11 January 2023

از جهان خاکستری - ۱۲۷

کارخانهٔ پپسی‌کولا، تهران، دههٔ ۱۳۴۰
امروز با شنیدن این که در سال‌های دور، آشنایی «با یک زن کاباره‌ای ازدواج کرد»، اصطلاح «زن ‏کاباره‌ای» مرا به فکر فرو برد.‏

دانشجوی سال سوم دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) بودم. سال ۱۳۵۳. شامگاهی، پس از ‏خسته شدن از تنها نشستن در «اتاق موسیقی» دانشگاه و گوش دادن به موسیقی خیلی جیلی ‏جدی، به سوی اتاق دلگیر دانشجویی مشترک با تقی در خیابان هاشمی، بین خیابان‌های جیحون و ‏کارون روان شدم.

ده – بیست متر پایین‌تر از تقاطع جیحون با آیزنهاور (آزادی)، روبه‌روی نرده‌های شرقی کارخانهٔ ‏پپسی‌کولا، چراغ‌های نئون اجق‌وجق و سرخ و سبز و پرنور و چشمک‌زن «رستوران علی‌بابا»، با آن صدای وزوز بلندش، نگاهم ‏را به‌سوی خود کشید. گرسنه بودم. آن هنگام با «کمک‌هزینهٔ مسکن» و شندرغاز که بابت «کار ‏دانشجویی» در دانشگاه می‌گرفتم، می‌توانستم گاه خطر کنم و به رستوران بروم. البته اکنون سی ‏‏– چهل تومان بیشتر ته جیبم نبود.‏

در باریک رستوران زیر چراغ نئون به پلکانی باز می‌شد که به زیر زمین می‌رفت. آن پایین، سالنی پنج ‏در پنج متر بود که پانزده بیست میز در آن چیده‌بودند. تنها مشتری‌ها سه چهار مرد بودند نشسته بر ‏گرد میزی که می‌گفتند و می‌خندیدند و می‌خوردند و می‌نوشیدند.‏

پشت میز دونفره‌ای کنار دیوار دورترین جا از آن‌ها نشستم. گارسون آمد:‏

‏- چی میل دارید؟
‏- کباب بره. یک چتول هم ودکای اسمیرنوف با کوکاکولا!‏

این می‌شد چیزی حدود ۲۰ تومان و با باقی‌ماندهٔ پول ته جیب می‌توانستم تا دریافت بعدی سر کنم. ‏تا حاضر شدن کباب، کمی نان و ماست و خیار و بساط ودکا را زود آوردند. کمی از ودکا را توی لیوانی ‏با یخ ریختم، رویش کوکاکولا ریختم، و سر کشیدم. با نان و ماست‌وخیار سرگرم بودم تا آن که کباب را ‏آوردند.‏

کباب با آب نصف نارنجی که کنارش بود، با نان تافتون تازه، خوشمزه بود و می‌چسبید. ودکا سرم ‏را سبک کرده‌بود. آرام و سربه‌زیر می‌خوردم و می‌نوشیدم. آرام آرام در تنهایی و در مهی که سرم را ‏می‌گرفت فرو می‌رفتم. جهان و پیرامون و رستوران و کارکنانش و مشتری‌های دیگر را فراموش ‏کرده‌بودم. غصّه‌های خودم در سرم می‌چرخید.‏

چنگال را در یک نخود سبز فرو کرده‌بودم و داشتم به دهان می‌بردم که صدایی زنانه بالای سرم به ‏نرمی گفت:‏

‏- اجازه هست بشینم این‌جا؟

از جهان مه‌آلود بیرون آمدم. در کنارم یک جفت پا با دامن کوتاه ایستاده‌بود، و آن بالا، با سر و رویی ‏آراسته. لحظه‌ای با دهان نیمه‌باز پرسان نگاهش کردم. نگاهم را در سالن رستوران گرداندم: این ‏همه جای خالی هست... جریان چیست؟ دستپاچه، گویی مچم را گرفته‌باشند، گفتم:‏

‏- البته! بفرمایید...‏

صندلی خالی را از آن طرف میز برداشت و کنار دستم نشست.‏

‏- خیلی توی خودت غرق بودی!‏
‏- هه... خب...‏

کی بود؟ چی بود؟ چکارم داشت؟ از کارکنان رستوران بود که دلش برای تنهایی‌ام سوخته بود؟

نمی‌دانستم چه کنم. خوردن را ادامه بدهم؟ خب، بی‌ادبی‌ست که او بنشیند و من برای خودم ‏بخورم و بنوشم. به نظر نمی‌رسید که او بخواهد خود چیزی سفارش بدهد. با دودلی پرسیدم:‏

‏- شما چیزی میل دارید؟ چیزی براتون سفارش بدم؟
‏- من فیش می‌خورم.‏

فیش؟ فیش دیگر چیست؟ منظورش ماهی‌ست که دارد به انگلیسی می‌گوید؟

با احتیاط و فروخورده پرسیدم:‏

‏- ببخشید، منظورتون یه جور خوراک ماهیه؟

با همان حالت جدی، اما نرم و ملایم پاسخ داد:‏
‏- نه، فیش یه‌جور نوشیدنیه... با ویسکی درستش می‌کنن...‏

عجب! ای داد! حتماً چیز گرانی‌ست. حسابم را که بپردازم پانزده بیست تومان بیشتر ته جیبم ‏نمی‌ماند. ترسان پرسیدم:‏

‏- ببخشید، شما می‌دونین قیمتش چه حدودیه؟
بی‌درنگ پاسخ داد:‏
‏- صد و ده تومنه.‏

صورتم داغ شد. بی‌گمان سرخی شرم از فقر به چهره‌ام دویده‌بود. این یعنی یک سوم کمک‌هزینهٔ مسکن برای یک ماه. آب دهانم را قورت دادم. سربه‌زیر و شرمنده گفتم:‏

‏- باید ببخشید، ولی من از این پول‌ها ندارم. دانشجو هستم. چیز دیگه‌ای اگه میل داشته‌باشین...‏

با مهربانی گفت:‏
‏- نه، نه، لازم نیست. عیبی نداره. یکی‌دو تا از این نخودها می‌خورم، یه‌ذره می‌شینم و میرم.‏

چنگالی برداشت، در نخودی فرو کرد و به دهان برد. پرسید:‏
‏- خونهٔ دانشجویی داری؟
‏- بله.‏
‏- تنها؟
‏- نه با یه هم‌خونه...‏
‏- کجا؟
‏- خیابون هاشمی.‏
‏- خب، بقیهٔ غذاتو بخور. نوش جان. ببخشید که مزاحم شدم. ولی خوشحالم از این که باهات حرف ‏زدم.‏

برخاست و رفت. لحظه‌ای هاج و واج خشکم زد و بعد به خود آمدم. بقیهٔ غذا و عرق زهرمار ‏شده‌بود. عرق مانده را با کوکاکولا سر کشیدم، ته‌ماندهٔ غذا را به یک لقمه بلعیدم، حسابم را ‏پرداختم، و فرار کردم.‏

بعد که برای دوستانم تعریف کردم، سربه‌سرم گذاشتند که: «خنگولی! این‌ها رو بهشون میگن ‏زن‌های فیش‌خور. نشنیده‌ای تا حالا؟ میان، کنارت میشینن، براشون فیش می‌خری، باهات گپ ‏می‌زنن، سرتو گرم می‌کنن، غصّه‌هاتو فراموش می‌کنی، و گاهی وقت‌ها هم شاید کار به جاهای ‏دیگه هم بکشه...»‏

چه می‌دانستم من بچهٔ سادهٔ شهرستانی، آن هم چه شهری! جایی که تعداد مسجدهایش بیشتر ‏از مدرسه‌هایش بود. شهری که اگر دختر و پسری را توی کوچه با هم می‌دیدند سنگ‌بارانشان ‏می‌کردند. شهری که تنها بی‌چادرهای آن دختر این یا آن رئیس غیر محلی تبعید شده به آن شهر ‏بودند.‏

همین کارخانهٔ پپسی‌کولای آن‌سوی خیابان تا چندی پیش یکی از «جاذبه‌های گردشگری» تهران ‏برای برخی از کسانی بود که از شهر من و اطرافش به تهران می‌آمدند. خردسال که بودم پدرم یک ‏بار مرا با خود به تهران آورد و با هم آمدیم تا پشت شیشه‌های این کارخانه. درون سالن پاکیزه و پر ‏نور پشت شیشه بطری‌های خالی نوشابه روی تسمه‌ای می‌آمدند، دستگاهی پرشان می‌کرد، در ‏نوبت بعدی تشتک به سرشان کوبیده می‌شد، نزدیک ما تسمه دور می‌زد و به انتهای سالن بر ‏می‌گشت، و پشت دریچه‌ای، که ما نمی‌دیدیم، لابد دستگاهی دیگر بطری‌ها را در قوطی‌ها ‏می‌چید. جل‌الخالق! تنها یک کارگر با روپوش و کلاه سفید بر این کارها نظارت می‌کرد.‏

ما آدم‌های ساده‌ای بودیم که چیزهای ساده‌ای سرگرممان می‌کرد. و من خیلی پیش رفته بودم که ‏رسیده‌بودم به گوش دادن به موسیقی کلاسیک خیلی خیلی جدی. مرا چه به سرگرمی با زنان ‏فیش‌خور؟!‏

دی یا بهمن ۱۳۵۷ کارخانهٔ پپسی‌کولا را به بهانهٔ تعلق به «بهایی‌ها» یا «مشارکت اسراییل در تولید ‏آن» به فتوایی آتش زدند. آن «سرگرمی» هم از دست رفت!!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 January 2023

نظیرووا و امیروف در رادیوی سوئد

پیش از ظهر دوشنبه دوم ژانویه، زیر دیالیز، با شنیدن نام فیکرت امیروف (سرایندهٔ «شور» معروف) از رادیو، گوش‌هایم تیز شد: ‏نخست قطعهٔ «رقص» از «شش قطعه برای فلوت» اثر او را پخش کردند، و پس از ساعتی بخش ‏نخست از «کنسرتو برای پیانو و ارکستر روی تم‌های عربی» اثر مشترک المیرا نظیرووا و فیکرت امیروف پخش شد.

من آن‌چنان به شوق آمدم که در جا ای‌میلی نوشتم و از خانم کاتارینا آ. کارلسون مجری آن بخش از برنامه سپاسگزاری کردم. برای او نوشتم که سال‌ها پیش مقاله‌ای دربارهٔ عشق دیمیتری شوستاکوویچ به المیرا نظیرووا نوشته‌ام، و این که شوستاکوویچ در بخش سوم سنفونی شمارهٔ ده، بارها نام المیرا را با ساز هورن «فریاد» می‌زند، اما حیف که مقاله‌ام به فارسی‌ست.

خانم کارلسون بی هیچ درنگی پاسخی بسیار مهرآمیز به ای‌میل من داد، سپاسگزاری کرد، و نوشت که وجود نام المیرا در سنفونی دهم شوستاکوویچ را نمی‌دانسته، و حتماً می‌رود و مقالهٔ مرا با گوگل به سوئدی ترجمه می‌کند و می‌خواند.

با پایان پخش نمونهٔ اثر مشترک نظیرووا و امیروف از رادیو، خانم کارلسون از رادیو هم مفاد ای‌میل مرا با نام بردن از من اعلام کرد.

با سپاسی دیگر از خانم کارلسون، آن برنامه را تا ۲ فوریه امسال می‌توان در این نشانی شنید. در همان آغاز «رقص» از «شش قطعه برای فلوت» اثر امیروف پخش می‌شود، و سپس از ۱:۱۸:۵۳ تا ‏‏۱:۴۵:۲۰ اثر مشترک المیرا نظیرووا و فیکرت امیروف، و توضیحات مربوط به آن را می‌توان شنید. نام من در ۱:۴۵:۰۰ اعلام می‌شود.

پیشتر هم، چهار سال پیش، اثری از امیروف به درخواست من از شبکهٔ دوم رادیوی سوئد پخش کردند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 January 2023

گرامی باد یاد شاعر بزرگ مفتون امینی

با یاد مفتون امینی
شعری که شاعرش را نوشت
*

شاعر نیستم تا سوگواره‌ای برایش بسرایم، یا شعرشناس نیستم تا شعرهایش را تحلیل کنم؛ تنها ‏یک خوانندهٔ معمولی، که کلام شاعرانه‌اش بر دلم می‌نشست، و اکنون او دیگر نیست...

در آغاز دههٔ ۱۳۵۰از دور، و با شعرهایش از مجموعهٔ «کولاک» می‌شناختمش. کتاب «کولاک» در خوابگاه دانشجویی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) در خیابان زنجان میان دانشجویان آذربایجانی دست‌به‌دست می‌گشت، و من هم یکی از آن‌ها بودم.

پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ برادران فضلی، سعید (سعدالله) و بابک، که نسبت دوری با من داشتند، ‏و نیز دوست هم‌دانشگاهیم علیرضا صرافی، با شور و شوق «بهار آزادی» پس از اختناق و سانسور دوران شاهنشاهی، در تلاش انتشار نشریه‌ای به زبان ترکی آذربایجانی مفتون امینی را یافته‌بودند و خردادماه ۱۳۵۸ نشریهٔ «چنلی بئل» [کمرکش مه‌آلود، نام سنگر و نهانگاه کوراوغلو و یارانش] را با همکاری مفتون، عمران صلاحی، و چند نفر دیگر در تهران منتشر کردند.

اعضای تحریریهٔ آن نشریه گاه در خانهٔ مفتون امینی گرد می‌آمدند. نشریه را، که کمی بعد به ‏‏«آذربایجان سسی» [صدای آذربایجان] تغییر نام داد، مرتب می‌خریدم و با علاقه می‌خواندم و نگهش می‌داشتم (هفت شماره «چنلی بئل»، و پنج شماره «آذربایجان سسی» منتشر شد). بابک فضلی که با من دمخور بود پیوسته از کارشان برایم می‌گفت و از مفتون تعریف‌ها می‌کرد. کم‌کم دریافته بودم که چند بار دختر بزرگ مفتون را در آن خانه دیده و دلبستگی‌هایی به او دارد. او می‌کوشید مرا نیز به کار در «چنلی بئل» جلب کند، اما من آن هنگام سوداهای فراوان دیگری در سر داشتم.

