02 February 2026

انتشار چاپ دوم کتاب قطران در عسل

و اینک، چاپ دوم قطران در عسل تقدیم می‌شود، با حروف درشت‌تر و بهتر، با تصحیحات لازم، و ‏قیمت تمام‌شدهٔ ۲۰ دلار یا ۱۷ یورو (به اضافهٔ هزینهٔ پست). قیمت چاپ قبلی در آمازون، که هنوز هم هست ‏اما به‌تمامی به جیب «اچ اند اس مدیا» می‌رود که قراردادم را با ایشان لغو کرده‌ام، ۳۵ دلار بود و ‏است.‏

قایل پی.دی.اف برای دانلود رایگان را از چندی پیش به‌روز کرده‌ام و با کلیک روی همان نشانی قبلی ‏می‌توان متن چاپ دوم را دانلود کرد.‏

خرید کتاب کاغذی از لولو، از این نشانی.‏

دانلود رایگان کتاب الکترونیک، از این نشانی.

از چاپ نخست کتاب قطران در عسل نزدیک به ۱۲ سال می‌گذرد. انتشار آن در ماه نوامبر ۲۰۱۴ با ‏همکاری «اچ اند اس مدیا» ‏H&S Media‏ (لندن) در اینترنت و بنگاه آمازون صورت گرفت.‏

در مدت نزدیک به چهار سال، تا پایان سال ۲۰۱۸، در حدود ۴۰۰ نسخه از کتاب کاغذی از سایت ‏آمازون به فروش رفت. ناشر تعداد نامعلومی نسخهٔ الکترونیکی نیز به شرط کمک خوانندگان در داخل ‏ایران به بنگاه‌های خیریه، به آنان اهدا کرد. از سهم من از درآمد ناچیز کتاب هیچ برای من نماند و ‏همه را برای خرید و سفارش کتاب برای دوستان در سراسر جهان صرف کردم. ‏

در اکتبر سال ۲۰۱۸ قرارداد انتشار این کتاب را با «اچ اند اس مدیا» لغو کردم و ایشان متعهد شدند ‏که (آخرین بار) در ژانویهٔ ۲۰۱۹ فروش کتاب را در آمازون متوقف کنند. اما با وجود پی‌گیری من، به این ‏عهد وفا نکردند و هنوز این کتاب در آمازون به‌فروش می‌رسد، اما پس از لغو قرارداد، در این ۷ سال، ‏هیچ مبلغی بابت نسخه‌های فروش‌رفته به من نرسیده است. همچنین ناشرانی در داخل از همان ‏آغاز کتاب را، بی اجازه و اطلاع من کپی و چاپ کردند و «زیرمیزی» نسخه‌های بی‌شماری فروختند.‏

در اکتبر ۲۰۱۸ نسخهٔ پی.دی.اف. قطران در عسل را برای دانلود رایگان در اختیار همگان قرار دادم؛ ‏هم در وبلاگ خودم، هم در شبکه‌های «باشگاه ادبیات» (فیسبوک، تلگرام، و وب‌سایت)، و هم ‏برخی دوستداران این کتاب، آن فایل را در شبکه‌های خود برای دانلود ارائه دادند. آمار غیر دقیق ‏وبلاگ خودم نزدیک ۱۰ هزار دانلود نشان می‌دهد.‏

در سال‌های نخست پس از انتشار کتاب نقدها و معرفی‌هایی دربارهٔ کتاب، تا جایی که اطلاع یافته‌ام ‏به قلم اشخاص زیر انتشار یافت (به ترتیب انتشار):‏

‏۱. علیرضا بهتویی در این، و این‎ ‎‏نشانی‌ها؛
‏۲. علی امینی ‏نجفی در این نشانی؛
‏۳. فرح طاهری ‏در این نشانی؛
‏۴. علیرضا اردبیلی در این، و این، و این نشانی‌ها؛
‏۵. رقیه کبیری در این، و این‎ ‎نشانی‌ها؛
‏۶. میترا شجاعی در این نشانی؛
‏۷. ابراهیم آریانی در این نشانی؛
‏۸. بهمن زبردست در این نشانی؛
‏۹. مهرداد زمانی در این نشانی.‏‎

همچنین چند گفت‌وگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهٔ کتاب از رسانه‌های صوتی و تصویری پخش ‏‏شده‌است، به ترتیب:‏‎

‏۱. گفت‌وگو دربارهٔ کتاب در "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
‎ ‏۲. مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
‎ ‏۳. گفت‌وگو با عنایت فانی در برنامهٔ "به عبارت دیگر" تلویزیون بی‌بی‌سی، در این نشانی‎.

جلسه‌های دیدار با دوستداران کتاب:‏‎

‏۱. کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی. فیلم جلسهٔ معرفی کتاب در این نشانی؛‎
‏۲. کتابخانهٔ عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۳. نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛‎
‏۴. کتابخانهٔ عمومی هالون‌برگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۵. «شبکهٔ پشتیبانان مدرنیته» در شهر گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی‎.‎‏

تعداد تعریف‌ها و تشویق‌ها بی‌شمار بوده‌است. از همهٔ نقدنویسان و مشوقان بی‌نهایت ‏سپاسگزارم. تعدادی انتقاد و حتی دشنام و بدگویی هم، اغلب سیاسی و ایدئولوژیک، دریافت ‏کردم. از همهٔ منتقدان نیز سپاسگزارم، زیرا که قصدشان کمک به بهبود کتاب بوده است. از جمله در ‏پاسخ به برخی از این انتقادها، مانند ریز بودن حروف کتاب، برخی ایرادهای صفحه‌آرایی، لغزش‌های ‏تایپی، و تکمیل چند نکتهٔ مضمونی بود که برای چاپ دوم کتاب دست‌به‌کار شدم.‏

تلاش نخست برای چاپ دوم در همان آمازون شکست خورد، زیرا که خدمات پذیرش کتاب وابسته به ‏آمازون (‏Kindle Direct Publishing KDP‏) ناگهان پذیرش کتاب به زبان فارسی و چند زبان دیگر را از ‏افراد «متفرقه» و غیر ناشر متوقف کرد. به‌ناچار برای راه افتادن مجدد آن امکان یا یافتن امکانی ‏دیگری (در خارج، بدون نیاز به اخذ مجوز از ادارهٔ ارشاد) می‌بایست صبر کرد.‏

آمازون و ‏KDP‏ از چندی پیش انتشار کتاب به زبان فارسی را می‌پذیرند، اما مراحل و شرایط و مقررات ‏انتشار کتاب کاغذی به فارسی از آن طریق آن‌قدر دست‌وپاگیر است که از خیر آن (امکان خرید کتاب ‏در شعبه‌های آمازون در چند کشور بزرگ) گذشتم، و به ‏Lulu.com‏ رو نهادم که در واقع هیچ مراحل ‏دست‌وپاگیری ندارد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 January 2026

روایت شیرین کوچه

دربارهٔ کتاب «کافه رادیو»
نوشتهٔ مهدی اصلانی
نشر باران، سوئد، ۲۰۲۵، ۲۵۳ صفحه.‏

کتاب «کافه رادیو» نوشتهٔ مهدی اصلانی مجموعه‌ای است از ۵۳ قطعه که نویسنده آن‌ها را ‏‏«گفتارروایت» توصیف می‌کند و می‌افزاید که این «نوعی نقالی آزاد» است. او می‌گوید که «خود را ‏اسیر تکنیک قصه‌نویسی» نکرده و هر یک از بخش‌های کتاب «نه داستانک است نه قصهٔ کوتاه، که ‏هم این است و هم آن.» (ص ۱۴) او در ادامه می‌گوید که هر بخش «بیش از هر چیز شبیه عکس ‏فوری است» (ص ۱۵).‏

مجموعهٔ این توصیفات عرصه را برای کسی که می‌خواهد کتاب را در قالب‌های معمول مثل «قصه» ‏و غیره بررسی کند، تنگ می‌کند. اما متن روایت‌ها، عطر و طعم و زبان و طنز و نیشخند و گاه زهرخند ‏موجود در آن‌ها مرا به یاد یک برنامهٔ رادیویی در دوردست کودکی‌هایم می‌اندازد که حوالی ظهر ‏پخش می‌شد و در آن گوینده‌ای متنی نوشتهٔ یکی از طنزپردازان معروف آن روزگار (از جمله ‏ابوالقاسم حالت) را می‌خواند. پس درست و به‌جاست که اصلانی این نوشته‌هایش را «گفتارروایت» ‏توصیف می‌کند و اعلام می‌کند که آن‌ها را به شکل پادکست نیز ضبط و پخش کرده‌است. بنابراین، ‏به برداشت من، می‌توان این قطعات را به تعریف خارجی و از ریشهٔ یونانی «آنکدوت» ‏Anecdote‏ ‏نامید که به فارسی آن را «لطیفه» گفته‌اند. اما آنکدوت لازم نیست حتماً خنده‌دار باشد.‏

نویسنده می‌گوید که «زبان «کافه رادیو» زبان محاوره و ادبیات و فرهنگ کوچه است. [...] شاید ‏نوعی زنده‌داشت واژگانی است که مهجور افتاده‌اند» (ص۱۶) و درست همین است که این ‏‏«نقالی‌های آزاد» را برای من جذاب و شیرین می‌کند و خواندن آن‌ها برایم لذت‌بخش است: «[...] ‏ابوالفضل، تو با این قد و قواره و دست‌های بزرگ که کشیده‌ات را گاومیش بخوره سنگ‌کوب ‏‏[سنکوپ] کرده، چرا هر وقت با [الکساندر] مدوید مسابقه می‌دی می‌گُرخی و می‌بازی؟ بابا چشم ‏ما سیاهی رفت. حداقل یه بار یه خودی نشون بده. زورت هم اگه نمی‌رسه مثلاً گوش‌شو گاز بگیر. ‏داری می‌ری زیر بگیری با مشت بزن به تخمش [...]» (ص ۳۳).‏

یا: «داش‌امیر رو به علی‌چوپور [آبله‌رو] گفت: گؤتوش! [کونی] پس بگو نقش دیوار را داشتی و ‏فردین آخر شب که مست از کافه زده بیرون شلنگ‌اشو گرفته دستش و دیوار رو آب‌پاشی کرده و ‏شاشیده روت! نقش دیوارو داشتی یا باربند ماشین؟ باربند که باشی توفیری نمی‌کنه تو را ببندند رو ‏بنز ۱۸۰ یا رو سقف فولکس قورباغه‌ای! باربند رو هر کاریش بکنی نمی‌شه تریلی ۱۸ چرخ. چوپور! ‏سیشدین اوقاتی‌میزا! سیشدین فیلمین ایچینه!» (ص ۳۶)‏

یا: «جلوی منزل اسمال‌آقا که هیچ ماشین سواری غیر ماشین آمریکایی را ماشین نمی‌دانست، ‏یک شورولت نِوا عینهو عروس برق می‌زد و پارک بود. شورولت نِوا قوارهٔ کشتی جادار بود. [...] ‏فاصلهٔ کاپوت و جلوپنجره تا شوفر به درازای یک زمین فوتبال بود و رو کاپوت نِوا می‌شد [فوتبال] گل ‏کوچک بازی کرد. خیلی با [خانوادهٔ] سمایی‌ها چفت بودیم. به‌تقریب سفره‌یکی بودیم.» (صص ۵۴ و ‏‏۵۵)‏

