18 May 2026

با عبدالله شهبازی

فصلی از کتابی در دست انتشار

حزب تودهٔ ایران در اسفند ۱۳۵۷ اعلام کرد که فعالیت علنی‌اش را در داخل کشور از سر می‌گیرد. نخستین تظاهرات رسمی حزب ‏به مناسبت سالگرد اعدام خسرو روزبه در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ بر سر مزار او در بهشت زهرا برگزار شد. من عبداللّه شهبازی ۲۴ ‏ساله (زادهٔ شهریور ۱۳۳۴) را نخستین بار در آن مراسم دیدم. او آن‌جا در مقام «نمایندهٔ دانشجویان» سخنرانی کرد و از ‏جمله گفت:‏


رژیم پهلوی فکر می‌کرد با کشتن او [خسرو روزبه] به زندگی اسطوره‌ای‌اش خاتمه می‌دهد. [حاضران شعار می‌دادند: ‏‏«روزبه قهرمان، راهت ادامه دارد»...]. دشمنان کوشیدند روزبه را از حزبش و یارانش جدا کنند، ولی جمعیت امروز ‏نشان می‌دهد که یاران وی به راه او، [راه] ارانی‌ها و کامبخش‌ها وفادارند. ما امیدواریم در پرتو رهنمودهای حزب تودهٔ ‏ایران، حزب طراز نوین طبقهٔ کارگر ایران، کارگران بتوانند جامعه‌ای نوین بسازند.‏[۱]

شهبازی قدی کوتاه‌تر از دیگر سخنرانان پیرامونش و صورتی نوجوانانه داشت با سبیلی کم‌پشت و نازک بر پشت لبانش. هنوز ‏نورالدین کیانوری دبیراول حزب که به‌تازگی انتخاب شده‌بود، از مهاجرت طولانی به ایران برنگشته بود و قرار بود ۳ روز بعد بیاید،[۲] ‏ ‏و من، ۲۷ ساله، سرباز لیسانس فراری از پادگان چهلدختر که همان روزها از دولت بازرگان برگ پایان خدمت گرفته بودم، عضو حزب که سهل است، هنوز حتی هوادار آن هم نبودم. کم‌وبیش همهٔ نزدیک‌ترین دوستانم با سوابق توده‌ایِ خانوادگی، ‏هوادار حزب تودهٔ ایران بودند و مرا به مراسم و سخنرانی‌های مربوط به حزب می‌کشاندند. به این مراسم هم آنان مرا آورده بودند. من ‏در آن هنگام فقط دوستدار اتحاد شوروی بودم.‏

نخستین دیدار نزدیک
پس از ورودم به صفوف حزب در پاییز ۱۳۵۸، برای انتشار یکی از نوشته‌هایم با عنوان «سنفونی چیست؟» دنبال نشریه‌ای ‏می‌گشتم و نمی‌دانم آیا کسی پیشنهاد کرد یا به فکر خودم رسید که آن را به مجلهٔ آرمان ارگان سازمان جوانان و دانشجویان ‏دموکرات، وابسته به حزب تودهٔ ایران بدهم. نوشته را به دفتر سازمان جوانان بردم. معلوم شد که عبدالله شهبازی اکنون سردبیر آرمان ‏و عضو هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی سازمان جوانان است. مرا به او حواله دادند و از دم در به او تلفن زدند که کسی به دیدارش آمده ‏است.‏

شهبازی در راهروی طبقهٔ دوم دفتر سازمان جوانان از اتاق هیئت تحریریهٔ آرمان بیرون آمده بود و به پیشوازم آمد. در مدتی ‏که دربارهٔ نوشته‌ام توضیح می‌دادم، او با لبخندی شرم‌آگین و در حالی که دو دستش را در هم مشت کرده بود و آرام به هم می‌مالید، با تعظیم‌های نیمه‌کاره گوش می‌داد. من چنین رفتاری را فقط در افراد خیلی مذهبی دیده بودم و آن را نه نشانهٔ احترام،‌ که نشانهٔ ‏چاپلوسی یافته بودم. نمی‌فهمیدم او چرا باید به این روش با من برخورد کند. آیا چیزهایی از فعالیت‌های فرهنگی من در دوران ‏دانشجویی، مثلاً انتشار متن دو زبانی اپرای کوراوغلو می‌دانست؟ آیا مرا دو سال پیش بر صحنهٔ تحصن بزرگ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیده بود؟ نمی‌دانم. سال‌ها بعد در خاطرات زندان به‌آذین خواندم که او ‏نیز توصیف مشابهی برای رفتار شهبازی در دیداری که با او در زندان داشته به‌کار برده است: «گرم و کمی هم با چاپلوسی برخورد ‏می‌کند. بیش از آن‌چه حضور زندان‌بان معمولاً مجازش می‌دارد. چرا؟ بگذریم.»‏ ‏ ‏[۳]

شهبازی سرانجام گفت که نوشته‌ام را در اختیار هیئت تحریریهٔ آرمان می‌گذارد، و اگر تصویب شد، منتشرش می‌کنند. ‏سپاسگزاری کردم و رفتم. آن نوشته کمی پس از آن به شکل دنباله‌دار در دو یا سه شمارهٔ آرمان منتشر شد. بعدها شنیدم که برخی از ‏موسیقی‌دانان حزبی، در آن میان محمدرضا لطفی، به انتشار نوشتهٔ من در آرمان اعتراض داشته‌اند و ایرادهایی در آن می‌دیده‌اند، و ‏برخی انتظار داشته‌اند که نوشتن چنان مطلبی به آنان سپرده می‌شد. نمی‌دانم چه ایرادهایی در نوشته‌ام یافته بودند، اما بی‌گمان حق ‏داشتند، زیرا که تخصص من موسیقی کلاسیک نبود و آن نوشته را بر پایهٔ یادداشت‌هایم در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در ‏دانشگاه صنعتی آریامهر و آشنایی وسیعی که در مقام شنونده با موسیقی کلاسیک داشتم نوشته بودم.‏ [۴]

در تحریریهٔ دنیا
چند ماه بعد در بهار ۱۳۵۹ من عضو هیئت تحریریهٔ مجلهٔ دنیا ارگان تئوریک و سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران بودم. دو یا ‏سه جلسهٔ هیئت تحریریهٔ دنیا در ساختمان دبیرخانهٔ حزب در خیابان ۱۶ آذر برگزار شد، و عبدالله شهبازی در آن‌ها شرکت نداشت. ‏اما پس از تصرف دبیرخانهٔ حزب و دفتر سازمان جوانان به دست «حزب‌الله» در پایان تیرماه همان سال، جلسات هیئت تحریریهٔ ‏دنیا به‌ناچار هر بار در خانه‌ای تشکیل می‌شد. من رفعت محمدزاده (مسعود اخگر) سردبیر مجله، و احسان طبری دبیر مسئول ‏مجله را به این جلسات می‌بردم. نخستین بار در آن جلسات دیدم که شهبازی هم حضور می‌یابد، و پی بردم که عضو هیئت ‏تحریریهٔ دنیا شده است.‏

اکنون من مسئول برقراری ارتباط اعضای هیئت تحریریهٔ دنیا هم بودم و میان آنان رفت‌وآمد می‌کردم. یک یا دو بار به در خانهٔ ‏شهبازی رفتم. این‌جا نیز او رفتاری سنّتی و «مذهبی» داشت. در را نیمه‌باز می‌گذاشت، می‌رفت و همسرش را پنهان می‌کرد، بعد ‏برمی‌گشت تا ببیند چه کاری دارم. هرگز مرا از یک متری داخل خانه‌اش جلوتر نبرد. این‌جا نیز با نیم‌تعظیم‌های کمی چاپلوسانه با ‏من حرف می‌زد.‏

سرپرست شعبهٔ انتشارات کل حزب
در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ افراد اطلاعات سپاه پاسداران به دفتر انتشارات حزب در کوچهٔ زرتشتیان (حافظ) حمله کردند و از جمله ‏محمد پورهرمزان مسئول شعبهٔ انتشارات کل حزب را با خود به زندان بردند. او هرگز آزاد نشد و در تابستان ۱۳۶۷ او را هم به دار ‏آویختند. در غیاب پورهرمزان، شهبازی به مسئولیت انتشارات کل حزب گمارده شد و دفتر انتشارات به آپارتمانی در خیابان ‏نادری انتقال یافت. من چند بار برای تحویل نوشته‌های احسان طبری برای انتشار، و گرفتن کتاب‌های تازه‌انتشار برای طبری و ‏اخگر به آن دفتر رفتم. شهبازی که پشت میزی در راهروی ورودی آپارتمان می‌نشست، هر بار برمی‌خاست و سلام و احوالپرسی ‏می‌کرد. دربارهٔ نوشته‌های طبری توضیح می‌دادم و توصیه‌های او را برای شکل و شمایل چاپ نوشته‌هایش نقل می‌کردم.‏[۵] ‏ همچنین ‏یک کتاب ترجمهٔ خودم را که پیشتر پورهرمزان انتشار آن را پذیرفته بود و اکنون پس از ویرایش تازه، آماده بود، برای انتشار به ‏شهبازی دادم.‏[۶] ‏ او اکنون، پس از توقیف دنیا و نشریات جانشین آن، امکان ارتباط مستقیم با طبری نداشت و با رگه‌ای از رشک و حسرت احوال او را از من می‌پرسید، و ‏می‌خواست که سلامش را به طبری برسانم.‏

سرپرست کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران
چند ماه بعد، در پاییز ۱۳۶۱، هنگامی که رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) را به علت شناخته شدن و تحت پیگرد بودن از شبکه ‏مخفی به سازمان علنی حزب انتقال دادند، از جمله مسئولیت‌های تازهٔ او عضویت در شعبهٔ آموزش کل حزب به سرپرستی مسعود ‏اخگر، و معاونت آن شعبه بود. اخگر و هاتفی با موافقت احسان طبری که دبیر مسئول شعبهٔ آموزش کل نیز بود، سازماندهی تازه و ‏فعالیت‌های بیشتری برای آن برنامه‌ریزی کردند.‏

روزی اخگر را به جایی رساندم، و برخلاف معمول که در ماشین منتظر می‌ماندم تا او برگردد، این بار از من خواست که با او ‏به جلسه‌ای بروم. جلسه در منزل عبدالله اَرَگانی بود. اَرَگانی کسی بود که در سال ۱۳۲۷ به اتهام ارتباط با ناصر فخرآرایی ضارب ‏شاه در جریان ترور نافرجام او دستگیر و محاکمه و زندانی شده بود.[۷]‏ ‏ اکنون ارگانی از اعضای شعبهٔ آموزش تشکیلات ‏تهران بود. رحمان هاتفی، عبدالله شهبازی، و یک نفر دیگر هم به این جلسه آمدند. دانستم که شهبازی هم عضو کمیتهٔ آموزش ‏تشکیلات تهران است.[۸]‏

این واپسین باری بود که عبدالله شهبازی را حضوری دیدم.‏

در زندان
مدت کوتاهی پس از آن جلسه، در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، یورش نخست به حزب تودهٔ ایران صورت گرفت و نزدیک به ۴۰ نفر از رهبران ‏و اعضای کلیدی آن، شامل شهبازی را دستگیر کردند و به زندان بردند. من چند ماه بعد از این دستگیری‌ها به خارج از ایران رفتم: ‏نخست به اتحاد شوروی، و بعد در سال ۱۳۶۵ به سوئد. در تبعید می‌شنیدم که شهبازی از همان آغاز دستگیری با بازجویان ‏همکاری می‌کند.‏

اسناد بازجویی‌های دستگیرشدگان اکنون در «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» در دسترش پژوهشگران قرار دارد. بر پایهٔ آن ‏اسناد، بازجویی‌های رهبران حزب شامل نورالدین کیانوری، محمدعلی عمویی، و دیگران، نزدیک به یک هفته بعد از ‏دستگیری‌شان آغاز شد، اما سه نفر از لحظهٔ ورود به زندان شروع کردند به دادن اطلاعات و نامه‌نگاری و التماس برای بخشش و ‏آزادی: هوشنگ اسدی، عبدالله شهبازی، و غلامحسن قائم‌پناه. در یکی از کتاب‌هایی که بخشی از آن اسناد را به‌کار برده، آمده ‏است: در آن میان «همکاری تمام و کمال دو نفر آثار مهمی بر اتفاقات بعدی داشت: هوشنگ اسدی ۳۳ ساله [...] و عبدالله ‏شهبازی ۲۷ ساله [...].»[۹]‏ ‏ شهبازی «از همان ابتدا روی سابقهٔ مذهبی خانواده و اعدام پدرش در مهر ۱۳۴۲ توسط رژیم شاه مانور ‏داد و در تلاش برای اثبات حسن نیتش به تیم بازجویی بود. البته پاسخ‌های مفصل و کاملش نیز توجه تیم بازجویی را جلب کرده ‏بود. برخلاف اطلاعات پریشان، ناقص، نامنظم و آمیخته با لاف و دروغ هوشنگ اسدی، اطلاعات عبدالله شهبازی از مناسبات ‏درونی و ساختار حزب، دقیق و منظم بود و اطلاعات او به‌تدریج تصویری مفصل و پر جزییات از تشکیلات علنی حزب توده پیش ‏روی تیم بازجویی قرار داد. تک‌نویسی‌های پرنکتهٔ او به بازجویان کمک کرد تا سؤالات دقیق‌تری از سایر متهمان پرسیده و ‏اطلاعاتشان را تکمیل کنند. بازجوی او ذیل یکی از گردش کارهای پرونده‌اش خطاب به دادستانی، شهبازی را «قابل اعتماد» ‏معرفی کرد و نوشت: «رفتار و اخلاق نامبرده بسیار متین و مؤدبانه بوده و نگهبانان از او رضایت کامل دارند.»»[۱۰]‏

شهبازی یک ماه پس از دستگیری، در نامه‌ای خطاب به بازجویان نوشت:‏


برادران! اکنون که می‌اندیشم پی می‌برم که هیچگاه واقعاً به مارکسیسم مؤمن نبوده‌ام. من در محیطی مذهبی پرورش ‏یافته و نوجوانیم را در این محیط گذرانده‌ام. علیرغم گسست طولانی از آن، زمینهٔ روحی و روانی من همین محیط بوده ‏است. درست است که من به مارکسیسم گرویدم و از نظر تئوریک حتی به سطح بالایی رسیدم، ولی هیچگاه مارکسیسم ‏در اعماق روح من جایی نداشت. اکنون که می‌اندیشم، می‌بینم که در سال‌های پیشین همواره در برخوردهای گاه‌به‌گاه ‏به گذشته‌ام جرقه‌هایی زده می‌شد که این جرقه‌ها به دلیل غرق بودن در فعالیت‌های حزبی، کم‌فروغ، گذرا و نوعی ‏تجدید خاطره با گذشته بود، ولی همین جرقه در زندان من را تکان داد و توان هرگونه کتمان را از من سلب کرد. ‏مارکسیسم برای من نه یک ایمان، بلکه یک ایدئولوژی شسته‌رفته، زیبا و پر زرق و برق بود که با آن می‌توانستم مسایل ‏اجتماعی – اقتصادی را توضیح دهم، ولی هیچگاه پاسخگوی روح من، ایمان من نبوده است. مارکسیسم برای من ‏ایدئولوژی بود که هیچگاه نتوانست در زمین وجودم ریشه بدواند، هرچند شاخ و برگ‌های آن گسترده بود.[۱۱]

