Showing posts with label از جهان خاکستری. Show all posts
Showing posts with label از جهان خاکستری. Show all posts

11 June 2026

یاد بعضی نفرات

تازه‌ترین کتابم منتشر شد:‏

یاد بعضی نفرات...‏
خاطراتی از برخی شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی، و دیگران
ناشر: نویسنده، استکهلم ۱۴۰۵‏
‏۲۸۰ صفحه، جلد سخت
بها: نسخهٔ کاغذی، سفارش اینترنتی ۱۶و نیم یورو به اضافهٔ هزینهٔ پست.‏
دانلود فایل پی.دی.اف.: رایگان

این کتاب مجموعه‌ای است از نوشته‌های سالیانم دربارهٔ ۱۹ نفر که به شکلی با ایشان سروکار ‏داشته‌ام. البته آن شعر نیما یوشیج (یاد بعضی نفرات / روشنم می‌دارد...) دربارهٔ همهٔ این ۱۹ نفر صدق ‏نمی‌کند.‏

فهرست کتاب، و همچنین نشانی‌های دانلود و سفارش اینترنتی در پی می‌آید.‏

فهرست:‏

‏۱. اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران

فرار بزرگ
پس ستوان محمدزاده چه شد؟
در اتحاد شوروی
در مسکو
در لایپزیگ
بازگشت
اعتراض و مخالفت
آغاز پیگردها
مخالفت با سیاست حزب
در زندان

‏۲.بابک امیرخسروی

پیوستن به حزب تودهٔ ایران
پی‌آمدهای توطئهٔ تیراندازی به شاه
در دبیرخانهٔ «اتحادیهٔ بین‌المللی دانشجویان»
‏در آستانهٔ انقلاب ۱۳۵۷
‏بازگشت به ایران
تلاش برای نجات رفقای دربند
نامه به رفقا

‏۳. دکتر مرتضی انواری
‏۴. هرمز ایرجی
‏۵. در حاشیهٔ جهان به‌آذین
‏۶. احمد حسینی آرانی
‏۷. عنایت‌الله رضا

حکایت آن که اهل این کار نبود
مختصری دربارهٔ رضا
انتظار در اروپا
علوی کیا
سرهنگ دادستان کیست
بازگشت به ایران
تک‌نویسی‌های رضا
همیشه «شاگرد اول»
‏ عنایت‌الله رضا چه اهمیتی دارد
‏«گربهٔ مرتضی‌علی» و «آدم عجیب»

‏۸. احمد شاملو
‏۹. با عبدالله شهبازی

نخستین دیدار نزدیک
در تحریریهٔ دنیا
سرپرست شعبهٔ انتشارات کل حزب
سرپرست کمیتهٔ آموزش تشکیلات تهران
در زندان
همکاری با زندان‌بانان و آزار طبری
در دیدرس دوربین شهبازی
تهیه‌کنندهٔ کتاب خاطرات اسکندری؟
دعوت به خدمت به مملکت
خدمات خود شهبازی به مملکت
بر بستر مرگ طبری

‏۱۰. پرویز شهریاری
‏۱۱. غلامحسین صدری افشار
‏۱۲. نازی عظیما
‏۱۳. صبر بی‌بَر (درباره کتاب صبر تلخ محمدعلی عمویی)

‏صبری که بَرِ شیرین نداشت
چه کسی دکتر شایوَرد را لو داد؟
اصالت از دیدار خویشتن
ف. شیوا دروغ نمی‌گوید
بی‌دقتی‌های کتاب
پی‌نوشت

‏۱۴. مریم، گل بی‌خار (مریم فیروز)
‏۱۵. سیاوش کسرایی
‏۱۶. ایرج گرگین
‏۱۷. امیرعلی لاهرودی

لاهرودی و محمدعلی جعفری
لاهرودی و «روشنفکران»

‏۱۸. مفتون امینی

شعری که شاعرش را نوشت
سروده‌ای برای لاچین و خاستگاه او
شورمایه / ۱۶
‏ ‏«گویه» ۳۲
‏ از خاطرات کوه
توسن

‏۱۹. فریدون هُژبری

خدمت به میهن، از چه راهی؟
و اما کتاب

سفارش اینترنتی کتاب کاغذی، از این نشانی.
‏ دانلود رایگان فایل پی.دی.اف، از این نشانی.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 March 2026

از جهان خاکستری - ۱۳۴

آوای وحش

‏«صخبت بر سر سگ‌های زبده بود و هر کس به نوعی دربارهٔ سگ خود صحبت می‌کرد. [...] در این ‏میان مردی مدعی شد که سگش می‌تواند سورتمه‌ای را با دویست کیلو بار بکشد. مرد دیگری ادعا ‏کرد سگش تا دویست و هشتاد کیلو بار را هم کشیده است. و سومی حرف از سیصد کیلو بار زد. ‏تورنتون برای این که دیگران را از میدان در ببرد گفت:‏
‏- [سگ من] باک پانصد کیلو بار را هم می‌برد.‏
ماتیوسان پرسید: - یعنی سورتمه را از جا بکند و صد متر هم بکشد؟
‏- البته.‏
ماتیوسان گفت: - من هزار دلار شرط می‌بندم که نتواند – و کیسه‌ای خاک طلا روی میز بار انداخت.‏
خون گرم به صورت تورنتون دوید. خود را به دردسر انداخته بود. پانصد کیلو بار با جثهٔ باک هیچ ‏تناسبی داشت؟
‏[...]‏
دو ساعتی بود که سورتمهٔ ماتیوسان با بار پانصد کیلو آرد در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر ایستاده بود ‏و تیغه‌هایش در میان برف سفت یخ زده بود. باک می‌باید تیغه‌ها را از چنگال یخ بیرون می‌کشید و ‏سورتمه را به حرکت می‌آورد. همهٔ مشتریان بار بیرون ریخته بودند و بازار شرط‌بندی داغ بود. میزان ‏داو برای باخت باک تا سه برابر هم بالا رفت، اما بعد تا دو برابر پایین آمد.‏

‏[...] ده سگ را که به سورتمه بسته بودند باز کردند و باک را با یراق و افسار خودش به سورتمه ‏بستند. [...] چشمان باک می‌درخشید و سینه‌اش ستبر و بازوانش سنگین و با وقار می‌نمود. ‏عضلاتش از زیر پوست محسوس بود [...]‏

تورنتون کنار باک زانو زد. مثل همیشه که با او بازی می‌کرد، سر او را میان دو دست گرفت، سر خود ‏را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت: - نشان بده چه‌قدر مرا دوست داری. فقط همین!‏

‏[...] تورنتون کنار رفت، و بلند گفت: یالا باک، بجنب!‏
باک خیزی برداشت و با این حرکت تسمه‌ها محکم شدند. او به جلو جهید. صدایی از شکستن یخ ‏تیغه‌های سورتمه شنیده شد. تورنتون گفت:‏
‏- بجنب باک! برو!‏
باک قدری به راست و قدری به چپ کشید. یخ‌ها شکست. سورتمه تکان خورد، تیغه‌های آن به جلو ‏لغزید، و سورتمه از جا کنده شد. تورنتون صدا زد:‏
‏- برو باک! برو!‏

باک به جلو جهید. با تکان شدید او تسمه‌ها محکم‌تر شد و او با همهٔ نیرو تقلا می‌کرد. سرش را ‏پایین انداخته بود. سینه‌اش را تا نزدیک زمین خم کرده بود. پنجه‌هایش را بر برف می‌فشرد. سورتمه ‏کمی جلو رفت. پای باک لحظه‌ای لغزید. آه تماشاگران شنیده شد، اما سورتمه راه افتاده بود، حتی ‏یک لحظه نایستاد، پیش رفت و سرعت گرفت. [...] تورنتون کنار باک می‌دوید و تشویقش می‌کرد. ‏‏[با رسیدن باک به هدف تعیین شده] فریاد شادی جمعیت فضا را پر کرد. مردم دستکش و کلاه خود ‏را به هوا انداختند و هورا کشیدند. حتی ماتیوسان خوشحال شده بود. باک کاری کرده بود که ‏کسی باور نداشت. تورنتون کنار باک زانو زد، سرش را به سر او تکیه داد، او را جلو و عقب می‌برد و ‏از سر خوشحالی پی‌درپی ناسزا می‌گفت!» (جک لندن، آوای وحش، ترجمهٔ سردستی خودم).‏

‏***‏
دخترم جیران عشق من به طبیعت را می‌داند. خود او هم طبیعت و فضا و کهکشان را دوست دارد. ‏نمی‌دانم چطور شد که کریسمس گذشته با نوه‌ام اللی تصمیم گرفتند که علاوه بر یک جفت ‏دستکش و یک فنجان قهوه که اللی به دست خود بیرون آن را نقاشی کرده و پیام‌های زیبایی برایم ‏نوشته و بعد آن را پخته‌اند، مرا به اقامتی دو شبه در هتل یخی کیرونا در شمال سوئد مهمان کنند: ‏هم فال و هم تماشا! کیرونا ۲۰۰ کیلومتر بالاتر از مدار قطبی قرار دارد.‏

جیران مطالعهٔ زیادی کرد تا بداند چه روزهایی احتمال وقوع فعالیت‌های خورشیدی و هوای صاف ‏بیشتر است، تا بتوانیم شفق قطبی (آئورورا) را هم ببینیم. همچنین لازم بود با دیالیزهایم هم ‏هماهنگ کنیم تا قبل از ظهری دیالیز بکنم، و عصر دو روز بعد به دیالیز بعدی برسم.‏

عصر چهارشنبه ۱۸ مارس، دو روز پیش از تحویل سال، با پرواز از استکهلم با جیران و اللی به ‏فرودگاه کیرونا رسیدیم. ماشینی را که از پیش کرایه کرده بودم تحویل گرفتم، و به سوی «هتل ‏یخی» در ‏Jukkasjärvi‏ راه افتادیم.‏

البته قرار نیست در اتاق‌های یخی اقامت کنیم و جیران کلبه‌ای «گرم» کرایه کرده است. جای تر و ‏تمیز و راحتی‌ست. در رستوران هتل خوراک‌هایی متنوع، و حتی با گوشت گوزن و خرس هم دارند، ‏اما من درد مزمن لوزالمعده دارم و فقط سوپ دلم می‌خواهد. بشقابی گود با اندکی سبزیجات و ‏قارچ‌های جنگلی جلویم می‌گذارند و به اندازهٔ یک ملاقهٔ کوچک مایعی داغ و قهوه‌ای رنگ و ناشناس ‏روی آن می‌ریزند: این است سوپشان! کم است، اما خوشمزه است و با نان تازهٔ پخت خودشان ‏می‌چسبد. اغلب کارکنان غیر سوئدی هستند و به انگلیسی حرف می‌زنند.‏

شب با درد شکم می‌خوابم. پتو هم زیادی کلفت است. با آن عرق می‌کنم، و بی آن سردم است. ‏صبح هوا صاف و آفتابی، اما پر باد است. سر راه رستوران، اللیِ ده‌ساله سورتمه‌های پاییِ یک‌نفره ‏را که در محل ‏spark‏ نام دارند و اینجا و آنجا رها شده‌اند کشف می‌کند. زمین همه جا پر از یخ و برف ‏است. با این نوع سورتمه‌ها ۴۰ سال پیش هنگام ورود به سوئد در قرارگاه پناهندگی هوفورش آشنا ‏شدیم. آن موقع جیران ۲‌ساله بود.‏

در رستوران صبحانهٔ مفصلی چیده‌اند. همه چیز هست. اللی خوشحال است از این که پنکیک و ‏نوتلا هم دارند. فقط چای داغ درد شکمم را تسکین می‌دهد. اما آن را هم نمی‌توانم زیاد بنوشم، ‏زیرا که مایعاتی که می‌نوشم در بدنم می‌مانند و ورم می‌کنم، تا دیالیز بعدی که از بدن بیرونشان ‏بکشم.‏

پس از صبحانه اللی باز هم با سورتمهٔ پایی، که تکنیک خاصی دارد، تمرین می‌کند: باید پشت آن ‏بایستید، دستگیره‌ها را بگیرید، یک پا را روی یکی از تیغه‌های سورتمه بگذارید، و با پای دیگر در میان ‏دو تیغه به زمین پا بزنید.‏

برای ظهر در سورتمه‌سواری با سورتمه‌های سگی نام نوشته‌ایم. باید از دفتر هتل لباس مخصوص ‏ضد باد قرض بگیریم. بالاپوش‌های سراسری‌ست با چکمه‌های بزرگ و دستکش‌های دو لایه، و ‏پوشش سر و صورت. سورتمه‌سواری در باد، شوخی بردار نیست! هر کدام با یک بغل لباس به ‏کلبه‌مان بر می‌گردیم و پس از کمی استراحت، لباس‌ها را می‌پوشیم و آماده می‌شویم.‏

‏***‏
سورتمه‌ها روی دریاچهٔ یخ‌زده‌ای پوشیده از برف منتظر ما هستند. از دور صدای پارس و عوعوی ‏تعداد زیادی سگ شنیده می‌شود. هوا صافِ صاف و آفتابی است. نزدیک ۲۰ نفر هستیم. مردی ‏سوئدی ما را بین سورتمه‌های مختلف تقسیم می‌کند. بیش از ۵۰ یا ۶۰ سگ بسته به چهار یا پنج ‏سورتمه برای آغاز دویدن بی‌قراری می‌کنند و سروصدایشان گوش‌خراش است.‏

خانم سورتمه‌ران ما با تک‌تک ما و سرنشن چهارم، یک خانم سوئدی میان‌سال، دست می‌دهد، ‏جایمان را روی پوست گوزن زین سورتمه تعیین می‌کند: من عقب‌تر از همه؛ بعد جیران، بعد اللی، و ‏آن خانم جلوتر از همه، و نشان می‌دهد و به انگلیسی توضیح می‌دهد که پایمان را چطور و کجا باید ‏بگذاریم: مبادا این‌ورتر یا آن‌ورتر بگذاریم، که خطرناک است، و راه می‌افتیم.‏

با آغاز حرکت، سگ‌ها ساکت می‌شوند و فقط می‌دوند. سورتمهٔ ما را ده سگ می‌کشند، اما ‏آن‌یکی‌ها دوازده سگ دارند. در تماشای دویدن سگ‌ها و مناظر پوشیده از برف پیرامون در فضای باز ‏و آفتابی روی دریاچه غرق می‌شوم. برف می‌درخشد، اما چشم‌آزار نیست. در آن سال‌های دورِ مرز ‏کودکی و نوجوانی، هنگامی که آثار نویسندهٔ امریکایی جک لندن، از قبیل آوای وحش، سپید دندان، ‏و داستان‌های کوتاهش را می‌خواندم – همه پر از برف و یخ و سورتمه و سگ – همه چیز آن‌قدر دور ‏و دست‌نایافتنی بود که حتی جرئت نمی‌کردم رؤیای سوار شدن بر چنین سورتمه‌ای را در سر ‏بپرورانم. حتی آرزوی آن دست‌نایافتنی و ناممکن بود. عجب! اینک! زندگانی و دخترم آن را برایم ‏ممکن کردند. ‏

جیران و اللی هم دارند لذت می‌برند. کمی بعد مسیرمان از میان تکه‌ای جنگل است. خانم ‏سورتمه‌ران چهل و چند ساله که پشت من ایستاده، سورتمه را با مهارت در فراز و نشیب و ‏پیچ‌وخم‌های میان درختان کاج هدایت می‌کند. در طول راه معلوم می‌شود که او اهل اسلوواکی ‏است و پانزده سال پیش به سوئد آمده و در کیرونا اقامت گزیده. کار او در اسلوواکی سگ‌داری و ‏پرورش سگ بوده، اما شرایط خوبی برای این کار در آن‌جا وجود نداشته، بنابراین او سگ‌هایش را ‏برداشته و آمده به این‌جا. نام او آلینا مرا به یاد آهنگساز معروف استونیایی آروو پَرت می‌اندازد و اثری ‏از او به نام «فور آلینا» ‏Für Alina‏. خیلی‌ها «فور الیزه»ی بیتهوفن را می‌شناسند و شنیده‌اند، و ‏کسانی که امکان تمرین پیانو داشته‌اند، بی‌گمان کوشیده‌اند آن را بنوازند. اغلب آن را به غلط بدون ‏‏«ه»ی آخر، «فور الیز» می‌نامند. اما بشنوید «فور آلینا»ی پَرت را که آن نیز بسیار زیباست و به ‏اشکال متفاوت و با سازهای گوناگون اجرا شده‌است. فقط یک نمونه در این نشانی (صدا را بالا ‏ببرید. خیلی آرام است). ‏

