دوستی به فریادم رسید. او که میدانست چهقدر فولکلور حماسی، بهویژه فولکلور ترکزبان را دوست دارم، کتابی انگلیسی را از یک استاد دانشگاه تبریز بهامانت گرفت و در یکی از فرارهایم از پادگان، در دیداری در تهران آن را به من داد. نام کتاب عبارت بود از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» نوشتهی نورا چادویک و ویکتور ژیرمونسکی Oral Epics of Central Asia, N. Chadwick & Victor Zhirmunsky. در جا چند بخش از آن را پسندیدم و تصمیم گرفتم که ترجمهشان کنم.
19 July 2015
بازنگاشت ترجمهای دیرین
سیوهفت سال پیش (1357) در چنین روزهایی سرباز صفر تبعیدی پادگان چهلدختر شاهرود بودم. در شهرهای بزرگ ایران دیگهای انقلاب را بار میگذاشتند. هنوز نمیشد دانست، یا من با محدودیتهای آن دوردست حاشیهی کویر نمیدانستم که آیا این دیگها خواهند جوشید، سر خواهند رفت، یا از جوش خواهند افتاد. پس این ملال انتظار و روزمرگی و بیکاری بیپایان را چگونه سر کنم؟ چهقدر خواندن و خواندن و خواندن؟ چگونه من نیز کاری بکنم؟ چگونه بهجای کشتن وقت با بیکار ماندن و انتظار کشیدن، چیزی از آن بیافرینم؟
دوستی به فریادم رسید. او که میدانست چهقدر فولکلور حماسی، بهویژه فولکلور ترکزبان را دوست دارم، کتابی انگلیسی را از یک استاد دانشگاه تبریز بهامانت گرفت و در یکی از فرارهایم از پادگان، در دیداری در تهران آن را به من داد. نام کتاب عبارت بود از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» نوشتهی نورا چادویک و ویکتور ژیرمونسکی Oral Epics of Central Asia, N. Chadwick & Victor Zhirmunsky. در جا چند بخش از آن را پسندیدم و تصمیم گرفتم که ترجمهشان کنم.
دوستی به فریادم رسید. او که میدانست چهقدر فولکلور حماسی، بهویژه فولکلور ترکزبان را دوست دارم، کتابی انگلیسی را از یک استاد دانشگاه تبریز بهامانت گرفت و در یکی از فرارهایم از پادگان، در دیداری در تهران آن را به من داد. نام کتاب عبارت بود از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» نوشتهی نورا چادویک و ویکتور ژیرمونسکی Oral Epics of Central Asia, N. Chadwick & Victor Zhirmunsky. در جا چند بخش از آن را پسندیدم و تصمیم گرفتم که ترجمهشان کنم.
12 July 2015
طعم قطران در عسل
معرفی تازهای بر کتابم "قطران در عسل" در چند وبگاه، از جمله "ایران امروز"، "ایران گلوبال"، تریبون، و راهک (راهنمای کتاب) منتشر شده است.
گزارش خانم فرح طاهری در روزنامهی شهروند کانادا از جلسهی معرفی کتاب "قطران در عسل" در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی.
بازنشر همان گزارش در وبگاه "عصر نو"، در این نشانی.
دو نقد بر "قطران در عسل" در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
گزارش خانم فرح طاهری در روزنامهی شهروند کانادا از جلسهی معرفی کتاب "قطران در عسل" در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی.
بازنشر همان گزارش در وبگاه "عصر نو"، در این نشانی.
دو نقد بر "قطران در عسل" در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
01 July 2015
چایکوفسکی - 175
هفتم ماه مه گذشته 175مین زادروز آهنگساز بزرگ روس پیوتر چایکوفسکی Pyotr Tchaikovsky (1893 – 1840) بود. نام این آهنگساز در میان ایرانیان بهگمانم از آشناترین نامهاست.
پنج – ششساله بودم که تکهای از ساختههای او تأثیری وصفناشدنی بر من مینهاد، بی آنکه بدانم آن موسیقی ساختهی کیست. در کتاب «قطران در عسل» و نیز در این نوشته کوشیدهام آن تأثیر را وصف کنم. بیست سالی طول کشید تا آن قطعه را بیابم و بدانم که اثر چایکوفسکیست. سپس قطعهای از بالت "دریاچهی قو"ی او را بر متن نمایشنامههای رادیویی میشنیدم و مو بر تنم راست میشد، باز بی آنکه بدانم سرودهی اوست.
دانشآموز دبیرستان که بودم، صافترین ایستگاههای رادیویی که در شهرمان میشنیدیم باکو، مسکو، و رشت بود (نه تبریز، و نه هنوز تهران). رادیوی رشت برخی نیمهشبها موسیقی کلاسیک پخش میکرد. یک گوشی به رادیوی ترانزیستوری به بزرگی آجر ساختمان را که تازه به بازار آمدهبود و پدرم برای بردن به پیکنیکها خریدهبود وصل میکردم و توی رختخواب به برنامهی موسیقی کلاسیک رادیوی رشت گوش میدادم تا خوابم ببرد. اما این ایستگاه نیز هنوز فقیر بود، دو – سه نوار یکساعته بیشتر نداشتند و همین نوارها در طول هفتهها آنقدر به تکرار پخش میشد که همه را از سر تا ته از حفظ بودم. یکی از آثاری که از همین نوارها به تکرار شنیده میشد، سنفونی ششم چایکوفسکی بود.
ذرات بلورین آشنایی و علاقه به سنفونی ششم چایکوفسکی از همان شنیدنهای تکراری در ذهنم و گوشم شکل گرفت، و رشد کرد. شکلگیری بلورها از بخش چهارم و پایانی و بسیار غمانگیز آن آغاز شد، تا آنکه تمامی سنفونی را در بر گرفت.
بهگمانم در سال 1351 بود که یک فیلم ساخت انگلستان به کارگردانی کن راسل Ken Russell در سینماهای تهران نمایش دادند که بر داستان زندگی چایکوفسکی ساخته شدهبود و ریچارد چمبرلین Richard Chamberlain نقش چایکوفسکی را در آن بازی میکرد. نام اصلی فیلم The Music Lovers بود اما در ایران آن را "در تلاطم زندگی" نامیدند. این فیلم نقل محافل روشنفکری و دانشجویی ایران شد و استقبال پرشوری از آن کردند. موسیقی دراماتیک چایکوفسکی روی صحنههای تکاندهندهی فیلم اثری دوچندان داشت و بسیاری کسان با تماشای این فیلم به چایکوفسکی علاقمند شدند. به ویژه صحنهی مربوط به اجرای کنسرتو پیانوی شماره یک توسط "خود آهنگساز" در فیلم، این اثر او را بسیار معروف کرد.
پیوتر چایکوفسکی همجنسگرا بود و پذیرفته نبودن همجنسگرایی در جامعهی روسیه او را بسیار رنج داد. او از جمله برای لاپوشانی گرایشش تن به ازدواجی ناخواسته داد، و این ازدواج زندگانی او را سیاهتر کرد.
تا پیش از دیدن فیلم "در تلاطم زندگی" من هیچ چیزی درباره همجنسگرایی چایکوفسکی نشنیدهبودم و نمیدانستم. و نکتهای که اغلب ما دانشجویان تماشاگر فیلم نیز در نیافتیم، آن بود که کارگردان فیلم، کن راسل، گفتهبود که فیلمش "داستان ازدواج یک مرد همجنسگرا و یک زن جماعباره nymphomaniac" است. به گمانم علت غفلت ما آن بود که چند صحنهی کوتاه فیلم را در ایران قیچی کردهبودند و چندان جلوهی بارزی از گرایش چایکوفسکی به همجنسان در آن باقی نبود. اما نسخهی کامل فیلم در سراسر جهان سروصدایی بهپا کردهبود و هموطنان چایکوفسکی در شوروی سابق که وجود پدیدهای بهنام همجنسگرایی در ذهنشان نمیگنجید و در بهترین حالت آن را یک بیماری میدانستند، فریاد برداشتند که این فیلم را محافل امپریالیستی ساختهاند تا چایکوفسکی را لجنمال کنند؛ که خود شوروی چند ماه پیش از آن فیلم زندگانی چایکوفسکی را ساخته که جایزهی جشنوارهی فیلم سنسباستیان را هم برده، و برای سال 1972 نامزد دو جایزهی اسکار و یک جایزهی گلدن گلوب است، و... اما... اما میبینید که سینماداران ایران رغبتی به نمایش آن فیلم نشان نمیدهند.
کمی بعد "انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی" در تهران، فیلم "چایکوفسکی" Chaykovskiy ساخت شوروی را در سالن انجمن به نمایش گذاشت، تبلیغ فراوانی کردند، و علاقمندان برای دیدن فیلم بسیج شدند. بازیگر نقش چایکوفسکی در این فیلم هنرپیشهی بزرگ شوروی ایناکنتی اسماکتونوفسکی Innokenty Smoktunovsky بود که پنج سال پیش از آن در نقش هملت بازی نبوغآسایی کردهبود. با پیشداوری و علاقه و تعصبی که نسبت به محصولات فرهنگی شوروی داشتم، پیشاپیش دلم میخواست، و مطمئن هم بودم که فیلم "چایکوفسکی" ساخت شوروی به مراتب بهتر از "در تلاطم زندگی" انگلیسی خواهد بود. اما باید اعتراف کنم که فیلم "چایکوفسکی" روسی در آن هنگام و در آن سن و سال برای من بسیار خستهکننده و بی رنگ و بو بود و هیچ گیرایی نداشت. یک بار دیگر باید ببینمش.
حقوق همجنسگرایان در روسیهی امروز هنوز پایمال میشود و وضعیت آنان چندان تفاوتی با وضعیت همتایانشان در ایران اسلامی شیعی ندارد. اما صرفنظر از استفادهی ضد تبلیغاتی غرب از همجنسگرایی چایکوفسکی، و انکار آن در روسیهی پوتین، چایکوفسکی و موسیقی او همچنان عظیم و بزرگ و بیهمتاست. سنفونیهای چهارم و پنجم و ششم او، بالتهای سهگانهاش فندقشکن، دریاچهی قو، و زیبای خفته، و بسیاری از دیگر آثارش از شاهکارهای بزرگ موسیقی هستند. دو فانتزی – اوورتور او با نامهای هملت، و رومئو و ژولیت از آثاری هستند که من از شنیدنشان سیر نمیشوم.
برای شنیدن آثار نامبرده روی کلمات آبیرنگ موجود در متن کلیک کنید.
پنج – ششساله بودم که تکهای از ساختههای او تأثیری وصفناشدنی بر من مینهاد، بی آنکه بدانم آن موسیقی ساختهی کیست. در کتاب «قطران در عسل» و نیز در این نوشته کوشیدهام آن تأثیر را وصف کنم. بیست سالی طول کشید تا آن قطعه را بیابم و بدانم که اثر چایکوفسکیست. سپس قطعهای از بالت "دریاچهی قو"ی او را بر متن نمایشنامههای رادیویی میشنیدم و مو بر تنم راست میشد، باز بی آنکه بدانم سرودهی اوست.
دانشآموز دبیرستان که بودم، صافترین ایستگاههای رادیویی که در شهرمان میشنیدیم باکو، مسکو، و رشت بود (نه تبریز، و نه هنوز تهران). رادیوی رشت برخی نیمهشبها موسیقی کلاسیک پخش میکرد. یک گوشی به رادیوی ترانزیستوری به بزرگی آجر ساختمان را که تازه به بازار آمدهبود و پدرم برای بردن به پیکنیکها خریدهبود وصل میکردم و توی رختخواب به برنامهی موسیقی کلاسیک رادیوی رشت گوش میدادم تا خوابم ببرد. اما این ایستگاه نیز هنوز فقیر بود، دو – سه نوار یکساعته بیشتر نداشتند و همین نوارها در طول هفتهها آنقدر به تکرار پخش میشد که همه را از سر تا ته از حفظ بودم. یکی از آثاری که از همین نوارها به تکرار شنیده میشد، سنفونی ششم چایکوفسکی بود.
ذرات بلورین آشنایی و علاقه به سنفونی ششم چایکوفسکی از همان شنیدنهای تکراری در ذهنم و گوشم شکل گرفت، و رشد کرد. شکلگیری بلورها از بخش چهارم و پایانی و بسیار غمانگیز آن آغاز شد، تا آنکه تمامی سنفونی را در بر گرفت.
بهگمانم در سال 1351 بود که یک فیلم ساخت انگلستان به کارگردانی کن راسل Ken Russell در سینماهای تهران نمایش دادند که بر داستان زندگی چایکوفسکی ساخته شدهبود و ریچارد چمبرلین Richard Chamberlain نقش چایکوفسکی را در آن بازی میکرد. نام اصلی فیلم The Music Lovers بود اما در ایران آن را "در تلاطم زندگی" نامیدند. این فیلم نقل محافل روشنفکری و دانشجویی ایران شد و استقبال پرشوری از آن کردند. موسیقی دراماتیک چایکوفسکی روی صحنههای تکاندهندهی فیلم اثری دوچندان داشت و بسیاری کسان با تماشای این فیلم به چایکوفسکی علاقمند شدند. به ویژه صحنهی مربوط به اجرای کنسرتو پیانوی شماره یک توسط "خود آهنگساز" در فیلم، این اثر او را بسیار معروف کرد.
پیوتر چایکوفسکی همجنسگرا بود و پذیرفته نبودن همجنسگرایی در جامعهی روسیه او را بسیار رنج داد. او از جمله برای لاپوشانی گرایشش تن به ازدواجی ناخواسته داد، و این ازدواج زندگانی او را سیاهتر کرد.
تا پیش از دیدن فیلم "در تلاطم زندگی" من هیچ چیزی درباره همجنسگرایی چایکوفسکی نشنیدهبودم و نمیدانستم. و نکتهای که اغلب ما دانشجویان تماشاگر فیلم نیز در نیافتیم، آن بود که کارگردان فیلم، کن راسل، گفتهبود که فیلمش "داستان ازدواج یک مرد همجنسگرا و یک زن جماعباره nymphomaniac" است. به گمانم علت غفلت ما آن بود که چند صحنهی کوتاه فیلم را در ایران قیچی کردهبودند و چندان جلوهی بارزی از گرایش چایکوفسکی به همجنسان در آن باقی نبود. اما نسخهی کامل فیلم در سراسر جهان سروصدایی بهپا کردهبود و هموطنان چایکوفسکی در شوروی سابق که وجود پدیدهای بهنام همجنسگرایی در ذهنشان نمیگنجید و در بهترین حالت آن را یک بیماری میدانستند، فریاد برداشتند که این فیلم را محافل امپریالیستی ساختهاند تا چایکوفسکی را لجنمال کنند؛ که خود شوروی چند ماه پیش از آن فیلم زندگانی چایکوفسکی را ساخته که جایزهی جشنوارهی فیلم سنسباستیان را هم برده، و برای سال 1972 نامزد دو جایزهی اسکار و یک جایزهی گلدن گلوب است، و... اما... اما میبینید که سینماداران ایران رغبتی به نمایش آن فیلم نشان نمیدهند.
کمی بعد "انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی" در تهران، فیلم "چایکوفسکی" Chaykovskiy ساخت شوروی را در سالن انجمن به نمایش گذاشت، تبلیغ فراوانی کردند، و علاقمندان برای دیدن فیلم بسیج شدند. بازیگر نقش چایکوفسکی در این فیلم هنرپیشهی بزرگ شوروی ایناکنتی اسماکتونوفسکی Innokenty Smoktunovsky بود که پنج سال پیش از آن در نقش هملت بازی نبوغآسایی کردهبود. با پیشداوری و علاقه و تعصبی که نسبت به محصولات فرهنگی شوروی داشتم، پیشاپیش دلم میخواست، و مطمئن هم بودم که فیلم "چایکوفسکی" ساخت شوروی به مراتب بهتر از "در تلاطم زندگی" انگلیسی خواهد بود. اما باید اعتراف کنم که فیلم "چایکوفسکی" روسی در آن هنگام و در آن سن و سال برای من بسیار خستهکننده و بی رنگ و بو بود و هیچ گیرایی نداشت. یک بار دیگر باید ببینمش.
حقوق همجنسگرایان در روسیهی امروز هنوز پایمال میشود و وضعیت آنان چندان تفاوتی با وضعیت همتایانشان در ایران اسلامی شیعی ندارد. اما صرفنظر از استفادهی ضد تبلیغاتی غرب از همجنسگرایی چایکوفسکی، و انکار آن در روسیهی پوتین، چایکوفسکی و موسیقی او همچنان عظیم و بزرگ و بیهمتاست. سنفونیهای چهارم و پنجم و ششم او، بالتهای سهگانهاش فندقشکن، دریاچهی قو، و زیبای خفته، و بسیاری از دیگر آثارش از شاهکارهای بزرگ موسیقی هستند. دو فانتزی – اوورتور او با نامهای هملت، و رومئو و ژولیت از آثاری هستند که من از شنیدنشان سیر نمیشوم.
برای شنیدن آثار نامبرده روی کلمات آبیرنگ موجود در متن کلیک کنید.
18 June 2015
شکستن کاسهکوزهها بر سر «چپ»
پیرامون «ناگفتههای تازه»ی مهدی پرتوی
این نوشتهی من در چند وبگاه، از جمله ایران امروز، عصر نو و گویا نیوز منتشر شدهاست اما در همهی آنها آرایش متن که با حروف خوابیده و سیاه انجام دادهبودم از میان رفته و متن تأثیر دلخواه مرا ندارد. از همین رو این جا با آرایش اصلی و افزودن چند عبارت منتشرش میکنم.
در کارزار زدوخورد «اصولگرایان» (یا «دلواپسان») با جبههی مقابل (هر چه میخواهید بنامیدشان) در عرصههای گوناگون، از «توافق هستهای» تا حجاب و حضور زنان در ورزشگاهها و سامانیابی نهادهای دولتی و بود و نبود دستگاههای اطلاعاتی «موازی»، و سیاست خارجی دولت، پیداست که سودبردن از هر سلاح و دستآویزی مجاز، یا شاید حتی صواب و ثواب شمرده میشود. اکنون چندیست که نوبت رسیدهاست به شکستن کاسهکوزهها بر سر "چپ" در ایران: از امیرپرویز پویان به جزنی رسیدند، و این روزها به سراغ محمدمهدی پرتوی رفتهاند تا با حرفهای او پنبهی حزب تودهی ایران، کیانوری، طبری و دیگران را بزنند و دامان اطلاعات سپاه پاسداران را از خونهای شتکزده از تنهای شکنجهشده بشویند و آبرو و اعتباری برای اطلاعات سپاه پاسداران و لزوم آن و تأیید درستی و بزرگنمایی فعالیتهای آن بهدست آورند، و افراد سپاه را پاکیزه و پویا و اهل مطالعه و دارای ایمان کاری نشان دهند.
سراپای گفتوگویی که این روزها خبرگزاری فارس با محمدمهدی پرتوی منتشر کرده در واقع هیچ حرف تازهای ندارد. تنها تازگی این گفتوگو ترکیب آن است و نتیجههایی که خبرگزاری فارس میخواهد القا کند. ما بهعنوان خوانندهی گزارش نمیدانیم که پرتوی در واقع چه گفته، کجاهای حرفهای او را بریدهاند و کجاها را دوختهاند. مشابه برخی از این حرفها را او پیشتر نیز بارها گفتهاست. بهگمانم نخستین بار در مهرماه 1378، یعنی نزدیک شانزده سال پیش بود که صدایی از پرتوی شنیده شد و آن هنگامی بود که او در روزنامهی آزادگان پاسخی به مصاحبهی محمدعلی عمویی با همان روزنامه منتشر کرد. بسیاری از جملههای گفتوگو با خبرگزاری فارس پیرامون چگونگی دستگیری و نقش او در زندان و بازجوییها و غیره، کموبیش مشابه همانیست که در آزادگان نیز نوشت. اما نکته اینجاست که این بار سخنان او را از دو لحاظ بهسود اطلاعات سپاه پاسداران بریدهاند و دوختهاند:
1- کار اطلاعات سپاه پاسداران در سالهای 1361 و 62 لازم بود و ضربهای که به حزب تودهی ایران زد درست و بهجا و بهموقع بود؛ اطلاعات سپاه پاسداران لازم و مهم است؛ سایر دستگاههای دولتی، مانند ارتش و اطلاعات نخستوزیری آلودهبودند و پاکترینشان هم برای پول کار میکردند؛ ساواک و اطلاعات نخستوزیری جمهوری اسلامی در نبرد با حزب توده ایران کاری از پیش نبردند، اما سپاه «از همه چیز خبر داشت» و بسیار کارآمد بود؛
2- هیچ شکنجهای روی اعضای رهبری حزب صورت نگرفت؛ شکنجه لازم نبود؛ آنان خود فرو ریختند، "متحول" شدند، همکاری کردند، و همهی اطلاعات را دادند.
در این میان خبرگزاری فارس لگدهایی نیز به این و آن و از جمله به آیتالله منتظری حواله میدهد.
