16 October 2019

نوبل ادبیات برای کوندرا؟ هرگز!‏

بازیگر سوئدی لنا اولین در نقش سابینا در «بار هستی»
این روزها که فریاد مخالفان دادن جایزه‌ی نوبل ادبیات به پتر هاندکه به آسمان رسیده، گاه ‏پیشنهادهایی برای دادن جایزه به نویسندگان دیگر، و از جمله به میلان کوندرا به گوش می‌رسد. ‏البته آرزوی اعطای نوبل ادبیات به کوندرا تازگی ندارد و از هنگام اوج معروفیت او در دهه‌های ۱۹۸۰ و ‏‏۹۰ همواره کسانی نام او را در بوق می‌دمیده‌اند و برای اعطای نوبل به او تبلیغ می‌کرده‌اند. و چه ‏خوب که تا امروز این آرزو تحقق نپافته‌است!‏

نخست نگاهی گذرا به کارنامه‌نویسندگی میلان کوندرا (زاده اول آوریل ۱۹۲۹، اکنون ۹۰‌ساله) بیاندازیم. او محصول ‏زمانه‌ای‌ست که «پرده‌ی آهنین» هنوز وجود داشت، دیکتاتوری کمونیستی بر کشور او، ‏چکوسلواکی سابق، حکم می‌راند، و او همچون نویسنده‌ای که می‌خواست آزاد بیاندیشد و آزاد ‏بنویسد، با دستگاه‌های سانسور و فشار دولتی درگیری داشت، رنج‌ها برد، از حزب کمونیست ‏اخراجش کردند، برش گرداندند، باز اخراجش کردند، و محنت‌ها دید؛ در جنبش مردمی «بهار پراگ» در ‏سال ۱۹۶۸ شرکت کرد و عواقبش دامنش را گرفت. او در آغاز شعر می‌گفت و تا هنگام خروج از ‏چکوسلواکی (جمهوری چک بعدی) تنها دو رمان «شوخی» (۱۹۶۷) و «زندگی جای دیگری‌ست» ‏‏(۱۹۷۳) را نوشته‌بود. در جهان دو قطبی آن روزگار، چشم غربی‌ها او را گرفته‌بود و در سال ۱۹۷۵ به ‏فرانسه دعوتش کردند تا در دانشگاه رنه ‏Rennes‏ درس بدهد. و دیگر به چکوسلواکی برنگشت.‏

‏(اشتباه نشود! من در نقد «سوسیالیسم واقعاً موجود» سابق و محکوم کردن «ژدانوفیسم» کم ‏ننوشته‌ام. نگاهی به این نشانی، و نیز کتاب «قطران در عسل» باید این را نشان دهد.) ‏

بنگاه‌های انتشاراتی غربی که گمان می‌کردند یک «بولگاکوف» تازه پیدا کرده‌اند که به‌زودی «مرشد ‏و مارگریتا»ی تازه‌ای برای آن‌ها خلق می‌کند و قاتقی برای نانشان فراهم می‌کند، دست بر هم ‏می‌ساییدند. آنان پول فراوانی به پای نوشته‌های او ریختند، نامش را در بوق و کرنا کردند و چون ‏بادکنکی بادش کردند. و از حق نباید گذشت که او تا چندی نان آنان را در روغن کرد. با رمان‌هایی که ‏او در دوران زندگی در غرب نوشت؛ «کتاب خنده و فراموشی» (۱۹۷۹)، «بار هستی» (۱۹۸۴) [نام درست آن «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی»ست، و نه «بار»!]، و ‏‏«جاودانگی» (۱۹۹۰)، با همین فاصله‌های دراز، و فیلم‌هایی که بر کتاب‌ها ساختند، یک‌بند پول بود ‏که او و ناشران و سازندگان فیلم‌ها پارو می‌کردند. «روشنفکران» داخل ایران نیز با ترجمه‌های تکراری ‏و بی‌شمار، دست‌وپاشکسته، و سلاخی شده‌ی این کتاب‌ها نان ناشران را تأمین می‌کردند و به ‏خیالشان رسیده‌بود که نویسنده‌ی بسیار بزرگی را کشف و معرفی کرده‌اند. و خوانندگان، اسیر ‏توهمات، کوندرا، کوندرا گویان، خریدند و خواندند و هضم کردند و دلشان خوش بود که «به! عجب ‏کتابی!» (برای نمونه «بار هستی» در ایران با حذف ۶۱ صفحه و دستکاری‌های فراوان دیگر منتشر ‏شد).‏

اما... همین بود! تمام شد! بادکنکی که در غرب به نام میلان کوندرا هوا کرده‌بودند بادش خوابید. ‏رمان بعدی او شش سال پس از قبلی در سال ۱۹۹۵ با نام «آهستگی» منتشر شد، چیزی در ‏حدود ۱۴۰ صفحه. سه سال بعد «هویت» را منتشر کرد (۱۹۹۸)، در ۱۳۰ صفحه، و سپس ‏‏«نادانی» (۲۰۰۰) در ۱۹۷ صفحه. پس از آن ۱۳ سال طول کشید تا او رمان «جشنواره بیهودگی [یا ‏بی‌معنایی]» را در ۱۱۵ صفحه در سال ۲۰۱۳ منتشر کند، و شش سال است که دیگر خبری از او ‏نبوده‌است. البته در فاصله‌ی این رمان‌ها دو سه کتاب مجموعه‌ی جستارها نیز منتشر کرد.‏

با چنین کارنامه‌ای، آیا می‌توان انتظار داشت که جایزه‌ی نوبل ادبیات به او داده‌شود؟ گمان نمی‌کنم! ‏حال بگذریم از شایعاتی قوی و در سطح جهانی که در سال ۲۰۰۸ بر پایه‌ی اسناد پلیس امنیتی ‏سابق چکوسلواکی بر زبان‌ها افتاد که می‌گفت شخصی به‌نام میلان کوندرا زاده‌ی همان سال و روز ‏کوندرای ما، خبرچین پلیس امنیتی بوده و ایشان در سال ۱۹۵۹ یکی از دوستان محفل خود را به ‏پلیس امنیتی لو داده‌است. این شایعات در آن زمان تکذیب شد، چند نویسنده‌ی بزرگ نامه‌ای به ‏پشتیبانی از کوندرا نوشتند، و جنجال به‌تدریج به فراموشی سپرده‌شد. بگذریم همچنین از برخی ‏دیگر از جنبه‌های شخصیت او.‏

همین روزها در فیسبوک به دوستانی قول دادم که روزی بنشینم و نقدی اساسی بر کارهای کوندرا ‏بنویسم و شارلاتان ادبی بودن او را نشان دهم. اما اکنون در فکرم که چنین شخصیتی با چنین کارنامه‌ای ‏آیا ارزش آن را دارد که وقت و زحمت صرف نقد او بکنم؟ گمان نمی‌کنم! همین حرف‌ها در کنار ‏ترجمه‌ی زیر باید کافی باشد.‏

خانم یننی لیند ‏Jenny Lindh‏ در رونامه معتبر سوئدی داگنز نوهتر نقد و معرفی کتاب می‌نویسد. این ‏نوشته‌اش پنج سال پیش در مجموعه‌ای تابستانی با عنوان «هشدار درباره‌ی صخره‌ها و ‏بریدگی‌های مجمع‌الجزایر کلاسیک» در این روزنامه منتشر شد، از همان هنگام روی میزم خاک ‏می‌خورد، و گوشه‌ای از ذهنم را اشغال می‌کرد. امروز ترجمه‌اش می‌کنم و باری از ذهنم برداشته ‏می‌شود. باشد تا اندکی از بار توهمات ما بکاهد. پی‌نوشت کوتاهی نیز در پایان متن ترجمه، در تأیید ‏نویسنده افزوده‌ام.‏


بینش مردسالارانه، و بازیچه‌کردن (‏objectifying‏) تمام و کمال زن در «بار هستی»‏

چیزهای خوبی در «بار هستی» یا آن‌گونه که من آن را می‌نامم «بکن، و بیاندیش با میلان کوندرا» ‏‏[Knulla och Fundera med Milan Kundera «بیاندیش» در زبان سوئدی ‏Fundera‏ با کوندرا هم‌قافیه است]. برای نمونه می‌خواهم روی آهنگین ‏بودن این رمان، و سرایش آن تأکید کنم؛ آن جا که ترکیب مفاهیم سنگینی و سبکی آکورد اصلی ‏پیراسته‌ای می‌سازد. همچنین تأکید می‌کنم که این داستان پرفروش سال ۱۹۸۴، که گمان می‌رود ‏نقاط مشترکی با کتاب کلاسیک جورج اورول [۱۹۸۴] هم داشته‌باشد، بر زمینه‌ی جنبش بهار پراگ و ‏پی‌آمدهای سیاسی دراماتیک آن جریان دارد، و کوندرا به گونه‌ای ستودنی از فرد در برابر ایدئولوژی ‏تمامت‌خواه دفاع می‌کند. و نیز می‌خواهم کاره‌نین ‏Karenin‏ را برجسته کنم؛ یعنی سگه را.‏

اما هیچ‌یک از آن‌چه برشمردم مانع از آن نمی‌شود که کتاب را با این احساس به پایان برسانم که ‏یک پروفسور فلسفه همین الان هن‌وهن کنان و با ادای سگ، خود را به پاهای من مالیده‌است. ‏منظورم آن همه صحنه‌های سکسی نیست. منظورم ترکیب ناهنجار لحن آموزگارانه، با آب اندام‌های ‏جنسی‌ست، به اضافه‌ی بینش مردسالارانه‌ی بیش از حد: واقعیت آن است که «بار هستی» ‏آن‌چنان تمام و کمال زن را بازیچه نشان می‌دهد که آدم شک می‌کند که کوندرا لابد مرتب وایاگرا توی ‏چشمانش می‌تپاند.‏

کوندرا شخصیت‌های زن رمان را بدون استثنا لخت می‌کند، تن عریان آن‌ها را با جزئیات تشریح ‏می‌کند، و برای آن که جنبه‌ی تحریک خودارضایی را برای مخاطبان تشنه‌ی فرهنگ، کم‌تر تحریک به ‏خودارضایی جلوه دهد، تشریح خود را به نقطه‌ی حرکتی برای پریشانی‌های فکری متعالی و خارج از ‏موضوع تبدیل می‌کند. با این همه میلان کوندرا آن‌قدر زرنگ هست که به زنانش نگرش ‏مردسالارانه‌ی ویژه‌ی خودش را ارزانی دارد، برای نمونه آن جا که ترزای جوان ساعت‌ها در آینه غرق ‏می‌شود تا از راه تماشای پیکرش به «روح خود» برسد. واقعاً که مسخره است. آیا مردان اهل ‏فرهنگ به‌راستی خیال می‌کنند که ما در توالت چنین کاری می‌کنیم؟ یعنی جلوی آینه می‌ایستیم و ‏روان خود را می‌جوییم؟

آن خودشیفته‌ی ژرف‌اندیش ما توماس، خود تحفه‌ای‌ست. او با یک نظم دقیق از آغوش زنی به ‏آغوش بعدی، و بیشتر پیش سابینا می‌رود که با لباس کاری مرکب از شورت و کلاه شاپو نقاشی ‏می‌کند. با وجود این پدیده‌ی رؤیایی فتنه‌گر، اما ترزاست که بیشتر به توماس نزدیک است، زیرا که «این ‏خیال را به او داده‌است که او کودکی‌ست که در سبدی گذاشته‌اند، قطران رویش مالیده‌اند، و به آب ‏رودی سپرده‌اند، تا او برش دارد و بر ساحل تختخوابش نجاتش دهد». شکنندگی ترس‌خورده‌ی ترزا ‏دل توماس را می‌سوزاند، که احساسی ناخوشایند است، و او آن را این چنین چاره ‏می‌کند که، لابد مانند همه‌ی ما، به آلمانی زبان باز می‌کند و فریاد می‌زند: ‏Einmal ist keinmal!‎‏ ‏‏[یک بار به درد نمی‌خورد!]‏

کوندرا در تازه‌ترین مجموعه‌ی جستارهایش با نام «دیدار» [ترجمه‌ی سوئدی ۲۰۱۳] در توصیف ‏عشق دوران جوانی‌اش می‌نویسد: «او گشاده در برابر من ایستاده‌بود، مانند پیکر شقه شده‌ی ‏گوساله‌ای آویخته بر چنگک قصابی». این زن یادآور ترزاست و ترس‌خوردگی او کوندرا را تحریک ‏می‌کند و دلش می‌خواهد که «دستش را روی صورت او بگذارد و تنها در یک چشم به هم زدن تمام ‏و کمال تصاحبش کند». اما در «بار هستی» توماس است که با فتوحات جنسی‌اش می‌خواهد ‏‏«بدن‌های خفته‌ی جهانی را شقه کند».‏

‏«یک بار به‌درد نمی‌خورد»، اما دو بار، باور بفرمایید، نشانگر گرایشی‌ست.‏

با این همه می‌خواهم کاره‌نین را برجسته کنم؛ یعنی سگه را.‏

نشانی متن اصلی:‏
https://www.dn.se/kultur-noje/bocker/manlig-blick-total-objektifiering-i-varats-olidliga-latthet/

پی‌نوشت: گمان نمی‌کنم خانم یننی لیند هنگام نوشتن این متن رمان «آهستگی»‌ کوندرا را هم ‏خوانده‌باشد، وگرنه «دو بار» او بی‌گمان می‌شد سه بار، زیرا همین بینش در «آهستگی» هم ‏جاری‌ست. این رمان لاغر کوندرا بر محور «سوراخ کون» یک زن (با همین الفاظ) و تحقیر یک محقق ‏حشره‌شناس و هم‌وطن وامانده‌ی کوندرا می‌چرخد:‏

‏«قرص کامل ماه از لابه‌لای شاخ‌و‌برگ درختان خود‌نمايی می‌کند. ونسان به ژولی نگاه می‌کند و ‏ناگهان سخت مسحور می‌شود: در نور رنگ‌پريده‌، زن جوان زيبايی افسانه‌ای پيدا کرده‌است‌. مرد از ‏زيبايی او حيرت‌زده می‌شود‌. اين نوع ديگری از زيبايی است که او ابتدا متوجه‌اش نشده‌ بود‌. نوعی ‏زيبايی ويژه‌، شکننده‌، دست‌نخورده و دست‌نايافتنی. در همان لحظه‌، و حتی خودش هم نمی‌داند ‏چرا‌، سوراخ کون ژولی را در برابر چشم‌هايش می‌بيند. اين تصوير ناگهان از هيچ شکل می‌گيرد و ‏ونسان نمی‌تواند از آن خلاص بشود‌. سوراخ کون نجات‌بخش‌! به برکت آن بالاخره (‌آه بالاخره!)، مرد ‏عوضی که کت‌و‌شلوار به‌تن داشت برای هميشه از ذهنش زدوده می‌شود‌. کاری را که آن‌همه ‏گيلاس ويسکی از عهده‌اش بر‌نيامده بود‌، يک سوراخ کون در يک چشم به‌هم زدن انجام می‌دهد. ‏ونسان ژولی را در آغوش می‌کشد‌، او را می‌بوسد‌، پستان‌هايش را نوازش می‌کند‌، زيبايی ناب و ‏افسانه‌ای او را تحسين می‌کند و در عين‌حال در تمام مدت‌، تصوير ثابت سوراخ کون او را در مقابل ‏خود می‌بيند. بيش‌از هر‌چيز دلش می‌خواهد به او بگويد‌: «‌من پستون تو رو نوازش می‌کنم اما به ‏سوراخ کونت فکر می‌کنم.»».‏

صحبت از سوراخ کون زن در چند بخش کتاب ادامه دارد، و کوندرا برای توصیف هر چه بهتر، ‏دست‌به‌دامن گیوم آپولینر می‌شود:‏

‏«سوراخ کون‌. می‌توان برايش نام‌های ديگری‌هم به‌کار برد‌. به‌عنوان مثال می‌توان مانند آپولينر گفت ‏نهمين سوراخ بدن. از شعری که او برای سوراخ‌های نه‌گانه بدن زن سروده دو روايت مختلف وجود ‏دارد‌. روايت نخستين در ۱۱ ماه می ۱۹۱۵ در نامه‌ای از سنگر به معشوقه‌اش لو فرستاده شد‌. ‏روايت دوم را او به‌تاريخ ۲۱ دسامبر همان سال از همان محل به معشوقه ديگرش مادلن فرستاد‌. در ‏اين اشعار که هر ‌دو زيبا هستند گرچه تصاوير متفاوتی به‌کار رفته‌، اما ساختمان يکی است‌، يعنی ‏هر‌يک از بند‌های شعر به يکی از سوراخ‌های بدن محبوب اختصاص داده شده‌: يک چشم‌، چشم ‏دوم‌، يک گوش‌، گوش دوم‌، سوراخ راست بينی‌، سوراخ چپ بينی‌، دهان و سپس در شعری که ‏برای لو فرستاده شده «‌سوراخ نشيمن‌گاه‌» و آن‌گاه سوراخ نهم‌، فرج‌. اما در شعر ديگر‌، آن که برای ‏مادلن فرستاده شد‌، در آخر شعر سوراخ‌ها به‌طرز جالبی جا‌به‌جا می‌شوند‌. فرج به جايگاه ششم ‏تنزل پيدا می‌کند و سوراخ کون که گشايشی در ميان «‌دو کوه مرواريد‌» است‌، مقام نهم را داراست ‏و به‌عنوان «‌بسی اسرار‌آميز‌تر از آن‌يکی‌ها»، دری به‌سوی «‌شعبده‌بازی‌هايی که هيچ‌کس جرأت ‏ندارد در‌باره‌شان سخن بگويد‌» و «‌دريچهٔ برين‌» وصف می‌شود».‏

این ستایش سوراخ کون زن و جایگاه والای آن در «آهستگی» ادامه دارد و بیشتر نقل نمی‌کنم تا ‏این پی‌نوشت مفصل نشود. علاقمندان می‌توانند به خود کتاب به زبان‌های گوناگون و از جمله متن ‏سانسورنشده‌ی فارسی، ترجمه‌ی دریا نیامی، که این تکه‌ها را از آن نقل کرده‌ام مراجعه کنند. این ‏ترجمه را نخستین بار رضا قاسمی در سال ۲۰۰۳ در سایتش «دوات» منتشر کرد که هنوز وجود دارد، هرچند غیر ‏فعال. سپس همین ترجمه در سایت‌های بی‌شماری برای دانلود عرضه شد. نشانی کتاب در ‏‏«دوات»: ‏http://www.rezaghassemi.com/ahestegi.htm

من مخالفتی با نوشتن از جنسیت و امور جنسی ندارم اما نه با تحقیر و بازیچه کردن زن. و تازه، ‏دادن نوبل ادبیات به چنین بینش و چنین نوشته‌هایی؟ این جا مقام زن تا یک سوراخ کون یا ‏سوراخ‌های نه‌گانه‌ی پیکرش پایین برده می‌شود و او تبدیل می‌شود به عروسکی با نه سوراخ برای ‏ارضای هوس‌های غریب این مردان. این نوشته‌ها را که ما از «الفیه و شلفیه»ی هزار سال پیش ‏‏(کاماسوترای فارسی) داشته‌ایم، با رسم شکل! پس نیازی به نوشتهٔ آقای کوندرا نداریم.