پس از بخش جنگلی، روی دریاچهٔ یخ‌زدهٔ دیگری راه می‌سپاریم، و در تکهٔ جنگلی بعدی، کنار کلبهٔ ‏چادری بزرگ و مخروطی می‌ایستیم. باز بی‌قراری و هیاهوی سگ‌ها آغاز می‌شود: با یک‌دیگر ‏ناسازگاری می‌کنند. سورتمه‌رانان باید بعضی از سگ‌ها را باز کنند و دورتر ببرند. یکی از سگ‌های ‏سورتمهٔ پشت سر ما، گویی بخواهد از سروصدای سگ‌های دیگر به کسی در آسمان‌ها شکوه ‏کند، پشت به بقیه چمباتمه زده، پوزه‌اش را رو به آسمان گرفته، و به‌جای پارس، زوزه می‌کشد، مانند ‏گرگ.‏

آلینا و یکی دیگر از سورتمه‌رانان در وسط کلبه آتشی می‌افروزند و کتری سیاه و دودگرفته‌ای را پر از ‏آب می‌کنند و روی آتش می‌آویزند. با جوش آمدن آب، از مسافران که درون چادر نشسته‌اند یا بیرون ‏ایستاده‌اند با چای و قهوه و نان شیرینی پذیرایی می‌کنند. برای کودکان «اُ بوی» با نان شیرینی ‏دارند. اللی گرسنه است و سه نان شیرینی می‌خورد.‏

کمی بعد آتش را خاموش می‌کنند، سگ‌ها را به سورتمه‌ها می‌بندند، و از همان مسیر برمی‌گردیم. ‏سواری دلپذیری بود. خوش گذشت! در مجموع یک ساعت و نیم. ممنون خانم آلینا!‏

‏***‏
پس از ناهاری باب میل اللی در حاشیهٔ شهر کیرونا، و گشتی در شهر و تماشای کلیسایی که ‏به‌تازگی جابه‌جایش کردند، در کلبه‌مان در هتل یخی کمی استراحت می‌کنیم. اکنون وقت تماشای ‏اتاق‌های هتل یخی است. در این ساعت‌ها کسی در اتاق‌های آن اقامت ندارد: اتاق‌هایی با تخت ‏دونفره در وسط، و انواع تزیین‌های تراشیده از یخ بر سقف و دیوارهای اتاق. این پیکره‌ها ‏شگفت‌انگیزند. هر اتاق نام و موضوعی دارد، پر از پیکره‌های یخی پیرامون همان موضوع: اتاق جغد، ‏اتاق کودک شیطان، اتاق بز کوهی، کتابخانه (با قفسه‌های یخی و کتاب‌های یخی) و... اتاقی را ‏معلق و فرورفته در جریان آب «تورنه-رود» ‏Torneälven‏ ساخته‌اند. آن‌جا می‌توان روی تخت یخی ‏دونفره دراز کشید و پژواک صدای قُلقُل جریان عمق آب رود را شنید. خیال‌انگیز و آرامش‌بخش است.‏

در یکی از اتاق‌های یخی هستیم که دوست عزیزی از ایران تلفن می‌زند و گزارش غم‌انگیزی از وضع ‏جنگ و بمباران‌های ویرانگر می‌دهد. از جمله جاهای خاطره‌انگیز ما را در بندر انزلی ویران کرده‌اند. ‏دلم خون است برای کشته‌ها و زخمی‌ها، برای رنج مردم.‏

در بروشور هتل نوشته‌اند که هر سال همهٔ اتاق‌ها و مجسمه‌ها را ذوب می‌کنند و آب آن را به رود ‏برمی‌گردانند، و بعد با رسیدن فصل مربوطه باز یخ و آب از رود برمی‌دارند و باز همه را از نو ‏می‌سازند و می‌تراشند. زیبا و شگفت‌انگیز.‏

قرار است شب بعد از شام برای تماشای شفق قطبی به ایستگاه توریستی آبیسکو ‏Abisko‏ برویم. ‏با ماشین بیش از یک ساعت راه است، صاف به طرف قطب شمال. پیش‌بینی هواشناسی نشان ‏می‌دهد که آن منطقه به‌شدت ابریست. جیران مطالعه و پژوهش می‌کند تا شاید جای بهتری پیدا ‏کند. نتیجه می‌گیرد که بی‌ابرترین جا، همین حوالی هتل یخی است. اگر کمی به‌سوی مشرق ‏برویم، ساحل دریاچهٔ یخ‌زده‌ای است که خانه و آبادی و روشنایی در اطرافش نیست و می‌توانیم ‏امیدوار باشیم که در تاریکی غلیظ چیزی از شفق قطبی ببینیم.‏

در رستوران دیگری وابسته به هتل یخی که کمی دورتر است شام می‌خوریم. شکمم هنوز درد ‏می‌کند و سالاد می‌خواهم. چیزی جز «سالاد سزار» با گوشت خوک ندارند. همان را می‌گیرم و ‏فقط گیاهانش را می‌خورم.‏

پس از شام به ساحل تاریک دریاچهٔ نزدیک می‌رویم. در غیاب آلودگی نوری، آسمان پر ستاره است. ‏جیران و اللی از دیدن این همه ستاره به هیجان آمده‌اند. اما تاریکی غلیظ و سکوت سنگین برای ‏اللی دل‌آزار است و اصرار دارد که زودتر به داخل ماشین برگردیم. با چشم غیر مسلح شفق قطبی ‏نمی‌بینیم، اما جیران موفق می‌شود با دوربین گوشی‌اش بازی نور سبز را در افق شمال بر متن ‏ستاره‌باران شکار کند، و بسیار راضی و خوشحال است. این بخش از برنامه‌مان را هم انجام دادیم! او ‏بعد در گروه فیسبوکی شفق قطبی می‌خواند که فعالیت مغناطیسی خورشید امروز ناچیز بوده و ‏کسی از آن گروه حتی همین را هم که او شکار کرد ندیده.‏


نیمه‌شب درد شکم بیدارم می‌کند. مسکن می‌خورم، درد کم‌تر می‌شود، و خوابم می‌برد. صبح بعد ‏از صبحانه باید بساطمان را جمع کنیم و پیش از ظهر لباس‌ها را و کلبه را تحویل بدهیم. اللی از هر ‏فرصتی برای تمرین با سورتمه‌های شخصی استفاده می‌کند. حسابی استاد شده است.‏

در وقت باقی‌مانده تا پروازمان به موزهٔ قبایل قطب‌نشین و گوزن‌پرور سامه Saame در آن نزدیکی ‏Márkanbáiki‏ می‌رویم. کلبهٔ بزرگی‌ست که انواع محصولات و کارهای دستی سوغاتی را در آن ‏چیده‌اند، و بعد محوطه‌ای باز است با تابلوهایی در شرح تاریخ و گذران سامه‌ها، و زمینی محصور که ‏چند گوزن در آن هست. از پیش باید پاکتی علف خشک خرید و سپس می‌توان پیش گوزن‌ها رفت و ‏علف را کف دست به آنان تعارف کرد.‏

با ورودمان گوزن‌ها به سویمان حمله می‌کنند و شتاب دارند که علف را با جایش از دستمان بیرون ‏بکشند. به زحمت می‌توانم پاکت را نجات بدهم. ذره‌ذره علف به اللی می‌دهم، و او کیف می‌کند از ‏خوراندن علف به گوزن‌ها. سپس در رستوران چوبی موزه می‌نشینیم. من و جیران آب لینگونبری داغ ‏می‌نوشیم و اللی شیرکاکائوی داغ.‏

‏***‏
هنگام تحویل سال، در فرودگاه کیرونا منتظر پروازمان هستیم. هواپیمایمان با چند دقیقه تأخیر ‏برمی‌خیزد. در مسیر پیادهٔ فرودگاه استکهلم، از هواپیما تا قطار، به‌شدت نفس‌نفس می‌زنم. مقدار ‏زیادی مایعات در بدنم جمع شده و ورم کرده‌ام. ساعت ۷ بعد از ظهر در خانه هستم. تا دستگاه ‏دیالیز را راه بیندازم و ساندویچی درست کنم، ساعت ۸ شده. ترازو نشان می‌دهد که نزدیک ۳ کیلو اضافه‌وزن دارم. یعنی نزدیک ۳ لیتر مایعات اضافه. دیالیز ساعت ۱ بعد از نیمه‌شب ‏تمام می‌شود.‏

سپاسگزارم جیران و اللی دلبندم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 February 2026

انتشار چاپ دوم کتاب قطران در عسل

و اینک، چاپ دوم قطران در عسل تقدیم می‌شود، با حروف درشت‌تر و بهتر، با تصحیحات لازم، و ‏قیمت تمام‌شدهٔ ۲۰ دلار یا ۱۷ یورو (به اضافهٔ هزینهٔ پست). قیمت چاپ قبلی در آمازون، که هنوز هم هست ‏اما به‌تمامی به جیب «اچ اند اس مدیا» می‌رود که قراردادم را با ایشان لغو کرده‌ام، ۳۵ دلار بود و ‏است.‏

قایل پی.دی.اف برای دانلود رایگان را از چندی پیش به‌روز کرده‌ام و با کلیک روی همان نشانی قبلی ‏می‌توان متن چاپ دوم را دانلود کرد.‏

خرید کتاب کاغذی از لولو، از این نشانی.‏

دانلود رایگان کتاب الکترونیک، از این نشانی.

از چاپ نخست کتاب قطران در عسل نزدیک به ۱۲ سال می‌گذرد. انتشار آن در ماه نوامبر ۲۰۱۴ با ‏همکاری «اچ اند اس مدیا» ‏H&S Media‏ (لندن) در اینترنت و بنگاه آمازون صورت گرفت.‏

در مدت نزدیک به چهار سال، تا پایان سال ۲۰۱۸، در حدود ۴۰۰ نسخه از کتاب کاغذی از سایت ‏آمازون به فروش رفت. ناشر تعداد نامعلومی نسخهٔ الکترونیکی نیز به شرط کمک خوانندگان در داخل ‏ایران به بنگاه‌های خیریه، به آنان اهدا کرد. از سهم من از درآمد ناچیز کتاب هیچ برای من نماند و ‏همه را برای خرید و سفارش کتاب برای دوستان در سراسر جهان صرف کردم. ‏

در اکتبر سال ۲۰۱۸ قرارداد انتشار این کتاب را با «اچ اند اس مدیا» لغو کردم و ایشان متعهد شدند ‏که (آخرین بار) در ژانویهٔ ۲۰۱۹ فروش کتاب را در آمازون متوقف کنند. اما با وجود پی‌گیری من، به این ‏عهد وفا نکردند و هنوز این کتاب در آمازون به‌فروش می‌رسد، اما پس از لغو قرارداد، در این ۷ سال، ‏هیچ مبلغی بابت نسخه‌های فروش‌رفته به من نرسیده است. همچنین ناشرانی در داخل از همان ‏آغاز کتاب را، بی اجازه و اطلاع من کپی و چاپ کردند و «زیرمیزی» نسخه‌های بی‌شماری فروختند.‏

در اکتبر ۲۰۱۸ نسخهٔ پی.دی.اف. قطران در عسل را برای دانلود رایگان در اختیار همگان قرار دادم؛ ‏هم در وبلاگ خودم، هم در شبکه‌های «باشگاه ادبیات» (فیسبوک، تلگرام، و وب‌سایت)، و هم ‏برخی دوستداران این کتاب، آن فایل را در شبکه‌های خود برای دانلود ارائه دادند. آمار غیر دقیق ‏وبلاگ خودم نزدیک ۱۰ هزار دانلود نشان می‌دهد.‏

در سال‌های نخست پس از انتشار کتاب نقدها و معرفی‌هایی دربارهٔ کتاب، تا جایی که اطلاع یافته‌ام ‏به قلم اشخاص زیر انتشار یافت (به ترتیب انتشار):‏

‏۱. علیرضا بهتویی در این، و این‎ ‎‏نشانی‌ها؛
‏۲. علی امینی ‏نجفی در این نشانی؛
‏۳. فرح طاهری ‏در این نشانی؛
‏۴. علیرضا اردبیلی در این، و این، و این نشانی‌ها؛
‏۵. رقیه کبیری در این، و این‎ ‎نشانی‌ها؛
‏۶. میترا شجاعی در این نشانی؛
‏۷. ابراهیم آریانی در این نشانی؛
‏۸. بهمن زبردست در این نشانی؛
‏۹. مهرداد زمانی در این نشانی.‏‎

همچنین چند گفت‌وگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهٔ کتاب از رسانه‌های صوتی و تصویری پخش ‏‏شده‌است، به ترتیب:‏‎

‏۱. گفت‌وگو دربارهٔ کتاب در "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
‎ ‏۲. مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
‎ ‏۳. گفت‌وگو با عنایت فانی در برنامهٔ "به عبارت دیگر" تلویزیون بی‌بی‌سی، در این نشانی‎.

جلسه‌های دیدار با دوستداران کتاب:‏‎

‏۱. کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی. فیلم جلسهٔ معرفی کتاب در این نشانی؛‎
‏۲. کتابخانهٔ عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۳. نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛‎
‏۴. کتابخانهٔ عمومی هالون‌برگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛‎
‏۵. «شبکهٔ پشتیبانان مدرنیته» در شهر گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی‎.‎‏

تعداد تعریف‌ها و تشویق‌ها بی‌شمار بوده‌است. از همهٔ نقدنویسان و مشوقان بی‌نهایت ‏سپاسگزارم. تعدادی انتقاد و حتی دشنام و بدگویی هم، اغلب سیاسی و ایدئولوژیک، دریافت ‏کردم. از همهٔ منتقدان نیز سپاسگزارم، زیرا که قصدشان کمک به بهبود کتاب بوده است. از جمله در ‏پاسخ به برخی از این انتقادها، مانند ریز بودن حروف کتاب، برخی ایرادهای صفحه‌آرایی، لغزش‌های ‏تایپی، و تکمیل چند نکتهٔ مضمونی بود که برای چاپ دوم کتاب دست‌به‌کار شدم.‏

تلاش نخست برای چاپ دوم در همان آمازون شکست خورد، زیرا که خدمات پذیرش کتاب وابسته به ‏آمازون (‏Kindle Direct Publishing KDP‏) ناگهان پذیرش کتاب به زبان فارسی و چند زبان دیگر را از ‏افراد «متفرقه» و غیر ناشر متوقف کرد. به‌ناچار برای راه افتادن مجدد آن امکان یا یافتن امکانی ‏دیگری (در خارج، بدون نیاز به اخذ مجوز از ادارهٔ ارشاد) می‌بایست صبر کرد.‏

آمازون و ‏KDP‏ از چندی پیش انتشار کتاب به زبان فارسی را می‌پذیرند، اما مراحل و شرایط و مقررات ‏انتشار کتاب کاغذی به فارسی از آن طریق آن‌قدر دست‌وپاگیر است که از خیر آن (امکان خرید کتاب ‏در شعبه‌های آمازون در چند کشور بزرگ) گذشتم، و به ‏Lulu.com‏ رو نهادم که در واقع هیچ مراحل ‏دست‌وپاگیری ندارد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 December 2025

از جهان خاکستری - ۱۳۳

در میان دست‌وپا زدن‌هایم با دیالیز و چند درد بی‌درمان دیگر برای زنده نگه‌داشتن خودم، هرگاه که ‏امواج بلا قدری تخفیف می‌دهند، آب‌ها آرام می‌گیرند و مجالی برای نفس کشیدن پیدا می‌کنم، ‏به‌ویژه وقتی که پروژهٔ بزرگ نوشتن کتابی را به پایان می‌رسانم، عشق و هوس و آرزوی کودکی‌هایم ‏برای پرداختن به سرگرمی‌های الکترونیک بار دیگر در وجودم سر برمی‌دارد.‏

این بار هم، بعد از پایان نوشتن کتاب «از بازگشت تا اعدام – حزب تودهٔ ایران و انقلاب بهمن ۱۳۵۷»، ‏که نزدیک چهار سال با وجود همهٔ مشکلات یک‌نفس رویش کار کردم، و انتشار آن، به هوس افتادم ‏که یکی از رادیوهای لامپی قدیمی را که از بیش از ۳۰ سال پیش دارم و کار می‌کرد اما خراب شده، ‏تعمیر کنم.‏

این رادیو را سی‌وچند سال پیش در کارگاه جوشکاری شرکت محل کارم پیدا کردم. این کارگاه و ‏جوشکاری که در آن کار می‌کرد، به‌نام گؤته ‏Göte، زمانی، پیش از آمدن من به این شرکت، بسیار ‏پرکار بودند. گؤته برای سرگرمی حین کار و شاید هم برای شنیدن اخبار، رادیوی بزرگی را از خانه ‏آورده‌بود و روی رفی چوبی نزدیک سقف کارگاه آن را نصب کرده بود. رادیو نمی‌دانم کی خراب شده بود، و ‏خود گؤته هم کم‌وبیش هم‌زمان با آمدن من بازنشسته شده بود.‏

به گمانم از هنگام جا گرفتن رادیو در آن رف، نه گؤته و نه هیچ کس دیگری، شامل نظافتچی، هرگز ‏دستی به سر و روی رادیو نکشیده بودند و آن را گردگیری نکرده بودند. گذشته از گرد زمان، دود ‏سیاه جوشکاری هم، که از قضا نزدیک سقف جمع می‌شود، رادیو را به‌کلی سیاه کرده بود.‏

