کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق برای سرنگون کردن صدامحسین، یا عقبتر، از حملهی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقبتر، از کودتای امریکا در ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه میدانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟
18 June 2017
جنگ، برندهای ندارد
بهگمانم حالا دیگر خیلیها پذیرفتهاند که ما درگیر جنگی جهانی هستیم که هنوز شمارهگذاری نشدهاست. بی رودربایستی باید بگوییم که این جنگ جهانی سوم است که از تاریخی نامعلوم آغاز شده، و من هیچ پایانی بر آن نمیبینم.
کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق برای سرنگون کردن صدامحسین، یا عقبتر، از حملهی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقبتر، از کودتای امریکا در ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه میدانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟
کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق برای سرنگون کردن صدامحسین، یا عقبتر، از حملهی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقبتر، از کودتای امریکا در ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه میدانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟
21 May 2017
از جهان خاکستری – ۱۱۴
نان، نان و دیگر هیچ!
از کودکی همواره «نانآور» خانواده بودهام. و آه، چه قدر و چه ساعتهای دراز و حوصلهسوز از عمرم در صف نان گذشته. کیست که بتواند حساب کند؟
نخستین آشنایی من با نان با مهر نجاتبخش زندگانیم، خواهر بزرگم، ساراباجی بود، که داستانش را نوشتهام. ساراباجی با نان بربری تریدشده در چای شیرین مرا از گرسنگی نجات داد.
چند سال دیرتر، مرا میفرستادند تا از بقالی سر کوچه، حبیبآقا، که به ما نسیه میداد، نان لواش بخرم. دو کیلو نان لواش تا زده را زیر بغل میزدم و به خانه میآمدم. و بگذریم که سر راه، اربابزادههای کوچهی «نجفیها» سنگبارانم میکردند.
در خانه، در میانهی دوندگیها و بازیهای بیپایانمان، دوان و نفسزنان و عرقریزان سری هم به آشپزخانه میزدیم، در دیگ بزرگ مسی را بر میداشتیم، بقچهی بزرگ نان درون دیگ را شتابزده باز میکردیم، تکهی بزرگی از نان لواش را چنگ میزدیم، میکندیم، و بقچه را بسته و نبسته، در دیگ را سر جایش میکشیدیم، و بعد سبد سبزی خوردن بود، که آه، چه سبزیهای خوش عطر و طعمی...! چنگی سبزی روی نان پهن میکردیم، و بعد تکههای پنیر خیکی (موتال) بود که از خطهی تالش خریدهبودیم، یا پنیر ساخت حبیبآقا بود، که با انگشتانمان له میکردیم کنار ردیف سبزی خوردن روی نان لواش، و بعد... لقمهی لولهکرده، بهشت... و بعد دویدن بهسوی ادامهی بازی.
این سالهای کودکی بود، و سالهای کودکی دیر یا زود (اغلب زود!) به پایان میرسند. اما هنوز خریدن و آوردن نان به خانه به گردن من بود، مگر آن که پدر، هر از گاهی، سر راه سنگکی میخرید و میآورد.
نان لواش حبیبآقا تازه نبود و عطر نان تازه را نداشت. در سالهای دبستان و دبیرستان، آنگاه که پول نفت به کشور سرازیر شد و دیگر لازم نبود همیشه نسیه بخریم، یک لواشپزی در کوچهی نزدیک «چای قیراغی» و پل «رحیمآباد» پیدا کردهبودم. اتاقکی بود با دیوارهایی از خشت خام و گلین، با سکویی و تنوری در میان، بر کف اتاقک. چند زن روستایی بودند با لباسهای سنتی رنگ در رنگ از روستاهای آذربایجان، «تومان – کؤینک» و «یاشماق» (روبنده، که بینی و دهانشان را میپوشاند)، که روی گونیهایی خالی گسترده بر زمین مینشستند، سراپا آغشته در گرد سپید آرد. یکی شان با خمیر و ور آوردنش مشغول بود. خمیر را در تکههای مناسب میکند، هر تکه را تند و سریع بر ترازویی وزن میکرد، و سپس روی طبقی پوشیده از آرد میانداخت. زنی دیگر تکه خمیر را «چونه» میکرد، روی آرد میغلتاند و میمالاند، و روی طبق بعدی میانداختش. این تکهی خمیر، نرم و گرد و سپید، بر طبق مینشست، و من که در سنی بودم که به جای عرق، تستوسترون از پوستم میتراوید، آن جا، ایستاده بر صف، چونهی خمیر را به شکل پستان هوسانگیز زنی میدیدم و کف دستانم میسوخت از عطش گرفتن و مالیدن آن پستان، با خوانشی غلط از شعر حافظ: «سینه مالامال در – دست...!»
زن بعدی آن «پستان» را بر میداشت و با «وردنه» روی تخته صافش میکرد و نازکش میکرد، روی بالشی که نامش را فراموش کردهام پهنش میکرد، و خم میشد و بر دیوارهی تنور داغ و فروزان پیش زانوانش میکوبید. همو با سیخی آهنین لواش قبلی و قبلی را که بر تنور چسبانده بود، میکند و روی طبق نانهای پخته میانداخت... و عطر میپراکند. آه چه عطری... عطر نان تازه... این زن اغلب از لهیب آتش تنور عرق میریخت و سربندش روی پیشانی، و روبندش روی گونهها، خیس بودند. این زنان را میستودم و در دل احترامی عمیق به کار و مهارتشان، برای تلاش و کوشششان احساس میکردم. دوستشان میداشتم. همواره مردی هم آنجا بود که نانها را میشمرد و به مشتریها میداد و پول میگرفت.
آنجا نیز اغلب باید دستکم ساعتی میایستادم، در آن هنگامهی پستانهای هوسانگیز و عطر اشتهاآور، تا بتوانم ده – بیست لواش تازه بگیرم و به خانه ببرم، و در راه همینطور تکه تکه از لواش نازک و سفید و گرم و خوشعطر بکنم و بخورم.
در آن سالها در اردبیل همین سه نوع نان را داشتیم: لواش، سنگک، و بربری. و البته فطیر. بهترین فطیر، دستپخت زیورننه بود که خدمتکار «دبستان حکمت» بود، دبستانی که مادر من مدیرش بود، و زیورننه هر از گاهی فطیرهای دستپخت خودش، و «قره حالوا» میآورد دم در خانهمان. در آن میان «ایچلی فطیر» هم بود که نانی بود که چیزی شبیه حلوا تویش داشت، و چه خوشمزه.
و چه میدانستم که نانهای دیگری در جهانهای دیگری هست؟!
در آن سالها وزارت آموزش و پرورش این امکان را به فرهنگیان میداد که در طول تابستان بهجای هتل و مسافرخانه، در کلاسهای دبستانها و دبیرستانهای شهرهای دیگر اقامت کنند. ما نیز بارها به بندر انزلی (پهلوی) رفتیم و بهجای اقامت در خانهی بستگان مادری، در کلاسی در دبیرستان فردوسی انزلی اقامت کردیم. و همانجا بود که، یکی از این دفعات، برای نخستین بار طعم «عشق» را چشیدم: در کلاس دیگری، خانوادهای بزرگ بودند که از برازجان آمدهبودند و دختربچهای داشتند وه چه شیرین و زیبا، چشمآبی، طاهره نام، که همبازی کودکان سرایدار دبیرستان بود. من دلباخته و دلخستهی زیبایی، شیفتهی او، چهارپایهای بر میداشتم و میرفتم و زیر درخت ماگنولیای وسط حیاط دبیرستان، سر راه طاهره از اتاقشان به خانهی سرایدار مینشستم تا طاهره بیاید و از آنجا بگذرد و من لحظههایی کوتاه نگاه آن چشمان زیبا و شگفتانگیزش را شکار کنم.
برازجان... چه میدانستم برازجان کجاست، و چه میدانستم که درست در همان هنگام انسانهایی، گروهی زندانی سیاسی، در یک «شترخان» زیر آفتاب سوزان و باد کویری، در آن دوردست، در برازجان، عرق میریزند و لهله میزنند، و قرار است که در آینده رفیق من باشند.
و همینجا بود که نمیدانم چرا سرایدار دبیرستان با یکی از مسافران دعوایش شد، کتککاری به بیرون از حیاط دبیرستان کشید و سرایدار فریاد میزد «آی پهلویچیان! باییدی! مرا بوکوشتیدی!» (آی، پهلویچیان، بیایید که مرا کشتند!) زد و خوردی خونین و بیست – سینفره بود که ندانستم به کجا کشید. به فکر عشقم طاهره بودم!
اما نان... صحبت نان بود! اینجا، در سفر توریستی به بندر انزلی نیز نانآور خانواده بودم. پدرم چند ریال میداد و میفرستادم تا نان بخرم و بیاورم.
گیلانیان خود در گذشتهها نان نمیخوردند و قوتشان برنج بود. نان را بیگانگان؛ یونانیان، روسان، و ما ترکان به این سرزمین آوردیم. و نام انواع نان نیز در گیلان همواره نشانههایی از آن فرهنگهای بیگانه داشته و دارد. خود ما نان بربری را در اردبیل صومی می نامیدیم که به یونانی یعنی نان (psomi). شوخیها و لطیفههایی دربارهی نان و نان خوردن در گیلان بر زبانها بوده و هست. گیلانیان برنجخور، نان را خوراک فقیرترین و بیچارهترین و گرسنهترین قشرهای جامعهی خود میدانستند. میگفتند فلانی آنقدر بیچاره شده که به نانخوری افتاده، یا فلانی نان خورده و مرده! با اینهمه و از اینجا و در پهلوی بود که گذشته از طعم عشق، طعم نان های تازهای را چشیدم. اینجا آشناییشان با ما ترکان از طریق نیروی کاری بود که از گردنهی خلخال به اسالم سرازیر میشد و میآمد و از این رو ما را «خالخالی» مینامیدند. همه چیز منسوب به ما نیز «خالخالی» نامیده میشد. اهالی انزلی بهجای «ترک» میگفتند «خالخالی».
اینجا «خالخالی نان» داشتند، چیزی میان لواش و بربری، به شکل گلابی، سپید، نازکتر از بربری و کلفتتر از لواش. که آه، اگر بدانید... یک کیلو «خالخالی نان» گرم و تازه به من میدادید و بعد تماشایم میکردید چگونه تکهتکه میبلعمش!
«بولکی» داشتند (که به روسی یعنی «لولهای»)ِ؛ نانی سفید و لولهای و گرم و نرم و... چه خوش عطر. سیر نمیشدم از تکه تکه کندن و خوردنش. اینجا «قالاج» داشتند، که به ترکی یعنی «با دوام» (قالماق = ماندن)؛ نانی کلفتتر و کوچکتر از بربری خودمان. نان «پرووی» داشتند که به روسی یعنی «نخستین» و نمیدانم منظور از آن «آرد شماره یک» است، یا «نان درجه یک» یا چه چیز نخستین. این نام به تدریج تغییر یافته و به «پربو» و «پیربو» و چیزهای دیگر تحول یافته و منظور از آن هم دیگر نمیدانم چه نانیست. چه ساعتها، ساعتها... در صف نان قالاج ایستادم... در آن شهر کوچک با یک یا دو نانوایی قالاج، و حملهی توریستها در تابستان، و تنور کوچک نانوایی نزدیک دبیرستان فردوسی، میایستادم... و میایستادم... و میایستادم... و عطر نان بود... و باز خوب بود که سینههای مالامال در – دست نبود... و من خیلی وقتها دلضعفه میگرفتم از عطر نان و از گرسنگی. بزرگترها از من جلو میزدند، و من مظلوم و ساکت آنقدر میایستادم تا آنکه سرانجام نانوا دلش برایم میسوخت و قرصی نان قالاچ داغ و تازه به دستم میداد، و من در راه بازگشت پیوسته با وجدانم در جنگ بودم که آیا باز تکهای بکنم و بخورم، یا نان را، به آن اندازهای که خانواده را سیر کند، به خانه برسانم؟ و آه، پدر، چرا پول بیشتری ندادی که قرصی بیشتر بخرم و شکمی سیر بکنم و بخورم تا رسیدن به اتاق دبیرستان؟...
