30 November 2014
از ژدانوف بیاموزیم
آندرهی ژدانوف Zhdanov از رهبران حزبی و سیاسی و دولتی اتحاد شوروی در دوران استالین، هنگام سخنرانی معروف خود در نخستین کنگرهی نویسندگان شوروی در 17 اوت 1934 سخنان استالین را پی گرفت و از نویسندگان پرسید: «رفیق استالین نویسندگان ما را مهندسین روح انسانها نامید. منظور ایشان چیست؟ این عنوان چه وظایفی را به دوش شما می گذارد؟»، و سپس خود پاسخ داد: «باید زندگی را خوب درک نماییم و در آینده آن را در آثار هنری ترسیم کنیم... در این ترسیم ظرف سوسیالیسم است و مظروف فرهنگ و هنر است. این روش ادبیات و نقد ادبی را ما رئالیسم سوسیالیستی مینامیم.»
23 November 2014
دکانی در فیسبوک
آخرش من هم دکانی در فیسبوک باز کردم! همواره مخالف نظام "دوستبازی" فیس بوک بودهام و از همین رو وبلاگ را ترجیح دادهام. اینجا مینویسم، و "دوست" یا دشمن همه آزاداند که بیایند، بخوانند، نظر بدهند یا ندهند، و پی کار خود بروند. چهار سال پیش چیزکی دربارهی مخالفتم با فیسبوک نوشتم، در این نشانی.
اما شنیدهام و خواندهام که کسانی جهان گردش اینترنتیشان را به فیسبوک محدود کردهاند و قدم از آن دیار بیرون نمیگذارند. برای آنان، و برای معرفی کتاب تازهانتشارم "قطران در عسل" است که دکان فیسبوک را باز میکنم.
در آن دکان به روی همه باز است: همه خوش آمدید! اما "دوستی" فیسبوکی با من اگر خواستید، میخواهم که دو نکته را به یاد داشتهباشید:
1- اجازه بدهید تنها پیشنهاد دوستی کسانی را بپذیرم که میشناسمشان. گفتن ندارد که حافظهام خراب شده و ممکن است بسیاری از آشنایان قدیم (و حتی تازه!) را بهیاد نیاورم. پس، در تقاضای دوستیتان خطی یادآوری بنویسید که من از کجا و چگونه شما را میشناسم؛
2- اگر دوستی با مرا خواستید و پذیرفته شدید، همه عواقب دوستی ورزیدن با همچون منی به گردن خودتان!
من در جهان فیسبوک تازهوارد و بسیار ناشی هستم. آنجا نخستین گامهای لرزان را بر میدارم. میکوشم که زود راه بیافتم. تا آن هنگام اشتباهها و ناشیگریهای مرا ببخشید.
آن دکان را در درجهی نخست برای معرفی کتاب "قطران در عسل" میگشایم، و تنها در بارهی کتاب چیزهایی خواهم نوشت، تا ببینم آن جهان مرا به کجاها میکشاند.
نشانی دکان این است.
اما شنیدهام و خواندهام که کسانی جهان گردش اینترنتیشان را به فیسبوک محدود کردهاند و قدم از آن دیار بیرون نمیگذارند. برای آنان، و برای معرفی کتاب تازهانتشارم "قطران در عسل" است که دکان فیسبوک را باز میکنم.
در آن دکان به روی همه باز است: همه خوش آمدید! اما "دوستی" فیسبوکی با من اگر خواستید، میخواهم که دو نکته را به یاد داشتهباشید:
1- اجازه بدهید تنها پیشنهاد دوستی کسانی را بپذیرم که میشناسمشان. گفتن ندارد که حافظهام خراب شده و ممکن است بسیاری از آشنایان قدیم (و حتی تازه!) را بهیاد نیاورم. پس، در تقاضای دوستیتان خطی یادآوری بنویسید که من از کجا و چگونه شما را میشناسم؛
2- اگر دوستی با مرا خواستید و پذیرفته شدید، همه عواقب دوستی ورزیدن با همچون منی به گردن خودتان!
من در جهان فیسبوک تازهوارد و بسیار ناشی هستم. آنجا نخستین گامهای لرزان را بر میدارم. میکوشم که زود راه بیافتم. تا آن هنگام اشتباهها و ناشیگریهای مرا ببخشید.
آن دکان را در درجهی نخست برای معرفی کتاب "قطران در عسل" میگشایم، و تنها در بارهی کتاب چیزهایی خواهم نوشت، تا ببینم آن جهان مرا به کجاها میکشاند.
نشانی دکان این است.
16 November 2014
از جهان خاکستری - پایان؟
سرانجام کتابم، شامل بخشهای منتشر شده و منتشر نشدهی "از جهان خاکستری"، آمادهی چاپ شد و از دیروز در آمازون و جاهای دیگر میتوان سفارشش داد و خریدش.
"از جهان خاکستری" نام موقت این پروژه بود اما نام نهایی کتاب و ساختمان کتاب را از سی سال پیش در سر داشتم: "قطران در عسل". چرا این نام، و منظور از آن چیست؟ این را با گشودن کتاب در برگ نخست مییابید، و امیدوارم که با خواندن کتاب تا پایان، مفهوم نام آن را دریابید.
حرفها از سی سال پیش در دلم و در سرم بود، اما بهجز چند تلاش ناموفق در سالهای دور، و چند تمرین پرتوپلا، سرانجام از هشت سال پیش بود که کتاب خرد – خرد در همین وبلاگ شکل گرفت.
در کتاب چندین بخش هست که پیشتر هرگز منتشر نشده (از جمله بخشهای مهم پایانی)، چندین بخش هست که در مجموعهی "از جهان خاکستری" نبوده، و چندین بخش از مجموعهی "از جهان خاکستری" را در کتاب نگنجاندهام (که در این وبلاگ هنوز باقی هستند). همچنین کموبیش همهی بخشهای منتشرشده را بازنویسی و ویرایش کردهام. بنابراین خواندن همهی کتاب را حتی به شمایانی که "از جهان خاکستری" را از همان آغاز دنبال کردهاید نیز توصیه میکنم. نسخهی مقدماتی کتاب بیش از 800 صفحه شد، اما بیش از 200 صفحه از آن را بریدم و دور ریختم، و سرانجام 580 صفحه باقی ماند.