همکاری با زندان‌بانان و آزار طبری
اخبار رسیده به خارج از فروردین ۱۳۶۶ به بعد می‌گفت که احسان طبری در زندان کتابی نوشته که اکنون در بیرون منتشر شده، به ‏نام کژراهه، و در آن دربارهٔ تاریخ حزب تودهٔ ایران و برخی از رهبران آن افشاگری‌هایی کرده است. عجب! او که گفته می‌شد چند ‏روز پس از دستگیری حملهٔ مغزی شدیدی داشته و نیمه‌فلج شده، چگونه توانست کتابی بنویسد؟ لابد کسانی در زندان «کمک»اش ‏کرده‌اند؛ و چه کسانی دم دست‌تر از بازجویان شلاق‌به‌دست؟   

مدتی طول کشید تا نسخه‌ای از چاپ سوم کژراهه (۱۳۶۷) را تهیه کنم و بخوانم. آیا او بیرون زندان، در آزادی کامل، چنان ‏چیزی می‌نوشت؟ به گمانم نه! با این همه بخش‌هایی از آن مجموعه‌ای از نوشته‌هایش با عنوان از دیدار خویشتن – یادنامهٔ زندگی را ‏به یادم می‌آورد که به‌تدریج نوشته بود و به من سپرده بود تا پس از مرگش منتشر کنم، و نسخهٔ اصلی و دست‌نویس آن را هنگام عبور ‏از مرز ایران به اتحاد شوروی مأموران شوروی از من گرفتند و سال‌ها بعد معلوم شد که آن را به امیرعلی لاهرودی داده‌اند.‏[۱۲] ‏ دربارهٔ ‏آن دو کتاب پیشتر در جاهای گوناگونی نوشته‌ام.[۱۳]‏

به‌زودی عبدالله شهبازی فاش کرد او بوده که برای نوشتن کژراهه و کتابی دیگر به نام شناخت و سنجش مارکسیسم زیر ‏پای احسان طبری نشسته و در پدید آمدن آن‌ها دست داشته است.‏

در دیدرس دوربین شهبازی
در سال ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران کتابچه‌ای از من منتشر کرد با عنوان با گام‌های فاجعه – در روند دستگیری ‏رهبرب و کادرهای حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۱۳۶۱ و ۶۲، با نام ف. شیوا. پیش و پس از آن نیز نوشته‌ها و ترجمه‌هایی از من در ‏نشریه‌های ادواری آن حزب با همان نام ف. شیوا منتشر ‌شد.‏

عبدالله شهبازی، که پیداست همهٔ این نشریات خارجی را در اختیارش می‌گذاشتند، در بحثی مطبوعاتی که در پی انتشار ‏کژراهه و شناخت و سنجش مارکسیسم درگرفته بود، برای دفاع از طرز فکرش دربارهٔ طبری و همکاریش در انتشار آن دو کتاب، و ‏دفاع از طبری «مسلمان» دستپخت خودش، پای من بی‌خبر از همه جا را به میان کشید. با اخباری که رسید مجبور شدم شمارهٔ ‏معینی از هفته‌نامهٔ کیهان هوایی را که برای خارج منتشر می‌شد، تهیه کنم. شهبازی در پاسخی به ناصر پورپیرار نوشته بود:‏


حقیر به عنوان کسی که سال‌های اخیر [در زندان] در متن روحیات و ظرایف اخلاق و اندیشه طبری قرار داشت، نه ‏تنها بر سلامت اخلاقی و نفسانی او – که در مقایسه با سایر روشنفکران سرشناس غربگرا شاید نادر باشد – گواهی ‏می‌دهم [...] بل‌که بر عمق تحول [او از مارکسیسم به اسلام] و بینش او نیز گواهی می‌دهم.‏

‏[...] شاید برایتان عجیب و باورنکردنی باشد که طبری در سال‌های ۱۳۶۲-۶۳ تحولات اخیر شوروی و بلکوک ‏شرق را پیش‌بنی می‌کرد و [...] با دقت عجیب انفجار امپراتوری اتحاد شوروی و تأثیرات آن بر منطقه و جهان را ‏پیش‌بینی کرد و ریشه‌های آن را برشمرد [...].‏[۱۴]

‏[...] طبری در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ از نظر رهبری حزب توده مسئله‌دار بود، که ماجرای آن را در مقاله‌ای ‏‏[...] نوشته‌ام [...] به‌علاوه آقای «شیوا فرهمند راد» نیز در کتاب با گام‌های فاجعه [...] اشارات مستندی دارد (البته نه ‏کامل و جامع).‏[۱۵]

هنوز اینترنت وجود نداشت و نمی‌شد نام و هویت کسی را با جست‌وجوی ساده در گوگل پیدا کرد. شهبازی در این‌جا با افشای ‏هویت واقعی «ف. شیوا» وظیفه‌اش را در قبال دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی انجام می‌داد، و شاید چشمکی هم به من می‌زد، که یعنی: «خبرت را دارم»؟‏

تنظیم‌کنندهٔ کتاب خاطرات اسکندری؟
از پاییز ۱۳۶۶ تا پاییز ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران خاطرات ایرج اسکندری را که به اهتمام بابک امیرخسروی و ‏فریدون آذرنور تهیه شده بود به‌تدریج در چهار مجلد منتشر کرد. در پاییز ۱۳۷۲ مادرم در نامه‌ای از ایران نوشت که روزنامهٔ ‏اطلاعات نوشته است که کتاب خاطرات ایرج اسکندری را شیوا فرهمند راد تهیه کرده است! او سپس بریده‌ای از آن نوشتهٔ روزنامه را ‏هم برایم فرستاد.‏[۱۶] ‏ نام و نشانی از نویسندهٔ مقاله در روزنامه نبود. من در پدید آمدن آن کتاب کوچک‌ترین نقشی نداشتم. تکذیبیه‌ای ‏با فکس به روزنامهٔ اطلاعات فرستادم. اما تکذیبیه را تنها پس از تماس‌های مکرر زنده‌یاد مفتون امینی پدر همسر سابقم با تحریریهٔ ‏اطلاعات، سرانجام منتشر کردند.‏[۱۷]

مدت‌ها بعد معلوم شد این هم دسته‌گلی‌ست که عبدالله شهبازی به آب داده است: او کتاب چهارجلدی خاطرات ایرج ‏اسکندری چاپ خارج را بازوبرایش و تنظیم مجدد کرده بود، مقدمهٔ مفصلی بر آن نوشته بود و کتاب را در داخل منتشر کرده بود. ‏در مقدمهٔ چاپ خارج نوشته شده:‏


‏[متن نوارها پیاده شد و] همچنین از آقای ف. که ویراستاری خاطرات [اسکندری] را به عهده گرفته و با دقت و کاردانی ‏قابل تمجیدی آن را صورت داده‌اند، سپاسگزاری [می]کنیم.‏[۱۸]

شهبازی در پایان مقدمهٔ مفصلش می‌نویسد: «متن نوارها [...] پیاده شد و توسط شیوا فرهمند راد (از اعضای سایق حزب توده) ‏تنظیم شد.»[۱۹]‏

می‌توان حدس زد که شهبازی با دیدن «ف.» در مقدمهٔ بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور بر خاطرات اسکندری، یقین کرده ‏که این همان «ف. شیوا» است که کتاب با گام‌های فاجعه را نوشته و مطالب دیگری هم از او به همین نام در نشریات حزب ‏دموکراتیک مردم ایران منتشر شده است، و با این فرض نام کامل مرا در مقدمه‌اش به عنوان «تنظیم‌کننده»ی کتاب آورده است. تا ‏جایی که می‌دانم، با وجود درج تکذیب من در روزنامهٔ اطلاعات، نام من از مقدمهٔ چاپ‌های بعدی خاطرات اسکندری حذف ‏نشد.‏

دعوت به «خدمت به مملکت»‏
اطلاعات‌چی‌های جمهوری اسلامی، و نیز عبدالله شهبازی حرکات مرا در خارج زیر ذره‌بین داشتند. یکی از کارکنان سابق شعبهٔ انتشارات حزب که با شهبازی سروکار و آشنایی داشت، ‏در دههٔ ۱۳۷۰ گرفتار شده بود و در طول چند سال بارها او را احضار و بازجویی‌های فراوانی کردند. او چندی بعد در نامه‌هایش از ‏خارج برایم نوشت:‏


در بازجویی‌های فراوانی که طی این مدت پس دادم سایهٔ عبدالله شهبازی را در پشت پرده می‌دیدم. [...] سعی ‏می‌کردند مرا ترغیب کنند با تو تماس بگیرم و گویا پیشنهاداتی شاید به ابتکار شهبازی برایت داشتند. من همیشه بر این ‏تأکید می‌کردم که هیچگونه رابطه‌ای [...] با تو ندارم و آدرس و شمارهٔ تلفنت را هم فراموش کرده‌ام. ‏‏[... بازجو] می‌گفت: «حال که می‌بینی ما با توده‌ای‌ها کاری نداریم دوست نداری برای آقای فرهمند بنویسی که به ‏ایران برگردد و به مملکتش خدمت کند؟»‏

‏[... او در بازجویی‌های بعدی] بی توجه به صحبت‌های من می‌پرسید که با شیوا تماس گرفتی یا نه؟ البته این را ‏هم بگویم که ظاهراً خیلی هم با احترام راجع به تو صحبت می‌کرد. روزی وسط این حرف‌ها پرسید که آیا دوست ندارم ‏با عبدالله شهبازی ملاقات کنم. من گفتم که کاری با او ندارم.[۲۰]‏

شهبازی خود انجام وظیفه‌ای مشابه و شرکت در جلسهٔ بازجویی دیگران را تأیید و توصیف کرده است:‏


در سال ۱۳۶۸ [پس از آزادی] به دعوت ادارهٔ کل اطلاعات فارس سفری کوتاه [از تهران] به شیراز کردم. به‌تازگی ‏رضوان [معاون امنیت داخلی ساواک فارس] را [که پیش از انقلاب از شهبازی بازجویی کرده بود] دستگیر کرده ‏بودند. [در اتاقی] رضوان را دیدم. صندلی‌اش رو به دیوار بود و مرا نمی‌دید. [...] بازجویش پرسید: «فعال‌ترین افراد ‏سیاسی پیش از انقلاب در شیراز را نام ببر.» رضوان از مهندس طاهری و من نام برد. [...] شنیدم و ساکت ماندم. از او ‏نیز شکایت نکردم. نمی‌دانم چه شد. امیدوارم اکنون آزاد باشد.‏[۲۱]

خدمات خود شهبازی به مملکت
شهبازی پس از آزادی از زندان «مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» را ایجاد کرده بود و در محافل سیاسی و اطلاعاتی ‏کشور بروبیایی داشت. او همچنین وبسایت و وبلاگ شخصی داشت و اخبار فعالیت‌ها و نوشته‌هایش را بی هیچ مزاحمتی (که وبلاگ‌نویسان دیگر دچارش می‌شدند) مرتب در آن‌ها ‏می‌گذاشت. در آن‌ها عکس‌های او را با انواع و اقسام مقامات کشور از هر گونه و دسته و رسته‌ای می‌توان یافت: از میرحسین ‏موسوی تا حسین شریعتمداری و تا آیت‌الله حائری شیرازی (آموزگار اول و دشمن بعدی او)، با علی خامنه‌ای، حداد عادل، محمد ‏خاتمی، مهاجرانی، هادی خسروشاهی، روح‌الله حسینیان، و...‏

یکی از بیماری‌های عبدالله شهبازی خودشیفتگی مفرط اوست. کافیست سری به فیسبوک او بزنید و عکس‌هایش را ‏ببینید.‏[۲۲] ‏ او به نقشی که در «مسلمان شدن» احسان طبری داشت، افتخار می‌کند. این‌جا نخست با همان خودشیفتگی مفرط از ‏دانش بی‌همتایش در زمینهٔ مارکسیسم می‌گوید:‏


داستان «توده‌ای» شدن من این است: نوجوان بودم و پژوهشگر. کنجکاو بودم که مارکسیسم چیست و آن را تا انتها ‏شناختم. در ایرانیان نسل خود کسی را سراغ ندارم که به عمق و وسعت من با مارکسیسم آشنا شده باشد و این همه ‏متون مارکسیستی دست اوّل را، به فارسی یا انگلیسی، خوانده باشد. به این مباهات می‌کنم. کارل پوپر در جوانی چند ‏صباحی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست اتریش بود. هوادارانش به این می‌بالند که بزرگ‌ترین منقد مارکسیسم ‏سدهٔ بیستم خود مدتی مارکسیست بوده. مگر روژه گارودی از رهبران و اندیشه‌پردازان حزب کمونیست فرانسه نبود [که ‏مسلمان شد]؟

و سپس اعتراف می‌کند که آیینهٔ دق احسان طبری و عامل اعمال فشار بر او بوده و «سهم بزرگ»ی در «مسلمان شدن» او داشته است:‏


به دلیل این دانش بعدها توانستم در بحث‌های مفصل نظری [در زندان] احسان طبری را قانع کنم. حاصل این ‏کشاکش فکری کتاب شناخت و سنجش مارکسیسم است که طبری، برجسته‌ترین متفکر مارکسیسم ایرانی، در نقد ‏مارکسیسم نوشت و من ویرایش و منتشرش کردم. مقدمه از من است با امضای من. [...] برخی مطالب افزودهٔ من است ‏با موافقت طبری؛ مثلاً مبحث «خانواده» (صفحات ۳۸۰ تا ۳۸۴ کتاب فوق) از من است که در حوزهٔ تخصصی‌ام، ‏مردم‌شناسی، بود. با مراجعه به این صفحات می‌توان تفاوت نثر مرا با نثر طبری دریافت. زیرنویس صفحه ۳۲۴ دربارهٔ ‏بینش «اروسنتریستی مارکس و انگلس» از من است و بحث «کوچ‌نشینی شبانی». زیرنویس صفحه ۳۲۵ درباره مفهوم ‏‏«قبیله» از من است. این مباحث حوزه کار و علاقهٔ من بود. رد پای من در جاهای دیگر نیز هست. اَعلام توضیحی ‏پایان کتاب، که خود فرهنگ سیاسی مجمل ولی پرمضمونی است در هشتاد صفحه قطع وزیری، نوشتهٔ من است.‏

در مسلمان شدن طبری سهم بزرگ داشتم. حسین آقا شریعتمداری نیز بحث می‌کرد. جذابیت شخصیت و کلام ‏او [شریعتمداری] مؤثر بود. بحث‌های نظری را من دنبال می‌کردم. در دورانی که با طبری مراوده داشتم نه شلاقی در ‏کار بود نه اجباری. رابطه ما بسیار صمیمانه بود. یقین دارم تقیه یا فرصت‌طلبی نکرد. نمی‌دانم چرا، ولی قلباً مسلمان ‏شد و عمیقاً معتقد به مبداء و معاد.‏

جالب است که عوامل دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی «قلباً مسلمان» بودن شهبازی را پذیرفتند و تبرئه و آزادش کردند، ‏اما مسلمانی طبری را خدعه دانستند. حاکم شرع در حکم اعدام احسان طبری نوشته است: «نحوهٔ برخوردهای متهم در دادگاه ‏انقلاب اسلامی و کم‌گویی‌های او در مسایل مطروحه و اتهامات انتسابی و قرائن و شواهد حالیه و مقالیه این اطمینان را به وجود ‏آورد که ادعای او مبنی بر توبه و بازگشت از راه و روش قبلی و همکاری با دادستانی تماماً عاری از حقیقت بوده و صرفاً برای فرار ‏از تحمل کیفر و مجازات می‌باشد. [...]»[۲۳]‏

بر بستر مرگ طبری‏
شهبازی بر بستر مرگ طبری حضور داشت و در توصیف آن صحنه نوشته است:‏