یا: «دنیا [خانم] برشته بود و خوش‌رکاب! نه این که چون آقا جاوید [شوهرش] سیاه می‌پرید، دنیا ‏‏[خانم] دست به انتقام و تلافی زده. اونایی که می‌رن تو شیشه یه جوری بدون درواکن در بطری را ‏باز می‌کنند و میان بیرون کارشون را می‌کنند و دوباره برمی‌گردند تو بطری و باندرول‌خورده می‌شن ‏مثل اول‌شون که عقل جن هم به آن قد نمی‌ده. دنیا توی شیشه‌ای بود که سر بطری باز بود و ‏نشری [نشدی] داشت. دنیا نوشابهٔ گازداری را می‌مانست که گازش دررفته و تنها شیرینی‌اش ‏مونده بود. آروغ نداشت.»‏

مهدی اصلانی در محلهٔ سه‌راه اکبرآباد تهران به‌دنیا آمده و همهٔ سال‌های کودکی و جوانی و ‏فعالیت‌های سیاسی، و کمی بعد از زندان جمهوری اسلامی را در همین کوچه‌ها سپری کرده ‏است. این‌جا محلهٔ سرابی‌های مقیم تهران است، «سرابی‌هایی که در دو فراز مهم تاریخی یعنی ‏ماجرای فرقهٔ [دموکرات آذربایجان] و کودتای ۲۸ مرداد [از سراب و پیرامون آن در آذربایجان] به ‏مکان‌های دوردست تبعید شده بودند»(ص ۷۹)، و البته در فاصلهٔ آن دو فراز، خشکسالی و سرمای ‏بی‌سابقه و کشنده و قحطی فراگیر آذربایجان هم بود که نیروی کار ارزان به سراسر ایران تزریق ‏کرد.‏ [۱]

زبان مردم سه‌راه اکبرآباد به‌طور عمده آمیزه‌ای است از فارسی به لهجهٔ تهرانی، و ترکی مهاجران ‏آذربایجانی: «شوما یاواش قاز بدی، من ده دالدان هولیش می‌دم» (ص ۴۰). نمونه‌های نوشته‌های ‏متأثر از زبان کوچه، به‌ویژه از کوچه‌های چندزبانی تهران، فراوان نیست. پس باید پیدایش نمونه‌ای ‏مانند نوشتهٔ اصلانی را غنیمت شمرد و علاقمندان زبان و پژوهش نفوذ زبان‌ها در یکدیگر، باید حتماً ‏آن را مطالعه کنند. من نمونهٔ دیگری که زبان مخلوط فارسی و ترکی رایج در کوچه را این‌چنین نقل ‏کرده باشد، و نیز هیچ پژوهشی دربارهٔ این اختلاط زبانی ویژه سراغ ندارم، شاید به این علت که ‏حکومت‌های صد سال اخیر ایران همواره موجودیت زبان‌های دیگر جز فارسی را در کشور انکار ‏می‌کرده و خواستار نابودی آن زبان‌ها بوده‌اند. ‏

تنها برای مقایسه‌ای کوچک، در برخی شهرهای سوئد محله‌های خارجی‌نشین وجود دارد و زبان ‏‏«کوچه» در این محله‌ها از اختلاط زبان‌های گوناگون مهاجران، به‌ویژه در مدارس و در میان جوانان به ‏وجود می‌آید. این زبان مختلط همواره مورد توجه ویژهٔ پژوهشگران تحولات زبان بوده و هست و مرتب ‏فهرستی از واژه‌های تازه‌ای که در زبان سوئدی این محله‌ها از زبان خارجی‌ها گرفته شده، منتشر ‏می‌شود. برای نمونه واژه‌های «آره» از فارسی، «یعنی»، «پارا» (پول)، و «قوز» (دختر، ‏kız‏) از ‏ترکی، و «زاستا» (سلاح) از یوگوسلاوی سابق، و بسیاری واژه‌های دیگر اکنون در زبان سوئدی جا ‏افتاده‌اند.‏ [۲]

در بریده‌هایی که از کتاب اصلانی نقل کردم، مثلاً «می‌گُرخی» واژه‌ای ترکی است که به فارسی ‏صرف شده، و از دیرباز در محلات ترک‌نشین تهران جا افتاده است. قورخماق (با آوانگاری فارسی: ‏گُرخماق) به ترکی یعنی ترسیدن، و می‌گُرخی یعنی می‌ترسی.‏

در این کتاب اصلانی زندگی واقعی «کوچه» است، کوچه و خیابان و سلول زندان و فرش‌فروشی و... ‏که جریان دارد؛ هم پیش و پس از انقلاب، و هم در زندان و سپس در تبعید. بنابراین برخلاف آن زوج ‏حاضر در جلسهٔ معرفی کتاب اصلانی در استکهلم که از نویسنده می‌پرسیدند به نظرش با اثرش ‏چگونه به مبارزات طبقهٔ کارگر ایران و به ادامهٔ عملی شدن شعار «زن، زندگی، آزادی» کمک ‏می‌کند، نباید چیزی بیرون از همین توصیف زندهٔ جریان واقعی زندگی «کوچه» از نویسنده خواست: ‏‏«آقای تحویل‌دار با این که مسن‌ترین فرد اتاق [سلول زندان] بود، از همهٔ ما خوش‌دماغ‌تر بود. ‏دماغش به اندازهٔ یک «ژرمن شپرد» فابریک کارآیی داشت. بینی‌اش را مماس درز در می‌خواباند و ‏قنبل را هوا می‌داد و بو می‌کشید. جالب آن که موقع انجام این کار همهٔ اتاق سکوت می‌کردند. ‏پنداری تحویل‌دار با گوش‌هایش بو می‌کشید. تشخیصش ردخور نداشت و هیچ وقت پوچ از آب در ‏نمی‌آمد. [... بو کشید و] گفت: ناهار قیمه است. [...]»(ص ۱۹۲).‏

همین مگر چیست جز توصیف جریان واقعی «زندگی» و «آزادی» از شعار «زن، زندگی، آزادی»؟

استکهلم – ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۲۶‏
سفارش و خرید کتاب از وبگاه انتشاران باران.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.
https://shivaf.blogspot.com/2022/07/pas-angah-tabiat-ham-ba-azarbaijan-ghahr-kard.html‏ ‏
۲. از جمله بنگرید به این فهرست:
http://sv-slang.wikidot.com/invandrarsvenska

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 December 2025

از جهان خاکستری - ۱۳۳

در میان دست‌وپا زدن‌هایم با دیالیز و چند درد بی‌درمان دیگر برای زنده نگه‌داشتن خودم، هرگاه که ‏امواج بلا قدری تخفیف می‌دهند، آب‌ها آرام می‌گیرند و مجالی برای نفس کشیدن پیدا می‌کنم، ‏به‌ویژه وقتی که پروژهٔ بزرگ نوشتن کتابی را به پایان می‌رسانم، عشق و هوس و آرزوی کودکی‌هایم ‏برای پرداختن به سرگرمی‌های الکترونیک بار دیگر در وجودم سر برمی‌دارد.‏

این بار هم، بعد از پایان نوشتن کتاب «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷»، ‏که نزدیک چهار سال با وجود همهٔ مشکلات یک‌نفس رویش کار کردم، و انتشار آن، به هوس افتادم ‏که یکی از رادیوهای لامپی قدیمی را که از بیش از ۳۰ سال پیش دارم و کار می‌کرد اما خراب شده، ‏تعمیر کنم.‏

این رادیو را سی‌وچند سال پیش در کارگاه جوشکاری شرکت محل کارم پیدا کردم. این کارگاه و ‏جوشکاری که در آن کار می‌کرد، به‌نام گؤته ‏Göte، زمانی، پیش از آمدن من به این شرکت، بسیار ‏پرکار بودند. گؤته برای سرگرمی حین کار و شاید هم برای شنیدن اخبار، رادیوی بزرگی را از خانه ‏آورده‌بود و روی رفی چوبی نزدیک سقف کارگاه آن را نصب کرده بود. رادیو نمی‌دانم کی خراب شده بود، و ‏خود گؤته هم کم‌وبیش هم‌زمان با آمدن من بازنشسته شده بود.‏

به گمانم از هنگام جا گرفتن رادیو در آن رف، نه گؤته و نه هیچ کس دیگری، شامل نظافتچی، هرگز ‏دستی به سر و روی رادیو نکشیده بودند و آن را گردگیری نکرده بودند. گذشته از گرد زمان، دود ‏سیاه جوشکاری هم، که از قضا نزدیک سقف جمع می‌شود، رادیو را به‌کلی سیاه کرده بود.‏

من برای رفتن از بخش اداری شرکت در یک انتهای ساختمانی دراز، به آزمایشگاه‌های ترمودینامیک، ‏که در انتهای دیگر ساختمان‌ها قرار داشتند، به‌ویژه در زمستان‌های سخت، از راه‌های پر پیچ‌وخم ‏داخل ساختمان می‌رفتم، و راهم از جمله از کارگاه جوشکاری می‌گذشت. در یکی از این ‏رفت‌وآمدها، سال ۱۹۹۴ یا ۱۹۹۵، رادیو نظرم را جلب کرد. در میان همکاران سروگوش آب دادم، و ‏گفتند که آن رادیو خراب است و متعلق به گؤته بوده که لاشهٔ آن را رها کرده و رفته.‏

مدیریت شرکت در جشن‌های سنتی، کارمندان بازنشستهٔ خود را هم دعوت می‌کرد، و بعضی‌ها، از ‏جمله گؤته به این جشن‌ها می‌آمدند. در نخستین جشن بعدی به سراغ او رفتم. مردی سالخورده ‏بود با عینک ته‌استکانی و سمعک‌های درشت و قدیمی در هر دو گوشش. حرف رادیو را که زدم، ‏قدری خندید، و بعد گفت که رادیو سال‌ها پیش خراب شد و آن لاشه دیگر به درد نمی‌خورد. پرسیدم آیا ‏می‌توانم برش دارم؟ پاسخ داد که میراث باقی‌مانده از بازنشستگان را معمولاً باشگاه کارکنان شرکت ‏تصاحب می‌کند و اغلب در حراجی‌های داخلی به مزایده می‌گذارند.‏

مسئول حراجی‌های باشگاهِ کارکنان شگفت‌زده بود از این که من به آن لاشهٔ رادیو علاقه نشان ‏می‌دهم. گفت که گمان نمی‌کند که هیچ کس دیگری علاقه‌ای به آن داشته باشد، و همان لحظه، ‏دست‌به‌نقد می‌توانم پنجاه کرون (شش هفت دلار) بدهم و آن «آشغال» را با خودم ببرم.‏

در خانه کشف کردم که آن رادیو درست هم‌سن من است: ساخت سال ۱۹۵۳!‏‎Siemens Super H ‎‎53‎‏. بیرون و درون آن را گردگیری کردم و دوده‌ها را پاک کردم و بعضی جاهایش را شستم. بعد که آن ‏را به برق وصل کردم، به‌تدریج معلوم شد که یک فیوز برق، یک لامپ خلاء، و لامپ روشنایی پشت ‏صفحهٔ نشان‌دهندهٔ ایستگاه‌های آن سوخته‌اند. با تعویض آن قطعات، رادیو به کار افتاد، و صدای خوب ‏و صافی داشت. به‌به!‏