مادرم، زاده و پروردهی انزلی و گیلکستان، دلش پر میزد برای «لاکو نان»، نان برنجی. همهی عشق و هوس و شوق او از سفر به سرزمین نیاکانیش رسیدن به نان لاکو بود و ماهی شور و دودی و ماهی سفید، زیتون پرورده.
نان... اما نان...
دانشجو که شدم و از اردبیل که گریختم، دیگر نانآور خانواده نبودم، و نان از دستم گریخت! در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیگر نان گیرم نمیآمد، مگر آنکه گاه و بیگاه از بربریپزی «کوچه آپاچیها» نانی میخریدم و به خوابگاه میآوردم. داستان تیرهروزان کوچهی آپاچیها را نوشتهام. آنجا با مفهوم وسیعتر لفظ نان به ترکی، «چؤرک»، آشنا شدم. چؤرک فقط «نان» نیست. چؤرک یعنی خوراک. آنجا بود که یادم آمد که بچه که بودم، در اردبیل، لاغر و مردنی بودم و اهل در و همسایه مرا که میدیدند میگفتند «بالا، ائوده سنه چؤرک وئرمهیلر؟» (طفلک! توی خانه نان نمیدهند به تو؟) و منظور از این «نان» البته خورد و خوراک بود.
و بعد سرباز صفر شدم. در پادگان چهلدختر شاهرود، نوشتهام، که نانی که به ما میدادند تنها دقایقی کوتاه «نان» بود و بعد میشدند تکههایی سیمانی که دندان از عهدهشان بر نمیآمد مگر آنکه روی شعلههای آتش داغشان میکردیم.
انقلاب که شد، افتادم به یک آپارتمان روبهروی دانشگاه تهران، یعنی ناف حوادث انقلاب. و نان... آنجا هر روز صبح زود بر میخاستم، میرفتم، باز ساعتی در صف میایستادم و از یک نانوایی بربری در خیابان ابوریحان دو نان بربری میخریدم، و از روزنامهفروشی نبش ابوریحان و «انقلاب» دو نسخه روزنامهی «نامه مردم» میخریدم، و روزنامهفروش همواره شگفتزده نگاهم میکرد که چرا دو تا میخرم، و میآمدم و یک نان بربری و یک «نامه مردم» را به همسایهی بالایی میدادم، و آن یکی نان را، با چه لذتی، با کره و عسل، و چای، در خانه میخوردم. آن نان بربری نیز ساعتی بعد مانند بتون سفت و سخت میشد و دیگر نمیشد خوردش!
و زندگانی چنان رقم خورد که از سرزمین رؤیاهایم، از اتحاد شوروی سر در آوردم. سه ماه و اندی در اردوگاه «زوغولبا» بودم و آنجا از نان خبری نبود. خوراکمان گوشت بود و سیبزمینی. نان! آقاجان، نان! نه، نان نداریم!
بردندمان به مینسک، پایتخت بلاروس. اینجا نان بود، اما چشمتان روز بد نبیند، چه نانهایی... اغلب سیاه. نان قالبی که همیشه سرد بود و نیمه خشک، و چند نان دیگر بود، بزرگ و کلفت. نه عطری، نه طعمی... خدایا چه کنم با این «نان»ها؟ نمیشود چنگ زد و کندشان و سبزی خوردن و پنیر رویشان مالید... نمیشود گازشان زد... نان... اینها «چؤرک» نیستند... در همهی آن سه سال و اندی چیزی شایستهی نام «نان» گیرم نیامد.
ماست هم نبود! من از کودکی با ماست «حبیبآقا» بار آمده بودم. در همهی سالهای زندگی در ایران نیز هرگز ماست دورتر از بقالی «برادران تبریزی» در نبش کوچه نبود. اما آنجا در اردوگاه زوغولبا که بودیم صبح هر روز لیوانی ماست روی میز بود، و بعد اینجا در مینسک جز «کفیر» چیزی به نام ماست نمیشناختند. بیمار و تبزده، تا چندی ماستبندی پیشه کردهبودم! کاسههایی با شیر جوشانده و مایهای که هیچ یادم نیست چه بود، زیر میزها میچیدم و میخواستم ماست بسازم! تا آنکه «پراستا کواشا» را کشف کردم.
اما نان... اما نان...
«نان»، به روسی «خلب»، خود داستانهای غماگیزی دارد. باید از جمله کتابهای برندهی جایزهی نوبل، خانم سوتلانا الکسهیویچ را بخوانید. یک فیلم سیاهوسفید مربوط به سالهای جنگ جهانی دوم را به یاد میآورم: کامیونی که دارد نان به شهر سنپترزبورگ (لنینگراد) میبرد که مردم آن در محاصرهی دشمن گرسنه ماندهاند، دارد در یخهای شکستهی دریاچه غرق میشود، و راننده، زانو زده بر یخهای کنار کامیون، کلاهش را بر سینه میفشارد و اشکریزان و زیر لب تکرار میکند: خلب... خلب... و «خلب» در گوش من کموبیش همان پژواک «چؤرک» را دارد.
خلب، چؤرک، برؤد، یا نان... سه سال در غم بینانی سپری شد، تا به سوئد آمدم.
و نان (برؤد) در سوئد سال ۱۹۸۶؟ اختیار دارید! اینجا بدتر از بلاروس بود! اینجا هم دو سه جور نان بیشتر نداشتند، تازه آن هم به قیمت خون آبا و اجدادمان! ای آقا، نان، ما نان لازم داریم...!
یکی از نخستین آموزشها به پناهندگان آنسالهای سوئد، پختن نان بود. نان میخواهید؟ در بقالیها آرد و مخمر میفروشند، و در اجاقهای خانگی میتوان نان پخت. خودتان آستینها را بالا بزنید، خمیر کنید، چونه بگیرید و نان بپزید!
و چنین بود که نانوایی پیشه کردم. از سال ۱۹۸۶ تا سال ۲۰۰۱، پانزده سال، هر هفته، خمیر گرفتم، چونه کردم، و در اجاق خانگی نان پختم و خانواده را نان دادم. این دیگر صف نان نبود، و اکنون دیگر جریان تستوسترون آنقدر نبود که چونههای خمیر را پستان ببینم، اما خود نیز گرسنه بودم و نان لازم داشتم. پس پختم، و پختم، و پختم... کمکم متخصص نان بربری خانگی شدم. دوستان و مهمانان همواره سراغ نان بربری مرا میگرفتند، و دخترم جیران این نان مرا خیلی دوست میداشت، چنان که هنوز گاه از «نون بابایی» یاد میکند و دلش هوس آن را میکند.
از حوالی سال ۲۰۰۱ هم نان در سوئد ارزان شد، هم انواع نان به برکت وجود و حضور ما خارجیان بهتر و بیشتر شد، و دیگر لازم نشد که من نانوایی کنم. اما جای آن عطر و طعم نان لواش زنان روستایی اردبیل و آن نان قالاج و خالخالی نان کودکیهای انزلی را هیچ چیز دیگری نمیتواند بگیرد. عطر نان تازه...
از کودکی همواره «نانآور» خانواده بودهام. و آه، چه قدر و چه ساعتهای دراز و حوصلهسوز از عمرم در صف نان گذشته. کیست که بتواند حساب کند؟
نخستین آشنایی من با نان با مهر نجاتبخش زندگانیم، خواهر بزرگم، ساراباجی بود، که داستانش را نوشتهام. ساراباجی با نان بربری تریدشده در چای شیرین مرا از گرسنگی نجات داد.
چند سال دیرتر، مرا میفرستادند تا از بقالی سر کوچه، حبیبآقا، که به ما نسیه میداد، نان لواش بخرم. دو کیلو نان لواش تا زده را زیر بغل میزدم و به خانه میآمدم. و بگذریم که سر راه، اربابزادههای کوچهی «نجفیها» سنگبارانم میکردند.
در خانه، در میانهی دوندگیها و بازیهای بیپایانمان، دوان و نفسزنان و عرقریزان سری هم به آشپزخانه میزدیم، در دیگ بزرگ مسی را بر میداشتیم، بقچهی بزرگ نان درون دیگ را شتابزده باز میکردیم، تکهی بزرگی از نان لواش را چنگ میزدیم، میکندیم، و بقچه را بسته و نبسته، در دیگ را سر جایش میکشیدیم، و بعد سبد سبزی خوردن بود، که آه، چه سبزیهای خوش عطر و طعمی...! چنگی سبزی روی نان پهن میکردیم، و بعد تکههای پنیر خیکی (موتال) بود که از خطهی تالش خریدهبودیم، یا پنیر ساخت حبیبآقا بود، که با انگشتانمان له میکردیم کنار ردیف سبزی خوردن روی نان لواش، و بعد... لقمهی لولهکرده، بهشت... و بعد دویدن بهسوی ادامهی بازی.
این سالهای کودکی بود، و سالهای کودکی دیر یا زود (اغلب زود!) به پایان میرسند. اما هنوز خریدن و آوردن نان به خانه به گردن من بود، مگر آن که پدر، هر از گاهی، سر راه سنگکی میخرید و میآورد.
نان لواش حبیبآقا تازه نبود و عطر نان تازه را نداشت. در سالهای دبستان و دبیرستان، آنگاه که پول نفت به کشور سرازیر شد و دیگر لازم نبود همیشه نسیه بخریم، یک لواشپزی در کوچهی نزدیک «چای قیراغی» و پل «رحیمآباد» پیدا کردهبودم. اتاقکی بود با دیوارهایی از خشت خام و گلین، با سکویی و تنوری در میان، بر کف اتاقک. چند زن روستایی بودند با لباسهای سنتی رنگ در رنگ از روستاهای آذربایجان، «تومان – کؤینک» و «یاشماق» (روبنده، که بینی و دهانشان را میپوشاند)، که روی گونیهایی خالی گسترده بر زمین مینشستند، سراپا آغشته در گرد سپید آرد. یکی شان با خمیر و ور آوردنش مشغول بود. خمیر را در تکههای مناسب میکند، هر تکه را تند و سریع بر ترازویی وزن میکرد، و سپس روی طبقی پوشیده از آرد میانداخت. زنی دیگر تکه خمیر را «چونه» میکرد، روی آرد میغلتاند و میمالاند، و روی طبق بعدی میانداختش. این تکهی خمیر، نرم و گرد و سپید، بر طبق مینشست، و من که در سنی بودم که به جای عرق، تستوسترون از پوستم میتراوید، آن جا، ایستاده بر صف، چونهی خمیر را به شکل پستان هوسانگیز زنی میدیدم و کف دستانم میسوخت از عطش گرفتن و مالیدن آن پستان، با خوانشی غلط از شعر حافظ: «سینه مالامال در – دست...!»
زن بعدی آن «پستان» را بر میداشت و با «وردنه» روی تخته صافش میکرد و نازکش میکرد، روی بالشی که نامش را فراموش کردهام پهنش میکرد، و خم میشد و بر دیوارهی تنور داغ و فروزان پیش زانوانش میکوبید. همو با سیخی آهنین لواش قبلی و قبلی را که بر تنور چسبانده بود، میکند و روی طبق نانهای پخته میانداخت... و عطر میپراکند. آه چه عطری... عطر نان تازه... این زن اغلب از لهیب آتش تنور عرق میریخت و سربندش روی پیشانی، و روبندش روی گونهها، خیس بودند. این زنان را میستودم و در دل احترامی عمیق به کار و مهارتشان، برای تلاش و کوشششان احساس میکردم. دوستشان میداشتم. همواره مردی هم آنجا بود که نانها را میشمرد و به مشتریها میداد و پول میگرفت.