برنامهای برای ادامهی نوشتن بخشهایی دیگر در توصیف جهان خاکستری ندارم. به گمانم آنچه را میخواستم بگویم، در کتاب گفتهام. اما در انتظار انتشار کتاب همین سه هفته پیش بخش 108 را همینجا نوشتم. آیا بخشهای دیگری هم خواهد آمد؟ چه میدانم... چه میدانم...
همچنانکه در نشانی ناشر ملاحظه میشود، کتاب جز به شکل کاغذی، در فورمتهای الکترونیک گوناگون، و همچنین در سایتهای گوناگون نیز در دسترس است. آن بخشها و لینکها اگر هنوز کار نمیکنند، در روزهای آینده بهتدریج تکمیل خواهند شد.
از وضع دسترسی علاقمندان داخل ایران به کتابهای الکترونیک، و از میزان رواج کتابخوانی الکترونیک در داخل، هیچ نمیدانم. اما بهگمانم فورمت الکترونیک آسانترین راه دسترسی علاقمندان داخل به کتابهای چاپ خارج باید باشد. البته شاید مسافران نیز بتوانند نسخههای کاغذی را برای خواستاران داخل ببرند.
همهی شمایانی را که این سطرها را میخوانید فرا میخوانم که کتاب را بخوانید، به دوستان و آشنایانتان معرفیاش کنید، در نشریات و سایتهای گوناگون معرفی و نقدش کنید، و هر چه سختگیرانهتر و "کوبندهتر" نقدش کنید، بیشتر سپاسگزارتان خواهم بود! پول کتاب هیچ اهمیتی برایم ندارد. در هر حال چندان پولی به دستم نخواهد آمد. مگر کدام نویسندهی ما نان نویسندگیاش را خوردهاست؟ هدفم از تبلیغ کتاب آن است که بیشتر خواندهشود و حرفهای من بهگوش افراد بیشتری برسد - و کدام نویسنده است که همین را نخواهد؟ بنابراین اگر در تهیه کتاب مشکلی دارید، به هر شکل، و هر کجای جهان که هستید، برایم بنویسید به نشانی ایمیلم که در پایان این نوشته مییابید، و من هرچه از دستم برآید انجام میدهم تا کتاب را به شما برسانم.
با سپاس فراوان از مجید مدیر که جلد زیبای کتاب را طراحی کرد، و سپاس از مدیر و کارکنان انتشارات "اچ اند اس مدیا".
برای عکسهای بزرگتر روی آنها کلیک کنید.
نشانی ایمیل من: otaghe.mousighi #at# gmail.com (بهجای #at# علامت @ را بنویسید)
"از جهان خاکستری" نام موقت این پروژه بود اما نام نهایی کتاب و ساختمان کتاب را از سی سال پیش در سر داشتم: "قطران در عسل". چرا این نام، و منظور از آن چیست؟ این را با گشودن کتاب در برگ نخست مییابید، و امیدوارم که با خواندن کتاب تا پایان، مفهوم نام آن را دریابید.
حرفها از سی سال پیش در دلم و در سرم بود، اما بهجز چند تلاش ناموفق در سالهای دور، و چند تمرین پرتوپلا، سرانجام از هشت سال پیش بود که کتاب خرد – خرد در همین وبلاگ شکل گرفت.
در کتاب چندین بخش هست که پیشتر هرگز منتشر نشده (از جمله بخشهای مهم پایانی)، چندین بخش هست که در مجموعهی "از جهان خاکستری" نبوده، و چندین بخش از مجموعهی "از جهان خاکستری" را در کتاب نگنجاندهام (که در این وبلاگ هنوز باقی هستند). همچنین کموبیش همهی بخشهای منتشرشده را بازنویسی و ویرایش کردهام. بنابراین خواندن همهی کتاب را حتی به شمایانی که "از جهان خاکستری" را از همان آغاز دنبال کردهاید نیز توصیه میکنم. نسخهی مقدماتی کتاب بیش از 800 صفحه شد، اما بیش از 200 صفحه از آن را بریدم و دور ریختم، و سرانجام 580 صفحه باقی ماند.
برنامهای برای ادامهی نوشتن بخشهایی دیگر در توصیف جهان خاکستری ندارم. به گمانم آنچه را میخواستم بگویم، در کتاب گفتهام. اما در انتظار انتشار کتاب همین سه هفته پیش بخش 108 را همینجا نوشتم. آیا بخشهای دیگری هم خواهد آمد؟ چه میدانم... چه میدانم...
همچنانکه در نشانی ناشر ملاحظه میشود، کتاب جز به شکل کاغذی، در فورمتهای الکترونیک گوناگون، و همچنین در سایتهای گوناگون نیز در دسترس است. آن بخشها و لینکها اگر هنوز کار نمیکنند، در روزهای آینده بهتدریج تکمیل خواهند شد.
از وضع دسترسی علاقمندان داخل ایران به کتابهای الکترونیک، و از میزان رواج کتابخوانی الکترونیک در داخل، هیچ نمیدانم. اما بهگمانم فورمت الکترونیک آسانترین راه دسترسی علاقمندان داخل به کتابهای چاپ خارج باید باشد. البته شاید مسافران نیز بتوانند نسخههای کاغذی را برای خواستاران داخل ببرند.
همهی شمایانی را که این سطرها را میخوانید فرا میخوانم که کتاب را بخوانید، به دوستان و آشنایانتان معرفیاش کنید، در نشریات و سایتهای گوناگون معرفی و نقدش کنید، و هر چه سختگیرانهتر و "کوبندهتر" نقدش کنید، بیشتر سپاسگزارتان خواهم بود! پول کتاب هیچ اهمیتی برایم ندارد. در هر حال چندان پولی به دستم نخواهد آمد. مگر کدام نویسندهی ما نان نویسندگیاش را خوردهاست؟ هدفم از تبلیغ کتاب آن است که بیشتر خواندهشود و حرفهای من بهگوش افراد بیشتری برسد - و کدام نویسنده است که همین را نخواهد؟ بنابراین اگر در تهیه کتاب مشکلی دارید، به هر شکل، و هر کجای جهان که هستید، برایم بنویسید به نشانی ایمیلم که در پایان این نوشته مییابید، و من هرچه از دستم برآید انجام میدهم تا کتاب را به شما برسانم.
با سپاس فراوان از مجید مدیر که جلد زیبای کتاب را طراحی کرد، و سپاس از مدیر و کارکنان انتشارات "اچ اند اس مدیا".
برای عکسهای بزرگتر روی آنها کلیک کنید.
