Jag som tänkte skriva här på svenska för det mesta! Men av någon okänd (!) anledning blir det på persiska för det mesta! Klicka på "På svenska" i menyn nedan för att sortera fram inläggen som är på svenska.
خوش آمدید! خیال داشتم اینجا بیشتر به سوئدی بنویسم، ولی حجم نوشتههای فارسی جلو زد!
از احوال من اگر جویا باشید
چند روزی پیش از نوروز ۱۳۳۲ زاده شدم در گذرگاه زیبای ابرهای دریای خزر به جلگهی اردبیل، در هوایی نمین و مهآلود، در جایی که بهجا آن را نمین نام نهادهاند. مهندس مکانیک دانشآموخته دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) هستم. برای گریز از زندان و اعدام احتمالی به "جرم" فعالیت سیاسی، در سال ۱۳۶۲ آغوش سرد مام میهن را ترک کردم. چندی در مینسک پایتخت بلاروس زیستم (زیستن که چه عرض کنم) و سپس به سوئد پناه آوردم. از سال ۱۹۹۰ کارمند یک شرکت صنعتی قدیمی سوئدی در استکهلم و در فاصلهی سالهای ۱۹۹۹ و ۲۰۰۹ رییس بخش محاسبات فنی این شرکت بودهام. در ژوئن ۲۰۱۹، پس از سی سال کار در این شرکت، بازنشسته شدم.
یکی بود یکی نبود. یک پیرزن بود. این پیر زن نوهٔ ریزهمیزهای داشت به نام جیرتدان. یک روز جیرتدان خواست که با بچههای همسایه برای آوردن هیزم به جنگل برود. پیرزن به آنها کوکو داد و جیرتدان را به بچهها سپرد.
بچهها رفتند و رسیدند به جنگل و شروع کردند به جمع کردن هیزم، ولی دیدند که جیرتدان همینطور نشسته و کاری نمیکند. گفتند:
- جیرتدان، تو چرا هیزم جمع نمیکنی؟
- مادربزرگم به شما کوکو داد، پس شما هم سهم هیزم مرا جمع کنید!
بچهها هیزمها را به هم بستند، هر کدام سهم خود را به پشت گرفتند و به راه افتادند. ولی جیرتدان همینطور نشستهبود و تماشا میکرد. بچهها پرسیدند:
- جیرتدان، تو چرا بارت را بر نمیداری؟
- مادربزرگم به شما کوکو داد، پس شما هم هیزم مرا بردارید!
کمی رفتهبودند و دیدند جیرتدان گریه میکند. گفتند:
- چرا گریه میکنی، جیرتدان؟
- مادربزرگم به شما کوکو داد، شما هم مرا کول کنید و ببرید!
خیلی راه رفتند، هوا تاریک شد، و آنها هنوز نرسیدهبودند؛ راه را گم کردند. وقتی که از جنگل بیرون آمدند، دیدند که از یک طرف روشنایی دیده میشود و از طرف دیگر صدای پارس سگها شنیده میشود.
یکی از بچهها گفت: «برویم به طرفی که روشنایی دیده میشود.» یکی دیگر گفت: «برویم به طرفی که صدای پارس سگ میآید.» خلاصه نفهمیدند به کدام طرف بروند. آخر از جیرتدان پرسیدند:
- جیرتدان، به نظر تو بهتر است به سمتی برویم که صدای سگ میآید، یا به طرفی که روشنایی هست؟
جیرتدان گفت:
- اگر بهطرف صدای سگها برویم، سگها ما را میگیرند. بهتر است به طرف روشنایی برویم.
بچهها به طرف روشنایی رفتند و از خانهٔ یک دیو سر در آوردند. دیو وقتی که آنها را دید خوشحال شد و با خود گفت: «خوب شد! شب آنها را یکی یکی میخورم!»
دیو کمی خوراک به بچهها داد تا بخورند و بعد خوابیدند. دیو برای این که بداند بچهها خوابیدهاند یا نه، پرسید:
- کی خوابه، کی بیدار؟
- همه خوابند، جیرتدان بیداره.
- جیرتدان چرا بیداره؟
- مادربزرگم هر شب برای من تخممرغ نیمرو درست میکرد.
دیو زود برخاست، نیمرو پخت و به جیرتدان داد. کمی بعد باز پرسید:
- کی خوابه، کی بیدار؟
- همه خوابند، جیرتدان بیداره.
