01 December 2021

از جهان خاکستری - ۱۲۴

صدایی زنانه می‌گوید: - ... الو، فلانی هستم، پزشک بخش پیوند بیمارستان هودینگه.
گوشم تیز می‌شود: - بله، بفرمایید!
‏- می‌تونی هر چه زودتر بیایی این‌جا؟ برای این که یه کلیه‌ی مناسب برات پیدا شده که توی راهه ‏که بیارنش این‌جا...

چه می‌گوید؟ البته که می‌توانم خودم را هر چه زودتر برسانم آن‌جا! چهار سال آزگار است که منتظر ‏این لحظه بوده‌ام. به امید همین لحظه چهار سال تمام است که شکنجه‌ی این دیالیز لعنتی را ‏تحمل کرده‌ام: یک روز در میان، از شروع راه انداختن دستگاه، تا پایان کار و تمیز کردن دستگاه، هر بار ‏هفت ساعت به این دستگاه زنجیر شده‌ام؛ شب و روز گوشی تلفن را از خودم دور نکرده‌ام، صدای ‏زنگش را در بلندترین وضعیت گذاشته‌ام تا مبادا در خواب عمیق یا سروصدای پیرامون آن را نشنوم...

‏- دو هفته‌ی اخیر حالت چطور بوده؟ سرماخوردگی؟ تب؟ عفونت؟...
‏- نه، هیچکدوم. حالم خوب بوده.
‏- پس می‌تونی راه بیافتی؟
‏- بله! بله! البته! چه خوب!... چه خبر خوبی!
‏- البته کلیه هنوز نرسیده، ولی ما باید آماده‌ات کنیم و بهتره هر چه زودتر شروع کنیم... فکر می‌کنی ‏کی می‌تونی این‌جا باشی؟
‏- الان ساعت نه‌ونیمه، تاکسی می‌گیرم و میام. حد اکثر یه ساعت...
‏- خوبه! پس منتظریم، و این‌جا می‌بینیمت...
‏- حتماً، حتماً! الان راه می‌افتم... مرسی! مرسی!

اکنون باید غریو شادی سر دهم و جست‌وخیز و دست‌افشانی بکنم. شادم. اما چرا هیچ ‏دست‌افشانی نمی‌کنم؟ چرا ته دلم آن شادی بی‌غش را احساس نمی‌کنم؟

کوله‌پشتی را بر می‌دارم و چیزهای لازم را در آن می‌گذارم: لپ‌تاپ و سیم برقش، چارجر گوشی ‏تلفن، دمپایی، یک کتاب، بعضی داروها، مسواک و خمیردندان، ریش‌تراش، لباس زیر... دیگر چی؟ ‏دیگر چی؟ فکر کن! فکر کن!‏

زنگ می‌زنم و تاکسی سفارش می‌دهم. لباس می‌پوشم. در انتظار تاکسی سطل آشغال را خالی ‏می‌کنم. گلدان‌ها را آب می‌دهم. تاکسی آمده‌است. سوار می‌شوم و می‌روم.‏

سر راه به دخترم و به دوستم پیامک می‌فرستم و این خبر بزرگ و شادی‌آور را برایشان می‌نویسم، ‏با «شکلک»های فراوان. هر دو شادمان پاسخ می‌دهند و تبریک می‌گویند. دخترم می‌پرسد که ‏عمل چه‌قدر طول می‌کشد و او برای پرسیدن حالم کی به کجا زنگ بزند. پاسخ می‌دهم و در ضمن ‏برایش می‌نویسم که اگر، اگر، بعد از عمل بیدار نشدم، چه باید بکند.‏

‏***
ساعت از ده شب گذشته و ورودی اصلی بیمارستان به این بزرگی بسته است. پشت شیشه‌ها و ‏بیرون شیشه‌ها پرنده پر نمی‌زند. دکتری که زنگ زد نگفت چگونه وارد شوم. از تجربه‌ی قبلی ‏می‌دانم: باید به بخش فوریت‌ها (اورژانس – اکوت) مراجعه کنم. باید بروم به زیر زمین پارکینگ. ‏ورودی اورژانس آن‌جاست.‏

تعدادی بیمار در اتاق انتظار اورژانس نشسته‌اند. به خانم پرستار پشت شیشه می‌گویم که برای ‏پیوند کلیه احضار شده‌ام. کارت شناسایی‌ام را می‌گیرد و توی کامپیوتر نگاه می‌کند. می‌پرسد:‏

‏- گفتند که اول باید از سینه‌ات عکسبرداری بشه، یا نه؟
‏- بله. دکتری که زنگ زد به‌گمانم چیزی گفت.
‏- پس صبر کن تا زنگ بزنم به بخش رنتگن و بپرسم.

هیجان‌زده به انتظار می‌ایستم. دقایقی بعد نگهبان در را باز می‌کند، راهم می‌دهد، و با آسانسور و ‏از راهروهای خالی مرا تا بخش رنتگن همراهی می‌کند.‏

خانم پرستار سالمندی به پیشواز می‌آید. با خوشرویی می‌گوید که سرشان خیلی شلوغ است و ‏باید کمی در انتظار بنشینم تا به محض آن که وقت خالی پیدا شد، عکسبرداری کنند.‏

‏- باشه! می‌شینم. فقط امیدوارم بخش پیوند می‌دونه که اومده‌ام؟
‏- می‌دونن. همین الان بهشون خبر دادم.
‏- چه خوب!

سرم را با خواندن روزنامه در گوشی تلفن گرم می‌کنم. اما حواسم جمع نیست. چیز زیادی از ‏خواندن دستگیرم نمی‌شود. پانزده دقیقه بعد خانمی با روپوش سپید نامم را می‌خواند. کس دیگری ‏نیست! فقط منم! بلند می‌شوم و دنبالش می‌روم. به سوئدی می‌پرسد:‏

‏- تو فارسی بلدی؟
‏- بله، بله!
به فارسی می‌گوید: - از اسمتون حدس زدم. نوبت پیوند شده‌، ها؟
‏- بله، بعد از چهار سال دیالیز و انتظار...
‏- وای، چه سخت! خوبه که آخرش نوبتتون شد!
‏- بله، آخرش...

مرا روی تخت می‌خواباند و می‌فرستد توی تونل عکسبرداری مغناطیسی. کار به سرعت انجام ‏می‌شود. می‌گوید:‏

‏- آهسته بلند شین که سرتون گیج نره! خودتون بلدین بخش پیوند رو پیدا کنین؟ وگرنه می‌تونم به ‏مأمورهای انتقال زنگ بزنم که بیان و ببرنتون.‏

این بیمارستان در طول سالیان یکی از پاتوق‌هایم بوده برای انواع معاینات و معالجات. خیلی جاهای ‏آن را خوب بلدم. می‌گویم: - نه، مرسی، لازم نیست. خودم بلدم!
‏- اگه پیدا نکردین برگردین همین‌جا تا ترتیبشو بدم.
‏- باشه! مرسی! خدا نگهدار!

‏***
در راهروهای دراز و خالی و ساکت نزدیک پانزده دقیقه راه می‌روم تا به بخش پیوند برسم. در قفل ‏است و باید دگمه‌ی زنگ را فشار بدهم. از انتهای راهرو پرستاری سرک می‌کشد و بعد به سوی در می‌آید. بازش ‏می‌کند و نامم را می‌گوید.

‏- بله، خودم هستم.
‏- خوش اومدی! اتاقت ته راهروست. شماره ۱۰.

می‌روم. کوله‌پشتی را توی کمد جالباسی می‌گذارم و به انتظار می‌نشینم. دقایقی بعد همان خانم ‏دکتری که تلفن زد و احضارم کرد می‌آید همراه با خانم پرستار دیگری. چیزهایی می‌پرسند، و انواع ‏تست‌ها شروع می‌شود: تست «واقعی» کرونا که باید پادتن‌ها (آنتی‌بادی‌ها) را نشان دهد و ‏جوابش چند ساعت طول می‌کشد؛ تست خون و ادرار، اگر ادراری باشد، که تولیدش خیلی وقت ‏است که قطع شده؛ وزن، قد، فشار خون، دمای بدن،...‏

قرم‌هایی را باید پر کرد. بعد باید سوزنی در رگ بازو یا پشت دستم نصب کنند برای انواع تزریقات ‏وریدی یا گرفتن نمونه‌ی خون. در بازوی راست فیستل دارم برای دیالیز. همه‌ی کارها را باید در بازوی ‏چپ انجام دهند. خانم پرستار میان‌سالی چند جای پشت دست چپم را سوراخ و کبود می‌کند، اما ‏موفق نمی‌شود سوزن را درست توی رگ فرو کند. بیست‌وپنج سال برای نگهداری از کلیه‌ی پیوندی ‏قبلی قرص کورتیزون خوده‌ام و رگ‌هایم نابود شده‌اند. سرانجام جایی روی بازو سوزن را نصب ‏می‌کند.‏

از نیمه شب گذشته، اما نمی‌توانم بخوابم. پرستارها می‌آیند و می‌روند. ساعت ۳ بامداد باید دوش ‏بگیرم و سر و تنم را با شامپو و اسفنج صابون‌دار و ضد عفونی کننده بشویم. زیر دوش چسب‌های ‏سوزنی که پرستار روی بازو نصب کرده از پر مو بودن بازو ور می‌آیند و سوزن از رگ بیرون می‌زند! ‏افتضاح!‏

خون بازو را به هر کلکی بند می‌آورم و لباس بیمارستان را می‌پوشم. پرستار می‌آید و با دیدن ‏دسته‌گلش می‌گوید:‏

‏- عیبی نداره! بخش آنستزی اتاق عمل خیلی واردتراند و جایی برای نصب اون پیدا می‌کنن.‏

او می‌گوید که ساعت چهار و نیم به سوی اتاق عمل می‌برندم. اما بعد پرستار دیگری می‌آید و ‏می‌گوید که ساعت هفت صبح می‌رویم به اتاق عمل.‏

متخصص بی‌هوشی می‌آید و مصاحبه می‌کند. با ماژیک یک خط دراز در طول وسط شکمم ‏می‌کشد. قرار است شکم را روی این خط بشکافند. پیش از این هم دو بار برای کارهایی دیگر ‏شکمم را روی همان خط شکافته‌اند و دوخته‌اند.‏

خوابی در کار نیست. تلویزیون چیز جالبی ندارد. با لپ‌تاپ به سایت‌های گوناگون سر می‌زنم. اما ‏تمرکز ندارم و از آن‌چه می‌خوانم چیزی در ذهنم نمی‌ماند.‏

به‌سوی اتاق عمل

سر ساعت هفت صبح سوم نوامبر ۲۰۲۱ (۱۲ آبان ۱۴۰۰) دو خانم پرستار جوان تختم را به‌سوی ‏بخش جراحی و اتاق عمل می‌رانند. از راهروهای درازی باید راه سپرد و با آسانسور به طبقه‌ای دیگر ‏رفت. تند می‌رانند و نسیمی خنک صورتم را نوازش می‌دهد. بیمارستان کمی جان گرفته و در ‏راهروها رفت‌وآمدی هست.‏

پیش از ورود به اتاق عمل اصلی، کلاهی کاغذی روی سرم می‌کشند. اتاق عمل شلوغ است. بر ‏خلاف اتاق عمل‌های بی‌شمار قبلی که بوده‌ام و هر بار ساعتی طول کشیده تا همه چیز را آماده ‏کنند، این بار همه چیز از پیش آماده است.‏

چند نفر بار دیگر چیزهای گوناگونی می‌پرسند که در فرم‌های مربوطه هم پاسخ داده‌ام، از جمله ‏حساسیت‌های دارویی. قرص‌هایی به خوردم می‌دهند. یک ماسک روی بینی و دهانم می‌گذارند و ‏می‌گویند که نفس‌های عمیق بکشم. می‌کشم. کسی می‌پرسد:‏

‏- چیزی حس می‌کنی؟
‏- بله، دارم از هوش می‌رم...

و هنوز جمله‌ام تمام نشده که دیگر هیچ نمی‌فهمم. زمان و مکان و بود و نبود بی‌معنی می‌شود.‏

اتاق پس از عمل

بیدار که می‌شوم نمی‌دانم در بی‌هوشی، شاید درست همین پیش از بیدار شدن، چه شنیده‌ام که ‏بی‌اختیار احساس رضایت نمی‌کنم. اتاق شلوغ است. چند پرستار می‌آیند و می‌روند و کارهایی ‏می‌کنند. چشم می‌گردانم. روی دیوار سمت راستم ساعت بزرگی هست. عینک به چشم ندارم و ‏تار می‌بینم. با این حال تشخیص می‌دهم که ساعت یک است. یک بعد از نیمه شب نمی‌تواند ‏باشد. پس یک بعد از ظهر باید باشد. دارم حساب می‌کنم چند ساعت زیر عمل بوده‌ام، که خوابم ‏می‌برد.‏

باز بیدار می‌شوم. اتاق هنوز شلوغ است. مطابق ساعت روی دیوار چند دقیقه بیشتر از بیداری ‏پیشین نگذشته. با آن‌چه از پیوند قبلی یادم می‌آید، اکنون باید کلیه‌ی پیوندی و غده‌ی فوق کلیوی ‏همه‌ی هورمون‌هایی را که سال‌ها در بدنم ته کشیده‌بودند ترشح کرده‌باشند؛ اکنون باید غوغایی از ‏شادمانی سلول‌ها در سراسر پیکرم در جریان باشد؛ اکنون باید تنم احساس کند که بر بستری نرم ‏چون ابرها خوابیده‌ام؛ اکنون باید پوستم احساس کند که نفس می‌کشد؛ اکنون باید بویایی‌ام تیز ‏شده‌باشد...‏

اما نه. سنگین چون سرب افتاده‌ام بر تخت. اثری از تأثیر هورمون‌های تازه نیست. دست چپم را از ‏زیر پتو آهسته و با احتیاط می‌برم روی شکمم: بانداژ چسب‌دار و درازی روی شکافتگی شکم ‏چسبانده‌اند. اگر کلیه‌ای آن زیر بود می‌بایست اندکی برآمدگی احساس می‌کردم، اما هیچ برآمدگی ‏آن‌جا نیست. دوباره دارد خوابم می‌برد. همین‌قدر می‌رسم که بپرسم:‏

‏- دوختند کلیه را توی شکمم؟
دهان و گلویم خشک خشک است. صدایم گرفته و خش‌دار است. پرستاری آهسته پاسخ می‌دهد:
‏- دکتر به‌زودی میاد و جواب میده...
خوابم می‌برد.

‏***
نمی‌دانم در خواب است یا در بیداری که فکر می‌کنم: این چه جوابی بود که پرستار داد؟ اگر پیوند ‏انجام شده‌بود، بی‌گمان با شادمانی می‌گفت که همه چیز به خوبی انجام شده و عمل موفقیت ‏آمیز بوده؛‌ فلان مقدار ادرار تولید شده؛ جای نگرانی نیست... اما... چرا دکتر باید بیاید و جواب بدهد؟

نیم ساعت بیشتر خواب نبوده‌ام. از دکتر خبری نیست. دهانم آن‌قدر خشک است که زبانم به سقم ‏و درون گونه‌هایم به دندان‌ها چسبیده‌اند. آب می‌خواهم. بیست‌وپنج سال پیش، هنگام پیوند قبلی ‏همین‌جا در سوئد و در همین بیمارستان، در این حال با سابقه‌ی ذهن ناخودآگاه از معالجات و ‏بیمارستان‌های شوروی در مینسک، بی اختیار به روسی گفتم که آب می‌خواهم، و پرستاران ‏نفهمیدند. اما اکنون بی هیچ تلاشی به سوئدی می‌گویم که تشنه‌ام.‏

پرستاری که همان نزدیکی‌ست، می‌آید، لیوان کاغذی کوچکی را با نی به دهانم نزدیک می‌کند، و ‏می‌گوید:‏

‏- فقط یه جرعه!
یک جرعه آب به درون دهانم می‌کشم. چه خنک و خوب است! آب را در دهانم می‌چرخانم تا همه‌ی ‏خشکی‌ها خیس شود، و سپس قورتش می‌دهم.
خوابم می‌برد.

‏***
نمی‌دانم خودم بیدار می‌شوم، یا بیدارم می‌کنند. عده‌ی زیادی با روپوش سپید در اتاق هستند. ‏مردی با روپوشی که سیاه‌رنگ به یادم مانده در کنارم ایستاده است. ساعت روی دیوار پشت سر او ‏سه را نشان می‌دهد. باید سه‌ی بعد از ظهر باشد. مرد سیاه‌پوش آرام و با لحنی پوزش‌خواهانه ‏می‌گوید:‏

‏- من فلانی هستم، عضو تیم جراحی. باید با کمال تأسف بگم که عمل موفقیت‌آمیز نبود...
دلم فرو می‌ریزد. یعنی چی؟ چه دارد می‌گوید؟
‏- خیلی سخت بود. خون‌ریزی شدیدی کردی. چند کیسه خون بهت زدیم. وضع رگ‌های داخل شکم ‏خوب نبود. جای سالمی برای اتصال رگ‌های کلیه‌ی پیوندی پیدا نکردیم...

در طول جمله‌های او من بی‌اختیار تکرار می‌کنم:
‏- شیت... شیت... شیت.... شیت... شیت...

اتاق در سکوت فرو رفته و مرد سیاه‌پوش سر به زیر افکنده‌است. با صدایی فروخورده و غمگین ‏می‌گوید:

‏- خیلی متأسفم. هر کاری می‌تونستیم کردیم...
‏- شیت... شیت... شیت... شیت... شیت...

صورتم را در هم می‌کشم مانند حالتی که بخواهم گریه کنم. اما گریه‌ام نمی‌آید. من که همیشه ‏اشکم دم مشکم است؛ در سینما،‌ جلوی تلویزیون، هنگام خواندن یا تعریف کردن چیزی پر احساس ‏همواره گریه‌ام می‌گیرد و اشک می‌ریزم، اکنون چشمانم حتی نمناک نمی‌شود. خانم پرستار ‏چهل‌وهشت نه ساله‌ای که سمت چپم ایستاده و بعدها یاد می‌گیرم که نامش بیرگیتاست، صورتش ‏را نزدیک می‌آورد و می‌گوید:‏

‏- می‌تونی گریه کنی. اشکالی نداره. گریه کن!‏

نه، برای خودم و به حال خودم گریه‌ای ندارم. اشکی نمی‌آید. بی‌اختیار، و گویی با خود حرف ‏می‌زنم، به سوئدی می‌گویم:‏

‏- حالا من چه کنم؟ شیت... شیت... شیت...‏

همه ساکت‌اند. مرد سیاه‌پوش می‌پرسد:‏

‏- می‌خواهی به کسی تلفن بزنیم؟
‏- توی فرمی که پر کردم نوشتم که نتیجه را به دخترم خبر بدین.
‏- باشه، سعی می‌کنم باهاش تماس بگیرم. حالا تو کمی استراحت کن تا این موضوع توی ذهنت جا ‏بیافته، بعد می‌تونی خودت هم به هر کی خواستی تلفن بزنی.