سعید و بابک هر دو از جهان رفته‌اند. جسد بابک (مهندس راه و ساختمان) را ده سال پیش، روزها ‏پس از مرگش، در تنهایی مطلق خانه‌اش در تهران یافتند.

... و چه می‌دانستم سرنوشت برای من چه چیزی رقم زده! در همان دوندگی‌های در پی سوداهای فراوان، روزی مقابل فروشگاه لوازم تحریر و مهندسی آتسا (خیابان فخر رازی، روبه‌روی دانشگاه تهران) زیر بارانی ریز، وسط خیابان گیر کردم... ماندم... (جای دیگری هم نوشته‌ام) بی‌اختیار از ذهنم گذشت: دانشکدهٔ هنرهای زیبا عجب دختران شیک و سطح بالایی دارد!

چند سال بعد، هنگامی که پس از دو سه دیدار کوتاه با خود مفتون در خانه‌شان، دست سرنوشت ‏مرا به جایی بسیار دور از او پرتاب کرده‌بود، مفتون امینی پدربزرگ دخترم شد.

سه سال امکان تماس تلفنی مستقیم وجود نداشت، و نامه‌نگاری (آن هم غیر مستقیم) با دشواری صورت می‌گرفت. اما پس از کوچ به سوئد، ارتباط آسان شد. او دو مجلهٔ «آدینه» و «دنیای سخن» را مرتب برایمان می‌فرستاد، و اغلب سلام و احوال‌پرسی کوتاهی لابه‌لای مطالب مجله‌ها برایمان می‌نوشت.

مفتون امینی دو بار هم به سوئد آمد. نخست در تابستان ۱۹۹۱ (۱۳۷۰) و بار دیگر در تابستان ‏‏۱۹۹۹ (۱۳۷۸). بار نخست هنگامی بود که یکی از نخستین لپ‌تاپ‌های اختراع شرکت سوئدی اریکسون را که با فلاپی (دیسکت)های ۵ و یک‌چهارم اینچی کار می‌کرد و نزدیک ۲۰ کیلو وزن داشت، از شرکت محل کارم به خانه می‌آوردم تا دخترم با آن بازی کند. اما با حضور مفتون این کامپیوتر به خاطر نرم‌افزار شطرنج که در آن بود، اسباب‌بازی مشترک او و من شده‌بود. آن شطرنج ابتدایی را راه می‌انداختیم، به چالش‌اش می‌کشیدیم، و به حرکت‌های «ماشینی» آن می‌خندیدیم.

بار دوم مقدار زیادی به مهمانی و دید و بازدید گذشت. برخی از انجمن‌های ایرانی شهر استکهلم اصرار داشتند که جلسهٔ سخنرانی یا شعرخوانی برای مفتون امینی ترتیب بدهند. اما او همهٔ این ‏پیشنهادها را رد کرد. سیزده سال بعد من خود در یک شب شعر در غیاب او شعرهایش را خواندم.

در این دیدار دوم بعضی شب‌ها که جامی می می‌نوشیدیم، برای «دسر» بطری کنیاک را می‌آوردم و روی میز می‌گذاشتم. مفتون شکل این بطری را به عقاب تشبیه می‌کرد، می‌خندید و با صدای بم‌اش به تکرار و زیر لب می‌گفت: «مثل عقاب آن‌جا نشسته...»!

او در طول سالیان چند کتابش را با درج جمله‌هایی مهرآمیز برایم امضا کرد و به دستم رساند؛ از ‏‏«کولاک» (تاریخ امضا ۱۳۶۵)، تا «آجی چای » (تاریخ امضا ۱۳۹۶). او پس از سفر نخستش به استکهلم بسیار شرمنده‌ام کرد و شعری نیز برایم سرود:

«برای شیوا»

سروده‌ای برای لاچین
و
خاستگاه او

نه میان داستان‌های خوش هزار و یکشب
نه میان «نقل عاشق»
دوسه وقت پیش، در زیر همین هوای آبی
نه از او خدنگ‌تر بود
نه از او ملنگ‌تر هم.

ولی ای دریغ، در غرش رعد بهمن‌افکن
- که نزد به طیر و وحشی –
سر بال چپ از او سوخت به نیش آذرخشی
و کنون پریدنش را نه تعادلیست باقی
نه تحملیست کافی
و چه حیف شد خدایا
چه بیاد شوخ‌پروازی او دلم هواییست!

- به کدام رسته است او؟
دوسه بال برتر از رستهٔ شاهباز و شاهین.
- به چه نام هست؟
-------------------- - لاچین!
- و کجاست خاستگاهش؟

و کجاست خاستگاهش!
- سبلانِ سر بدامان ستاره‌های قطبی
سبلانِ سنگ بر سنگ.
سبلانِ اوج تا اوج و حماسه تا حماسه
سبلانِ هول و همت
سبلانِ فیض و فرصت
سبلانِ روح و رغبت
سبلانِ قصد و قسمت
سبلانِ حسن و حشمت
سبلانِ رنگ‌وارنگهٔ تا به آبی مطلق و آبی مطلّا.
سبلانِ پله بر پلهٔ تا به قصر ییلاقی حوریان رؤیا.
سبلانِ سِرّ و سودا؛
ننهاده ماه و خورشید قدم به کوره‌راهش
چه رسد به درّه‌گاهش.
سبلانِ سر برآورده میان خوف و خارا
سبلانِ باد و بلوا
سبلانِ استخوان‌بندی استحالهٔ ما
سبلانِ آتش باطن و برف ظاهر چند هزار سالهٔ ما
سبلانِ زنده در ذهن و زبان سرزمین‌های غریب روم تا چین
سبلانِ شهره، سکّوی بلند نام لاچین!

- چون به نام او رسیدی
دگر از پریدنش گو
- و پریدنش که خالی شدن هزارها دل بود از هزارها غم
و پریدنش از این گوشهٔ آسمان، به آن گوشهٔ آسمان، چه جادو!

و هلا نشسته این وقت، سر دماغهٔ کوه
به چه فکر می‌کند او؟
غم چیست اینکه بر گرد سرش تنیده ابری؟
غم چیست این، که یک لحظه نمی‌کند رهایش؟


- غمِ ناپریده‌هایش!
غمِ ناپریده‌هایش...

آذرماه ۱۳۶۹
[«فصل پنهان»، نشر مرغ آمین، تهران ۱۳۷۰]

او در برگ پیش از شعر، معنای «لاچین» را هم نوشته است:

«لاچین، گونه‌ای زیبا و چالاک و خوش‌پرواز از مرغان شکار است. – یادشده در شعرها و ترانه‌های آذربایجانی.
خاستگاه و جای اصلی او را بلندی‌های شمال خاوری آذربایجان دانسته‌اند.
در لغت‌نامه‌ها، لاچین از اسامی مردان نیز آمده‌است.»


... و من هم‌چنان بر «ناپریده‌ها»یم می‌افزایم!

تنها من نیستم. او برای بسیاری دیگر نیز شعر سروده است، از جمله این‌یکی که من فرض را بر آن گذاشته‌ام که برای نتیجه‌اش (یعنی نوهٔ من)، که او را هرگز ندید، سروده:

کوچه‌ده کیچیک بیر قیز یول گئدیر
یای دوندورماسی الینده

اوزاق ذیروه‌لرین سویوغی داماغایندا
سرین چای‌لارین آخینتی‌سی دامارلاریندا
و بوتون دره‌لر پَتَگی‌نین بالی دیلینده

گؤزلرینده آمما
بیر نشانه‌لر پاریلدیر
کی اوندان سیزه بیر پیریلتی دا، دییه بیلمه‌رم...

‏***‏
و اگر مناسب اوضاع روز می‌خواهید:

هی زور دئدیز، فساد ائله‌دیز تا کی پول ییغاسیز
چوخ قالماییر، داشا باسیلا، دار و درگاهیز
مینلر قاریشقا بیر فیلی راحت ییخا بیلَر
خالقا گولونج اولار، ییخلان حالدا واه واییز
شطرنج بیر اویوندوکی حاکیم‌لره دئییر:
سیز، سایماساز پیاده‌لری مات اولار شاه‌یز

[از آخرین مجموعهٔ شعر او «خوشا یک ادراک» (۱۴۰۰)، ص ۸۱]

***
کتاب «گفت‌وگو با مفتون امینی»، کار ارزندهٔ مهدی مظفری ساوجی را ورق می‌زنم و می‌خوانم، و با خواندن هر برگ غبطه می‌خورم و حسرت: کاش من هم آن‌جا بودم، در حاشیهٔ گفت‌وگوها، ‏می‌شنیدم و لذت می‌بردم. این‌همه شاعرانگی، شعرهای زیبا، سخنوری...

«مفتون امینی، حتی در ۹۲ سالگی وقتی شعر می‌گوید، صورت واژه‌ها و حروفِ او، به سمتِ جامعه و جهان امروز است، در عین حال که ریشه در اعماق دارد. به‌عبارتی، واژه‌ها و حروفِ او رنگ‌وبوی نو دارد و از تازگی و تمیزی برق می‌زند. انگار او با دستمالی، گرد و غبارِ کهنگی را از چهرهٔ کلمات و حروفی که می‌خواهد به زبان آن‌ها با ما سخن بگوید، زُدوده. بر عکس بسیاری از شاعران که بر سروروی واژه‌ها و حروفشان گرد و غبارِ زمان نشسته یا خودشان به عمد نشانده‌اند.» [انتشارات مروارید، تهران ۱۴۰۱، ص ۲۳۰]

مفتون «شعر رنگی» می‌سراید [همان، ص ۲۸۷]. مصاحبه‌کننده می‌گوید: «شعر شما مشحون از حواس پنچگانه است و گویی شما برای سرودن یک شعر، ابتدا تمام جوارح و جوانح واژگان و حروف را از صافی حواس‌تان می‌گذرانید و به‌نوعی لبریز از تجربه، در شعر سرریز می‌شوید. به‌عبارتی، آنچه ما در قالب شعر از مفتون امینی می‌بینیم، اندیشه‌ها و احساساتی است که از او سررفته و سرریز شده و در قالب کلمات و حروف، مُجسّم شده. از این نظر مفتون امینی پاره‌های روح و جانش را در کالبدِ کلمات و حروف، دمیده.»

و مفتون امینی پاسخ می‌دهد: «این چیزی که شما، ذیلِ حواس پنج‌گانه‌شش‌گانه می‌گویید، مدیون زبانِ ترکی آذری من است. چون در زبان ترکی آذری و به‌طور کلی ترکی‌های دیگر، خیلی لغت و اصطلاح دربارهٔ اقسام حواس و تأثیر متقابل حواس در ما یا ما در حواس داریم. گاهی ما خودمان حواس را تغییر می‌دهیم، یا مثلاً تخفیف می‌دهیم، یا تشدید می‌کنیم. در زبان ترکی مثلاً برای دیدن، ‏بوییدن، شنیدن، لمس کردن و نظایر این‌ها انواع و اقسام لغات وجود دارد، در حالی که زبان فارسی کار را خلاصه کرده. [...] شاید هم از این جهت عیبی نداشته‌باشد. [فارسی] یک لغت را به‌جای چند حس به‌کار می‌برد. در زبان ترکی این‌طور نیست. برای هر حالتی از حواس لغتی دارد. این تفکیک و تمیزِ لغات، فقط به حواس مربوط نمی‌شود و در بسیاری دیگر از نشانه‌ها و نمودهای زندگی، قائل به چنین جزئی‌نگری و انفکاکی است.» [همان، ص ۲۸۴ و ۲۸۵].

می‌گویند و می‌گویند: از شعر، از زبان، از فلسفه، از موسیقی کلاسیک، از شطرنج...

ما چرا به‌جای بازی با آن کامپیوتر ابتدایی، با هم شطرنج بازی نکردیم؟ چرا دور از او پرتاب شدم و نزدیکش نبودم تا همنشینی کنیم، از موسیقی کلاسیک (که «تخصص» من است)، از زبان، با هم بگوییم؟ چرا فرصتی نشد که با هم کوه‌پیمایی کنیم؟...

دریغا، دریغا، که اکنون دیر است. او دیگر نیست، و «اینک باید حسرت دوران گذشته را خورد» [از شکوه علفزار، نوشتهٔ ویلیام اینگه].

***
دو شعر دیگر از مفتون امینی

شورمایه / ۱۶

عاطفه جان!
بسا در قلب بهار بود که می‌گفتیم: تابستان چه زود رسید
و در آغوش پاییز بود
که خیال گلبرف‌ها، بر بامِ دل‌هامان می‌نشست

آری، ما چه حساس بودیم
از بوی خاک
تا رنگِ ابر
و پیش از آن که هواشناس خبری بدهد
پشت افق‌ها را خوانده بودیم

اما شگفت که چرا ندانستیم
انگورهای آویخته از تابستان
برای نو کردن خاطره‌ای بود
یا کهنه کردن لذتی؟...

[مجلهٔ «آدینه» شماره ۱۰۱، اردیبهشت ۱۳۷۴]

«گویه» ۳۲

به گذشته‌ها که می‌نگرم
روزها، و شب‌های عمر، چیزی نیستند
جز ادامهٔ تهدیدهای «او»
انگار که پیش روی من
گاه سنگ سفید را برداشته‌است، گاه سنگ سیاه را

*
می‌دانم
[و باز چه امیدوار]
که او لاجرم دندان طمع مرا می‌کوبد
اما نمی‌دانم
که من با دهن پرخون، آیا از شکایت باز می‌مانم یا از شکر؟

*
و همین جهل است که بازی را طول می‌دهد...

[مجلهٔ «آدینه» شماره ۹۲، اردیبهشت ۱۳۷۳]

***
و نگویند که در زنده‌بودنش از او نگفتم: گذشته از آن شب شعری که نام بردم، در معرفی کتابش ‏‏«شب ۱۰۰۲»، در ۸۷ سالگیش، در ۹۰ سالگیش، و در ۹۵ سالگیش، نوشتم و او را بزرگ‌داشتم.

