Showing posts with label اشخاص. Show all posts
Showing posts with label اشخاص. Show all posts

18 May 2026

با عبدالله شهبازی

فصلی از کتابی در دست انتشار

چند ماه پیش از یکی از کانال‌های تلویزیونی معتبر خارج تماس گرفتند و گفتند که عبدالله شهبازی، که اکنون در خارج است، اصرار دارد که در مناظره‌ای در تلویزیون آنان شرکت کند. می‌پرسیدند که آیا من حاضرم در چنان مناظره‌ای در موضع مقابل شهبازی شرکت کنم؟ بی‌درنگ پاسخ ردّ دادم. با خود فکر می‌کردم: عجب! شهبازی، این همکار سابق ارگان‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی و «شکنجه‌گر» احسان طبری، حالا آمده خارج؟ مأموریت تازه‌ای دارد؟ نمی‌دانم. اما آن‌چه را می‌دانم باید بنویسم.

***
حزب تودهٔ ایران در اسفند ۱۳۵۷ اعلام کرد که فعالیت علنی‌اش را در داخل کشور از سر می‌گیرد. نخستین تظاهرات رسمی حزب ‏به مناسبت سالگرد اعدام خسرو روزبه در ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ بر سر مزار او در بهشت زهرا برگزار شد. من عبداللّه شهبازی ۲۴ ‏ساله (زادهٔ شهریور ۱۳۳۴) را نخستین بار در آن مراسم دیدم. او آن‌جا در مقام «نمایندهٔ دانشجویان» سخنرانی کرد و از ‏جمله گفت:‏


رژیم پهلوی فکر می‌کرد با کشتن او [خسرو روزبه] به زندگی اسطوره‌ای‌اش خاتمه می‌دهد. [حاضران شعار می‌دادند: ‏‏«روزبه قهرمان، راهت ادامه دارد»...]. دشمنان کوشیدند روزبه را از حزبش و یارانش جدا کنند، ولی جمعیت امروز ‏نشان می‌دهد که یاران وی به راه او، [راه] ارانی‌ها و کامبخش‌ها وفادارند. ما امیدواریم در پرتو رهنمودهای حزب تودهٔ ‏ایران، حزب طراز نوین طبقهٔ کارگر ایران، کارگران بتوانند جامعه‌ای نوین بسازند.‏[۱]

شهبازی قدی کوتاه‌تر از دیگر سخنرانان پیرامونش و صورتی نوجوانانه داشت با سبیلی کم‌پشت و نازک بر پشت لبانش. ‏نورالدین کیانوری دبیراول حزب که به‌تازگی انتخاب شده‌بود، هنوز یک ماه هم نبود که از مهاجرت طولانی به ایران برگشته بود،[۲] ‏ ‏و من، ۲۷ ساله، سرباز لیسانس فراری از پادگان چهلدختر که همان روزها از دولت بازرگان برگ پایان خدمت گرفته بودم، عضو حزب که سهل است، هنوز حتی هوادار آن هم نبودم. کم‌وبیش همهٔ نزدیک‌ترین دوستانم با سوابق توده‌ایِ خانوادگی، ‏هوادار حزب تودهٔ ایران بودند و مرا به مراسم و سخنرانی‌های مربوط به حزب می‌کشاندند. به این مراسم هم آنان مرا آورده بودند. من ‏در آن هنگام فقط دوستدار اتحاد شوروی بودم.‏

نخستین دیدار نزدیک
پس از ورودم به صفوف حزب در پاییز ۱۳۵۸، برای انتشار یکی از نوشته‌هایم با عنوان «سنفونی چیست؟» دنبال نشریه‌ای ‏می‌گشتم و نمی‌دانم آیا کسی پیشنهاد کرد یا به فکر خودم رسید که آن را به مجلهٔ آرمان ارگان سازمان جوانان و دانشجویان ‏دموکرات، وابسته به حزب تودهٔ ایران بدهم. نوشته را به دفتر سازمان جوانان بردم. معلوم شد که عبدالله شهبازی اکنون سردبیر آرمان ‏و عضو هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی سازمان جوانان است. مرا به او حواله دادند و از دم در به او تلفن زدند که کسی به دیدارش آمده ‏است.‏

شهبازی در راهروی طبقهٔ دوم دفتر سازمان جوانان از اتاق هیئت تحریریهٔ آرمان بیرون آمده بود و به پیشوازم آمد. در مدتی ‏که دربارهٔ نوشته‌ام توضیح می‌دادم، او با لبخندی شرم‌آگین و در حالی که دو دستش را در هم مشت کرده بود و آرام به هم می‌مالید، با تعظیم‌های نیمه‌کاره گوش می‌داد. من چنین رفتاری را فقط در افراد خیلی مذهبی دیده بودم و آن را نه نشانهٔ احترام،‌ که نشانهٔ ‏چاپلوسی یافته بودم. نمی‌فهمیدم او چرا باید به این روش با من برخورد کند. آیا چیزهایی از فعالیت‌های فرهنگی من در دوران ‏دانشجویی، مثلاً انتشار متن دو زبانی اپرای کوراوغلو می‌دانست؟ آیا مرا دو سال پیش بر صحنهٔ تحصن بزرگ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیده بود؟ نمی‌دانم. سال‌ها بعد در خاطرات زندان به‌آذین خواندم که او ‏نیز توصیف مشابهی برای رفتار شهبازی در دیداری که با او در زندان داشته به‌کار برده است: «گرم و کمی هم با چاپلوسی برخورد ‏می‌کند. بیش از آن‌چه حضور زندان‌بان معمولاً مجازش می‌دارد. چرا؟ بگذریم.»‏ ‏ ‏[۳]

شهبازی سرانجام گفت که نوشته‌ام را در اختیار هیئت تحریریهٔ آرمان می‌گذارد، و اگر تصویب شد، منتشرش می‌کنند. ‏سپاسگزاری کردم و رفتم. آن نوشته کمی پس از آن به شکل دنباله‌دار در دو یا سه شمارهٔ آرمان منتشر شد. بعدها شنیدم که برخی از ‏موسیقی‌دانان حزبی، در آن میان محمدرضا لطفی، به انتشار نوشتهٔ من در آرمان اعتراض داشته‌اند و ایرادهایی در آن می‌دیده‌اند، و ‏برخی انتظار داشته‌اند که نوشتن چنان مطلبی به آنان سپرده می‌شد. نمی‌دانم چه ایرادهایی در نوشته‌ام یافته بودند، اما بی‌گمان حق ‏داشتند، زیرا که تخصص من موسیقی کلاسیک نبود و آن نوشته را بر پایهٔ یادداشت‌هایم در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در ‏دانشگاه صنعتی آریامهر و آشنایی وسیعی که در مقام شنونده با موسیقی کلاسیک داشتم نوشته بودم.‏ [۴]

در تحریریهٔ دنیا
چند ماه بعد در بهار ۱۳۵۹ من عضو هیئت تحریریهٔ مجلهٔ دنیا ارگان تئوریک و سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران بودم. دو یا ‏سه جلسهٔ هیئت تحریریهٔ دنیا در ساختمان دبیرخانهٔ حزب در خیابان ۱۶ آذر برگزار شد، و عبدالله شهبازی در آن‌ها شرکت نداشت. ‏اما پس از تصرف دبیرخانهٔ حزب و دفتر سازمان جوانان به دست «حزب‌الله» در پایان تیرماه همان سال، جلسات هیئت تحریریهٔ ‏دنیا به‌ناچار هر بار در خانه‌ای تشکیل می‌شد. من رفعت محمدزاده (مسعود اخگر) سردبیر مجله، و احسان طبری دبیر مسئول ‏مجله را به این جلسات می‌بردم. نخستین بار در آن جلسات دیدم که شهبازی هم حضور می‌یابد، و پی بردم که عضو هیئت ‏تحریریهٔ دنیا شده است.‏

اکنون من مسئول برقراری ارتباط اعضای هیئت تحریریهٔ دنیاهم بودم و میان آنان رفت‌وآمد می‌کردم. یک یا دو بار به در خانهٔ ‏شهبازی رفتم. این‌جا نیز رفتار او از نظر من سنّتی و «مذهبی» بود: در را نیمه‌باز می‌گذاشت و ‏می‌رفت، بعد برمی‌گشت تا ببیند چه کاری دارم. پیدا بود که چیزی را یا کسی را در ‏پستویی پنهان می‌کند و می‌آید. و من آن موقع حدس می‌زدم که همسرش را پنهان ‏می‌کند. هرگز مرا از یک متری داخل خانه‌اش جلوتر نبرد. این‌جا نیز با نیم‌تعظیم‌های کمی چاپلوسانه با ‏من حرف می‌زد.‏

سرپرست شعبهٔ انتشارات کل حزب
در ۲۶ فروردین ۱۳۶۱ افراد اطلاعات سپاه پاسداران به دفتر انتشارات حزب در کوچهٔ زرتشتیان (حافظ) حمله کردند و از جمله ‏محمد پورهرمزان مسئول شعبهٔ انتشارات کل حزب را با خود به زندان بردند. او هرگز آزاد نشد و در تابستان ۱۳۶۷ او را هم به دار ‏آویختند. در غیاب پورهرمزان، شهبازی به مسئولیت انتشارات کل حزب گمارده شد و دفتر انتشارات به آپارتمانی در خیابان ‏نادری انتقال یافت. من چند بار برای تحویل نوشته‌های احسان طبری برای انتشار، و گرفتن کتاب‌های تازه‌انتشار برای طبری و ‏اخگر به آن دفتر رفتم. شهبازی که پشت میزی در راهروی ورودی آپارتمان می‌نشست، هر بار برمی‌خاست و سلام و احوالپرسی ‏می‌کرد. دربارهٔ نوشته‌های طبری توضیح می‌دادم و توصیه‌های او را برای شکل و شمایل چاپ نوشته‌هایش نقل می‌کردم.‏[۵] ‏ همچنین ‏یک کتاب ترجمهٔ خودم را که پیشتر پورهرمزان انتشار آن را پذیرفته بود و اکنون پس از ویرایش تازه، آماده بود، برای انتشار به ‏شهبازی دادم.‏[۶] ‏ او اکنون، پس از توقیف دنیا و نشریات جانشین آن، امکان ارتباط مستقیم با طبری نداشت و با رگه‌ای از رشک و حسرت احوال او را از من می‌پرسید، و ‏می‌خواست که سلامش را به طبری برسانم.‏

سرپرست کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران
چند ماه بعد، در پاییز ۱۳۶۱، هنگامی که رحمان هاتفی (حیدر مهرگان) را به علت شناخته شدن و تحت پیگرد بودن از شبکه ‏مخفی به سازمان علنی حزب انتقال دادند، از جمله مسئولیت‌های تازهٔ او عضویت در شعبهٔ آموزش کل حزب به سرپرستی مسعود ‏اخگر، و معاونت آن شعبه بود. اخگر و هاتفی با موافقت احسان طبری که دبیر مسئول شعبهٔ آموزش کل نیز بود، سازماندهی تازه و ‏فعالیت‌های بیشتری برای آن برنامه‌ریزی کردند.‏

روزی اخگر را به جایی رساندم، و برخلاف معمول که در ماشین منتظر می‌ماندم تا او برگردد، این بار از من خواست که با او ‏به جلسه‌ای بروم. جلسه در منزل عبدالله اَرَگانی بود. اَرَگانی کسی بود که در سال ۱۳۲۷ به اتهام ارتباط با ناصر فخرآرایی ضارب ‏شاه در جریان ترور نافرجام او دستگیر و محاکمه و زندانی شده بود.[۷]‏ ‏ اکنون ارگانی از اعضای شعبهٔ آموزش تشکیلات ‏تهران بود. رحمان هاتفی، عبدالله شهبازی، و یک نفر دیگر هم به این جلسه آمدند. دانستم که شهبازی هم عضو کمیتهٔ آموزش ‏تشکیلات تهران است.[۸]‏

این واپسین باری بود که عبدالله شهبازی را حضوری دیدم.‏

در زندان
مدت کوتاهی پس از آن جلسه، در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱، یورش نخست به حزب تودهٔ ایران صورت گرفت و نزدیک به ۴۰ نفر از رهبران ‏و اعضای کلیدی آن، شامل شهبازی را دستگیر کردند و به زندان بردند. من چند ماه بعد از این دستگیری‌ها به خارج از ایران رفتم: ‏نخست به اتحاد شوروی، و بعد در سال ۱۳۶۵ به سوئد. در تبعید می‌شنیدم که شهبازی از همان آغاز دستگیری با بازجویان ‏همکاری می‌کند.‏

اسناد بازجویی‌های دستگیرشدگان اکنون در «مرکز اسناد انقلاب اسلامی» در دسترش پژوهشگران قرار دارد. بر پایهٔ آن ‏اسناد، بازجویی‌های رهبران حزب شامل نورالدین کیانوری، محمدعلی عمویی، و دیگران، نزدیک به یک هفته بعد از ‏دستگیری‌شان آغاز شد، اما سه نفر از لحظهٔ ورود به زندان شروع کردند به دادن اطلاعات و نامه‌نگاری و التماس برای بخشش و ‏آزادی: هوشنگ اسدی، عبدالله شهبازی، و غلامحسن قائم‌پناه. در یکی از کتاب‌هایی که بخشی از آن اسناد را به‌کار برده، آمده ‏است: در آن میان «همکاری تمام و کمال دو نفر آثار مهمی بر اتفاقات بعدی داشت: هوشنگ اسدی ۳۳ ساله [...] و عبدالله ‏شهبازی ۲۷ ساله [...].»[۹]‏ ‏ شهبازی «از همان ابتدا روی سابقهٔ مذهبی خانواده و اعدام پدرش در مهر ۱۳۴۲ توسط رژیم شاه مانور ‏داد و در تلاش برای اثبات حسن نیتش به تیم بازجویی بود. البته پاسخ‌های مفصل و کاملش نیز توجه تیم بازجویی را جلب کرده ‏بود. برخلاف اطلاعات پریشان، ناقص، نامنظم و آمیخته با لاف و دروغ هوشنگ اسدی، اطلاعات عبدالله شهبازی از مناسبات ‏درونی و ساختار حزب، دقیق و منظم بود و اطلاعات او به‌تدریج تصویری مفصل و پر جزییات از تشکیلات علنی حزب توده پیش ‏روی تیم بازجویی قرار داد. تک‌نویسی‌های پرنکتهٔ او به بازجویان کمک کرد تا سؤالات دقیق‌تری از سایر متهمان پرسیده و ‏اطلاعاتشان را تکمیل کنند. بازجوی او ذیل یکی از گردش کارهای پرونده‌اش خطاب به دادستانی، شهبازی را «قابل اعتماد» ‏معرفی کرد و نوشت: «رفتار و اخلاق نامبرده بسیار متین و مؤدبانه بوده و نگهبانان از او رضایت کامل دارند.»»[۱۰]‏

شهبازی یک ماه پس از دستگیری، در نامه‌ای خطاب به بازجویان نوشت:‏


برادران! اکنون که می‌اندیشم پی می‌برم که هیچگاه واقعاً به مارکسیسم مؤمن نبوده‌ام. من در محیطی مذهبی پرورش ‏یافته و نوجوانیم را در این محیط گذرانده‌ام. علیرغم گسست طولانی از آن، زمینهٔ روحی و روانی من همین محیط بوده ‏است. درست است که من به مارکسیسم گرویدم و از نظر تئوریک حتی به سطح بالایی رسیدم، ولی هیچگاه مارکسیسم ‏در اعماق روح من جایی نداشت. اکنون که می‌اندیشم، می‌بینم که در سال‌های پیشین همواره در برخوردهای گاه‌به‌گاه ‏به گذشته‌ام جرقه‌هایی زده می‌شد که این جرقه‌ها به دلیل غرق بودن در فعالیت‌های حزبی، کم‌فروغ، گذرا و نوعی ‏تجدید خاطره با گذشته بود، ولی همین جرقه در زندان من را تکان داد و توان هرگونه کتمان را از من سلب کرد. ‏مارکسیسم برای من نه یک ایمان، بلکه یک ایدئولوژی شسته‌رفته، زیبا و پر زرق و برق بود که با آن می‌توانستم مسایل ‏اجتماعی – اقتصادی را توضیح دهم، ولی هیچگاه پاسخگوی روح من، ایمان من نبوده است. مارکسیسم برای من ‏ایدئولوژی بود که هیچگاه نتوانست در زمین وجودم ریشه بدواند، هرچند شاخ و برگ‌های آن گسترده بود.[۱۱]

همکاری با زندان‌بانان و آزار طبری
اخبار رسیده به خارج از فروردین ۱۳۶۶ به بعد می‌گفت که احسان طبری در زندان کتابی نوشته که اکنون در بیرون منتشر شده، به ‏نام کژراهه، و در آن دربارهٔ تاریخ حزب تودهٔ ایران و برخی از رهبران آن افشاگری‌هایی کرده است. عجب! او که گفته می‌شد چند ‏روز پس از دستگیری حملهٔ مغزی شدیدی داشته و نیمه‌فلج شده، چگونه توانست کتابی بنویسد؟ لابد کسانی در زندان «کمک»اش ‏کرده‌اند؛ و چه کسانی دم دست‌تر از بازجویان شلاق‌به‌دست؟

مدتی طول کشید تا نسخه‌ای از چاپ سوم کژراهه (۱۳۶۷) را تهیه کنم و بخوانم. آیا او بیرون زندان، در آزادی کامل، چنان ‏چیزی می‌نوشت؟ به گمانم نه! با این همه بخش‌هایی از آن مجموعه‌ای از نوشته‌هایش با عنوان از دیدار خویشتن – یادنامهٔ زندگی را ‏به یادم می‌آورد که به‌تدریج نوشته بود و به من سپرده بود تا پس از مرگش منتشر کنم، و نسخهٔ اصلی و دست‌نویس آن را هنگام عبور ‏از مرز ایران به اتحاد شوروی مأموران شوروی از من گرفتند و سال‌ها بعد معلوم شد که آن را به امیرعلی لاهرودی داده‌اند.‏[۱۲] ‏ دربارهٔ ‏آن دو کتاب پیشتر در جاهای گوناگونی نوشته‌ام.[۱۳]‏

به‌زودی عبدالله شهبازی فاش کرد او بوده که برای نوشتن کژراهه و کتابی دیگر به نام شناخت و سنجش مارکسیسم زیر ‏پای احسان طبری نشسته و در پدید آمدن آن‌ها دست داشته است.‏

در دیدرس دوربین شهبازی
در سال ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران کتابچه‌ای از من منتشر کرد با عنوان با گام‌های فاجعه – در روند دستگیری ‏رهبرب و کادرهای حزب تودهٔ ایران در سال‌های ۱۳۶۱ و ۶۲، با نام ف. شیوا. پیش و پس از آن نیز نوشته‌ها و ترجمه‌هایی از من در ‏نشریه‌های ادواری آن حزب با همان نام ف. شیوا منتشر ‌شد.‏

عبدالله شهبازی، که پیداست همهٔ این نشریات خارجی را در اختیارش می‌گذاشتند، در بحثی مطبوعاتی که در پی انتشار ‏کژراهه و شناخت و سنجش مارکسیسم درگرفته بود، برای دفاع از طرز فکرش دربارهٔ طبری و همکاریش در انتشار آن دو کتاب، و ‏دفاع از طبری «مسلمان» دستپخت خودش، پای من بی‌خبر از همه جا را به میان کشید. با اخباری که رسید مجبور شدم شمارهٔ ‏معینی از هفته‌نامهٔ کیهان هوایی را که برای خارج منتشر می‌شد، تهیه کنم. شهبازی در پاسخی به ناصر پورپیرار نوشته بود:‏


حقیر به عنوان کسی که سال‌های اخیر [در زندان] در متن روحیات و ظرایف اخلاق و اندیشه طبری قرار داشت، نه ‏تنها بر سلامت اخلاقی و نفسانی او – که در مقایسه با سایر روشنفکران سرشناس غربگرا شاید نادر باشد – گواهی ‏می‌دهم [...] بل‌که بر عمق تحول [او از مارکسیسم به اسلام] و بینش او نیز گواهی می‌دهم.‏