همه می‌روند. فقط بیرگیتا و یک خانم پرستار دیگر هم‌سن‌وسال او می‌مانند. نام او ماری‌ست. این ‏دو پرستاران شیفت بعد از ظهر تا شب هستند.‏

شیت... شیت... شیت... حالا من چه کنم؟

حالت تهوع شدیدی دارم. از آنان کیسه‌ای برای بالا آوردن می‌خواهم. بیرگیتا می‌گوید:‏ ‏- هیچ نگران نباش. این حالت عادیه. مطمئن باش هیچ چیزی توی شکمت نیست که بالا بیاری. بیا، ‏کیسه رو این‌جا کنار دستت می‌ذارم که خیالت راحت باشه، ولی مطمئنم که هیچ استفاده‌اش ‏نمی‌کنی.‏

راست می‌گوید. سرم را کمی بلند می‌کنم، عق می‌زنم، مقدار زیادی هوا از گلویم بیرون می‌آید و ‏تهوع از بین می‌رود.‏

خوابم می‌برد.‏

‏***
با صدای حرف زدن بیرگیتا و ماری بیدار می‌شوم. دارند اندازه‌گیری‌هایی می‌کنند؛ آنتی‌بیوتیک تزریقی ‏وصل می‌کنند به لوله‌ای که در شاهرگ گردنم نصب شده. پس پیداست که در اتاق عمل هم ‏نتوانسته‌اند رگی در بازوی چپم پیدا کنند و سوزن «اکسس» در آن نصب کنند، و به شاهرگ گردن ‏رسیده‌اند. بعدها می‌بینم که دو جای تازه‌ی بازوی چپ، و در مجموع پنج جا کبود است – نشانه‌ی ‏تلاش‌های ناموفق برای رگ گرفتن.‏

دهانم آن‌قدر خشک است و همه چیز درون آن چنان به هم چسبیده که به سختی می‌توانم دهان ‏باز کنم و بگویم که دهانم خشک است. ماری می‌گوید:‏

‏- یه چیز داریم، یه جور روغن، که توی دهن مالیده می‌شه تا جلوی چسبندگی رو بگیره. می‌خواهی ‏امتحان کنی؟
‏- آره، باشه.

تهوع شدیدی دارم. اما بیرگیتا درست گفته:‌ عق می‌زنم و چیزی بیرون نمی‌آید.‏

ماری می‌رود و دقیقه‌ای بعد باز می‌گردد با لیوانی کاغذی و اندکی روغن، و چوبی با تکه‌ای اسفنج ‏در انتهایش. می‌گذاردش روی میز کوچک سمت راستم. باید چوب و اسفنج را که روغن را به‌خود ‏جذب کرده بردارم و به دهان ببرم و اسفنج را به زبان و سق و دندان‌ها و درون گونه بمالم. دل‌پذیر ‏نیست، اما هر چه هست، از آن دهان به‌هم چسبیده بهتر است. ماری می‌پرسد:‏

‏- بهتر شد؟
‏- آره، بهتره.

چوب و اسفنج را درون لیوان رها می‌کنم، و دقیقه‌ای بعد باز خوابم می‌برد.

‏***
ماری بیدارم می‌کند. گوشی تلفن به دست دارد. می‌گوید:
‏- دکتر با دخترت حرف زد. دخترت روی خطه. بیا صحبت کن.

گوشی را می‌گیرم. با صدایی از ته چاه با دخترم حرف می‌زنم. این ساعت او می‌بایست سر کارش ‏باشد. می‌گویم که خواسته‌ام گریه کنم، اما نتوانسته‌ام. دلداری‌ام می‌دهد. همین شنیدن صدای او ‏دلداری بزرگی‌ست. می‌خواهد که هر چه لازم داشتم و هر کاری داشتم، خبرش کنم.‏

‏- حتماً، حتماً!
از او می‌خواهم که به دوستم تلفن بزند و به او هم خبر بدهد.
گوشی را به ماری پس می‌دهم و خوابم می‌برد.

‏***
با صدای ماری و بیرگیتا بیدار می‌شوم. سخت تشنه‌ام. روغن روی سطوح روغنی درون دهانم کمی ‏سفت شده، اما چسبندگی را از بین برده. آب می‌خواهم. ماری می‌گوید که جیره‌ی نوشیدن من تا ‏صبح فردا فقط سه دسی‌لیتر است، یعنی به اندازه‌ی یک لیوان معمولی، یا کم‌تر از یک قوطی ‏کوچک نوشابه. لیوان کاغذی را با نی به دستم می‌دهد. جرعه‌ای به دهان می‌کشم. آب خنک و ‏گوارا را در دهان می‌چرخانم و قورت می‌دهم.‏

باز تهوع شدیدی دارم، و باز فقط هوا از گلویم بیرون می‌آید. ماری تشویقم می‌کند: - آفرین! هر چه ‏بیشتر آروغ بزنی بهتر می‌شی!‏

این‌جا کسی نمی‌پرسد «خوبی؟»، و من چه‌قدر بدم می‌آید از این «خوبی؟» که دوستان مهربان در ‏سراسر دوران دیالیز با آن رنجم داده‌اند، و گاه با افزودن «بهتری؟» گویی دشنامم داده‌اند! کلیه‌های ‏از کار افتاده «بهتر» شدن ندارد. با دیالیز لعنتی هیچ کس «خوب» نیست. با این حال و روز و عمل نا ‏موفق چگونه می‌توانم «خوب» باشم؟

این‌جا این چیزها را می‌دانند. این‌جا فقط می‌پرسند: درد داری؟ مسکن می‌خواهی؟ جایت راحت ‏است؟ می‌خواهی جابه‌جایت کنیم؟ به خاطر خطر خونریزی در شکم نمی‌توانیم سرت را بالاتر ‏بیاوریم...‏

می‌گویم که می‌خواهم کمی به راست بغلتم. ماری و بیرگیتا بی‌درنگ دست‌به‌کار می‌شوند. ‏ملافه‌ی زیرم را که نایلونی لغزنده زیرش هست از دو طرف می‌گیرند. می‌خواهم کمک‌شان کنم اما ‏اعتراض می‌کنند:‏

‏- نه نه نه نه... تو قرار نیست کاری بکنی. تکان نخور!‏

ملافه را به سمت چپ تخت می‌کشند، و بعد می‌گویند:‏

‏- حالا بغلت به سمت راست، بی هیچ فشاری به هیچ جایی. فقط بغلت!‏

می‌غلتم و اکنون راحت‌ترم. خوابم می‌برد.‏

‏***
از صداهای اتاق بیدار می‌شوم. ساعت روی دیوار حوالی هفت بعد از ظهر را نشان می‌دهد. مردی ‏که روپوش او هم سیاه به یادم مانده سمت راست تختم ایستاده، و زنی سپیدپوش کنار اوست. ‏بیرگیتا و ماری سمت چپم ایستاده‌اند. مرد می‌گوید:‏

‏- منو یادت میاد؟ من همون جراحی هستم که داوطلب شدم با وجود همه‌ی مشکلاتی که بود ‏عمل پیوند رو روی تو امتحان کنم. یادت هست؟ دو سال پیش تو رو از صف انتظار پیوند کنار گذاشتند. ‏توی جلسه‌ای که با رئیس بخش بود، و من و تو هم بودیم،‌ نتیجه‌ی عکسبرداری و اولتراسونیک ‏رگ‌های داخل شکمتو بررسی کردیم. رئیس بخش امکان پیوندو رد کرد، اما من داوطلب شدم و ‏گفتم که می‌شه سعی کرد کلیه رو بالاتر، وسط شکم، و کنار پانکراس پیوند زد. از تو پرسیدیم که آیا ‏حاضری همه‌ی خطرها رو بپذیری، و از جمله احتمال عمل ناموفق رو، و تو قبول کردی. یادت هست؟

‏- آره، یادمه. ولی چی شد؟

‏- جدا کردن رگ‌ها داشت خوب پیش می‌رفت، ولی یهو شروع کردی به خونریزی شدید. همین که ‏اون خونریزی رو بند آوردیم، یه رگ دیگه پاره شد و خونریزی کرد، و همین طور ادامه داشت. ما ده ‏دقیقه همین طور داشتیم پارگی پی‌درپی رگ‌هارو بخیه می‌زدیم و جلوی خونریزی رو می‌گرفتیم. ‏اصلاً گردش خون سراسر بدنت به هم ریخت. خونریزی‌ها رو که بند آوردیم، عمل رو قطع کردیم و با ‏هم و با اتاق نظارت مشورت کردیم. نظر همه این بود که نمیشه ادامه داد. ما دیدیم که با اصرار در ‏ادامه‌ی عمل پیوند در واقع داریم با هر قدم تو رو به مرگ نزدیک‌تر می‌کنیم، در حالی که گزینه‌ی ‏دیگه‌ای داشتیم: ادامه‌ی زندگی با دیالیز. این بود که ... هر کاری که از دستمون بر می‌اومد کردیم. ‏حتی رفتیم سراغ محل اتصال کلیه‌ی پیوندی قبلی. اما اون‌جا هم رگ‌ها شکننده بودند و بدتر از ‏چیزی که عکسبرداری‌ها نشون می‌داد گرفتگی داشتند.‏

چه بگویم؟ این پیکر خائن لعنتی... چه‌کارش کنم؟ هیچ وقت با من نساخت. قفسی بود سد راه اجرای رؤیاهای بزرگم. جمله‌ی دراز و بغرنجی را تکه‌تکه می‌گویم که یعنی «پس حالا دیگر امیدی ‏نیست؟». همه ساکت‌اند. سرانجام دکتر سیاه‌پوش دهان باز می‌کند و می‌گوید:‏

‏- تو مردی هستی از جنس مقاوم. دیدم که نوشته‌ای، اون موقع هم گفتی، که پیاده‌روی‌های ده ‏کیلومتری می‌کنی و یه‌نفس چهار طبقه پله رو بالا می‌ری. قابل مقایسه با خیلی از دیالیزی‌های با ‏شرایط سنی مشابه، که چهار سال هم دیالیز کرده‌باشند، نیست. همه‌ی این‌ها مایه‌ی امیدواری ‏برای عمل موفقیت‌آمیز بود. اما... دیگه هیچ جای سالمی برای اتصال رگ‌های کلیه نیست. مجبوریم ‏از صف انتظار پیوند بذاریمت کنار. چشم‌اندازی براش نیست...‏

همه ساکت‌اند. پس از لحظه‌ای، دکتر گویا فکر می‌کند که نباید مرا در ناامیدی مطلق رها کند، و ‏می‌گوید:‏

‏- البته ما جراح‌ها هیچ‌وقت ناامید نمی‌شیم و چه دیدی... شاید راه‌های تازه‌ای پیدا بشه.‏

دکتر جان، خودت هم می‌دانی که داری الکی می‌گویی. آن «جنس مقاوم» تا حالا فقط ‏شکنجه‌های روزمره‌ی این سی و چند سال اخیر را تحمل کرده. ای‌کاش مانده‌بودم و به جای تحمل ‏این شکنحه‌ها، در کنار رفقایم زیر شکنجه‌های زندان مقاومت می‌کردم. آخرش هم اعدامم می‌کردند ‏و حالا نبودم که درد و شکنجه ادامه داشته‌باشد.‏

بعدها در پرونده‌ام می‌خوانم که هر دو جراح نوشته‌اند که دیگر هیچ امید و امکانی برای پیوند کلیه ‏به من وجود ندارد، و از صف انتظار کنار گذاشته شوم.‏

همه در سکوت می‌روند. تنها ماری می‌ماند. غمگین به فکر فرو رفته‌ام. ماری صورتش را نزدیک ‏می‌آورد و آرام و مهربان می‌پرسد:‏

‏- می‌خواهی به کسی تلفن بزنی؟
به کی تلفن بزنم؟ با چه کسی درد دل بکنم؟ چه کسی را آزار بدهم، باری بر دل و جان و خاطر چه ‏کسی بگذارم و ناراحتش بکنم، منی که همیشه و در همه حال همه‌ی مشکلاتم را خودم به‌تنهایی ‏حل کرده‌ام؟ آرام می‌گویم:‏

‏- نه، مرسی. لازم نیست.
‏- برای من کاری نداره ها. می‌رم گوشی رو می‌آرم، راحت زنگ می‌زنی...
‏- نه، مرسی. با دخترم حرف زدم. دوستم هم می‌دونه...
‏- باز اگه خواستی، بگو.
‏- باشه. حتماً. اگه گوشی خودم بود، باز یه چیزی. می‌تونستم سرمو گرم کنم...

ماری هم تنهایم می‌گذارد و می‌رود.

کیسه‌ای بالای سرم آویزان است که از آن قطره‌های خون در شاهرگ گردنم می‌ریزد: قطره... ‏قطره... قطره...‏

چه نقشه‌ها کشیده‌بودم! فکر کرده‌بودم بعد از پیوند، از یک روز در میان هفت ساعت درگیری با دیالیز ‏آزاد می‌شوم. فکر کرده‌بودم دستگاه دیالیز را که به بزرگی یک یخچال است از اتاق خوابم می‌برند، ‏لوله‌های آب و فاضل‌آب را که روی کف اتاق از حمام تا اتاق خواب کشیده‌اند، جمع می‌کنند و ‏می‌برند. آن وقت دیگر لازم نیست هر ماه حدود دویست کیلو مایعات، شیلنگ‌ها، سوزن‌ها، و لوازم ‏مصرفی دیالیز بیاورند و در کمد اتاق خواب جابه‌جایشان کنم. فکر کرده‌بودم خانه را نوسازی و نونوار ‏می‌کنم؛ یک کاراوان کرایه می‌کنم و با دوستی یا دوستانی راه می‌افتم در سراسر سوئد: از شمال ِ ‏شمال تا جنوب ِ جنوب. هر جا خواستیم و هر قدر خواستیم بیتوته می‌کنیم. در جنگل‌ها کنار جویباری ‏آتشی می‌افروزیم، نرم‌نرم می می‌نوشیم و در سکوت شعله‌ها را تماشا می‌کنیم...‏

چه فکرها... همه بر باد رفت. این پیکر خائن لعنتی باز هم بدتر از هر زمان دیگری در قفسم کرد. بس ‏نبود تینی‌توس، نوروپاتی و درد و سوزش دائمی کف پاها، درد مفصل‌ها، درد ساق پاها، درد کمر، درد ‏شکم، درد روح...‏

‏***
در باز می‌شود. ماری‌ست. می‌آید و کنارم می‌ایستد و با شادمانی می‌گوید:
‏- یه سورپرایز برات دارم!
اه...؟ چه سورپرایزی می‌تواند داشته‌باشد؟ خبری درباره‌ی کشف امکان تازه برای پیوند؟ یا چی؟

سکوتم را و نگاه پرسانم را که می‌بیند، دستانش را از پشت سرش پیش می‌آورد، و نشانم می‌دهد: ‏گوشی تلفنم و چارجر آن را به دست دارد!‏

بی‌اختیار شادمانه می‌خندم. آه چه مهربان است! دوچرخه‌ی مخصوص را برداشته، راه به آن درازی ‏را از بخش «پساجراحی» تا بخش پیوند در راهروها پا زده، مسئول آن بخش را پیدا کرده، کلید کمدم ‏را گرفته، گوشی را برداشته، نگاه کرده و دیده که پنجاه درصد بیشتر باتری ندارد. توی کوله‌پشتی ‏گشته و چارجر را پیدا کرده، و راه دراز را دوباره برگشته.‏

‏- آه که تو چه مهربانی ماری!
‏- فکر کردم اگه با یه کار به این کوچکی می‌تونم شادت کنم، چرا نکنم؟
‏- خیلی خیلی ممنونم... خیلی مهربانی، خیلی لطف کردی...
‏- نه، کاری نبود...
‏- پس عینکم رو هم لازم دارم.

عینکم را که همان نزدیکی‌ست، و گوشی را می‌دهد به دستم. اکنون برای نخستین بار با عینک ‏صورتش را واضح می‌بینم. چه زیباست، حتی با وجود ماسک روی دهان و بینی! می‌گوید:‏

‏- هر موقع خواستی، بگو بیام و چارجر رو برات وصل کنم – باز تشکر می‌کنم، و می‌رود.‏

از دخترم و دوستم پیامک‌هایی آمده. پاسخ می‌دهم و می‌نویسم که حالم خوب است. خبر دیگری ‏نیست. اخبار ایران و جهان؟ حالش را ندارم. کمی بعد دخترم و بعد دوستم زنگ می‌زنند، احوالپرسی ‏می‌کنند و دلداری می‌دهند.‏

بیرگیتا می‌آید با دو قرص و یک لیوان آب. وقت خوردن مسکن است. می‌پرسد که نی می‌خواهم، یا ‏می‌توانم سرم را کمی بالا بیاورم و بنوشم؟ بدون نی می‌نوشم. می‌گوید:‏

‏- ما آب لازم برای خوردن قرص رو توی جیره‌ی نوشیدنی حساب نمی‌کنیم. هر قدر خواستی بنوش!
مکثی می‌کنم، و همه‌ی آب را سر می‌کشم. می‌خندد و می‌گوید:
‏- آفرین، کار خوبی کردی! قرص رو باید با مقدار کافی آب خورد.