یادش جاودان.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - توصیف به وام از مهدی مظفری ساوجی، کتاب «گفت‌وگو با مفتون امینی»، ص ۳۸۴.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 December 2022

پانزده قصه - ۷

۷- ارمنستان

سیب طلایی

روزی از روزها شاه به هوس افتاد که مجلس شادی بر پا کند. او افراد خود را به همه طرف فرستاد ‏تا جار بزنند و به مردم بگویند که:‏

‏- آی مردم! هر کس بتواند در حضور شاه یک دروغ دور از عقل بگوید، شاه یک سیب طلایی به او ‏پاداش می‌دهد!

از همه طرف شاهزادگان، حکمرانان، تاجران، و دروغ‌گویان معروف به دربار شاه سرازیر شدند، ولی ‏هیچ‌کدام نتوانستند با دروغشان شاه را راضی کنند. هر قدر هم دروغ‌های بزرگ گفتند، شاه به‌آرامی ‏سری تکان داد و گفت:

‏- خب، این دور از عقل نیست. شدنی است!‏

تا این که یک مرد فقیر به حضور شاه رسید. او یک خمرهٔ بزرگ به دست داشت.

شاه پرسید:‏

‏- ای مرد، چه می‌خواهی؟ برای چه به این‌جا آمده‌ای؟

مرد فقیر جواب داد:‏

‏- آمده‌ام تا از شما پولم را بگیرم. مگر نه این است که شما یک خمره پر از طلا به من بدهکارید؟

شاه خشمگین شد و فریاد زد:‏

‏- دروغ می‌گویی. من هیچ بدهی به تو ندارم.‏

مرد فقیر جواب داد:‏

‏- پس اگر دروغ می‌گویم، شما باید سیب طلایی را به من بدهید!‏

شاه به حیلهٔ مرد فقیر پی برد و برای این که از شر او خلاص شود، گفت:‏

‏- نه، تو دروغ نمی‌گویی.‏

مرد فقیر گفت:‏

‏- اگر دروغ نمی‌گویم، پس قرضی را که به من دارید بدهید!‏

شاه جوابی نداشت که بدهد، و مجبور شد که سیب طلایی را به مرد دانا بدهد.

***
قصه‌های دیگر.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 December 2022

معرفی تازه‌ای بر کتاب وحدت نافرجام

بهمن زبردست

پژوهشی ناب و منصفانه

وحدت نافرجام: کشمکش‌های حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان ‏‏(۱۳۲۴-۱۳۷۲)‏
شیوا فرهمند راد، انتشارات جهان کتاب
‏۵۹۸ صفحه، ۲۴۰۰۰۰ تومان

(به نقل از مجلهٔ «نگاه نو» شماره ۱۳۵)

کتاب وحدت نافرجام: کشمکش‌های حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان ‏‏(۱۳۲۴-۱۳۷۲)، نوشتۀ شیوا فرهمند راد که انتشارات جهان کتاب به‌تازگی ‏آن را منتشر کرده، از جنبه‌های بسیار، کتاب یگانه و درخور اعتنایی است که در آینده، ‏مرجع اصلی موضوع تاریخی‌ای خواهد شد‌ که به آن پرداخته است.

آنچه به این کتاب چنین ویژگی‌ای بخشیده، بیش و پیش از هر چیز، ویژگی‌های ‏نویسندۀ آن است. شیوا فرهمند راد، چنان‌که خود نیز در پیشگفتار کتاب نوشته، هم در ‏آذربایجان و محیطی بار آمده که در آن از فرقۀ دموکرات آذربایجان بسیار سخن به ‏میان می‌آمده و هم در سال‌های آغازین جوانی به حزب تودۀ ایران پیوسته و پس از ‏انقلاب چند سالی در میان رهبران آن زندگی کرده و بعدتر و در مهاجرت از ایران نیز ‏از نزدیک شاهد رویدادهای این حزب بوده و با برخی از رهبران حزب و فرقه از نزدیک ‏سروکار داشته و در همۀ این سال‌ها، جنبه‌های تاریخی مرتبط با این موضوع را پیگیری ‏کرده است.‏

او که به نوشتۀ خودش، انگیزه‌اش برای کندوکاو در مناسبات حزب تودۀ ایران و فرقۀ ‏دموکرات آذربایجان، در ابتدا کنجکاوی بوده و می‌خواسته از چندوچون کشمکش‌های ‏آنان سردربیاورد و علت‌ها را پیدا کند و بفهمد چرا و چگونه و از کِی و کجا در روابط ‏میان این دو سازمان سیاسی مشکل پیدا شد و چرا نتوانستند مشکل را حل کنند و به ‏پاسخ‌های ساده و پیش‌پاافتاده و سیاه و سپید هم راضی نبود، در طول سالیان، و ‏به‌ویژه سه سال گذشته به شکل تمام‌وقت، هر آنچه یافته، خوانده و فرازهایی از آن‌ها را ‏که مربوط به موضوع بوده، با دقت و امانتداری تمام، در کتاب نقل کرده است.‏

گرچه نویسنده، ادعای بی‌طرفی مطلق ندارد و صادقانه می‌پذیرد که همه‌چیز از صافی ‏ذهن او گذشته و گزینش سندها کار فکر و اراده‌اش بوده است، خوانندۀ منصف، پس از ‏خواندن کتاب، با وی هم‌عقیده خواهد بود که، جانب‌دار یا دشمنِ این یا آن شخص یا ‏جریان سیاسی نیست و اگر زمانی هم چنین گرایش‌ها یا تعصب‌هایی داشته، اکنون ‏ندارد و برخلاف برخی به‌ظاهر پژوهندگان، برای نوشتن کتاب، فرضیۀ ‏ازپیش‌اندیشیده‌ای نداشته تا در اثبات آن بایگانی‌ها و کتاب‌ها را بکاود و اسنادی در ‏تایید آن دست‌چین کند. این شیوۀ بی‌طرفانه، باعث شده تا نویسنده، نه‌تنها ‏سوگیری‌هایی نویسندگان آذری‌زبان را مورد نقد و بررسی قرار دهد، بلکه شماری از ‏پیش‌فرض‌های به‌نسبت جاافتادۀ نویسندگان فارسی‌زبان، مانند جانبداری همیشگی ‏حزب کمونیست اتحاد شوروی از فرقۀ دموکرات آذربایجان و فشار این حزب به حزب ‏تودۀ ایران برای وحدت با فرقه، ترسیم چهرۀ یکسر سیاه و بدکار فرقه و رهبران آن ‏مانند غلام‌یحیی دانشیان از یک سو و چهرۀ سفید و بیگناه و مورد تبعیض قرارگرفتۀ ‏حزب تودۀ ایران را مورد شک و تردید قرار داده است.‏

حُسن دیگر کتاب، این است که نویسنده، با دقت فراوان، کوشیده است در چارچوب ‏موضوع پژوهش، یعنی کشمکش‌های حزب و فرقه، بماند و برای همین بارها در کتاب به ‏خواننده یادآور شده است که چون این یا آن موضوع بیرون از چارچوب موضوع ‏پژوهش است، قصد پرداختن به آن‌ها را ندارد. این ویژگی نویسنده، که با آشنایی کافی ‏با زبان ترکی آذربایجانی و اصطلاح‌های ویژه جمهوری آذربایجان و نیز زبان‌های روسی ‏و انگلیسی، توانسته است، گذشته از منابع فارسی، از منابع دست‌اول به آن سه زبان هم ‏بهره ببرد، چنان کیفیتی به کتاب بخشیده است که حتی جای آن را دارد که به ‏زبان‌های یادشده نیز ترجمه شود و مورد استفادۀ پژوهشگرانی که تنها به یکی از این ‏زبان‌ها آشنایی دارند قرار گیرد.‏

کتاب، داستانِ نزدیک به نیم قرن گسستگی‌ها و پیوستگی‌های حزب تودۀ ایران و فرقۀ ‏دموکرات آذربایجان را از آغاز، یعنی تشکیل فرقه و پیوستن سازمان‌های حزب در ‏آذربایجان به آن تا وحدت این دو و جدایی نهایی‌شان پی گرفته و در این میان، ‏گذشته از فصل‌هایی که به موضوعات مهم دیگر اختصاص دارند، در فصل‌های ‏جداگانه‌ای هم به اجلاس‌های حزبیِ مرتبط با موضوع فرقۀ دموکرات آذربایجان، یعنی ‏هجده پلنوم، دو کنفرانس و درنهایت نشست موسوم به کنگرۀ سوم حزب تودۀ ایران ‏پرداخته و گرچه این اجلاس‌های حزبی را تنها از جنبۀ ارتباط با موضوع فرقه بررسی ‏کرده، اما کارش برای پژوهشگرانی نیز که به ترتیب زمانی و جزییات این اجلاس‌های ‏حزبی علاقه داشته باشند می‌تواند بسیار مفید باشد.‏

جدای از جنبۀ علمی و پژوهشی کتاب که شرحش گذشت، سبک پرکشش آن، نادر ‏بودن غلط‌های املایی، کوتاه بودن بیشتر فصل‌ها و کوتاهی جمله‌ها و دقت و ریزبینی ‏در رعایت آیین نگارش و رسم‌‌خط درست نیز از جنبه‌هایی است که خواندن آن را ‏برای خواننده آسان و دلپذیر می‌کند.‏

در پایان این را هم به‌عنوان گوشه‌ای از وضع اسفناک نشر کتاب در این روزها بگویم: ‏جای تاسف دارد که در کشوری با ۸۵ میلیون جمعیت و میزان بالای باسوادی و ‏فرهنگ چند هزار ساله، چنین کتاب ارزشمندی که سال‌ها عمر نویسنده صرف پژوهش ‏و تألیف و تدوین آن شده، تنها با شمارگان چهارصد نسخه منتشر شده باشد. به امید ‏روزهای بهتر!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 December 2022

بدرود شاعر ارک و دریاچه و سهند و سبلان

در این زمانهٔ اخبار ناگوار، دریغا که (یدالله) مفتون امینی هم ما را گذاشت و رفت (۱۴۰۱-۱۳۰۵).

او یکی از نخستین شاعرانی بود که در ‏نوجوانیم کلام شاعرانه‌اش بر دلم نشست. و بعد چنان شد که او پدربزرگ دخترم بود...‏

آخرین دفتر شعر او، «خوشا یک ادراک»، شامل شعرهای فارسی و ترکی، همین پارسال در ۹۶ سالگی او منتشر شد.‏

دربارهٔ او و شعرش خواهم نوشت. اما اکنون علاقمندان را فرا می‌خوانم که فیلم شب شعری را ببینند که برای او و شعرش ‏نزدیک یازده سال پیش در استکهلم برگزار شد: https://youtu.be/TSIdQUV2rWs

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 November 2022

پانزده قصه - ۶

پانزده قصه از پانزده کشور

۶- مولداوی

پنج نان


دو مرد با هم و پیاده سفر می‌کردند. بعد از مدتی راه رفتن خسته و گرسنه شدند. این موقع درختی ‏سر راهشان دیده شد و چاه آبی هم پای این درخت بود. دو مرد زیر سایهٔ درخت نشستند و ‏سفره‌شان را باز کردند؛ نان‌هایی را که داشتند توی سفره گذاشتند. یکی‌شان دو نان، و آن‌یکی سه ‏نان داشتند. نان‌ها را قسمت کردند و شروع کردند به خوردن.

در همین موقع رهگذری به آن‌ها نزدیک شد و آن‌ها او را سر سفره‌شان دعوت کردند؛ سه‌نفری هر ‏پنج نان را خوردند. مهمان از آن‌ها تشکر کرد و هنگام رفتن پنج سکه از جیبش در آورد و به مردی که ‏سه نان داشت داد.‏

بعد از این که مهمان دور شد، مردی که پول را گرفته‌بود به دوستش گفت:‏

‏- من سه نان داشتم و تو دو تا. پس سه تا از این سکه‌ها به من می‌رسد و دو تا به تو.‏

دوستش گفت:‏

‏- نان‌ها را قسمت کردیم و همه مساوی خوردیم. پس پول‌ها را باید نصف کنیم.‏

آن‌ها نتوانستند همدیگر را قانع کنند و به‌ناچار پیش حاکمی رفتند که بین مردم محبوبیت زیادی ‏داشت و به عدالت معروف بود.‏

حاکم یکی یکی با آن‌ها حرف زد و بعد به مردی که دو نان داشت گفت:‏

‏- تو برای رعایت عدالت و انصاف باید یکی از آن دو سکه‌ای را که گرفته‌ای به دوستت که سه نان ‏داشت پس بدهی.‏

مرد از حرف حاکم رنجید، ولی حاکم گفت:‏

‏- اگر هرکدام از نان‌ها را به سه قسمت مساوی تقسیم کنیم، دو نانی که تو داشتی چند تکه ‏می‌شود؟

مرد پاسخ داد:‏

‏- شش تکه، جناب حاکم.‏

‏- سه نانی که دوستت داشت چند تکه می‌شود؟

‏- نُه تکه، جناب حاکم.‏

‏- پس در مجموع چند تکه نان داریم؟

‏- پانزده تکه، جناب حاکم.‏

‏- خب، این پانزده تکه را چند نفر خوردند؟

‏- سه نفر، جناب حاکم.‏

‏- سهم هر نفر چند تکه می‌شود؟

‏- پنج تکه، جناب حاکم.‏

‏- خب، حالا یادت هست تو چند تکه نان داشتی؟

‏- بله، شش تکه، جناب حاکم.‏

‏- تو خودت چند تکه از آن‌ها را خوردی؟

‏- پنج‌تایش را.‏

‏- چند تکه از نان‌های تو باقی ماند؟

‏- یک تکه.‏

‏- حالا یادت هست که دوستت چند تکه نان داشت؟

‏- نُه تکه، جناب حاکم.‏

‏- دوستت چند تکه از آن‌ها را خودش خورد؟

‏- او هم درست به اندازهٔ من، یعنی پنج‌تا.‏

‏- از نان‌های دوستت چند تکه باقی ماند؟

‏- چهار تکه، جناب حاکم.‏

‏- بسیار خوب، حالا بیا حساب کنیم: یک تکه از نان‌های تو، و چهار تکه از مال رفیقت باقی ماند، ‏درست است؟

‏- بله، جناب حاکم.‏

‏- روی هم چند تکه نان باقی ماند؟

‏- پنج تکه، جناب حاکم.‏

‏- خب، حالا دیدی که به خاطر یک تکه‌ای که از نان‌های تو به مهمان رسید، به تو یک سکه ‏می‌رسد، و به خاطر چهار تکه‌ای هم که از نان‌های رفیقت به مهمان رسید، به او چهار سکه ‏می‌رسد؟ پس یکی از سکه‌ها را به دوستت برگردان.‏

مرد نتوانست حرفی پیدا کند، یک سکه را به دوستش داد، و راهش را کشید و رفت.