آلفرد نوبل بیچاره وصیت کرد که جایزه «به کسی داده شود که ارزشمندترین اثر ادبی را با گرایش ‏آرمانی پدید آورده‌باشد». گمان نمی‌کنم بتوان بینش میلان کوندرا و رمان‌هایش، دست‌کم این «سه ‏بار» او را، «گرایش آرمانی» به شمار آورد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 October 2019

دفاع دو تن از اعضای فرهنگستان سوئد از گزینش هاندکه

پتر هاندکه در مصاحبه پس از دریافت خبر برنده شدنش
برای علاقمندان جنجال پیرامون اعطای جایزه‌ی نوبل ادبیات امسال به پتر هاندکه.‏

ماتس مالم ‏Mats Malm‏ دبیر دائمی فرهنگستان سوئد، و اریک رونه‌سون ‏Eric Runesson‏ عضو ‏فرهنگستان در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی سوئدی داگنز نوهتر می‌گویند که خط قرمز فرهنگستان ‏می‌توانست «تحریک به جنگ» یا «تحریکات بر ضد گروهی از مردم» بوده‌باشد. ماتس مالم می‌گوید: ‏بسیاری از واکنش‌ها با تصویری که از اوضاع داریم، همخوانی ندارد.‏

روزنامه‌نگار د.ان. هوگو لیندکویست ‏Hugo Lindkvist‏ می‌نویسد: شب و روزی پس از اعلام برندگان ‏جایزه‌ی نوبل ادبیات، گفت‌وگوی تلفنی سه‌جانبه‌ای با دبیر دائمی فرهنگستان، و عضو حقوقدان ‏فرهنگستان انجام دادم. انتظار می‌رفت که فرهنگستان پس از بحران عمیق پارسال، اکنون از این ‏موقعیت برای برداشتن گامی به پیش استفاده کند، اما گزینش یکی از برندگان،‌ یعنی پتر هاندکه، ‏واکنش‌های شدیدی را در سراسر جهان به دنبال داشته‌است. این گزینش را کسانی «شرم‌آور»، ‏‏«غریب» و «شگفت‌انگیز» خوانده‌اند.‏

پن جهانی، که سازمانی‌ست برای دفاع از آزادی بیان، در نامه‌ای خطاب به روزنامه‌ی د.ان. ‏می‌نویسد که فرهنگستان گزینشی «بسیار تأسف‌آور» انجام داده‌است.‏

‏«مادران سربرنیتسا»، سازمان بستگان قربانیان قوم‌کشی در سربرنیتسا، خواستار آن شده‌است که ‏این جایزه‌ی نوبل پس گرفته‌شود‎.‎

روزنامه‌ی انگلیسی تایمز در سرمقاله‌ای می‌نویسد که فرهنگستان هرگز مشابه این «گزینش ‏منحرف» را انجام نداده‌است که «برای همیشه باید گریبان‌گیر بنیاد نوبل بماند».‏

ماتس مالم به هنگام گفت‌وگو تکرار می‌کند که این واکنش‌ها برایش غیرمنتظره بوده‌است. او ‏می‌گوید:‏

‏- معیار اولیه در کار جایزه‌ی فرهنگستان این است که منظور این نیست که ادبیات وسیله‌ای برای ‏حمله به جامعه‌ی متمدن باشد. از این رو ما از واکنش‌هایی که می‌بینیم کمی شگفت‌زده هستیم. ‏همه چیز بر اصل ارزش برابر همه‌ی انسان‌ها استوار است. همچنین پرسش آزادی بیان در برابر ‏ماست. مرزهایی برای آزادی بیان وجود دارد. اما در این مورد هیچ چیزی قوانین سوئد یا حقوق ‏بین‌المللی را زیر پا نمی‌گذارد.‏

انتقاد شدید از پتر هاندکه تازگی ندارد. از دهه‌ی ۱۹۹۰ و از هنگام سخنان او درباره‌ی جنگ خونین در ‏بالکان، از او انتقاد شده‌است. او را متهم کرده‌اند که جانب صرب‌های ملی‌گرا و رهبرشان سلوبودان ‏میلوسه‌ویچ را گرفته‌است. میلوسه‌ویچ برای جنایت‌های جنگی محاکمه شد. هاندکه از جمله هنگام ‏تدفین میلوسه‌ویچ در سال ۲۰۰۶ سخنرانی کرد.‏

گذشته از آن بسیاری از منتقدان بر جمله‌های ضد و نقیض او در مجموعه‌ی جستارهای «‏Eine ‎winterliche Reise zu den Flüssen Donau, Save, Morawa und Drina oder Gerechtkeit für ‎Serbien‏» [سفری زمستانی بر رودهای دونائو، ساوه، موراوا و درینا، یا عدالت برای صرب‌ها] (۱۹۹۶) ‏و سپس در مقاله‌ای در روزنامه‌ی فرانسوی لیبراسیون (۱۹۹۶) ایراد می‌گیرند.‏

به هنگام اعلام برندگی پتر هاندکه، اعضای فرهنگستان سوئد تمایلی برای سخن گفتن پیرامون ‏جنجال‌های او نداشتند. آندرش اولسون ‏Anders Olsson‏ سخنگوی بنیاد نوبل از میکروفون ‏فرهنگستان گفت: «این جایزه‌ای ادبی‌ست، جایزه‌ی سیاسی نیست.» و ماتس مالم کمی دیرتر در ‏تلویزیون گفت: «فرهنگستان این حق را ندارد که کیفیت ادبی را در برابر ملاحظات سیاسی قرار ‏دهد».‏

اما هنگام گفت‌وگو با د.ان. این دو عضو فرهنگستان نظر خود را درباره‌ی انتقادها بیشتر توضیح ‏می‌دهند. اریک رونه‌سون می‌گوید: «من و البته خیلی‌های دیگر می‌دانستیم که اگر پتر هاندکه را ‏برگزینیم، این گزینش از نظر خیلی‌ها جنجالی خواهد بود.» او در ضمن تأکید می‌کند که این تنها نظر ‏خود اوست و نه نظر همه‌ی فرهنگستان.‏

این حقوقدان تحلیلی را که به هنگام گزینش برنده داشته، تشریح می‌کند. تحلیل او پیش از هر چیز ‏بر کتابی از کورت گریچ ‏Kurt Gritsch‏ از دانشگاه اینسبروک، و مقاله‌ای از کارولین فون اوپن ‏Karoline ‎von Oppen‏ از دانشگاه بات ‏Bath‏ استوار است. اریک رونه‌سون می‌گوید که پژوهش‌های دو نامبرده ‏تصویر متفاوتی از آن‌چه منظور هاندکه بوده به دست می‌دهد:‏

‏- کورت گریچ آن‌چنان که من می‌فهمم به این نتیجه می‌رسد که انتقاد از هاندکه فارغ از جانبداری ‏نیست. حتی شاید بر پایه‌ی سوء برداشت از آن‌چه هاندکه می‌خواسته بگوید بنا شده‌است.‏

‏- کارولین فون اوپن هم همین نظر را دارد. او می‌گوید که انتقادی که از گفته‌های هاندکه می‌کنند ‏چندان درست نیست. می‌توان آن‌ها را کم‌وبیش بر پایه‌ی سوءتفاهم دانست.‏

می‌پرسم: آیا همه‌ی شما در فرهنگستان این نوشته‌ها را خوانده‌اید، یا تنها شما؟

اریک رونه‌سون می‌گوید:‏

‏- من فرض را بر آن می‌گذارم که همه موضع گرفته‌اند و هر کس پژوهش‌های خود را انجام داده تا ‏ببیند ریشه‌ی این انتقادها چیست.‏

بحث پیرامون پتر هاندکه اغلب از آن می‌رود که چگونه باید او را فهمید یا این که او در واقع چه ‏گفته‌است. ماتس مالم برای مثال می‌گوید هاندکه در روزنامه‌ی زوددویچه سایتونگ (اول ژوئن ‏‏۲۰۰۶) قتل عام سربرنیتسا را «شرم ابدی» نامیده‌است. اما در همان مقاله هاندکه ابراز تردید ‏می‌کند که آن‌چه را در سربرنیتسا روی داده آیا می‌توان «جنایت علیه بشریت» و «قوم‌کشی» ‏نامید؟

در یک کنفرانس مطبوعاتی خودجوش در شهر شاویل ‏Chaville‏ [فرانسه] پس از اعلام برندگی ‏هاندکه، او از پاسخ دادن به پرسش‌های حساس شانه خالی کرد. سپس او به خبرنگار د.ان. گفت:‏

‏- از نظر من ملی‌گرایی و میهن‌پرستی با هم تفاوت دارند. کشور من همچنان اتریش است، و اگر ‏کسی به کشورم توهین کند، من میهن‌پرست می‌شوم. اما ضد ملی‌گرایی هستم. مطلقاً‌ چنین ‏است. البته در اصل واژه‌ی میهن‌پرستی ‏patriotism‏ را هم دوست ندارم،‌ زیرا که دوست داشتن ‏میهن یک «ایسم» نیست.‏

با این همه محکوم کردن او و فرهنگستان همچنان ادامه دارد. جنیفر کلمنت ‏Jennifer Clement‏ دبیر ‏کل سازمان دفاع از آزادی بیان، پن جهانی، در پیامی کتبی خطاب به د.ان. می‌گوید:‏

‏- تصمیم فرهنگستان در گزینش نویسنده‌ای که به دفعات در صحت جنایت‌های مستند جنگی شک ‏کرده‌است بسیار تأسف‌آور است، پیش از همه از آن رو که این گزینش بی‌گمان برای قربانیان آن ‏جنایت‌ها بسیار دردآور خواهد بود.‏

انجمن سراسری بوسنی – هرتسه‌گووینا در سوئد در بیانیه‌ای می‌نویسد: «دادن جایزه به پتر ‏هاندکه، صاحب اندیشه‌ی انکارکننده‌ی قوم‌کشی، مانند پاشیدن نمک بر زخم‌های بوسنی‌هاست.»‏

از اریک رونه‌سون و ماتس مالم می‌پرسم که آیا نکته‌ی درستی در واکنش‌ها می‌بینند؟ ماتس مالم ‏می‌گوید:‏

‏- ما می‌دانیم که هاندکه جنجالی‌ست. اما بسیاری از واکنش‌ها با تصویری که ما از وضعیت داریم و با ‏دنبال کردن پژوهش‌ها و نوشته‌های تازه درباره‌ی او به‌دست آورده‌ایم، همخوانی ندارد.‏

اریک رونه‌سون ادامه می‌دهد: - من بسیار مایلم که با منتقدان به شکلی در بحث شرکت کنم. اما ‏در آن صورت با حرکت از بحثی که از جمله کورت گریچ و کارولین فون اوپن مطرح کرده‌اند. پژوهش ‏آنان نشان می‌دهد که با گذشت زمان افراد بیشتر و بیشتری به این نتیجه می‌رسند که انتقاد از ‏هاندکه عادلانه نبوده‌است و بر سوءتفاهم بنا شده‌است. اما با پیش‌فرض‌هایی دیگر، روشن است و ‏می‌توان درک کرد که کسانی خشمگین می‌شوند.‏

پتر هاندکه در سخنرانی هنگام تشییع سلوبودان میلوسه‌ویچ از جمله گفته‌است: «من ‏حقیقت را نمی‌دانم اما می‌بینم، گوش می‌دهم، احساس می‌کنم، به یاد می‌آورم. برای ‏همین است که امروز این‌جا هستم، در کنار یوگوسلاوی، در کنار صربستان، در کنار ‏سلوبودان میلوسه‌ویچ.» این را چگونه تفسیر می‌کنید؟

اریک رونه‌سون می‌گوید: - به نظرم این جمله در درک او از اصطلاح ‏gerechtigkeit‏ (عدالت) ‏می‌گنجد. هاندکه جایی در این اثرش [مجموعه‌ی جستارها منتشر شده در سال ۱۹۹۶] می‌گوید، ‏اگر درست یادم مانده‌باشد، که در جست‌وجوی عدالت مسئله بر سر دفاع از یکی از طرفین نیست. ‏عدالت نخست هنگامی جاری می‌شود که به جست‌وجوی آزاد راه داده‌شود. به حق یا به ناحق او ‏گزارش‌های رسانه‌ها از جنگ صربستان را جانب‌دارانه می‌دانست. او همان‌طور که خود در جایی ‏می‌گوید، فرض را بر آن می‌نهاد که لازمه‌ی عدالت آن است که به چیزی فکر کنیم که فکرش نشده ‏و باید بکوشیم که نادیده‌ها را ببینیم. تنها در آن هنگام است که می‌توان عدالت را تضمین کرد. به ‏نظر من نکته‌ی بسیار درستی در این گفته هست. برای داوری عادلانه باید همه‌ی فرضیه‌ها را زیر و ‏رو کرد.‏

ماتس، در برنامه‌ی تلویزیون از شما پرسیدند که مرز سیاسی فرهنگستان کجاست و ‏پاسخ دادید که فرهنگستان حق ندارد که کیفیت ادبی را در مقابل ملاحظات سیاسی قرار ‏دهد. منظورتان چه بود؟

‏- در واقع بار دیگر بر می‌گردد به آزادی بیان و این که حق داریم چه چیزهایی بگوییم. ادبیات در ‏محیطی ایدئولوژیک سیر می‌کند ولی ما نمی‌توانیم بگوییم که این یا آن ادبیات بد هستند زیرا که ‏جنبه‌ای سیاسی در آن‌ها هست.‏

اریک رونه‌سون می‌گوید که اگر نویسنده‌ای ادبیات را همچون ابزاری به‌کار برد برای حمله به توصیفی ‏که خود از بنیاد ساختار دولت ما می‌کند، یا حمله به برابری ارزش و حقوق انسان‌ها، آن وقت مسئله ‏برای او سیاسی می‌شود. او می‌گوید:‏

‏- ما در فرهنگستان، به نظر من، می‌توانیم این نکته‌ها[ی بالا] را در نظر داشته‌باشیم. تمامی ‏جامعه‌ی مدنی و دموکراتیک بر این‌ها بنا شده‌است. تا جایی که کسی به این‌ها احترام می‌گذارد، و ‏معتقدم که پتر هاندکه این احترام را می‌گذارد، من مسئله‌ای ندارم.‏

پس شما نظرهای متفاوتی دارید؟ شما ،‌اریک، می‌گویید که می‌شود جنبه‌ی سیاسی را ‏در نظر گرفت، ولی شما، ‌ماتس، می‌گویید که شما حق این کار را ندارید؟

ماتس می‌گوید: - بستگی به این دارد که کسی برای مثال از مرز تحریک به جنگ پا فراتر بگذارد. و ‏همین است که برای ما غیرمنتظره بوده‌است. برخی از کسانی که واکنش نشان داده‌اند معتقدند ‏که هاندکه کم‌وبیش تحریک به جنگ کرده. ما نشانه‌ای در تأیید این ادعا نیافته‌ایم.‏

اما اگر چنین نشانه‌هایی یافته‌بودید، آن‌وقت می‌توانستید بگویید که او نباید جایزه بگیرد؟