ماری هم می‌آید. با هم تب و فشار خون و میزان جذب اکسیژن و چه می‌دانم چه چیزهای دیگری را ‏اندازه می‌گیرند. زخم‌بندی را وارسی می‌کنند. قطره‌ها را تنظیم می‌کنند و حین کار با هم و با من ‏شوخی‌های بی‌آزاری می‌کنند. تا جایی که حال و روزم اجازه می‌دهد جواب می‌دهم و ‏همراهی‌شان می‌کنم. پیداست که مسکن‌های مخدر (اوپیوئید) که فراوان به خوردم داده‌اند، ‏کمی سر حالم آورده. می‌روند، و خوابم می‌برد.‏

‏***
میزان قند و پتاسیم (کالیوم) خونم بالا رفته. چرا؟ با قند هرگز مشکلی نداشته‌ام. یک شبانه‌روز کامل ‏هم هست که هیچ نخورده‌ام. پتاسیم از کجا آمده؟ هر ساعت نمونه‌ی خون می‌گیرند و می‌برند به ‏آزمایشگاه. چیزهایی به خوردم می‌دهند تا پتاسیم را پایین بیاورند. امروز نوبت دیالیزم بود. با این ‏قطره‌های آب و فند، یا آب و نمک، یا چه می‌دانم چه معجون‌های دیگری که در رگم می‌چکند، ورم ‏کرده‌ام. کی می‌برندم دیالیز؟

نزدیک ساعت نه شب بیرگیتا می‌آید. دست دراز می‌کند برای دست دادن. دستم را میان دو ‏دستش محکم و به گرمی می‌فشارد، صورتش را نزدیک می‌آورد و می‌گوید:‏

‏- شیفت ما تموم شد و داریم تحویل می‌دیم. اومدم که باهات خداحافظی کنم. افتخار می‌کنم که ‏توی این شیفت بودم و بیماری مثل تو داشتم...
‏- ای بابا! چه می‌گویی بیرگیتای مهربان؟ چه حرف‌های زیبایی...
‏- تو مرد شجاعی هستی.

هه... شجاع... چه می‌دانی بیرگیتای مهربان از زندگانی من؟ شجاعت یعنی چی؟ خیلی مهربانی. ‏سپاسگزارم! از ته دل سپاسگزارم! من هم پرستار این قدر مهربان ندیده‌ام.

او می‌رود و کمی بعد ماری می‌آید. او هم گرم دست می‌دهد و می‌گوید:
‏- یادم نمیاد با هیچ بیمار دیگه‌ای این قدر راحت بوده‌باشم و این قدر لذت برده‌باشم از کار و خدمت ‏براش. مواظب خودت باش، و امیدوارم که با وجود همه‌ی مشکلات، زندگی خوبی داشته‌باشی. من ‏به شیفت بعدی می‌سپرمت و بهشون می‌گم که با چه آدمی طرف‌اند.‏

سپاسگزارم ماری مهربان، برای رسیدگی به من به بهترین شکل، برای آوردن تلفن، برای همه چیز.‏

او هم می‌رود.‏

هیچ انتظار چنین رفتار و چنین سخنانی را نداشتم. تکانم داده‌اند. مگر چه کردم و چگونه بودم که اینان این قدر مهربان‌اند؟ آیا تعارفات معمول این بخش است؟ نه، ‏گمان نمی‌کنم. سوئدی‌ها به ندرت از این کارها می‌کنند و از این حرف‌ها می‌زنند. شاید بیماران دیگر ‏بعد از جراحی‌های ناموفق قشقرق به‌پا می‌کنند و دعوا و مرافعه راه می‌اندازند، و من نکرده‌ام؟

چه می‌دانم... چه می‌دانم... هر چه هست، از این مهربانی‌ها گرمایی در وجودم حس می‌کنم.‏

‏***
کمی بعد خانم پرستار تازه‌ای می‌آید، هم‌سن‌وسال بیرگیتا و ماری. خود را معرفی می‌کند: کارینا. ‏می‌گوید:‏

‏- باید همه چی رو برای شیفت خودمون اندازه بگیرم و قطره‌ها رو عوض کنم، آنتی‌بیوتیک بزنم و ‏غیره. من که مشغول این کارها هستم، تو داستان زندگیتو برام تعریف کن! شیفت قبلی خیلی ‏تعریفتو کردند.‏

هه... داستان زندگی؟ کارینای عزیز، ششصد صفحه نوشته‌ام و بس نبوده. کجایش را برایت ‏بگویم؟ سکوتم را که می‌بیند، کمکم می‌کند:‏

‏- هنوز کار می‌کنی؟
‏- نه، دو سال پیش بازنشسته شدم، بعد از سی سال کار یه جای ثابت. از کارم راضی بودم و تازه، ‏خیلی نزدیک خونه‌ام بود: بیست‌وپنج دقیقه پیاده‌روی...
‏- ا... چه خوب! کارت چی بود؟
‏- محاسبات فنی کمپرسورها و برنامه‌نویسی کامپیوتر...
‏- اون موقع هم دیالیز می‌کردی؟
‏- آره، یه سال و نیم با وجود دیالیز کارو ادامه دادم و یه سال هم بیشتر از سن بازنشستگی کار ‏کردم.
‏- ببخشید، می‌دونم که بی‌ادبیه که آدم بپرسه کجایی هستی... ولی خیلی کنجکاو شدم... اسمتو ‏که توی لیست بیمارها دیدم، فکر کردم که حتماً هندی هستی! من به آیین‌های هندی علاقه دارم و ‏کلی مطالعه کرده‌ام. اما از در که اومدم تو و دیدمت، می‌بینم که هیچ ربطی به هندی نداری...

می‌خندم و می‌گویم:
‏- نه، اشکالی نداره که می‌پرسی. ایرانی هستم.
‏- پس اسمت؟...
‏- مادرم از قهرمان یه رمان فارسی که مردی بود به اسم شیوا خوشش اومد، و اسم اونو روی من ‏گذاشت. تو حق داری. اون خدای هندی با بازوهای فراوان اسمش شیواست. خیلی‌ها خیال ‏می‌کنن که اون زنه، برای این که پستون‌های زنونه داره. اما مرده. توی هند اسم شیوا رو روی ‏مردها می‌ذارن...
‏- آره، برای همین تعجب کردم...

درباره‌ی اندازه‌گیری‌ها و قطره‌ها چیزهایی می‌گوید، شب‌به‌خیر می‌گوید و می‌رود.‏

بازگشت به بخش پیوند

غلظت پتاسیم خونم نوسان دارد و پایین نمی‌آید. کارینا چیزهایی به خوردم می‌دهد و هر ساعت ‏نمونه‌ی خون برای آزمایشگاه می‌گیرد. ظهر فردا سرانجام به ۶ میلی‌مول در لیتر پتاسیم در خون ‏رضایت می‌دهند و منتقلم می‌کنند به بخش پیوند.‏

روز پنجم پس از عمل، با یک بریدگی پانسمان شده روی شکمم به طول سی سانتی‌متر، بخیه ‏شده با نزدیک پنجاه میخ منگنه‌ی فلزی، مرخصم می‌کنند و می‌آیم به خانه‌ی خالی و ساکت. ‏دستگاه دیالیز آن‌جا ایستاده، خاموش و در انتظار خدمت؛ خدمت به من تا پایان عمرم. حال که این‌جا ‏ماندگار است، حال که قرار است همدم من باشد و مرتب با لوله‌هایی پر خون به هم وصل باشیم تا ‏مرگ من از هم جدایمان کند، چه نامی بر آن بگذارم؟ مونیکا [بل‌لوچی] چطور است، تا هوویی شود ‏برای دوستم؟!‏

‏***
شب گوشی تلفن را خاموش می‌کنم. انتظار به پایان رسیده. دیگر قرار نیست کسی زنگ بزند و ‏بگوید کلیه‌ای برای پیوند به من پیدا شده.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 November 2021

صغری و کبرای یک تومور تحمیلی

در پیچ‌وخم‌های ترجمه


به‌تازگی کتاب «خشم و هیاهوی یک زندگی، زندگی و خاطرات غلام‌یحیی دانشیان از فرقه دموکرات ‏آذربایجان و حزب توده ایران» (ترجمه‌ی علی مرادی مراغه‌ای، نشر اوحدی، تهران ۱۳۸۸) را در پی ‏مطلبی ورق می‌زدم. با خواندن جمله‌ی «به خاطر سخنرانی آقایی در گردهمایی حزب کمونیست ‏ایران، او را از کمیته مرکزی فرقه آذربایجان و اهمیت اجرایی اخراج کرده‌اید» در درستی ترجمه شک ‏کردم: حزب کمونیست ایران در دوران رضا شاه نابود شد، و نمی‌توانست ربطی به فرقه دموکرات ‏آذربایجان داشته‌باشد. به ناگزیر به متن اصلی رجوع کردم، و با تأسف دیدم که تردیدم به‌جا ‏بوده‌است.‏

اما نخست اجازه دهید یک نکته از تجربه‌ی شخصی در ترجمه و اهمیت ترجمه‌ی درست تک‌تک ‏واژه‌ها بگویم:‏

در پاییز سال ۱۳۶۱ خاطره‌ای را نوشته‌ی یکی از شاگردان شاعر بزرگ ترک ناظم حکمت از ترکی ‏آذربایجانی به فارسی ترجمه کردم. او «آ. قادر» نام داشت و پس از آموختن در مکتب حکمت، یکی ‏از شاعران نامدار ترکیه شد. آن ترجمه‌ی من در همان ماه‌ها در هفتمین «دفتر شورای نویسندگان و ‏هنرمندان ایران» چاپ شد، اما شب پیش از توزیع به غضب اداره‌ی ارشاد وقت گرفتار آمد، و همه‌ی ‏نسخه‌های آن را خمیر کردند، و آن حکایتی دیگر است.‏

آ. قادر می‌نوشت که شبی در زندانی در ترکیه، در محفل شاگردانی که ناظم حکمت داشت، یکی ‏از شاگردان ترجمه‌ی ترکی «زمین نوآباد» اثر میخاییل شولوخوف را که تازه منتشر شده‌بود آورد تا به ‏جمع معرفی کند. او شروع به خواندن ترجمه کرد، اما به محض آن که رسید به جمله‌ی «هلال سبز ‏رنگ ماه از لابه‌لای شاخه‌ها...» ناظم حکمت (که خود سال‌ها در اتحاد شوروی پناهنده بود و با زبان ‏روسی آشنایی داشت) خشمگین کتاب را از دست او کشید و به سویی پرتاب کرد، و گفت: ‏‏«ممکن نیست شولوخوف «هلال ماه» نوشته‌باشد»!‏

آ. قادر توضیح بیشتری نداده‌بود که ناظم حکمت چرا «هلال ماه» را غلط می‌دانست. من، در مقام ‏مترجم جوان و کم‌تجربه‌ی نوشته‌ی آ. قادر، در شگفت بودم که چرا ناظم حکمت چنین واکنشی ‏نشان داد. مگر شولوخوف در اصل چه نوشته‌بود؟ به ترجمه‌ی فارسی زنده‌یاد م. ا. به‌آذین از این اثر ‏شولوخوف رجوع کردم. به‌آذین، با آن که نه از متن روسی، که از زبان فرانسه ترجمه کرده، ‏نوشته‌است: «[...] تا هنگامی که شاخ سبز رنگ ماه از خلال برهنگی شاخه‌ها پدیدار گردد...» چه ‏زیبا! [چاپ دوم، انتشارات نیل، تهران، ۱۳۵۷، ص ۱۵].‏

تنها اکنون، پس از این همه سال، می‌توانم به متن اصلی و روسی شولوخوف رجوع کنم، و می‌بینم ‏که حق هم با ناظم حکمت بود و هم با به‌آذین (و هم مترجم روسی به فرانسه!). شولوخوف ‏نوشته‌است ‏рог месяца، یعنی «شاخ ماه»، و نه هلال. واضح است! شولوخوف داشت درباره‌ی ‏جامعه‌ی دهقانان استپ‌های دن می‌نوشت. در جهان تصویری و خیالی دهقان آن دیار، ماه نو به ‏شاخ چارپایانش تشبیه می‌شود.‏

این بحث پیرامون متن ادبی بود، که خیلی‌ها تغییر واژه‌های آن را در ترجمه چندان مهم نمی‌دانند. ‏آن‌چه می‌خواهم بگویم مربوط به ترجمه‌ی اسناد و مدارک و خاطرات تاریخی‌ست.‏

برای ترجمه از برخی زبان‌های پر مترجم، مترجمان می‌توانند بر کار یک‌دیگر نظارت کنند، نقد کنند، و ‏ایرادهای کار یک‌دیگر را نشان دهند. اما برای برخی زبان‌های دیگر، مانند ترکی آذربایجانی، تعداد ‏مترجمان کم است و نقد چندانی بر کیفیت کار مترجمان از این زبان‌ها نوشته نمی‌شود.‏

عنوان اصلی کتاب خیلی ساده «خاطرات» است، اما مترجم مقدمه‌ی مفصلی بر آن نوشته و عنوان ‏آن را تغییر داده‌است. بگذریم از این که من نمی‌دانم ترکیب «خشم» یک «زندگی» در عنوان کتاب ‏چه معنایی می‌تواند داشته‌باشد، اما ببینیم این مترجم چه بر سر واژه‌ها، جمله‌ها، و حتی نام‌ها و ‏تاریخ‌ها آورده‌است.‏

متن ترجمه از لحاظ برگرداندن نام‌ها و عناوین و اختصارات هیچ یک‌دست نیست. برای نمونه برابر ‏Sov. İKP‏ چند جا به درستی «حزب کمونیست اتحاد شوروی» نوشته شده، اما در موارد دیگر به ‏جای آن «حزب کمونیست آذربایجان» (ص ۹۳) و دست‌کم سه بار «حزب کمونیست ایران» ترجمه ‏شده (ص ۲۴۰، ۲۴۳، ۲۴۴)، که هر دو به‌کلی غلط است؛ و یک جا آن را جا انداخته‌اند (ص ۲۳۴).‏

مترجم گویی به ترجمه‌ی رقم‌های رومی چندان علاقه‌ای ندارد. ‏XXII‏ (بیست و دوم) را چند جا ‏‏به‌کلی جا انداخته (ص ۲۳۴، ۲۴۰، ۲۴۳، ۲۴۴)؛ و یک جا «نوزدهم» ترجمه کرده (ص ۲۳۶). ‏‏همچنین ‏III‏ را جا انداخته (ص ۲۲۶). «کنگره ‏II‏ حزب توده ایران» را «کنگره ۱۱...» ترجمه کرده ‏‏‏(ص ۲۵۳). تاریخ ‏‎11/X-1961‎‏ را به‌کلی جا انداخته، و ‏‎6/II-1962‎‏ را به‌جای ۶ فوریه ۱۹۶۲، ۶ نوامبر ‏‏ترجمه کرده‌است (هر دو در ص ۲۸۲). پرانتز و عبارت ‏‎(15/II ta 5/XII) çəkir, həddi əqəl 12-17 ‎‎gün çəkir‏ را حذف کرده (ص ۲۸۷). «پلنوم ‏X (III)‎‏ حزب» را به جای «پلنوم دهم (سوم) حزب» دو ‏‏جا «پلنوم سیزدهم» ترجمه کرده‌است (ص ۲۹۵، و ۲۹۶). ‏‎9/X-1963‎‏ را ۱۹ اکتبر ترجمه کرده (ص ‏‏‏۳۰۹). ‏‎30/V-1962‎‏ را «مورخه ۱۹۶۲» ترجمه کرده (ص ۳۱۳). ۱۲ ژوییه را ۲۳ ژوییه نوشته (ص ‏‏‏۳۲۱)، و ‏XII (V)‎‏ را به‌کلی جا انداخته‌است (ص ۳۲۶). «بیش از ۲۰۰۰» را هم ۲۰۰ نوشته‌است ‏‏‏(ص ۳۵۴).‏

مترجم همچنین ‏tarixli‏ آذربایجانی را به معنای «به تاریخ»، بارها «تاریخی» ترجمه کرده (ص ۳۱۶، ‏‏۳۴۸، ۳۵۱، ۳۵۴)، و ‏gündəlik‏ به معنای «دستور جلسه» را «روزمره» و «روزانه» ترجمه کرده، یا جا ‏انداخته‌است (ص ۲۴۳، ۲۷۵، ۲۷۶، ۲۹۷، ۳۱۸، ۳۲۲، ۳۲۶، ۳۳۰، ۳۴۰، ۳۴۴، ۳۴۸). او در ص ۳۱۸ ‏نزدیک به یک پاراگراف را جا انداخته‌است.‏

مترجم با نام فعالان سرشناس حزب توده ایران و فرقه دموکرات آذربایجان آشنایی ندارد. او نام ‏‏[عبدالحسین] آگاهی را در دو جای ترجمه درست نوشته، اما در پنج مورد دیگر ‏Agahi‏ را آقایی ‏ترجمه کرده‌، و یک جا مفهوم لغوی آن را نوشته‌است.‏

‏[احمدعلی] رصدی دو بار در مقدمه‌ی کتاب رسدی، و هشت بار در طول کتاب اسدی ترجمه ‏شده‌است. رویین‌دژ را همه جا روییندج نوشته‌است. صارمی شده سارومی، حسن نظری شده ‏حسن حضری، و رضا قاضی شده رضا قاسمی (هر سه ص ۲۸۵).‏

Palkovnik، به معنی سرهنگ، به نام شخص پالکوفیک ترجمه شده‌است. نام نخست‌وزیر وقت ‏شوروی که در رسانه‌های فارسی کاسیگین نوشته می‌شود، در ترجمه‌ی ایشان یک بار گوزیگین ‏‏(ص ۳۲۶) و بار دیگر گوسیگین (ص ۳۴۸) شده‌است.‏

مترجم با نام روزنامه‌های آن دوران هم آشنا نیست و «شعله جنوب» را «کوله‌بار جنوب» ترجمه ‏کرده‌است. اما شاهکار برگرداندن نام‌ها آن‌جاست که [حمید] صفری شده‌است «صغری و کبری»!! ‏‏(ص ۳۲۷)‏

و چند مورد خطای ترجمه‌ی متن، نمونه‌ی خروار:‏

Agahi Sov. İKP-nin XXII qurultayı barədə çıxış etdiyinə görə onu ADF MK ‎üzvlüyündən və İcraiyyə heyətindən çıxarıbsız.

ترجمه ایشان: «به خاطر سخنرانی آقایی در گردهمایی حزب کمونیست ایران، او را از کمیته ‏مرکزی فرقه آذربایجان و اهمیت اجرایی اخراج کرده‌اید».(ص ۲۴۰)‏

برداشت من: [عبدالحسین] آگاهی را به خاطر سخنرانی‌اش درباره‌ی کنگره ۲۲ حزب ‏کمونیست اتحاد شوروی از عضویت کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان و هیئت اجراییه‌ی ‏آن کنار گذاشته‌اید.‏

Hizbin İcraiyyə heyətinin təqsirlərindən biri hövzələrin təkliflərinə laqeyd yanaşmaqdır. ‎Hövzələr təklif edirlər ki, firqənin adı saxlanılmasın və Mərkəzi Komitəsinin adı ‎qalmasın.

ترجمه ایشان: «از تقصیرات هیئت اجرایی حزب، یکی برخورد خونسردانه و بی‌اعتنایی آن به ‏تکالیف و وظایف حوزه‌هاست. نام فرقه و کمیته مرکزی باید تغییر یابد.» (ص ۲۴۵)‏

برداشت من: یکی از کوتاهی‌های هیئت اجراییه حزب بی‌اعتنایی به پیشنهادهای حوزه‌هاست. ‏حوزه‌ها پیشنهاد می‌کنند که نام فرقه حفظ نشود و نام کمیته مرکزی آن نیز باقی نماند.‏

Güya Azərbaycana inqilab südur edildi.