***
قصه‌های دیگر

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 November 2022

خرید کتاب «وحدت نافرجام» در خارج

بر پایهٔ اطلاعات رسیده، بزرگ‌ترین کتابفروشی‌های آن‌لاین داخل ایران، کار با خارج را به دلایل ‏گوناگون، از جمله تحریم‌ها، تعطیل کرده‌اند. در میان آن‌ها، تنها این دو امکان هنوز باقی‌ست:‏

‏۱- «جیرهٔ کتاب» که به اعتبار گفتهٔ ناشر «وحدت نافرجام» و آن‌چه در نشانی زیر نوشته شده، هنوز ‏سفارش از خارج می‌پذیرد، و پرداخت پول را هم از داخل می‌پذیرند، و هم «با امکاناتی محدود» از ‏خارج. سفارش کتاب از طریق سایت نیست و باید با نشانی‌هایی که داده‌اند با ایشان تماس گرفت: ‏https://www.jireyeketab.com/Jire-To-Abroad.aspx

‏۲- «کتاب ساتگین» که به اعتبار آگهی آقای امیر عزتی (صاحب باشگاه ادبیات) اعلام می‌کند:‏
‏«در هر کجای دنیا که هستید، کتاب‌های فارسی کمیاب قدیمی و تازه چاپ به صورت کاغذی و ‏الکترونیکی در دسترس شماست. جهت استفاده از خدمات تهیه و ارسال کتاب‌های منتشر شده در ‏داخل و خارج از ایران با کتاب ساتگین تماس بگیرید: ‏http://ketabsatgin.esam.ir»‏

من سر در نیاوردم پرداخت از خارج به ساتگین چگونه کار می‌کند!‏

بد نیست بدانید که وزن این کتاب ۶۵۰ گرم است.

توجه! من هیچ مسئولیتی در هیچ موردی در زمینهٔ سفارش از دو امکان بالا به گردن نمی‌گیرم!‏

امیدوارم هر چه زودتر کتابفروشی فردوسی استکهلم و کتابفروشی فروغ در کلن کتاب را بیاورند تا ‏بتوان با خیال راحت از آنان سفارش داد. و باید به این دو فروشگاه یادآوری کنم که چاپ اول کتاب دارد ‏تمام می‌شود، و خوب است که شتاب کنند!‏

و البته، گذشته از این‌ها، مسافران احتمالی مطمئن‌ترین راه دریافت کتاب هستند!

***
پی‌نوشت: اکنون می‌توان کتاب را از کتابفروشی فردوسی استکهلم سفارش داد:
https://ferdosi.com/pages/product/?product=0&id=9786008967750

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 November 2022

کتاب «وحدت نافرجام» منتشر شد

وحدت نافرجام

کشمکش‌های حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۷۲)
نویسنده: شیوا فرهمند راد
ناشر: جهان کتاب، تهران، ۱۴۰۱، ۶۰۰ صفحه. قیمت: ۲۴۰۰۰۰ تومان

چهار سال پس از تشکیل حزب تودۀ ایران (۱۳۲۰)، حزب تازه‌ای در آذربایجان پدیدار شد به ‌نام فرقهٔ ‏دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴). رهبران حزب تودۀ ایران از همان آغاز پیدایش فرقهٔ دموکرات آذربایجان، ‏مطابق اسنادی که در کتاب نقل شده، با موجودیت آن، و حتی نام آن، هیچ سر آشتی نداشتند و معتقد ‏بودند که موجودیت حزب خودشان برای سراسر ایران کافی‌ست و نیازی نیست که یک حزب تازه با ‏برنامه‌ها و اهداف کم‌وبیش مشابه در آذربایجان ایجاد شود، به‌ویژه از آن رو که حزب تودهٔ ایران خود، بر ‏پایۀ آماری که کتاب نشان می‌دهد، سازمانی ۶۰‌ هزار نفری در آذربایجان داشت.

مخالفت حزب تودۀ ایران با موجودیت فرقهٔ دموکرات آذربایجان چندان شناخته‌شده نیست، شاید از ‏آن رو که در نوشته‌ها و مطبوعات و رسانه‌های حزبی همواره همه‌چیز «عالی» و «ایده‌آل» و ‏شسته‌ورفته است و کم‌تر چیزی از ژرفای درگیری‌ها و کشمکش‌های درون‌حزبی، و به‌ویژه در این مورد، ‏بیرون از حزب نشان می‌دادند.

پس از مهاجرت رهبران و اعضای فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۵)، و سپس حزب تودۀ ایران به ‏اتحاد شوروی (سابق)، از سال ۱۳۳۱ فکر وحدت میان این دو حزب به میان آمد، و از همان هنگام ‏کشمکش‌های میان آن‌ها نیز ابعاد تازه‌ای به خود گرفت. در اسناد رسمی حزب تودۀ ایران چندان ‏نشانی از عمق آن کشمکش‌ها نیز نمی‌بینیم. افراد گوناگونی که خاطرات خود را از آن کشمکش‌ها ‏گفته یا نوشته‌اند نیز اغلب از «وحدت تحمیلی»، «وحدت فرمایشی»، و از این دست، سخن می‌گویند و ‏‏«تئوری»های شخصی گسترده‌ای برای چرایی و چگونگی آن «وحدت» مطرح می‌کنند. در تشریح ‏چگونگی آن «وحدت» نیم‌بند، که دست‌کم برای حزب تودۀ ایران بی‌تردید سرنوشت‌ساز بود، اسناد ‏تازه‌ای در این کتاب نقل شده‌است.

این کتاب به‌طور عمده بر پایهٔ اسناد رسمی روسی و آذربایجانی از بایگانی‌های روسیه و ‏جمهوری آذربایجان، و همچنین اسناد فارسی (صورت‌جلسه‌های اعضای رهبری هر یک از دو حزب، و ‏جلسات مشترک آنان)، نوشته شده‌است. بسیاری از اسناد روسی و آذربایجانی این‌جا برای ‏نخستین‌بار به فارسی منتشر می‌شوند، مانند بریده‌هایی از نامه‌های آرتاشس آوانسیان، عضور رهبری ‏حزب تودهٔ ایران خطاب به مقامات اتحاد شوروی در سال ۱۳۲۴ در مخالفت با ایجاد فرقهٔ دموکرات ‏آذربایجان، و مخالفت با رهبران آن، نامهٔ اعتراض کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران به مقامات شوروی در ‏همان سال برای پشتیبانی شوروی از تشکیل فرقهٔ دموکرات آذربایجان، و همچنین متن کامل نامهٔ رهبران ‏حزب توده ایران خطاب به مقامات اتحاد شوروی با تقاضای وحدت با فرقهٔ دموکرات آذربایجان در سال ‏‏۱۳۳۱ و توضیح علت‌های آن تقاضا، متن نامه‌های حاوی مخالفت رهبران جمهوری آذربایجان با وحدت دو ‏حزب... تا اسناد رسمی گفت‌وگوهای نورالدین کیانوری با غلام‌یحیی دانشیان، رهبر وقت فرقهٔ دموکرات ‏آذربایجان، و با حیدر علی‌یف، رهبر وقت جمهوری آذربایجان، در آستانهٔ رسیدن کیانوری به رهبری حزب ‏تودهٔ ایران در بهمن ۱۳۵۷، و...

وحدت میان دو حزب که در سال ۱۳۳۹ با وجود مخالفت شدید اعضای حزب توده ایران حاضر در ‏مهاجرت رسمیت یافت در عمل هرگز کامل و قطعی نشد و فرقهٔ دموکرات آذربایجان استقلال سازمانی ‏خود را حفظ کرد. حتی پس از بازگشت رهبران حزب تودهٔ ایران و برخی از رهبران فرقهٔ دموکرات ‏آذربایجان به ایران پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، و پس از آن که نورالدین کیانوری با کمک غلام‌یحیی ‏دانشیان رهبر فرقهٔ دموکرات آذربایجان، و فشار حیدر علی‌یف بر دانشیان، به رهبری حزب تودهٔ ایران ‏رسیده‌بود، اختلاف‌ها ادامه داشت. در این کتاب جزئیاتی از ماهیت و محتوای آن اختلاف‌ها را ‏می‌خوانیم.

پس از سرکوبی حزب تودهٔ ایران در دههٔ ۱۳۶۰ در ایران، رهبری بقایای حزب و مهاجران نسل تازهٔ ‏توده‌ای‌ها در خارج در عمل به دست رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان افتاد و نارضایی‌های گسترده‌ای را ‏در میان اعضای حزب توده ایران ایجاد کرد. اختلافات و کشمکش‌های رهبران دو حزب بار دیگر در خارج تا ‏مرگ آخرین عضو مرکزیت حزب که از فرقهٔ دموکرات آذربایجان بود، یعنی حمید صفری در سال ۱۳۷۲، ‏هرگز پایان نگرفت و همواره با دامنه‌های گوناگون جریان داشت. تاریخچهٔ کشمکش‌های این دو حزب در ‏دهه ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۲ نیز تاکنون تدوین نشده‌است و این کتاب می‌کوشد برای نخستین بار با تکیه بر ‏اسناد موجود روند آن کشمکش‌ها و محتوای آن‌ها را نیز نشان دهد.‏

کتاب را در خارج از کتاب‌فروشی‌های ایرانی شهرهای خود، و از کتابخانه‌های عمومی محل خود ‏‏(برای امانت) بخواهید، یا از کتابفروشی‌های اینترنتی سفارش دهید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 October 2022

پانزده قصه - ۵

پانزده قصه از پانزده کشور

۵ - گرجستان

دختر عاقل


یکی بود، یکی نبود. یک حاکم ستمگر بود. روزی از روزها حاکم ستمگر وزیرش را فراخواند و از او ‏پرسید:‏

‏- وقتی که لوبیا توی دیگ می‌جوشد، چه چیزی می‌گوید؟ زود باش جواب بده، وگرنه سرت را از تنت ‏جدا می‌کنم!‏

وزیر ترسید. از حاکم سه روز مهلت خواست. عصایش را برداشت، و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت ‏تا این که رسید به یک دهاتی. دوتایی با هم رفتند و رفتند تا رسیدند به ده آن دهاتی. دهاتی وزیر را ‏به خانهٔ خودش برد، خوردند و نوشیدند، و بعد دهاتی برای وزیر جا انداخت، و دراز کشیدند.‏

دختر دهاتی پرسید:‏

‏- پدرجان، این کیست که به خانه آوردی؟

‏- دخترم، وزیر حاکم است. ولی از چیزهایی که توی راه می‌پرسید فهمیدم که دیوانه شده!‏

وزیر نخوابیده‌بود و حرف‌های آن‌ها را می‌شنید. دختر پرسید:‏

‏- مگر او از تو چه پرسید؟

‏- ما خیلی راه رفتیم و خسته‌شدیم. او گفت: «می‌بینی که خسته شده‌ایم. حالا بیا یا تو مرا کول ‏کن و ببر، یا من تو را کول کنم.»‏

‏- تو چه جواب دادی؟

‏- می‌خواستی چه جوابی بدهم؟ خودم را نمی‌توانستم راه ببرم، چطور می‌توانستم او را هم کول ‏کنم؟

‏- پدر جان، می‌دانی منظور او چه بوده؟ منظورش این بوده که «یا تو چیزی برای من تعریف کن، یا ‏من چیزی برای تو، تا به این شکل سرمان گرم شود و خستگی را از یاد ببریم!» بعد چه گفت؟

‏- ما از نزدیکی جنگلی می‌گذشتیم. او گفت: «پاهایمان خسته شده. برو از جنگل برایمان یک پای ‏دیگر بیاور!»‏

‏- و تو چه جواب دادی؟

‏- چه جواب دادم؟ خب، گفتم: «انسان با دو پا آفریده شده. پای سوم دیگر یعنی چه؟»‏

‏- این چه جوابی بود که به او دادی، پدر جان؟ منظور او این بود که «برو و از جنگل چوب‌دستی ‏برایمان بیاور!»‏

وزیر همهٔ این حرف‌ها را شنید و با خود گفت: «تنها همین دختر است که می‌تواند مرا نجات دهد.»‏

صبح وزیر از دهاتی خواهش کرد که دخترش را صدا بزند تا از او چیزی بپرسد. صاحب‌خانه دخترش را ‏صدا زد. وزیر به دختر گفت:‏

‏- می‌بینم که تو خیلی عاقل هستی. سؤالی دارم که می‌خواهم به آن جواب بدهی: «وقتی لوبیا ‏توی دیگ می‌جوشد، چه می‌گوید؟»‏

دختر گفت:‏

‏- این سؤال را چه کسی از تو پرسیده، ای وزیر؟

وزیر پاسخ داد:‏

‏- حاکم از من پرسیده.‏

دختر گفت:‏

‏- پس بگذار من خودم جواب او را بدهم.‏

آن‌ها برخاستند و با هم به بارگاه حاکم رفتند. حاکم همین‌که چشمش به وزیر افتاد فریاد زد:‏

‏- سه روز تمام شد. بگو ببینم وقتی که لوبیا توی دیگ می‌جوشد، چه می‌گوید؟

دختر جلو رفت و گفت:‏

‏- لوبیا وقتی می‌جوشد، می‌گوید: «ای اجاق، بس است دیگر، مرا نجوشان، وگرنه سر می‌روم و تو ‏را خاموش می‌کنم!»‏

حاکم ستمگر این را که شنید، سینه‌اش ترکید، و مُرد.

***
قصه‌های دیگر.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 October 2022

از جهان خاکستری - ۱۲۶

تخت‌خواب یک‌نفره

چند ماه پیش حین دیالیز همین‌طور اتاقم را ورانداز می‌کردم، و فکر می‌کردم که این اتاقی که یک‌روز-در-میان ساعت‌ها در آن می‌نشینم و دیالیز می‌کنم، می‌نشینم و می‌نویسم، و می‌خوابم، باید فضای بازتری داشته‌باشد. به این نتیجه رسیدم که تخت‌خواب دونفره و عظیم وسط اتاق فضای خیلی زیادی را اشغال می‌کند، اما چندین سال است که کسی در نیمهٔ دیگر آن نمی‌خوابد، پس وقتش است که آن را دور بیاندازم و تخت یک‌نفره بخرم.