ماتس مالم می‌گوید: - آری.‏

اریک رونه‌سون می‌گوید: - يا اگر که او برای مثال مرتکب تحریک بر ضد گروهی از مردم شده‌بود. در ‏آن صورت بی‌گمان خیلی‌ها [در فرهنگستان] به فکر فرو می‌رفتند.‏

پتر هاندکه در سال ۲۰۱۴ جایزه‌ی ایبسن را برد و همان هنگام اعتراض‌های شدیدی بر ‏گزینش او شد. آیا شما هنگامی که تصمیم گرفتید که نوبل را به او بدهید، بر آن ‏اعتراض‌ها آگاهی داشتید؟

ماتس مالم پاسخ می‌دهد: - ما اطلاع داشتیم.‏

آیا برای اعتراض‌هایی که این جا در سوئد ممکن است صورت بگیرد آمادگی دارید، برای ‏مثال به هنگام تحویل جایزه؟

اریک رونه‌سون پاسخ می‌دهد: - به سهم خودم در هر حال امیدوارم که واکنش‌ها با خردمندی ‏باشد. یعنی بتوان با حرکت از تفسیرهای متعادل‌تر از آن‌چه پتر هاندکه در واقع گفته، بتوان بحث ‏کرد. اما شاید این امید بی‌جایی‌ست. من بر خردمندی باور دارم. باور دارم که سرانجام جایی خرد ‏پیروز می‌شود.‏

ماتس مالم فقط می‌گوید که همین را تأیید می‌کند، و گفت‌وگو به پایان می‌رسد. لحظه‌ای بعد اریک ‏رونه‌سون پژوهش‌هایی را که کاویده‌است با ای‌میل می‌فرستد و خواندن آن‌ها را توصیه می‌کند. او ‏کمی بعد ای‌میل دیگری می‌فرستد و جنبه‌ی دیگری از آن‌چه را در استدلالش به سود پتر هاندکه به ‏کار برده می‌افزاید. او می‌نویسد:‏

‏«برای من [همچون حقوقدان] این نیز مهم است که دادگاهی در فرانسه پتر هاندکه را در شکایتش ‏از روزنامه نوول ابسرواتوار که تهمت‌هایی از همین دست به او زده‌بود که این روزها نیز بر سر ‏زبان‌هاست، پیروز اعلام کرد. امیدوارم که موارد مشابهی این جا در سوئد پیش نیاید.»‏

برگردان از روزنامه‌ی سوئدی داگنز نوهتر، دوشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۱۹‏
نشانی متن اصلی:‏
https://www.dn.se/kultur-noje/svenska-akademien-avfardar-kritiken-peter-handke-ar-missforstadd/

توجه: برگرداندن این متن تنها برای اطلاع‌رسانی‌ست و بیانگر موضع مترجم نیست.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 September 2019

کتاب‌شناسی خاطرات حزب توده ایران

برخی دوستان خواننده‌ی نوشته‌های من درباره‌ی تاریخ معاصر ایران و حزب توده ایران اغلب سراغ منابعی را برای ‏مطالعه‌ی بیشتر از من می‌گیرند. اکنون توجه علاقمندان را به مقاله‌ای با عنوان «کتاب‌شناسی خاطرات حزب توده ایران» ‏جلب می‌کنم که به قلم بهمن زبردست در تازه‌ترین شماره‌ی مجله‌ی «نگاه نو» (شماره ۱۲۲، تابستان ۱۳۹۸) در تهران منتشر ‏شده‌است.‏

نویسنده در این مقاله مشخصات ۲۲۹ کتاب خاطرات را درباره‌ی حزب توده ایران گرد آورده‌است. متن آن مقاله را (استثناءً!!) ‏در این نشانی می‌یابید.‏

نشانی مجله‌ی «نگاه نو»: ‏http://negahenou.ir

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 August 2019

شستاکوویچ و دیگر نام‌ها

منتشر شد!‏
تازه‌ترین شماره‌ی مجله‌ی «جهان کتاب»، سال بیست‌وچهارم، شماره ۳-۵، خرداد – مرداد ۱۳۹۸ منتشر شد.‏

در این شماره نوشته‌ای از من هم درج شده‌است در ویرایش نام‌ها (و مواردی دیگر) از کتاب «ترس و تنهایی، کوارتت‌های دمیتری ‏شاستاکوویچ»، نوشته‌ی بابک احمدی، چاپ سوم، زمستان ۱۳۹۳، نشر مرکز.‏

ویراستاران مجله خود نوشته‌ی مرا نیز ویراسته‌اند و تغییراتی در آن وارد کرده‌اند. بسیاری از این تغییرات برای کوتاه کردن نوشته‌ام ‏و برای صرفه‌جویی در جاست، که من اعتراضی بر آن‌ها ندارم. اما در دو مورد تغییری که داده‌اند برایم بسیار تلخ و دردآور است!‏

‏۱- جمله‌ای اضافه کرده‌اند و در آن ترکیب «بحث‌برانگیز» را به‌کار برده‌اند! من هرگز نمی‌نویسم «بحث‌برانگیز» و اعتقاد دارم که ‏ترکیب واژه‌های دیگر با «برانگیز» که هر چه بیش‌تر در زبان فارسی رایج می‌شود، بسیار «چندش‌برانگیز»، «استهزابرانگیز»، ‏‏«عصبانیت‌برانگیز»، و حتی «تهوع‌برانگیز» است! برای همه‌ی این ترکیب‌های زشت، جانشینان بسیار زیبا‌تری در فارسی وجود داشته ‏و دارد. کافیست که نویسنده کمی مغزش را به کار اندازد: «چندش‌آور»، «خنده‌دار»، «خشم‌آور»، «تهوع‌آور» و... نوشته‌اند: «شیوه‌ی ‏نگارش نام‌های خارجی به زبان فارسی یکی از موضوعات بحث‌برانگیز است.» این جمله در نوشته‌ی من وجود نداشت، اما اگر قرار بود ‏مفهومی مشابه بنویسم، می‌نوشتم: «شیوه‌ی نگارش نام‌های خارجی به زبان فارسی اغلب بحث ایجاد می‌کند».‏

خود آن «بر» در «برانگیز» زشت‌تر از هر چیز است! این گونه که کم‌وبیش همه و به این میزان «برانگیز» به کار می‌برند، به‌زودی باید ‏نام خانم روح‌انگیز را هم عوض کنیم و بگوییم «روح‌برانگیز»!‏

‏۲- نوشته‌ام «زبان گیلکی» و «زبان لری»،‌ اما ویراستاران در هر دو مورد به‌جای «زبان» نوشته‌اند «گویش». برای من هیچ جای بحث ‏ندارد که هم گیلکی و هم لری زبان هستند و نه «گویشی» از فارسی یا زبانی دیگر. جا دارد اضافه کنم که «تجزیه‌طلب» هم نیستم!‏ جالب است که در همین شماره‌ی مجله مطلبی دارند در معرفی کتاب «دستورنامه و فرهنگ واژگان زبان لری»!

فایل پ.د.اف نوشته‌ام (۴ صفحه) در این نشانی موجود است.‏
برای آگاهی از دیگر محتویات مجله، روی تصویر بالا کلیک کنید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 August 2019

زیر چاپ

چاپ دوم رمان «عروج» اثر نویسنده‌ی بلاروس واسیل بی‌کوف، این بار با نام اصلی «سوتنیکوف» و ‏در قطع جیبی تا چند هفته‌ی دیگر منتشر می‌شود:‏
تهران، انتشارات وال.‏

نویسنده‌ی بزرگ چک واسلاو هاول درباره‌ی همکار بلاروس خود می‌گوید: «من برای واسیل بی‌کوف ‏به خاطر مخالفتش با رژیم تمامیت‌خواه در بلاروس، احترام زیادی قائل هستم. طی ملاقاتی که با هم ‏داشتیم، هرگز امیدش را برای ایجاد تغییرات مثبت در آینده‌ی کشورش از دست نداده‌بود. احساس ‏می‌کنم بین سرنوشت ما دو نفر پیوندی وجود دارد. افسوس که مثل ما در چکسلواکی، لهستان یا ‏مجارستان بخت آن‌قدر با او یار نبود تا تغییرات را در کشور خود تجربه کند.»‏

زمستان ۱۹۴۲، در پی حملهٔ نازی‌ها به شوروی و اشغال بلاروس، و در شرایطی که سرما بیداد ‏می‌کند، دو پارتیزان را فرمانده گروه کوچک‌شان برای یافتن آذوقه می‌فرستد، و این آغاز ماجراهایی در ‏میان برف و یخ و جدال با خودی‌هایی‌ست که به مزدوری آلمان‌ها در آمده‌اند. داستان «سوتنیکوف» ‏از درگیری‌های درونی انسان‌ها، قرار گرفتن بر سر دوراهی‌های وجدان و اخلاق و زندگی و مرگ ‏می‌گوید، از زشتی و پلیدی جنگ و تباه شدن ارزش‌های انسانی در جنگ، و فداکاری‌ها و از ‏خودگذشتگی‌هایی که در سایه‌ی جنگ به ضد خود بدل می‌شوند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

27 June 2019

بار دیگر اخگر

هر چه بیشتر چنین نوشته‌هایی را می‌خوانم، یا خود می‌نویسم، تلخی و دریغ و درد بیشتری بر ‏جانم می‌نشیند و دلم بیشتر برای اخگر و اخگرها تنگ می‌شود.‏ چه کنم... چه کنم...؟

دو سال پیش نوشته‌ای با عنوان «اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران» منتشر کردم. ‏اکنون آن نوشته را با استفاده از اطلاعات تازه‌ای که در «زیستن به وقت مهر، رفتن به ماه شهریور» ‏آمده، و نیز با نکات تازه‌ای که خود به یاد آوردم، تکمیل و بازویرایش کرده‌ام، که در این نشانی یافت ‏می‌شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 June 2019

پیروز دوانی و کتابچه حقیقت

پس از انتشار نوشته‌ای از مزدک دانشور درباره‌ی کتاب «حماسه سیاهکل» که به حمید اشرف ‏نسبت داده می‌شود، بحثی میان ایشان و فرج سرکوهی درباره‌ی اصالت و اعتبار «کتابچه حقیقت» ‏در بخش نظرهای آن نوشته در گرفت. من در بحث میان این دو گرامی ارجمند، که هر دو در پرتو ‏افکندن بر تاریکی‌ها می‌کوشند، می‌خواهم میانه را بگیرم:‏

‏۱- من در خریدن کتاب اغلب دست‌ودل بازم، اما با وجود خواندن نوشته‌هایی در تأیید اصالت کتاب ‏‏«حماسه سیاهکل»، بارها این کتاب را تماشا کردم ‏و ورق زدم، اما دست و دلم نرفت که بخرمش. اکنون چه خوب که هر دوی این اشخاص آگاه از امور، ‏انتساب «حماسه سیاهکل» به حمید اشرف را معتبر نمی‌دانند و مشکل مرا حل کردند.‏

‏۲- از بیش از ۲۰ سال پیش با «کتابچه حقیقت» سروکار داشته‌ام و در نوشته‌هایم بارها تکه‌هایی از ‏آن را نقل کرده‌ام. اما نام نویسنده و ناشر آن همواره در هاله‌ای از ابهام بوده‌است. نخستین بار در ‏مهرماه ۱۳۷۷ و در هفته‌نامه‌ی کاغذی و تابلوید «نیمروز» (لندن) با این جزوه آشنا شدم. «نیمروز» ‏هر هفته تکه‌ای از این کتابچه را منتشر می‌کرد. در سرآغاز بخش‌های نخست و دوم می‌نوشتند: ‏‏«چندی پیش خبر دادیم که پیروز دوانی یک نویسنده ایرانی بازداشت و به اوین منتقل شده‌است. از ‏آن‌جا که کسی خبر نیافت که چرا وی بازداشت شده‌است، این دستگیری در هاله‌ای از ابهام باقی ‏ماند تا آن‌که ما به جزوه تایپ‌شده‌ای که گفته می‌شود توسط وی نوشته شده‌است دسترسی ‏یافتیم که گفته می‌شود به همین دلیل بار زندان را به دوش کشیده‌است.» (شماره‌های ۱۶ و ۲۳ ‏مهرماه ۱۳۷۷)‏

اما از بخش سوم تا هشتم، توضیح سرلوحه‌ی هر بخش تغییر کرد: «[...] دوستانی که [کتابچه ‏حقیقت] را دیده‌اند گفته‌اند ممکن است انتشار این کتابچه، کار پیروز دوانی باشد که اخیراً بازداشت ‏و به نقطه نامعلومی برده شده‌است. اما خانواده دوانی، در تماس با نیمروز جز این می‌گویند. آن‌ها ‏معتقدند اگر این جزوه کار پیروز دوانی بود، او حتماً نام انتشارات یا شرکت سهامی پیروز را بر آن ‏می‌گذاشت، کما این که تا کنون چنین می‌کرده‌است و چون این نام بر این کتابچه نیامده، پس ‏می‌تواند به او ارتباط نداشته‌باشد. [...] و خبر بد آن که مادر پیروز ده روز پیش در فقدان فرزند جان ‏باخت.» (شماره‌های ۳۰ مهر تا ۶ آذر ۱۳۷۷)‏

و از بخش نهم تا بخش چهاردهم توضیح تازه‌ای بر پیشانی هر بخش نوشتند: «در حالی که نیمروز ‏قبلاً با استناد به گفته‌های چند تن، پیروز دوانی را تنظیم‌کننده این یادداشت‌ها معرفی کرده‌بود، ‏معذالک اطلاع یافتیم نویسنده این کتابچه عبدالله شهبازی عضو سابق دبیرخانه [کذا] حزب توده و ‏یکی از شاگردان احسان طبری [کذا] است که می‌گویند یکی از بازجویان اصلی کیانوری و مریم ‏فیروز است که متن آن چندی پیش منتشر شد. وی که اینک مسئول مؤسسه تحقیقاتی و ‏انتشاراتی دیدگاه است، در انتشارات و پژوهش‌های سیاسی [کذا] نیز کار می‌کند که گفته ‏می‌شود همه آن‌ها سازمان‌های تئوریک واواک است. مجموعه این کتابچه در حقیقت اطلاعات ‏سوخته‌ای است که برای توجیه دستگاه ولایت فقیه تهیه شده‌است.» (شماره‌های ۲۰ آذر تا ۲ ‏بهمن ۱۳۷۷)‏

اکنون برای نخستین بار و به برکت بحث میان این دو گرامی، شاهد زنده، فرج سرکوهی، شهادت ‏می‌دهد که «کتابچه حقیقت» به دست پیروز دوانی تهیه شده‌است. اما هاله‌ی ابهام برای من ‏هنوز از میان نرفته‌است.‏

نویسنده یا نویسندگان کتابچه در مقدمه می‌نویسند:‏

«۲- منابع اطلاعاتی ما از افرادی از رھبران حزب توده ایران بودند. عده‌ای در زندان با این افراد در ‏محل و زمان واحدی در حبس بودند و در این رابطه با آن‌ھا صحبت و گفتگو داشتند و عده‌ای نیز پس ‏از آزادی آن افراد به‌طور دوستانه پیرامون این مسائل صحبت داشتند. از مجموع تمامی گفته‌ھای ‏آن‌ھا، این اطلاعات کسب و جمع‌بندی شده است. این امر به منزله آن نیست که این افراد رھبری ‏حزب از قصد چاپ این مسائل آگاه بودند ولی آن‌ھا داوطلبانه، آگاھانه، و آزادانه نه تنھا در زندان بلکه ‏در دوران آزادی خود، این مسائل را برای برخی از دوستداران خود و افرادی که با آن‌ھا ارتباط داشتند، ‏بیان می‌کردند.‏

‏۳- از رھبران حزب توده ایران، بسیاری اعدام و اندکی قلیل نیز آزاد شده‌اند. دوستداران، ھواداران و ‏آشنایان این افراد آزادشده رھبری حزب، آزادانه به منزل آن‌ھا رفت‌وآمد دارند و می‌توانند با آن‌ھا ‏آزادانه به گفتگو بنشینند. برخی از آن‌ھا به طور آزاد و داوطلبانه خاطرات خود را منتشر ساخته‌اند. ‏برخی از آن‌ھا که از این مسائل آگاه بودند ھم‌اینک در داخل کشور زندگی می‌کنند (مانند کیانوری، ‏عموئی، فم تفرشی، مھدی پرتوی) و دسترسی به ھمه آن‌ھا مقدور است و برخی نیز درخارج از ‏کشور ھستند.»‏

من هر جا که چیزی از کتابچه حقیقت نقل کرده‌ام، در کنارش نوشته‌ام که اطلاعاتی در آن هست ‏که فقط محمدمهدی پرتوی داشت (از جمله در «شکستن کاسه‌کوزه‌ها بر سر چپ» و در «حل یک معما و طرح معمایی دیگر» و «اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران»). دخالت پرتوی در اطلاعات موجود در کتابچه حقیقت را در ‏مصاحبه‌های منتشرشده از او هم می‌توان دید. از جمله، گذشته از محتوا، حتی برخی از جمله‌های ‏او در مصاحبه با «اندیشه پویا» شماره ۳۸ (مهر و آبان ۱۳۹۵) شباهت زیادی به جمله‌های موجود ‏در کتابچه حقیقت دارد.‏