نزدیک ده سال بعد رادیو بار دیگر خراب شد. بازش که کردم، یک خازن کاغذی آن سیاه شده بود و ‏به‌روشنی معلوم بود که سوخته است. عوضش کردم، و درست شد. این بار کشف کردم که پیش از ‏من هم رادیو را تعمیر کرده‌اند، و به اصطلاح «دست رادیوساز» به آن خورده.‏

تا آن که نزدیک ده سال پیش رادیو باز خراب شد: همهٔ ایستگاه‌ها را قاطی با هم پخش می‌کرد. هر ‏چه توی آن را کاویدم، حتی با چراغ و ذرّه‌بین اضافه روی پیشانی، هیچ قطعه‌ای که ظاهرش نشان از سوختن یا ‏شکستگی یا قطعی داشته باشد، پیدا نکردم. حتی همهٔ لامپ‌های خلاء آن را عوض کردم، اما ‏درست نشد.‏

پس از آن بارها در فواصل گوناگون، هرگاه که فرصتی یافتم، با فرضیه‌های تازه دربارهٔ خرابی این یا آن ‏قطعه، رادیوی سنگین و بزرگ را پایین آوردم، بازش کردم، و کندوکاو و اندازه‌گیری کردم و قطعه‌ای را ‏عوض کردم. اما درست نشد که نشد. قدری در اینترنت جست‌وجو کردم که ببینم چنین رادیویی را، ‏اگر کار کند، چند می‌خرند. اما اوضاع ناامیدکننده بود و قیمت آن در مزایده‌ها از حدود ۲۰۰ کرون بالاتر ‏نمی‌رفت. نتیجه می‌گرفتم که پس نمی‌ارزد که بیش از ارزشش خرجش کنم.‏

بعد از پایان کار کتابی که نام بردم، باز به سراغ رادیو رفتم. خجالت‌آور بود که آن‌جا افتاده‌بود، خراب، و ‏من نتوانسته بودم درستش کنم! در چند گروه فیسبوکی علاقمندان موضوع، خواندم که خازن‌های ‏کاغذی این همه (اکنون ۷۲ سال) دوام نمی‌آورند، به‌تدریج ظرفیت خود را از دست می‌دهند، و همه ‏را باید عوض کرد. در مورد این رادیو، یعنی کم‌وبیش ۳۰ خازن با ظرفیت‌های معمول در قدیم، که ‏اکنون رواج نداشتند و یدکی آن‌ها به آسانی یافت نمی‌شد.‏

تا پیش از آغاز حملهٔ روسیه به اوکرایین این قبیل قطعات آسان‌تر گیر می‌آمدند، زیرا که گویا در روسیه ‏بازار داشتند. اما اکنون با تحریم‌ها، نایاب بودند. با پرس‌وجو در همان گروه‌های فیسبوکی چند ‏فروشنده برای قطعات مورد نظر پیدا کردم.‏

ده خازن را که فکر می‌کردم احتمال خراب بودنشان بیشتر است، برای آزمایش سفارش دادم و با ‏هزینهٔ پست و مالیات، نزدیک ۶۰۰ کرون (۷۰ دلار) آب خورد! با تعویض آن‌ها اگر رادیو درست می‌شد، غصه‌ای ‏نبود. اما درست نشد!‏

چه کنم؟ یعنی تسلیم شوم؟ باز خازن سفارش بدهم و باز همین وضع؟ تا کی؟ تا چه سقفی، برای ‏این رادیویی که ۲۰۰ کرون هم آن را نمی‌خرند؟

نه، تسلیم شدن «افت» داشت! به‌علاوه فکر کردم که لازم است زاویهٔ برخوردم به این مسئله را ‏تغییر بدهم: پرداختن به این رادیو تفریح است، نه کار! نباید فقط به فکر هر چه زودتر درست کردن آن ‏باشم. خود تلاش برای پیدا کردن عیب آن است که اهمیت دارد و بخش تفریحی این مشغولیت را ‏تشکیل می‌دهد؛ درست مثل تلاش برای حل یک معما، حل جدول، حل سودوکو، خواندن یا تماشای ‏فیلم معمای پلیسی...‏

کسانی برای انواع تفریحات سالم و ناسالم پول زیادی خرج می‌کنند: از سفرهای طولانی و پر ماجرا، ‏تا بازی‌های کامپیوتری، تا قمار و مواد مخدر؛ تا گردآوری کلکسیون، داشتن قایق تفریحی، ماشین‌های ‏مجلل و اسپورت، و... من هیچ‌کدام از این‌ها را ندارم و تازه برای شندرغاز هزینه برای مشغول شدن ‏با این رادیو هم به خودم ایراد می‌گیرم؟

پس جهنم ضرر! آن‌قدر قطعاتش را می‌خرم و عوض می‌کنم تا به قطعهٔ خراب برسم و درست شود. ‏تفریح است دیگر! پس سفارش دادم، خریدم، و عوض کردم...‏

در گروه‌های فیسبوکی یک نفر، و سپس یک نفر دیگر، به تجربه، از اول گفتند که فلان خازن تنظیم‌شونده (با ‏پیچ‌گوشتی) ‏‎ Trimmerرا باید عوض کنم. حتی روی نقشهٔ مدار رادیو علامت زدند و عکسش را ‏فرستادند. همان موقع پیچ آن خازن را کمی به راست و به چپ پیچاندم، اما هیچ تأثیری نداشت. ‏همین می‌بایست به من می‌فهماند که آن قطعه به‌کلی خراب است. اما پشت نقشهٔ رادیو نوشته ‏شده بود که آن خازن در کارخانهٔ سازنده تنظیم شده و نباید به آن دست زد، من هم که خیلی ‏حرف‌گوش‌کن هستم، دیگر دستش نزدم.‏

در طول چند ماه نزدیک ۲۰۰۰ کرون خرج خرید قطعات و پول پست و مالیات شد. حتی خازن دوطبقهٔ ‏فیلتر برق،‌ و همچنین پل یک‌سوساز ‏Rectifier‏ برق را هم عوض کردم، و رادیو درست نشد. حالا دیگر ‏نوبت آن خازن تریمر بود و باید هشدار کارخانهٔ سازنده را نادیده می‌گرفتم. عوضش کردم. هیچ ‏صدایی از رادیو شنیده نمی‌شد! با کمی اندازه‌گیری معلوم شد که یکی از فیوزهای جریان برق آن را ‏سوزانده‌ام و برق به رادیو نمی‌رسد. فیوز را عوض کردم. صداهای آشفته‌ای شنیده شد. باید پیچ آن ‏خازن را می‌پیچاندم تا به حالت «تنظیم کارخانه» برگردد. پیچاندم... رادیو خر و خری کرد، و ناگهان ‏صدای صاف یک ایستگاه شنیده شد! به‌به! چه صدای صافی! گویی زنده در همین آشپزخانه اجرا ‏می‌شد.‏ حالا چه کنم؟ کودکانه جست‌وخیز و شادی کنم، یا مانند فوتبالیست‌هایی که گل می‌زنند با مشتم ‏حرکات پیروزمندانه انجام بدهم و فریاد بزنم: پس! پس!؟ نه آقا! دیگر از تو گذشته برای این حرکات!‏

این هم از تفریح و سرگرمی ما! البته باید اضافه کنم که در طول کار فهمیدم که دیر به این سرگرمی ‏برگشته‌ام: چشمانم دیگر نوشته‌ها و علامت‌های ریز را خوب نمی‌بیند، حتی با عدسی‌ها و چراغ ‏روی پیشانی؛ و بدتر از آن، دستم می‌لرزد. هنگام لحیم خازنی، یا سیمی به جایی، دستم آن‌قدر ‏می‌لرزد که می‌زنم و لحیم جای دیگری را آب می‌کنم، و هنگامی که دقت می‌کنید که دستتان نلرزد، ‏بدتر می‌لرزد.‏

مجلهٔ «رادیو و تلویزیون» ضمیمهٔ مجلهٔ
دانشمند، شماره ۳ (پی‌در‌پی ۱۰) سال ۱۳۵۱
با وجود چنین علاقه‌ای به الکترونیک، چگونه از مهندسی مکانیک سر در آوردم؟ پای ‏حساب‌وکتاب‌های امکان قبولی از کنکور این یا آن رشته در میان بود. در میان رشته‌های مهندسی، ‏آن موقع داوطلبان تحصیل در رشتهٔ برق خیلی بیشتر بودند و رقابت سختی برای پذیرش در آن رشته ‏جریان داشت. بعد رشتهٔ راه و ساختمان بود، و بعد مکانیک. مکانیک را انتخاب کردم، زیرا می‌ترسیدم ‏از برق قبول نشوم.‏

هنگام کوچیدن از اردبیل به خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) در تهران، همهٔ ‏خردوریزهای الکترونیک و مجموعهٔ مجلهٔ دانشمند را که خودم جلد کرده بودم، با خوشبینی با خود ‏بردم، به این خیال که آن‌جا حین تحصیل در مکانیک، به سرگرمی‌های الکترونیک نیز بپردازم. چه ‏می‌دانستم که قرار است «سرگرمی»های سیاست «بی‌پدر و مادر» مرا ببلعد و هنوز پایم به ‏دانشگاه نرسیده، سر از زندان درآورم. آن خردوریزهای الکترونیک هم دست‌کم دو بار در حملهٔ ‏ساواک به کاشانه‌ام، برایم دردسر درست کردند («قطران در عسل»،بخش‌های ۲ و ‏‏۱۰).‏

البته به مکانیک هم علاقه داشتم. منتها پرداختن به سرگرمی‌های مکانیک امکانات بیشتری ‏می‌خواست، که چندان نداشتم. با این حال با وسایلی ابتدایی، مثل قوطی خالی روغن زیتون، مغز ‏خالی خودکار، شمع، و غیره توانستم توربین بخار و موتور برقی و... بسازم. حیف که آن موقع ‏عکاسی به سادگی امروز نبود تا عکس و فیلم از آن‌ها بگیرم.‏

این تصویر مربوط به «اختراع»ی است که در سال آخر دبیرستان برای انتشار فرستادم، اما با بیش ‏از یک سال تأخیر و وقتی که در زندان بودم منتشر شد. پس از بیرون آمدن، آن را به کسی، و به‌ویژه ‏هم‌اتاقی‌های خوابگاه نشان ندادم، زیرا که اکنون «سیاسی» و زندان‌دیده بودم، و پرداختن به چنین ‏کارهایی بچگانه حساب می‌شد. بعد از آن نه «دانشمند» خریدم و نه «رادیو و تلویزیون».‏

مطالب مربوط به رادیوی من در آن گروه فیسبوکی را در این نشانی می‌یابید.

