Showing posts with label طبری. Show all posts
Showing posts with label طبری. Show all posts

18 May 2026

با عبدالله شهبازی

فصلی از کتابی در دست انتشار

حزب تودهٔ ایران در اسفند ۱۳۵۷ اعلام کرد که فعالیت علنی‌اش را در داخل کشور از سر می‌گیرد. نخستین تظاهرات رسمی حزب ‏به مناسبت سالگرد اعدام خسرو روزبه در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ بر سر مزار او در بهشت زهرا برگزار شد. من عبداللّه شهبازی ۲۴ ‏ساله (زادهٔ شهریور ۱۳۳۴) را نخستین بار در آن مراسم دیدم. او آن‌جا در مقام «نمایندهٔ دانشجویان» سخنرانی کرد و از ‏جمله گفت:‏


رژیم پهلوی فکر می‌کرد با کشتن او [خسرو روزبه] به زندگی اسطوره‌ای‌اش خاتمه می‌دهد. [حاضران شعار می‌دادند: ‏‏«روزبه قهرمان، راهت ادامه دارد»...]. دشمنان کوشیدند روزبه را از حزبش و یارانش جدا کنند، ولی جمعیت امروز ‏نشان می‌دهد که یاران وی به راه او، [راه] ارانی‌ها و کامبخش‌ها وفادارند. ما امیدواریم در پرتو رهنمودهای حزب تودهٔ ‏ایران، حزب طراز نوین طبقهٔ کارگر ایران، کارگران بتوانند جامعه‌ای نوین بسازند.‏[۱]

شهبازی قدی کوتاه‌تر از دیگر سخنرانان پیرامونش و صورتی نوجوانانه داشت با سبیلی کم‌پشت و نازک بر پشت لبانش. هنوز ‏نورالدین کیانوری دبیراول حزب که به‌تازگی انتخاب شده‌بود، از مهاجرت طولانی به ایران برنگشته بود و قرار بود ۳ روز بعد بیاید،[۲] ‏ ‏و من، ۲۷ ساله، سرباز لیسانس فراری از پادگان چهلدختر که همان روزها از دولت بازرگان برگ پایان خدمت گرفته بودم، عضو حزب که سهل است، هنوز حتی هوادار آن هم نبودم. کم‌وبیش همهٔ نزدیک‌ترین دوستانم با سوابق توده‌ایِ خانوادگی، ‏هوادار حزب تودهٔ ایران بودند و مرا به مراسم و سخنرانی‌های مربوط به حزب می‌کشاندند. به این مراسم هم آنان مرا آورده بودند. من ‏در آن هنگام فقط دوستدار اتحاد شوروی بودم.‏

نخستین دیدار نزدیک
پس از ورودم به صفوف حزب در پاییز ۱۳۵۸، برای انتشار یکی از نوشته‌هایم با عنوان «سنفونی چیست؟» دنبال نشریه‌ای ‏می‌گشتم و نمی‌دانم آیا کسی پیشنهاد کرد یا به فکر خودم رسید که آن را به مجلهٔ آرمان ارگان سازمان جوانان و دانشجویان ‏دموکرات، وابسته به حزب تودهٔ ایران بدهم. نوشته را به دفتر سازمان جوانان بردم. معلوم شد که عبدالله شهبازی اکنون سردبیر آرمان ‏و عضو هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی سازمان جوانان است. مرا به او حواله دادند و از دم در به او تلفن زدند که کسی به دیدارش آمده ‏است.‏

شهبازی در راهروی طبقهٔ دوم دفتر سازمان جوانان از اتاق هیئت تحریریهٔ آرمان بیرون آمده بود و به پیشوازم آمد. در مدتی ‏که دربارهٔ نوشته‌ام توضیح می‌دادم، او با لبخندی شرم‌آگین و در حالی که دو دستش را در هم مشت کرده بود و آرام به هم می‌مالید، با تعظیم‌های نیمه‌کاره گوش می‌داد. من چنین رفتاری را فقط در افراد خیلی مذهبی دیده بودم و آن را نه نشانهٔ احترام،‌ که نشانهٔ ‏چاپلوسی یافته بودم. نمی‌فهمیدم او چرا باید به این روش با من برخورد کند. آیا چیزهایی از فعالیت‌های فرهنگی من در دوران ‏دانشجویی، مثلاً انتشار متن دو زبانی اپرای کوراوغلو می‌دانست؟ آیا مرا دو سال پیش بر صحنهٔ تحصن بزرگ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیده بود؟ نمی‌دانم. سال‌ها بعد در خاطرات زندان به‌آذین خواندم که او ‏نیز توصیف مشابهی برای رفتار شهبازی در دیداری که با او در زندان داشته به‌کار برده است: «گرم و کمی هم با چاپلوسی برخورد ‏می‌کند. بیش از آن‌چه حضور زندان‌بان معمولاً مجازش می‌دارد. چرا؟ بگذریم.»‏ ‏ ‏[۳]

شهبازی سرانجام گفت که نوشته‌ام را در اختیار هیئت تحریریهٔ آرمان می‌گذارد، و اگر تصویب شد، منتشرش می‌کنند. ‏سپاسگزاری کردم و رفتم. آن نوشته کمی پس از آن به شکل دنباله‌دار در دو یا سه شمارهٔ آرمان منتشر شد. بعدها شنیدم که برخی از ‏موسیقی‌دانان حزبی، در آن میان محمدرضا لطفی، به انتشار نوشتهٔ من در آرمان اعتراض داشته‌اند و ایرادهایی در آن می‌دیده‌اند، و ‏برخی انتظار داشته‌اند که نوشتن چنان مطلبی به آنان سپرده می‌شد. نمی‌دانم چه ایرادهایی در نوشته‌ام یافته بودند، اما بی‌گمان حق ‏داشتند، زیرا که تخصص من موسیقی کلاسیک نبود و آن نوشته را بر پایهٔ یادداشت‌هایم در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در ‏دانشگاه صنعتی آریامهر و آشنایی وسیعی که در مقام شنونده با موسیقی کلاسیک داشتم نوشته بودم.‏ [۴]

در تحریریهٔ دنیا
چند ماه بعد در بهار ۱۳۵۹ من عضو هیئت تحریریهٔ مجلهٔ دنیا ارگان تئوریک و سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران بودم. دو یا ‏سه جلسهٔ هیئت تحریریهٔ دنیا در ساختمان دبیرخانهٔ حزب در خیابان ۱۶ آذر برگزار شد، و عبدالله شهبازی در آن‌ها شرکت نداشت. ‏اما پس از تصرف دبیرخانهٔ حزب و دفتر سازمان جوانان به دست «حزب‌الله» در پایان تیرماه همان سال، جلسات هیئت تحریریهٔ ‏دنیا به‌ناچار هر بار در خانه‌ای تشکیل می‌شد. من رفعت محمدزاده (مسعود اخگر) سردبیر مجله، و احسان طبری دبیر مسئول ‏مجله را به این جلسات می‌بردم. نخستین بار در آن جلسات دیدم که شهبازی هم حضور می‌یابد، و پی بردم که عضو هیئت ‏تحریریهٔ دنیا شده است.‏

اکنون من مسئول برقراری ارتباط اعضای هیئت تحریریهٔ دنیا هم بودم و میان آنان رفت‌وآمد می‌کردم. یک یا دو بار به در خانهٔ ‏شهبازی رفتم. این‌جا نیز او رفتاری سنّتی و «مذهبی» داشت. در را نیمه‌باز می‌گذاشت، می‌رفت و همسرش را پنهان می‌کرد، بعد ‏برمی‌گشت تا ببیند چه کاری دارم. هرگز مرا از یک متری داخل خانه‌اش جلوتر نبرد. این‌جا نیز با نیم‌تعظیم‌های کمی چاپلوسانه با ‏من حرف می‌زد.‏

سرپرست شعبهٔ انتشارات کل حزب
در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ افراد اطلاعات سپاه پاسداران به دفتر انتشارات حزب در کوچهٔ زرتشتیان (حافظ) حمله کردند و از جمله ‏محمد پورهرمزان مسئول شعبهٔ انتشارات کل حزب را با خود به زندان بردند. او هرگز آزاد نشد و در تابستان ۱۳۶۷ او را هم به دار ‏آویختند. در غیاب پورهرمزان، شهبازی به مسئولیت انتشارات کل حزب گمارده شد و دفتر انتشارات به آپارتمانی در خیابان ‏نادری انتقال یافت. من چند بار برای تحویل نوشته‌های احسان طبری برای انتشار، و گرفتن کتاب‌های تازه‌انتشار برای طبری و ‏اخگر به آن دفتر رفتم. شهبازی که پشت میزی در راهروی ورودی آپارتمان می‌نشست، هر بار برمی‌خاست و سلام و احوالپرسی ‏می‌کرد. دربارهٔ نوشته‌های طبری توضیح می‌دادم و توصیه‌های او را برای شکل و شمایل چاپ نوشته‌هایش نقل می‌کردم.‏[۵] ‏ همچنین ‏یک کتاب ترجمهٔ خودم را که پیشتر پورهرمزان انتشار آن را پذیرفته بود و اکنون پس از ویرایش تازه، آماده بود، برای انتشار به ‏شهبازی دادم.‏[۶] ‏ او اکنون، پس از توقیف دنیا و نشریات جانشین آن، امکان ارتباط مستقیم با طبری نداشت و با رگه‌ای از رشک و حسرت احوال او را از من می‌پرسید، و ‏می‌خواست که سلامش را به طبری برسانم.‏

سرپرست کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران
چند ماه بعد، در پاییز ۱۳۶۱، هنگامی که رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) را به علت شناخته شدن و تحت پیگرد بودن از شبکه ‏مخفی به سازمان علنی حزب انتقال دادند، از جمله مسئولیت‌های تازهٔ او عضویت در شعبهٔ آموزش کل حزب به سرپرستی مسعود ‏اخگر، و معاونت آن شعبه بود. اخگر و هاتفی با موافقت احسان طبری که دبیر مسئول شعبهٔ آموزش کل نیز بود، سازماندهی تازه و ‏فعالیت‌های بیشتری برای آن برنامه‌ریزی کردند.‏

روزی اخگر را به جایی رساندم، و برخلاف معمول که در ماشین منتظر می‌ماندم تا او برگردد، این بار از من خواست که با او ‏به جلسه‌ای بروم. جلسه در منزل عبدالله اَرَگانی بود. اَرَگانی کسی بود که در سال ۱۳۲۷ به اتهام ارتباط با ناصر فخرآرایی ضارب ‏شاه در جریان ترور نافرجام او دستگیر و محاکمه و زندانی شده بود.[۷]‏ ‏ اکنون ارگانی از اعضای شعبهٔ آموزش تشکیلات ‏تهران بود. رحمان هاتفی، عبدالله شهبازی، و یک نفر دیگر هم به این جلسه آمدند. دانستم که شهبازی هم عضو کمیتهٔ آموزش ‏تشکیلات تهران است.[۸]‏

این واپسین باری بود که عبدالله شهبازی را حضوری دیدم.‏

در زندان
مدت کوتاهی پس از آن جلسه، در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، یورش نخست به حزب تودهٔ ایران صورت گرفت و نزدیک به ۴۰ نفر از رهبران ‏و اعضای کلیدی آن، شامل شهبازی را دستگیر کردند و به زندان بردند. من چند ماه بعد از این دستگیری‌ها به خارج از ایران رفتم: ‏نخست به اتحاد شوروی، و بعد در سال ۱۳۶۵ به سوئد. در تبعید می‌شنیدم که شهبازی از همان آغاز دستگیری با بازجویان ‏همکاری می‌کند.‏

اسناد بازجویی‌های دستگیرشدگان اکنون در «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» در دسترش پژوهشگران قرار دارد. بر پایهٔ آن ‏اسناد، بازجویی‌های رهبران حزب شامل نورالدین کیانوری، محمدعلی عمویی، و دیگران، نزدیک به یک هفته بعد از ‏دستگیری‌شان آغاز شد، اما سه نفر از لحظهٔ ورود به زندان شروع کردند به دادن اطلاعات و نامه‌نگاری و التماس برای بخشش و ‏آزادی: هوشنگ اسدی، عبدالله شهبازی، و غلامحسن قائم‌پناه. در یکی از کتاب‌هایی که بخشی از آن اسناد را به‌کار برده، آمده ‏است: در آن میان «همکاری تمام و کمال دو نفر آثار مهمی بر اتفاقات بعدی داشت: هوشنگ اسدی ۳۳ ساله [...] و عبدالله ‏شهبازی ۲۷ ساله [...].»[۹]‏ ‏ شهبازی «از همان ابتدا روی سابقهٔ مذهبی خانواده و اعدام پدرش در مهر ۱۳۴۲ توسط رژیم شاه مانور ‏داد و در تلاش برای اثبات حسن نیتش به تیم بازجویی بود. البته پاسخ‌های مفصل و کاملش نیز توجه تیم بازجویی را جلب کرده ‏بود. برخلاف اطلاعات پریشان، ناقص، نامنظم و آمیخته با لاف و دروغ هوشنگ اسدی، اطلاعات عبدالله شهبازی از مناسبات ‏درونی و ساختار حزب، دقیق و منظم بود و اطلاعات او به‌تدریج تصویری مفصل و پر جزییات از تشکیلات علنی حزب توده پیش ‏روی تیم بازجویی قرار داد. تک‌نویسی‌های پرنکتهٔ او به بازجویان کمک کرد تا سؤالات دقیق‌تری از سایر متهمان پرسیده و ‏اطلاعاتشان را تکمیل کنند. بازجوی او ذیل یکی از گردش کارهای پرونده‌اش خطاب به دادستانی، شهبازی را «قابل اعتماد» ‏معرفی کرد و نوشت: «رفتار و اخلاق نامبرده بسیار متین و مؤدبانه بوده و نگهبانان از او رضایت کامل دارند.»»[۱۰]‏

شهبازی یک ماه پس از دستگیری، در نامه‌ای خطاب به بازجویان نوشت:‏


برادران! اکنون که می‌اندیشم پی می‌برم که هیچگاه واقعاً به مارکسیسم مؤمن نبوده‌ام. من در محیطی مذهبی پرورش ‏یافته و نوجوانیم را در این محیط گذرانده‌ام. علیرغم گسست طولانی از آن، زمینهٔ روحی و روانی من همین محیط بوده ‏است. درست است که من به مارکسیسم گرویدم و از نظر تئوریک حتی به سطح بالایی رسیدم، ولی هیچگاه مارکسیسم ‏در اعماق روح من جایی نداشت. اکنون که می‌اندیشم، می‌بینم که در سال‌های پیشین همواره در برخوردهای گاه‌به‌گاه ‏به گذشته‌ام جرقه‌هایی زده می‌شد که این جرقه‌ها به دلیل غرق بودن در فعالیت‌های حزبی، کم‌فروغ، گذرا و نوعی ‏تجدید خاطره با گذشته بود، ولی همین جرقه در زندان من را تکان داد و توان هرگونه کتمان را از من سلب کرد. ‏مارکسیسم برای من نه یک ایمان، بلکه یک ایدئولوژی شسته‌رفته، زیبا و پر زرق و برق بود که با آن می‌توانستم مسایل ‏اجتماعی – اقتصادی را توضیح دهم، ولی هیچگاه پاسخگوی روح من، ایمان من نبوده است. مارکسیسم برای من ‏ایدئولوژی بود که هیچگاه نتوانست در زمین وجودم ریشه بدواند، هرچند شاخ و برگ‌های آن گسترده بود.[۱۱]

همکاری با زندان‌بانان و آزار طبری
اخبار رسیده به خارج از فروردین ۱۳۶۶ به بعد می‌گفت که احسان طبری در زندان کتابی نوشته که اکنون در بیرون منتشر شده، به ‏نام کژراهه، و در آن دربارهٔ تاریخ حزب تودهٔ ایران و برخی از رهبران آن افشاگری‌هایی کرده است. عجب! او که گفته می‌شد چند ‏روز پس از دستگیری حملهٔ مغزی شدیدی داشته و نیمه‌فلج شده، چگونه توانست کتابی بنویسد؟ لابد کسانی در زندان «کمک»اش ‏کرده‌اند؛ و چه کسانی دم دست‌تر از بازجویان شلاق‌به‌دست؟   