نشانی ایمیل من: otaghe.mousighi #at# gmail.com (بهجای #at# علامت @ را بنویسید)
09 November 2014
دل بیدفاع
«بدا به حال دلهایی که بیش از اندازه محفوظ بودهاند! هنگامی که سودا راه به دل باز میکند، آن که عفیفتر است، بیدفاعتر است.»
رومن رولان: "جان شیفته"، ترجمه م. ا. بهآذین
[از یادداشتهایم در زندان پادگان چهلدختر (شاهرود)، فروردین 1357 (1978)]
رومن رولان: "جان شیفته"، ترجمه م. ا. بهآذین
[از یادداشتهایم در زندان پادگان چهلدختر (شاهرود)، فروردین 1357 (1978)]
02 November 2014
زندگی کی آغاز میشود؟
«زندگی ما همه جنبهی موقت دارد. همه فکر میکنند که زندگی در حال حاضر زندگی نیست و فعلاً باید سوخت و ساخت و نیز فعلاً باید حقارت را تحمل کرد، و لیکن این همه موقتی است و بالاخره یک روز زندگی واقعی شروع خواهد شد. بلی، یک روز! ما خویشتن را برای مردن آماده میکنیم، مردن با این حسرت که زندگی نکردیم. گاهی این فکر مرا به ستوه میآورد که: آدم بیش از یک بار به دنیا نمیآید و این عمر یکباره و منحصر به فرد را نیز دایم در موقت بودن و در انتظار روزی بهسر میبرد که زندگی واقعی شروع شود. باری عمر به همین شیوه میگذرد. هیچکس در حال زندگی نمیکند و هیچکس نیست که بتواند آنچه را که در روز انجام دادهاست به حساب دارائی مثبت خود بگذارد. هیچکس نیست که بتواند ادعا کند "از فلان موقع زندگی من شروع شدهاست!"»
اینیاتسیو سیلونه: نان و شراب (ترجمه محمد قاضی)
[از یادداشتهایم در پادگان چهلدختر (شاهرود)، اردیبهشت 1357]
اینیاتسیو سیلونه: نان و شراب (ترجمه محمد قاضی)
[از یادداشتهایم در پادگان چهلدختر (شاهرود)، اردیبهشت 1357]
26 October 2014
از جهان خاکستری - 108
![]() |
دانشآموز کلاس سوم مهر 1340 |
ساعت در دقیقهی پانزدهم یک زنگ میزد، در دقیقهی سیام دو زنگ، و در دقیقهی 45 سه زنگ. و سپس سر ساعت، به تعداد ساعتی که نشان میداد زنگ میزد: دانگ... دانگ... دانگ...
ساعت بر دیوار یک سلمانی نزدیک میدان «اوچدکان»، سر راه خانه به مدرسهام نشستهبود و آن را هنگام ولگردیهایم کشف کردهبودم.
هشت سالم بود. دانشآموز کلاس دوم «دبستان انوری» بودم، و اکنون چند روز بود که به مدرسه نمیرفتم. بامداد هر روز لباس میپوشیدم، کیفم را بر میداشتم، و به قصد مدرسه از خانه بیرون میآمدم، اما بهجای رفتن به مدرسه در کوچهها ولگردی میکردم. بیزار بودم از کلاسم و آموزگارم که وادارمان میکرد ساکت و بیحرکت بنشینیم، و اگر خطایی میکردیم با چوبی که داشت کف دستانمان را سیاه میکرد؛ بیزار بودم از همکلاسیهایم که مرا که "فارس" بودم و ترکی را خوب بلد نبودم، از خود نمیدانستند، به بازیهایشان راهم نمیدادند، میزدندم و آزارم میدادند.
در خانه هم اوضاع تعریفی نداشت. هر چند هفته دعوا و بگومگوی شدید پدر و مادر و قهر و سکوت در خانه برقرار بود. همین هفتهی پیش شامگاهی پدر کمی دیر به خانه آمدهبود، و اکنون زن و شوهر بر سر یکدیگر فریاد میزدند. کنار دیوار اتاق نشستهبودم و زانوانم را بغل زدهبودم، ترسان خود را به دیوار میفشردم. میخواستم توی دیوار فرو روم و این دعوا را نبینم. خواهر و برادر کوچکترم نیز مانند جوجههایی به زیر بالهای من پناه آوردهبودند، از دو سو خود را بر من میفشردند، چانههایشان میلرزید و ترسان و لرزان، آرام و بیصدا اشک میریختند.
غمگین بودم. افسرده بودم. تنهای تنها بودم. به پسکوچههای خلوت میرفتم تا مبادا آشنایی مرا ببیند. رودخانه را کشف کردهبودم. زیر آفتاب سرد آغاز پاییز ساعتی روی پل «سیدآباد» میایستادم و جریان آب را تماشا میکردم. ساعتی آرام و بیهدف بر ساحل خاکی رود قدم میزدم. این ساحل زبالهدانی خانههای نزدیک رودخانه بود. زبالههای خانگیشان را میآوردند و بر ساحل رود میریختند. اینجا و آنجا بوی گند آزارم میداد. اینجا و آنجا کلاغهایی با منقارشان لابهلای زبالهها را در پی طعمهای میکاویدند. گاه احساس میکردم که با قدم زدن در کنارهی این زبالهدانی، من نیز کلاغی هستم مانند آنها.
هر از چندی بهسوی «اوچدکان» باز میگشتم، سرک میکشیدم و ساعت روی دیوار سلمانی را نگاه میکردم: نه! هنوز وقت رفتن به خانه نرسیدهبود. تازه کمتر از یک ساعت از دفعهی قبل که آمدم و نگاهش کردم، گذشتهبود. کلاس ما شیفتی بود و این هفته که "صبحی" بودیم، ساعت 12 ظهر کلاسمان تمام میشد و به خانه میرفتیم. اکنون میتوانستم کمی پشت کنج دیوار بایستم تا زنگ ناقوسوار ساعت بهصدا در آید و کمی پرواز کنم. پرواز... پژواک دانننننگگگ...