همچنین این نوشتهٔ مرا ببینید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 November 2025

بازنشر تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو

معرفی کتاب

پاشا افندی‌یف
تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو
ترجمهٔ: شیوا فرهمند راد

انتشارات ارمغان، تهران، شهریور ۱۳۵۷ (۲۵۳۷)
‏بازنشر دیجیتال: باشگاه ادبیات، آبان ۱۴۰۴

این کتاب حاوی ترجمهٔ یکی از مقاله‌های درج شده در کتاب «آذربایجان شیفاهی خالق ادبیاتی» ‏نوشتهٔ پاشا افندی‌یف (زادهٔ ۱۹۲۸) است که من در واپسین سال‌های دانشجویی در دانشگاه صنعتی آریامهر در ‏سال‌های ۱۳۵۴ و ۵۵ ترجمه کردم و حواشی فراوانی نیز به‌ویژه از روایت‌های داستان کوراوغلو ‏گردآوری همت علی‌زاده بر آن افزودم.‏

تک‌نسخه‌ای از کتاب «آذربایجان شیفاهی خالق ادبیاتی» (ادبیات شفاهی مردم آذربایجان) که با ‏الفبای سیریلیک در جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان چاپ شده‌بود (‏Азәрбајсан шифаһи халг әдәбијјаты‏) در آن هنگام در ‏میان ما دانشجویان آذربایجانی دست‌به‌دست می‌گشت. اکنون دو نسخهٔ چاپ سال‌های ۱۹۸۱ و ‏‏۱۹۹۲ در اینترنت یافت می‌شود، که فصل «کوراوغلو»ی آن با متنی که من ترجمه کردم تفاوت‌های ‏زیادی دارد. آن نسخه‌ای که من ترجمه کردم می‌بایست در دههٔ ۱۹۶۰ یا اوایل دههٔ ۱۹۷۰ چاپ ‏شده باشد. چنین نسخه‌ای نیافتم. آیا نویسنده پس از چاپ نخست تغییراتی در نوشته‌اش داده و ‏گسترش‌اش داده، یا من اطلاعاتی را که فایده‌ای برای خوانندهٔ ایرانی نداشت، در آن صورت بی‌گمان ‏به توصیهٔ اشخاصی بزرگ‌تر از خودم، مانند حسین محمدزاده صدیق یا حسین اسدپور پیرانفر، از ‏ترجمه حذف کرده‌ام و در عوض روایاتی از همت علی‌زاده بر آن افزوده‌ام؟ نمی‌دانم.‏

در آن هنگام امکان انتشار این «ترجمه و تألیف» من وجود نداشت، زیرا که در کنار بسیاری آثار دیگر، ‏نوشته‌هایی حاوی کلمات ترکی آذربایجانی، یا دربارهٔ فرهنگ و ادبیات آذربایجان را نیز «ادارهٔ نگارش» ‏یا «ادارهٔ ممیزی» که زیر نظر ساواک کار می‌کرد، به‌شدت سانسور می‌کرد و به‌ندرت اجازهٔ انتشار به ‏آن‌ها می‌داد.‏

پس از نامه‌های اعتراضی و سرگشادهٔ «کانون نویسندگان ایران» خطاب به امیرعباس هویدا ‏نخست‌وزیر، و سپس خطاب به جانشین او جمشید آموزگار، و رسیدن «فضای باز سیاسی» جیمی ‏کارتر رئیس جمهور وقت امریکا به ایران، به نظر می‌رسید که شاید گشایشی در فضای فرهنگی ‏ایجاد شده و شاید بتوان برای انتشار چنین کتابی اجازه گرفت. اما همچنان که امروزه کتاب‌ها در ‏ادارهٔ ارشاد و ممیزی جمهوری اسلامی «گیر» می‌کنند. این کتاب نیز در ادارهٔ ممیزی دوران شاه ‏‏«گیر» کرده‌بود.‏

در تابستان ۱۳۵۷، در آستانهٔ انقلاب، آنگاه که جعفر شریف‌امامی به نخست‌وزیری رسید، ناشر این ‏کتاب تلاش تازه‌ای را برای گرفتن مجوّز برای انتشار کتاب آغاز کرد. اما هنوز اجازه نمی‌دادند. ‏سرانجام به او گفتند که عنایت‌الله رضا که در عین ریاست بر کتابخانهٔ بنیاد پهلوی، مشاور عالی ادارهٔ ‏ممیزی هم بود، به‌ویژه در زمینهٔ کتاب‌هایی که کلمه‌ای دربارهٔ آذربایجان در آن‌ها بود، دربارهٔ این کتاب ‏خاص گفته است که (نقل به معنی) «کسی به‌نام کوراوغلو در ایران و آذربایجان وجود نداشته ‏است، و افسانهٔ موهوم مربوط به او ربطی به آذربایجان ندارد، بلکه داستانی است که در ترکیه رایج ‏است. پس کتاب را ببرید و همهٔ شعرهایی را که به ترکی آذربایجانی و با خط عربی نوشته شده، به ‏خط ترکیه بازنویسی کنید و بیاورید تا ما مجدد بررسی کنیم.» و این در حالی بود که همچنان که در ‏این کتاب هم ملاحظه می‌شود، مکان اصلی رواج داستان‌های کوراوغلو آذربایجان بوده و نخستین ‏روایت‌های آن را الکساندر خوچکو (خودزکو)ی لهستانی از آوازهای آشیق‌های آذربایجان ایران گرد ‏آورده‌است. به علاوه، حتی در زبان مادری رضا، یعنی گیلکی نیز ضرب‌المثل‌هایی دربارهٔ «کوره‌غولی» ‏‏(کوراوغلو) می‌گفتند.‏

ناشر با کمک من (که در پادگانی دورافتاده در تبعید به‌سر می‌بردم) و با زحمت بسیار، متن شعرهای ‏کتاب را با حروف لاتین تایپ کرد. اما دسترسی به ماشین تایپی با الفبای ویژهٔ ترکیه آسان نبود. ‏به‌ناگزیر من خود با دست علامت‌های ویژه را رو و زیر حروفی مثل ‏ğ، ‏ç، ‏ş، و ... گذاشتم، و به ناشر ‏سپردم.‏

اکنون شهریور ۱۳۵۷ بود، به گمانم ادارهٔ نگارش را منحل کردند، سدّ عنایت‌الله رضا از سر راه ‏کتاب‌های آذربایجانی و مربوط به آذربایجان برداشته شد، و این کتاب و ده‌ها کتاب و نشریهٔ دیگر از ‏کتابخانهٔ ملی ایران شمارهٔ ثبت دریافت کردند، و چاپ و منتشر شدند. اما دستگاه پشت پردهٔ ‏سانسور، یعنی ساواک، هنوز بر سر کار بود و در آخرین مرحلهٔ پیش از چاپ ناشر را واداشتند که ‏تکه‌ای از متن کتاب را پاک کند. این را می‌توان در پایان ص ۳۹ و آغاز ص ۴۰ کتاب به‌روشنی دید. ‏تاریخ من‌درآوردی «شاهنشاهی» را هم هنوز لغو نکرده‌بودند و در آغاز این کتاب تاریخ ۳۷/۶/۶ دیده ‏می‌شود. منظور ۶ شهریور ۲۵۳۷ «شاهنشاهی» است، معادل ۱۳۵۷.‏

در افشای رضا مقاله‌ای مستند نوشته‌ام به نام «حکایت آن که اهل این کار نبود» که در این نشانی ‏می‌توان آن را خواند.

ترجمهٔ این کتاب در پی استقبال باورنکردنی از کتابچهٔ «اپرای کوراوغلو» بود، که در دانشگاه‌های ‏سراسر کشور و در محافل دانشجویی، و بیرون از آن، به پدیده‌ای شگفت‌انگیز تبدیل شده‌بود. دربارهٔ ‏آن پدیده مقاله‌ای نوشته‌ام با عنوان «اپرای کوراوغلو در میان دانشجویان» که آن را در مجلهٔ ‏‏«تریبون» شمارهٔ ۱۰ یا در این نشانی می‌توان خواند.

متن کامل ترکی اپرای کوراوغلو، همراه با ترجمهٔ من به فارسی در این نشانی موجود است.

در زمینهٔ حماسه‌های مشابه نیز بخشی از کتاب «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» نوشتهٔ ‏پژوهشگر بریتانیایی خانم نورا چادویک را در پادگان تبعیدگاهم ترجمه کردم که سال‌ها بعد، پس از ‏یافتن مجدد دست‌نوشت ترجمه، منتشر شد و در این نشانی موجود است.

پس از انتشار کتاب «حماسه‌های شفاهی...» دو تن از دوستان گرامی تشویقم می‌کردند و دو ‏شیوهٔ متفاوت را برای ادامهٔ کار در همان زمینه پیشنهاد می‌کردند. اما من مخالف بودم و در ‏نوشته‌ای کوتاه برایشان توضیح دادم که چرا حماسهٔ کوراوغلو در آن میان یگانه است و میلی برای ‏ادامهٔ کار در زمینهٔ دیگر حماسه‌ها ندارم. آن نوشته در این نشانی در دسترس است.

با سپاس از «باشگاه ادبیات» که «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» را پیشتر منتشر کرده، و ‏اکنون «تحلیلی بر حماسهٔ کوراوغلو» را بازنشر می‌کند.‏

نسخهٔ اسکن‌شدهٔ کتاب را می‌توان به رایگان از این نشانی دریافت کرد.‏

استکهلم – ۱۳ نوامبر ۲۰۲۵‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 November 2025

از چاله به چاه

معرفی تازه‌ای بر کتاب «از بازگشت تا اعدام»


معرفی تازه‌ای بر آخرین کتاب من «از بازگشت تا اعدام - حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷» در تازه‌ترین شمارهٔ مجلهٔ «جهان کتاب» (داخل) به قلم سردبیر مجله آقای مجید رُهبانی منتشر شده است.

این مجله را می‌توان از سایت آن به این نشانی تهیه کرد، یا در اپلیکشن طاقچه در این نشانی آن را خواند. اما من این معرفی کتاب سه صفحه‌ای را جدا کرده‌ام که در این نشانی به رایگان در دسترس است.

پیشتر دو معرفی دیگر بر کتاب من به قلم آقایان اسد سیف، سردبیر سابق مجلهٔ «آوای تبعید» (در این نشانی) و علیرضا اردبیلی، سردبیر مجلهٔ «تریبون» (در این نشانی) منتشر شده است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 September 2025

جذابیّت موضوع حزب تودهٔ ایران؟

نوشته‌ای جالب و خواندنی از علیرضا اردبیلی، که با کندوکاو در کتاب من «از بازگشت تا اعدام - حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷» به گفتهٔ خودش به دنبال پاسخ این سؤال بوده‌ که «دلیل این‌همه جذابیت موضوع حزب توده ایران چیست» که این همه دربارهٔ آن می‌نویسند و این همه خواننده دارد؟

در وبگاه تریبون در این نشانی، و در وبگاه ایران امروز در این نشانی.

این دومین نوشته‌ایست که دربارهٔ کتاب «از بازگشت تا اعدام» منتشر شده‌است. نخستین نوشته از اسد سیف بود که در وبگاه عصر نو در این نشانی منتشر شد.