مدتی طول کشید تا نسخه‌ای از چاپ سوم کژراهه (۱۳۶۷) را تهیه کنم و بخوانم. آیا او بیرون زندان، در آزادی کامل، چنان ‏چیزی می‌نوشت؟ به گمانم نه! با این همه بخش‌هایی از آن مجموعه‌ای از نوشته‌هایش با عنوان از دیدار خویشتن – یادنامهٔ زندگی را ‏به یادم می‌آورد که به‌تدریج نوشته بود و به من سپرده بود تا پس از مرگش منتشر کنم، و نسخهٔ اصلی و دست‌نویس آن را هنگام عبور ‏از مرز ایران به اتحاد شوروی مأموران شوروی از من گرفتند و سال‌ها بعد معلوم شد که آن را به امیرعلی لاهرودی داده‌اند.‏[۱۲] ‏ دربارهٔ ‏آن دو کتاب پیشتر در جاهای گوناگونی نوشته‌ام.[۱۳]‏

به‌زودی عبدالله شهبازی فاش کرد او بوده که برای نوشتن کژراهه و کتابی دیگر به نام شناخت و سنجش مارکسیسم زیر ‏پای احسان طبری نشسته و در پدید آمدن آن‌ها دست داشته است.‏

در دیدرس دوربین شهبازی
در سال ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران کتابچه‌ای از من منتشر کرد با عنوان با گام‌های فاجعه – در روند دستگیری ‏رهبرب و کادرهای حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۱۳۶۱ و ۶۲، با نام ف. شیوا. پیش و پس از آن نیز نوشته‌ها و ترجمه‌هایی از من در ‏نشریه‌های ادواری آن حزب با همان نام ف. شیوا منتشر ‌شد.‏

عبدالله شهبازی، که پیداست همهٔ این نشریات خارجی را در اختیارش می‌گذاشتند، در بحثی مطبوعاتی که در پی انتشار ‏کژراهه و شناخت و سنجش مارکسیسم درگرفته بود، برای دفاع از طرز فکرش دربارهٔ طبری و همکاریش در انتشار آن دو کتاب، و ‏دفاع از طبری «مسلمان» دستپخت خودش، پای من بی‌خبر از همه جا را به میان کشید. با اخباری که رسید مجبور شدم شمارهٔ ‏معینی از هفته‌نامهٔ کیهان هوایی را که برای خارج منتشر می‌شد، تهیه کنم. شهبازی در پاسخی به ناصر پورپیرار نوشته بود:‏


حقیر به عنوان کسی که سال‌های اخیر [در زندان] در متن روحیات و ظرایف اخلاق و اندیشه طبری قرار داشت، نه ‏تنها بر سلامت اخلاقی و نفسانی او – که در مقایسه با سایر روشنفکران سرشناس غربگرا شاید نادر باشد – گواهی ‏می‌دهم [...] بل‌که بر عمق تحول [او از مارکسیسم به اسلام] و بینش او نیز گواهی می‌دهم.‏

‏[...] شاید برایتان عجیب و باورنکردنی باشد که طبری در سال‌های ۱۳۶۲-۶۳ تحولات اخیر شوروی و بلکوک ‏شرق را پیش‌بنی می‌کرد و [...] با دقت عجیب انفجار امپراتوری اتحاد شوروی و تأثیرات آن بر منطقه و جهان را ‏پیش‌بینی کرد و ریشه‌های آن را برشمرد [...].‏[۱۴]

‏[...] طبری در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ از نظر رهبری حزب توده مسئله‌دار بود، که ماجرای آن را در مقاله‌ای ‏‏[...] نوشته‌ام [...] به‌علاوه آقای «شیوا فرهمند راد» نیز در کتاب با گام‌های فاجعه [...] اشارات مستندی دارد (البته نه ‏کامل و جامع).‏[۱۵]

هنوز اینترنت وجود نداشت و نمی‌شد نام و هویت کسی را با جست‌وجوی ساده در گوگل پیدا کرد. شهبازی در این‌جا با افشای ‏هویت واقعی «ف. شیوا» وظیفه‌اش را در قبال دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی انجام می‌داد، و شاید چشمکی هم به من می‌زد، که یعنی: «خبرت را دارم»؟‏

تنظیم‌کنندهٔ کتاب خاطرات اسکندری؟
از پاییز ۱۳۶۶ تا پاییز ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران خاطرات ایرج اسکندری را که به اهتمام بابک امیرخسروی و ‏فریدون آذرنور تهیه شده بود به‌تدریج در چهار مجلد منتشر کرد. در پاییز ۱۳۷۲ مادرم در نامه‌ای از ایران نوشت که روزنامهٔ ‏اطلاعات نوشته است که کتاب خاطرات ایرج اسکندری را شیوا فرهمند راد تهیه کرده است! او سپس بریده‌ای از آن نوشتهٔ روزنامه را ‏هم برایم فرستاد.‏[۱۶] ‏ نام و نشانی از نویسندهٔ مقاله در روزنامه نبود. من در پدید آمدن آن کتاب کوچک‌ترین نقشی نداشتم. تکذیبیه‌ای ‏با فکس به روزنامهٔ اطلاعات فرستادم. اما تکذیبیه را تنها پس از تماس‌های مکرر زنده‌یاد مفتون امینی پدر همسر سابقم با تحریریهٔ ‏اطلاعات، سرانجام منتشر کردند.‏[۱۷]

مدت‌ها بعد معلوم شد این هم دسته‌گلی‌ست که عبدالله شهبازی به آب داده است: او کتاب چهارجلدی خاطرات ایرج ‏اسکندری چاپ خارج را بازوبرایش و تنظیم مجدد کرده بود، مقدمهٔ مفصلی بر آن نوشته بود و کتاب را در داخل منتشر کرده بود. ‏در مقدمهٔ چاپ خارج نوشته شده:‏


‏[متن نوارها پیاده شد و] همچنین از آقای ف. که ویراستاری خاطرات [اسکندری] را به عهده گرفته و با دقت و کاردانی ‏قابل تمجیدی آن را صورت داده‌اند، سپاسگزاری [می]کنیم.‏[۱۸]

شهبازی در پایان مقدمهٔ مفصلش می‌نویسد: «متن نوارها [...] پیاده شد و توسط شیوا فرهمند راد (از اعضای سایق حزب توده) ‏تنظیم شد.»[۱۹]‏

می‌توان حدس زد که شهبازی با دیدن «ف.» در مقدمهٔ بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور بر خاطرات اسکندری، یقین کرده ‏که این همان «ف. شیوا» است که کتاب با گام‌های فاجعه را نوشته و مطالب دیگری هم از او به همین نام در نشریات حزب ‏دموکراتیک مردم ایران منتشر شده است، و با این فرض نام کامل مرا در مقدمه‌اش به عنوان «تنظیم‌کننده»ی کتاب آورده است. تا ‏جایی که می‌دانم، با وجود درج تکذیب من در روزنامهٔ اطلاعات، نام من از مقدمهٔ چاپ‌های بعدی خاطرات اسکندری حذف ‏نشد.‏

دعوت به «خدمت به مملکت»‏
اطلاعات‌چی‌های جمهوری اسلامی، و نیز عبدالله شهبازی حرکات مرا در خارج زیر ذره‌بین داشتند. یکی از کارکنان سابق شعبهٔ انتشارات حزب که با شهبازی سروکار و آشنایی داشت، ‏در دههٔ ۱۳۷۰ گرفتار شده بود و در طول چند سال بارها او را احضار و بازجویی‌های فراوانی کردند. او چندی بعد در نامه‌هایش از ‏خارج برایم نوشت:‏


در بازجویی‌های فراوانی که طی این مدت پس دادم سایهٔ عبدالله شهبازی را در پشت پرده می‌دیدم. [...] سعی ‏می‌کردند مرا ترغیب کنند با تو تماس بگیرم و گویا پیشنهاداتی شاید به ابتکار شهبازی برایت داشتند. من همیشه بر این ‏تأکید می‌کردم که هیچگونه رابطه‌ای [...] با تو ندارم و آدرس و شمارهٔ تلفنت را هم فراموش کرده‌ام. ‏‏[... بازجو] می‌گفت: «حال که می‌بینی ما با توده‌ای‌ها کاری نداریم دوست نداری برای آقای فرهمند بنویسی که به ‏ایران برگردد و به مملکتش خدمت کند؟»‏

‏[... او در بازجویی‌های بعدی] بی توجه به صحبت‌های من می‌پرسید که با شیوا تماس گرفتی یا نه؟ البته این را ‏هم بگویم که ظاهراً خیلی هم با احترام راجع به تو صحبت می‌کرد. روزی وسط این حرف‌ها پرسید که آیا دوست ندارم ‏با عبدالله شهبازی ملاقات کنم. من گفتم که کاری با او ندارم.[۲۰]‏

شهبازی خود انجام وظیفه‌ای مشابه و شرکت در جلسهٔ بازجویی دیگران را تأیید و توصیف کرده است:‏


در سال ۱۳۶۸ [پس از آزادی] به دعوت ادارهٔ کل اطلاعات فارس سفری کوتاه [از تهران] به شیراز کردم. به‌تازگی ‏رضوان [معاون امنیت داخلی ساواک فارس] را [که پیش از انقلاب از شهبازی بازجویی کرده بود] دستگیر کرده ‏بودند. [در اتاقی] رضوان را دیدم. صندلی‌اش رو به دیوار بود و مرا نمی‌دید. [...] بازجویش پرسید: «فعال‌ترین افراد ‏سیاسی پیش از انقلاب در شیراز را نام ببر.» رضوان از مهندس طاهری و من نام برد. [...] شنیدم و ساکت ماندم. از او ‏نیز شکایت نکردم. نمی‌دانم چه شد. امیدوارم اکنون آزاد باشد.‏[۲۱]

خدمات خود شهبازی به مملکت
شهبازی پس از آزادی از زندان «مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» را ایجاد کرده بود و در محافل سیاسی و اطلاعاتی ‏کشور بروبیایی داشت. او همچنین وبسایت و وبلاگ شخصی داشت و اخبار فعالیت‌ها و نوشته‌هایش را بی هیچ مزاحمتی (که وبلاگ‌نویسان دیگر دچارش می‌شدند) مرتب در آن‌ها ‏می‌گذاشت. در آن‌ها عکس‌های او را با انواع و اقسام مقامات کشور از هر گونه و دسته و رسته‌ای می‌توان یافت: از میرحسین ‏موسوی تا حسین شریعتمداری و تا آیت‌الله حائری شیرازی (آموزگار اول و دشمن بعدی او)، با علی خامنه‌ای، حداد عادل، محمد ‏خاتمی، مهاجرانی، هادی خسروشاهی، روح‌الله حسینیان، و...‏

یکی از بیماری‌های عبدالله شهبازی خودشیفتگی مفرط اوست. کافیست سری به فیسبوک او بزنید و عکس‌هایش را ‏ببینید.‏[۲۲] ‏ او به نقشی که در «مسلمان شدن» احسان طبری داشت، افتخار می‌کند. این‌جا نخست با همان خودشیفتگی مفرط از ‏دانش بی‌همتایش در زمینهٔ مارکسیسم می‌گوید:‏


داستان «توده‌ای» شدن من این است: نوجوان بودم و پژوهشگر. کنجکاو بودم که مارکسیسم چیست و آن را تا انتها ‏شناختم. در ایرانیان نسل خود کسی را سراغ ندارم که به عمق و وسعت من با مارکسیسم آشنا شده باشد و این همه ‏متون مارکسیستی دست اوّل را، به فارسی یا انگلیسی، خوانده باشد. به این مباهات می‌کنم. کارل پوپر در جوانی چند ‏صباحی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست اتریش بود. هوادارانش به این می‌بالند که بزرگ‌ترین منقد مارکسیسم ‏سدهٔ بیستم خود مدتی مارکسیست بوده. مگر روژه گارودی از رهبران و اندیشه‌پردازان حزب کمونیست فرانسه نبود [که ‏مسلمان شد]؟

و سپس اعتراف می‌کند که آیینهٔ دق احسان طبری و عامل اعمال فشار بر او بوده و «سهم بزرگ»ی در «مسلمان شدن» او داشته است:‏


به دلیل این دانش بعدها توانستم در بحث‌های مفصل نظری [در زندان] احسان طبری را قانع کنم. حاصل این ‏کشاکش فکری کتاب شناخت و سنجش مارکسیسم است که طبری، برجسته‌ترین متفکر مارکسیسم ایرانی، در نقد ‏مارکسیسم نوشت و من ویرایش و منتشرش کردم. مقدمه از من است با امضای من. [...] برخی مطالب افزودهٔ من است ‏با موافقت طبری؛ مثلاً مبحث «خانواده» (صفحات ۳۸۰ تا ۳۸۴ کتاب فوق) از من است که در حوزهٔ تخصصی‌ام، ‏مردم‌شناسی، بود. با مراجعه به این صفحات می‌توان تفاوت نثر مرا با نثر طبری دریافت. زیرنویس صفحه ۳۲۴ دربارهٔ ‏بینش «اروسنتریستی مارکس و انگلس» از من است و بحث «کوچ‌نشینی شبانی». زیرنویس صفحه ۳۲۵ درباره مفهوم ‏‏«قبیله» از من است. این مباحث حوزه کار و علاقهٔ من بود. رد پای من در جاهای دیگر نیز هست. اَعلام توضیحی ‏پایان کتاب، که خود فرهنگ سیاسی مجمل ولی پرمضمونی است در هشتاد صفحه قطع وزیری، نوشتهٔ من است.‏

در مسلمان شدن طبری سهم بزرگ داشتم. حسین آقا شریعتمداری نیز بحث می‌کرد. جذابیت شخصیت و کلام ‏او [شریعتمداری] مؤثر بود. بحث‌های نظری را من دنبال می‌کردم. در دورانی که با طبری مراوده داشتم نه شلاقی در ‏کار بود نه اجباری. رابطه ما بسیار صمیمانه بود. یقین دارم تقیه یا فرصت‌طلبی نکرد. نمی‌دانم چرا، ولی قلباً مسلمان ‏شد و عمیقاً معتقد به مبداء و معاد.‏

جالب است که عوامل دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی «قلباً مسلمان» بودن شهبازی را پذیرفتند و تبرئه و آزادش کردند، ‏اما مسلمانی طبری را خدعه دانستند. حاکم شرع در حکم اعدام احسان طبری نوشته است: «نحوهٔ برخوردهای متهم در دادگاه ‏انقلاب اسلامی و کم‌گویی‌های او در مسایل مطروحه و اتهامات انتسابی و قرائن و شواهد حالیه و مقالیه این اطمینان را به وجود ‏آورد که ادعای او مبنی بر توبه و بازگشت از راه و روش قبلی و همکاری با دادستانی تماماً عاری از حقیقت بوده و صرفاً برای فرار ‏از تحمل کیفر و مجازات می‌باشد. [...]»[۲۳]‏

بر بستر مرگ طبری‏
شهبازی بر بستر مرگ طبری حضور داشت و در توصیف آن صحنه نوشته است:‏


در اسفند ۱۳۶۵ پس از دیدار با آیت‌الله حائری در شیراز (۲۲ اسفند ۱۳۶۵) به تهران رفتم و سرزده به محل اقامت ‏طبری در نیاوران. در یک خانه ویلایی می‌زیست و دو سرباز محافظش بودند. ساعت ۹ صبح بود. به سالن رفتم. ‏محافظان طبری روی مبل نشسته بودند. از اتاقش صدای قرآن یا دعا می‌آمد. نگاه کردم دیدم سر سجاده است و دعا ‏می‌خواند. به دعای ابوحمزه ثُمالی بسیار علاقه داشت. آرام بازگشتم. از سربازها پرسیدم از کی سر سجاده است. گفتند ‏از اذان صبح؛ یعنی حدود سه چهار ساعت. نیم ساعتی نشستم تا راز و نیازش تمام شد. نزدش رفتم. از دیدنم بسیار ‏شاد شد. گفتیم و شنیدیم. روزی که می‌خواست بمیرد، مرا خبر کردند. به بیمارستان رفتم. بالای سرش من بودم و ‏حسین شریعتمداری. دستم را در دستش گرفته بود و می‌فشرد. چهره‌اش زیبا و نورانی بود. نزد شریعتمداری از ‏توانمندی‌های فکری من تجلیل کرد. شب شهادت حضرت علی (ع) [۹ اردیبهشت ۱۳۶۸] مُرد با آرامش.‏