آنجا نیز اغلب باید دستکم ساعتی میایستادم، در آن هنگامهی پستانهای هوسانگیز و عطر اشتهاآور، تا بتوانم ده – بیست لواش تازه بگیرم و به خانه ببرم، و در راه همینطور تکه تکه از لواش نازک و سفید و گرم و خوشعطر بکنم و بخورم.
در آن سالها در اردبیل همین سه نوع نان را داشتیم: لواش، سنگک، و بربری. و البته فطیر. بهترین فطیر، دستپخت زیورننه بود که خدمتکار «دبستان حکمت» بود، دبستانی که مادر من مدیرش بود، و زیورننه هر از گاهی فطیرهای دستپخت خودش، و «قره حالوا» میآورد دم در خانهمان. در آن میان «ایچلی فطیر» هم بود که نانی بود که چیزی شبیه حلوا تویش داشت، و چه خوشمزه.
و چه میدانستم که نانهای دیگری در جهانهای دیگری هست؟!
در آن سالها وزارت آموزش و پرورش این امکان را به فرهنگیان میداد که در طول تابستان بهجای هتل و مسافرخانه، در کلاسهای دبستانها و دبیرستانهای شهرهای دیگر اقامت کنند. ما نیز بارها به بندر انزلی (پهلوی) رفتیم و بهجای اقامت در خانهی بستگان مادری، در کلاسی در دبیرستان فردوسی انزلی اقامت کردیم. و همانجا بود که، یکی از این دفعات، برای نخستین بار طعم «عشق» را چشیدم: در کلاس دیگری، خانوادهای بزرگ بودند که از برازجان آمدهبودند و دختربچهای داشتند وه چه شیرین و زیبا، چشمآبی، طاهره نام، که همبازی کودکان سرایدار دبیرستان بود. من دلباخته و دلخستهی زیبایی، شیفتهی او، چهارپایهای بر میداشتم و میرفتم و زیر درخت ماگنولیای وسط حیاط دبیرستان، سر راه طاهره از اتاقشان به خانهی سرایدار مینشستم تا طاهره بیاید و از آنجا بگذرد و من لحظههایی کوتاه نگاه آن چشمان زیبا و شگفتانگیزش را شکار کنم.
برازجان... چه میدانستم برازجان کجاست، و چه میدانستم که درست در همان هنگام انسانهایی، گروهی زندانی سیاسی، در یک «شترخان» زیر آفتاب سوزان و باد کویری، در آن دوردست، در برازجان، عرق میریزند و لهله میزنند، و قرار است که در آینده رفیق من باشند.
و همینجا بود که نمیدانم چرا سرایدار دبیرستان با یکی از مسافران دعوایش شد، کتککاری به بیرون از حیاط دبیرستان کشید و سرایدار فریاد میزد «آی پهلویچیان! باییدی! مرا بوکوشتیدی!» (آی، پهلویچیان، بیایید که مرا کشتند!) زد و خوردی خونین و بیست – سینفره بود که ندانستم به کجا کشید. به فکر عشقم طاهره بودم!
اما نان... صحبت نان بود! اینجا، در سفر توریستی به بندر انزلی نیز نانآور خانواده بودم. پدرم چند ریال میداد و میفرستادم تا نان بخرم و بیاورم.
گیلانیان خود در گذشتهها نان نمیخوردند و قوتشان برنج بود. نان را بیگانگان؛ یونانیان، روسان، و ما ترکان به این سرزمین آوردیم. و نام انواع نان نیز در گیلان همواره نشانههایی از آن فرهنگهای بیگانه داشته و دارد. خود ما نان بربری را در اردبیل صومی می نامیدیم که به یونانی یعنی نان (psomi). شوخیها و لطیفههایی دربارهی نان و نان خوردن در گیلان بر زبانها بوده و هست. گیلانیان برنجخور، نان را خوراک فقیرترین و بیچارهترین و گرسنهترین قشرهای جامعهی خود میدانستند. میگفتند فلانی آنقدر بیچاره شده که به نانخوری افتاده، یا فلانی نان خورده و مرده! با اینهمه و از اینجا و در پهلوی بود که گذشته از طعم عشق، طعم نان های تازهای را چشیدم. اینجا آشناییشان با ما ترکان از طریق نیروی کاری بود که از گردنهی خلخال به اسالم سرازیر میشد و میآمد و از این رو ما را «خالخالی» مینامیدند. همه چیز منسوب به ما نیز «خالخالی» نامیده میشد. اهالی انزلی بهجای «ترک» میگفتند «خالخالی».
اینجا «خالخالی نان» داشتند، چیزی میان لواش و بربری، به شکل گلابی، سپید، نازکتر از بربری و کلفتتر از لواش. که آه، اگر بدانید... یک کیلو «خالخالی نان» گرم و تازه به من میدادید و بعد تماشایم میکردید چگونه تکهتکه میبلعمش!
«بولکی» داشتند (که به روسی یعنی «لولهای»)ِ؛ نانی سفید و لولهای و گرم و نرم و... چه خوش عطر. سیر نمیشدم از تکه تکه کندن و خوردنش. اینجا «قالاج» داشتند، که به ترکی یعنی «با دوام» (قالماق = ماندن)؛ نانی کلفتتر و کوچکتر از بربری خودمان. نان «پرووی» داشتند که به روسی یعنی «نخستین» و نمیدانم منظور از آن «آرد شماره یک» است، یا «نان درجه یک» یا چه چیز نخستین. این نام به تدریج تغییر یافته و به «پربو» و «پیربو» و چیزهای دیگر تحول یافته و منظور از آن هم دیگر نمیدانم چه نانیست. چه ساعتها، ساعتها... در صف نان قالاج ایستادم... در آن شهر کوچک با یک یا دو نانوایی قالاج، و حملهی توریستها در تابستان، و تنور کوچک نانوایی نزدیک دبیرستان فردوسی، میایستادم... و میایستادم... و میایستادم... و عطر نان بود... و باز خوب بود که سینههای مالامال در – دست نبود... و من خیلی وقتها دلضعفه میگرفتم از عطر نان و از گرسنگی. بزرگترها از من جلو میزدند، و من مظلوم و ساکت آنقدر میایستادم تا آنکه سرانجام نانوا دلش برایم میسوخت و قرصی نان قالاچ داغ و تازه به دستم میداد، و من در راه بازگشت پیوسته با وجدانم در جنگ بودم که آیا باز تکهای بکنم و بخورم، یا نان را، به آن اندازهای که خانواده را سیر کند، به خانه برسانم؟ و آه، پدر، چرا پول بیشتری ندادی که قرصی بیشتر بخرم و شکمی سیر بکنم و بخورم تا رسیدن به اتاق دبیرستان؟...
مادرم، زاده و پروردهی انزلی و گیلکستان، دلش پر میزد برای «لاکو نان»، نان برنجی. همهی عشق و هوس و شوق او از سفر به سرزمین نیاکانیش رسیدن به نان لاکو بود و ماهی شور و دودی و ماهی سفید، زیتون پرورده.
نان... اما نان...
دانشجو که شدم و از اردبیل که گریختم، دیگر نانآور خانواده نبودم، و نان از دستم گریخت! در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیگر نان گیرم نمیآمد، مگر آنکه گاه و بیگاه از بربریپزی «کوچه آپاچیها» نانی میخریدم و به خوابگاه میآوردم. داستان تیرهروزان کوچهی آپاچیها را نوشتهام. آنجا با مفهوم وسیعتر لفظ نان به ترکی، «چؤرک»، آشنا شدم. چؤرک فقط «نان» نیست. چؤرک یعنی خوراک. آنجا بود که یادم آمد که بچه که بودم، در اردبیل، لاغر و مردنی بودم و اهل در و همسایه مرا که میدیدند میگفتند «بالا، ائوده سنه چؤرک وئرمهیلر؟» (طفلک! توی خانه نان نمیدهند به تو؟) و منظور از این «نان» البته خورد و خوراک بود.
و بعد سرباز صفر شدم. در پادگان چهلدختر شاهرود، نوشتهام، که نانی که به ما میدادند تنها دقایقی کوتاه «نان» بود و بعد میشدند تکههایی سیمانی که دندان از عهدهشان بر نمیآمد مگر آنکه روی شعلههای آتش داغشان میکردیم.
انقلاب که شد، افتادم به یک آپارتمان روبهروی دانشگاه تهران، یعنی ناف حوادث انقلاب. و نان... آنجا هر روز صبح زود بر میخاستم، میرفتم، باز ساعتی در صف میایستادم و از یک نانوایی بربری در خیابان ابوریحان دو نان بربری میخریدم، و از روزنامهفروشی نبش ابوریحان و «انقلاب» دو نسخه روزنامهی «نامه مردم» میخریدم، و روزنامهفروش همواره شگفتزده نگاهم میکرد که چرا دو تا میخرم، و میآمدم و یک نان بربری و یک «نامه مردم» را به همسایهی بالایی میدادم، و آن یکی نان را، با چه لذتی، با کره و عسل، و چای، در خانه میخوردم. آن نان بربری نیز ساعتی بعد مانند بتون سفت و سخت میشد و دیگر نمیشد خوردش!
و زندگانی چنان رقم خورد که از سرزمین رؤیاهایم، از اتحاد شوروی سر در آوردم. سه ماه و اندی در اردوگاه «زوغولبا» بودم و آنجا از نان خبری نبود. خوراکمان گوشت بود و سیبزمینی. نان! آقاجان، نان! نه، نان نداریم!
بردندمان به مینسک، پایتخت بلاروس. اینجا نان بود، اما چشمتان روز بد نبیند، چه نانهایی... اغلب سیاه. نان قالبی که همیشه سرد بود و نیمه خشک، و چند نان دیگر بود، بزرگ و کلفت. نه عطری، نه طعمی... خدایا چه کنم با این «نان»ها؟ نمیشود چنگ زد و کندشان و سبزی خوردن و پنیر رویشان مالید... نمیشود گازشان زد... نان... اینها «چؤرک» نیستند... در همهی آن سه سال و اندی چیزی شایستهی نام «نان» گیرم نیامد.
ماست هم نبود! من از کودکی با ماست «حبیبآقا» بار آمده بودم. در همهی سالهای زندگی در ایران نیز هرگز ماست دورتر از بقالی «برادران تبریزی» در نبش کوچه نبود. اما آنجا در اردوگاه زوغولبا که بودیم صبح هر روز لیوانی ماست روی میز بود، و بعد اینجا در مینسک جز «کفیر» چیزی به نام ماست نمیشناختند. بیمار و تبزده، تا چندی ماستبندی پیشه کردهبودم! کاسههایی با شیر جوشانده و مایهای که هیچ یادم نیست چه بود، زیر میزها میچیدم و میخواستم ماست بسازم! تا آنکه «پراستا کواشا» را کشف کردم.
اما نان... اما نان...
«نان»، به روسی «خلب»، خود داستانهای غماگیزی دارد. باید از جمله کتابهای برندهی جایزهی نوبل، خانم سوتلانا الکسهیویچ را بخوانید. یک فیلم سیاهوسفید مربوط به سالهای جنگ جهانی دوم را به یاد میآورم: کامیونی که دارد نان به شهر سنپترزبورگ (لنینگراد) میبرد که مردم آن در محاصرهی دشمن گرسنه ماندهاند، دارد در یخهای شکستهی دریاچه غرق میشود، و راننده، زانو زده بر یخهای کنار کامیون، کلاهش را بر سینه میفشارد و اشکریزان و زیر لب تکرار میکند: خلب... خلب... و «خلب» در گوش من کموبیش همان پژواک «چؤرک» را دارد.