در اسفند ۱۳۶۵ پس از دیدار با آیت‌الله حائری در شیراز (۲۲ اسفند ۱۳۶۵) به تهران رفتم و سرزده به محل اقامت ‏طبری در نیاوران. در یک خانه ویلایی می‌زیست و دو سرباز محافظش بودند. ساعت ۹ صبح بود. به سالن رفتم. ‏محافظان طبری روی مبل نشسته بودند. از اتاقش صدای قرآن یا دعا می‌آمد. نگاه کردم دیدم سر سجاده است و دعا ‏می‌خواند. به دعای ابوحمزه ثُمالی بسیار علاقه داشت. آرام بازگشتم. از سربازها پرسیدم از کی سر سجاده است. گفتند ‏از اذان صبح؛ یعنی حدود سه چهار ساعت. نیم ساعتی نشستم تا راز و نیازش تمام شد. نزدش رفتم. از دیدنم بسیار ‏شاد شد. گفتیم و شنیدیم. روزی که می‌خواست بمیرد، مرا خبر کردند. به بیمارستان رفتم. بالای سرش من بودم و ‏حسین شریعتمداری. دستم را در دستش گرفته بود و می‌فشرد. چهره‌اش زیبا و نورانی بود. نزد شریعتمداری از ‏توانمندی‌های فکری من تجلیل کرد. شب شهادت حضرت علی (ع) [۹ اردیبهشت ۱۳۶۸] مُرد با آرامش.‏

شهبازی باز به خودستایی مفرط برمی‌گردد:‏


بعدها سعید امامی مهملاتی را از طبری به‌نام لابه منتشر کرد. هم نام زشت است هم مضمون کتاب. [...] به شدت با ‏انتشار این مطالب مخالفت کردم. کتباً اعتراض کردم. اعتنا نکردند. تعمّد بود از طبری چهره‌ای ‏زشت بسازند. بنای ‏زیبایی که با تلاش من بالا رفت باید خراب می‌شد. خرابش کردند؛ همانگونه که حیدر علی‌اوف را خراب کردند و به ‏دامان ترکیه و ‏اسرائیل هلش دادند. تا زمانی که من تحلیل و راهکار می‌دادم علی‌اوف علاقمند به اسلام و انقلاب بود. ‏در حسینیه نخجوان در عاشورای حسینی ‏سینه‌زنی کرد و تلویزیون ایران هم نشان داد.‏ [...]‏

‏۱۲۰۰ صفحه درباره تاریخ مارکسیسم و حزب توده در ایران نوشته‌ام که دو دهه تدریس می‌شد توسط مدرسین ‏مختلف؛ باسواد و بی‌سواد. یعنی، تقریباً یک ‏نسل کامل از مدیران جمهوری اسلامی غیرمستقیم از طریق نوشتهٔ من با ‏مارکسیسم و تاریخ کمونیسم آشنا شده‌اند. مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های ‏سیاسی به زودی این کتاب را منتشر خواهد ‏کرد [منتشر شده]؛ ولی ویرایش آن را نپذیرفتم به علت مشغله و راضی به درج نامم بر آن نشدم. ویرایش کتاب را، به ‏‏توصیه من، کس دیگری به عهده گرفت که انشاءالله توانمند است. این کار را سال‌ها پیش به عنوان «جزوهٔ درسی» ‏تدوین کردم. از نظر علمی با ‏استانداردهای من منطبق نیست.‏ [...]‏

من به سراسر زندگی خود افتخار می‌کنم. هیچ نقطهٔ ضعفی ندارم. بیش از همه کوشیده‌ام، آموخته‌ام، آموزانده‌ام. ‏در شیراز ‏امروز نه کسی پیشینه مبارزاتی مرا دارد، نه دانش مرا. نه کسی هست که به اندازهٔ من با قلم خود به انقلاب و ‏نظام ‏جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد، نه کسی هست که در حد من در عالی‌ترین مناصب فرهنگی نظام جمهوری ‏اسلامی جا ‏گرفته باشد، و نه کسی هست که مانند من در سطح ایران و جهان به عنوان شخصیت علمی و سیاسی ‏شناخته‌شده باشد.‏[۲۴]

فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ!! (پس عبرت بگیرید ای دارندگان بصیرت!)‏

شهبازی به گمانم راست می‌گوید که کسی نیست که به اندازهٔ او «با قلم خود به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد». ‏او حین آن خدمتش انبوهی کتاب و مقاله و یادداشت و مجله و غیره تولید کرده است. منتها همه متأثر از بیماری بزرگ ‏دیگرش: توهم توطئهٔ یهودی – بهایی – پارسی (هندی) در تمام طول و عرض تاریخ و جغرافیای ایران.‏

در همهٔ این سال‌ها من تنها یک بار مطلبی در انتقاد از همان کتاب ۱۲۰۰‌صفحه‌ای که او به آن افتخار ‏می‌کند نوشتم، و از او نام بردم. او در آن کتاب ادعا می‌کند که حیدر علی‌یف در جلسهٔ هیئت ‏مؤسسان حزب تودهٔ ایران در مهرماه ۱۳۲۰ شرکت داشته و نام حزب را هم او ضمن سخنرانی در ‏جلسه پیشنهاد کرده است!‏[۲۵] ‏ من نشان دادم که حیدر علی‌یف در آن هنگام ۱۸‌ساله بود و ‏نمی‌توانست در آن جلسه باشد و آن سخنرانی و پیشنهاد را بکند. تنها یک نفر از حاضران در آن ‏جلسه، یعنی دکتر محمد بهرامی، و هیچکس دیگر، زیر شکنجه‌های سرهنگ زیبایی معروف گفته که ‏یک علی‌یف در آن جلسه شرکت داشته، و آن ادعای زیر شکنجه بعدها در منابع گوناگون با ‏رونویسی از یکدیگر تکرار و پخش شده‌است، و هیچ‌یک نام کامل و درست آن «علی‌یف»ی را که ادعا می‌کنند در جلسهٔ مؤسسان حزب تودهٔ ایران شرکت داشت، ننوشته‌اند.[۲۶]‏

شهبازی آثارش و تاریخچهٔ پدید آمدن هر یک را (شامل خاطرات اسکندری، خاطرات کیانوری، ‏کژراههٔ طبری، و...) در همان نشانی که دادم در کنار خودستایی‌هایش معرفی و تشریح کرده است. ‏این امنیت‌چی پیشین جمهوری اسلامی چند سال است که در امریکا اقامت گزیده و با بادهای تازه‌ای که می‌وزد باز تغییر جهت داده، ‏‏«پهلوی‌خواه»، و خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی شده است. به آثار او و فصل تازهٔ ‏فعالیت‌هایش از پایگاه امریکا کاری ندارم، زیرا در چارچوب عنوان این نوشتهٔ کوتاه نمی‌گنجد. «پدیدهٔ شهبازی» را باید تشریح و بررسی کرد، اما من از صرف وقت بیش از این برای او اکراه دارم. وانگهی در آن زمینه دیگران مطالبی ‏نوشته‌اند. بنگرید از جمله به ویکی‌پدیای فارسی زیر نام او، و منابع آن بیوگرافی،‏ و همچنین این نشانی.‏
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‎۱ ‎‏. روزنامهٔ مردم، دورهٔ هفتم شمارهٔ ۱۳، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۸.‏
‎۲ ‎‏. فرهمند راد، شیوا. از بازگشت تا اعدام، حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷، سوئد، ناشر نویسنده، بهار ۱۴۰۴، ص ۸۱.‏
‎۳ ‎‏. به‌آذین، م. ا. (محمود اعتمادزاده). بار دیگر، و این بار... (نشر دیجیتال). نگارش: تهران، 6 تیر ۱۳۷۰.ص ۴۶.‏
‎۴ ‎‏. بنگرید به کتاب فرهمند راد، اتاق موسیقی، ناشر نویسنده، سوئد، فروردین ۱۴۰۵.‏
‎۵ ‎‏. چند یادداشت طبری در این باره در کتاب در محضر طبری درج شده‌است. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، ناشر نویسنده. سوئد، فروردین ۱۴۰۵. صص ۱۲۳، ۱۲۴، و ۱۲۵.‏
‎۶ ‎‏. م. ای. عیسی‌یِف، مسائل زبان‌های ملی در اتحاد شوروی (ترجمهٔ متن کامل از انگلیسی). این کتاب گویا مراحل اولیهٔ چاپ را هم گذرانده بود، اما این دفتر انتشارات حزب ‏هم در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ مورد حملهٔ عوامل امنیتی قرار گرفت و کتاب من و چند کتاب احسان طبری، و کتاب‌های دیگر، به یغما رفت.‏
‎۷ ‎‏. بنگرید به محمود تربتی سنجابی، کتاب پنج گلوله برای شاه (گفت‌وشنود محمود تربتی سنجابی با عبدالله ارگانی)، انتشارات خجسته، تهران، چاپ دوم، ‏‏۱۳۸۱.‏
‎۸ ‎‏. دربارهٔ آن جلسه، علت حضور من در آن، و سرنوشت آن بنگرید به دو نوشتهٔ زیر:‏
https://shivaf.blogspot.com/2014/04/blog-post.html
https://shivaf.blogspot.com/2014/08/ozviyyat-e-aragani.html
‎۹ ‎‏. محمدامین فرج‌اللهی، سایهٔ سرخ، سرگذشت تشکیلات مخفی حزب تودهٔ ایران (۱۳۵۳-۱۳۶۲)، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران ‏زمستان ۱۴۰۳، صص ۲۹۸ و ۲۹۹.‏
‎۱۰ ‎‏. همان، صص ۳۰۳ و ۳۰۴، با استفاده از اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۳۷۸.‏
‎۱۱ ‎‏. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۱۵۶. نقل شده در محمد امین فرج‌الهی، همان، ص ۳۰۳.‏
‎۱۲ ‎‏. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان. صص ۴۲ تا ۴۹.‏
‎۱۳ ‎‏. از جمله بنگرید به کتاب فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان.‏
‎۱۴ ‎‏. طبری تا واپسین لحظه‌های پیش از دستگیری درست عکس این را می‌گفت. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان، صص ۲۴ تا ۲۶ و «گفت‌وگو با مهدی ‏پرتوی»، مجلهٔ اندیشهٔ پویا، شمارهٔ ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵، ص ۹۲، ستون ۳.‏
‎۱۵ ‎‏. مقالهٔ «طبری، تبلور اندیشهٔ چپ از پیدایی و اعتلا تا بحران و فروپاشی»، هفته‌نامهٔ کیهان هوایی، شماره ۸۷۳، ۱۵ فروردین ۱۳۶۹، صص ۱۴ و ۱۵. همچنین کتاب ناصر ‏پورپیرار، چند بگومگو، نشر کارنگ، تهران ۱۳۷۲، صص ۵۴ و ۵۶.‏
‎۱۶ ‎‏. روزنامهٔ اطلاعات، ۱ آذر ۱۳۷۲.‏
‎۱۷ ‎‏. اطلاعات، ۲۰ بهمن ۱۳۷۲.‏
‎۱۸ ‎‏. اسکندری، خاطرات سیاسی، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران، کلن (آلمان)، در ۴ بخش، ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۸، مقدمه درجلدهای دوم و سوم و چهارم، ص «ح».‏
‎۱۹ ‎‏. اسکندری، خاطرات، به کوشش بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. بازویراسته و مقدمهٔ عبدالله شهبازی، تهران، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۷۲، ص ۴۴.‏
‎۲۰ ‎‏. نامه‌های به تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۰ و ۲ فروردین ۱۳۸۱.‏
‎۲۱ ‎‏. https://www.shahbazi.org/Services_SAVAK5.htm
‎۲۲ ‎‏. https://www.facebook.com/abdollah.shahbazi
‎۲۳ ‎‏. این حکم در ۲۰ شهریور ۱۳۶۴ صادر شد، اما هرگز اجرایش نکردند. مهرنوش هاتفی، مقالهٔ احسان طبری چگونه شکسته شد؟ در:‏
‏ ‏https://www.radiozamaneh.com/328273
‎۲۴ ‎‏. https://web.archive.org/web/20120120212326/http:/www.shahbazi.org/Oligarchy/26.htm
‎۲۵ ‎‏. شهبازی، عبدالله. [جمعی از پژوهشگران (به کوشش)]، حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی (۱۳۲۰-۱۳۶۸)،تهران: ‏مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۷، صص ۹۱ و ۹۲.‏
‎۲۶ ‎‏. مقالهٔ «حزب تودهٔ حیدر علی‌یف یا کمدی‌نویسی اطلاعاتچی‌های جمهوری اسلامی به نام تاریخ»، مجلهٔ آرش، شمارهٔ ‏‏۱۰۸، پاریس، تیرماه ۱۳۹۱. همچنین در نشانی:‏ ‏ ‏https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/41195

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 April 2026

دو کتاب تازه از من

‏۱. در محضر احسان طبری
‏۱۷۶ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۳ و نیم یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ زنده‌یاد احسان طبری، یا از او، در طول سالیان. ‏بخش بزرگی از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ من، چه می‌دانم، و برخی‌ها در این و آن کتابم منتشر ‏شده‌اند.‏

دربارهٔ چگونگی آشنایی و رابطهٔ من با احسان طبری و خانوادهٔ او در بخش نخست این کتاب و اندکی ‏هم در بخش‌های گوناگون آن شرح داده‌ام. من در برخی از دیدارهای او با اشخاص سرشناس حضور ‏داشتم. دربارهٔ آن دیدارها نوشته‌ام. جزییاتی از مناظره‌های تلویزیونی معروف و نظر طبری دربارهٔ ‏آن‌ها، دستگیر نشدن او به هنگام دستگیری دیگر اعضای رهبری حزب، عدم تمایل او به مهاجرت ‏دگرباره و رفتن به خارج، سرانجام او، و برخی مطالب دیگر نوشته‌ام که بی‌گمان برای برخی کسان ‏تازگی دارد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و اگر دوستدار کتاب کاغذی هستید و میل دارید ‏کتاب را دست بگیرید و بخوانید، آن را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ هزینهٔ پست) از این نشانی ‏سفارش بدهید.‏

‏۲. اتاق موسیقی
‏۲۴۴ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۵ یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ فعالیت‌های «اتاق موسیقی» دانشگاه صنعتی ‏آریامهر (شریف)، تهران، از بهار ۱۳۵۱ تا سال‌ها بعد، و همچنین مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام ‏دربارهٔ موسیقی کلاسیک و شخصیت‌های موسیقی. در این مجموعه نزدیک ۴۰ مطلب دربارهٔ ‏آهنگسازان و شخصیت‌های موسیقی گرد آمده است. در خلال نوشته‌ها نام و آثار ده‌ها آهنگساز ‏دیگر هم به میان آمده و به آثار آنان نیز لینک داده شده است. بنابراین می‌توان گفت که بیش از ‏پنجاه آهنگساز و آثارشان را این جا معرفی کرده‌ام، با لینک به معروف‌ترین و زیباترین آثارشان.‏

یکی از کارهای ماندگار اتاق موسیقی انتشار کتاب دو زبانی اپرای کوراوغلو بود. دربارهٔ چگونگی ‏پیدایش آن کتابچه و تأثیر بعدی آن به‌ویژه در میان دانشجویان سراسر کشور به تفصیل نوشته‌ام.‏

بسیاری از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ چه می‌دانم منتشر شده‌اند. همهٔ نوشته‌ها را باز ‏ویراسته‌ام و در برخی ‌ها تغییرات زیادی داده‌ام. در آن نوشته‌های قبلی نام‌ هم‌دانشگاهیان، هم ‏همکاران اتاق موسیقی، و هم دیگران را به ملاحظاتی سانسور می‌کردم. اکنون نام بسیاری از آنان ‏در کتاب آمده است. امیدوارم آن دوستان کتاب را تهیه کنند، در نمایهٔ پایان کتاب نام خود را و سایر ‏آشنایان را پیدا کنند، و اگر نظری دارند، لطف کنند و برایم بنویسند.‏

کتاب کاغذی برای ورق زدن و خواندن مناسب است، و در کنار آن می‌توان از متن ‏pdf‏ نیز برای کلیک ‏کردن روی لینک‌ها و دیدن یا شنیدن نمونه‌ها استفاده کرد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و کتاب کاغذی را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ ‏هزینهٔ پست) از این نشانی سفارش بدهید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 March 2026