شهبازی باز به خودستایی مفرط برمی‌گردد:‏


بعدها سعید امامی مهملاتی را از طبری به‌نام لابه منتشر کرد. هم نام زشت است هم مضمون کتاب. [...] به شدت با ‏انتشار این مطالب مخالفت کردم. کتباً اعتراض کردم. اعتنا نکردند. تعمّد بود از طبری چهره‌ای ‏زشت بسازند. بنای ‏زیبایی که با تلاش من بالا رفت باید خراب می‌شد. خرابش کردند؛ همانگونه که حیدر علی‌اوف را خراب کردند و به ‏دامان ترکیه و ‏اسرائیل هلش دادند. تا زمانی که من تحلیل و راهکار می‌دادم علی‌اوف علاقمند به اسلام و انقلاب بود. ‏در حسینیه نخجوان در عاشورای حسینی ‏سینه‌زنی کرد و تلویزیون ایران هم نشان داد.‏ [...]‏

‏۱۲۰۰ صفحه درباره تاریخ مارکسیسم و حزب توده در ایران نوشته‌ام که دو دهه تدریس می‌شد توسط مدرسین ‏مختلف؛ باسواد و بی‌سواد. یعنی، تقریباً یک ‏نسل کامل از مدیران جمهوری اسلامی غیرمستقیم از طریق نوشتهٔ من با ‏مارکسیسم و تاریخ کمونیسم آشنا شده‌اند. مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های ‏سیاسی به زودی این کتاب را منتشر خواهد ‏کرد [منتشر شده]؛ ولی ویرایش آن را نپذیرفتم به علت مشغله و راضی به درج نامم بر آن نشدم. ویرایش کتاب را، به ‏‏توصیه من، کس دیگری به عهده گرفت که انشاءالله توانمند است. این کار را سال‌ها پیش به عنوان «جزوهٔ درسی» ‏تدوین کردم. از نظر علمی با ‏استانداردهای من منطبق نیست.‏ [...]‏

من به سراسر زندگی خود افتخار می‌کنم. هیچ نقطهٔ ضعفی ندارم. بیش از همه کوشیده‌ام، آموخته‌ام، آموزانده‌ام. ‏در شیراز ‏امروز نه کسی پیشینه مبارزاتی مرا دارد، نه دانش مرا. نه کسی هست که به اندازهٔ من با قلم خود به انقلاب و ‏نظام ‏جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد، نه کسی هست که در حد من در عالی‌ترین مناصب فرهنگی نظام جمهوری ‏اسلامی جا ‏گرفته باشد، و نه کسی هست که مانند من در سطح ایران و جهان به عنوان شخصیت علمی و سیاسی ‏شناخته‌شده باشد.‏[۲۴]

فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ!! (پس عبرت بگیرید ای دارندگان بصیرت!)‏

شهبازی به گمانم راست می‌گوید که کسی نیست که به اندازهٔ او «با قلم خود به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد». ‏او حین آن خدمتش انبوهی کتاب و مقاله و یادداشت و مجله و غیره تولید کرده است. منتها همه متأثر از بیماری بزرگ ‏دیگرش: توهم توطئهٔ یهودی – بهایی – پارسی (هندی) در تمام طول و عرض تاریخ و جغرافیای ایران.‏

در همهٔ این سال‌ها من تنها یک بار مطلبی در انتقاد از همان کتاب ۱۲۰۰‌صفحه‌ای که او به آن افتخار ‏می‌کند نوشتم، و از او نام بردم. او در آن کتاب ادعا می‌کند که حیدر علی‌یف در جلسهٔ هیئت ‏مؤسسان حزب تودهٔ ایران در مهرماه ۱۳۲۰ شرکت داشته و نام حزب را هم او ضمن سخنرانی در ‏جلسه پیشنهاد کرده است!‏[۲۵] ‏ من نشان دادم که حیدر علی‌یف در آن هنگام ۱۸‌ساله بود و ‏نمی‌توانست در آن جلسه باشد و آن سخنرانی و پیشنهاد را بکند. تنها یک نفر از حاضران در آن ‏جلسه، یعنی دکتر محمد بهرامی، و هیچکس دیگر، زیر شکنجه‌های سرهنگ زیبایی معروف گفته که ‏یک علی‌یف در آن جلسه شرکت داشته، و آن ادعای زیر شکنجه بعدها در منابع گوناگون با ‏رونویسی از یکدیگر تکرار و پخش شده‌است، و هیچ‌یک نام کامل و درست آن «علی‌یف»ی را که ادعا می‌کنند در جلسهٔ مؤسسان حزب تودهٔ ایران شرکت داشت، ننوشته‌اند.[۲۶]‏

شهبازی آثارش و تاریخچهٔ پدید آمدن هر یک را (شامل خاطرات اسکندری، خاطرات کیانوری، ‏کژراههٔ طبری، و...) در همان نشانی که دادم در کنار خودستایی‌هایش معرفی و تشریح کرده است. ‏این امنیت‌چی پیشین جمهوری اسلامی چند سال است که در امریکا اقامت گزیده و با بادهای تازه‌ای که می‌وزد باز تغییر جهت داده، ‏‏«پهلوی‌خواه»، و خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی شده است. به آثار او و فصل تازهٔ ‏فعالیت‌هایش از پایگاه امریکا کاری ندارم، زیرا در چارچوب عنوان این نوشتهٔ کوتاه نمی‌گنجد. «پدیدهٔ شهبازی» را باید تشریح و بررسی کرد، اما من از صرف وقت بیش از این برای او اکراه دارم. وانگهی در آن زمینه دیگران مطالبی ‏نوشته‌اند. بنگرید از جمله به ویکی‌پدیای فارسی زیر نام او، و منابع آن بیوگرافی،‏ و همچنین این نشانی.‏
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‎۱ ‎‏. روزنامهٔ مردم، دورهٔ هفتم شمارهٔ ۱۳، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۸.‏
‎۲ ‎‏. فرهمند راد، شیوا. از بازگشت تا اعدام، حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷، سوئد، ناشر نویسنده، بهار ۱۴۰۴، ص ۸۱.‏
‎۳ ‎‏. به‌آذین، م. ا. (محمود اعتمادزاده). بار دیگر، و این بار... (نشر دیجیتال). نگارش: تهران، 6 تیر ۱۳۷۰.ص ۴۶.‏
‎۴ ‎‏. بنگرید به کتاب فرهمند راد، اتاق موسیقی، ناشر نویسنده، سوئد، فروردین ۱۴۰۵.‏
‎۵ ‎‏. چند یادداشت طبری در این باره در کتاب در محضر طبری درج شده‌است. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، ناشر نویسنده. سوئد، فروردین ۱۴۰۵. صص ۱۲۳، ۱۲۴، و ۱۲۵.‏
‎۶ ‎‏. م. ای. عیسی‌یِف، مسائل زبان‌های ملی در اتحاد شوروی (ترجمهٔ متن کامل از انگلیسی). این کتاب گویا مراحل اولیهٔ چاپ را هم گذرانده بود، اما این دفتر انتشارات حزب ‏هم در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ مورد حملهٔ عوامل امنیتی قرار گرفت و کتاب من و چند کتاب احسان طبری، و کتاب‌های دیگر، به یغما رفت.‏
‎۷ ‎‏. بنگرید به محمود تربتی سنجابی، کتاب پنج گلوله برای شاه (گفت‌وشنود محمود تربتی سنجابی با عبدالله ارگانی)، انتشارات خجسته، تهران، چاپ دوم، ‏‏۱۳۸۱.‏
‎۸ ‎‏. دربارهٔ آن جلسه، علت حضور من در آن، و سرنوشت آن بنگرید به دو نوشتهٔ زیر:‏
https://shivaf.blogspot.com/2014/04/blog-post.html
https://shivaf.blogspot.com/2014/08/ozviyyat-e-aragani.html
‎۹ ‎‏. محمدامین فرج‌اللهی، سایهٔ سرخ، سرگذشت تشکیلات مخفی حزب تودهٔ ایران (۱۳۵۳-۱۳۶۲)، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران ‏زمستان ۱۴۰۳، صص ۲۹۸ و ۲۹۹.‏
‎۱۰ ‎‏. همان، صص ۳۰۳ و ۳۰۴، با استفاده از اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۳۷۸.‏
‎۱۱ ‎‏. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۱۵۶. نقل شده در محمد امین فرج‌الهی، همان، ص ۳۰۳.‏
‎۱۲ ‎‏. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان. صص ۴۲ تا ۴۹.‏
‎۱۳ ‎‏. از جمله بنگرید به کتاب فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان.‏
‎۱۴ ‎‏. طبری تا واپسین لحظه‌های پیش از دستگیری درست عکس این را می‌گفت. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان، صص ۲۴ تا ۲۶ و «گفت‌وگو با مهدی ‏پرتوی»، مجلهٔ اندیشهٔ پویا، شمارهٔ ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵، ص ۹۲، ستون ۳.‏
‎۱۵ ‎‏. مقالهٔ «طبری، تبلور اندیشهٔ چپ از پیدایی و اعتلا تا بحران و فروپاشی»، هفته‌نامهٔ کیهان هوایی، شماره ۸۷۳، ۱۵ فروردین ۱۳۶۹، صص ۱۴ و ۱۵. همچنین کتاب ناصر ‏پورپیرار، چند بگومگو، نشر کارنگ، تهران ۱۳۷۲، صص ۵۴ و ۵۶.‏
‎۱۶ ‎‏. روزنامهٔ اطلاعات، ۱ آذر ۱۳۷۲.‏
‎۱۷ ‎‏. اطلاعات، ۲۰ بهمن ۱۳۷۲.‏
‎۱۸ ‎‏. اسکندری، خاطرات سیاسی، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران، کلن (آلمان)، در ۴ بخش، ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۸، مقدمه درجلدهای دوم و سوم و چهارم، ص «ح».‏
‎۱۹ ‎‏. اسکندری، خاطرات، به کوشش بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. بازویراسته و مقدمهٔ عبدالله شهبازی، تهران، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۷۲، ص ۴۴.‏
‎۲۰ ‎‏. نامه‌های به تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۰ و ۲ فروردین ۱۳۸۱.‏
‎۲۱ ‎‏. https://www.shahbazi.org/Services_SAVAK5.htm
‎۲۲ ‎‏. https://www.facebook.com/abdollah.shahbazi
‎۲۳ ‎‏. این حکم در ۲۰ شهریور ۱۳۶۴ صادر شد، اما هرگز اجرایش نکردند. مهرنوش هاتفی، مقالهٔ احسان طبری چگونه شکسته شد؟ در:‏
‏ ‏https://www.radiozamaneh.com/328273
‎۲۴ ‎‏. https://web.archive.org/web/20120120212326/http:/www.shahbazi.org/Oligarchy/26.htm
‎۲۵ ‎‏. شهبازی، عبدالله. [جمعی از پژوهشگران (به کوشش)]، حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی (۱۳۲۰-۱۳۶۸)،تهران: ‏مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۷، صص ۹۱ و ۹۲.‏
‎۲۶ ‎‏. مقالهٔ «حزب تودهٔ حیدر علی‌یف یا کمدی‌نویسی اطلاعاتچی‌های جمهوری اسلامی به نام تاریخ»، مجلهٔ آرش، شمارهٔ ‏‏۱۰۸، پاریس، تیرماه ۱۳۹۱. همچنین در نشانی:‏ ‏ ‏https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/41195

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 April 2026

دو کتاب تازه از من

‏۱. در محضر احسان طبری
‏۱۷۶ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۳ و نیم یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ زنده‌یاد احسان طبری، یا از او، در طول سالیان. ‏بخش بزرگی از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ من، چه می‌دانم، و برخی‌ها در این و آن کتابم منتشر ‏شده‌اند.‏

دربارهٔ چگونگی آشنایی و رابطهٔ من با احسان طبری و خانوادهٔ او در بخش نخست این کتاب و اندکی ‏هم در بخش‌های گوناگون آن شرح داده‌ام. من در برخی از دیدارهای او با اشخاص سرشناس حضور ‏داشتم. دربارهٔ آن دیدارها نوشته‌ام. جزییاتی از مناظره‌های تلویزیونی معروف و نظر طبری دربارهٔ ‏آن‌ها، دستگیر نشدن او به هنگام دستگیری دیگر اعضای رهبری حزب، عدم تمایل او به مهاجرت ‏دگرباره و رفتن به خارج، سرانجام او، و برخی مطالب دیگر نوشته‌ام که بی‌گمان برای برخی کسان ‏تازگی دارد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و اگر دوستدار کتاب کاغذی هستید و میل دارید ‏کتاب را دست بگیرید و بخوانید، آن را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ هزینهٔ پست) از این نشانی ‏سفارش بدهید.‏

‏۲. اتاق موسیقی
‏۲۴۴ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۵ یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ فعالیت‌های «اتاق موسیقی» دانشگاه صنعتی ‏آریامهر (شریف)، تهران، از بهار ۱۳۵۱ تا سال‌ها بعد، و همچنین مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام ‏دربارهٔ موسیقی کلاسیک و شخصیت‌های موسیقی. در این مجموعه نزدیک ۴۰ مطلب دربارهٔ ‏آهنگسازان و شخصیت‌های موسیقی گرد آمده است. در خلال نوشته‌ها نام و آثار ده‌ها آهنگساز ‏دیگر هم به میان آمده و به آثار آنان نیز لینک داده شده است. بنابراین می‌توان گفت که بیش از ‏پنجاه آهنگساز و آثارشان را این جا معرفی کرده‌ام، با لینک به معروف‌ترین و زیباترین آثارشان.‏

یکی از کارهای ماندگار اتاق موسیقی انتشار کتاب دو زبانی اپرای کوراوغلو بود. دربارهٔ چگونگی ‏پیدایش آن کتابچه و تأثیر بعدی آن به‌ویژه در میان دانشجویان سراسر کشور به تفصیل نوشته‌ام.‏

بسیاری از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ چه می‌دانم منتشر شده‌اند. همهٔ نوشته‌ها را باز ‏ویراسته‌ام و در برخی ‌ها تغییرات زیادی داده‌ام. در آن نوشته‌های قبلی نام‌ هم‌دانشگاهیان، هم ‏همکاران اتاق موسیقی، و هم دیگران را به ملاحظاتی سانسور می‌کردم. اکنون نام بسیاری از آنان ‏در کتاب آمده است. امیدوارم آن دوستان کتاب را تهیه کنند، در نمایهٔ پایان کتاب نام خود را و سایر ‏آشنایان را پیدا کنند، و اگر نظری دارند، لطف کنند و برایم بنویسند.‏

کتاب کاغذی برای ورق زدن و خواندن مناسب است، و در کنار آن می‌توان از متن ‏pdf‏ نیز برای کلیک ‏کردن روی لینک‌ها و دیدن یا شنیدن نمونه‌ها استفاده کرد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و کتاب کاغذی را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ ‏هزینهٔ پست) از این نشانی سفارش بدهید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 February 2026

انتشار چاپ دوم کتاب قطران در عسل

و اینک، چاپ دوم قطران در عسل تقدیم می‌شود، با حروف درشت‌تر و بهتر، با تصحیحات لازم، و ‏قیمت تمام‌شدهٔ ۲۰ دلار یا ۱۷ یورو (به اضافهٔ هزینهٔ پست). قیمت چاپ قبلی در آمازون، که هنوز هم هست ‏اما به‌تمامی به جیب «اچ اند اس مدیا» می‌رود که قراردادم را با ایشان لغو کرده‌ام، ۳۵ دلار بود و ‏است.‏

قایل پی.دی.اف برای دانلود رایگان را از چندی پیش به‌روز کرده‌ام و با کلیک روی همان نشانی قبلی ‏می‌توان متن چاپ دوم را دانلود کرد.‏

خرید کتاب کاغذی از لولو، از این نشانی.‏

دانلود رایگان کتاب الکترونیک، از این نشانی.