من برای رفتن از بخش اداری شرکت در یک انتهای ساختمانی دراز، به آزمایشگاه‌های ترمودینامیک، ‏که در انتهای دیگر ساختمان‌ها قرار داشتند، به‌ویژه در زمستان‌های سخت، از راه‌های پر پیچ‌وخم ‏داخل ساختمان می‌رفتم، و راهم از جمله از کارگاه جوشکاری می‌گذشت. در یکی از این ‏رفت‌وآمدها، سال ۱۹۹۴ یا ۱۹۹۵، رادیو نظرم را جلب کرد. در میان همکاران سروگوش آب دادم، و ‏گفتند که آن رادیو خراب است و متعلق به گؤته بوده که لاشهٔ آن را رها کرده و رفته.‏

مدیریت شرکت در جشن‌های سنتی، کارمندان بازنشستهٔ خود را هم دعوت می‌کرد، و بعضی‌ها، از ‏جمله گؤته به این جشن‌ها می‌آمدند. در نخستین جشن بعدی به سراغ او رفتم. مردی سالخورده ‏بود با عینک ته‌استکانی و سمعک‌های درشت و قدیمی در هر دو گوشش. حرف رادیو را که زدم، ‏قدری خندید، و بعد گفت که رادیو سال‌ها پیش خراب شد و آن لاشه دیگر به درد نمی‌خورد. پرسیدم آیا ‏می‌توانم برش دارم؟ پاسخ داد که میراث باقی‌مانده از بازنشستگان را معمولاً باشگاه کارکنان شرکت ‏تصاحب می‌کند و اغلب در حراجی‌های داخلی به مزایده می‌گذارند.‏

مسئول حراجی‌های باشگاهِ کارکنان شگفت‌زده بود از این که من به آن لاشهٔ رادیو علاقه نشان ‏می‌دهم. گفت که گمان نمی‌کند که هیچ کس دیگری علاقه‌ای به آن داشته باشد، و همان لحظه، ‏دست‌به‌نقد می‌توانم پنجاه کرون (شش هفت دلار) بدهم و آن «آشغال» را با خودم ببرم.‏

در خانه کشف کردم که آن رادیو درست هم‌سن من است: ساخت سال ۱۹۵۳!‏‎Siemens Super H ‎‎53‎‏. بیرون و درون آن را گردگیری کردم و دوده‌ها را پاک کردم و بعضی جاهایش را شستم. بعد که آن ‏را به برق وصل کردم، به‌تدریج معلوم شد که یک فیوز برق، یک لامپ خلاء، و لامپ روشنایی پشت ‏صفحهٔ نشان‌دهندهٔ ایستگاه‌های آن سوخته‌اند. با تعویض آن قطعات، رادیو به کار افتاد، و صدای خوب ‏و صافی داشت. به‌به!‏

نزدیک ده سال بعد رادیو بار دیگر خراب شد. بازش که کردم، یک خازن کاغذی آن سیاه شده بود و ‏به‌روشنی معلوم بود که سوخته است. عوضش کردم، و درست شد. این بار کشف کردم که پیش از ‏من هم رادیو را تعمیر کرده‌اند، و به اصطلاح «دست رادیوساز» به آن خورده.‏

تا آن که نزدیک ده سال پیش رادیو باز خراب شد: همهٔ ایستگاه‌ها را قاطی با هم پخش می‌کرد. هر ‏چه توی آن را کاویدم، حتی با چراغ و ذرّه‌بین اضافه روی پیشانی، هیچ قطعه‌ای که ظاهرش نشان از سوختن یا ‏شکستگی یا قطعی داشته باشد، پیدا نکردم. حتی همهٔ لامپ‌های خلاء آن را عوض کردم، اما ‏درست نشد.‏

پس از آن بارها در فواصل گوناگون، هرگاه که فرصتی یافتم، با فرضیه‌های تازه دربارهٔ خرابی این یا آن ‏قطعه، رادیوی سنگین و بزرگ را پایین آوردم، بازش کردم، و کندوکاو و اندازه‌گیری کردم و قطعه‌ای را ‏عوض کردم. اما درست نشد که نشد. قدری در اینترنت جست‌وجو کردم که ببینم چنین رادیویی را، ‏اگر کار کند، چند می‌خرند. اما اوضاع ناامیدکننده بود و قیمت آن در مزایده‌ها از حدود ۲۰۰ کرون بالاتر ‏نمی‌رفت. نتیجه می‌گرفتم که پس نمی‌ارزد که بیش از ارزشش خرجش کنم.‏

بعد از پایان کار کتابی که نام بردم، باز به سراغ رادیو رفتم. خجالت‌آور بود که آن‌جا افتاده‌بود، خراب، و ‏من نتوانسته بودم درستش کنم! در چند گروه فیسبوکی علاقمندان موضوع، خواندم که خازن‌های ‏کاغذی این همه (اکنون ۷۲ سال) دوام نمی‌آورند، به‌تدریج ظرفیت خود را از دست می‌دهند، و همه ‏را باید عوض کرد. در مورد این رادیو، یعنی کم‌وبیش ۳۰ خازن با ظرفیت‌های معمول در قدیم، که ‏اکنون رواج نداشتند و یدکی آن‌ها به آسانی یافت نمی‌شد.‏

تا پیش از آغاز حملهٔ روسیه به اوکرایین این قبیل قطعات آسان‌تر گیر می‌آمدند، زیرا که گویا در روسیه ‏بازار داشتند. اما اکنون با تحریم‌ها، نایاب بودند. با پرس‌وجو در همان گروه‌های فیسبوکی چند ‏فروشنده برای قطعات مورد نظر پیدا کردم.‏

ده خازن را که فکر می‌کردم احتمال خراب بودنشان بیشتر است، برای آزمایش سفارش دادم و با ‏هزینهٔ پست و مالیات، نزدیک ۶۰۰ کرون (۷۰ دلار) آب خورد! با تعویض آن‌ها اگر رادیو درست می‌شد، غصه‌ای ‏نبود. اما درست نشد!‏

چه کنم؟ یعنی تسلیم شوم؟ باز خازن سفارش بدهم و باز همین وضع؟ تا کی؟ تا چه سقفی، برای ‏این رادیویی که ۲۰۰ کرون هم آن را نمی‌خرند؟

نه، تسلیم شدن «افت» داشت! به‌علاوه فکر کردم که لازم است زاویهٔ برخوردم به این مسئله را ‏تغییر بدهم: پرداختن به این رادیو تفریح است، نه کار! نباید فقط به فکر هر چه زودتر درست کردن آن ‏باشم. خود تلاش برای پیدا کردن عیب آن است که اهمیت دارد و بخش تفریحی این مشغولیت را ‏تشکیل می‌دهد؛ درست مثل تلاش برای حل یک معما، حل جدول، حل سودوکو، خواندن یا تماشای ‏فیلم معمای پلیسی...‏

کسانی برای انواع تفریحات سالم و ناسالم پول زیادی خرج می‌کنند: از سفرهای طولانی و پر ماجرا، ‏تا بازی‌های کامپیوتری، تا قمار و مواد مخدر؛ تا گردآوری کلکسیون، داشتن قایق تفریحی، ماشین‌های ‏مجلل و اسپورت، و... من هیچ‌کدام از این‌ها را ندارم و تازه برای شندرغاز هزینه برای مشغول شدن ‏با این رادیو هم به خودم ایراد می‌گیرم؟

پس جهنم ضرر! آن‌قدر قطعاتش را می‌خرم و عوض می‌کنم تا به قطعهٔ خراب برسم و درست شود. ‏تفریح است دیگر! پس سفارش دادم، خریدم، و عوض کردم...‏

در گروه‌های فیسبوکی یک نفر، و سپس یک نفر دیگر، به تجربه، از اول گفتند که فلان خازن تنظیم‌شونده (با ‏پیچ‌گوشتی) ‏‎ Trimmerرا باید عوض کنم. حتی روی نقشهٔ مدار رادیو علامت زدند و عکسش را ‏فرستادند. همان موقع پیچ آن خازن را کمی به راست و به چپ پیچاندم، اما هیچ تأثیری نداشت. ‏همین می‌بایست به من می‌فهماند که آن قطعه به‌کلی خراب است. اما پشت نقشهٔ رادیو نوشته ‏شده بود که آن خازن در کارخانهٔ سازنده تنظیم شده و نباید به آن دست زد، من هم که خیلی ‏حرف‌گوش‌کن هستم، دیگر دستش نزدم.‏

در طول چند ماه نزدیک ۲۰۰۰ کرون خرج خرید قطعات و پول پست و مالیات شد. حتی خازن دوطبقهٔ ‏فیلتر برق،‌ و همچنین پل یک‌سوساز ‏Rectifier‏ برق را هم عوض کردم، و رادیو درست نشد. حالا دیگر ‏نوبت آن خازن تریمر بود و باید هشدار کارخانهٔ سازنده را نادیده می‌گرفتم. عوضش کردم. هیچ ‏صدایی از رادیو شنیده نمی‌شد! با کمی اندازه‌گیری معلوم شد که یکی از فیوزهای جریان برق آن را ‏سوزانده‌ام و برق به رادیو نمی‌رسد. فیوز را عوض کردم. صداهای آشفته‌ای شنیده شد. باید پیچ آن ‏خازن را می‌پیچاندم تا به حالت «تنظیم کارخانه» برگردد. پیچاندم... رادیو خر و خری کرد، و ناگهان ‏صدای صاف یک ایستگاه شنیده شد! به‌به! چه صدای صافی! گویی زنده در همین آشپزخانه اجرا ‏می‌شد.‏ حالا چه کنم؟ کودکانه جست‌وخیز و شادی کنم، یا مانند فوتبالیست‌هایی که گل می‌زنند با مشتم ‏حرکات پیروزمندانه انجام بدهم و فریاد بزنم: پس! پس!؟ نه آقا! دیگر از تو گذشته برای این حرکات!‏

این هم از تفریح و سرگرمی ما! البته باید اضافه کنم که در طول کار فهمیدم که دیر به این سرگرمی ‏برگشته‌ام: چشمانم دیگر نوشته‌ها و علامت‌های ریز را خوب نمی‌بیند، حتی با عدسی‌ها و چراغ ‏روی پیشانی؛ و بدتر از آن، دستم می‌لرزد. هنگام لحیم خازنی، یا سیمی به جایی، دستم آن‌قدر ‏می‌لرزد که می‌زنم و لحیم جای دیگری را آب می‌کنم، و هنگامی که دقت می‌کنید که دستتان نلرزد، ‏بدتر می‌لرزد.‏

مجلهٔ «رادیو و تلویزیون» ضمیمهٔ مجلهٔ
دانشمند، شماره ۳ (پی‌در‌پی ۱۰) سال ۱۳۵۱
با وجود چنین علاقه‌ای به الکترونیک، چگونه از مهندسی مکانیک سر در آوردم؟ پای ‏حساب‌وکتاب‌های امکان قبولی از کنکور این یا آن رشته در میان بود. در میان رشته‌های مهندسی، ‏آن موقع داوطلبان تحصیل در رشتهٔ برق خیلی بیشتر بودند و رقابت سختی برای پذیرش در آن رشته ‏جریان داشت. بعد رشتهٔ راه و ساختمان بود، و بعد مکانیک. مکانیک را انتخاب کردم، زیرا می‌ترسیدم ‏از برق قبول نشوم.‏

هنگام کوچیدن از اردبیل به خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) در تهران، همهٔ ‏خردوریزهای الکترونیک و مجموعهٔ مجلهٔ دانشمند را که خودم جلد کرده بودم، با خوشبینی با خود ‏بردم، به این خیال که آن‌جا حین تحصیل در مکانیک، به سرگرمی‌های الکترونیک نیز بپردازم. چه ‏می‌دانستم که قرار است «سرگرمی»های سیاست «بی‌پدر و مادر» مرا ببلعد و هنوز پایم به ‏دانشگاه نرسیده، سر از زندان درآورم. آن خردوریزهای الکترونیک هم دست‌کم دو بار در حملهٔ ‏ساواک به کاشانه‌ام، برایم دردسر درست کردند («قطران در عسل»،بخش‌های ۲ و ‏‏۱۰).‏

البته به مکانیک هم علاقه داشتم. منتها پرداختن به سرگرمی‌های مکانیک امکانات بیشتری ‏می‌خواست، که چندان نداشتم. با این حال با وسایلی ابتدایی، مثل قوطی خالی روغن زیتون، مغز ‏خالی خودکار، شمع، و غیره توانستم توربین بخار و موتور برقی و... بسازم. حیف که آن موقع ‏عکاسی به سادگی امروز نبود تا عکس و فیلم از آن‌ها بگیرم.‏

این تصویر مربوط به «اختراع»ی است که در سال آخر دبیرستان برای انتشار فرستادم، اما با بیش ‏از یک سال تأخیر و وقتی که در زندان بودم منتشر شد. پس از بیرون آمدن، آن را به کسی، و به‌ویژه ‏هم‌اتاقی‌های خوابگاه نشان ندادم، زیرا که اکنون «سیاسی» و زندان‌دیده بودم، و پرداختن به چنین ‏کارهایی بچگانه حساب می‌شد. بعد از آن نه «دانشمند» خریدم و نه «رادیو و تلویزیون».‏

مطالب مربوط به رادیوی من در آن گروه فیسبوکی را در این نشانی می‌یابید.

همچنین این نوشتهٔ مرا ببینید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

29 March 2024

از جهان خاکستری - ۱۳۲

هوا مَلَس است: آفتابی‌ست، اما سرد و با باد - بعد از ماه‌ها سرما و برف و باد و باران. می‌زنم بیرون ‏تا هم آشغال‌هایی را که نمی‌شود توی شوت انداخت، بریزم بیرون، هم قدمی بزنم، هم داروی ‏تازه‌ای را که پزشک نوشته از داروخانه بگیرم، و هم ناهاری بخورم.‏

سلّانه سلّانه می‌روم و بعد از نیم ساعت می‌رسم به بازارچهٔ محل‌مان. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها ‏به‌جای بازار و بازارچه می‌گویند «مرکز خرید»؟

نگاهی توی داروخانه می‌اندازم. الان شلوغ نیست. پس اول دارو را می‌گیرم، و بعد می‌روم به‌سوی ‏سلف‌سرویسی که صاحب و کارکنانش ترک‌اند و غذایش بد نیست. خیال دارم ماهی بخورم.‏

توی صف می‌ایستم، سینی و کارد و چنگال، دستمال کاغذی، و لیوانی با نوشیدنی بر می‌دارم، و ‏می‌رسم به مردی که کارش این است که بشقاب به‌دست می‌پرسد چه می‌خواهید، و همان را ‏می‌گذارد توی بشقاب، مخلفاتی به آن اضافه می‌کند، و بشقاب را می‌گذارد توی سینی شما.‏

نوبت من است. دهان باز می‌کنم تا بگویم «ماهی»، اما ... ناگهان کلمهٔ «ماهی»، و نام همهٔ غذاها ‏از ذهنم پاک می‌شود! ایستاده‌ام. دهانم را مانند ماهی توی آب، باز و بسته می‌کنم، می‌گویم ‏‏«ام‌م‌م...، ام‌م‌م...» اما نامی برای مفهومی که در ذهن داشتم پیدا نمی‌کنم که بگویم. مرد ‏بشقاب‌به‌دست هاج و واج ایستاده‌است و منتظر است. خوشبختانه توی صف بعد از من کسی ‏نیست. قدمی به چپ و به راست بر می‌دارم و بر ذهنم فشار می‌آورم: این چیزی را که ‏می‌خواستم سفارش بدهم، به سوئدی چه می‌گویند؟ یا‍ اصلاً به فارسی؟ یا به زبان‌های دیگری که ‏هیچ نباشد تا حد نام غذایی که می‌خواهم بلدم: به انگلیسی؟ به ترکی؟ به روسی؟ به گیلکی؟ به ‏عربی؟ به آلمانی...‏

نه! نام آن غذا که هیچ، فکر می‌کنم خب، چیز دیگری سفارش بدهم، اما نام هیچ غذای دیگری توی ‏ذهنم نیست. سرانجام مرد بشقاب به‌دست شروع می‌کند به نام‌بردن غذاهای روز... اما سودی ‏ندارد: هیچ نمی‌فهمم. نام‌هایی که او فهرست‌وار بر می‌شمارد هیچ معنایی برای من ندارند. ‏بی‌گمان نام غذایی را که قصد داشتم سفارش بدهم نیز، می‌گوید، اما نمی‌فهمم. عجب... عجب... ‏چه کنم؟

منو! منو! منوهایی بر تابلوهای بزرگ روی دیوار روبه‌رویم آویخته‌اند. نگاهم را بر آن‌ها می‌گردانم. ‏سعی می‌کنم بخوانم و نام غذایی را که می‌خواستم سفارش بدهم توی آن‌ها پیدا کنم. اما... ‏نمی‌توانم بخوانم! بی‌سواد شده‌ام! نقش‌ونگارهای روی تابلوها هیچ معنایی برایم ندارند!‏