ترجمه ایشان: «گویا انقلاب به صورت تومور بر آذربایجان تحمیل شد» (ص ۲۶۲). ایشان در همه ‏جای کتاب «صدور» را «تحمیل» ترجمه کرده‌اند.‏

برداشت من: گویا انقلاب به آذربایجان صادر شد.‏

Bunu deyənlər: Azəri, Bəydili, Cahanşahlu, Rza İnayət və başqalarıdir.

مترجم جمله را حذف کرده‌است! (ص ۲۷۲)‏

برداشت من: گویندگان این سخن عبارت‌اند از: آذری، بیگدلی، جهانشاهلو، عنایت رضا، و دیگران.‏

Bakıda 70 (7) n-li Akademiya hövzəsinin heyəti-amiləsi təşkilatı qaydanı pozub, ‎özbaşınalıq etdiyinə görə Bakı təşkilatı Akademiya hövzəsində yeni heyət amilə ‎seçkisi aparmaq qərarını ADF MK İcraiyyə heyəti təsdiq edib, orada yeni hövzə ‎heyəti seçkisi aparılmasına icazə verdi.

ترجمه ایشان: هیئت عامل حوزه آکادمی باکو قواعد حزبی را زیر پا گذاشته، خودسرانه در حوزه ‏آکادمی، در پی انتخابات هیئت عامل جدید بر آمده‌اند. کمیته مرکزی فرقه دموکرات آذربایجان نیز آن را ‏تصدیق کرده و در آن‌جا اجازه داد هیئت جدید حوزه انتخاب شود. (ص ۲۹۰)‏

برداشت من: از آن جایی که هیئت عامله‌ی حوزه شماره ۷ آکادمی باکو قواعد سازمانی را زیر پا ‏گذاشته بود و دست به کاری خودسرانه زده‌بود، سازمان باکو تصمیم گرفت که برای ‏گزینش هیئت عامله تازه‌ای انتخابات برگزار کند. هیئت اجراییه کمیته مرکزی فرقه دموکرات ‏آذربایجان با آن تصمیم موافقت کرد و اجازه‌ی گزینش هیئت عامله‌ی جدید حوزه را صادر کرد.‏

Mən həmin plenumda Agahinin hesabsız və məntiqsiz çıxışına cavab verərkən, dedim ki, ‎mən heç vaxt...

ایشان ترجمه کرده‌اند: «من در همین پلنوم در ضمن جواب دادن، به سخنانی غیر منطقی و غیر ‏حساب شده آگاهی یافتم چرا که من هیچ وقت...»(ص ۳۱۳)‏

برداشت من: من در همان پلنوم در پاسخ به سخنان نسنجیده و غیر منطقی [عبدالحسین] ‏آگاهی، گفتم که من هیچ وقت...‏

Ağayi Giyamidən (Qiyamidən) canlı tarix kimi istifadə etmək lazımdır.

ترجمه ایشان: از قیاممان به مانند یک تاریخ زنده بهره بجوییم.(ص ۳۱۷)‏

برداشت من: لازم است از وجود آقای [زین‌العابدین] قیامی همچون یک تاریخ زنده بهره ببریم.‏

من تمامی متن ترجمه را با متن اصلی مقابله نکرده‌ام و آن‌چه نوشتم تنها حاصل ورق زدن و چشم ‏گرداندن است. از بسیاری ایرادهای خرد و ریز ترجمه هم که دیدم، چشم پوشیدم.‏

آیا این رد پای مترجم گوگل نیست که در آشفتگی‌های این ترجمه می‌بینیم؟ آیا همان دو سه ایراد ‏نخست که نوشتم، تمامی ترجمه‌ی این متن تاریخی را، که حتی نام‌ها و تاریخ‌ها در آن غلط ترجمه ‏شده، به‌کلی بی‌اعتبار نمی‌کند؟ خواننده ترجمه‌ی فارسی کتاب به کجای این ترجمه اعتماد بکند؟

جا دارد گفته‌شود که متن اصلی کتاب ترکی نیز پر است از غلط‌های تایپی.‏

این نوشته در مجله‌ی «جهان کتاب» (داخل)، مجله‌ی «آوای تبعید» (خارج)، و نیز وبگاه «ایران امروز» منتشر شده‌است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 November 2021

ویژه‌نامه‌ی زبان و ادبیات ترکی

آقای اسد سیف مدیر مسئول «آوای تبعید» از من خواستند که مسئولیت تدوین این ویژه‌نامه را به گردن ‏بگیرم. با تجربه‌های قبلی می‌دانستم که این کاری سنگین و کمرشکن است. کوشیدم شانه خالی کنم، اما ‏نشد! پس دست به دامان دوستان داخل ایران شدم، که اگر یاری آنان نبود، هرگز به تنهایی نمی‌توانستم ‏مجموعه‌ای را که پیش رو دارید فراهم کنم. افسوس که آن یاران، به دلایلی پذیرفتنی، نخواستند نامشان ‏آورده شود. درود بر آنان!‏

با دیدن این همه آثار به ترکی به قلم جوانان تازه‌نفس و پرشور، به یاد می‌آورم هنگامی را که «زبان پدری ‏مادر‌مرده‌ی من» را نوشتم، نیز چگونه در گذشته‌ای نه‌چندان دور هرگاه سخنی از زبان و هویت ترکی به ‏میان می‌آمد، انواع مهرها و نشان‌های «پان ترکیست» بود که از همه سو بر گوینده می‌بارید. این ‏مهرزدن‌ها هنوز البته پایان نگرفته، اما فضا دیگر همان فضا نیست و بسیار دگرگون شده است: فرخنده باد ‏‏«بازگشت به زبان مادری» این خیل جوانان، با وجود همه‌ی سختی‌ها!‏

موضوع زبان و زبان مادری و زبان ترکی، چند زبانی بودن یک کشور، و وطن و تبعید، چه فیزیکی و چه ‏زبانی، و دشواری‌های آن‌ها، در چند نوشته‌ی نخست این مجموعه مطرح شده‌است.‏

در شناسنامه‌ی «آوای تبعید»، در انتهای مستطیل سمت راست صفحه‌ی ۱، نوشته شده که «ویراستار هر ‏نوشته نویسنده آن است». از این رو تنها آثار پدیدآورندگانی را ویراسته‌ام که خود از من خواستند. در ‏دیگر آثار تنها اگر هنگام مرورشان غلطی فاحش، یا بی‌تناسبی در اندازه‌ی حروف نظرم را جلب کرد، ‏درستشان کردم.‏

از آقای سیف سپاسگزارم که پس از ویژه‌نامه‌ی گیلکی، خود پیشنهاد ویژه‌نامه‌ی ترکی را دادند و بدین ‏گونه فرصتی شد تا پژواکی از آثار ترکان در تبعید نیز در میان دیگر «آواهای تبعید» به گوش برسد. ‏امیدوارم که دیگر تبعیدیان کشورمان نیز فرصت مشابهی به‌دست آورند؛ و سپاسگزارم از همه و از تک‌تک ‏نویسندگان، مترجمان، شاعران، و هنرمندان همکار این شماره.‏

استکهلم – نوامبر ۲۰۲۱‏

سایت آوای تبعید برای دانلود مجله:
http://avaetabid.com

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 November 2021

برای ناباوران

یا
کیانوری از اتحاد شوروی اسلحه می‌خواست – بخش سوم

هشتادسالگی حزب توده ایران

و اینک متن کامل اسناد مربوط به درخواست کیانوری و پاسخ شوروی‌ها:‏

متن کامل نامه‌ی نورالدین کیانوری دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران خطاب به کمیته مرکزی ‏حزب کمونیست اتحاد شوروی:‏

ترجمه شده از فارسی به روسی، و سپس از روسی به انگلیسی، و اکنون از انگلیسی به فارسی

کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی

رفقای گرامی


از آن‌جایی که اوضاع در ایران به‌شدت متشنج است، نمی‌توان امکان بغرنج‌تر شدن اوضاع و شدت ‏یافتن رویارویی‌های داخلی را نادیده گرفت. چنین روندی به نوبه‌ی خود می‌تواند به زد و خورد ‏مسلحانه میان طرفداران مترقی اصلاحات انقلابی و افراطیون راست ضدانقلابی منجر شود. در این ‏صورت در شرایط معینی جنگ داخلی رخ خواهد داد. با در نظر گرفتن امکان چنین روندی از رویدادها، ‏برای حزب ما بسیار مهم است که هم اکنون، که حیات سیاسی در ایران [هنوز] بر پایه‌ی آزادی ‏دموکراتیک استوار است، برای آن آمادگی کسب کند. در حال حاضر آن‌چه برای ما در درجه‌ی اول ‏اهمیت قرار دارد عبارت است از ذخیره‌ی تسلیحات. ما مقدار کمی اسلحه ذخیره کرده‌ایم و معتقدیم ‏که لازم است اقداماتی برای تهیه‌ی ذخایر بزرگ‌تری از تسلیحات انجام دهیم. خرید اسلحه در ایران ‏ممکن است، اما این کار هزینه‌های سرسام‌آوری دارد. ما از شما خواهشمندیم که به هر طریق ‏ممکن ما را یاری کنید که این موضوع را بررسی کنیم و بر اساس تصمیم مناسبی عمل کنیم.‏

با درودهای گرم و رفیقانه
کمیته مرکزی حزب توده ایران
دبیر اول: کیانوری
اول اوت ۱۹۷۹ [۱۰ مرداد ۱۳۵۸]‏
مترجم فارسی به روسی: و. میلنیکوف
منبع سند انگلیسی:
https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/134567

در پی این نامه، وادیم زاگلادین معاون شعبه‌ی امور بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی، در ۲۷ ‏اوت [۵ شهریور ۱۳۵۸] در نامه‌ای «به کلی سری» موضوع را به ک.گ.ب. و ستاد کل نیروهای ‏مسلح ارجاع می‌دهد، و می‌نویسد:‏

‏«[...] انگیره‌ی رفقای ایرانی ما از این درخواست عبارت است از آماده‌سازی اعضای حزب توده ایران ‏‏[دست‌نویس: برای دفاع از خود] در صورت [دست‌نویس: حمله‌ی مسلحانه] مرتجعان ایران بر ضد ‏سازمان‌های چپ.[...]»‏

منبع سند انگلیسی:
https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/134566

متن قرار دبیرخانه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به تاریخ ۳۰ اوت ۱۹۷۹ برای بررسی ‏درخواست کیانوری:‏
https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/134565

یک سال بعد یوری آندروپوف و باریس پاناماریوف گزارش می‌دهند:‏

با اهمیت ویژه
کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی
درباره‌ی درخواست دبیر اول حزب توده ایران رفیق نورالدین کیانوری

‏«در اجرای قرار [شماره...] دبیرخانه‌ی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی به تاریخ ۳۰ اوت ‏‏۱۹۷۹، گزارش می‌دهیم که برای روشن‌تر و مشخص‌تر کردن درخواست حزب توده ایران برای تحویل ‏تسلیحات به ایشان، موضوع را با رفیق کیانوری دبیر اول کمیته مرکزی آن حزب به هنگام حضور وی ‏در مسکو در ژوئن امسال [۱۹۸۰] به مذاکره گذاشتیم.‏

رفیق کیانوری اعلام داشت که حزب توده ایران بر پایه‌ی تحلیل دگرگونی محتمل در اوضاع ایران، این ‏احتمال را منتفی نمی‌داند که اوضاعی پیش بیاید که یگان‌هایی از حزب، که هم‌اکنون مخفی ‏هستند، ناگزیر به اقدام مسلحانه شوند. حزب لازم می‌داند که برای آن حالت ذخایری از چهار نوع ‏اصلی تسلیحات داشته‌باشد: سلاح‌های کمری، تفنگ‌های خودکار (از شوروی از تولیدات غیر ‏شوروی)، نارنجک‌انداز، و نارنجک، بالغ بر چند هزار قبضه.‏

در نظر است که این تسلیحات در مکان‌هایی انبار شوند که در داخل ایران انتخاب خواهند شد.‏

درباره‌ی چگونگی تحویل این مقدار اسلحه به ایران، رفیق کیانوری هیچ پیشنهاد مشخصی ارائه نداد ‏و تصمیم در این باره را به طرف شوروی واگذار کرد. به نظر او می‌توان راه‌های گوناگون تحویل ‏تسلیحات از طریق دریای خزر، از هوا، یا زمینی در منطقه‌ی مرزی افغانستان و ایران را بررسی کرد.‏

رفیق کیانوری تأکید کرد که در حال حاضر حزب توده ایران هنوز شرایط لازم را برای تحویل امن و توزیع ‏اطمینان‌بخش سلاح‌ها فراهم نکرده است و راه‌های اجرای این اقدامات را جست‌وجو خواهد کرد.‏

با در نظر گرفتن خصلت سیاسی و حاد ‏موضوع، و همچنین شرایط موجود در کشور و وضعیت خود ‏حزب توده ایران و تمامی نیروهای چپ به ‏طور کلی، پیشنهاد می‌شود که در صورت امکان ‏درخواست رفیق کیانوری بیشتر مورد مطالعه قرار گیرد و قدری دیرتر باز بررسی شود‎.‎‏»‏

لطفاً موافقت خود را اعلام دارید.‏

امضا: یو. آندروپوف
امضا: ب. پاناماریوف
‏۶ ژوییه ۱۹۸۰
‏[۱۵ تیر ۱۳۵۹]
نشانی سند انگلیسی:
https://digitalarchive.wilsoncenter.org/document/134568

متن اصلی و روسی و کاغذی این اسناد را دکتر رهام الوندی استادیار تاریخ بین‌المللی در دانشکده ‏اقتصاد و علوم سیاسی لندن، در محل نگهداری آن‌ها در بایگانی دولتی تاریخ معاصر روسیه یافته، ‏کپی کرده، و در اختیار «مرکز ویلسون» امریکا قرار داده‌است. مترجمان مرکز ویلسون آن‌ها را به ‏انگلیسی ترجمه کرده‌اند و به شکل دیجیتال در اختیار همگان گذاشته‌اند.‏

جزئیات تک‌تک اسناد در لینک‌های حاشیه‌های هر سند درج شده‌است.‏

بخش نخست این نوشته در این نشانی، و بخش دوم در این نشانی

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 November 2021

جهان کتاب تازه این‌جاست

تازه‌ترین شماره‌ی مجله‌ی «جهان کتاب» منتشر شد. نوشته‌ای از من نیز در آن هست.‏

فهرست مطالب این شماره:‏

رختشوی‌خانه‌ی اینجل / ترجمه پرتو شریعتمداری
قصه‌ای که کشیش تعریف کرد / دیمتریوس بیکلاس، ترجمه جهانگیر افشاری
گریز از محله ترسناک سنگ سیاه / سیروس پرهام
شد غلامی که آب جوی آرد...: محمد نخشب و حزب توده ایران / کاوه بیات
صغرا و کبرای یک تومور تحمیلی / شیوا فرهمند راد
آمریکایی‌ها در ارومیه / مجدالدین کیوانی
یاد بعضی نفرات / مسعود جعفری جزی
آن شب مسیر ناشیانه‌ی باد از کجا وزید؟ / ناهید کبیری
فرهنگ و مردم‌نگاری در دانشنامه تبرستان و مازندران / رجبعلی مختارپور
قهرمان اقلیم تاریکی: قصه دلیله محتاله و نوع ادبی آن / فرزاد مروجی
دکتر معین، پیشگام در حافظ‌شناسی نوین / امیر شفقت
بدویت و مدنیت بی‌هنگام / لیلا تقوی
خودیاری برای مردم خاورمیانه / علی خزائی‌فر
راه دشوار «ملت‌سازی» / مجید رهبانی
اعتراض شما را خریداریم / طه رادمنش
مستندسازی برجام / رحمان شادان فرد
نگاه تنگ و فراخ به ویرایش / عبدالحسین آذرنگ
مقلدان خواندنیها / ناصرالدین پروین
حسین مسعودی خراسانی و بوریس پاسترناک / کامیار عابدی
دمی با اسماعیل سعادت: مترجمی که دیده به فراسو گشود / زهرا بخشی و نوید بازرگان
مردم‌مداری یک شاهزاده / محدثه هاشمیلر
هزار و یک داستان / زری نعیمی
معرفی کوتاه
تازه‌های بازار کتاب / فرخ امیرفریار
به یاد صفدر تقی‌زاده / ایرج پارسی‌نژاد
به یاد صادق رحمت سمیعی / فرخ امیرفریار
درگذشتگان

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 November 2021

!پیدا کنید جاسوس انگلیس را

یا
کیانوری از اتحاد شوروی اسلحه می‌خواست - بخش دوم

هشتادسالگی حزب توده ایران


به‌تازگی در نوشته‌ای بر پایه‌ی اسناد شوروی سابق و آلمان شرقی سابق نشان دادم که نورالدین ‏کیانوری (۱۲۹۱-۱۳۷۸)، دبیر اول وقت کمیته مرکزی حزب توده ایران، پس از بازگشت از مهاجرت ‏طولانی به ایران در فروردین ۱۳۵۸، در تابستان ۱۳۵۹ (۱۹۸۰) در مسکو و برلین شرقی بوده (ده ‏سال پیش از ویران شدن دیوار برلین)، و در مسکو با سه تن از عالی‌ترین مقامات دولت اتحاد ‏شوروی درباره‌ی دریافت اسلحه گفت‌وگو کرده‌است.‏

پس از انتشار آن نوشته به اخبار و مطالبی برخوردم که ابعاد جالب دیگری از آن سفر کیانوری را ‏برملا می‌کند.‏

نخست باید توضیح دهم که از سال ۱۳۵۸ به بعد سفر رهبران حزب توده ایران به خارج ایران کار ساده‌ای ‏نبود. تا پایان سال ۱۳۵۸ کیانوری دست‌کم دو بار به شکل قانونی به خارج و از جمله مسکو سفر ‏کرده‌بود که هم خود او و هم محمدعلی عمویی در خاطراتشان آن‌ها را شرح داده‌اند. اما با آغاز سال ‏‏۱۳۵۹در روزنامه‌ی ارگان حزب بارها از مقامات جمهوری اسلامی گله شده که به نمایندگان حزب ‏گذرنامه و اجازه‌ی سفر به خارج نمی‌دهند و... برای نمونه، حزب کمونیست هند احسان طبری را ‏برای شرکت در کنگره‌ی آن حزب دعوت کرده‌بود و ماه‌ها دوندگی من برای دریافت گذرنامه برای او به ‏جایی نرسید.‏