‏[...] شاید برایتان عجیب و باورنکردنی باشد که طبری در سال‌های ۱۳۶۲-۶۳ تحولات اخیر شوروی و بلکوک ‏شرق را پیش‌بنی می‌کرد و [...] با دقت عجیب انفجار امپراتوری اتحاد شوروی و تأثیرات آن بر منطقه و جهان را ‏پیش‌بینی کرد و ریشه‌های آن را برشمرد [...].‏[۱۴]

‏[...] طبری در سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱ از نظر رهبری حزب توده مسئله‌دار بود، که ماجرای آن را در مقاله‌ای ‏‏[...] نوشته‌ام [...] به‌علاوه آقای «شیوا فرهمند راد» نیز در کتاب با گام‌های فاجعه [...] اشارات مستندی دارد (البته نه ‏کامل و جامع).‏[۱۵]

هنوز اینترنت وجود نداشت و نمی‌شد نام و هویت کسی را با جست‌وجوی ساده در گوگل پیدا کرد. شهبازی در این‌جا با افشای ‏هویت واقعی «ف. شیوا» وظیفه‌اش را در قبال دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی انجام می‌داد، و شاید چشمکی هم به من می‌زد، که یعنی: «خبرت را دارم»؟‏

تنظیم‌کنندهٔ کتاب خاطرات اسکندری؟
از پاییز ۱۳۶۶ تا پاییز ۱۳۶۸ انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران خاطرات ایرج اسکندری را که به اهتمام بابک امیرخسروی و ‏فریدون آذرنور تهیه شده بود به‌تدریج در چهار مجلد منتشر کرد. در پاییز ۱۳۷۲ مادرم در نامه‌ای از ایران نوشت که روزنامهٔ ‏اطلاعات نوشته است که کتاب خاطرات ایرج اسکندری را شیوا فرهمند راد تهیه کرده است! او سپس بریده‌ای از آن نوشتهٔ روزنامه را ‏هم برایم فرستاد.‏[۱۶] ‏ نام و نشانی از نویسندهٔ مقاله در روزنامه نبود. من در پدید آمدن آن کتاب کوچک‌ترین نقشی نداشتم. تکذیبیه‌ای ‏با فکس به روزنامهٔ اطلاعات فرستادم. اما تکذیبیه را تنها پس از تماس‌های مکرر زنده‌یاد مفتون امینی پدر همسر سابقم با تحریریهٔ ‏اطلاعات، سرانجام منتشر کردند.‏[۱۷]

مدت‌ها بعد معلوم شد این هم دسته‌گلی‌ست که عبدالله شهبازی به آب داده است: او کتاب چهارجلدی خاطرات ایرج ‏اسکندری چاپ خارج را بازوبرایش و تنظیم مجدد کرده بود، مقدمهٔ مفصلی بر آن نوشته بود و کتاب را در داخل منتشر کرده بود. ‏در مقدمهٔ چاپ خارج نوشته شده:‏


‏[متن نوارها پیاده شد و] همچنین از آقای ف. که ویراستاری خاطرات [اسکندری] را به عهده گرفته و با دقت و کاردانی ‏قابل تمجیدی آن را صورت داده‌اند، سپاسگزاری [می]کنیم.‏[۱۸]

شهبازی در پایان مقدمهٔ مفصلش می‌نویسد: «متن نوارها [...] پیاده شد و توسط شیوا فرهمند راد (از اعضای سایق حزب توده) ‏تنظیم شد.»[۱۹]‏

می‌توان حدس زد که شهبازی با دیدن «ف.» در مقدمهٔ بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور بر خاطرات اسکندری، یقین کرده ‏که این همان «ف. شیوا» است که کتاب با گام‌های فاجعه را نوشته و مطالب دیگری هم از او به همین نام در نشریات حزب ‏دموکراتیک مردم ایران منتشر شده است، و با این فرض نام کامل مرا در مقدمه‌اش به عنوان «تنظیم‌کننده»ی کتاب آورده است. تا ‏جایی که می‌دانم، با وجود درج تکذیب من در روزنامهٔ اطلاعات، نام من از مقدمهٔ چاپ‌های بعدی خاطرات اسکندری حذف ‏نشد.‏

دعوت به «خدمت به مملکت»‏
اطلاعات‌چی‌های جمهوری اسلامی، و نیز عبدالله شهبازی حرکات مرا در خارج زیر ذره‌بین داشتند. یکی از کارکنان سابق شعبهٔ انتشارات حزب که با شهبازی سروکار و آشنایی داشت، ‏در دههٔ ۱۳۷۰ گرفتار شده بود و در طول چند سال بارها او را احضار و بازجویی‌های فراوانی کردند. او چندی بعد در نامه‌هایش از ‏خارج برایم نوشت:‏


در بازجویی‌های فراوانی که طی این مدت پس دادم سایهٔ عبدالله شهبازی را در پشت پرده می‌دیدم. [...] سعی ‏می‌کردند مرا ترغیب کنند با تو تماس بگیرم و گویا پیشنهاداتی شاید به ابتکار شهبازی برایت داشتند. من همیشه بر این ‏تأکید می‌کردم که هیچگونه رابطه‌ای [...] با تو ندارم و آدرس و شمارهٔ تلفنت را هم فراموش کرده‌ام. ‏‏[... بازجو] می‌گفت: «حال که می‌بینی ما با توده‌ای‌ها کاری نداریم دوست نداری برای آقای فرهمند بنویسی که به ‏ایران برگردد و به مملکتش خدمت کند؟»‏

‏[... او در بازجویی‌های بعدی] بی توجه به صحبت‌های من می‌پرسید که با شیوا تماس گرفتی یا نه؟ البته این را ‏هم بگویم که ظاهراً خیلی هم با احترام راجع به تو صحبت می‌کرد. روزی وسط این حرف‌ها پرسید که آیا دوست ندارم ‏با عبدالله شهبازی ملاقات کنم. من گفتم که کاری با او ندارم.[۲۰]‏

شهبازی خود انجام وظیفه‌ای مشابه و مشارکت در جلسهٔ بازجویی دیگران را تأیید و توصیف کرده است:‏


در سال ۱۳۶۸ [پس از آزادی] به دعوت ادارهٔ کل اطلاعات فارس سفری کوتاه [از تهران] به شیراز کردم. به‌تازگی ‏رضوان [معاون امنیت داخلی ساواک فارس] را [که پیش از انقلاب از شهبازی بازجویی کرده بود] دستگیر کرده ‏بودند. [در اتاقی] رضوان را دیدم. صندلی‌اش رو به دیوار بود و مرا نمی‌دید. [...] بازجویش پرسید: «فعال‌ترین افراد ‏سیاسی پیش از انقلاب در شیراز را نام ببر.» رضوان از مهندس طاهری و من نام برد. [...] شنیدم و ساکت ماندم. از او ‏نیز شکایت نکردم. نمی‌دانم چه شد. امیدوارم اکنون آزاد باشد.‏[۲۱]

خدمات خود شهبازی به مملکت
شهبازی پس از آزادی از زندان «مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» را ایجاد کرده بود و در محافل سیاسی و اطلاعاتی ‏کشور بروبیایی داشت. او همچنین وبسایت و وبلاگ شخصی داشت و اخبار فعالیت‌ها و نوشته‌هایش را بی هیچ مزاحمتی (که وبلاگ‌نویسان دیگر دچارش می‌شدند) مرتب در آن‌ها ‏می‌گذاشت. در آن‌ها عکس‌های او را با انواع و اقسام مقامات کشور از هر گونه و دسته و رسته‌ای می‌توان یافت: از میرحسین ‏موسوی تا حسین شریعتمداری و تا آیت‌الله حائری شیرازی (آموزگار اول و دشمن بعدی او)، با علی خامنه‌ای، حداد عادل، محمد ‏خاتمی، مهاجرانی، هادی خسروشاهی، روح‌الله حسینیان، و...‏

یکی از بیماری‌های عبدالله شهبازی خودشیفتگی مفرط اوست. کافیست سری به فیسبوک او بزنید و عکس‌هایش را ‏ببینید.‏[۲۲] ‏ او به نقشی که در «مسلمان شدن» احسان طبری داشت، افتخار می‌کند. این‌جا نخست با همان خودشیفتگی مفرط از ‏دانش بی‌همتایش در زمینهٔ مارکسیسم می‌گوید:‏


داستان «توده‌ای» شدن من این است: نوجوان بودم و پژوهشگر. کنجکاو بودم که مارکسیسم چیست و آن را تا انتها ‏شناختم. در ایرانیان نسل خود کسی را سراغ ندارم که به عمق و وسعت من با مارکسیسم آشنا شده باشد و این همه ‏متون مارکسیستی دست اوّل را، به فارسی یا انگلیسی، خوانده باشد. به این مباهات می‌کنم. کارل پوپر در جوانی چند ‏صباحی عضو سازمان جوانان حزب کمونیست اتریش بود. هوادارانش به این می‌بالند که بزرگ‌ترین منقد مارکسیسم ‏سدهٔ بیستم خود مدتی مارکسیست بوده. مگر روژه گارودی از رهبران و اندیشه‌پردازان حزب کمونیست فرانسه نبود [که ‏مسلمان شد]؟

و سپس اعتراف می‌کند که آیینهٔ دق احسان طبری و عامل اعمال فشار بر او بوده و «سهم بزرگ»ی در «مسلمان شدن» او داشته است:‏


به دلیل این دانش بعدها توانستم در بحث‌های مفصل نظری [در زندان] احسان طبری را قانع کنم. حاصل این ‏کشاکش فکری کتاب شناخت و سنجش مارکسیسم است که طبری، برجسته‌ترین متفکر مارکسیسم ایرانی، در نقد ‏مارکسیسم نوشت و من ویرایش و منتشرش کردم. مقدمه از من است با امضای من. [...] برخی مطالب افزودهٔ من است ‏با موافقت طبری؛ مثلاً مبحث «خانواده» (صفحات ۳۸۰ تا ۳۸۴ کتاب فوق) از من است که در حوزهٔ تخصصی‌ام، ‏مردم‌شناسی، بود. با مراجعه به این صفحات می‌توان تفاوت نثر مرا با نثر طبری دریافت. زیرنویس صفحه ۳۲۴ دربارهٔ ‏بینش «اروسنتریستی مارکس و انگلس» از من است و بحث «کوچ‌نشینی شبانی». زیرنویس صفحه ۳۲۵ درباره مفهوم ‏‏«قبیله» از من است. این مباحث حوزه کار و علاقهٔ من بود. رد پای من در جاهای دیگر نیز هست. اَعلام توضیحی ‏پایان کتاب، که خود فرهنگ سیاسی مجمل ولی پرمضمونی است در هشتاد صفحه قطع وزیری، نوشتهٔ من است.‏

در مسلمان شدن طبری سهم بزرگ داشتم. حسین آقا شریعتمداری نیز بحث می‌کرد. جذابیت شخصیت و کلام ‏او [شریعتمداری] مؤثر بود. بحث‌های نظری را من دنبال می‌کردم. در دورانی که با طبری مراوده داشتم نه شلاقی در ‏کار بود نه اجباری. رابطه ما بسیار صمیمانه بود. یقین دارم تقیه یا فرصت‌طلبی نکرد. نمی‌دانم چرا، ولی قلباً مسلمان ‏شد و عمیقاً معتقد به مبداء و معاد.‏

جالب است که عوامل دستگاه‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی «قلباً مسلمان» بودن شهبازی را پذیرفتند و تبرئه و آزادش کردند، ‏اما مسلمانی طبری را خدعه دانستند. حاکم شرع در حکم اعدام احسان طبری نوشته است: «نحوهٔ برخوردهای متهم در دادگاه ‏انقلاب اسلامی و کم‌گویی‌های او در مسایل مطروحه و اتهامات انتسابی و قرائن و شواهد حالیه و مقالیه این اطمینان را به وجود ‏آورد که ادعای او مبنی بر توبه و بازگشت از راه و روش قبلی و همکاری با دادستانی تماماً عاری از حقیقت بوده و صرفاً برای فرار ‏از تحمل کیفر و مجازات می‌باشد. [...]»[۲۳]‏

بر بستر مرگ طبری‏
شهبازی بر بستر مرگ طبری حضور داشت و در توصیف آن صحنه نوشته است:‏


در اسفند ۱۳۶۵ پس از دیدار با آیت‌الله حائری در شیراز (۲۲ اسفند ۱۳۶۵) به تهران رفتم و سرزده به محل اقامت ‏طبری در نیاوران. در یک خانه ویلایی می‌زیست و دو سرباز محافظش بودند. ساعت ۹ صبح بود. به سالن رفتم. ‏محافظان طبری روی مبل نشسته بودند. از اتاقش صدای قرآن یا دعا می‌آمد. نگاه کردم دیدم سر سجاده است و دعا ‏می‌خواند. به دعای ابوحمزه ثُمالی بسیار علاقه داشت. آرام بازگشتم. از سربازها پرسیدم از کی سر سجاده است. گفتند ‏از اذان صبح؛ یعنی حدود سه چهار ساعت. نیم ساعتی نشستم تا راز و نیازش تمام شد. نزدش رفتم. از دیدنم بسیار ‏شاد شد. گفتیم و شنیدیم. روزی که می‌خواست بمیرد، مرا خبر کردند. به بیمارستان رفتم. بالای سرش من بودم و ‏حسین شریعتمداری. دستم را در دستش گرفته بود و می‌فشرد. چهره‌اش زیبا و نورانی بود. نزد شریعتمداری از ‏توانمندی‌های فکری من تجلیل کرد. شب شهادت حضرت علی (ع) [۹ اردیبهشت ۱۳۶۸] مُرد با آرامش.‏

شهبازی باز به خودستایی مفرط برمی‌گردد:‏


بعدها سعید امامی مهملاتی را از طبری به‌نام لابه منتشر کرد. هم نام زشت است هم مضمون کتاب. [...] به شدت با ‏انتشار این مطالب مخالفت کردم. کتباً اعتراض کردم. اعتنا نکردند. تعمّد بود از طبری چهره‌ای ‏زشت بسازند. بنای ‏زیبایی که با تلاش من بالا رفت باید خراب می‌شد. خرابش کردند؛ همانگونه که حیدر علی‌اوف را خراب کردند و به ‏دامان ترکیه و ‏اسرائیل هلش دادند. تا زمانی که من تحلیل و راهکار می‌دادم علی‌اوف علاقمند به اسلام و انقلاب بود. ‏در حسینیه نخجوان در عاشورای حسینی ‏سینه‌زنی کرد و تلویزیون ایران هم نشان داد.‏ [...]‏

‏۱۲۰۰ صفحه درباره تاریخ مارکسیسم و حزب توده در ایران نوشته‌ام که دو دهه تدریس می‌شد توسط مدرسین ‏مختلف؛ باسواد و بی‌سواد. یعنی، تقریباً یک ‏نسل کامل از مدیران جمهوری اسلامی غیرمستقیم از طریق نوشتهٔ من با ‏مارکسیسم و تاریخ کمونیسم آشنا شده‌اند. مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های ‏سیاسی به زودی این کتاب را منتشر خواهد ‏کرد [در سال ۱۳۸۷ منتشر شد]؛ ولی ویرایش آن را نپذیرفتم به علت مشغله و راضی به درج نامم بر آن نشدم. ویرایش کتاب را، به ‏‏توصیه من، کس دیگری به عهده گرفت که انشاءالله توانمند است. این کار را سال‌ها پیش به عنوان «جزوهٔ درسی» ‏تدوین کردم. از نظر علمی با ‏استانداردهای من منطبق نیست.‏ [...]‏

من به سراسر زندگی خود افتخار می‌کنم. هیچ نقطهٔ ضعفی ندارم. بیش از همه کوشیده‌ام، آموخته‌ام، آموزانده‌ام. ‏در شیراز ‏امروز نه کسی پیشینه مبارزاتی مرا دارد، نه دانش مرا. نه کسی هست که به اندازهٔ من با قلم خود به انقلاب و ‏نظام ‏جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد، نه کسی هست که در حد من در عالی‌ترین مناصب فرهنگی نظام جمهوری ‏اسلامی جا ‏گرفته باشد، و نه کسی هست که مانند من در سطح ایران و جهان به عنوان شخصیت علمی و سیاسی ‏شناخته‌شده باشد.‏[۲۴]

فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ!! (پس عبرت بگیرید ای دارندگان بصیرت!)‏

شهبازی به گمانم راست می‌گوید که کسی نیست که به اندازهٔ او «با قلم خود به انقلاب و نظام جمهوری اسلامی خدمت کرده باشد». ‏او حین آن خدمتش انبوهی کتاب و مقاله و یادداشت و مجله و غیره تولید کرده است. منتها همه متأثر از بیماری بزرگ ‏دیگرش: توهم توطئهٔ یهودی – بهایی – پارسی (هندی) در تمام طول و عرض تاریخ و جغرافیای ایران.‏

در همهٔ این سال‌ها من تنها یک بار مطلبی در انتقاد از همان کتاب ۱۲۰۰‌صفحه‌ای که او به آن افتخار ‏می‌کند نوشتم، و از او نام بردم. او در آن کتاب ادعا می‌کند که حیدر علی‌یف در جلسهٔ هیئت ‏مؤسسان حزب تودهٔ ایران در مهرماه ۱۳۲۰ شرکت داشته و نام حزب را هم او ضمن سخنرانی در ‏جلسه پیشنهاد کرده است!‏[۲۵] ‏ من نشان دادم که حیدر علی‌یف در آن هنگام ۱۸‌ساله بود و ‏نمی‌توانست در آن جلسه باشد و آن سخنرانی و پیشنهاد را بکند. تنها یک نفر از حاضران در آن ‏جلسه، یعنی دکتر محمد بهرامی، و هیچکس دیگر، زیر شکنجه‌های سرهنگ زیبایی معروف گفته که ‏یک علی‌یف در آن جلسه شرکت داشته، و آن ادعای زیر شکنجه بعدها در منابع گوناگون با ‏رونویسی از یکدیگر تکرار و پخش شده‌است، و هیچ‌یک نام کامل و درست آن «علی‌یف»ی را که ادعا می‌کنند در جلسهٔ مؤسسان حزب تودهٔ ایران شرکت داشت، ننوشته‌اند.[۲۶]‏