پرتوی هنگام تهیه و انتشار کتابچه حقیقت بیرون از زندان بود. او در سال ۱۳۷۰ آزاد شد و به ‏نوشته‌ی خسرو صدری در مطلبی با عنوان «مهدی پرتوی، محمد پورهرمزان و پاسداران!» ‏ پرتوی در «مؤسسه مطالعات ‏و پژوهش‌های سیاسی» (یعنی در کنار عبدالله شهبازی) کار می‌کرد، و در تابستان ۱۳۷۳ اداره‌ی ‏کتابفروشی «ابوریحان» واقع در نبش جنوب غربی تقاطع خیابان‌های ابوریحان و مشتاق (شهدای ‏ژاندارمری) را به دست داشته‌است. این کتابفروشی از صاحبان توده‌ای آن مصادره شده‌بود و امروزه ‏گویا با سقفی فروریخته ویرانه‌ای بیش از آن باقی نیست. اما پیروز دوانی، چنان که در توضیح ‏‏«نیمروز» دیدیم، هنگام انتشار گسترده‌ی «کتابچه حقیقت» اسیر دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی ‏‏(عوامل محسنی اژه‌ای) بوده‌است.‏

حال پرسشی که پیش می‌آید (و مزدک دانشور هم به حق می‌پرسد) این است: آیا می‌دانیم که ‏متن «کتابچه حقیقت» که در غیاب پیروز دوانی انتشار گسترده یافته و امروزه در فضای مجازی ‏موجود است، و به جرئت می‌گویم که حتی یک جمله در آن نیست که چندین غلط تایپی ‏نداشته‌باشد، همان است که پیروز دوانی به فرج سرکوهی و کسانی دیگر نشان داد؟

راستش را بخواهید آن‌چه از مقدمه‌ی کتابچه حقیقت که در بالا نقل کردم، به‌ویژه بند ۳ آن، برای من ‏رنگ‌وبوی تبلیغات و ادعاهای آن زمان دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی، با اداره‌ی سعید امامی و ‏‏«آقای هاشمی و شرکا» را دارد (آن گونه که فرج سرکوهی، رضا براهنی و دیگران در نوشته‌هایشان ‏توصیف کرده‌اند). فراموش نکنیم که در آن سال‌ها در اوج قتل‌های زنجیره‌ای، اتوبوس مرگ، و ‏ماجرای فرج سرکوهی در فرودگاه هستیم.‏

پس آن‌چه من می‌گویم این است: اکنون می‌دانیم که پیروز دوانی در تهیه‌ی «کتابچه حقیقت» ‏فعالانه دست داشت (سپاس از فرج سرکوهی که این شهادت را داد)، اما هنوز مشخص نیست که ‏آیا متن انتشاریافته همان است که پیروز دوانی تهیه کرده‌بود، یا آن که «هاشمی»ها پس از ‏دستگیری پیروز در ۳ شهریور ۱۳۷۷ جزوه‌اش را گرفتند، اثر خود را بر آن نهادند، و سپس با زدن تاریخ ‏‏«تیرماه ۱۳۷۷» منتشرش کردند؟

‏(این نوشته را در بخش نظرهای زیر نوشته‌ی مزدک دانشور نیز گذاشتم)‏

زندگینامه‌ی پیروز دوانی و اطلاعات مربوط به آثار او و پیگیری ناپدید شدن او:‏
http://www.piroozdavani.com/aboutpirooz.htm
در تکذیب تعلق کتابچه حقیقت به پیروز دوانی، در همان وبگاه بالا:‏
http://www.piroozdavani.com/Etehamat/ketabchehhaghighat.pdf

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 May 2019

از جهان خاکستری - ۵۳

بازنشر نوشته‌ای قدیمی به مناسبت پخش سریال «چرنوبیل» از شبکه‌ی HBO
(بریده‌ای از کتاب «قطران در عسل»)

ساعت پنج بامداد به‌دشواری خود را از رختخواب بیرون کشیده‌بودم، چای با نانی که هرگز به آن عادت نکردم و به ‏نان‌بودن نپذیرفتمش خورده‌بودم، در را آهسته پشت سرم بسته‌بودم، و اکنون ‏به‌سوی ایستگاه اتوبوس می‌رفتم تا خود را به سر کار برسانم.‏

شنبه بود، تعطیل بود، و خلوت بود. اتوبوس شماره ۷۵ روزهای شنبه سر وقت نمی‌آمد و باید تا ایستگاه دیگری ‏چند صد متر ‏دورتر می‌رفتم که اتوبوس‌های بیشتری داشت. خورشید می‌درخشید و آفتاب سرد بهاری می‌تابید. ‏ اما دل و دماغ لذت بردن از این ‏آفتاب را نداشتم. پوستی بر استخوانی شده‌بودم. همه‌ی لباس‌های بنجلی که داشتم به تنم زار می‌زدند. کمرم درد می‌کرد؛ پاهایم درد می‌کرد؛ روحم درد می‌کرد... ‏کمبود خواب داشتم. دو سال تمام بود که خواب سیر و خوش و گوارایی نداشته‌بودم. همین فکر بی‌خوابی و ‏تلاش برای خوابی سیر، خود شکنجه‌ای شده بود. ساعت خواب و بیداری من، که شیفتی، و چندی شیفت ‏شب تا صبح کار می‌کردم، به‌کلی به‌هم ریخته‌بود و با ‏صدای بال مگسی هم بی‌خواب می‌شدم، از این دنده به آن دنده می‌غلتیدم و نمی‌توانستم به خواب روم: ‏خواب، خواب... یک جرعه خواب شیرین...، کجایی آخر؟

و اکنون، روز تعطیل شنبه هم این یک جرعه خواب بامدادی را حرامم کرده‌بودند: شنبه‌ی کار بود؛ سوبوتنیک Subbotnik بود، ‏یعنی کار رایگان کارگری در تعطیل شنبه به‌سود دولت ِ کارگری. نزدیک شصت سال پیش، در ۱۲ آوریل ۱۹۱۹ کارگران ایستگاه راه ‏آهن مسکو به کازان تصمیم گرفتند که روز شنبه را به‌رایگان اضافه‌کاری کنند و ایستگاه را از زباله‌ها و ‏آلودگی‌های انقلاب اکتبر پاکسازی کنند: اکنون دولت کارگری بر سر کار بود، و طبقه‌ی کارگر می‌بایست به دولت ‏یاری برساند. با نظریه‌پردازی لنین این رسم پا گرفت و ادامه یافت. سوبوتنیک در اصل داوطلبانه بود و می‌بایست داوطلبانه باشد، اما اکنون ‏ماهیت دیگری یافته‌بود: نمره‌های منفی در نامه‌ی اعمالت ثبت می‌شد اگر در سوبوتنیک، که چند بار در سال پیش ‏می‌آمد، شرکت نمی‌کردی، حتی اگر عضو حزب کمونیست نبودی.‏ شصت سال پس از انقلاب، دولت کارگری هنوز نیازمند ‏آن بود که من ِ بیمار خود را از خواب آشفته و رختخوابی که از دست‌وپا زدن‌هایم میدان جنگ را می‌مانست ‏بیرون بکشم، و برایش به‌رایگان کار کنم.

با این اتوبوس بایست تا میدان "کلارا تستکین" می‌رفتم، چند صد متر پیاده می‌رفتم و بعد سوار تراموای ‏می‌شدم تا خود را به کارخانه‌ی ماشین‌سازی "انقلاب اکتبر" برسانم.‏

شنبه بود، شنبه ۲۶ آوریل ۱۹۸۶، ۶ اردیبهشت ۱۳۶۵، و غرق افکار آزارنده به‌سوی ایستگاه اتوبوس می‌لنگیدم ‏که ناگهان تکه ابر کوچکی که هیچ نفهمیدم از کجا آمد، راه بر آفتاب بست، و بارانی بسیار ریز و بی‌معنی باریدن ‏گرفت. بارانی به این ریزی هرگز ندیده‌بودم. بی‌اختیار به یاد کاریکاتورهایی افتادم که آدم تیره‌روزی را نشان ‏می‌دهد که تکه ابر کوچکی بالای سرش سبز می‌شود و فقط روی او آب می‌پاشد. اما اتوبوس داشت از دور ‏می‌آمد و بایست می‌دویدم تا خود را به آن برسانم، و وقت نداشتم که به حال خود دل بسوزانم.‏

‏***‏
گریگوری ایوانوویچ (گریشا)، اهل اوکراین و ماستر (سرپرست) بخش تراشکاری چرخ‌دنده‌ها، مرا زیر بال خود ‏گرفته‌بود و هر روز ناهار مرا در همان خیابان "اکتبر" به رستورانی بهتر از آن که در کارخانه داشتیم می‌برد. آن‌جا ‏به خرج خودم، و با برخی تخفیف‌هایی که مخصوص او بود و با اعمال نفوذ او به من هم می‌دادند، خوراک بهتری ‏به من می‌خوراند. او با آن‌که عضو حزب بود، از امتیاز ماستر بودن بهره برده‌بود و روز شنبه نیامده‌بود، و اکنون، روز ‏دوشنبه، سر میز ناهار سر در گوشم برد و آهسته گفت: شنیده‌ام که اتفاق بدی افتاده. زیاد بیرون از خانه نباش!‏

من ِ کم‌گوی، که زبان‌ندانی هم کم‌گوی‌ترم می‌کرد، گیج از بی‌خوابی مزمن، تنها سری تکان دادم و با خود فکر کردم: چه اتفاقی؟ ‏چه ربطی دارد؟ بیرون خانه، درون خانه...؟ که چی؟ یعنی چی؟

‏***‏
همان دوشنبه، ۲۸ آوریل ۱۹۸۶، کارکنان نیروگاه هسته‌ای فورشمارک ‏Forsmark‏ در سوئد هنگام ترک کار، و ‏هنگامی که به رسم روزانه از برابر دستگاه‌های اندازه‌گیری ذرات اتمی می‌گذشتند تا به خانه بروند، به دردسر ‏افتادند: دستگاه چیزی نشان می‌داد که هیچ کس از آن سر در نمی‌آورد: این کارکنان در معرض پرتو اتمی قرار ‏گرفته‌بودند که از نیروگاه خودشان نمی‌آمد! ردگیری‌ها آغاز شد، و عکس‌های ماهواره‌ای جهان غرب نشان داد که ‏در شوروی اتفاقی افتاده‌است، و سروصدای رسانه‌های غربی آغاز شد.‏

‏***‏
روز سه‌شنبه گریگوری ایوانوویچ که پیش‌تر زیر گوشم گفته‌بود که پنهانی به رادیوی "اروپای آزاد" گوش می‌دهد، ‏در جمع ما کارگران بریگاد ِ چرخ‌دنده‌تراشان آشکارا گفت که شنیده که حادثه‌ای در یک نیروگاه هسته‌ای در همان ‏حوالی رخ داده و "همه می‌گویند" که بهتر است آدم زیاد بیرون نباشد. ساشا، بریگادیر (رهبر گروه کاری) ما، ‏شاد و خندان چون همیشه، کف دست راستش را حرکتی داد، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، و گفت: ‏‏"هسته، مسته برود به درک! ما که چیزی ندیدیم و نشنیدیم".‏

گریشا، که به "جرم" خاخول (اوکراینی ِ خنگ) بودن همواره پشت سر اسباب خنده و تفریح این بلاروس‌ها بود، با ‏حالتی جدی از زیر عینک همه را تماشا کرد و گفت: "حالا من گفتم. مواظب باشید." و برخاست و رفت. اما دیرتر ‏در راه ناهارخوری پرسید:‏

‏- روز شنبه بارون رو دیدی؟
‏- آره، خیلی عجیب بود...‏
‏- روی تو هم بارید؟
‏- یک کمی، زیاد نه. خیلی ریز بود. هیچ خیس نشدم. تازه، دویدم که به اتوبوس برسم...‏
‏- اون لباس‌ها رو بنداز دور! شیر بخور! زیاد! شراب قرمز هم گویا خوبه...

ای آقا! لباس بهتر از این ندارم. چه‌جوری بیاندازمشان دور؟ پولم کجا بود که شراب قرمز بخرم؟ شیر هم هیچ ‏دوست ندارم.

‏***‏
بزرگ‌ترین فاجعه‌ی هسته‌ای تاریخ روی داده بود: فاجعه‌ی نیروگاه هسته‌ای چرنوبیل. رسانه‌های غربی فریاد ‏می‌زدند، اما تلویزیون شوروی تا روزها و هفته‌ها از درشتی نخودهای کازاخستان، از برنامه‌های شاد نوجوانان در ‏اردوگاه‌های پیشاهنگی، و از بهروزی مردم شوروی سخن می‌گفت، و صف گرسنگان امریکایی را برای دریافت ‏سوپ رایگان در شهرهای واشینگتن و سیاتل نشان می‌داد. نخستین خبرهایی که درباره‌ی چرنوبیل دادند، ‏درباره‌ی قهرمانی‌های آتش‌نشانان، و "اختراع" یک بولدوزر بدون راننده با هدایت از راه دور بود که فناوری مه‌نورد ‏خودکار شوروی "لوناخود" در آن به‌کار رفته‌بود و به درون ویرانه‌های نیروگاه فرستاده بودندش: هیچ هشداری به ‏مردم داده نمی‌شد. رادیوهای فارسی‌زبان خارجی هم تنها از خود حادثه می‌گفتند و خبر چندانی از پی‌آمدهای ‏آن نداشتند. تنها گریشا بود که پیوسته هشدارمان می‌داد، و گوش شنوایی نبود.‏

سی نفر از کارکنان نیروگاه و آتش‌نشانان در نخستین روزها و ماه‌های پس از انفجار چرنوبیل در اثر سوختگی و ‏مسمومیت از پرتو رادیوآکتیو جان خود را از دست دادند. بیش از دویست نفر نیز دیرتر مردند. شش هزار کودک ‏سرطان گرفتند، و بخش‌های بزرگی از سراسر نیم‌کره‌ی شرقی آلوده شد.‏ (و نیز این‌جا)

اکنون در نقشه‌ی گسترش آلودگی منطقه می‌بینم که بخت یارمان بود و مینسک گویا آلوده نشد (برای تصویر بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید. منبع نقشه). ‏اما چند ماه بعد به سوئد پناه بردیم، و در ماه مارس ۱۹۸۷ ما را به اردوگاهی درست در منطقه‌ای که بیشترین ‏باران‌های رادیوآکتیو از انفجار چرنوبیل بر آن باریده‌بود منتقل کردند. این‌جا همه‌گونه اطلاع‌رسانی ماه‌ها پیش از ‏ورود ما صورت گرفته‌بود: میوه‌های جنگلی را نباید خورد؛ قارچ نباید خورد؛ گوشت گوزن نباید خورد؛ برخی سبزیجات کاشت محل را ‏نباید خورد. اما به فکر کسی نرسید که این اطلاعات را به ما هم بدهند، و سواد سوئدی ما هنوز قد نمی‌داد تا ‏خود بخوانیم، بشنویم، و بدانیم: در شگفت بودم که چرا کسی این همه میوه‌های جنگلی را نمی‌چیند؟ ‏می‌چیدم، با لذت می‌خوردم.