از چاپ نخست کتاب قطران در عسل نزدیک به ۱۲ سال می‌گذرد. انتشار آن در ماه نوامبر ۲۰۱۴ با ‏همکاری «اچ اند اس مدیا» ‏H&S Media‏ (لندن) در اینترنت و بنگاه آمازون صورت گرفت.‏

در مدت نزدیک به چهار سال، تا پایان سال ۲۰۱۸، در حدود ۴۰۰ نسخه از کتاب کاغذی از سایت ‏آمازون به فروش رفت. ناشر تعداد نامعلومی نسخهٔ الکترونیکی نیز به شرط کمک خوانندگان در داخل ‏ایران به بنگاه‌های خیریه، به آنان اهدا کرد. از سهم من از درآمد ناچیز کتاب هیچ برای من نماند و ‏همه را برای خرید و سفارش کتاب برای دوستان در سراسر جهان صرف کردم. ‏

در اکتبر سال ۲۰۱۸ قرارداد انتشار این کتاب را با «اچ اند اس مدیا» لغو کردم و ایشان متعهد شدند ‏که (آخرین بار) در ژانویهٔ ۲۰۱۹ فروش کتاب را در آمازون متوقف کنند. اما با وجود پی‌گیری من، به این ‏عهد وفا نکردند و هنوز این کتاب در آمازون به‌فروش می‌رسد، اما پس از لغو قرارداد، در این ۷ سال، ‏هیچ مبلغی بابت نسخه‌های فروش‌رفته به من نرسیده است. همچنین ناشرانی در داخل از همان ‏آغاز کتاب را، بی اجازه و اطلاع من کپی و چاپ کردند و «زیرمیزی» نسخه‌های بی‌شماری فروختند.‏

در اکتبر ۲۰۱۸ نسخهٔ پی.دی.اف. قطران در عسل را برای دانلود رایگان در اختیار همگان قرار دادم؛ ‏هم در وبلاگ خودم، هم در شبکه‌های «باشگاه ادبیات» (فیسبوک، تلگرام، و وب‌سایت)، و هم ‏برخی دوستداران این کتاب، آن فایل را در شبکه‌های خود برای دانلود ارائه دادند. آمار غیر دقیق ‏وبلاگ خودم نزدیک ۱۰ هزار دانلود نشان می‌دهد.‏

در سال‌های نخست پس از انتشار کتاب نقدها و معرفی‌هایی دربارهٔ کتاب، تا جایی که اطلاع یافته‌ام ‏به قلم اشخاص زیر انتشار یافت (به ترتیب انتشار):‏

‏۱. علیرضا بهتویی در این، و این‎ ‎‏نشانی‌ها؛
‏۲. علی امینی ‏نجفی در این نشانی؛
‏۳. فرح طاهری ‏در این نشانی؛
‏۴. علیرضا اردبیلی در این، و این، و این نشانی‌ها؛
‏۵. رقیه کبیری در این، و این‎ ‎نشانی‌ها؛
‏۶. میترا شجاعی در این نشانی؛
‏۷. ابراهیم آریانی در این نشانی؛
‏۸. بهمن زبردست در این نشانی؛
‏۹. مهرداد زمانی در این نشانی.‏‎

همچنین چند گفت‌وگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهٔ کتاب از رسانه‌های صوتی و تصویری پخش ‏‏شده‌است، به ترتیب:‏‎

‏۱. گفت‌وگو دربارهٔ کتاب در "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
‎ ‏۲. مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
‎ ‏۳. گفت‌وگو با عنایت فانی در برنامهٔ "به عبارت دیگر" تلویزیون بی‌بی‌سی، در این نشانی‎.

جلسه‌های دیدار با دوستداران کتاب:‏‎

‏۱. کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی. فیلم جلسهٔ معرفی کتاب در این نشانی؛‎
‏۲. کتابخانهٔ عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۳. نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛‎
‏۴. کتابخانهٔ عمومی هالون‌برگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۵. «شبکهٔ پشتیبانان مدرنیته» در شهر گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی‎.‎‏

تعداد تعریف‌ها و تشویق‌ها بی‌شمار بوده‌است. از همهٔ نقدنویسان و مشوقان بی‌نهایت ‏سپاسگزارم. تعدادی انتقاد و حتی دشنام و بدگویی هم، اغلب سیاسی و ایدئولوژیک، دریافت ‏کردم. از همهٔ منتقدان نیز سپاسگزارم، زیرا که قصدشان کمک به بهبود کتاب بوده است. از جمله در ‏پاسخ به برخی از این انتقادها، مانند ریز بودن حروف کتاب، برخی ایرادهای صفحه‌آرایی، لغزش‌های ‏تایپی، و تکمیل چند نکتهٔ مضمونی بود که برای چاپ دوم کتاب دست‌به‌کار شدم.‏

تلاش نخست برای چاپ دوم در همان آمازون شکست خورد، زیرا که خدمات پذیرش کتاب وابسته به ‏آمازون (‏Kindle Direct Publishing KDP‏) ناگهان پذیرش کتاب به زبان فارسی و چند زبان دیگر را از ‏افراد «متفرقه» و غیر ناشر متوقف کرد. به‌ناچار برای راه افتادن مجدد آن امکان یا یافتن امکانی ‏دیگری (در خارج، بدون نیاز به اخذ مجوز از ادارهٔ ارشاد) می‌بایست صبر کرد.‏

آمازون و ‏KDP‏ از چندی پیش انتشار کتاب به زبان فارسی را می‌پذیرند، اما مراحل و شرایط و مقررات ‏انتشار کتاب کاغذی به فارسی از آن طریق آن‌قدر دست‌وپاگیر است که از خیر آن (امکان خرید کتاب ‏در شعبه‌های آمازون در چند کشور بزرگ) گذشتم، و به ‏Lulu.com‏ رو نهادم که در واقع هیچ مراحل ‏دست‌وپاگیری ندارد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 March 2025

به‌زودی منتشر می‌شود

عکس اوریجینال از ب.م.
از بازگشت تا اعدام
حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷‏

نوشتهٔ: شیوا فرهمند راد

اثری پژوهشی و مستند به اسناد بی‌شمار فارسی و روسی و انگلیسی و ترکی آذربایجانی و آلمانی
در ۵۰۰ صفحه

حزب تودهٔ ایران از هنگام بنیان‌گذاریش در سال ۱۳۲۰، آغازگر مبارزه با فاشیسم و نازیسم هیتلری ‏در ایران، و در آن هنگام شاید تنها حزبی بود که در نشریاتش مطالب بسیاری در مخالفت با آلمان ‏نازی می‌نوشت. این حزب آورنده و رونق‌بخش فرهنگ تشکل‌ها، سندیکاها، و اتحادیه‌های صنفی و ‏کارگری، و همچنین سازمان جوانان و سازمان‌ها و فعالیت‌های ویژهٔ زنان، و انجمن‌هایی چون ‏‏«طرفدران صلح»، و... به ایران بود. تعداد اعضای این تشکل‌های مردمی، و از آن طریق تعداد اعضای ‏حزب پیوسته افزایش می‌یافت و حزب به یک نیروی مطرح سیاسی تبدیل شده بود.‏

در آن سال‌ها بسیاری از افراد سرشناس و روشنفکران نیز بر گرد حزب تودهٔ ایران حلقه زده بودند. ‏حزب تودهٔ ایران چندین نشریهٔ سیاسی و کارگری و فرهنگی و ادبی منتشر می‌کرد که خوانندگان ‏فراوانی داشتند. در محل باشگاه حزب همواره جلسات حوزه‌های حزبی و انواع کلاس‌ها و در حیاط ‏آن تئاتر و شعرخوانی و کارهای جالب و جذاب برای کارگران و جوانان جریان داشت.‏

حزب در دههٔ ۱۳۲۰ توانست ۹ نفر از اعضای خود را به نمایندگی مجلس برساند. این ۹ نفر در ‏مجلس «فراکسیون توده» را تشکیل دادند و توانستند در سیاست‌گذاری‌های دولت به نفع مردم و ‏زحمتکشان مؤثر باشند. اندکی پیش از پایان رسمی جنگ جهانیِ دوم در اروپا، در اردیبهشت ۱۳۲۴ ‏‏«در سازمان‌های این حزب بیش از ۲۰۰ هزار کارگران، روشنفکران، پیشه‌وران، و دهقانان برجسته ‏شرکت» داشتند. و عده‌ای که در تظاهرات حزبی به مناسبت‌های گوناگون شرکت می‌کردند، در آن ‏سال «در تهران به ۴۰ هزار و در تبریز به ۵۰ هزار نفر بالغ» می‌شد. این حزب در سال ۱۳۲۵ به ‏مدت ۲ ماه و نیم سه وزیر در دولت ایران داشت.‏

این کتاب می‌کوشد نشان دهد که پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ چرا حزب کمونیست تودهٔ ایران از رژیم ‏تئوکراتیک جمهوری اسلامی پشتیبانی کرد؟ چه شد و چگونه کار آن «تنها حزب واقعی تاریخ ‏سیاسی ایران»، «منسجم‌ترین و سازمان‌یافته‌ترین حزب در ایران»، «بزرگ‌ترین حزب کمونیست ‏خاورمیانه»، و... به آن‌جا رسید که بار دیگر رهبرانش و صدها تن از اعضایش به زندان افتادند، اعدام ‏شدند، در مهاجرتی دیگرباره پراکنده شدند، و زندگانی بسیاری از آنان و خانواده‌هایشان بر باد رفت.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 October 2023

پنیر بلغار - ۵

امروز خانم دیگری پشت پیشخوان هتل نشسته و پس از صبحانه مشکل تهویهٔ اتاقم را برایش ‏تعریف می‌کنم. او خانم خدمتکاری را صدا می‌زند و همراهم می‌کند که هیچ انگلیسی بلد نیست. او ‏در بالکن اتاقم را باز می‌کند و می‌بندد، و دگمه‌های کنترل را می‌زند. هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما او به ‏بلغاری و با حرکت دست‌ها اصرار دارد که تهویه درست شده‌است. هیچ هوایی نمی‌آید و من ‏می‌دانم که دستگاه کار نمی‌کند. هنگامی که دارم با او بیهوده چانه می‌زنم، مردی که پیداست ‏حرف‌های مرا از راهرو شنیده وارد اتاق می‌شود، کنترل را از دست خدمتکار می‌گیرد، دگمه‌هایی را ‏فشار می‌دهد، و وقتی که می‌بیند دستگاه کار نمی‌کند، زیر لب دشنام‌هایی می‌دهد و به اتاق ‏روبه‌رویی می‌رود، کنترل دستی آن اتاق را می‌آورد، و با نخستین فشار روی دگمهٔ آن، دستگاه اتاق ‏من به‌راه می‌افتد و هوای خنک به داخل اتاق می‌دمد. مرد کنترل دو اتاق را با هم عوض می‌کند، رو ‏به من می‌گوید «اوکی»، و با زن از اتاقم می‌روند. پشت سرشان می‌گویم: اوکی!‏

لوازم آبتنی بر می‌داریم و به‌سوی شهرک ساحلی و توریستی سانی‌بیچ که معروفیت جهانی دارد ‏می‌رانیم. نام بلغاری آن ‏Slăntjev Brjag‏ (‏Слънчев бряг‏) است که یعنی همان ساحل آفتابی. در ‏جهت همان نسه‌بار که پریروز دیدیم، در جادهٔ شمارهٔ‌ ۹ باید برانیم و دوسه کیلومتر از نسه‌بار عبور ‏کنیم.‏

در آستانهٔ ورود به سانی‌بیچ تابلویی می‌بینم که نام آشنایی روی آن نوشته‌اند: بالاتُن ‏Balaton‏. کجا ‏دیده‌ام این نام را؟ چند روز بعد یادم می‌آید: احسان طبری در کتاب خاطراتش که در سال ۱۳۶۰، ‏پیش از دستگیری، تکه‌تکه می‌نوشت و به من می‌سپرد تا پس از مرگش منتشر کنم، می‌نویسد:‏

«مهمان‌دارانِ شوروی و آلمانی ما، ما کارکنان فعال حزب در مهاجرت را، یک سال یا دو سال در میان، ‏برای قریب یک ماه در کشور خود، یا در کشورهای دیگر سوسیالیستی برای استراحت ‏می‌فرستادند. کنار دریای سیاه در سوچی و کریمه و گاگرا و وارنا، کنار دریاچه‌های بالاتُن یا وربیلن‌زه، ‏که اولی در مجارستان و دومی در مجاورت برلین است، کنار دریای آدریاتیک در یوگوسلاوی ‏‏(سوپوت)، کوه‌های تاترا در چکوسلواکی و زاکوپانیه در لهستان، البروس در قفقاز، مراکز آب گرم و ‏استراحتِ یه‌سن‌توکی و مات‌سست در قفقاز و لیبن‌اشتاین و فالکن‌اشتاین در آلمان... چنین است ‏فهرست کمابیش ناقصی از این مراکز.‏

در این نقاط هتل‌ها و رستوران‌ها و پلاژهای دلگشا و مراکز فیزیوتراپی و پارک‌های زیبا و سینماها و ‏بسیار مؤسسات دیگر دایر شده‌است و سال‌به‌سال در حال بسط و زیباتر شدن و مجهزتر شدن ‏است.‏

معمولاً احزاب برادر در کشورهای سوسیالیستی از احزابی که در کشورهای سرمایه‌داری و جهان ‏سوم هستند، تعدادی را دعوت می‌کنند که از رهبران و افراد سادهٔ حزب مرکب‌اند. برای این مهمانان ‏هتل‌های ویژه‌ای وجود دارد که از جو دوستانهٔ عجیب و مغناطیسی سرشار است [...]»
از دیدار ‏خویشتن»، صص ۱۸۳ و ۱۸۴].‏

پس نام را آن‌جا دیده‌ام. اما این همان بالاتُن نیست که در مجارستان است. این‌جا دریاچه ندارد و ‏فقط هتلی‌ست کنار دریا. او از وارنا هم نام برده که در همین مسیر امروز ما در ۱۶۰ کیلومتری ‏بورگاس قرار دارد.‏

پاک‌سازی قومی «سوسیالیستی»‏

جغرافیا و اوضاع سیاسی جاهایی که طبری نام برده، در طول چهل سال گذشته به‌شدت دگرگون ‏شده، و جا دارد چند سطر دربارهٔ بلغارستان معاصر بنویسم.‏

بلغارستان در جنگ‌های جهانی اول و دوم هم‌پیمان آلمانی‌ها بود، تا آن‌که ارتش شوروی در سپتامبر ‏‏۱۹۴۴ خاک آن را اشغال کرد. از سال ۱۹۴۶ حکومت سوسیالیستی در بلغارستان بر سر کار ‏بود و در سال ۱۹۵۴ تودور ژیوکوف ‏Zhivkov‏ (۱۹۱۱-۱۹۸۹) به رهبری «مادام‌العمر» حزب کمونیست ‏و دولت بلغارستان رسید.‏

با آغاز لرزه‌های فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» سرانجام ژیوکوف پس از ۳۵ سال برکنار شد، ‏و از سال ۱۹۹۰ دموکراسی نیم‌بندی با نظام چندحزبی، اما وارث فساد شدید دوران سوسیالیسم ‏در بلغارستان بر سر کار آمد.‏

بلغارستان در سال ۲۰۰۴ به عضویت ناتو درآمد و از آغاز سال ۲۰۰۷ عضو کامل اتحادیهٔ اروپا شد، با ‏حفظ پول ملی خود (لوا) و به شرط مبارزه با فساد (بازرسی‌های سفت و سختی در کار است!).‏

بلغارها از دو تیرهٔ اسلاو (که همین اطراف بودند) و ترکان بلغار (که از استپ‌های دُن و خزر آمدند) ‏ترکیب شده‌اند. ترکان بلغار به‌تدریج در اسلاوها حل شدند و ترکیب قومی جمعیت ۶/۵ میلیونی ‏بلغارستان امروزه چنین است:‏