شهبازی آثارش و تاریخچهٔ پدید آمدن هر یک را (شامل خاطرات اسکندری، خاطرات کیانوری، ‏کژراههٔ طبری، و...) در همان نشانی که دادم در کنار خودستایی‌هایش معرفی و تشریح کرده است. ‏این امنیت‌چی پیشین جمهوری اسلامی چند سال است که در امریکا اقامت گزیده و با بادهای تازه‌ای که می‌وزد باز تغییر جهت داده، ‏‏«پهلوی‌خواه»، و خواستار سرنگونی نظام جمهوری اسلامی شده است. به آثار او و فصل تازهٔ ‏فعالیت‌هایش از پایگاه امریکا کاری ندارم، زیرا در چارچوب عنوان این نوشتهٔ کوتاه نمی‌گنجد. «پدیدهٔ شهبازی» را باید تشریح و بررسی کرد، اما من از صرف وقت بیش از این برای او اکراه دارم. وانگهی در آن زمینه دیگران مطالبی ‏نوشته‌اند. بنگرید از جمله به ویکی‌پدیای فارسی زیر نام او، و منابع آن بیوگرافی،‏ و همچنین این نشانی.‏
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
‎۱ ‎‏. روزنامهٔ مردم، دورهٔ هفتم شمارهٔ ۱۳، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۸.‏
‎۲ ‎‏. فرهمند راد، شیوا. از بازگشت تا اعدام، حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷، سوئد، ناشر نویسنده، بهار ۱۴۰۴، ص ۸۱.‏
‎۳ ‎‏. به‌آذین، م. ا. (محمود اعتمادزاده). بار دیگر، و این بار... (نشر دیجیتال). نگارش: تهران، 6 تیر ۱۳۷۰.ص ۴۶.‏
‎۴ ‎‏. بنگرید به کتاب فرهمند راد، اتاق موسیقی، ناشر نویسنده، سوئد، فروردین ۱۴۰۵.‏
‎۵ ‎‏. چند یادداشت طبری در این باره در کتاب در محضر طبری درج شده‌است. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، ناشر نویسنده. سوئد، فروردین ۱۴۰۵. صص ۱۲۳، ۱۲۴، و ۱۲۵.‏
‎۶ ‎‏. م. ای. عیسی‌یِف، مسائل زبان‌های ملی در اتحاد شوروی (ترجمهٔ متن کامل از انگلیسی). این کتاب گویا مراحل اولیهٔ چاپ را هم گذرانده بود، اما این دفتر انتشارات حزب ‏هم در ۱۷ بهمن ۱۳۶۱ مورد حملهٔ عوامل امنیتی قرار گرفت و کتاب من و چند کتاب احسان طبری، و کتاب‌های دیگر، به یغما رفت.‏
‎۷ ‎‏. بنگرید به محمود تربتی سنجابی، کتاب پنج گلوله برای شاه (گفت‌وشنود محمود تربتی سنجابی با عبدالله ارگانی)، انتشارات خجسته، تهران، چاپ دوم، ‏‏۱۳۸۱.‏
‎۸ ‎‏. دربارهٔ آن جلسه، علت حضور من در آن، و سرنوشت آن بنگرید به دو نوشتهٔ زیر:‏
https://shivaf.blogspot.com/2014/04/blog-post.html
https://shivaf.blogspot.com/2014/08/ozviyyat-e-aragani.html
‎۹ ‎‏. محمدامین فرج‌اللهی، سایهٔ سرخ، سرگذشت تشکیلات مخفی حزب تودهٔ ایران (۱۳۵۳-۱۳۶۲)، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران ‏زمستان ۱۴۰۳، صص ۲۹۸ و ۲۹۹.‏
‎۱۰ ‎‏. همان، صص ۳۰۳ و ۳۰۴، با استفاده از اسناد مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۳۷۸.‏
‎۱۱ ‎‏. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، پ ۲۹۲۹۸، ص ۱۵۶. نقل شده در محمد امین فرج‌الهی، همان، ص ۳۰۳.‏
‎۱۲ ‎‏. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان. صص ۴۲ تا ۴۹.‏
‎۱۳ ‎‏. از جمله بنگرید به کتاب فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان.‏
‎۱۴ ‎‏. طبری تا واپسین لحظه‌های پیش از دستگیری درست عکس این را می‌گفت. بنگرید به فرهمند راد، در محضر احسان طبری، همان، صص ۲۴ تا ۲۶ و «گفت‌وگو با مهدی ‏پرتوی»، مجلهٔ اندیشهٔ پویا، شمارهٔ ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵، ص ۹۲، ستون ۳.‏
‎۱۵ ‎‏. مقالهٔ «طبری، تبلور اندیشهٔ چپ از پیدایی و اعتلا تا بحران و فروپاشی»، هفته‌نامهٔ کیهان هوایی، شماره ۸۷۳، ۱۵ فروردین ۱۳۶۹، صص ۱۴ و ۱۵. همچنین کتاب ناصر ‏پورپیرار، چند بگومگو، نشر کارنگ، تهران ۱۳۷۲، صص ۵۴ و ۵۶.‏
‎۱۶ ‎‏. روزنامهٔ اطلاعات، ۱ آذر ۱۳۷۲.‏
‎۱۷ ‎‏. اطلاعات، ۲۰ بهمن ۱۳۷۲.‏
‎۱۸ ‎‏. اسکندری، خاطرات سیاسی، به اهتمام بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. انتشارات حزب دموکراتیک مردم ایران، کلن (آلمان)، در ۴ بخش، ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۸، مقدمه درجلدهای دوم و سوم و چهارم، ص «ح».‏
‎۱۹ ‎‏. اسکندری، خاطرات، به کوشش بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور. بازویراسته و مقدمهٔ عبدالله شهبازی، تهران، مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۷۲، ص ۴۴.‏
‎۲۰ ‎‏. نامه‌های به تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۰ و ۲ فروردین ۱۳۸۱.‏
‎۲۱ ‎‏. https://www.shahbazi.org/Services_SAVAK5.htm
‎۲۲ ‎‏. https://www.facebook.com/abdollah.shahbazi
‎۲۳ ‎‏. این حکم در ۲۰ شهریور ۱۳۶۴ صادر شد، اما هرگز اجرایش نکردند. مهرنوش هاتفی، مقالهٔ احسان طبری چگونه شکسته شد؟ در:‏
‏ ‏https://www.radiozamaneh.com/328273
‎۲۴ ‎‏. https://web.archive.org/web/20120120212326/http:/www.shahbazi.org/Oligarchy/26.htm
‎۲۵ ‎‏. شهبازی، عبدالله. [جمعی از پژوهشگران (به کوشش)]، حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی (۱۳۲۰-۱۳۶۸)،تهران: ‏مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۸۷، صص ۹۱ و ۹۲.‏
‎۲۶ ‎‏. مقالهٔ «حزب تودهٔ حیدر علی‌یف یا کمدی‌نویسی اطلاعاتچی‌های جمهوری اسلامی به نام تاریخ»، مجلهٔ آرش، شمارهٔ ‏‏۱۰۸، پاریس، تیرماه ۱۳۹۱. همچنین در نشانی:‏ ‏ ‏https://www.iran-emrooz.net/index.php/think/more/41195

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 April 2026

دو کتاب تازه از من

‏۱. در محضر احسان طبری
‏۱۷۶ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۳ و نیم یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ زنده‌یاد احسان طبری، یا از او، در طول سالیان. ‏بخش بزرگی از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ من، چه می‌دانم، و برخی‌ها در این و آن کتابم منتشر ‏شده‌اند.‏

دربارهٔ چگونگی آشنایی و رابطهٔ من با احسان طبری و خانوادهٔ او در بخش نخست این کتاب و اندکی ‏هم در بخش‌های گوناگون آن شرح داده‌ام. من در برخی از دیدارهای او با اشخاص سرشناس حضور ‏داشتم. دربارهٔ آن دیدارها نوشته‌ام. جزییاتی از مناظره‌های تلویزیونی معروف و نظر طبری دربارهٔ ‏آن‌ها، دستگیر نشدن او به هنگام دستگیری دیگر اعضای رهبری حزب، عدم تمایل او به مهاجرت ‏دگرباره و رفتن به خارج، سرانجام او، و برخی مطالب دیگر نوشته‌ام که بی‌گمان برای برخی کسان ‏تازگی دارد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و اگر دوستدار کتاب کاغذی هستید و میل دارید ‏کتاب را دست بگیرید و بخوانید، آن را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ هزینهٔ پست) از این نشانی ‏سفارش بدهید.‏

‏۲. اتاق موسیقی
‏۲۴۴ صفحه، جلد سلوفان، قیمت ۱۵ یورو
ناشر: نویسنده، استکهلم، فروردین ۱۴۰۵‏

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های من دربارهٔ فعالیت‌های «اتاق موسیقی» دانشگاه صنعتی ‏آریامهر (شریف)، تهران، از بهار ۱۳۵۱ تا سال‌ها بعد، و همچنین مجموعه‌ای از نوشته‌های پراکنده‌ام ‏دربارهٔ موسیقی کلاسیک و شخصیت‌های موسیقی. در این مجموعه نزدیک ۴۰ مطلب دربارهٔ ‏آهنگسازان و شخصیت‌های موسیقی گرد آمده است. در خلال نوشته‌ها نام و آثار ده‌ها آهنگساز ‏دیگر هم به میان آمده و به آثار آنان نیز لینک داده شده است. بنابراین می‌توان گفت که بیش از ‏پنجاه آهنگساز و آثارشان را این جا معرفی کرده‌ام، با لینک به معروف‌ترین و زیباترین آثارشان.‏

یکی از کارهای ماندگار اتاق موسیقی انتشار کتاب دو زبانی اپرای کوراوغلو بود. دربارهٔ چگونگی ‏پیدایش آن کتابچه و تأثیر بعدی آن به‌ویژه در میان دانشجویان سراسر کشور به تفصیل نوشته‌ام.‏

بسیاری از این نوشته‌ها پیشتر در وبلاگ چه می‌دانم منتشر شده‌اند. همهٔ نوشته‌ها را باز ‏ویراسته‌ام و در برخی ‌ها تغییرات زیادی داده‌ام. در آن نوشته‌های قبلی نام‌ هم‌دانشگاهیان، هم ‏همکاران اتاق موسیقی، و هم دیگران را به ملاحظاتی سانسور می‌کردم. اکنون نام بسیاری از آنان ‏در کتاب آمده است. امیدوارم آن دوستان کتاب را تهیه کنند، در نمایهٔ پایان کتاب نام خود را و سایر ‏آشنایان را پیدا کنند، و اگر نظری دارند، لطف کنند و برایم بنویسند.‏

کتاب کاغذی برای ورق زدن و خواندن مناسب است، و در کنار آن می‌توان از متن ‏pdf‏ نیز برای کلیک ‏کردن روی لینک‌ها و دیدن یا شنیدن نمونه‌ها استفاده کرد.‏

نسخهٔ ‏pdf‏ کتاب را از این نشانی به رایگان بردارید، و کتاب کاغذی را به قیمت تمام‌شده (به اضافهٔ ‏هزینهٔ پست) از این نشانی سفارش بدهید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 June 2025

باز هم این عکس


برای برخی کسان که از انتشار عکس کیانوری و دانشیان در حضور حیدر علی‌یف برآشفتند، و ‏خودشان هم نمی‌دانند چرا.‏

نزدیک پایان کارهای فنی مربوط به انتشار کتاب «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب ‏بهمن ۱۳۵۷» عکسی به دستم رسید از شخصی با نامی ناآشنا. ایشان شرح مرا بر جلسه‌ای که ‏این عکس نشان می‌دهد در کتاب دیگرم «وحدت نافرجام – کشمکش‌های حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ ‏دموکرات آذربایجان» خوانده بود، و اکنون لطف کرده بود و عکسی از همان جلسه برایم فرستاده بود.‏

من شرح آن جلسه را با استناد به صورت‌جلسهٔ آن دیدار که در «بایگانی مرکزی دولتی احزاب ‏سیاسی و جنبش‌های اجتماعی جمهوری آذربایجان» نگهداری می‌شود (خزانهٔ ۱، مجموعهٔ ۸۹، ‏پروندهٔ ۲۱۳، برگ‌های ۱۴ تا ۵۹) به نقل از متن روسی کتاب جمیل حسنلی به نام «اتحاد شوروی – ‏ایران: بحران آذربایجان و آغاز جنگ سرد (سال‌های ۱۹۴۱-۱۹۴۶)» نوشته‌ام؛ هم در کتاب «وحدت ‏نافرجام» و هم در کتاب تازهٔ «از بازگشت تا اعدام».‏

آن جلسه به تاریخ ۱۶ دی ۱۳۵۷ در باکو برگزار شد و علت و زمینهٔ برگزاریش آن بود که: مقامات ‏دایرهٔ امور بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی در آستانهٔ انقلاب ایران در مقایسهٔ میان ایرج ‏اسکندری رهبر وقت حزب تودهٔ ایران و نورالدین کیانوری دبیر دوم حزب به این نتیجه رسیده بودند که ‏کیانوری از ادارهٔ امور حزب در داخل ایران بهتر بر خواهد آمد و مایل بودند که در اجلاس پیش روی ‏کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، کیانوری به‌جای اسکندری به رهبری حزب انتخاب شود.‏

اما مشکل آن‌جا بود که غلام‌یحیی دانشیان صدر فرقهٔ دموکرات آذربایجان (سازمان حزب تودهٔ ایران ‏در آذربایجان) و عضو وقت هیئت اجراییه کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران از سال‌ها پیش، از کیانوری ‏بدش می‌آمد (همهٔ کتاب‌های خاطرات همهٔ کسانی که نامی از دانشیان برده‌اند: اسکندری، فروتن، ‏جهانشاهلو، زربخت، بزرگ علوی، قاسمی، کیانوری، طبری، و... همین را نوشته‌اند). دانشیان حتی ‏به جهانشاهلو گفته‌بود که کیانوری جاسوس انگلیس است. منابع را در کتاب «از بازگشت تا اعدام» ‏می‌یابید.‏

دانشیان از سوی دیگر در میان اعضای کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات آذربایجان، و آن عده از فرقه‌ای‌ها ‏که عضو کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران هم بودند، نفوذ زیادی داشت و هر آنچه دانشیان می‌کرد و ‏هر رأیی که او می‌داد، آنان هم همان می‌کردند. با رأی مخالف دانشیان به رهبر شدن کیانوری، ‏امکان نداشت کیانوری به رهبری حزب تودهٔ ایران برسد. مقامات دایرهٔ امور بین‌المللی کمیتهٔ مرکزی ‏حزب کمونیست اتحاد شوروی این را می‌دانستند، و به این نتیجه رسیدند که باید از حیدر علی‌یِف ‏رهبر آذربایجان و نامزد عضویت در پولیت‌بوروی (هیئت سیاسی) کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد ‏شوروی کمک بخواهند، زیرا که دانشیان از علی‌یف بهتر حرف‌شنوی داشت. بنابراین پس از مذاکره با ‏علی‌یف، کیانوری را به باکو اعزام کردند تا در جلسه‌ای در حضور علی‌یِف، موافقت قبلی دانشیان را ‏جلب کند.‏

اسناد موجود نشان می‌دهند که علی‌یِف پیش از رسیدن کیانوری به باکو، از ۱۳ دی ۱۳۵۷ نخست ‏با دانشیان به‌تنهایی دیدار کرده، و سه روز بعد با رسیدن کیانوری، مذاکرات مشترک در ۱۶ دی ادامه ‏یافته است.‏

امیرعلی لاهرودی عضو هیئت اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات آذربایجان و عضو مشاور هیئت ‏اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران نیز به نوشتهٔ خودش در این جلسه حضور داشت. او ‏می‌نویسد که حیدر علی‌یف طی چند ساعت بحث توانست تا حدودی دانشیان را نرم کند. اما ‏دانشیان به‌شرطی حاضر شد رهبری کیانوری بر حزب تودهٔ ایران را بپذیرد که چند نفر از افراد مورد ‏نظر او از فرقهٔ دموکرات آذربایجان به عضویت هیئت اجراییه و هیئت دبیران کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ‏ایران «برگماری» شوند، و چنین نیز شد. جمیل حسنلی نیز همین را نوشته‌است. توافق چنین بود: ‏حمید صفری (فرقه‌ای) دبیر دوم حزب بشود، و انوشیروان ابراهیمی (فرقه‌ای)، فرج‌اللّه میزانی ‏‏(جوانشیر)، و منوچهر بهزادی دیگر اعضای هیئت دبیران بشوند، و امیرعلی لاهرودی از مشاورت ‏هیئت اجراییه به عضویت کامل آن ارتقا یابد.‏

شرح این توافقات را هم در کتاب «وحدت نافرجام» نوشته‌ام.‏

با مراجعه به هر دو کتاب من، و همچنین مقالهٔ دربارهٔ عکس مورد بحث، و هم همین نوشته، ‏ملاحظه می‌شود که دربارهٔ آن جلسه یک کلمه هم از رابطهٔ «جاسوسی» ننوشته‌ام. اما ‏برآشفتگان در «سندیت» عکس، که علاوه بر مطالب صورت جلسهٔ دیدار و روایت لاهرودی و روایت ‏خود کیانوری ارائه کرده‌ام، تردید کردند؛ کسانی پای کوزیچکین و ام.آی.۶ و سازمان سیا و غیره را به ‏میان کشیدند. کسی مرا «مزدور» نامید و پرسید چه‌قدر و از کجا پول می‌گیرم. کسی نخست به ‏حضور کیانوری در آن جلسه با علی‌یف افتخار کرد و آن را نشانهٔ مقبولیت جهانی حزب تودهٔ ایران در ‏میان «احزاب برادر» و مناسبات انترناسیونالیستی احزاب کمونیست دانست، و بعد حرف خود را ‏نقض کرد و به‌کلی انکار کرد که اگر چنین جلسه‌ای بود، امکان نداشت در آن عکس بگیرند و عکس ‏را حفظ کنند، و...‏

جالب‌تر از همه این بود که کسی زد زیر همهٔ اسناد و روایت‌ها و حتی عکس آن جلسه، و گفت: «از ‏لحاظ ریاضی عکس یعنی هیچ؛ کیانوری معلوم نیست زیر چه فشارهایی آن خاطرات را نوشته؛ ‏لاهرودی هنگام نوشتن خاطراتش سالخورده بود و ذهن آشفته‌ای داشت، اسکندری هم زیر فشار ‏بابک امیرخسروی و فریدون آذرنور آن مطالب را گفت...» و سرانجام: «من که نبودم! از کجا بدانم ‏این‌ها درست است؟!» یعنی همه کشک!! یعنی انکار همهٔ اسناد و مدارک و شواهد از بایگانی‌های ‏قبله‌گاه خودشان. این چیست جز نمایشی نمونه‌وار از ذهنیت و بینشی که به سنگ خارا تبدیل ‏شده و «نرود میخ آهنین در سنگ»؟

یادم نبود به این شخص بگویم که فقط این‌ها نیست: دمیتری آسینوفسکی و جرمی فریدمان و کسان دیگری هم رفته‌اند و اسناد مربوط به آن جلسه و موارد فراوان دیگری را در بایگانی‌های روسیه یافته‌اند و منتشر کرده‌اند. این‌ها را هم در «از بازگشت تا اعدام» آورده‌ام.