در این ولگردیها پسرکی همسنوسالم خود را به من چسباند. او نیز ولگرد بود: ولگردتر از من و بیکسوکارتر و تنهاتر از من. او حتی کیف مدرسه بهدست نداشت. هر جا که میرفتم دنبالم میآمد. با لبخندی کجکی نگاهم میکرد، و مسیرها و رفتارهایم را پیشبینی میکرد. پیدا بود که سابقه و تجربهای غنیتر از من در ولگردی دارد. گاه راهنماییام میکرد. نمیدانستم از چه با او سخن بگویم. حرفی برای گفتن نمییافتم. کنار هم روی پل میایستادیم و در سکوت جریان آب را تماشا میکردیم. او شاد بود از این که همپا و همراه و همتایی یافته. اما من نمیدانستم که آیا باید راضی باشم از اینکه از تنهایی درم میآورد، یا مزاحم بشمارمش؟ با دیدن خودم در آینهی او کمی نگران میشدم: آیا این است سرانجام من؟ تا کی میتوانم به این ولگردی و گریز از مدرسه ادامه دهم؟ به کجا میرسم؟ پدر و مادر اگر بفهمند، چه میشود؟
ساعت! بروم و ساعت را نگاه کنم. مبادا دیر شود.
و پدر و مادر فهمیدند: هفتهای از ولگردیم میگذشت که کوبهی در خانه را محکم به در کوبیدند. رفتم و باز کردم. «آقا صادق» بود، فراش دبستانم. دلم ریخت. پدر یا مادرم را میخواست. مادر چادرش را سر کرد و آمد. آقا صادق گفت که آقا معلم میپرسد که شیوا چرا به مدرسه نمیآید؟ خدای نکرده مریضی – چیزی شده؟
مادر هاج و واج نگاهی به من میکرد و نگاهی به فراش، و هیچ نمیفهمید. سرم را به زیر انداختهبودم و میخواستم توی زمین فرو بروم. مادر آقا صادق را دستبهسر کرد، و سؤالپیچم کرد. لو رفتم. داستان رو شد. حالا میکشندم.
عصر که پدر به خانه آمد، خوب یادم است، چای خریدهبود. او دو نوع چای میخرید و با هم مخلوطشان میکرد تا خوشعطر و طعم و خوشرنگ شود. روی فرش کف اتاق نشستهبود،چایها را روی روزنامهای ریختهبود و داشت همشان میزد، و با آنکه بعد از دعوای هفته پیش با مادر "قهر" بودند، داشتند با صدای بلند با هم مشورت میکردند که چهکارم کنند.
مادر اصرار داشت که یک پالان کوچک حمالی برایم بخرند تا بروم و سر بازار حمالی کنم، اما پدر مجازات فوری میخواست: با دست سنگینش چند پسگردنی محکم به پس سرم زد، اشکم را در آورد، دستم را گرفت و بهسوی آشپزخانهی متروک انتهای حیاط منزلمان کشاندم. آن جا صاحبخانه و مستأجران پیشین به هنگام میهمانیهای بزرگ با هیزم آشپزی کردهبودند یا در تنور آن نان پختهبودند و اکنون سالها بود که هیچ استفادهای از آن نمیشد. دود هیزم کف زمین و دیوارها و سقف و همه جا را به رنگ قیر در آورده بود، یک بند انگشت گرد نرم و مرده روی همه چیز و همه جا نشستهبود و تار عنکبوتهای بزرگی در گوشه و کنار آویزان بود. هرگز جرأت نکردهبودم تنها وارد آنجا شوم. پدر یک گونی روی خاکهای کف آشپزخانه پهن کرد، مرا روی آن نشاند، در را از پشت بست، در تاریکی رهایم کرد و رفت. بیصدا اشک میریختم و ساعتی از ترس جرأت هیچ حرکتی نداشتم. دستوپایم را جمع کردهبودم، خود را در هم فشردهبودم و کز کردهبودم روی گونی. گوئی میخواستم هرچه کوچکتر شوم تا با پدیدههای ناشناختهی غرق در تاریکی پیرامون برخورد نکنم. اما بهتدریج چشمانم به تاریکی عادت کرد، چشمهی اشکم فروخشکید، ترسم اندکی از میان رفت، و سوراخ نورگیر دیوار پشت سرم را کشف کردم. تارهای عنکبوت را دور زدم، روی گرد مرده خود را از سکوئی و طاقچهای بالا کشیدم، به لبهی سوراخ نورگیر آویختم و به تماشای دنیای بیرون این سیاهچال مخوف پرداختم. از آنجا فقط برگهای سبز یک درخت "به" دیده میشد که زیر آفتاب میدرخشیدند. سبزی و درخشش آن برگها گوئی با دنیای بیرون از این زندان، با زندگی پیوندم میداد. از تماشای برگها سیر نمیشدم.
نمیدانم چه مدتی به همان حال بودم که کسی پشت در زندان آمد و آن را گشود. عمهام بود؛ یکی از دو عمهای که عاشقانه دوستم میداشتند. نمیدانم به تصادف به خانهمان آمدهبود و داستان را شنیدهبود، یا پدر و مادر واسطهاش کردهبودند و این نقش را به او دادهبودند. عمه با کف دستش خیسی اشک را از گونههایم سترد، بوسیدم، خاکها را از لباسم واتکاند، دستم را گرفت و به اتاق نشیمن برم گرداند.
چارهای جز بازگشت به شکنجهگاه آن آموزگار و آن کلاس نبود. اما گویی شوریدنم اثر کردهبود: همکلاسیها نگاهشان را از من میدزدیدند و کمتر آزارم میدادند، و آموزگار شگفتزده وراندازم میکرد و کمی با احترام با من رفتار میکرد.
19 October 2014
ترانههای برندهی نوبل ادبیات
پاتریک مودیانو برندهی جایزهی ادبیات نوبل امسال گذشته از رمانهایش که جایزه را نصیبش کرد، دهها ترانه هم سرودهاست که خوانندگان معروف فرانسوی اجرایشان کردهاند. یکی از این خوانندگان فرانسواز هاردیست که چهار ترانه از آن میان خواندهاست.
یکی از این ترانهها که در نوجوانیهای من بارها و بارها از رادیو پخش میشد، «سانسالوادور» بود. من بی آنکه کلمهای از آن را بفهمم، از ملودی آن و صدای نرم و دلنشین فرانسواز هاردی لذتی بیپایان میبردم.
سانسالوادور، و ترانههایی دیگر با شعر مودیانو و صدای فرانسواز هاردی: 1، 2، 3.
یکی از این ترانهها که در نوجوانیهای من بارها و بارها از رادیو پخش میشد، «سانسالوادور» بود. من بی آنکه کلمهای از آن را بفهمم، از ملودی آن و صدای نرم و دلنشین فرانسواز هاردی لذتی بیپایان میبردم.
سانسالوادور، و ترانههایی دیگر با شعر مودیانو و صدای فرانسواز هاردی: 1، 2، 3.