بلغارها (غیر ترک): ۸۳/۹ درصد؛
ترکان (بدون تفکیک بلغارهای دُن و ترکان آناتولی یادگار استیلای دولت عثمانی): ۹/۴ درصد؛
رُم‌ها (کولی‌ها) ۴/۷ درصد؛
سپس روس‌ها، ارمنی‌ها، مقدونی‌ها، آلبانی‌ها، یونانی‌ها، و رومانیایی‌ها، و بی‌گمان عده‌ای مهاجران ‏ایرانی هم از دوران کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، و هم از دوران جمهوری اسلامی (بدون آمار).‏

نزدیک ۶۵ درصد مردم بلغارستان پیرو شاخه‌های گوناگون مسیحیت هستند (۶۲ درصد کلیسای ‏ارتودوکس بلغارستان)، نزدیک ۱۰ درصد مسلمان‌اند و گروه‌های کوچک‌تری کلیمی و پیرو کلیسای ‏ارمنی و سایر ادیان، یا بی‌دین.‏

در گردش‌هایمان نوشته‌هایی به خط ارمنی یا یونانی و مقدونی در ورودی کلیساها دیدیم. اما نه ‏مسجدی دیدیم و نه نوشته‌ای به ترکی. گویا ترکان در ناحیهٔ کارجالی ‏Kardzjali‏ نزدیک مرز مشترک ‏با ترکیه و یونان تمرکز یافته‌اند. البته نام‌های ترکی خوراکی‌ها (یا فارسی از راه ترکی) در منوی ‏رستوران‌ها فراوان است: پاستارما (باستیرما)، کاوارما (قورمه)، سوجوک(ق)، شیکمبه چوربا ‏‏(شوربای اعضای داخلی شکم گوسفند)، کاتیک (قاتیق)، کبابچه‌تا، کؤفته‌تا، و...‏

اما ترکان بلغارستان تاریخ غم‌انگیزی داشته‌اند:‏

به نظر برخی پژوهشگران ترکان زمانی در بلغارستان اکثریت داشتند. در سال ۱۸۷۶ نزدیک ۷۰ درصد ‏از زمین‌های کشاورزی به ترکان تعلق داشت. تاریخ‌نگاران ترک معتقدند که جنگ‌های روسیه و ‏عثمانی (۱۸۷۸–۱۸۷۷) به پاکسازی ترکان از بالکان انجامید. اما هنوز ۲ میلیون مسلمان در ‏بلغارستان باقی بود. تا سال ۱۹۷۸ چند صد هزار نفر از اینان مهاجرت کردند. آمار رسمی بلغارستان ‏می‌گفت که در سال ۱۹۷۱ جمعیت ترکان کشور ۸۸۰٬۰۰۰ نفر بود. اما در آمارهای بعد از سال ‏‏۱۹۷۱ ناگهان دیگر ترک در کشور وجود نداشت.‏

در سال ۱۹۸۴ دولت بلغارستان سیاست یا «کارزار» بلغاری کردن مردم را آغاز کرد که طی آن بر ‏ترکان بلغارستان محدودیت‌های شدیدی اعمال شد. نزدیک به ۸۰۰٬۰۰۰ ترک به اجبار نام خود را به ‏نام بلغاری تغییر دادند. همچنین ترکان دیگر حق شرکت در مراسم مذهبی اسلامی نداشتند. آنان ‏مجاز نبودند در مکان‌های عمومی به ترکی حرف بزنند یا پوشاک سنتی ترکی بر تن کنند. ارتش به معترضان در ‏روستاها حمله کرد و چند صد نفر کشته شدند. حاکمیت بلغارستان نمی‌پذیرفت که اینان ترک ‏هستند و ادعا می‌کرد که این مردم بلغارهایی هستند که ۵۰۰ سال پیش زیر فشار حاکمیت عثمانی ‏به‌اجبار مسلمان شده‌اند و اکنون باید مراسم دینی خود را ترک کنند و نام بلغاری برگزینند. یعنی ‏آسیمیلاسیون اجباری.‏

از سال ۱۹۸۶ موج بعدی ترک‌ستیزی در بلغارستان آغاز شد. هنگامی که گلاسنوست (فاش‌گویی یا شفافیت) ‏گارباچوفی تازه داشت به بلغارستان می‌رسید، در ماه مه ۱۹۸۹، یعنی همین ۳۴ سال پیش، ترکان بار دیگر ‏در چند شهر در برابر سیاست آسیمیلاسیون اجباری سر به شورش برداشتند. منع رفت‌وآمد اعلام ‏شد، و ده‌ها نفر کشته شدند. تودور ژیوکوف در یک سخنرانی «برای ملت» اعلام کرد که هرکس ‏گذرنامه با نام بلغاری نمی‌خواهد، می‌تواند از کشور برود! (سخنرانی شاه ایران را یادتان هست؟!) آنگاه ‏‏«بزرگ‌ترین موج مهاجرت در اروپا پس از جنگ جهانی دوم» آغاز شد. ظرف سه ماه، یعنی تا پایان ماه ‏ژوئیهٔ همان سال، نزدیک به ۳۵۰٬۰۰۰ نفر از ترکان بلغارستان از مرز ترکیه گذشتند. وضع بحرانی در ‏مناسبات دو کشور به وجود آمد. مقامات بلغاری ادعا می‌کردند که «تحریکات خارجی» موج مهاجرت ‏ترکان بلغارستان را ایجاد کرده‌است!‏

عکس‌های گویای زیر و متن دردآور کنارشان (به سوئدی) وضع مهاجران ترک و اردوگاه موقت برای ‏زیست آنان را نشان می‌دهد (منبع: روزنامهٔ سوئدی د.ان. ۲۳ و ۲۵ ژوئن ۱۹۸۹). علاقمندان دنبال ‏کردن اخبار آن پاک‌سازی قومی بزرگ (که سوئدی هم می‌دانند) می‌توانند آلبومی را که از ‏قیچی‌کرده‌ها درست کرده‌ام در این نشانی ببینند.‏



پس از فروپاشی سوسیالیسم ژیوکوفی، مقامات نظام سیاسی تازهٔ بلغارستان دریافتند که مهاجرت ‏انبوه ترکان خلاء بزرگی در نیروی کار کشور ایجاد کرده‌است. پس شروع کردند به تشویق بازگشت ‏ترکان به کشور. اما از مجموع همهٔ رانده‌شدگان ده‌ها سال فقط ۱۵۰٬۰۰۰ نفر به‌تدریج برگشتند. ‏وعده‌های آزادی زبان و آیین‌های دینی و غیره به ترکان هم در عمل به مشکلاتی برخورد. حتی در ‏سال ۲۰۰۹ پخش اخبار به زبان ترکی از تلویزیون ملی بلغارستان جنجالی به‌پا کرد، بلغارها را ‏خشمگین کرد، و پای نخست‌وزیر و وزیر امور خارجهٔ ترکیه را هم به میان کشید. نمی‌دانیم بعد چه ‏شد! در اتاق هتل بارها ده‌ها کانال تلویزیون را ورق زدیم، اما هیچ کانال ترکی ندیدیم.‏

بلغارستان یکی از کشورهای جهان است که کم‌ترین نرخ رشد جمعیت را دارند. ۷۵ درصد خانواده‌ها ‏در بلغارستان فرزند کوچک‌تر از ۱۶ ساله ندارند. در برآورد سال ۲۰۱۱ جمعیت ترکان ۵۸۸٬۳۱۸ نفر ‏بوده‌است.‏

سانی‌بیچ

نام بالاتُن مرا تا کجاها کشاند!
مسیرمان خودبه‌خود به‌سوی ساحل می‌رود اما در چند خیابان یک‌طرفه کمی سرگردان می‌شویم و ‏در دایره‌هایی می‌چرخیم. جای پارک نیست و در سراسر خیابان‌ها تابلو زده‌اند که در صورت پارک ‏کردن، جرثقیل ماشین را می‌برد. همه جا پر از هتل‌ها و هتل – آپارتمان‌های بزرگ است. گویی شهر ‏فقط برای جلب گردشگران و استفاده از دریا ساخته شده‌است.‏

با پرس‌وجو پارکینگ بزرگی چسبیده به ساحل پیدا می‌کنیم که هیچ ماشینی در آن نیست. درست ‏آمده‌ایم؟ باید گشت و نگهبان را پیدا کرد و پول پرداخت. درست آمده‌ایم، اما زرنگ بوده‌ایم و یکی دو ‏ساعت پیش از دیگر شناگران رسیده‌ایم. برای سه ساعت می‌پردازیم، و پیش به‌سوی دریا!‏

آفتاب داغ است. هیچ باد نمی‌وزد. به‌به! عجب دریایی و عجب ساحلی! شرکت‌های مسافرتی ‏این‌جا را «ارزان‌ترین بهشت آفتاب و دریای اروپا» نام نهاده‌اند. هرگز ماسه‌های ساحلی به این نرمی ‏و به این تمیزی ندیده‌ام؛ حتی در بندر پهلوی قدیم! یک ته سیگار، یک کاغذ شکلات، یک بطری ‏پلاستیکی خالی، یک کیسهٔ نایلونی سرگردان، حتی یک چوب کبریت بر سراسر ساحل دیده ‏نمی‌شود.‏

کف پاهای من، با نوروپاتی، پیوسته دردناک و بسیار حساس است و در همهٔ ساحل‌ها و آبتنی‌ها، ‏حتی توی آب، کفش صندل به پا دارم. اما بر این ماسه‌ها باید پا نهاد، و چه لذت‌بخش است نوازش ‏کف دردناک پا با این ماسه‌های گرم!‏

ساحل خلوت است. در کنار یک بار متروک لباس عوض می‌کنیم و می‌زنیم به آب. به‌به! آب این‌جا ‏حتی زلال‌تر از بورگاس است. چه‌قدر پاکیزه! نه از خرده‌چوب‌های ساحل خزر که اهل محل به آن ‏‏«چای» می‌گفتند اثری هست، نه از آن خرچنگ‌های کوچک که از راه کانال ولگا – دُن از رود دُن به خزر ‏آمدند، نه از کرم‌های ریز شن‌های خیس، و نه از تکه‌های نفت سیاه و گریس که در آب خزر شناور ‏بودند و به تن‌مان می‌چسبیدند. این آفتاب و این آبتنی بسیار لذت‌بخش است.‏

پس از کمی آبتنی، بار لاگون ‏Lagoon‏ را در ساحل پیدا می‌کنیم. همین الان یک بشکه آبجو آورده‌اند ‏و وصل کرده‌اند. فقط همین آبجو را دارند. خلوت است. منوی خوردنی‌هایش را نگاه می‌کنم تا شاید ‏چیپس و بادام و پسته و غیره داشته‌باشند. جایی نوشته‌اند «میکس». به بارمن نشان می‌دهم و ‏می‌پرسم این میکس شامل چه چیزهایی‌ست؟ می‌گوید:‏

‏- نداریم! هیچ چیز نداریم! فقط این را داریم – و یک خوراک دریایی با صدف را نشان می‌دهد.‏
‏- یعنی سیب‌زمینی سرخ‌کرده هم ندارید؟
‏- چرا، آن را داریم!‏
ناگهان به یاد توصیهٔ دوستم می‌افتم و می‌پرسم:‏
‏- چاچا هم ندارید؟
‏- تساتسا؟ چرا، آن را هم داریم!‏
در دل می‌گویم: پس چرا می‌گویی هیچ چیز نداریم؟!‏

آبجوها را می‌گیرم، و سیب‌زمینی و تساتسا ‏Tsatsa‏ (‏Цаца‏) سفارش می‌دهم، و کمی بعد ‏سرانجام چشممان به جمال این مزهٔ آبجو که نامش این‌جا تساتساست روشن می‌شود! خوشمزه ‏است و می‌توان هی آبجو نوشید و هی از این‌ها خورد. اما نمی‌دانم دوستم نام ترکی آن را کجا ‏شنیده و به من گفته. همین مزه را در ترکیه چاچا یا چاچابالیغی (ماهی چاچا) می‌نامند: ‏Çaça ‎balığı‏.‏

جرج زنبوردار

هر کدام یک بار دیگر تن به آب می‌زنیم و بعد بسمان است. هیچ‌کدام اهل آفتاب گرفتن نیستیم. ‏لباس عوض می‌کنیم و به راه می‌افتیم. دوستم توصیهٔ اکید کرده که در آن نزدیکی به باغ و خانهٔ یک ‏زنبوردار برویم که محصولات معجزه‌آسایی دارد. باید همان جادهٔ شماره ۹ را ادامه داد، و به‌سوی ‏کوشاریتسا ‏Kosharitsa‏ (‏Кошарица‏) پیچید. خیلی نزدیک است.‏

تندیس چوبی یک خرس در کنار دروازهٔ زنبورداری از دور مشخص است. گئورگی که چند بار به ‏انگلستان سفر کرده و بعد نامش را به جرج تغییر داده، با خانمی زیر سایبان ایوان خانه‌اش ‏نشسته‌اند و دارند چای می‌نوشند. با دیدن ما خانم بر می‌خیزد و به داخل می‌رود، و جرج به‌سوی ‏ما می‌آید.‏

نام دوستم به گوشش آشنا نیست و لازم می‌شود عکس شبی را که آقای جرج در خانهٔ آن دوست ‏به شام میهمان بوده نشانش دهم تا یادش بیاید! آهااان... – و معلوم می‌شود که تلفظ نام او از ‏زبان ماست که به گوشش آشنا نیست! می‌پرسد که ما هم ایرانی هستیم؟ - آری، اما ساکن ‏سوئد.‏

‏- خب، خوش آمدید! این است چیزهایی که دارم: عسل، و برخی محصولات و خدمات جانبی، از ‏جمله آموزش «عسل‌درمانی»، درمان آسم و بیماری‌های دیگر با هوای داخل کندو و «انرژی» آن در ‏همین محل، و آبی که در هوای داخل کندو نگهداری شده و قند خون را پایین می‌برد، و از این نوع – ‏و در تعریف هر کدام چند کلمه می‌گوید. ‏

دوستی یک شیشهٔ بزرگ عسل تصفیه‌شده می‌خرد و هر کدام یکی‌دو شیشهٔ کوچک کرم ‏Manuka‏ برای پوست، گرفته از موم عسل، که گویا معجزه‌ها می‌کند. آقای جرج ضمن حرف‌هایش ‏می‌گوید که قصد دارد بیزنس‌اش را به کشورهای اسکاندیناوی گسترش دهد، زیرا می‌داند که آن‌جا ‏بازار خوبی خواهد داشت. اما پیداست که او سر حال نیست و حوصله ندارد کارهای دیگرش یا ‏کندوهایش را نشانمان دهد، یا شاید روانشناسی‌اش خوب است و زود بو برده با چه تیپ ‏مراجعانی سروکار دارد. یا شاید انتظار داشت که برای نمایندگی بیزنش‌اش در سوئد داوطلب شویم، ‏که نشدیم. او در واقع دست‌به‌سرمان می‌کند، و می‌رویم. عیبی ندارد. در این کلیپ یوتیوب ۱۸ ‏دقیقه‌ای می‌شود همه را به تفصیل دید و در وبگاه او در این نشانی خواند.‏

چادرِ خان

دوستم توصیه کرده که جایی به‌نام «چادر خان» ‏Khan's Tent‏ (‏Ханска шатра‏) را هم در آن ‏نزدیکی ببینیم. کلمهٔ دوم نام بلغاری آن «شاترا» خوانده می‌شود که همان «چادرا»ی ترکی‌ست. ‏وقت نکرده‌ایم چیزی دربارهٔ آن بخوانیم و هیچ اطلاعاتی نداریم. زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر ‏می‌رسیم. آن‌چه می‌بینیم ساختمان سفیدرنگ بزرگی‌ست بر بلندی مشرف بر سانی‌بیچ که سقف ‏آن به شکل چادر خان‌های آسیای میانه ساخته شده. تراس بزرگ و دو طبقهٔ آن چشم‌انداز زیبایی ‏بر جنگل و دریا دارد. یک زوج جوان روی تراس نشسته‌اند و چای می‌نوشند. همین! کمی روی تراس ‏قدم می‌زنیم و چند عکس می‌گیریم.‏