از جهان خاکستری - ۱۳۴

آوای وحش

‏«صخبت بر سر سگ‌های زبده بود و هر کس به نوعی دربارهٔ سگ خود صحبت می‌کرد. [...] در این ‏میان مردی مدعی شد که سگش می‌تواند سورتمه‌ای را با دویست کیلو بار بکشد. مرد دیگری ادعا ‏کرد سگش تا دویست و هشتاد کیلو بار را هم کشیده است. و سومی حرف از سیصد کیلو بار زد. ‏تورنتون برای این که دیگران را از میدان در ببرد گفت:‏
‏- [سگ من] باک پانصد کیلو بار را هم می‌برد.‏
ماتیوسان پرسید: - یعنی سورتمه را از جا بکند و صد متر هم بکشد؟
‏- البته.‏
ماتیوسان گفت: - من هزار دلار شرط می‌بندم که نتواند – و کیسه‌ای خاک طلا روی میز بار انداخت.‏
خون گرم به صورت تورنتون دوید. خود را به دردسر انداخته بود. پانصد کیلو بار با جثهٔ باک هیچ ‏تناسبی داشت؟
‏[...]‏
دو ساعتی بود که سورتمهٔ ماتیوسان با بار پانصد کیلو آرد در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر ایستاده بود ‏و تیغه‌هایش در میان برف سفت یخ زده بود. باک می‌باید تیغه‌ها را از چنگال یخ بیرون می‌کشید و ‏سورتمه را به حرکت می‌آورد. همهٔ مشتریان بار بیرون ریخته بودند و بازار شرط‌بندی داغ بود. میزان ‏داو برای باخت باک تا سه برابر هم بالا رفت، اما بعد تا دو برابر پایین آمد.‏

‏[...] ده سگ را که به سورتمه بسته بودند باز کردند و باک را با یراق و افسار خودش به سورتمه ‏بستند. [...] چشمان باک می‌درخشید و سینه‌اش ستبر و بازوانش سنگین و با وقار می‌نمود. ‏عضلاتش از زیر پوست محسوس بود [...]‏

تورنتون کنار باک زانو زد. مثل همیشه که با او بازی می‌کرد، سر او را میان دو دست گرفت، سر خود ‏را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت: - نشان بده چه‌قدر مرا دوست داری. فقط همین!‏

‏[...] تورنتون کنار رفت، و بلند گفت: یالا باک، بجنب!‏
باک خیزی برداشت و با این حرکت تسمه‌ها محکم شدند. او به جلو جهید. صدایی از شکستن یخ ‏تیغه‌های سورتمه شنیده شد. تورنتون گفت:‏
‏- بجنب باک! برو!‏
باک قدری به راست و قدری به چپ کشید. یخ‌ها شکست. سورتمه تکان خورد، تیغه‌های آن به جلو ‏لغزید، و سورتمه از جا کنده شد. تورنتون صدا زد:‏
‏- برو باک! برو!‏

باک به جلو جهید. با تکان شدید او تسمه‌ها محکم‌تر شد و او با همهٔ نیرو تقلا می‌کرد. سرش را ‏پایین انداخته بود. سینه‌اش را تا نزدیک زمین خم کرده بود. پنجه‌هایش را بر برف می‌فشرد. سورتمه ‏کمی جلو رفت. پای باک لحظه‌ای لغزید. آه تماشاگران شنیده شد، اما سورتمه راه افتاده بود، حتی ‏یک لحظه نایستاد، پیش رفت و سرعت گرفت. [...] تورنتون کنار باک می‌دوید و تشویقش می‌کرد. ‏‏[با رسیدن باک به هدف تعیین شده] فریاد شادی جمعیت فضا را پر کرد. مردم دستکش و کلاه خود ‏را به هوا انداختند و هورا کشیدند. حتی ماتیوسان خوشحال شده بود. باک کاری کرده بود که ‏کسی باور نداشت. تورنتون کنار باک زانو زد، سرش را به سر او تکیه داد، او را جلو و عقب می‌برد و ‏از سر خوشحالی پی‌درپی ناسزا می‌گفت!» (جک لندن، آوای وحش، ترجمهٔ سردستی خودم).‏

‏***‏
دخترم جیران عشق من به طبیعت را می‌داند. خود او هم طبیعت و فضا و کهکشان را دوست دارد. ‏نمی‌دانم چطور شد که کریسمس گذشته با نوه‌ام اللی تصمیم گرفتند که علاوه بر یک جفت ‏دستکش و یک فنجان قهوه که اللی به دست خود بیرون آن را نقاشی کرده و پیام‌های زیبایی برایم ‏نوشته و بعد آن را پخته‌اند، مرا به اقامتی دو شبه در هتل یخی کیرونا در شمال سوئد مهمان کنند: ‏هم فال و هم تماشا! کیرونا ۲۰۰ کیلومتر بالاتر از مدار قطبی قرار دارد.‏

جیران مطالعهٔ زیادی کرد تا بداند چه روزهایی احتمال وقوع فعالیت‌های خورشیدی و هوای صاف ‏بیشتر است، تا بتوانیم شفق قطبی (آئورورا) را هم ببینیم. همچنین لازم بود با دیالیزهایم هم ‏هماهنگ کنیم تا قبل از ظهری دیالیز بکنم، و عصر دو روز بعد به دیالیز بعدی برسم.‏

عصر چهارشنبه ۱۸ مارس، دو روز پیش از تحویل سال، با پرواز از استکهلم با جیران و اللی به ‏فرودگاه کیرونا رسیدیم. ماشینی را که از پیش کرایه کرده بودم تحویل گرفتم، و به سوی «هتل ‏یخی» در ‏Jukkasjärvi‏ راه افتادیم.‏

البته قرار نیست در اتاق‌های یخی اقامت کنیم و جیران کلبه‌ای «گرم» کرایه کرده است. جای تر و ‏تمیز و راحتی‌ست. در رستوران هتل خوراک‌هایی متنوع، و حتی با گوشت گوزن و خرس هم دارند، ‏اما من درد مزمن لوزالمعده دارم و فقط سوپ دلم می‌خواهد. بشقابی گود با اندکی سبزیجات و ‏قارچ‌های جنگلی جلویم می‌گذارند و به اندازهٔ یک ملاقهٔ کوچک مایعی داغ و قهوه‌ای رنگ و ناشناس ‏روی آن می‌ریزند: این است سوپشان! کم است، اما خوشمزه است و با نان تازهٔ پخت خودشان ‏می‌چسبد. اغلب کارکنان غیر سوئدی هستند و به انگلیسی حرف می‌زنند.‏

شب با درد شکم می‌خوابم. پتو هم زیادی کلفت است. با آن عرق می‌کنم، و بی آن سردم است. ‏صبح هوا صاف و آفتابی، اما پر باد است. سر راه رستوران، اللیِ ده‌ساله سورتمه‌های پاییِ یک‌نفره ‏را که در محل ‏spark‏ نام دارند و اینجا و آنجا رها شده‌اند کشف می‌کند. زمین همه جا پر از یخ و برف ‏است. با این نوع سورتمه‌ها ۴۰ سال پیش هنگام ورود به سوئد در قرارگاه پناهندگی هوفورش آشنا ‏شدیم. آن موقع جیران ۲‌ساله بود.‏

در رستوران صبحانهٔ مفصلی چیده‌اند. همه چیز هست. اللی خوشحال است از این که پنکیک و ‏نوتلا هم دارند. فقط چای داغ درد شکمم را تسکین می‌دهد. اما آن را هم نمی‌توانم زیاد بنوشم، ‏زیرا که مایعاتی که می‌نوشم در بدنم می‌مانند و ورم می‌کنم، تا دیالیز بعدی که از بدن بیرونشان ‏بکشم.‏

پس از صبحانه اللی باز هم با سورتمهٔ پایی، که تکنیک خاصی دارد، تمرین می‌کند: باید پشت آن ‏بایستید، دستگیره‌ها را بگیرید، یک پا را روی یکی از تیغه‌های سورتمه بگذارید، و با پای دیگر در میان ‏دو تیغه به زمین پا بزنید.‏

برای ظهر در سورتمه‌سواری با سورتمه‌های سگی نام نوشته‌ایم. باید از دفتر هتل لباس مخصوص ‏ضد باد قرض بگیریم. بالاپوش‌های سراسری‌ست با چکمه‌های بزرگ و دستکش‌های دو لایه، و ‏پوشش سر و صورت. سورتمه‌سواری در باد، شوخی بردار نیست! هر کدام با یک بغل لباس به ‏کلبه‌مان بر می‌گردیم و پس از کمی استراحت، لباس‌ها را می‌پوشیم و آماده می‌شویم.‏

‏***‏
سورتمه‌ها روی دریاچهٔ یخ‌زده‌ای پوشیده از برف منتظر ما هستند. از دور صدای پارس و عوعوی ‏تعداد زیادی سگ شنیده می‌شود. هوا صافِ صاف و آفتابی است. نزدیک ۲۰ نفر هستیم. مردی ‏سوئدی ما را بین سورتمه‌های مختلف تقسیم می‌کند. بیش از ۵۰ یا ۶۰ سگ بسته به چهار یا پنج ‏سورتمه برای آغاز دویدن بی‌قراری می‌کنند و سروصدایشان گوش‌خراش است.‏

خانم سورتمه‌ران ما با تک‌تک ما و سرنشن چهارم، یک خانم سوئدی میان‌سال، دست می‌دهد، ‏جایمان را روی پوست گوزن زین سورتمه تعیین می‌کند: من عقب‌تر از همه؛ بعد جیران، بعد اللی، و ‏آن خانم جلوتر از همه، و نشان می‌دهد و به انگلیسی توضیح می‌دهد که پایمان را چطور و کجا باید ‏بگذاریم: مبادا این‌ورتر یا آن‌ورتر بگذاریم، که خطرناک است، و راه می‌افتیم.‏

با آغاز حرکت، سگ‌ها ساکت می‌شوند و فقط می‌دوند. سورتمهٔ ما را ده سگ می‌کشند، اما ‏آن‌یکی‌ها دوازده سگ دارند. در تماشای دویدن سگ‌ها و مناظر پوشیده از برف پیرامون در فضای باز ‏و آفتابی روی دریاچه غرق می‌شوم. برف می‌درخشد، اما چشم‌آزار نیست. در آن سال‌های دورِ مرز ‏کودکی و نوجوانی، هنگامی که آثار نویسندهٔ امریکایی جک لندن، از قبیل آوای وحش، سپید دندان، ‏و داستان‌های کوتاهش را می‌خواندم – همه پر از برف و یخ و سورتمه و سگ – همه چیز آن‌قدر دور ‏و دست‌نایافتنی بود که حتی جرئت نمی‌کردم رؤیای سوار شدن بر چنین سورتمه‌ای را در سر ‏بپرورانم. حتی آرزوی آن دست‌نایافتنی و ناممکن بود. عجب! اینک! زندگانی و دخترم آن را برایم ‏ممکن کردند. ‏

جیران و اللی هم دارند لذت می‌برند. کمی بعد مسیرمان از میان تکه‌ای جنگل است. خانم ‏سورتمه‌ران چهل و چند ساله که پشت من ایستاده، سورتمه را با مهارت در فراز و نشیب و ‏پیچ‌وخم‌های میان درختان کاج هدایت می‌کند. در طول راه معلوم می‌شود که او اهل اسلوواکی ‏است و پانزده سال پیش به سوئد آمده و در کیرونا اقامت گزیده. کار او در اسلوواکی سگ‌داری و ‏پرورش سگ بوده، اما شرایط خوبی برای این کار در آن‌جا وجود نداشته، بنابراین او سگ‌هایش را ‏برداشته و آمده به این‌جا. نام او آلینا مرا به یاد آهنگساز معروف استونیایی آروو پَرت می‌اندازد و اثری ‏از او به نام «فور آلینا» ‏Für Alina‏. خیلی‌ها «فور الیزه»ی بیتهوفن را می‌شناسند و شنیده‌اند، و ‏کسانی که امکان تمرین پیانو داشته‌اند، بی‌گمان کوشیده‌اند آن را بنوازند. اغلب آن را به غلط بدون ‏‏«ه»ی آخر، «فور الیز» می‌نامند. اما بشنوید «فور آلینا»ی پَرت را که آن نیز بسیار زیباست و به ‏اشکال متفاوت و با سازهای گوناگون اجرا شده‌است. فقط یک نمونه در این نشانی (صدا را بالا ‏ببرید. خیلی آرام است). ‏

پس از بخش جنگلی، روی دریاچهٔ یخ‌زدهٔ دیگری راه می‌سپاریم، و در تکهٔ جنگلی بعدی، کنار کلبهٔ ‏چادری بزرگ و مخروطی می‌ایستیم. باز بی‌قراری و هیاهوی سگ‌ها آغاز می‌شود: با یک‌دیگر ‏ناسازگاری می‌کنند. سورتمه‌رانان باید بعضی از سگ‌ها را باز کنند و دورتر ببرند. یکی از سگ‌های ‏سورتمهٔ پشت سر ما، گویی بخواهد از سروصدای سگ‌های دیگر به کسی در آسمان‌ها شکوه ‏کند، پشت به بقیه چمباتمه زده، پوزه‌اش را رو به آسمان گرفته، و به‌جای پارس، زوزه می‌کشد، مانند ‏گرگ.‏

آلینا و یکی دیگر از سورتمه‌رانان در وسط کلبه آتشی می‌افروزند و کتری سیاه و دودگرفته‌ای را پر از ‏آب می‌کنند و روی آتش می‌آویزند. با جوش آمدن آب، از مسافران که درون چادر نشسته‌اند یا بیرون ‏ایستاده‌اند با چای و قهوه و نان شیرینی پذیرایی می‌کنند. برای کودکان «اُ بوی» با نان شیرینی ‏دارند. اللی گرسنه است و سه نان شیرینی می‌خورد.‏

کمی بعد آتش را خاموش می‌کنند، سگ‌ها را به سورتمه‌ها می‌بندند، و از همان مسیر برمی‌گردیم. ‏سواری دلپذیری بود. خوش گذشت! در مجموع یک ساعت و نیم. ممنون خانم آلینا!‏

‏***‏
پس از ناهاری باب میل اللی در حاشیهٔ شهر کیرونا، و گشتی در شهر و تماشای کلیسایی که ‏به‌تازگی جابه‌جایش کردند، در کلبه‌مان در هتل یخی کمی استراحت می‌کنیم. اکنون وقت تماشای ‏اتاق‌های هتل یخی است. در این ساعت‌ها کسی در اتاق‌های آن اقامت ندارد: اتاق‌هایی با تخت ‏دونفره در وسط، و انواع تزیین‌های تراشیده از یخ بر سقف و دیوارهای اتاق. این پیکره‌ها ‏شگفت‌انگیزند. هر اتاق نام و موضوعی دارد، پر از پیکره‌های یخی پیرامون همان موضوع: اتاق جغد، ‏اتاق کودک شیطان، اتاق بز کوهی، کتابخانه (با قفسه‌های یخی و کتاب‌های یخی) و... اتاقی را ‏معلق و فرورفته در جریان آب «تورنه-رود» ‏Torneälven‏ ساخته‌اند. آن‌جا می‌توان روی تخت یخی ‏دونفره دراز کشید و پژواک صدای قُلقُل جریان عمق آب رود را شنید. خیال‌انگیز و آرامش‌بخش است.‏

در یکی از اتاق‌های یخی هستیم که دوست عزیزی از ایران تلفن می‌زند و گزارش غم‌انگیزی از وضع ‏جنگ و بمباران‌های ویرانگر می‌دهد. از جمله جاهای خاطره‌انگیز ما را در بندر انزلی ویران کرده‌اند. ‏دلم خون است برای کشته‌ها و زخمی‌ها، برای رنج مردم.‏