12 October 2014
از جهان خاکستری - 107
![]() |
دکتر سموخا در جشن هشتادسالگیاش، فوریه 2008 |
اما اکنون راه تازهای برای رسیدن به سوئد هم پیدا شده. برای این کار باید با همان دعوتنامهی برلین غربی تا ورشو پایتخت لهستان رفت، و آنجا با ارز خارجی بلیت رفتوبرگشت هواپیما به استکهلم خرید. شرکت هواپیمایی لهستان برای بلیت رفتوبرگشت به سوئد، که با ارز غربی پرداخت شود، شرط ویزا ندارد.
چند تن از آشنایان توانستهاند خود را به سوئد برسانند. اما ارتباط با جهان بیرون از این دیار آسان نیست. همان فردای ورودمان به مینسک اکبر شاندرمنی، این حزبی کهنسال که به سرپرستی موقت ما 200 پناهنده گمارده شدهبود، بر سکوی کوتاه کنار پلکان ورودی ساختمان شماره 4 ایستاد و در سخنرانی پرشوری گفت: «رفقا! گرچه حصارى پيرامون این ساختمان و این محله نيست، اما تا مقامات محلی موافقت نکردهاند، ما اجازه نداريم به شهر برويم. رفقا! هرکس به شهر و به ادارهی پست برود و نامه به خارج بفرستد، يا با تلفن با جايى تماس بگيرد، خائن به حزب است! من هرگز اين کار را نخواهم کرد!» کسی هشدار او را به گوش نگرفت. بسیاری، پنهان و آشکار، نامه به اروپا فرستادند و کسانی تلفنخانهها و راه تلفن زدن به خارج را پیدا کردند. برای تلفن زدن به خارج باید به یکی از سه یا چهار تلفنخانهی شهر میرفتیم، شمارهی مقصد را به دختران تلفنچی میدادیم، میگفتیم که چند دقیقه میخواهیم حرف بزنیم، هزینهی ارتباط را میپرداختیم، و در انتظار مینشستیم تا ما را به یکی از باجهها فراخوانند. بهای هر دقیقه گفتوگوی تلفنی با اروپا 3 روبل بود. یعنی دستمزد یک روز یک پزشک یا مهندس تازهکار: برای یک دقیقه!
و نامهنگاری: دریافت نامه به نشانی خانههایمان کوششی بیهوده بود، زیرا پستچی همهی نامهها را به نگهبان ساختمان میداد، و نگهبان همه را به محمدتقی موسوی، عضو کهنسال فرقهی دموکرات آذربایجان، مسئول جانشین اکبر شاندرمنی میداد، او همه را باز میکرد و میخواند و بسیاری را هرگز به صاحبانشان نمیرساند. برخی از ساکنان ساختمان نشانی محل کار خود را به دوستانشان دادند به این امید که نگهبان ساختمان و موسوی را دور بزنند، اما بارها پیش آمد که موسوی یا دکتر احمد (مسئول کمیتهی حزبی مینسک) در خانه را زدند و نامههای به نشانی محل کار را در پاکتهایی باز شده، دم در خانه تحویل دادند!
با خواهش و تمنا و ریش گرو گذاشتن توانستهام در ادارهی پست محلهمان "یوگو زاپاد" یک صندوق پستی اجاره کنم. البته نامههای این صندوق را نیز بیگمان "برادر بزرگ"تری میخواند، اما چارهی دیگری نیست.
با وجود بیپولی شدید چند بار به آشنایان تلفن میزنم و راه و چاه را و شرایط زندگی و پناهندگی را در سوئد میپرسم. چیزهایی که دربارهی سوئد میگویند و در نامهها مینویسند در مجموع بهتر از چیزهاییست که دربارهی آلمان میگویند. اما صلیب سرخ بلاروس و ادارهی "آویر" پیوسته مانعهای تازهای بر سر راه ترک شوروی میتراشند. اکنون نیز میزان ارز مجاز همراه مسافر را نصف کردهاند. با این مقدار ارز دیگر نمیتوان در ورشو بلیت برای استکهلم خرید. اینان گویا نمیفهمند که با ایجاد محدودیتهای بیشتر باعث میشوند که ما خفقان بیشتری احساس کنیم و برای رفتن مصممتر شویم. اکنون دیگر شرایط چهل سال پیش نیست که ما را مانند صدها تن از اعضای فرقهی دموکرات آذربایجان با وعدهی بازگشت به ایران به واگونهای دربستهی قطار سوار کنند و هزاران کیلومتر دورتر، در اعماق سیبری پیاده کنند. اکنون دوران گارباچوف است با سیاستهای "نوسازی" و "فاشگویی".
چه کنم؟ در ورشو ارز از کجا بیاورم؟ نه، نمیشود. باید بکوشم که همینجا تبدیل کنم. اما چگونه؟ از کجا؟ با خودم قاچاق کنم؟ از کجا بیاورم؟ نه، اهلش نیستم.
برخی از ما ایرانیان ساکن مینسک پیشتر در مواردی نامههای شکایت خطاب به مقامات شوروی نوشتهاند: به گارباچوف، به شورای عالی اتحاد شوروی، به دفتر حزب کمونیست شوروی، به وزیر امور خارجه، به دفتر مرکزی صلیب سرخ شوروی در مسکو و... اما مسئلهی ارز را بهگمانم باید در سطح محلی حل کرد، و نمیدانم چرا به فکرم میرسد که نامهای خطاب به رئیس شعبهی روابط بینالمللی حزب کمونیست بلاروس بنویسم. او که سرگئی برونیکوف Bronikov نام دارد چند بار در جلسههای عمومی ما شرکت داشتهاست. شخص معقول و باسوادی بهنظر میرسد.
مینویسم. به روسی. و توضیح میدهم که پناهندهای عضو "حزب برادر" هستم، که سه سال در این جمهوری جان کندهام، کالا و ارزش و محصول صادراتی تولید کردهام، در گرداندن چرخ اقتصاد جمهوری شرکت داشتهام، در این مدت کوتاه بیش از هفت هزار روبل درآمد داشتهام، اما اکنون که میخواهم از اینجا بروم، نمیگذارند که حتی یک دهم از این مقدار را به ارز تبدیل کنم و با خود ببرم.