رفتم و خریدم. امروز آوردندش. کامیون بزرگی بود، و دو جوان بار را آوردند. نام خانوادگیم ایرانی بودنم را به آنان لو داده‌بود و به محض ورود شروع کردند به حرف زدن به فارسی. بسیار مؤدب و آداب‌دان و خوش‌سخن و کارآمد بودند؛ نه مانند بعضی جوانان ایرانی که وقتی که می‌خواهند با ادب باشند می‌گویند «من فرمودم... شما عرض کردید...»!

تخت عظیم دونفره را جمع کردند و بردند، و تخت تکی را باز کردند و نصب کردند، و رفتند.

کف اتاق را جارو زدم، «ت» کشیدم، تخت را کشیدم به گوشهٔ اتاق، ملافه کشیدم و آماده‌اش کردم، و بعد رفتم که جارو و «ت» را جمع کنم و لختی بیاسایم.

هنگامی که به اتاق برگشتم، احساس کردم که چه‌قدر بزرگ و خالی شده! تخت یک‌نفره آن گوشه چه غریب و تنها افتاده‌بود.

ناگهان احساس تنهایی کردم. ناگهان غصه‌های تنهایی به سراغم آمد...

با تماشای تخت یک‌نفره به یاد این بیت سایه افتادم:

بستر من صدف خالی یک تنهایی‌ست
و تو چون مروارید گردن‌آویز کسان دگری

در سال‌های دانشجویی چندی کارم این بود که در انتظار ورود استاد به کلاس درس، صورت دختری را با عینک آفتابی با گچ روی تخته نقاشی می‌کردم، و همین بیت سایه را کنارش می‌نوشتم. بعضی استادان به‌محض ورود آن را پاک می‌کردند، اما بعضی دیگر کاری به آن نداشتند، و «اثر» من بعد از پایان کلاس هم باقی می‌ماند.

شعر دیگری هم هست از شاعر روس یه‌وگه‌نی یفتوشنکا، که آن را برای بعضی‌ها می‌خواندم. پیدایش نمی‌کنم تا متن دقیقش را این‌جا نقل کنم. این است آن‌چه به‌یادم مانده:

من به نیم قانع نیستم
نه! من به نیم قانع نیستم
نیم هیچ چیز را نخواهم پذیرفت
همه را به من بدهید:
همهٔ آسمان‌ها و کهکشان‌ها را
همهٔ زمین؛ رودها، کوه‌ها، دریاها، بهمن‌ها
همهٔ این‌ها مال من است
کمتر را نخواهم پذیرفت!

***
با این‌همه
بالشی هست
که من تنها نیمی از آن را می‌خواهم
آن‌جا که بر نیم دیگرش
[کنار صورتت] حلقه‌ای بر انگشتت
همچون ستاره‌ای تنها و دور
می‌درخشد.

اما... حالا دیگر تخت دونفره نیست. امیدوارم که در خواب از روی این تخت نیفتم! ولی فضا چه باز شد!

این‌ها را که دارم می‌نویسم، صدای تخته‌کلید در اتاق خالی پژواک ناآشنایی دارد...

***
نوشته‌های دیگر در موضوع تنهایی در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 October 2022

آوای تبعید شمارهٔ ۲۹

در این شماره از «آوای تبعید» داستان «ماوایل» نوشتهٔ خانم رقیه کبیری به زبان ترکی آذربایجانی منتشر شده، و ترجمهٔ من از آن داستان به فارسی نیز در کنار آن درج شده‌است.

مدیر مسئول مجله اسد سیف در معرفی این شماره می‌نویسد:

‏۲۹-مین شماره «آوای تبعید» در ۲۴۰ صفحه هم‌چون شماره‌های پیشین وامدار دوستانی است که با آثار خویش آن را ‏رنگارنگ کرده‌اند. ‏بخش شعر این شماره منتخبی‌ست از شعر پانزده شاعر در تبعید به انتخاب مجید نفیسی. در کنار سیزده داستان و ۲۳ مقاله در ‏عرصه ادبیات و فرهنگ، دو نمایشگاه نقاشی و عکس نیز داریم؛ معرفی آثار ایوب امدادیان، نقاش ساکن پاریس و هم‌چنین به ‏نمایش گذاشتن عکس‌هایی از ناصر زراعتی که بیشتر به عنوان نویسنده مشهور است تا هنرمند عکاس.

در بخش "یک رمان، یک نویسنده" رمان "همه‌ی تکه‌پاره‌های زری" اثر اکبر سردوزامی معرفی شده است. در چهار مقاله و ‏هم‌چنین گفته‌هایی دیگر کوشش به عمل آمده تا به عرصه‌های مختلف این اثر پرداخته شود.

این شماره از "آوای تبعید" را می‌توانید از این آدرس دانلود کنید؛

https://bit.ly/3CrXzjq

و یا از سایت آن در آدرس زیر؛

Avaetabid.com

آنان که مشتاق خواندن آن بر کاغذ هستند، می‌توانند از سایت "آمازون" آن را خریداری نمایند، آدرس "آوای تبعید" برای خرید در آمازون: پس از وارد شدن در سایت "آمازون"، آدرس زیر را جستجو کنید:

Avaye Tabid: Das Magazin für Kultur und Literatur

و یا این‌که آن را مستقیم از انتشارات «گوته-حافظ» سفارش بدهید؛

goethehafis-verlag@t-online.de
www.goethehafis-verlag.de

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 September 2022

پانزده قصه - ۴


‏۴- آذربایجان

جیرتدان

یکی بود یکی نبود. یک پیرزن بود. این پیر زن نوهٔ ریزه‌میزه‌ای داشت به نام جیرتدان. یک روز جیرتدان ‏خواست که با بچه‌های همسایه برای آوردن هیزم به جنگل برود. پیرزن به آن‌ها کوکو داد و جیرتدان ‏را به بچه‌ها سپرد.‏

بچه‌ها رفتند و رسیدند به جنگل و شروع کردند به جمع کردن هیزم، ولی دیدند که جیرتدان همین‌طور ‏نشسته و کاری نمی‌کند. گفتند:‏

‏- جیرتدان، تو چرا هیزم جمع نمی‌کنی؟

‏- مادربزرگم به شما کوکو داد، پس شما هم سهم هیزم مرا جمع کنید!‏

بچه‌ها هیزم‌ها را به هم بستند، هر کدام سهم خود را به پشت گرفتند و به راه افتادند. ولی جیرتدان ‏همین‌طور نشسته‌بود و تماشا می‌کرد. بچه‌ها پرسیدند:‏


- جیرتدان، تو چرا بارت را بر نمی‌داری؟

‏- مادربزرگم به شما کوکو داد، پس شما هم هیزم مرا بردارید!‏

کمی رفته‌بودند و دیدند جیرتدان گریه می‌کند. گفتند:‏

‏- چرا گریه می‌کنی، جیرتدان؟

‏- مادربزرگم به شما کوکو داد، شما هم مرا کول کنید و ببرید!‏

خیلی راه رفتند، هوا تاریک شد، و آن‌ها هنوز نرسیده‌بودند؛ راه را گم کردند. وقتی که از جنگل بیرون ‏آمدند، دیدند که از یک طرف روشنایی دیده می‌شود و از طرف دیگر صدای پارس سگ‌ها شنیده ‏می‌شود.‏

یکی از بچه‌ها گفت: «برویم به طرفی که روشنایی دیده می‌شود.» یکی دیگر گفت: «برویم به ‏طرفی که صدای پارس سگ می‌آید.» خلاصه نفهمیدند به کدام طرف بروند. آخر از جیرتدان ‏پرسیدند:‏

‏- جیرتدان، به نظر تو بهتر است به سمتی برویم که صدای سگ می‌آید، یا به طرفی که روشنایی ‏هست؟

جیرتدان گفت:‏

‏- اگر به‌طرف صدای سگ‌ها برویم، سگ‌ها ما را می‌گیرند. بهتر است به طرف روشنایی برویم.‏

بچه‌ها به طرف روشنایی رفتند و از خانهٔ یک دیو سر در آوردند. دیو وقتی که آن‌ها را دید خوشحال ‏شد و با خود گفت: «خوب شد! شب آن‌ها را یکی یکی می‌خورم!»‏

دیو کمی خوراک به بچه‌ها داد تا بخورند و بعد خوابیدند. دیو برای این که بداند بچه‌ها خوابیده‌اند یا ‏نه، پرسید:‏

‏- کی خوابه، کی بیدار؟

‏- همه خوابند، جیرتدان بیداره.‏

‏- جیرتدان چرا بیداره؟

‏- مادربزرگم هر شب برای من تخم‌مرغ نیمرو درست می‌کرد.‏

دیو زود برخاست، نیمرو پخت و به جیرتدان داد. کمی بعد باز پرسید:‏

‏- کی خوابه، کی بیدار؟

‏- همه خوابند، جیرتدان بیداره.‏

‏- جیرتدان چرا بیداره؟

‏- هر شب مادربزرگم برای من با غربال از رودخانه آب می‌آورد.‏


دیو زود بلند شد، یک غربال برداشت و برای آوردن آب به‌طرف رودخانه رفت. جیرتدان هم زود ‏دوستانش را بیدار کرد و گفت:‏

‏- این دیو می‌خواهد ما را بخورد. زود بلند شوید تا فرار کنیم.‏

بچه‌ها زود برخاستند، دویدند و از رودخانه گذشتند.‏

دیو مرتب غربال را در آب فرو می‌برد و بیرون می‌آورد، اما آبی در آن باقی نمی‌ماند. آخر خسته شد و ‏خواست برگردد، ولی دید که بچه‌ها آن طرف رودخانه هستند. خواست دنبال بچه‌ها بدود، ولی ‏نتوانست از رودخانه بگذرد. آخر سر بچه‌ها را صدا زد و پرسید:‏

‏- بچه‌ها، چه‌طوری از رودخانه رد شدید؟

جیرتدان جواب داد:‏

‏- برو یک سنگ آسیاب پیدا کن و ببند به گردنت و بعد بیا توی آب. آن‌وقت می‌توانی رد شوی.‏

دیو حرف جیرتدان را باور کرد. رفت و یک سنگ آسیاب پیدا کرد، به گردنش بست، و بعد خودش را ‏انداخت توی آب، و غرق شد.

قصه‌های دیگر.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 September 2022

پانزده قصه - ۳

۳- اوکراین

کی‌ریل دبّاغ

نزدیک شهر کی‌یف اژدهایی زندگی می‌کرد. همه از این اژدها می‌ترسیدند. مردم برای این ‏که اژدها خشمگین نشود هر سال دختری به او می‌دادند، و اژدها دختر را می‌کشت و می‌خورد.‏

روزی از روزها نوبت به حاکم شهر کی‌یف رسید. دختر حاکم وقتی که داشت پیش اژدها می‌رفت، ‏کبوترش را نیز همراه خودش برد. این دختر بسیار زیبا بود، آن‌قدر که اژدها از او خوشش آمد و او را ‏نخورد.‏

روزی دختر فهمید که اژدها در همهٔ جهان فقط از یک نفر می‌ترسد. آن شخص در ساحل رود دنپر ‏زندگی می‌کرد و کارش دباّغی بود و به او کی‌ریل دبّاغ می‌گفتند. دختر نامه‌ای نوشت و به پای کبوتر ‏بست؛ کبوتر پرواز کرد و خود را به قصر حاکم رساند. حاکم کبوتر را دید و غمگین شد. او فکر می‌کرد ‏که اژدها دخترش را خورده‌است، ولی ناگهان نامه‌ای را که به پای کبوتر بسته شده‌بود، دید، آن را باز ‏کرد و خواند. او زود چند نفر را پیش دبّاغ فرستاد.‏

اول از همه ریش‌سفیدان رفتند، ولی کی‌ریل حرف آن‌ها را گوش نداد. بعد جوان‌ها رفتند و از او ‏خواهش کردند که بیاید. ولی کی‌ریل خواهش آن‌ها را هم رد کرد. آخر از همه بچه‌ها پیش او رفتند، ‏زانو زدند و التماس کردند، تا این که کی‌ریل راضی شد، و گفت:‏

‏- بچه‌ها، خواهش شما را نمی‌توانم رد کنم.‏

کی‌ریل پیش حاکم رفت و از او دو چلیک پر از قطران و دوازده ارابه پر از رشته‌های کنف گرفت. ‏رشته‌های کنف را به سراپای بدنش پیچید و روی آن‌ها را قطران مالید، شمشیر ده منی‌اش را ‏برداشت، و به جنگ اژدها رفت.‏

جنگ شروع شد، و چه جنگی! زمین و زمان به لرزه در آمد. هر گاه اژدها می‌خواست دندانش را به ‏تن کی‌ریل فرو کند، دهانش پر از کنف و قطران می‌شد. در عوض هر گاه که کی‌ریل شمشیرش را ‏فرود می‌آورد، با ضربهٔ شمشیر اژدها کمی در خاک فرو می‌رفت.‏

اژدها کم‌کم خسته شده‌بود و برای خوردن آب مرتب به طرف رود دنپر فرار می‌کرد. کی‌ریل هم از این ‏فرصت‌ها استفاده می‌کرد و به تنش کنف می‌پیچید و قطران می‌مالید. اژدها و کی‌ریل چند بار به ‏همین ترتیب درگیر شدند و زد و خورد کردند. کی‌ریل درست مانند وقتی که آهن را روی سندان ‏می‌کوبند، شمشیرش را به پیکر اژدها فرود می‌آورد. مردم رفته‌بودند بالای کوه و از آن‌جا با ترس و لرز ‏صحنهٔ نبرد را نگاه می‌کردند.‏

ناگهان اژدها ناله‌ای کرد و پخش زمین شد. آن اژدهای بدسرشت مرده‌بود. مردم همگی شادی کردند.‏

کی‌ریل دختر حاکم را نجات داد. همه از کی‌ریل قهرمان تشکر کردند. از آن به‌بعد محله‌ای که کی‌ریل ‏در آن زندگی می‌کرد محلهٔ دبّاغ‌ها نامیده می‌شود.