و اما منبع عکس: جست‌وجو کردم، و سرانجام یافتم که آقایی به‌نام حمید هریسچی در تاریخ ۱۲ ‏دسامبر ۲۰۲۳ این عکس را بدون ذکر منبع در فیسبوک «تاریخ آذربایجان» (به ترکی آذربایجانی) ‏Azərbaycan Tarixi‏ به اشتراک گذاشته است، در این نشانی ببینید. پیداست که دوست خوانندهٔ ‏کتاب‌های من این عکس را از فیسبوک «تاریخ آذربایجان» برداشته، و لطف کرده و آن را برای من ‏فرستاده، و من استفاده‌اش کردم.‏

برای یافتن منبع اصلی عکس با آقای هریسچی تماس گرفتم. ایشان لطف کردند و پاسخ دادند که ‏این عکس در بایگانی شخصی انور جبراییلوف، رئیس وقت دایرهٔ روابط بین‌المللی حزب کمونیست ‏آذربایجان، که در عکس حضور دارد، وجود دارد و همسر جبراییلوف آن را در اختیار آقای هریسچی قرار ‏داده است. حالا پیدا کنید کوزیچکین و ام.آی.۶ و سیا و غیره را!‏

برای آگاهی آن آقا: در کتاب «از بازگشت تا اعدام» یک فصل تمام اطلاعات تازه دربارهٔ کوزیچکین ‏نوشته‌ام.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 June 2025

یک سند مصوّر

از چپ: حیدر علی‌یِف رهبر وقت جمهوری شوروی سوسیالیستی آذربایجان و نامزد عضویت در هیئت سیاسی کمیتهٔ مرکزی ‏حزب کمونیست اتحاد شوروی، انور جبراییلوف رئیس دایرهٔ روابط بین‌المللی حزب کمونیست آذربایجان، نورالدین کیانوری، دبیر دوم وقت حزب تودهٔ ‏ایران، غلام‌یحیی دانشیان صدر فرقهٔ دموکرات آذربایجان. زمان: ۱۶ دی ۱۳۵۷. مکان: باکو، کاخ ریاست جمهوری.‏

رسیدن نورالدین کیانوری به رهبری حزب تودهٔ ایران

در آستانهٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در ایران، دستگاه رهبری حزب تودهٔ ایران پراکنده در مهاجرت اتحاد ‏شوروی (سابق)، و لایپزیگ و برلین در آلمان شرقی (سابق)، دستخوش اختلافات سیاسی و ‏شخصی گسترده و عمیقی بود. در بالاترین لایهٔ رهبری حزب ایرج اسکندری دبیر اول حزب، و ‏نورالدین کیانوری که پس از درگذشت عبدالصمد کامبخش در سال ۱۳۵۰ به مقام دبیر دومی حزب ‏رسیده‌بود، هم اختلافات شخصی و هم اختلافات سیاسی با هم داشتند. کیانوری با تحرّک و ‏موقع‌شناسی خود توجّه چنذ تن از اعضای شعبهٔ امور بین‌المللی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست ‏اتحاد شوروی را جلب کرده بود.‏

راستیسلاو اولیانوفسکی، از تئوری‌پردازان آن شعبه در گزارشی به هیئت سیاسی کمیتهٔ مرکزی ‏حزبش به تاریخ ۲۷ دسامبر ۱۹۷۸ [۶ دی ۱۳۵۷] نسبت به اختلافات داخلی حزب تودهٔ ایران که آن ‏را از فعال شدن در رویدادهای ایران باز می‌داشت، ابراز نگرانی کرد. او در گزارشش در شرح اختلاف ‏مواضع کیانوری و اسکندری، به‌روشنی مواضع کیانوری را بیشتر تبلیغ می‌کرد و نامه‌ای از کیانوری در ‏تحلیل وضعیت جاری ایران پیوست گزارش او بود. خط اصلی کیانوری عبارت بود از تشکیل «جبههٔ ‏متحد آزادی ملی ایران»، که چندی بعد نام آن به «جبههٔ متحد خلق» تغییر یافت، متشکل از ‏سازمان‌ها و احزاب و نیروهای ضد شاه و ضد امریکا. او در میان این نیروها آیت‌اللّه‌ها خمینی و ‏طالقانی و شریعتمداری و حتی جبههٔ ملی و رهبر آن کریم سنجابی را نام می‌برد، اما به گروه‌های ‏رادیکال مجاهدین خلق و فداییان خلق جایی نمی‌داد.‏ [۱]

جمیل حسنلی پژوهشگر اهل جمهوری آذربایجان با دسترسی به اسناد بایگانی‌های آن کشور، و ‏روسیه، با اشاره به همین اختلافات و آشفتگی‌ها در هیئت اجراییهٔ حزب تودهٔ ایران، می‌نویسد که ‏در اوج انقلاب اسلامی در ایران، معلوم شد که حزب تودۀ ایران هیچ انتظار انقلاب ۱۳۵۷ را نداشت ‏و ازاین‌رو هیچ آمادگی برای چنین چرخشی در رویدادها ندارد، تا جایی که با اوج گرفتن تنش‌ها در ‏میان رهبران حزب در لایپزیگ، تنها دخالت کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی توانست آن را ‏آرام کند. به توصیۀ وادیم زاگلادین، جانشین رئیس شعبۀ بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی، ‏نورالدین کیانوری دبیر دوم کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران در ۶ ژانویهٔ ۱۹۷۹ [۱۶ دی ۱۳۵۷]، یعنی ‏فردای آغاز نخست‌وزیری شاپور بختیار در ایران، به باکو رفت تا پشتیبانی سران آذربایجان شوروی و ‏رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان را برای مقام دبیر اوّلی حزب برای خود به دست آورد، زیرا که بدون ‏رأی فرقه‌ای‌ها و طرفداران غلام‌یحیی دانشیان در هیئت اجراییه، کیانوری رأی کافی برای رسیدن به ‏رهبری حزب نداشت. در همان روز او اوضاع ایران و آشفتگی افکار در درون حزب تودۀ ایران را با حیدر ‏علی‌یِف، نامزد عضویت دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، به مشاوره ‏گذاشت. در مرحلۀ نخست انقلاب و در مبارزه با شاه و آمریکا، کیانوری معتقد به همکاری با آیت‌اللّه ‏خمینی بود. کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی با این نظر موافق بود. در گفت‌وگوهای ‏باکو، در همان جلسه، به رهبری فرقهٔ دموکرات آذربایجان توصیه شد که او و دیگر اعضای فرقه، که ‏در ضمن عضو کمیتهٔ مرکزی حزب هم بودند، در پلنوم (گردهمایی همگانی) آیندۀ کمیتهٔ مرکزی حزب ‏تودۀ ایران از نامزدی کیانوری برای رهبری حزب پشتیبانی کنند.‏ [۲]

در ۱۳ ژانویه [۲۳ دی]، یک هفته پس از سفر کیانوری به باکو، و یک روز پیش از خروج شاه از ایران، ‏در اجلاس هیئت اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران در لایپزیگ، به پیشنهاد صدر کمیتهٔ مرکزی ‏فرقهٔ دموکرات آذربایجان غلام‌یحیی دانشیان، کیانوری به دبیر اوّلی حزب تودۀ ایران برگزیده شد. ‏پلنوم شانزدهم کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران در ۲۷ و ۲۸ فوریهٔ ۱۹۷۹ [۸ و ۹ اسفند ۱۳۵۷] با ‏شرکت فعال پیوتر آبراسیموف، سفیر اتحاد شوروی در جمهوری دموکراتیک آلمان، به امور تشکیلاتی ‏حزب رسیدگی کرد و گزینش کیانوری به دبیر اوّلی حزب رسمیت یافت.‏ [۳]

امیرعلی لاهرودی، عضو فرقهٔ دموکرات آذربایجان و عضو مشاور هیئت اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب ‏تودهٔ ایران (که در پلنوم شانزدهم پیش رو، به عضویت هیئت اجراییه ارتقاء یافت) نیز در جلسهٔ دیدار ‏و گفت‌وگو با حیدر علی‌یف در باکو حضور داشت. او می‌نویسد:‏

‏«با در نظر گرفتن وضع موجود در حزب، کیانوری خود را برای به دست گرفتن رهبری حزب ‏آماده می‌ساخت. او آخرین بار در دی‌ماه [۱۳۵۷] (ژانویه [۱۹۷۹]) به آذربایجان آمد و با ‏دبیر اوّل حزب کمونیست آذربایجان شوروی ملاقات کرد. در این ملاقات، غلام‌یحیی دانشیان ‏و لاهرودی [من] نیز حضور داشتند. بعد از بحث طولانی توافق ضمنی حاصل شد [زیرا ‏دانشیان مخالفت دیرینه‌ای با کیانوری داشت، اما سرانجام در مقابل انتخاب افراد معینی از ‏فرقهٔ دموکرات آذربایجان به عضویت هیئت دبیران حزب، تن به معامله داد.‏[۴]]، و روز بعد ‏کیانوری، دانشیان و [من] لاهرودی عازم آلمان شدند. اسکندری [دبیر اول وقت حزب تودهٔ ‏ایران] با نمایندۀ امور بین‌المللی حزب واحد سوسیالیست آلمان در فرودگاه از ما استقبال ‏نمود.‏

روز بعد (۲۳ دی‌ماه ۱۳۵۷) اجلاسیۀ هیئت اجراییه در محل دبیرخانه تشکیل گردید. در این ‏اجلاسیه سرنوشت اسکندری رقم خورد. با پیشنهاد غلام‌یحیی، اسکندری از مسئولیت ‏دبیر اوّلی معزول شد و کیانوری به دبیر اوّلی حزب منصوب گردید.
»‏

لاهرودی به صراحت می‌نویسد که بر سر انتخاب افراد معین به عضویت هیئت دبیران (که او همه را ‏نام می‌برد) و خود لاهرودی به عضویت هیئت اجراییه، در باکو «توافق قبلی» صورت گرفته بود.‏[۵]

اما کیانوری در خاطراتش از سفر به مسکو و باکو در دی‌ماه ۱۳۵۷، نقش دانشیان، و نقش علی‌یِف ‏در راضی کردن دانشیان، هیچ نمی‌گوید و همهٔ روند پیشرفت کار در آستانهٔ پلنوم شانزدهم را به نام ‏خود جا می‌زند. او می‌گوید:‏

‏«سیر انقلاب و پابه‌پای آن پیروزی مواضع ما در رهبری [یعنی خود کیانوری و طرفدارانش در ‏هیئت اجراییه] به این شکل پیش می‌رفت تا بالاخره جلسهٔ ۲۳ دی‌ماه ۱۳۵۷ هیئت ‏اجراییه تشکیل شد. غلام دانشیان برای شرکت در این جلسه از شوروی به لایپزیگ آمده ‏بود. [...] در ابتدای جلسه غلام گفت: خوب، اختلاف نظر خیلی جدی بین دبیر اول و دبیر ‏دوم حزب وجود دارد، رفقا نظریاتشان را بگویند. ابتدا اسکندری صحبت کرد. سپس من ‏نظرم را گفتم و بعد سایر اعضای هیئت اجراییه صحبت کردند. [...] سپس دانشیان گفت ‏آن‌طور که حوادث و جریانات ایران نشان می‌دهد این نظریات رفیق کیانوری است که درست ‏درآمده و با تحول اوضاع در ایران انطباق دارد. از این جهت اکنون صلاح ما این است که ‏کیانوری را مسئول ادامهٔ این جریان کنیم و به عنوان دبیر اول حزب انتخاب کنیم. پس از این ‏صحبتِ غلام، برای یکی دو دقیقه جلسه در سکوت فرو رفت و سپس رأی‌گیری شد. همه ‏با پیشنهاد دانشیان موافقت کردند و من به اتفاق آراء به دبیر اولی انتخاب شدم.»‏ [۶]

او ادعا می‌کند که ترکیب رهبری جدید را هم خود دستچین کرد و هیچ از چانه‌زنی و معامله با ‏دانشیان در باکو نمی‌گوید:‏

‏«در این جلسه من افراد زیر را به عنوان اعضای هیئت دبیران پیشنهاد کردم که مورد ‏تصویب قرار گرفت: حمید صفری (دبیر دوم)، فرج‌الله میزانی (دبیر سوم)، منوچهر بهزادی و ‏انوشیروان ابراهیمی. من حمید صفری را خوب می‌شناختم و موافق او نبودم، ولی در ‏شرایط آن روز برای این که مخالفین ادعا نکنند که [کیانوری] ما را به‌کلی از رهبری حزب ‏بیرون کرد و دانشیان دچار سوءظن نشود که ما علیه او توطئه می‌کنیم – و کسی در ‏هیئت دبیران باشد که به او گزارش بدهد که علیه او توطئه نمی‌کنیم – صفری را به عنوان ‏دبیر دوم انتخاب کردم.»‏

او به این شکل روایت‌های اسکندری و امیرخسروی [در حاشیهٔ کتاب اسکندری] و لاهرودی را دربارهٔ ‏چگونگی توافق و معاملهٔ کیانوری و دانشیان در حضور علی‌یِف در باکو، که هر یک مستقل از هم ‏نوشته‌اند، و محتویات اسناد و صورت جلسهٔ آن دیدار را که از کتاب حسنلی نقل شد، نفی می‌کند، ‏اما پس از پیچ‌وخم‌هایی در بحث با مصاحبه‌کننده، سرانجام دچار تناقض‌گویی می‌شود و کم‌وبیش ‏همه را تأیید می‌کند. او می‌گوید:‏

‏«[پس از تغییر سیاست اتحاد شوروی در قبال ایران در آستانهٔ انقلاب] تصمیم به برکناری ‏اسکندری توسط بالاترین مقام کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، یعنی پولیت ‏بورو [هیئت سیاسی] گرفته‌شد و جبراً من به‌عنوان جانشین اسکندری مطرح می‌شدم. ‏در رهبری حزب تودهٔ ایران فرد دیگری وجود نداشت که بتواند این مسئولیت را به عهده ‏بگیرد. حیدر علی‌یِف در آن زمان عضو پولیت بورو [کذا. هنوز نامزد عضویت در آن] بود، ولی ‏نمی‌توانست شخصاً تصمیم بگیرد. او تنها مجری تصمیم بوروی سیاسی بود. مأموریت ‏حیدر علی‌یف فقط این بود که این تصمیم را به دانشیان و به وسیلهٔ او به فرقوی‌هایی که ‏در پلنوم شرکت داشتند انتقال دهد.»[۷]‏

عکس پیوست در جلسه‌ٔ با حضور حیدر علی‌یِف در ۱۶ دی ۱۳۵۷ در باکو برداشته شده است و ‏سند دیگری است که آنچه را در بالا آمد به‌روشنی تأیید می‌کند و نشان می‌دهد که دایرهٔ روابط ‏بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی، و حیدر علی‌یِف در رسیدن نورالدین کیانوری به رهبری ‏حزب تودهٔ ایران در آستانهٔ انقلاب بهمن ۱۳۵۷ در ایران، نقش تعیین‌کننده داشتند.‏

‏***‏
این نوشته در وبگاه ایران امروز نیز در این نشانی منتشر شده، و از حواشی فرعی کتابی است به ‏فارسی از همین قلم که به تازگی منتشر شد: «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب ‏بهمن ۱۳۵۷»، فروردین ۱۴۰۴، ناشر نویسنده. سفارش و خرید کتاب در این نشانی.‏

‏***‏
خبر رسید که کتاب «از بازگشت تا اعدام» را شبکهٔ قاچاق کتاب در داخل با جلد اعلای سلوفان ‏تجدید چاپ کرده‌اند و به قیمت ۷۵۰ هزار تومان می‌فروشند. من که قصد و انتظار درآمدی از این ‏کتاب (و هیچ کتاب دیگری) نداشته‌ام. پس مفت چنگشان! بگذار اثر مرا پخش کنند. بخرید و بخوانید!‏

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
RGANI‏ = بایگانی دولتی تاریخ معاصر روسیه
AR SPİHMDA‏ = بایگانی مرکزی دولتی احزاب سیاسی و جنبش‌های اجتماعی جمهوری آذربایجان

1. Asinovskiy, Dmitry. Rostislav Ulianovskii, The Tudeh Party of Iran and Soviet attempts to set Iran on a non-capitalist path ‎of development (1979-83), Cold War History, DOI: 10.1080/14682745.2023.2217753, Institute for Advanced Study, Central ‎European University, Budapest, Hungry, p 9, doc. RGANI, f. 3, Op. 70, d. 1251. Ll. 128-132.

‏۲. جمیل حسنلی، اتحاد شوروی – ایران: بحران آذربایجان و آغاز جنگ سرد (سال‌های ۱۹۴۱-۱۹۴۶)، ص ۴۸۸ (متن ‏روسی، مسکو، ۲۰۰۶). صورت‌جلسهٔ دیدار نامزد عضویت دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی و دبیر ‏اول کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست آذربایجان، حیدر علی‌یویچ علی‌یف، با عضو هیئت اجراییهٔ کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران و ‏صدر کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دموکرات آذربایجان، غلام‌یحیی دانشیان، به تاریخ ۳ ژانویهٔ ۱۹۷۹ [۱۳ دی ۱۳۵۷]، سند ‏AR ‎SPİHMDA, f. 1, s. 89, i. 213. vv. 14-30‎‏. تاریخ سند حسنلی نشان می‌دهد که گفت‌وگوی حیدر علی‌یف با دانشیان ‏پیش از ورود کیانوری به باکو آغاز شده‌ بود.‏
‏۳. همان، ص ۴۸۹، همان سند ‏vv. 51-59‎‏.‏
‏۴. اسکندری، خاطرات، تهران: مؤسسهٔ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۳۷۲، صص ۳۹۸ و ۳۹۹. دانشیان زمانی ‏گفته‌بود که کیانوری جاسوس انگلیس است. (نصرت‌اللّه جهانشاهلو، سرگذشت: ما و بیگانگان، آلمان، ۱۳۶۱ و ۱۳۶۷، ص ‏‏۱۶۸).‏
‏۵. امیرعلی لاهرودی، یادمانده‌ها و ملاحظه‌ها، باکو: نشر فرقهٔ دموکرات آذربایجان، ۱۳۸۶ (۲۰۰۷)، ص ۶۳۶.‏
‏۶. کیانوری، خاطرات، مؤسسهٔ تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه و انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۱. صص ۴۹۳ و ۴۹۴.‏
‏۷. همان، صص ۴۹۷ و ۴۹۸.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

31 May 2025

چون پیر پس از قبیله مانده

سیاوش هم رفت... از چهار نفر ساکنان اولیهٔ اتاق شمارهٔ ۳۱۲ خوابگاه دانشجویی دانشگاه صنعتی ‏آریامهر (شریف) خیابان زنجان (خوابگاه شهید روشن) اکنون تنها من مانده‌ام.‏

نخست محمدتقی مخنفی رفت؛ دانشجوی مهندسی شیمی، ورودی ۱۳۴۹. او کسی بود که مرا به ‏این اتاق آورد. دو ماه و خرده‌ای پس از آغاز سال تحصیلی و زندگی در خانهٔ عمو در سه‌راه سلسبیل، دوندگی‌هایم در ‏دانشگاه برای گرفتن جایی در خوابگاه به نتیجه رسید، و در اواسط آذر ۱۳۵۰ وارد خوابگاه شدم.‏

مرا به اتاقی در طبقهٔ چهارم فرستادند که دو اصفهانی دانشجوی سال‌های بالاتر ساکن آن بودند. ‏هنگام ورود به اتاق برخورد این دو با من آن‌قدر سرد بود که سردتر از آن را به یاد نمی‌آورم. هر دو ‏روی تخت‌هایشان نشسته بودند و به‌ظاهر سر در درس داشتند. تخت خالی را که قرار بود جای من ‏باشد نشانم دادند. روی لبهٔ تخت نشستم، با ساکی در بغل، و غمگین از این که در چنین سرمایی ‏چگونه سر خواهم کرد.‏

غرق در همین غصه بودم که تقه‌ای به در خورد، کسی وارد شد، داخل اتاقِ رو به شمال و کم‌نور، ‏نگاهی گرداند، مرا نشان کرد و به سویم آمد، و همین طور که می‌آمد، به ترکی گفت:‏

‏- چرا تو را فرستادند به این اتاق؟ بلند شو بریم! پیش خودمان برای تو جا داریم!‏

نزدیک‌تر که آمد، چهره‌اش را به یاد آوردم. هیچ یادم نبود که تقی مخنفی، دانش‌آموز سال بالاتر از ‏من در دبیرستان کسرای اردبیل، پارسال در همین دانشگاه پذیرفته شده و شاید ساکن همین ‏خوابگاه باشد. برادر او محمدصادق مخنفی هم در همان دبیرستان همکلاسی من بود.‏

شادمان از جا جستم و بدون خداحافظی از ساکنان آن اتاق، با تقی به طبقهٔ سوم و اتاق ۳۱۲، اتاقی روشن و رو به آفتاب ‏رفتم.‏

این‌جا استقبال آتشین بود. ساکن دیگر این‌جا محمد جنتی بود، او هم اهل اردبیل، ورودی ۱۳۴۷ ‏رشتهٔ شیمی. او هم مرا از اردبیل می‌شناخت. پس از چند جمله، معلوم شد که مادر او هم آموزگار ‏و همکار مادر من است. نامش را که گفت، خانم پیراهنی، شناختم. او را هم از حرف‌های مادرم، و ‏هم از رفت‌وآمدهای مادرم با همکارانش می‌شناختم.‏

دقایقی بعد ساکن چهارم اتاق وارد شد: سیاوش آذرمیر، اهل میاندوآب، دانشجوی مهندسی ‏شیمی، او هم ورودی ۱۳۴۷. او نیز گرم و خوشرو.‏

این‌جا آسوده و شادمان بودم. به زبان خودمان حرف می‌زدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدیم. در آن اتاق ‏ماجراها داشتیم. در همین اتاق بودیم که نیمه‌شبی گارد دانشگاه و مأموران ساواک با یورشی ‏گسترده همهٔ خوابگاه را تسخیر کردند، کسانی را با خود بردند. در اتاق ما ساکی پر از کتاب‌های ‏‏«ناجور» متعلق به مجید باباپور بود، که پیش ما آن را «مخفی» کرده بود، و در غیاب سیاوش، ساک ‏به نام او ثبت شد. بعد سیاوش را به ستاد ساواک در خیابان میکده احضار کردند، اما به خیر گذشت. ‏در همین اتاق بودیم که هنگام امتحانات آخر همان سال تحصیلی، صبح ۷ تیرماه ۱۳۵۱، سر راه ‏خوابگاه به دانشگاه، ساواک محمد و مرا ربود، به داخل ماشین کشاندند، و بردند. این داستان‌ها را در ‏کتاب «قطران در عسل» نوشته‌ام. (دانلود رایگان).‏

تقی درس‌خوان‌تر از ما بود و ارتباط سیاسی مخفی داشت ‏(بنگرید به کتاب «تاریخچه گروه منشعب» (نگاهی از درون به سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران) ‏نوشتهٔ بهمن تقی‌زاده، ص ۵۹۲، و نیز نامهٔ مردم، ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، یا این نشانی)‏. برای همین پیش از آن که مهلت مقرر ‏اقامت سه‌سالهٔ ما در خوابگاه به پایان برسد، بیرون از خوابگاه اتاقی گرفت و رفت. من پس از خروج ‏از خوابگاه به او پیوستم و تا چند سال پس از آن هم‌خانه بودیم.‏

تقی در بهمن ۱۳۹۶ از جهان رفت. محمد جنتی همین آبان ۱۴۰۲ به او پیوست، و امروز خبر یافتم که ‏سیاوش هم هفته‌ای پیش با آنان رفته است. اکنون جای من خالی‌ست پیش آنان...‏

یاد هر سه‌شان زنده و گرامی.‏

عکس‌ها از آلبوم‌های فارغ‌التحصیلان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) برداشته شده‌است، در این نشانی.
برای بزرگ کردن تصویر روی آن کلیک کنید. دو عکس از هر شخص، هنگام ورود او به دانشگاه، و سال‌ها بعد را نشان می‌دهد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

27 February 2025

بازهم لعنت بر زمان

بارها زمان را لعنت کرده‌ام که با سیر خود همه چیز را می‌پوساند.‏

اکنون خبر می‌رسد که جسد بی‌جان جین هک‌من بازیگر بزرگ امریکایی را در ۹۵ سالگی (باور ‏نمی‌کنم. کی ۹۵ ساله شد؟) همراه با جسد همسر ۶۴ ساله و جسد سگ‌شان در ویلای محل ‏زندگی‌شان یافته‌اند.‏

بازی بی‌همتای او در «ارتباط فرانسوی» ۱ و ۲ مرا تکان داده‌بود. بازی‌های بعدی او هم همواره ‏بی‌همتا بود. بازی او با مونیکای عزیز من در ‏Under Suspicion‏ نه برای او، که برای مونیکای من، دلم ‏را گرم کرده‌بود.‏

جالب است که گویا او و داستین هافمن و رابرت دووال در مدرسهٔ بازیگری هم‌کلاسی بودند، و به هر سه‌شان گفته بودند که قیافه و هیکل و رفتارشان مناسب بازیگری نیست، و بنگر که هر سه از بزرگ‌ترین بازیگران شدند.