نامه را پاکنویس میکنم، توی پاکتی میگذارم، و بهسوی دفتر حزب کمونیست بلاروس میروم. در آستانهی همهی ادارات دولتی شوروی صندوق پیشنهاد و شکایت هست. اما هنگامی که شخصی را خطاب میکنید، بیادبی بزرگیست که به رسم روسی نام پدر او را نگویید، و من نام پدر برونیکوف را نمیدانم. از سربازی که کنار در ورودی دفتر حزب به نگهبانی ایستاده میپرسم:
- ببخشید، شما نام پدری رفیق برونیکوف را میدانید؟
و او بیدرنگ میگوید: آندرهیویچ...
با خطی خوش هم در سرلوحهی نامه و هم روی پاکت مینویسم "حضور رفیق سرگئی آندرهیویچ برونیکوف" و پاکت را در صندوق میاندازم.
هنوز هفتهای نگذشته که از ادارهی صلیب سرخ احضارم میکنند و به اتاق رئیس جمعیت ولادیمیر یوسیفوویچ سموخا Владимир Иосифович Семуха، Semukha میبرندم. سموخا با دیدنم سخت یکه میخورد و صورتش از احساس درد در هم میرود. او پیشتر نیز مرا دیده. همین ماهی پیش با علی خاوری در بیمارستان به دیدارم آمد و سفارشم را به رئیس بخش کرد. اما آن بار نیمنگاهی بیشتر بهسویم نیافکند و مرا درست ندید. تازه اکنون میبیند که بهشدت لاغر شدهام؛ نصف شدهام. پیکری نااستوار در برابر خود میبیند که لباس به تنش زار میزند. گویی رشتهی کلامش را گم کرده و نمیداند چه بگوید. گویی فراموش کرده برای چه احضارم کرده. با صورتی دردمند نگاهم میکند و به دریغ سر تکان میدهد. حتی فراموش میکند که بگوید بنشینم. سرانجام بهخود میآید و میگوید:
- گویا به یک جایی نامه نوشتهاید...
- آری.
- مؤثر بود و تصمیم گرفتهشد که مبلغ ارز به همان میزان سابق برگردد.
با خود پوزخند میزنم: آخر چرا تفی میاندازید که بعد ناچار شوید آن را بلیسید؟ سموخا غمگین و دردمند ادامه میدهد:
- حالا راستی میخواهید بروید؟
چنان صورتش را از درد بههم کشیده که گویی جایی از تن خود او درد میکند. همچنان به دریغ سر تکان میدهد. او خود پزشک سرشناسیست. میدانم چه فکر میکند. دارد به زبان بیزبانی میگوید: «آخر بدبخت! تو با این بیماریات میروی آنجا از گرسنگی میمیری. مگر نمیدانی که در غرب همه بیکاراند، همه گرسنهاند، هر شامگاه دم کلیساها صف میشکند تا کاسهای آش خیراتی بگیرند...» اینها تصویریست که رسانههای شوروی همهروزه از وضع زندگی در "سرمایهداری غرب" ترسیم میکنند. سر کار، بریگادیرم ساشا و ماسترم گریگوری ایوانوویچ نیز با شنیدن تصمیمم برای رفتن به غرب، شگفتزده و ترسان، جدا از هم، میگفتند: «تو که اینجا کار داری. میروی آنجا بیکار میشوی. گرسنه میمانی. هیچ فکرش را کردهای؟»
- آری، دارم میروم، رفیق سموخا. متشکرم برای خبری که دادید.
بگذریم از اینکه کارمندان زیر دست او از بودجهی پناهندگان بالا میکشیدند و یکیشان نیمی از پول یک سکهی طلای مرا هم خورد، اما دکتر سموخا خود مرد انساندوست و نیکوکاریست. سوابق درخشانی هم در پزشکی و هم در جمعیت صلیب سرخ دارد. پنج سال در مرکز صلیب سرخ جهانی در ژنو کار کرده. زبانهای انگلیسی، فرانسه، و لهستانی هم بلد است. اما... پیداست که وضع ما را درک نمیکند. همچنان با دریغ و درد دارد نگاهم میکند که اتاقش را ترک میکنم.
ماه سپتامبر 1986 است (شهریور 1365). باید زود جنبید تا سنگ تازهای سر راه ما نیانداختهاند: باید برگ تصفیه حساب برق گرفت، باید "پول کاغذ دیواری" به حساب شهرداری "یوگو زاپاد" ریخت، باید ویزاهای ترانزیت از کنسولگریهای لهستان و جمهوری دموکراتیک آلمان گرفت. زود! زود!
منبع عکس: http://medvestnik.by/ru/issues/a_1268.html
05 October 2014
نمایشگاه، نوبل، مونیکا
از تزارها تا کمیسرهای خلق
سه سال پیش دربارهی نمایشگاه آثار نقاشان روس پیشتاز رئالیسم مردمی در استکهلم نوشتم (اینجا، و اینجا). اکنون موزهی ملی استکهلم دنبالهای بر آن نمایشگاه ترتیب دادهاست، با تابلوهایی بهوامگرفته از موزهی ملی روس در سنپترزبورگ، شامل آثاری از دویست سال پیش، تا زمان استالین.
نمایشگاه هفتهی گذشته گشایش یافت و تا یازدهم ژانویه ادامه دارد. با آنچه در خبرهای نمایشگاه میبینم، بسیاری از تابلوهایی را که در آلبومهای تبلیغاتی شوروی سابق میدیدیم و با حسرت تماشا میکردیم، به این نمایشگاه آوردهاند. یکی از آنها همین "دختر در لباس فوتبال" (یا "دختر تیشرتپوش") اثر الکساندر ساموهوالوف Aleksandr Samohvalov است که از تماشای آن سیر نمیشدم.
پس از تماشای نمایشگاه سه سال پیش نوشتم که احساس میکردم که دوباره میخواهم "انقلابی" شوم. بهگمانم بیجا نیست که این بار نیز یکی از فرهنگینویسان روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter به نام خانم اینگلا لیند Ingela Lind به بازدیدکنندگان نمایشگاه هشدار میدهد که مبادا در دام تبلیغات تابلوها بیافتند!
دربارهی نمایشگاه: به انگلیسی، و به سوئدی
جایزهی نوبل به که میرسد؟
بازار شرطبندی دربارهی برندهی نوبل ادبیات چون همیشه داغ است، و همان نامهای آشنای هر ساله را در ردیفهای نخست پیشبینی برندگان میتوان دید: موراکامی، آسیه جبار، اسماعیل کاداره، آدونیس، سوهتلانا آلکسهیویچ، فیلیپ راث، و...