خبرگزاری "چهلتکه"ای از راست و دروغ بههم دوختهاست تا به اعتبار راستها، دروغها را جا بیاندازد. میتوان تکتک جملههای متن منتشرشده را شکافت و میزان راست یا دروغ بودنشان را سنجید. اما من برای پرهیز از درازگویی تنها میخواهم بیاعتباری دو ادعای بالا را با آوردن چند نمونه نشان دهم. این را نیز باید بگویم که قصدم جانبداری از سیاستها و مواضع حزب توده ایران در آن سالها یا داوری در شخصیت و کارهای این یا آن فرد از رهبران حزب نیست. اینها بحثهای دیگریست. نیز نمیخواهم در دعوای جناحهای داخل جانب یکی را بگیرم: جانبدار هیچکدام نیستم.
ادعای نخست بهکلی در راستای دعوای درونی جاری در کشور است. دربارهی نقش اطلاعات سپاه پاسداران در پروندهسازی برای حزب توده ایران، سعید حجاریان، معاون وقت اطلاعات نخستوزیری، در گفتوگو با مجلهی "اندیشه پویا" شماره 2، تیر و مرداد 1391، میگوید: «نخست وزیری پیگیر پرونده جاسوسی آنها [تودهایها] بود و سپاه هم پیگیر پرونده امنیتی آنها. اما کار به یک تداخل جدی داشت میکشید. مثلاً کیانوری را نخست وزیری تعقیب میکرد، بعد میدید ماشین تعقیب سپاه هم دنبالش هستند. با توجه به حساسیتهای زیادی که روی حزب توده بود این کارهای موازی داشت مشکل آفرین میشد. خسرو تهرانی [معاون نخستوزیر و رئیس دفتر اطلاعات و تحقیقات نخستوزیری – فرهمند] از آقای موسوی خوئینیها خواست که تکلیف را مشخص کند و جلوی موازی کاری را بگیرد. موسوی خوئینیها با اجازهای که از امام گرفت ستادی را تشکیل داد با حضور خودش، و نماینده سپاه و نماینده نخست وزیری.
آقای موسوی خوئینیها جلساتی را در خانهشان در جماران تشکیل میدادند و آقای خسرو تهرانی به نمایندگی از نخستوزیری در آن جلسات شرکت داشت. قرار بود کار با هماهنگی و تحت نظارت آقای موسوی خوئینیها پیش رود اما در فاصله یکی از این جلسات، به بچههای سپاه اطلاعات غلطی دادهشد، حال آن که نخست وزیری هم آنها را زیر نظر داشت و اگر قرار بود فرار کنند نخست وزیری هم میفهمید. بعد هم، نرفتند سراغ نیروی دست چندم حزب توده، بلکه صاف رفتند سراغ کیانوری که دبیر کل [اول] بود و او را دستگیر کردند.
خب، ماهیت ستاد به هم خورد. رفتیم سراغ آقای موسوی خوئینیها و گفتیم چرا این اتفاق افتاده؟ ایشان هم گفتند که بچههای سپاه به من گفتهاند که اینها داشتند فرار میکردند و موضوع هم امنیتی است. نخستوزیری هم گفت که پس ببرید و خودتان بازجویی کنید و به ما هم ربطی ندارد. متولی جاسوسی که نخستوزیری است نه قصد دستگیری داشته و نه موضوعیتی برای آن میدیده. در جاسوسی، آخرین مرحله دستگیری است. اول باید مشخص شود که طرف با چه کسانی ارتباط دارد و چه میکند که به نظر ما هنوز زمان دستگیری نرسیده بود.» [تأکیدها در همهجای این نوشته از من است – فرهمند، از این پس "ف"]
حجاریان سپس میافزاید: «حالا مشکلی که بچه های سپاه داشتند این بود که آنها [تودهایها – ف] را به عنوان یک پروژه امنیتی گرفته بودند، اما هیچ پروندهای از عناصری که بازداشت کرده بودند نداشتند. [... تودهایها – ف] چیز مخفی نداشتند لذا بچههای سپاه در بازجویی درماندند که چه کنند.»
اما آنچه از واقعیتها برای ما نقل شده، نشان میدهد که این "درماندگی" سپاه چندان نمیپاید. آنان راه حل کلاسیک سازمانهای اطلاعاتی را بهکار میبندند: داستانی دروغین بساز، و سپس آن را به زور شکنجه بر زبان و قلم قربانیانت جاری کن!
روزنوشتهای اکبر هاشمی رفسنجانی در روزهای پایانی اسفند 1361 و تا میانهی اردیبهشت 1362 جابهجا میرساند که دستگیر شدگان را دارند شکنجه میکنند، و آنان زیر شکنجه مقاومت میکنند، و اینجاست که ادعای دوم گفتوگوی خبرگزاری فارس دایر بر نبودن شکنجه به محک میخورد:
جمعه 20 اسفند: «پیش از ظهر آقای [سیدحسین] موسوی [تبریزی] دادستان کل انقلاب به منزل آمد و راجع به کیفیت برخورد با سران بازداشتی حزب توده که حرف نمیزنند و چند نفرشان تاکنون اقدام به انتحار کردهاند [از جمله رحیم عراقی، کیومرث زرشناس، و ابوتراب باقرزاده – ف] و موفق نشدهاند، مشورت کرد. قرار شد جلسهای داشتهباشیم.»
دیدیم که حجاریان گفت که هیچ برگهی جاسوسی نداشتند، اما یک هفته شکنجه گویا کارساز بودهاست. رفسنجانی اکنون مینویسد:
شنبه 28 اسفند: «[مسئولان] سپاه آمدند و گزارشی از [...] بازجوییها از سران حزب توده و اعتراف چند نفر از آنها به جاسوسی و اقدام به انتخار ناموفق چند تن از آنها دادند.»
اطلاعات سپاه پاسداران باکی ندارد از این که نتیجهی کارش روابط خارجی کشور را نیز خراب کند. رفسنجانی مینویسد:
پنجشنبه 11 فروردین: «امام نگران هستند که نهادهای انقلاب با تندروی در این مسئله، باعث دورتر شدن دولتها و قدرتها از ایران بشوند و در جنگ آسیب ببینیم. [...] ضمناً اطلاع دادند که یکی از سران حزب توده [تقی کیمنش – ف] در زندان در اثر سکته قلبی [زیر شکنجه – ف] فوت کردهاست.»
از شکنجههای وحشیانهای که بر زندانیان اعمال کردند تا اعترافاتی دروغین دربارهی "جاسوسی" و "توطئهی کودتای براندازی" از آنان بگیرند تاکنون گزارشهای تکاندهندهای منتشر شدهاست. از جمله محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین) در خاطرات زندانش با نام «بار دیگر... و اینبار...» مینویسد: «دو روز مانده به نوروز کف هر دو پایم [از ضربههای شیلنگ نایلونی] شکاف برداشتهبود و خون میریخت. و این زخم، با آنکه در بهداری بازداشتگاه بارها با مایع ضدعفونی شستوشویش دادند و با نوار تنزیب پیچیدند، تا بیش از دو ماه بهبود نیافت.»
کیانوری گزارشهای مفصلتری از شکنجهها نوشت و برای مقامهای حاکمیت جمهوری اسلامی و از جمله آیتالله خامنهای فرستاد. او از جمله مینوشت:
«در مورد من، پس از اینکه شلاق اولیه که با فحش و توهین و توسری و کشیده تکمیل میشد سودی نداد، یعنی آقایان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده که در زیر آن را شرح خواهم داد از من تائیدی بگیرند، مرا به دستبند قپانی بردند.
۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم میبردند و دستبند قپانی میزدند و این جریان تا ساعت ۵ – ۶ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول میکشید. تنها هر ساعت مأمور مربوطه میآمد و دستها را عوض میکرد. [...] درد این شکنجه وحشتناک است. [...] دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم. علت اینکه چرا اینقدر طول کشید این بود که من به آنچه میخواستند به "زور" اعتراف کنم، تسلیم نشدم.»
«[...] فرد را دستبند قپانی میزدند و با طنابی به حلقهای که در سقف شکنجهخانه کار گذاشته شده بود آویزان میکردند و او را به بالا میکشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانهها و سینه و دستهایش فشار غیرقابلتحمل وارد آورد. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیدهای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری که ۲۵ سال در زندانهای مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب تلوتلو میدادند.»
«[...] همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند که هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد میکند. البته این تنها شکنجه "قانونی" بود که به انواع توهین و با رکیکترین ناسزاگوییها تکمیل میشد (فاحشه، رئیس فاحشهها و ...) آنقدر سیلی و توسری به او زدهاند که گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور میشوم که او در آن زمان پیرزنی ۷۰ ساله بود.»
«[...] مرا به اطاق شکنجه بردند. مریم همسرم را که چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی که در آن فرو کرده بودند، بسته بودند، روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز کردند. این جریان پیش از شلاقزدنهای شدید مریم که در بالا یادآور شدم بود. آقایان برای اینکه دست خود را به یک چنین کار ننگینی که بدون تردید قابلدفاع نبود، آلوده نکرده باشند، یکی از افراد تودهای، به نام "حسن قائمپناه" را که برای فرار از فشار، تن به پستی داده بود، مأمور شلاق زدن کردند.»
رینالدو گالیندو پل Rinaldo Galindo Pohl فرستادهی ویژهی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد در گزارش بازدیدش از زندان اوین در سال 1368 از جمله نوشت: «سه نفر از اعضای پیشین حزب توده، آقای کیانوری دبیر اول پیشین، و دو عضو دیگر حزب، که یکی از آنان از اعضای ردهی بالای حزب بود و دیگری یک عضو عادی، در یک سلول بودند. آقای کیانوری اجازه داد که نام او در گزارش ذکر شود، اما دو زندانی دیگر اجازه ندادند. آقای کیانوری اتهامات وارده به خود را، که جاسوسی برای یک قدرت بیگانه و توطئه در جهت براندازی دولت انقلابی بود، بهشدت انکار کرد. او در حضور مقامات زندان اوین و کارمندان زندان گفت که مورد شکنجه قرار گرفتهاست، دستان نیمهفلج شدهاش را و انگشتان لهشدهاش را نشان داد و کتکها و دیگر اعمال تحقیرآمیزی را که روی او اعمال کردهبودند، تشریح کرد. او بهراستی پریشانحال بود و رفتارش آمیزهای از اعتراض و نومیدی بود.» [12 فوریه 1990 – (به انگلیسی) منبع: سایت مرکز اسناد حقوق بشر ایران]
رفسنجانی در روزنوشتهای آن روزها بارها در رفتار سران سپاه پاسداران، که اغلب نیمهشب به سراغ او و خامنهای و احمد خمینی میروند، و در داستانهای هولناک و دروغهای شاخداری که در این دیدارها و تلفنهای شبانه در گوش آنان میخوانند تردید میکند:
شنبه 13 فروردین: «[...] عصر آقایان خامنهای و احمدآقا به منزل ما آمدند. قرار بود راجع به اعترافات سران حزب توده و تصمیمات آتی جلسه داشتهباشیم. بعد از نماز مغرب در دفتر امام با حضور نخستوزیر و آقای [موسوی] اردبیلی و سران سپاه جلسه تشکیل شد. اعترافات دو سه روز پیش در اظهارات جدید تغییر کرده و بعضی اطلاعات به تحلیل تبدیل شدهبود. همینها سوءظن به تندرویها[ی اطلاعات سپاه پاسداران – ف] را بیشتر میکند؛ از یک سو ادعای کشف کودتا و... است و از سویی نگرانی از مسئلهسازی و مشکلتراشی برای کشور و جنگ. قرار شد تعقیب کنند.»
یکشنبه 14 فروردین: «[...] ساعت یک بعد از نصف شب آقای نخستوزیر تلفن کرد و گفت امشب راجع به اعترافات حزب توده اطلاعات جدیدی دادهاند. ساعت چهار صبح دو نفر از سپاه آمدند و گفتند یکی از آنها اعتراف کرده که امشب برنامه دارند و سرنخهایی دادهاست. بنابراین دیشب آمادهباش دادهاند و سپاه هم برای گرفتن افراد مورد نظر وارد عمل شدهاست. احمدآقا آمد. قرار شد از امام مواظبت بیشتری بکنند. احتمال جوسازی [اطلاعات سپاه پاسداران – ف] برای اهداف مورد نظرشان هم میدهیم؛ خصوصاً با ملاقاتهای نابهنگام.»
دوشنبه 15 فروردین: «ساعت هفت صبح احمدآقا تلفن کرد و گفت در مرکز معرفیشده که فرماندهان سپاه میگفتند [باغ شهریار – ف]، کسی نبوده و ممکن است برنامه عوض شده یا اعتراف فریب بودهاست. شبهه جوسازی [اطلاعات سپاه پاسداران – ف] بیشتر شد. [...]»
چهارشنبه 17 فروردین: «[...] پیش از ظهر احمدآقا آمد و راجع به ادعاهای سپاه در خصوص اعترافات سران [حزب] توده مذاکره کردیم؛ نقاط مبهم دارند.»
اما سپاه باید از هر راهی که شده درمانی برای "درماندگی" خود پیدا کند، حتی به بهای دروغینترین داستانها و حیوانیترین شکنجهها. کیانوری در نامهی سرگشادهاش به خامنهای مینویسد: «[...] همه این شکنجهها برای این بود که از افراد برجسته حزب توده ایران این اعتراف دروغ را بگیرند که گویا حزب توده ایران تدارک یک کودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ایران را میدیده؛ تدارک کودتایی که قرار بود در آغاز سال ۱۳۶۲ عملی گردد.»
و بهآذین در خاطرات زندانش مینویسد: «در بازجوییهای فشرده و سراسر شکنجه و آزار مربوط به "کودتا و براندازی" من در عین پافشاری بر بیپایگی این اتهام ناروا، خود را ناچار میدیدم که برای سرگرم داشتن بازجو و دادن فرصتِ – هرچند کوتاهِ – نفس کشیدن به خود، در پاسخهای نوشتهام به تئوریبافیهای بهظاهر واقعبینانه که گاه خندهآور میشد پناه ببرم. [...] به تأکید میگفتم کودتا، در شرایطی که کشور در آن بهسر میبرد، کاری است پاک احمقانه، بی کمترین احتمال موفقیت، و این را هر کس که بویی از منطق سیاست بردهباشد میداند [...]»
اما پیداست که شکنجهگران اطلاعات سپاه "بویی از منطق سیاست" نبردهبودند. شاید هنوز هم نبردهاند؟ چنین بود که بیش از 120 نفر از رهبران و اعضا و هواداران حزب توده ایران را از سال 1360 تا 1367 اعدام کردند.
«عضو عادی» گزارش گالیندو پل از زندان اوین محمدمهدی پرتویست که پس از همهی آن روزها و شبهای سراسر شکنجهی رهبران حزب، شب میان ششم و هفتم اردیبهشت 1362 دستگیر شد. هم گالیندو پل و هم کیانوری، و نیز زندانیان دیگری، از حال و روز و رفتار پرتوی در زندان نوشتهاند. اما من به آنها نمیپردازم، زیرا او را، مانند همهی زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی، یکی از قربانیان این نظام میدانم. دستهای خونآلود سردمداران نظام را باید در آنسوی حال و روز این قربانیان دید و نشان داد.
روایت درستتر و دقیقتر برخی پرتوپلاهایی که از زبان پرتوی در گزارش خبرگزاری فارس نقل شده، در "کتابچهی حقیقت" موجود است که از بیست سال پیش در اینترنت یافت میشود.
نیز بنگرید به کتاب یرواند آبراهامیان «اعترافات شکنجهشدگان – زندانها و ابراز ندامتهای علنی در ایران نوین (دوران رضا شاه، محمدرضا شاه و جمهوری اسلامی)»، نشر باران، سوئد، 2003.
تکههای نامهی سرگشادهی کیانوری خطاب به آیتالله خامنهای را از این نشانی برداشتم.
جزئیات بیشتری از یورشهای به حزب توده ایران و از آنچه پیش و پس از آن در پیرامون من میگذشت، در کتاب «قطران در عسل» نوشتهام.
استکهلم، 27 خرداد 1394
این نوشتهی من در چند وبگاه، از جمله ایران امروز، عصر نو و گویا نیوز منتشر شدهاست اما در همهی آنها آرایش متن که با حروف خوابیده و سیاه انجام دادهبودم از میان رفته و متن تأثیر دلخواه مرا ندارد. از همین رو این جا با آرایش اصلی و افزودن چند عبارت منتشرش میکنم.
در کارزار زدوخورد «اصولگرایان» (یا «دلواپسان») با جبههی مقابل (هر چه میخواهید بنامیدشان) در عرصههای گوناگون، از «توافق هستهای» تا حجاب و حضور زنان در ورزشگاهها و سامانیابی نهادهای دولتی و بود و نبود دستگاههای اطلاعاتی «موازی»، و سیاست خارجی دولت، پیداست که سودبردن از هر سلاح و دستآویزی مجاز، یا شاید حتی صواب و ثواب شمرده میشود. اکنون چندیست که نوبت رسیدهاست به شکستن کاسهکوزهها بر سر "چپ" در ایران: از امیرپرویز پویان به جزنی رسیدند، و این روزها به سراغ محمدمهدی پرتوی رفتهاند تا با حرفهای او پنبهی حزب تودهی ایران، کیانوری، طبری و دیگران را بزنند و دامان اطلاعات سپاه پاسداران را از خونهای شتکزده از تنهای شکنجهشده بشویند و آبرو و اعتباری برای اطلاعات سپاه پاسداران و لزوم آن و تأیید درستی و بزرگنمایی فعالیتهای آن بهدست آورند، و افراد سپاه را پاکیزه و پویا و اهل مطالعه و دارای ایمان کاری نشان دهند.
سراپای گفتوگویی که این روزها خبرگزاری فارس با محمدمهدی پرتوی منتشر کرده در واقع هیچ حرف تازهای ندارد. تنها تازگی این گفتوگو ترکیب آن است و نتیجههایی که خبرگزاری فارس میخواهد القا کند. ما بهعنوان خوانندهی گزارش نمیدانیم که پرتوی در واقع چه گفته، کجاهای حرفهای او را بریدهاند و کجاها را دوختهاند. مشابه برخی از این حرفها را او پیشتر نیز بارها گفتهاست. بهگمانم نخستین بار در مهرماه 1378، یعنی نزدیک شانزده سال پیش بود که صدایی از پرتوی شنیده شد و آن هنگامی بود که او در روزنامهی آزادگان پاسخی به مصاحبهی محمدعلی عمویی با همان روزنامه منتشر کرد. بسیاری از جملههای گفتوگو با خبرگزاری فارس پیرامون چگونگی دستگیری و نقش او در زندان و بازجوییها و غیره، کموبیش مشابه همانیست که در آزادگان نیز نوشت. اما نکته اینجاست که این بار سخنان او را از دو لحاظ بهسود اطلاعات سپاه پاسداران بریدهاند و دوختهاند:
1- کار اطلاعات سپاه پاسداران در سالهای 1361 و 62 لازم بود و ضربهای که به حزب تودهی ایران زد درست و بهجا و بهموقع بود؛ اطلاعات سپاه پاسداران لازم و مهم است؛ سایر دستگاههای دولتی، مانند ارتش و اطلاعات نخستوزیری آلودهبودند و پاکترینشان هم برای پول کار میکردند؛ ساواک و اطلاعات نخستوزیری جمهوری اسلامی در نبرد با حزب توده ایران کاری از پیش نبردند، اما سپاه «از همه چیز خبر داشت» و بسیار کارآمد بود؛
2- هیچ شکنجهای روی اعضای رهبری حزب صورت نگرفت؛ شکنجه لازم نبود؛ آنان خود فرو ریختند، "متحول" شدند، همکاری کردند، و همهی اطلاعات را دادند.
در این میان خبرگزاری فارس لگدهایی نیز به این و آن و از جمله به آیتالله منتظری حواله میدهد.
خبرگزاری "چهلتکه"ای از راست و دروغ بههم دوختهاست تا به اعتبار راستها، دروغها را جا بیاندازد. میتوان تکتک جملههای متن منتشرشده را شکافت و میزان راست یا دروغ بودنشان را سنجید. اما من برای پرهیز از درازگویی تنها میخواهم بیاعتباری دو ادعای بالا را با آوردن چند نمونه نشان دهم. این را نیز باید بگویم که قصدم جانبداری از سیاستها و مواضع حزب توده ایران در آن سالها یا داوری در شخصیت و کارهای این یا آن فرد از رهبران حزب نیست. اینها بحثهای دیگریست. نیز نمیخواهم در دعوای جناحهای داخل جانب یکی را بگیرم: جانبدار هیچکدام نیستم.