چه حیف! چه حیف! نمی‌شد او پیر نشود؟ نمی‌شد به جایی نرسد که فکر کند نمی‌خواهد کسی ‏دیگر او را تر و خشک کند؟ نمی‌شد زمان او را آن‌قدر نپوساند و ناتوانش نکند که ترجیح بدهد دست ‏از زندگی بشوید؟

لعنت بر زمان که همه چیز را می‌پوساند!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 October 2024

...بشکنی ای قلم، اگر

بیت شعر و نفرینی که عنوان نوشته از آن به وام گرفته‌شده، آن‌چنان قاطع و در عین حال صاف و ‏ساده و بی شیله‌پیله است، آن‌چنان صادقانه است و از دل بر آمده، که یک بار خواندنش کافیست تا ‏همراه با نام صاحب آن برای همیشه در یاد خواننده حک شود، و بی‌گمان برخی از خوانندگان اکنون ‏به روشنی می‌دانند که سخن از کدام بیت و کدام صاحب سخن است:‏

بشکنی ای قلم، ای دست، اگر
پیچی از خدمتِ محرومان، سر

این شاید نه نفرین، که عهدی‌ست که محمدعلی افراشته با خود و قلمش می‌بندد و از ۱۹ اسفند ‏‏۱۳۲۹ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر سرلوحهٔ هر شماره از نشریهٔ طنز سیاسی و اجتماعی «چلنگر» که او ‏منتشر می‌کرد (و جانشینان چلنگر پس از توقیف آن در ۱۲ خرداد ۱۳۳۲، مانند «جاجرود»، ‏‏«شب‌چراغ» و...) نقش می‌بست. اما نام افراشته بسیار پیش از آن، از شهریور ۱۳۲۰، و پیشتر، در ‏مقام شاعری خلقی، مبارز، و انسان‌دوست بر سر زبان‌ها بود. او در نخستین کنگرهٔ نویسندگان و ‏شاعران ایران در تیرماه ۱۳۲۵ نیز شرکت داشت. روزنامه‌ها و مجلات، هر روز شعر تازه‌ای با شیوه‌ای ‏نو و دید و بافتی به‌کلی تازه از او چاپ می‌کردند. شعر او در برهه‌ای از زمان شعار مردم بود و کلامش ‏تا پایین‌ترین طبقات جامعه نفوذ می‌کرد. صداقتی که در کلام این گیله‌مرد وجود داشت و سوژه‌هایی ‏که انتخاب می‌کرد آن‌قدر بدیع و تازه بود که شعرش به سرعت برق در حافظه‌ها نقش می‌بست. ‏طنز تلخ و گزنده‌ای که در شعرش وجود داشت خواننده را نخست می‌خنداند، و لحظه‌ای بعد ‏می‌گریاند. بی‌کاری، دربه‌دری‌ها، محرومیت‌ها، تبعیض‌ها، رشوه‌خواری‌ها، و فساد حاکم مایهٔ اصلی ‏شعر او بود. شخصیت‌های شعر او آدم‌های محروم، توسری‌خورده، نفرین‌شده و آوارهٔ شهرها و ‏روستاها بودند.‏

روزنامهٔ چلنگر در آغاز اشعاری به زبان‌های گیلکی، ترکی آذربایجانی، کردی، ترکمنی، لری، ‏مازندرانی، و... نیز منتشر می‌کرد. اما چندی بعد افراشته اعلام کرد که شهربانی انتشار ادبیات به ‏زبان‌های غیر از فارسی را ممنوع کرده‌است، و آن صفحهٔ چلنگر حذف شد.‏[۱]

محمدعلی افراشته زادهٔ ۱۲۷۱ هجری خورشیدی در روستای بازقلعهٔ سنگر در حومهٔ رشت، فرزند فقر ‏و محرومیت بود و هم‌زمان با نوشتن و سرودن، برای نان شب خود و خانواده‌اش به ناگزیر از شاگردی ‏و پادویی در شرکت‌های ساختمانی، تا دلّالی فروش گچ، شاگردی در بنگاه‌های معاملات ملکی، کار ‏در شهرداری در نقش معمار، آموزگاری، هنرپیشگی تئاتر، مجسمه‌سازی، نقاشی، تحصیلداریِ ‏تجارتخانه، رانندگی، خبرنگاری، و هر شغلی از این دست روی‌گردان نبود. از زندگی در چنین ‏محیط‌هایی و لمس جامعه با پوست و گوشت خود بود که سوژه‌های آثار خود را می‌یافت. او دردها و ‏نیازمندی‌های مردم را خوب می‌شناخت و با زبان مردم آشنا بود. او با مردم و در میان مردم زندگی و ‏پیکار می‌کرد.‏ [۲]

احسان طبری می‌نویسد: «محمدعلی افراشته پیمان‌کار و معمار شهرداری بود که با او آشنا شدم. ‏در باشگاه حزب ما [حزب تودهٔ ایران] در خیابان فردوسی [تهران] برای حیاطی پر از مردم (غالباً از ‏کارگران) باژست‌های خنده‌آور و بسیار مطبوعی، اشعار طنز‌آمیز اجتماعی خود را [...] می‌خواند و ‏هم‌رزمان خود را از ته دل می‌خنداند. [...] چون مسئول امور تبلیغی و مطبوعاتی حزب بودم، با من ‏برخوردی بامحبت و هم‌کارانه و دایمی داشت که تا آخر عمر و از جمله در مهاجرت آن را حفظ کرد.»‏[۳] ‏ ‏نخستین مجموعهٔ آثار او را نیز حزب تودهٔ ایران در سال ۱۳۲۹ با عنوان «آی گفتی» منتشر کرد. این ‏نام یکی از اشعار جاودان اوست.‏

با صاعقهٔ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تلاش دستگاه کودتا برای یافتن و در بند کردن افراشته اوج گرفت و ‏این انسان پر تلاش و آفرینشگر ناگزیر شد که تا یک سال و نیم پس از آن در نهانگاه به‌سر برد. اما به ‏گفتهٔ نصرت‌اللّه نوح: «افراشته آن‌قدر در زندگی با تودهٔ محروم جامعه عجین شده‌بود که در دوران ‏زندگی مخفی خود در تهران به‌ندرت در خانه می‌ماند. او که به فن گریم و هنرپیشگی آشنا بود هر ‏روز در قیافه و لباسی مبدل به میان مردم می‌آمد، و در حالی که مأموران شاه دربه‌در به‌دنبال او ‏می‌گشتند، او در بهار تربچه، پونه و چغاله بادام می‌فروخت، و در شب عید ماهی‌های زنده و کوچک ‏را برای هفت‌سین به مردم عرضه می‌کرد.»‏[۴]

اما سرانجام هنگامی که فشار پی‌گردها افزایش یافت، هنرمندی که ریشه‌هایی این‌چنین در میان ‏مردم و جامعهٔ کشورش داشت، در اواخر سال ۱۳۳۴ به مهاجرت خارج از کشور، به جایی غریب در ‏آن‌سوی افق‌های تیره، به دوردستِ بلغارستان پرتاب شد.‏

احسان طبری دربارهٔ افراشته در مهاجرت می‌نویسد: «در مهاجرت به هنگام نخستین دیدار از صوفیه، ‏افراشته را پس از سال‌ها، شاید پس از ده سال بار دیگر در آن‌جا دیدم. [...] در صوفیه، رفقای مهاجر ‏ما با افراشته خوب تا نکردند. [...] افراشته با همسر و دو فرزندش (بهمن و روشن) به بلغارستان ‏آمده‌بود.[۵]‏ دولت بلغارستان با وجود تنگی مسئلهٔ منزل، به او خانه‌ای دو اتاقه و کار در دو روزنامهٔ ‏طنزآمیز بلغاری و ترکی داده‌بود. افراشته از دولت بلغارستان و دوستان بلغاری خود راضی ولی از ‏برخی دوستان ایرانی ناراضی بود. آن‌ها شعر و کار هنری افراشته را بی‌بها و ناچیز می‌گرفتند. چه ‏خبط فاحشی! افراشته پس از عُبید بزرگ‌ترین طنزنگار ایرانی است. [...] دیدار ما در زمستان ۱۹۵۷ ‏‏[۱۳۳۶] بود. [...] همان ایام که او را در صوفیه دیده‌بودم، از بیماری قلبی شکوه داشت و همین ‏بیماری سرانجام او را در سن ۵۱ سالگی [۱۵ اردیبهشت ۱۳۳۸]، در عین جوانی، با یک سکته ‏درربود. سراپای مهاجرت ایرانی از این خبر غرق اندوه شد، حتی کسانی که کودکانه با وی رفتار ‏نادرست داشتند. دوستان بلغار تشییع پرشکوهی ترتیب دادند و او را که در صوفیه حسن شریفی ‏نام داشت، در گورستان معروف شهر به خاک سپردند.‏

در عرض سه-چهار سالی که افراشته در مهاجرت بود، کوشش فراوانی از جهت حکایت‌نویسی به‌کار ‏برد. می‌بایست با زحمت زیاد نوشته‌های خود را بدهد تا به بلغاری یا ترکی ترجمه کنند. با این حال ‏خوانندگان فراوان داشت. زمانی یک بلغاری وقتی دانست که من ایرانی هستم، از «حسن ‏شریفی» از من پرسید و وقتی پاسخ دادم او را می‌شناسم، حالتی گریه‌مانند به وی دست داد و ‏آه‌ها کشید و افسوس‌ها خورد. معلوم شد که خود روزنامه‌نگار است و حسن شریفی را در زندگی ‏دیده و می‌شناخته. با این‌همه، احساسات او شگفت‌انگیز بود. از شیرینی و دل‌نشینی ‏نوشته‌هایش سخن گفت و دم‌به‌دم تکرار می‌کرد: آه حسن شریفی! حسن شریفی!»‏[۶]

نصرت‌اللّه نوح، دوست و همکار افراشته در نشریهٔ چلنگر، که با زحمتی فراوان و ستودنی مجموعهٔ ‏آثار افراشته را در سه جلد فراهم آورده،[۷]‏ در پیشگفتار یکی از آن‌ها می‌نویسد: «[...] هنوز به شیوهٔ ‏افراشته در نثر، نمایشنامه‌نویسی و داستان‌نویسی و مخصوصاً اشعار گیلکی او اشاره‌ای ‏نشده‌است. امیدوارم در این مورد افراد با صلاحیتی چون آقایان احسان طبری و به‌آذین که بیشتر از ‏من با افراشته دمخور و دوست بوده‌اند، اقدام کنند.»‏[۸] ‏ احسان طبری به نوبهٔ خود خیلی کوتاه ‏نوشت: «چهل قصهٔ کوچکی که به همت دوستش نصرت‌اللّه نوح نشر یافته، افراشته را گاه یک ‏چخوف ایرانی نشان می‌دهد. بدون تردید طنز در خونش بود. دوست من نویسنده و مترجم معروف ‏به‌آذین، که خود گیلک است، برای اشعار گیلکی او ارزش حتی بیش از نوشته‌های فارسی‌اش قایل ‏است. کمدی‌های کوچک او نیز بدک نیست ولی به پایهٔ اشعار و حکایت‌هایش نمی‌رسد.»‏[۹] ‏ و همین.‏

اما پیداست که به‌آذین پیش از تقاضای نوح، خود دست به اقدام زده‌بود و کتاب «برگزیدهٔ اشعار ‏فارسی و گیلکی محمدعلی افراشته» را نگاشته بود، که اکنون در فردای انقلاب ۱۳۵۷ کم‌وبیش ‏هم‌زمان با کتاب نوح امکان انتشار یافته‌بود.[۱۰]‏ ‏ به‌آذین پیشتر نیز در سال ۱۳۲۶ مقاله‌ای دربارهٔ ‏افراشته و ارزش شعرهای گیلکی او شامل تفسیر سه شعر گیلکی او در «مردم» ماهانه ‏نوشته‌بود.‏[۱۱]

باز باید از نوح سپاسگزار باشیم که در مقدمه‌های سه جلد مجموعهٔ آثار افراشته، برخی از شعرها و ‏داستان‌ها و نمایشنامه‌های افراشته را هر چند کوتاه تحلیل و معرفی کرده‌است. او همچنین گزارش ‏داده‌است که: «افراشته [در مهاجرت] داستان‌ها و اشعار خود را به زبان ترکی برای طنزنویس بلغار ‏دیمیتر بلاکونف ‏Belakonev‏ ترجمه می‌کرد، و او آن‌ها را از ترکی به زبان بلغاری بر می‌گرداند. ضمناً ‏افراشته در تمام مدت اقامت در بلغارستان، با روزنامهٔ فکاهی «استورشل» [‏Стършел‏ (زنبور سرخ ‏یا زنبور گاوی)] همکاری داشت.» و «یکی از کارهای جالب افراشته در بلغارستان، نوشتن داستان ‏‏«دماغ شاه» است.» و «افراشته در آخرین سال زندگی خود مجموعه‌ای از آثار طنز خود را تهیه ‏کرده‌بود که با عنوان «دماغ شاه» در صوفیهٔ بلغارستان منتشر کند [...] و این مجموعه پس از مرگ ‏او با همین نام [به زبان بلغاری، صوفیه، ۱۹۶۳] منتشر شد.»‏[۱۲] ‏ ترجمهٔ فارسی «دماغ شاه» به ‏همت بهزاد موسایی در سال ۱۳۸۸ منتشر شد.‏ [۱۳]

محمدعلی افراشته در رنج از غربت و مهاجرت، و در حسرت میهن، دور از میهن از جهان رفت. هیچ ‏نمی‌دانم که آیا گورگاه «حسن شریفی» هنوز در صوفیه باقی‌ست، یا رد پای زمان آن را نیز زدود؟ آن ‏سه نفر دیگر هم، یعنی نصرت‌اللّه نوح، احسان طبری، و به‌آذین سال‌هاست که از جهان رفته‌اند، و تا ‏جایی که می‌دانم معرفی و نقد جامع و اساسی آثار محمدعلی افراشته هنوز بر زمین مانده است. ‏برخی از آثار او را در میان شاهکارهایش بر می‌شمارند، مانند «شغال محکوم»، «پالتوی ‏چهارده‌ساله» و «آی گفتی».

نام و آوازهٔ افراشته تا «دایرة‌المعارف بزرگ شوروی» نیز راه یافت و ‏شرح حال کوتاهش در دو چاپ آن درج شد. در چاپ ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۸ از سه اثر شاخص او نام ‏برده‌شده: داستان «عروس عباس‌آقا»، نمایشنامهٔ «مسخره‌بازی»، و شعر «شغال محکوم». ‏مضمون «شغال محکوم» نیز نقل شده‌است.‏[۱۴] ‏ اما در چاپ بعدی (۱۹۶۹ تا ۱۹۷۸) نام نمونه‌های ‏آثار او را حذف کردند.‏[۱۵]

در ویکی‌پدیای گیلکی معروف‌ترین شعرهای فارسی و گیلکی افراشته که نامشان آمد، همراه با ‏شرحی کوتاه بر هرکدام درج شده‌است. (در ویکی‌پدیای فارسی، در برگ افراشته، زبان گیلکی را ‏انتخاب کنید.)