- جیرتدان چرا بیداره؟
- هر شب مادربزرگم برای من با غربال از رودخانه آب میآورد.
دیو زود بلند شد، یک غربال برداشت و برای آوردن آب بهطرف رودخانه رفت. جیرتدان هم زود دوستانش را بیدار کرد و گفت:
- این دیو میخواهد ما را بخورد. زود بلند شوید تا فرار کنیم.
بچهها زود برخاستند، دویدند و از رودخانه گذشتند.
دیو مرتب غربال را در آب فرو میبرد و بیرون میآورد، اما آبی در آن باقی نمیماند. آخر خسته شد و خواست برگردد، ولی دید که بچهها آن طرف رودخانه هستند. خواست دنبال بچهها بدود، ولی نتوانست از رودخانه بگذرد. آخر سر بچهها را صدا زد و پرسید:
- بچهها، چهطوری از رودخانه رد شدید؟
جیرتدان جواب داد:
- برو یک سنگ آسیاب پیدا کن و ببند به گردنت و بعد بیا توی آب. آنوقت میتوانی رد شوی.
دیو حرف جیرتدان را باور کرد. رفت و یک سنگ آسیاب پیدا کرد، به گردنش بست، و بعد خودش را انداخت توی آب، و غرق شد.
نزدیک شهر کییف اژدهایی زندگی میکرد. همه از این اژدها میترسیدند. مردم برای این که اژدها خشمگین نشود هر سال دختری به او میدادند، و اژدها دختر را میکشت و میخورد.
روزی از روزها نوبت به حاکم شهر کییف رسید. دختر حاکم وقتی که داشت پیش اژدها میرفت، کبوترش را نیز همراه خودش برد. این دختر بسیار زیبا بود، آنقدر که اژدها از او خوشش آمد و او را نخورد.
روزی دختر فهمید که اژدها در همهٔ جهان فقط از یک نفر میترسد. آن شخص در ساحل رود دنپر زندگی میکرد و کارش دباّغی بود و به او کیریل دبّاغ میگفتند. دختر نامهای نوشت و به پای کبوتر بست؛ کبوتر پرواز کرد و خود را به قصر حاکم رساند. حاکم کبوتر را دید و غمگین شد. او فکر میکرد که اژدها دخترش را خوردهاست، ولی ناگهان نامهای را که به پای کبوتر بسته شدهبود، دید، آن را باز کرد و خواند. او زود چند نفر را پیش دبّاغ فرستاد.
اول از همه ریشسفیدان رفتند، ولی کیریل حرف آنها را گوش نداد. بعد جوانها رفتند و از او خواهش کردند که بیاید. ولی کیریل خواهش آنها را هم رد کرد. آخر از همه بچهها پیش او رفتند، زانو زدند و التماس کردند، تا این که کیریل راضی شد، و گفت:
- بچهها، خواهش شما را نمیتوانم رد کنم.
کیریل پیش حاکم رفت و از او دو چلیک پر از قطران و دوازده ارابه پر از رشتههای کنف گرفت. رشتههای کنف را به سراپای بدنش پیچید و روی آنها را قطران مالید، شمشیر ده منیاش را برداشت، و به جنگ اژدها رفت.
جنگ شروع شد، و چه جنگی! زمین و زمان به لرزه در آمد. هر گاه اژدها میخواست دندانش را به تن کیریل فرو کند، دهانش پر از کنف و قطران میشد. در عوض هر گاه که کیریل شمشیرش را فرود میآورد، با ضربهٔ شمشیر اژدها کمی در خاک فرو میرفت.
اژدها کمکم خسته شدهبود و برای خوردن آب مرتب به طرف رود دنپر فرار میکرد. کیریل هم از این فرصتها استفاده میکرد و به تنش کنف میپیچید و قطران میمالید. اژدها و کیریل چند بار به همین ترتیب درگیر شدند و زد و خورد کردند. کیریل درست مانند وقتی که آهن را روی سندان میکوبند، شمشیرش را به پیکر اژدها فرود میآورد. مردم رفتهبودند بالای کوه و از آنجا با ترس و لرز صحنهٔ نبرد را نگاه میکردند.