عجب... باز چند قدمی به چپ و راست می‌روم. احساس حماقت می‌کنم. چطور نمی‌توانم نام ‏غذایی، هر غذایی، را بر زبان بیاورم؟ اما می‌توانم حرف بزنم. در اوج ناتوانی بشقاب مشتری قبل از ‏خودم را نشان می‌دهم. مرد بشقاب‌به‌دست می‌پرسد: شنیتسل می‌خواهی؟ عجب! شنیتسل را ‏می‌فهمم! می‌گویم: نه، نه! شنیتسل نه! باز سرگردانم. اکنون حدود سه دقیقه است که دارم ‏می‌کوشم تا نام غذایی را بگویم. اکنون گذشته از خلاء نام غذاها، بقیهٔ ذهنم هم تیره و تار است. از ‏مرد بشقاب‌به‌دست خواهش می‌کنم که یک بار دیگر نام غذاهای روز را تکرار کند. او می‌گوید، و من ‏هیچ نمی‌فهمم، اما در آن میان ناگهان نام «ماهی» یا به‌سوئدی ‏Fisk‏ به‌نظرم آشناست. با دودلی ‏می‌گویم «فیسک»... «فیسک»... مطمئن نیستم که درست گفته‌ام. با خود فکر می‌کنم: ‏‏«فیسک»؟ فیسک یعنی چی؟ همین بود که می‌خواستم؟ اصلاً آن را چه‌طور می‌نویسند؟ چرا توی ‏منوی روی دیوار آن را نمی‌بینم؟ البته توی منوی روی دیوار هنوز هیچ چیز نمی‌بینم... حرف اول ‏‏«فیسک» چه‌شکلی‌ست؟ اصلاً «حرف» چیست که چه‌شکلی باشد؟

مرد بشقاب خالی را کنار می‌گذارد. ای‌داد! لابد به‌جای «فیسک» کلمهٔ عجیب دیگری گفته‌ام؟ اما از ‏حرف‌های مرد دستم می‌آید که ماهی برای این نوبت حاضر نیست و دوسه دقیقه‌ای طول ‏می‌کشد. باشد. طوری نیست. با سینی به‌طرف صندوق می‌روم تا بپردازم و بعد منتظر ماهی ‏بمانم. این‌جا برای بازنشسته‌ها تخفیف دارند. دم صندوق می‌خواهم بگویم که بازنشسته‌ام. اما ‏این‌بار کلمهٔ «بازنشسته» را گم کرده‌ام! عجب گیری کردیم ها! به‌زحمت کلمه‌ای می‌گویم. هنوز ‏نمی‌دانم چه گفتم! اما بعداً از پولی که پرداخته‌ام می‌بینم که با تخفیف بازنشستگی برایم حساب ‏کرده‌اند.‏

ادامه می‌دهم، سالاد و نان و کره و چاشنی‌ها و مخلفات بر می‌دارم و می‌روم و جایی در چند متری ‏روبه‌روی مرد می‌نشینم تا هرگاه ماهی آوردند، بروم و بشقابم را بگیرم. منو هم بر دیوار روبه‌روی من ‏است. همچنان که سالاد و مخلفات را مزمزه می‌کنم، نگاهم به منوست. دید چشمانم هیچ ایرادی ‏ندارد. همه چیز را روشن و واضح می‌بینم، اما سواد ندارم که بخوانم! غذای من حاضر است. ‏می‌روم و می‌گیرمش. حدود ده دقیقه که می‌گذرد، حین خوردن، حروف روی دیوار یکی یکی معنا ‏به‌خود می‌گیرند. کم‌کم می‌توانم بخوانم، و کمی بعد ‏Fisk‏ را هم توی آن‌ها می‌بینم. ‏

‏***‏
آن روز، همین دوشنبهٔ پیش، یک ساعتی طول کشید تا ذهنم به طور کامل به جای خود برگردد. ‏فردایش در کلینیک دیالیز هم برای اندازه‌گیری شدت جریان خون در رگ‌های بازو و هم برای دیدار ‏نوبتی با پزشک وقت داشتم. اندازه‌گیری شدت جریان خون نشان داد که همین الان است که رگ‌ها ‏بند بیایند و نتوانم دیالیز کنم. اما دیالیز را ادامه دادیم تا بعدش مرا اورژانس بفرستند برای جراحی رگ ‏و گشاد کردن این رگ‌ها. در همین فاصله خانم دکتر هم آمد و حال و احوال پرسید. و من «ناغافل»، ‏داستان فراموشی دیروزم را برایش گفتم. اول کلیات را گفتم، اما او پرسید و پرسید، و بیشتر و ‏بیشتر حالتش جدی شد. آخرش پرسید: رفتی به اورژانس؟ - ای خانم... اورژانس؟ نه، نرفتم! و خانم ‏دکتر گفت که بعد از دیالیز اول باید تکلیف این فراموشی موقت را در اورژانس معلوم کنیم، و بعد ‏تکلیف گرفتگی رگ بازو را.‏

‏... و چنین بود که من سه روز در اورژانس‌های استکهلم و سه بیمارستان سرگردان شدم، از تعریف ‏داستان‌های ملال‌آورِ به‌انتظار خوابیدن‌ها در کریدورها در می‌گذرم. در این مدت بی هیچ اغراقی ‏دست‌کم ده بار مجبور شدم همهٔ داستان بالا را برای پزشکانی که بالای سرم می‌آمدند تعریف کنم. ‏آخرش شک برم داشت که این‌ها دوستان و همکارانشان را برای سرگرمی شبانه می‌فرستند بالای ‏سر من تا این داستان سرگرم‌کننده را باز و باز برایشان تعریف کنم. چه می‌دانم!‏

اما یکی‌شان خانم دکتری بود که اشکم را درآورد! تازه به یک اتاق منتقلم کرده‌بودند. خانم دکتر ‏هنگام ورود گفت که او البته پزشک اورژانس نیست، اما در انتظار آمدن پزشکِ بخش، آمده‌است تا ‏احوالم را بپرسد. جوان‌تر از میان‌سال بود، با سیمایی دل‌پذیر. مرد جوانی همراهش بود که به‌گمانم ‏شاگردش بود. دکتر می‌پرسید، و مرد یادداشت می‌کرد. من به‌جای آن که مثل همهٔ بیماران دیگر ‏روی تخت بخوابم، روی صندلی نشسته‌بودم، لپ‌تاپی که صبح توی کوله‌پشتی گذاشته‌بودم تا در ‏طول دیالیز با آن سرگرم شوم، روی زانوانم بود و داشتم چیزی می‌خواندم. با آمدن دکتر آن را بستم ‏و کنار گذاشتم. دکتر آمد، کنارم و بالای سرم ایستاد، و پرسید و پرسید و پرسید. اول جداگانه دربارهٔ ‏گرفتگی رگ بازو، و بعد دربارهٔ فراموشی موقت. هرگز هیچ کس دیگری، پزشک یا غیر پزشک، این ‏قدر با دقت، با تمرکز، با توجه، با مهربانی، نکته‌سنجانه، و پیگیرانه دردها و رنج‌هایم را، سوابقشان ‏را، درمان شدن یا نشدن‌شان را نپرسیده‌بود؛ این قدر به‌دقت گوش نداده‌بود؛ این‌چنین از میان ‏حرف‌هایم نکته‌های تازه بیرون نکشیده‌بود و دنبال نکرده‌بود. گاه چنان غرق حرف‌هایم می‌شد که ‏چمباتمه می‌زد و کنارم می‌نشست، و باز می‌پرسید؛ با جمله‌هایی می‌پرسید که راه می‌داد که باز ‏و باز تعریف کنم. جایی میان حرف‌هایم گفت:‏

‏- پس تو از آن‌هایی هستی که اهل دکتر رفتن نیستند؟!‏
زده‌بود توی خال. قاه‌قاه خندیدم و گفتم - نه! از پزشک و درمان گریزانم! – و با به‌یاد آوردنِ این که چرا ‏از درمان گریزانم، در اوج خنده قدری متأثر شدم و آب بینیم راه افتاد. دستمال کاغذی را که روی ‏صندلی کنار دستم بود آهسته برداشتم و بینی و چشمانم را خشک کردم. دکتر می‌دید، و در ‏سکوت به‌دقت حرکاتم را می‌پایید.‏
گفت: - برای هر کدام از چیزهایی که تعریف می‌کنی، مردم خود را هراسان به اورژانس می‌رسانند. ‏تو برای این، و آن‌یکی حتی دکتر هم نرفتی؟
‏- نه! به نظرم لازم نبود.‏

من تعریف می‌کردم و او در طول حرف‌هایم گاه با مرد نگاه‌های معنی‌داری رد و بدل می‌کردند. ‏پرسید: برای این هم اورژانس نرفتی؟
‏- نه! لازم ندیدم!‏
‏- برای این‌یکی هم دکتر نرفتی؟
‏- نه! زود خوب شد!‏

پرسید و پرسید، و یادم آورد که ساعتی پیش از آن حالت فراموشی موقت، داشتم درِ خانه‌ام را ‏برای بیرون آمدن قفل می‌کردم که دچار حملهٔ میگرن خفیفی شدم.‏

دکتر نگاهی به مرد همراهش کرد، چمباتمه زد و نشست. توجهش بیشتر جلب شد، و گفت:‏
‏- تعریف کن! حملهٔ میگرن تو چه‌طور بروز می‌کند؟

‏- لکه‌ای توی میدان دیدم پیدا می‌شود که آهسته رشد می‌کند و بزرگ می‌شود، تا از میدان دیدم ‏بیرون برود... البته بچهٔ ده – دوازده‌ساله که بودم همراهش سردرد وحشتناک و استفراغ هم بود... ‏اما هیجده نوزده ساله که شدم، به‌کلی ناپدید شد. بعد از سال‌ها، در ۴۳‌سالگی، یکی دو روز بعد از ‏پیوند کلیه، دوباره شروع شد، اما این بار بدون سردرد و استفراغ. همان‌جا بستری که بودم، به دکتر ‏گفتم و او مرا برای لکه‌های میدان دید به بخش چشم‌پزشکی اعزام کرد. جشم‌پزشک با ‏دستگاه‌هایی که داشت توی چشم‌هایم را نگاه کرد و عیبی نیافت. بعد دربارهٔ شکل لکه‌ها و ‏جزییاتشان پرسید و پرسید، و آخرش گفت: - از اول اگر پرسیده‌بودم، لازم نبود توی چشم‌هایت دنبال ‏عیب بگردم! این حملهٔ «میگرنِ چشمی» است!‏

حدود یک سال بعد از پیوند کلیه، آن لکه‌ها دیگر نیامدند. باز فراموششان کردم، و این‌بار هفت سال ‏پیش که کلیهٔ پیوندی از کار افتاد و مجبور شدم دوباره شروع به دیالیز بکنم، باز هم لکه‌های میدان ‏دید پیدایشان شد. دیروز هم از خانه که بیرون می‌آمدم باز حمله شروع شد، اما در طول راه، بعد از ‏ده – پانزده دقیقه لکه‌ها ناپدید شدند و فراموششان کردم، و بعد آن فراموشی موقتی پیش آمد...‏

دکتر سخت به هیجان آمده‌بود. کشف بزرگ و مهمی کرده‌بود. گفت: حالا تکه‌های پازل تکمیل شد! ‏چه خوب که این را گفتی! تشخیص من اینه که یک نوع تازهٔ میگرن در تو شکل گرفته. علت آن ‏اختلال حافظه هم همین بوده. البته می‌دانم که همکارانم بی‌گمان تو را هم توی قوطیِ کلیِ حملهٔ ‏استروک ‏TIA‏ می‌گذارند (حملهٔ ایسکمی گذرا). اما حالا می‌روم و هم به پزشک استروک دربارهٔ ‏فراموشی موقتت، و هم به جراح رگ بازویت نظرهای جداگانه‌ام را اعلام می‌کنم. تا ببینیم چه ‏می‌کنند.‏

راه افتادند که بروند. خانم دکتر با خوشرویی و با لحنی شوخ گفت:‏
‏- می‌بینی که علتی ندارد که از ما فرار کنی!‏

با خنده‌ای سپاسگزاری کردم، و رفتند. موقعیتی نبود که به او بگویم: دست‌کم نیمی از زندگی من ‏در حال درمان می‌گذرد. باز هم دنبال درمان بدوم؟ - و به یاد میگرن‌های سال‌های کودکیم افتادم. آن ‏موقع نمی‌دانستم که میگرن چیست، و نمی‌دانستم که این میگرن است. بیمار شدن در خانهٔ ما ‏ممنوع بود. اگر ما خواهر و برادران بیمار می‌شدیم، سرزنش و شماتت و گاه توسری در انتظارمان بود ‏که: پدرسگ، مگر نگفتم این و آن را نخور و این کار را نکن، این را بپوش، وگرنه مریض می‌شوی و ‏خرج روی دستمان می‌گذاری؟!‏

بعد انواع درمان‌های خانگی شروع می‌شد، و فقط در موارد استثنایی گذارمان به پزشک می‌افتاد. ‏آن میگرن را هم از ترسم در خانه هرگز به هیچکس بروز ندادم. هرگاه به سراغم می‌آمد مانند ‏حیوانی زخمی به گوشه‌ای می‌خزیدم و زخم‌هایم را در تنهایی می‌لیسیدم و می‌لیسیدم تا خوب ‏شوند. گوشه‌ای دراز می‌کشیدم و چشمانم را می‌بستم، اما لکه‌ها ناپدید نمی‌شدند. در تنهایی از ‏شدت سردرد به خود می‌پیچیدم و استفراغ می‌کردم. یکی دو بار به عقل خودم لیمویی از آشپزخانه‌مان دزدیدم و ‏آبش را مکیدم. اما چندان اثری نداشت. هر بار زمان کم‌وبیش معینی باید سپری می‌شد تا خودش ‏خوب شود.‏

موی سرم که بلند می‌شد، پدر سکه‌ای کف دستم می‌گذاشت و می‌گفت که بروم به «آرایشگاه ‏رسولی» نزدیک حمام «میرزا حبیب» و به آقای رسولی بگویم که سرم را با «نمره ۳» کوتاه کند. ‏گاهی وقت‌ها درست هنگام برگشتن از زیر دست آقای رسولی لکه‌ها توی میدان دیدم ظاهر ‏می‌شدند، و به خانه که می‌رسیدم سردرد کشنده و استفراغ‌ها شروع می‌شد. خیلی طول کشید ‏تا ربط قضیه را دریابم: آقای رسولی ملافه‌اش را گاه آن‌چنان سفت و تنگ به دور گردنم می‌بست که ‏خون کافی به مغزم نمی‌رسید و میگرن شروع می‌شد. و باز طول کشید تا رو باز کنم و به آرایشگر ‏بگویم که ملافه را آن‌قدر تنگ نبندد.‏

پس از یک شبانه‌روز اقامت در بیمارستان و انواع عکسبرداری‌ها از سرم، و انواع آزمایش‌های خون، ‏تشخیص‌شان این بود که باید قرص رقیق‌کنندهٔ خون بخورم، که برای بیماران دیالیزی زیاد جالب ‏نیست. تا پیش از این قرص هر بار بعد از پایان دیالیز می‌بایست جای دو سوزن را در رگ‌های بازویم با ‏تنزیب حدود ده دقیقه فشار می‌دادم تا خون بند بیاید. اما اکنون یک ربع و بیست دقیقه هم کافی ‏نیست، و گاه با کوچک‌ترین لمس، جای سوزن شروع به خون‌ریزی می‌کند.‏

روز بعدش هم برای گشادکردن فوری رگ‌های بازو صرف شد. حالا باز با کوچک‌ترین عارضه‌ای به کنایهٔ ‏آن خانم دکتر عمل کنم و بدوم به این و آن اورژانس؟!‏

تصویر: شکل تیپیک لکّهٔ میگرنِ چشمی Ocular Migrane.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 March 2024

از جهان خاکستری - ۱۳۱

چهل و یک سال پیش در چنین روزی

این مطلب را می‌بایست پارسال می‌نوشتم، و آن‌وقت می‌شد «چهل سال قبل در چنین روزی». اما ‏پارسال وضع متفاوت بود، دوستان نازنینی در کنارم بودند، و فرصتی برای نوشتن چنین چیزی نبود.‏

دربارهٔ ۴۱ سال پیش قبلاً نوشته‌ام، و نقلش می‌کنم:‏

‏«از دو سال پیش به همه‌ی آشنایان و بستگان گفته‌بودم که در یک دفتر مهندسین مشاور کار ‏می‌کنم. بنابراین شب را هر کجا که به‌سر می‌بردم، بامداد باید مانند هر کارمند دیگری بر می‌خاستم ‏و به سوی کار و اداره‌ای که اکنون دیگر وجود نداشت، می‌رفتم، تا شب شود، تا بتوانم "به‌تصادف" و ‏سرزده به خانه‌ی آشنای دیگری بروم.‏