یکی از کارهای تخصصی کیانوری در سال‌های مهاجرت تهیه‌ی گذرنامه‌های جعلی برای مأموریت‌های ‏اعضای حزب بود (بنگرید به خاطرات افراد گوناگون، از جمله دکتر فروتن، احسان طبری، و...). ‏کیانوری برای سفر از برلین شرقی به جهان غرب از یک گذرنامه و هویت ایتالیایی به نام سیلویو ‏ماسه‌تی ‏Maccetti‏ استفاده می‌کرد. سفر او به خارج در تابستان ۱۳۵۹ نیز پنهانی صورت گرفته‌بود و ‏هیچ‌کس، به‌ویژه مقامات جمهوری اسلامی، نمی‌بایست از آن مطلع می‌شدند.‏

اما با وجود پنهان‌کاری‌های کیانوری، صادق قطب‌زاده، وزیر امور خارجه وقت جمهوری اسلامی، که ‏دشمنی و کینه‌ای شدید نسبت به حزب توده ایران داشت، در یک مصاحبه‌ی مطبوعاتی در همان ‏روزهای سفر «پنهانی» کیانوری به خارج، همه را شگفت‌زده کرد. او از جمله گفت:‏

‏«کیانوری و دو تن از افسران بخش نظامی حزب توده و چند تن از دانشجویان وابسته، از اروپا به ‏روسیه رفته‌اند و با کاسیگین و برژنف و گرومیکو ملاقات کرده‌اند، و حالا برگشته‌اند که نظر خود را ‏پیاده کنند.»[روزنامه‌ی «انقلاب اسلامی»، ۱۲ تیر ۱۳۵۹، و دیگر رسانه‌ها]‏

حزب توده ایران به این و دیگر سخنان قطب‌زاده در آن مصاحبه واکنش شدیدی نشان داد و «نامه ‏مردم» در ۱۵ تیر در صفحه‌ی نخست با حروف درشت نوشت که حزب خطاب به دادستان کل کشور ‏نسبت به قطب‌زاده «اعلام جرم» کرده‌است. دو روز پس از آن «نامه مردم» ادعا کرد که منبع ‏تهمت‌های قطب‌زاده را یافته، و ترجمه‌ی مقاله‌ای از نشریه‌ی انگلیسی «فارین ریپورتز» را منتشر ‏کرد. متأسفانه اصل آن نشریه‌ی انگلیسی را نیافتم. بریده‌هایی از ترجمه‌ی «نامه مردم» چنین ‏است:‏

‏«شوروی به کمونیست‌های ایران هشدار می‌دهد – هیئت برجسته‌ای از حزب توده ایران در هفته ‏اول ژوئن [۱۱ تا ۱۸ خرداد] به‌طور محرمانه به مسکو مسافرت کرد. در این هیئت نورالدین کیانوری ‏رهبر حزب، دبیران شاخه‌های حزب در تهران و تبریز و فرماندهان نظامی واحدهای رزمی اخلالگر حزب ‏شرکت داشتند. [...] هیئت حزب توده در کرملین با پرزیدنت لئونید برژنف، الکسی کاسیگین ‏نخست‌وزیر، آندره گرومیکو وزیر خارجه، فرماندهان ارتش روسیه، از جمله فرمانده نیروهایی که در مرز ‏ایران استقرار یافته‌اند [...] سه ملاقات طولانی به عمل آورد. [...] در نخستین ملاقات، رهبران ‏روسیه با بی‌تفاوتی به اظهارات نمایندگان حزب توده گوش فرا داده و توجه خود را به گزارش‌های ‏رؤسای نظامی حزب معطوف ساختند. در دومین دور مذاکره روس‌ها حقایق مسلمی را در مورد وضع ‏این حزب در ایران بیان داشتند. آن‌ها می‌دانند که حزب توده در شهرهای بزرگ ایران نفوذ چندانی ‏ندارد و حتی نفوذ این حزب در سنگر مشهور آن در میان کارگران نفتی نیز ضعیف است. روس‌ها ‏یادآور شدند که از همه بدتر این است که حزب توده نتوانسته است با سایر گروه‌های مخالف متمایل ‏به چپ از قبیل فداییان، که در کردستان می‌جنگند، و مجاهدین همبستگی به‌وجود آورد. این کار ‏می‌توانست اقدامات حزب توده را در سرنگونی رژیم آیت‌الله خمینی وسیع‌تر کند.‏

در آخرین ملاقات، برژنف، کاسیگین و گرومیکو که تا آن زمان سکوت اختیار کرده‌بودند، به رهبران حزب ‏توده دستور دادند که در حال حاضر از هر گونه توظئه‌ای علیه حکومت خودداری کنند. مقامات روسی ‏گفتند حزب توده باید اول تمام نیروهای خود را متمرکز سازد و سپس با فداییان و مجاهدین همکاری ‏نظامی برقرار کند. روس‌ها وعده دادند که با اعزام مشاوران نظامی کیفیت سازمان رزمی حزب را ‏بهبود بخشیده و سلاح‌های بیشتری نیز در اختیارشان قرار دهند.‏

به محض آن که نمایندگان حزب توده به ایران بازگشتند هیئتی را فرستادند تا با رهبران فداییان ‏ملاقات و سعی کنند باب مذاکرات را بگشاید. این اقدام امیدبخش نبود. فداییان اگر چه مارکسیست ‏هستند ولی شدیداً با شوروی مخالف‌اند. [...] بعد از آن خود کیانوری با مسعود رجوی رئیس جناح ‏چپ مجاهدین اسلامی در پناهگاه مستحکمش در خارج تهران دیدار نمود. کیانوری در این ملاقات ‏پاسخ مشابهی دریافت داشت.» [«نامه مردم» شماره ۲۷۷، ۱۷ تیر ۱۳۵۹]‏

‏«نامه مردم» در این شماره و شماره‌ی بعد در توجیه و تفسیر و پاسخ نوشته‌ی نشریه‌ی انگلیسی ‏و تهمت‌های قطب‌زاده، مطالبی «انشاءگونه» و فاقد فاکت، و در شرح پروتکل‌های دیپلوماتیک که ‏کدام مقامات شوروی با چه کسانی دیدار می‌کنند نوشت، و هرگز سفر و حضور کیانوری را در ‏مسکو رد نکرد. خود کیانوری هم به صحنه نیامد. «نامه مردم» نوشت:‏

‏«مخبر نامه مردم [...] با رفیق نورالدین کیانوری [...]‌ملاقات کرده و پرسید که [...] صحت و سقم ‏این خبر تا چه اندازه است؟ در پاسخ رفیق کیانوری گفت: ما به‌طور رسمی اعلام می‌داریم که این ‏نوشته تحریک‌آمیز، سرتاپا، در کلیت و تمام اجزایش، بی‌اساس و ساختگی است. رفیق کیانوری ‏سپس اضافه کرد که در تمام دوران زندگیش با رهبران نامبرده‌ی اتحاد شوروی و آقای مسعود رجوی ‏هرگز دیداری نداشته‌است، در عین این که چنین دیداری نه جرم است و نه خلاف قانون و نه خلاف ‏مصالح ملی انقلاب ما.»[همان]‏

کیانوری به‌درستی گفته که نوشته‌ی نشریه‌ی انگلیسی «تحریک‌آمیز» است، زیرا ‏همچنان که در نوشته‌ی پیشین از سند روسی نقل شد، کیانوری در نامه‌ای که یک سال پیش از ‏این دیدار به مقامات اتحاد شوروی تسلیم کرد «درخواست مسلح کردن اعضای حزب توده ایران را در ‏میان نهاد. او خاطرنشان کرد که در ایران تنش‌های داخلی در حال افزایش است، و در آینده رویارویی ‏مسلحانه میان طرفداران اصلاحات دموکراتیک و نیروهای ضد انقلابی روی خواهد داد. در این صورت ‏در شرایط معینی ممکن است جنگ داخلی شعله‌ور شود. حزب توده ایران به طور جدی برای این ‏وضعیت آماده می‌شود. او در نامه‌اش نوشته‌بود: «ما مقدار کمی سلاح به دست آورده‌ایم. فکر ‏می‌کنیم که باید اقداماتی برای ایجاد ذخایر بزرگ‌تر تسلیحات به عمل آوریم.» یعنی برخلاف ادعای ‏‏«فارین ریپورتز» کیانوری هیچ نیتی برای «وسیع‌تر کردن اقدامات حزب» به قصد «سرنگونی رژیم ‏آیت‌الله خمینی» نداشت، و بر عکس می‌خواست در اوج درگیری‌های مسلحانه کردستان و جنبش ‏خودمختاری آن‌جا، و فعالیت‌ها و رفت‌وآمدهای پالیزبان، اویسی، بختیار و... در عراق و امارات خلیج ‏فارس و نقشه‌های کودتا و جنگ و حمله به ایران، برای یک جنگ داخلی احتمالی و مبارزه‌ی دفاعی ‏برای نجات انقلاب «خلقی» و «ضد امپریالیستی» ایران تسلیحات لازم را فراهم کند.‏

نکته‌ی مهم در این ماجرا چگونگی رسیدن خبر سفر کیانوری به مسکو، و بدتر از آن محتوای ‏گفت‌وگوهای او با مقامات اتحاد شوروی، به «فارین ریپورتز» است.‏

غیبت کیانوری را «نامه مردم» به این شکل لاپوشانی کرد که هم‌زمان با حضور او در جمهوری ‏دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) در ۲۷ خرداد (۱۷ ژوئن – اسناد اشتازی در نوشته‌ی پیشین)، ‏عکس و خبر دیدار یک هیئت ویتنامی با کیانوری در دبیرخانه‌ی حزب در تهران را منتشر کرد، و در ۸ ‏تیر (۲۹ ژوئن) نیز عکس و خبر دیدار او با «رفقای کوبایی» در همان مکان، منتشر شد. حال آن که ‏این هیئت‌ها برای شرکت در «کنفرانس بین‌المللی بررسی مداخلات امریکا در ایران» که از ۱۲ تا ۱۵ ‏خرداد (دو هفته تا یک ماه پیش از آن) در تهران برگزار شد به ایران آمده‌بودند و در حاشیه‌ی همان ‏کنفرانس از جمله به دفتر حزب توده ایران دعوت شدند، و اکنون دو هفته تا یک ماه دیرتر، هنگام ‏غیبت کیانوری، خبر آن دیدارها منتشر می‌شد.‏

همچنین در غیبت کیانوری جلسات هفتگی پرسش و پاسخ او را چند هفته احسان طبری اجرا کرد.‏

بنابراین پخش شدن خبر غیبت کیانوری و سفر او به خارج زیاد عجیب نیست. عجیب آن است که ‏مقصد سفر و دیدار او با عالی‌ترین مقامات اتحاد شوروی، و مضمون گفت‌وگوها را «فارین ریپورتز» ‏چگونه به این سرعت به‌دست آورد؟

مطابق اسناد روسی که در نوشته‌ی پیشین آمد، کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی در ‏واکنش به نامه و درخواست کیانوری که سال پیش دریافت کرده‌بودند، از «ستاد کل ارتش شوروی» ‏متشکل از آندروپوف (رئیس وقت ک.گ.ب.)، دیمیتری اوستینوف (وزیر دفاع)، و پاناماریوف (رئیس ‏شعبه‌ی امور بین‌المللی حزب کمونیست اتحاد شوروی) خواست که امکان تحویل تسلیحات به ‏کیانوری را بررسی کنند، و اکنون این هیئت موضوع را در حضور خود کیانوری «در مسکو به بحث ‏گذاشتند. با مطرح شدن پیشنهادهای کیانوری برای راه‌های تحویل تسلیحات از راه هوا، از راه دریا، و ‏از راه خشکی از طریق مرز افغانستان و ایران، روشن شد که حزب توده ایران توانایی تأمین امنیت ‏تحویل گرفتن و انبار کردن سلاح‌ها را ندارد. آندروپوف و پاناماریوف در گزارش خود در پاسخ به کمیته ‏مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی نوشتند: «پس از مطالعه‌ی خصلت سیاسی و حاد موضوع، و ‏همچنین شرایط موجود در کشور و وضعیت خود حزب توده ایران و تمامی نیروهای چپ به طور کلی، ‏پیشنهاد می‌شود که در صورت امکان درخواست کیانوری بیشتر مورد بررسی قرار گیرد و پاسخ ‏نتیجه‌ی بررسی قدری دیرتر به آگاهی او برسد...»‏

مقایسه‌ی جمله‌های بالا از سند روسی، با متن «تحریک‌آمیز» خبر نشریه‌ی انگلیسی، ‏مشابهت‌های زیادی را نشان می‌دهد: دیدار با بالاترین مقامات؛ سردی برخورد مقامات شوروی، ‏سخن از ضعف حزب توده ایران، و هماهنگی نداشتن حزب با دیگر گروه‌های سیاسی و...!‏

آیا کسی از پیرامونیان مقامات شوروی جاسوس انگلیس بود؟ آیا در میان مقامات آلمان دموکراتیک ‏که کیانوری در راه بازگشت از مسکو موضوع را برایشان تعریف کرد، جاسوس انگلیس وجود داشت؟ ‏آیا کیانوری موضوع را در مسکو، یا برلین، برای یک جاسوس (ایرانی؟) انگلیس تعریف کرد؟ آیا حمله ‏به دبیرخانه حزب توده ایران و تصرف آن که سه یا چهار هفته پس از بازگشت کیانوری به ایران صورت گرفت، ‏بر پایه‌ی همان اخبار طرح‌ریزی شد؟

شاید روزی از این معما هم سر در آوریم.‏

نزدیک دو ماه پس از مقاله‌ی «فارین ریپورتز» (۲۸ خرداد)، و بیش از یک ماه پس از مصاحبه‌ی ‏مطبوعاتی قطب‌زاده و سپس «اعلام جرم» نامه مردم (۱۱ و ۱۵ تیر)، سه هفته پس از حمله‌ی ‏‏«حزب‌الله» به دبیرخانه حزب توده ایران در خیابان ۱۶ آذر و تصرف آن (۳۰ تیر)، روزنامه‌ی «صبح ‏آزادگان» به ظاهر در کمبود خبر و برای آن که از «قافله» عقب نماند، روز ۱۸ مرداد ۱۳۵۹ با تأخیر ‏بسیار فرصتی طلایی به کیانوری داد، و نوشت:‏

‏«[...] مدتی است که دبیر کل [کذا] و برخی اعضای مرکزی آن [حزب توده ایران] سر از مسکو در ‏آورده‌اند و در آن‌جا دارند همچنان به انقلاب ایران خدمت می‌کنند. [...]»‏

ساعت سه‌ونیم بعد از ظهر همان روز ۱۸ مرداد نورالدین کیانوری، که خیلی وقت بود از مسکو ‏برگشته‌بود، در دفتر روزنامه «صبح آزادگان» حاضر شد و دروغ آن روزنامه را برملا کرد. [«نامه مردم» ‏شماره ۳۰۴، ۱۹ مرداد ۱۳۵۹].‏

روزشمار:‏

‏۱۰ مرداد ۱۳۵۸: کیانوری در مسکو است و نامه‌ای حاوی درخواست دریافت تسلیحات به کمیته ‏مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی تسلیم می‌کند. [اسناد روسی و آلمانی موجود است]‏

‏۲۷ و ۲۸ خرداد ۱۳۵۹: کیانوری در آلمان شرقی است. او در طول این سفر در مسکو هم بوده، و ‏مطابق گزارش آندروپوف و پاناماریوف، در جلسه‌ای، آنان از کیانوری پرسیده‌اند که او چگونه ‏می‌خواهد تسلیحات را تحویل بگیرد و جابه‌جا کند، از پاسخ او قانع نشده‌اند، و پاسخ قطعی به او را ‏به بعد موکول کرده‌اند. [اسناد روسی و آلمانی موجود است].‏

‏۲۸ خرداد ۱۳۵۹ [۱۸ ژوئن ۱۹۸۰]: نشریه‌ی انگلیسی «فارین ریپورتز» شکل و محتوای دیدار ‏کیانوری را در مسکو آمیخته با دروغ و به شکلی «تحریک‌آمیز» منتشر می‌کند. [ترجمه‌ی «نامه ‏مردم» در ۱۷ تیر]‏

‏۱۱ تیر ۱۳۵۹: صادق قطب‌زاده نوشته‌ی «فارین ریپورتز» را بدون ذکر منبع در یک مصاحبه‌ی ‏مطبوعاتی مطرح می‌کند و می‌گوید که کیانوری و چند تن دیگر از رهبران حزب در مسکو بوده‌اند؛

‏۱۵ تیر ۱۳۵۹: «نامه مردم» بر ضد قطب‌زاده «اعلام جرم» می‌کند؛

‏۱۷ و ۱۸ تیر ۱۳۵۹: «نامه مردم» مطالبی در توضیح و انکار مقاله‌ی ۲۸ خرداد «فارین ریپورتز» ‏منتشر می‌کند؛

‏۳۰ تیر ۱۳۵۹: حمله‌ای سراسری به دفترهای حزب توده ایران در تهران و شهرستان‌ها صورت ‏می‌گیرد، «حزب‌الله» دفترها را تسخیر می‌کند، و این مکان‌ها هرگز به حزب پس داده نمی‌شوند؛

‏۱۸ مرداد ۱۳۵۹: «صبح آزادگان» تازه بیدار می‌شود و می‌نویسد که کیانوری گویا در مسکو ‏است...‏

بخش نخست این نوشته در این نشانی
و بخش سوم در این نشانی

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 October 2021

کیانوری از اتحاد شوروی اسلحه می‌خواست

هشتاد سالگی حزب توده ایران


در بایگانی‌های دولتی اتحاد شوروی سابق اسناد انکارناپذیری وجود دارند که نشان می‌دهند ‏نورالدین کیانوری (۱۲۹۱-۱۳۷۸)، دبیر اول وقت کمیته مرکزی حزب توده ایران چند ماه پس از انقلاب ‏بهمن ۱۳۵۷، در اوج جنبش خودمختاری و درگیری‌های مسلحانه کردستان ایران در تابستان ۱۳۵۸، از ‏اتحاد شوروی خواست که تسلیحات در اختیار حزب توده ایران بگذارد.‏