قصه‌های دیگر.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 September 2022

پانزده قصه - ۲

۲- کازاخستان


دَمبوره چه گفت

در زمان‌های گذشته خانی بود که زنش در سال‌های جوانی مرده‌بود و فقط پسری به نام حسین ‏برایش مانده‌بود. تنها کسی که خان بیشتر از همه دوست می‌داشت، همین حسین دلاور بود.‏

حسین دلاور شکار را خیلی دوست می‌داشت، ولی هر بار که به شکار می‌رفت و بر می‌گشت، پدرش با ‏نگرانی به او می‌گفت:‏

‏- از این کار خطرناک دست بردار. هر چه تا حالا شکار کرده‌ای بس است.‏

ولی حسین دلاور حرف پدرش را گوش نمی‌داد. روزی از روزها حسین در جنگل یک گراز دید و ‏خواست خودش تنها آن گراز را شکار کند. او به هیچ‌کس خبر نداد و تنها دنبال گراز رفت.

هوا تاریک شد، ولی از پسر خان خبری نشد. خان ناراحت شد و از چادر ابریشمینش بیرون آمد، ‏خشمگین پا بر زمین کوبید، شلاق ابریشمینش را در هوا چرخاند، و خدمتکارانش را فرستاد تا حسین ‏را پیدا کنند. او گفت:‏

‏- هر کس که خبر بد بیاورد، سرب جوشان در گلویش می‌ریزم!‏

آدم‌های خان سوار اسب شدند، در کوه‌ها و صحراها پخش شدند، و آخر حسین را پیدا کردند. ‏حسین زیر یک درخت بزرگ به زمین افتاده‌بود. گراز شکم او را پاره کرده‌بود.‏

خدمتکاران خان گریه‌شان گرفت. آن‌ها هم دلشان به حال حسین می‌سوخت، و هم از ترس خان ‏گریه می‌کردند. در آن نزدیکی‌ها چوپانی به‌نام علی زندگی می‌کرد، و از دست این چوپان همه جور ‏کاری بر می‌آمد. خدمتکاران پیش چوپان رفتند و از او خواستند راهی پیدا کند که خان آن‌ها را برای ‏خبر بد نکشد.‏

شب شد و خدمتکاران که خیلی خسته شده‌بودند در کنار آتش خوابیدند. ولی چوپان نخوابید. او ‏شروع کرد به تراشیدن یک تکه چوب با چاقویی که داشت. او می‌خواست سازی بسازد.‏

هوا که روشن شد، خدمتکاران به صدای موسیقی لطیف و غم‌انگیزی از خواب بیدار شدند. چوپان ‏چهارزانو نشسته‌بود و سازی را در بغل داشت که تا آن موقع هیچ کس آن را ندیده‌بود. ساز تارهای ‏نازکی داشت و در زیر تارها، روی کاسهٔ ساز یک سوراخ گرد بود.‏

علی همراه خدمتکاران راه افتاد و به حضور خان رفتند. وقتی خان آن‌ها را دید، از علی پرسید:‏

‏- از حسین خبر آورده‌ای؟

علی جواب داد: - بله، خان!

چوپان انگشتانش را روی تارهای ساز به حرکت در آورد، تارها به فریاد آمدند و چادر ابریشمین خان پر ‏شد از صدای موسیقی شکوه‌آمیز. تارهای ساز درست مانند آدمی که کمک می‌خواهد، فریاد ‏می‌کشیدند.‏

خان ناگهان یکه‌ای خورد و از جایش برخاست. او گفت:‏

‏- تو خبر مرگ حسین را آورده‌ای؟ تو نمی‌دانی به کسی که خبر بد بیاورد چه پاداشی می‌دهم؟

چوپان گفت:‏

‏- خان، من هیچ حرفی به تو نزدم؛ خبر را سازی که نواختم به گوش تو رساند. اگر می‌خواهی، این ‏ساز را به سزای خود برسان.‏

به امر خان دَمبوره را از دست چوپان گرفتند و از سوراخ گرد روی کاسه‌اش، سرب جوشان به داخل ‏آن ریختند. علی چوپان خدمتکاران خان را از مرگ نجات داد و از آن به‌بعد دَمبوره ‏Dombra‏ یکی از ‏دوست‌داشتنی‌ترین و بهترین سازهای کازاخ‌ها شد.

قصه‌های دیگر.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 August 2022

پانزده قصه - ۱

پانزده قصه برای کودکان از پانزده کشور
*

‏۱- قیرغیزستان

چگونه کودکی توانست شهری را نجات دهد

روزی از روزها خان ظالم و ستمگری به‌نام الکه خان تصمیم گرفت به شهری در همسایگی شهر ‏خودش حمله کند. او سپاهش را راه انداخت، آن شهر را در محاصره گرفت، و برای اهالی آن، که ‏آزارشان به هیچ کسی نمی‌رسید، پیغام فرستاد که اگر تا سه روز تسلیم نشوند شهرشان را ‏به‌تمامی ویران می‌کند.‏

شهر چندان هم بزرگ نبود و نمی‌توانست در برابر سپاه الکه خان مقاومت کند. همهٔ ریش‌سفیدهای ‏شهر دور هم جمع شدند تا با هم مشورت کنند و کسی را انتخاب کنند که بتواند برود پیش خان و ‏صحبت کند، تا شاید بتوانند شهر را نجات دهند. همه می‌دانستند که خان خیلی ستمگر است و ‏می‌ترسیدند که پیکی را که می‌فرستند بکشد. مهلتی که خان به آن‌ها داده‌بود داشت تمام ‏می‌شد، ولی هنوز نتوانسته‌بودند کسی را انتخاب کنند.

در همین موقع پسرک کوچکی وارد مجلس ریش‌سفیدها شد و گفت:‏

‏- مرا پیش الکه خان بفرستید!‏

ریش‌سفیدها پسرک را سرزنش کردند و از مجلس راندند، اما او دست‌بردار نبود، و سرانجام یکی از ‏ریش‌سفیدها گفت:‏

‏- شاید بهتر است که همین پسرک را بفرستیم؟ چه کسی می‌داند، شاید دل الکه خان به حال این ‏بچه بسوزد و آزاری به او نرساند.‏

همه موافقت کردند. پسرک گفت که یک شتر بزرگ و یک بز خیلی پیر برای او بیاورند. همه خندیدند. ‏ولی پسرک ناراحت نشد و گفت:‏

‏- حالا وقت خندیدن نیست! زود باشید و این‌ها را برایم بیاورید!‏

پسرک را سوار یک شتر خیلی بزرگ کردند، پیرترین و ریش‌درازترین بز را همراهش کردند، و از دروازهٔ ‏شهر به بیرون فرستادند.‏

الکه وقتی که نماینده و فرستادهٔ شهر را دید، خیلی تعجب کرد و گفت:‏

‏- یعنی در این شهر یک ریش‌سفید پیدا نمی‌شد که این بچه را به حضور من فرستاده‌اند؟

پسرک بی آن که بترسد، آرام جواب داد:‏

‏- اگر می‌خواهی با یک ریش‌سفید حرف بزنی، بفرما، با این بز حرف بزن!‏

الکه از حاضرجوابی پسرک خیلی خوشش آمد، و گفت:‏

‏- آفرین پسر، تو چه‌قدر حاضرجوابی! هر چه دلت می‌خواهد بگو تا به تو ببخشم.‏

پسرک گفت؛

‏- از پوست شتر تکه‌ای به اندازهٔ کف دست می‌برم. آن‌قدر زمین به من بده که بتوانم این تکهٔ‌چرم را ‏به دور آن بکشم.‏

خان که فکر می‌کرد تکهٔ خیلی کوچکی از زمین به او خواهد داد، قبول کرد. پسرک به اندازهٔ یک کف ‏دست از چین‌های پوست شتر برید و بعد آن تکه را به شکل نوارهای باریک برید و نوارها را به هم ‏گره زد. بعد نوار درازی را که درست کرده‌بود به دورتادور شهر کشید، و شهر زادبومی‌اش را نجات ‏داد.‏

قصه‌های دیگر.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*[در سوگوارهٔ دکتر حسین صدیق نوشتم که ایشان کتابی با ترجمهٔ من منتشر کرد با نام «پانزده ‏قصه از پانزده جمهوری شوروی». کتاب را متأسفانه ندارم، اما دست‌نوشته‌اش از دستبرد طوفان‌ها ‏جسته، و اکنون با اندکی بازویرایش آن را در پانزده بخش این‌جا منتشر می‌کنم. آن «پانزده جمهوری ‏شوروی» اکنون کشورهای کم‌وبیش مستقلی هستند، و بنابراین نام مجموعه هم تغییر کرد.‏

یک نکتهٔ جالب آن است که خواننده ملاحظه می‌کند اداره‌ٔ سانسور شاهنشاهی به چه چیزهایی اجازهٔ ‏انتشار نمی‌داد، تا آن که «فضای باز سیاسی» آستانهٔ انقلاب می‌بایست راه انتشار این کتاب و ‏بسیاری کتاب‌های دیگر را بگشاید.]

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

25 August 2022

بدرود حسین صدیق

باز هم خبر مرگ!
خبر آمد که دکتر حسین محمدزاده صدیق از جهان رفته‌است.

او یکی از انگشت‌شمار کسانی بود که در دوران پهلوی با به‌جان خریدن همه‌ی بی‌مهری‌های آن ‏رژیم و ساواکش، با زحمت و مرارت، و حتی زیر زهرپاشی‌های برخی «دوستان»، برای حفظ و ‏شناساندن فرهنگ و ادبیات ترکی و آذربایجانی در ایران جان می‌کند. کتاب‌های بی‌شماری حاصل ‏ترجمه و تألیف و تصحیح و انتشار او، از او به یادگار مانده‌است و خواهد ماند.‏

او چندی در خیابان ابوریحان تهران، کمی پایین‌تر از تقاطع خیابان انقلاب (شاهرضا) کتابفروشی و ‏انتشاراتی به‌نام «دنیای دانش» داشت. من و چند تن از دوستانم، همگی دانشجویان مهندسی، ‏مرتب به کتابفروشی او سر می‌زدیم و در میان قفسه‌ها می‌کاویدیم. گاه کتاب‌های ادبی و هنری به ‏ترکی، چاپ جمهوری آذربایجان، در آن میان می‌یافتیم، که در آن روزگار ممنوعیت انتشار حتی یک ‏کلمه به ترکی، گوهرهای گران‌بهایی بودند و چون ورق زر می‌ربودیمشان، می‌خریدیم و شادمان با ‏خود می‌بردیم.

آقای صدیق به میزان معینی در تعیین سرنوشت و آینده (حال!) من نقش داشت. او نخستین کسی بود ‏که مرا تشویق کرد که برای انتشار بنویسم و ترجمه کنم. او خود کتابچه‌ای به ترکی آذربایجانی برای ‏کودکان چاپ باکو به من داد تا ترجمه‌اش کنم؛ خود ترجمه‌ام را ویرایش کرد، کارهای فنی آن را انجام ‏داد، و به نام انتشاراتی خودش «دنیای دانش» چاپش کرد، با نام «پانزده قصه از پانزده جمهوری ‏شوروی». اما عنایت‌الله رضا، مشاور اداره‌ی سانسور شاهنشاهی، دشمن بزرگ هر چیزی که به ‏جمهوری آذربایجان مربوط می‌شد، با انتشار آن مخالفت کرد، تا آن که در آستانه‌ی فروپاشی پهلوی ‏در تابستان ۱۳۵۷، به هنگام «فضای باز سیاسی»، این کتاب و دو کتاب دیگرم را گذاشتند منتشر ‏شود.‏

‌از قصهٔ آذربایجانی «جیرتدان»، دست‌نوشتهٔ من با ویرایش آقای صدیق
آقای صدیق، که می‌دانست از الکترونیک سر در می‌آورم، یک کتاب سرگرمی‌های الکترونیک را که از ‏انگلیسی به فارسی ترجمه شده‌بود، داد که متن فارسی آن را ویرایش کنم. کتاب را قرار بود ‏انتشارات گوتنبرگ به گردانندگی آقای کاشی‌چی منتشر کند. آقای صدیق گویا نسبتی با آقای ‏کاشی‌چی داشت. کار را که انجام دادم، آقای صدیق گفت که آن را ببرم و به آقای کاشی‌چی ‏بدهم، و اگر درست یادم مانده‌باشد، ۴۲۰ تومان طلب کنم. رفتم، و آقای کاشی‌چی این پول را با ‏کمی بی‌میلی به من داد. این نخستین «درآمد»، و یکی از انگشت‌شمار «درآمد»های حقیر من از ‏کار فرهنگی بود!‏

روزی، به‌گمانم در تاریکی غروب پاییز ۱۳۵۵، با دوستم علیرضا صرافی پیش آقای صدیق بودیم. ‏علیرضا در طبقه‌ی بالا داشت در میان کتاب‌ها می‌کاوید، و من داشتم با دوست دیگرم مسعود فتحی ‏که در کارهای کتابفروشی به آقای صدیق کمک می‌کرد، گپ می‌زدم. ناگهان مردی جوان وارد شد و ‏پرسید «مسعود فتحی کیست؟» مسعود خود را معرفی کرد. مرد گفت: «بیایید بیرون، با شما کاری ‏داریم!»‏

آقای صدیق سرش به کار خودش بود. مسعود رفت، دقایقی گذشت، و نیامد. نگران شدم و به آقای ‏صدیق گفتم: «به‌گمانم ساواکی بودند و مسعود را بردند». آقای صدیق یکه خورد. از جا پرید. آرام و در سکوت چیزهایی را از کشوها برداشت، و گفت که می‌رود به خانه‌ی مسعود خبر بدهد که خانه را «تمیز» کنند، ‏مغازه را رها کرد و رفت.‏

مسعود فتحی، که امروزه از جمله وبگاه «عصر نو» را می‌گرداند، آن غروب رفت تا با انقلاب از زندان ‏رها شود.‏

دکتر صدیق پس از انقلاب یکی از نخستین نشریات به زبان ترکی آذربایجانی را به نام «یولداش» ‏منتشر کرد. من همواره بی‌صبرانه منتظر انتشار شماره‌های بعدی آن بودم، می‌خریدم و با سلیقه ‏نگهشان می‌داشتم.‏

گرامی باد یاد و نام و آثار دکتر حسین محمدزاده صدیق.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 August 2022

کمی موسیقی


بسیاری از دوستانم هر گاه که مرا می‌بینند، یا نوشته‌هایم را می‌خوانند، به یاد موسیقی می‌افتند، ‏و اگر دستشان به من برسد، موسیقی از من می‌خواهند. چه سرفرازی بالاتر از این؟!