‏ ________________________________
 [۱] ‎ ‎‏. ویکی‌پدیای فارسی، ذیل افراشته.
‏ [۲] ‎ ‎‏. جملاتی برگرفته از پیشگفتار مجموعهٔ ثار محمدعلی افراشته، گردآورنده نصرت‌اللّه نوح، تهران، توکا، ۱۳۵۸، صص ‏‏۵ تا ۱۳.
‏ [۳]‎ ‎‏. احسان طبری، از دیدار خویشتن، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، استکهلم ۱۳۷۹، ص ۱۱۵.
‏ [۴]‎ ‎‏. نصرت‌اللّه نوح (به کوشش)، چهل داستان محمدعل افراشته، تهران، انتشارات حیدربابا، مرداد ۱۳۶۰، ص ۶.
‏ [۵]‎ ‎‏. افراشته سه پسر داشت که یکی از آن‌ها در همان مهاجرت (پیداست که پیش از دیدار احسان طبری) به ‏بیماری قلبی درگذشت. (ویکی‌پدیای فارسی، ذیل افراشته).
‏ [۶]‎ ‎‏. احسان طبری، همان، صص ۱۱۶ و ۱۱۷.
‏ [۷] ‎ ‎‏. ۱- مجموعهٔ آثار [اشعار] محمدعلی افراشته، گردآورنده نصرت‌اللّه نوح، تهران، توکا، ۱۳۵۸. ۲- چهل داستان ‏محمدعلی افراشته، به کوشش نصرت‌اللّه نوح، تهران، انتشارات حیدربابا، مرداد ۱۳۶۰. ۳- نمایشنامه‌ها، تعزیه‌ها و ‏سفرنامه‌ها، اثر محمدعلی افراشته، گردآوری و مقدمه: نصرت‌اللّه نوح، چاپ اول، انتشارات حیدربابا، تهران، مهرماه ‏‏۱۳۶۰.‏
[۸] ‎ ‎‏. مجموعهٔ آثار محمدعلی افراشته، گردآورنده نصرت‌اللّه نوح، تهران، توکا، ۱۳۵۸، ص ۱۲.
‏ [۹] ‎ ‎‏. احسان طبری، همان، صص ۱۱۵ و ۱۱۶.
‏ [۱۰] ‎ ‎‏. تهران، انتشارات نیل، ۱۳۵۸.
‏ [۱۱]‎ ‎‏. http://www.peiknet.com/1383/hafteh/12esfand/hafteh_page/93behazin_afrashteh.htm‎
[۱۲]‎ ‎‏. چهل داستان محمدعلی افراشته، به کوشش نصرت‌اللّه نوح، تهران، انتشارات حیدربابا، مرداد ۱۳۶۰، صص ۴ و ۵.
‏ [۱۳]‎ ‎‏. رشت، انتشارات فرهنگ ایلیا.
‏ [۱۴]‎ ‎‏. مقالهٔ ا. گویا در «دنیا» نشریهٔ تئوریک و سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران، شماره ۱، سال ۱۳۴۸.
‏ [۱۵]‎ ‎‏. http://bse.sci-lib.com/article082644.html

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 April 2024

امیروف در رادیوی سوئد - ۳

برنامهٔ موسیقی درخواستی شبکهٔ دوم رادیوی سوئد هفته‌ای را که امروز به پایان رسید، صرف گردش موزیکال در قارّه‌های جهان ‏کرد. امروز نوبت آسیا بود. من از فرصت استفاده کردم و قطعاتی از آهنگسازان معروف جمهوری ‏آذربایجان درخواست کردم.‏

در درخواستی که نوشتم گله کردم که آثار آهنگسازان آذربایجانی بسیار بسیار به‌ندرت از رادیوی سوئد ‏شنیده می‌شود، حال آن که آثار آهنگسازان همسایهٔ آذربایجان، یعنی ارمنستان، آن‌قدر هر روز و هر روز ‏پخش می‌شود که آدم شک می‌کند که مبادا کیم کارداشیان لابی خیلی نیرومندی در رادیوی سوئد ‏دارد!‏

خلاصه، درخواست مرا پخش کردند! تا یک ماه می‌توان دو قطعه از «رقص‌های سنفونیک» اثر فیکرت ‏امیروف را در این نشانی شنید. نوار را تا یک ساعت و ۲۴ دقیقه جلو بکشید و بعد گوش بدهید.‏

وگرنه خود اثر را در یوتیوب هم می‌توان شنید، در این نشانی.‏

پیشتر دست‌کم دو بار دربارهٔ امیروف و آثار او نوشته‌ام: این‌جا، و این‌جا.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 March 2024

بروکنر - ۲۰۰

خیلی وقت است که دربارهٔ موسیقی ننوشته‌ام. البته همواره در کمین بوده‌ام تا مناسبتی پیش ‏بیاید و دینم را به این یکی دیگر از «ب»های بزرگ جهان موسیقی ادا کنم («ب»های دیگر: باخ، ‏بیتهوفن، برامس...). اکنون سال بروکنر است، زیرا که او ۲۰۰ ساله می‌شود.‏

در پاییز ۱۳۵۱، آنگاه که پس از زندان، غم و تنهایی بر دلم سنگینی می‌کرد، درس نمی‌خواندم، سرگرمی ‏دیگری نداشتم و در قفسهٔ صفحه‌های اتاق موسیقی دانشگاه پرسه می‌زدم، یک قوطی حاوی دو ‏صفحهٔ گراموفون یافتم که فقط سنفونی هشتم آنتون بروکنر (۱۸۲۴-۱۸۹۶) ‏Bruckner‏ بر آن‌ها ضبط ‏شده‌بود. عجب! یعنی یک سنفونی به طول نزدیک به یک ساعت و نیم؟ هیچ سنفونی دیگری این ‏قدر طولانی نشنیده‌بودم. روی جلد قوطی عکسی بود از نمای عظیم یک کلیسای جامع. چه ‏می‌خواهد بگوید؟

با بار اول و دوم گوش دادن به این سنفونی سنگین و طولانی چیزی دستگیرم نشد. مانند سر ‏کوبیدن بی‌حاصل به دروازه و دیوار آن بنای عظیم و نفوذناپذیر کلیسای جامع روی جلد قوطی ‏صفحه‌ها بود. راهی به درون نمی‌یافتم. گذشته از طول و تفصیل اثر، نمونه‌ای مشابه خود این ‏موسیقی هم هرگز نشنیده‌بودم: «مدرن» نبود. صد در صد کلاسیک بود. اما هیچ نشانی از ملودی‌های ‏آشنا، از آهنگ‌های مردم عادی، از موسیقی فولکلوریک، در آن نبود. سراسر و به‌تمامی سروده و ‏بافتهٔ ذهن خود آهنگساز؛ به‌شدت تجریدی. هیچ جایی از این سنفونی را نمی‌شد با خود زمزمه ‏کرد، یا با سوت زد! چیست این؟ به کجای آن پنجه درآویزم؟ اثر دیگری از او نداشتیم و من ‏می‌بایست با همین اثر (که بعد دانستم سنگین‌ترین اثر اوست) از بروکنر رمزگشایی می‌کردم.‏

سر به دیوار کوفتن‌هایم سرانجام به نتیجه رسید: موومان سوم سنفونی سرانجام احساس «آهان» ‏به من داد. توانسته‌بودم رمز آن را بگشایم. عجب زیباست! اما هیچ چیزی ندارد که بتوان به زبانی ‏دیگر به شعر، با نقاشی، با داستان، با هیچ وسیلهٔ دیگری بیانش کرد: موسیقی ناب! صدا، فقط صدا! مجرد از هر ‏چیز دیگری.‏

پس از ورود از بخش سوم، به‌تدریج سراسر سنفونی را ذره ذره کشف می‌کنی: ‏موسیقی‌شناسانی گفته‌اند که بروکنر در سنفونی‌هایش کاتدرال‌هایی عظیم و سربه‌فلک کشیده ‏می‌سازد، با همهٔ جزییات پرکار نمای بیرون و درون آن‌ها، با همهٔ شکوه و زیبایی آن‌ها.‏

‏۹ سال پیش در سفرنامهٔ نیو – زیلند، در توصیف راه رسیدن به میلفوردِ شگفت‌آور نوشتم:‏

‏«نمی‌دانم چه مدتی گذشته‌است که از ایستادن ماشین بیدار می‌شوم. سر بلند می‌کنم و از ‏پنجره ‏بیرون را نگاه می‌کنم. هنوز باران می‌بارد. هوا تیره و تار است. از لابه‌لای شیارهایی که آب ‏باران بر ‏شیشهٔ ماشین کشیده، منظره‌ای می‌بینم که شبیه آن را به عمرم هرگز، حتی به هیچ رؤیا ‏و هیچ کابوسی ‏هم ندیده‌ام: صخره‌هایی‌ست قهوه‌ای رنگ، دیواره‌ای‌ست کم‌وبیش عمودی، که از ‏همه‌جایش ‏آبشارهایی باریک و بلند...، بلند...، بلند... می‌ریزند. هر چه نگاهم را بالاتر و بالاتر ‏می‌برم، به بالای ‏صخره‌ها نمی‌رسم. دیواره گویی تا پایان آسمان بالا می‌رود. آن‌سوتر، این‌سوتر، ‏دیواره است و ‏آبشارهای بی‌شمار و سپید که از آن بالا، از زیر ابرهای سپید و دراز، تا کف درهٔ آن ‏پایین می‌ریزند. ‏خوابم، یا بیدار؟ این‌جا کجاست؟ احساسم شبیه احساسی‌ست که در نوجوانی از ‏تماشای ‏نقاشی‌های گوستاو دوره در کتاب "کمدی الهی" دانته از دوزخ و برزخ و بهشت به من ‏دست می‌داد. ‏نه، زبان و کلمات به‌تنهایی برای توصیف این چشم‌انداز کافی نیست: نقاشی، شعر و ‏موسیقی را ‏هم باید به کمک گرفت. سنفونی دانته اثر فرانتس لیست به ذهنم می‌آید که با "دوزخ" ‏آغاز ‏می‌شود. اما این‌جا دوزخ نیست. بهشت نیست. سیارهٔ دیگری هم نیست. این‌جا زمین است. ‏‏این‌جا خود ِ زمین است. "دانته"ی لیست کافی نیست. عظمت موسیقی واگنر و بروکنر لازم است. ‏‏شاید سنفونی نهم بروکنر؟ آری، خودش است! ‏اما این آبشارهای سپید و باریک و بی‌شمار را بر این ‏دیواره‌های هولناک به ‏چه تشبیه کنم؟ یال بلند اسب بر گردنش؟ گیسوی سپید زنی یا مردی؟ لعنت ‏بر این ذهن خائن که ‏برای توصیف این منظرهٔ باشکوه یاری نمی‌کند!»‏

احساس مشابه گوش دادن به سنفونی‌های بروکنر و تماشای مناظر میلفورد در نیو – زیلند، هنگام ‏دیدن عظمت فرش متعلق به بقعهٔ شیخ صفی‌الدین اردبیلی، که در موزهٔ ویکتوریا و آلبرت لندن ‏نگهداری می‌شود، نیز به من دست داد.‏

آنتون بروکنر در ۴ سپتامبر ۱۸۲۴ در یکی از آبادی‌های نزدیک شهر لینتس ‏Linz‏ در اتریش پا به جهان ‏نهاد. پدر آموزگارش او را از کودکی با موسیقی آشنا کرد. دوازده ساله بود که پدرش از جهان رفت، و ‏مادرش در غیاب نان‌آور خانواده، او را به عضویت گروه کر نوجوانان کلیسا درآورد تا مختصر پولی که از ‏آن‌جا می‌گرفت کمکی باشد به درآمد خانواده.‏

آنتون جوان راه پدر را پی گرفت و آموزگار شد. سال‌هایی بود که او در دبستان روستاهای دورافتادهٔ ‏اتریش، درست مانند آموزگاران زحمتکش روستاهای دورافتادهٔ خودمان، هم مدیر مدرسه بود، هم ‏آموزگار و ناظم، و هم خدمتکار و فرّاش و جاروکش حیاط مدرسه.‏

اما عشق بزرگ او موسیقی بود، و وقت آزادش را در آن سال‌ها صرف موسیقی و رونویسی ‏مجموعهٔ «هنر فوگ» اثر یوهان سباستیان باخ می‌کرد و در ریزه‌کاری‌های موسیقی باخ غرق ‏می‌شد. او همچنین در جشن‌های روستاییان با پیانو موسیقی رقص می‌نواخت و در مراسم ‏کلیسایی ارگ کلیسا را می‌نواخت.‏

او تا چهل سالگی نامی از ریشارد واگنر نشنیده‌بود، و سپس با شنیدن اپرایی از او سخت شیفتهٔ ‏واگنر شد. دانش تئوریک او از راه مطالعهٔ آثار باخ، و مهارتش در نواختن ارگ، راه استخدام در کلیسای ‏جامع پایتخت، شهر وین، را برای او گشود، و آن‌جا توانست سرودن سنفونی‌ها و دیگر آثارش را آغاز ‏کند، و به تدریس در کنسرواتوار وین بپردازد. هوگو وولف، و گوستاو مالر از شاگردانش بودند و از ‏موسیقی او بسیار تأثیر گرفتند. واگنر او را «تنها سنفونیست راستین بعد از بیتهوفن» می‌نامید، و ‏بروکنر مقامی خدای‌گونه برای واگنر قایل بود و نقل کرده‌اند که یک بار در حاشیهٔ اجرای اثری از واگنر ‏پیش چشم همگان جلوی او خود را بر زمین انداخت و بر پاهای واگنر بوسه زد.‏

او بی‌بهره از عشق و ازدواج روزگار گذراند. به میزان افراطی دین‌دار بود. گذشته از سنفونی‌هایش، ‏باقی آثارش، به‌جز چند نمونهٔ انگشت‌شمار، همگی کلیسایی هستند. حتی روی سنفونی نهمش ‏نیز نوشته‌است: «تقدیم به خدای مهربان در آسمان». او در حال نوشتن همین سنفونی پشت میز ‏کارش دچار حملهٔ قلبی شد، در ۷۲‌سالگی از جهان رفت، و بخش چهارم سنفونی نهمش نانوشته ‏ماند. بعدها کشف شد که یک سنفونی فراموش‌شده هم دارد که پیش از نخستین سنفونی آن را ‏نوشته، و با شمارهٔ «صفر» آن را منتشر و اجرا کردند.‏

در جهان موسیقی از پدیده‌ای به‌نام «مسئلهٔ بروکنر» سخن می‌گویند، در اشاره به وسواس او که ‏سنفونی‌هایش را پیوسته دستکاری می‌کرد و تغییراتی در آن‌ها می‌داد. او نسخه‌های متعددی از ‏اغلب سنفونی‌هایش به‌جا گذاشته‌است. همچنین کسانی کوشیده‌اند مدل‌های ریاضی، از قبیل ‏سری فیبوناچی (که در سراسر هستی ما حضور دارد؛ از شکل مارپیچ کهکشان‌ها تا شکل چینش ‏دانه‌های گل آفتاب‌گردان و...)، و پنج‌ضلعی‌ها و شش‌ضلعی‌های منتظم در آثار او بیابند.‏

همهٔ ۱۰ سنفونی او طولانی هستند، سازهای بادی برنجی نقش مهمی در آن‌ها دارند، و بخش ‏سوم آن‌ها، یعنی از نظر من دروازهٔ ورود به سنفونی‌هایش، همگی ساختار کلاسیک «روندو»ی ‏کامل دارند. روندوی کامل از سه تم اصلی ‏A‏ و ‏B‏ و ‏C‏ تشکیل می‌شود که به شکل متقارن ‏ABACABA‏ به نوبت بسط و گسترش می‌یابند و تکرار می‌شوند. همین است که دریافت آن‌ها را به‌نسبت آسان ‏می‌کند.‏

معروف‌ترین و پر طرفدارترین آثارش سنفونی‌های چهارم و هفتم و نهم او هستند. اجرای ‏سنفونی‌های بروکنر کار هر رهبر و هر ارکستری نیست و تخصص می‌خواهد. رهبر مورد علاقهٔ من ‏در این مورد و بسیاری موارد دیگر، رهبر معروف سوئدی – فنلاندی هربرت بلومستد ‏Blomstedt‏ ‏است که اکنون در ۹۷‌سالگی هنوز ماهرانه رهبری می‌کند. اما حیف که اجرای تصویری آثار بروکنر با ‏رهبری او در یوتیوب یافت نمی‌شود، جز این سه دقیقه پایان سنفونی چهارم.‏

لینک‌های زیر را برای شروع از بخش سوم سنفونی‌ها تنظیم کرده‌ام. اما پس از ورود به لینک اگر ‏خواستید می‌توانید آن را عقب بکشید و از اولش گوش بدهید. اگر علاقمند شدید، بقیهٔ سنفونی‌ها ‏را خودتان می‌یابید!‏

سنفونی چهارم:‏
https://youtu.be/o0g82i784bw?si=TSSx8o4icw0mB1Cc&t=2431‎

سنفونی هفتم:‏
https://youtu.be/dSGOaTuAesY?si=TJCyVC6KtykHyTn-&t=3529‎

سنفونی نهم:‏
https://youtu.be/PkiIR1XLgnk?si=rMOgzLt1hNY3wiA8&t=1665‎
‏***‏
در این وبلاگ ۱۱۰ مطلب دیگر هم نوشته‌ام که سخن از موسیقی در آن‌ها هست. همهٔ آن‌ها زیر ‏این لینک فهرست شده‌اند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 February 2024

مصاحبهٔ نشریهٔ تریبون با من

مقدمه


وقتی قرار بر مصاحبه با شیوا فرهنمدراد شد، کلی ذوق‌زده شدم. یکی از مشتریان پروپاقرص ‏وبلاگ شخصی و قدیمی‌اش بودم، یادداشت‌هایی را که می‌نوشت با ولع هرچه تمام ‏می‌خواندم، از شیوایی قلم و زاویهٔ دیدی که داشت بسیار لذت می‌بردم. اولین‌بار نام شیوا را در ‏خاطرات علیرضا صرافی با عنوان جنبش دانشجویی آذربایجان در دهه ۵۰ دیده بودم. روایتِ اتاق ‏موسیقی دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف) هنوز هم برای من جذاب‌ترین بخش این خاطرات ‏است. جایی که شیوا سه سال تمام را صرف پیاده‌سازی متن ترکی از روی نسخه صوتی اپرای ‏کوراوغلو و ترجمهٔ آن به فارسی می‌کند و همان‌طور که اشاره می‌کند متن این اپرا توسط ‏خیلی‌ها به عنوان درسنامهٔ آموزش زبان ترکی آذربایجانی به کار می‌رفت. به قطران در عسل ‏که رسیدم، میخکوب شدم. مواجههٔ جسورانه و صادقانهٔ شیوا با گذشتهٔ مبارزاتی‌اش ‏تکان‌دهنده بود و از نظر من یکی از بهترین‌های اتوبیوگرافی‌های سیاسی تاریخ معاصر ایران ‏است. با گام‌های فاجعه همان دقت‌نظر و انصافی را داشت که از شیوا انتظار داشتم. او فارغ از ‏اتهام‌زنی‌های رایج این کتاب را در نقد حزب توده نوشته بود. آخرین کتابی که از وی خواندم ‏وحدت نافرجام، کشمکش‌های حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ دموکرات آذربایجان ‏‏(۱۳۲۴-۱۳۷۲) بود، ‏پژوهشی ناب و دقیق دربارهٔ برشی از تاریخ معاصر که کمتر به آن پرداخته شده است. به‌قول ‏علیرضا اردبیلی شیوا یک آدم کتبی است، بیشتر از آن‌‏‎که حرف بزند، می‌نویسد. شیوایی که ‏من می‌شناسم از اتاق موسیقی شروع می‌شود.‏

س: شیوا فرهمندراد ذوق هنری دارد و دانشجوی دانشگاه آریامهر (صنعتی ‏شریف) است، با این پس‌زمینه، تصمیم می‌گیرد تا وارد فعالیت‌های سیاسی ‏شود، آن‌هم در جایی مثل ایران که مخالفت و حتی انتقاد از رژیم بهای ‏سنگینی دارد، چرا و چگونه این تصمیم را گرفتید؟ درواقع چه انگیزه‌ها و ‏زمینه‌هایی شیوای جوان و احیاناً آرمان‌خواه را به این مسیر هدایت کرد؟ ‏

ج: به قول بعضی دوستان قدیمی: «ما سیاست را انتخاب نکردیم، سیاست ما را انتخاب ‏کرد!» آن هنگام جامعه از شکاف طبقاتی عمیقی رنج می‌برد و وضعیتی برقرار بود که ‏دل‌های جوان دانشجویان را به درد می‌آورد، و در غیاب و ممنوعیت احزاب و سازمان‌های ‏سیاسی علنی، آنان را، و مرا، به سوی فعالیت سیاسی می‌کشاند.‏

من از دیدن فقر مردم، به‌ویژه اهالی آذربایجان که از روستاهایشان رانده شده‌بودند و در ‏تهران زندگی فلاکت‌باری داشتند رنج می‌بردم. به‌گمانم دست‌کم یک نمونه از چنین ‏مشاهده‌ای را در کتاب قطران در عسل نوشته‌ام: مشاهدهٔ گرسنگی روستاییان اطراف ‏زنجان که در حلبی‌آبادی سر راه دانشگاه آریامهر به خوابگاه دانشجویی ما، در صد ‏متری شاهراه آیزنهاور (خیابان آزادی کنونی) زندگی می‌کردند.‏

س: در آن زمان چه آرمان‌ها و چشم‌اندازی از نظام سیاسی مطلوب خود داشتید ‏که جذب گفتمان چپ و مهم‌تر از آن حزب توده شدید؟ آیا شما هم مثل بیشتر ‏نسل جوان تحصیل‌کرده و یا روشنفکران آن دوره تحت تاثیر هژمونی و سلطهٔ ‏گفتمان چپ قرار داشتید و یا با مطالعه و بینش به این نقطه رسیدید؟ آیا این ‏تصمیم هیجانی و احساسی بود یا آگاهانه؟