اکنون ۲۵ [۳۴] سال از فاجعه‌ی چرنوبیل گذشته‌است، و من نمی‌دانم که آن باران میسنک و میوه‌های جنگلی ‏هوفورش چه بلایی بر سر ما آوردند. به عنوان مهندسی شیفته‌ی دانش و فن، شیفته‌ی انسان سازنده و آفریننده، ‏شیفته‌ی حماسه‌ی انسان کاوشگر، انسان بلندپروازی که پیوسته در تکاپوی دورتر بردن مرزهای دانش و توان ‏خویش است، طرفدار کاربرد صلح‌آمیز نیروی هسته‌ای هستم. اما از سوی دیگر این روزها جایی خواندم که یک ‏دانشمند سرشناس هسته‌ای با دیدن تلاش ژاپنی‌ها برای خنک‌کردن نیروگاه فوکوشیما با آب‌پاشیدن از آسمان، ‏از ناتوانی انسان در رفع و رجوع خطای خود اشک به چشم آورده. او این کار را به تلاش برای فرونشاندن ‏آتش‌سوزی جنگل با یک آفتابه آب تشبیه کرده‌است. او می‌گوید که انسان باید در کاربرد عملی دانش خود با ‏احتیاط بیشتری پیش برود. و راست می‌گوید. همه می‌دانیم که هر چیز خطرناکی را نباید به دست هر کودک ‏نادانی سپرد. کارد تیز دست خود کودک را می‌برد. و هنگامی که یکی از پیشرفته‌ترین کشورهای صنعتی جهان ‏نمی‌تواند آفریده‌ی دست خود را مهار کند، کشور عقب‌افتاده‌ای همچون ایران، با آقای دکتر رئیس جمهوری که ‏خیال می‌کند یک دانش‌آموز کلاس نهم می‌تواند در زیر زمین خانه‌اش نیروی هسته‌ای تولید کند، هنوز فرسنگ‌ها ‏دور از آن است که چاقویی تیز به دستش بدهیم.‏

پی‌نوشت ۱:
اگر دلش را دارید، عکس‌های پال فاسکو ‏Paul Fusco‏ را از چند آسایشگاه کودکان سرطانی در مینسک این‌جا ‏ببینید و داستان او را بشنوید.‏
با سپاس از محمد ا.‏
‏۹ آوریل ۲۰۱۱‏

پی‌نوشت ۲:
سریال «چرنوبیل» را از کانال HBO حتماً ببینید.
۲۳ می ۲۰۱۹

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

04 May 2019

از جهان خاکستری - ۱۲۱‏

سال ۱۹۸۹، سی‌وهفت – هشت ساله هستم، با موهایی سیاه چون شبق! تازه دو سال هم ‏نشده که در ثبت احوال سوئد هویتی و جایی به ما داده‌اند و در کلاس ویژه‌ی اداره‌ی کاریابی سوئد ‏برای افراد خارجی دارای تحصیلات دانشگاهی، مرا پذیرفته‌اند، تا پس از آموزشی چهارماهه در زبان سوئدی، ‏کامپیوتر، اقتصاد بازرگانی، و مدیریت، به خرج اداره‌ی کاریابی، سه ماه در شرکتی کارآموزی کنم، تا ‏اگر کارم را پسندیدند، با شرایطی استخدامم کنند.‏

گرداننده‌ی این دوره‌ی آموزشی که شرکت «گروه ام» ‏M-Gruppen‏ ترتیبش داده مردی سوئدی‌ست، ‏به نام آسار ‏Assar‏. همیشه مست است. از آن عرق‌خورهایی‌ست که با مستی پر حرف می‌شوند. ‏او در آن حال به کلاس می‌آید، درس آموزگار را قطع می‌کند و ساعتی، و بیشتر، داد و بیداد می‌کند ‏که کسانی این و آن خطا را مرتکب شده‌اند و در این مملکت نمی‌شود از این کارها کرد و باید درس ‏عبرت گرفت، باید یاد گرفت، باید آدم شد و... هرگز هم نمی‌توان فهمید که منظور او به‌طور مشخص ‏چه کسی‌ست.‏

آموزگار مدیریت مارگریتاست، خانم سوئدی سی و چندساله، خوش‌پوش و دلپذیر، با موهای مشکی ‏بلند. خوش صحبت. آموزگار اقتصاد کنت است ‏Kennet، مردی‌سوئدی، میان‌سال، آرام، و منطقی. ‏سوزانا، زنی میان‌سال اهل مجارستان، و محمد، مردی میان‌سال اهل الجزایر، کار با کامپیوتر و ‏برنامه‌های آن را یادمان می‌دهند. کامپیوترها اغلب صفحه‌ی تصویر سیاه‌وسفید و برخی صفحه‌ی ‏تصویر رنگی دارند. «هارد» آن‌ها برخی ۱۰ و برخی ۲۰ مگابایت ظرفیت دارد. کار ما اغلب با دیسکت ‏است. دیسکت‌ها به قطر ۵ و نیم اینچ هستند و با ظرفیت ۳۶۰ کیلوبایت!‏

سیستم عامل کامپیوترها ‏DOS 3.3‎‏ است و گاه ویندوز ۳! بیست و چند نفر، مخلوطی از اهالی ‏کشورهای گوناگون هستیم. هر دو نفر پشت یک کامپیوتر می‌نشینیم و تکلیف‌ها و تمرین‌ها را با هم ‏انجام می‌دهیم. محمد اغلب دارد هارد این و آن کامپیوتر را که کرش کرده فورمت می‌کند و «داس» و ‏ویندوز را در آن‌ها باز و باز نصب می‌کند. او در ضمن ‏Graph in the Box‏ به ما یاد می‌دهد که سال‌ها ‏دیرتر قرار است به ‏Excel‏ تبدیل شود. سوزانا به ما ‏Word Perfect‏ یاد می‌دهد که سال‌ها دیرتر قرار ‏است ‏MS Word‏ آن را از میدان به‌در کند. لنارت ‏Lennart‏ به ما برنامه‌نویسی یاد می‌دهد که از ‏نمایش

X = 2‎
Y = 3‎
Z = X * Y
Z = ?‎

در زبان «بیسیک» فراتر نمی‌رود.‏

با یک خانم لهستانی به‌نام لنا ‏Lena‏ پشت یک کامپیوتر افتاده‌ام. چند سالی بزرگ‌تر از من است. ‏چندان دل به کار نمی‌دهد. از این در و آن در حرف می‌زند. گویا شوهرش مردی سوئدی‌ست، پانزده ‏بیست‌سالی بزرگ‌تر از خودش، راننده‌ی تاکسی. آن‌سوی او دختری اهل چک نشسته‌است، ییتکا ‏Jitka، ده سالی جوان‌تر از من، بلند‌قد است و با هیکلی ورزشکارانه، کم‌وبیش تیپ آن نقاشی زن ‏ورزشکار شوروی معروف به «مونالیزای شوروی»، منتها با موها و چشمان سیاه و صورتی لاغرتر و ‏جوان‌تر، و دهانی بزرگ‌تر. او با یک مرد روس، آندره‌ی، هم‌گروه شده است، اما چندان اعتنایی به مرد روس ندارد و ‏اغلب با لنای هم‌گروه من به زبان دو سوی مرز چک و لهستان، که هر دو بلداند، دارند با هم پرگویی ‏می‌کنند.‏

من همه‌ی آن‌چه را آموزگاران می‌گویند می‌بلعم و جذب می‌کنم. همه‌شان برایم اهمیت دارند. ‏آن‌چه اکنون و این‌جا می‌آموزم قرار است آینده‌ی مرا در این کشور تازه رقم بزند. همه‌ی پدیده‌های ‏این جامعه و این جهان تازه را می‌خواهم ببینم، بدانم، بفهمم، و یاد بگیرم. از همان نخستین روزی ‏که نشانی پستی در این کشور داشته‌ام، روزنامه‌ی بزرگ آن را مشترک شده‌ام، و هر روز آن را از ‏نخستین صفحه تا آخرین صفحه می‌خوانم، حتی آگهی‌های تجارتی و ترحیم و تسلیت را: باید یاد ‏بگیرم که اینان چگونه آگهی می‌نویسند و یا تسلیت می‌گویند. همه چیز برایم جدی‌ست. سر ‏کلاس هم با دقت و جدیت به همه چیز گوش می‌دهم و همه‌ی تکلیف‌ها و تمرین‌ها را با جدیت ‏انجام می‌دهم.‏

گاهی که باید پشت به کامپیوتر و رو به تخته بنشینیم، صندلی‌ها جابه‌جا می‌شود. امروز ییتکا ‏سمت چپ من نشسته و لنا آن‌سوی ییتکا افتاده‌است. همه‌ی حواس من به درس آموزگار است. ‏با این حال زیر چشمی می‌بینم که لنا سر به زیر دارد کاغذی را با مداد خط‌خطی می‌کند. در سکوت ‏و جدیت کلاس، ناگهان ییتکا کاغذ را از زیر دست لنا بیرون می‌کشد و جلوی من می‌گذارد! چه ‏می‌بینم!؟ تصویر نقاشی پورنوگرافیک زنی عریان است روی دستان و زانوان،‌ که پشتش را رو به ‏بیننده قنبل کرده، در حالت تشنگی و تمنای آمیزش جنسی!

خشکم می‌زند. ای‌بابا! ما زن و بچه داریم! رحم داشته‌باشید! این‌چیزها چیست که نشانمان می‌دهید؟! چه بگویم؟ چه ‏واکنشی نشان بدهم؟ چه خوب نقاشی کرده! نقاشی‌اش ‏حرف ندارد!‏ در سکوت کلاس، آموزگار دارد می‌گوید و می‌گوید. رو می‌کنم به ییتکا. با ‏لبخندی شیطنت‌بار دارد تماشایم می‌کند. بی حرفی، بالبخندی پاسخش می‌دهم و نقاشی را ‏پسش می‌دهم.‏

در زنگ تفریح ییتکا به سراغم می‌آید و کم‌وبیش پوزش‌خواهانه تعریف می‌کند که با لنا از جدیت و ‏بی‌اعتنایی و سربه‌زیری من به‌تنگ آمده‌اند و خواسته‌اند ببینند در برابر چنین «پرووکاسیون»ی چه ‏واکنشی نشان می‌دهم. عجب! مگر قرار بوده ما این‌جا با هم لاس بزنیم و هم‌دیگر را دست‌مالی ‏بکنیم و بعد برویم به خلوت و ادامه بدهیم؟! در هر حال پرووکاسیون در من کارگر نبوده! آرام از این ‏در و آن در گپ می‌زنیم. کم‌کم سر درد دلش باز می‌شود و گله می‌کند که پستان‌هایش کوچک ‏است و مردان نگاهش نمی‌کنند، و البته دوست پسری دارد! دلداری‌اش می‌دهم و می‌گویم که ‏خیلی از مردان پستان‌های کوچک دوست دارند و من خوانده و شنیده‌ام که خیلی از زنان با پستان ‏کوچک تشنگی بیشتری برای سکس دارند. شگفت‌زده حرفم را تأیید می‌کند و می‌گوید که او هم ‏سکس را خیلی دوست دارد!‏

چه بگویم؟ چه بکنم؟! هیچ! می‌گذریم و می‌رویم، و دو سه هفته دیرتر که دوره‌ی آموزشی به پایان ‏می‌رسد، آخرین باری‌ست که ییتکا و لنا را می‌بینم.‏ فقط خوشحالم از این که ییتکا توانسته در امور شخصی با مردی درددل کند و شاید جالب بوده برایش که از زبان یک مرد بشنود که اندازه‌ی پستان‌ها اهمیتی ندارد.

اما خود ییتکا و لنا چی؟ آیا به همین راضی بودند؟ چه می‌دانم... چه می‌دانم...

***
بخش‌های دیگر «از جهان خاکستری» را در این نشانی می‌یابید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 April 2019

سایت شخصی در نشانی تازه

پیش‌تر نوشتم که شرکت اینترنتی قبلی من دیگر خدمات میزبانی سایت شخصی ندارد. خوشبختانه ‏تعاونی مسکن من با یک شرکت اینترنتی دیگر قرارداد بست که شرایط و امکانات بسیار بهتری دارد ‏و از جمله سایت شخصی را به رایگان میزبانی می‌کند.‏

در روزهای اخیر، در کنار همه‌ی گرفتاری‌ها، درگیر اسباب‌کشی سایت شخصی به نشانی تازه ‏بوده‌ام. از جمله می‌بایست همه‌ی لینک‌های درون نوشته‌های سایت و نیز درون نوشته‌های وبلاگم ‏را که به نشانی پیشین وصل می‌شد، تغییر می‌دادم.‏

اکنون به گمانم همه چیز درست کار می‌کند. اگر ایرادی دیدید، لطفاً خبرم کنید. نشانی تازه این ‏است:‏http://shiva.ownit.nu/index.htm

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 March 2019

مرسدس - ۱۳۰‏

امسال ۱۳۰‌مین سال تولد و ۹۰‌مین سالمرگ دختری‌ست که نامش را بر معروف‌ترین مدل اتوموبیل ‏جهان نهادند.‏

امیل یللی‌نک ‏Jellinek‏ دیپلمات و بازرگان بسیار ثروتمند آلمانی – اتریشی بود که در آستانه‌ی سده‌ی ‏‏۱۹۰۰ در سواحل جنوب فرانسه می‌زیست. او به دو چیز عشق می‌ورزید: ‌اتوموبیل،‌ و دخترش.‏

اما داستان ما از مراکش آغاز می‌شود. هنگام اسب‌سواری در مراکش امیل یللی‌نک از اسب افتاد و ‏پایش آسیب دید. از خانه‌ای در آن نزدیکی زن جوانی به یاری یللی‌نک جوان بیرون دوید. او زیبایی ‏خیره‌کننده‌ای داشت. امیل یللی‌نک بی‌درنگ و همان جا که روی زمین افتاده‌بود، عاشق او شد. آن ‏دو با هم ازدواج کردند و در سال ۱۸۸۹ صاحب دختری شدند که نام او را مرسدس آدرینه رامونا ‏مانوئلا ‏Mercédès Adrienne Ramona Manuela‏ گذاشتند، اما مرسدس صدایش می‌زدند. امیل این ‏دخترش را می‌پرستید.‏

امیل یللی‌نک یکی از مهم‌ترین پیشاهنگان تاریخ اتوموبیل بود. او از کارخانه‌ی آلمانی دایملر ‏اتوموبیل‌هایش را می‌خرید و آن‌ها را به اعضای خانواده‌های سلطنتی، ثروتمندان، و نامداران ساکن ‏سواحل جنوب فرانسه می‌فروخت. او با ترتیب دادن مسابقه بین اتوموبیل‌هایش، برای آن‌ها تبلیغ ‏می‌کرد. اغلب خود او در راندن ماشین‌ها شرکت می‌کرد و نام خود را «مسیو مرسدس» ‏گذاشته‌بود. او از این راه به پیشرفت صنعت اتوموبیل کمک می‌کرد. او اصرار داشت که دایملر ‏اتوموبیل‌های مسابقه‌ای قوی‌تر و سریع‌تری بسازد.‏

طراح نابغه‌ی ماشین‌های دایملر، ویلهلم می‌باخ ‏Wilhelm Maybach‏ اتوموبیل به‌کلی تازه‌ای مطابق ‏خواست یللی‌نک طراحی کرد: مرکز ثقل پایین‌تر، چهار چرخ بیرون زده از شاسی در گوشه‌ها، موتور ‏جلو، دیفرانسیل عقب، فرمان گرد به‌جای دستگیره‌ی هدایت، و موتور با اسب‌بخار بیشتر. امیل ‏یللی‌نک با دیدن آن طرح سخت به هیجان آمد و گفت:‏

‏- به جهنم، می‌باخ! این ماشین را برای من بساز.‏

او سی‌وپنج دستگاه از این تازه‌ترین مدل ماشین سفارش داد، و همه را با طلا پرداخت. این نخستین ‏اتوموبیل مدرن جهان بود.‏

یللی‌نک نام مدل ماشین را از روی نام دخترش «مرسدس» گذاشت. دختر در آن هنگام یازده ساله ‏بود. ماشین را در نمایشگاه اتوموبیل پاریس به نمایش گذاشتند و غرفه‌ی آن را با تصویر بزرگی از ‏مرسدس یللی‌نک آراستند.‏

این اتوموبیل با موفقیت بسیاری روبه‌رو شد و کارخانه‌ی سازنده تصمیم گرفت که همه‌ی ‏اتوموبیل‌هایش را از آن پس مرسدس بنامد، و با مرور زمان آن علامت‌های مزاحم روی حروف ‏مرسدس ‏Mercédès‏ هم ناپدید شد.‏

مرسدس یللی‌نک جوان با موهای پرپشت و مواج، و استعداد موسیقی بزرگ شد. پدر ثروتمند بود و ‏سرکنسول. خواستگاران صف بستند. یکی از آنان بارون کارل فون شلوسر ‏Karl von Schlosser‏ ‏بیست و یک سال سالمندتر از مرسدس، و دوست نزدیک پدرش امیل بود. بارون مرسدس را از ‏همان سال‌های کودکی دیده‌بود. پرستار کودک او را بلند کرده‌بود و گفته‌بود:‏

‏- ببینید،‌ آقای بارون! همسر آینده‌ی شما!‏

ازدواج خوش‌فرجامی نبود. پس از چهارده سال و زادن دو فرزند، مرسدس عاشق مرد دیگری شد:‌ ‏بارون دیگری به نام رودولف فون ویگل ‏Rudolf von Weigl‏. او هنرمندی فقیر، بیمار، و الکلی بود. ‏رابطه‌ی آن دو جنجال بزرگی به پا کرد. بارون شماره یک فرزندان را گرفت و یک پول سیاه هم نفقه ‏به مرسدس نداد. خانواده، بستگان، دوستان، همه از مرسدس دوری گزیدند.‏

و این تازه آغاز فاجعه بود. چند ماه پس از ازدواج با شوهر تازه، او مرد. مرسدس یللی‌نک فون ویگل ‏اکنون هیچ چیز نداشت جز همین عنوان. شایع بود که او را دیده‌اند که در گوشه و کنار خیابان‌ها با ‏کاسه‌ی گدایی نشسته. و بیمار شد، گویا به سرطان. تنها ۳۹ سال داشت که در سال ۱۹۲۹ ‏درگذشت، بیمار و رانده از همه.‏

او هرگز علاقه‌ای به اتوموبیل نداشت. با بی‌میلی می‌گذاشت که در کنار ماشینی که نام او را بر ‏خود داشت عکسی از او بگیرند. یازده سال پس از پدرش زیست. پدر نیز در تیره‌روزی از جهان رفت. ‏در فرانسه او را متهم کردند که جاسوس آلمان و کلاه‌بردار است. او به سوییس گریخت و در حالی ‏که کم‌وبیش همه‌ی دارایی‌هایش را از دست داده‌بود، در تنهایی از جهان رفت.‏

عکس بالا از معدود عکس‌های مرسدس پشت فرمان ماشین هم‌نام اوست.