ادعای نخست بهکلی در راستای دعوای درونی جاری در کشور است. دربارهی نقش اطلاعات سپاه پاسداران در پروندهسازی برای حزب توده ایران، سعید حجاریان، معاون وقت اطلاعات نخستوزیری، در گفتوگو با مجلهی "اندیشه پویا" شماره 2، تیر و مرداد 1391، میگوید: «نخست وزیری پیگیر پرونده جاسوسی آنها [تودهایها] بود و سپاه هم پیگیر پرونده امنیتی آنها. اما کار به یک تداخل جدی داشت میکشید. مثلاً کیانوری را نخست وزیری تعقیب میکرد، بعد میدید ماشین تعقیب سپاه هم دنبالش هستند. با توجه به حساسیتهای زیادی که روی حزب توده بود این کارهای موازی داشت مشکل آفرین میشد. خسرو تهرانی [معاون نخستوزیر و رئیس دفتر اطلاعات و تحقیقات نخستوزیری – فرهمند] از آقای موسوی خوئینیها خواست که تکلیف را مشخص کند و جلوی موازی کاری را بگیرد. موسوی خوئینیها با اجازهای که از امام گرفت ستادی را تشکیل داد با حضور خودش، و نماینده سپاه و نماینده نخست وزیری.
آقای موسوی خوئینیها جلساتی را در خانهشان در جماران تشکیل میدادند و آقای خسرو تهرانی به نمایندگی از نخستوزیری در آن جلسات شرکت داشت. قرار بود کار با هماهنگی و تحت نظارت آقای موسوی خوئینیها پیش رود اما در فاصله یکی از این جلسات، به بچههای سپاه اطلاعات غلطی دادهشد، حال آن که نخست وزیری هم آنها را زیر نظر داشت و اگر قرار بود فرار کنند نخست وزیری هم میفهمید. بعد هم، نرفتند سراغ نیروی دست چندم حزب توده، بلکه صاف رفتند سراغ کیانوری که دبیر کل [اول] بود و او را دستگیر کردند.
خب، ماهیت ستاد به هم خورد. رفتیم سراغ آقای موسوی خوئینیها و گفتیم چرا این اتفاق افتاده؟ ایشان هم گفتند که بچههای سپاه به من گفتهاند که اینها داشتند فرار میکردند و موضوع هم امنیتی است. نخستوزیری هم گفت که پس ببرید و خودتان بازجویی کنید و به ما هم ربطی ندارد. متولی جاسوسی که نخستوزیری است نه قصد دستگیری داشته و نه موضوعیتی برای آن میدیده. در جاسوسی، آخرین مرحله دستگیری است. اول باید مشخص شود که طرف با چه کسانی ارتباط دارد و چه میکند که به نظر ما هنوز زمان دستگیری نرسیده بود.» [تأکیدها در همهجای این نوشته از من است – فرهمند، از این پس "ف"]
حجاریان سپس میافزاید: «حالا مشکلی که بچه های سپاه داشتند این بود که آنها [تودهایها – ف] را به عنوان یک پروژه امنیتی گرفته بودند، اما هیچ پروندهای از عناصری که بازداشت کرده بودند نداشتند. [... تودهایها – ف] چیز مخفی نداشتند لذا بچههای سپاه در بازجویی درماندند که چه کنند.»
اما آنچه از واقعیتها برای ما نقل شده، نشان میدهد که این "درماندگی" سپاه چندان نمیپاید. آنان راه حل کلاسیک سازمانهای اطلاعاتی را بهکار میبندند: داستانی دروغین بساز، و سپس آن را به زور شکنجه بر زبان و قلم قربانیانت جاری کن!
روزنوشتهای اکبر هاشمی رفسنجانی در روزهای پایانی اسفند 1361 و تا میانهی اردیبهشت 1362 جابهجا میرساند که دستگیر شدگان را دارند شکنجه میکنند، و آنان زیر شکنجه مقاومت میکنند، و اینجاست که ادعای دوم گفتوگوی خبرگزاری فارس دایر بر نبودن شکنجه به محک میخورد:
جمعه 20 اسفند: «پیش از ظهر آقای [سیدحسین] موسوی [تبریزی] دادستان کل انقلاب به منزل آمد و راجع به کیفیت برخورد با سران بازداشتی حزب توده که حرف نمیزنند و چند نفرشان تاکنون اقدام به انتحار کردهاند [از جمله رحیم عراقی، کیومرث زرشناس، و ابوتراب باقرزاده – ف] و موفق نشدهاند، مشورت کرد. قرار شد جلسهای داشتهباشیم.»
دیدیم که حجاریان گفت که هیچ برگهی جاسوسی نداشتند، اما یک هفته شکنجه گویا کارساز بودهاست. رفسنجانی اکنون مینویسد:
شنبه 28 اسفند: «[مسئولان] سپاه آمدند و گزارشی از [...] بازجوییها از سران حزب توده و اعتراف چند نفر از آنها به جاسوسی و اقدام به انتخار ناموفق چند تن از آنها دادند.»
اطلاعات سپاه پاسداران باکی ندارد از این که نتیجهی کارش روابط خارجی کشور را نیز خراب کند. رفسنجانی مینویسد:
پنجشنبه 11 فروردین: «امام نگران هستند که نهادهای انقلاب با تندروی در این مسئله، باعث دورتر شدن دولتها و قدرتها از ایران بشوند و در جنگ آسیب ببینیم. [...] ضمناً اطلاع دادند که یکی از سران حزب توده [تقی کیمنش – ف] در زندان در اثر سکته قلبی [زیر شکنجه – ف] فوت کردهاست.»
از شکنجههای وحشیانهای که بر زندانیان اعمال کردند تا اعترافاتی دروغین دربارهی "جاسوسی" و "توطئهی کودتای براندازی" از آنان بگیرند تاکنون گزارشهای تکاندهندهای منتشر شدهاست. از جمله محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین) در خاطرات زندانش با نام «بار دیگر... و اینبار...» مینویسد: «دو روز مانده به نوروز کف هر دو پایم [از ضربههای شیلنگ نایلونی] شکاف برداشتهبود و خون میریخت. و این زخم، با آنکه در بهداری بازداشتگاه بارها با مایع ضدعفونی شستوشویش دادند و با نوار تنزیب پیچیدند، تا بیش از دو ماه بهبود نیافت.»
کیانوری گزارشهای مفصلتری از شکنجهها نوشت و برای مقامهای حاکمیت جمهوری اسلامی و از جمله آیتالله خامنهای فرستاد. او از جمله مینوشت:
«در مورد من، پس از اینکه شلاق اولیه که با فحش و توهین و توسری و کشیده تکمیل میشد سودی نداد، یعنی آقایان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده که در زیر آن را شرح خواهم داد از من تائیدی بگیرند، مرا به دستبند قپانی بردند.
۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم میبردند و دستبند قپانی میزدند و این جریان تا ساعت ۵ – ۶ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول میکشید. تنها هر ساعت مأمور مربوطه میآمد و دستها را عوض میکرد. [...] درد این شکنجه وحشتناک است. [...] دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم. علت اینکه چرا اینقدر طول کشید این بود که من به آنچه میخواستند به "زور" اعتراف کنم، تسلیم نشدم.»
«[...] فرد را دستبند قپانی میزدند و با طنابی به حلقهای که در سقف شکنجهخانه کار گذاشته شده بود آویزان میکردند و او را به بالا میکشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانهها و سینه و دستهایش فشار غیرقابلتحمل وارد آورد. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیدهای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری که ۲۵ سال در زندانهای مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب تلوتلو میدادند.»
«[...] همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند که هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد میکند. البته این تنها شکنجه "قانونی" بود که به انواع توهین و با رکیکترین ناسزاگوییها تکمیل میشد (فاحشه، رئیس فاحشهها و ...) آنقدر سیلی و توسری به او زدهاند که گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور میشوم که او در آن زمان پیرزنی ۷۰ ساله بود.»
«[...] مرا به اطاق شکنجه بردند. مریم همسرم را که چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی که در آن فرو کرده بودند، بسته بودند، روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز کردند. این جریان پیش از شلاقزدنهای شدید مریم که در بالا یادآور شدم بود. آقایان برای اینکه دست خود را به یک چنین کار ننگینی که بدون تردید قابلدفاع نبود، آلوده نکرده باشند، یکی از افراد تودهای، به نام "حسن قائمپناه" را که برای فرار از فشار، تن به پستی داده بود، مأمور شلاق زدن کردند.»
رینالدو گالیندو پل Rinaldo Galindo Pohl فرستادهی ویژهی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد در گزارش بازدیدش از زندان اوین در سال 1368 از جمله نوشت: «سه نفر از اعضای پیشین حزب توده، آقای کیانوری دبیر اول پیشین، و دو عضو دیگر حزب، که یکی از آنان از اعضای ردهی بالای حزب بود و دیگری یک عضو عادی، در یک سلول بودند. آقای کیانوری اجازه داد که نام او در گزارش ذکر شود، اما دو زندانی دیگر اجازه ندادند. آقای کیانوری اتهامات وارده به خود را، که جاسوسی برای یک قدرت بیگانه و توطئه در جهت براندازی دولت انقلابی بود، بهشدت انکار کرد. او در حضور مقامات زندان اوین و کارمندان زندان گفت که مورد شکنجه قرار گرفتهاست، دستان نیمهفلج شدهاش را و انگشتان لهشدهاش را نشان داد و کتکها و دیگر اعمال تحقیرآمیزی را که روی او اعمال کردهبودند، تشریح کرد. او بهراستی پریشانحال بود و رفتارش آمیزهای از اعتراض و نومیدی بود.» [12 فوریه 1990 – (به انگلیسی) منبع: سایت مرکز اسناد حقوق بشر ایران]
رفسنجانی در روزنوشتهای آن روزها بارها در رفتار سران سپاه پاسداران، که اغلب نیمهشب به سراغ او و خامنهای و احمد خمینی میروند، و در داستانهای هولناک و دروغهای شاخداری که در این دیدارها و تلفنهای شبانه در گوش آنان میخوانند تردید میکند:
شنبه 13 فروردین: «[...] عصر آقایان خامنهای و احمدآقا به منزل ما آمدند. قرار بود راجع به اعترافات سران حزب توده و تصمیمات آتی جلسه داشتهباشیم. بعد از نماز مغرب در دفتر امام با حضور نخستوزیر و آقای [موسوی] اردبیلی و سران سپاه جلسه تشکیل شد. اعترافات دو سه روز پیش در اظهارات جدید تغییر کرده و بعضی اطلاعات به تحلیل تبدیل شدهبود. همینها سوءظن به تندرویها[ی اطلاعات سپاه پاسداران – ف] را بیشتر میکند؛ از یک سو ادعای کشف کودتا و... است و از سویی نگرانی از مسئلهسازی و مشکلتراشی برای کشور و جنگ. قرار شد تعقیب کنند.»
یکشنبه 14 فروردین: «[...] ساعت یک بعد از نصف شب آقای نخستوزیر تلفن کرد و گفت امشب راجع به اعترافات حزب توده اطلاعات جدیدی دادهاند. ساعت چهار صبح دو نفر از سپاه آمدند و گفتند یکی از آنها اعتراف کرده که امشب برنامه دارند و سرنخهایی دادهاست. بنابراین دیشب آمادهباش دادهاند و سپاه هم برای گرفتن افراد مورد نظر وارد عمل شدهاست. احمدآقا آمد. قرار شد از امام مواظبت بیشتری بکنند. احتمال جوسازی [اطلاعات سپاه پاسداران – ف] برای اهداف مورد نظرشان هم میدهیم؛ خصوصاً با ملاقاتهای نابهنگام.»
دوشنبه 15 فروردین: «ساعت هفت صبح احمدآقا تلفن کرد و گفت در مرکز معرفیشده که فرماندهان سپاه میگفتند [باغ شهریار – ف]، کسی نبوده و ممکن است برنامه عوض شده یا اعتراف فریب بودهاست. شبهه جوسازی [اطلاعات سپاه پاسداران – ف] بیشتر شد. [...]»
چهارشنبه 17 فروردین: «[...] پیش از ظهر احمدآقا آمد و راجع به ادعاهای سپاه در خصوص اعترافات سران [حزب] توده مذاکره کردیم؛ نقاط مبهم دارند.»
اما سپاه باید از هر راهی که شده درمانی برای "درماندگی" خود پیدا کند، حتی به بهای دروغینترین داستانها و حیوانیترین شکنجهها. کیانوری در نامهی سرگشادهاش به خامنهای مینویسد: «[...] همه این شکنجهها برای این بود که از افراد برجسته حزب توده ایران این اعتراف دروغ را بگیرند که گویا حزب توده ایران تدارک یک کودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ایران را میدیده؛ تدارک کودتایی که قرار بود در آغاز سال ۱۳۶۲ عملی گردد.»
و بهآذین در خاطرات زندانش مینویسد: «در بازجوییهای فشرده و سراسر شکنجه و آزار مربوط به "کودتا و براندازی" من در عین پافشاری بر بیپایگی این اتهام ناروا، خود را ناچار میدیدم که برای سرگرم داشتن بازجو و دادن فرصتِ – هرچند کوتاهِ – نفس کشیدن به خود، در پاسخهای نوشتهام به تئوریبافیهای بهظاهر واقعبینانه که گاه خندهآور میشد پناه ببرم. [...] به تأکید میگفتم کودتا، در شرایطی که کشور در آن بهسر میبرد، کاری است پاک احمقانه، بی کمترین احتمال موفقیت، و این را هر کس که بویی از منطق سیاست بردهباشد میداند [...]»
اما پیداست که شکنجهگران اطلاعات سپاه "بویی از منطق سیاست" نبردهبودند. شاید هنوز هم نبردهاند؟ چنین بود که بیش از 120 نفر از رهبران و اعضا و هواداران حزب توده ایران را از سال 1360 تا 1367 اعدام کردند.
«عضو عادی» گزارش گالیندو پل از زندان اوین محمدمهدی پرتویست که پس از همهی آن روزها و شبهای سراسر شکنجهی رهبران حزب، شب میان ششم و هفتم اردیبهشت 1362 دستگیر شد. هم گالیندو پل و هم کیانوری، و نیز زندانیان دیگری، از حال و روز و رفتار پرتوی در زندان نوشتهاند. اما من به آنها نمیپردازم، زیرا او را، مانند همهی زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی، یکی از قربانیان این نظام میدانم. دستهای خونآلود سردمداران نظام را باید در آنسوی حال و روز این قربانیان دید و نشان داد.
روایت درستتر و دقیقتر برخی پرتوپلاهایی که از زبان پرتوی در گزارش خبرگزاری فارس نقل شده، در "کتابچهی حقیقت" موجود است که از بیست سال پیش در اینترنت یافت میشود.
نیز بنگرید به کتاب یرواند آبراهامیان «اعترافات شکنجهشدگان – زندانها و ابراز ندامتهای علنی در ایران نوین (دوران رضا شاه، محمدرضا شاه و جمهوری اسلامی)»، نشر باران، سوئد، 2003.
تکههای نامهی سرگشادهی کیانوری خطاب به آیتالله خامنهای را از این نشانی برداشتم.
جزئیات بیشتری از یورشهای به حزب توده ایران و از آنچه پیش و پس از آن در پیرامون من میگذشت، در کتاب «قطران در عسل» نوشتهام.
استکهلم، 27 خرداد 1394
09 June 2015
ویراست دوم "قطران در عسل" در کتابفروشی
همزمان با انتشار ویراست دوم کتاب "قطران در عسل"، هماکنون کتاب را در کتابفروشی فردوسی استکهلم نیز میتوان خرید.
در ویراست دوم تنها روی جلد کتاب تغییر کوچکی کرده، زیرا طراح جلد از تداخل آرم ناشر در طرح خود راضی نبود، و نیز تعداد انگشتشماری لغزشهای تایپی که به همت دوستان خوانندهی کتاب پیدا شد تصحیح شدهاست.
امروز خبر رسید که کتاب را در ایران افست کردهاند و میفروشند. این خبر مرا بهیاد کسی انداخت که کتابچهی "اپرای کوراوغلو"ی مرا کپی کردهبود و میفروخت، و اعتراض مرا که شنید گفت: «به! من زحمت کشیدهام و کتابت را کپی کردهام و دارم معروفت میکنم، و تازه اعتراض هم داری؟!»
چه بگویم؟ من که از انتشار «قطران در عسل» امید نان و آب نداشتهام. اما آیا کار نویسنده باید این باشد که با سالها درد و رنج کلمات را همچون زنجیرهایی زرین در پی هم بچیند، و سپس بگذاردشان سر کوچه تا کسانی دیگر برشان دارند و از فروش آنها نان بخورند؟
این روزها فیلم زیبای "واژهها" را دیدم با بازی بردلی کوپر. داستان "نویسنده"ایست که دستنویسی را که پیدا کرده به نامخود منتشر میکند، و سپس در پاسخ به عذاب وجدانش در میماند (مشخصات فیلم). نویسندهی واقعی کتاب در جایی به نویسندهی قلابی میگوید: «تو با دزدیدن کلمههایی که من نوشتم، دردهایی را که در پس هر یک از آنها خوابیدهبود دزدیدی.»
این فیلم، و آشنایی با فیسبوک افشین پرورش نیز داغ دزدیهای ادبی را که از من شده در دلم تازه کرد: روزنامهی خراسان که ترجمهی مرا با عکس و تفصیلات دزدید و به نامی دیگر منتشر کرد؛ دزدی "آقای پرزیدنت" که یک سوم کتابش یکراست از ترجمهی من بریده و چسبانده شده، و ایشان تازه طلبکار هم شدند، و...
بگذریم...
برای یافتن شماره تلفن و نشانی کتابفروشی فردوسی به وبگاه آن مراجعه کنید، در این نشانی. صفحهی "قطران در عسل" در وبگاه فردوسی، در این نشانی.
راههای دیگر تهیهی کتاب "قطران در عسل"، حتی برای خواستاران داخل کشور، در این نشانی.
در ویراست دوم تنها روی جلد کتاب تغییر کوچکی کرده، زیرا طراح جلد از تداخل آرم ناشر در طرح خود راضی نبود، و نیز تعداد انگشتشماری لغزشهای تایپی که به همت دوستان خوانندهی کتاب پیدا شد تصحیح شدهاست.
امروز خبر رسید که کتاب را در ایران افست کردهاند و میفروشند. این خبر مرا بهیاد کسی انداخت که کتابچهی "اپرای کوراوغلو"ی مرا کپی کردهبود و میفروخت، و اعتراض مرا که شنید گفت: «به! من زحمت کشیدهام و کتابت را کپی کردهام و دارم معروفت میکنم، و تازه اعتراض هم داری؟!»
چه بگویم؟ من که از انتشار «قطران در عسل» امید نان و آب نداشتهام. اما آیا کار نویسنده باید این باشد که با سالها درد و رنج کلمات را همچون زنجیرهایی زرین در پی هم بچیند، و سپس بگذاردشان سر کوچه تا کسانی دیگر برشان دارند و از فروش آنها نان بخورند؟
این روزها فیلم زیبای "واژهها" را دیدم با بازی بردلی کوپر. داستان "نویسنده"ایست که دستنویسی را که پیدا کرده به نامخود منتشر میکند، و سپس در پاسخ به عذاب وجدانش در میماند (مشخصات فیلم). نویسندهی واقعی کتاب در جایی به نویسندهی قلابی میگوید: «تو با دزدیدن کلمههایی که من نوشتم، دردهایی را که در پس هر یک از آنها خوابیدهبود دزدیدی.»
این فیلم، و آشنایی با فیسبوک افشین پرورش نیز داغ دزدیهای ادبی را که از من شده در دلم تازه کرد: روزنامهی خراسان که ترجمهی مرا با عکس و تفصیلات دزدید و به نامی دیگر منتشر کرد؛ دزدی "آقای پرزیدنت" که یک سوم کتابش یکراست از ترجمهی من بریده و چسبانده شده، و ایشان تازه طلبکار هم شدند، و...
بگذریم...
برای یافتن شماره تلفن و نشانی کتابفروشی فردوسی به وبگاه آن مراجعه کنید، در این نشانی. صفحهی "قطران در عسل" در وبگاه فردوسی، در این نشانی.
راههای دیگر تهیهی کتاب "قطران در عسل"، حتی برای خواستاران داخل کشور، در این نشانی.
05 June 2015
گزارش معرفی کتاب
31 May 2015
در آن سر دنیا - 16
پس از 9 ساعت و نیم پرواز با بزرگترین هواپیمای مسافربری جهان، ساعت شش بعد از ظهر پنجشنبه نوزدهم فوریه در فرودگاه "جدید" هنگکنگ که در شمال جزیرهی Lantau واقع است فرود میآییم. اکنون به نیمکرهی شمالی باز گشتهایم، اینجا نزدیک پایان زمستان است، اما هوا سرد نیست.
گرچه هنگکنگ تا سال 1997 نزدیک 150 سال بهدست انگلیسیها اداره میشد، اما نمیدانم که آیا تأثیر همین 18 سال اخیر است، یا زمینهی ذهنیست که باعث میشود که از لحظهی ورود رد و نشان اداری و رفتاری "بلوک شرق"، بلوک "کمونیستی – سوسیالیستی" را در همه جا و همه کس و همهی پدیدهها میبینم: از رفتار گمرکچیها و بازرسان گذرنامه تا شکل اتوبوس، و راننده، و راهنمایی که ما را از فرودگاه تا هتل The Cityview میبرد؛ تا لابی هتل، رفتار دفترداران آن، ساختمان هتل، و بوی نای اتاقهای آن، همه "بلوک شرقی"ست.