ناگهان اژدها نالهای کرد و پخش زمین شد. آن اژدهای بدسرشت مردهبود. مردم همگی شادی کردند.
کیریل دختر حاکم را نجات داد. همه از کیریل قهرمان تشکر کردند. از آن بهبعد محلهای که کیریل در آن زندگی میکرد محلهٔ دبّاغها نامیده میشود.
در زمانهای گذشته خانی بود که زنش در سالهای جوانی مردهبود و فقط پسری به نام حسین برایش ماندهبود. تنها کسی که خان بیشتر از همه دوست میداشت، همین حسین دلاور بود.
حسین دلاور شکار را خیلی دوست میداشت، ولی هر بار که به شکار میرفت و بر میگشت، پدرش با نگرانی به او میگفت:
- از این کار خطرناک دست بردار. هر چه تا حالا شکار کردهای بس است.
ولی حسین دلاور حرف پدرش را گوش نمیداد. روزی از روزها حسین در جنگل یک گراز دید و خواست خودش تنها آن گراز را شکار کند. او به هیچکس خبر نداد و تنها دنبال گراز رفت.
هوا تاریک شد، ولی از پسر خان خبری نشد. خان ناراحت شد و از چادر ابریشمینش بیرون آمد، خشمگین پا بر زمین کوبید، شلاق ابریشمینش را در هوا چرخاند، و خدمتکارانش را فرستاد تا حسین را پیدا کنند. او گفت:
- هر کس که خبر بد بیاورد، سرب جوشان در گلویش میریزم!
آدمهای خان سوار اسب شدند، در کوهها و صحراها پخش شدند، و آخر حسین را پیدا کردند. حسین زیر یک درخت بزرگ به زمین افتادهبود. گراز شکم او را پاره کردهبود.
خدمتکاران خان گریهشان گرفت. آنها هم دلشان به حال حسین میسوخت، و هم از ترس خان گریه میکردند. در آن نزدیکیها چوپانی بهنام علی زندگی میکرد، و از دست این چوپان همه جور کاری بر میآمد. خدمتکاران پیش چوپان رفتند و از او خواستند راهی پیدا کند که خان آنها را برای خبر بد نکشد.
شب شد و خدمتکاران که خیلی خسته شدهبودند در کنار آتش خوابیدند. ولی چوپان نخوابید. او شروع کرد به تراشیدن یک تکه چوب با چاقویی که داشت. او میخواست سازی بسازد.
هوا که روشن شد، خدمتکاران به صدای موسیقی لطیف و غمانگیزی از خواب بیدار شدند. چوپان چهارزانو نشستهبود و سازی را در بغل داشت که تا آن موقع هیچ کس آن را ندیدهبود. ساز تارهای نازکی داشت و در زیر تارها، روی کاسهٔ ساز یک سوراخ گرد بود.
علی همراه خدمتکاران راه افتاد و به حضور خان رفتند. وقتی خان آنها را دید، از علی پرسید:
- از حسین خبر آوردهای؟
علی جواب داد: - بله، خان!
چوپان انگشتانش را روی تارهای ساز به حرکت در آورد، تارها به فریاد آمدند و چادر ابریشمین خان پر شد از صدای موسیقی شکوهآمیز. تارهای ساز درست مانند آدمی که کمک میخواهد، فریاد میکشیدند.
خان ناگهان یکهای خورد و از جایش برخاست. او گفت:
- تو خبر مرگ حسین را آوردهای؟ تو نمیدانی به کسی که خبر بد بیاورد چه پاداشی میدهم؟
چوپان گفت:
- خان، من هیچ حرفی به تو نزدم؛ خبر را سازی که نواختم به گوش تو رساند. اگر میخواهی، این ساز را به سزای خود برسان.
به امر خان دَمبوره را از دست چوپان گرفتند و از سوراخ گرد روی کاسهاش، سرب جوشان به داخل آن ریختند. علی چوپان خدمتکاران خان را از مرگ نجات داد و از آن بهبعد دَمبوره Dombra یکی از دوستداشتنیترین و بهترین سازهای کازاخها شد.
روزی از روزها خان ظالم و ستمگری بهنام الکه خان تصمیم گرفت به شهری در همسایگی شهر خودش حمله کند. او سپاهش را راه انداخت، آن شهر را در محاصره گرفت، و برای اهالی آن، که آزارشان به هیچ کسی نمیرسید، پیغام فرستاد که اگر تا سه روز تسلیم نشوند شهرشان را بهتمامی ویران میکند.