چند روز بعد می‌خوانم که داخل آن هم رستوران است و هم سیرک و کاباره و بار و... برای ‏رستورانش و برنامه‌هایش گویا باید از مدت‌ها پیش میز رزرو کرد. ما را باش! همچنین مقدار زیادی ‏گله‌گذاری از کیفیت غذاها و برنامه‌ها و قیمت بالای نوشیدنی‌های آن در اینترنت یافت می‌شود. پس ‏ما قسر در رفتیم!‏

آبزور

حال که تا این‌جا آمده‌ایم، چطور است که ۳۰ کیلومتر دیگر در جادهٔ پر پیچ و خم و گردنه هم برانیم و ‏تا شهر ساحلی دیگری به‌نام آبزور ‏Obzor‏ در آن‌سوی گردنه برویم و این مسیر و آن شهر را هم ‏ببینیم؟ می‌رویم!‏

مسیرمان جنگلی و زیباست. شباهت زیادی به گردنهٔ حیران ندارد، با این حال بعضی منظره‌هایش ‏مرا می‌برد به گردنهٔ حیران. هوا خوب است و پنجرهٔ ماشین را که باز می‌کنم عطر برگ و جنگل و ‏بوته‌های وحشی به درون ماشین هجوم می‌آورد. این‌ها را در سوئد نداریم زیرا که همه جای آن ‏جنگلِ کاج است.‏

ماشین را در نخستین پارکینگی که در آبادی می‌بینیم پارک می‌کنیم. باید گشت و نگهبان را پیدا کرد ‏و کرایه را به او پرداخت. سپس در سرازیری کوچه‌بازارهای توریستی به‌سوی ساحل به راه ‏می‌افتیم. بسیاری از دکان‌ها بسته‌اند و برای استراحت نیمروزی رفته‌اند. در یکی از دکان‌های ‏همه‌چیزفروشی، پردهٔ پارچه‌ای بزرگی با تصویر گئورگی دیمیتروف (۱۸۸۲-۱۹۴۹) ‏Georgi Dimitrov‏ ‏دبیر کل کمینترن (۱۹۳۵-۱۹۴۳) و بنیان‌گذار و نخست‌وزیر «جمهوری خلق بلغارستان» (۱۹۴۶-‏‏۱۹۴۹) برای فروش آویخته‌اند. پیداست که هنوز علاقمندانی دارد.‏

به نظرمان می‌رسد که این‌جا شهرکی اعیان‌نشین و ییلاق ثروتمندان یلغارستان است. ‏حیاط‌های خانه‌های خفته در آفتاب نیمروزی پر از سایبان‌های ساخته از درخت مو است. خوشه‌های ‏بزرگ و پر بار انگور بر آن‌ها آویزان است، اغلب زیادی رسیده و کپک‌زده. چرا نمی‌چینند و نمی‌خورند ‏این‌ها را؟ لابد انگور خوب آن‌قدر دارند که به این‌ها نمی‌رسند.‏

ساعت ۳ بعد از ظهر است که سر نبشی نزدیک ساحل دریا رستوران «بولگاریا» را پیدا می‌کنیم که ‏در این ساعت هنوز غذا سرو می‌کند و مشتری‌هایی دارد، و می‌نشینیم. شراب سفید سووینیون ‏بلان می‌خواهیم، که بازش را دارند و با تنگ می‌آورند، همراه با یخ! برای پیش‌غذا تاراتور یا همان ‏آبدوغ‌خیار را انتخاب می‌کنیم، با نان. خوشمزه است و می‌چسبد. اما برای غذای اصلی کلاه سرمان ‏می‌رود: منوی انگلیسی ندارند و فقط به بلغاری‌ست و خانم خدمتکار می‌خواهد لطف کند و خودش ‏می‌خواند و برایمان به انگلیسی ترجمه می‌کند. یک جا می‌خواند «کباب با گوشت خوک» و هر ‏کدام از ما برداشتی می‌کنیم. توصیف او مرا به یاد سوولاکی یونانی می‌اندازد. هر سه همان را ‏انتخاب می‌کنیم. اما... آن‌چه می‌آورند چند تکه گوشت خوک است شناور در آب آبگوشت در ‏بشقابی گود، که دو قاشق خمیر برنج هم توی آب آن انداخته‌اند، و این خمیر با نخستین برخورد ‏چنگال در آب وا می‌رود. زُهم گوشت هم باقیست. این بود چیزی که ما سفارش دادیم؟!‏

گرسنه‌ایم، و هر سه سر به زیر و ساکت می‌خوریم و دم بر نمی‌آوریم! مرا به یاد خوراک بیمارستان‌های ‏شوروی می‌اندازد. به کمک ته‌ماندهٔ تاراتور، و شراب، این غذای بدمزه را فرو می‌دهم. قیمت؟ نصف ‏قیمت سوئد، هرچند که خوراکی شبیه این در سوئد ندیده‌ام!

این‌جا باد شدیدی در ساحل می‌وزد. دریا پر موج است. ساحل خلوت است و فقط چند نفر دارند بر ‏زیراندازهایشان آفتاب می‌گیرند. رستوران‌ها و فروشگاه‌های ساحلی همه بسته‌اند. از پس‌کوچه‌های ‏خلوت و خفته زیر آفتاب و پر از مو و انگورهای نچیده به‌سوی راستهٔ توریستی شهر می‌رویم.‏

در این راسته که خیابان ایوان وازوف ‏Ivan Vazov‏ نام دارد، جنب‌وجوشی هست. یکی از دوستان ‏ساعتی مشغول خرید سوغاتی است و موفق می‌شود چیزهای زیادی برای عزیزانش بخرد، و ‏راضی‌ست.‏

با آن که زودتر از موعد به پارکینگ برگشته‌ایم، مرد نگهبان از دور صدا می‌زند و ۲ لوای دیگر کرایه ‏می‌خواهد. قبض رسیدی در کار نیست. عیبی ندارد. می‌پردازیم. ‏

از گردنهٔ زیبا به‌سوی بورگاس و هتل‌مان می‌رانیم. سر راه از یک فروشگاه لیدل خوراک و نوشاک ‏برای ضیافت شبانه در اتاق هتل می‌خریم. فروشگاه‌های زنجیره‌ای لیدل دست‌کم در این منطقه ‏بسیار گسترش یافته و بی‌گمان خواربارفروشی‌های کوچک و محلی بسیاری را به خاک سیاه ‏نشانده‌است.‏

ادامه دارد.‏
بخش‌های قبلی: ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۶ و ۷.‏
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع اطلاعات مربوط به بلغارستان:‏
ویکی‌پدیای انگلیسی و سوئدی زیر «بلغارستان»؛
مقاله‌ای در نسخهٔ ترکی روزنامهٔ ایندیپندنت ۲۰ آوریل ۲۰۲۲؛
کلیپ مستند ۴ دقیقه‌ای دربارهٔ مهاجرت بزرگ ترکان از بلغارستان؛
روزنامهٔ سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ روزهای ۵ و ۸ و ۲۴ و ۳۰ مه، ۱۷ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۳ و ۲۵ ژوئن، ۳ ‏و ۲۸ ژوئیه، و ۲۲ و ۲۷ اوت ۱۹۸۹. به بایگانی دیجیتال ‏DN‏ یا به این آلبوم رجوع شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 May 2023

از جهان خاکستری - ۱۲۸

«آقای مهندس!»‏

برخی از قصه‌های «مهندسی»هایم در سنین پیش از ده‌سالگی در خانه‌های در و همسایه و فامیل را ‏در کتاب «قطران در عسل» نوشته‌ام، از قبیل راه انداختن چرخ خیاطی همسایه‌ٔ داغدارامان سلطان ‏باجی، یا تعمیر پریموس مادر بزرگم که دم‌به‌ساعت خراب می‌شد (نوشته‌ام؟!) و...‏

از هنگامی که در زیرزمین خانه‌مان یک «رصدخانه» درست کردم (این را همان‌جا نوشته‌ام) و قطعات ‏رادیوهای کهنه و خراب را آن‌جا جمع کردم، شدم همچنین تعمیرکار رادیوهای فک‌وفامیل. برای نمونه ‏عموی بزرگم در مهمانی بیخ گوشم می‌گفت: «رادیوی ما زیادی خرخر می‌کند. بیا ببین چه‌شه!» ‏‏(البته به ترکی می‌گفت!) می‌رفتم و درون رادیو را کمی دستکاری می‌کردم، بهتر می‌شد، و در ‏خانواده معروف‌تر می‌شدم؛ بی هیچ پاداش مادی!‏

در سال‌های آخر دبیرستان با همان قطعات اوراقی یک دستگاه «دزدبگیر» ساختم که طرح آن چند ‏سال بعد، هنگامی که در دانشگاه بودم و دور این سرگرمی‌ها را تا حدود زیادی خط کشیده‌بودم، و ‏به‌جای برق و الکترونیک اکنون «مهندسی مکانیک» می‌خواندم، به نام خودم در مجلهٔ «رادیو و ‏تلویزیون» (ضمیمهٔ مجلهٔ دانشمند) چاپ شد (ببینید).‏

در همان سال‌های دبیرستان در آن طرح تغییراتی دادم (از جزییاتش می‌گذرم) و تبدیلش کردم به یک ‏دستگاه عیب‌یاب رادیو و تلویزیون. اکنون بعد از آمدن به تهران هم، با وجود تغییر رشته، تعمیرکار رادیو ‏و تلویزیون فامیل ساکن تهران بودم؛ حتی پس از انقلاب و در طول سال‌های دوندگی‌های برای حزب ‏توده ایران!‏

از بستگان ساکن تهران، زوجی سالمند که هر پنج فرزندشان از خانه کوچیده بودند و تنهایشان ‏گذاشته‌بودند، تلویزیونی خیلی قدیمی داشتند که هنگامی آن را خریده‌بودند که سرمایه‌دار معروف ‏ثابت‌پاسال نخستین فرستندهٔ تلویزیونی تهران را راه انداخته‌بود. این فرستنده یکی دو ساعت در روز ‏برنامه پخش می‌کرد. آنان همچنین برنامهٔ تلویزیونی سفارتخانهٔ امریکا در تهران را می‌گرفتند که یکی ‏دو ساعت برنامه به زبان انگلیسی برای امریکایی‌های مقیم تهران پخش می‌کرد.‏

هنگامی که به تهران آمدم، و اکنون برنامه‌های «تلویزیون ملی ایران» شروع شده‌بود، تلویزیون این ‏فامیل‌مان تصویری برفکی داشت. خواستند که دستی به سر و روی آن بکشم. همهٔ لامپ‌های آن ‏را عوض کردم، و خازن‌هایی را که نیم‌سوخته بودند و برخی حتی ترک برداشته‌بودند عوض کردم، و ‏از تصویر صاف آن بسیار راضی بودند. هر چند که جز تشکر خشک و خالی و پرداخت هزینهٔ ‏خریدهایم، چیزی به من نرسید!‏

همین زوج در پاییز و زمستان ۱۳۵۵ به شهرستان رفتند تا پیش دخترشان زندگی کنند، و خواستند ‏که این مدت در خانه‌شان زندگی کنم، تا خانه خالی نباشد، مبادا دزد بزند. پذیرقتم. اما یک شب ‏چراغ سقفی هال، چسبیده به سقف، روشن مانده‌بود، «رول‌پلاک»های (جای پیچ) پلاستیکی که ‏چراغ را به سقف وصل می‌کردند در اثر گرمای لامپ نرم شدند، پیچ‌ها لغزیدند، چراغ و حباب ‏شیشه‌ای آن از سقف رها شدند، در اثر وزن آن‌ها سیم برق پاره شد، و همه با هم با صدایی ‏وحشتناک به کف موزاییک هال افتادند، و من که همان تلویزیون را تماشا می‌کردم، وحشت‌زده از جا ‏پریدم. اما من دانشجوی فقیر هیچ امکان جبران آن چراغ و حباب را نداشتم.‏

این زوج پس از بازگشت، از این حادثه بی‌نهایت غمگین و دلگیر بودند، و بابت بیش از شش ماه ‏حفاظت از خانه‌شان، ریختن برف‌های بام‌شان و تراس‌شان، و... حتی یک کلمه تشکر نکردند.‏

تا هنگامی که در خوابگاه دانشجویی بودم، برای دسترسی به من یا به تلفن‌هایی که در هر طبقهٔ ‏خوابگاه بود زنگ می‌زدند، و یا به دربان خوابگاه زنگ می‌زدند و خواهش می‌کردند که پیغامشان را به ‏من برساند. اما بعد از خروج از خوابگاه یادم نیست چگونه به من پیغام می‌رساندند.‏

‏***‏
یک بار پیغام رسید که تلویزیون یکی از بستگان روشن نمی‌شود و باید خودم را هر چه زودتر برسانم، ‏زیرا که پنجشنبه شب است و همهٔ اهل خانه خسته از کار و درس یک هفته، باید بنشینند و برنامهٔ ‏معروف و پرطرفداری را تماشا کنند. یادم نیست «مراد برقی» بود یا «دایی‌جان ناپلئون» یا «سرکار ‏استوار» یا «خانهٔ قمرخانم»، یا شاید سریال خارجی «کاوشگران» با بازی تونی کرتیس و راجر مور (که من موسیقی آغازین آن را دوست می‌داشتم. بشنوید

رفتم. همه‌ی اهل خانه منتظرم بودند. از همان لحظهٔ ورود سؤال‌پیچم کردند:‏

‏- فکر می‌کنی چه ایرادی پیدا کرده؟ درست میشه؟ خرج داره؟...‏
‏- نمی‌دانم. باید ببینم. شاید فیوزش سوخته باشه. اگه اینطور باشه خرجی نداره...‏

تلویزیون را از گچ‌بری روی دیوار پایین آوردیم و روی فرش کف اتاق گذاشتیم. پشتش را باز کردم. همه ‏بر گردم حلقه زده‌بودند و با کنجکاوی همهٔ حرکاتم را تماشا می‌کردند. مزاحم کارم بودند.‏

نه، فیوزش نسوخته بود. پس چه مرضی داشت؟ دستگاه اندازه‌گیریم نشان می‌داد که برق به ‏جاهایی که باید برسد، می‌رسد. پس چرا روشن نمی‌شود؟ هیچ خازن یا مقاومتی هم در ظاهر ‏نسوخته بود.‏

آرامش لازم داشتم تا بتوانم سیستماتیک بگردم و ایراد را پیدا کنم. اما وقت زیادی تا شروع آن برنامهٔ ‏‏«مهم» نمانده‌بود، و همه هیجان‌زده و دستپاچه مرا به شتاب وا می‌داشتند.‏

ناگهان دیدم که یکی از لامپ‌های اصلی مدار تلویزیون نزدیک پایه‌اش دور تا دور شکسته و حبابش از ‏پایه‌اش جدا شده. عجب! چرا شکسته؟ نشانشان دادم: این لامپ شکسته.‏

‏- وای، چرا شکسته؟
‏- نمی‌دونم.
‏ ‏- نمیشه چسبوندش؟
‏- نه، توش باید خلاء باشه، تازه، بعد از شکستن، توش هم حتماً سوخته.
‏ ‏- پس چه باید کرد؟
‏- باید یکی دیگه خرید و عوضش کرد.
‏ ‏- پنجشنبه شش بعد از ظهر از کجا لامپ پیدا کنیم؟
‏- باید رفت پشت شهرداری. شاید مغازه‌ای هنوز باز باشه.
‏ ‏- گرونه؟
‏- نمی‌دونم.‏

لامپ شکسته را بیرون کشیدم و برداشتم. بهروز را با من همراه کردند. همان بهروز که در «قطران ‏در عسل» نوشته‌ام که ساواکی بود و نمی‌دانستم (بخش ۴۲)، و خیلی احساس شباهت به راجر مور می‌کرد. عجله داشتیم. او تاکسی ‏دربست گرفت و از سه‌راه سلسبیل رفتیم تا پشت شهرداری. خیابان‌ها خلوت بود و زود رسیدیم. ‏پیدا بود که خیلی‌ها خود را به خانه رسانده بودند تا آن برنامهٔ تلویزیون را ببینند. خوشبختانه یک ‏فروشگاه بزرگ در یکی از پاساژهای پشت شهرداری هنوز باز بود و از همان لامپ هم داشتند. ‏خریدیم. ۲۳ تومان.‏

دوباره تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم. در طول راه من به فکر فرو رفته‌بودم که اگر ایراد اصلی ‏جای دیگری باشد، و اگر این لامپ را جا زدیم و تلویزیون را روشن کردیم و این لامپ هم شکست، یا ‏باز تلویزیون روشن نشد، آنوقت چی؟

رسیدیم. همه خوشحال بودند که هنوز برنامه شروع نشده رسیده‌ایم و تلویزیون الان درست ‏می‌شود، و زیاد هم گران تمام نمی‌شود! اما من نگران بودم. همه باز سرشان را توی کارم فرو ‏می‌کردند. کوشیدم آرامشان کنم و یک بار دیگر همهٔ مدارهای آن داخل را در پی نشانه‌های ‏سوختگی گشتم، و چیزی نیافتم. بوی سوختگی هم نبود.‏

لامپ را در جایش نصب کردم، و با دودلی دگمهٔ روشن کردن تلویزیون را فشردم. آن لامپ روشن ‏شد، و نشکست! لحظاتی طول می‌کشید تا تصویر پدیدار شود، و شد!‏

‏- هورااا... به‌به! آفرین! درست شد!‏

من هم خوشحال بودم. پشت تلویزیون را بستم و آن را سر جایش در طاقچه گذاشتیم. برنامه چند ‏دقیقه بعد شروع می‌شد. بهروز و صاحبخانه داشتند پول تاکسی و لامپ را حساب و کتاب ‏می‌کردند.