خیلی وقت است که سه سی.دی. موسیقی متن فیلم قدیمی ‏Blade Runner‏ (ساخته‌ی سال ‏‏۱۹۸۲) همدم تنهایی‌های من بوده و هست. یکی دو قطعه از آن را چند بار معرفی کرده‌ام. ‏سازنده‌ی موسیقی متن فیلم، ونگلیس، که در رسانه‌های فارسی «ونجلیس» نوشته‌اند و من هم تا ‏پیش از این از آن‌ها پیروی می‌کرده‌ام، اما دیگر نه؛ که همین چندی پیش از جهان رفت و من از او به ‏نیکی یاد کردم، علاقه‌ی ویژه‌ای به زبان‌ها، زبان انسان‌ها، داشت. او در همین موسیقی فیلم ‏از ترکیب‌هایی از زیبایی‌های زبان‌های گوناگون: از عربی تا لهستانی، از موسیقی ترکی تا موسیقی ‏هندی، و... استفاده می‌کند، و چه زیبا...

در یکی از قطعات او زن گوینده‌ای هست که در ترکیب با موسیقی بسیار زیبا، با لحن تبلیغ‌های ‏سیاسی زمان شوروی، مطالبی بی‌معنی و پرت‌وپلا به زبان روسی می‌گوید: تنها زیبایی ‏روسی بودن متن این‌جا مطرح است. در آن میان گفتاری به زبانی دیگر مخلوط می‌شود که با کمال ‏تأسف بر من روشن نیست چه زبانی‌ست! ای‌کاش می‌دانستم! من همه‌ی زبان‌ها را دوست ‏می‌دارم. هر زبانی برای من بیان درونی‌ترین خصوصیات گویندگان آن است. لعنت بر نظام‌هایی که ‏زبان‌های اقلیت‌ها (و حتی اکثریت‌ها) را نابود می‌کنند!‏

نکته‌ی دیگر آن است که این گفتار روسی، در میان اثری از آهنگسازی یونانی، مرا به یاد یونانیان ‏پناهنده به شوروی سابق می‌اندازد، که مانند پناهندگان دیگر ملیت‌ها، از جمله ایرانیان، کسانی از ‏دست‌کم دو نسل از آنان نیز، در اردوگاه‌های دورافتاده‌ی سیبری یخ زدند و از میان رفتند...‏

بشنوید این قطعه را با گفتار روسی.‏ https://youtu.be/fnNuyyF9Xdw

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

03 August 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۱۲

ک.گ.ب. وحشت دوران استالین را فاش می‌کند

روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ ۱۴ فوریه ۱۹۹۰: ک.گ.ب.، پلیس مخفی اتحاد شوروی، روز ‏سه‌شنبه در گزارشی اعلام کرد که در سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۳ نزدیک به ۷۵۰ هزار نفر به اتهام ‏دشمنی با نظام اعدام شدند.‏

این رقم شامل میلیون‌ها نفری نیست که در اردوگاه‌ها یا زندان‌ها یا در نتیجه‌ی قحطی عمدی که ‏استالین به گروه‌های قومی گوناگون تحمیل کرد، مردند. به گمان ناظران در غرب در مجموع ۱۰ ‏میلیون نفر در دوران استالین جانشان را از دست دادند.‏

گزارش ک.گ.ب. نخستین سند درباره‌ی تعداد قربانیان آن سال‌هاست. این گزارش یکی از نتایج ‏دستور رئیس جمهوری میخاییل گارباچوف است که گفته‌است حقیقت دوران استالین باید آشکار ‏شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 July 2022

مناظره‌ی فلسفی - احسان طبری


دو نوار کاست پیدا کردم از نخستین جلسه‌ی مناظره‌ی فلسفی با شرکت احسان طبری.‏

در بهار ۱۳۶۰ مناظره‌ای تلویزیونی میان افرادی از گرایش‌های گوناگون در سیمای جمهوری اسلامی ‏ایران ترتیب یافت که احسان طبری، فرخ نگهدار، عبدالکریم سروش، و محمد مصباح یزدی در آن ‏شرکت داشتند. بریده‌های تصویری کوتاهی از هفت جلسه‌ی نزدیک به دوساعته‌ی مناظره که برگزار ‏شد، در یوتیوب و جاهای دیگر یافت می‌شود. آن‌چه می‌شنوید صدای نخستین جلسه‌ی آن ‏مناظره‌هاست که از دو نوار کاست صوتی ۶۰ دقیقه‌ای که سال‌ها پیش من بوده و اکنون یافتم، ‏استخراج کرده‌ام.‏

کیفیت صدا ایرادهایی دارد، و هنگام ضبط آن روی کاست، و با برگرداندن لبه‌ی کاست، مقادیری از ‏مناظره از دست رفته‌است و صدا قطعی دارد.‏

من هنگام برگزاری بعضی از این مناظره‌ها در استودیوی تلویزیون حضور داشتم. مشاهداتم را در ‏بخش ۷۸ «قطران در عسل» (ص ۴۲۰) شرح داده‌ام.‏

متن نوشتاری کامل آن هفت جلسه در نشانی زیر وجود دارد، و علاقمندان می‌توانند این متن صوتی ‏را با آن متن نوشتاری مقایسه کنند: ‏http://www.ensafnews.com/298717/

این دو نوار را در هم ادغام کرده‌ام و در این نشانی می‌توانید آن را بشنوید.

همچنین سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز، در این نشانی، و پرسش و پاسخ‌های کیانوری، در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 July 2022

سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز


این سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز در سال ۱۳۵۸ در محل تشکیلات دموکراتیک زنان ایران صورت گرفته و ضبط شده‌است.

نمی‌دانم این نوار کاست کپی چندم از روی کپی چندم است که در سال ۱۳۶۷ در سوئد به دست من رسیده و در میان خرده‌ریزهای خانه‌ی من تا امروز مانده. در حال خانه‌تکانی آن را یافتم، و از ترس آن که آخرین پخش صوت کاست من هم تسمه‌هایش بپوسد و پاره شود، در جا صدا را دیجیتال کردم و این‌جا در دسترس همگان می‌گذارم.

هنگام انتقال صدا، هر کاری که از دانش و توان و امکاناتم بر می‌آمد انجام دادم، و صدا بهتر از این نشد.

این به احتمالی کاست دوم از دو کاست یک‌ساعته است که کاست نخست ناپدید شده‌است. در این فایل روی اول و دوم کاست را به هم چسباندم.

لینک، اگر کلیک روی تصویر بالا کار نمی‌کند: https://youtu.be/b_EjOhJuX-E

هنگام درگذشت مریم فیروز یادبودی، و توضیحی درباره‌ی چگونگی تکثیر و توزیع نوارهای او نوشتم، در این نشانی.

۹ سال پیش چهار قطعه صدای «پرسش و پاسخ» کیانوری را هم منتشر کردم، که در این نشانی، و همچنین در این صفحه از وبگاه «آرشیو اپوزیسیون ایران» در دسترس‌اند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 July 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۱۱

از سال‌های دور چیزهایی را از روزنامه‌های داخلی و خارجی قیچی کرده‌ام و نگه داشته‌ام. اکنون ‏‏دارم کاغذهایم را پاکسازی می‌کنم، و از آن قیچی‌کرده‌ها هر چیز دندان‌گیری یافتم، به‌تدریج این‌جا ‏‏می‌گذارم.‏

میلیون‌ها فقیر، و میلیونر در اتحاد شوروی (سابق)‏

۱- چهل‌وسه میلیون فقیر در شوروی
[روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ ۲۲ مه ۱۹۸۹] نیکالای ریژکوف رئيس شورای وزیران ‏‏[نخست‌وزیر] دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی روز شنبه اعلام کرد که نزدیک به ۴۳ ‏میلیون نفر از شهروندان اتحاد شوروی، یعنی نزدیک به ۱۵ درصد از جمعیت آن درآمدی کم‌تر از ‏‏«حداقل معیشت» دارند.

حداقل دستمزد برای آن که بتوان زندگانی پذیرفته‌ای در اتحاد شوروی داشت، ۷۵ روبل در ماه (کم‌تر ‏از ۸۰۰ کرون سوئد) تعیین شده‌است. ریژکوف در یک بحث تلویزیونی با نمایندگان اتحادیه‌های ‏کارگری گفت که بازنشستگان وضعشان بدتر از همه است.‏

ریژکوف توضیح داد که تورم در سال گذشته به‌شدت افزایش یافت. نخست‌وزیر گفت که قانون تازه‌ای ‏در دست بررسی‌ست که سال ۱۹۹۱ به‌تصویب می‌رسد و قیمت‌ها را مهار خواهد کرد.‏

۲- سی‌هزار میلیونر در شوروی

[روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ ۹ فوریه ۱۹۹۰] یک اقتصاددان برجسته روز یکشنبه در ‏مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی «کامسامولسکایا پراودا» گفت که نزدیک به ۳۰ هزار میلیونر در اتحاد شوروی ‏وجود دارد که ثروت خود را از بازار سیاه شکوفای کشور به‌دست آورده‌اند.

تاتیانا کاریاگینا عضو کمیسیون دولتی برای اصلاحات اقتصادی همچنین می‌گوید که ۳۰ میلیون نفر هم ‏در «شبکه»ای پیچیده دست دارند که کالاها و خدمات کم‌یاب را بیرون از چارچوب اقتصاد دولتی ‏عرضه می‌کنند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 July 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۱۰

از سال‌های دور چیزهایی را از روزنامه‌های داخلی و خارجی قیچی کرده‌ام و نگه داشته‌ام. اکنون ‏‏دارم کاغذهایم را پاکسازی می‌کنم، و از آن قیچی‌کرده‌ها هر چیز دندان‌گیری یافتم، به‌تدریج این‌جا ‏‏می‌گذارم‎.‎

حمله‌ی ارتش‌های پیمان ورشو به چکوسلواکی در سال ۱۹۶۸ «اشتباه» بود!‏

از سه هفته پیش دیوار برلین شکاف برداشته و مردم دارند آن را تکه‌تکه بر می‌چینند. حکومت‌های ‏احزاب کمونیست در کشورهای «اروپای شرقی» به‌زودی همچون کاخ‌های پوشالی فرو می‌ریزند. در ‏این میان، به نوشته‌ی روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ به تاریخ ۲ دسامبر ۱۹۸۹، دفتر سیاسی ‏حزب کمونیست چکوسلواکی (که هنوز به چک، و اسلواکی بخش نشده) اعتراف کرد که حمله به ‏این کشور زیر رهبری ارتش شوروی که در سال ۱۹۶۸ «بهار پراگ» را سرکوب کرد، کار اشتباهی ‏بود! یک سخنگوی دفتر سیاسی گفت: «ما معتقدیم که مداخله‌ی پنج ارتش [پیمان ورشو] بر حق ‏نبود و تصمیم اشتباهی گرفتند.»

او افزود که دفتر سیاسی تصمیم گرفته که کمیته‌ی مرکزی حزب را در تاریخ ۱۴ دسامبر [۱۹۸۹] به ‏یک اجلاس فوق‌العاده فرا بخواند تا برای برگزاری کنگره‌ی پیش از موعد حزب برای بررسی این ‏موضوع در ماه ژانویه تصمیم بگیرد.‏

از سوی دیگر، بنا بر خبری دیگر در روزنامه‌ی همان روز، میخاییل گارباچوف رهبر شوروی در پایان ‏سفرش به ایتالیا از حمله به چکوسلواکی در سال ۱۹۶۸ زیر رهبری شوروی انتقاد کرد. اما او آن ‏قدر پیش نرفت که حمله‌ای را که به «بهار پراگ» پایان داد، محکوم کند. «بهار پراگ» شبیه ‏اصلاحاتی بود که هم‌اکنون در خود اتحاد شوروی صورت می‌گیرد. گارباچوف در مصاحبه‌ی مطبوعاتی ‏در میلان اصلاحاتی را که الکساندر دوبچک رهبر وقت چکوسلواکی مبتکرش بود، ستود. رهبر ‏شوروی گفت: [آن اصلاخات] آن موقع هم درست بود و اکنون هم درست است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

04 July 2022

پس آنگاه طبیعت هم با آذربایجان قهر کرد

چرا از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۳۲۰ به بعد در پایتخت ایران «پرتقال‌فروش» مترادف بود با «ترک»؟ چرا ‏هر چه دست‌فروش و گدا و عمله و حمال (که امروزه کول‌بر نامیده می‌شود) در پایتخت و دیگر ‏شهرهای ایران بود، همه از ترکان آذربایجان بودند؟ چه شد که افراد کارآمد آذربایجان در سراسر ایران ‏پخش شدند؟

راستی، فردای شکست جنبش ملی آذربایجان، پس از قتل و اعدام و غارت آذربایجانیان به دست ارتش شاهنشاهی و دولتیان، و کشتار ‏مردم به‌دست مخالفان فرقه دموکرات آذربایجان، و پناه بردن بیش از شش هزار نفر نیروی کار به ‏آن‌سوی ارس در آذر ۱۳۲۵، که تعداد آنان در سال‌های بعد افزایش یافت، وضع مردم آذربایجان ‏چگونه بود؟

اکنون کتابی مستند منتشر شده‌است که برای نخستین بار به مقطعی از تاریخ آذربایجان می‌پردازد ‏که در تاریخ‌نویسی رسمی تاکنون سکوتی دل‌آزار بر آن حاکم بوده‌است؛ مقطع پس از شکست ‏جنبش دموکراتیک آذربایجان و سرکوبی حکومت خودمختار یک‌‌ساله در آن‌جا.