در بروشور هتل نوشته‌اند که هر سال همهٔ اتاق‌ها و مجسمه‌ها را ذوب می‌کنند و آب آن را به رود ‏برمی‌گردانند، و بعد با رسیدن فصل مربوطه باز یخ و آب از رود برمی‌دارند و باز همه را از نو ‏می‌سازند و می‌تراشند. زیبا و شگفت‌انگیز.‏

قرار است شب بعد از شام برای تماشای شفق قطبی به ایستگاه توریستی آبیسکو ‏Abisko‏ برویم. ‏با ماشین بیش از یک ساعت راه است، صاف به طرف قطب شمال. پیش‌بینی هواشناسی نشان ‏می‌دهد که آن منطقه به‌شدت ابریست. جیران مطالعه و پژوهش می‌کند تا شاید جای بهتری پیدا ‏کند. نتیجه می‌گیرد که بی‌ابرترین جا، همین حوالی هتل یخی است. اگر کمی به‌سوی مشرق ‏برویم، ساحل دریاچهٔ یخ‌زده‌ای است که خانه و آبادی و روشنایی در اطرافش نیست و می‌توانیم ‏امیدوار باشیم که در تاریکی غلیظ چیزی از شفق قطبی ببینیم.‏

در رستوران دیگری وابسته به هتل یخی که کمی دورتر است شام می‌خوریم. شکمم هنوز درد ‏می‌کند و سالاد می‌خواهم. چیزی جز «سالاد سزار» با گوشت خوک ندارند. همان را می‌گیرم و ‏فقط گیاهانش را می‌خورم.‏

پس از شام به ساحل تاریک دریاچهٔ نزدیک می‌رویم. در غیاب آلودگی نوری، آسمان پر ستاره است. ‏جیران و اللی از دیدن این همه ستاره به هیجان آمده‌اند. اما تاریکی غلیظ و سکوت سنگین برای ‏اللی دل‌آزار است و اصرار دارد که زودتر به داخل ماشین برگردیم. با چشم غیر مسلح شفق قطبی ‏نمی‌بینیم، اما جیران موفق می‌شود با دوربین گوشی‌اش بازی نور سبز را در افق شمال بر متن ‏ستاره‌باران شکار کند، و بسیار راضی و خوشحال است. این بخش از برنامه‌مان را هم انجام دادیم! او ‏بعد در گروه فیسبوکی شفق قطبی می‌خواند که فعالیت مغناطیسی خورشید امروز ناچیز بوده و ‏کسی از آن گروه حتی همین را هم که او شکار کرد ندیده.‏


نیمه‌شب درد شکم بیدارم می‌کند. مسکن می‌خورم، درد کم‌تر می‌شود، و خوابم می‌برد. صبح بعد ‏از صبحانه باید بساطمان را جمع کنیم و پیش از ظهر لباس‌ها را و کلبه را تحویل بدهیم. اللی از هر ‏فرصتی برای تمرین با سورتمه‌های شخصی استفاده می‌کند. حسابی استاد شده است.‏

در وقت باقی‌مانده تا پروازمان به موزهٔ قبایل قطب‌نشین و گوزن‌پرور سامه Saame در آن نزدیکی ‏Márkanbáiki‏ می‌رویم. کلبهٔ بزرگی‌ست که انواع محصولات و کارهای دستی سوغاتی را در آن ‏چیده‌اند، و بعد محوطه‌ای باز است با تابلوهایی در شرح تاریخ و گذران سامه‌ها، و زمینی محصور که ‏چند گوزن در آن هست. از پیش باید پاکتی علف خشک خرید و سپس می‌توان پیش گوزن‌ها رفت و ‏علف را کف دست به آنان تعارف کرد.‏

با ورودمان گوزن‌ها به سویمان حمله می‌کنند و شتاب دارند که علف را با جایش از دستمان بیرون ‏بکشند. به زحمت می‌توانم پاکت را نجات بدهم. ذره‌ذره علف به اللی می‌دهم، و او کیف می‌کند از ‏خوراندن علف به گوزن‌ها. سپس در رستوران چوبی موزه می‌نشینیم. من و جیران آب لینگونبری داغ ‏می‌نوشیم و اللی شیرکاکائوی داغ.‏

‏***‏
هنگام تحویل سال، در فرودگاه کیرونا منتظر پروازمان هستیم. هواپیمایمان با چند دقیقه تأخیر ‏برمی‌خیزد. در مسیر پیادهٔ فرودگاه استکهلم، از هواپیما تا قطار، به‌شدت نفس‌نفس می‌زنم. مقدار ‏زیادی مایعات در بدنم جمع شده و ورم کرده‌ام. ساعت ۷ بعد از ظهر در خانه هستم. تا دستگاه ‏دیالیز را راه بیندازم و ساندویچی درست کنم، ساعت ۸ شده. ترازو نشان می‌دهد که نزدیک ۳ کیلو اضافه‌وزن دارم. یعنی نزدیک ۳ لیتر مایعات اضافه. دیالیز ساعت ۱ بعد از نیمه‌شب ‏تمام می‌شود.‏

سپاسگزارم جیران و اللی دلبندم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 March 2026

رنج‌های بازماندگان


دربارهٔ کتاب گابریلای من
نویسنده: صدیقه (سی‌سی) اسدی
ناشر: نویسنده، با همکاری نشر باران، سوئد، ۱۴۰۴ (۲۰۲۶).

پیوسته می‌خوانیم و می‌شنویم: «مادران خاوران»، «مادران پارک لاله»، «مادران دادخواه»، «مادران ‏‏[میدان مایو، روسری‌سفید] آرژانتین» و... و کم‌وبیش می‌دانیم که اینان داغدارانی هستند که ‏دژخیمانی عزیزانشان را سربه‌نیست و ناپدید کرده‌اند و اغلب هیچ از سرنوشت عزیزشان یا هیچ ‏نشانی از گورگاه او ندارند.‏

اما آیا هیچ تصوری داریم از این که چه بر این «مادران» و خواهران و برادران و پدران آن ‏سربه‌نیست‌شدگان گذشته و می‌گذرد؟ می‌دانیم در درونشان چه می‌گذرد؟ می‌دانیم چگونه ‏زندگانی بسیاری از خود اینان هم کم‌وبیش بر باد رفته است؟ راستی اینان چگونه روزگار می‌گذرانند؟ ‏داغ آن عزیز یا عزیزان از دست‌رفته بر سر خود اینان چه می‌آورد؟ در تلاش برای پیگیری سرنوشت ‏عزیزشان، دژخیمان با خود اینان چه می‌کنند، چگونه شکنجه‌شان می‌کنند و چه آسیب‌هایی به آنان ‏می‌زنند؟

سی‌سی اسدی خواهر و بازماندهٔ یکی از سربه‌نیست‌شدگان دژخیمان جمهوری اسلامی است. ‏فهیمه، خواهر کوچک و دلبند او را، که سی‌سی هم در کنار مادرشان سهمی در بار آوردن و بزرگ ‏کردنش داشته، پاسداران معلوم نیست چگونه سربه‌نیست کرده‌اند. می‌گویند که در درگیری یک ‏خانهٔ تیمی کشته شده، اما هیچ اثری باقی‌مانده از او، یا نشانی از گورگاه او به خانواده و به مادر ‏داغدار نمی‌دهند. خانواده در بی‌اطلاعی و بلاتکلیفی می‌مانند. هرگز نمی‌توانند یادبودی برای فهیمه ‏برگزار کنند.‏

این داغ، و این بلاتکلیفی به یک سو، همان نسبت داشتن با کسی که مبارزی ساکن خانهٔ تیمی ‏بوده، چه به روز خانواده و نویسندهٔ کتاب می‌آورد؟ دژخیمان اعضای خانواده را هم که هیچ فعالیت ‏سیاسی ندارند، حتی یک سال پس از ناپدید شدن فهیمه به حال خود نمی‌گذارند. آنان نیمه‌شبی ‏از دیوار به خانه هجوم می‌آورند، خانه را به هم می‌ریزند، و با پیدا شدن چند اسکناس لای کتابی و ‏به این بهانه که لابد کمک مالی برای سازمان سیاسی دختر مفقودشان جمع کرده‌اند، مادر و پدر ‏سالمند را می‌ربایند و به زندان می‌برند. مراجعات مکرر و پرس‌وجوی بی‌پایان فرزندان از مراجع ‏رسمی، و حتی بست نشستن در مقر سپاه پاسداران برای گرفتن اطلاعی از این که مادر و پدر ‏سالخورده و بیمار کجا و در چه وضعی هستند، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد.‏

بندر انزلی شهر کوچکی است و مردم آن همدیگر را می‌شناسند. اما پاسداران جهل و خشونت، ‏هرچند هم‌شهری، اما قومی بیگانه‌اند و از آزار دادن مادر و پدر سالمند در زندان ابایی ندارند. خود ‏اسدی را هم بیرون زندان همواره زیر نظر دارند و همه جا تعقیب می‌کنند. برای آزار دادن او و کودک ‏خردسال و شوهرش هم در بیرون زندان همواره بهانه‌هایی می‌یابند. اینان لحظه‌ای در امان نیستند. ‏فشار و آزار آن‌چنان زیاد است که خانواده برای رهایی از آن باید میهن را ترک کند.‏

رنج‌های پس از خروج اجباری از میهن و راه طولانی، چه زمانی و چه مکانی، و رسیدن به مأمنی در ‏کنار باقی خانواده را که پیشتر در سوئد پناه یافته‌اند، نویسنده با قلمی رسا توصیف کرده است.‏

اما سوگ خواهری که دیگر وجود ندارد و حتی جای خاکسپاری او نامعلوم است، و فشارهایی که ‏اسدی هم در ایران و هم در طول راه تحمل کرده، به جسم و جان او آسیب زده است. او ‏ناراحتی‌های شدید و مبهم جسمی دارد، آن‌چنان که دفعاتی بی‌مقدمه بی‌هوش بر زمین می‌افتد: ‏‏«[...] کف راهرو، مقابل در ورودی افتاده‌ام. [صدای] گنگ و مبهم [مأمور آمبولانس] در گوشم ‏می‌پیچد. با لحنی محکم و جدی که بیشتر به اخطار شباهت دارد، خطاب به همسرم می‌گوید: باید ‏هر چه سریع‌تر به اورژانس منتقل بشه.‏

با وجود داشتن ماسک اکسیژن بر چهره، به‌سختی نفس می‌کشم و احساس خفگی می‌کنم. درد ‏شدیدی در ناحیهٔ قفسهٔ سینه دارم.
» (ص ۹)‏

پس از معاینه‌های لازم او را به خانه می‌فرستند، اما «[...] تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن ‏اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع... همه چیز کم‌وبیش مثل قبل است. پس از سه روز پر مشقت، ‏دوباره آمبولانس مرا به بخش اضطراری بیمارستان منتقل می‌کند.» (ص ۱۰)‏

سرانجام پزشک تشخیص می‌دهد که اسدی به کمک روان‌پزشک هم نیاز دارد. یافتن روان‌پزشک ‏مناسب برای حال اسدی البته آسان نیست. اما او مناسب‌ترین راه حل را برای خود پیدا می‌کند.‏

از این‌جا به‌بعد نویسنده داستان زندگی خودش را از کودکی تا امروز، داستان سربه‌نیست شدن ‏خواهرش، و داستان خانواده و رنج‌های پدر و مادر، و راه پر مشقت و طولانی مهاجرتش را، با داستان ‏چگونگی چیره شدن بر آسیب‌هایی که آزارش می‌دهند، و از میان برداشتن آن‌ها، با مهارتی در خور ‏تحسین در هم می‌بافد.‏

برای بازیافتن سلامت و رسیدن به نتیجهٔ مطلوب، عمل کردن «به دو اصل کلیدی درمان» لازم است: ‏‏«نخست، پذیرش مشکل؛ و دوم ارادهٔ راسخ [...] برای بهبود و اقدام» در آن جهت. (ص ۳۳)‏

داستان اسدی با وجود دردآور بودن، ضمن روایت آن «پذیرش مشکل» و آن «ارادهٔ راسخ» برای ‏بازیافتن سلامت، پر کشش است و با قلم و زبانی روان و گویا، بدون سنگلاخ و دست‌انداز نوشته ‏شده است؛ خواننده میل ندارد کتاب را بر زمین بگذارد. اسدی دوستی یافته است که می‌خواهد ‏زمینهٔ رشد جوانه‌های امید به زندگی و آینده را در وجود او زنده کند، و «انتخاب کلماتش و نحوهٔ ‏بیانش» به او احساس امنیت می‌دهد (ص ۳۷)؛ یادش می‌دهد که خوب بودن کافیست و نیازی ‏نیست که بهترین باشد، (ص ۳۸) و او این جمله را «نجات‌بخش» می‌یابد (همان). این «دوست» ‏سوئدی حتی از مولوی برایش مثال‌هایی به فارسی می‌خواند: «جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار ‏توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت!» (ص ۳۹).‏

با ادامهٔ روایت اسدی از تحول این «دوستی» است که هم با گذشته و زندگی اسدی، و هم با ‏چگونگی چیره شدن او بر آسیب‌هایش آشنا می‌شویم: «دیدارهای‎ ‎کوتاه‎ ‎و‎ ‎انگشت‌شمار‎ ‎من‎ ‎با‎ ‎گابریلا،‎ ‎مرا‎ ‎به‎ ‎دنیایی‎ ‎دیگر می‌کشاند؛‎ ‎دنیایی‎ ‎نو‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎آن،‎ ‎صداقت،‎ ‎صمیمیت‎ ‎و‎ ‎خودآگاهی،‎ ‎مبنای ‏نزدیکی‎ ‎هرچه‎ ‎بیشتر‎ ‎ماست. او‎ ‎آموزگاری‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎با‎ ‎رفتار‎ ‎و‎ ‎منش‎ ‎مدبرانه‌اش،‎ ‎در‎ ‎لحظه‎ ‎به‎ ‎لحظهٔ ‏سفر‎ ‎دشوار‎ ‎گذشته‎ ‎همراه‎ ‎من‎ ‎بوده‎ ‎است؛‎ ‎آموزگاری‎ ‎هوشمند‎ ‎برای حضوری‎ ‎آگاهانه‎ ‎در‎ ‎اینجا‎ ‎و‎ ‎اکنون‎ ‎و‎ ‎راهنمایی‎ ‎دانا‎ ‎برای‎ ‎چگونه‎ ‎زیستن در‎ ‎فردا. او‎ ‎نه‎ ‎فقط‎ ‎مرا‎ ‎با‎ ‎خودم،‎ ‎بلکه‎ ‎با‎ ‎گذشته‌ام‎ ‎آشتی‎ ‎می‌دهد. دستانم را‎ ‎با‎ ‎مهربانی‎ ‎می‌گیرد،‎ ‎به‎ ‎خلوت‎ ‎درونم راهنمایی‌ام‎ ‎می‌کند‎ ‎و‎ ‎درِ‎ ‎آن‎ ‎را هوشیارانه‎ ‎به‎ ‎رویم‎ ‎می‌گشاید. در‎ ‎کنارش‎ ‎آگاهانه،‎ ‎به‎ ‎درون‎ ‎خودم‎ ‎قدم می‌گذارم، خاطراتم‎ ‎را‎ ‎چه‎ ‎تلخ‎ ‎و‎ ‎چه‎ ‎شیرین،‎ ‎آزادانه‎ ‎مرور‎ ‎می‌کنم‎ ‎و‎ ‎سفرهٔ دلم‎ ‎را‎ ‎برایش‎ ‎باز‎ ‎می‌کنم. برای‎ ‎او‎ ‎از‎ ‎هر‎ ‎جا‎ ‎و‎ ‎هرکسی‎ ‎می‌گویم، یی ‏هیچ سانسور‎ ‎یا‎ ‎واهمه‌ای.» (ص ۱۹۷)‏