شهر چندان هم بزرگ نبود و نمیتوانست در برابر سپاه الکه خان مقاومت کند. همهٔ ریشسفیدهای شهر دور هم جمع شدند تا با هم مشورت کنند و کسی را انتخاب کنند که بتواند برود پیش خان و صحبت کند، تا شاید بتوانند شهر را نجات دهند. همه میدانستند که خان خیلی ستمگر است و میترسیدند که پیکی را که میفرستند بکشد. مهلتی که خان به آنها دادهبود داشت تمام میشد، ولی هنوز نتوانستهبودند کسی را انتخاب کنند.
در همین موقع پسرک کوچکی وارد مجلس ریشسفیدها شد و گفت:
- مرا پیش الکه خان بفرستید!
ریشسفیدها پسرک را سرزنش کردند و از مجلس راندند، اما او دستبردار نبود، و سرانجام یکی از ریشسفیدها گفت:
- شاید بهتر است که همین پسرک را بفرستیم؟ چه کسی میداند، شاید دل الکه خان به حال این بچه بسوزد و آزاری به او نرساند.
همه موافقت کردند. پسرک گفت که یک شتر بزرگ و یک بز خیلی پیر برای او بیاورند. همه خندیدند. ولی پسرک ناراحت نشد و گفت:
- حالا وقت خندیدن نیست! زود باشید و اینها را برایم بیاورید!
پسرک را سوار یک شتر خیلی بزرگ کردند، پیرترین و ریشدرازترین بز را همراهش کردند، و از دروازهٔ شهر به بیرون فرستادند.
الکه وقتی که نماینده و فرستادهٔ شهر را دید، خیلی تعجب کرد و گفت:
- یعنی در این شهر یک ریشسفید پیدا نمیشد که این بچه را به حضور من فرستادهاند؟
پسرک بی آن که بترسد، آرام جواب داد:
- اگر میخواهی با یک ریشسفید حرف بزنی، بفرما، با این بز حرف بزن!
الکه از حاضرجوابی پسرک خیلی خوشش آمد، و گفت:
- آفرین پسر، تو چهقدر حاضرجوابی! هر چه دلت میخواهد بگو تا به تو ببخشم.
پسرک گفت؛
- از پوست شتر تکهای به اندازهٔ کف دست میبرم. آنقدر زمین به من بده که بتوانم این تکهٔچرم را به دور آن بکشم.
خان که فکر میکرد تکهٔ خیلی کوچکی از زمین به او خواهد داد، قبول کرد. پسرک به اندازهٔ یک کف دست از چینهای پوست شتر برید و بعد آن تکه را به شکل نوارهای باریک برید و نوارها را به هم گره زد. بعد نوار درازی را که درست کردهبود به دورتادور شهر کشید، و شهر زادبومیاش را نجات داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*[در سوگوارهٔ دکتر حسین صدیق نوشتم که ایشان کتابی با ترجمهٔ من منتشر کرد با نام «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی». کتاب را متأسفانه ندارم، اما دستنوشتهاش از دستبرد طوفانها جسته، و اکنون با اندکی بازویرایش آن را در پانزده بخش اینجا منتشر میکنم. آن «پانزده جمهوری شوروی» اکنون کشورهای کموبیش مستقلی هستند، و بنابراین نام مجموعه هم تغییر کرد.
یک نکتهٔ جالب آن است که خواننده ملاحظه میکند ادارهٔ سانسور شاهنشاهی به چه چیزهایی اجازهٔ انتشار نمیداد، تا آن که «فضای باز سیاسی» آستانهٔ انقلاب میبایست راه انتشار این کتاب و بسیاری کتابهای دیگر را بگشاید.]
باز هم خبر مرگ!
خبر آمد که دکتر حسین محمدزاده صدیق از جهان رفتهاست.
او یکی از انگشتشمار کسانی بود که در دوران پهلوی با بهجان خریدن همهی بیمهریهای آن رژیم و ساواکش، با زحمت و مرارت، و حتی زیر زهرپاشیهای برخی «دوستان»، برای حفظ و شناساندن فرهنگ و ادبیات ترکی و آذربایجانی در ایران جان میکند. کتابهای بیشماری حاصل ترجمه و تألیف و تصحیح و انتشار او، از او به یادگار ماندهاست و خواهد ماند.