برگردان آزاد از روزنامه‌ی سوئدی د.ان
https://www.dn.se/ekonomi/motor/den-tragiska-historien-bakom-varldens-mest-kanda-‎bilmarke‏/‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 February 2019

دانلود کتاب «قطران در عسل»‏

با آن‌که بیش از سه ماه پیش اعلام کردم که کتاب «قطران در عسل» اکنون به رایگان برای دانلود در ‏دسترس است، اما هنوز برخی علاقمندان کتاب در جست‌وجوی آن در بیراهه‌ها می‌افتند و اغلب ‏سرانجام از من می‌پرسند که کتاب را چگونه تهیه کنند.‏

اکنون بار دیگر اعلام می‌کنم که نسخه‌ی پ.د.اف چاپ دوم «قطران در عسل» را در همه‌جای جهان می‌توان از این نشانی به ‏رایگان دانلود کرد.‏

ناشر نسخه‌ی کاغذی کتاب پس از یک غیبت کبری ناگهان در ۳ دسامبر گذشته ای‌میلی فرستاد و ‏ضمن پوزش‌خواهی، نوشت که بنا به خواست من «قطران در عسل» را از انتشارات خود حذف می‌کنند ‏و از چهارم ژانویه (یعنی یک ماه پیش) کتاب من دیگر در آمازون فروخته نخواهد شد. اما همین لحظه ‏من به آمازون رجوع کردم، و نسخه‌ی کاغذی کتاب را هنوز، تا هنگامی که ناشر آن را از آمازون بردارد، ‏می‌توان از آمازون سفارش داد، به قیمت ۳۵ دلار. علاقمندان کتاب کاغذی می‌توانند در عوض چاپ دوم کتاب را که کیفیت بهتری هم دارد، به قیمت ۲۰ دلار یا ۱۷ یورو (به اضافهٔ هزینهٔ پست) از این نشانی سفارش دهند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 January 2019

بدرود سایت شخصی!‏

بیست سال پیش هنوز چیزهایی به نام «وبلاگ»، فیسبوک، و حتی جی‌میل وجود نداشتند. تایپ ‏فارسی در صفحه‌های اینترنتی در عمل غیر ممکن بود، و در «وورد» متعلق به مایکروسافت با ‏دشواری بسیار و با نصب «قلم»های اضافی صورت می‌گرفت. ارزان‌ترین واژه‌پرداز فارسی برای ‏کامپیوترهای خانگی موجودی ناقص‌الخلقه به‌نام «واژه‌نگار فارسی» بود که روی واژه‌پرداز عربی ‏‏«الکاتب» بنا شده‌بود، کار کردن با آن شکنجه‌ای هستی‌سوز بود، کدگذاری آن با هیچ نرم‌افزار ‏دیگری همخوانی نداشت و نمی‌شد متن تایپ‌شده با «واژه‌نگار» را در وب منتشر کرد و هنوز ‏نمی‌توان آن متن‌ها را به فورمت نرم‌افزار دیگری تبدیل کرد (جز به ‏Adobe Acrobat‏) یا در نرم‌افزار ‏دیگری باز کرد و خواند. این‌جا و آن‌جا خبرهایی از پیدایش «وبلاگ فارسی» به گوش می‌رسید که ‏حسین درخشان و شاید یکی دو نفر دیگر پیشگامان آن بودند. اما آن وبلاگ‌ها هنوز هزینه داشت، ‏هر چند نه چندان زیاد.‏

گشتم و شرکت‌های اینترنتی پیدا کردم که فضای رایگان برای انتشار هوم‌پیج ارائه می‌دادند، و با ‏کمک ‏MS Front Page‏ یک سایت شخصی ساختم و منتشر کردم. متن‌های فارسی را با «واژه‌نگار» ‏نوشتم، از آن‌ها تصویر برداشتم، و تصویرها را در آن سایت گذاشتم.‏

آن سایت در طول ۲۰ سال چند بار جابه جا شد و نشانی عوض کرد، تا آن که در ۱۵ سال اخیر در ‏سرورهای شرکت تلفن و اینترنت ‏ComHem‏ قرار گرفت. اکنون این شرکت اعلام کرده‌است که دیگر ‏فضایی برای انتشار سایت شخصی در اختیار مشترکان خود نمی‌گذارد، و در پایان ماه فوریه ‏سایت‌های شخصی همه‌ی مشترکان را پاک می‌کند!‏

من اغلب نوشته‌هایم را در فورمت پ.د.اف در آن سایت می‌گذاشتم و از وبلاگ یا از فیسبوک به ‏آن‌ها لینک می‌دادم. اکنون باید بنشینم و همه را جابه‌جا کنم. سایت دیگری نمی‌سازم و به گمانم ‏وبلاگ و فیسبوک کافی‌ست.‏

پی‌نوشت:

نشستم و سایت تازه‌ای درست کردم!‏ در این نشانی: http://shiva.ownit.nu/index.htm

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 January 2019

منتشر شد!‏

همان سه فصل از «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» که ترجمه کردم و تکه‌تکه همین‌جا منتشر ‏کردم، اکنون به شکل کتاب در داخل منتشر شده‌است:‏

حماسه‌های شفاهی آسیای میانه
نوشته‌ی نورا چادویک
نشر دنیای نو
تهران، خیابان انقلاب، خیابان فروردین، پلاک ۳۰۰‏

نسخهٔ الکترونیک در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 December 2018

نامه‌هایی از شوستاکوویچ

هزار بار نه!‏

هیچ یادم نیست کی‌بود. هرچه هست سال‌ها پیش بود که متنی را از سایت روزنامه‌ی انگلیسی ‏گاردین روی کاغذ چاپ کردم تا روزی ترجمه‌اش کنم. این هفت برگ تمام این مدت روی میز کارم خاک ‏می‌خوردند تا آن که در طول دو هفته‌ی گذشته به هر جان کندنی ترجمه‌اش کردم و اکنون در وبگاه ‏‏«ایران امروز» در این نشانی منتشر شده‌است.‏

بریده‌هایی‌ست از نامه‌های آهنگساز بزرگ دیمیتری شوستاکوویچ به دوستش ایساک گلیکمان. ‏توضیح بیشتر در همان متن آمده‌است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 December 2018

از جهان خاکستری - ۱۲۰

سرود تنهایی

نشسته‌ام، زنجیرشده به دستگاه دیالیز. خون از سرخرگ بازویم از راه یک سوزن به قطر ۲ میلی‌متر، ‏و سپس لوله‌ای پلاستیکی جاری‌ست، به داخل دستگاه می‌رود، به کمک یک پمپ از فیلتری عبور ‏می‌کند، که جریان آب و مواد شیمیایی از همان فیلتر در جهت خلاف جریان خون باید مواد زاید را از ‏خونم جذب کند و در فاضلاب بریزد. پس از آن خون از راه لوله‌ای دیگر و سوزنی مشابه به سیاهرگ ‏بازویم بر می‌گردد.‏

تنها هستم، در خانه. دستگاه را در خانه برایم نصب کرده‌اند. خودم این سوزن‌ها را در سرخرگ و ‏سیاهرگم فرو می‌کنم، و خودم همه‌ی کارهای فنی و پزشکی دیالیز را انجام می‌دهم. در طول بیش ‏از یک سال گذشته، یک روز در میان کارم همین بوده. با مقدمات و مؤخرات، هر بار نزدیک ۷ ساعت ‏زنجیری این دستگاه هستم. با این حال کارم را نیمه‌وقت ادامه داده‌ام.‏

نیمه خواب و نیمه بیدار دارم روزنامه می‌خوانم. رادیو روشن است، روی کانال ۲ رادیوی سوئد، کانال ‏موسیقی. برنامه‌ی بررسی و امتیاز دادن به تازه‌ترین سی.دی‌های هفته پخش می‌شود. با شنیدن ‏نام شوستاکوویچ ناگهان خوابم می‌پرد و گوش‌هایم تیز می‌شود. یک سی.دی تازه با اجرای ‏سنفونی پنج او به بازار آمده! عجب! آهنگساز محبوب من و یکی از بهترین آثار او!‏

گوش می‌دهم. پاره‌ای از بخش نخست و پاره‌ای از بخش دوم سنفونی پنجم را پخش می‌کنند، و بعد ‏بحث بی‌پایانی‌ست درباره‌ی کیفیت اجرا و سلیقه‌ی این و آن داور. ای بابا! بخش سوم! بخش سوم ‏را پخش کنید! بخش محبوب مرا که بارها، از جمله دست‌کم دو بار در «قطران در عسل» آن را «تنها ‏دوست تنهاترین تنهایی‌هایم» نامیده‌ام.‏

انتظار به پایان می‌رسد و سرانجام درباره‌ی بخش سوم سخن می‌گویند. گویا بروشور و جلد این ‏سی.دی را رهبر لهستانی ارکستر کریشتوف اوربانسکی ‏Krzysztof Urbanski‏ به قلم خود نوشته، ‏و درباره‌ی بخش سوم نوشته‌است که این توصیف تنهایی بی‌کران خود شوستاکوویچ است...‏

با شنیدن این جمله ناگهان اشکم سرازیر می‌شود. این نخستین بار است که چنین تفسیری را از ‏کسی جز خودم می‌شنوم. هر تفسیر دیگری که دلتان بخواهد از آن کرده‌اند‍: از بیان خفقان دوران ‏استالین، تا غم تبعیدیان به سیبری، در زدن ان.ک.و.د و ناپدید شدن همسایه و... اما... من که ‏گفتم! من که گفتم! خیلی وقت پیش گفتم! چرا هیچ‌کس گوش نکرد؟ این سرود تنهایی یک انسان ‏است...‏

و بخش سوم را درست از آن‌جایی پخش می‌کنند که من آن را «پرنده‌ای تنها و خیس و باران‌خورده، ‏نشسته بر سیم تلگراف در دشتی تیره و بی‌انتها» توصیف کرده‌ام.‏

همه‌ی داوران به این سی.دی امتیاز ۵ از ۵ دادند!‏

اگر می‌خواهید توصیف رهبر ارکستر و تکه‌ای از بخش سوم سنفونی پنجم را از برنامه‌ی امروز ‏رادیوی کانال ۲ سوئد بشنوید، یک ماه فرصت دارید تا در این نشانی آن را بشنوید. نوار را تا ۱۶:۴۰ ‏جلو بکشید. صدا را بلند کنید!‏

بخش سوم سنفونی پنجم شوستاکوویچ را در این نشانی نیز، که به سلیقه‌ی من اجرای ‏خوبی‌ست، می‌توان شنید.‏

کتاب «قطران در عسل» اکنون در این نشانی به رایگان موجود است.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

03 December 2018

پوزش از خوانندگان

شما خواننده‌ی گرامی این وبلاگ که در شش ماه گذشته زیر برخی از نوشته‌های من کامنت ‏گذاشتید! نمی‌دانم چه ایراد فنی در میان بوده که باعث شده من کامنت‌های شما را به‌موقع نبینم. ‏در نتیجه کامنت‌های شما در صندوق کامنت‌ها مانده اما منتشر نشده. دیروز به‌تصادف این ایراد را ‏کشف کردم و همه‌ی کامنت‌های شما را منتشر کردم.‏

با آن که گناه از من نبوده، با این حال از همه‌ی شما پوزش می‌خواهم. اگر یادتان هست که زیر کدام ‏نوشته‌ام کامنت گذاشتید، اکنون اگر روی عنوان همان نوشته کلیک کنید، خواهید دید که کامنت ‏شما، که برای من بسیار ارزشمند است، اکنون منتشر شده‌است.‏

از این پس خواهم کوشید که مرتب به صندوق کامنت‌ها سر بزنم تا مبادا نظر ارزشمند شما منتشر ‏نشده‌باشد.‏

سپاسگزارم از این که نظر می‌دهید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 November 2018

باخ - ۳۳۳‏

بهار سال ۱۳۵۱ است. ساعتی از پایان کلاس‌های درس دانشگاه (صنعتی آریامهر – شریف) ‏گذشته‌است. بسیاری از دانشجویان به خانه‌هایشان رفته‌اند، اما من مانده‌ام. خانه و کاشانه‌ام در ‏خوابگاه خیابان زنجان است، اما ماندن در دانشگاه را، تنها ماندن را، به رفتن به آن اتاق چهارنفره ‏ترجیح می‌دهم. و تازه، در تحویل یکی از تکلیف‌های درس «گرافیک مهندسی ۲» تأخیر دارم. باید ‏بمانم و نقشه را بکشم و تحویل بدهم.‏

در یکی از سالن‌های نقشه‌کشی مرکز گرافیک مهندسی در طبقه‌ی چهارم ساختمان مجتهدی (ابن ‏سینا) پشت یک میز نقشه‌کشی تنها ایستاده‌ام و در سکوت نقشه می‌کشم. خسته می‌شوم از ‏خط کشیدن و هاشور زدن. دست از کار می‌کشم و به‌سوی پنجره‌های بزرگ سالن می‌روم. باران ریز ‏و ملایم بهاری بر شیشه‌های پنجره هاشور می‌زند. آن پایین، در میان چمن‌های فاصله‌ی ساختمان ‏مجتهدی و بوفه‌ی دانشجویی، «آزاده»ی شماره ۲ من دارد پشت به من می‌رود، دور می‌شود. ‏کلاسور و کتاب‌هایش را دو دستی در آغوش می‌فشارد، و زیر باران ریز با گام‌های ریز، تند می‌رود. ‏صورتش را نمی‌بینم، اما می‌توانم در خیال مجسم کنم: آه چه‌قدر دوست دارم آن صورت زیبا را، آن ‏موهای مشکی و کوتاه و تابدار تا روی شانه را، با آن نیم‌چتری روی پیشانی... کاش به‌جای آن ‏کتاب‌ها بودم و مرا در آغوش می‌فشرد...‏

با دیدن او گویی کمندی بر دلم می‌افتد، و او با رفتنش دارد کمند را می‌کشد و با خود می‌برد. و ‏نمی‌دانم از چه لحظه‌ای این موسیقی باخ، بخش دوم، آداجیو، از کنسرتوی شماره ۲ برای ویولون و ارکستر ‏زهی، بی اختیار در سرم جریان می‌یابد. چه زیبا! درست مناسب این فضا، این منظره، هاشور باران ‏بر پنجره، کمندی که قلبم را از سینه می‌کند و دارد با خود می‌برد... (بشنوید)‏

هنوز نمی‌دانم که قرار است دو ماه بعد در تظاهراتی بر ضد جنگ ویتنام و سفر نیکسون و کیسینجر ‏به تهران شرکت کنم؛ نمی‌دانم که کمی پس از آن قرار است ساواک مرا بگیرد و زندانی کند، و هیچ ‏نمی‌دانم که قرار است از آن پس زندگانیم به‌کلی دگرگون شود. نمی‌دانم که تا خود را از کلاف سر ‏در گم آن ماجراها بیرون بکشم، «آزاده» قرار است ازدواج کند، طلاق بگیرد، و از ایران برود.‏

‏***‏
امسال به مناسبت ۳۳۳-سالگی آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستیان باخ (۱۷۵۰-۱۶۸۵) اهل ‏جهان فرهنگ و هنر مراسم گوناگون و برنامه‌هایی ویژه در سالن‌ها و رسانه‌ها برگزار کردند.‏

یوهان سباستیان باخ کسی بود که به حسابی «گام معتدل» را در موسیقی اختراع کرد، و نزدیک ‏‏۱۲۰۰ اثر موسیقی آفرید. از آن میان، اگر معدل سلیقه‌ی همگانی را در نظر بگیریم، گذشته از ‏قطعه‌ای که در آغاز گفتم، ‏Air‏ یا «آریا» (بشنوید)، و نیز «توکاتا و فوگ» برای ارگ به گوش بسیاری ‏آشناست (بشنوید). خیلی‌ها (اما نه من!) سوئیت‌های او برای ویولونسل تنها را نیز دوست ‏می‌دارند (بشنوید).‏

بسیاری از آثار باخ کلیسایی هستند. برای نمونه پاسیون سن‌ماتیو معروفیت زیادی دارد و قطعه‌ی ‏‏«خدای من، ببخش‌شان» را آندره تارکوفسکی در فیلم «ساکریفیکاتو» (قربانی) به کار برده‌است ‏‏(ببینید و بشنوید). آثار باخ برای ارگ را نیز خیلی‌ها «کلیسایی» می‌پندارند. اما من، که هیچ ‏علاقه‌ای به کلیسا و هیچ دین و مذهبی ندارم، این آثار او را بسیار دوست می‌دارم: خیلی ساده، چشمانم را می‌بندم، ‏عنصر کلیسا را از ذهنم کنار می‌زنم، و آن‌گاه با نوای ارگ باخ در فضای میان ستارگان، در پهنه‌ی ‏کهکشان پرواز می‌کنم...