کتاب «از بازگشت تا اعدام» را از این نشانی، یا از باشگاه ادبیات در این نشانی دانلود کنید، یا نسخهٔ کاغذی آن را از این نشانی سفارش دهید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 August 2025

نگاهی به کتاب مهندسان انقلابی

نوشتهٔ سپهر وکیل، مهدی گنجوی، و مینا خانلرزاده
به انگلیسی، نشر دانشگاه ‏MIT‏ امریکا، ۲۰۲۵‏
سفارش کتاب از آمازون   

Revolutionarey Engineers - Learning, Politics, And Activism at Aryamehr University of Technology

نام کامل کتاب «مهندسان انقلابی – یادگیری، سیاست، و کنشگری در دانشگاه صنعتی آریامهر» ‏است. نویسندگان اثری پژوهشی در این زمینه پدید آورده‌اند و گوشه‌ای از تاریخ سیزده‌سالهٔ ‏دانشگاه صنعتی آریامهر، شامل تاریخ دانشجویی آن را، تشریح کرده‌اند.‏

کتابی جذاب و خواندنی است، به‌ویژه برای کسانی که با دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی)، و ‏همچنین با تاریخچهٔ جنبش‌های دانشجویی و فعالیت‌های گروه‌های مسلح و زیرزمینی ضد رژیم ‏پهلوی آشنایی دارند.‏

نویسندگان گذشته از مصاحبه با ۱۷ نفر از استادان و دانشجویان سابق آن دانشگاه، برای تکمیل و ‏مستند کردن روایت‌های آنان، در جست‌وجو و دست یافتن به اسناد دور از دسترس نیز بسیار زحمت ‏کشیده‌اند و نوشته‌ای مستند فراهم آورده‌اند.‏

برای نویسندگان این پرسش مطرح است که چگونه شد که این دانشگاهی که محمدرضا شاه به ‏قصد تربیت مهندسانی برای کمک به پیشرفت صنعتی کشور ایجاد کرد، بر خلاف انتظار او خیلی زود ‏به «انقلابی‌ترین» دانشگاه کشور تبدیل شد و به تدریج در سقوط شاه و رژیمش نقش داشت؟ (ص ‏‏۱۵۷) می‌نویسند: «۱۳ سال پس از تأسیس، در سال ۱۹۷۹ [۱۳۵۷] دانشجویان مهندسی ‏دانشگاه صنعتی آریامهر نقش حساسی در انقلاب ۱۹۷۹ بازی کردند که به سرنگونی شاه و رژیمش ‏انجامید.» (ص ۱). همچنین: «گفته می‌شود که تاریخ سیاسی این دانشگاه آغشته است به ‏فرهنگ پنهان‌کاری مبارزانی که زیر سرکوب بی‌رحمانهٔ ساواک و ترس از مأموران امنیتی به‌سر ‏می‌بردند. [...] به علاوه بنا به رهنمود سازمان‌هایشان مجبور بودند در هسته‌های مخفی و مجزا و ‏بدون روابط دوستانه با هسته‌های دیگر زندگی کنند.» (ص ۸)‏

اما به نظر این نگارنده نویسندگان کتاب در جست‌وجوی نیروهای انقلابی در میان دانشجویان آن ‏دانشگاه در آن سال‌ها، به خطا رفته‌اند. ایشان نیز در این کتاب متأسفانه اسیر توهم و کلیشهٔ رایج ‏هستند که گویا «چپ‌ها و کمونیست‌ها و روشنفکران بودند که انقلاب کردند و سپس قدرت را به ‏روحانیان سپردند». ایشان درد دل می‌کنند که در طول کار روی کتاب، این پرسش برایشان مطرح ‏می‌شده که: «چرا وقت خود را صرف مطالعهٔ دانشجویان چپ‌گرای ایرانی کنیم که سیاست‌های ‏سطحی و گمراه‌کننده‌شان به انقلاب ۱۹۷۹ منجر شد؛ یعنی انقلابی که رژیمی مرگبار و استبدادی ‏به وجود آورد که سرسختانه در قدرت باقی مانده است؟» (صص ۱۵۹ و ۱۶۰)‏

با همین بینش، از میان گروه‌های مبارز حاضر در دانشگاه صنعتی تنها سازمان چریک‌های فدایی خلق ‏ایران در این کتاب به تفصیل مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد و تاریخچهٔ پیدایش آن و رهبران ‏اولیه‌اش و بینش و مشی سازمان را شرح می‌دهند (صص ۸۴ تا ۸۹، و جاهای دیگر). نویسندگان ‏همچنین نزدیک دو صفحه بریده‌هایی از نشریهٔ دانشجویی حزب تودهٔ ایران به نام پیکار که در خارج ‏منتشر می‌شد نقل می‌کنند (صص ۸۹ و ۹۰)، اما تنها به شکلی پراکنده به جناح مذهبی مقابل ‏یعنی به سازمان مجاهدین خلق ایران اشاره‌هایی می‌کنند، و دیگر گروه‌های اسلامی را به‌کلی ‏نادیده می‌گیرند.‏

باید گفت که آری، «چپ»ها، به معنای «چپ» سیاسی و نه لزوماً چپ ایدئولوژیک، تا مقطعی، ‏شاید تا سال ۱۳۵۳، جناح غالب نیروهای سیاسی و روشنفکری دانشگاه آریامهر بودند، نخست ‏متأثر از فضای غیر مذهبی دانشگاه، و سپس همانطور که نویسندگان کتاب هم تأیید کرده‌اند، از ‏جمله به برکت آغاز کار «مرکز تعلیمات عمومی» دانشگاه، و فعالیت‌های گروه‌های فرهنگی و هنری ‏دانشجویی.‏

‏«مرکز تعلیمات عمومی» به دستور دکتر سید حسین نصر که از آبان ۱۳۵۱ به نیابت تولیت عظمای ‏دانشگاه منصوب شد، و به همت دکتر مرتضی انواری ایجاد شد. نویسندگان به‌درستی نوشته‌اند که ‏دکتر انواری (و نه دکتر نصر) در آغاز کار کسانی از روشنفکران و استادان سرشناس در رشته‌های ‏هنری و علوم انسانی را به همکاری دعوت کرد، مانند احمد شاملو، اسماعیل خویی، ایران دررودی، ‏هانیبال الخاص، ژاله ژوبین خادم، هرمز فرهت، داریوش صفوت، ماه‌منیر شادنوش، طلعت کاویانپور، ‏هادی شفاییه و... اینان اغلب دارای بینش چپ و یا سکولار بودند. اما نکته‌ای که نویسندگان به آن ‏نمی‌پردازند، این است که دکتر مرتضی انواری تنها یک سال در سرپرستی «مرکز تعلیمات عمومی» ‏حضور داشت و سپس کنار رفت. علت و چگونگی کنار رفتن او بر من روشن نیست.‏[۱]

سید حسین نصر کیست؟

نویسندگان کتاب در معرفی دکتر حسین نصر، زئیس دانشگاه آریامهر در حساس‌ترین سال‌های آن ‏دوران، فراوان نوشته‌اند، اما دو نکته را از قلم انداخته‌اند. نخست آن که از عضویت و مرشدیت نصر ‏در فرقهٔ مریمیّه هیچ نگفته‌اند. نصر از سال‌ها پیش از رسیدن به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر ‏عضو و از مرشدان فرقهٔ شاذلیّه – مریمیّه بود و از جوانی و سپس هنگام تدریس در دانشگاه تهران و ‏سپس ریاستش در دانشگاه آریامهر، شاگردان و پیرامونیانش را به این فرقه جلب و جذب می‌کرد. ‏نصراللّه پورجوادی یکی از شاگردان دورهٔ دکترای نصر در دانشگاه تهران که با او به دانشگاه آریامهر ‏آمد و در «مرکز تعلیمات عمومی» به تدریس عرفان و غیره مشغول شد، می‌گوید که: ‏جلسات تدریس خصوصی نصر، که هر کسی به آن راه نداشت، به شکل سنتی برگزار می‌شد، ‏‏«همه روی زمین می‌نشستند و از دکتر نصر درس می‌گرفتند و مثل این که یک رابطهٔ مرید و مرادی ‏بین حاضران در جلسه و دکتر نصر برقرار بوده است.» او ادامه می‌دهد که «سنت‌گرایی» نصر، هم ‏‏«وجهی آکادمیک» داشت، و هم «وجهی فرقه‌ای». (مصاحبه با مجلهٔ مهرنامه، شمارهٔ ۳۰، مرداد ‏‏۱۹۹۲)‏

خود نصر نیز عضویت و فعالیت در فرقهٔ مریمیّه و مرشدی در آن، و مناسبات مرید و مرادی با ‏شاگردانش را بی هیچ پرده‌پوشی تأیید می‌کند. (مصاحبه با همان مجله، همان شماره، همچنین کتاب «مریمیّه از فریتیوف ‏شوان تا سید حسین نصر»)‏

حرف و حدیث دربارهٔ فرقهٔ مریمیّه و ماهیت و هدف‌های آن بسیار است. در هر صورت رسیدن مرشد ‏چنین فرقه‌ای به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر جای تأمل بسیار دارد.‏

دیگر آن که نویسندگان کتاب از ارتباط ویژهٔ نصر با فرح پهلوی چیزی نگفته‌اند، حال آن که دکتر نصر از ‏هنگام کار در دانشگاه تهران رفت‌وآمد منظمی با دربار، و روابط نزدیکی با شهبانو داشت، و با ‏استفاده از نفوذ فرح در نزد شاه بود که توانست نظر شاه را جلب کند و به ریاست دانشگاه آریامهر ‏برسد. با موافقت و بودجهٔ فرح بود که نصر توانست در سال ۱۳۵۳ «انجمن شاهنشاهی فلسفهٔ ‏ایران» را ایجاد کند، و زیر همین پوشش، با امکانات مالی فرح پهلوی به سفرهای خارج می‌رفت و در ‏سفرهایش برای فرقهٔ مریمیّه کار و تبلیغ می‌کرد.‏

هدف نصر از ریاست بر دانشگاه آریامهر چه بود؟

رسالتی که دکتر نصر از رسیدن به ریاست دانشگاه صنعتی آریامهر برای خود قائل بود، اسلامی ‏کردن آن دانشگاه بود، و این نکتهٔ مهمی‌ست که نویسندگان کتاب به‌درستی پی‌گیری نکرده‌اند.‏

پس از کنار رفتن دکتر انواری، غلامعلی حداد عادل، شاگرد قبلی دکتر نصر در دانشگاه تهران، که نصر ‏او را با خود به دانشگاه آریامهر آورده‌بود، همه‌کارهٔ مرکز تعلیمات عمومی شد. در همین فاصله ‏قراردادهای موقت کار آن استادان و روشنفکران سرشناس «چپ» و سکولار به پایان رسید، و دیگر ‏تمدید نشد. از نیمسال بهاری ۱۳۵۳ تنها چند درس غیر اسلامی «بی‌خطر» مانند «کارگاه شناخت ‏موسیقی»، «مسایل زبان فارسی معاصر»، «آشنایی با هنر دوران باستان»، عکاسی، و از این قبیل ‏در میان درس‌هایی که «مرکز تعلیمات عمومی» ارائه می‌داد باقی ماند. جای بقیهٔ استادان را کسان ‏دیگری، که همه از افراد اسلامی و مدرسان «علوم دینی» بودند، پر کردند. از جمله خود حداد عادل ‏‏«معارف اسلامی» را از روی جزوه‌برداری‌هایش در کلاس نصر درس می‌داد؛ پورجوادی منطق، عرفان، و فلسفه درس می‌داد. ویلیام چیتیک، حسین ضیایی، رضا ‏داوری اردکانی، و... هر یک موضوعی «اسلامی» مانند «کلام شیعی» درس می‌دادند. به‌تدریج ‏یکی دو آخوند معمّم هم به پای کرسی‌های تدریس در دانشگاه صنعتی (!) راه یافتند.‏