اما روز را چگونه می‌توان در تهران اسفندماه ۱۳۶۱ تلف کرد؟ وقت را چگونه می‌توان کشت؟ ‏نشستن در زمستان پارک‌ها یا کتابخانه‌های عمومی بدتر از همه بود. این‌جاها، پس از جنگ خیابانی ‏مجاهدین در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، دستگیری گسترده‌ی جوانانی که ظاهری شبیه مجاهدین داشتند، و ‏آوارگی صدها و صدها جوان در خیابان‌ها، نا امن‌ترین جاها بود؛ پر از خبرچینان "بسیجی" بود. می‌شد ‏در تاریکی سالن سینماها خود را پنهان کرد. اما چه‌قدر؟ می‌شد در کافه‌ها نشست و با چای و ‏خواندن روزنامه خود را سرگرم کرد. اما چه‌قدر؟ می‌شد به حمام‌های عمومی رفت و در نمره‌ها ‏خوابید. اما چند بار و چند ساعت؟ و تازه، این‌ها همه پول می‌خواست. پول از کجا می‌شد آورد؟

پولم به‌زودی ته کشید. دوستانی که همواره پشتیبان مالی من بودند، خود اکنون دربه‌در بودند و دور ‏از دسترس. یکی‌شان در دیداری کوتاه و تصادفی یک دفترچه با سی – چهل بلیت اتوبوس‌های ‏شرکت واحد به من داد. تا چند روز بخش بزرگی از وقت را در اتوبوس‌ها می‌کشتم: سر یک خط ‏سوار می‌شدم، ته خط پیاده می‌شدم و سوار خط دیگری می‌شدم. می‌دانستم که جوانان مجاهد ‏نیز این کار را کرده‌اند و بسیجی‌های خبرچین در اتوبوس‌ها هم هستند. اما چه راه دیگری برای ‏کشتن روز وجود داشت؟

این‌جا انسان‌های کار و زحمت، انسان‌های معمولی، این قهرمانان بزرگ و ‏واقعی را می‌دیدم؛ انسان‌هایی که سر به دنبال نیک‌روزی‌ها و تیره‌روزی‌هایشان می‌دویدند. حتی به ‏حال تیره‌روزترین‌هایشان نیز غبطه می‌خوردم: دست‌کم کار و باری داشتند که دنبالش بدوند. تنها ‏برای من بود که وقت ارزش منفی داشت و می‌خواستم هر طوری هست بگذرانمش تا به شب ‏برسم. اما نباید به جاهایی می‌رفتم که به تیپم نمی‌خورد. نباید "تابلو" می‌شدم. در واقع هر چه ‏کم‌تر بیرون می‌بودم و کم‌تر دیده می‌شدم، بهتر بود. رهنمود تورج هم همین بود. اما کجا می‌ماندم؟

آن بلیت‌ها هم به‌زودی تمام شد. اکنون وقت را با راه‌رفتن باید می‌کشتم. و آن‌قدر در خیابان‌های ‏تهران راه رفتم که کف پاهایم تاول زد. با حال رقت‌انگیزی راه می‌رفتم. اما شب، به هر آشنایی که ‏پناه می‌بردم، نمی‌توانستم بلنگم؛ نمی‌توانستم نشان دهم که پاهایم تاول زده: با نشستن در دفتر ‏شرکت مهندسین مشاور که پای آدم تاول نمی‌زند!‏

جست‌وجوی خانه را رها کرده‌بودم. با کدام پول و درآمد می‌خواستم خانه اجاره کنم؟ نخست باید ‏کاری می‌یافتم. به همه‌ی دوستان حزبی که ماهیت آن "دفتر مهندسین مشاور" را می‌دانستند، ‏سپرده‌بودم که کاری برایم پیدا کنند. اما امشب کجا بخوابم؟... فردا شب کجا؟... دیگر چندان جایی ‏برایم نمانده‌بود. ‏

کجا بروم؟ هیچ جای تازه‌ای به‌نظرم نمی‌رسید. هنوز کلید خانه‌ی قبلیم را ‏داشتم. فکر کردم از کجا معلوم که نشانی آن را یافته‌اند و خانه لو رفته‌است؟ می‌روم، سری ‏می‌زنم، هنوز چیزهایی آن‌جا دارم: لباس عوض می‌کنم، ریشی می‌تراشم، و استراحتی می‌کنم. و ‏رفتم.‏ از تقاطع ابوریحان وارد خیابان مشتاق شدم و به‌سوی تقاطع فخر رازی رفتم. بیست متر مانده به در ‏خانه، یک پاترول خالی سپاه پاسداران ایستاده‌بود. به نزدیکی پاترول که رسیدم، در ساختمانی که ‏آپارتمانم در طبقه‌ی سوم آن بود باز شد، و چهار پاسدار مسلح بیرون آمدند و به‌سوی من و پاترول ‏پیچیدند. هه... چند دقیقه دیر کرده‌بودم! اگر کمی زودتر به خانه رسیده‌بودم، اکنون اینان داشتند مرا ‏با خود می‌بردند. آمدند. بی‌اعتنا از میان این چهار پاسدار گذشتم، رفتم، و دیگر هرگز به آن خانه باز ‏نگشتم. دیرتر از یکی از همسایه‌ها پیغام آوردند که پاسداران سراغ دحتری هم‌نام مرا می‌گرفتند.‏

پس کجا بروم؟ چه بد است دربه‌دری. چه روزی هم هست: ۲۱ اسفند ۱۳۶۱، زادروز سی‌سالگیم! ‏چه جشن تولدی! سی‌ویک سال بعد، در جشن سی‌سالگی جوانی، در لوکس‌ترین و گران‌ترین ‏رستوران استکهلم، نامزد سوئدی او از من پرسید: «راستی، شما سی‌سالگی‌تان را چه‌طور جشن ‏گرفتید؟» چه می‌گفتم؟ چه جهان‌های گوناگونی...
»‏ (بریده‌ای از بخش ۹۰ کتاب «قطران در عسل»)

اکنون نیز، چهل و یک سال بعد، تنها نشسته‌ام. بعد از دیالیز امروز، که قبل از ظهر شروع کردم و ‏حوالی ساعت ۱۶ تمام شد، با بی‌حالی، افتان و خیزان، گوشت خورشتی را که دیروز خریده‌بودم ‏توی قابلمه قورمه کردم، گذاشتم تا بجوشد و بپزد، حالش را نداشتم پیاز سرخ کنم. پیاز خام و ادویه ‏و یک قوطی گوجه‌فرنگی له‌کرده تویش ریختم، بعدش یک قوطی کنسرو بادمجان سرخ‌کرده تویش ‏خالی کردم: شد خورش بادمجان!‏

باقیماندهٔ برنج محصول پلوپز از پریروز داشتم. گرمش کردم، و جایتان خالی، خودم را، شب تولدم، به ‏پلو با خورش بادمجان مهمان کردم! خوشمزه بود! با دو پیک ودکای «استاندارد» روسی، که بعد از آغاز جنگ و‏ تحریم روسیه دیگر گیر نمی‌آید، و بعد با شراب سفید ساوینیون بلان Stoneleigh ساخت نیو – زیلند، و البته ‏همراه با موسیقی دلچسبی که خود دانید (دوستی دارم که می‌گوید از سلیقهٔ ‌شیوا نمی‌شود ‏سر در آورد!)، چسبید! به سلامتی!‏

این را هم بگویم که سال ۲۰۲۴ کبیسه است، یعنی ماه فوریه‌اش ۲۹ روز بود، اما سال ۱۴۰۲ کبیسه ‏نیست،‌ یعنی اسفند جاری ۳۰ روز نیست، و این باعث می‌شود که تطابق روزهای سال هجری و ‏سال میلادی تا آخر سال ۱۴۰۳ درهم ریخته است. اما... آن بحث دیگری‌ست.‏

خب، این هم شبی بود و هست، برای خودش! شاید چهل و یک سال بعد دربارهٔ این شب بیشتر ‏بنویسم؟! چه می‌دانم؟!‏

عکس: ۶۲ سال پیش در چنین روزی. تا جایی که یادم می‌آید، یکی از غمناک‌ترین روزهای زندگیم. لحظاتی پیش پدرم توسری زده ‏به سرم و امر و نهی کرده چه بپوشم، چگونه بنشینم و چگونه ژست بگیرم تا این زادروز نه سالگیم ‏را «جاودان» کند. آن شمع‌ها روی کیک نیست! سینی خالی‌ست که با گرفتن شمع‌ها روی همدیگر و ذوب کردن ته‌شان، به کف سینی چسبانده شده‌اند. اما کنار سینی یک بشقاب شیرینی قُطاب هست که پدر از قنادی روزیتا خریده و آورده. شادی‌ای در کار نبود. هیچ. همچنان که اکنون.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 October 2023

از جهان خاکستری – ۱۳۰‏

آاای... کودکی، و دستبردهای کودکانه‌ات، کجایید؟!‏

ماهانهٔ پدر و مادرم در آن سال‌ها هر یک چیزی نزدیک به ۱۱۰ تومان و چند ریال بود. این حقوق ‏برای کرایهٔ خانه و هزینهٔ خوراک و پوشاک و کتاب و دفتر خانوادهٔ پنج، و سپس شش‌نفره به‌زحمت ‏کفاف می‌داد، و ما بچه‌ها به‌ندرت تنقلات گیرمان می‌آمد.‏

بسیاری این تجربه را از کودکی به یاد دارند که آمدن مهمان به خانه، فرصتی بود مغتنم برایشان تا ‏به روش‌های گوناگون از گوشه و کنار خوان نعمتی که گسترده می‌شد، چیزی هم به آنان می‌رسید. ‏برای ما گاه پیش می‌آمد که مهمانی متشخص یک قوطی شکلات با خود هدیه می‌آورد. قوطی ‏شکلات در آن سال‌ها در خانهٔ ما هدیه‌ای بسیار تجملی یا به قول امروزی‌ها «لاکچری» شمرده ‏می‌شد. ما بچه‌ها اجازه نداشتیم که حتی نگاه چپ به آن بیندازیم. پس از رفتن مهمان مادر قوطی ‏شکلات را در اعماق طبقهٔ بالای گنجه‌ای در اتاق مهمان پنهان می‌کرد تا بماند برای روزی که خود آن ‏را به خانهٔ کس دیگری هدیه ببرد.‏

پس ما چی؟! یک بار، ۹ یا ده سالم بود. راهش را یافتم که یک صندلی بگذارم، از روی آن به ‏طبقه‌های بالاتر گنجه برسم، روی لبهٔ آن ها بایستم، دستم را دراز کنم و قوطی شکلات را از ته ‏طبقهٔ بالا بردارم.‏

قوطی پوشش زرورق محکمی داشت. راه آن را هم یافتم. در حالی که دست‌هایم از شدت هیجان ‏کمی می‌لرزید و ضربان قلبم بالا می‌رفت، گوشهٔ زرورق را ذره ذره و با احتیاط باز کردم، و سپس ‏گوشهٔ مقوای قوطی را گشودم. اکنون فقط لازم بود که یک پنس را از این گشودگی فرو کنم، ‏شکلات را بگیرم و بکشم بیرون!‏

آه، چه لذتی داشت شکلات دزدکی خوردن! یکی، و بعد یکی دیگر... اما بیشتر نه! می‌فهمند و ‏افتضاح می‌شود. گوشهٔ قوطی را به خیال خودم جوری درست می‌کردم که معلوم نباشد کسی ‏دستبردی به آن زده.‏

اما طبیعی‌ست که این دستبرد چند بار دیگر تکرار شد، گوشهٔ قوطی خراب‌تر و خراب‌تر شد، محتوای ‏قوطی تحلیل رفت، و آن سر بزنگاه رسید که مادر آمد آن را بردارد و با خود هدیه به یک مهمانی ‏ببرد، و یک قوطی نیم‌خالی و دستکاری‌شده یافت... و خب،‌ معلوم بود چه کسی این جرم را مرتکب ‏شده، و...‏

‏***‏
سالی بعد حقوق‌ها کمی بالا رفت، و چیزهای دیگری هم در این گنجه یافت می‌شد. پدرم گاه ‏مهمانانی در خانه داشت: عمویم، یا دایی‌هایم. آن‌وقت بطری عرق بود که به خانه می‌آمد. تازگی‌ها ‏‏«ودکا بالزام» مد شده‌بود. پدر و مهمان در گوشهٔ سفره بطری را بین خود پنهان می‌کردند، و به‌ظاهر ‏پنهانی می‌ریختند و می‌نوشیدند. اگر پدر دمی به خمره‌زده به خانه می‌آمد، مادر وادارش می‌کرد که ‏دهانش را آب بکشد و بعد بیاید سر سفره. اما در حضور مهمان مادر چیزی نمی‌گفت و می‌ماند تا ‏بعد حساب پس بگیرد.‏

هنوز یخچال نداشتیم و یخچال «فیلکو» را سالی بعد خریدیم. پس باقی بطری عرق هم به همان ‏گنجهٔ اتاق مهمان می‌رفت. به! من که استاد دست‌درازی به اعماق آن بودم! بطری را بر ‏می‌داشتم، نگاهش می‌کردم، در ذهنم علامتی می‌زدم که سطح محتوایش تا کجاست، و بعد ‏جرعهٔ کوچکی می‌نوشیدم: تلخ بود و می‌سوزاند؛ اما چه می‌چسبید دستبرد زدن و دزدکی ‏نوشیدن! چه هیجان دلچسبی داشت! بعد بطری را نگاه می‌کردم: نه، هنوز معلوم نیست که چیزی ‏از آن کم شده؛ پس جرعه‌ای دیگر...‏

مست نمی‌شدم؟ نمی‌دانم! بیشتر نمی‌نوشیدم و مواظب بودم کم شدنش معلوم نشود، و تازه تا ‏ساعاتی بعد کسی در خانه نبود تا حالم را ببیند. و البته گویا عادت هم داشتم: در کودکی بدغذا و ‏لاغر و مردنی بودم. پزشکی گفته‌بود که به من مخمر آبجو بدهند، و پدر که مخمر آبجو در اردبیل ‏نمی‌یافت، هر گاه مرا همچون توجیهی برای غیبت از خانه برای مادر (که فرمانروای خانه بود) با خود ‏به محفل دوستانش می‌برد، یک استکان کمرباریک آبجو به خوردم می‌داد، و من برای همهٔ مجلس ‏ادا و اطوار در می‌آوردم، می‌دویدم، می‌رقصیدم و کله‌معلق می‌زدم و همه از خنده غش می‌کردند.‏

این دستبرد به بطری عرق هرگز فاش نشد!‏

‏***‏
یک بار هم همهٔ خانوادهٔ پنج یا شش‌نفره از اردبیل کوبیده بودیم و با اتوبوس و قطار (چه سفر ‏پرخاطره‌ای بود با قطار) رفته‌بودیم تا بهشهر، یعنی جایی که خاله‌ام با شوهر و سه (سپس چهار) ‏دخترش در آن زندگی می‌کردند. دایی هم با خانوادهٔ پنج – شش‌نفره‌اش آمده بود.‏

آن‌جا شوهر خاله‌ام، از خانوادهٔ مهاجران از قفقاز، یعنی خانواده‌هایی از تبار ایرانی که در قفقاز ‏می‌زیستند و در سال ۱۹۳۸ (۱۳۱۷) رژیم استالین وادارشان کرده‌بود که یا تبعهٔ شوروی بشوند و یا ‏به جهنم‌درهٔ خودشان برگردند، معجون جالبی ساخته‌بود: آلبالو و شکر توی ودکا ریخته‌بود و ‏خوابانده‌بود، و این همان چیزی بود که به روسی ویشنیوفکا (ودکای آلبالویی) نام داشت (بعدها به ‏این شوهرخاله کمک کردم که نامه‌ای برای برادر و عمویش، کارگران نفت، که هنوز در گروزنی، ‏پایتخت جمهوری چچن امروزی مانده‌بودند بنویسد). شوهر خاله و پدر و دایی به همان سبکی که ‏گفتم گوشهٔ سفره می‌نشستند، می‌ریختند، می‌نوشیدند، می‌گفتند و می‌خندیدند.‏

اما... یخچال هنوز به خانهٔ خاله هم نیامده‌بود، یا شاید آمده‌بود و جایی برای بطری «نجس» ‏نداشت، یادم نیست. پس بطری را با باقی محتوایش در تاقچهٔ اتاق مهمان، کنار چرخ خیاطی ‏دستی، که روکشی زیبا و تزیینی رویش بود، پنهان می‌کردند.‏

به! خب، این که از گنجهٔ اتاق مهمان خانهٔ خودمان هم آسان‌تر بود! یک بار و دو بار پسردایی ‏هم‌سن خودم را هم کشاندم، از این شربت تلخ، اما خوشمزه نوشیدیم، با چه هیجانی، و آی کیف ‏کردیم!‏

یک بار که با همین پسردایی مشغول عملیات بودیم، خواهر کوچک‌تر من و خواهر کوچک‌تر او مچمان ‏را گرفتند. بی‌درنگ نشستیم روی زمین و من شروع کردم به تعریف چیزی دربارهٔ بمب گذاشتن زیر ‏قطار! هیچ نمی‌دانم چرا و چگونه چنین حرفی بر زبانم جاری شد. این دو دختر رفتند و در خانه جار ‏زدند که ما قصد داریم بمب زیر قطار بگذاریم، که البته کودکانه بودن چنین حرف‌هایی آشکار بود و ‏کسی بهایی به آن نداد.‏