خلب، چؤرک، برؤد، یا نان... سه سال در غم بینانی سپری شد، تا به سوئد آمدم.
و نان (برؤد) در سوئد سال ۱۹۸۶؟ اختیار دارید! اینجا بدتر از بلاروس بود! اینجا هم دو سه جور نان بیشتر نداشتند، تازه آن هم به قیمت خون آبا و اجدادمان! ای آقا، نان، ما نان لازم داریم...!
یکی از نخستین آموزشها به پناهندگان آنسالهای سوئد، پختن نان بود. نان میخواهید؟ در بقالیها آرد و مخمر میفروشند، و در اجاقهای خانگی میتوان نان پخت. خودتان آستینها را بالا بزنید، خمیر کنید، چونه بگیرید و نان بپزید!
و چنین بود که نانوایی پیشه کردم. از سال ۱۹۸۶ تا سال ۲۰۰۱، پانزده سال، هر هفته، خمیر گرفتم، چونه کردم، و در اجاق خانگی نان پختم و خانواده را نان دادم. این دیگر صف نان نبود، و اکنون دیگر جریان تستوسترون آنقدر نبود که چونههای خمیر را پستان ببینم، اما خود نیز گرسنه بودم و نان لازم داشتم. پس پختم، و پختم، و پختم... کمکم متخصص نان بربری خانگی شدم. دوستان و مهمانان همواره سراغ نان بربری مرا میگرفتند، و دخترم جیران این نان مرا خیلی دوست میداشت، چنان که هنوز گاه از «نون بابایی» یاد میکند و دلش هوس آن را میکند.
از حوالی سال ۲۰۰۱ هم نان در سوئد ارزان شد، هم انواع نان به برکت وجود و حضور ما خارجیان بهتر و بیشتر شد، و دیگر لازم نشد که من نانوایی کنم. اما جای آن عطر و طعم نان لواش زنان روستایی اردبیل و آن نان قالاج و خالخالی نان کودکیهای انزلی را هیچ چیز دیگری نمیتواند بگیرد. عطر نان تازه...
07 May 2017
بریدهای از کتاب «قطران در عسل»
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
***
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است». (حجتالاسلام هادی غفاری)
[...] دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۵۹، از حوالی ظهر هر دم اخبار نگرانکنندهای میرسید: جبههی ملی ایران در حیاط دفتر خود در خیابان کارگر جنوبی (سیمتری، ششم بهمن) کمی پایینتر از میدان انقلاب (۲۴ اسفند) مراسمی به مناسبت سالگرد سی تیر ۱۳۳۱ داشت. گروهی "حزب اللهی" به این مراسم حمله کرده بودند و خشنتر و بیپرواتر از همیشه قصد رخنه در حیاط و ساختمان داشتند، مردم را میزدند، و هر مانعی را سر راه خود ویران میکردند. خبر میرسید که پس از تسخیر دفتر جبههی ملی قصد حمله به دفتر حزب توده ایران را دارند. ما همه در بیم و امید و نگرانی بهسر میبردیم. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر سرانجام چماقداران عربدهکش پیدایشان شد.
مانده بودم چه کنم. در اتاق مجله "دنیا" نشستهبودم و میکوشیدم حواسم را روی ویرایش نوشتهای جمع کنم. اما این کار ممکن نبود. نگران بودم. از خود میپرسیدم چگونه میتوانند از تنها در این ساختمان بگذرند و دفتر را تسخیر کنند. شکستن این در آسان نبود. اخگر گفت که کیانوری گفته که همه از دفتر بروند، اما خود کیانوری میخواهد بماند. برخاستیم. نوشتهها و مقالههای رسیده را اخگر جمع کرد، در کیفش گذاشت، و رفت. من به اتاق شعبهی تبلیغات رفتم. ابوتراب باقرزاده آنجا تنها نشستهبود. گفت که با "عباسآقا" (حجری) صحبت کرده و تصمیم گرفتهاند که هر دو در دفتر بمانند.
بیرون دفتر جوانان حزبی گرد آمدهبودند تا شاید بتوانند راه را بر چماقداران سد کنند. من نیز به آنان پیوستم. میگفتند کیانوری گفته که "درگیر نشوید! فقط شعار ضد امریکایی بدهید!" خیابان باریک ۱۶ آذر نمیدانم چگونه بند آمدهبود و ماشینی در سرازیری آن در حرکت نبود. تودهی چماق و فریاد و دشنام و ریش از راه میرسید. پنجاه شصت نفر بیشتر نبودند. شعار میدادند: "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله!"، "مرگ بر شوروی!"، "این لانهی جاسوسی نابود باید گردد!" جوانان حزبی شعار میدادند: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!" من برای شعار دادن همواره مشکل داشتم: اگر سخنی از ژرفای دلم بر نمیآمد، نمیتوانستم آن را به صدای بلند فریاد بزنم. اکنون نیز ربطی میان این چماقداران ریشو و شعار "مرگ بر امریکا" نمییافتم، و دهانم به فریاد باز نمیشد. اما چه میکردم؟ از بیچارگی و بنا به رهنمود من نیز به فریاد آمدم و شعار را تکرار کردم. رفیق نازنین و دوستداشتنیام، "عبدی"، از ردههای بالای سازمان جوانان حزب، همان که با "لادا"ی آبیرنگش در خیابانهای تهران رانندگی آموختهبودم، نزدیک من ایستادهبود، دهانش را تا چند سانتیمتری صورت جوانی شیک و آراسته، که هیچ شباهتی به چماقداران نداشت، پیش بردهبود و عرقریزان و برافروخته، با تمام نیرو فریاد میزد: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!". چیزی نماندهبود که اشکش هم سرازیر شود. اما آن جوان آراسته با خونسردی تمام، آرام میگفت: "این دفتر را دیگر نمیبینی...!" از کجا میدانست؟ به نظرم میآمد که این دو یکدیگر را میشناسند.
حزب برای دفاع از ستاد خود از شهربانی کمک خواستهبود و گروهی پاسبان در کنار دیوار میان چماقداران و دفتر حزب ایستادهبودند. اما فشار چماقداران هر دم بیشتر میشد. میدیدم و میشنیدم که فرمانده پاسبانها با بیسیم با جایی حرف میزند. کسی گفت که دارد از دفتر رئیس جمهور بنیصدر کسب تکلیف میکند. او داشت میگفت:
- ... جلوشان را بگیریم یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دستور میفرمایید از ورودشان ممانعت بکنیم، یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دارند از دیوار بالا میروند...، بگوشم...
و لحظاتی بعد پاسبانها و افسر فرماندهشان بی هیچ دخالتی دور شدند و رفتند. هیاهوی غریبی بود. گروهی از مهاجمان، شعاردهان و ناسزاگویان، از کرکرهی کتابفروشی طبقهی همکف و بر شانههای همدیگر بالا رفتهبودند و داشتند پنجرهی طبقهی دوم را میشکستند. [...] اکنون چند نفری از مهاجمان از پنجرهی شکسته به طبقهی دوم ساختمان راه یافتهبودند، و کمی بعد تمامی دفتر را تصرف کردند. ما هنوز آن پایین ایستادهبودیم و شعار میدادیم. گفته میشد که کیانوری دارد با سردستهی مهاجمان گفتوگو میکند. یکی از چماقداران ژتونهای پلاستیکی را که برای گرفتن ناهار بهکار میرفت، از پنجره نشان میداد و فریاد میزد:
- ببینید! اینجا قمار میکردند!
یکی دیگر رشتههای کاغذی را که با کاغذخردکن بریده شدهبودند نشان میداد و فریاد میزد:
- اسناد جاسوسی را نابود کردهاند!
[...]
در ساعت سهونیم خبر رسید که گروهی نیز به رهبری "حجتالاسلام والمسلمین" هادی غفاری به دفتر سازمان جوانان حزب در خیابان نصرت حمله کردهاند، چند تن از اعضای سازمان را چاقو زدهاند، دفتر را ویران و تسخیر کردهاند، جاسازی موجود در پشتی یک مبل را یافتهاند، و فهرست کامل نام اعضای بخش دانشجویی سازمان جوانان را بهدست آوردهاند.
اوضاع بسیار غمانگیزی بود. چه میکردیم؟ زور و چماق بر متانت و شکیبایی پیروز شدهبود. بهتدریج پراکنده شدیم و رفتیم. اکنون بیخانمان شدهبودیم.
مهاجمان خود را "جوانان مسلمان جنوب [تهران]" مینامیدند. فردا "نامه مردم" به شکلی بسیار فقیرانه و در چهار صفحه و در تیراژی بسیار کم منتشر شد. و روز بعد، چهارشنبه ۱ مرداد، "نامه مردم" نوشت:
«چه کسانی در هجوم به دبیرخانه کمیته مرکزی حزب توده ایران و تخریب و اشغال آن شرکت داشتند؟
"جوانان مسلمان جنوب" چه کسانی هستند؟
افغانهای وابسته به گروههای امریکایی – افغان و گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران، در این توطئه شرکت فعال داشتند.
[...] همه کسانی را که اکنون نام "جوانان مسلمان جنوب" بر خود نهادهاند به یک چوب نمیتوان راند ولی ما دقیقاً میدانیم که در پس آنها بهویژه گردانندگان آنان مشتی اوباش، چاقوکش و لومپن که شعبان بیمخهای تاریخ همواره از پشتیبانی بیدریغ آنها برخوردار شدهاند یافت میشوند. بهعلاوه ما دقیقاً میدانیم که در بین آنها افرادی وجود داشتهاند که علاوه بر ایفای نقش هدایتکنندهی این توطئهی خائنانه، چهره و نامشان با محافل و گروههای آشکارا مشکوک امریکایی، رابطه دارد.
[...] عدهای دیگر از مهاجمین که نقش بسیار فعال و رهبریکننده داشتند، از اعضای گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران بودند. یکی از این ضد انقلابیون، سازمانده و رهبر تخریب طبقهی اول دبیرخانه بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی این گروه در میان مهاجمین، میتوان از محمد ارسی، از رهبران این گروهک، فریدون دهقانی و فرهاد گرمچی، از دیگر فعالین این گروه نام برد. سهروان از دیگر فعالین "حزب رنجبران"، از دیگر سازماندهان این هجوم ضد انقلابی بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی "جوانان مسلمان جنوب"، فروشندهی "رنجبر" در سهراه جمهوری و چند تن از ادارهکنندگان دو بساط این گروهک در جلوی دانشگاه تهران و سعید شباهنگ از مائوئیستهای دستاندرکار نشر کتاب است.
[...] آری، توطئه از "سیا" و امپریالیسم امریکا منشاء گرفتهاست. [...]».
پس جوان آراستهای که به عبدی میگفت "این دفتر را دیگر نمیبینی" باید یکی از همینها باشد که عبدی سابقهی آشنایی از خارج با او داشتهاست. [...] روز بعد، دوم مرداد، "نامه مردم" خبرهایی از دیگر روزنامهها درباره حمله به دفتر حزب نقل میکرد:
«روزنامهی "صبح آزادگان" نوشتهاست: «جوانان... دست به عمل انقلابی تصرف مرکز جاسوسی حزب تودهی خائن زدند و هنگام ورود به ساختمان با دو بمب روبهرو شدند که یکی نارنجک و دیگری تیانتی با چاشنی بوده است... با یکی دو دستگاه کاغذ خردکنی (از آنها که در مرکز جاسوسی امریکا بودهاست) روبهرو شدیم و یک سری فیلم و عکس بود که اعضای دولت در آن مشخص شدهبودند و آدرس و مشخصات هر کدام (!)... دیروز از مسکو با این محل تماس گرفته میشد که متأسفانه موفق به ضبط تلفنی نشدیم (!)... خود آقای کیانوری برادران را تهدید به مرگ کردند(!) یک سری از اسناد جاسوسی به دادستانی برده شدهاست و یک سری از آن "هنوز" موجود است. در این اسناد ارتباط حزب توده با عبدالرحمن قاسملو نیز مشخص شدهاست(!)»»