دو اتاق دونفرهی نزدیک هم داریم. باید یک تخت اضافه برای نفر پنجممان بیاورند. زن خدمتکاری تخت را میآورد و نصب میکند و میرود، و بعد خودمان تخت را جابهجا میکنیم تا فضای بهتری ایجاد شود. تا جابهجا شویم و آمادهی بیرون رفتن شویم، دیر وقت شب شدهاست. راهنمای اتوبوس گفتهاست که امشب بهمناسبت سال نو یک کارناوال در خیابانهای شهر در گردش است اما اکنون از هرکس که میپرسیم، نمیدانند که کارناوال کی از کجا راه افتاده و اکنون به کجا رسیده و آیا تمام شده یا نه. از خیر کارناوال میگذریم. خیابانهای اصلی خلوتاند اما به خیابانهای تنگ مرکز شهر که میرسیم، رودی از جمعیت در آنها جاریست، موج میزند، و گذشتن از میانشان دشوار است. فردا، شب سال نوی چینیست و امشب مردم و بهویژه جوانان بیرون زدهاند.
در میان جمعیت، بهتزده چند متری اینور و چند متری آنور میرویم، و سرانجام تصمیم میگیریم که به یک غذاخوری اصیل چینی که در کوچهی قبلی دیدیم برویم و شامی بخوریم. من بارها غذای چینی خوردهام اما هرگز زیر دندانم مزه نکرده و از آن خوشم نیامدهاست. یکی دیگر از دوستان نیز بیمیل است. با این حال میرویم. جایی شبیه قهوهخانهها یا چلوکبابیهای سنتی یا "بازاری" خودمان است. شلوغ است و پر از جمعیت. هیچیک از کارکنان آن یک کلمه هم انگلیسی بلد نیستند. پس انگلیسیها 150 سال اینجا چه میکردند؟ ما را که میبینند میگیرند و میبرندمان داخل، چند نفر را جابهجا میکنند تا جا باز شود، بر گرد یک میز مینشانندمان، و منوهایی به دستمان میدهند. چینی که بلد نیستیم بخوانیم، و تنها از روی عکس محتویات بشقابها چیزهایی سفارش میدهیم. جنجال است و سروصدا و بگومگوهای خدمتکاران با فریاد و صدای بلند. بیگانگان را با هم بر سر میز مشترک مینشانند. کمی بعد یک دختر و پسر جوان و خجالتی را هم به میز گرد ما اضافه میکنند و میشویم هفت نفر.
خوراک چهار نفرمان را میآورند، و خوراک نفر پنجم را بهقول معروف باید بروند موادش را پیدا کنند و بخرند و بپزند و بیاورند، و خیلی طول دارد. دختر و پسر جوان گویا دلشان برای ناشیگری ما در خوردن غذاهای چینی میسوزد و با اشارهی دست راهنماییمان میکنند که با چه سسهایی و چگونه باید آنها را بخوریم. هر چه هست میتوان اینها را خورد و گرسنگی را برطرف کرد، اما نمیتوان گفت که خوشمزهاند.
دوستان سر صحبت را با دختر و پسر جوان باز میکنند. گویا دانشجو هستند و میتوانند منظورشان را به انگلیسی برسانند. آنها هم از کارناوال امشب اطلاعی ندارند، اما میگویند که ساعت 8 شب فردا آتشبازی بزرگ شب سال نو روی آبهای روبهروی مرکز شهر برگزار میشود. میپرسیم که جز مراسم آتشبازی، مردم بهطور سنتی در شب سال نو در خانهها چه میکنند، و آندو همان چیزهایی را تعریف میکنند که ما هم داریم: خانوادهها در خانهی پدر و مادر جمع میشوند، غذاهای سنتی میخورند، به یکدیگر هدیه میدهند، و از روز بعد به دید و بازدید بستگان و آشنایان میروند. گمان نمیکنم که چینیان این مراسم را از "ایرانیان باستان" گرفتهباشند.
گردش با راهنما
ساعت 8 صبح جمعه به محل قرار با اتوبوس گردش نیمروزه در هنگهنگ میرویم که اندرو ناممان را در آن نوشتهاست. اتوبوس مسافران دیگری را از هتلهای دیگر بر میدارد و میشویم نزدیک بیست نفر. نخستین بخش برنامه عبارت است از دیدار از بندر آبردین Aberdeen، سوار شدن به سامپان Sampan (قایق پتپتی) و بازدید از دهکدهی شناور ماهیگیری. قایقها کوچکاند و هر یک تا چهارده نفر را سوار میکنند. قایقران ما یک زن سالمند است که قایق را با مهارت از لابهلای خانههای قایقی هدایت میکند، و تنها سه کلمه به انگلیسی از زبان او میشنویم: "فیشینگ بوت"، و "سیکستی"! او پیوسته با دست به این و آن خانهی قایقی اشاره میکند و تکرار میکند "فیشینگ بوت"، "فیشینگ بوت"؛ و سرانجام، به اسکله که بر میگردیم، پیش از پهلو گرفتن، میگوید که نفری "سیکستی" دلار باید بدهیم. راهنمای تور بهشدت تأکید کردهاست که مبادا پول را در راه رفتن بپردازیم.
دهکدهی شناور، ساخته شدهاست از قایقهای کوچک و بزرگ، کهنه و نیمکهنه، و اغلب متروک. هیچ جنبوجوشی آنجا دیده نمیشود. شاید برای آنکه شب سال نوست؟ تنها چهار یا پنج نفر را در یکی دو خانهی قایقی میبینیم. در اینسوی دهکده یک رستوران عظیم شناور سهطبقه وجود دارد، و آنجا نیز جنبوجوشی نیست.
ایستگاه بعدی یک کارگاه جواهرسازیست. خانمی در اتاق کنفرانس کارگاه از تاریخچه کارگاه، مرغوبیت محصولات آن، و از تخفیفهای ویژهی امروز میگوید و سپس به بازدید نمایشگاه و فروشگاهشان میرویم. اینجا با نخستین جواهرسازی سفرمان که در سنگاپور دیدیم چندان فرقی ندارد: مجسمههایی از موجودات گوناگون در اندازههای گوناگون از سنگ یشم به رنگهای گوناگون، زینتآلاتی از فیروزه و یاقوت و مروارید و... دستوپا چلفتی که من هستم، گردنبند یکی از دوستان را هنگام باز کردن از گردنش پاره کردهام، و اکنون میخواهم چیزی مشابه آن برایش بخرم، اما اینجا هر چه هست عجقوجق است و هیچ چیزی به آن شیکی ندارند.
همه به اتوبوس برگشتهایم و در انتظار نشستهایم، اما یک مرد و زن امریکایی پیدایشان نیست و با پانزده دقیقه تأخیر میآیند. گویا مشغول معاملهی جواهرات بودهاند. اینان از یک گروه ششنفره هستند. این مرد سالمند یک کابوی تمامعیار امریکاییست که هر طور دلش میخواهد رفتار میکند، خیال میکند که همهی جهان و مردمانش ملک طلق و بردههای او هستند، و او میتواند ششلولهایش را بکشد و همه را بکشد. دیشب هم در فرودگاه کنار نوار متحرک چمدانها بر سر جمعیت فریاد میزد که کنار بروند و جلوی دید او را باز کنند و حتی زن سالمندی را با عصایش کنار زد و با یکی از همراهان ما بگومگو کرد. اکنون نیز با قیافهای حقبهجانب و بی هیچ عذرخواهی از تأخیر سوار میشود.
ایستگاه بعدیمان "بازار استنلی" Stanley Market است. سر راه از جادهی کنار ساحل شنی ریپولس Repulse Bay میگذریم. ساحل بسیار زیبا و لوکسیست. راهنما از قیمتهای سرسامآور خانهها و هتلهای آنسوی جاده و مشرف بر این ساحل میگوید. اینها جای میلیونرها و میلیاردرهاست. راهنما اضافه میکند که از اینجا تورهایی با کشتی به جزیرهی ماکائو هم هست که قمارخانهی چین است و با لاسوگاس رقابت میکند. گویا بیماری قمار در میان چینیان ریشههای کهنی دارد.
جاده در امتداد ساحل بر دامنهی کوهی جنگلپوش پیچوتاب میخورد و میرود. منظرههای زیباییست: در یک سو دریا و در سوی دیگر کوه و جنگل. همه پاکیزه. کمی بعد به میدانچهای میرسیم. راهنما میگوید که اینجا یک ساعت و نیم وقت داریم که در بازار استنلی بگردیم و اگر خواستیم چیزی بخوریم. پیاده میشویم و به درون پسکوچههای بازار میرویم. شبیه بازارهای "آزاد" خودمان است، مانند بازار کویتیهای قدیم آبادان، یا بازار ساحلی آستارا. جاییست پر از بنجلفروشیهای رنگ و وارنگ، با همه نوع جنس یا در واقع "آشغال". اینجا هیچ جاذبهای برای من ندارد. با دوستم قدم میزنیم و تماشا میکنیم، و در پایان در یک کافهی فرانسوی چای و قهوه و کیکی میخوریم و به اتوبوس بر میگردیم.
دعوا بر بلندی ویکتوریا
اکنون راهی مقصد بازدید نهایی هستیم که عبارت است از "بلندی ویکتوریا" Victoria Peak. اتوبوس ما را تا بالای بلندی میبرد. جمعیت انبوهی در آن بالا هست. راهنما بیست دقیقه وقت میدهد که از آن بالا چشمانداز معروف بندرگاه هنگکنگ را تماشا کنیم و سپس در گوشهای از میدان جمع شویم. هوا مهآلود است و چیز زیادی از مناظر آنسوی آب پیدا نیست. تماشا میکنیم و عکس میگیریم و بر میگردیم. راهنما نفری یک بلیت دستمان میدهد. باید در صفی بسیار طولانی بایستیم و سپس با این بلیتها سوار واگونهایی بشویم که مانند تلهکابین در شیب تند دامنهی "بلندی ویکتوریا" پایینمان میبرند تا در طول راه مناظر پیرامون را نیز تماشا کنیم، که البته بخت یارمان نبوده و در این هوای مهآلود چیزی از آنها پیدا نیست.
نزدیک یک ساعت توی صف میایستیم. اینجا نیز کابوی امریکایی و گروهش دیر میرسند و راهنما آنان را میآورد و جلوتر از خیلی از مردم توی صف جایشان میدهد. اما گویا امر بر این کابوی مشتبه شده و به آستانهی در واگون هم که میرسد، خیال میکند که همه باید کنار بروند تا او و گروهش پیش از همه سوار شوند! او به دو نفر از همراهان ما که جلوتر از همه ایستادهاند پرخاشکنان میگوید که کنار بروند تا او و همسرش و گروهش سر صف بایستند! ایستادن در سر آن صف هیچ معنا و امتیازی ندارد. ردیفهای صندلیهای توی واگون پشت به سراشیبی هستند و هیچ فرقی نمیکند کی وارد واگون بشوید و کجای آن بنشینید. نمیدانم که او آیا این را میداند، یا نه. اما دوستان ما که میدانند، از رفتار این کابوی بهتنگ آمدهاند، دلشان نمیخواهد به او رو بدهند و میگویند که حق آنان است که همانجا که ایستادهاند بایستند و میل ندارند جایشان را به او بدهند. و چنین است که بگومگو و دعوا آغاز میشود. کابوی امروز عصا ندارد و با دهانی کفکرده دستانش را بالا میبرد و با آن سنوسالش میخواهد حمله کند و دوست ما را بزند. همسرش بغلش کرده، مرتب دلداریاش میدهد، چیزهایی زیر گوشش میخواند و میخواهد جلوی زد و خورد را بگیرد. دیگر همراهان مرد هیچ نمیگویند. من دارم میکوشم که دوست دیگرمان را که آن جلو ایستاده آرام کنم. هر چه هست، تلاشها به ثمر میرسد و کابوی ششلولش را غلاف میکند، اما همچنان نا آرام است و دنبال بهانهای میگردد تا دعوا را از سر بگیرد. پیوسته از دوستمان میپرسد:
- کجایی هستی، هان؟ بگو ببینم کجایی هستی؟ - و دوستمان میگوید که ربطی به او ندارد.
من درست پشت دو دوستمان و رو به کابوی ایستادهام. او پس از کمی غرولند رو به من میکند و میپرسد:
- تو چی؟ تو هم با اینها هستی؟
آرام و سنگین پاسخ میدهم: - بله!
- خب، تو کجایی هستی؟
آرام و شمرده، با کشیدن کلمات، اما مؤدبانه میگویم:
- ربطی... به شما... ندارد... آقا!
- آهاااان... پس تو هم این تیپی هستی؟ خب، بگو دیگه، کجایی هستی؟ امریکای جنوبی هستی، نه؟
در دل با خود میاندیشم: «بدبخت چه جهان کوچک و تنگی دارد. خیال میکند که جهان درست شده از او و امریکایش و سروریاش بر دیگران، و تنها خارجیان مهاجرانی هستند که از امریکای جنوبی میآیند. خیال میکند که اینجا هم خاک امریکاست و توی "رنچ" خودش ایستاده و "حق" دارد که همه جا پیش از همه وارد شود و هر طور دلش میخواهد رفتار کند.»
میگویم: - چطور مگر؟ میخواهید پیش از همه وارد شوید؟
جا می خورد و دستپاچه میگوید: - نه، نه! من نمیخواهم جلوتر از همه بروم... – و گویی آبی بر آتش ریختهباشی، ساکت میشود. زیر چشمی میبینم که همراهانش نفسی بهراحتی میکشند. آیا این مرد بیمار است و همراهانش را نیز بهتنگ آورده؟
واگون از راه میرسد و درش باز میشود. سه نفر از دوستان ما وارد میشوند و بعد من میگذارم که کابوی و همراهانش وارد شوند. یک زن امریکایی دیگر با صف به کنارم میرسد و پرسان نگاهم میکند. با دست اشاره میکنم "بفرمایید" و میگویم:
- اول شما بفرمایید، خانم!
زن لبخندی میزند و وارد میشود. به مردش هم راه میدهم. مرد با سر و دست حرکتی میکند، یعنی «میبینی با چه آدمهایی طرف هستیم؟»، و وارد میشود. حالا دیگر نوبت من و دوستم است.
هوای مهآلود بیرون، صندلیهای پشت به سراشیب، و شکل و ساختمان واگون نمیگذارد که منظرهای دیده شود. هیچ فرقی نمیکند کجای این واگون بنشینید. سرتاپایش هیچ تحفهای هم نبود که به عنوان جاذبهای توریستی سوارش شوید. ما همه دوستمان را دور کردهایم تا مبادا کابوی مشتی بهسوی او پرتاب کند و ماجرا از سر گرفتهشود. کابوی بهظاهر بهکلی آرام شده و همه چیز را فراموش کرده. توی اتوبوس هم سرش را میاندازد و با زنش میرود جایی آن پشت مینشیند، و قاهقاه خندهی ما میترکد. دوستان میگویند که کافی بود بگوییم که از "میدل ایست" هستیم تا او شلوارش را زرد کند، البته اگر آنقدر سواد داشت که بداند "میدل ایست" کجاست و چه موجودات مخوفی دارد! حالتها و کف کردنش را بهیاد میآوریم، بلند بلند به فارسی حرف میزنیم و بلند میخندیم، و ماجرای کابوی همانجا تمام میشود.
آتشبازی شب سال نو
خیابان اصلی و مرکز خرید هنگکنگ "نیتان رود" Nathan Rd. نام دارد. بخشی از این خیابان را Golden Mile مینامند و بخشی را Ladie’s Market، و اینها نامهایی بهجاست! باز ناهار را در یک رستوران چینی میخوریم. اینجا نیز جنجال و بینظمیست، و خوراک عوضی برای یکی از همراهانمان میآورند. باقی روز را آنقدر مشغول گشتوگذار و تماشای اجناس و خرید در این خیابان هستیم که شامگاه باید شتابان خود را به هتل برسانیم، خریدها را بگذاریم، و دوباره شتابان برگردیم تا به تماشای آتشبازی امشب برسیم.
چیزی به ساعت 8 شب نمانده که یک تاکسی میگیریم و یک نفرمان به خیال خودمان "اضافی" سوار میشود و پشت صندلی راننده خود را پنهان میکند. بعد کشف میکنیم که روی تاکسیهای هنگکنگ نوشتهاند که چهار نفر گنجایش دارند، یا پنج نفر، و این تاکسی از قضا پنجنفره بود و دوستمان میتوانست با خیال راحت در کنار دوست دیگر و راننده در صندلی جلو بنشیند. کلی به این "زرنگی" بیجایمان میخندیم. نزدیک محل تماشای آتشبازی خیابانها را بستهاند و تاکسی نمیتواند جلوتر برود. پیاده میشویم و به رودی از مردم میپیوندیم که همه بهسوی ساحل روانند.
با جریان جمعیت کمکم از میدان نزدیک برج ساعت Tsim Sha Tsui Clock Tower سر در میآوریم. ساختمان دیدنی "مرکز فرهنگی تسیم شا تسویی" Tsim Sha Tsui Cultural Center و برج ساعت بخشی از میدان دید ما را پوشاندهاند، اما در میان جمعیت دیگر نمیتوان جلوتر یا آنسوتر رفت. پس همانجا میایستیم و آتشبازی با پنج دقیقه تأخیر آغاز میشود.
آتشبازی زیبا و باشکوه بیست دقیقه طول میکشد. تماشا میکنیم و عکس میگیریم. در دههی 1990 فستیوالی در استکهلم برگزار میشد بهنام "فستیوال آب" که در کنار همهی برنامههایش، هر شب نوبت کشوری بود تا در مرکز شهر آتشبازی نمایش دهد، و این کشورها با هم مسابقه میدادند. اغلب هنگکنگ یا چین بودند، این مخترعان باروت و آتشبازی، که برنده میشدند. اما من، هم در آن هنگام، و نیز اکنون، ضمن لذت بردن از زیبایی آتشبازیها، به پولهایی فکر میکردم که یک لحظه جرقه میزنند و سپس دود میشوند و به هوا میروند: چه کارهای سودمندی که با این پولها نمیشد کرد؛ چهقدر گرسنگان را که نمیشد نان داد.
روز آخر
شنبه 21 فوریه آخرین روز این سفر پرماجرا و طولانی ماست. نیم ساعت پس از نیمهشب امشب بهسوی دوبی و سپس از آنجا بهسوی استکهلم پرواز میکنیم. سراسر امروز نیز به قدم زدن در خیابان نیتان و خیابانهای فرعی آن میگذرد. کمکم از خیابان آوستین Austin Rd. سر در میآوریم و در انتهای آن به برج بلند ICC میرویم. خیال داریم که به Sky100 Hong Kong Observation Deck برویم که در طبقهی صدم برج قرار دارد با چشماندازی 360 درجهای بر فراز هنگکنگ. اما بهای بلیت ورودی آن برای هر نفر 168 دلار هنگکنگ است. میارزد؟ نه، نمیارزد! در عوض به بازارچهی زیر برج میرویم. جاییست بسیار لوکس و شیک. در محوطهی مرکزی آن پیکرهی یک بره را گذاشتهاند به نشانهی سال نویی که سال گوسفند است، و مردم در کنار آن عکس میگیرند. میگردیم، تماشا میکنیم، و در رستورانی چینی ناهار میخوریم. ساعت 8 شب باید در هتل باشیم تا اتوبوسمان ما را به فرودگاه ببرد.
معجزه در فرودگاه
این نیز بزرگترین هواپیمای مسافربری جهان، ایرباس A380-800 است. چند ردیف عقبتر از بخش درجه یک نشستهایم. دست به جیب شلوار میبرم تا گوشی هوشمندم را در آورم و در "حالت پرواز" قرارش دهم، اما گوشی نیست! آنیکی جیب، اینیکی جیب... نه، نیست! دوستان همراه میبینند و میفهمند. اعلام میکنم که تلفنم گم شده. خود گوشی به جهنم، در طول این سفر بیش از پانصد عکس گرفتهام که همه توی آن گوشیست. آن عکسهای یادگاری را به هیچ قیمتی نمیتوان خرید و جبران کرد. چه شد گوشی؟ جیبم را زدند؟ جایی جا گذاشتمش؟ توی هتل؟ نه، در همین سالن انتظار فرودگاه دستم بود. پس چه شد؟ ناگهان بهیاد میآورم که رفتم و گوشهای نشستم و زانوانم را بالا بردم تا جوراب بلند کشی بپوشم تا در طول پرواز 9 ساعته تا دوبی و سپس 7 ساعت پرواز از آنجا تا استکهلم، خون در ساق پاهایم لخته نشود، و آنجا باید گوشی از جیبم لیز خوردهباشد و بی صدا روی موکت نرم کف سالن انتظار افتادهباشد. از پیدا کردن آن قطع امید کردهام، اما دوستان تشویقم میکنند که تا در هواپیما را نبستهاند، از خدمه پرواز بخواهم که اجازه دهند به سالن انتظار برگردم و دنبال گوشی بگردم. ولی آیا ممکن است چنین اجازهای بدهند؟
نومیدانه بهسوی در میروم. خانم سرپرست مهمانداران جلویم را میگیرد:
- کجا میروید، آقا؟
دستپاچه میگویم: - تلفنم را جا گذاشتم... توی سالن انتظار...