او چندی در خیابان ابوریحان تهران، کمی پایینتر از تقاطع خیابان انقلاب (شاهرضا) کتابفروشی و انتشاراتی بهنام «دنیای دانش» داشت. من و چند تن از دوستانم، همگی دانشجویان مهندسی، مرتب به کتابفروشی او سر میزدیم و در میان قفسهها میکاویدیم. گاه کتابهای ادبی و هنری به ترکی، چاپ جمهوری آذربایجان، در آن میان مییافتیم، که در آن روزگار ممنوعیت انتشار حتی یک کلمه به ترکی، گوهرهای گرانبهایی بودند و چون ورق زر میربودیمشان، میخریدیم و شادمان با خود میبردیم.
آقای صدیق به میزان معینی در تعیین سرنوشت و آینده (حال!) من نقش داشت. او نخستین کسی بود که مرا تشویق کرد که برای انتشار بنویسم و ترجمه کنم. او خود کتابچهای به ترکی آذربایجانی برای کودکان چاپ باکو به من داد تا ترجمهاش کنم؛ خود ترجمهام را ویرایش کرد، کارهای فنی آن را انجام داد، و به نام انتشاراتی خودش «دنیای دانش» چاپش کرد، با نام «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی». اما عنایتالله رضا، مشاور ادارهی سانسور شاهنشاهی، دشمن بزرگ هر چیزی که به جمهوری آذربایجان مربوط میشد، با انتشار آن مخالفت کرد، تا آن که در آستانهی فروپاشی پهلوی در تابستان ۱۳۵۷، به هنگام «فضای باز سیاسی»، این کتاب و دو کتاب دیگرم را گذاشتند منتشر شود.
از قصهٔ آذربایجانی «جیرتدان»، دستنوشتهٔ من با ویرایش آقای صدیق
آقای صدیق، که میدانست از الکترونیک سر در میآورم، یک کتاب سرگرمیهای الکترونیک را که از انگلیسی به فارسی ترجمه شدهبود، داد که متن فارسی آن را ویرایش کنم. کتاب را قرار بود انتشارات گوتنبرگ به گردانندگی آقای کاشیچی منتشر کند. آقای صدیق گویا نسبتی با آقای کاشیچی داشت. کار را که انجام دادم، آقای صدیق گفت که آن را ببرم و به آقای کاشیچی بدهم، و اگر درست یادم ماندهباشد، ۴۲۰ تومان طلب کنم. رفتم، و آقای کاشیچی این پول را با کمی بیمیلی به من داد. این نخستین «درآمد»، و یکی از انگشتشمار «درآمد»های حقیر من از کار فرهنگی بود!
روزی، بهگمانم در تاریکی غروب پاییز ۱۳۵۵، با دوستم علیرضا صرافی پیش آقای صدیق بودیم. علیرضا در طبقهی بالا داشت در میان کتابها میکاوید، و من داشتم با دوست دیگرم مسعود فتحی که در کارهای کتابفروشی به آقای صدیق کمک میکرد، گپ میزدم. ناگهان مردی جوان وارد شد و پرسید «مسعود فتحی کیست؟» مسعود خود را معرفی کرد. مرد گفت: «بیایید بیرون، با شما کاری داریم!»
آقای صدیق سرش به کار خودش بود. مسعود رفت، دقایقی گذشت، و نیامد. نگران شدم و به آقای صدیق گفتم: «بهگمانم ساواکی بودند و مسعود را بردند». آقای صدیق یکه خورد. از جا پرید. آرام و در سکوت چیزهایی را از کشوها برداشت، و گفت که میرود به خانهی مسعود خبر بدهد که خانه را «تمیز» کنند، مغازه را رها کرد و رفت.
مسعود فتحی، که امروزه از جمله وبگاه «عصر نو» را میگرداند، آن غروب رفت تا با انقلاب از زندان رها شود.
دکتر صدیق پس از انقلاب یکی از نخستین نشریات به زبان ترکی آذربایجانی را به نام «یولداش» منتشر کرد. من همواره بیصبرانه منتظر انتشار شمارههای بعدی آن بودم، میخریدم و با سلیقه نگهشان میداشتم.