در پایان این هفته با اعلام نام برنده، خیال همه آسوده میشود، جز خیال خود برنده: روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter امروز گفتوگویی کردهاست با چهار تن از برندگان پیشین نوبل ادبیات. توماس ترانسترومر سوئدی (برندهی سال 2011) میگوید که نشستن روی صندلی چرخدار امتیازیست که او دارد و مردم و نهادها و رسانهها توقع زیادی از او ندارند؛ الفریده یلینک اتریشی (2004) میگوید که با شنیدن خبر برندهشدنش پیش از هر چیز ترس برش داشت؛ ماریو بارگاس یوسا (2010) میگوید که با شنیدن خبر سخت نگران و مضطرب شد؛ و داریو فو (1997) میگوید که دست به هر کاری زدهاست تا فراموش کند که این جایزه را بردهاست.
مونیکا – 50!
زندگی بیرحم است و "زمان همه چیز را میپوساند". مونیکا بللوچی زیبا هم دوشنبهی گذشته پنجاهساله شد. اما آیا گذر زمان رد پایی بر زیبایی او نیز نهادهاست؟ آلبومی از عکسهای او با نوشتههایی بهفارسی دربارهی زندگی و نقشهای او در این نشانی هست.
سه سال پیش دربارهی نمایشگاه آثار نقاشان روس پیشتاز رئالیسم مردمی در استکهلم نوشتم (اینجا، و اینجا). اکنون موزهی ملی استکهلم دنبالهای بر آن نمایشگاه ترتیب دادهاست، با تابلوهایی بهوامگرفته از موزهی ملی روس در سنپترزبورگ، شامل آثاری از دویست سال پیش، تا زمان استالین.
نمایشگاه هفتهی گذشته گشایش یافت و تا یازدهم ژانویه ادامه دارد. با آنچه در خبرهای نمایشگاه میبینم، بسیاری از تابلوهایی را که در آلبومهای تبلیغاتی شوروی سابق میدیدیم و با حسرت تماشا میکردیم، به این نمایشگاه آوردهاند. یکی از آنها همین "دختر در لباس فوتبال" (یا "دختر تیشرتپوش") اثر الکساندر ساموهوالوف Aleksandr Samohvalov است که از تماشای آن سیر نمیشدم.
پس از تماشای نمایشگاه سه سال پیش نوشتم که احساس میکردم که دوباره میخواهم "انقلابی" شوم. بهگمانم بیجا نیست که این بار نیز یکی از فرهنگینویسان روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter به نام خانم اینگلا لیند Ingela Lind به بازدیدکنندگان نمایشگاه هشدار میدهد که مبادا در دام تبلیغات تابلوها بیافتند!
دربارهی نمایشگاه: به انگلیسی، و به سوئدی
جایزهی نوبل به که میرسد؟
بازار شرطبندی دربارهی برندهی نوبل ادبیات چون همیشه داغ است، و همان نامهای آشنای هر ساله را در ردیفهای نخست پیشبینی برندگان میتوان دید: موراکامی، آسیه جبار، اسماعیل کاداره، آدونیس، سوهتلانا آلکسهیویچ، فیلیپ راث، و...
در پایان این هفته با اعلام نام برنده، خیال همه آسوده میشود، جز خیال خود برنده: روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter امروز گفتوگویی کردهاست با چهار تن از برندگان پیشین نوبل ادبیات. توماس ترانسترومر سوئدی (برندهی سال 2011) میگوید که نشستن روی صندلی چرخدار امتیازیست که او دارد و مردم و نهادها و رسانهها توقع زیادی از او ندارند؛ الفریده یلینک اتریشی (2004) میگوید که با شنیدن خبر برندهشدنش پیش از هر چیز ترس برش داشت؛ ماریو بارگاس یوسا (2010) میگوید که با شنیدن خبر سخت نگران و مضطرب شد؛ و داریو فو (1997) میگوید که دست به هر کاری زدهاست تا فراموش کند که این جایزه را بردهاست.
مونیکا – 50!
زندگی بیرحم است و "زمان همه چیز را میپوساند". مونیکا بللوچی زیبا هم دوشنبهی گذشته پنجاهساله شد. اما آیا گذر زمان رد پایی بر زیبایی او نیز نهادهاست؟ آلبومی از عکسهای او با نوشتههایی بهفارسی دربارهی زندگی و نقشهای او در این نشانی هست.
28 September 2014
سفر دوبروونیک
هفتهی گذشته با گروهی از دوستان به سفری چندروزه به شهر دوبروونیک در کرواسی رفتیم. پیش از هر چیز باید بگویم که دوبروونیک پاکیزهترین شهریست که در همهی زندگانیم دیدهام؛ در سراسر جهان، از اروپا و امریکا و شوروی سابق و ایران و ترکیه و...، و نیز یکی از زیباترین شهرهاییست که دیدهام.
بیجا نیست که شهر را "مروارید دریای آدریاتیک" خواندهاند: شهریست زیبا ساخته از سنگهای سفید – خاکستری بر دامنههای کوهستانی بر کنارهی دریای آبی – نیلی – فیروزهای، با بلوطهای سرسبز. نام شهر در زبانهای اسلاو گویا بهمعنای "بلوطستان" است.
به نوشتهی راهنماهای سفر، دیوارها و برج و باروهای گرد هستهی قدیمی دوبروونیک، مانده از سدههای میانه، از همهی شهرهای مشابه در اروپا سالمتر ماندهاست. شاید از همین روست که بخشهایی از سریال معروف تلویزیونی Game of Thrones را در این شهر فیلمبرداری کردهاند. تورهای فراوانی برای گردش در جاهای فیلمبرداری این سریال در شهر ترتیب میدهند.
شهر پر است از کوچه – پسکوچههای تنگ و دراز، با پلهها و دیوارهای سنگی. کف کوچهها و خیابان اصلی شهر قدیمی با سنگی سفید و نرم فرش شدهاست. این سنگ با تخت کفش رهروان صیقل میخورد و نمایی مرمرین بهخود میگیرد. بر کف این کوچهها و خیابان اصلی هیچ زبالهای، هیچ چوب کبریت و ته سیگاری، هیچ لکهی آدامسی نیست. جاروکشانی نامرئی پیوسته در حرکتاند و هر ذرهی آشغال را در جا بر میچینند.