- چیتان را جا گذاشتید؟
- توی همین سالن انتظار که نشسته بودیم...
- چیتان را جا گذاشتید؟
- تلفنم را... تلفنم را...
او مردی شخصیپوش را صدا میزند که گویا از کارکنان فرودگاه است و با فهرست مسافران در دست آمده تا کنترل کند و ببیند که آیا همه سوار شدهاند یا نه، داستان را میگوید و میپرسد که آیا او میتواند مرا تا سالن انتظار همراهی کند؟ مرد نگاهی به من میکند و میگوید که همراه او بروم. باورم نمیشود. همراه او پیشاپیش میدوم. سالن انتظار خالیست و تنها یک مرد درست روی همان صندلی نشسته که من نشستم و جوراب پوشیدم، و یک گوشی تلفن روی صندلی کنار او هست. آیا گوشی من است؟ با گامهای بلند بهسوی گوشی میشتابم. مرد نگاهم را که روی گوشی ثابت شده میبیند، و آن را بر میدارد! نه، پس آن نیست! میرسم، و زمین موکتپوش پشت صندلی را نگاه میکنم... هاه... آنجاست! گوشی من آنجا زیر صندلی، روی موکت، آرام خوابیدهاست! برش میدارم و به مرد نشانش میدهم. با چشمانی از حدقه در آمده نگاهم میکند. دارد شاخ در میآورد. من هم دارم ایمان میآورم به معجزه! شادمانه گوشی را از دور به کارمند فرودگاه نشان میدهم و او حرکتی میکند، یعنی چه خوب، و بهسوی هواپیما میدوم. اکنون همهی مهمانداران ماجرا را شنیدهاند و با شادمانی پیشوازم میکنند. به دوستانم که میرسم نخست سربهسرشان میگذارم و میگویم که گوشی نبود، و بعد همه خوشحال میشوند.
بازگشت به آرامش
ظهر یکشنبه 22 فوریه در فرودگاه آرلاندای استکهلم مینشینیم. شهر خلوتتر از همیشه است زیرا هم یکشنیه است، و هم "تعطیلات ورزشی زمستانی". اینجا زمستان است و سرد است. اما چه سکوتی... آه چه آرامش دلپذیری... سفر خوب و خوشی بود، با دوستان و همسفران خوب. و من بخش نیو زیلند سفر را بیش از همه دوست داشتم. و اینک محلهام، و خانهی ساکت ساکت...
گرچه هنگکنگ تا سال 1997 نزدیک 150 سال بهدست انگلیسیها اداره میشد، اما نمیدانم که آیا تأثیر همین 18 سال اخیر است، یا زمینهی ذهنیست که باعث میشود که از لحظهی ورود رد و نشان اداری و رفتاری "بلوک شرق"، بلوک "کمونیستی – سوسیالیستی" را در همه جا و همه کس و همهی پدیدهها میبینم: از رفتار گمرکچیها و بازرسان گذرنامه تا شکل اتوبوس، و راننده، و راهنمایی که ما را از فرودگاه تا هتل The Cityview میبرد؛ تا لابی هتل، رفتار دفترداران آن، ساختمان هتل، و بوی نای اتاقهای آن، همه "بلوک شرقی"ست.
دو اتاق دونفرهی نزدیک هم داریم. باید یک تخت اضافه برای نفر پنجممان بیاورند. زن خدمتکاری تخت را میآورد و نصب میکند و میرود، و بعد خودمان تخت را جابهجا میکنیم تا فضای بهتری ایجاد شود. تا جابهجا شویم و آمادهی بیرون رفتن شویم، دیر وقت شب شدهاست. راهنمای اتوبوس گفتهاست که امشب بهمناسبت سال نو یک کارناوال در خیابانهای شهر در گردش است اما اکنون از هرکس که میپرسیم، نمیدانند که کارناوال کی از کجا راه افتاده و اکنون به کجا رسیده و آیا تمام شده یا نه. از خیر کارناوال میگذریم. خیابانهای اصلی خلوتاند اما به خیابانهای تنگ مرکز شهر که میرسیم، رودی از جمعیت در آنها جاریست، موج میزند، و گذشتن از میانشان دشوار است. فردا، شب سال نوی چینیست و امشب مردم و بهویژه جوانان بیرون زدهاند.
در میان جمعیت، بهتزده چند متری اینور و چند متری آنور میرویم، و سرانجام تصمیم میگیریم که به یک غذاخوری اصیل چینی که در کوچهی قبلی دیدیم برویم و شامی بخوریم. من بارها غذای چینی خوردهام اما هرگز زیر دندانم مزه نکرده و از آن خوشم نیامدهاست. یکی دیگر از دوستان نیز بیمیل است. با این حال میرویم. جایی شبیه قهوهخانهها یا چلوکبابیهای سنتی یا "بازاری" خودمان است. شلوغ است و پر از جمعیت. هیچیک از کارکنان آن یک کلمه هم انگلیسی بلد نیستند. پس انگلیسیها 150 سال اینجا چه میکردند؟ ما را که میبینند میگیرند و میبرندمان داخل، چند نفر را جابهجا میکنند تا جا باز شود، بر گرد یک میز مینشانندمان، و منوهایی به دستمان میدهند. چینی که بلد نیستیم بخوانیم، و تنها از روی عکس محتویات بشقابها چیزهایی سفارش میدهیم. جنجال است و سروصدا و بگومگوهای خدمتکاران با فریاد و صدای بلند. بیگانگان را با هم بر سر میز مشترک مینشانند. کمی بعد یک دختر و پسر جوان و خجالتی را هم به میز گرد ما اضافه میکنند و میشویم هفت نفر.
خوراک چهار نفرمان را میآورند، و خوراک نفر پنجم را بهقول معروف باید بروند موادش را پیدا کنند و بخرند و بپزند و بیاورند، و خیلی طول دارد. دختر و پسر جوان گویا دلشان برای ناشیگری ما در خوردن غذاهای چینی میسوزد و با اشارهی دست راهنماییمان میکنند که با چه سسهایی و چگونه باید آنها را بخوریم. هر چه هست میتوان اینها را خورد و گرسنگی را برطرف کرد، اما نمیتوان گفت که خوشمزهاند.
دوستان سر صحبت را با دختر و پسر جوان باز میکنند. گویا دانشجو هستند و میتوانند منظورشان را به انگلیسی برسانند. آنها هم از کارناوال امشب اطلاعی ندارند، اما میگویند که ساعت 8 شب فردا آتشبازی بزرگ شب سال نو روی آبهای روبهروی مرکز شهر برگزار میشود. میپرسیم که جز مراسم آتشبازی، مردم بهطور سنتی در شب سال نو در خانهها چه میکنند، و آندو همان چیزهایی را تعریف میکنند که ما هم داریم: خانوادهها در خانهی پدر و مادر جمع میشوند، غذاهای سنتی میخورند، به یکدیگر هدیه میدهند، و از روز بعد به دید و بازدید بستگان و آشنایان میروند. گمان نمیکنم که چینیان این مراسم را از "ایرانیان باستان" گرفتهباشند.
گردش با راهنما
ساعت 8 صبح جمعه به محل قرار با اتوبوس گردش نیمروزه در هنگهنگ میرویم که اندرو ناممان را در آن نوشتهاست. اتوبوس مسافران دیگری را از هتلهای دیگر بر میدارد و میشویم نزدیک بیست نفر. نخستین بخش برنامه عبارت است از دیدار از بندر آبردین Aberdeen، سوار شدن به سامپان Sampan (قایق پتپتی) و بازدید از دهکدهی شناور ماهیگیری. قایقها کوچکاند و هر یک تا چهارده نفر را سوار میکنند. قایقران ما یک زن سالمند است که قایق را با مهارت از لابهلای خانههای قایقی هدایت میکند، و تنها سه کلمه به انگلیسی از زبان او میشنویم: "فیشینگ بوت"، و "سیکستی"! او پیوسته با دست به این و آن خانهی قایقی اشاره میکند و تکرار میکند "فیشینگ بوت"، "فیشینگ بوت"؛ و سرانجام، به اسکله که بر میگردیم، پیش از پهلو گرفتن، میگوید که نفری "سیکستی" دلار باید بدهیم. راهنمای تور بهشدت تأکید کردهاست که مبادا پول را در راه رفتن بپردازیم.
دهکدهی شناور، ساخته شدهاست از قایقهای کوچک و بزرگ، کهنه و نیمکهنه، و اغلب متروک. هیچ جنبوجوشی آنجا دیده نمیشود. شاید برای آنکه شب سال نوست؟ تنها چهار یا پنج نفر را در یکی دو خانهی قایقی میبینیم. در اینسوی دهکده یک رستوران عظیم شناور سهطبقه وجود دارد، و آنجا نیز جنبوجوشی نیست.
ایستگاه بعدی یک کارگاه جواهرسازیست. خانمی در اتاق کنفرانس کارگاه از تاریخچه کارگاه، مرغوبیت محصولات آن، و از تخفیفهای ویژهی امروز میگوید و سپس به بازدید نمایشگاه و فروشگاهشان میرویم. اینجا با نخستین جواهرسازی سفرمان که در سنگاپور دیدیم چندان فرقی ندارد: مجسمههایی از موجودات گوناگون در اندازههای گوناگون از سنگ یشم به رنگهای گوناگون، زینتآلاتی از فیروزه و یاقوت و مروارید و... دستوپا چلفتی که من هستم، گردنبند یکی از دوستان را هنگام باز کردن از گردنش پاره کردهام، و اکنون میخواهم چیزی مشابه آن برایش بخرم، اما اینجا هر چه هست عجقوجق است و هیچ چیزی به آن شیکی ندارند.
همه به اتوبوس برگشتهایم و در انتظار نشستهایم، اما یک مرد و زن امریکایی پیدایشان نیست و با پانزده دقیقه تأخیر میآیند. گویا مشغول معاملهی جواهرات بودهاند. اینان از یک گروه ششنفره هستند. این مرد سالمند یک کابوی تمامعیار امریکاییست که هر طور دلش میخواهد رفتار میکند، خیال میکند که همهی جهان و مردمانش ملک طلق و بردههای او هستند، و او میتواند ششلولهایش را بکشد و همه را بکشد. دیشب هم در فرودگاه کنار نوار متحرک چمدانها بر سر جمعیت فریاد میزد که کنار بروند و جلوی دید او را باز کنند و حتی زن سالمندی را با عصایش کنار زد و با یکی از همراهان ما بگومگو کرد. اکنون نیز با قیافهای حقبهجانب و بی هیچ عذرخواهی از تأخیر سوار میشود.
ایستگاه بعدیمان "بازار استنلی" Stanley Market است. سر راه از جادهی کنار ساحل شنی ریپولس Repulse Bay میگذریم. ساحل بسیار زیبا و لوکسیست. راهنما از قیمتهای سرسامآور خانهها و هتلهای آنسوی جاده و مشرف بر این ساحل میگوید. اینها جای میلیونرها و میلیاردرهاست. راهنما اضافه میکند که از اینجا تورهایی با کشتی به جزیرهی ماکائو هم هست که قمارخانهی چین است و با لاسوگاس رقابت میکند. گویا بیماری قمار در میان چینیان ریشههای کهنی دارد.
جاده در امتداد ساحل بر دامنهی کوهی جنگلپوش پیچوتاب میخورد و میرود. منظرههای زیباییست: در یک سو دریا و در سوی دیگر کوه و جنگل. همه پاکیزه. کمی بعد به میدانچهای میرسیم. راهنما میگوید که اینجا یک ساعت و نیم وقت داریم که در بازار استنلی بگردیم و اگر خواستیم چیزی بخوریم. پیاده میشویم و به درون پسکوچههای بازار میرویم. شبیه بازارهای "آزاد" خودمان است، مانند بازار کویتیهای قدیم آبادان، یا بازار ساحلی آستارا. جاییست پر از بنجلفروشیهای رنگ و وارنگ، با همه نوع جنس یا در واقع "آشغال". اینجا هیچ جاذبهای برای من ندارد. با دوستم قدم میزنیم و تماشا میکنیم، و در پایان در یک کافهی فرانسوی چای و قهوه و کیکی میخوریم و به اتوبوس بر میگردیم.
دعوا بر بلندی ویکتوریا
اکنون راهی مقصد بازدید نهایی هستیم که عبارت است از "بلندی ویکتوریا" Victoria Peak. اتوبوس ما را تا بالای بلندی میبرد. جمعیت انبوهی در آن بالا هست. راهنما بیست دقیقه وقت میدهد که از آن بالا چشمانداز معروف بندرگاه هنگکنگ را تماشا کنیم و سپس در گوشهای از میدان جمع شویم. هوا مهآلود است و چیز زیادی از مناظر آنسوی آب پیدا نیست. تماشا میکنیم و عکس میگیریم و بر میگردیم. راهنما نفری یک بلیت دستمان میدهد. باید در صفی بسیار طولانی بایستیم و سپس با این بلیتها سوار واگونهایی بشویم که مانند تلهکابین در شیب تند دامنهی "بلندی ویکتوریا" پایینمان میبرند تا در طول راه مناظر پیرامون را نیز تماشا کنیم، که البته بخت یارمان نبوده و در این هوای مهآلود چیزی از آنها پیدا نیست.
نزدیک یک ساعت توی صف میایستیم. اینجا نیز کابوی امریکایی و گروهش دیر میرسند و راهنما آنان را میآورد و جلوتر از خیلی از مردم توی صف جایشان میدهد. اما گویا امر بر این کابوی مشتبه شده و به آستانهی در واگون هم که میرسد، خیال میکند که همه باید کنار بروند تا او و گروهش پیش از همه سوار شوند! او به دو نفر از همراهان ما که جلوتر از همه ایستادهاند پرخاشکنان میگوید که کنار بروند تا او و همسرش و گروهش سر صف بایستند! ایستادن در سر آن صف هیچ معنا و امتیازی ندارد. ردیفهای صندلیهای توی واگون پشت به سراشیبی هستند و هیچ فرقی نمیکند کی وارد واگون بشوید و کجای آن بنشینید. نمیدانم که او آیا این را میداند، یا نه. اما دوستان ما که میدانند، از رفتار این کابوی بهتنگ آمدهاند، دلشان نمیخواهد به او رو بدهند و میگویند که حق آنان است که همانجا که ایستادهاند بایستند و میل ندارند جایشان را به او بدهند. و چنین است که بگومگو و دعوا آغاز میشود. کابوی امروز عصا ندارد و با دهانی کفکرده دستانش را بالا میبرد و با آن سنوسالش میخواهد حمله کند و دوست ما را بزند. همسرش بغلش کرده، مرتب دلداریاش میدهد، چیزهایی زیر گوشش میخواند و میخواهد جلوی زد و خورد را بگیرد. دیگر همراهان مرد هیچ نمیگویند. من دارم میکوشم که دوست دیگرمان را که آن جلو ایستاده آرام کنم. هر چه هست، تلاشها به ثمر میرسد و کابوی ششلولش را غلاف میکند، اما همچنان نا آرام است و دنبال بهانهای میگردد تا دعوا را از سر بگیرد. پیوسته از دوستمان میپرسد:
- کجایی هستی، هان؟ بگو ببینم کجایی هستی؟ - و دوستمان میگوید که ربطی به او ندارد.
من درست پشت دو دوستمان و رو به کابوی ایستادهام. او پس از کمی غرولند رو به من میکند و میپرسد:
- تو چی؟ تو هم با اینها هستی؟
آرام و سنگین پاسخ میدهم: - بله!
- خب، تو کجایی هستی؟
آرام و شمرده، با کشیدن کلمات، اما مؤدبانه میگویم:
- ربطی... به شما... ندارد... آقا!
- آهاااان... پس تو هم این تیپی هستی؟ خب، بگو دیگه، کجایی هستی؟ امریکای جنوبی هستی، نه؟
در دل با خود میاندیشم: «بدبخت چه جهان کوچک و تنگی دارد. خیال میکند که جهان درست شده از او و امریکایش و سروریاش بر دیگران، و تنها خارجیان مهاجرانی هستند که از امریکای جنوبی میآیند. خیال میکند که اینجا هم خاک امریکاست و توی "رنچ" خودش ایستاده و "حق" دارد که همه جا پیش از همه وارد شود و هر طور دلش میخواهد رفتار کند.»
میگویم: - چطور مگر؟ میخواهید پیش از همه وارد شوید؟
جا می خورد و دستپاچه میگوید: - نه، نه! من نمیخواهم جلوتر از همه بروم... – و گویی آبی بر آتش ریختهباشی، ساکت میشود. زیر چشمی میبینم که همراهانش نفسی بهراحتی میکشند. آیا این مرد بیمار است و همراهانش را نیز بهتنگ آورده؟
واگون از راه میرسد و درش باز میشود. سه نفر از دوستان ما وارد میشوند و بعد من میگذارم که کابوی و همراهانش وارد شوند. یک زن امریکایی دیگر با صف به کنارم میرسد و پرسان نگاهم میکند. با دست اشاره میکنم "بفرمایید" و میگویم:
- اول شما بفرمایید، خانم!
زن لبخندی میزند و وارد میشود. به مردش هم راه میدهم. مرد با سر و دست حرکتی میکند، یعنی «میبینی با چه آدمهایی طرف هستیم؟»، و وارد میشود. حالا دیگر نوبت من و دوستم است.
هوای مهآلود بیرون، صندلیهای پشت به سراشیب، و شکل و ساختمان واگون نمیگذارد که منظرهای دیده شود. هیچ فرقی نمیکند کجای این واگون بنشینید. سرتاپایش هیچ تحفهای هم نبود که به عنوان جاذبهای توریستی سوارش شوید. ما همه دوستمان را دور کردهایم تا مبادا کابوی مشتی بهسوی او پرتاب کند و ماجرا از سر گرفتهشود. کابوی بهظاهر بهکلی آرام شده و همه چیز را فراموش کرده. توی اتوبوس هم سرش را میاندازد و با زنش میرود جایی آن پشت مینشیند، و قاهقاه خندهی ما میترکد. دوستان میگویند که کافی بود بگوییم که از "میدل ایست" هستیم تا او شلوارش را زرد کند، البته اگر آنقدر سواد داشت که بداند "میدل ایست" کجاست و چه موجودات مخوفی دارد! حالتها و کف کردنش را بهیاد میآوریم، بلند بلند به فارسی حرف میزنیم و بلند میخندیم، و ماجرای کابوی همانجا تمام میشود.
آتشبازی شب سال نو
خیابان اصلی و مرکز خرید هنگکنگ "نیتان رود" Nathan Rd. نام دارد. بخشی از این خیابان را Golden Mile مینامند و بخشی را Ladie’s Market، و اینها نامهایی بهجاست! باز ناهار را در یک رستوران چینی میخوریم. اینجا نیز جنجال و بینظمیست، و خوراک عوضی برای یکی از همراهانمان میآورند. باقی روز را آنقدر مشغول گشتوگذار و تماشای اجناس و خرید در این خیابان هستیم که شامگاه باید شتابان خود را به هتل برسانیم، خریدها را بگذاریم، و دوباره شتابان برگردیم تا به تماشای آتشبازی امشب برسیم.
چیزی به ساعت 8 شب نمانده که یک تاکسی میگیریم و یک نفرمان به خیال خودمان "اضافی" سوار میشود و پشت صندلی راننده خود را پنهان میکند. بعد کشف میکنیم که روی تاکسیهای هنگکنگ نوشتهاند که چهار نفر گنجایش دارند، یا پنج نفر، و این تاکسی از قضا پنجنفره بود و دوستمان میتوانست با خیال راحت در کنار دوست دیگر و راننده در صندلی جلو بنشیند. کلی به این "زرنگی" بیجایمان میخندیم. نزدیک محل تماشای آتشبازی خیابانها را بستهاند و تاکسی نمیتواند جلوتر برود. پیاده میشویم و به رودی از مردم میپیوندیم که همه بهسوی ساحل روانند.
با جریان جمعیت کمکم از میدان نزدیک برج ساعت Tsim Sha Tsui Clock Tower سر در میآوریم. ساختمان دیدنی "مرکز فرهنگی تسیم شا تسویی" Tsim Sha Tsui Cultural Center و برج ساعت بخشی از میدان دید ما را پوشاندهاند، اما در میان جمعیت دیگر نمیتوان جلوتر یا آنسوتر رفت. پس همانجا میایستیم و آتشبازی با پنج دقیقه تأخیر آغاز میشود.