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 November 2018

نمایشگاه آفیش‌های شوروی

گالری ‏Liljevalchs konsthall‏ در استکهلم نمایشگاهی از نزدیک به ۲۰۰ آفیش از خلاقیت ‏گرافیست‌های شوروی دهه‌ی ۱۹۲۰ ترتیب داده‌است. نمایشگاه روز ۱۲ اکتبر گذشته گشایش یافت ‏و تا ۶ ژانویه‌ی آینده ادامه دارد.‏

چند روز پیش با دوستی به دیدن نمایشگاه رفتیم. این ۲۰۰ آفیش را از مجموعه‌ی عظیم و ‏باورنکردنی یک شخص ژاپنی به‌نام روکی ماتسوموتو ‏Ruki Matsumoto‏ که بیست هزار آفیش دارد ‏به وام گرفته‌اند.‏

نزدیک ۹۰ درصد آفیش‌های نمایشگاه آثار دو برادر به نام‌های ولادیمیر و گئورگی استن‌برگ ‏Vladimir ‎& Giorgy Stenberg‏ است که برای فیلم‌های سینمای شوروی، و گاه خارجی، که در آن سال‌ها ‏تولید شده‌اند و در سینماها نمایش‌شان داده‌اند به روش لیتوگرافی نقاشی کرده‌اند. بنابراین چندان ‏نمونه‌ای از آفیش‌ها و پوسترهای تبلیغاتی شوروی در میان این تعداد از آثار این دو برادر در نمایشگاه ‏وجود ندارد. آثار آن دو، که در ضمن از اعقاب سوئدی‌هایی بوده‌اند که به روسیه‌ی سده‌ی نوزدهم ‏کوچیدند، از سطح هنری بسار بالایی برخوردار است و از تماشای آن‌ها سیر نمی‌شدیم. آثار آنان ‏هنوز الهام‌بخش گرافیست‌های جهان است. تمامی دیوار یکی‌از اتاق‌های نمایشگاه پر است از ‏آفیش‌هایی که گرافیست‌های امروز در سراسر جهان با الهام از آثار برادران استن‌برگ آفریده‌اند.‏

در میان ده درصد باقیمانده برخی آفیش‌های تبلیغاتی شوروی از آثار گرافیست‌های دیگر یافت ‏می‌شود. آثار گرافیک شاعر بزرگ شوروی ولادیمیر مایاکوفسکی برای من به‌کلی تازگی داشت و ‏هیچ نمی‌دانستم که او نقاشی هم می‌کرده.‏

پیش‌تر نوشته‌ام که دهه‌ی ۱۹۲۰ شکوفاترین دوران هنر شوروی در همه‌ی زمینه‌ها بود (این‌جا). اما با قدرت گرفتن استالین نقطه‌ی پایان بر این شکوفایی نهادند، و چندین نفر از پیش‌رو ترین ‏و معروف‌ترین و با استعدادترین هنرمندان آن دهه، با نومید شدن از برقراری آزادی‌هایی که انتظارش ‏را داشتند و حاکمیت بالشویک‌ها وعده‌اش را داده‌بود، یا به غرب پناه بردند (استراوینسکی، ماله‌ویچ ‏و...)، و یا خودکشی کردند، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی. کسانی را نیز دستگاه استالین در ‏اردوگاه‌های دوردست سیبری نابود کرد.‏

دیدن این نمایشگاه جالب را از دست ندهید!‏

در وبگاه گالری درباره‌ی این نمایشگاه بیشتر بخوانید.

آفیشی که در سرآغاز این نوشته ملاحظه می‌شود کار برادران استن‌برگ است، به سال ۱۹۲۹، برای فیلم رزمناو ‏پاتیومکین به کارگردانی سرگئی آیزنشتاین. نمونه‌های دیگری از آفیش‌های نمایشگاه:‏

کارکنان ضربتی دروغین را می‌کوبیم!

اکتبر، از ناشناس، ۱۹۲۸

خرمگس، اثر آناتولی بلسکی، ۱۹۲۹-۱۹۲۸

صندلی الکتریکی، میخائیل دلوگاچ، ۱۹۲۸

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 November 2018

آوای تبعید - ۸

هشتمین شماره "آوای تبعید" منتشر شد.‏

پیش از هر چیز انتقادهایم را بگویم:‏

‏۱- صفحه‌آرایی این مجله حتی با یک صفحه‌آرایی در حد پذیرفتنی فرسنگ‌ها فاصله دارد، تا چه رسد تا رسیدن به ‏یک صفحه‌آرایی حرفه‌ای؛

‏۲- حیف که دست‌اندرکاران مجله حتی اندازه‌ی حروف لاتین را در داخل متن‌های فارسی کوچک نکرده‌اند تا متن ‏دست‌کم اندکی چشم‌نوازتر شود.

[نمونه برای مقایسه می‌خواهید؟ این نشریه را ببینید!]

۳- صفحه‌ی فیسبوک‌شان نزدیک یک سال است که به‌روز نشده‌است.

با این‌همه، دست دست‌اندرکارانش درد نکند.

سپس، خبر می‌دهم که در این شماره ترجمه‌ای از من نقل شده‌است. تکه‌هایی از فصل «شمن» را از کتاب «حماسه‌های شفاهی ‏آسیای میانه» قیچی کردم و به هم چسباندم تا مقاله‌ای باب طبع خوانندگان یک مجله‌ی ادبی فراهم شود، و به گمانم ‏بد در نیامد.‏

همچنین درد دل من درباره‌ی ناتوانی کتاب‌خوانان ما در سفارش دادن از آمازون و اعلام رایگان بودن «قطران ‏در عسل» نیز در این شماره‌ی مجله نقل شده‌است.‏

و اما معرفی مجله، به قلم سردبیر آن:‏

پس از انقلاب ترانه از جمله نخستین هنرهایی بود که محدود شد و ترانه‌خوانان بسیاری مجبور به ترک کشور ‏شدند. بخش ویژه هشتمین شماره از "آوای تبعید" که علی کامرانی مسئولیت آن را برعهده دارند، به "ترانه و ‏ترانه‌سرایی" اختصاص دارد. در این شماره عده‌ای از هنرمندان این عرصه از کم و کیف این هنر طی چهل سال ‏گذشته در خارج و داخل کشور گفته و نوشته‌اند. ‏

شعر، داستان، نقد ادبیات و فرهنگ از دیگر بخش‌های این شماره از "آوای تبعید" هستند. ‏

در هشتمین شماره "آوای تبعید" نمایشگاهی نیز از نقاشی‌های علی‌رضا درویش ارایه شده که موضوع آن کتاب ‏است. ‏

آوای تبعید را می‌توان از سایت آوای تبعید، در نشانی زیر دانلود کرد.
http://avaetabid.com/?p=612‎‏

دیگر شماره‌های "آوای تبعید" را نیز می‌توان در سایت "آوای تبعید" مشاهده و دانلود کرد.
‏"آوای تبعید" در فیسبوک نیز در دست‌رس است.

سایت نشریه www.avaetabid.com
فیس‌بوک: ‏avaetabid‏

نویسندگان این شماره:

ترانه‎ ‎و‎ ‎ترانه‌سرایی

اسکندر‎ ‎آبادی،‎ ‎حامد‎ ‎احمدی،‎ ‎امین‎ ‎اسدی،‎ ‎فرامرز‎ ‎اصلانی،‎ ‎فاروق‎ ‎امیری،‎ ‎مسعود‎ ‎امینی،‎ ‎حسین انورحقیقی،‎ ‎امید‎ ‎اولیایی،‎ ‎مازیار اولیایی‌نیا،‎ ‎کیامرث‎ ‎باغبانی، جهان‌بخش پازوکی،‎ ‎امیرفرخ‎ ‎تجلی، منصور‎ ‎تهرانی،‎ ‎امین جلالی،‎ ‎ایرج‎ ‎جنتی‎ ‎عطایی،‎ ‎محمد‎ ‎حیدری، نورا‎ ‎چادویک،‎ ‎هادی‎ ‎خرسندی،‎ ‎محمود‎ ‎‏ خوشنام،‎ ‎پرویز‎ ‎خطیبی،‎ ‎شهریار‎ ‎دادور،‎ ‎باب دیلن،‎ ‎اکبر‎ ‎ذوالقرنین،‎ ‎امید‎ ‎رضایی،‎ ‎زویا‎ ‎زاکاریان،‎ ‎ایرج‎ ‎رزمجو،‎ ‎آرش‎ ‎سبحانی،‎ ‎اردلان‎ ‎سرفراز،‎ ‎حسن ‏شجاعی،‎ ‎عباس‎ ‎شکری،‎ ‎امید‎ ‎طوطیان،‎ ‎فرشاد‎ ‎عشقی،‎ ‎پویان مقدسی،‎ ‎اسفندیار‎ ‎منفردزاده،‎ ‎هما‎ ‎میرافشار،‎ ‎فریدون‎ ‎فرخزاد،‎ ‎شیوا فرهمند راد،‎ ‎شهبار قنبری‎ ‎،‎ ‎علی کامرانی‎ ‎،‎ ‎لیلا کسری (هدیه)، شاهین نجفی،‎ ‎تورج نگهبان،‎ ‎علی‎ ‎نظری،‎ ‎هاتف،‎ ‎همایون هوشیارنژاد

داستان

رضا بهزادی،‎ ‎فیروز‎ ‎خطیبی،‎ ‎مرجان‎ ‎دانه‌کار،‎ ‎حسین‎ ‎رحمت، احمد‎ ‎سیف،‎ ‎اطلس‎ ‎منصوری،‎ ‎گلناز‎ ‎غبرایی،‎ ‎آرتور‎ ‎کستلر، گیلآوایی

شعر

مانا آقایی،‎ ‎عسگر‎ ‎آهنین،‎ ‎افشین بابازاده،‎ ‎اسماعیل‎ ‎خویی،‎ ‎بتول‎ ‎عزیزی‌پور،‎ ‎زیبا کرباسی،‎ ‎رضا مقصدی،‎ ‎مجید‎ ‎نفیسی،‎ ‎گیلآوایی

نقد‎ ‎و‎ ‎بررسی

رضا بهزادی،‎ ‎منیره برادران،‎ ‎محمد جواهرکلام،‎ ‎شهروز‎ ‎رشید،‎ ‎س. سیفی،‎ ‎گلناز‎ ‎غبرایی،‎ ‎نجیب‎ ‎محفوظ،‎ ‎نجمه‎ ‎موسوی،‎ ‎آرتور کستلر

نقاشی

علی‌رضا درویش

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 November 2018

از جهان خاکستری - ۱۱۹‏

درست ده سال پیش ماجرای فروش ماشین قراضه‌ام را نوشتم (در این نشانی). در دو ماه اخیر باز ‏با ماجرایی مربوط به ماشین، یا در واقع چرخ‌های ماشین، درگیر بوده‌ام.‏

این ماشین نوست. درست دو سال پیش خریدمش، از نمایندگی فروش آن در نزدیکی خانه‌ام. با این ‏نمایندگی، نمایشگاه آن، تعمیرگاه آن و خدماتش نزدیک ۱۵ سال سر و کار داشته‌ام، از جمله به ‏علت نزدیکی آن به خانه‌ام. دو سال پیش که ماشین را خریدم، حالا که خودم دیگر زورم نمی‌رسد ‏لاستیک‌های ماشین را تابستان و زمستان عوض کنم و چرخ‌های سنگین را تا انباری زیر زمین خانه‌ام ‏ببرم و بیاورم، خدمات نگهداری از چرخ‌ها در فاصله‌ی تعویض، و خود تعویض را به آن‌ها سپردم. این ‏خدمات را به سوئدی ‏däckhotell‏ می‌نامند که یعنی «هتل [نگهداری از] لاستیک ماشین». در این ‏دو سال سه بار با تغییر فصل، وقت گرفته‌ام،‌ ماشین را برده‌ام و چرخ‌های آن را زمستانی – ‏تابستانی کرده‌اند.‏

اما بار چهارم... یک ماه و نیم پیش به وبگاه تعمیرگاه این شرکت رفتم تا وقت بگیرم برای سرویس ‏سالانه و تعویض چرخ‌ها در آستانه‌ی برف و یخبندان. با بازشدن وبگاه شرکت، گویی سطلی آب یخ ‏بر سر من و کامپیوترم ریختند. عنوانی درشت به رنگ قرمز می‌گفت که این شرکت ورشکسته ‏شده‌است و دیگر وجود ندارد! ای بابا! پس چرخ‌های زمستانی من چی؟‌ نوی نو بودند! فقط دو بار و ‏هر بار چهار – پنج ماه زیر ماشینم بودند و در آن مدت در مجموع ۴۰۰۰ کیلومتر هم نراندم. حالا چه ‏کنم؟ فردا پس‌فردا سطح آسفالت یخ می‌زند، در آن حالت رانندگی با لاستیک تابستانی جریمه دارد. ‏برای خریدن چهار تا چرخ نو با آن کیفیت به نرخ امروز چیزی حدود ۱۰ میلیون تومان (۸ هزار کرون) ‏باید داد. از کجا بیاورم؟!‏

حالم حسابی گرفته شد و ساعتی پریشان بودم. دیر وقت شب بود و نمی‌شد به جایی تلفن زد. ‏پس نشانی نمایندگی مرکزی ماشین را یافتم و ای‌میلی برایشان نوشتم. بعد از ظهر فردا پاسخ آمد ‏که هیچ جای نگرانی نیست! چرا؟ زیرا که نگهداری از چرخ‌ها، ‌یا همان «هتل» مربوطه، یک شرکت ‏جداگانه است و ورشکستگی نمایندگی ماشین ربطی به «هتل» ندارد. من می‌توانم هر نمایندگی ‏مجاز دیگری را انتخاب کنم، وقت بگیرم،‌ و آنان چرخ‌های مرا از هتل مربوطه سفارش می‌دهند و ‏تعویضشان می‌کنند!‏

عجب! پس این طور! نفسی به آسودگی کشیدم. فردا به نزدیک‌ترین شعبه،‌ که چندان هم نزدیک ‏نیست، تلفن زدم و داستان را گفتم. آنان برایم وقت ذخیره کردند، ‌اما گفتند که خودم باید با هتل ‏لاستیک‌ها تماس بگیرم و روز و نشانی تحویل آن‌ها را تعیین کنم، و شماره‌ی تلفن هتل را دادند. ‏باشد! مسئله‌ای نیست! به هتل تلفن زدم. خانم جوانی گوشی را برداشت و پس از شنیدن ‏داستان، ‌گفت که چرخ‌های مربوط به نمایندگی ورشکسته دیگر پیش آن‌ها نیست و ماه‌ها پیش آن‌ها ‏را به یک مرکز تعویض لاستیک در نزدیکی خانه‌ی من منتقل کرده‌اند! خب، چه بهتر.‏

به دکان تعویض لاستیک نزدیک خانه‌ام تلفن زدم. دقایقی در کامپیوترشان گشتند، و گویا در آن ‏فاصله با همان خانم کارمند «هتل» هم تماس گرفتند، و سرانجام پاسخ دادند که چرخ‌ها پیش آن‌ها ‏نیست و دوباره باید با «هتل»‌ تماس بگیرم!‏

عجب! سرگردان به دنبال لاستیک‌های گمشده، بر گرد شهر!...‏

خانم کارمند «هتل»‌ پذیرفت که در انبارشان بگردد،‌ برای این کار چند روزی وقت خواست، و گفت: ‏‏«اگر پیدایشان کردم، خبرتان می‌کنم!» ای بابا! «اگر پیدایشان کردم» یعنی چه؟ من چرخ‌های نازنینم ‏را می‌خواهم. اگر پیدا نکردید، چی؟

یک هفته گذشت و خبری نشد. باز با خانم کارمند هتل تماس گرفتم. گفت که هنوز ردی از چرخ‌های ‏من پیدا نکرده و باز چند روزی وقت خواست. بفرمایید، ‌این هم وقت! اما برف و سرما دارد می‌آید ها!‏

یک هفته‌ی دیگر هم گذشت، و روزی داشتم دست می‌بردم گوشی را بردارم و باز به هتل تلفن ‏بزنم که یک پیامک از همان خانم آمد: «با کمال تأسف باید بگویم که چرخ‌های شما پیش ما نیست و ‏کاری از من بر نمی‌آید جز آن که توصیه کنم با مدیر تصفیه‌ی ورشکستگی نمایندگی ماشین، خانم ‏فلانی با اطلاعات تماس فلان تماس بگیرید»! چیزی نمانده‌بود که گوشی از دستم بیافتد و داغون ‏شود و خرج تازه‌ای روی دستم بگذارد. یعنی چرخ‌های نازنین ماشین من در جریان آن ورشکستگی بر ‏باد رفته‌اند؟ آخر اصلاً چرا این شرکت معتبر که پانزده سال آن قدر مرتب و تر و تمیز آن‌جا بود ‏ورشکسته شد؟ آخر اصلاً چرا من چرخ‌ها را به آن‌هاسپردم؟

نومیدانه به خانم مدیر تصفیه‌ی ورشکستگی تلفن زدم، اما کسی گوشی را برنداشت و پیام‌گیر هم ‏نداشت. ای‌میل زدم، پاسخی نیامد. هفته‌ای هر روز تلفن زدم، بی پاسخ. در این فاصله مقداری ‏درباره‌ی ورشکستگی شرکت‌ها و مدیریت تصفیه‌ی پس از آن در اینترنت خواندم و بیش‌تر نا امید ‏شدم، زیرا همه چیز حکایت از آن داشت که اموال باقی‌مانده از ورشکستگی شرکت‌ها را به نسبت میان ‏بزرگ‌ترین طلبکاران پخش می‌کنند، که مبلغ آن اغلب بسیار کم‌تر از میزان طلب آنان است، و به بقیه ‏هیچ چیز نمی‌رسد، و هیچ بیمه‌ای طلب‌های کوچک مثل طلب مرا نمی‌پوشاند. یعنی این که هیچ ‏خسارتی به من نمی‌رسد. یعنی این که چرخ‌های زمستانی ماشین بنده دود شده‌اند و رفته‌اند به ‏هوا!‏