ج: شاید هیچکدام! در کودکی و نوجوانی من شبکهٔ رادیویی (و تلویزیونی) کشور هنوز به ‏جاهای دوردست ایران، و به‌ویژه آذربایجان که شاه هنوز داشت از مردم آن بابت جنبش ‏ملی سال ۱۳۲۴ و ۲۵ انتقام می‌گرفت، نرسیده‌بود. ما در خانه به‌زحمت می‌توانستیم ‏صدای ناصافی از رادیوی تهران بشنویم. از رادیوی تبریز برنامه‌هایی به فارسی پخش ‏می‌شد، اما فرستندهٔ تبریز چندان قوی نبود و در اردبیل آن را حتی بدتر از صدای تهران ‏می‌شنیدیم. در نیمهٔ دوم دههٔ ۱۳۴۰ فرستنده‌ای در رشت دایر شد که صدای آن در ‏اردبیل بهتر از دیگر فرستنده‌های داخل شنیده می‌شد.‏

اما رادیوهای باکو و مسکو را، که آن نیز از باکو «رله» یا تقویت می‌شد، خیلی صاف و ‏خوب می‌شنیدیم. این‌ها را من حتی با «رادیو گوشی» خیلی سادهٔ ساخت خودم ‏به‌راحتی می‌شنیدم. همین باعث شد که نسبت به جمهوری آذربایجان و اتحاد شوروی ‏کنجکاو شوم، و کنجکاوی به‌تدریج به علاقه انجامید. به‌ویژه تفاوت بارز وضع فرهنگی ‏مردم هم‌زبان دو ساحل ارس مرا به فکر فرو می‌برد: آن‌جا کودکان به زبان خودشان، ‏یعنی زبان مشترک با ما، درس می‌خواندند، و مردم از موسیقی خوب و با کیفیت، اپرت ‏و اپرا، فیلم‌های سینمایی و تئاتر به زبان خودشان برخوردار بودند، اما ما از همهٔ این‌ها ‏محروم بودیم. چرا؟ چه نظامی آن‌جا و در سراسر اتحاد شوروی برقرار بود که آزادی ‏انتخاب زبان تحصیل را تأمین می‌کرد؟

باید در این زمینه می‌خواندم و یاد می‌گرفتم. اما هر چه بیشتر می‌جستم، کم‌تر ‏می‌یافتم. همهٔ این قبیل منابع و خواندنی‌ها را رژیم پهلوی ممنوع و سانسور می‌کرد. و ‏این ممنوعیت، البته، کنجکاوی من و امثال مرا بیشتر تحریک می‌کرد. ‏

آن موقع مطلقاً هیچ چیز دربارهٔ «چپ» نمی‌دانستم. پس از ورود به دانشگاه در تهران ‏بود که نام مارکس و انگلس و لنین و مارکسیسم و سوسیالیسم را شنیدم. اما برای ‏مطالعه در این زمینه‌ها هم منبع دست اولی وجود نداشت، و می‌بایست از نوشته‌های ‏دست چندم استنباط‌هایی کسب می‌کردیم.‏

بنابراین به‌گمانم کم‌وبیش هیچکدام از پیشنهادهایی که در متن این سؤال مطرح کردید ‏در مورد من صدق نمی‌کند. جذب سازمان چریک‌های فدایی خلق نشدم، و حزب تودهٔ ‏ایران تا بعد از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ حضور چشمگیری در ایران نداشت، یا من از آن خبر ‏نداشتم، جز فقط دو سه بار شنیدن رادیوی پیک ایران در خانهٔ این و آن دوست ‏دانشجو. این رادیو به حزب تودهٔ ایران تعلق داشت، از صوفیه پایتخت بلغارستان پخش ‏می‌شد، و مدت کوتاهی پس از آن که با آن آشنا شدم، دولت بلغارستان با قرارداهایی ‏که با رژیم شاه بست، صدای آن رادیو را خاموش کرد.‏

س: با توجه به جایگاهی که شما در حزب توده داشتید، جاهایی بود که در مورد ‏مواضع، خط مشی و تصمیمات حزب توده دچار شک و تردید شوید؟ در کنار آن، ‏آیا تا زمانی که در ایران بودید شوروی کشور برادر بزرگ به عنوان بهشت برین ‏در ذهن شما جای گرفته بود و یا نه از جنایات استالین و فجایعی که این رژیم ‏در شوروی به بار آورده بود، خبر داشتید؟

ج: پس از دستگیری گروه بزرگی از رهبران و کادرهای حزب تودهٔ ایران، و جان به‌در بردن و ‏آزادی برخی از آنان در دههٔ ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰، آشکار شد که بازجویان سازمان اطلاعات ‏سپاه پاسداران پیش خود نوعی طبقه‌بندی از پیش برای کادرهای حزب فرض ‏کرده‌بودند و آنان را به «کادر ۱» (مقام بالاتر)، و «کادر ۲» (مقام پایین‌تر) تقسیم ‏می‌کردند. با آن حساب جایگاه من پایین‌تر از «کادر ۲» بود. من «فرسنگ‌ها» دور از ‏دستگاه تعیین تاکتیک و استراتژی و سیاست حزب، و از نظر تشکیلاتی فقط عضو ‏سادهٔ یک حوزهٔ حزبی بودم. تنها به خاطر شرکت داوطلبانه در برخی کارهای اجرایی ‏حزب، مانند کارهای صوتی میتینگ‌های حزب، ضبط و تکثیر سخنان رهبر حزب در ‏جلسات «پرسش‌وپاسخ» او، شرکت در جابه‌جا کردن روزانهٔ چند تن از رهبران حزب، ‏شرکت در ویرایش و آماده‌سازی مجلهٔ تئوریک و سیاسی حزب (نشریهٔ دنیا) و ‏نوشته‌های احسان طبری (که برخی‌ها او را تئوریسین حزب می‌دانند)، در ارتباط نزدیک ‏با این رهبران حزب قرار گرفتم. این بود واقعیت «جایگاه» من در حزب.

آری، در این جایگاه ناچیز خودم، از همان آغاز در توجیه و درک سیاست نزدیکی حزب ‏تودهٔ ایران به روحانیان و در رأس آنان آیت‌الله خمینی، دچار شک و تردید بودم، از جمله ‏برای این که از سال‌های دبیرستان از هر گونه دین و دین‌داری، و از دین‌فروشی و ‏دین‌فروشان بیزار بودم. مقاله‌های تئوریک حزب را در توجیه این سیاست‌ها که ‏می‌خواندم، عقل می‌گفت که: «خب، راست می‌گویند. این سیاست درست است.» اما ‏احساسم هرگز این توجیه‌ها را نپذیرفت و ته دلم همیشه ناراضی بودم.‏

در مورد اتحاد شوروی، سانسور ساواک و رژیم شاه دربارهٔ آن کشور باعث شده‌بود که ‏جوانان و از جمله من مطالبی را که بر ضد اتحاد شوروی و جنایات استالین منتشر ‏می‌شد، باور نمی‌کردیم و آن‌ها را به حساب «تبلیغات امپریالیستی» رژیم ایران برای ‏تخریب وجههٔ اتحاد شوروی می‌گذاشتیم. آن قبیل مطالب به نظر من و دوستانم ارزش ‏خواندن نداشت.‏

در مقابل، در حالی که هنوز حتی نام مارکس و انگلس و لنین و چه گوارا و... سانسور ‏می‌شد و کتاب‌های معتبری از نوشته‌های آنان یا دربارهٔ آنان وجود نداشت، ناگهان رژیم ‏شاه در واکنش به سیاست امریکا و غرب که از فروش برخی تسلیحات و تجهیزات به ‏ایران پرهیز داشتند، به اتحاد شوروی روی آورد و قراردادهای بزرگ و مفصلی با آنان ‏بست و بسیاری از نیازهای تسلیحاتی را از آنان تأمین کرد. همچنین ایجاد کارخانهٔ ذ‌وب ‏آهن اصفهان و نیروگاه هسته‌ای بوشهر، کشیدن خط لولهٔ گاز از جنوب ایران تا آستارا، و ‏بهره‌برداری از معدن مس سرچشمه (کرمان) را به آنان سپرد. از آن پس جاده‌های ایران ‏پر از کامیون‌های شرکت حمل‌ونقل دولتی اتحاد شوروی به نام «سوو-ترانس-آفتو» ‏Sovtransavto‏ بود که برای حمل کالا بین مرز شمالی کشور و بندرهای ساحل خلیج ‏فارس رفت‌وآمد می‌کردند.‏

آن قراردهای بزرگ، تبادلات فرهنگی را نیز شامل می‌شد و برخی فعالیت‌های ‏فرهنگی و هنری شوروی در ایران مجاز شد. در نتیجه از آن هنگام فیلم‌های سینمایی ‏بسیار عالی و اغلب عظیم ساخت اتحاد شوروی در برخی سینماها، و حتی تلویزیون ‏ایران نمایش داده می‌شدند، مانند فیلم دو قسمتی «جنگ و صلح» (روی کتاب معروف ‏لف تالستوی)، یا «برادران کارامازوف» (روی رمان بزرگ فیودور داستایفسکی)، یا ‏سریال «آنا کاره‌نینا» (تالستوی)، فیلم بالت‌های «ایوان مخوف» اثر سرگئی پراکوفی‌یف ‏و «اسپارتاکوس» اثر آرام خاچاتوریان، و... ارکسترهای بزرگ سنفونیک و تک‌نوازان و ‏رهبران ارکستر سرشناس شوروی برای کنسرت در تالارهای ایران می‌آمدند، گروه ‏بزرگ بالت روی یخ شوروی در سالن ورزش «مجتمع شهیاد» («آزادی» بعدی) برنامه ‏اجرا می‌کرد، و...‏

گذشته از این‌ها، بنگاه نشریاتی «پروگرس» مسکو و شعبه‌های دیگرش کتاب‌های ‏فارسی فراوانی که اغلب ترجمهٔ افسران توده‌ای نسل قبل پناهنده به شوروی بودند به ‏بازار کتاب ایران سرازیر کرد. در آن میان کتاب‌های فنی و مهندسی به زبان انگلیسی، و ‏نیز کتاب‌ها و نشریاتی از جمهوری آذربایجان هم (به خط سیریلیک) یافت می‌شد. برای ‏نمونه هفته‌نامهٔ ادبیات و اینجه‌صنعت و ماهنامهٔ آذربایجان ارگان اتحادیهٔ ‏نویسندگان آذربایجان به ایران می‌رسیدند. من هر دو را مشترک بودم و از سال ۱۳۵۲ تا ‏‏۱۳۵۷ آن‌ها را می‌گرفتم و می‌خواندم. فرستندهٔ رادیویی آراز که از باکو پخش می‌شد ‏و شبانه‌روز موسیقی آذربایجانی برای ایران پخش می‌کرد، نیز، اگر اشتباه نکنم، از ‏همان هنگام آغاز به کار کرد.‏

همهٔ این‌ها، پس از سانسور شدید قبلی، و آن کنجکاوی که قبلاً توضیح دادم، تأثیر ‏بزرگی در جلب توجه و علاقهٔ کتاب‌خوانان و سینماروها و موسیقی‌دوستان ایران ‏داشت، که تا پیش از آن به هنر و ادبیات اتحاد شوروی دسترسی چندانی نداشتند و صد البته همهٔ این آثار فرهنگی در خدمت تبلیغ نظام اتحاد شوروی و ایجاد تصویر و ‏تصوری خیالی و اغراق‌آمیز از «بهشت رؤیایی» و «عدالت اجتماعی» آن کشور قرار ‏داشتند. این آثار از واقعیت زندگی روزمرهٔ مردم آن ۱۵ جمهوری متحد هیچ نمی‌گفتند و ‏نشان نمی‌دادند که آن‌جا زیر نام سوسیالیسم و عدالت اجتماعی، در واقع فقر را ‏به‌تساوی تقسیم کرده‌اند.‏

س: می‌دانیم که در بسیاری از مقاطع حساس و استراتژیک تصمیمات مهم حزب ‏توده نه در داخل که از طرف شوروی دیکته می‌شد، با توجه به این واقعیت ‏تضاد بین تحلیل و مواضع اعضای حزب با این دستورالعمل‌های صادره از ‏شوروی چگونه حل و فصل می‌‌شد؟ آیا چنین تضادهایی باعث اعتراض ‏نمی‌شد و چه‌قدر فضا برای طرح انتقادات از این تصمیمات مهیا بود؟

ج: رابطهٔ حزب تودهٔ ایران با حزب کمونیست اتحاد شوروی و تبعیت از برخی سیاست‌های ‏آن با «انترناسیولیسم پرولتری» یا همان «همبستگی جهانی احزاب برادر» توجیه ‏می‌شد. این دیدگاه می‌گفت که احزاب کمونیست همهٔ کشورهای جهان با هم دوست ‏و برادرند، در موارد لازم همه گونه به یک‌دیگر کمک می‌کنند، از کمک فکری و تئوریک تا ‏کمک‌های مادی و تسلیحاتی، و حزب کمونیست اتحاد شوروی، حزب لنین، مادر و ‏کانون همهٔ این احزاب و این همبستگی است.‏

ساختار حزب تودهٔ ایران مطابق اساسنامه‌اش از اصل لنینی «مرکزیت دموکراتیک» ‏پیروی می‌کرد. یعنی سیاست حزب را مرکزیت حزب تعیین می‌کرد و رهنمودهای ‏مرکزیت حزب برای اعضا تا پایین‌ترین رده‌ها «لازم‌الاجرا» بود. اما اعضا حق داشتند ‏ایرادهایی را که می‌دیدند و انتقادها و اعتراض‌هایی را که داشتند مطرح کنند و تا ‏بالاترین مرجع برسانند. این اصل در حزب تودهٔ ایران در ظاهر تا حدود زیادی رعایت ‏می‌شد. بسیاری از اعضای حزب چنین انتقادهایی را کتبی یا شفاهی مطرح می‌کردند ‏و برخی‌ها بر دریافت پاسخ اصرار می‌ورزیدند. پاسخ‌هایی هم می‌آمد. ‏

رهبر حزب یک جلسهٔ «پرسش و پاسخ» داشت که هر هفته یا یک‌هفته‌درمیان برگزار ‏می‌شد و هر بار به چند پرسش یا انتقاد پیرامون سیاست و مواضع حزب پاسخ می‌داد. ‏این سخنان هم به‌شکل نوارهای صوتی تکثیر و توزیع می‌شد، و هم به شکل ‏جزوه‌هایی چاپ و پخش می‌شد یا در نشریهٔ ارگان حزب منتشر می‌شد. و البته ‏پاسخ‌های کتبی و شفاهی در جلسات حوزه‌های حزبی، یا پاسخ‌های رهبر حزب در آن ‏جلسات یا انتشار پاسخ‌های او، معترضان را همیشه راضی نمی‌کرد.‏

س: در تاریخ‌نگاری حزب توده ایران، اسطوره‌های زیادی بدون چون و چرا جا افتاده ‏است از جمله تصور یک حزب سازمان‌یافته و منظم و متشکل از افراد باسواد و ‏پرمطالعه که گاهی تنها تشکیلات و حزب سیاسی واقعی ایران در تاریخ معاصر ‏خوانده می‌شود، می‌خواهیم نظر شما را در باب این اسطوره‌ها بدانیم، تا چه ‏حد چنین تصوراتی منطبق بر واقعیت هستند؟

ج: در این زمینه من تاریخ حزب تودهٔ ایران را به چند دوره تقسیم می‌کنم. در دورهٔ نخست ‏موجودیت حزب، از ایجاد آن در سال ۱۳۲۰ تا شکست جنبش ملی آذربایجان در سال ‏‏۱۳۲۴، حزب یک تشکیلات مترقی و «ملی» بود که تأثیر انکارناپذیری در رشد فرهنگ و ‏ادبیات و گستردن بینش سیاسی و فوت‌وفن سازمان‌یابی مردم‌نهاد مانند اتحادیه‌های ‏کارگری و سازمان‌های زنان و دانشجویان و دیگر گروه‌های صنفی داشت. نشریات حزب ‏شاید تنها صدایی بود که مبارزه با فاشیسم و نازیسم آلمان را تبلیغ می‌کرد.‏

پس از سرکوبی جنبش ملی آذربایجان بهترین و ممتازترین رهبران حزب ناگزیر شدند ‏به اتحاد شوروی پناهنده شوند و به‌قول معروف حزب «کمرش شکست». البته از آن ‏هنگام تا چند سال بعد فعالیت‌های فرهنگی و انتشاراتی حزب و به‌طور کلی ‏‏«فرهنگ‌سازی» حزب گسترش بیشتری یافت و عدهٔ زیادی، به‌ویژه از میان کارگران به ‏عضویت حزب در آمدند. اما هم‌زمان وابستگی حزب به «برادر بزرگ» اتحاد شوروی نیز ‏افزایش یافت و حزب بیشتر و بیشتر گوش به‌فرمان مسکو بود. ‏

ضربهٔ بزرگ و کمرشکن بعدی در بهمن ۱۳۲۷ و با توطئه ترور نافرجام شاه و «غیر ‏قانونی» شدن حزب فرود آمد. بیش از ده تن از رهبران حزب بازداشت و زندانی شدند، ‏و از همین هنگام کارها و فعالیت‌های حزب رنگ ماجراجویی به خود گرفت، سازمان ‏مخفی افسران حزب نفوذ بیشتری یافت، اینان رهبران حزب را از زندان فراری دادند، ‏چند نفر، از جمله مخالفان داخلی و خارجی حزب را ترور کردند، به هنگام نخست‌وزیری ‏محمد مصدق رهبران باقی‌ماندهٔ حزب نتوانستند بر سر بزنگاه‌های حساس و بحرانی ‏اوضاع را درست بسنجند و درست تصمیم بگیرند، و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ همه چیز ‏در هم ریخت.‏

آری، حزب تودهٔ ایران نقش بزرگی در آغاز فرهنگ‌سازی فعالیت‌های سیاسی و ‏تشکیلاتی و کارگری و گسترش ادبیات و هنر نمایشی و... داشت و در مقاطعی ‏به‌راستی بسیاری از گل‌های سرسبد جامعهٔ فرهنگی و سیاسی کشور به این حزب ‏می‌پیوستند. اما نباید فراموش کرد که افراد ناجوری هم در صفوف حزب بودند، و نیز در ‏اوج فعالیت‌های حزب، کارگران و زحمت‌کشان کم‌سواد و بی‌سواد اکثریت بسیار بزرگی ‏از اعضای حزب را تشکیل می‌‌دادند.‏

س: می‌رسیم به جایی که شما پس از خروج از ایران و تجربه‌هایی تلخی که از ‏سر گذراندید تصمیم به خروج از این حزب می‌گیرید؟ آن لحظه گسست و ‏جدایی، که می‌دانم در پس‌زمینه آن تجربه زیستهٔ چند دهه‌ای وجود دارد، کی ‏اتفاق افتاد؟

ج: هنگام پناهنده بودن و زندگی در شهر مینسک (پایتخت بلاروس)، با دیدن آشفتگی‌ها و ‏نابسامانی‌های کار حزب، و رهبران جدیدی که به‌جای به کار گرفتن دانش و تجربهٔ ‏افراد، به افراد چاپلوس میدان می‌دادند و خبرچینی را رواج می‌دادند، و راهی برای تأثیر ‏نهادن و مبارزه با این شیوه‌ها وجود نداشت، به این نتیجه رسیدم که آن‌جا جای من ‏نیست. به‌ویژه با مشاهده و لمس واقعیت‌های «سوسیالیسم واقعاً موجود» از ‏ایدئولوژی حزب هم دلسرد شده‌بودم. پس تصمیم گرفتم که در جلسات حوزهٔ حزبی، ‏که در عمل به جلسات بگومکوهای بی‌معنی و تهمت زدن به یک‌دیگر تبدیل شده‌بود ‏شرکت نکنم. شرکت در این جلسات اجباری و «وظیفهٔ حزبی» هر عضو است. به گمانم ‏از تابستان ۱۳۶۴ بود که حق عضویت هم نپرداختم، که پرداخت آن هم اجباری بود. ‏حزب در همهٔ امور زندگانی و معیشت و تحصیل و... ما دخالت داشت و تا پیش از دوران ‏رهبری میخاییل گارباچوف در اتحاد شوروی، ترک حزب اغلب عواقب سختی ‏می‌توانست داشته‌باشد. اما با تغییراتی که او صورت داد، راه خروج از اتحاد شوروی هم ‏باز شد و در آغاز پاییز ۱۳۶۵ از آن‌جا خارج شدم و به سوئد پناه آوردم.‏