روزنامهی "جمهوری اسلامی" نیز ضمن "آگاه" ساختن مردم از اینکه «انواع و اقسام کتابها و نشریات غیر قانونی و چوب و چماق و وسایل کوهنوردی!» در دفتر کشف شده اضافه میکند «هواداران حزب توده سعی در ایجاد درگیری داشتند که با هشیاری پلیس و پاسداران این توطئه خنثی گردید».
یک روزنامهی دیگر نیز خبر از کشف بطری "عرق" دادهاست.»
و یکشنبه ۵ مرداد "نامه مردم" نوشت که هادی غفاری، سردستهی اصلی هر دو حمله به دفتر حزب و دفتر سازمان جوانان، در توضیح این حملهها گفتهاست:
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است».
***
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! در این نشانی. خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
کتاب «قطران در عسل» را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
***
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است». (حجتالاسلام هادی غفاری)
[...] دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۵۹، از حوالی ظهر هر دم اخبار نگرانکنندهای میرسید: جبههی ملی ایران در حیاط دفتر خود در خیابان کارگر جنوبی (سیمتری، ششم بهمن) کمی پایینتر از میدان انقلاب (۲۴ اسفند) مراسمی به مناسبت سالگرد سی تیر ۱۳۳۱ داشت. گروهی "حزب اللهی" به این مراسم حمله کرده بودند و خشنتر و بیپرواتر از همیشه قصد رخنه در حیاط و ساختمان داشتند، مردم را میزدند، و هر مانعی را سر راه خود ویران میکردند. خبر میرسید که پس از تسخیر دفتر جبههی ملی قصد حمله به دفتر حزب توده ایران را دارند. ما همه در بیم و امید و نگرانی بهسر میبردیم. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر سرانجام چماقداران عربدهکش پیدایشان شد.
مانده بودم چه کنم. در اتاق مجله "دنیا" نشستهبودم و میکوشیدم حواسم را روی ویرایش نوشتهای جمع کنم. اما این کار ممکن نبود. نگران بودم. از خود میپرسیدم چگونه میتوانند از تنها در این ساختمان بگذرند و دفتر را تسخیر کنند. شکستن این در آسان نبود. اخگر گفت که کیانوری گفته که همه از دفتر بروند، اما خود کیانوری میخواهد بماند. برخاستیم. نوشتهها و مقالههای رسیده را اخگر جمع کرد، در کیفش گذاشت، و رفت. من به اتاق شعبهی تبلیغات رفتم. ابوتراب باقرزاده آنجا تنها نشستهبود. گفت که با "عباسآقا" (حجری) صحبت کرده و تصمیم گرفتهاند که هر دو در دفتر بمانند.
بیرون دفتر جوانان حزبی گرد آمدهبودند تا شاید بتوانند راه را بر چماقداران سد کنند. من نیز به آنان پیوستم. میگفتند کیانوری گفته که "درگیر نشوید! فقط شعار ضد امریکایی بدهید!" خیابان باریک ۱۶ آذر نمیدانم چگونه بند آمدهبود و ماشینی در سرازیری آن در حرکت نبود. تودهی چماق و فریاد و دشنام و ریش از راه میرسید. پنجاه شصت نفر بیشتر نبودند. شعار میدادند: "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله!"، "مرگ بر شوروی!"، "این لانهی جاسوسی نابود باید گردد!" جوانان حزبی شعار میدادند: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!" من برای شعار دادن همواره مشکل داشتم: اگر سخنی از ژرفای دلم بر نمیآمد، نمیتوانستم آن را به صدای بلند فریاد بزنم. اکنون نیز ربطی میان این چماقداران ریشو و شعار "مرگ بر امریکا" نمییافتم، و دهانم به فریاد باز نمیشد. اما چه میکردم؟ از بیچارگی و بنا به رهنمود من نیز به فریاد آمدم و شعار را تکرار کردم. رفیق نازنین و دوستداشتنیام، "عبدی"، از ردههای بالای سازمان جوانان حزب، همان که با "لادا"ی آبیرنگش در خیابانهای تهران رانندگی آموختهبودم، نزدیک من ایستادهبود، دهانش را تا چند سانتیمتری صورت جوانی شیک و آراسته، که هیچ شباهتی به چماقداران نداشت، پیش بردهبود و عرقریزان و برافروخته، با تمام نیرو فریاد میزد: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!". چیزی نماندهبود که اشکش هم سرازیر شود. اما آن جوان آراسته با خونسردی تمام، آرام میگفت: "این دفتر را دیگر نمیبینی...!" از کجا میدانست؟ به نظرم میآمد که این دو یکدیگر را میشناسند.
حزب برای دفاع از ستاد خود از شهربانی کمک خواستهبود و گروهی پاسبان در کنار دیوار میان چماقداران و دفتر حزب ایستادهبودند. اما فشار چماقداران هر دم بیشتر میشد. میدیدم و میشنیدم که فرمانده پاسبانها با بیسیم با جایی حرف میزند. کسی گفت که دارد از دفتر رئیس جمهور بنیصدر کسب تکلیف میکند. او داشت میگفت:
- ... جلوشان را بگیریم یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دستور میفرمایید از ورودشان ممانعت بکنیم، یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دارند از دیوار بالا میروند...، بگوشم...
و لحظاتی بعد پاسبانها و افسر فرماندهشان بی هیچ دخالتی دور شدند و رفتند. هیاهوی غریبی بود. گروهی از مهاجمان، شعاردهان و ناسزاگویان، از کرکرهی کتابفروشی طبقهی همکف و بر شانههای همدیگر بالا رفتهبودند و داشتند پنجرهی طبقهی دوم را میشکستند. [...] اکنون چند نفری از مهاجمان از پنجرهی شکسته به طبقهی دوم ساختمان راه یافتهبودند، و کمی بعد تمامی دفتر را تصرف کردند. ما هنوز آن پایین ایستادهبودیم و شعار میدادیم. گفته میشد که کیانوری دارد با سردستهی مهاجمان گفتوگو میکند. یکی از چماقداران ژتونهای پلاستیکی را که برای گرفتن ناهار بهکار میرفت، از پنجره نشان میداد و فریاد میزد:
- ببینید! اینجا قمار میکردند!
یکی دیگر رشتههای کاغذی را که با کاغذخردکن بریده شدهبودند نشان میداد و فریاد میزد:
- اسناد جاسوسی را نابود کردهاند!
[...]
در ساعت سهونیم خبر رسید که گروهی نیز به رهبری "حجتالاسلام والمسلمین" هادی غفاری به دفتر سازمان جوانان حزب در خیابان نصرت حمله کردهاند، چند تن از اعضای سازمان را چاقو زدهاند، دفتر را ویران و تسخیر کردهاند، جاسازی موجود در پشتی یک مبل را یافتهاند، و فهرست کامل نام اعضای بخش دانشجویی سازمان جوانان را بهدست آوردهاند.
اوضاع بسیار غمانگیزی بود. چه میکردیم؟ زور و چماق بر متانت و شکیبایی پیروز شدهبود. بهتدریج پراکنده شدیم و رفتیم. اکنون بیخانمان شدهبودیم.
مهاجمان خود را "جوانان مسلمان جنوب [تهران]" مینامیدند. فردا "نامه مردم" به شکلی بسیار فقیرانه و در چهار صفحه و در تیراژی بسیار کم منتشر شد. و روز بعد، چهارشنبه ۱ مرداد، "نامه مردم" نوشت:
«چه کسانی در هجوم به دبیرخانه کمیته مرکزی حزب توده ایران و تخریب و اشغال آن شرکت داشتند؟
"جوانان مسلمان جنوب" چه کسانی هستند؟
افغانهای وابسته به گروههای امریکایی – افغان و گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران، در این توطئه شرکت فعال داشتند.
[...] همه کسانی را که اکنون نام "جوانان مسلمان جنوب" بر خود نهادهاند به یک چوب نمیتوان راند ولی ما دقیقاً میدانیم که در پس آنها بهویژه گردانندگان آنان مشتی اوباش، چاقوکش و لومپن که شعبان بیمخهای تاریخ همواره از پشتیبانی بیدریغ آنها برخوردار شدهاند یافت میشوند. بهعلاوه ما دقیقاً میدانیم که در بین آنها افرادی وجود داشتهاند که علاوه بر ایفای نقش هدایتکنندهی این توطئهی خائنانه، چهره و نامشان با محافل و گروههای آشکارا مشکوک امریکایی، رابطه دارد.
[...] عدهای دیگر از مهاجمین که نقش بسیار فعال و رهبریکننده داشتند، از اعضای گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران بودند. یکی از این ضد انقلابیون، سازمانده و رهبر تخریب طبقهی اول دبیرخانه بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی این گروه در میان مهاجمین، میتوان از محمد ارسی، از رهبران این گروهک، فریدون دهقانی و فرهاد گرمچی، از دیگر فعالین این گروه نام برد. سهروان از دیگر فعالین "حزب رنجبران"، از دیگر سازماندهان این هجوم ضد انقلابی بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی "جوانان مسلمان جنوب"، فروشندهی "رنجبر" در سهراه جمهوری و چند تن از ادارهکنندگان دو بساط این گروهک در جلوی دانشگاه تهران و سعید شباهنگ از مائوئیستهای دستاندرکار نشر کتاب است.
[...] آری، توطئه از "سیا" و امپریالیسم امریکا منشاء گرفتهاست. [...]».
پس جوان آراستهای که به عبدی میگفت "این دفتر را دیگر نمیبینی" باید یکی از همینها باشد که عبدی سابقهی آشنایی از خارج با او داشتهاست. [...] روز بعد، دوم مرداد، "نامه مردم" خبرهایی از دیگر روزنامهها درباره حمله به دفتر حزب نقل میکرد:
«روزنامهی "صبح آزادگان" نوشتهاست: «جوانان... دست به عمل انقلابی تصرف مرکز جاسوسی حزب تودهی خائن زدند و هنگام ورود به ساختمان با دو بمب روبهرو شدند که یکی نارنجک و دیگری تیانتی با چاشنی بوده است... با یکی دو دستگاه کاغذ خردکنی (از آنها که در مرکز جاسوسی امریکا بودهاست) روبهرو شدیم و یک سری فیلم و عکس بود که اعضای دولت در آن مشخص شدهبودند و آدرس و مشخصات هر کدام (!)... دیروز از مسکو با این محل تماس گرفته میشد که متأسفانه موفق به ضبط تلفنی نشدیم (!)... خود آقای کیانوری برادران را تهدید به مرگ کردند(!) یک سری از اسناد جاسوسی به دادستانی برده شدهاست و یک سری از آن "هنوز" موجود است. در این اسناد ارتباط حزب توده با عبدالرحمن قاسملو نیز مشخص شدهاست(!)»»
روزنامهی "جمهوری اسلامی" نیز ضمن "آگاه" ساختن مردم از اینکه «انواع و اقسام کتابها و نشریات غیر قانونی و چوب و چماق و وسایل کوهنوردی!» در دفتر کشف شده اضافه میکند «هواداران حزب توده سعی در ایجاد درگیری داشتند که با هشیاری پلیس و پاسداران این توطئه خنثی گردید».