آتشبازی زیبا و باشکوه بیست دقیقه طول میکشد. تماشا میکنیم و عکس میگیریم. در دههی 1990 فستیوالی در استکهلم برگزار میشد بهنام "فستیوال آب" که در کنار همهی برنامههایش، هر شب نوبت کشوری بود تا در مرکز شهر آتشبازی نمایش دهد، و این کشورها با هم مسابقه میدادند. اغلب هنگکنگ یا چین بودند، این مخترعان باروت و آتشبازی، که برنده میشدند. اما من، هم در آن هنگام، و نیز اکنون، ضمن لذت بردن از زیبایی آتشبازیها، به پولهایی فکر میکردم که یک لحظه جرقه میزنند و سپس دود میشوند و به هوا میروند: چه کارهای سودمندی که با این پولها نمیشد کرد؛ چهقدر گرسنگان را که نمیشد نان داد.
روز آخر
شنبه 21 فوریه آخرین روز این سفر پرماجرا و طولانی ماست. نیم ساعت پس از نیمهشب امشب بهسوی دوبی و سپس از آنجا بهسوی استکهلم پرواز میکنیم. سراسر امروز نیز به قدم زدن در خیابان نیتان و خیابانهای فرعی آن میگذرد. کمکم از خیابان آوستین Austin Rd. سر در میآوریم و در انتهای آن به برج بلند ICC میرویم. خیال داریم که به Sky100 Hong Kong Observation Deck برویم که در طبقهی صدم برج قرار دارد با چشماندازی 360 درجهای بر فراز هنگکنگ. اما بهای بلیت ورودی آن برای هر نفر 168 دلار هنگکنگ است. میارزد؟ نه، نمیارزد! در عوض به بازارچهی زیر برج میرویم. جاییست بسیار لوکس و شیک. در محوطهی مرکزی آن پیکرهی یک بره را گذاشتهاند به نشانهی سال نویی که سال گوسفند است، و مردم در کنار آن عکس میگیرند. میگردیم، تماشا میکنیم، و در رستورانی چینی ناهار میخوریم. ساعت 8 شب باید در هتل باشیم تا اتوبوسمان ما را به فرودگاه ببرد.
معجزه در فرودگاه
این نیز بزرگترین هواپیمای مسافربری جهان، ایرباس A380-800 است. چند ردیف عقبتر از بخش درجه یک نشستهایم. دست به جیب شلوار میبرم تا گوشی هوشمندم را در آورم و در "حالت پرواز" قرارش دهم، اما گوشی نیست! آنیکی جیب، اینیکی جیب... نه، نیست! دوستان همراه میبینند و میفهمند. اعلام میکنم که تلفنم گم شده. خود گوشی به جهنم، در طول این سفر بیش از پانصد عکس گرفتهام که همه توی آن گوشیست. آن عکسهای یادگاری را به هیچ قیمتی نمیتوان خرید و جبران کرد. چه شد گوشی؟ جیبم را زدند؟ جایی جا گذاشتمش؟ توی هتل؟ نه، در همین سالن انتظار فرودگاه دستم بود. پس چه شد؟ ناگهان بهیاد میآورم که رفتم و گوشهای نشستم و زانوانم را بالا بردم تا جوراب بلند کشی بپوشم تا در طول پرواز 9 ساعته تا دوبی و سپس 7 ساعت پرواز از آنجا تا استکهلم، خون در ساق پاهایم لخته نشود، و آنجا باید گوشی از جیبم لیز خوردهباشد و بی صدا روی موکت نرم کف سالن انتظار افتادهباشد. از پیدا کردن آن قطع امید کردهام، اما دوستان تشویقم میکنند که تا در هواپیما را نبستهاند، از خدمه پرواز بخواهم که اجازه دهند به سالن انتظار برگردم و دنبال گوشی بگردم. ولی آیا ممکن است چنین اجازهای بدهند؟
نومیدانه بهسوی در میروم. خانم سرپرست مهمانداران جلویم را میگیرد:
- کجا میروید، آقا؟
دستپاچه میگویم: - تلفنم را جا گذاشتم... توی سالن انتظار...
- چیتان را جا گذاشتید؟
- توی همین سالن انتظار که نشسته بودیم...
- چیتان را جا گذاشتید؟
- تلفنم را... تلفنم را...
او مردی شخصیپوش را صدا میزند که گویا از کارکنان فرودگاه است و با فهرست مسافران در دست آمده تا کنترل کند و ببیند که آیا همه سوار شدهاند یا نه، داستان را میگوید و میپرسد که آیا او میتواند مرا تا سالن انتظار همراهی کند؟ مرد نگاهی به من میکند و میگوید که همراه او بروم. باورم نمیشود. همراه او پیشاپیش میدوم. سالن انتظار خالیست و تنها یک مرد درست روی همان صندلی نشسته که من نشستم و جوراب پوشیدم، و یک گوشی تلفن روی صندلی کنار او هست. آیا گوشی من است؟ با گامهای بلند بهسوی گوشی میشتابم. مرد نگاهم را که روی گوشی ثابت شده میبیند، و آن را بر میدارد! نه، پس آن نیست! میرسم، و زمین موکتپوش پشت صندلی را نگاه میکنم... هاه... آنجاست! گوشی من آنجا زیر صندلی، روی موکت، آرام خوابیدهاست! برش میدارم و به مرد نشانش میدهم. با چشمانی از حدقه در آمده نگاهم میکند. دارد شاخ در میآورد. من هم دارم ایمان میآورم به معجزه! شادمانه گوشی را از دور به کارمند فرودگاه نشان میدهم و او حرکتی میکند، یعنی چه خوب، و بهسوی هواپیما میدوم. اکنون همهی مهمانداران ماجرا را شنیدهاند و با شادمانی پیشوازم میکنند. به دوستانم که میرسم نخست سربهسرشان میگذارم و میگویم که گوشی نبود، و بعد همه خوشحال میشوند.
بازگشت به آرامش
ظهر یکشنبه 22 فوریه در فرودگاه آرلاندای استکهلم مینشینیم. شهر خلوتتر از همیشه است زیرا هم یکشنیه است، و هم "تعطیلات ورزشی زمستانی". اینجا زمستان است و سرد است. اما چه سکوتی... آه چه آرامش دلپذیری... سفر خوب و خوشی بود، با دوستان و همسفران خوب. و من بخش نیو زیلند سفر را بیش از همه دوست داشتم. و اینک محلهام، و خانهی ساکت ساکت...
21 May 2015
در آن سر دنیا - 15
شامگاه 15 فوریه است و از پنجرههای ماشینی که دارد ما را از فرودگاه سیدنی بهسوی آپارتمانهای Oaks on Castlereagh میبرد، در خیابانهای پر جمعیت فقط آدمهای چینی میبینیم. در همهی خیابانها به مناسبت نزدیکی سال نوی چینی پارچههایی با نقاشی کلهی قوچ یا گوسفند نیز آویختهاند. دوستان بهشوخی میگویند که نکند هواپیما ما را بهجای سیدنی به هنگکنگ یا چین آوردهاست، یا شاید همهی این منطقه "چاینا تاون" سیدنیست؟ اما نه. روزهای بعد بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسیم که چینیها دارند همهی دنیا را میگیرند. بهزودی سهچهارم جهان چینی و یک چهارم آن هندی خواهد شد! همین شرکت محل کار مرا که 105 سال سوئدی خالص بود، همین روزها چینیها خریدند و اکنون کارفرمای من چینیست!
قرار است که اینجا چهار شب در دو آپارتمان مستقل اما بههم چسبیده بخوابیم. خیابان بیرون مجتمع را کندهاند و در سراسر خیابان کلنگهای بادی و بیلهای مکانیکی با سروصدایی کرکننده مشغول کار اند.
همان شب نخست در این شهر بهظاهر سراسر چینینشین، به محلهی چینی اندر چینی میرویم، یک رستوران کرهای پیدا میکنیم که منقلهای زغالی در وسط میزهایش دارد. شما گوشت یا سبزیجات یا آبزیان دلخواهتان را انتخاب میکنید، برایتان میآورند و با سسهای دلخواهتان روی منقل وسط میزتان کباب میکنید و میخورید. اگر بخواهید کمکتان هم میکنند. بد نیست، هرچند که در انتظار کباب شدن تکهی بعدی باید با آب دهان روان بنشینید! سر تا پا هم بوی دود و کباب میگیرید و به خانه بر میگردید!
و چه خانهی پر سروصداییست! پنجرههایش بهظاهر دو جدارهاند، اما هیچ جلوی سروصدای بیرون را نمیگیرند. کارگران تا نیمهشب به کار کندن کف خیابان ادامه میدهند و تاتا-تاتای کلنگ بادی و غرش بیل مکانیکی لحظهای گوشتان را راحت نمیگذارد. و سپس، شب تا صبح، قطارهایی که روی ریلهای آنسوی همین خیابان به تونل ایستگاه مرکزی سیدنی میرسند، باید دم ایستگاه بوق بزنند؛ و در این کلانشهر هر لحظه کسی بیمار میشود، هر لحظه جرمی اتفاق میافتد، هر لحظه جایی آتش میگیرد، و آژیر آمبولانس و ماشین پلیس و ماشین آتشنشانی بی وقفه گوشتان را سوراخ میکند: شب تا صبح، و صبح تا شب.
دستگاه تهویهی آپارتمانی که من در آن میخوابم نیز غرش عجیبی دارد. میروم و شکایت میکنم. میآیند و نگاه میکنند، و میگویند که همهی آپارتمانهای اینطرف ساختمان، در همهی طبقهها، همین صدا را دارند، و سازنده گفتهاست که این صدا نورمال است! کاریش نمیشود کرد!
گوشهایم...، گوشهایم...
راهنمای رایگان
روی نقشهی شهر بهتصادف آگهی انجمنی را میبینیم بهنام I’m Free که هر روز در سه نوبت گردشگران را بهرایگان و پیاده در شهر میگردانند، دیدنیها را نشانشان میدهند و تاریخچهی آنها را تعریف میکنند. در پایان اگر خواستید میتوانید پولی بهسپاس به راهنما بدهید. ساعت دهونیم پیش از ظهر به محل حرکت تور در کنار Sydney Town Hall میرویم. نزدیک سی نفر شدهایم که دو راهنمای جوان با بلوزی سبز بر تن که رویش نوشتهشده I’m Free میآیند، ما را به دو بخش میکنند، و هر یک با گروهی به راه میافتند. دختر جوان راهنما نخست ما را به QVB میبرد، که یعنی "ساختمان ملکه ویکتوریا". ساختمان باشکوهیست که طبقهی همکف و زیرین آن پر است از مغازهها و بوتیکهای گوناگون. دوستان خیلی زود به این نتیجه میرسند که اینجا همه چیز گرانتر از سوئد است، اما تماشا که خرجی ندارد!
دختر راهنما ما را از کوچهای به کوچهای و از خیابانی به خیابانی میبرد و تعریف میکند. در کوچه و خیابان این شهر پر سروصدا شنیدن صدای او دشوار است و لهجهی استرالیایی او نیز فهم حرفهایش را دشوارتر میکند.
اینجا "بیمارستان روم" نام دارد، زیرا در سال 1810 با سرمایهگذاری کسانی که شرط گذاشتهبودند که سود حاصل از فروش واردات مشروب "روم" را صرف آن کنند ساخته شد. اما ساختمان بسیار بزرگتر از تعداد بیماران بود، و بهتدریج استفادههای دیگری از آن کردند. اکنون بخشی از آن مقر دیوان عالی کشور است و بخشی دیگر بیمارستان تخصصی چشم.
این خیابان Martin Place نام دارد و هر چهار بخش فیلمهای "بالاتر از خطر" Mission Impossible را اینجا فیلمبرداری کردند. سراسر خیابان را بستند و با جلوههایی آراستندش تا تام کروز در آن بندبازی کند و از او فیلم بگیرند.
اینجا "هاید پارک" است با استخرها و مجسمههای زیبا و پرندگان عجیب و برخی پرندگان مزاحم. اینجا بازار بزرگ خیابان پیت Pitt Street Shopping Mall است با بهترین و معروفترین فروشگاههای مد و زیبایی از سراسر جهان. از آنسو اگر برویم به کتدرال سنتمری St. Mary's Cathedral میرسیم که بسیار دیدنیست، اما وقت نداریم و از این طرف میرویم.
اینجا کوچهی پرندگان است. صاحب این رستوران از ناپدید شدن صدای جیکجیک پرندگان از شهر نگران شده، این قفسها را با پرندگان دیجیتال گوناگون اینجا آویزان کرده تا مردم شهر هرگاه دلشان برای جیکجیکها تنگ شد بیایند اینجا و گوش بدهند. آفرین بر این صاحب رستوران طبیعتدوست. اما چه سود: حتی اینجا هم سروصدای شهر آنقدر زیاد است که جیکجیک مصنوعی قفسها بهزحمت شنیده میشود.
اینجا قدیمیترین خانهی موجود در سیدنیست که Cadman’s Cottage نام دارد، در سال 1816 ساخته شده و داستانهایی دارد. این محلهی قدیمی سیدنیست که The Rocks نام دارد و آن نیز بسیاری داستانها دارد، از جمله این که زنان عشوهگری مردان را به پسکوچههای اینجا میکشاندند، و بعد کسانی از بالای دیوارها روی سر آن مردان تیرهروز میپریدند و غارتشان میکردند.
آنجا پل بزرگ و معروف از اینسو به آنسوی بندرگاه سیدنیست The Harbour Bridge که نزدیک سی سال طول کشید تا بسازندش و سرانجام گشایش آن نیز مطابق برنامهای که چیدهبودند پیش نرفت: درست در لحظهای که فرماندار میخواست نوار گشایش پل را قیچی کند سربازی معترض سوار بر اسب پیش تاخت و نوار را با شمشیرش برید، و باقی قضایا.
آنجا اسکله و بندرگاه و قوس ساحلیست که Circular Quay نام دارد: ایستگاه همهی قایقهای مسافربری به اطراف سیدنی از اینجاست.
و آنک، آنجا، در آن انتهای قوس ساحلی، نماییست که همه میخواهند ببینند: چشمانداز بیهمتای ساختمان اپرای سیدنی Sydney Opera House!
اینجا، نزدیک یکی از پایههای پل بزرگ سیدنی، گردش همراه با راهنما به پایان میرسد. هر کس پولی به راهنما میدهد و او بی آنکه نگاه کند چهقدر است اسکناسها را توی کیفش فرو میکند. ما نیز پولی میدهیم و سپس اندکی در همان اطراف میگردیم. اینجا نیز صفی از تعداد زیادی عروسکهای پارچهای سربازان چینی چیدهاند گویا به پیشواز سال نوی چینی. سپس بهسوی اپرا میرویم و ساعاتی ساختمان آن را طواف میکنیم. ساعتهای بازدید از درون آن به برنامهی ما نمیخورد و چند تن از دوستان تصمیم میگیرند که بلیت کنسرت فردا را بخرند تا هم درون بنای اپرا را ببینند، و هم شاهد یک اجرای زنده در آن باشند. فردا قرار است کنسرتوهای معروف "چهار فصل" اثر ویوالدی آنجا اجرا شود، و من آنقدر چپ و راست این اثر را شنیدهام که دیگر حالم از آن بههم میخورد. پس من نیستم!
بندرگاه دارلینگ
روزی و نیمروزهایی و ساعاتی به گردش در خیابان اصلی "جرج" George Street و خیابان پیت Pitt Street و دیگر خیابانها، یا به تنبلی در خانه میگذرد. در بسیاری از خیابانها قدم به قدم انواع رستورانها و غذاخوریهای ملیتهای گوناگون و اغلب چینیست. چه قدر خوردن، و خوردن، و خوردن؟ و من سخت کلافهام از سروصدای گوشخراش و شبانهروزی این شهر.
یک روز داغ و آفتابی به سوی بندرگاه دارلینگ Darling Harbour میرویم که مرکز بسیاری از دیدنیهای سیدنیست. سر راه "باغ چینی" Chinese Garden of Friendship را میبینیم. نفری شش دلار میدهیم و وارد میشویم. اینجا گل و گیاه و درختان چینی کاشتهاند و با جویباری و آبشاری کوچک و استخرهایی، محیطی آرام و دلپذیر و خنک پدید آوردهاند. البته طبیعت غنی و بیکران نیو زیلند کجا و این باغ کوچک که آسمانخراشها پشت دیوارش قد افراشتهاند و سروصدای شهر در آن بهگوش میرسد کجا؟ اما، خب، آرامش و خنکی آن دلپذیر است.
زیر آفتاب سوزان به بندرگاه دارلینگ میرسیم و عرقریزان کمی بالا و پایین میرویم تا دروازهی ورودی آکواریوم معروف سیدنی "حیات دریایی" Sydney Sea Life Aquarium را پیدا میکنیم. قیمت بلیت نفری 40 دلار است، اما چون حوض کوسهها امروز بستهاست، تخفیف میدهند و نفری 35 دلار میگیرند.
جانداران جهان زیر آب به راستی زیبا، رنگارنگ، و شگفتانگیزاند. به گمانم سه ساعت آنجا میچرخیم و مینشینیم و تماشا میکنیم.
سروصدا، تاتا تاتا، غرش موتورها، سوت، جیغ، بوق، فریاد، آژیر، و غرش این دستگاه تهویه... کجاست سکوت و آرامش استکهلم و سکون محله و خانهام؟ شاید بنای اپرای سیدنی برای همین لازم بود که بتوان به آن پناه برد و بهجای سروصدا به موسیقی گوش داد؟
قرار است که اینجا چهار شب در دو آپارتمان مستقل اما بههم چسبیده بخوابیم. خیابان بیرون مجتمع را کندهاند و در سراسر خیابان کلنگهای بادی و بیلهای مکانیکی با سروصدایی کرکننده مشغول کار اند.
همان شب نخست در این شهر بهظاهر سراسر چینینشین، به محلهی چینی اندر چینی میرویم، یک رستوران کرهای پیدا میکنیم که منقلهای زغالی در وسط میزهایش دارد. شما گوشت یا سبزیجات یا آبزیان دلخواهتان را انتخاب میکنید، برایتان میآورند و با سسهای دلخواهتان روی منقل وسط میزتان کباب میکنید و میخورید. اگر بخواهید کمکتان هم میکنند. بد نیست، هرچند که در انتظار کباب شدن تکهی بعدی باید با آب دهان روان بنشینید! سر تا پا هم بوی دود و کباب میگیرید و به خانه بر میگردید!
و چه خانهی پر سروصداییست! پنجرههایش بهظاهر دو جدارهاند، اما هیچ جلوی سروصدای بیرون را نمیگیرند. کارگران تا نیمهشب به کار کندن کف خیابان ادامه میدهند و تاتا-تاتای کلنگ بادی و غرش بیل مکانیکی لحظهای گوشتان را راحت نمیگذارد. و سپس، شب تا صبح، قطارهایی که روی ریلهای آنسوی همین خیابان به تونل ایستگاه مرکزی سیدنی میرسند، باید دم ایستگاه بوق بزنند؛ و در این کلانشهر هر لحظه کسی بیمار میشود، هر لحظه جرمی اتفاق میافتد، هر لحظه جایی آتش میگیرد، و آژیر آمبولانس و ماشین پلیس و ماشین آتشنشانی بی وقفه گوشتان را سوراخ میکند: شب تا صبح، و صبح تا شب.
دستگاه تهویهی آپارتمانی که من در آن میخوابم نیز غرش عجیبی دارد. میروم و شکایت میکنم. میآیند و نگاه میکنند، و میگویند که همهی آپارتمانهای اینطرف ساختمان، در همهی طبقهها، همین صدا را دارند، و سازنده گفتهاست که این صدا نورمال است! کاریش نمیشود کرد!
گوشهایم...، گوشهایم...
راهنمای رایگان
روی نقشهی شهر بهتصادف آگهی انجمنی را میبینیم بهنام I’m Free که هر روز در سه نوبت گردشگران را بهرایگان و پیاده در شهر میگردانند، دیدنیها را نشانشان میدهند و تاریخچهی آنها را تعریف میکنند. در پایان اگر خواستید میتوانید پولی بهسپاس به راهنما بدهید. ساعت دهونیم پیش از ظهر به محل حرکت تور در کنار Sydney Town Hall میرویم. نزدیک سی نفر شدهایم که دو راهنمای جوان با بلوزی سبز بر تن که رویش نوشتهشده I’m Free میآیند، ما را به دو بخش میکنند، و هر یک با گروهی به راه میافتند. دختر جوان راهنما نخست ما را به QVB میبرد، که یعنی "ساختمان ملکه ویکتوریا". ساختمان باشکوهیست که طبقهی همکف و زیرین آن پر است از مغازهها و بوتیکهای گوناگون. دوستان خیلی زود به این نتیجه میرسند که اینجا همه چیز گرانتر از سوئد است، اما تماشا که خرجی ندارد!
دختر راهنما ما را از کوچهای به کوچهای و از خیابانی به خیابانی میبرد و تعریف میکند. در کوچه و خیابان این شهر پر سروصدا شنیدن صدای او دشوار است و لهجهی استرالیایی او نیز فهم حرفهایش را دشوارتر میکند.