دربارهٔ اسلامی شدن «مرکز تعلیمات عمومی» و از آن طریق کل دانشگاه، نصرالله پورجوادی نیت ‏اصلی شاه و نصر را فاش می‌کند. او می‌گوید:‏

‏«اولین طرح اسلامی شدن دانشگاه‌ها در زمان حکومت گذشته [شاه] طراحی و در دانشگاه ‏صنعتی آریامهر اجرا شد. این دانشگاه با توجه به تجربه دانشگاه ام.آی.تی در ایالات متحده که ‏دانشجویان مهندسی و فنی را با ابعاد دیگر دانش آشنا می‌ساخت و آنان را از حالت تک‌ساحتی ‏بودن خارج می‌کرد راه اندازی شد. شاه نیز دکتر نصر را نایب‌التولیهٔ خود در دانشگاه صنعتی آریامهر ‏قرار داده بود تا دانشجویان فنی و مهندسی با جنبه‌هایی از معارف و علوم انسانی آشنا شوند. ‏شاید خطر گرایش جوانان به مارکسیسم و سازمان‌های کمونیستی نیز در این تصمیم ‏شاه بی‌تاثیر نبوده باشد.» (مصاحبه با مجلهٔ مهرنامه، شمارهٔ ۳۰، مرداد ۱۹۹۲. تأکید از من ‏است.)‏

و سید حسین نصر در تأیید پورجوادی می‌گوید: «آن اقدام [اسلامی کردن دانشگاه آریامهر] قدمی ‏بود [برای این که] اگر روزی در ایران کسی خواست به طور عمیق‌تری به تاریخ این بحث اسلامی ‏شدن علوم بپردازد، بهتر است به آن [نمونه] توجه کند. پایهٔ گروه فلسفه علوم را که نهایتاً در ‏دانشگاه صنعتی تأسیس شد و اکنون فارغ‌التحصیلان دورهٔ دکترا دارد، بنده گذاشتم.» (مصاحبه با همان مجله، همان شماره)‏

در سال ۱۳۵۳ نصر در عمل به هدف اسلامی کردن دانشگاه صنعتی آریامهر رسیده بود. کلاس‌های ‏علوم دینی و فلسفهٔ اسلامی مدرسان اسلام‌گرا در دانشگاه صنعتی (!) به‌تدریج مورد استقبال ‏دانشجویان مذهبی هر چه بیشتری قرار می‌گرفت، و اکنون آنان بودند که جناح غالب نیروهای ‏سیاسی در میان دانشجویان بودند و آنان بودند که چگونگی فعالیت‌های دانشجویی و رفتار ‏دانشجویان و فضای دانشگاه را تعیین می‌کردند. برای نمونه، بیشتر و بیشتر پیش حداد عادل که ‏مسئول مالی فعالیت‌های «اتاق موسیقی» هم بود شکایت می‌کردند که «صدای موسیقی بلند ‏است و برای نمازخانه (که در طبقهٔ چهارم همان ساختمان قرار داشت) مزاحمت ایجاد می‌کند.»، و ‏حداد عادل به گردانندگان اتاق موسیقی فشار می‌آورد که صدا را کم کنند. یا دانشجویان اسلامی، ‏به‌ویژه اعضای «انجمن ضد بهاییت» (یا همان «انجمن حجتیّه») خواستار آن بودند که پیمانکار ‏ناهارخوری، که گویا بهایی بود،‌ عوض شود. و وقتی که فشارهایشان به جایی نرسید، با ریختن گرد ‏سفید حشره‌کش د.د.ت. در نمکدان‌های ناهارخوری چند روز پی‌درپی عدهٔ زیادی از دانشجویان را ‏مسموم کردند تا وانمود کنند که غذای آن پیمانکار مسموم است، و سرانجام پیمانکار ناهارخوری ‏عوض شد.‏

در این میان گروه‌های فرهنگی و هنری دانشجویی همچنان «چپ» ماندند، زیرا که در آن زمان ‏دانشجویان اسلامی هنوز اعتنایی به کارهای هنری نداشتند، ‌یا فضایی برای ورود به این فعالیت‌ها ‏نمی‌یافتند، و همچنین کارهای فرهنگی و هنری دانشجویان ربطی به «مرکز تعلیمات عمومی ‏‏(اسلامی شده)» نداشت و شاعری به نام آقای ابوالحسن ونده‌ور (وفا)، از دوستان احمد شاملو، ‏امور اداری این گروه‌ها را با دانشگاه، به رایگان سرپرستی می‌کرد.‏

کدام مهندسان انقلاب کردند و پیروز شدند؟

نویسندگان کتاب «مهندسان انقلابی» هیچ به تأثیر اسلامی شدن «مرکز تعلیمات عمومی» و ‏دانشجویانی که با درس‌های آن تربیت شدند نمی‌پردازند. آنان به دو گروه بزرگ و نیرومند که در ‏کلاس‌های آن مرکز درس می‌گرفتند و پایگاه و جایگاه سربازگیری‌شان نمازخانهٔ دانشگاه بود، نیز هیچ ‏نپرداخته‌اند.‏

گذشته از سازمان مجاهدین حلق که از نمازخانه و کلاس‌های اسلامی سربازگیری می‌کرد، دو گروه ‏دیگر عبارت بودند از انجمن حجتیّه؛ و محافل اسلامی خودجوش که انضباط سفت‌وسختی نداشتند. ‏اینان نیازی نداشتند که به فعالیت مخفی و مسلحانه بپردازند، و از این رو، برخلاف گروه‌های چریکی ‏فدایی و مجاهد، در آن دوران هیچ تلفاتی ندادند. آنان با نظر مثبت نصر و دستگاه او علنی فعالیت ‏می‌کردند. بخش بزرگی از دانشجویان اسلام‌گرای آموزش‌دیده در «مرکز تعلیمات عمومی» دانشگاه ‏صنعتی آریامهر در عمل همان‌هایی بودند که در انقلاب شرکت کردند و از استقبال از خمینی در ‏فرودگاه و اسکورت او تا بهشت زهرا و سپس حضور در حلقهٔ پیرامون او در مدرسهٔ رفاه و مدرسهٔ ‏علوی، تا شکل دادن به سپاه پاسداران و فرماندهی در آن، کسب مقام‌های دولتی، وزارت و ‏نمایندگی مجلس، ریاست در سازمان‌های امنیتی، و... همه جا حضور یافتند. بخشی از آنان ‏همچنین در ماجرای حمله به سفارت امریکا در تهران «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» نام ‏گرفتند. خوشبختانه در ویکی‌پدیای فارسی مدخلی به نام «فهرست افراد دانشگاه صنعتی شریف» ‏وجود دارد که زمان آریامهر را هم در بر می‌گیرد و آن‌جا می‌توان دید چه کسانی از دانشجویان و ‏فارغ‌التحصیلان انقلابی دوران آریامهر، پس از سرنگون کردن او، به چه مقام‌هایی رسیدند. از آن میان ‏‏۱۰ نفر را نام می‌برم:‏

‏- محمدعلی نجفی (۱۳۴۹، ریاضی - وزیر آموزش و پرورش و آموزش عالی، معاون رئیس جمهوری)‏
‏- غلامرضا شافعی (۱۳۴۹، مکانیک - وزیر صنایع)‏
‏- اکبر ترکان (۱۳۴۹، مکانیک - وزیر دفاع، وزیر راه و ترابری، مشاور ارشد رئیس جمهوری) ‏
‏- علی لاریجانی (۱۳۵۴، ریاضی - رئیس مجلس شورای اسلامی)‏
‏- محمدجواد لاریجانی (۱۳۴۸، برق - با لباس آخوندی به دانشگاه می‌آمد. معاون بین‌المللی قوهٔ ‏قضاییه)‏
‏- ابراهیم اصغرزاده (۱۳۵۴، صنایع - یکی از رهبران «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» در تسخیر ‏سفارت امریکا، نمایندهٔ مجلس)‏
‏- رضا سیف‌اللهی (۱۳۵۶، فیزیک - فرمانده عملیات دستگیری رهبران حزب تودهٔ ایران در ۱۷ بهمن ‏‏۱۳۶۱، فرمانده نیروی انتظامی)‏
‏- محسن سازگارا (۱۳۵۴، فیزیک – از بنیانگذاران سپاه پاسداران، رئیس سازمان گسترش و نوسازی ‏صنایع ایران)‏
‏- محمدجواد مادرشاهی (۱۳۴۷، برق - بزرگ‌ترین رهبر انجمن حجتیّه پس از دوران نواب صفوی. ‏مشاور امنیتی رئیس جمهور در سال ۱۳۶۰، که خامنه‌ای مأمورش کرد که به پاکستان برود و ‏اسنادی را که ولادیمیر کوزیچکین مأمور ک.گ.ب. کارمند فراری سفارت شوروی می‌خواست به ‏ایران هدیه بدهد، از او بگیرد و بیاورد. او کسی بود که در بهمن ۱۳۶۱ اصرار داشت که باید ‏بی‌درنگ و با حمله‌ای برق‌آسا رهبران حزب تودهٔ ایران را دستگیر و حزب را منحل کرد، و سازمان ‏اطلاعات سپاه پاسداران برخلاف نظر سازمان اطلاعات نخست‌وزیری به همین شیوه عمل کرد.)‏
‏- عکس معروفی از نخستین روز تسخیر سفارت امریکا در تهران وجود دارد که صفحهٔ بازی دارت ‏کارمندان سفارت را نشان می‌دهد. هدف آنان روی صفحهٔ دارت تصویر صورت آیت‌الله خمینی بود و ‏آنان پیکان‌ها را به‌سوی آن صورت و چشمان او پرتاب می‌کردند. کسی که در عکس کنار دارت ‏ایستاده و آن را به خبرنگاران نشان می‌دهد، علی زحمتکش است، دانشجوی اسلامی رشتهٔ ‏مکانیک دانشگاه آریامهر، ورودی ۱۳۵۲ که چندی بعد مدیر عامل شرکت «آب و نیروی ایران» شد ‏و در پروژه‌های سدسازی خوزستان شرکت داشت.‏

در مقابل، گمان نمی‌کنم بتوان حتی یک نفر از «چپی»های فعال دانشگاه آریامهر را نام برد که ‏سرنوشتی جز مرگ و زندان و دربه‌دری یافته باشد. فهرست کشتگان آن دوران دانشگاه آریامهر را در این نشانی ببینید. کتاب مورد نظر ما می‌خواهد از مهندسان ‏‏«انقلابی» سخن بگوید. اما به‌طور عمده تنها از دانشجویان و مهندسان چپ‌گرایی سخن می‌گوید ‏که فقط رؤیای سرنگون کردن شاه را در سر داشتند. آموزگاران چپ‌گرایان، یعنی مارکس و انگلس و ‏لنین گفته‌اند که هدف انقلاب، گذشته از سرنگون کردن نظام پیشین، همچنین رسیدن به قدرت یا ‏رساندن طبقهٔ کارگر به قدرت است. و می‌بینیم که از دانشگاه «انقلابی» ما گروه‌های پیرامون ‏نمازخانه و انجمن حجتیّه بودند که در سرنگونی شاه در عمل شرکت داشتند و همچنین پس از ‏سرنگون کردن او، به قدرت رسیدند.‏

سازمان‌های مجاهدین و چریک‌های فدایی را ساواک دو سال پیش از انقلاب به‌شدت سرکوب ‏کرده‌بود و امکان فعالیت چندانی برای آنان نمانده‌بود. این دو سازمان در آستانهٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ ‏در عمل وجود نداشتند تا بتوانند انقلاب کنند. بخش بزرگی از اعضای مهم و رهبران آن‌ها یا در ‏درگیری‌های مسلحانه یا زیر شکنجه کشته شده‌بودند و یا اعدام شده‌بودند، و بقیه در زندان‌ها بودند. ‏زندانیان دو ماه پیش از انقلاب با اقدام شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر شاه، تازه از زندان‌ها بیرون ‏آمدند و هنوز فرصت نکرده بودند حرکتی را در جهت انقلاب و سرنگونی شاه سازمان بدهند که مردم ‏زیر رهبری روحانیان و آیت‌اللّه خمینی شاه را سرنگون کردند.‏

با این حال «همه چیز زیر سر کمونیست‌هاست!»