کیانوری در کتاب خاطرات خود [خاطرات نورالدین کیانوری، مؤسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه، ‏چاپ اول، تهران ۱۳۷۱] هیچ اشاره‌ای به این درخواست نکرده، و چنان که پیداست در بازجویی‌های ‏زیر شکنجه‌های غیر انسانی او نیز اعتراف به چنین درخواستی نیست، که اگر بود، بی‌گمان ‏سروصدای زیادی پیرامون آن به راه می‌انداختند. همچنین در کتاب «حزب توده از شکل‌گیری تا فروپاشی» ‏که بر پایه‌ی اعترافات توده‌ای‌ها زیر شکنجه برساخته‌اند، نیز هیچ اشاره‌ای به چنین درخواستی ‏نیست. بر عکس، کیانوری در نامه‌ی معروفش خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای در گله‌گزاری از شکنجه‌ها ‏برای گرفتن اعتراف به قصد کودتا بر ضد حاکمیت جمهوری اسلامی، می‌نویسد:‏

«آیا این مسخره نیست که حزبی بخواهد با نزدیک به یکصد قبضه سلاح سبک (تفنگ) و مقداری ‏نارنجک و یا با دو تیربار سبک در برابر این نیروی عظیم سپاه و ارتش و پلیس و کمیته‌های انقلاب و ‏بسیجیان کودتا کند؟ شما که ما را خیلی کارکشته و زرنگ می‌‌دانید، چگونه چنین "حماقتی" را به ما ‏نسبت می‌‌دهید؟ در پاسخ به من ‌گفتند که افراد دیگر (حسن قائم‌پناه) ‌گفته که شما از شورو‌ی‌‌ها ‏مقدار زیادی سلاح ‌گرفته و آن‌ها را احتمالاً در جنگل‌های مازندران و در بعضی باغ‌های اطراف تهران و ‏بخشی را در خراسان مخفی کرده‌اید.‏

پاسخ من این بود که آیا این احمقانه نیست که اسلحه از شوروی‌ها به میزان زیاد بگیریم و آن را در ‏جنگل‌های مازندران مخفی کنیم؟ آیا من به تنهائی می‌‌توانم چنین کاری را انجام دهم؟ آن هم با ‏وضع مزاجی‌‌ام. آیا یک نفر دیگر هم در میان این صدها بازداشت‌شده هست که بگوید با من در ‏‏‌گرفتن اسلحه و مخفی کردن آن کمک کرده‌ است؟ یک نفر هم پیدا نشد!‏

ا‌گر هم شما عقیده دارید که در یک باغ متعلق به دوستان، در اطراف تهران سلاح‌ها پنهان شده، ‏بروید آن‌ها را در بیاورید. من ‌گفتم که در جریان انقلاب، روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن افراد حزبی که از چند ‏ده نفر تجاوز نمی‌‌کردند مقداری بسیار محدود سلاح مانند همه مردم جمع کردند که همان‌‌وقت آن‌ها ‏را که میزان تقریبیش را در بالا ‌گفتم، در یک خانه یا دو خانه مخفی کردیم تا ا‌گر روزی ضد انقلاب ‏توانست ضربه‌ای به انقلاب وارد سازد، ما بتوانیم با نیروی اندک خود به موازات نیروهای وفادار به ‏انقلاب علیه نیروهای ضد انقلابی وارد عمل شویم.»‏


کیانوری در نامه‌ی دیگری به تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۷۸ (چند ماه پیش از درگذشتش) برای مخاطب عام و ‏بقایای اعضای حزب، می‌نویسد: «یکی از چیزهائی که زیر شکنجه‌ها از من می‌خواستند، نشانی ‏خانه‌هائی بود که ما جلسات هیئت ‏دبیران و هیئت سیاسی را تشکیل می‌دادیم، چاپخانه مخفی ‏حزب، خانه خسرو مسئول سازمان ‏مخفی، و محل مخفی کردن سلاح‌های جمع‌آوری‌شده. تا آن‌جا ‏که به خاطر دارم من نه نام واقعی ‏خسرو (مهدی پرتوی) را گفتم و نه نشانی خانه‌اش را. در مورد ‏خانه‌های دیگر هم نگفتم تا آن‌جا که به ‏یاد دارم، چون نام خیابان‌ها و کوچه‌ها را نمی‌دانستم. اما ‏نشانی خانه‌هایی را که تقریباً می‌دانستم و ‏اطمینان داشتم که افراد بازداشت‌نشده با اطلاع از ‏شکنجه‌های ما در خانه‌هائی که بازداشت‌شدگان ‏نشانی آن‌ها را می‌دانستند زندگی نخواهند کرد، ‏گفتم.‏»‏

اما برخلاف این سخنان، مطابق اسناد شوروی سابق، کیانوری در نامه‌ای به تاریخ ۱ اوت ۱۹۷۹ [۱۰ ‏مرداد ۱۳۵۸] خطاب به مقامات اتحاد شوروی، درخواست مسلح کردن اعضای حزب توده ایران را در ‏میان نهاد. او خاطرنشان کرد که در ایران تنش‌های داخلی در حال افزایش است، و در آینده رویارویی ‏مسلحانه میان طرفداران اصلاحات دموکراتیک و نیروهای ضد انقلابی روی خواهد داد. در این صورت ‏در شرایط معینی ممکن است جنگ داخلی شعله‌ور شود. حزب توده ایران به طور جدی برای این ‏وضعیت آماده می‌شود. «ما مقدار کمی سلاح به دست آورده‌ایم. فکر می‌کنیم که باید اقداماتی ‏برای ایجاد ذخایر بزرگ‌تر تسلیحات به عمل آوریم.»‏

پیرو این درخواست، در ۳۰ اوت دبیرخانه کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی از ک.گ.ب. ‏‏(کمیته امنیت دولتی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی) و ستاد کل ارتش شوروی (متشکل از ‏یوری آندروپوف، دیمیتری اوستینوف، و باریس پاناماریوف) خواست که امکان تحویل برخی سلاح‌های ‏ساخت خارج را (که به منشاء شوروی ردگیری نشوند) به توده‌ای‌ها بررسی کنند. [بایگانی دولتی ‏تاریخ معاصر روسیه ‏Российский Государственный Архив Новейшей истории، قفسه ۸۹، ‏جزوه‌دان ۳۲، پوشه ۱۰، برگ‌های ۱-۶]‏

یک سند اشتازی (سازمان امنیت جمهوری دموکراتیک آلمان) تأیید می‌کند که کیانوری در ۱ اوت ‏‏۱۹۷۹ در مسکو بوده‌ و از جمله با باریس پاناماریوف و راستیسلاو اولیانوفسکی دیدار ‏کرده‌است.[«سال‌های مهاجرت – حزب توده ایران در آلمان شرقی»، قاسم شفیع نورمحمدی، جهان ‏کتاب، چاپ اول، تهران ۱۳۹۵، ص ۲۸۲]‏

یک سال پس از آن، مقامات پیش‌گفته این موضوع را در ‏حضور کیانوری در مسکو به بحث گذاشتند. با مطرح شدن پیشنهادهای کیانوری برای راه‌های تحویل ‏تسلیحات از راه هوا، از راه دریا، و از راه خشکی از طریق مرز افغانستان و ایران، روشن شد که حزب ‏توده ایران توانایی تأمین امنیت تحویل گرفتن و انبار کردن سلاح‌ها را ندارد. آندروپوف و پاناماریوف به ‏کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی نوشتند: «پس از مطالعه‌ی خصلت سیاسی و حاد ‏موضوع، و همچنین شرایط موجود در کشور و وضعیت خود حزب توده ایران و تمامی نیروهای چپ به ‏طور کلی، پیشنهاد می‌شود که در صورت امکان درخواست کیانوری بیشتر مورد بررسی قرار گیرد و ‏پاسخ نتیجه‌ی بررسی قدری دیرتر به آگاهی او برسد...»[یوری آندروپوف و باریس پاناماریوف، درباره‌ی ‏درخواست نورالدین کیانوری دبیر اول کمیته مرکزی حزب توده ایران، ۶ ژوییه ۱۹۸۰. همان برگ‌ها از ‏همان اسناد، همان بایگانی]‏

یک سند دیگری اشتازی نیز نشان می‌دهد که کیانوری در شانزدهم و هفدهم ژوئن ۱۹۸۰ در ‏جمهوری دموکراتیک آلمان بوده‌است[«سال‌های مهاجرت...»، همان، ص ۳۰۵]. پیداست که کیانوری مانند سال گذشته، این بار نیز پس از مسکو به برلین نیز سر زده‌است.‏

بخش دوم این نوشته در این نشانی
و بخش سوم در این نشانی
***
این نوشته از حواشی کتابی‌ست در دست انتشار به نام «وحدت نافرجام – کشمکش‌های حزب ‏توده ایران و فرقه دموکرات آذربایجان»؛ با برخی اسناد از منابع روسی و آذربایجانی، از همین ‏نویسنده.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 September 2021

‏«زهر فرهنگی بورژوازی»‏

این روزها، با مرگ تئودوراکیس، بسیاری کسان درباره‌ی او نوشتند، از آن میان افرادی از «چپ» سابق و ‏لاحق خودمان. این نوشته‌ها اغلب بسیار نوستالژیک و رمانتیک بود و دامنه‌ی آن‌ها به ستایش از ‏فیلم‌هایی نیز رسید که تئودوراکیس موسیقی متن آن‌ها را ساخته، و در آن میان فیلم «حکومت ‏نظامی» ساخته‌ی کوستا گاوراس هم‌میهن تئودوراکیس. «زد» و چند فیلم دیگر را نیز هم‌او ساخته که ‏تئودوراکیس برای‌شان موسیقی سروده‌است.‏

اکنون می‌خواهم یادآوری کنم که روزنامه «مردم» ارگان مرکزی حزب توده ایران (شماره ۱۱۸، ۲۵ آذر ‏‏۱۳۵۸) پس از نمایش فیلم «حکومت نظامی» در ایران، درباره‌ی آن چه نوشت؛ برای اندکی بازنگری در ‏عقاید آن روز، شاید؟ یا حتی عقاید امروز؟

‏«حکومت نظامی: وقتی سرجاسوس آمریکا «قهرمان» معرفی می‌شود...!

نبرد اصلی جهانی، یعنی نبرد سوسیالیسم و سرمایه‌داری، هر چه پیش‌تر می‌رود، بیشتر به سود ‏سوسیالیسم پایان می‌پذیرد. [...] مضمون عمده‌ی عصر ما گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم است ‏‏[...] سرمایه‌داری هر روز بیش از پیش به طرفند و نیرنگ متوسل می‌شود. سرمایه‌داری می‌کوشد از ‏‏«وسیله‌های» علمی و هنری سود بجوید تا به «هدف» تخدیر توده‌ها، ایجاد انحراف در نظرها و نا امید ‏کردن آن‌ها برسد.‏

سینما از آن‌جا که فراگیرترین هنرهاست و توده‌های میلیونی را در پوشش خود دارد، یکی از کارآمدترین ‏وسیله‌های سرمایه‌داری برای رسیدن به هدف‌های یادشده است.‏

‏[...] این هنرمندان، با طرح انتقاداتی از سرمایه‌داری جهانی، که دیگر همگان آن را کم‌وبیش می‌دانند، ‏چهره‌ی منتقدانه به خود می‌گیرند، خود را طرف‌دار «آزادی» جا می‌زنند، و درست در همین نقطه‌ی ‏حیاتی است که «جهان آزاد» دست خود را رو می‌کند و به جای انقلاب، برای خلق‌ها نسخه‌ی «آزادی» ‏می‌پیچید.‏

کوستا گاوراس، کارگردان یونانی‌الاصل است که به فرانسه مهاجرت کرده‌است. گاوراس با فیلم «زد» ‏شهرت یافت و به پاس زهر ضد کمونیستی موذیانه‌اش در این فیلم، و تبلیغ مبارزه‌ی پارلمانی، القابی ‏چون «کارگردان انقلابی»، «هنرمند بی‌نظیر»، و «مبارزه‌جوی پیگیر» گرفت. در ایران هم اغلب منتقدان ‏وطنی، که در حال و هوای فرهنگی گاوراس رشد یافته‌اند، این‌جا و آن‌جا همین القاب را به او دادند. ‏‏[...] گاوراس خط ضد کمونیستی خود را در فیلم‌های «گروه ضربت»، «بخش ویژه»، و «اعتراف» دنبال ‏کرد. این فیلم آخر آن‌چنان ضد کمونیستی بود که حزب کمونیست فرانسه آن را تحریم کرد.‏

در فیلم [حکومت نظامی] گاوراس به زبردستی تمام نقطه نظرهای ضد خلقی و ضد کمونیستی خود را ‏مطرح کرده‌است.[...] رویارویی دو جهان در مخفی‌گاه چریک‌ها... این چهره‌ی مغرور سرجاسوس ‏آمریکاست که در این فیلم «قهرمان» معرفی می‌شود.‏

‏[...] در صحنه‌ی آخر [...] «پست‌فطرتی جای پست‌فطرت دیگری را می‌گیرد»، و فیلم روی چشمان ‏مات، ترسیده، و بی‌امید عوامل چریک‌ها، که ورود پست‌فطرت جدید را نظاره می‌کنند، می‌چرخد و تمام ‏می‌شود.‏

به این ترتیب گاوراس مباره‌ی جدا از توده را مبارزه‌ی توده، آن هم «مبارزه‌ی مارکسیستی» معرفی ‏می‌کند و آنگاه این «مارکسیسم» از سرجاسوس آمریکا در تئوری و عمل شکست می‌خورد!‏

این فیلم، که همه‌ی چریک‌های ما باید آن را ببینند، نشان‌دهنده‌ی هشیاری بورژوازی در استفاده از ‏مبارزه‌ی انحرافی روشنفکران جدا از توده‌، علیه خلق است.»‏

این‌ها بریده‌هایی بود از آن «نقد». متن کامل در این نشانی (صفحه ۶) موجود است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 September 2021

بدرود تئودوراکیس

عکس از Heinrich Klaffs
آهنگساز بزرگ یونانی میکیس تئودوراکیس امروز در ۹۶ سالگی (۲۰۲۱-۱۹۲۵) از جهان رفت.‏

او بیش از همه برای موسیقی متن فیلم‌های «زوربای یونانی» و «زد» شهرت دارد، اما نزدیک به هزار ‏ترانه و انواع دیگر موسیقی نیز سروده‌است که اغلب مضامین «انقلابی» و «چپ» دارند، مانند «کانتو ‏گنرال» روی شعرهای شاعر بزرگ شیلیایی پابلو نرودا با مضمون ضد حکومت دیکتاتور شیلی آگوستینو ‏پینوشه.‏

تئودوراکیس هنگام «حکومت سرهنگان» در یونان (۱۹۷۴-۱۹۶۷) با آن رژیم مبارزه می‌کرد، به زندان ‏افتاد، و شکنجه‌اش کردند. اما همبستگی جهانی هنرمندان سرشناس او را از زندان نجات داد، و او ‏سال‌ها در مهاجرت اجباری به‌سر برد. در آن هنگام او با اجرای آثارش با همکاری ماریا فارانتوری ‏استادیوم‌های بزرگ و سالن‌های کنسرت شرق و غرب را پر می‌کرد و جمعیت را به هیجان می‌آورد.

تئودوراکیس چند بار به نمایندگی از مردم در پارلمان یونان نشسته است. او شعر نیز می‌سرود، و ‏خودزیست‌نامه و چند کتاب دیگر منتشر کرده‌است.‏

من هنگام زنده بودنش نیز در ۸۵ سالگی او در بزرگداشت‌اش نوشته‌ام و نمونه‌هایی از موسیقی او در ‏آن نوشته، در این نشانی، هست.‏ همچنین پارسال در ۹۵ سالگی‌اش یادش کردم.

ناگفته نباید گذاشت که جنبش ‏‎ Me Tooچندان در یونان گسترش نیافت که دامن تئودوراکیس را هم ‏بگیرد، یا شاید از آن رو که در سال‌های اخیر او با بیماری قلبی بستری بود، کاری با او نداشتند و ‏سروصدایی در این مورد پیرامون او بر پا نشد، وگرنه خواننده‌ی سوئدی – فنلاندی خانم آریا سایونما که ‏سال‌ها با تئودوراکیس همکاری داشت، چند سال پیش در گفت‌وگویی با تلویزیون سوئد حکایت کرد که تئودوراکیس ‏هم‌بستری با همه‌ی زنان پیرامونش را «حق مسلم» خود می‌دانست، و این «حق» برای او هیچ جای ‏بحث نداشت! او «تصاحب» می‌کرد!‏

با این همه، هنر او چیز دیگری‌ست، و من بسیاری از آثار او را دوست می‌دارم. یادش گرامی.
نیز بخوانید درباره‌ی ماریا فارانتوری.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 August 2021

چنین است موسیقی

ژان سیبلیوس
عکس از یوسف کارش
‏۴۵ سال پیش در خانه‌ی دوستی دگمه‌ی ضبط‌صوت قراضه‌ای را که داشت، با صدای نه‌چندان با ‏کیفیت، زدیم تا به یک نوار کاست که تازه به او داده‌بودم گوش بدهیم. هنوز چند ثانیه‌ای از آغاز ‏موسیقی نگذشته‌بود که دوست دیگری وارد اتاق شد، و با شنیدن همان نخستین نغمه‌ها در جا ‏خشکش زد. شگفت‌زده و جادو‌شده گوش می‌داد و هیچ نمی‌توانست بگوید. غرق شد در نواهایی که می‌شنید. کم‌کم همان‌جا روی ‏کف اتاق فرونشست. با نگاهی پرسشگر گاه به من و گاه به دوستم نگاه ‏می‌کرد. در نگاهش می‌خواندم: این چیست؟ من چرا تاکنون آن را نشنیده‌ام؟

تا پایان بخش نخست آن اثر هر سه در همین حال گوش دادیم. بعدها دانستم که این نخستین ‏آشنایی رفیق‌مان با موسیقی کلاسیک بود. یک کپی از آن نوار به رفیقمان دادم، و می‌دانم که او ‏بارهای بی‌شماری به آن نوار گوش داد.‏

آری، چنین نیروهایی دارد، موسیقی!‏

صبح امروز همین داستان، با تغییراتی، در برنامه‌ی موسیقی کلاسیک صبحگاهی شبکه‌ی دوم ‏رادیوی سوئد از قول من پخش شد، و آن اثر را پخش کردند. تا سی روز وقت دارید که آن را در این نشانی ‏بشنوید. نوار را تا ۲:۰۳:۰۸ جلو بکشید و بعد گوش بدهید.‏

بیرون از برنامه‌ی رادیوی سوئد، آن اثر را، یعنی کنسرتو ویولون ژان سیبلیوس را، در این نشانی ‏بشنوید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 August 2021

بدرود دکتر هرمز فرهت

قدری با تأخیر خبردار شدم که دکتر هرمز فرهت (زاده ۱۳۰۷) در ۱۶ اوت ۲۰۲۱ (۲۵ مرداد ۱۴۰۰) از جهان رفته‌است. این ‏موسیقی‌دان بزرگ تأثیری تعیین‌کننده در زندگانی من مهندس (!) داشته‌است. او در سال‌های ‏‏۱۳۵۰ و ۵۱ به دعوت «مرکز تعلیمات عمومی» دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) در آن ‏دانشگاه کلاس «شناخت موسیقی» داشت. سرپرستی «مرکز تعلیمات عمومی» در آن هنگام با ‏زنده‌یاد دکتر مرتضی انواری بود، و هدف از موجودیت آن مرکز، آموزش دست‌کم شش واحد درسی ‏از علوم انسانی و شناخت هنر به مهندسان آینده بود. بگذریم که پس از ریاست دکتر سید حسین ‏نصر بر این دانشگاه، مرکز تعلیمات عمومی دانشگاه صنعتی به دست افرادی دینی چون غلامعلی ‏حداد عادل و نصرالله پورجوادی افتاد، و به جای امثال دکتر فرهت، خودشان و موسوی خوئینی‌ها و ‏امثال آن‌ها به تدریس پرداختند و آن مرکز را «اسلامیزه» کردند، و آن داستان دیگری‌ست.