‏ این کتاب، این روایت، و این داستان به نظر من بی‌گمان به افرادی با تراوماهای مشابه نیز می‌تواند ‏کمک کند، و از این لحاظ کار نویسنده ارزش اجتماعی زیادی دارد.‏

برای تهیهٔ کتاب با نشر باران در استکهلم تماس بگیرید: ‏https://baran.se

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 March 2026

زخم از پی زخم

* ۱۲۸۵: بریتانیا و روسیه ایران را از جنوب و شمال اشغال کردند و کشور را به مناطق نفوذ خود تقسیم کردند.‏

‏* تیر ۱۲۸۷ بریگاد قزاق به فرماندهی لیاخوف روس نخستین مجلس شورای ملی را به توپ بست و «استبداد صغیر» ‏آغاز شد.‏

‏* مأموران بریتانیایی پس از یک کودتا، رضا خان را در آذر ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشاندند.‏

‏* در شهریور ۱۳۲۰ بریتانیایی‌ها رضا شاه را از سلطنت خلع و تبعید کردند. ارتش بریتانیا از جنوب و ارتش شوروی از ‏شمال بار دیگر ایران را اشغال کردند. بریتانیا محمدرضا پسر رضا شاه را بر تخت سلطنت نشاند.‏

‏* در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ محمدرضا شاه زیر فشار مردم و نخست‌وزیر مصدق از کشور گریخت و به ایتالیا رفت.‏

‏* بریتانیا و امریکا در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران دست به کودتا زدند و محمدرضا شاه را به سلطنت برگرداندند.‏

‏* چهار کشور بزرگ: فرانسه، بریتانیا، امریکا، و آلمان فدرال در دی‌ماه ۱۳۵۷ در گوادلوپ تصمیم گرفتند که دیگر از ‏محمدرضا شاه پشتیبانی نکنند و «بر سر عبور از محمدرضا شاه به دلیل عدم کارایی، جهت حفظ منافع غرب و جلوگیری از ‏گسترش نفوذ شوروی» در ایران و منطقه و تکمیل «کمربند سبز» (اسلامی) در جنوب اتحاد شوروی، توافق کردند. در نتیجه راه برای ‏پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و رهبری آیت‌الله خمینی و رژیم اسلامی ولایت فقیه او در ایران باز شد.‏

‏* ۹ اسفند ۱۴۰۴: امریکا و اسراییل محل اقامت رهبر وقت ایران، آیت‌الله خامنه‌ای را بمباران کردند و او را کشتند. ‏گروه‌هایی از مردم در پی کشته شدن دیکتاتور خونخوار و دشمن مردم در خیابان‌ها به رقص و پایکوبی پرداختند، به‌حق. این بار از برگرداندن رضا ‏پهلوی، پسر محمدرضاشاه، با کمک اسراییل و امریکا، به رهبری در ایران سخن می‌رود.‏

زخم و تراوما و سَندرُم کودتای بریتانیایی – امریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هنوز از جسم و جان مردم ایران ناپدید نشده. اکنون، ‏فردای رقص و پایکوبی و شادمانی از نابودی دیکتاتور خامنه‌ای، چشم بر این واقعیت غم‌انگیز می‌گشاییم که «دخالت بشردوستانه» و بمباران‌های اسراییل و امریکا بار دیگر ویرانه‌ای برای مردم ایران ‏باقی گذاشته‌اند، و زخم و تراومایی بزرگ‌تر و عمیق‌تر از ۲۸ مرداد ۳۲ در جان مردم، و سَندرُمی تازه، با رؤیای رسیدن به ‏پای کرهٔ جنوبی!‏

یک بار دیگر مرور کنیم این تاریخچه را: بیگانگان هستند که برای ما شاه و رهبر و آقابالاسر می‌آورند و می‌برند. تا کی باید ‏بیگانگان از همه سو بر سر ما بزنند و زیر چکمه‌هایشان لگدکوبمان کنند؟ کی کمر راست می‌کنیم؟ کی به‌خود می‌آییم؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 February 2026

انتشار چاپ دوم کتاب قطران در عسل

و اینک، چاپ دوم قطران در عسل تقدیم می‌شود، با حروف درشت‌تر و بهتر، با تصحیحات لازم، و ‏قیمت تمام‌شدهٔ ۲۰ دلار یا ۱۷ یورو (به اضافهٔ هزینهٔ پست). قیمت چاپ قبلی در آمازون، که هنوز هم هست ‏اما به‌تمامی به جیب «اچ اند اس مدیا» می‌رود که قراردادم را با ایشان لغو کرده‌ام، ۳۵ دلار بود و ‏است.‏

قایل پی.دی.اف برای دانلود رایگان را از چندی پیش به‌روز کرده‌ام و با کلیک روی همان نشانی قبلی ‏می‌توان متن چاپ دوم را دانلود کرد.‏

خرید کتاب کاغذی از لولو، از این نشانی.‏

دانلود رایگان کتاب الکترونیک، از این نشانی.

از چاپ نخست کتاب قطران در عسل نزدیک به ۱۲ سال می‌گذرد. انتشار آن در ماه نوامبر ۲۰۱۴ با ‏همکاری «اچ اند اس مدیا» ‏H&S Media‏ (لندن) در اینترنت و بنگاه آمازون صورت گرفت.‏

در مدت نزدیک به چهار سال، تا پایان سال ۲۰۱۸، در حدود ۴۰۰ نسخه از کتاب کاغذی از سایت ‏آمازون به فروش رفت. ناشر تعداد نامعلومی نسخهٔ الکترونیکی نیز به شرط کمک خوانندگان در داخل ‏ایران به بنگاه‌های خیریه، به آنان اهدا کرد. از سهم من از درآمد ناچیز کتاب هیچ برای من نماند و ‏همه را برای خرید و سفارش کتاب برای دوستان در سراسر جهان صرف کردم. ‏

در اکتبر سال ۲۰۱۸ قرارداد انتشار این کتاب را با «اچ اند اس مدیا» لغو کردم و ایشان متعهد شدند ‏که (آخرین بار) در ژانویهٔ ۲۰۱۹ فروش کتاب را در آمازون متوقف کنند. اما با وجود پی‌گیری من، به این ‏عهد وفا نکردند و هنوز این کتاب در آمازون به‌فروش می‌رسد، اما پس از لغو قرارداد، در این ۷ سال، ‏هیچ مبلغی بابت نسخه‌های فروش‌رفته به من نرسیده است. همچنین ناشرانی در داخل از همان ‏آغاز کتاب را، بی اجازه و اطلاع من کپی و چاپ کردند و «زیرمیزی» نسخه‌های بی‌شماری فروختند.‏

در اکتبر ۲۰۱۸ نسخهٔ پی.دی.اف. قطران در عسل را برای دانلود رایگان در اختیار همگان قرار دادم؛ ‏هم در وبلاگ خودم، هم در شبکه‌های «باشگاه ادبیات» (فیسبوک، تلگرام، و وب‌سایت)، و هم ‏برخی دوستداران این کتاب، آن فایل را در شبکه‌های خود برای دانلود ارائه دادند. آمار غیر دقیق ‏وبلاگ خودم نزدیک ۱۰ هزار دانلود نشان می‌دهد.‏

در سال‌های نخست پس از انتشار کتاب نقدها و معرفی‌هایی دربارهٔ کتاب، تا جایی که اطلاع یافته‌ام ‏به قلم اشخاص زیر انتشار یافت (به ترتیب انتشار):‏

‏۱. علیرضا بهتویی در این، و این‎ ‎‏نشانی‌ها؛
‏۲. علی امینی ‏نجفی در این نشانی؛
‏۳. فرح طاهری ‏در این نشانی؛
‏۴. علیرضا اردبیلی در این، و این، و این نشانی‌ها؛
‏۵. رقیه کبیری در این، و این‎ ‎نشانی‌ها؛
‏۶. میترا شجاعی در این نشانی؛
‏۷. ابراهیم آریانی در این نشانی؛
‏۸. بهمن زبردست در این نشانی؛
‏۹. مهرداد زمانی در این نشانی.‏‎

همچنین چند گفت‌وگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهٔ کتاب از رسانه‌های صوتی و تصویری پخش ‏‏شده‌است، به ترتیب:‏‎

‏۱. گفت‌وگو دربارهٔ کتاب در "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
‎ ‏۲. مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
‎ ‏۳. گفت‌وگو با عنایت فانی در برنامهٔ "به عبارت دیگر" تلویزیون بی‌بی‌سی، در این نشانی‎.

جلسه‌های دیدار با دوستداران کتاب:‏‎

‏۱. کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی. فیلم جلسهٔ معرفی کتاب در این نشانی؛‎
‏۲. کتابخانهٔ عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۳. نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛‎
‏۴. کتابخانهٔ عمومی هالون‌برگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۵. «شبکهٔ پشتیبانان مدرنیته» در شهر گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی‎.‎‏

تعداد تعریف‌ها و تشویق‌ها بی‌شمار بوده‌است. از همهٔ نقدنویسان و مشوقان بی‌نهایت ‏سپاسگزارم. تعدادی انتقاد و حتی دشنام و بدگویی هم، اغلب سیاسی و ایدئولوژیک، دریافت ‏کردم. از همهٔ منتقدان نیز سپاسگزارم، زیرا که قصدشان کمک به بهبود کتاب بوده است. از جمله در ‏پاسخ به برخی از این انتقادها، مانند ریز بودن حروف کتاب، برخی ایرادهای صفحه‌آرایی، لغزش‌های ‏تایپی، و تکمیل چند نکتهٔ مضمونی بود که برای چاپ دوم کتاب دست‌به‌کار شدم.‏

تلاش نخست برای چاپ دوم در همان آمازون شکست خورد، زیرا که خدمات پذیرش کتاب وابسته به ‏آمازون (‏Kindle Direct Publishing KDP‏) ناگهان پذیرش کتاب به زبان فارسی و چند زبان دیگر را از ‏افراد «متفرقه» و غیر ناشر متوقف کرد. به‌ناچار برای راه افتادن مجدد آن امکان یا یافتن امکانی ‏دیگری (در خارج، بدون نیاز به اخذ مجوز از ادارهٔ ارشاد) می‌بایست صبر کرد.‏

آمازون و ‏KDP‏ از چندی پیش انتشار کتاب به زبان فارسی را می‌پذیرند، اما مراحل و شرایط و مقررات ‏انتشار کتاب کاغذی به فارسی از آن طریق آن‌قدر دست‌وپاگیر است که از خیر آن (امکان خرید کتاب ‏در شعبه‌های آمازون در چند کشور بزرگ) گذشتم، و به ‏Lulu.com‏ رو نهادم که در واقع هیچ مراحل ‏دست‌وپاگیری ندارد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 January 2026

روایت شیرین کوچه

دربارهٔ کتاب «کافه رادیو»
نوشتهٔ مهدی اصلانی
نشر باران، سوئد، ۲۰۲۵، ۲۵۳ صفحه.‏

کتاب «کافه رادیو» نوشتهٔ مهدی اصلانی مجموعه‌ای است از ۵۳ قطعه که نویسنده آن‌ها را ‏‏«گفتارروایت» توصیف می‌کند و می‌افزاید که این «نوعی نقالی آزاد» است. او می‌گوید که «خود را ‏اسیر تکنیک قصه‌نویسی» نکرده و هر یک از بخش‌های کتاب «نه داستانک است نه قصهٔ کوتاه، که ‏هم این است و هم آن.» (ص ۱۴) او در ادامه می‌گوید که هر بخش «بیش از هر چیز شبیه عکس ‏فوری است» (ص ۱۵).‏

مجموعهٔ این توصیفات عرصه را برای کسی که می‌خواهد کتاب را در قالب‌های معمول مثل «قصه» ‏و غیره بررسی کند، تنگ می‌کند. اما متن روایت‌ها، عطر و طعم و زبان و طنز و نیشخند و گاه زهرخند ‏موجود در آن‌ها مرا به یاد یک برنامهٔ رادیویی در دوردست کودکی‌هایم می‌اندازد که حوالی ظهر ‏پخش می‌شد و در آن گوینده‌ای متنی نوشتهٔ یکی از طنزپردازان معروف آن روزگار (از جمله ‏ابوالقاسم حالت) را می‌خواند. پس درست و به‌جاست که اصلانی این نوشته‌هایش را «گفتارروایت» ‏توصیف می‌کند و اعلام می‌کند که آن‌ها را به شکل پادکست نیز ضبط و پخش کرده‌است. بنابراین، ‏به برداشت من، می‌توان این قطعات را به تعریف خارجی و از ریشهٔ یونانی «آنکدوت» ‏Anecdote‏ ‏نامید که به فارسی آن را «لطیفه» گفته‌اند. اما آنکدوت لازم نیست حتماً خنده‌دار باشد.‏

نویسنده می‌گوید که «زبان «کافه رادیو» زبان محاوره و ادبیات و فرهنگ کوچه است. [...] شاید ‏نوعی زنده‌داشت واژگانی است که مهجور افتاده‌اند» (ص۱۶) و درست همین است که این ‏‏«نقالی‌های آزاد» را برای من جذاب و شیرین می‌کند و خواندن آن‌ها برایم لذت‌بخش است: «[...] ‏ابوالفضل، تو با این قد و قواره و دست‌های بزرگ که کشیده‌ات را گاومیش بخوره سنگ‌کوب ‏‏[سنکوپ] کرده، چرا هر وقت با [الکساندر] مدوید مسابقه می‌دی می‌گُرخی و می‌بازی؟ بابا چشم ‏ما سیاهی رفت. حداقل یه بار یه خودی نشون بده. زورت هم اگه نمی‌رسه مثلاً گوش‌شو گاز بگیر. ‏داری می‌ری زیر بگیری با مشت بزن به تخمش [...]» (ص ۳۳).‏

یا: «داش‌امیر رو به علی‌چوپور [آبله‌رو] گفت: گؤتوش! [کونی] پس بگو نقش دیوار را داشتی و ‏فردین آخر شب که مست از کافه زده بیرون شلنگ‌اشو گرفته دستش و دیوار رو آب‌پاشی کرده و ‏شاشیده روت! نقش دیوارو داشتی یا باربند ماشین؟ باربند که باشی توفیری نمی‌کنه تو را ببندند رو ‏بنز ۱۸۰ یا رو سقف فولکس قورباغه‌ای! باربند رو هر کاریش بکنی نمی‌شه تریلی ۱۸ چرخ. چوپور! ‏سیشدین اوقاتی‌میزا! سیشدین فیلمین ایچینه!» (ص ۳۶)‏

یا: «جلوی منزل اسمال‌آقا که هیچ ماشین سواری غیر ماشین آمریکایی را ماشین نمی‌دانست، ‏یک شورولت نِوا عینهو عروس برق می‌زد و پارک بود. شورولت نِوا قوارهٔ کشتی جادار بود. [...] ‏فاصلهٔ کاپوت و جلوپنجره تا شوفر به درازای یک زمین فوتبال بود و رو کاپوت نِوا می‌شد [فوتبال] گل ‏کوچک بازی کرد. خیلی با [خانوادهٔ] سمایی‌ها چفت بودیم. به‌تقریب سفره‌یکی بودیم.» (صص ۵۴ و ‏‏۵۵)‏

یا: «دنیا [خانم] برشته بود و خوش‌رکاب! نه این که چون آقا جاوید [شوهرش] سیاه می‌پرید، دنیا ‏‏[خانم] دست به انتقام و تلافی زده. اونایی که می‌رن تو شیشه یه جوری بدون درواکن در بطری را ‏باز می‌کنند و میان بیرون کارشون را می‌کنند و دوباره برمی‌گردند تو بطری و باندرول‌خورده می‌شن ‏مثل اول‌شون که عقل جن هم به آن قد نمی‌ده. دنیا توی شیشه‌ای بود که سر بطری باز بود و ‏نشری [نشدی] داشت. دنیا نوشابهٔ گازداری را می‌مانست که گازش دررفته و تنها شیرینی‌اش ‏مونده بود. آروغ نداشت.»‏