از تابستان ۱۳۵۷ تظاهرات میلیونی مسلمانانی که از مساجد و محلات و تکیه‌ها و هیئت‌های ‏عزاداران و این قبیل رهبری می‌شدند، به روشنی نشان می‌داد که آیت‌اللّه خمینی رهبری انقلاب را ‏به دست دارد. رژیم شاه از چند سال پیش گذشته از سرکوب مستقیم «چپ»ها، برای اعمال فشار ‏بیشتر به آنان به اشکال گوناگون به تقویت نیروهای مذهبی پرداخته بود. سپردن ریاست دانشگاه ‏آریامهر به سید حسین نصر با هدف اسلامی کردن آن دانشگاه و جلوگیری از رشد گرایش‌های چپ ‏در میان دانشجویان، تنها نمود کوچکی از آن سیاست بود. با این حال همان شاه در اوضاع به‌شدت ‏بحرانی ایران به‌جای جستن راه حل، باز به سلاح کهنهٔ ترساندن مردم از خطر «کمونیست‌ها» و ‏آمدن «شوروی‌ها» چنگ می‌انداخت. در شرایطی که نیروهای اسلامی در سراسر کشور تظاهرات ‏می‌کردند و اعلامیه‌های مذهبی پخش می‌کردند و نوارهای کاست آیت‌اللّه خمینی بینشان ‏دست‌به‌دست می‌گشت، شاه در مصاحبهٔ مطبوعاتی بزرگی با شرکت خبرنگاران داخلی و خارجی ‏در ۲۶ مرداد ۱۳۵۷ ادعا می‌کرد که «به تظاهرکنندگان دستورهای صریح مارکسیستی و کمونیستی ‏می‌رسد»، و شورشیان «دستورهایی از کمونیست‌ها دریافت کرده‌اند تا ایران را به ایرانستان ‏‏[متشکل از جمهوری‌های کوچک] تبدیل کنند.» (کیهان ۲۸ مرداد ۱۳۵۷). همان موقع در اصفهان ‏مردم شورش کرده‌بودند و شهر به آتش و خون کشیده شده بود و در شهر «حکومت نظامی» برقرار ‏شده بود، و سرلشگر ناجی فرماندار نظامی شهر می‌گفت: «فکر می‌کنم آشوبگران از گروه ‏مارکسیست‌های اسلامی [بخوان «سازمان مجاهدین خلق»، که در دههٔ ۱۳۵۰ به‌شدت سرکوب ‏شده‌بود و در سال ۱۳۵۵ دچار انشعاب مارکسیستی و اختلافات درونی شده بود و در عمل وجود نداشت] باشند.» (اطلاعات، ۲۲ مرداد ۱۳۵۷)‏

شاه حتی چند ماه بعد، در آستانهٔ رفتنش از ایران نیز، هنگامی که دیگر هیچ نمی‌شد انکار کرد که ‏روحانیان و در رأسشان آیت‌اللّه خمینی رهبری انقلاب را به دست دارند، برای نمونه در مصاحبه با ‏فرستادهٔ روزنامهٔ فیگارو می‌گفت که او متقاعد شده که «کمونیست‌ها در حال حاضر در ایران یک ‏نقش اساسی بازی می‌کنند» و نیز «شوروی‌ها هیچ وقت فرصت را از دست نمی‌دهند.» فیگارو ‏همچنین از سرلشگر منوچهر خسروداد فرمانده هوانیروز نقل می‌کرد: «در این لحظه موضوع رفتن ‏اعلیحضرت همایونی، حتی برای گذراندن تعطیلات مطرح نیست، زیرا اگر ایشان بروند کمونیست‌ها بر ‏کشور دست خواهند یافت و این چیزی است که ارتش هیچ وقت نخواهد پذیرفت.» (روزنامهٔ فیگارو، ‏پاریس، ۱۸ دی ۱۳۵۷، نقل‌شده در کیهان، تهران، ۱۹ و ۲۰ دی ۱۳۵۷)‏

ساواک هم در اوج تظاهرات میلیونی مذهبیون به مأموران خود رهنمود داده‌بود که گروه‌هایی درست ‏کنند و اعلامیه‌هایی چاپ و پخش کنند و در آن بنویسند که «اغتشاش‌گران» قصد دارند «کشور را ‏جمهوری کمونیستی نمایند»، و در رهنمودش بدون پرده‌پوشی ابراز امیدواری کرده بود که بدینگونه ‏‏«وحشت در دل ثروتمندان، روحانیون، و خانم‌ها، از همکاری [انقلابیون] با کمونیست‌ها خواهد افتاد.» ‏‏(روزنامهٔ انقلاب اسلامی، ۲۶ تیر ۱۳۵۸)‏

حتی شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر منصوب شاه نیز در شرایطی که در حال مذاکره با رهبران ‏دینی انقلاب در داخل بود، و در شرایطی که هیچ نیروی «چپ» و «کمونیست» سازمان‌یافته‌ای در ‏داخل وجود نداشت که بتواند اقدامی در جهت انقلاب صورت دهد، پیوسته از «خطر کمونیسم» دم ‏می‌زد. («از بازگشت تا اعدام»، صص ۴۹ و ۵۰)‏

همچنان که گفته شد، محافل معینی هنوز تبلیغ می‌کنند که چپ‌ها و کمونیست‌ها و روشنفکران ‏بودند که انقلاب کردند، و متأسفانه نویسندگان کتاب نیز بازتاب همان تبلیغات را در این کتابشان پی ‏گرفته‌اند. من در کتاب «از بازگشت تا اعدام» نشان داده‌ام که حزب تودهٔ ایران نیز، که در تبعید به‌سر ‏می‌برد، در آن هنگام سخت درگیر آشفتگی‌ها و اختلافات درونی خود بود و نمی‌توانست کوچک‌ترین ‏نقشی در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ داشته باشد، هرچند که نفوذی‌های حزب در روزنامهٔ کیهان در روزهای ‏انقلاب از چریک‌های مسلح و «پارتیزان‌های توده‌ای» می‌نوشتند که گویا در سنگرهای انقلاب چنین ‏و چنان کرده‌اند.‏

اعتراض‌های دانشجویان ام.آی.تی.‏

نویسندگان در یک فصل کامل به تفصیل به نقش دانشگاه ام.آی.تی. امریکا در پیشرفت دانشگاه ‏آریامهر و در ضمن به اعتراض دانشجویان آن دانشگاه به محتوای دانش نظامی کمک‌های آن ‏دانشگاه به دانشگاه آریامهر پرداخته‌اند. انگیزهٔ آن اعتراض‌ها عبارت بود از نقش امریکا در جنگ ‏ویتنام، و عرضهٔ تکنولوژی هسته‌ای به دانشگاه آریامهر (صص ۴۴، ۴۵، و ۴۸). می‌دانیم که در ۱۵ ‏تیر ۱۳۵۶ اعلام شد که به تصمیم شاه دانشگاه صنعتی آریامهر به اصفهان منتقل می‌شود و ‏دانشگاه موجود در تهران به «دانشگاه علوم و فنون نظامی» تبدیل خواهد شد (ص ۱۰۲). جا ‏داشت که نویسندگان کتاب واکنش دانشجویان ام.آی.تی. به این خبر مهم دربارهٔ گرایش میلیتاریستی شاه را نیز پی می‌گرفتند.‏

تاریخچهٔ دانشگاه صنعتی آریامهر و تاریخچهٔ دانشجویی آن ناگفته‌های بسیاری دارد. اما شاید نباید از ‏یک رسالهٔ ۲۰۰ صفحه‌ای بیش از آنچه نوشته‌اند انتظار داشته باشیم؟

در ضمن باید از نویسندگان کتاب سپاسگزاری کنم که یک خطای من در کتاب «قطران در عسل» را ‏نشان داده‌اند: کتاب «ریشه‌ها»ی الکس هیلی را در زمانی پیش از انتشار آن جا داده‌ام. حق با ‏ایشان است و درود بر ایشان! البته این را هم باید گفت که نویسندگان در نقل از همان کتاب من، با ‏مخلوط کردن دو شخص، این داستان «خسن و خسین...» را به دست آورده‌اند که گویا ما در اتاق ‏خوابگاهمان کتاب‌های «خطرناک» شخصی را پنهان کرده‌بودیم که بعدها فهمیدیم خود ساواکی ‏بوده! هیچ چنین نبود. کتاب‌ها مربوط به شخصی بود، و ساواکی شخص دیگری بود. خود بخوانید در ‏‏«قطران در عسل» صص ۵۳ تا ۵۵.‏

چندین خطا و لغزش تایپی و غیره نیز در کتاب به چشمم خورد، که یادداشت ‏کردم و برای نویسندگان می‌فرستم. با آرزوی موفقیت برایشان.‏

استکهلم، ۲۴ اوت ۲۰۲۵‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‎۱ ‎‏. حافظه‌ام معترض است و می‌گوید که «مرکز تعلیمات عمومی» پیش از ریاست دکتر نصر، در زمان ریاست دکتر محمد امین، ‏در نیمسال بهاری ۱۳۵۱ شروع به‌کار کرده بود. در آن هنگام دو فارغ‌التحصیل از خود دانشگاه که در کارهای هنری و فرهنگی ‏دستی داشتند، امور این مرکز را می‌گرداندند. یکی‌شان مهدی رباّنی‌فر بود. از جمله درس «شناخت موسیقی کلاسیک» با ‏تدریس دکتر هرمز فرهت آغاز شده‌بود و اتاقک تأسیسات صوتی و صفحه‌های موسیقی کلاسیک در اتاق شمارهٔ ۳ (اتاق ‏موسیقی بعدی) «ساختمان مجتهدی» وجود داشت. کلید آن اتاقک در همان بهار ۱۳۵۱ و پیش از به زندان افتادن من در ‏تیر آن سال، در اختیار من قرار گرفته یود. اما متأسفانه به اسناد لازم دسترسی ندارم تا این را نشان دهم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

17 July 2025

مهندسان انقلابی

نخستین اثر پژوهشی دربارهٔ تاریخچهٔ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف).‏
با کندوکاو در اسناد و همچنین مصاحبه با عده‌ای از استادان و دانشجویان آن دانشگاه، از گروه‌ها و ‏دوره‌های گوناگون.‏ به زبان انگلیسی.