دکتر محمد مالجو در کتابش «کوچ در پی کار و نان – فاعلیت منفعلانه‌ی مستمندان آذربایجان از ۱۳۲۷ ‏تا ۱۳۲۹ خورشیدی» (نشر اختران، تهران ۱۴۰۰) به هجوم مستمندان از روستاهای آذربایجان به ‏شهرهای آن، به تهران، و به شهرهای سراسر ایران، علت‌های آن، بحران ناشی از آن، و تلاش‌های ‏دولت‌های مرکزی برای غلبه بر بحران می‌پردازد، و در آن میان «لحظه‌ی رزم‌آرا» را پیدا می‌کند. او ‏نشان می‌دهد که دولت نخست‌وزیر حاجعلی رزم‌آرا برای رسیدگی به وضع مستمندان و حل بحران ‏هجوم آنان به پایتخت و شهرهای دیگر دست به اقداماتی زد که پیش و پس از او هرگز در تاریخ ایران نظیر نداشته‌است.‏

محمد مالجو نخست نشان می‌دهد که: «آن‌چه تاکنون هرگز آماج پژوهش قرار نگرفته و از این رو از ‏صفحات تاریخ معاصر ایران به تمامی حذف شده عبارت است از بلازدگی روستاهای آذربایجان از سال ‏‏۱۳۲۷ که به کوچ رعایای بلازده ابتدا به شهرهای پیشاپیش رکودزده‌ی آذربایجان و سپس به پایتخت ‏و برخی دیگر از شهرهای مملکت در سال ۱۳۲۸ انجامید.» (ص ۱۶) و سپس با استناد به مدارک ‏رسمی بی‌شماری تصویری رقت‌انگیز و دردآور از وضع مردم آذربایجان در آن سال‌ها ترسیم می‌کند. با ‏کشتارهای آذر ۱۳۲۵ و پس از آن، و محکومیت زندان و تبعید افرادی بی‌شمار، بسیاری خانواده‌ها ‏نان‌آور نداشتند. دولت خودمختار آذربایجان زمین‌های بزرگ‌مالکان فراری را میان دهقانان تقسیم ‏کرده‌بود، و اکنون پس از شکست جنبش آذربایجان اربابان برگشته‌بودند و با زجر و آزار دادن دهقانان، ‏زمین‌ها و بهره‌ی مالکانه‌ی عقب‌افتاده‌ی خود را می‌خواستند. ژاندارم‌ها بار دیگر مردم را غارت ‏می‌کردند (ص ۳۰). دیوان‌سالاران بی‌کفایت دردی از مردم دوا نمی‌کردند. این همه گویی بس نبود و ‏طبیعت هم با مردم آذربایجان سر قهر داشت: زمستان تاریخی سال ۱۳۲۷ «که شدت سرما و زیادی ‏برف و کولاک آن یکی از شگفتی‌های طبیعت بود و تا اردیبهشت ماه ۱۳۲۸ ادامه داشت» (ص ۳۵)، ‏کمبود باران، تگرگ، سیل، آفت موش، سایر آفات، بادزدگی، و... در سال‌های ۱۳۲۷ و ۱۳۲۸ (ص ‏‏۲۴)، کمبود بذر، کمبود علیق برای احشام که باعث شد «در مغان و سراب و ماکو در حدود سه و ‏نیم میلیون اغنام و احشام تلف شدند» (ص ۲۷).‏

به گفته‌ی نماینده‌ی تبریز در مجلس شورای ملی: «آفت و خسارتی که در سال ۱۳۲۸ به آذربایجان ‏وارد شد از سی سال پیش نظیر و مانندی نداشت و می‌توان گفت که هستی آذربایجان را بر باد ‏داد» (ص ۱۰). با نبودن بذر و آذوقه همه‌روزه ۲۰ تا ۳۰ خانوار از قرای برخی مناطق به طرف رشت و ‏پهلوی کوچ می‌کردند (ص ۳۶).‏

صنعت و پیشه‌وری به رکودی بی‌سابقه دچار شده‌بود. به علت واردات پارچه از امریکا، «در کلیه‌ی ‏آذربایجان متجاوز از بیست هزار دستگاه پارچه‌بافی بیکار مانده» بود (ص ۳۹). در نتیجه کارخانجات ‏نخ‌ریسی از سال ۲۷ به بعد به علت عدم مصرف نخ در پارچه‌بافی نتوانستند محصول خود را به ‏فروش برسانند (ص ۴۰). صنایع فرش‌بافی و خشکبار نیز وضع مشابهی داشتند. سرمایه و ‏سرمایه‌داران نیز از همان آغاز فعالیت فرقه دموکرات آذربایجان به پایتخت فرار کرده‌بودند (ص ۴۲).‏

همه‌ی این‌ها قحطی و گرسنگی و فقری سیاه در آذربایجان به بار آورده‌بود. حسن تقی‌زاده وکیل ‏مجلس شورای ملی از تبریز، در نطق خود در آغاز سال ۱۳۲۷ گفت: در کوچه و بازار (تبریز) گدا ‏بی‌شمار است. در سفر خویش به تبریز نمونه‌های بسیار وحشت‌انگیز و تصورناپذیر و فاحش از فقر ‏دیدم. وقتی که چند نفر از جوانان خیراندیش مرا برای مشاهده‌ی خانه‌های فقرا در وسط شهر و ‏اطراف آن بردند، در پشت عمارت با جلال بلدیه کاشانه‌های کثیفی دیدم مخروب که در آن چند وجود ‏متحرک به شکل انسان می‌جنبیدند. در مقابل عمارت بی‌سیم عده‌ی زیادی خانه‌ها یا کلبه‌ها یا در ‏واقع آشیانه و لانه و سوراخ‌هایی دیدم با خانواده‌هایی در آن که بدون مبالغه در تمام مدت عمر هیچ ‏وقت چنان چیزی ندیده بودم. یک اتاق خیلی کوچک مخروبه‌ی گلی پوشیده با گل و حصیر متصل به ‏مستراح کثیف مخروبه بی هیچ فرش یا حصیر که در روی خاک زنی با بچه‌های ژنده‌پوش ‏نشسته‌بودند (ص ۴۳).‏

بیماری بیداد می‌کرد. از آذربایجان گزارش می‌دادند: بر اثر فقدان وسایل کافی معیشت اخیراً مرض ‏خانمان‌سوز سل در شهر تبریز و شهرستان‌ها شیوع پیدا کرده و غالباً جوان‌های نیرومند به آن مرض ‏مبتلا شده و ناتوان شده و از بین می‌روند (ص۵۲).‏

چنین بود که نیروی کار آذربایجان در پی کار و نان راه سرزمین‌های دیگر را در پیش گرفت. در تابستان ‏‏۱۳۲۸ لشگر ۳ اردبیل گزارش می‌داد: «کامیون‌ها و اتوموبیل‌ها به‌طور وحشت‌آوری قافله‌های گرسنه ‏و سرگردان کشاورزان را از منطقه به خارج حمل می‌کنند» (ص ۱۲).‏

در آبان ۱۳۲۸ کمیسیون امنیت رشت اظهار نگرانی کرده‌بود که «از محال اردبیل و خلخال و دشت ‏مغان و... گروه زیادی از سکنه‌ی کشاورز آن حدود برای امرار معاش به قراء و قصبات و شهرهای ‏گیلان روانه شده و به وضع رقت‌باری در معابر گذران می‌کنند.» بنا بر گزارش شهربانی رشت، اینان ‏‏«در این فصل پاییز و سرمای جوّی در گوشه و کنار شهر در نقاط مرطوب بدون سقف و زیر دیوارها ‏بیتوته می‌کنند و تدریجاً به مرگ‌ومیر دچار می‌شوند.» تقریباً یک سال که گذشت، دامنه‌ی کوچ ‏آذربایجانی‌ها به اهواز نیز رسید (ص ۱۲).‏

در اواخر سال ۱۳۲۸ پیش‌بینی می‌شد که از ابتدای اسفند ۱۳۲۸ تا انتهای اردیبهشت ۱۳۲۹ نیز ‏حدود ۱۲۰هزار «رعایای متواری دهات» در شهرهای آذربایجان درمانده و سرگردان باشند و چه بسا ‏به تهران راه یابند (ص ۱۱).‏

خبرگزاری اتحاد شوروی (تاس) در اواخر فروردین ۱۳۲۹ به نقل از روزنامه‌های ایران اعلام کرد که «در ‏حال حاضر در آذربایجان حدود ۵۰۰ هزار نفر بیکار و حداقل ۵۰۰ هزار نیمه‌بیکار هستند که در شهرها ‏‏(در تبریز، رضاییه،‌ مراغه، اردبیل، میانه، سراب، اهر، خوی، ماکو)... متمرکز شده و از مقامات محلی ‏کار و نان درخواست می‌کنند» (ص ۱۰). این یعنی یک سوم کل جمعیت آذربایجان. جمعیت آذربایجان ‏در آن هنگام سه میلیون و صد هزار نفر برآورد می‌شد (ص ۵۳).‏

پایتخت حدوداً هشت‌صدهزار نفری ایران در بهار ۱۳۲۹ ناخواسته میزبان ۲۰‌هزار نومهاجر بیکار ‏شده‌بود، شامل ۱۵هزار تن از رعایای بلازده‌ی آذربایجان که روزها سرگردان در معابر به تکدی ‏می‌گذراندند و شب‌ها پریشان در پیاده‌روها بیتوته می‌کردند (ص ۱۱).‏

نقل نامه‌ها و عریضه‌های تبعیدیان آذربایجانی در شکایت از زندگی در جاهای گرمسیری که حتی ‏زبان مردم آن را نمی‌دانستند تا از آنان گدایی بکنند، و خواستار بازگشت به سرزمین خود بودند، از ‏برگ‌های دردآور این کتاب است.‏

سال‌ها پیش خود دو بخش از کتابم «قطران در عسل» را در وصف رنج‌های زنانی از همان نسل از ‏هم‌ولایتی‌هایم نوشتم: بخش ۵۲ (همسایه‌ها)، و بخش ۶۳ (سارا باجی). اکنون این کتاب نیز تلخی ‏روزگار آن مردمان را بر جانم ریخت. امروزه کسانی، شاید به‌درستی، می‌گویند که دیگر وقت «ذکر ‏مصیبت» برای آذربایجان گذشته است. اما تاریخ‌نویسی از مقوله‌ای دیگر است، و به سهم خود از ‏دکتر محمد مالجو برای این کتاب بسیار مهم و با ارزش قدردانی می‌کنم.‏

این نوشته در نشریه‌ی «آوای تبعید» شماره ۲۷ منتشر شده‌است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

28 June 2022

قیچی‌کرده‌ها - ۹

از سال‌های دور چیزهایی را از روزنامه‌های داخلی و خارجی قیچی کرده‌ام و نگه داشته‌ام. اکنون ‏دارم کاغذهایم را پاکسازی می‌کنم، و از آن قیچی‌کرده‌ها هر چیز دندان‌گیری یافتم، به‌تدریج این‌جا ‏می‌گذارم‎.‎

کمونیست‌های خارجی مبالغ میلیونی از شوروی پول می‌گرفتند

با فروپاشی اتحاد شوروی در آغاز دهه‌ی ۱۹۹۰ و گشوده شدن بایگانی‌های اسناد دولتی و امنیتی ‏آن کشور، مقامات قضایی و همچنین روزنامه‌نگاران تا چندی به آن بایگانی‌ها دسترسی داشتند، و در ‏رسانه‌های خود شوروی و خارج از آن پیوسته «افشاگری‌های» تکان‌دهنده‌ای منتشر می‌شد.

این سه تصویر (روی هر تصویر کلیک کنید) بریده‌هایی هستند از روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ ماه فوریه سال ۱۹۹۲ ‏درباره‌ی پول‌هایی که شوروی به احزاب کمونیست خارجی می‌پرداخته‌است.‏

مطابق این خبرها یئوگنی لیسوف ‏Yevgeni Lisov‏ معاون اول دادستان کل اتحاد شوروی فاش کرده ‏که اسنادی یافته‌است که نشان می‌دهند حزب کمونیست امریکا سالانه نزدیک به ۱۲ میلیون کرون ‏سوئد پول نقد در بسته‌های دیپلوماتیک از ک.گ.ب. دریافت می‌کرده. او همچنین نامه‌هایی حاوی ‏تقاضای پول از رهبر معروف حزب کمونیست امریکا گس هال خطاب به شوروی‌ها یافته‌است.‏



لیسوف همچنین فاش کرد که ۹۸ حزب و سازمان کمونیستی در ۸۰ کشور جهان در طول دهه‌ی ‏‏۱۹۸۰ دست‌کم ۲۰۰ میلیون دلار کمک مالی از شوروی دریافت کرده‌اند؛ احزاب کمونیست فرانسه و ‏فنلاند به همان میزان حزب کمونیست امریکا پول گرفتند، و حزب کمونیست بریتانیا به گفته‌ی روبن ‏فالبر جانشین رهبر حزب به مدت بیست سال از ۱۹۵۸ تا ۱۹۷۹ برای راه انداختن اعتصاب‌ها سالانه ‏یک میلیون دریافت می‌کرد (واحد پول درج نشده). فالبر می‌گوید که هیچ پشیمان نیست و خود او به ‏شخصه پول‌ها را دریافت می‌کرد.‏ حزب کارگران کمونیست سوئد APK نیز در دهه‌ی ۱۹۸۰ یازده‌ونیم میلیون کرون دریافت کرد.

درباره‌ی پول‌هایی که سازمان‌های ایرانی (حزب توده ایران، فرقه دموکرات آذربایجان، و سازمان ‏فداییان خلق ایران (اکثریت)) از شوروی‌ها دریافت می‌کردند، خیلی وقت پیش دو مطلب جداگانه از ‏منابع روسی ترجمه و منتشر کرده‌ام که در این نشانی و این نشانی یافت می‌شوند.‏

تازه‌ترین اسناد در این مورد اشاره به نامه‌های نورالدین کیانوری، دبیر اول حزب توده ایران، خطاب به ‏شوروی‌ها، با تقاضای دریافت پول است، که در مجله‌ی «نگاه نو» شماره ۱۳۳ (بهار ۱۴۰۱) منتشر ‏شده‌است.‏

حزب توده ایران همواره جنجال‌های تبلیغاتی به راه می‌انداخت که این و آن سازمان سیاسی از ‏امریکا و انگلستان یا اسراییل پول می‌گیرند. اکنون می‌توان پرسید: آیا پول بعضی بیگانگان پاک‌تر از ‏پول دیگر بیگانگان است؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