من از بهار ۱۳۵۱ افتخار آن را یافتم که در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در آن دانشگاه قطعات ‏موسیقی کلاسیک را که ایشان می‌خواست دانشجویان بشنوند، از صفحه‌های ۳۳ دور برای کلاس ‏پخش کنم، و از همان‌جا و همان موقع، و سپس گذراندن همان ۳ واحد درسی، از ایشان آموختم، و ‏با ایجاد «اتاق موسیقی» در دانشگاه، به دیگران نیز منتقل کردم. در درس «شناخت موسیقی» نمره‌ی ۱۷ از ایشان دارم، که برای سطح نمره‌های دانشگاه صنعتی بسیار عالی‌ست! یک نوشته‌ی قدیمی دارم در ‏توصیف کار «اتاق موسیقی».‏

او در برخورد شخصی با من چندان حرفی برای گفتن نداشت، و من نیز همان تیپی بودم: انجام کار ‏مهم‌تر از هر چیز دیگر بود! او می‌آمد به اتاقک کوچک ته کلاس شماره ۳ در ساختمان مجتهدی (ابن ‏سینا)، کارتوتک شامل یک کارت برای هر اثری را که در میان صفحات موجود در اتاقک داشتیم (و من ‏در مدت کار در آن‌جا صفحه‌های فراوان دیگری بر آن‌ها افزوده‌بودم) به او می‌دادم، با دقت ورق می‌زد ‏و یک‌راست می‌رفت به سراغ کارت مربوط به آهنگساز و اثری که در نظر داشت، کارت را بیرون ‏می‌کشید و به من می‌داد تا صفحه را آماده کنم، و هرگاه اشاره کرد، پخشش کنم.‏

از او خواسته‌بودم که اگر صدا زیادی بلند یا آهسته‌بود، با اشاره‌ای که هنگام رهبری ارکستر می‌کرد، ‏راهنمایی‌ام کند تا صدا را تنظیم کنم. در طول دو ترم فقط یک بار این کار را کرد!‏

یک بار سنفونی هشتم شوبرت (معروف به سنفونی ناتمام) را خواسته‌بود. بعد از آن که خودش و ‏دانشجویان آن را شنیدند، از اجرای آن بسیار خوشش آمد و پرسید کدام ارکستر و کدام رهبر آن را ‏اجرا کرده‌اند. از روی جلد صفحه برایش خواندم: ارکستر سنفونی لندن، به رهبری لئوپولد ‏استوکوفسکی! در این‌جا او شروع کرد به توصیف شیوه‌ی کار و اتوریته‌ی استوکوفسکی، و از جمله ‏گفت که او به دلخواه خودش در آثار آهنگسازان برای «بهتر کردنشان» تغییراتی «جزئی» وارد ‏می‌کند! عجب!‏

آن‌جا بود که آموختم از اثری یگانه، اجرا داریم تا اجرا؛ درست مثل آن که شعر خواندن داریم تا شعر ‏خواندن! کسی شعر را به شیوه‌ی شاملو می‌خواند، و کسان دیگری...‏

دکتر فرهت آهنگساز آلمانی یوهانس برامس را صنعتگر چیره‌دست موسیقی می‌دانست و همان‌جا بود که من در سنفونی نخست برامس غرق شدم، و هنوز نجات نیافته‌ام!

تا زنده‌ام خاطره‌ی کلاس‌های دکتر هرمز فرهت با من است‎.‎ یادشان همواره گرامی‎.‎

نوشته‌ای قدیمی درباره‌ی «اتاق موسیقی»‏
http://shiva.ownit.nu/pdf/O_MUweb.pdf
درباره‌ی دکتر مرتضی انواری:‏
https://shivaf.blogspot.com/2010/12/blog-post.html

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 August 2021

...چه‌ها دیده‌ام

امشب نمی‌دانم چرا باز به یاد این صحنه از فیلم «بلید رانر» افتادم، که پیشتر هم دست‌کم دو بار از آن یاد کرده‌ام. عبارت آخر اکنون وصف حال من نیست، اما آن کبوتر چه زیبا به‌سوی آزادی پر می‌کشد!

«چیزهایی دیده‌ام که شما انسان‌ها باورتان نمی‌شود: هه...، رزمناوهایی که نزدیک شانه‌ی صورت ‏فلکی شکارچی در آتش می‌سوختند. پرتوهای سی ‏C‏ را تماشا کرده‌ام که در تاریکی‌های ‏نزدیکی "دروازه‌ی گمگشتگان" می‌درخشیدند. همه‌ی آن لحظه‌ها در گذر زمان ناپدید خواهند شد، ‏همچون...، هه...، اشکی در باران...! و اینک مرگ.» [سخنرانی آدم ماشینی (یا "رونوشت") به نام روی بتی ‏Roy Batty‏ با بازیگری درخشان روتگر هائور ‏Rutger Hauer‏ در پایان فیلم "بلید رانر" ‏Blade Runner‏].

در این نشانی ببینید صحنه را، و موسیقی زیبای ونجلیس را برای تیتراژ پایان فیلم در این نشانی بشنوید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 June 2021

مفتون امینی - ۹۵

امروز، ۲۱ خرداد (به روایتی)، شاعر بزرگ یدالله مفتون امینی ۹۵ ساله می‌شود. به سهم خود ‏زادروزش را صمیمانه شادباش می‌گویم. امیدوارم به‌زودی چشممان به «مجموعه آثار» او روشن ‏شود، که در دست تهیه دارد.‏

سه شعر از او به خوانندگان تقدیم می‌کنم. شعر سوم عنوان نداشت، و من (جسارتاً، و مشروط) نام «نتیجه»ی او را بر آن نهادم، با علامت سؤال! بی‌گمان مفتون شعرهایی برای «اللی» نیز سروده‌است، اما من اکنون به آن‌ها دسترسی ندارم. عکس از من است به تاریخ تابستان ۱۹۹۱، استکهلم.‏

رازهای دیگر*

همشهری قصه‌نویس من
ای آشنا
از «رازهای سرزمین من» این را نیز بنویس
که در زبان مادری ما
اگرچه برای هر گلی، و هر مرغی، نامی هست
‏- و گاه چند نام –‏
ولی در مدرسه‌های ما، لب از لب نگشودند
که «فاخته» کدام است
و «سوسن» کدام؟
و با چه طعنه‌ای «آموزگاران» به ما گفتند
که در هزارآوایی بلبل، همه‌ی مرغان خوش‌آوا نهفته‌اند
چنانکه در زیبایی گل سرخ، همه‌ی گل‌ها...!

اما «پدر» که شب‌ها، گوش خسته‌ای داشت
گذاشته‌بود، که دعا به هر زبانی خوانده‌شود، حتی به زبان سکوت

و این راز همه‌ی سرزمین‌هاست...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - پس از خواندن رمان «رازهای سرزمین من» نوشته‌ی رضا براهنی

‏************************

دادلار

چوخ دییلیب
دوزون دادی،
یاغین دادی
چوخ دییلیب
آداخلی ایله
سئوگیلی ایله
دانیشیب گولماغین دادی
آمما حئییف!
آزدان، چوخدان
دییلمه‌ییب؛
بوش بیر ائوده
دولو اوره‌ک‌له قایناشیب
گیزلین آغلاماغین دادی!...


‏*************************‏

[اللی؟!]

کوچه‌ده کیچیک بیر قیز یول گئدیر
یای دوندورماسی الینده

اوزاق ذیروه‌لرین سویوغی داماغایندا
سرین چای‌لارین آخینتی‌سی دامارلاریندا
و بوتون دره‌لر پَتَگی‌نین بالی دیلینده

گؤزلرینده آمما
بیر نشانه‌لر پاریلدیر
که اوندان سیزه بیر پیریلتی دا، دییه بیلمه‌رم...

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

03 June 2021

از جهان خاکستری - ۱۲۳

جرعه‌ای زندگی

بعد از تازه‌ترین عمل جراحی دارم به خانه می‌روم. احساس می‌کنم مثل آن آفریده‌ی دکتر ‏فرانکنشتین شده‌ام: سراپا وصله و پینه، بریده و دوخته و چسبانده، با سیم‌ها و لوله‌ها و کیسه‌هایی ‏آویزان از هر طرف؛ و فاقد روح!‏

در این عمل لوله‌ای را که پنج ماه پیش در شاهرگ گردنم کار گذاشته‌بودند، بیرون کشیدند. عملی ‏سرپایی بود. فقط دو ساعت پس از آن دراز کشیدم تا خون خوب بند بیاید.‏

سر راه باید کمی خرید کنم. می‌پیچم به بازارچه‌ی «سیکلا» ‏Sickla‏. وقت ناهار است. گرسنه‌ام. ‏چه بخورم؟ می‌دانم که بعد از چند لقمه اشتهایم از بین خواهد رفت. اما چاره چیست، باید خورد! ‏این دفعه کجا بروم؟ تایلندی؟ کره‌ای؟ ژاپنی؟ ایتالیایی؟ سوئدی؟ همه را امتحان کرده‌ام. می‌روم به ‏رستوران لبنانی!‏

عجب محیط دل‌پذیری دارد! سالن بزرگ با سقف بلند، که یک سوی آن به محوطه‌ی بیرون باز می‌شود، با ‏چادرهای سایبان: ترکیب چشم‌نواز سایه و آفتاب و سبزی گیاهان. «شاوورما» یا مشابه قورمه را سفارش می‌دهم: ‏مخلوط گوشت قورمه با بلغور یا برنج. برنج انتخاب می‌کنم، که بعد معلوم می‌شود «برنج ذرتی» یا ‏مشابه «آنکل بنز» است!‏

نزدیک محوطه‌ی بیرونی، اما در داخل، پشت یک میز تکی رو به بیرون می‌نشینم و در انتظار خوراک ‏کمی سالاد با نان پیتا می‌خورم. آن بیرون میدانچه‌ی باصفایی‌ست. یک طرف سینمایی و کتابخانه ‏عمومی و دو سه رستوران دیگر است، و این طرف هم یکی دو رستوران. همه صندلی‌هایشان را ‏بیرون چیده‌اند. همین یک ماه پیش این‌جا برف و یخبندان بود. اما اکنون هوا گرم و آفتابی‌ست. آن‌جا ‏که من نشسته‌ام نسیم خنک و دل‌پذیری می‌وزد. توی میدانچه درخت و درختچه و گل‌کاری و ‏چمن‌کاری‌ست.‏

این‌جا به‌دور از شلوغی و جنجال و سروصدای شهر است. انسان‌هایی زیبا آرام در میدانچه می‌روند ‏و می‌آیند. هیچ سروصدایی نیست. هیچ ماشینی به سرعت رد نمی‌شود. هیچ موتوری نعره‌کشان ‏گاز نمی‌دهد. هیچ آژیری شنیده نمی‌شود. هیچ فریاد یا صدای بلندی شنیده نمی‌شود. همه چیز ‏آرام است. یکی از ترانه‌های معروف «فایروز» با صدای ملایم از بلندگو پخش می‌شود. هیچ یادم ‏نیست آخرین بار کی در چنین فضای دل‌پذیری نشستم. کمی احساس توریست بودن دارم!‏

چندین ماه است که هیچ احوال خوشی نداشته‌ام. چندین ماه است که پزشکان با ‏‏«تشخیص»های گوناگون، پنج – شش تا، که هر کدام از آن‌ها به تنهایی بشکه‌ای پر از قطران بر یک ‏قاشق عسل باقی‌مانده از شوق زندگانی‌ام ریخته، آزارم داده‌اند. در طول این ماه‌ها بیش از چند روز ‏در صف پیوند کلیه نبوده‌ام: به پیکری این‌چنین درب و داغون و شکافته و دوخته، مثل آن مخلوق دکتر ‏فرانکنشتین، نمی‌شود کلیه پیوند زد. حتی یک جای سالم در شاهرگ درون شکم پیدا نمی‌کنند که ‏بتوان کلیه را به آن وصل کرد. فعلاً از صف کنارم گذاشته‌اند.‏

چندین ماه است که فقط به مرگ فکر کرده‌ام: مرگ... مرگ... با این «تشخیص»های پزشکی کی ‏می‌میرم؟ چگونه می‌میرم؟ کی و چگونه بمیرم؟ کدام مرگ بهتر است؟ تا کی، و چرا این شکنجه‌ی ‏دیالیز را، با این حال و روز، تحمل کنم؟ به چه امیدی؟ مرگ، و باز مرگ...‏

اه، به جهنم! چه کنم؟ هر چه می‌شود بشود! مرگ و بیماری و شکنجه برود به درک! حیف است ‏این دم و این فضای دل‌پذیر را درنیابم! گوشت را زیادی قورمه کرده‌اند و سفت شده. برنج هم که ‏لاستیکی‌ست! اما ادویه‌هایش اشتهاآور است و می‌خورم. دو ماه است که با آن «تشخیص»ها لب ‏به مشروب نزده‌ام. اما، جهنم ضرر! یک آبجوی بزرگ کم‌الکل می‌گیرم و نیمی از آن را یک‌نفس سر ‏می‌کشم. خنک است و می‌چسبد! اما کفاره‌اش این است که این نیم لیتر را فردا باید با دیالیز از ‏بدنم خارج کنم!‏

نسیم خنک و دل‌پذیر می‌وزد. گنجشکی با جهش‌های دو پا، لی‌لی‌کنان تا زیر میز من می‌آید تا ‏خرده‌ریز غذاهای مشتریان را برچیند. فایروز خوش می‌خواند. صلح و صفاست. فقط یک جویبار زلال، ‏یا حوضی و فواره‌ای کم است، و قل‌قل سماوری یا قلیانی!‏

در راه خانه ترانه‌ی زیبایی از رادیوی ماشین می‌شنوم:‏Poeme De L'amour Et De La Mer ‎‏ «سرود ‏عشق و دریا». اثر ‏ارنست شوسون. چه صدای زیبای مادرانه‌ای دارد خواننده – ‏گویی دستی مادرانه به نوازش بر سرم می‌کشد و دلداری‌ام می‌دهد. حالم خیلی بهتر است!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 May 2021

آوای تبعید، شماره ۱۹

نوزدهمین شماره "آوای تبعید" منتشر شد. این شماره نیز آمیزه‌ای‌ست از شعر، داستان، نقد ادبیات و فرهنگ. در این مجموعه آثار، بیش از پنجاه شاعر و ‏نویسنده و هنرمند همکاری دارند. ‏

‏"آوای تبعید" را می‌توانید از این نشانی: ‏
http://avaetabid.com/wp-content/uploads/2021/05/Ava-19.pdf
دانلود کنید، و یا از سایت آن. نشانی سایت "آوای تبعید": ‏
‏ ‏Avaetabid.com

آنان که مشتاق خواندن آن بر کاغذ هستند، می‌توانند از سایت "آمازون" آن را خریداری نمایند. ‏
نشانی "آوای تبعید" برای خرید در آمازون: پس از وارد شدن در سایت "آمازون"، عبارت زیر را جست‌وجو کنید.‏
Avaye Tabid: Das Magazin für Kultur und Literatur
و یا این‌که آن را مستقیم از انتشارات «گوته-حافظ» سفارش بدهید:
goethehafis-verlag@t-online.de
www.goethehafis-verlag.de

در این شماره یک معرفی کتاب به قلم من نیز هست.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

29 April 2021

مصاحبه روزنامه شرق به مناسبت سالگرد درگذشت طبری

روزنامه شرق (تهران) به تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ (۲۹ آوریل ۲۰۲۱) مصاحبه‌ای با من منتشر کرده به مناسبت سالگرد درگذشت احسان طبری. متن پ.د.اف. در این نشانی موجود است.

