دَمبوره چه گفت
در زمانهای گذشته خانی بود که زنش در سالهای جوانی مردهبود و فقط پسری به نام حسین برایش ماندهبود. تنها کسی که خان بیشتر از همه دوست میداشت، همین حسین دلاور بود.
حسین دلاور شکار را خیلی دوست میداشت، ولی هر بار که به شکار میرفت و بر میگشت، پدرش با نگرانی به او میگفت:
- از این کار خطرناک دست بردار. هر چه تا حالا شکار کردهای بس است.
ولی حسین دلاور حرف پدرش را گوش نمیداد. روزی از روزها حسین در جنگل یک گراز دید و خواست خودش تنها آن گراز را شکار کند. او به هیچکس خبر نداد و تنها دنبال گراز رفت.