هفته‌ای بعد توانستم خانم مدیر تصفیه را با تلفن گیر بیاورم. داستانم را گوش داد و سپس بسیار ‏ابراز تأسف کرد. از آهنگ صدا و کلامش می‌خواندم که امیدی نیست، اما قول داد که بگردد و ببیند ‏آیا ردی از چرخ‌های گمشده می‌یابد یا نه، و اگر چیزی پیدا کرد، تماس می‌گیرد! ای فغان! این هم ‏می‌گوید «اگر چیزی پیدا کرد»! تکلیف من چه می‌شود؟ مال بر باد رفته‌ی من چه می‌شود؟

چند روزی گذشت و از این خانم خبری نشد. ای‌میل زدم و پرسیدم. پاسخ آمد که متأسفانه ردی از ‏چرخ‌ها نیافته، اما... اما در میان آن‌چه از شرکت ورشکسته مانده، کاغذی پیدا کرده که نشان ‏می‌دهد که آنان بعد از تعویض قبلی در آستانه‌ی تابستان، با «هتل» تماس گرفته‌اند و سفارش ‏داده‌اند که بیایند و چرخ‌های مرا ببرند به انبار. در نتیجه او با هتل تماس گرفته و آن‌ها قول داده‌اند ‏دوباره انبارشان را بگردند!‏

همه چیز زیر سر این «هتل» است! اما اگر برگشتند و گفتند که پیش از آن که چرخ‌ها را به انبار ‏بیاورند، سفارش‌دهنده ورشکسته شده و آن‌ها نتوانسته‌اند چرخ‌ها را به انبار منتقل کنند، آن وقت ‏من چه خاکی به سرم بریزم؟

در این فاصله برف و تگرگ خفیفی بارید. باد و بوران شد. زمین‌ها داشت یخ می‌زد. چه کنم؟ آیا ‏لاستیک‌های تازه بخرم؟ امیدی به پیدا شدن چرخ‌های قبلی نیست. اما اگر لاستیک‌های تازه خریدم ‏و بعد زد و چرخ‌های قبلی پیدا شد چی؟

اینترنت و گوگل وسایل خوبی هستند. گشتم و تاریخ ورشکستگی نمایندگی ماشین را پیدا کردم. ‏یک ماه و نیم بعد از تعویض چرخ‌های من بود. پس من مدرک دارم که «هتل» سفارش گرفته که ‏چرخ‌ها را ببرند، و یک ماه و نیم هم وقت داشته‌اند که آن‌ها را به انبار ببرند. پس اگر چرخ‌ها گم ‏شده، ربطی به ورشکستگی تعمیرگاه ندارد و هتل گمشان کرده.‏

روزها سپری می‌شد و خبری از هتل یا از مدیر تصفیه نبود. در این مدت من در ذهنم پیوسته ‏شکایت‌نامه‌هایی به «هیئت بررسی شکایت‌های مصرف‌کنندگان» و به ستون مصرف‌کنندگان این و ‏آن روزنامه و برنامه‌ی مصرف‌کنندگان تلویزیون می‌نوشتم، و پاک می‌کردم. سرانجام به این نتیجه ‏رسیدم که بهتر است یک‌راست یقه‌ی هتل را بگیرم و برای چرخ‌هایی که گم کرده‌اند خسارت ‏بخواهم. ای‌میلی به همه‌ی نشانی‌های هتل که یافتم فرستادم و در آن نوشتم که آنان مهلت کافی ‏برای بردن چرخ‌ها از نمایندگی ماشین به انبار داشته‌اند و بنابراین ناپدید شدن آن‌ها ربطی به ‏ورشکستگی نمایندگی ماشین ندارد، و خود آن‌ها باید چرخ‌های ناپدیدشده را جبران کنند.‏

یک هفته گذشت و خبری نشد. نمی‌خواستم مرتب تلفن بزنم و کلافه‌شان کنم و سر لج و لج‌بازی ‏بیافتند. پس از یک هفته ای‌میل دیگری نوشتم، هوای زمستانی را یادآوری کردم و خواستم که ‏تکلیف مرا روشن کنند. چند روز بعد خانم مدیر تصفیه‌ی ورشکستگی تلفن زد و مژده داد که «هتل» ‏پذیرفته است که مسئولیت گم شدن چرخ‌ها به گردن آنان است، اما چرخ‌ها را در انبارشان پیدا ‏نمی‌کنند و بنابراین می‌خواهند چرخ‌هایی معادل آن‌ها به من بدهند!‏

پوه... پس گویا چرخ‌ها دارند زنده می‌شوند! درود بر این خانم که جانب مرا گرفت، تنهایم نگذاشت و ‏کمکم کرد. چند روز گذشت و باز خبری نشد. نخیر! باید ای‌میل دیگری بنویسم! نوشتم و پرسیدم ‏کی می‌توانم چرخ‌هایم را عوض کنم؟ این بار مدیر عامل «هتل» پاسخ داد که چرخ‌ها را می‌فرستند ‏به همان دکان تعویض لاستیک نزدیک خانه‌ام که از آغاز صحبتش را کرده‌بودند. خب، حالا من از کجا ‏بدانم که چه آشغالی را به جای چرخ‌های نازنین من می‌فرستند؟ نوشتم: «البته باید بگویم که رینگ ‏چرخ‌ها چنین و چنان بود، و لاستیک‌ها چنین و چنان، همه نو بودند و فقط در طول دو زمستان ‏استفاده شده‌بودند، و کیلومترشمار من اکنون فلان قدر نشان می‌دهد. من این حق را برای خود ‏محفوظ می‌دارم که هر چیزی را به جبران آن‌ها نپذیرم»!‏

پاسخ آمد که: «ما رینگ‌ها و لاستیک‌های نو به شما می‌دهیم. لطفاً به لینک زیر بروید و هر چه ‏می‌پسندید انتخاب کنید!» هورااااا... چه خوب! البته در آن لینک رینگ‌ها و لاستیک‌هایی بود که ‏سقف قیمت‌شان حداکثر به قیمت خرید لاستیک‌های من می‌رسید که قبض رسید خریدش را ‏برایشان فرستاده‌بودم.‌ اما همین هم خیلی خوب بود. پیش دکان تعویض لاستیک وقت گرفته‌ام و ‏همین روزها می‌روم و چرخ‌ها را عوض می‌کنم.‏

درود بر نظام حمایت از مصرف‌کنندگان سوئد، و درود بر اخلاق و وجدان کاری شرکت‌های خدمات ‏سوئد. بگذریم از این که نمی‌دانیم در این میان بر سر چرخ‌های من چه آمد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 October 2018

از جهان خاکستری - ۱۱۸

بفرمایید کتاب!‏

به نظر من نویسندگان ادبی از شجاع‌ترین انسان‌های جوامع امروز ما هستند. آنان تن‌شان را، ‏جان‌شان را، ذهن و فکر و مغزشان را، احساس‌شان را، بی‌باک، در بشقاب و جلوی کسانی که قرار است خواننده باشند، روی ‏میز می‌گذارند، بی آن که بدانند که آن خواننده، با سلیقه‌ای از طیفی نامحدود، آیا لقمه‌ی ‏ناجویده را به رویشان تف خواهد کرد، بی تفاوت لقمه را خواهد بلعید، یا کار آشپز را خواهد پسندید.‏

اما برای جامعه‌ی فارسی‌زبان داخل ایران و دیاسپورای فارسی ‌زبان در سراسر زمین، وضع بدتر ‏است: رستوران‌هایی که تن و جان نویسندگان فارسی‌نویس را در بشقاب روی میزجلوی مشتریان می‌گذارند، بازارشان کساد است. تیراژ بیش از ۹۰ درصد کتاب‌های داخل ۳۰۰ نسخه بیش‌تر نیست. ‏و آن ۱۰ درصد بقیه هم، برای کتاب‌های عامه‌پسند، در مقایسه با جمعیت باسواد کشور و ‏دیاسپورای خارج از کشور، هنوز ناچیز است.‏

برای دیاسپورای فارسی‌زبان خارج وضع باز بدتر است. از این میان خیلی‌ها، خوب یا بد، جذب ‏جامعه‌ی میزبان شده‌اند و خود و فرزندانشان دیگر هیچ وقت و علاقه‌ای برای خواندن نشریات ‏فارسی ندارند. حتی بسیاری از آن‌هایی هم که جذب جامعه‌ی میزبان نشده‌اند، در اصل «اهل کتاب» نبوده‌اند ‏و نیستند.‏

از این‌جاست که من به «نشر باران» استکهلم حق دادم و می‌دهم که انتشار «قطران در عسل» ‏مرا «ندید» رد کرد، چه، ایشان بازار دستش است و می‌داند که توزیع و فروش چنین کتابی چه ‏مشکلاتی دارد. هرچند که بی آن که به آمار فروش ایشان دسترسی داشته‌باشم، می‌دانم که ‏کتاب «از دیدار خویشتن»، خاطرات احسان طبری از این و آن و از این‌جا و آن‌جا، که من برایش جان ‏ دادم و جان کندم تا باران منتشرش کرد، یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های باران بوده‌است. من خود ‏چاپ دوم را برایشان درست کردم، و در میان ناشران ایرانی رسم نیست که چاپ‌های بعدی، تیراژ، و ‏میزان فروش را به آگاهی پدیدآورنده‌ی کتاب برسانند. بنابراین میزان تیراژ واقعی فروش آن کتاب را ‏نمی‌دانم.‏

کمی منحرف شدم. می‌خواهم بگویم که شمای خواننده لطف کنید، کلاهتان را قاضی کنید و ‏صادقانه بگویید: آیا به آمازون حق نمی‌دهید که کمک به انتشار کتاب‌های فارسی را از خدماتش ‏حذف کند؟ تیراژ ده‌ها هزاری، صدها هزاری، و میلیونی کتاب‌های به زبان کشورهای پیشرفته و ‏کتاب‌خوان کجا و تیراژ زیر صد نسخه،‌ و در بهترین حالت چند صد نسخه از کتاب‌های ما کجا؟ فکر ‏کنید: آیا ناشر «اچ‌انداس» که نزدیک ۷۵۰ عنوان کتاب فارسی منتشر کرده (این‌جا را ببینید) اما تیراژ ‏هیچ‌کدام در بهترین حالت از چند صد تا بالاتر نرفته، حق ندارد که زیر زمین برود؟

بسیاری از دوستان کنجکاواند و می‌پرسند میزان فروش «قطران در عسل» چه‌قدر بوده. من با وجود ‏انتقادی‌هایی که به انتشارات «اچ‌انداس» دارم، کار بخش مالی‌شان را می‌ستایم. بخش ‏مالی همواره و مرتب به من گزارش داد و نزدیک دو سال پیش برایم نوشتند که یکصد و چند پاوند ‏انگلیس از فروش «قطران در عسل» در حساب من جمع شده و خواستند شماره‌ی حساب بدهم تا ‏آن را برایم واریز کنند. باور بکنید یا نه، این نخستین بار بود که ناشری، چه در داخل یا خارج، داشت ‏به من پول می‌داد! خواهش کردم که پول را برایم نگه‌دارند تا بابت آن از کتاب خودم برای دوستان و ‏آشنایان در سراسر جهان سفارش بدهم. و چنین کردم. می‌پرسید: خب، آخرش، تیراژ چه‌قدر شد؟ ‏پاسخ: با وجود جلسه‌های معرفی کتاب با حضور نویسنده در تورونتو، کلن، استکهلم (۲ جلسه)، و گوتنبورگ؛ صحبت از کتاب در برنامه‌ی «به عبارت دیگر» بی.بی.سی فارسی، مصاحبه با رادیوی همبستگی استکهلم درباره‌ی کتاب، و چندین مقاله در معرفی کتاب در جهان وب، تا پایان ماه مارس ۲۰۱۸، کل کتاب‌های کاغذی فروش‌رفته از طریق آمازون ۲۸۳ نسخه (۱۰۹ ‏نسخه را خودم سفارش داده‌ام و برای این و آن فرستاده‌ام)؛ و ۳۷ نسخه‌ی الکترونیکی که ۲۳ ‏نسخه به رایگان در اختیار خوانندگان داخل ایران گذاشته‌شده. درآمد پرتقال‌فروش (نویسنده‌ی ‏گردن‌شکسته) به حساب می‌شود: منهای ۱۹۹ دلار امریکا! یعنی نویسنده ۲۰۰ دلار به ناشر بدهکار است بابت ‏کتاب‌هایی که برای این و آن سفارش داده!‏

و البته کسانی کتاب را در داخل افست کردند و زیرمیزی فروختند که از تیراژ و درآمد آن هرگز ‏نمی‌توان اطلاعی به‌دست آورد. در بهترین حالت، اگر بتوان با آن ناشران زیرزمینی تماس گرفت، نانی ‏را که از کتاب شما خورده‌اند فراموش می‌کنند و خیلی حق‌به‌جانب می‌گویند: «هه، زحمت ‏کشیده‌ایم، کتاب ممنوعه‌ی آقا را با هزار بدبختی چاپ کرده‌ایم و فروخته‌ایم، آقا را معروف کرده‌ایم، آقا ‏تازه طلبکار هم هست!»‏

خلاصه، یعنی، هرگز از انتشار هیچ‌یک از کتاب‌ها و نوشته‌هایم، در هیچ جایی از جهان، پولی به ‏دست من نرسیده. البته دروغ چرا: روزنامه‌ی سوئدی د.ان. برای انتشار عکسی که برایشان ‏فرستادم و در ۹ نوامبر ۱۹۹۴ منتشر کردند، ۲۵۷ کرون (نزدیک ۲۵ دلار) به من دادند (صفحه‌ی ۴۸۲ قطران در ‏عسل را ببینید)!‏

چنین است که برای گذاشتن تن عریان، جان، ذهن و فکر و مغزم، احساسم، توی بشقاب و تقدیم آن به ‏هر کس که می‌خواهد، هرگز پولی نخواسته‌ام و نمی‌خواهم. برای «قطران در عسل» ناشر بود که ‏دستمزدی می‌خواست و من به او حق می‌دادم و می‌دهم. اما برای نسخه‌ی کاغذی «با گام‌های فاجعه» که خودم ‏در آمازون منتشر کردم، قیمت را میزان تمام‌شده گذاشتم (و تا امروز گذشته از ۲۰ نسخه که خودم خریدم، حتی یک نسخه هم فروش نرفته! نسخه‌ی رایگان پ.د.اف در این نشانی). برای بازنشر نسخه‌ی کاغذی «قطران در عسل» نیز، حال ‏که قرار بود خود ناشر باشم، قصد داشتم که قیمت تمام‌شده بگذارم، که دریغا که آمازون فعلاً از کار ‏افتاده‌است.‏

پس حال که این‌طور است؛ حالا که من هرگز پولی از نوشته‌هایم در نیاورده‌ام، و حالا که از بازنشر ‏قطران در عسل قرار نبود و نیست که درآمد میلیونی از میلیون‌ها خواننده‌ی فارسی‌زبان به جیبم ‏سرازیر شود، بفرمایید: حاصل حوصله‌سوزی آخرهفته‌های هشت سال من، آری، هش...ت... سا...ل؛ ‏تن، جان، ذهن، فکر، و مغز من، احساس من، لخت و بی هیچ پوششی، توی بشقاب، روی میز، خدمت شما! ‏معروف است و می‌گویند که کتاب رایگان را مردم نخوانده به گوشه‌ای می‌افکنند و کتاب رایگان ‏نخوانده می‌ماند و می‌پوسد. پس فقط قول بدهید که این بشقاب مرا تا پایان بخورید (بخوانید). من سراپای آن را با صداقت کامل و بی هیچ شیله‌پیله‌ای برایتان پخته‌ام ‏‏(نوشته‌ام)! تف شما نوش جانم، اگر جز این یافتید!‏

این «چاپ دوم» است با برخی بازویرایش‌ها، یعنی این که تغییراتی جزئی در متن داده‌ام. از این ‏نشانی دریافتش کنید، و نوش جانتان!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 October 2018

کتاب قطران در عسل را چگونه تهیه کنیم؟ ۲‏

می‌بینم که (خوشبختانه) هنوز کسانی با جست‌و جوی نام «قطران در عسل» سر از ویلاگ من در ‏می‌آورند و دو نوشته‌ی مربوط به شیوه‌ی تهیه‌ی کتاب در خارج و در ایران را کلیک می‌کنند.‏

اما... اما باید با تأسف اعلام کنم که ناشر کتاب، اچ اند اس مدیا، بعد از یک «غیبت صغری» در سال ‏گذشته، اکنون ماه‌هاست که به «غیبت کبری» رفته‌است و به هیچ‌یک از پیام‌های من، که از ‏راه‌های گوناگون می‌فرستم، و پیام‌های علاقمندانی که از داخل نسخه‌ی الکترونیک کتاب را سفارش ‏می‌دهند، پاسخ نمی‌دهد. از همین رو من هفته‌ای پیش با ارسال پیامی رسمی و اداری قراردادم را ‏با ایشان لغو کردم.‏

اکنون می‌توان نسخهٔ کاغذی چاپ دوم کتاب را با قیمت نزدیک نصف آمازون، از این نشانی خرید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