اما زیر قطار... البته من طرحی برای زیر قطار داشتم، و این چیزی بود که نمی‌دانم چه زمانی از پدرم ‏شنیده‌بودم. روزی، در همان بهشهر، با مانورها و کلک‌های فراوان توانستم از خانه غیبت کنم و خود ‏را به کنار ریل راه‌آهن رساندم. ساعت را سنجیده‌بودم و می‌دانستم که دقایقی بعد قطاری از این‌جا ‏می‌گذرد. دولا دولا تا ریل پیش رفتم و یک سکهٔ یک ریالی روی ریل گذاشتم. قرار بود چرخ‌های قطار ‏از روی آن بگذرند تا ببینم پدرم آیا راست می‌گفت که سکه له می‌شود؟

عقب دویدم و در انتظار عبور قطار لای چمن‌ها و بوته‌ها دراز کشیدم. در انتظار رسیدن قطار، در ‏آن‌سوی ریل منظره‌ای می‌دیدم که برایم به‌کلی تازگی داشت: در فاصلهٔ بیست متری آن‌سوی ریل ‏چادرهای سپیدی بر پا بود، زنان و کودکانی پیرامون آن‌ها بودند، و زنان لباسی سراپا سپید و کلاهی ‏سپید و با شکلی عجیب بر سر داشتند. کیستند اینان؟

قطار می‌آمد، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شد، و دل من تند‌تر و تند‌تر می‌زد. آمد، و با عبور نخستین چرخ ‏قطار از روی سکه‌ام، سکه به سویی پرتاب شد. قطار که رفت، سکه را پیدا کردم: آری، له شده‌بود ‏و صاف و بیضوی شده‌بود. به‌به!‏

‏***‏
آن چادرها و زنان و کودکان، کازاخ‌های مهاجر از کازاخستان به ایران بودند و هستند، که به غلط قزاق ‏و قزاقستان گفته و نوشته می‌شود. هر چه گشتم، ‌تصویری با آن کلاه‌ها نیافتم. بی‌گمان متعلق به ‏زنان قبیله‌ای از کازاخ‌های «سفید» بود که از انقلاب بالشویکی گریخته‌بودند و به ایران پناه آورده‌بودند. آیا ‏هنوز هستند، یا در ترکمن‌ها حل شدند؟

‏***‏
دوستی گرامی دارم که با نوشیدن تنها یک آبجوی سبک احساس مستی می‌کند و من به حالش غبطه ‏می‌خورم که خرجش چه‌قدر کم است! من، بی‌گمان با سابقهٔ آن «عرق‌خوری»های کودکی‌ها،‌ هر ‏چه می‌نوشم... «کفاف کی دهد این باده‌ها به مستی ما...»‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 August 2023

از جهان خاکستری - ۱۲۹


لعنت بر این ذهن «کتبی»، ذهن نویسنده؛ ذهنی که حاضرجواب نیست، ذهنی ناتوان از این که در ‏جا و در لحظه کلمه و جملهٔ شفاهی تولید کند و چیزی مناسب و درخور بر زبان جاری کند، چیزی ‏بگوید: آخر چیزی بگو! حرفی بزن! مگر لالی؟... لعنت! لعنت!‏

میهمانی عزیز و ارجمند داشتم. چند روز پیش، در واپسین روزهای بودنش در سوئد و استکهلم سوار قایقی شدیم که در ‏میان مجمع‌الجزایر استکهلم راه می‌سپارد، و راهنمایی در وصف مناظر پیرامون سخن می‌گوید.

در راه رفت، بر عرشهٔ بالایی نشستیم، باد و آفتاب خوردیم و مناظر را تماشا کردیم. من پنجاه‌ویازده ‏بار این مسیر را با قایق پیموده‌ام و همه را می‌دانم، اما برای میهمانم همه چیز تازگی داشت و پیدا ‏بود که برایش جالب است، و من خوشحال بودم.‏

در راه بازگشت به عرشهٔ پایینی رفتیم و در گوشه‌ای دنج، بی باد و بی آفتاب، روی صندلی‌هایی نرم ‏و راحت نشستیم. همین موقع مسافران تازه‌ای نیز سوار شدند تا از واکس‌هولم به استکهلم ‏برگردند. خانواده‌ای، زن و شوهر و سه کودک خردسال قد و نیم‌قد، کوچک‌ترینشان شیرخواره و در ‏آغوش مادر، آمدند و سر میز ما نشستند.‏

با دوستم گپ می‌زدیم و مناظر را تماشا می‌کردیم. اما هر بار چشمم به سمت خانم همنشین ‏میزمان می‌افتاد، بیشتر و بیشتر به چشمم آشنا می‌آمد. تا سرانجام، یک بار که تمام‌رخ به سوی ‏من داشت بیرون را تماشا می‌کرد، شناختمش! او که... او که... من شیفته‌اش هستم... یکی از ‏محبوب‌ترین قهرمانان دو و میدانی سوئد و جهان و المپیک، رکورددار جهان: سانا کالور ‏Sanna ‎‎(Susanna) Kallur‏ قهرمان دو ۶۰ متر و ۱۰۰ متر با مانع است!‏

آه که من چه‌قدر دوستش داشته‌ام و دارم، در مقام یک ورزشکار خوب! عجب! هرگز در رؤیا هم ‏نمی‌دیدم که روزی در واقعیت او را این قدر از نزدیک ببینم. حال چه کنم؟ چه کنم؟

بخشی از ذهنم را گفت‌وگو با میهمانم اشغال می‌کرد، بخشی را حرف‌های راهنما از بلندگو، بخشی ‏را تماشای مناظر زیبای پیرامون، و در ته‌ماندهٔ ذهنم داشتم فکر می‌کردم چگونه سر حرف را با این ‏نشستگان بر سر میزمان باز کنم. چه بگویم؟ چگونه بگویم؟

همین تازگی او را در مسابقهٔ تلویزیونی «قهرمان قهرمانان» دیده‌بودم، که او متأسفانه به فینال ‏نرسید، و ۱۵ سال پیش او را در المپیک ۲۰۰۸ پکن دیده‌بودم که در رقابت نیمه‌نهایی، در همان مانع اول ‏افتاد، و دلم برایش به‌درد آمد، آن‌قدر که چیزکی به سوئدی در وبلاگم نوشتم، با عنوان «روحیهٔ ‏المپیک». بریده‌ای از آن:‏

‏«بسیار دردآور بود دیدن این که سانا کالور افتاد و نتوانست توانایی‌اش را نشان دهد. من دقایقی ‏بهت‌زده داشتم فکر می‌کردم: فکرش را بکن... فکر کن اگر همهٔ رقیبان او با دیدن افتادنش ‏می‌ایستادند، بر می‌گشتند، کمکش می‌کردند که برخیزد، با هم به خط استارت بر می‌گشتند، و ‏درخواست می‌کردند که دوباره بدوند! فکرش را بکن! این یعنی «روحیهٔ المپیک»، یعنی همان ‏روحیه‌ای که کشتی‌گیر محبوب ایرانی و قهرمان جهان و المپیک غلامرضا تختی داشت.»‏

و سپس داستان آن دفعاتی که تختی با آگاهی از آسیب در زانوی حریفانش، حتی به قیمت از ‏دست‌دادن مدالی که شایسته‌اش بود، در طول کشتی به زانوی آسیب‌دیده‌ٔ آنان دست نزد (ویکینگ ‏پالم سوئدی، و الکساندر مدود بلاروس)، یا آن‌گاه که حریفش در حال ضربهٔ فنی شدن نشان داد که ‏پایش زیر فشار تختی درد می‌کند، فشارش را قطع کرد، طرفدارانش فریاد اعتراض سر دادند، اما ‏حریفش (پتکو سیراکوف بلغار) از جایش جهید و بازوی تختی را به علامت پیروزی بالا برد. این را ‏می‌گویم «روحیهٔ ورزشی»!‏

حالا همهٔ این‌ها را چگونه به سانا کالور که در یک‌متری من، آن‌سوی میز نشسته بگویم؟ او با ‏کودکانش مشغول بود و کودک شیرخواره را در بغلش بر بازویش خوابانده بود. شوهرش می‌رفت و ‏می‌آمد و برایشان خوردنی و نوشیدنی می‌خرید و می‌آورد. چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ اشخاص ‏سرشناس اغلب این‌جا و آن‌جا می‌گویند که از سرشناس بودن و از مزاحمت‌های طرفدارانشان در ‏عذاب‌اند. حال اگر من نشان دهم که او را شناخته‌ام، عذابش نمی‌دهم و به حریم خصوصی او و ‏خانواده‌اش تجاوز نمی‌کنم؟

اما از طرف دیگر، او شاید خوشحال شود از این که اکنون که با بچه‌داری مشغول است و در صحنهٔ ‏ورزش فعال نیست، هنوز او را می‌شناسند و به یادش هستند؟

چه بگویم؟ چگونه بگویم؟ توی فیلم‌ها دیده‌ام که به آدم‌هایی مثل من می‌گویند که زیادی فکر ‏می‌کنیم و همه چیز را زیادی سبک‌وسنگین می‌کنیم! با گوشی تلفن به اینترنت رفتم، گشتم و یک ‏عکس مشترک او و خواهر دوقلویش ینی ‏Jenny‏ را که چندی در مسابقات در کنار خواهرش می‌دوید، ‏اما زود کنار رفت، پیدا کردم. خب، حالا با این تصویر چه کنم؟

بسیاری از مردان سوئدی بر خلاف تصور عام، بسیار حسود هستند. اگر یک‌راست با خود سانا حرف ‏بزنم، از کجا معلوم که حسادت شوهرش تحریک نشود؟

یک بار که شوهر از خرید یا توالت بردن کودکان بر گشت و در صندلی کنارم نشست، تصویر دو ‏خواهر را توی گوشی نشانش دادم و پرسیدم:‏

‏- ببخشید! آیا ایشان (با اشاره به همسرش در آن‌سوی میز) یکی از این دو هستند؟
او آرام و محترمانه پاسخ داد:
‏ ‏- آری!
‏ ‏- کدام‌یک؟!
‏ ‏- این، ساناست، که این‌جا نشسته، و این ینی، خواهر دوقلوی اوست.
‏ ‏- آهااااان... مرسی!‏

به سوی سانا سر خم کردم، و گفتم: خوشبختم!‏ سانا با لبخندی و نگاهی به من و به شوهرش، از شوهرش پرسید: موضوع چیست؟

هیچ‌کدام پاسخی به او ندادیم. لعنت! لعنت بر این نداشتن آمادگی ذهنی، لعنت بر این دست‌وپا ‏چلفتی بودن من... لعنت! لعنت!‏

ادب، و آداب معاشرت حکم می‌کرد که من تصویر توی گوشی را نشانش می‌دادم و می‌گفتم: من ‏این تصویر را به شوهرتان نشان دادم و پرسیدم شما کدام‌یکی هستید. خیلی خوشحالم از ‏دیدارتان. کاش چیزی این‌چا می‌داشتم و می‌توانستم امضای شما را بگیرم. من خیلی طرفدار شما ‏هستم. المپیک پکن وقتی افتادید خیلی برایتان ناراحت شدم. آن‌قدر که توی وبلاگم چیزکی ‏نوشتم...‏

بعد شاید نوشته‌ام را توی گوشی نشانش می‌دادم... بعد شاید از تختی می‌گفتم. بعد شاید از ‏دیگر زنان قهرمان مدال‌آور سوئدی در دو و میدانی حرف می‌زدیم و می‌گفتم که کارولینا کلوفت ‏Carolina Klüft‏ قهرمان هفتگانه، کایسا برگ‌کویست ‏Kajsa Bergqvist‏ قهرمان پرش ارتفاع، اریکا ‏یوهانسون ‏Erica Johansson‏ قهرمان پرش طول، و... در واقع همهٔ انسان‌ها، و به‌ویژه زنانی را که در ‏همهٔ رشته‌های ورزش و دانش می‌کوشند تا مرزهای توانایی‌های بشر را دورتر و دورتر ببرند، و از ‏جمله شما را می‌ستایم و دوست می‌دارم!‏

می‌بایست می‌گفتم... می‌بایست می‌گفتم! شاید می‌شد خواهش کنم که یک عکس با هم ‏بگیریم؟ لعنت بر من که فرصت‌های طلایی را این چنین مفت از دست می‌دهم. حال که با خود او ‏هیچ حرف نزدم، لابد فکر می‌کرد که از آن مردهای عقب‌ماندهٔ مردسالار هستم که به‌جای خودش، از شوهرش ‏دربارهٔ او می‌پرسم! چه‌قدر خنگ بودم!‏

به‌جای آن که تصویر را به او نشان دهم و گفت‌وگویی در این مسیر با او بگشایم، تصویر را به‌سوی ‏میهمان همراهم، که زبان سوئدی نمی‌دانست گرداندم، نشانش دادم، و گفتم: ایشان هستند (با اشاره به سانا که در نیم‌متری او ‏نشسته‌بود)... قهرمان سوئد و المپیک، رکورد دار جهان در دو ۶۰ متر با مانع داخل سالن!‏

دوستم گفت: - ا... آهان... چه جالب که قهرمان المپیک این جور راحت بچه‌داری می‌کند!‏

و همین! تمام شد!‏

در نیم ساعت باقی مسیر، نه ما و نه هم‌نشینان سر میزمان، هیچ به این موضوع برنگشتیم. من و ‏دوستم با هم گپ می‌زدیم و منظره‌ها را تماشا می‌کردیم. شوهر سانا پشتش را به من کرده‌بود و با ‏فرزندانش مشغول بود، و گاه زیر چشمی می‌دیدم که سانا کالور با کودک شیرخوار در آغوشش. ‏کنجکاوانه نگاهم می‌کند، و لابد دارد می‌کوشد سر در آورد که این مرد بی‌ادب و نادان در آداب ‏معاشرت کجایی‌ست و به چه زبانی با دوستش حرف می‌زند...‏

از آن روز مرتب به یاد صحنه‌ها و لحظه‌های آن دیدار می‌افتم و همین‌طور خود را سرزنش می‌کنم که ‏چرا چنین نکردم و چنان نگفتم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 May 2023

از جهان خاکستری - ۱۲۸

«آقای مهندس!»‏

برخی از قصه‌های «مهندسی»هایم در سنین پیش از ده‌سالگی در خانه‌های در و همسایه و فامیل را ‏در کتاب «قطران در عسل» نوشته‌ام، از قبیل راه انداختن چرخ خیاطی همسایه‌ٔ داغدارامان سلطان ‏باجی، یا تعمیر پریموس مادر بزرگم که دم‌به‌ساعت خراب می‌شد (نوشته‌ام؟!) و...‏

از هنگامی که در زیرزمین خانه‌مان یک «رصدخانه» درست کردم (این را همان‌جا نوشته‌ام) و قطعات ‏رادیوهای کهنه و خراب را آن‌جا جمع کردم، شدم همچنین تعمیرکار رادیوهای فک‌وفامیل. برای نمونه ‏عموی بزرگم در مهمانی بیخ گوشم می‌گفت: «رادیوی ما زیادی خرخر می‌کند. بیا ببین چه‌شه!» ‏‏(البته به ترکی می‌گفت!) می‌رفتم و درون رادیو را کمی دستکاری می‌کردم، بهتر می‌شد، و در ‏خانواده معروف‌تر می‌شدم؛ بی هیچ پاداش مادی!‏

در سال‌های آخر دبیرستان با همان قطعات اوراقی یک دستگاه «دزدبگیر» ساختم که طرح آن چند ‏سال بعد، هنگامی که در دانشگاه بودم و دور این سرگرمی‌ها را تا حدود زیادی خط کشیده‌بودم، و ‏به‌جای برق و الکترونیک اکنون «مهندسی مکانیک» می‌خواندم، به نام خودم در مجلهٔ «رادیو و ‏تلویزیون» (ضمیمهٔ مجلهٔ دانشمند) چاپ شد (ببینید).‏

در همان سال‌های دبیرستان در آن طرح تغییراتی دادم (از جزییاتش می‌گذرم) و تبدیلش کردم به یک ‏دستگاه عیب‌یاب رادیو و تلویزیون. اکنون بعد از آمدن به تهران هم، با وجود تغییر رشته، تعمیرکار رادیو ‏و تلویزیون فامیل ساکن تهران بودم؛ حتی پس از انقلاب و در طول سال‌های دوندگی‌های برای حزب ‏توده ایران!‏