یک روزنامهی دیگر نیز خبر از کشف بطری "عرق" دادهاست.»
و یکشنبه ۵ مرداد "نامه مردم" نوشت که هادی غفاری، سردستهی اصلی هر دو حمله به دفتر حزب و دفتر سازمان جوانان، در توضیح این حملهها گفتهاست:
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است».
***
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! در این نشانی. خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
کتاب «قطران در عسل» را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
19 April 2017
دربارهی دو نام مستعار احسان طبری
پیشتر در نوشتههایی اشارهای گذرا کردهام بر این که احسان طبری در سالهای ۱۳۶۰ و ۶۱ در دو مجلهی غیر حزبی نوشتههایی منتشر کردهاست. امروز در بستهای از کاغذهای بهجا مانده از خانهی پدری دو دستنوشته از احسان طبری یافتم در اثبات آن ادعا.
پس از توقیف «نامه مردم» در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰، اعمال محدودیت بر نشریات حزب توده ایران بیشتر و بیشتر شد، آنچنان که در پاییز ۱۳۶۱ حتی انتشار جزوهی «پرسش و پاسخ» کیانوری را نیز، که تنها نشریهی بیرونی حزب بود که باقی ماندهبود، ممنوع کردند. در چنین شرایطی، احسان طبری در خانهای کموبیش بریده از جهان پیرامون میزیست و بهترین سرگرمیش خواندن و نوشتن بود و باز نوشتن. اما این نوشتهها را کجا باید منتشر کرد؟ او خود هم مستقیم و هم از طریق آشنایانی با پرویز شهریاری و مجلهی او «چیستا» آشنایی داشت، و من نیز مجلهی «هدهد» به سردبیری غلامحسین صدری افشار را معرفی کردم. آقای صدری افشار مهر سرشاری نسبت به من داشتند و ترجمههایی از من بیمقدار را در نشریهی پر ارجشان منتشر کردهبودند.
نوشتههای طبری را ویرایش میکردم، به رفیقمان «شهین» در دفتر شعبهی پژوهش کل حزب میدادم تا تایپشان کند، متن تایپشده را تصحیح میکردم، و سپس نسخهای از آن را میبردم به دفتر یکی از این دو مجله. پرویز شهریاری، آموزگار بزرگ، همواره با فروتنی بر میخاست، دست میداد، نگاهی به عنوان و حجم مقاله میانداخت، و مرخصم میکرد. با آقای صدری افشار خودمانیتر بودیم.
از آن میان دریغا که پرویز شهریاری دیگر در میان ما نیست و من اطمینان ندارم که آیا جز من و آقای صدری افشار، که تنها شاهد یکی از نامها بودهاند، و عمرشان دراز باد، شاهد دیگری بر این دو نام مستعار طبری وجود دارد، یا نه. بنابراین شاید بهجاست که اینجا و اینچنین شهادت بدهم.
در مجلهی «هدهد» نوشتههای طبری با نام مستعار «ا. طباطبایی» منتشر میشد. به برکت اینترنت اکنون این سه مقاله را مییابم:
۱- اراسم و کالون، دو چهره از نوزایی شمالی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۳، تیر ۱۳۶۱، ۱۱ صفحه.
۲- سرود ئوئرتا، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۴، شهریور ۱۳۶۱، ۳ صفحه.
۳- اندیشههایی درباره شناخت اسلوبهای واقعیت عینی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۵، مهر ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
حافظهی خیانتپیشهام یاری نمیکند که بهیاد بیاورم آیا نوشتههای دیگری هم در هدهد منتشر شد یا نه. انتشار این مجله نیز در پاییز ۱۳۶۱ ممنوع شد.
در مجلهی چیستا طبری با نام کاوس صداقت مینوشت. از آن میان نوشتههای زیر را مییابم:
۱- زیستن انسان و بهزیستی او، چیستا شماره ۳، آبان ۱۳۶۰، ۵ صفحه.
۲- برگی در گردباد، چیستا شماره ۴، آذر ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۳- چشمانداز تاریخ، چیستا، شماره ۵، دی ۱۳۶۰، ۴ صفحه.
۴- شمهای درباره تجربه بهعنوان منبع اساسی شناخت، چیستا شماره ۶، بهمن ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۵- چه میخواست و چه شد! (گوشهای از تاریخ)، چیستا شماره ۷، اسفند ۱۳۶۰، ۹ صفحه.
۶- نوروز، چیستا شماره ۸، فروردین ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۷- تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا، چیستا شماره ۹، اردیبهشت ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
۸- میانگین زرین، چیستا شماره ۱۰، خرداد ۱۳۶۱، ۵ صفحه.
۹- در بنبست تنهایی (گوشهای عبرتانگیز از تاریخ: آخرین روزهای لوئی چهاردهم)، چیستا، شماره ۱۱، شهریور ۱۳۶۱، ۷ صفحه.
۱۰- عوامل طبیعی، اجتماعی و عقیدتی و احساس خوشبختی، چیستا شماره ۱۲، مهر ۱۳۶۱، ۸ صفحه.
۱۱- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱.
۱۲- زیستنامه و تاریخ، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۳- نقد و بررسی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۴، آذر ۱۳۶۱.
۱۴- بنیاد اساطیری حماسه ملی ایران، چیستا شماره ۱۵، دی ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۵- راز شخصیت، چیستا، شماره ۱۶، بهمن ۱۳۶۱، ۵ صفحه. [پس از دستگیری گروه بزرگی از رهبران حزب]
۱۶- پادشاه خورشید (بررسی تاریخی)، چیستا شماره ۱۷ و ۱۸، فروردین ۱۳۶۲، ۱۰ صفحه.
۱۷- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۹، اردیبهشت ۱۳۶۲. [پس از دستگیری طبری]
سبک و سیاق و انشا و واژگان، و حتی عنوان و موضوع این نوشتهها به روشنی نشان میدهند که قلم، قلم طبریست، اما برای محکمکاری، تصویر تکهای از دستنوشتهی او را از «تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا» (که با نام کاوس صداقت در چیستا منتشر شد) اینجا میآورم. این تنها نمونهایست که از آنچه در بالا برشمردم برایم مانده. همچنین یادداشتی را نقل میکنم با عنوان «برخی خواهشها...» که متن آن نشان میدهد که خطاب به «دوستان عزیز» بیرون از ارتباط سازمانی و بیرون از حزب نوشته شدهاست.
احسان طبری در سالهای زندگی و کار در مسکو و لایپزیگ نامهای مستعار دیگری نیز داشتهاست، مانند پرویز شاد، ا. سپهر، و...
«گوشههای ادب فارسی» مجموعهای از نوشتههای طبری بود که در حملهی عوامل امنیتی جمهوری اسلامی به یکی از دفترهای انتشارات حزب به یغما رفت.
پس از توقیف «نامه مردم» در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰، اعمال محدودیت بر نشریات حزب توده ایران بیشتر و بیشتر شد، آنچنان که در پاییز ۱۳۶۱ حتی انتشار جزوهی «پرسش و پاسخ» کیانوری را نیز، که تنها نشریهی بیرونی حزب بود که باقی ماندهبود، ممنوع کردند. در چنین شرایطی، احسان طبری در خانهای کموبیش بریده از جهان پیرامون میزیست و بهترین سرگرمیش خواندن و نوشتن بود و باز نوشتن. اما این نوشتهها را کجا باید منتشر کرد؟ او خود هم مستقیم و هم از طریق آشنایانی با پرویز شهریاری و مجلهی او «چیستا» آشنایی داشت، و من نیز مجلهی «هدهد» به سردبیری غلامحسین صدری افشار را معرفی کردم. آقای صدری افشار مهر سرشاری نسبت به من داشتند و ترجمههایی از من بیمقدار را در نشریهی پر ارجشان منتشر کردهبودند.
نوشتههای طبری را ویرایش میکردم، به رفیقمان «شهین» در دفتر شعبهی پژوهش کل حزب میدادم تا تایپشان کند، متن تایپشده را تصحیح میکردم، و سپس نسخهای از آن را میبردم به دفتر یکی از این دو مجله. پرویز شهریاری، آموزگار بزرگ، همواره با فروتنی بر میخاست، دست میداد، نگاهی به عنوان و حجم مقاله میانداخت، و مرخصم میکرد. با آقای صدری افشار خودمانیتر بودیم.
از آن میان دریغا که پرویز شهریاری دیگر در میان ما نیست و من اطمینان ندارم که آیا جز من و آقای صدری افشار، که تنها شاهد یکی از نامها بودهاند، و عمرشان دراز باد، شاهد دیگری بر این دو نام مستعار طبری وجود دارد، یا نه. بنابراین شاید بهجاست که اینجا و اینچنین شهادت بدهم.
در مجلهی «هدهد» نوشتههای طبری با نام مستعار «ا. طباطبایی» منتشر میشد. به برکت اینترنت اکنون این سه مقاله را مییابم:
۱- اراسم و کالون، دو چهره از نوزایی شمالی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۳، تیر ۱۳۶۱، ۱۱ صفحه.
۲- سرود ئوئرتا، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۴، شهریور ۱۳۶۱، ۳ صفحه.
۳- اندیشههایی درباره شناخت اسلوبهای واقعیت عینی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۵، مهر ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
حافظهی خیانتپیشهام یاری نمیکند که بهیاد بیاورم آیا نوشتههای دیگری هم در هدهد منتشر شد یا نه. انتشار این مجله نیز در پاییز ۱۳۶۱ ممنوع شد.
در مجلهی چیستا طبری با نام کاوس صداقت مینوشت. از آن میان نوشتههای زیر را مییابم:
۱- زیستن انسان و بهزیستی او، چیستا شماره ۳، آبان ۱۳۶۰، ۵ صفحه.
۲- برگی در گردباد، چیستا شماره ۴، آذر ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۳- چشمانداز تاریخ، چیستا، شماره ۵، دی ۱۳۶۰، ۴ صفحه.
۴- شمهای درباره تجربه بهعنوان منبع اساسی شناخت، چیستا شماره ۶، بهمن ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۵- چه میخواست و چه شد! (گوشهای از تاریخ)، چیستا شماره ۷، اسفند ۱۳۶۰، ۹ صفحه.
۶- نوروز، چیستا شماره ۸، فروردین ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۷- تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا، چیستا شماره ۹، اردیبهشت ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
۸- میانگین زرین، چیستا شماره ۱۰، خرداد ۱۳۶۱، ۵ صفحه.
۹- در بنبست تنهایی (گوشهای عبرتانگیز از تاریخ: آخرین روزهای لوئی چهاردهم)، چیستا، شماره ۱۱، شهریور ۱۳۶۱، ۷ صفحه.
۱۰- عوامل طبیعی، اجتماعی و عقیدتی و احساس خوشبختی، چیستا شماره ۱۲، مهر ۱۳۶۱، ۸ صفحه.
۱۱- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱.
۱۲- زیستنامه و تاریخ، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۳- نقد و بررسی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۴، آذر ۱۳۶۱.
۱۴- بنیاد اساطیری حماسه ملی ایران، چیستا شماره ۱۵، دی ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۵- راز شخصیت، چیستا، شماره ۱۶، بهمن ۱۳۶۱، ۵ صفحه. [پس از دستگیری گروه بزرگی از رهبران حزب]
۱۶- پادشاه خورشید (بررسی تاریخی)، چیستا شماره ۱۷ و ۱۸، فروردین ۱۳۶۲، ۱۰ صفحه.