گرامی باد یاد و نام و آثار دکتر حسین محمدزاده صدیق.
بسیاری از دوستانم هر گاه که مرا میبینند، یا نوشتههایم را میخوانند، به یاد موسیقی میافتند، و اگر دستشان به من برسد، موسیقی از من میخواهند. چه سرفرازی بالاتر از این؟!
خیلی وقت است که سه سی.دی. موسیقی متن فیلم قدیمی Blade Runner (ساختهی سال ۱۹۸۲) همدم تنهاییهای من بوده و هست. یکی دو قطعه از آن را چند بار معرفی کردهام. سازندهی موسیقی متن فیلم، ونگلیس، که در رسانههای فارسی «ونجلیس» نوشتهاند و من هم تا پیش از این از آنها پیروی میکردهام، اما دیگر نه؛ که همین چندی پیش از جهان رفت و من از او به نیکی یاد کردم، علاقهی ویژهای به زبانها، زبان انسانها، داشت. او در همین موسیقی فیلم از ترکیبهایی از زیباییهای زبانهای گوناگون: از عربی تا لهستانی، از موسیقی ترکی تا موسیقی هندی، و... استفاده میکند، و چه زیبا...
در یکی از قطعات او زن گویندهای هست که در ترکیب با موسیقی بسیار زیبا، با لحن تبلیغهای سیاسی زمان شوروی، مطالبی بیمعنی و پرتوپلا به زبان روسی میگوید: تنها زیبایی روسی بودن متن اینجا مطرح است. در آن میان گفتاری به زبانی دیگر مخلوط میشود که با کمال تأسف بر من روشن نیست چه زبانیست! ایکاش میدانستم! من همهی زبانها را دوست میدارم. هر زبانی برای من بیان درونیترین خصوصیات گویندگان آن است. لعنت بر نظامهایی که زبانهای اقلیتها (و حتی اکثریتها) را نابود میکنند!
نکتهی دیگر آن است که این گفتار روسی، در میان اثری از آهنگسازی یونانی، مرا به یاد یونانیان پناهنده به شوروی سابق میاندازد، که مانند پناهندگان دیگر ملیتها، از جمله ایرانیان، کسانی از دستکم دو نسل از آنان نیز، در اردوگاههای دورافتادهی سیبری یخ زدند و از میان رفتند...
روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter ۱۴ فوریه ۱۹۹۰: ک.گ.ب.، پلیس مخفی اتحاد شوروی، روز سهشنبه در گزارشی اعلام کرد که در سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۳ نزدیک به ۷۵۰ هزار نفر به اتهام دشمنی با نظام اعدام شدند.
این رقم شامل میلیونها نفری نیست که در اردوگاهها یا زندانها یا در نتیجهی قحطی عمدی که استالین به گروههای قومی گوناگون تحمیل کرد، مردند. به گمان ناظران در غرب در مجموع ۱۰ میلیون نفر در دوران استالین جانشان را از دست دادند.
گزارش ک.گ.ب. نخستین سند دربارهی تعداد قربانیان آن سالهاست. این گزارش یکی از نتایج دستور رئیس جمهوری میخاییل گارباچوف است که گفتهاست حقیقت دوران استالین باید آشکار شود.
دو نوار کاست پیدا کردم از نخستین جلسهی مناظرهی فلسفی با شرکت احسان طبری.
در بهار ۱۳۶۰ مناظرهای تلویزیونی میان افرادی از گرایشهای گوناگون در سیمای جمهوری اسلامی ایران ترتیب یافت که احسان طبری، فرخ نگهدار، عبدالکریم سروش، و محمد مصباح یزدی در آن شرکت داشتند. بریدههای تصویری کوتاهی از هفت جلسهی نزدیک به دوساعتهی مناظره که برگزار شد، در یوتیوب و جاهای دیگر یافت میشود. آنچه میشنوید صدای نخستین جلسهی آن مناظرههاست که از دو نوار کاست صوتی ۶۰ دقیقهای که سالها پیش من بوده و اکنون یافتم، استخراج کردهام.
کیفیت صدا ایرادهایی دارد، و هنگام ضبط آن روی کاست، و با برگرداندن لبهی کاست، مقادیری از مناظره از دست رفتهاست و صدا قطعی دارد.