سایت روزنامه‌ی شرق در این نشانی.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 March 2021

فیلم معرفی «قطران در عسل» در تورونتو ۲۰۱۵


پنج سال پس از جلسه‌ی معرفی کتاب «قطران در عسل» در کانون کتاب تورونتو، تازه خبر یافتم که فیلم آن جلسه در سپتامبر گذشته منتشر شده‌است! در این نشانی ببینید، با سپاس از کانون کتاب تورونتو!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 March 2021

قصه‌ی بسیار زنان ِ اندرون

معرفی کتاب «جزیره‌ای‌ها»‏

مجموعه‌ی شش داستان از نازی عظیما

نشر مهری، لندن، ۱۳۹۹ – ۱۸۷ صفحه

نویسنده خود در معرفی کتابش می‌گوید که «مجموعه‌ی چیزها یا تکه‌هایی است سرهم شده، که ‏به ظاهر با عنوان داستان کوتاه شناخته می‌شوند. شاید... اما برای من چیزهایی هستند که در ‏لحظه‌هایی بیان‌ناپذیر به صورت کلمات بیرون زده‌اند، وقتی که دیگر نتوانسته‌ام جلوشان را بگیرم [...] ‏واقعیت‌هایی در بدل‌جامه‌ی تخیل. تکه‌هایی که از من کنده شده و با شمایل‌هایی دیگر بر کاغذ ‏نشسته‌اند.»[مقدمه].‏

مقدمه خود حکایتی زیبا و خواندنی‌ست و من روا نمی‌دانم که با آوردن تکه‌هایی بیشتر، به آن ‏آسیب بزنم.‏

نازی عظیما، مترجمی چیره‌دست و مقاله‌نویسی خبره، در این کتاب سطح تازه‌ای از توانایی‌های ‏خود را بروز می‌دهد. قلمش با آن کارها آن‌قدر صیقل خورده است که نثر او به زلالی آب گوارای ‏چشمه‌هاست. این نثر خواننده را بهت‌زده از تصویرهای نیرومندی که او ترسیم می‌کند، با خود ‏می‌کشد و می‌برد: «مادربزرگ مادری‌ام با چادر سفید دارد آن گوشه نماز می‌خواند. هیکلش توی ‏چادرنماز کوچک و لاغر است. صدای سین‌هایش را در میان پچ‌پچه‌ی دعاهایش می‌شنوم.»[زایمان] ‏این تصویر آن‌چنان جان‌دار است که من نیز با خواندنش آن «صدای سین‌ها» را می‌شنوم.‏

یا یک نمونه‌ی دیگر: «آیا می‌شود کسی چیزی را که هرگز نداشته گم کند؟ چیزی مثل عطری ‏پریده، مثل خوابی دیده و پیش از بیداری از یاد رفته، مثل عکسی در آب افتاده و آب گذشته، مثل ‏آوازی در باد خوانده و باد وزیده. مثل خاطره‌ی چیزی که شاید یک بار آن را داشته. یک بار در ‏گذشته‌های دور [...]»[مسافر].‏

او با مهارتی خیره‌کننده زمان حال را به روزگار افسانه‌ها و قصه‌های دل‌انگیز می‌برد، و افسانه‌ها را به ‏امروز می‌آورد، و بر می‌گردد. او در قالب دختربچه‌ای شیطان و بازی‌گوش و هم‌بازی پسرهای کوچه ‏می‌رود، تا قصه را در روی‌دادی واقعی، در گوشه‌ای از تاریخ وارد کند[توفان در جزیره مورچه‌ها].‏


اگر شهرزاد هزار و یک شب با قصه‌هایش، حلقه از پس حلقه، زنجیر می‌بافد، نازی عظیما خود زنجیر ‏را هم حلقه در حلقه در خود زنجیر می‌بافد: قصه، قصه، قصه‌ی عشق، افسانه؛ حلقه، حلقه در ‏حلقه، حتی گاه در یک صفحه، حتی در یک پاراگراف، چند حلقه‌ی داستان باز یا بسته ‏می‌شوند.[مسافر] بی‌جا نیست که «هرمز» به این شهرزاد می‌گوید: «مثل شهرزاد سرم را گرم ‏کن و نگذار زمان بگذرد. یک شب را هزار شب کن. اختیار زمان را به دست بگیر [...] هر قصه‌ای که ‏دلت می‌خواهد بگو. قصه‌ی شاه پریان را، قصه‌ی دختر شاه فرنگ را. فقط بگو. برایم قصه ‏بگو.»[مسافر]‏

و «شهرزاد» می‌گوید و می‌گوید، و تعدادی از آن «بسیار زنانی را که در اندرون» اویند، به خواننده ‏نشان می‌دهد. در این میان از ادا و اطوارهای تقلیدی پسا – پسامدرنیستی در قصه‌نویسی هیچ ‏نشانی نیست. سراسر قصه است، داستان است، افسانه است، و من خواننده به پایان کتاب که ‏می‌رسم، تازه احساس می‌کنم که در چند دهه‌ی اخیر چه‌قدر جای چنین کتاب‌ها و داستان‌هایی ‏خالی بوده‌است، و چه‌قدر من هم دلم می‌خواهد بگویم: خانم نازی عظیما، لطفاً بنویسید! بازهم ‏بنویسید از این داستان‌ها!‏

نشانی خرید کتاب.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 March 2021

Tjära i honung - 26

ترجمه‌ی سوئدی بخش بیست‌وششم «قطران در عسل»:

Vind... vind... vind... Den blåser bort med sig minuter, timmar, dagar, och minnen. Det finns ‎stunder då du vill hjärtligt att vinden ska blåsa bort allt detta snarast, och det finns stunder då ‎du vill skydda allt från vindens plundring.‎

Någon timme tidigare hade vi samlats med några vänner i någon kompanis filtförråd, och hade ‎supit oss fulla. En "gammal" soldat hade hjälpt oss med lokalen och en värnpliktig sergeant ‎hade köpt och smugglat in sprit för oss. Vi brukade blanda spriten i ölen. Blandningen gjorde ‎lättare för oss att glömma varför och var vi befinner oss. Ahmad-Hassan brukade bli full som ‎en kamel redan efter det första glaset, flaxade runt med sina långa armar, skummade i ‎munnen, sjöng slagord; en behaglig fyllo! Vi hade druckit snabbt och röjt undan alla spår. Alla ‎hade gått och det var bara Bahram och jag kvar för att sköta om Ahmad-Hassan.‎

Och nu låg den långa Ahmad-Hassan, längre än oss alla, på den torra och steniga flodbädden. ‎I det läget verkade han ännu längre. Jag satt vid hans huvud, och Bahram satt lite avsides, vid ‎vattnet, och muttrade något. Vinden blandade ihop hans röst med flodens väsen, och jag ‎kunde inte begripa någonting. Men hans rörelser visade att han hade sjunkit i drömmar om ‎Chaplins filmer igen. Ahmad-Hassan mumlade saker ur sin alkoholhallucinationer. Ibland ‎kunde jag urskilja hans sons namn Said ur hans mummel. Det var mindre än en månad kvar av ‎hans tjänstgöring och kanske genom alkoholens ångor som hade gjort hans sinne dimmig, ‎drömde han sig i hemstaden Iranshahr med sin fru och barn.‎

Och jag betraktade denna Allan Poe-iska omgivning: Den kalla vinden av höstkvällen i ‎Chehel-dokhtar höll på att tillta. Min näsa rann värre än Ahmad, vår vän från Bam, och jag ‎fick torka näsan jämt. Mittemot låg garnisonens östra kullar från vänster till höger, och det ‎verkade för mig att även de fågelskrämmor som satt i vakttornen hade krupit ihop i kyliga ‎blåsten. Neråt, i kullarnas sluttning, flöt en gång en bäck som man hade förgrenat från floden ‎någonstans uppför, nära Mash Hassans kafé, för att vattna Klate Khidjs trädgårdar längre ner ‎söder om garnisonen. Längs denna bäck hade man odlat persimonträd. Men det var länge sen ‎man släppte vatten i denna bäck; stora persimonträden hade uttorkat för länge sen. ‎Stammarnas och grenarnas skinn hade vittrat bort, och nu, längs denna torra bäck, i hela ‎garnisonens östra sida, syntes i stället stora vita klor som stack ut ur torra jorden, och som om i ‎längtan efter en droppe fukt ville hugga i himlen.‎

Floden längs garnisonen Chehel Dokhtar måste ha haft mycket vatten en gång. Detta gick att ‎gissa av flodens steniga bredd. Den skyddsvall som man hade byggt längs med floden hade ‎nu mer än tjugo meter avstånd till den å som flöt i flodbädden. Denna vall var byggt av sten ‎och cement, hade cirka en halv meter bredd, eller kanske lite mer, som började nära ‎mötesrummet i norr och fortsatte söderut utanför taggtrådarna söder om garnisonen. Jag vet ‎inte hur och varför just övre kanten av denna skyddsvall hade blivit min favoritplats för mina ‎kvällspromenader. Lite efter soldatsmiddag, som delades ut före solnedgången, brukade jag ‎gå ut. Vid denna tid blåste det hårt alltid i Chehel Dokhtar. Mörka moln rann från bergpasset ‎Shah Passand mot garnisonen. Den varma ökenluften steg upp och den kallare luften i ‎sluttningen av bergskedjan i norr fick fylla dess plats. En kall vind blåste från bergsluttningen ‎mot garnisonen och fortsatte mot öknen. Denna vind var ofta så stark så jag fick brottas hårt ‎med den för att gå norrut. Varje kväll gick jag på denna vall, mot vinden, från sovsalen till ‎vallens början nära tamariskbuskarna som var vår gömställe, och kom tillbaka: grubblade, och ‎försökte få ordning i mina spridda tankar. Vinden och de mörka molnen påminde mig om ‎målningen av den ukrainska målaren Mikhail Bozhiy av stora poeten Taras Shevchenko: "Å, ‎mina tankar..." (Думи мої, думи мої).‎

Jag torkade nästan som rann i kalla vinden. Höll på och tänkte att Ahmad-Hassan som låg här ‎nu och hallucinerade, kommer att gå hem snart. Två månader därefter går Bahram. Men jag ‎måste fortsätta att höra denna vindens förebådande ylande och åskåda dessa förfärliga vita ‎klor över ett år till, plus straffdagar för mina rymningar, plus avräkning för arrestdagar i ‎garnisonen.‎

Tre veckor tidigare hade jag rymt från garnisonen igen och hade tagit mig till Teheran. ‎Torsdagen den 7 september 1978 hölls en gigantisk demonstration i Teheran. En enorm ström ‎av människor vars början och slut inte syntes gick längs Eisenhower Avenyn mot ‎Shahyadtorget. Jag gick med två av mina vänner tillsammans med strömmen, utan att sjunga ‎med dem deras slagord. Jag hade aldrig sett en så stor ström av människor. För första gången i ‎alla demonstrationer och oroligheter som hade rått i många städer i månader, hördes slagord ‎som "Död åt shahen!" och "Självständighet, Frihet, Islamisk republik!". Alla hade kommit ut ‎på gatorna i protest mot demonstrationsförbud som regeringen hade utfärdat. Att vara med en ‎sådan massiv och livlig ström av människor väckte tvetydiga känslor i mig: Från den tid som ‎jag för första gången trodde att jag förstår mig på politiken, tills i dag, under de gångna tio ‎åren, hade jag hjärtligt längtat efter och drömt om att se liknande scener i verkligheten. Nu, i ‎och med deltagandet i en sådan scen och vidrörandet i den, fick jag gåshud: vilken prakt, ‎vilken storslagenhet, vilken majestät – se där massornas frälsning! Se där revolution! Se där ‎kampen för frihet! Denna flodvåg kommer att bryta alla frihetsberövande kedjor, kommer att ‎krossa alla fördämningar! Jag kunde se frihetens facklor i händerna av vissa demonstranter, ‎men det blåste vindar från motsatta sidan mot dessa facklor: jag ville ha självständighet; jag ‎ville ha frihet; men jag hade problem med "islamisk republik". Jag hade problem med islam. ‎Islamens namn i mitt medvetande var lika med gammalmodighet och efterblivenhet – alla ‎slags efterblivenhet: tankemässigt, medvetenhetsmässigt, tekniskt, vetenskapligt: ekonomiskt ‎efterblivenhet, fattigdom, okunskap och analfabetism. Jag hade försökt många gånger att göra ‎mig av med denna antiislamiska dogmatism och avsky mot islam som hade rotat sig i mitt ‎tycke från gymnasieåren. Jag hade flera goda vänner mellan de trogna som bad fem gånger om ‎dagen, men ändå fick jag inte bort den bild av islam som jag hade i mitt tycke med något ‎medel som helst. Och vem var dessa människor som höll på att smutsa ner uppsynen av den ‎revolution som jag önskade, och ville ha "islamisk republik"? Och vad för slags uppfinning ‎kunde en islamisk republik vara? Tusen och åter tusen gånger ja! – jag ville bort den ‎genomruttna rojalistiska regimen och ville ha en republik, men förmådde jag inte mig för att ‎ropa "död åt" någon.‎

Vi hade passerat de minnesfulla grindarna vid min universitet, Arya Mehr Tekniska ‎Universitet, och hade nått korsningen med Jahan-e Mehr-gränden men trycket från den tätt ‎packade folkmassan lämnade ingen väg för att kunna fortsätta framåt. Det var dags att ‎återvända. På väg tillbaka syntes personer som bar på plakat med texten "Ses i morgon i Jale-‎torget", och några andra plakat som varnade "Nationella fronten har ingen demonstration i ‎morgon".‎

Värdfamiljen hos vilka jag brukade bo när jag var på flykt i Teheran var bortresta och på ‎natten var jag ensam hemma hos dem. Radio och TV läste upp uttalanden från regeringen som ‎utlyste "militärstyre" i Teheran och elva andra städer från och med i morgon, vilket skulle ‎innebära utegångsförbud och demonstrationsförbud. Fredagen den 8 september 1978 satt jag ‎ensam där hemma och enligt mina inlärda rutiner vid flykter från garnisonen till Shahroud, höll ‎på med hygien och reparationen av kläder. Jag behövde denna lugn och ensamhet efter dagar ‎och nätter ständigt vistelse med 150 soldater. Det hördes skottlåssningar från någonstans långt ‎borta. Nära klockan fyra på eftermiddagen hade jag gått ut för att ta mig till bussterminalen i ‎Khavaran-gatan för att ta en buss till Shahroud och komma till garnisonen. Det var tomt på ‎gatorna. I Simetri-gatan hade jag lyckats med att ta en taxi och när föraren hade hört namnet ‎Khorasan-torget och Khavaran-gatan, hade han stirrat förvånad på mig och sagt: "Men jag tror ‎inte att vägen är öppet att köra dit". Jag som inte hade någon aning om vidden av dagens ‎demonstrationer och skottlåssningar, hade förmått honom att köra mig så nära terminalen som ‎möjligt, och han hade kört.‎

Han hade berättat för mig längs vägen att armén hade öppnat eld mot folk som hade samlats ‎för demonstration i Jaleh-torget och mördat många. Han hade tagit omvägar och genvägar för ‎att slippa militära vägspärrar och kommit till söder om Khorasan-torget. Det var dödstyst i de ‎trakterna. Det syntes inte någon rörelse. En lätt rök hängde i luften. Några stridsvagnar och ‎infanterilastbilar stod parkerade här och var. Det var som att det var krig, men vägen var ‎öppen. Taxichauffören hade tagit omvägar söder om torget och bortom några alléer hade han ‎kommit till Khavaran-gatan. Här flöt några små bäckar av liv. Bussen stod och väntade på sina ‎passagerare. Taxisten hade andats ut och sagt: "Men vi hade ju tur, herren! Ni har ingen aning ‎vad som pågick här!"‎

Och han hade rätt. Hur skulle jag veta? Jag hade kommit till Shahrood mitt i natten, i mörkret ‎hade jag tyst krupit in i Ali och Houshangs lägenhet, sovit med en filt på golvet, tidigt på ‎lördagsmorgonen hade jag krupit under taggtrådar in i garnisonen i Chehel-dokhtar, hade fått ‎arrestordern från kompaniets sekreterare Gharavi i kompaniets kontor, och hade inställt mig i ‎arresten för frånvaro.‎

‎***‎
Vind... vind... vind... Vad gör man med denna vind i Chehel-dokhtar? Det var bra ändå att ‎alltid någon timme efter solnedgången avtog vinden, och då var det dags för nyheterna från ‎BBC, och då väntade Bahram på mig vid sovsalens fönster för att ta min radio och gå med ‎honom för att lyssna på nyheterna. Vi brukade gå till någonstans mitt i exercisfältet, som inte ‎belystes med någon strålkastare, satte oss och lyssnade på senaste nytt. Abolfazl och Mohsen ‎och Hojjat och Abdollah kom också ibland. Himlen var ofta klar och dränkt i stjärnor här i ‎gränsen till öken. BBC berättade om demonstrationer och oroligheter i Irans städer och om ‎flygblad och uttalanden och protester och döda och sårade och eldsvådor. Den gamla världen ‎höll på att rasa samman. Till och med den värdelösa persiska radion från Moskva som brukade ‎sända bara urgamla nyheter, hade vaknat till och berättade om oroligheter i Iran. Men de hade ‎inga konkreta nyheter om själva demonstrationer, och varnade istället gång på gång om den ‎ena och andra amerikanska hangarfartyg som närmade sig Persiska Viken.‎

‎***‎
Och vilken lugn och vindstilla ställe var Khaje Nafas! Min vän Kak hade tagit några vänner ‎och däribland mig från garnisonen till sin brors bröllop i Khaje Nafas; och där, från den ‎stunden då jag hade satt foten från minibuss på marken, var jag inte mig själv längre; var helt ‎utom mig: folk stod vid varenda gatuhörn och längs alla tomtstaket och med snälla blickar ‎välkomnade stora festens gäster. Men jag såg bara mina vackra turkmeniska kusiner med deras ‎mandelögon, med söta och älskvärda lilla bulnaden i ögonlocket, och med varje steg som jag ‎tog, blev jag kär i en annan ny skönhet! Så mycket skönhet...? Så... mycket... skönhet...? När ‎vi kom äntligen hem till Kak, hade jag ingen hjärta kvar: hade förlorat allt vad jag hade – jag ‎gick på knäna. Kak som om kände till min svaghet mot skönhet, höll mig under armen och ‎tröstade mig: Det är sant at turkmener inte gifter bort kvinnor till främlingar, men ‎azerbajdzjanska kusiner räknas ju inte som främlingar! Å vad skönt kändes det att omfamnas ‎av ett "vi"!‎

Främling eller inhemsk, bar jag den tunga korset av kärlek till skönhet uppför Golgata. Dessa ‎tomtstaketen var inte brända, men ändå när jag åskådade mina vackra kusiner stående vid ‎staketen, vet inte varför gick Shamloos "Mörka sången" i mitt huvud:‎

På den blygråa bakgrunden av gryningen
står
‎ riddaren stilla
och hans hästs långa man
‎ fladdrar i vinden.‎
‎*‎
Men gud,‎
riddarna borde inte stå stilla

det varnas för händelsen.‎
‎*‎
Vid den brända staketet
står
‎ flickan stilla
och hennes tunna kjol
‎ fladdrar i vinden.‎

Men gud,‎
flickorna borde inte stå stilla
då männen
föråldras
‎ förtvivlad och trött.‎

‎***‎
Nej! Fantasin höll på att driva mig till vilovägar. Det höll på att bli mörk. Den kyliga vinden ‎blåste fortfarande. Jag torkade rinnande näsan. Bahram satt tyst vid ån. Helt stum. Han ‎imiterade inte Chaplin längre. Ahmad-Hassan hallucinerade inte längre, och det var inte ett bra ‎tecken: Det skulle bli svårt att väcka honom, om han somnade, och dra honom till hans sovsal ‎med den kroppslängd som han hade. Jag ropade på Bahram, vi väckte halvsovande Ahmad-‎Hassan, gick under hans armar på var sin sida, och följde honom till hans kompani.‎

‎***‎
Fredagen den 8 september 1978 kallas för "Svarta Fredagen" i iranska revolutionens historia. Oppositionen har hela tiden pratat om tusentals döda i demonstrationen. Men långt senare har det visat sig att den officiella siffran med 87 döda har varit rätt.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