۱۷- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۹، اردیبهشت ۱۳۶۲. [پس از دستگیری طبری]
سبک و سیاق و انشا و واژگان، و حتی عنوان و موضوع این نوشتهها به روشنی نشان میدهند که قلم، قلم طبریست، اما برای محکمکاری، تصویر تکهای از دستنوشتهی او را از «تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا» (که با نام کاوس صداقت در چیستا منتشر شد) اینجا میآورم. این تنها نمونهایست که از آنچه در بالا برشمردم برایم مانده. همچنین یادداشتی را نقل میکنم با عنوان «برخی خواهشها...» که متن آن نشان میدهد که خطاب به «دوستان عزیز» بیرون از ارتباط سازمانی و بیرون از حزب نوشته شدهاست.
احسان طبری در سالهای زندگی و کار در مسکو و لایپزیگ نامهای مستعار دیگری نیز داشتهاست، مانند پرویز شاد، ا. سپهر، و...
«قابل توجه دوستان عزیز!این یادداشت تاریخ ندارد، و متأسفانه به یاد نمیآورم که از کدام «جزوه» سخن میگوید و خطاب به چه کسیست.
برخی خواهشها در مورد چاپ این جزوه:
۱) حروف متن باید بزرگتر از ۱۲ باشد تا دشواریِ نسبیِ علمی و فلسفی متن را، روشنی خط جبران کند؛
۲) حواشی باید با ۸ سیاه باشد؛
۳) نسبت به صحت چاپ کلمات به خط لاتین باید توجه شود چون تعدادشان از اسم و اصطلاح زیاد است؛
۴) نقطهگذاری، گیومه، پارانتز، سرسطرها مراعات شود و اگر در مواردی میتوان سرسطر نویی ایجاد کرد و منطقی باشد، بهتر است؛
۵) نام مؤلف را از جهت کاستن از دشواری اگر صلاح ندانستید، نگذارید و به همان امضاء ط. در مقدمه و نتیجه اکتفا شود. (البته بسته است به نظر دوست ما). اگر رساله با سرعت چاپ شود قاعده «و فیالتأخیرُ آفات» مراعات شده است، این دیگر بسته است به لطف دوستان و امکانات.
۶) البته من در امور اداری آن دوستان عزیز مداخلهٔ بیجا نمیکنم ولی اگر بتوان از دوست آورندهٔ این اوراق [شیوا] خواستار شد که نسبت به تصحیح متون به دوستان دیگر مربوط به این کار، یاری رساند، از لحاظ دادن متنی تهی از غلط و اشتباه، مفید خواهد بود.
۷) لطفاً در کادر امکان یک تکثیر اولیه انجام گیرد که این اوراق (که برای آن کار بسیاری رفتهاست) دچار سرنوشت «گوشههای ادب فارسی» نشود.»
«گوشههای ادب فارسی» مجموعهای از نوشتههای طبری بود که در حملهی عوامل امنیتی جمهوری اسلامی به یکی از دفترهای انتشارات حزب به یغما رفت.
23 February 2017
تلفن از ویندوز
صبح زود امروز با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. صدای زنانهای به انگلیسی و با لهجهی خراب گفت که از بخش فنی شرکت ویندوز زنگ میزند! او حالم را پرسید و سپس گفت که در آخرین آپدیت ویندوز که در سوئد توزیع شده، متأسفانه یک ایراد خیلی بزرگ و خیلی جدی راه پیدا کرده که میتواند کامپیوتر مرا خراب کند و همهی محتویات آن را نابود کند!
خیلی وقت بود منتظر این تلفن بودم و فکر میکردم کی نوبت من میرسد. سالها بود که اینجا و آنجا دربارهی این کلاهبرداران میخواندم، و همین دو سال پیش این بلا را بر سر یک دوست عزیز من هم آوردند. آنان روشهای گوناگونی دارند و حرفهای گوناگونی میزنند، اما هدفشان یک چیز است: وارد کامپیوتر شما شوند، و سپس با تهدید پاک کردن فایلهایتان، اخاذی کنند.
به دوستم گفتهبودند که تنها راه برطرف کردن ایراد ویندوز آن است که او اجازه دهد وارد کامپیوترش شوند، و برای این کار قدم به قدم راهنماییاش کردهبودند: یک نشانی اینترنتی داده بودند که از آنجا فایلی را دانلود کند، آن را براند، اینجا و آنجا کلیک کند، "آری" بگوید، و راه را برای ورود آنان به کامپیوترش باز کند. دوست من خوابآلود و دستپاچه و شتابان برای آنکه به کارش برسد، هر چه گفتهبودند عمل کردهبود. آنان وارد کامپیوتر شدهبودند، ادعا کردهبودند که "ایراد" را پیدا کردهاند، اما...، اما... برای درست کردنش باید فلانقدر پول، نه زیاد، همین الان به حساب "شرکت ویندوز" بریزد!
اینجا به قول معروف "دوزاری" دوستم افتاد و گفت که پولی نمیدهد، و تهدید شروع شد که اگر پول را ندهد فایلهایش پاک میشود. دوستم گوشی را گذاشت و دست برد که سیم ارتباط اینترنت را از کامپیوتر بکشد بیرون، اما کامپیوتر با ارتباط بیسیم وصل بود، و تا کامپیوتر را خاموش کند، دیگر دیر شدهبود و کلاهبرداران که در طول گفتوگو همه چیز را آماده کردهبودند، رسیدند که هزاران عکس و نوشته و فایلهای دیگر را از کامپیوتر او پاک کنند و یک "در پشتی" برای ورود به آن در آینده هم کار بگذارند! من سه روز تمام کار کردم تا بتوانم نزدیک 90 درصد از محتوای کامپیوتر دوستم را "ریکاور" کنم.
به این خانمی که امروز زنگ زدهبود نگفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه!»، گفتم «حنای شما پیش من رنگی ندارد!»، و گوشی را گذاشتم.
خیلی وقت بود منتظر این تلفن بودم و فکر میکردم کی نوبت من میرسد. سالها بود که اینجا و آنجا دربارهی این کلاهبرداران میخواندم، و همین دو سال پیش این بلا را بر سر یک دوست عزیز من هم آوردند. آنان روشهای گوناگونی دارند و حرفهای گوناگونی میزنند، اما هدفشان یک چیز است: وارد کامپیوتر شما شوند، و سپس با تهدید پاک کردن فایلهایتان، اخاذی کنند.
به دوستم گفتهبودند که تنها راه برطرف کردن ایراد ویندوز آن است که او اجازه دهد وارد کامپیوترش شوند، و برای این کار قدم به قدم راهنماییاش کردهبودند: یک نشانی اینترنتی داده بودند که از آنجا فایلی را دانلود کند، آن را براند، اینجا و آنجا کلیک کند، "آری" بگوید، و راه را برای ورود آنان به کامپیوترش باز کند. دوست من خوابآلود و دستپاچه و شتابان برای آنکه به کارش برسد، هر چه گفتهبودند عمل کردهبود. آنان وارد کامپیوتر شدهبودند، ادعا کردهبودند که "ایراد" را پیدا کردهاند، اما...، اما... برای درست کردنش باید فلانقدر پول، نه زیاد، همین الان به حساب "شرکت ویندوز" بریزد!
اینجا به قول معروف "دوزاری" دوستم افتاد و گفت که پولی نمیدهد، و تهدید شروع شد که اگر پول را ندهد فایلهایش پاک میشود. دوستم گوشی را گذاشت و دست برد که سیم ارتباط اینترنت را از کامپیوتر بکشد بیرون، اما کامپیوتر با ارتباط بیسیم وصل بود، و تا کامپیوتر را خاموش کند، دیگر دیر شدهبود و کلاهبرداران که در طول گفتوگو همه چیز را آماده کردهبودند، رسیدند که هزاران عکس و نوشته و فایلهای دیگر را از کامپیوتر او پاک کنند و یک "در پشتی" برای ورود به آن در آینده هم کار بگذارند! من سه روز تمام کار کردم تا بتوانم نزدیک 90 درصد از محتوای کامپیوتر دوستم را "ریکاور" کنم.
به این خانمی که امروز زنگ زدهبود نگفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه!»، گفتم «حنای شما پیش من رنگی ندارد!»، و گوشی را گذاشتم.
20 February 2017
برای روز زبان مادری
با گوش دادن به ترانههای ترکی آذربایجانی با صدای زیبای موسیقیشناس و خوانندهی زیبای لبنانی عبیر نعمة Abeer Nehme یک دریا درددل از سرم گذشت. فکر میکردم که شاید چند جملهای از آن درددلها را بنویسم، اما دلم آنقدر پر است که نوشتنم نمیآید! بگذار عبیر خود همه چیز را بگوید.
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
14 February 2017
دستگیر نشدن احسان طبری در 17 بهمن 1361
بهتازگی فرصتی یافتم تا مصاحبهی محمدمهدی پرتوی را در شماره 38 مجلهی ”اندیشه پویا“ بخوانم. بگذریم از بحث در ماهیت این مجله، و بگذریم از بحث پیرامون بسیاری از گفتههای پرتوی. اما او یک نکته را دانسته یا به خطا دیگرگونه میگوید و مرا دروغگو میکند. این نکته بهخودی خود اهمیتی ندارد، فقط لازم میدانم نشان دهم که من دروغ نگفتهام.
علی ملیحی دربارهی چگونگی دستگیری رهبران حزب توده ایران در 17 بهمن 1361 میپرسد، و پرتوی میگوید که احسان طبری آن روز دستگیر نشد، زیرا «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود و همانجا ماندهبود. او را به خانهای در سیدخندان منتقل کردم.»
این ادعای پرتوی حتی از لحاظ منطقی هم درست نیست، زیرا گروه بزرگی از رهبران حزب را نیمهشب شانزدهم به هفدهم بهمن، و بسیاری دیگر را در طول روز هفدهم و تا پیش از شامگاه گرفتند. معلوم نیست این ”جلسه تئوریک“ در چه روز و چه ساعتی برگزار شدهاست. تا نیمهشب شانزدهم به هفدهم هیچکس از رهبران حزب بر برنامهی یورش و دستگیری آگاهی نداشت. پس اگر جلسهی تئوریک در شانزدهم یا پیش از آن بوده، طبری میبایست با پایان جلسه به خانه برگشتهباشد و دلیلی نداشت که "همانجا مانده" باشد. اما اگر جلسه در روز هفدهم یا پس از آن بوده، در ساعتهایی که گروه بزرگی از رهبران حزب را گرفتهبودند و همه جا تودهایها را شکار میکردند، چگونه طبری به ”جلسه تئوریک“ رفتهبود؟
همچنین، برخی از رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) گفتهاند و نوشتهاند که در آغاز زمستان 1361 کارهای موازی و مشترک با حزب توده ایران را تعطیل کردهبودند. از جمله فرخ نگهدار مینویسد: «از مهر 61 به بعد از کیانوری و عمویی، رابطین حزب با ما، مدام میشنیدیم که اوضاع خوب نیست و ناجور تحت تعقیباند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همین دلیل معلق بود. آخرین جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از این [آغاز بهمن] رد خورده و به هم خوردهبود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کردهبودیم.» [در این نشانی، و نیز قطران در عسل، ص 472]. در چنین شرایطی، چگونه طبری «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود.»؟
من اصل ماجرا را نزدیک سی سال پیش در کتابچهی ”با گامهای فاجعه“ نوشتم. فایل پیدیاف آن نوشته سالهاست که در اینترنت، از جمله در این نشانی در دسترس همگان است. چند سال پیش بار دیگر ماجرا را در کتاب ”قطران در عسل“ نوشتم. این کتاب را نیز در داخل کپی کردهاند و دستفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران آن را زیر میزی میفروشند. تکههایی از ”قطران در عسل“ را اینجا نقل میکنم و برای همهی این سخنان نیز چند شاهد زنده دارم:
نمیدانم. من امکانی برای نگهداری او نداشتم. تنها کاری که شاید از دستم بر میآمد آن بود که اگر به من میگفتند، یا اگر خود او میخواست، با همان پیکان میبردمش و از جنگلهای گردنهی حیران به شوروی ردش میکردم. اما طبری خود پیشتر به من گفتهبود که دیگر هرگز نمیخواهد به مهاجرت برود.» [ص 495]
***
طبری البته تا پیش از شدت گرفتن تعقیب و مراقبت اطلاعات سپاه پاسداران و اطلاعات نخستوزیری در جلسههای تئوریک رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) شرکت میکرد. دستکم یک بار من خود او را به یکی از این جلسات بردم. یک نشانی روی تکهای کاغذ به من داده بودند تا در روز و ساعت معینی طبری را به آنجا ببرم. مطابق عادت، ساعتی پیش از قرار خود را به محل رساندم تا نشانی را پیدا کنم، و پیرامون را شناسایی کنم. اما هر چه گشتم، ساختمان و شمارهی پلاک را نیافتم. محلهی نوسازی بود که هنوز بر کوچههایش و روی ساختمانهایشان پلاک نزدهبودند. اینجا انتهای خیابانی بود که میخواستند ”بزرگراه جلال آل احمد“ را در آن امتداد دهند. همهجا را کندهبودند و بولدوزرها و بیلهای مکانیکی در ساعتهای بعد از کار در گل و لای انبوهی رها شدهبودند. هیچ رهگذری نبود. چرخیدم و چرخیدم، و نشانی را پیدا نکردم که نکردم. داشت دیر میشد. طبری منتظرم بود. تصمیم گرفتم که جستوجو را رها کنم، بروم و طبری را بردارم، و سپس باز دنبال نشانی بگردم.