من هنگام برگزاری بعضی از این مناظرهها در استودیوی تلویزیون حضور داشتم. مشاهداتم را در بخش ۷۸ «قطران در عسل» (ص ۴۲۰) شرح دادهام.
متن نوشتاری کامل آن هفت جلسه در نشانی زیر وجود دارد، و علاقمندان میتوانند این متن صوتی را با آن متن نوشتاری مقایسه کنند: http://www.ensafnews.com/298717/
این دو نوار را در هم ادغام کردهام و در این نشانی میتوانید آن را بشنوید.
همچنین سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز، در این نشانی، و پرسش و پاسخهای کیانوری، در این نشانی.
این سخنرانی و پرسش و پاسخ مریم فیروز در سال ۱۳۵۸ در محل تشکیلات دموکراتیک زنان ایران صورت گرفته و ضبط شدهاست.
نمیدانم این نوار کاست کپی چندم از روی کپی چندم است که در سال ۱۳۶۷ در سوئد به دست من رسیده و در میان خردهریزهای خانهی من تا امروز مانده. در حال خانهتکانی آن را یافتم، و از ترس آن که آخرین پخش صوت کاست من هم تسمههایش بپوسد و پاره شود، در جا صدا را دیجیتال کردم و اینجا در دسترس همگان میگذارم.
هنگام انتقال صدا، هر کاری که از دانش و توان و امکاناتم بر میآمد انجام دادم، و صدا بهتر از این نشد.
این به احتمالی کاست دوم از دو کاست یکساعته است که کاست نخست ناپدید شدهاست. در این فایل روی اول و دوم کاست را به هم چسباندم.
از سالهای دور چیزهایی را از روزنامههای داخلی و خارجی قیچی کردهام و نگه داشتهام. اکنون دارم کاغذهایم را پاکسازی میکنم، و از آن قیچیکردهها هر چیز دندانگیری یافتم، بهتدریج اینجا میگذارم.
میلیونها فقیر، و میلیونر در اتحاد شوروی (سابق)
۱- چهلوسه میلیون فقیر در شوروی
[روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter ۲۲ مه ۱۹۸۹] نیکالای ریژکوف رئيس شورای وزیران [نخستوزیر] دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی روز شنبه اعلام کرد که نزدیک به ۴۳ میلیون نفر از شهروندان اتحاد شوروی، یعنی نزدیک به ۱۵ درصد از جمعیت آن درآمدی کمتر از «حداقل معیشت» دارند.
حداقل دستمزد برای آن که بتوان زندگانی پذیرفتهای در اتحاد شوروی داشت، ۷۵ روبل در ماه (کمتر از ۸۰۰ کرون سوئد) تعیین شدهاست. ریژکوف در یک بحث تلویزیونی با نمایندگان اتحادیههای کارگری گفت که بازنشستگان وضعشان بدتر از همه است.
ریژکوف توضیح داد که تورم در سال گذشته بهشدت افزایش یافت. نخستوزیر گفت که قانون تازهای در دست بررسیست که سال ۱۹۹۱ بهتصویب میرسد و قیمتها را مهار خواهد کرد.
۲- سیهزار میلیونر در شوروی
[روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter ۹ فوریه ۱۹۹۰] یک اقتصاددان برجسته روز یکشنبه در مصاحبهای با روزنامهی «کامسامولسکایا پراودا» گفت که نزدیک به ۳۰ هزار میلیونر در اتحاد شوروی وجود دارد که ثروت خود را از بازار سیاه شکوفای کشور بهدست آوردهاند.
تاتیانا کاریاگینا عضو کمیسیون دولتی برای اصلاحات اقتصادی همچنین میگوید که ۳۰ میلیون نفر هم در «شبکه»ای پیچیده دست دارند که کالاها و خدمات کمیاب را بیرون از چارچوب اقتصاد دولتی عرضه میکنند.
Jag är född 1953 i Ardebil, Iran. Kom till Sverige 1986 efter att ha levt (ja, levt och levt!) ett tag i Belarus huvudstad Minsk. Är maskintekniker utbildad på Arya Mehr Tekniska Högskolan i Teheran. Arbetade på SRM, ett gammalt svenskt industriföretag i Stockholm (Nacka), som beräkningsingenjör sedan 1990. Var avdelningschef 1999-2009.
Gick i pension efter 30 år i juni 2019.