با شروع برنامه، من و کارم فراموش شدیم!‏

‏***‏
روزی خبر آوردند که هر چه زودتر به یکی از بستگان تلفن بزنم. این خانم بسیار دستپاچه می‌گفت ‏که تلویزیون‌شان خراب شده، شوهرش که از کار هفته به خانه بیاید، حتماً باید برنامهٔ دلخواهش را ‏تماشا کند، و تلویزیون حتماً باید تا قبل از آمدن او راه بیافتد، وگرنه افتضاح می‌شود!‏

از قضای روزگار موتورسیکلت یک دوست هم‌دانشگاهی را به امانت داشتم. کیف ابزارم را برداشتم، ‏پریدم روی موتور و رفتم. پشت تلویزیون را باز کردم و دنبال عیبش گشتم. این خانم کاری به کار ‏تعمیرکاری من نداشت و مشغول آشپزی برای شام شوهرش بود.‏

خیلی زود پیدا کردم که یک مقاومت با وات بالا در مدار برق ورودی تلویزیون سوخته‌است. لحیمش را ‏ذوب کردم و درش آوردم. برای احتیاط اندازه‌گیری‌اش کردم. به‌کلی سوخته‌بود و قطع بود. حدس ‏می‌زدم که در مسیر آن باید یک اتصال کوتاه باشد که باعث سوختن آن شده. اما با همهٔ ‏اندازه‌گیری‌ها و جست‌وجوها چنین ایراد واضحی نیافتم. می‌ماند تعویض مقاومت به امید آن که ‏تلویزیون درست شود.‏

با موتور به‌سرعت به پشت شهرداری رفتم، مقاومتی با همان اُهم و همان وات خریدم و برگشتم. ‏آن را سر جایش لحیم کردم، اما به محض آن که کلید تلویزیون را زدم، این مقاومت هم جرقه‌ای زد و ‏سوخت. عجب! آخر کجاست این اتصال کوتاه؟ گشتم و گشتم، اما هیچ پیدا نکردم.‏

باز پریدم روی موتور و رفتم پشت شهرداری. این بار مقاومتی با وات بالاتر خریدم تا زیر جریان شدید ‏برق، بیشتر دوام بیاورد! یک نکتهٔ مثبت این مدل هم آن بود که پایه‌هایش به بدنه‌اش لحیم شده‌بود و ‏اگر خیلی داغ می‌شد، پیش از آن که بسوزد، لحیمش ذوب می‌شد، پایه‌اش از بدنه جدا می‌شد، و ‏بعد می‌شد دوباره لحیمش کرد.‏

این مقاومت هم با روشن کردن تلویزیون آن‌قدر داغ شد که لحیم پایه‌اش ذوب شد. دیگر عرقم در ‏آمده بود. هر چه گشتم جای اتصال کوتاه را پیدا نکردم. خانم خانه با آن‌چه از توانایی‌های تعمیرکاری ‏من شنیده‌بود، هیچ شکی نداشت که تلویزیونش را درست می‌کنم. بنابراین هنگامی که برایش ‏اعتراف کردم که از یافتن ایراد اصلی تلویزیون عاجزم، سخت ناراحت شد و به گونه‌ای رفتار کرد که ‏گویی من گولش زده‌ام، یا کسانی که تعریفم را کرده‌اند، گم‌راهش کرده‌اند.‏

به‌ناچار به تعمیرکار رسمی و کشیک مارک تلویزیونشان زنگ زد. دو نفر زود آمدند، با تجهیزات کامل. ‏خانم برایشان تعریف کرد که من نتوانسته‌ام تلویزیون را درست کنم! پرسیدند مگر من چکاره‌ام؟! ‏توضیح دادم که دانشجو هستم و مقداری از این کارها بلدم. یکی‌شان گفت:‏

‏- دانشجوها خیلی خوب هستند! می‌گردند، عیب را پیدا می‌کنند، و کار ما را راحت می‌کنند!‏

ماجرای مقاومتی را که می‌سوخت برایشان تعریف کردم. او دست‌به‌کار شد، و برای یافتن جای ‏اتصال کوتاه چندین سیم را قطع کرد و در چندین جا مدار مسی روی شاسی تلویزیون را با تیغ ‏تراشید و قطع کرد، اندازه‌گیری کرد و در مسیر معینی پیش رفت. من هرگز جرئت نمی‌کردم این ‏کارها را بکنم.‏

او همین‌طور قدم به‌قدم و سیستماتیک اتصال‌هایی را قطع کرد و پیش رفت، تا آن که به یک لامپ رسید، و معلوم ‏شد که اتصال کوتاه در درون لامپ است! یافتن آن ایراد راه دیگری نداشت جز کاری که او کرد، یا ‏سوار کردن لامپ روی پایه در کارگاه و اندازه‌گیری و مقایسه با مشخصات لامپ در کتاب لامپ.‏

تعمیرکار لامپ مشابه در کیف ابزارش داشت. لامپ را عوض کرد، همهٔ اتصال‌هایی را که قطع ‏کرده‌بود دوباره لحیم کرد، پایهٔ مقاومتی را هم که من خریده‌بودم به جایش چسباند، و تلویزیون ‏درست شد!‏

خانم خانه پول حسابی به آن‌ها داد، از هزینهٔ من هیچ صحبتی نشد، با آن که دیده‌بود که دو بار ‏رفتم و قطعه‌ای خریدم و آمدم، و با دلخوری و بی‌اعتنایی راهم انداخت.‏

غمگین رفتم.‏

‏***‏
خانهٔ احسان طبری و همسرش آذر بی‌نیاز در اواخر زندگی «آزاد»شان در ایران، در کوه‌پایه‌های ‏نیاوران بود. کوه‌های بلندی از سمت شمال و غرب خانه را در میان گرفته‌بودند. طبری عادت داشت ‏که برخی رادیوهای خارجی، به‌ویژه برنامهٔ فارسی رادیو مسکو را گوش بدهد. او خود سال‌ها پیش ‏در آن رادیو کار کرده‌بود. او و آذر برخی از سریال‌های تلویزیون ایران را هم تماشا می‌کردند، از جمله ‏سریال روسی «لحظات هفده‌گانهٔ بهاران» را، که البته ناگهان و بی‌هیچ توضیحی نمایش آن قطع ‏شد.‏

این زوج پیوسته گله می‌کردند که پس از آمدن به آن خانه، رادیو و تلویزیون‌شان خوب کار ‏نمی‌کند و نمی‌توانند برنامه‌های دلخواهشان را بشنوند یا تماشا کنند. طبری در گفت‌وگوی خصوصی ‏با من این وضع را «تبعید» خودش، و توظئهٔ کیانوری می‌دانست (بنگرید به پیشگفتار «از دیدار ‏خویشتن»).‏

سرانجام یک روز کیف ابزارم را برداشتم، گذاشتمش توی «پیکان» ‏متعلق به حزب که برای انجام برخی امور و از جمله انجام کارهای طبری و اخگر و... زیر پایم بود و به ‏خانهٔ طبری رفتم.‏

از پنجرهٔ اتاق پذیرایی‌شان به روی بام سفالی و شیب‌دار نیم‌طبقه، و از آن‌جا روی بام مشابه بالاتر ‏رفتم، آنتن تلویزیون و اتصال آن را اندازه‌گیری کردم، که هیچ ایرادی نداشتند، آنتن را به این‌سو و آن‌سو ‏چرخاندم و خواستم ببینند کجا بهتر می‌شود، و هر کار دیگری که به عقلم می‌رسید انجام دادم، ‏اما هیچ سودی نداشت. نصب آنتن برای رادیو روی بام و تلاش‌های دیگر برای رادیویشان هم به ‏هیچ نتیجه‌ای نرسید.‏

هم آنان غمکین بودند، و هم من. شب خسته به خانه رسیدم. پیکان را کنار خیابان پارک کردم، به ‏خانه رفتم، روی تخت افتادم و خوابیدم.‏

فردا هنگامی که به سراغ ماشین رفتم، شیشهٔ در عقب آن را شکسته‌بودند. عجب! آخر چرا؟ تازه ‏ساعاتی بعد یادم آمد که کیف ابزارم را پشت صندلی راننده گذاشته‌بودم! آن را برده‌بودند. ‏دستگاه «عیب‌یاب» اختراع خودم هم در آن بود، و بسیاری ابزار ارزشمند دیگر. پس از آن تا سال‌های ‏طولانی، تا چند سال پس از رسیدن به سوئد، کیف ابزار «مهندسی» برای تعمیر این قبیل ‏وسایل نداشتم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 July 2022

مناظره‌ی فلسفی - احسان طبری


دو نوار کاست پیدا کردم از نخستین جلسه‌ی مناظره‌ی فلسفی با شرکت احسان طبری.‏

در بهار ۱۳۶۰ مناظره‌ای تلویزیونی میان افرادی از گرایش‌های گوناگون در سیمای جمهوری اسلامی ‏ایران ترتیب یافت که احسان طبری، فرخ نگهدار، عبدالکریم سروش، و محمد مصباح یزدی در آن ‏شرکت داشتند. بریده‌های تصویری کوتاهی از هفت جلسه‌ی نزدیک به دوساعته‌ی مناظره که برگزار ‏شد، در یوتیوب و جاهای دیگر یافت می‌شود. آن‌چه می‌شنوید صدای نخستین جلسه‌ی آن ‏مناظره‌هاست که از دو نوار کاست صوتی ۶۰ دقیقه‌ای که سال‌ها پیش من بوده و اکنون یافتم، ‏استخراج کرده‌ام.‏

کیفیت صدا ایرادهایی دارد، و هنگام ضبط آن روی کاست، و با برگرداندن لبه‌ی کاست، مقادیری از ‏مناظره از دست رفته‌است و صدا قطعی دارد.‏

من هنگام برگزاری بعضی از این مناظره‌ها در استودیوی تلویزیون حضور داشتم. مشاهداتم را در ‏بخش ۷۸ «قطران در عسل» (ص ۴۲۰) شرح داده‌ام.‏

متن نوشتاری کامل آن هفت جلسه در نشانی زیر وجود دارد، و علاقمندان می‌توانند این متن صوتی ‏را با آن متن نوشتاری مقایسه کنند: ‏http://www.ensafnews.com/298717/

این دو نوار را در هم ادغام کرده‌ام و در این نشانی می‌توانید آن را بشنوید.

همچنین سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز، در این نشانی، و پرسش و پاسخ‌های کیانوری، در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 June 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۸


از سال‌های دور چیزهایی را از روزنامه‌های داخلی و خارجی قیچی کرده‌ام و نگه داشته‌ام. اکنون دارم کاغذهایم را پاکسازی می‌کنم، و از آن قیچی‌کرده‌ها هر چیز دندان‌گیری یافتم، به‌تدریج این‌جا می‌گذارم.

مقاله‌ای از احسان طبری به انگلیسی
درباره‌ی انقلاب ایران

متأسفانه تاریخ و منبع این مقاله را یادداشت نکرده‌ام. حدس می‌زنم که هنگام اقامت در مینسک ‏‏(پایتخت بلاروس) آن را در یکی از سال‌های ۱۹۸۴ تا ۱۹۸۶ از یکی از شماره‌های نسخه‌ی انگلیسی ‏نشریه‌ی مشترک «احزاب برادر»، «مسایل صلح و سوسیالیسم» (که ترجمه‌ی فارسی آن با نام ‏‏«مسایل بین‌المللی» منتشر می‌شد) جدا کرده‌ام و این همه سال با خودم کشیده‌ام!

متن کامل مقاله را در این نشانی می‌یابید.‏

احسان طبری در سال‌های پس از انقلاب، تا پیش از دستگیری، دست‌کم سه مقاله‌ی «تئوریک» ‏درباره‌ی انقلاب به فارسی نوشت که در سه شماره‌ی مجله‌ی «دنیا» منتشر شدند (روی این شماره‌ها کلیک ‏کنید: ۱، ۲، ۳). این متن انگلیسی کم‌وبیش جمع‌بستی از همان‌هاست. اما نقل قول او از ‏سخنرانی برژنف در کنگره‌ی ۲۶ حزب کمونیست اتحاد شوروی نشان می‌دهد که این مقاله در اسفند ‏‏۱۳۵۹ یا پس از آن نوشته شده‌است.‏

متن انگلیسی را خود احسان طبری ننوشته‌است و از فارسی ترجمه کرده‌اند. او انگلیسی می‌خواند، اما در چنین سطحی ‏انگلیسی نمی‌نوشت. به‌علاوه تاریخ انقلاب ایران را در متن مقاله دست‌کم یک بار به‌غلط از ۱۱ ‏فوریه ۱۹۷۹ به «۲۲ بهمن ۱۳۵۸» ترجمه کرده‌اند، و او چنین اشتباهی نمی‌کرد.

پی‌نوشت: همین مقاله با عنوانی دیگر در مجله‌ای دیگر هم منتشر شده‌است:

The role of religion in our revolution
World Marxist review, vol. 12, 1982

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

27 May 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۲

از سال‌های دور چیزهایی را از روزنامه‌های داخلی و خارجی قیچی کرده‌ام و نگه داشته‌ام. اکنون دارم کاغذهایم را پاکسازی می‌کنم، و از آن قیچی‌کرده‌ها هر چیز دندان‌گیری یافتم، به‌تدریج این‌جا می‌گذارم.

پشتیبانی از توده‌ای‌ها به شیوه‌ی «پراودا»، به نقل از منابع غربی، برای این که «لکه»ای بر دامان خودشان ننشیند!