اینجا "بیمارستان روم" نام دارد، زیرا در سال 1810 با سرمایهگذاری کسانی که شرط گذاشتهبودند که سود حاصل از فروش واردات مشروب "روم" را صرف آن کنند ساخته شد. اما ساختمان بسیار بزرگتر از تعداد بیماران بود، و بهتدریج استفادههای دیگری از آن کردند. اکنون بخشی از آن مقر دیوان عالی کشور است و بخشی دیگر بیمارستان تخصصی چشم.
این خیابان Martin Place نام دارد و هر چهار بخش فیلمهای "بالاتر از خطر" Mission Impossible را اینجا فیلمبرداری کردند. سراسر خیابان را بستند و با جلوههایی آراستندش تا تام کروز در آن بندبازی کند و از او فیلم بگیرند.
اینجا "هاید پارک" است با استخرها و مجسمههای زیبا و پرندگان عجیب و برخی پرندگان مزاحم. اینجا بازار بزرگ خیابان پیت Pitt Street Shopping Mall است با بهترین و معروفترین فروشگاههای مد و زیبایی از سراسر جهان. از آنسو اگر برویم به کتدرال سنتمری St. Mary's Cathedral میرسیم که بسیار دیدنیست، اما وقت نداریم و از این طرف میرویم.
اینجا کوچهی پرندگان است. صاحب این رستوران از ناپدید شدن صدای جیکجیک پرندگان از شهر نگران شده، این قفسها را با پرندگان دیجیتال گوناگون اینجا آویزان کرده تا مردم شهر هرگاه دلشان برای جیکجیکها تنگ شد بیایند اینجا و گوش بدهند. آفرین بر این صاحب رستوران طبیعتدوست. اما چه سود: حتی اینجا هم سروصدای شهر آنقدر زیاد است که جیکجیک مصنوعی قفسها بهزحمت شنیده میشود.
اینجا قدیمیترین خانهی موجود در سیدنیست که Cadman’s Cottage نام دارد، در سال 1816 ساخته شده و داستانهایی دارد. این محلهی قدیمی سیدنیست که The Rocks نام دارد و آن نیز بسیاری داستانها دارد، از جمله این که زنان عشوهگری مردان را به پسکوچههای اینجا میکشاندند، و بعد کسانی از بالای دیوارها روی سر آن مردان تیرهروز میپریدند و غارتشان میکردند.
آنجا پل بزرگ و معروف از اینسو به آنسوی بندرگاه سیدنیست The Harbour Bridge که نزدیک سی سال طول کشید تا بسازندش و سرانجام گشایش آن نیز مطابق برنامهای که چیدهبودند پیش نرفت: درست در لحظهای که فرماندار میخواست نوار گشایش پل را قیچی کند سربازی معترض سوار بر اسب پیش تاخت و نوار را با شمشیرش برید، و باقی قضایا.
آنجا اسکله و بندرگاه و قوس ساحلیست که Circular Quay نام دارد: ایستگاه همهی قایقهای مسافربری به اطراف سیدنی از اینجاست.
و آنک، آنجا، در آن انتهای قوس ساحلی، نماییست که همه میخواهند ببینند: چشمانداز بیهمتای ساختمان اپرای سیدنی Sydney Opera House!
اینجا، نزدیک یکی از پایههای پل بزرگ سیدنی، گردش همراه با راهنما به پایان میرسد. هر کس پولی به راهنما میدهد و او بی آنکه نگاه کند چهقدر است اسکناسها را توی کیفش فرو میکند. ما نیز پولی میدهیم و سپس اندکی در همان اطراف میگردیم. اینجا نیز صفی از تعداد زیادی عروسکهای پارچهای سربازان چینی چیدهاند گویا به پیشواز سال نوی چینی. سپس بهسوی اپرا میرویم و ساعاتی ساختمان آن را طواف میکنیم. ساعتهای بازدید از درون آن به برنامهی ما نمیخورد و چند تن از دوستان تصمیم میگیرند که بلیت کنسرت فردا را بخرند تا هم درون بنای اپرا را ببینند، و هم شاهد یک اجرای زنده در آن باشند. فردا قرار است کنسرتوهای معروف "چهار فصل" اثر ویوالدی آنجا اجرا شود، و من آنقدر چپ و راست این اثر را شنیدهام که دیگر حالم از آن بههم میخورد. پس من نیستم!
بندرگاه دارلینگ
روزی و نیمروزهایی و ساعاتی به گردش در خیابان اصلی "جرج" George Street و خیابان پیت Pitt Street و دیگر خیابانها، یا به تنبلی در خانه میگذرد. در بسیاری از خیابانها قدم به قدم انواع رستورانها و غذاخوریهای ملیتهای گوناگون و اغلب چینیست. چه قدر خوردن، و خوردن، و خوردن؟ و من سخت کلافهام از سروصدای گوشخراش و شبانهروزی این شهر.
یک روز داغ و آفتابی به سوی بندرگاه دارلینگ Darling Harbour میرویم که مرکز بسیاری از دیدنیهای سیدنیست. سر راه "باغ چینی" Chinese Garden of Friendship را میبینیم. نفری شش دلار میدهیم و وارد میشویم. اینجا گل و گیاه و درختان چینی کاشتهاند و با جویباری و آبشاری کوچک و استخرهایی، محیطی آرام و دلپذیر و خنک پدید آوردهاند. البته طبیعت غنی و بیکران نیو زیلند کجا و این باغ کوچک که آسمانخراشها پشت دیوارش قد افراشتهاند و سروصدای شهر در آن بهگوش میرسد کجا؟ اما، خب، آرامش و خنکی آن دلپذیر است.
زیر آفتاب سوزان به بندرگاه دارلینگ میرسیم و عرقریزان کمی بالا و پایین میرویم تا دروازهی ورودی آکواریوم معروف سیدنی "حیات دریایی" Sydney Sea Life Aquarium را پیدا میکنیم. قیمت بلیت نفری 40 دلار است، اما چون حوض کوسهها امروز بستهاست، تخفیف میدهند و نفری 35 دلار میگیرند.
جانداران جهان زیر آب به راستی زیبا، رنگارنگ، و شگفتانگیزاند. به گمانم سه ساعت آنجا میچرخیم و مینشینیم و تماشا میکنیم.
سروصدا، تاتا تاتا، غرش موتورها، سوت، جیغ، بوق، فریاد، آژیر، و غرش این دستگاه تهویه... کجاست سکوت و آرامش استکهلم و سکون محله و خانهام؟ شاید بنای اپرای سیدنی برای همین لازم بود که بتوان به آن پناه برد و بهجای سروصدا به موسیقی گوش داد؟
16 May 2015
معرفی کتاب در تورونتو
![]() |
در پای بخشی از آبشار نیاگارا. برف زمستانی هنوز آب نشدهاست. |
![]() |
در محلهی چینیهای تورونتو. عکس را با کلیک بزرگ کنید و بکوشید که بخش فارسی تابلو را بخوانید. |
در این جلسه 25 نسخه از کتاب پیش و پس از سخنرانی من بهسرعت بهفروش رفت و "نایاب" شد! همچنین دوستان قدیم و جدید فراوانی را از نزدیک دیدم، از جمله دوستان همدانشگاهی را که چهل سال بود ندیدهبودم.
از مهر بیکران همهی دوستان قدیم و جدید نیز سپاسگزارم که دیدارشان شادیآفرین بود و امکان دیدار از استاد دکتر رضا براهنی و تماشای گوشههایی از طبیعت زیبای کانادا را هم برایم فراهم کرد.
![]() |
ترکیب رستوران مجارستانی و تایلندی (انتهای چپ عکس) به عقلتان میرسید؟ |
03 May 2015
در آن سر دنیا - 14
پرواز تا بریزبن دو ساعت طول میکشد، اما بریزبن و ملبورن یک ساعت اختلاف زمان دارند و ساعتهایمان را باید عقب بکشیم. یک اتوبوس بزرگ ما و مسافران دیگری را سوار میکند و در شاهراه M1 به سوی شمال میراند.
اینجا از خشکی اعماق استرالیا اثری نیست. باران میبارد، و دو طرف جاده سرسبز و زیباست. شنیدهام که بریزبن شهر ساحلی زیباییست. اما محل اقامت ما شهرک دیگریست بهنام "نوسا هدز" Noosa Heads در 200 کیلومتری شمال بریزبن. اتوبوس در یک ایستگاه سرراهی نزدیک نیمههای راه میایستد و مسافرانش را میان مینیبوسهایی که هر یک بهسویی میروند پخش میکند. هر چه جلوتر میرویم باران شدیدتر میشود. رانندهی مینیبوس در پاسخ یکی از ما که میپرسد هوای اینجا همیشه همینطور است، یا این از بخت بد ماست، میگوید که این تازه خوب است و در هفتههای اخیر شدیدتر از این میباریده! عجب! ما را باش که خیال میکردیم بعد از آن همه دوندگی، اینجا دیگر نوبت آفتاب و دریا و آبتنیست!
زیر باران به مجتمع آپارتمانهای Mantra French Quarter میرسیم. خانهای کمی تنگ، اما پاکیزه داریم، با دو اتاق خواب و یک نشیمن با تختخواب اضافه، آشپزخانه و همه وسایل و دو حمام و دستشویی. بالکنمان رو به باغی زیباست با استخر. جابهجا میشویم و در انتظار بند آمدن باران سر و وضعمان را درست میکنیم.
اما باران خیال بند آمدن ندارد. لحظاتی میایستد، و باز با شدت میبارد. در یکی از این ایستادنهایش بیرون میرویم. شهر کوچک و نقلی و پاکیزهایست و پیداست که همه چیز آن برای مشتریان دریا و آبتنی و استراحت ساخته شدهاست. خانهی ما به همهجا نزدیک است. راستهی اصلی پر از بوتیکهای لوکس است با لباسهایی از مارکهای معروف، و قیمتهای بالا. اینجا باید "کلاس بالا" باشید و مانند "خانم دکترها" خرید کنید!
کمی قدم میزنیم و تماشا میکنیم. دوستان لباسهایی را امتحان میکنند. ده بیست متر پشت این راسته دریاست و خلیج کوچکی از دریای تاسمان. اکنون دیگر شامگاه است، دریا پر موج است، هوا بارانیست، و کسی در آب نیست.
رستوران فراوان است، اما چندان چیزی باب دندان و ذائقهی ما ندارند. از رگباری شدید به زیر نیمسقف بازارچهای پناه بردهایم که دوستان مردی را با قوطی پیتزا بهدست میبینند. دنبالش میدوند و میپرسند که آن را از کجا خریدهاست، و او با خوشرویی تا در رستوران پیتزایی همراهیمان میکند و نشانمان میدهد. اینجا رستوران پیتزایی زاکاریز Zachary's Gourmet Pizza Bar نام دارد. از عطر نان پیتزا همه بیتاب شدهایم. مینشینیم، آبجو مینوشیم و پیتزاهای خوشمزهای میخوریم.
دختر جوانی که پشت پیشخوان بار ایستاده و آبجوها را برایمان میآورد، هنگامی که میشنود که از سوئد آمدهایم، شروع میکند به گپ زدن با دیگر مرد گروهمان. او زمانی یک دوست پسر سوئدی داشته و هنوز یکی دو کلمه از زبان سوئدی بهیاد دارد. اکنون دلش میخواهد چیزهای تازهای یاد بگیرد. استرالیاییها علاقهی ویژهای به سوئد و سوئدیها دارند. خیلی از سوئدیها هم ناگهان هوس میکنند که بیایند و در استرالیا زندگی کنند. یک گروه موسیقی کپی گروه قدیمی "آبا"ی سوئدی ABBA هماکنون در استرالیا فعال است، و استرالیاییها آنقدر به "جشنوارهی آهنگ" Melodifestivalen یا همان "مسابقهی آواز یوروویژن" Eurovision Song Contest علاقه نشان دادهاند که تماشا و دنبال کردن این مسابقهی سالانه در استرالیا به "صنعتی" تبدیل شده، و سرانجام قرار است که امسال برای نخستین بار گروهی از استرالیا نیز در این مسابقهی اروپایی (!) شرکت کنند.
سرانجام، آبتنی
پنجشنبه باران پراکندهتر است: میبارد و نمیبارد، و هنگامیکه نمیبارد هوای آفتابی آنقدر گرم هست که بتوان آبتنی کرد. آب استخر مجتمع ما گرم است. اینجا حوضهای "جوشان" هم دارد. آبتنی در این محیط آرام میچسبد. اما آب استخر به سلیقهی من زیادی گرم است.
ساحل شنی دریا در صدمتری مجتمع ماست. ساحل شلوغ است. مردم آفتاب میگیرند و آبتنی و موجبازی و موجسواری میکنند. روز ما به آبتنی در استخر و دریا و موجبازی و حمام آفتاب میگذرد و برخی از دوستان به بازدید فروشگاههای شهر نیز میروند. شب باز رگبارهای شدیدی میبارد. من و دوستم جایی در ایوان یک بار مشرف به دریا بهنام Noosa Surf Club پیدا کردهایم، نشستهایم و میخوریم و مینوشیم. باد گاه قطرات ریز باران را بر پیکر ما میپاشاند. و ما، گرم از گفتوگوهایمان، خم به ابرو نمیآوریم. دختر و پسر جوانی آن پایین تختههای موجسواری بر دست، دارند میروند که در تاریکی و زیر باران توی دریا موجسواری کنند. آه از نهاد همهکسانی که آنان را میبینند بر میآید. همه با نگرانی با نگاه بدرقهشان میکنند و چشم بهراهشان هستند. خوشبختانه ده دقیقه طول نمیکشد که هر دو آبچکان و لرزان پیدایشان میشود و بهسوی خانهشان میروند. خب، جواناند دیگر!
جزیرهی بهشت
ساعت 6:15 صبح زود جمعه 13 فوریه قرار است که به گردشی یکروزه به جزیرهی فریزر Fraser Island در فاصلهی دو ساعتی نوسا برویم. بامداد، بر آسفالت خیس از باران دیشب در میدان نزدیک خانهمان ایستادهایم که ماشین خیلی مخصوص سفر در جنگل و باتلاق و کوه و کمر از راه میرسد و سوارمان میکند. مسافرانی از هتلهای دیگر هم هستند و سر راه کسان دیگری را هم سوار میکنیم. به گمانم 14 نفر میشویم. این ماشین جان میدهد برای مأموریتهای ارتشی: جایی را که ما نشستهایم، راست یا دروغ، میتوان با چند دگمه و اهرم از باقی ماشین جدا کرد و حتی در زیر آب راند. این تور متعلق به شرکت "اکتشاف جزیرهی فریزر" Fraser Island Discovery است که گشتهایی در این جزیره ترتیب میدهد.
بهسوی شمال میرویم. راننده، جیمی، مرد جوانیست که در ضمن از بلندگو دربارهی منظرههای اطراف و آنچه میبینیم تعریف میکند و سخن میگوید. از جادهای به دیگری، و به دیگری میپیچد، از عرض Great Sandy National Park میگذرد، و در "ساحل رنگینکمان" Rainbow Beach میایستد تا کمی استراحت کنیم و چند جوان دیگر را هم سوار میکند. اینجا یک قنادی و نانوایی هست و کشف میکنیم که نان بربری هم دارد. آن را "نان ترکی" Turkish bread مینامند. دو تا میخریم و آنقدر خوشمزه است که همینطور خالی هم میچسبد! کشف خوبیست. بعد از این برای صبحانه از این نان میتوانیم بخریم.
کمی بعد بر ماسههای نرم ساحل میایستیم و جیمی از دم و دستگاهی که پشت ماشین دارد چای و قهوه و شیرینی به ما میدهد. در انتهای ماسههای شبهجزیره، در جایی بهنام Inskip Point باید با ماشین توی یک قایق برویم تا ما را از عرض یک تنگه بگذراند و به جزیرهی فریزر برساند. مسافران زیر آفتاب تند با دوربینهایشان در پی شکار لحظهای از بازی دولفینها در آب هستند. فاصلهی کوتاهیست و ده پانزده دقیقه بیشتر طول نمیکشد. در آنسوی آب بر جادهای که "هفتادوپنج مایل" 75 Mile Beach Road نام دارد، و جاده نیست، روی ماسههای نرم ساحل میرانیم. در جاهایی درختان خشکیده بر زمین افتادهاند، راه را بستهاند، و ماشینمان از توی آب دریا میراند و آنها را دور میزند.
جیمی دربارهی جزیره و تاریخچهی آن و جانداران و گیاهان و مقررات و غیره تعریف میکند. اینجا بزرگترین جزیرهی شنی جهان است اما ماسههای آن مواد لازم برای تغذیهی گیاهان را هم دارد و از همین رو جنگلهای انبوه گرمسیری نیز در آن فراوان است. بیش از یکصد دریاچهی آب شیرین روی این جزیره هست. نام جزیره به زبان بومیانی که زمانی اینجا میزیستند "گورری" K'gari (Gurri) بودهاست به معنای بهشت، با داستانهای اساطیری مربوطه. بومیان جزیره که زمانی تا 3000 نفر هم میرسیدند، با آمدن اروپاییان نابود و ناپدید شدند یا از جزیره رفتند و از سال 1904 دیگر هیچ بومی استرالیایی در "بهشت" زندگی نمیکند.
نام کنونی جزیره را زنی بهنام الیزا فریزر Eliza Fraser بر آن نهادهاست. او همسر کاپیتان جیمز فریزر بود. در سال 1836 کشتی آنان نزدیک این جزیره غرق شد. سرنشینان کشتی با ماجراهایی به جزیره رسیدند. دیرتر برخیشان، و از جمله کاپیتان در آنجا مردند. الیزا فریزر بعدها خود را به انگلستان رساند و در هایدپارک لندن به نمایش و بازگویی داستانهای شگفتانگیز کشتیشکستگان، اسارت به دست بومیان استرالیایی و فرار از اسارت پرداخت. این داستانها بهتدریج شاخوبرگهای فراوانی یافتند، با افسانه در آمیختند، و به منبع درآمد الیزا تبدیل شدند. امروز دانسته نیست که بهراستی چه بر آنان گذشت. اما او از این کار پول و پلهای بههم زد و نامش را به جزیره داد.
بزمجه
بخت یارمان است و یکی از انواع بزمجههای varanus ساکن جزیره را بر ساحل میبینیم. بیش از یک متر طول دارد، سیاه است، با لکههای سفید. با نزدیک شدن ماشین ما آرام بهسوی تپههای شنی کنار جاده میرود. در این جزیره گویا بیش از هفتاد گونه از خزندگان، و از جمله تمساح آب شور هم هست، اما زیارت گونههای دیگر دست نمیدهد.
جاده از ساحل بهسوی درون جزیره و به اعماق جنگل میپیچد. اینجا دیگر راهی نیست که بتوان با ماشینهای معمولی پیمود و باید جیپ شاسیبلند داشت. راهیست پر دستانداز و ما پیوسته به اینسو آنسو و بالا و پایین پرتاب میشویم. بهگمانم این ماشینسواری برای کسانی که کمردرد دارند هیچ مناسب نیست. در جایی بهنام "ایستگاه مرکزی" Central Station میایستیم، پیاده میشویم و نیمساعتی در دل جنگل گرمسیری در کنار یک نهر آب بسیار زلال قدم میزنیم. درختان بلند و تنومند اینجا از نوع نی هستند و تویشان خالیست. میتوان رویشان تقه زد و پژواک صدا را در درون خالیشان شنید.
دینگو، سگ وحشی
جیمی در طول راه پیوسته از دینگو، سگ وحشی این جزیره، سخن میگوید و وحشت میپراکند. نام دینگو مرا بهیاد کتاب "دینگو سگ وحشی، یا داستان نخستین عشق" از نویسندهی روس "روویم فرایرمان" Ruvim Frayerman میاندازد، چاپ انتشارات پروگرس مسکو با ترجمهی "فردوس"، که پیش از انقلاب مانند دیگر کتابهای چاپ پروگرس چون ورق زر دستبهدست میدادیم و میخواندیم. یک فیلم سینمایی نیز در سال 1962 در شوروی بر این داستان ساختهاند.
تکانهای ماشین حسابی گرسنهمان کرده که به کنار دریاچهی مکنزی Lake McKenzie میرسیم. جیمی میگوید که میتوانیم برویم و در دریاچه آبتنی کنیم تا او ناهارمان را حاضر کند. اینجا و آنجا هشدارهایی بر تابلوها نوشتهاند که همراه داشتن خوراکی در بیرون از محوطهی با نردهها و تور سیمی را ممنوع میکند، زیرا خطر حملهی دینگو وجود دارد.