آب دریای دوبروونیک بلورینترین آبیست که دیدهام، حتی صافتر از آب بهرامقلعه که در سفرنامهی ترکیه نوشتم. هیچ آشغال، ته سیگار، بطری پلاستیکی، کیسهی پلاستیکی، دستهی جارو، خزه، گلولای، هیچ، هیچ خس و خاشاکی در آب نیست. روی شنها و سنگهای ساحل نیز همینطور. ساحل شنی و سنگی دیگر جاروکش ندارد. اینجا مدنیت و احساس مسئولیت خود انسانهاست که آب را و ساحل را پاکیزه نگه میدارد.
هنگامی که در هوای هشتدرجهای استکهلم بارانی سرد میبارید، ما در هوای آفتابی و گرمای 27 درجهی دوبروونیک در دریای بلورین آبتنی کردیم. اما یک روزمان را بارانی گرم و شدید شست و با خود برد. همهی روز خانهنشین شدیم.
دوبروونیک انسانهای خوب و زیبا هم دارد. نمیدانم چرا مد "پالپ فیکشن" تازه به آنجا رسیده. شاید به مناسبت بیستمین سال تهیهی فیلم؟ دست کم دو خانم را دیدیم که خود را به شکل اوما تورمن در پالپ فیکشن در آوردهبودند، و بهنظر من بسیار زیباتر از اصل هم بودند!
رستوران کامهنیچه Kamenice در شهر قدیمی، نزدیک Rector's Palace کارکنانی مهماننواز و خوشرو، و خوراک دریایی خوب و خوشمزهای دارد. رستوران تاجمحل (که هیچ ربطی به هندوستان ندارد و خوراک بوسنیایی دارد) شعبهای در شهر قدیمی، و شعبهای زیر هتل لرو Hotel Lero دارد. کارکنان این دومی عصبی، شتابزده و عرقریزان بین میزها میدوند، و خوراکی چرب و نامطبوع به مهمانان میدهند.
کرواسی شرابهای خوب هم دارد، بهشرطی که نامشان را بدانید و بشناسید. با آزمون و خطا شراب بسیار عالی Dingac را یافتیم که البته قیمت بالایی هم دارد.
با "کارت دوبروونیک" Dubrovnik Card که در مراکز گردشگری شهر میفروشند میتوان دفعات معینی سوار اتوبوس شد، به رایگان به دیدن چند موزه و گالری رفت، و در برخی رستورانها و فروشگاهها تخفیف گرفت.
ما میخواستیم با قایق به دیدن سه جزیره برویم. پول پیش هم پرداختیم. اما در آن روز باران و باد شدید نگذاشت که از خانه بیرون برویم.
برای بزرگکردن عکسها روی آنها کلیک کنید.
بیجا نیست که شهر را "مروارید دریای آدریاتیک" خواندهاند: شهریست زیبا ساخته از سنگهای سفید – خاکستری بر دامنههای کوهستانی بر کنارهی دریای آبی – نیلی – فیروزهای، با بلوطهای سرسبز. نام شهر در زبانهای اسلاو گویا بهمعنای "بلوطستان" است.
به نوشتهی راهنماهای سفر، دیوارها و برج و باروهای گرد هستهی قدیمی دوبروونیک، مانده از سدههای میانه، از همهی شهرهای مشابه در اروپا سالمتر ماندهاست. شاید از همین روست که بخشهایی از سریال معروف تلویزیونی Game of Thrones را در این شهر فیلمبرداری کردهاند. تورهای فراوانی برای گردش در جاهای فیلمبرداری این سریال در شهر ترتیب میدهند.
شهر پر است از کوچه – پسکوچههای تنگ و دراز، با پلهها و دیوارهای سنگی. کف کوچهها و خیابان اصلی شهر قدیمی با سنگی سفید و نرم فرش شدهاست. این سنگ با تخت کفش رهروان صیقل میخورد و نمایی مرمرین بهخود میگیرد. بر کف این کوچهها و خیابان اصلی هیچ زبالهای، هیچ چوب کبریت و ته سیگاری، هیچ لکهی آدامسی نیست. جاروکشانی نامرئی پیوسته در حرکتاند و هر ذرهی آشغال را در جا بر میچینند.
آب دریای دوبروونیک بلورینترین آبیست که دیدهام، حتی صافتر از آب بهرامقلعه که در سفرنامهی ترکیه نوشتم. هیچ آشغال، ته سیگار، بطری پلاستیکی، کیسهی پلاستیکی، دستهی جارو، خزه، گلولای، هیچ، هیچ خس و خاشاکی در آب نیست. روی شنها و سنگهای ساحل نیز همینطور. ساحل شنی و سنگی دیگر جاروکش ندارد. اینجا مدنیت و احساس مسئولیت خود انسانهاست که آب را و ساحل را پاکیزه نگه میدارد.
هنگامی که در هوای هشتدرجهای استکهلم بارانی سرد میبارید، ما در هوای آفتابی و گرمای 27 درجهی دوبروونیک در دریای بلورین آبتنی کردیم. اما یک روزمان را بارانی گرم و شدید شست و با خود برد. همهی روز خانهنشین شدیم.
![]() |
اینجا آبتنی کردیم |
رستوران کامهنیچه Kamenice در شهر قدیمی، نزدیک Rector's Palace کارکنانی مهماننواز و خوشرو، و خوراک دریایی خوب و خوشمزهای دارد. رستوران تاجمحل (که هیچ ربطی به هندوستان ندارد و خوراک بوسنیایی دارد) شعبهای در شهر قدیمی، و شعبهای زیر هتل لرو Hotel Lero دارد. کارکنان این دومی عصبی، شتابزده و عرقریزان بین میزها میدوند، و خوراکی چرب و نامطبوع به مهمانان میدهند.
کرواسی شرابهای خوب هم دارد، بهشرطی که نامشان را بدانید و بشناسید. با آزمون و خطا شراب بسیار عالی Dingac را یافتیم که البته قیمت بالایی هم دارد.
با "کارت دوبروونیک" Dubrovnik Card که در مراکز گردشگری شهر میفروشند میتوان دفعات معینی سوار اتوبوس شد، به رایگان به دیدن چند موزه و گالری رفت، و در برخی رستورانها و فروشگاهها تخفیف گرفت.
ما میخواستیم با قایق به دیدن سه جزیره برویم. پول پیش هم پرداختیم. اما در آن روز باران و باد شدید نگذاشت که از خانه بیرون برویم.
برای بزرگکردن عکسها روی آنها کلیک کنید.
Subscribe to:
Posts (Atom)