منع کشتار
پاریس، ۲۳ [ژوییه]، تاس.
خطری مرگبار جان احسان طبری، یکی از رهبران نام‌آشنای حزب توده ایران را تهدید می‌کند. این ‏فیلسوف، جامعه‌شناس، و نویسنده‌ی معروف مدتی طولانی در نهانگاه به‌سر برد و مبارزه بر ضد رژیم ‏شاه را ادامه داد. احسان طبری یک سال پیش هنگامی که پی‌گرد حاکمیت کنونی بر ضد حزب توده ‏ایران به اوج خود رسید، دستگیر شد. «اومانیته دیمانش» [فرانسه] می‌نویسد که پس از اعمال شکنجه و فشارهای روانی بر این عضو فعال و ۷۷‌ساله‌ی ‏حزب، «اعترافات» او را در یک برنامه‌ی صحنه‌سازی شده از ‏تلویزیون نشان دادند.‏

‏«اومانیته دیمانش» می‌نویسد که پافشاری حاکمیت ایران در مجازات احسان طبری که بیمار است و ‏دو حمله‌ی قلبی را از سر گذارنده، نشان می‌دهد که همه‌ی مبارزانی که برای ایجاد ‏دموکراسی پایدار در کشور خود جان‌فشانی می‌کنند، با چه فشارها و پی‌گردهایی رو در رو هستند. ‏این روزنامه همگان را فرا می‌خواند که جان این رهبر حزب توده ایران را از مرگ نجات دهند و آزادی ‏بی‌درنگ او، و همچنین آزادی همه‌ی زندانیان سیاسی را خواستار شوند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

29 April 2021

مصاحبه روزنامه شرق به مناسبت سالگرد درگذشت طبری

روزنامه شرق (تهران) به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ (۲۹ آوریل ۲۰۲۱) مصاحبه‌ای با من منتشر کرده به مناسبت سالگرد درگذشت احسان طبری. متن پ.د.اف. در این نشانی موجود است.

سایت روزنامه‌ی شرق در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

17 December 2020

احسان طبری: از دیدار خویشتن - دانلود

بیست سال از انتشار چاپ دوم (۱۳۷۹) کتاب «از دیدار خویشتن» احسان طبری می‌گذرد. این دو ‏چاپ را من با همکاری نشر باران (سوئد) منتشر کردم. سه سال بعد (۱۳۸۲) چاپ دیگری در داخل ‏و به کوشش محمدعلی شهرستانی منتشر شد (تهران، نشر بازتاب نگار).‏

درباره‌ی چگونگی پیدایش کتاب و سرنوشت آن، و چرایی وجود چاپ‌های خارج و داخل، بارها در ‏نوشته‌های گوناگون توضیخ داده‌ام؛ از جمله در پیشگفتار دو چاپ خارج، سپس در مجله‌ی بخارا، و ‏به‌تازگی در بخش نهم از رشته‌ای از نوشته‌ها با عنوان «دیدارهای احسان طبری».‏

فایل اسکن‌شده‌ی نسخه‌ی چاپ داخل «از دیدار خویشتن» از سال‌ها پیش در وبگاه‌های گوناگون در ‏دسترس بوده‌است. اما یکی از تفاوت‌های عمده‌ی نسخه‌ی چاپ داخل، و چاپ خارج آن است که ‏من حاشیه‌نویسی‌های مفصل و تصحیحاتی بر متن طبری در نسخه‌ی خارج وارد کرده‌ام. بسیاری از ‏دوستان و علاقمندان همواره سراغ کتاب چاپ خارج و نسخه‌ی دیجیتال آن را از من می‌گرفته‌اند.‏

نسخه‌ی کاغذی چاپ دوم «از دیدار خویشتن» را هنوز از راه ارتباط با نشر باران ‏info@baran.se‏ ‏می‌توان تهیه کرد. و اینک، نسخه‌ی پی.دی.اف. کتاب را نیز، با توافق باران، در این نشانی، به علاقمندان تقدیم ‏می‌کنم.‏

هر دو چاپ اول و دوم را من خود با یکی از نخستین و ابتدایی‌ترین واژه‌پردازهای فارسی برای ویندوز ‏‏۳/۱ که به بازار آمده‌بود، به نام «واژه‌نگار فارسی»، حروفچینی و روی کاغذ صفحه‌آرایی کردم. سپس ‏کتاب به روش تصویربرداری از آن کاغذها چاپ شد.‏

اکنون برای تهیه‌ی این نسخه‌ی پی.دی.اف. ناگزیر بودم یک کامپیوتر قدیمی را که بیش از ۲۰ سال ‏از عمرش می‌گذرد بار دیگر راه بیاندازم، «واژه‌نگار» را با برخی کلک‌های فنی از روی دیسکت (!) در آن نصب کنم، ‏فایل‌های قدیمی بخش‌های گوناگون «از دیدار خویشتن» را با آن باز کنم، ظاهرشان را دستکاری ‏کنم، با کلک‌هایی دیگر به پی.دی.اف. تبدیلشان کنم، و بعد آن بخش‌ها را در آکروبات در یک فایل ‏جمع کنم.‏

این کارها در طول بیش از دو هفته ساعت‌ها وقت گرفت. کسانی که با «واژه‌نگار» کار کرده‌اند می‌دانند که این نرم‌افزار با هر ‏کپی – پیست، یا به قول معروف با هر وزش نسیمی کراش می‌کرد، و اکنون نیز داستان همان بود!‏

با همه‌ی تلاشی که کردم حاصل کار نامیزانی‌هایی دارد: صفحه‌بندی ناهمگون، انتهای نامیزان ‏سطرها با وجود تنظیمات درست، و... که همه از ناکارآمدی «واژه‌نگار» است، و تغییر ورژن ویندوز، و آکروبات. ‏با این همه متن پی.دی.اف. بسیار تمیزتر از هنگامی‌ست که کتاب اسکن شده‌باشد.‏

در دو چاپ اول کتاب که از روی کاغذ تصویربرداری و چاپ شد، تصاویر فراوانی از اشخاص گوناگون ‏گنجانده بودم. اما گنجاندن عکس در «واژه‌نگار» ممکن نیست، و برگ‌هایی که عکس داشتند، در این ‏فایل خالی و سفید مانده‌اند. علاقمندان به عکس‌ها باید کتاب کاغذی را تهیه کنند.‏

باشد تا کتاب در تعطیلات کریسمس و سال نوی میلادی مایه‌ی سرگرمی علاقمندان باشد!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

27 July 2020

دیدارهای احسان طبری - ۱۱

منوچهر هلیل‌رودی
عکس از وبگاه رادیو زمانه
بخش پایانی
دیدارهایی که صورت نگرفت


در دورانی که خانه‌ی طبری هنوز در طبقه‌ی دوم خانه‌ی خانم فخری بی‌نیاز (خواهر آذر بی‌نیاز و ‏همسر سابق داود نوروزی) در امیرآباد شمالی (کارگر شمالی) قرار داشت، پیام آوردند که شخصی ‏به‌نام آقای قزل‌ایاغ بسیار مایل است که طبری را ببیند و در خانه‌اش از او پذیرایی کند. شماره‌ی ‏تلفن و نشانی هم داده‌بودند، که از قضا در همان محله بود.‏

طبری او را نمی‌شناخت. من خانم ثریا قزل‌ایاغ را از هنگامی که در کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه ‏صنعتی آریامهر (شریف) کار می‌کرد، و همچنین برای کتاب‌های کودکان که می‌نوشت، دورادور ‏می‌شناختم. تا امروز هم نمی‌دانم که آیا ایشان با آقای قزل‌ایاق نسبتی داشت، یا نه. به نظرم ‏می‌رسید که نام آقای قزل‌ایاغ را در زمره‌ی وکلای مدافع افسران توده‌ای در دادگاه‌های پس از ‏کودتای ۲۸ مرداد خوانده‌ام. این‌ها را به طبری گفتم. او از من خواست که تلفن بزنم و ببینم او ‏کیست و چه می‌خواهد.‏

در طول چند روز بارها تلفن زدم، اما هر بار شنیدم که آقای قزل‌ایاغ منزل نیستند. سرانجام طبری ‏پیشنهاد کرد که به در خانه‌ی او بروم، و رفتم. جوانی تیپ دانشجویی در را گشود، با شنیدن ‏موضوع، مرا برد، در اتاق پذیرایی نشاند، و گفت که می‌رود به طبقه‌ی بالا تا به پدرش بگوید که بیاید ‏پایین، و مرا تنها گذاشت و رفت.‏

بیش از نیم ساعت آن پایین در سکوت و تنهایی نشستم، و سرانجام، با سابقه‌ی تلفن‌های بی ‏سرانجام، برخاستم و از خانه‌ی آقای قزل‌ایاغ بیرون آمدم!‏

طبری گفت: «پس ما تلاش خودمان را کردیم!» و دیگر خبری از آقای قزل‌آیاغ نشد.‏

‏***‏
پیامی آمد که می‌گفت منوچهر هلیل‌رودی خواستار ملاقات و گفت‌وگو با طبری‌ست. هلیل‌رودی ‏نویسنده بود، عضو سازمان فداییان خلق ایران، و یکی از مبتکران انشعاب از سازمان فداییان خلق ‏ایران (اکثریت)، که به «منشعبین ۱۶ آذر» (۱۳۶۰) یا «گروه کشتگر – هلیل‌رودی» معروف شدند و ‏در اعتراض به نزدیکی فداییان به حزب توده ایران، از سازمان «اکثریت» انشعاب کردند.‏

طبری اغلب موافق گفت‌وگو بود و از این دیدار هم استقبال کرد. همه‌ی قرار و مدارها گذاشته‌شد، ‏پیام‌ها رد و بدل شد، روز و ساعت دیدار معین شد، اما ساعاتی پیش از آن که طبری را به محل ‏دیدار ببرم، خبر آمد که کیانوری مخالف این دیدار است، و قرار به هم خورد.‏

منوچهر هلیل‌رودی در اوج جوانی متأسفانه بیمار شد و در ۳۰ آبان ۱۳۶۱ از جهان رفت.‏

***
مجموعه‌ی دیدارهای احسان طبری را در این نشانی می‌یابید.
متن همه‌ی دیدارها در فورمت پی.دی.اف. در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 July 2020

دیدارهای احسان طبری - ۱۰

کارکنان راه‌آهن تهران تبعیدی به جزیره خارک - ۱۳۳۳.
ضیا طبری نشسته، نفر دوم از راست.
بارها به خانه‌ی برادر طبری رفتیم. آقای ضیاءالله طبری کمی پس از انقلاب، و پیش از آن که من ‏موفق به دیدارش شوم، از جهان رفت. به یاد دارم که «نامه مردم» سوگنامه‌ی کوتاهی درج کرد و ‏در آن به احسان طبری تسلیت گفت. اما نیافتم چه تاریخ و شماره‌ای بود.

ضیا طبری و همسرش ‏فروغ خانم در پایان دهه‌ی ۱۳۲۰ و آغاز دهه‌ی ۱۳۳۰ از دانشجویان پر شور و فعال هوادار حزب توده ‏ایران بودند. ضیا طبری در سال ۱۳۳۲ کمی پس از کودتای ۲۸ مرداد دستگیر شد. او در آن هنگام در ‏راه‌آهن تهران کار می‌کرد و علت دستگیری او و گروه بزرگی از کارگران راه‌آهن «کشف» مواد منفجره ‏در جعبه‌های میوه در انبار راه‌آهن در آستانه‌ی استقبال شاه از مادرش در ایستگاه راه‌آهن بود. این ‏مواد منفجره متعلق به قاچاقچیان بود و ربطی به توده‌ای‌ها نداشت. اما برای آنان پرونده‌سازی ‏کردند. این گروه چندی در زندان قصر بودند، و سپس همه را به جزیره‌ی خارک تبعید کردند.‏

مشروح ماجرای «کشف» مواد منفجره در راه‌آهن تهران را علی‌اصغر احسانی، یکی دیگر از تبعیدیان ‏خارک، در کتاب خاطراتش نوشته‌است[۱، ۳۴۲]. او بارها از ضیا طبری یاد می‌کند و از جمله ‏می‌نویسد: «یکی از اسرا، ضیا طبری، فارغ‌التحصیل رشته‌ی خط و ساختمان را‌ه‌آهن بود. به ‏وسیله‌ی طبری با دستیاری گروهی دیگر از رفقا ما توانستیم آهن‌پاره‌های پوسیده و ریل‌های ‏زنگ‌زده‌ی باقی‌مانده از زمان اشغال هلندی‌ها و انگلیسی‌ها را سرهم‌بندی کرده با هر بدبختی‌ای ‏بود خط‌ آهنی بین چاه آب و آشپزخانه و خط دیگری بین اردوگاه و اسکله بسازیم. گاه و بیگاه ریل و ‏واگن قراضه و زهواردررفته [...] به علت فرسودگی خراب می‌شد [...] که بلافاصله طبری و چند ‏رفیق دیگر به‌طور داوطلب به سراغ ریل و واگن می‌رفتند و در آن گرمای سوزان و طاقت‌فرسا ‏عرق‌ریزان با سختی و مرارت و وصله و پینه خط آهن را روبه‌راه می‌کردند»[۱، ۳۹۹ و ۴۰۰].‏

کریم کشاورز نیز در کتاب خاطراتش از خارک، بارها از ضیا طبری یاد می‌کند. او از جمله می‌نویسد: ‏‏«طبری (دانشجو و کارمند فنی راه‌آهن) [...] متصدی کتابخانه‌ی کوچک اردوگاه زندانیان است»[۲، ‏‏۶۲، نیز ۸۸، ۹۰، و...]‏

اکنون که به خانه‌ی ضیا طبری می‌رفتیم، او دیگر در جهان نبود. در این خانه اغلب بحث‌های داغ ‏سیاسی جریان داشت. آن‌جا با برادرزاده‌ی احسان طبری، خانم دکتر شهران طبری و شوهر سابق ‏ایشان آقای نفیسی آشنا شدم. شهران که در بخش فارسی رادیوی بی‌بی‌سی کار می‌کرد، پس ‏از انقلاب از انگلستان به ایران بازگشته‌بود و در دانشگاه‌های تهران علوم سیاسی تدریس می‌کرد. ‏او و شوهرش هنگام این مهمانی‌ها اغلب طبری را به اتاق جداگانه‌ای می‌بردند و ساعت‌ها از ‏سیاست «اتحاد و انتقاد» حزب با حاکمیت جمهوری اسلامی، انتقاد می‌کردند و بحث می‌کردند. با ‏این حال طبری همواره هر دوی آنان را دوست می‌داشت.‏

واپسین باری که در خانه‌ی فروغ خانم بودیم، پاییز ۱۳۶۱، شهران از دانشگاه «پاکسازی» شده‌بود و به انگلستان ‏برگشته‌بود. هنگامی که برای بازگشت با طبری و آذر از آن خانه بیرون آمدیم، در کوچه‌ی باریکی که ‏رهگذری نداشت، دو جوان آراسته را دیدم که دارند از ماشین من دور می‌شوند. به کنار ماشین ‏رسیدم، کلید انداختم و درش را باز کردم. در این لحظه آن دو رو گرداندند و مرا نگاه کردند. ما اکنون ‏دیگر می‌دانستیم که دستگاه‌های امنیتی به مأمورانشان ظاهری آراسته داده‌اند تا مردم آنان را با ‏بسیجی‌های ژولیده و ریشو یکی نگیرند و نفهمند که اینان امنیت‌چی هستند!‏

آنان در یک ماشین شیک و بزرگ امریکایی نشستند و به راه افتادند، و تازه در این هنگام بود که ‏دیدم شیشه‌ی سمت سرنشین ماشین مرا شکسته‌اند و یک رادیوی کوچک ترانزیستوری را که در ‏ماشین داشتم (خود ماشین رادیو نداشت)، برده‌اند.‏

دقایقی طول کشید تا خرده شیشه‌ها را از روی صندلی سرنشین پاک کنم تا طبری بتواند آن جا ‏بنشیند. شک نداشتم که این کار همان دو جوان بوده، و در فکرم بیش از آن که برای شکستن ‏شیشه و از دست رفتن رادیو ناراحت باشم، پیوسته به این می‌اندیشیدم که این امنیت‌چی‌ها کدام ‏ابزار شنود و ردگیری را در ماشین کار گذاشته‌اند؟

تا روزها پس از آن ماشین را زیر و رو کردم، اما چیزی نیافتم.‏
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‏[۱] «قیام افسران خراسان و حماسه خارک»، خاطرات علی‌اصغر احسانی، تهران، نشر علم، چاپ ‏اول ۱۳۷۸.‏
‏[۲] «چهارده ماه در خارک (یادداشت‌های روزانه زندانی)»، کریم کشاورز، تهران، انتشارات پیام، چاپ ‏اول پاییز ۱۳۶۳.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