دریاچهی شفابخش
دریاچهایست با آبی زلال چون اشک چشم، یا بهقول سوئدیها چون کریستال. ماسههای ساحل سپید سپید است و از سیلیس صد در صد خالص. گویا اگر به پوست بدن مالیده شود، خواص شگفتانگیزی دارد. بومیان این دریاچه را بورانگورا Boorangoora مینامیدند، که یعنی شفابخش. جمعیت زیادی روی ساحل و در آب هستند. بهزحمت جایی خالی پیدا میکنیم و زیر آفتاب داغ به آب میزنیم. آب گرمای مطبوعی دارد و تا عمق چند متری همه چیز زیر آن بهروشنی دیده میشود. توی آب هستیم که بارانهای پراکندهای هم میبارد. اما چه باک از خیس شدن؟! سیر شدن از این آبتنی دشوار است، اما یک ساعت بهسرعت سپری میشود و باید به محوطهی غذاخوری برگردیم. این آبتنی حسابی سرحالم آوردهاست. بومیان حق داشتند که دریاچه را شفابخش بنامند!
محوطهی غذاخوری را در میان نردهها و تورهای سیمی محصور کردهاند. هنگام ورود و خروج باید دری را که تابلوی هشدار حملهی دینگو رویش هست باز کرد و بعد از عبور با دقت آن را بست. جیمی ماهیهای پیچیده در کاغذ آلومینیومی برایمان کباب کردهاست و با نان و سیبزمینی و سالاد فراوان سرو میکند. هرکس که بخواهد میتواند شراب و آبجو هم از او بخرد. شراب سفید جالبی دارد که در جامهای پلاستیکی پایهدار و یکبار مصرف بستهبندی شدهاند و آنها را در یخ خواباندهاست. بسیار هوسانگیز است. یکی میخرم و مینوشم. با کباب ماهی خیلی میچسبد. شراب از انگور Pinot Grigio ست و Copa di vino نام دارد. اکنون میبینم که ساخت امریکاست، و فروشگاه انحصاری سوئد هم در همین بستهبندی آن را دارد (باید سفارش داد).
این جیمی هم رانندهی ماهر ماشین عجیبمان، هم راهنما، و هم قهوهچی قهوهخانهی سیارش است. او اینجا هم سایبان بزرگی بالای میزها کشیده تا باران بر سرمان نبارد و آفتاب نیازاردمان، و هم برایمان کباب پختهاست. در برخی کشورهای دیگر لابد لشگری را برای انجام این کارها بسیج میکردند. در پایان جوانان همسفر کمکش میکنند که سایبان را جمع کند و یخدانها را برایش تا ماشین میبرند. سوار میشویم تا با تحمل تکانهای وحشتناک راه رفته را برگردیم.
در راه بازگشت، بر روی ماسههای ساحل دریای تاسمان به دیدار یک دینگو هم نائل میشویم. گلولهای به بزرگی یک توپ والیبال پیدا کرده، و دور آن پرسه میزند تا ببیند خوردنیست یا نه. جیمی ماشین را بر گرد او میچرخانه تا همه ببینندش و تا میخواهند عکس از او بگیرند. سخت لاغر و مردنیست، آنچنان که دوستان دلشان بهحال او میسوزد و میگویند: «این که حتی نای راه رفتن ندارد. چطور اینهمه وحشت از او میپراکنند؟» اگر مجاز بود، دوستان حتی خوراکی هم به او میدادند!
ساعت شش بعد از ظهر خرد و خمیر از تکانهای ماشین به خانه میرسیم. اما در مجموع گردش خوبی بود.
روز شنبه 14 فوریه دیگر باران نمیبارد. برخی از دوستان به پیادهروی در "پارک ملی نوسا" میروند که از همان چند قدمی خانهی ما آغاز میشود. من تمام روز را به تنبلی و آبتنی در استخر و دریا میگذرانم و شامگاه با دوستم در ساحل خلوت، آرام قدم میزنیم.
پروازمان از بریزبن به سیدنی ساعت دو و نیم بعد از ظهر یکشنبه است. صبح یکشنبه در لابی مجتمع آپارتمانی به انتظار نشستهایم، و برای نخستین بار در تمام طول سفرمان ماشینی که قرار است ما را بردارد و به فرودگاه بریزبن برساند، با نیم ساعت تأخیر میآید. با این حال بهموقع به پروازمان میرسیم.
بدرود دریا و آبتنی و آرامش و تنبلی!
اینجا از خشکی اعماق استرالیا اثری نیست. باران میبارد، و دو طرف جاده سرسبز و زیباست. شنیدهام که بریزبن شهر ساحلی زیباییست. اما محل اقامت ما شهرک دیگریست بهنام "نوسا هدز" Noosa Heads در 200 کیلومتری شمال بریزبن. اتوبوس در یک ایستگاه سرراهی نزدیک نیمههای راه میایستد و مسافرانش را میان مینیبوسهایی که هر یک بهسویی میروند پخش میکند. هر چه جلوتر میرویم باران شدیدتر میشود. رانندهی مینیبوس در پاسخ یکی از ما که میپرسد هوای اینجا همیشه همینطور است، یا این از بخت بد ماست، میگوید که این تازه خوب است و در هفتههای اخیر شدیدتر از این میباریده! عجب! ما را باش که خیال میکردیم بعد از آن همه دوندگی، اینجا دیگر نوبت آفتاب و دریا و آبتنیست!
زیر باران به مجتمع آپارتمانهای Mantra French Quarter میرسیم. خانهای کمی تنگ، اما پاکیزه داریم، با دو اتاق خواب و یک نشیمن با تختخواب اضافه، آشپزخانه و همه وسایل و دو حمام و دستشویی. بالکنمان رو به باغی زیباست با استخر. جابهجا میشویم و در انتظار بند آمدن باران سر و وضعمان را درست میکنیم.
اما باران خیال بند آمدن ندارد. لحظاتی میایستد، و باز با شدت میبارد. در یکی از این ایستادنهایش بیرون میرویم. شهر کوچک و نقلی و پاکیزهایست و پیداست که همه چیز آن برای مشتریان دریا و آبتنی و استراحت ساخته شدهاست. خانهی ما به همهجا نزدیک است. راستهی اصلی پر از بوتیکهای لوکس است با لباسهایی از مارکهای معروف، و قیمتهای بالا. اینجا باید "کلاس بالا" باشید و مانند "خانم دکترها" خرید کنید!
کمی قدم میزنیم و تماشا میکنیم. دوستان لباسهایی را امتحان میکنند. ده بیست متر پشت این راسته دریاست و خلیج کوچکی از دریای تاسمان. اکنون دیگر شامگاه است، دریا پر موج است، هوا بارانیست، و کسی در آب نیست.
رستوران فراوان است، اما چندان چیزی باب دندان و ذائقهی ما ندارند. از رگباری شدید به زیر نیمسقف بازارچهای پناه بردهایم که دوستان مردی را با قوطی پیتزا بهدست میبینند. دنبالش میدوند و میپرسند که آن را از کجا خریدهاست، و او با خوشرویی تا در رستوران پیتزایی همراهیمان میکند و نشانمان میدهد. اینجا رستوران پیتزایی زاکاریز Zachary's Gourmet Pizza Bar نام دارد. از عطر نان پیتزا همه بیتاب شدهایم. مینشینیم، آبجو مینوشیم و پیتزاهای خوشمزهای میخوریم.
دختر جوانی که پشت پیشخوان بار ایستاده و آبجوها را برایمان میآورد، هنگامی که میشنود که از سوئد آمدهایم، شروع میکند به گپ زدن با دیگر مرد گروهمان. او زمانی یک دوست پسر سوئدی داشته و هنوز یکی دو کلمه از زبان سوئدی بهیاد دارد. اکنون دلش میخواهد چیزهای تازهای یاد بگیرد. استرالیاییها علاقهی ویژهای به سوئد و سوئدیها دارند. خیلی از سوئدیها هم ناگهان هوس میکنند که بیایند و در استرالیا زندگی کنند. یک گروه موسیقی کپی گروه قدیمی "آبا"ی سوئدی ABBA هماکنون در استرالیا فعال است، و استرالیاییها آنقدر به "جشنوارهی آهنگ" Melodifestivalen یا همان "مسابقهی آواز یوروویژن" Eurovision Song Contest علاقه نشان دادهاند که تماشا و دنبال کردن این مسابقهی سالانه در استرالیا به "صنعتی" تبدیل شده، و سرانجام قرار است که امسال برای نخستین بار گروهی از استرالیا نیز در این مسابقهی اروپایی (!) شرکت کنند.
سرانجام، آبتنی
پنجشنبه باران پراکندهتر است: میبارد و نمیبارد، و هنگامیکه نمیبارد هوای آفتابی آنقدر گرم هست که بتوان آبتنی کرد. آب استخر مجتمع ما گرم است. اینجا حوضهای "جوشان" هم دارد. آبتنی در این محیط آرام میچسبد. اما آب استخر به سلیقهی من زیادی گرم است.
ساحل شنی دریا در صدمتری مجتمع ماست. ساحل شلوغ است. مردم آفتاب میگیرند و آبتنی و موجبازی و موجسواری میکنند. روز ما به آبتنی در استخر و دریا و موجبازی و حمام آفتاب میگذرد و برخی از دوستان به بازدید فروشگاههای شهر نیز میروند. شب باز رگبارهای شدیدی میبارد. من و دوستم جایی در ایوان یک بار مشرف به دریا بهنام Noosa Surf Club پیدا کردهایم، نشستهایم و میخوریم و مینوشیم. باد گاه قطرات ریز باران را بر پیکر ما میپاشاند. و ما، گرم از گفتوگوهایمان، خم به ابرو نمیآوریم. دختر و پسر جوانی آن پایین تختههای موجسواری بر دست، دارند میروند که در تاریکی و زیر باران توی دریا موجسواری کنند. آه از نهاد همهکسانی که آنان را میبینند بر میآید. همه با نگرانی با نگاه بدرقهشان میکنند و چشم بهراهشان هستند. خوشبختانه ده دقیقه طول نمیکشد که هر دو آبچکان و لرزان پیدایشان میشود و بهسوی خانهشان میروند. خب، جواناند دیگر!
جزیرهی بهشت
ساعت 6:15 صبح زود جمعه 13 فوریه قرار است که به گردشی یکروزه به جزیرهی فریزر Fraser Island در فاصلهی دو ساعتی نوسا برویم. بامداد، بر آسفالت خیس از باران دیشب در میدان نزدیک خانهمان ایستادهایم که ماشین خیلی مخصوص سفر در جنگل و باتلاق و کوه و کمر از راه میرسد و سوارمان میکند. مسافرانی از هتلهای دیگر هم هستند و سر راه کسان دیگری را هم سوار میکنیم. به گمانم 14 نفر میشویم. این ماشین جان میدهد برای مأموریتهای ارتشی: جایی را که ما نشستهایم، راست یا دروغ، میتوان با چند دگمه و اهرم از باقی ماشین جدا کرد و حتی در زیر آب راند. این تور متعلق به شرکت "اکتشاف جزیرهی فریزر" Fraser Island Discovery است که گشتهایی در این جزیره ترتیب میدهد.
بهسوی شمال میرویم. راننده، جیمی، مرد جوانیست که در ضمن از بلندگو دربارهی منظرههای اطراف و آنچه میبینیم تعریف میکند و سخن میگوید. از جادهای به دیگری، و به دیگری میپیچد، از عرض Great Sandy National Park میگذرد، و در "ساحل رنگینکمان" Rainbow Beach میایستد تا کمی استراحت کنیم و چند جوان دیگر را هم سوار میکند. اینجا یک قنادی و نانوایی هست و کشف میکنیم که نان بربری هم دارد. آن را "نان ترکی" Turkish bread مینامند. دو تا میخریم و آنقدر خوشمزه است که همینطور خالی هم میچسبد! کشف خوبیست. بعد از این برای صبحانه از این نان میتوانیم بخریم.
کمی بعد بر ماسههای نرم ساحل میایستیم و جیمی از دم و دستگاهی که پشت ماشین دارد چای و قهوه و شیرینی به ما میدهد. در انتهای ماسههای شبهجزیره، در جایی بهنام Inskip Point باید با ماشین توی یک قایق برویم تا ما را از عرض یک تنگه بگذراند و به جزیرهی فریزر برساند. مسافران زیر آفتاب تند با دوربینهایشان در پی شکار لحظهای از بازی دولفینها در آب هستند. فاصلهی کوتاهیست و ده پانزده دقیقه بیشتر طول نمیکشد. در آنسوی آب بر جادهای که "هفتادوپنج مایل" 75 Mile Beach Road نام دارد، و جاده نیست، روی ماسههای نرم ساحل میرانیم. در جاهایی درختان خشکیده بر زمین افتادهاند، راه را بستهاند، و ماشینمان از توی آب دریا میراند و آنها را دور میزند.
جیمی دربارهی جزیره و تاریخچهی آن و جانداران و گیاهان و مقررات و غیره تعریف میکند. اینجا بزرگترین جزیرهی شنی جهان است اما ماسههای آن مواد لازم برای تغذیهی گیاهان را هم دارد و از همین رو جنگلهای انبوه گرمسیری نیز در آن فراوان است. بیش از یکصد دریاچهی آب شیرین روی این جزیره هست. نام جزیره به زبان بومیانی که زمانی اینجا میزیستند "گورری" K'gari (Gurri) بودهاست به معنای بهشت، با داستانهای اساطیری مربوطه. بومیان جزیره که زمانی تا 3000 نفر هم میرسیدند، با آمدن اروپاییان نابود و ناپدید شدند یا از جزیره رفتند و از سال 1904 دیگر هیچ بومی استرالیایی در "بهشت" زندگی نمیکند.
نام کنونی جزیره را زنی بهنام الیزا فریزر Eliza Fraser بر آن نهادهاست. او همسر کاپیتان جیمز فریزر بود. در سال 1836 کشتی آنان نزدیک این جزیره غرق شد. سرنشینان کشتی با ماجراهایی به جزیره رسیدند. دیرتر برخیشان، و از جمله کاپیتان در آنجا مردند. الیزا فریزر بعدها خود را به انگلستان رساند و در هایدپارک لندن به نمایش و بازگویی داستانهای شگفتانگیز کشتیشکستگان، اسارت به دست بومیان استرالیایی و فرار از اسارت پرداخت. این داستانها بهتدریج شاخوبرگهای فراوانی یافتند، با افسانه در آمیختند، و به منبع درآمد الیزا تبدیل شدند. امروز دانسته نیست که بهراستی چه بر آنان گذشت. اما او از این کار پول و پلهای بههم زد و نامش را به جزیره داد.
بزمجه
بخت یارمان است و یکی از انواع بزمجههای varanus ساکن جزیره را بر ساحل میبینیم. بیش از یک متر طول دارد، سیاه است، با لکههای سفید. با نزدیک شدن ماشین ما آرام بهسوی تپههای شنی کنار جاده میرود. در این جزیره گویا بیش از هفتاد گونه از خزندگان، و از جمله تمساح آب شور هم هست، اما زیارت گونههای دیگر دست نمیدهد.
جاده از ساحل بهسوی درون جزیره و به اعماق جنگل میپیچد. اینجا دیگر راهی نیست که بتوان با ماشینهای معمولی پیمود و باید جیپ شاسیبلند داشت. راهیست پر دستانداز و ما پیوسته به اینسو آنسو و بالا و پایین پرتاب میشویم. بهگمانم این ماشینسواری برای کسانی که کمردرد دارند هیچ مناسب نیست. در جایی بهنام "ایستگاه مرکزی" Central Station میایستیم، پیاده میشویم و نیمساعتی در دل جنگل گرمسیری در کنار یک نهر آب بسیار زلال قدم میزنیم. درختان بلند و تنومند اینجا از نوع نی هستند و تویشان خالیست. میتوان رویشان تقه زد و پژواک صدا را در درون خالیشان شنید.
دینگو، سگ وحشی
جیمی در طول راه پیوسته از دینگو، سگ وحشی این جزیره، سخن میگوید و وحشت میپراکند. نام دینگو مرا بهیاد کتاب "دینگو سگ وحشی، یا داستان نخستین عشق" از نویسندهی روس "روویم فرایرمان" Ruvim Frayerman میاندازد، چاپ انتشارات پروگرس مسکو با ترجمهی "فردوس"، که پیش از انقلاب مانند دیگر کتابهای چاپ پروگرس چون ورق زر دستبهدست میدادیم و میخواندیم. یک فیلم سینمایی نیز در سال 1962 در شوروی بر این داستان ساختهاند.
تکانهای ماشین حسابی گرسنهمان کرده که به کنار دریاچهی مکنزی Lake McKenzie میرسیم. جیمی میگوید که میتوانیم برویم و در دریاچه آبتنی کنیم تا او ناهارمان را حاضر کند. اینجا و آنجا هشدارهایی بر تابلوها نوشتهاند که همراه داشتن خوراکی در بیرون از محوطهی با نردهها و تور سیمی را ممنوع میکند، زیرا خطر حملهی دینگو وجود دارد.
دریاچهی شفابخش
دریاچهایست با آبی زلال چون اشک چشم، یا بهقول سوئدیها چون کریستال. ماسههای ساحل سپید سپید است و از سیلیس صد در صد خالص. گویا اگر به پوست بدن مالیده شود، خواص شگفتانگیزی دارد. بومیان این دریاچه را بورانگورا Boorangoora مینامیدند، که یعنی شفابخش. جمعیت زیادی روی ساحل و در آب هستند. بهزحمت جایی خالی پیدا میکنیم و زیر آفتاب داغ به آب میزنیم. آب گرمای مطبوعی دارد و تا عمق چند متری همه چیز زیر آن بهروشنی دیده میشود. توی آب هستیم که بارانهای پراکندهای هم میبارد. اما چه باک از خیس شدن؟! سیر شدن از این آبتنی دشوار است، اما یک ساعت بهسرعت سپری میشود و باید به محوطهی غذاخوری برگردیم. این آبتنی حسابی سرحالم آوردهاست. بومیان حق داشتند که دریاچه را شفابخش بنامند!
محوطهی غذاخوری را در میان نردهها و تورهای سیمی محصور کردهاند. هنگام ورود و خروج باید دری را که تابلوی هشدار حملهی دینگو رویش هست باز کرد و بعد از عبور با دقت آن را بست. جیمی ماهیهای پیچیده در کاغذ آلومینیومی برایمان کباب کردهاست و با نان و سیبزمینی و سالاد فراوان سرو میکند. هرکس که بخواهد میتواند شراب و آبجو هم از او بخرد. شراب سفید جالبی دارد که در جامهای پلاستیکی پایهدار و یکبار مصرف بستهبندی شدهاند و آنها را در یخ خواباندهاست. بسیار هوسانگیز است. یکی میخرم و مینوشم. با کباب ماهی خیلی میچسبد. شراب از انگور Pinot Grigio ست و Copa di vino نام دارد. اکنون میبینم که ساخت امریکاست، و فروشگاه انحصاری سوئد هم در همین بستهبندی آن را دارد (باید سفارش داد).
این جیمی هم رانندهی ماهر ماشین عجیبمان، هم راهنما، و هم قهوهچی قهوهخانهی سیارش است. او اینجا هم سایبان بزرگی بالای میزها کشیده تا باران بر سرمان نبارد و آفتاب نیازاردمان، و هم برایمان کباب پختهاست. در برخی کشورهای دیگر لابد لشگری را برای انجام این کارها بسیج میکردند. در پایان جوانان همسفر کمکش میکنند که سایبان را جمع کند و یخدانها را برایش تا ماشین میبرند. سوار میشویم تا با تحمل تکانهای وحشتناک راه رفته را برگردیم.
در راه بازگشت، بر روی ماسههای ساحل دریای تاسمان به دیدار یک دینگو هم نائل میشویم. گلولهای به بزرگی یک توپ والیبال پیدا کرده، و دور آن پرسه میزند تا ببیند خوردنیست یا نه. جیمی ماشین را بر گرد او میچرخانه تا همه ببینندش و تا میخواهند عکس از او بگیرند. سخت لاغر و مردنیست، آنچنان که دوستان دلشان بهحال او میسوزد و میگویند: «این که حتی نای راه رفتن ندارد. چطور اینهمه وحشت از او میپراکنند؟» اگر مجاز بود، دوستان حتی خوراکی هم به او میدادند!
ساعت شش بعد از ظهر خرد و خمیر از تکانهای ماشین به خانه میرسیم. اما در مجموع گردش خوبی بود.
روز شنبه 14 فوریه دیگر باران نمیبارد. برخی از دوستان به پیادهروی در "پارک ملی نوسا" میروند که از همان چند قدمی خانهی ما آغاز میشود. من تمام روز را به تنبلی و آبتنی در استخر و دریا میگذرانم و شامگاه با دوستم در ساحل خلوت، آرام قدم میزنیم.
پروازمان از بریزبن به سیدنی ساعت دو و نیم بعد از ظهر یکشنبه است. صبح یکشنبه در لابی مجتمع آپارتمانی به انتظار نشستهایم، و برای نخستین بار در تمام طول سفرمان ماشینی که قرار است ما را بردارد و به فرودگاه بریزبن برساند، با نیم ساعت تأخیر میآید. با این حال بهموقع به پروازمان میرسیم.
بدرود دریا و آبتنی و آرامش و تنبلی!
Subscribe to:
Posts (Atom)