مهدی اصلانی در محلهٔ سه‌راه اکبرآباد تهران به‌دنیا آمده و همهٔ سال‌های کودکی و جوانی و ‏فعالیت‌های سیاسی، و کمی بعد از زندان جمهوری اسلامی را در همین کوچه‌ها سپری کرده ‏است. این‌جا محلهٔ سرابی‌های مقیم تهران است، «سرابی‌هایی که در دو فراز مهم تاریخی یعنی ‏ماجرای فرقهٔ [دموکرات آذربایجان] و کودتای ۲۸ مرداد [از سراب و پیرامون آن در آذربایجان] به ‏مکان‌های دوردست تبعید شده بودند»(ص ۷۹)، و البته در فاصلهٔ آن دو فراز، خشکسالی و سرمای ‏بی‌سابقه و کشنده و قحطی فراگیر آذربایجان هم بود که نیروی کار ارزان به سراسر ایران تزریق ‏کرد.‏ [۱]

زبان مردم سه‌راه اکبرآباد به‌طور عمده آمیزه‌ای است از فارسی به لهجهٔ تهرانی، و ترکی مهاجران ‏آذربایجانی: «شوما یاواش قاز بدی، من ده دالدان هولیش می‌دم» (ص ۴۰). نمونه‌های نوشته‌های ‏متأثر از زبان کوچه، به‌ویژه از کوچه‌های چندزبانی تهران، فراوان نیست. پس باید پیدایش نمونه‌ای ‏مانند نوشتهٔ اصلانی را غنیمت شمرد و علاقمندان زبان و پژوهش نفوذ زبان‌ها در یکدیگر، باید حتماً ‏آن را مطالعه کنند. من نمونهٔ دیگری که زبان مخلوط فارسی و ترکی رایج در کوچه را این‌چنین نقل ‏کرده باشد، و نیز هیچ پژوهشی دربارهٔ این اختلاط زبانی ویژه سراغ ندارم، شاید به این علت که ‏حکومت‌های صد سال اخیر ایران همواره موجودیت زبان‌های دیگر جز فارسی را در کشور انکار ‏می‌کرده و خواستار نابودی آن زبان‌ها بوده‌اند. ‏

تنها برای مقایسه‌ای کوچک، در برخی شهرهای سوئد محله‌های خارجی‌نشین وجود دارد و زبان ‏‏«کوچه» در این محله‌ها از اختلاط زبان‌های گوناگون مهاجران، به‌ویژه در مدارس و در میان جوانان به ‏وجود می‌آید. این زبان مختلط همواره مورد توجه ویژهٔ پژوهشگران تحولات زبان بوده و هست و مرتب ‏فهرستی از واژه‌های تازه‌ای که در زبان سوئدی این محله‌ها از زبان خارجی‌ها گرفته شده، منتشر ‏می‌شود. برای نمونه واژه‌های «آره» از فارسی، «یعنی»، «پارا» (پول)، و «قوز» (دختر، ‏kız‏) از ‏ترکی، و «زاستا» (سلاح) از یوگوسلاوی سابق، و بسیاری واژه‌های دیگر اکنون در زبان سوئدی جا ‏افتاده‌اند.‏ [۲]

در بریده‌هایی که از کتاب اصلانی نقل کردم، مثلاً «می‌گُرخی» واژه‌ای ترکی است که به فارسی ‏صرف شده، و از دیرباز در محلات ترک‌نشین تهران جا افتاده است. قورخماق (با آوانگاری فارسی: ‏گُرخماق) به ترکی یعنی ترسیدن، و می‌گُرخی یعنی می‌ترسی.‏

در این کتاب اصلانی زندگی واقعی «کوچه» است، کوچه و خیابان و سلول زندان و فرش‌فروشی و... ‏که جریان دارد؛ هم پیش و پس از انقلاب، و هم در زندان و سپس در تبعید. بنابراین برخلاف آن زوج ‏حاضر در جلسهٔ معرفی کتاب اصلانی در استکهلم که از نویسنده می‌پرسیدند به نظرش با اثرش ‏چگونه به مبارزات طبقهٔ کارگر ایران و به ادامهٔ عملی شدن شعار «زن، زندگی، آزادی» کمک ‏می‌کند، نباید چیزی بیرون از همین توصیف زندهٔ جریان واقعی زندگی «کوچه» از نویسنده خواست: ‏‏«آقای تحویل‌دار با این که مسن‌ترین فرد اتاق [سلول زندان] بود، از همهٔ ما خوش‌دماغ‌تر بود. ‏دماغش به اندازهٔ یک «ژرمن شپرد» فابریک کارآیی داشت. بینی‌اش را مماس درز در می‌خواباند و ‏قنبل را هوا می‌داد و بو می‌کشید. جالب آن که موقع انجام این کار همهٔ اتاق سکوت می‌کردند. ‏پنداری تحویل‌دار با گوش‌هایش بو می‌کشید. تشخیصش ردخور نداشت و هیچ وقت پوچ از آب در ‏نمی‌آمد. [... بو کشید و] گفت: ناهار قیمه است. [...]»(ص ۱۹۲).‏

همین مگر چیست جز توصیف جریان واقعی «زندگی» و «آزادی» از شعار «زن، زندگی، آزادی»؟

استکهلم – ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۲۶‏
سفارش و خرید کتاب از وبگاه انتشاران باران.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.
https://shivaf.blogspot.com/2022/07/pas-angah-tabiat-ham-ba-azarbaijan-ghahr-kard.html‏ ‏
۲. از جمله بنگرید به این فهرست:
http://sv-slang.wikidot.com/invandrarsvenska

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 December 2025

از جهان خاکستری - ۱۳۳

در میان دست‌وپا زدن‌هایم با دیالیز و چند درد بی‌درمان دیگر برای زنده نگه‌داشتن خودم، هرگاه که ‏امواج بلا قدری تخفیف می‌دهند، آب‌ها آرام می‌گیرند و مجالی برای نفس کشیدن پیدا می‌کنم، ‏به‌ویژه وقتی که پروژهٔ بزرگ نوشتن کتابی را به پایان می‌رسانم، عشق و هوس و آرزوی کودکی‌هایم ‏برای پرداختن به سرگرمی‌های الکترونیک بار دیگر در وجودم سر برمی‌دارد.‏

این بار هم، بعد از پایان نوشتن کتاب «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷»، ‏که نزدیک چهار سال با وجود همهٔ مشکلات یک‌نفس رویش کار کردم، و انتشار آن، به هوس افتادم ‏که یکی از رادیوهای لامپی قدیمی را که از بیش از ۳۰ سال پیش دارم و کار می‌کرد اما خراب شده، ‏تعمیر کنم.‏

این رادیو را سی‌وچند سال پیش در کارگاه جوشکاری شرکت محل کارم پیدا کردم. این کارگاه و ‏جوشکاری که در آن کار می‌کرد، به‌نام گؤته ‏Göte، زمانی، پیش از آمدن من به این شرکت، بسیار ‏پرکار بودند. گؤته برای سرگرمی حین کار و شاید هم برای شنیدن اخبار، رادیوی بزرگی را از خانه ‏آورده‌بود و روی رفی چوبی نزدیک سقف کارگاه آن را نصب کرده بود. رادیو نمی‌دانم کی خراب شده بود، و ‏خود گؤته هم کم‌وبیش هم‌زمان با آمدن من بازنشسته شده بود.‏

به گمانم از هنگام جا گرفتن رادیو در آن رف، نه گؤته و نه هیچ کس دیگری، شامل نظافتچی، هرگز ‏دستی به سر و روی رادیو نکشیده بودند و آن را گردگیری نکرده بودند. گذشته از گرد زمان، دود ‏سیاه جوشکاری هم، که از قضا نزدیک سقف جمع می‌شود، رادیو را به‌کلی سیاه کرده بود.‏

من برای رفتن از بخش اداری شرکت در یک انتهای ساختمانی دراز، به آزمایشگاه‌های ترمودینامیک، ‏که در انتهای دیگر ساختمان‌ها قرار داشتند، به‌ویژه در زمستان‌های سخت، از راه‌های پر پیچ‌وخم ‏داخل ساختمان می‌رفتم، و راهم از جمله از کارگاه جوشکاری می‌گذشت. در یکی از این ‏رفت‌وآمدها، سال ۱۹۹۴ یا ۱۹۹۵، رادیو نظرم را جلب کرد. در میان همکاران سروگوش آب دادم، و ‏گفتند که آن رادیو خراب است و متعلق به گؤته بوده که لاشهٔ آن را رها کرده و رفته.‏

مدیریت شرکت در جشن‌های سنتی، کارمندان بازنشستهٔ خود را هم دعوت می‌کرد، و بعضی‌ها، از ‏جمله گؤته به این جشن‌ها می‌آمدند. در نخستین جشن بعدی به سراغ او رفتم. مردی سالخورده ‏بود با عینک ته‌استکانی و سمعک‌های درشت و قدیمی در هر دو گوشش. حرف رادیو را که زدم، ‏قدری خندید، و بعد گفت که رادیو سال‌ها پیش خراب شد و آن لاشه دیگر به درد نمی‌خورد. پرسیدم آیا ‏می‌توانم برش دارم؟ پاسخ داد که میراث باقی‌مانده از بازنشستگان را معمولاً باشگاه کارکنان شرکت ‏تصاحب می‌کند و اغلب در حراجی‌های داخلی به مزایده می‌گذارند.‏

مسئول حراجی‌های باشگاهِ کارکنان شگفت‌زده بود از این که من به آن لاشهٔ رادیو علاقه نشان ‏می‌دهم. گفت که گمان نمی‌کند که هیچ کس دیگری علاقه‌ای به آن داشته باشد، و همان لحظه، ‏دست‌به‌نقد می‌توانم پنجاه کرون (شش هفت دلار) بدهم و آن «آشغال» را با خودم ببرم.‏

در خانه کشف کردم که آن رادیو درست هم‌سن من است: ساخت سال ۱۹۵۳!‏‎Siemens Super H ‎‎53‎‏. بیرون و درون آن را گردگیری کردم و دوده‌ها را پاک کردم و بعضی جاهایش را شستم. بعد که آن ‏را به برق وصل کردم، به‌تدریج معلوم شد که یک فیوز برق، یک لامپ خلاء، و لامپ روشنایی پشت ‏صفحهٔ نشان‌دهندهٔ ایستگاه‌های آن سوخته‌اند. با تعویض آن قطعات، رادیو به کار افتاد، و صدای خوب ‏و صافی داشت. به‌به!‏

نزدیک ده سال بعد رادیو بار دیگر خراب شد. بازش که کردم، یک خازن کاغذی آن سیاه شده بود و ‏به‌روشنی معلوم بود که سوخته است. عوضش کردم، و درست شد. این بار کشف کردم که پیش از ‏من هم رادیو را تعمیر کرده‌اند، و به اصطلاح «دست رادیوساز» به آن خورده.‏

تا آن که نزدیک ده سال پیش رادیو باز خراب شد: همهٔ ایستگاه‌ها را قاطی با هم پخش می‌کرد. هر ‏چه توی آن را کاویدم، حتی با چراغ و ذرّه‌بین اضافه روی پیشانی، هیچ قطعه‌ای که ظاهرش نشان از سوختن یا ‏شکستگی یا قطعی داشته باشد، پیدا نکردم. حتی همهٔ لامپ‌های خلاء آن را عوض کردم، اما ‏درست نشد.‏

پس از آن بارها در فواصل گوناگون، هرگاه که فرصتی یافتم، با فرضیه‌های تازه دربارهٔ خرابی این یا آن ‏قطعه، رادیوی سنگین و بزرگ را پایین آوردم، بازش کردم، و کندوکاو و اندازه‌گیری کردم و قطعه‌ای را ‏عوض کردم. اما درست نشد که نشد. قدری در اینترنت جست‌وجو کردم که ببینم چنین رادیویی را، ‏اگر کار کند، چند می‌خرند. اما اوضاع ناامیدکننده بود و قیمت آن در مزایده‌ها از حدود ۲۰۰ کرون بالاتر ‏نمی‌رفت. نتیجه می‌گرفتم که پس نمی‌ارزد که بیش از ارزشش خرجش کنم.‏

بعد از پایان کار کتابی که نام بردم، باز به سراغ رادیو رفتم. خجالت‌آور بود که آن‌جا افتاده‌بود، خراب، و ‏من نتوانسته بودم درستش کنم! در چند گروه فیسبوکی علاقمندان موضوع، خواندم که خازن‌های ‏کاغذی این همه (اکنون ۷۲ سال) دوام نمی‌آورند، به‌تدریج ظرفیت خود را از دست می‌دهند، و همه ‏را باید عوض کرد. در مورد این رادیو، یعنی کم‌وبیش ۳۰ خازن با ظرفیت‌های معمول در قدیم، که ‏اکنون رواج نداشتند و یدکی آن‌ها به آسانی یافت نمی‌شد.‏

تا پیش از آغاز حملهٔ روسیه به اوکرایین این قبیل قطعات آسان‌تر گیر می‌آمدند، زیرا که گویا در روسیه ‏بازار داشتند. اما اکنون با تحریم‌ها، نایاب بودند. با پرس‌وجو در همان گروه‌های فیسبوکی چند ‏فروشنده برای قطعات مورد نظر پیدا کردم.‏

ده خازن را که فکر می‌کردم احتمال خراب بودنشان بیشتر است، برای آزمایش سفارش دادم و با ‏هزینهٔ پست و مالیات، نزدیک ۶۰۰ کرون (۷۰ دلار) آب خورد! با تعویض آن‌ها اگر رادیو درست می‌شد، غصه‌ای ‏نبود. اما درست نشد!‏

چه کنم؟ یعنی تسلیم شوم؟ باز خازن سفارش بدهم و باز همین وضع؟ تا کی؟ تا چه سقفی، برای ‏این رادیویی که ۲۰۰ کرون هم آن را نمی‌خرند؟

نه، تسلیم شدن «افت» داشت! به‌علاوه فکر کردم که لازم است زاویهٔ برخوردم به این مسئله را ‏تغییر بدهم: پرداختن به این رادیو تفریح است، نه کار! نباید فقط به فکر هر چه زودتر درست کردن آن ‏باشم. خود تلاش برای پیدا کردن عیب آن است که اهمیت دارد و بخش تفریحی این مشغولیت را ‏تشکیل می‌دهد؛ درست مثل تلاش برای حل یک معما، حل جدول، حل سودوکو، خواندن یا تماشای ‏فیلم معمای پلیسی...‏

کسانی برای انواع تفریحات سالم و ناسالم پول زیادی خرج می‌کنند: از سفرهای طولانی و پر ماجرا، ‏تا بازی‌های کامپیوتری، تا قمار و مواد مخدر؛ تا گردآوری کلکسیون، داشتن قایق تفریحی، ماشین‌های ‏مجلل و اسپورت، و... من هیچ‌کدام از این‌ها را ندارم و تازه برای شندرغاز هزینه برای مشغول شدن ‏با این رادیو هم به خودم ایراد می‌گیرم؟

پس جهنم ضرر! آن‌قدر قطعاتش را می‌خرم و عوض می‌کنم تا به قطعهٔ خراب برسم و درست شود. ‏تفریح است دیگر! پس سفارش دادم، خریدم، و عوض کردم...‏