کتاب را، برای کاهش هزینه‌های جانبی، از شعبهٔ آمازون در کشور خودتان یا نزدیک‌ترین کشور ‏سفارش بدهید.‏

همچنین «کانون کتاب تورونتو» چندی پیش جلسه‌ای مجازی در معرفی این کتاب با شرکت ‏نویسندگانش برگزار کرد که تصویربرداری آن جلسه را در این نشانی می‌توان تماشا کرد:‏
https://youtu.be/toTNrDK9O9o

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 July 2025

ویراست دوم، و فایل ‏پ.د.اف منتشر شد

پس از گردآوری نظر انتقادی خوانندگان از گوشه و کنار جهان و ایران، و بازنگری در متن کتاب و ‏تصحیح خطاها، اکنون ویراست دوم آن تقدیم می‌شود. هم‌زمان، فایل ‏pdf‏ کتاب را نیز می‌توان به ‏رایگان دانلود و مظالعه کرد.‏

سفارش و خرید نسخهٔ کاغذی ویراست دوم کتاب از همان لینک پیشین:‏
https://www.lulu.com/shop/shiva-farahmandrad/from-returning-home-to-death-‎penalty/paperback/product-rmz6v8e.html

دانلود رایگان فایل ‏pdf‏:‏
https://drive.google.com/file/d/15zju5eU-8pkRyOwO0GrCJrk1aI8nSaVP/view?usp=sharing‎
یا از باشگاه ادبیات:
https://www.bashgaheadabiyat.com/product/az-bazgasht-ta-edam

تاکنون تنها آقای اسد سیف یک نقد/معرفی بر این کتاب نوشته‌اند که در نشانی زیر در وبگاه «عصر نو» منتشر شده است. با سپاس از ایشان:
https://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=65491

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 June 2025

باز هم این عکس


برای برخی کسان که از انتشار عکس کیانوری و دانشیان در حضور حیدر علی‌یف برآشفتند، و ‏خودشان هم نمی‌دانند چرا.‏

نزدیک پایان کارهای فنی مربوط به انتشار کتاب «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب ‏بهمن ۱۳۵۷» عکسی به دستم رسید از شخصی با نامی ناآشنا. ایشان شرح مرا بر جلسه‌ای که ‏این عکس نشان می‌دهد در کتاب دیگرم «وحدت نافرجام – کشمکش‌های حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ ‏دموکرات آذربایجان» خوانده بود، و اکنون لطف کرده بود و عکسی از همان جلسه برایم فرستاده بود.‏

من شرح آن جلسه را با استناد به صورت‌جلسهٔ آن دیدار که در «بایگانی مرکزی دولتی احزاب ‏سیاسی و جنبش‌های اجتماعی جمهوری آذربایجان» نگهداری می‌شود (خزانهٔ ۱، مجموعهٔ ۸۹، ‏پروندهٔ ۲۱۳، برگ‌های ۱۴ تا ۵۹) به نقل از متن روسی کتاب جمیل حسنلی به نام «اتحاد شوروی – ‏ایران: بحران آذربایجان و آغاز جنگ سرد (سال‌های ۱۹۴۱-۱۹۴۶)» نوشته‌ام؛ هم در کتاب «وحدت ‏نافرجام» و هم در کتاب تازهٔ «از بازگشت تا اعدام».‏

آن جلسه به تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۷ در باکو برگزار شد و علت و زمینهٔ برگزاریش آن بود که: مقامات ‏دایرهٔ امور بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی در آستانهٔ انقلاب ایران در مقایسهٔ میان ایرج ‏اسکندری رهبر وقت حزب تودهٔ ایران و نورالدین کیانوری دبیر دوم حزب به این نتیجه رسیده بودند که ‏کیانوری از ادارهٔ امور حزب در داخل ایران بهتر بر خواهد آمد و مایل بودند که در اجلاس پیش روی ‏کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، کیانوری به‌جای اسکندری به رهبری حزب انتخاب شود.‏

اما مشکل آن‌جا بود که غلام‌یحیی دانشیان صدر فرقهٔ دموکرات آذربایجان (سازمان حزب تودهٔ ایران ‏در آذربایجان) و عضو وقت هیئت اجراییه کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران از سال‌ها پیش، از کیانوری ‏بدش می‌آمد (همهٔ کتاب‌های خاطرات همهٔ کسانی که نامی از دانشیان برده‌اند: اسکندری، فروتن، ‏جهانشاهلو، زربخت، بزرگ علوی، قاسمی، کیانوری، طبری، و... همین را نوشته‌اند). دانشیان حتی ‏به جهانشاهلو گفته‌بود که کیانوری جاسوس انگلیس است. منابع را در کتاب «از بازگشت تا اعدام» ‏می‌یابید.‏

دانشیان از سوی دیگر در میان اعضای کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات آذربایجان، و آن عده از فرقه‌ای‌ها ‏که عضو کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران هم بودند، نفوذ زیادی داشت و هر آنچه دانشیان می‌کرد و ‏هر رأیی که او می‌داد، آنان هم همان می‌کردند. با رأی مخالف دانشیان به رهبر شدن کیانوری، ‏امکان نداشت کیانوری به رهبری حزب تودهٔ ایران برسد. مقامات دایرهٔ امور بین‌المللی کمیتهٔ مرکزی ‏حزب کمونیست اتحاد شوروی این را می‌دانستند، و به این نتیجه رسیدند که باید از حیدر علی‌یِف ‏رهبر آذربایجان و نامزد عضویت در پولیت‌بوروی (هیئت سیاسی) کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد ‏شوروی کمک بخواهند، زیرا که دانشیان از علی‌یف بهتر حرف‌شنوی داشت. بنابراین پس از مذاکره با ‏علی‌یف، کیانوری را به باکو اعزام کردند تا در جلسه‌ای در حضور علی‌یِف، موافقت قبلی دانشیان را ‏جلب کند.‏

اسناد موجود نشان می‌دهند که علی‌یِف پیش از رسیدن کیانوری به باکو، از ۱۳ دی ۱۳۵۷ نخست ‏با دانشیان به‌تنهایی دیدار کرده، و سه روز بعد با رسیدن کیانوری، مذاکرات مشترک در ۱۶ دی ادامه ‏یافته است.‏

امیرعلی لاهرودی عضو هیئت اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات آذربایجان و عضو مشاور هیئت ‏اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران نیز به نوشتهٔ خودش در این جلسه حضور داشت. او ‏می‌نویسد که حیدر علی‌یف طی چند ساعت بحث توانست تا حدودی دانشیان را نرم کند. اما ‏دانشیان به‌شرطی حاضر شد رهبری کیانوری بر حزب تودهٔ ایران را بپذیرد که چند نفر از افراد مورد ‏نظر او از فرقهٔ دموکرات آذربایجان به عضویت هیئت اجراییه و هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ‏ایران «برگماری» شوند، و چنین نیز شد. جمیل حسنلی نیز همین را نوشته‌است. توافق چنین بود: ‏حمید صفری (فرقه‌ای) دبیر دوم حزب بشود، و انوشیروان ابراهیمی (فرقه‌ای)، فرج‌اللّه میزانی ‏‏(جوانشیر)، و منوچهر بهزادی دیگر اعضای هیئت دبیران بشوند، و امیرعلی لاهرودی از مشاورت ‏هیئت اجراییه به عضویت کامل آن ارتقا یابد.‏

شرح این توافقات را هم در کتاب «وحدت نافرجام» نوشته‌ام.‏

با مراجعه به هر دو کتاب من، و همچنین مقالهٔ دربارهٔ عکس مورد بحث، و هم همین نوشته، ‏ملاحظه می‌شود که دربارهٔ آن جلسه یک کلمه هم از رابطهٔ «جاسوسی» ننوشته‌ام. اما ‏برآشفتگان در «سندیت» عکس، که علاوه بر مطالب صورت جلسهٔ دیدار و روایت لاهرودی و روایت ‏خود کیانوری ارائه کرده‌ام، تردید کردند؛ کسانی پای کوزیچکین و ام.آی.۶ و سازمان سیا و غیره را به ‏میان کشیدند. کسی مرا «مزدور» نامید و پرسید چه‌قدر و از کجا پول می‌گیرم. کسی نخست به ‏حضور کیانوری در آن جلسه با علی‌یف افتخار کرد و آن را نشانهٔ مقبولیت جهانی حزب تودهٔ ایران در ‏میان «احزاب برادر» و مناسبات انترناسیونالیستی احزاب کمونیست دانست، و بعد حرف خود را ‏نقض کرد و به‌کلی انکار کرد که اگر چنین جلسه‌ای بود، امکان نداشت در آن عکس بگیرند و عکس ‏را حفظ کنند، و...‏

جالب‌تر از همه این بود که کسی زد زیر همهٔ اسناد و روایت‌ها و حتی عکس آن جلسه، و گفت: «از ‏لحاظ ریاضی عکس یعنی هیچ؛ کیانوری معلوم نیست زیر چه فشارهایی آن خاطرات را نوشته؛ ‏لاهرودی هنگام نوشتن خاطراتش سالخورده بود و ذهن آشفته‌ای داشت، اسکندری هم زیر فشار ‏بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور آن مطالب را گفت...» و سرانجام: «من که نبودم! از کجا بدانم ‏این‌ها درست است؟!» یعنی همه کشک!! یعنی انکار همهٔ اسناد و مدارک و شواهد از بایگانی‌های ‏قبله‌گاه خودشان. این چیست جز نمایشی نمونه‌وار از ذهنیت و بینشی که به سنگ خارا تبدیل ‏شده و «نرود میخ آهنین در سنگ»؟

یادم نبود به این شخص بگویم که فقط این‌ها نیست: دمیتری آسینوفسکی و جرمی فریدمان و کسان دیگری هم رفته‌اند و اسناد مربوط به آن جلسه و موارد فراوان دیگری را در بایگانی‌های روسیه یافته‌اند و منتشر کرده‌اند. این‌ها را هم در «از بازگشت تا اعدام» آورده‌ام.

و اما منبع عکس: جست‌وجو کردم، و سرانجام یافتم که آقایی به‌نام حمید هریسچی در تاریخ ۱۲ ‏دسامبر ۲۰۲۳ این عکس را بدون ذکر منبع در فیسبوک «تاریخ آذربایجان» (به ترکی آذربایجانی) ‏Azərbaycan Tarixi‏ به اشتراک گذاشته است، در این نشانی ببینید. پیداست که دوست خوانندهٔ ‏کتاب‌های من این عکس را از فیسبوک «تاریخ آذربایجان» برداشته، و لطف کرده و آن را برای من ‏فرستاده، و من استفاده‌اش کردم.‏

برای یافتن منبع اصلی عکس با آقای هریسچی تماس گرفتم. ایشان لطف کردند و پاسخ دادند که ‏این عکس در بایگانی شخصی انور جبراییلوف، رئیس وقت دایرهٔ روابط بین‌المللی حزب کمونیست ‏آذربایجان، که در عکس حضور دارد، وجود دارد و همسر جبراییلوف آن را در اختیار آقای هریسچی قرار ‏داده است. حالا پیدا کنید کوزیچکین و ام.آی.۶ و سیا و غیره را!‏

برای آگاهی آن آقا: در کتاب «از بازگشت تا اعدام» یک فصل تمام اطلاعات تازه دربارهٔ کوزیچکین ‏نوشته‌ام.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