از بستگان ساکن تهران، زوجی سالمند که هر پنج فرزندشان از خانه کوچیده بودند و تنهایشان ‏گذاشته‌بودند، تلویزیونی خیلی قدیمی داشتند که هنگامی آن را خریده‌بودند که سرمایه‌دار معروف ‏ثابت‌پاسال نخستین فرستندهٔ تلویزیونی تهران را راه انداخته‌بود. این فرستنده یکی دو ساعت در روز ‏برنامه پخش می‌کرد. آنان همچنین برنامهٔ تلویزیونی سفارتخانهٔ امریکا در تهران را می‌گرفتند که یکی ‏دو ساعت برنامه به زبان انگلیسی برای امریکایی‌های مقیم تهران پخش می‌کرد.‏

هنگامی که به تهران آمدم، و اکنون برنامه‌های «تلویزیون ملی ایران» شروع شده‌بود، تلویزیون این ‏فامیل‌مان تصویری برفکی داشت. خواستند که دستی به سر و روی آن بکشم. همهٔ لامپ‌های آن ‏را عوض کردم، و خازن‌هایی را که نیم‌سوخته بودند و برخی حتی ترک برداشته‌بودند عوض کردم، و ‏از تصویر صاف آن بسیار راضی بودند. هر چند که جز تشکر خشک و خالی و پرداخت هزینهٔ ‏خریدهایم، چیزی به من نرسید!‏

همین زوج در پاییز و زمستان ۱۳۵۵ به شهرستان رفتند تا پیش دخترشان زندگی کنند، و خواستند ‏که این مدت در خانه‌شان زندگی کنم، تا خانه خالی نباشد، مبادا دزد بزند. پذیرقتم. اما یک شب ‏چراغ سقفی هال، چسبیده به سقف، روشن مانده‌بود، «رول‌پلاک»های (جای پیچ) پلاستیکی که ‏چراغ را به سقف وصل می‌کردند در اثر گرمای لامپ نرم شدند، پیچ‌ها لغزیدند، چراغ و حباب ‏شیشه‌ای آن از سقف رها شدند، در اثر وزن آن‌ها سیم برق پاره شد، و همه با هم با صدایی ‏وحشتناک به کف موزاییک هال افتادند، و من که همان تلویزیون را تماشا می‌کردم، وحشت‌زده از جا ‏پریدم. اما من دانشجوی فقیر هیچ امکان جبران آن چراغ و حباب را نداشتم.‏

این زوج پس از بازگشت، از این حادثه بی‌نهایت غمگین و دلگیر بودند، و بابت بیش از شش ماه ‏حفاظت از خانه‌شان، ریختن برف‌های بام‌شان و تراس‌شان، و... حتی یک کلمه تشکر نکردند.‏

تا هنگامی که در خوابگاه دانشجویی بودم، برای دسترسی به من یا به تلفن‌هایی که در هر طبقهٔ ‏خوابگاه بود زنگ می‌زدند، و یا به دربان خوابگاه زنگ می‌زدند و خواهش می‌کردند که پیغامشان را به ‏من برساند. اما بعد از خروج از خوابگاه یادم نیست چگونه به من پیغام می‌رساندند.‏

‏***‏
یک بار پیغام رسید که تلویزیون یکی از بستگان روشن نمی‌شود و باید خودم را هر چه زودتر برسانم، ‏زیرا که پنجشنبه شب است و همهٔ اهل خانه خسته از کار و درس یک هفته، باید بنشینند و برنامهٔ ‏معروف و پرطرفداری را تماشا کنند. یادم نیست «مراد برقی» بود یا «دایی‌جان ناپلئون» یا «سرکار ‏استوار» یا «خانهٔ قمرخانم»، یا شاید سریال خارجی «کاوشگران» با بازی تونی کرتیس و راجر مور (که من موسیقی آغازین آن را دوست می‌داشتم. بشنوید

رفتم. همه‌ی اهل خانه منتظرم بودند. از همان لحظهٔ ورود سؤال‌پیچم کردند:‏

‏- فکر می‌کنی چه ایرادی پیدا کرده؟ درست میشه؟ خرج داره؟...‏
‏- نمی‌دانم. باید ببینم. شاید فیوزش سوخته باشه. اگه اینطور باشه خرجی نداره...‏

تلویزیون را از گچ‌بری روی دیوار پایین آوردیم و روی فرش کف اتاق گذاشتیم. پشتش را باز کردم. همه ‏بر گردم حلقه زده‌بودند و با کنجکاوی همهٔ حرکاتم را تماشا می‌کردند. مزاحم کارم بودند.‏

نه، فیوزش نسوخته بود. پس چه مرضی داشت؟ دستگاه اندازه‌گیریم نشان می‌داد که برق به ‏جاهایی که باید برسد، می‌رسد. پس چرا روشن نمی‌شود؟ هیچ خازن یا مقاومتی هم در ظاهر ‏نسوخته بود.‏

آرامش لازم داشتم تا بتوانم سیستماتیک بگردم و ایراد را پیدا کنم. اما وقت زیادی تا شروع آن برنامهٔ ‏‏«مهم» نمانده‌بود، و همه هیجان‌زده و دستپاچه مرا به شتاب وا می‌داشتند.‏

ناگهان دیدم که یکی از لامپ‌های اصلی مدار تلویزیون نزدیک پایه‌اش دور تا دور شکسته و حبابش از ‏پایه‌اش جدا شده. عجب! چرا شکسته؟ نشانشان دادم: این لامپ شکسته.‏

‏- وای، چرا شکسته؟
‏- نمی‌دونم.
‏ ‏- نمیشه چسبوندش؟
‏- نه، توش باید خلاء باشه، تازه، بعد از شکستن، توش هم حتماً سوخته.
‏ ‏- پس چه باید کرد؟
‏- باید یکی دیگه خرید و عوضش کرد.
‏ ‏- پنجشنبه شش بعد از ظهر از کجا لامپ پیدا کنیم؟
‏- باید رفت پشت شهرداری. شاید مغازه‌ای هنوز باز باشه.
‏ ‏- گرونه؟
‏- نمی‌دونم.‏

لامپ شکسته را بیرون کشیدم و برداشتم. بهروز را با من همراه کردند. همان بهروز که در «قطران ‏در عسل» نوشته‌ام که ساواکی بود و نمی‌دانستم (بخش ۴۲)، و خیلی احساس شباهت به راجر مور می‌کرد. عجله داشتیم. او تاکسی ‏دربست گرفت و از سه‌راه سلسبیل رفتیم تا پشت شهرداری. خیابان‌ها خلوت بود و زود رسیدیم. ‏پیدا بود که خیلی‌ها خود را به خانه رسانده بودند تا آن برنامهٔ تلویزیون را ببینند. خوشبختانه یک ‏فروشگاه بزرگ در یکی از پاساژهای پشت شهرداری هنوز باز بود و از همان لامپ هم داشتند. ‏خریدیم. ۲۳ تومان.‏

دوباره تاکسی دربست گرفتیم و برگشتیم. در طول راه من به فکر فرو رفته‌بودم که اگر ایراد اصلی ‏جای دیگری باشد، و اگر این لامپ را جا زدیم و تلویزیون را روشن کردیم و این لامپ هم شکست، یا ‏باز تلویزیون روشن نشد، آنوقت چی؟

رسیدیم. همه خوشحال بودند که هنوز برنامه شروع نشده رسیده‌ایم و تلویزیون الان درست ‏می‌شود، و زیاد هم گران تمام نمی‌شود! اما من نگران بودم. همه باز سرشان را توی کارم فرو ‏می‌کردند. کوشیدم آرامشان کنم و یک بار دیگر همهٔ مدارهای آن داخل را در پی نشانه‌های ‏سوختگی گشتم، و چیزی نیافتم. بوی سوختگی هم نبود.‏

لامپ را در جایش نصب کردم، و با دودلی دگمهٔ روشن کردن تلویزیون را فشردم. آن لامپ روشن ‏شد، و نشکست! لحظاتی طول می‌کشید تا تصویر پدیدار شود، و شد!‏

‏- هورااا... به‌به! آفرین! درست شد!‏

من هم خوشحال بودم. پشت تلویزیون را بستم و آن را سر جایش در طاقچه گذاشتیم. برنامه چند ‏دقیقه بعد شروع می‌شد. بهروز و صاحبخانه داشتند پول تاکسی و لامپ را حساب و کتاب ‏می‌کردند.

با شروع برنامه، من و کارم فراموش شدیم!‏

‏***‏
روزی خبر آوردند که هر چه زودتر به یکی از بستگان تلفن بزنم. این خانم بسیار دستپاچه می‌گفت ‏که تلویزیون‌شان خراب شده، شوهرش که از کار هفته به خانه بیاید، حتماً باید برنامهٔ دلخواهش را ‏تماشا کند، و تلویزیون حتماً باید تا قبل از آمدن او راه بیافتد، وگرنه افتضاح می‌شود!‏

از قضای روزگار موتورسیکلت یک دوست هم‌دانشگاهی را به امانت داشتم. کیف ابزارم را برداشتم، ‏پریدم روی موتور و رفتم. پشت تلویزیون را باز کردم و دنبال عیبش گشتم. این خانم کاری به کار ‏تعمیرکاری من نداشت و مشغول آشپزی برای شام شوهرش بود.‏

خیلی زود پیدا کردم که یک مقاومت با وات بالا در مدار برق ورودی تلویزیون سوخته‌است. لحیمش را ‏ذوب کردم و درش آوردم. برای احتیاط اندازه‌گیری‌اش کردم. به‌کلی سوخته‌بود و قطع بود. حدس ‏می‌زدم که در مسیر آن باید یک اتصال کوتاه باشد که باعث سوختن آن شده. اما با همهٔ ‏اندازه‌گیری‌ها و جست‌وجوها چنین ایراد واضحی نیافتم. می‌ماند تعویض مقاومت به امید آن که ‏تلویزیون درست شود.‏

با موتور به‌سرعت به پشت شهرداری رفتم، مقاومتی با همان اُهم و همان وات خریدم و برگشتم. ‏آن را سر جایش لحیم کردم، اما به محض آن که کلید تلویزیون را زدم، این مقاومت هم جرقه‌ای زد و ‏سوخت. عجب! آخر کجاست این اتصال کوتاه؟ گشتم و گشتم، اما هیچ پیدا نکردم.‏

باز پریدم روی موتور و رفتم پشت شهرداری. این بار مقاومتی با وات بالاتر خریدم تا زیر جریان شدید ‏برق، بیشتر دوام بیاورد! یک نکتهٔ مثبت این مدل هم آن بود که پایه‌هایش به بدنه‌اش لحیم شده‌بود و ‏اگر خیلی داغ می‌شد، پیش از آن که بسوزد، لحیمش ذوب می‌شد، پایه‌اش از بدنه جدا می‌شد، و ‏بعد می‌شد دوباره لحیمش کرد.‏

این مقاومت هم با روشن کردن تلویزیون آن‌قدر داغ شد که لحیم پایه‌اش ذوب شد. دیگر عرقم در ‏آمده بود. هر چه گشتم جای اتصال کوتاه را پیدا نکردم. خانم خانه با آن‌چه از توانایی‌های تعمیرکاری ‏من شنیده‌بود، هیچ شکی نداشت که تلویزیونش را درست می‌کنم. بنابراین هنگامی که برایش ‏اعتراف کردم که از یافتن ایراد اصلی تلویزیون عاجزم، سخت ناراحت شد و به گونه‌ای رفتار کرد که ‏گویی من گولش زده‌ام، یا کسانی که تعریفم را کرده‌اند، گم‌راهش کرده‌اند.‏

به‌ناچار به تعمیرکار رسمی و کشیک مارک تلویزیونشان زنگ زد. دو نفر زود آمدند، با تجهیزات کامل. ‏خانم برایشان تعریف کرد که من نتوانسته‌ام تلویزیون را درست کنم! پرسیدند مگر من چکاره‌ام؟! ‏توضیح دادم که دانشجو هستم و مقداری از این کارها بلدم. یکی‌شان گفت:‏

‏- دانشجوها خیلی خوب هستند! می‌گردند، عیب را پیدا می‌کنند، و کار ما را راحت می‌کنند!‏

ماجرای مقاومتی را که می‌سوخت برایشان تعریف کردم. او دست‌به‌کار شد، و برای یافتن جای ‏اتصال کوتاه چندین سیم را قطع کرد و در چندین جا مدار مسی روی شاسی تلویزیون را با تیغ ‏تراشید و قطع کرد، اندازه‌گیری کرد و در مسیر معینی پیش رفت. من هرگز جرئت نمی‌کردم این ‏کارها را بکنم.‏

او همین‌طور قدم به‌قدم و سیستماتیک اتصال‌هایی را قطع کرد و پیش رفت، تا آن که به یک لامپ رسید، و معلوم ‏شد که اتصال کوتاه در درون لامپ است! یافتن آن ایراد راه دیگری نداشت جز کاری که او کرد، یا ‏سوار کردن لامپ روی پایه در کارگاه و اندازه‌گیری و مقایسه با مشخصات لامپ در کتاب لامپ.‏

تعمیرکار لامپ مشابه در کیف ابزارش داشت. لامپ را عوض کرد، همهٔ اتصال‌هایی را که قطع ‏کرده‌بود دوباره لحیم کرد، پایهٔ مقاومتی را هم که من خریده‌بودم به جایش چسباند، و تلویزیون ‏درست شد!‏

خانم خانه پول حسابی به آن‌ها داد، از هزینهٔ من هیچ صحبتی نشد، با آن که دیده‌بود که دو بار ‏رفتم و قطعه‌ای خریدم و آمدم، و با دلخوری و بی‌اعتنایی راهم انداخت.‏

غمگین رفتم.‏

‏***‏
خانهٔ احسان طبری و همسرش آذر بی‌نیاز در اواخر زندگی «آزاد»شان در ایران، در کوه‌پایه‌های ‏نیاوران بود. کوه‌های بلندی از سمت شمال و غرب خانه را در میان گرفته‌بودند. طبری عادت داشت ‏که برخی رادیوهای خارجی، به‌ویژه برنامهٔ فارسی رادیو مسکو را گوش بدهد. او خود سال‌ها پیش ‏در آن رادیو کار کرده‌بود. او و آذر برخی از سریال‌های تلویزیون ایران را هم تماشا می‌کردند، از جمله ‏سریال روسی «لحظات هفده‌گانهٔ بهاران» را، که البته ناگهان و بی‌هیچ توضیحی نمایش آن قطع ‏شد.‏

این زوج پیوسته گله می‌کردند که پس از آمدن به آن خانه، رادیو و تلویزیون‌شان خوب کار ‏نمی‌کند و نمی‌توانند برنامه‌های دلخواهشان را بشنوند یا تماشا کنند. طبری در گفت‌وگوی خصوصی ‏با من این وضع را «تبعید» خودش، و توظئهٔ کیانوری می‌دانست (بنگرید به پیشگفتار «از دیدار ‏خویشتن»).‏

سرانجام یک روز کیف ابزارم را برداشتم، گذاشتمش توی «پیکان» ‏متعلق به حزب که برای انجام برخی امور و از جمله انجام کارهای طبری و اخگر و... زیر پایم بود و به ‏خانهٔ طبری رفتم.‏

از پنجرهٔ اتاق پذیرایی‌شان به روی بام سفالی و شیب‌دار نیم‌طبقه، و از آن‌جا روی بام مشابه بالاتر ‏رفتم، آنتن تلویزیون و اتصال آن را اندازه‌گیری کردم، که هیچ ایرادی نداشتند، آنتن را به این‌سو و آن‌سو ‏چرخاندم و خواستم ببینند کجا بهتر می‌شود، و هر کار دیگری که به عقلم می‌رسید انجام دادم، ‏اما هیچ سودی نداشت. نصب آنتن برای رادیو روی بام و تلاش‌های دیگر برای رادیویشان هم به ‏هیچ نتیجه‌ای نرسید.‏

هم آنان غمکین بودند، و هم من. شب خسته به خانه رسیدم. پیکان را کنار خیابان پارک کردم، به ‏خانه رفتم، روی تخت افتادم و خوابیدم.‏

فردا هنگامی که به سراغ ماشین رفتم، شیشهٔ در عقب آن را شکسته‌بودند. عجب! آخر چرا؟ تازه ‏ساعاتی بعد یادم آمد که کیف ابزارم را پشت صندلی راننده گذاشته‌بودم! آن را برده‌بودند. ‏دستگاه «عیب‌یاب» اختراع خودم هم در آن بود، و بسیاری ابزار ارزشمند دیگر. پس از آن تا سال‌های ‏طولانی، تا چند سال پس از رسیدن به سوئد، کیف ابزار «مهندسی» برای تعمیر این قبیل ‏وسایل نداشتم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 January 2023

از جهان خاکستری - ۱۲۷

کارخانهٔ پپسی‌کولا، تهران، دههٔ ۱۳۴۰
امروز با شنیدن این که در سال‌های دور، آشنایی «با یک زن کاباره‌ای ازدواج کرد»، اصطلاح «زن ‏کاباره‌ای» مرا به فکر فرو برد.‏

دانشجوی سال سوم دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) بودم. سال ۱۳۵۳. شامگاهی، پس از ‏خسته شدن از تنها نشستن در «اتاق موسیقی» دانشگاه و گوش دادن به موسیقی خیلی جیلی ‏جدی، به سوی اتاق دلگیر دانشجویی مشترک با تقی در خیابان هاشمی، بین خیابان‌های جیحون و ‏کارون روان شدم.