در گروه‌های فیسبوکی یک نفر، و سپس یک نفر دیگر، به تجربه، از اول گفتند که فلان خازن تنظیم‌شونده (با ‏پیچ‌گوشتی) ‏‎ Trimmerرا باید عوض کنم. حتی روی نقشهٔ مدار رادیو علامت زدند و عکسش را ‏فرستادند. همان موقع پیچ آن خازن را کمی به راست و به چپ پیچاندم، اما هیچ تأثیری نداشت. ‏همین می‌بایست به من می‌فهماند که آن قطعه به‌کلی خراب است. اما پشت نقشهٔ رادیو نوشته ‏شده بود که آن خازن در کارخانهٔ سازنده تنظیم شده و نباید به آن دست زد، من هم که خیلی ‏حرف‌گوش‌کن هستم، دیگر دستش نزدم.‏

در طول چند ماه نزدیک ۲۰۰۰ کرون خرج خرید قطعات و پول پست و مالیات شد. حتی خازن دوطبقهٔ ‏فیلتر برق،‌ و همچنین پل یک‌سوساز ‏Rectifier‏ برق را هم عوض کردم، و رادیو درست نشد. حالا دیگر ‏نوبت آن خازن تریمر بود و باید هشدار کارخانهٔ سازنده را نادیده می‌گرفتم. عوضش کردم. هیچ ‏صدایی از رادیو شنیده نمی‌شد! با کمی اندازه‌گیری معلوم شد که یکی از فیوزهای جریان برق آن را ‏سوزانده‌ام و برق به رادیو نمی‌رسد. فیوز را عوض کردم. صداهای آشفته‌ای شنیده شد. باید پیچ آن ‏خازن را می‌پیچاندم تا به حالت «تنظیم کارخانه» برگردد. پیچاندم... رادیو خر و خری کرد، و ناگهان ‏صدای صاف یک ایستگاه شنیده شد! به‌به! چه صدای صافی! گویی زنده در همین آشپزخانه اجرا ‏می‌شد.‏ حالا چه کنم؟ کودکانه جست‌وخیز و شادی کنم، یا مانند فوتبالیست‌هایی که گل می‌زنند با مشتم ‏حرکات پیروزمندانه انجام بدهم و فریاد بزنم: پس! پس!؟ نه آقا! دیگر از تو گذشته برای این حرکات!‏

این هم از تفریح و سرگرمی ما! البته باید اضافه کنم که در طول کار فهمیدم که دیر به این سرگرمی ‏برگشته‌ام: چشمانم دیگر نوشته‌ها و علامت‌های ریز را خوب نمی‌بیند، حتی با عدسی‌ها و چراغ ‏روی پیشانی؛ و بدتر از آن، دستم می‌لرزد. هنگام لحیم خازنی، یا سیمی به جایی، دستم آن‌قدر ‏می‌لرزد که می‌زنم و لحیم جای دیگری را آب می‌کنم، و هنگامی که دقت می‌کنید که دستتان نلرزد، ‏بدتر می‌لرزد.‏

مجلهٔ «رادیو و تلویزیون» ضمیمهٔ مجلهٔ
دانشمند، شماره ۳ (پی‌در‌پی ۱۰) سال ۱۳۵۱
با وجود چنین علاقه‌ای به الکترونیک، چگونه از مهندسی مکانیک سر در آوردم؟ پای ‏حساب‌وکتاب‌های امکان قبولی از کنکور این یا آن رشته در میان بود. در میان رشته‌های مهندسی، ‏آن موقع داوطلبان تحصیل در رشتهٔ برق خیلی بیشتر بودند و رقابت سختی برای پذیرش در آن رشته ‏جریان داشت. بعد رشتهٔ راه و ساختمان بود، و بعد مکانیک. مکانیک را انتخاب کردم، زیرا می‌ترسیدم ‏از برق قبول نشوم.‏

هنگام کوچیدن از اردبیل به خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) در تهران، همهٔ ‏خردوریزهای الکترونیک و مجموعهٔ مجلهٔ دانشمند را که خودم جلد کرده بودم، با خوشبینی با خود ‏بردم، به این خیال که آن‌جا حین تحصیل در مکانیک، به سرگرمی‌های الکترونیک نیز بپردازم. چه ‏می‌دانستم که قرار است «سرگرمی»های سیاست «بی‌پدر و مادر» مرا ببلعد و هنوز پایم به ‏دانشگاه نرسیده، سر از زندان درآورم. آن خردوریزهای الکترونیک هم دست‌کم دو بار در حملهٔ ‏ساواک به کاشانه‌ام، برایم دردسر درست کردند («قطران در عسل»،بخش‌های ۲ و ‏‏۱۰).‏

البته به مکانیک هم علاقه داشتم. منتها پرداختن به سرگرمی‌های مکانیک امکانات بیشتری ‏می‌خواست، که چندان نداشتم. با این حال با وسایلی ابتدایی، مثل قوطی خالی روغن زیتون، مغز ‏خالی خودکار، شمع، و غیره توانستم توربین بخار و موتور برقی و... بسازم. حیف که آن موقع ‏عکاسی به سادگی امروز نبود تا عکس و فیلم از آن‌ها بگیرم.‏

این تصویر مربوط به «اختراع»ی است که در سال آخر دبیرستان برای انتشار فرستادم، اما با بیش ‏از یک سال تأخیر و وقتی که در زندان بودم منتشر شد. پس از بیرون آمدن، آن را به کسی، و به‌ویژه ‏هم‌اتاقی‌های خوابگاه نشان ندادم، زیرا که اکنون «سیاسی» و زندان‌دیده بودم، و پرداختن به چنین ‏کارهایی بچگانه حساب می‌شد. بعد از آن نه «دانشمند» خریدم و نه «رادیو و تلویزیون».‏

مطالب مربوط به رادیوی من در آن گروه فیسبوکی را در این نشانی می‌یابید.

همچنین این نوشتهٔ مرا ببینید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 November 2025

بازنشر تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو

معرفی کتاب

پاشا افندی‌یف
تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو
ترجمهٔ: شیوا فرهمند راد

انتشارات ارمغان، تهران، شهریور ۱۳۵۷ (۲۵۳۷)
‏بازنشر دیجیتال: باشگاه ادبیات، آبان ۱۴۰۴

این کتاب حاوی ترجمهٔ یکی از مقاله‌های درج شده در کتاب «آذربایجان شیفاهی خالق ادبیاتی» ‏نوشتهٔ پاشا افندی‌یف (زادهٔ ۱۹۲۸) است که من در واپسین سال‌های دانشجویی در دانشگاه صنعتی آریامهر در ‏سال‌های ۱۳۵۴ و ۵۵ ترجمه کردم و حواشی فراوانی نیز به‌ویژه از روایت‌های داستان کوراوغلو ‏گردآوری همت علی‌زاده بر آن افزودم.‏

تک‌نسخه‌ای از کتاب «آذربایجان شیفاهی خالق ادبیاتی» (ادبیات شفاهی مردم آذربایجان) که با ‏الفبای سیریلیک در جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان چاپ شده‌بود (‏Азәрбајсан шифаһи халг әдәбијјаты‏) در آن هنگام در ‏میان ما دانشجویان آذربایجانی دست‌به‌دست می‌گشت. اکنون دو نسخهٔ چاپ سال‌های ۱۹۸۱ و ‏‏۱۹۹۲ در اینترنت یافت می‌شود، که فصل «کوراوغلو»ی آن با متنی که من ترجمه کردم تفاوت‌های ‏زیادی دارد. آن نسخه‌ای که من ترجمه کردم می‌بایست در دههٔ ۱۹۶۰ یا اوایل دههٔ ۱۹۷۰ چاپ ‏شده باشد. چنین نسخه‌ای نیافتم. آیا نویسنده پس از چاپ نخست تغییراتی در نوشته‌اش داده و ‏گسترش‌اش داده، یا من اطلاعاتی را که فایده‌ای برای خوانندهٔ ایرانی نداشت، در آن صورت بی‌گمان ‏به توصیهٔ اشخاصی بزرگ‌تر از خودم، مانند حسین محمدزاده صدیق یا حسین اسدپور پیرانفر، از ‏ترجمه حذف کرده‌ام و در عوض روایاتی از همت علی‌زاده بر آن افزوده‌ام؟ نمی‌دانم.‏

در آن هنگام امکان انتشار این «ترجمه و تألیف» من وجود نداشت، زیرا که در کنار بسیاری آثار دیگر، ‏نوشته‌هایی حاوی کلمات ترکی آذربایجانی، یا دربارهٔ فرهنگ و ادبیات آذربایجان را نیز «ادارهٔ نگارش» ‏یا «ادارهٔ ممیزی» که زیر نظر ساواک کار می‌کرد، به‌شدت سانسور می‌کرد و به‌ندرت اجازهٔ انتشار به ‏آن‌ها می‌داد.‏

پس از نامه‌های اعتراضی و سرگشادهٔ «کانون نویسندگان ایران» خطاب به امیرعباس هویدا ‏نخست‌وزیر، و سپس خطاب به جانشین او جمشید آموزگار، و رسیدن «فضای باز سیاسی» جیمی ‏کارتر رئیس جمهور وقت امریکا به ایران، به نظر می‌رسید که شاید گشایشی در فضای فرهنگی ‏ایجاد شده و شاید بتوان برای انتشار چنین کتابی اجازه گرفت. اما همچنان که امروزه کتاب‌ها در ‏ادارهٔ ارشاد و ممیزی جمهوری اسلامی «گیر» می‌کنند. این کتاب نیز در ادارهٔ ممیزی دوران شاه ‏‏«گیر» کرده‌بود.‏

در تابستان ۱۳۵۷، در آستانهٔ انقلاب، آنگاه که جعفر شریف‌امامی به نخست‌وزیری رسید، ناشر این ‏کتاب تلاش تازه‌ای را برای گرفتن مجوّز برای انتشار کتاب آغاز کرد. اما هنوز اجازه نمی‌دادند. ‏سرانجام به او گفتند که عنایت‌الله رضا که در عین ریاست بر کتابخانهٔ بنیاد پهلوی، مشاور عالی ادارهٔ ‏ممیزی هم بود، به‌ویژه در زمینهٔ کتاب‌هایی که کلمه‌ای دربارهٔ آذربایجان در آن‌ها بود، دربارهٔ این کتاب ‏خاص گفته است که (نقل به معنی) «کسی به‌نام کوراوغلو در ایران و آذربایجان وجود نداشته ‏است، و افسانهٔ موهوم مربوط به او ربطی به آذربایجان ندارد، بلکه داستانی است که در ترکیه رایج ‏است. پس کتاب را ببرید و همهٔ شعرهایی را که به ترکی آذربایجانی و با خط عربی نوشته شده، به ‏خط ترکیه بازنویسی کنید و بیاورید تا ما مجدد بررسی کنیم.» و این در حالی بود که همچنان که در ‏این کتاب هم ملاحظه می‌شود، مکان اصلی رواج داستان‌های کوراوغلو آذربایجان بوده و نخستین ‏روایت‌های آن را الکساندر خوچکو (خودزکو)ی لهستانی از آوازهای آشیق‌های آذربایجان ایران گرد ‏آورده‌است. به علاوه، حتی در زبان مادری رضا، یعنی گیلکی نیز ضرب‌المثل‌هایی دربارهٔ «کوره‌غولی» ‏‏(کوراوغلو) می‌گفتند.‏

ناشر با کمک من (که در پادگانی دورافتاده در تبعید به‌سر می‌بردم) و با زحمت بسیار، متن شعرهای ‏کتاب را با حروف لاتین تایپ کرد. اما دسترسی به ماشین تایپی با الفبای ویژهٔ ترکیه آسان نبود. ‏به‌ناگزیر من خود با دست علامت‌های ویژه را رو و زیر حروفی مثل ‏ğ، ‏ç، ‏ş، و ... گذاشتم، و به ناشر ‏سپردم.‏

اکنون شهریور ۱۳۵۷ بود، به گمانم ادارهٔ نگارش را منحل کردند، سدّ عنایت‌الله رضا از سر راه ‏کتاب‌های آذربایجانی و مربوط به آذربایجان برداشته شد، و این کتاب و ده‌ها کتاب و نشریهٔ دیگر از ‏کتابخانهٔ ملی ایران شمارهٔ ثبت دریافت کردند، و چاپ و منتشر شدند. اما دستگاه پشت پردهٔ ‏سانسور، یعنی ساواک، هنوز بر سر کار بود و در آخرین مرحلهٔ پیش از چاپ ناشر را واداشتند که ‏تکه‌ای از متن کتاب را پاک کند. این را می‌توان در پایان ص ۳۹ و آغاز ص ۴۰ کتاب به‌روشنی دید. ‏تاریخ من‌درآوردی «شاهنشاهی» را هم هنوز لغو نکرده‌بودند و در آغاز این کتاب تاریخ ۳۷/۶/۶ دیده ‏می‌شود. منظور ۶ شهریور ۲۵۳۷ «شاهنشاهی» است، معادل ۱۳۵۷.‏

در افشای رضا مقاله‌ای مستند نوشته‌ام به نام «حکایت آن که اهل این کار نبود» که در این نشانی ‏می‌توان آن را خواند.

ترجمهٔ این کتاب در پی استقبال باورنکردنی از کتابچهٔ «اپرای کوراوغلو» بود، که در دانشگاه‌های ‏سراسر کشور و در محافل دانشجویی، و بیرون از آن، به پدیده‌ای شگفت‌انگیز تبدیل شده‌بود. دربارهٔ ‏آن پدیده مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوان «اپرای کوراوغلو در میان دانشجویان» که آن را در مجلهٔ ‏‏«تریبون» شمارهٔ ۱۰ یا در این نشانی می‌توان خواند.

متن کامل ترکی اپرای کوراوغلو، همراه با ترجمهٔ من به فارسی در این نشانی موجود است.

در زمینهٔ حماسه‌های مشابه نیز بخشی از کتاب «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» نوشتهٔ ‏پژوهشگر بریتانیایی خانم نورا چادویک را در پادگان تبعیدگاهم ترجمه کردم که سال‌ها بعد، پس از ‏یافتن مجدد دست‌نوشت ترجمه، منتشر شد و در این نشانی موجود است.

پس از انتشار کتاب «حماسه‌های شفاهی...» دو تن از دوستان گرامی تشویقم می‌کردند و دو ‏شیوهٔ متفاوت را برای ادامهٔ کار در همان زمینه پیشنهاد می‌کردند. اما من مخالف بودم و در ‏نوشته‌ای کوتاه برایشان توضیح دادم که چرا حماسهٔ کوراوغلو در آن میان یگانه است و میلی برای ‏ادامهٔ کار در زمینهٔ دیگر حماسه‌ها ندارم. آن نوشته در این نشانی در دسترس است.

با سپاس از «باشگاه ادبیات» که «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» را پیشتر منتشر کرده، و ‏اکنون «تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو» را بازنشر می‌کند.‏

نسخهٔ اسکن‌شدهٔ کتاب را می‌توان به رایگان از این نشانی دریافت کرد.‏

استکهلم – ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 November 2025

از چاله به چاه

معرفی تازه‌ای بر کتاب «از بازگشت تا اعدام»


معرفی تازه‌ای بر آخرین کتاب من «از بازگشت تا اعدام - حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷» در تازه‌ترین شمارهٔ مجلهٔ «جهان کتاب» (داخل) به قلم سردبیر مجله آقای مجید رُهبانی منتشر شده است.

این مجله را می‌توان از سایت آن به این نشانی تهیه کرد، یا در اپلیکشن طاقچه در این نشانی آن را خواند. اما من این معرفی کتاب سه صفحه‌ای را جدا کرده‌ام که در این نشانی به رایگان در دسترس است.

پیشتر دو معرفی دیگر بر کتاب من به قلم آقایان اسد سیف، سردبیر سابق مجلهٔ «آوای تبعید» (در این نشانی) و علیرضا اردبیلی، سردبیر مجلهٔ «تریبون» (در این نشانی) منتشر شده است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