س: می‌خواهم از جنبه‌های وجودی این گسست و جدایی بگویید، به‌عنوان فردی ‏که سال‌ها با باور به این آرمان و ایدئولوژی زندگی کرده و برای آن هزینه داده ‏بودید و حالا اگر نگویم همه‌، اغلب آن‌ها را دروغ و فریبی بیش نمی‌دید، برایم ‏جالب است بدانم چگونه از این جهنم بیرون آمدید؟ آیا واقعاً شیوا توانسته تا ‏مثل سربازی [که از پادگان چهل‌دختر فرار می‌کرد] از این سیم‌خاردار هم بگذرد؟

ج: این روندی ناگهانی و یک‌روزه نبود و چنین نبود که مثلاً امروز همه چیز سیاه باشد و ‏فردا سپید شود، یا برعکس. روندی بود بسیار دردآور و چند سال طول کشید. به‌ویژه ‏یاد رفقای بسیار عزیزی که داشتم و در ایران دستگیر و زندانی و اعدام شده‌بودند، و ‏احساس وظیفهٔ وفاداری به آنان رنجم می‌داد. نوشتن کتابچهٔ با گام‌های فاجعه به ‏گونه‌ای بزرگداشت یاد آن رفقایم و گونه‌ای ادای دین به آنان بود و بسیار کمکم کرد.‏

س: مانس اشپربر در تعبیر جذاب و دردناک جدایی‌اش از حزب کمونیست و ‏فروپاشی باورهای ایدئولوژیکی که داشت می‌گوید دیگر هرگز نتوانست به ‏یقین‌های مثبت اعتماد کند و زندگی‌اش را بر پایهٔ یقین‌های منفی استوار کرد، ‏به نوعی عبور از هر نوع ایدئولوژی و چارچوب‌های صُلب و دگم، آیا شیوای بعد ‏حزب توده نیز چنین نگاهی به ایدئولوژی دارد؟

ج: «عبور از هر نوع ایدئولوژی و چارچوب‌های صُلب و دُگم» آری، اما «استوار کردن زندگی ‏بر پایهٔ یقین‌های منفی» هرگز! هنگام آغاز فروپاشی «سوسیالیسم واقعاً موجود» یکی از شعارهای گارباچوف برای جهان پس از آن، «سوسیالیسم با سیمای ‏انسانی» بود. اما او هم در آن زمینه نتوانست در عمل کاری بکند. با این حال من هنوز ‏به عدالت اجتماعی و جامعهٔ رفاه همگانی اعتقاد دارم و نمونهٔ برخی کشورهای با ‏نظام سوسیال‌دموکراسی نشان داده که اندیشهٔ جامعهٔ رفاه همگانی را، اگر نه کامل و ‏مطلق، اما دست‌کم تا حدود زیادی می‌توان جامهٔ عمل پوشاند. این به‌گمانم یک «یقین ‏مثبت» است و نه منفی!‏

س: بعد از این قضایا چه اقداماتی برای بازسازی و پیکربندی دوبارهٔ افکار و ‏ایده‌آل‌هایی که داشتید انجام دادید؟ چون می‌دانم که شما برخلاف بسیاری از ‏افراد دیگر نه کنج عزلت گزیدید و نه خاموش شدید؟ چگونه و چرا دوباره ‏برگشتید و نوشتید؟

ج: پس از خروج از شوروی مدتی خود را تا حدودی منزوی کردم، اما بیشتر برای استراحت ‏و بازبینی آن‌چه گذشته‌بود. بسیار خواندم، به‌ویژه آثاری را که پیشتر نمی‌خواندم. ‏نوشتن با گام‌های فاجعه برای آن بازبینی کمکم کرد و پس از آن نگارش و ترجمه را از ‏سر گرفتم.‏

س: من برخلاف بسیاری از مفسران، کتاب درخشان شما قطران در عسل را ‏نوعی تصفیهٔ حساب با خود می‌دانم تا با حزب توده، خودتان هم در چند ‏مصاحبه و گفت‌گویی که دربارهٔ این کتاب داشتید اشاره کردید این کتاب را ‏نوشتید تا باری از روی دوش خود بردارید، آیا ما می‌توانیم این کتاب را ‏اتوبیوگرافی از سرخوردگی یک نسل انقلابی در ایران بدانیم؟

ج: با گام‌های فاجعه را شاید بتوان گونه‌ای «تصفیه حساب با حزب» دانست، اما قطران در ‏عسل همان‌طور که می‌گویید ربطی به تصفیهٔ حساب با حزب ندارد. «باری از دوش ‏برداشتن» آری، اما دربارهٔ «تصفیهٔ حساب با خود» ترجیح می‌دهم شما و دیگر ‏خوانندگان را آزاد بگذارم و میل دارم که آزادانه تفسیر و تأویل کنید. نوشتن «اتوبیوگرافی ‏سرخوردگی یک نسل انقلابی در ایران» هم به هیچ‌وجه قصدم نبوده. به خیال خودم ‏نشان داده‌ام که هر بار پس از افتادن باز هم می‌توان برخاست، و کتاب از جمله با چهار ‏اپیزود مثبت و نویدبخش به پایان می‌رسد.‏

س: ما با دو نوع رویکرد شیفته‌‌وارانه و نوستالژیک و رویکرد امنیتی‌کاران که ‏غرض‌ورزانه کل تاریخ مبارزات جنبش چپ در ایران را به هیچ می‌انگارد و آن را ‏لجن‌مال می‌کند طرف هستیم. البته که کارهای شما هیچ نسبتی با این دو ‏رویکرد ندارد. سئوالم اینست که چگونه می‌توان در فضایی که نه در خدمت ‏کشف واقعیت که در خدمت تصفیه‌حساب‌های سیاسی است این بازخوانی ‏انتقادی از تاریخ جنبش چپ در ایران را ممکن کرد به نوعی که «گذشته چراغ ‏راه آینده» شود؟

ج: کارگزاران هر دو رویکردی که توصیف کردید در عمل با واقعیت‌های گذشته و اسناد ‏موجود و خدشه‌ناپذیر و مطالعه و کسب دانش لازم کاری ندارند و داوری‌شان بر پایهٔ ‏بینش جزمی و خشک و تعصب‌ورزانه پایه‌گذاری شده‌است. اینان اگر به خود زحمت ‏بدهند که تعصب و خشک‌مغزی را کنار بگذارند و تحقیق کنند و آثار بی‌طرف را بخوانند، ‏بی‌گمان پنجره‌های جهان بزرگ‌تری به رویشان گشوده خواهد شد، جهانی که بر خلاف ‏تصورشان خاکستری‌ست و نه سیاه و سپید. ‏

البته در این میان لازم است پژوهشگرانی هم وجود داشته‌باشند که با تکیه بر اسناد، ‏آثار خواندنی و بی‌طرفانه‌ای تولید و منتشر کنند. من به‌گمانم کوشیده‌ام که با کتاب ‏وحدت نافرجام چنین نمونه‌ای ارائه دهم.‏

س: در طی سال‌های اخیر جریان‌های راست افراطی در داخل و خارج کشور و ‏سلطنت‌طلبان به کرات از کلیدواژهٔ فتنهٔ ۵۷ بهره می‌برند تا به زعم خود بار تمام ‏گناهان انقلاب ۵۷ را متوجه جریانات چپ سازند. یک جوّ هیستیریک چپ‌ستیزانه ‏از تهران تا واشنگتن در بین رسانه‌های جریان اصلی وجود دارد که به نظر من ‏مبتنی بر یک نوع بازخوانی نادرست و غرض‌ورزانه از تاریخ است که نتیجهٔ آن ‏سفیدشویی استبداد شاه و حتی ساواک است. سئوالم اینست که آیا شما ‏اکنون با توجه به تجربیات کنونی‌تان با انقلاب ۵۷ مخالف هستید؟ آیا این انقلاب ‏از نظر شما اجتناب‌ناپذیر بود یا نه؟ و نقش جنبش چپ و جریان‌های سیاسی ‏چپ را در پیروزی این انقلاب و سهم آن‌ها از اشتباهات را تا چه اندازه می‌دانید؟

ج: آن افراد نمونه‌های گویایی از خشک‌مغزانی هستند که همه چیز را سیاه و سپید ‏می‌بینند و در پرسش پیشین مطرح کردید. ‏

خیر، من با انقلاب ۵۷ مخالف نیستم. با اتفاقی که افتاده نمی‌توان مخالفت کرد، فقط ‏می‌توان تفسیر کرد و توضیحش داد. آری، با وضعی که در سال‌های ۱۳۵۶ و ۵۷ پیش ‏آمد، و شخص شاه و دستگاهش در طول سالیان آن را ایجاد کرده‌بودند و تا آخرین ‏لحظه نخواستند اصلاحش کنند و حتی گام‌هایی در جهت خراب‌تر کردن آن برداشتند، ‏انقلاب ۵۷ اجتناب‌ناپذیر شد؛ مانند اعلام نظام تک‌حزبی و راندن کسانی که ‏نمی‌خواستند به عضویت حزب شه‌فرمودهٔ «رستاخیز» درآیند، یا تغییر تاریخ رسمی ‏کشور از هجری خورشیدی به «تاریخ شاهنشاهی» در جامعه‌ای به‌شدت مذهبی که ‏خودشان و دفتر شهبانو در آن دین اسلام و اجرای مراسم مذهبی و دینی را تبلیغ و ‏تقویت می‌کردند و... برای اجرای اقدامات اصلاحی برای پیش‌گیری از انقلاب بسیار دیر ‏شده‌بود. کمک به گسترش و تقویت بینش اسلامی و دینی در عین بستن همهٔ راه‌های ‏فعالیت‌های همهٔ احزاب و سازمان‌های «ملی» و «چپ» و حتی «راست» باعث ‏شده‌بود که مسجدها و تکیه‌ها و دیگر انجمن‌های مذهبی به مراکز سازمان‌دهی و ‏فعالیت گروه‌های دینی تبدیل شوند، و همین‌ها بودند که پس از راه افتادن چرخ انقلاب ‏نقش بزرگ و اصلی را در تداوم و انجام انقلاب داشتند.‏

برخی گروه‌های «چپ»، مانند حزب تودهٔ ایران بعد از انقلاب کوشیدند که برای خود ‏تاریخ‌سازی کنند و وانمود کنند که در انقلاب ۵۷ نقشی داشته‌اند. اما واقعیت آن است ‏که هیچ گروه «چپی» تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ کوچک‌ترین نقشی در روند انقلاب نداشت. یک ‏استثنای کوچک شاید اقدامات «کانون نویسندگان ایران» بود که در مهر ۱۳۵۶ با ‏برگزاری «ده شب شعر در انستیتوی گوته» تهران و برخی سخنرانی‌های دیگر که در ‏آبان‌ماه به بست‌نشینی بزرگ دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) انجامید. این ‏فعالیت‌های «صنفی» در واقع ناخواسته جریانی از سوی «چپ» راه انداخت و جرقهٔ ‏بسیج نیروهای «چپ» را زد. باقی رهبران و افراد زیادی از جریان‌های چپ همه در آن ‏هنگام در زندان یا تبعید بودند. زنده‌یاد محمود اعتمادزاده (به‌آذین) دبیر کانون ‏نویسندگان ایران کوشید در غیاب رهبران حزب چیزی مشابه حزب تودهٔ ایران با نام ‏‏«اتحاد دموکراتیک مردم ایران» راه بیندازد. کوشش او هنوز چندان به جایی نرسیده‌بود ‏و به انتشار چند شماره نشریه محدود بود که انقلاب اتفاق افتاد.‏

از این رو «چپ»ها در اشتباهات انقلاب و پی‌آمدهای آن هم نقش چندانی نداشتند. ‏کسانی به‌ویژه از گروه‌های سلطنت‌طلب ادعا می‌کنند که «چپ»ها بودند که روحانیان ‏و جمهوری اسلامی را روی کار آوردند و زیر بازویشان را گرفتند و به تثبیت و تقویت آن ‏کمک کردند. رهبر حزب تودهٔ ایران هم همواره ادعا می‌کرد که خبر این و آن «توطئهٔ ‏امپریالیسم آمریکا» یا «ضد انقلاب» را او به مقامات جمهوری اسلامی رسانده و از ‏سقوط رژیم اسلامی جلوگیری کرده‌است. اما اسنادی که بعدها منتشر شد نشان ‏داده‌است که آن مقامات خود بیش و پیش از حزب از پشت پرده خبر داشتند و آن ‏گزارش‌های رهبر حزب در واقع به ضرر حزب و به شک کردن مقامات به وجود ارتباط‌های ‏خارجی حزب (بخوان با مقامات شوروی) و وجود نفوذی‌های حزب در ارگان‌های کشور، و ‏سرانجام به سرکوبی حزب انجامید. ‏

بزرگ‌ترین اشتباه حزب تودهٔ ایران و برخی سازمان‌های سیاسی دیگر آن بود که به ‏دفاع از آزادی‌های دموکراتیک و فعالیت در آن جهت هیچ بهایی ندادند و به این ‏خودفریبی بزرگ تا پای مرگ ادامه دادند که گویا آیت‌الله خمینی «ضد امپریالیست» و ‏ضد آمریکایی‌ست و در نهایت در جبههٔ زحمت‌کشان و در سوی اتحاد شوروی ‏می‌ایستد، و در این راه آزادی در درجهٔ چندم اهمیت قرار دارد.‏

س: اعضاء و یا احیاناً هواداران حزب توده چه برخوردی با کتاب قطران در عسل و ‏با گام‌های فاجعه داشتند؟ آیا آن‌ها در طی سال‌های گذشته ظرفیت پذیرش ‏انتقاد را در خود پرورش داده‌اند یا هنوز هم حاضر به پذیرش اشتباهات خودشان ‏نیستند؟

ج: واکنش‌ها و برداشت‌های آنانی که نام بردید، همگون نبوده‌است. کسانی البته از آن ‏کتاب‌ها استقبال کردند. اما متأسفانه گروه بزرگی از توده‌ای‌های سابق، به‌ویژه در ‏داخل ایران، هیچ اشتباهی در سیاست حزب در تمام طول تاریخ موجودیتش نمی‌بینند ‏و در همان جزمیت‌های سابق باقی مانده‌اند، تا جایی که ولادیمیر پوتین، جنایتکار ‏جنگ‌طلب و رهبر نظام اولیگارشیک روسیه را ادامه‌دهندهٔ نظام فروپاشیدهٔ شوروی ‏سابق می‌پندارند. کسانی از این گروه برای آن دو کتاب دشنامم می‌دهند! واکنشی از ‏اینان دربارهٔ کتاب وحدت نافرجام هنوز ندیده‌ام. ‏

س: یکی از ویژگی‌های مهم فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌تان ‏تاکیدی است که بر مسئله ملی داشته‌اید به‌عنوان کسی که از طرف مادری ‏گیلک و پدری ترک آذربایجانی است. به تازگی کتابی هم با عنوان وحدت ‏نافرجام؛ کشمکش‌های حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان (۱۳۷۲-۱۳۲۴) ‏در زمینهٔ کشمکش رهبران حزب توده با سران فرقه دموکرات آذربایجان منتشر ‏کرده‌اید. می‌خواهم بدانم به نظر شما تشکیل فرقه عاملی منفی در نگاه ‏رهبران حزب توده به مسئله آذربایجان بود و یا نه این نگاه منفی ریشه در ‏عوامل دیگری دارد؟ در کل نظر شما دربارهٔ رویکرد حزب توده به مسئله ملی و ‏بالاحص مسئله آذربایجان چیست و آیا این مسئله محوریتی در آراء، افکار و ‏برنامه‌های آن‌ها داشته؟

ج: این‌جا هم نباید همه چیز را سیاه یا سپید دید. رهبران حزب در آن هنگام نمی‌توانستند ‏‏«نگاه منفی» به آذربایجان به‌طور کلی داشته‌باشند، زیرا که نخستین و بزرگ‌ترین ‏سازمان حزب در سراسر ایران در آذربایجان تشکیل شده‌بود و بیش از ۶۰ هزار عضو ‏داشت که بیشتر از کل بقیهٔ حزب بود.‏

اما آنان با تشکیل و تأسیس فرقهٔ دموکرات آذربایجان مخالف بودند. دلایل و ‏زمینه‌های این مخالفت را در آن کتاب شرح داده‌ام. آنان حتی نامهٔ شکایت در مخالفت ‏با تأسیس فرقه خطاب به رهبران شوروی هم نوشتند. اما سفارت شوروی در تهران ‏رهبران حزب را احضار کرد و قانع‌شان کرد که از فرقهٔ دموکرات آذربایجان به هر وسیله‌ای ‏پشتیبانی کنند، و رهبران حزب همین قول را دادند. اما پس از شکست جنبش ملی ‏آذربایجان، رهبران حزب پس از مهاجرت به شوروی در پلنوم چهارم حزب یک‌یک اعتراف ‏کردند که پشتیبانی از فرقه خواست قلبی‌شان نبوده و زیر فشار شوروی‌ها به آن تن ‏داده‌اند.‏

برخی‌ها می‌خواهند رفتار رهبران حزب با فرقه را با «نگاه مرکز به پیرامون» توضیح ‏دهند. من در این زمینه مطالعه نکرده‌ام و نمی‌دانم که آیا چنین بود یا نه، یا اصولاً تطابق ‏دادن محتوای چنین اصطلاحی به شرایط اجتماعی آن دوران ایران درست هست یا نه.‏

و اما رویکرد حزب به مسئلهٔ ملی مطابق اساسنامه‌اش می‌بایست بر فرمول لنینی ‏‏«تعیین سرنوشت ملت‌ها به دست خویش، حتی تا جدایی» استوار باشد. من در کتاب ‏نشان داده‌ام که با وجود فشار از جانب فرقه به هنگام وحدت (نافرجام) دو حزب، حزب ‏تودهٔ ایران در اسنادش همواره از ذکر عبارت «حتی تا جدایی» طفره رفته و در جلسات ‏رسمی کمیتهٔ مرکزی هم به‌روشنی با آن مخالفت کرده‌است.‏

س: آیندهٔ مسئله ملی و به‌طور ویژه مسئله آذربایجان را در ایران چگونه می‌بینید؟ ‏به‌نظر شما بهترین راه‌حل مسئله ملی در چارچوبی دموکراتیک و مسالمت‌آمیز ‏چیست؟ و آیا در بین نیروهای سیاسی ایران ظرفیت پذیرش این مسئله وجود ‏دارد؟

ج: من می‌توانم آرمان‌های زیبا و آرزوهای طلایی در این زمینه داشته‌باشم. اما کشورها و جوامع گوناگون ‏هر یک شرایط ویژهٔ خود را دارند و نمی‌توان از راه دور یک راه حل عام برای همه‌شان یا ‏برای یکی‌شان صادر کرد. من چهل سال است که آن‌جا زندگی نکرده‌ام و در متن ‏دگرگونی‌های اجتماعی و تحول روحیات مردم حضور نداشته‌ام. یقین دارم که خود مردم ‏ایران و ملت‌هایی که در آن جغرافیا زندگی می‌کنند بهترین مرجع داوری و تصمیم‌گیری ‏در این زمینه و همهٔ زمینه‌ها هستند. اما من در جایگاه یک تماشاگر از کنار، یک ‏‏«خواست حداقل» دارم و آن جاری شدن اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر است در ایران، ‏به‌ویژه در زمینهٔ حقوق شهروندان برای انتخاب زبان مادری خود برای تحصیل.‏

آیا در بین نیروهای سیاسی ایران ظرفیت پذیرش حتی این حداقل وجود دارد؟ داخل را ‏نمی‌دانم، اما در خارج، با آن‌چه پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» از رفتار بسیاری از ‏این نیروها دیده‌ایم، به نظر نمی‌رسد ظرفیتش را داشته‌باشند.‏

***
این مصاحبه در «کارنامه»ی من در دهمین شمارهٔ مجلهٔ تریبون (استکهلم، اکتبر ۲۰۲۳) منتشر شده‌است. مجله را می‌توان از این نشانی دانلود کرد.

شخص مصاحبه‌کننده در داخل ایران است و به دلایل روشن هویتش پوشیده است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