ده – بیست متر پایین‌تر از تقاطع جیحون با آیزنهاور (آزادی)، روبه‌روی نرده‌های شرقی کارخانهٔ ‏پپسی‌کولا، چراغ‌های نئون اجق‌وجق و سرخ و سبز و پرنور و چشمک‌زن «رستوران علی‌بابا»، با آن صدای وزوز بلندش، نگاهم ‏را به‌سوی خود کشید. گرسنه بودم. آن هنگام با «کمک‌هزینهٔ مسکن» و شندرغاز که بابت «کار ‏دانشجویی» در دانشگاه می‌گرفتم، می‌توانستم گاه خطر کنم و به رستوران بروم. البته اکنون سی ‏‏– چهل تومان بیشتر ته جیبم نبود.‏

در باریک رستوران زیر چراغ نئون به پلکانی باز می‌شد که به زیر زمین می‌رفت. آن پایین، سالنی پنج ‏در پنج متر بود که پانزده بیست میز در آن چیده‌بودند. تنها مشتری‌ها سه چهار مرد بودند نشسته بر ‏گرد میزی که می‌گفتند و می‌خندیدند و می‌خوردند و می‌نوشیدند.‏

پشت میز دونفره‌ای کنار دیوار دورترین جا از آن‌ها نشستم. گارسون آمد:‏

‏- چی میل دارید؟
‏- کباب بره. یک چتول هم ودکای اسمیرنوف با کوکاکولا!‏

این می‌شد چیزی حدود ۲۰ تومان و با باقی‌ماندهٔ پول ته جیب می‌توانستم تا دریافت بعدی سر کنم. ‏تا حاضر شدن کباب، کمی نان و ماست و خیار و بساط ودکا را زود آوردند. کمی از ودکا را توی لیوانی ‏با یخ ریختم، رویش کوکاکولا ریختم، و سر کشیدم. با نان و ماست‌وخیار سرگرم بودم تا آن که کباب را ‏آوردند.‏

کباب با آب نصف نارنجی که کنارش بود، با نان تافتون تازه، خوشمزه بود و می‌چسبید. ودکا سرم ‏را سبک کرده‌بود. آرام و سربه‌زیر می‌خوردم و می‌نوشیدم. آرام آرام در تنهایی و در مهی که سرم را ‏می‌گرفت فرو می‌رفتم. جهان و پیرامون و رستوران و کارکنانش و مشتری‌های دیگر را فراموش ‏کرده‌بودم. غصّه‌های خودم در سرم می‌چرخید.‏

چنگال را در یک نخود سبز فرو کرده‌بودم و داشتم به دهان می‌بردم که صدایی زنانه بالای سرم به ‏نرمی گفت:‏

‏- اجازه هست بشینم این‌جا؟

از جهان مه‌آلود بیرون آمدم. در کنارم یک جفت پا با دامن کوتاه ایستاده‌بود، و آن بالا، با سر و رویی ‏آراسته. لحظه‌ای با دهان نیمه‌باز پرسان نگاهش کردم. نگاهم را در سالن رستوران گرداندم: این ‏همه جای خالی هست... جریان چیست؟ دستپاچه، گویی مچم را گرفته‌باشند، گفتم:‏

‏- البته! بفرمایید...‏

صندلی خالی را از آن طرف میز برداشت و کنار دستم نشست.‏

‏- خیلی توی خودت غرق بودی!‏
‏- هه... خب...‏

کی بود؟ چی بود؟ چکارم داشت؟ از کارکنان رستوران بود که دلش برای تنهایی‌ام سوخته بود؟

نمی‌دانستم چه کنم. خوردن را ادامه بدهم؟ خب، بی‌ادبی‌ست که او بنشیند و من برای خودم ‏بخورم و بنوشم. به نظر نمی‌رسید که او بخواهد خود چیزی سفارش بدهد. با دودلی پرسیدم:‏

‏- شما چیزی میل دارید؟ چیزی براتون سفارش بدم؟
‏- من فیش می‌خورم.‏

فیش؟ فیش دیگر چیست؟ منظورش ماهی‌ست که دارد به انگلیسی می‌گوید؟

با احتیاط و فروخورده پرسیدم:‏

‏- ببخشید، منظورتون یه جور خوراک ماهیه؟

با همان حالت جدی، اما نرم و ملایم پاسخ داد:‏
‏- نه، فیش یه‌جور نوشیدنیه... با ویسکی درستش می‌کنن...‏

عجب! ای داد! حتماً چیز گرانی‌ست. حسابم را که بپردازم پانزده بیست تومان بیشتر ته جیبم ‏نمی‌ماند. ترسان پرسیدم:‏

‏- ببخشید، شما می‌دونین قیمتش چه حدودیه؟
بی‌درنگ پاسخ داد:‏
‏- صد و ده تومنه.‏

صورتم داغ شد. بی‌گمان سرخی شرم از فقر به چهره‌ام دویده‌بود. این یعنی یک سوم کمک‌هزینهٔ مسکن برای یک ماه. آب دهانم را قورت دادم. سربه‌زیر و شرمنده گفتم:‏

‏- باید ببخشید، ولی من از این پول‌ها ندارم. دانشجو هستم. چیز دیگه‌ای اگه میل داشته‌باشین...‏

با مهربانی گفت:‏
‏- نه، نه، لازم نیست. عیبی نداره. یکی‌دو تا از این نخودها می‌خورم، یه‌ذره می‌شینم و میرم.‏

چنگالی برداشت، در نخودی فرو کرد و به دهان برد. پرسید:‏
‏- خونهٔ دانشجویی داری؟
‏- بله.‏
‏- تنها؟
‏- نه با یه هم‌خونه...‏
‏- کجا؟
‏- خیابون هاشمی.‏
‏- خب، بقیهٔ غذاتو بخور. نوش جان. ببخشید که مزاحم شدم. ولی خوشحالم از این که باهات حرف ‏زدم.‏

برخاست و رفت. لحظه‌ای هاج و واج خشکم زد و بعد به خود آمدم. بقیهٔ غذا و عرق زهرمار ‏شده‌بود. عرق مانده را با کوکاکولا سر کشیدم، ته‌ماندهٔ غذا را به یک لقمه بلعیدم، حسابم را ‏پرداختم، و فرار کردم.‏

بعد که برای دوستانم تعریف کردم، سربه‌سرم گذاشتند که: «خنگولی! این‌ها رو بهشون میگن ‏زن‌های فیش‌خور. نشنیده‌ای تا حالا؟ میان، کنارت میشینن، براشون فیش می‌خری، باهات گپ ‏می‌زنن، سرتو گرم می‌کنن، غصّه‌هاتو فراموش می‌کنی، و گاهی وقت‌ها هم شاید کار به جاهای ‏دیگه هم بکشه...»‏

چه می‌دانستم من بچهٔ سادهٔ شهرستانی، آن هم چه شهری! جایی که تعداد مسجدهایش بیشتر ‏از مدرسه‌هایش بود. شهری که اگر دختر و پسری را توی کوچه با هم می‌دیدند سنگ‌بارانشان ‏می‌کردند. شهری که تنها بی‌چادرهای آن دختر این یا آن رئیس غیر محلی تبعید شده به آن شهر ‏بودند.‏

همین کارخانهٔ پپسی‌کولای آن‌سوی خیابان تا چندی پیش یکی از «جاذبه‌های گردشگری» تهران ‏برای برخی از کسانی بود که از شهر من و اطرافش به تهران می‌آمدند. خردسال که بودم پدرم یک ‏بار مرا با خود به تهران آورد و با هم آمدیم تا پشت شیشه‌های این کارخانه. درون سالن پاکیزه و پر ‏نور پشت شیشه بطری‌های خالی نوشابه روی تسمه‌ای می‌آمدند، دستگاهی پرشان می‌کرد، در ‏نوبت بعدی تشتک به سرشان کوبیده می‌شد، نزدیک ما تسمه دور می‌زد و به انتهای سالن بر ‏می‌گشت، و پشت دریچه‌ای، که ما نمی‌دیدیم، لابد دستگاهی دیگر بطری‌ها را در قوطی‌ها ‏می‌چید. جل‌الخالق! تنها یک کارگر با روپوش و کلاه سفید بر این کارها نظارت می‌کرد.‏

ما آدم‌های ساده‌ای بودیم که چیزهای ساده‌ای سرگرممان می‌کرد. و من خیلی پیش رفته بودم که ‏رسیده‌بودم به گوش دادن به موسیقی کلاسیک خیلی خیلی جدی. مرا چه به سرگرمی با زنان ‏فیش‌خور؟!‏

دی یا بهمن ۱۳۵۷ کارخانهٔ پپسی‌کولا را به بهانهٔ تعلق به «بهایی‌ها» یا «مشارکت اسراییل در تولید ‏آن» به فتوایی آتش زدند. آن «سرگرمی» هم از دست رفت!!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 October 2022

از جهان خاکستری - ۱۲۶

تخت‌خواب یک‌نفره

چند ماه پیش حین دیالیز همین‌طور اتاقم را ورانداز می‌کردم، و فکر می‌کردم که این اتاقی که یک‌روز-در-میان ساعت‌ها در آن می‌نشینم و دیالیز می‌کنم، می‌نشینم و می‌نویسم، و می‌خوابم، باید فضای بازتری داشته‌باشد. به این نتیجه رسیدم که تخت‌خواب دونفره و عظیم وسط اتاق فضای خیلی زیادی را اشغال می‌کند، اما چندین سال است که کسی در نیمهٔ دیگر آن نمی‌خوابد، پس وقتش است که آن را دور بیاندازم و تخت یک‌نفره بخرم.

رفتم و خریدم. امروز آوردندش. کامیون بزرگی بود، و دو جوان بار را آوردند. نام خانوادگیم ایرانی بودنم را به آنان لو داده‌بود و به محض ورود شروع کردند به حرف زدن به فارسی. بسیار مؤدب و آداب‌دان و خوش‌سخن و کارآمد بودند؛ نه مانند بعضی جوانان ایرانی که وقتی که می‌خواهند با ادب باشند می‌گویند «من فرمودم... شما عرض کردید...»!

تخت عظیم دونفره را جمع کردند و بردند، و تخت تکی را باز کردند و نصب کردند، و رفتند.

کف اتاق را جارو زدم، «ت» کشیدم، تخت را کشیدم به گوشهٔ اتاق، ملافه کشیدم و آماده‌اش کردم، و بعد رفتم که جارو و «ت» را جمع کنم و لختی بیاسایم.

هنگامی که به اتاق برگشتم، احساس کردم که چه‌قدر بزرگ و خالی شده! تخت یک‌نفره آن گوشه چه غریب و تنها افتاده‌بود.

ناگهان احساس تنهایی کردم. ناگهان غصه‌های تنهایی به سراغم آمد...

با تماشای تخت یک‌نفره به یاد این بیت سایه افتادم:

بستر من صدف خالی یک تنهایی‌ست
و تو چون مروارید گردن‌آویز کسان دگری

در سال‌های دانشجویی چندی کارم این بود که در انتظار ورود استاد به کلاس درس، صورت دختری را با عینک آفتابی با گچ روی تخته نقاشی می‌کردم، و همین بیت سایه را کنارش می‌نوشتم. بعضی استادان به‌محض ورود آن را پاک می‌کردند، اما بعضی دیگر کاری به آن نداشتند، و «اثر» من بعد از پایان کلاس هم باقی می‌ماند.

شعر دیگری هم هست از شاعر روس یه‌وگه‌نی یفتوشنکا، که آن را برای بعضی‌ها می‌خواندم. پیدایش نمی‌کنم تا متن دقیقش را این‌جا نقل کنم. این است آن‌چه به‌یادم مانده:

من به نیم قانع نیستم
نه! من به نیم قانع نیستم
نیم هیچ چیز را نخواهم پذیرفت
همه را به من بدهید:
همهٔ آسمان‌ها و کهکشان‌ها را
همهٔ زمین؛ رودها، کوه‌ها، دریاها، بهمن‌ها
همهٔ این‌ها مال من است
کمتر را نخواهم پذیرفت!

***
با این‌همه
بالشی هست
که من تنها نیمی از آن را می‌خواهم
آن‌جا که بر نیم دیگرش
[کنار صورتت] حلقه‌ای بر انگشتت
همچون ستاره‌ای تنها و دور
می‌درخشد.

اما... حالا دیگر تخت دونفره نیست. امیدوارم که در خواب از روی این تخت نیفتم! ولی فضا چه باز شد!

این‌ها را که دارم می‌نویسم، صدای تخته‌کلید در اتاق خالی پژواک ناآشنایی دارد...

***
نوشته‌های دیگر در موضوع تنهایی در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 May 2022

از جهان خاکستری - ۱۲۵

تنهایی در حضور دیگران

در حاشیه‌ی جشن پر شور پایان دادگاه آن جلاد گوهردشت، که حتی از آوردن نامش اکراه دارم، ‏ایستاده‌ام. جمع بزرگی آن وسط با آهنگی تند می‌رقصند. این‌ها جمع کم‌وبیش ثابتی هستند که در ‏اغلب مراسم مشابه دیده می‌شوند؛ چند نفر بیشتر، چند نفر کم‌تر.‏

تماشای رقص را دوست دارم، اما خود چندان اهل رقص نیستم. آشنایانی به سویم می‌آیند، یا خود ‏به‌سوی آشنایانی می‌روم؛ از زن و مرد. سلام و احوال‌پرسی، و گاه گشودن آغوش. گپی می‌زنیم، ‏و هر کس به سویی می‌رود، و باز تنها ایستاده‌ام.

او هم بعد از سلام و احوال‌پرسی با کسانی، تنها ایستاده و رقص جمع را تماشا می‌کند. زندانی ‏جان‌به‌دربرده از کشتار ۱۳۶۷، محبوب و سرشناس است. چند کتاب نوشته و منتشر کرده. سخنرانی‌ها کرده و در ‏برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی بی‌شماری با او مصاحبه کرده‌اند. از شاهدان این دادگاه بوده. ‏نگاهمان تلاقی می‌کند. به سوی هم می‌شتابیم، دست می‌دهیم، آغوش می‌گشاییم؛ ‏احوال‌پرسی، و گپی ساده. لحظه‌ای بعد باز هر دو تنها و با فاصله ایستاده‌ایم. چند بار دیگر با هم ‏می‌افتیم، گپی می‌زنیم، و باز کسانی یا او را می‌کشند و می‌برند، و یا مرا به حرف می‌گیرند، و پس ‏از آن بار دیگر هر دو تنها و با فاصله ایستاده‌ایم. یکی از دفعاتی که کنار هم ایستاده‌ایم دهانش را ‏برای غلبه بر صدای بلند موسیقی و هیاهوی جمع کنار گوشم می‌آورد و می‌گوید:‏

‏- خیلی وقته راجع به موسیقی ننوشته‌ای. بنویس!
شادمان کنار گوشش می‌گویم: - حالا که گفتی، حتماً می‌نویسم! – و باز دور از هم و ‏تنها می‌ایستیم.‏

آن خانم هم تنها نشسته. او هم زندانی جان‌به‌دربرده، محبوب و سرشناس است. کتابی منتشر ‏کرده و سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی داشته. تکه‌هایی از کتابش را در یکی دو نوشته‌ام نقل کرده‌ام. ‏ما را به هم معرفی نکرده‌اند و تنها هنگام عبور از کنارش سلام کرده‌ام. کسانی بر گرد او نیز جمع ‏می‌شوند، می‌گویند و می‌خندند، پراکنده می‌شوند، و باز تنهاست تا هنگامی که آشنای دیگری ‏نزدیک شود، گفت و شنودی بکند، و برود.‏

تنهایان دیگری نیز از نوع مشابه در آن جمع می‌بینم. آیا همه از یک سلاله و قوم و قبیله‌ایم: کسانی ‏که آشنایان فراوان، اما دوستان کمی داریم؟ چرا چنین است؟ چرا تنها می‌افتیم؟ شاید تقصیر از ‏خودمان است، شاید برای آن که درونی حساس و شکننده داریم و برای حفاظت از آن زرهی نفوذ ‏ناپذیر بر آن می‌پوشانیم؟

البته من حق ندارم درباره‌ی آن دیگران چیزی بگویم. اما کسی درباره‌ی کسی دیگر نوشته: «تا پیش از ‏ساعت هشت بعد از ظهر که از آن پس گیلاسی دو یا سه مشروب می‌خورد و شنگول می‌شد، ‏مردی کم‌سخن و عبوس بود و تا حدی تأثیر خودبگیری در بیننده باقی می‌گذاشت. ولی این تنها ‏‏«چنین به‌نظر می‌رسید» و از درون، مردی بی‌ادعا و متعادل و حتی خجالتی و تهی از اعتماد به‌نفس ‏بود.» آیا این توصیف با تصویر من هم مطابقت دارد؟

یا... چه می‌دانم!‏

آن تصویر هم توصیف من است و نه آن دیگران!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