با طبری نشسته در کنارم بازگشتم و در راههای گلین به دنبال نشانی گشتم. نه! نشانی وجود نداشت! سخت کلافه بودم، در عذاب بودم. طبری هم ناراضی بود، پیوسته غر میزد و برایم از رانندهای بهنام ”هرست فورستر“ که در سالهای زندگی در جمهوری دموکراتیک آلمان و شهر لایپزیک داشت، تعریف میکرد، که چه نظم آهنینی داشت: او و دیگر افراد حزب را تا برلین میبرد و بر میگرداند؛ سر ساعت میآمد، سر ساعت میرساند، با سرعت ثابت میراند، حتی سر ساعتهای معینی سیگار میکشید؛ در هتل چمدانهایشان را جابهجا میکرد، در فروشگاههای بزرگ کیسههای خریدشان را میبرد و میآورد... [بنگرید به فصل ”هرست فورستر“ در کتاب ”از دیدار خویشتن“، نوشتهی احسان طبری، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، استکهلم 1379]. ساکت بودم و هیچ نمیگفتم، اما دلم میخواست فریاد بزنم که رفیق! من همهی تلاش خودم را میکنم که به چنان نظمی برسم اما محیط ما، جامعهی ما، زیرساختهای شهری ما، پیرامونیان ما، هنوز به گرد آن چنانی نظمی هم نرسیدهاند و بخش بزرگی از تلاش من نقش بر آب میشود. مگر آلمان شرقی این همه ماشین و ترافیک و راهبندان داشت؟ مگر شما در شهری دهمیلیونی زندگی میکردید؟ مگر هرست شما را به محلهای نوساز و بیپلاک میبرد؟ مگر آنجا پاسدار و بسیجی سر هر چهارراهی را بستهبودند و ماشینها را تفتیش میکردند تا هرست مجبور شود به بیراهه بزند تا شما گیر نیافتید؟ تازه، رانندگی برای طبری، شغل هرست بود. رانندگی برای طبری البته شغل شریفیست. اما آیا شغل من رانندگی برای طبریست؟ من کتابها و مقالههایش را برایش ویرایش میکنم؛ در تحریریهی مجلهی دنیا کار میکنم؛ نوارهای پرسش و پاسخ کیانوری را تهیه میکنم، و چندین کار و مسئولیت دیگر دارم. آیا هرست هم از این کارها میکرد؟ نه! همان بهتر که هیچ نگویم.
سرانجام یک باجه تلفن عمومی یافتم، به رحیم زنگ زدم، و او نشانی داد: چندمین کوچه دست راست، چندمین در از چپ، طبقه چندم... ساعتی از قرار جلسه گذشته بود که طبری را دم در خانهی میزبان تحویل دادم.
سه ساعت بعد برای بردن طبری برگشتم. خانم میزبان از افاف گفت که میهمان برای رفتن آماده نیست، و اصرار کرد که بالا بروم. نفهمیدم اصرار برای چیست. اغلب توی ماشین مینشستم تا مسافرم بیاید. با اخگر (رفعت محمدزاده) قرار گذاشتهبودیم که همیشه او را کوچهای مانده به محل قرارش پیاده کنم تا محل قرار او را نبینم و یاد نگیرم، و همانجا منتظر باشم تا برگردد. و او پیوسته اعتراض میکرد که تا بازگشت او چرا کتاب و روزنامهای نمیخوانم. به او هم نمیگفتم که آخر رفیق، هیچ نمونهی دیگری دیدهاید که اینجا در این شهر و مملکت، در شرایط امروز، کسی توی کوچه در ماشین نشستهباشد و کتاب و روزنامه بخواند؟ چنین صحنهای در جا توجه مردم و رهگذران را جلب میکند و انواع شکها را به او میکنند. در این مملکت در عوض باید خود را با ماشین مشغول کرد: باید شیشهها را دستمال کشید، باید در موتور را بالا زد، آب و روغن آن را کنترل کرد، سر در موتور فرو برد و خود را مشغول نشان داد، و در ضمن حرکتهای مشکوک پیرامون را پایید... اما طبری را نمیشد دورتر پیاده کرد. او را باید تا ورود به محل قرارش همراهی میکردم. و اکنون میگفتند که بروم بالا. رفتم. در آپارتمان باز بود. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. هال بزرگ و مبلهای بود. آنسوتر در اتاقی نیمهباز بود و پاهایی را میدیدم که چهارزانو روی فرش کف اتاق نشستهاند. صدای حرف زدن طبری میآمد. پشت به اتاق و همهی خانه، و رو به در خروجی آپارتمان نشستم. نمیخواستم صورت هیچیک از اهالی خانه یا میهمانان را ببینم، یا آنها صورت مرا ببینند. غریزهای در مغز استخوانم به من میگفت که جماعت دینداری که به حاکمیت رسیدهاند، سرانجام تیغ بر ما خواهند کشید، مرا خواهند گرفت، شکنجهام خواهند کرد، و آن روز هر چه کمتر بدانم، هر چه کمتر دیدهباشم، بهتر است. خانم خانه ساکت و آرام پشت سرم میآمد و میرفت. بهگمانم چای هم برایم آورد اما حتی در آن لحظه هم سر بلند نکردم که نگاهش کنم. سر بهزیر سپاسگزاری کردم، و خود را با روزنامههایی که روی میز بود سرگرم کردم تا کار طبری تمام شود و برویم. او تنها از اتاق بیرون آمد و همچنان هیچ کس دیگری را ندیدم. میخواستم به او بگویم که رفیق، این است انظباط ما! این است دیسیپلین ما در این جامعه و در این شرایط! وظیفهی من آن است که هر چه کمتر ببینم و بدانم، و شما را سالم ببرم و بیاورم.
و تا آخرین دیدارم هم احسان طبری را سالم تحویل دادم...
***
جا دارد که یک نکتهی دیگر را هم بگویم: دوست من آقای ایرج مصداقی بارها در جاهای گوناگون (از جمله در این نشانی) نوشتهاند که احسان طبری کمتر از ده روز بعد از دستگیری در اردیبهشت 1362، بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد و اعتراف کرد که با خواندن کتابهای علامه طباطبایی مسلمان شدهاست. حال آن که در روزنامهها و کتابهایی که از ”اعترافات“ سران حزب منتشر شده، نخستین بار در زمستان 1362 از صحبتهای طبری سخن میرود. اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در کتاب خاطراتش، در اردیبهشت از تماشای ”اعترافات“ کیانوری، عمویی، و بهآذین سخن میگوید و نخست در یادداشت روز 21 دی مینویسد که «بعد از شام فیلم مصاحبهی احسان طبری را دیدم. جالب است.»
علی ملیحی دربارهی چگونگی دستگیری رهبران حزب توده ایران در 17 بهمن 1361 میپرسد، و پرتوی میگوید که احسان طبری آن روز دستگیر نشد، زیرا «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود و همانجا ماندهبود. او را به خانهای در سیدخندان منتقل کردم.»
این ادعای پرتوی حتی از لحاظ منطقی هم درست نیست، زیرا گروه بزرگی از رهبران حزب را نیمهشب شانزدهم به هفدهم بهمن، و بسیاری دیگر را در طول روز هفدهم و تا پیش از شامگاه گرفتند. معلوم نیست این ”جلسه تئوریک“ در چه روز و چه ساعتی برگزار شدهاست. تا نیمهشب شانزدهم به هفدهم هیچکس از رهبران حزب بر برنامهی یورش و دستگیری آگاهی نداشت. پس اگر جلسهی تئوریک در شانزدهم یا پیش از آن بوده، طبری میبایست با پایان جلسه به خانه برگشتهباشد و دلیلی نداشت که "همانجا مانده" باشد. اما اگر جلسه در روز هفدهم یا پس از آن بوده، در ساعتهایی که گروه بزرگی از رهبران حزب را گرفتهبودند و همه جا تودهایها را شکار میکردند، چگونه طبری به ”جلسه تئوریک“ رفتهبود؟
همچنین، برخی از رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) گفتهاند و نوشتهاند که در آغاز زمستان 1361 کارهای موازی و مشترک با حزب توده ایران را تعطیل کردهبودند. از جمله فرخ نگهدار مینویسد: «از مهر 61 به بعد از کیانوری و عمویی، رابطین حزب با ما، مدام میشنیدیم که اوضاع خوب نیست و ناجور تحت تعقیباند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همین دلیل معلق بود. آخرین جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از این [آغاز بهمن] رد خورده و به هم خوردهبود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کردهبودیم.» [در این نشانی، و نیز قطران در عسل، ص 472]. در چنین شرایطی، چگونه طبری «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود.»؟
من اصل ماجرا را نزدیک سی سال پیش در کتابچهی ”با گامهای فاجعه“ نوشتم. فایل پیدیاف آن نوشته سالهاست که در اینترنت، از جمله در این نشانی در دسترس همگان است. چند سال پیش بار دیگر ماجرا را در کتاب ”قطران در عسل“ نوشتم. این کتاب را نیز در داخل کپی کردهاند و دستفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران آن را زیر میزی میفروشند. تکههایی از ”قطران در عسل“ را اینجا نقل میکنم و برای همهی این سخنان نیز چند شاهد زنده دارم:
17 بهمن 1361 نوبت جلسهی هیئت دبیران حزب بود و رحیم قرار بود طبری را از خانهاش بردارد و به محل جلسه ببرد. اما رحیم را سحرگاهان گرفتهاند. «من رابط طبری با شعبههای زیر سرپرستیش (تبلیغات، انتشارات، آموزش، و پژوهش) هستم. او چندی پیش به خانهای دورافتاده منتقل شده که تلفن هم ندارد. آیا ممکن است که ردی از او نیافتهباشند؟ آیا میتوانم نجاتش دهم؟ باید تلاش خود را بکنم، هر چند که هیچ مأموریت حزبی در این زمینه ندارم.البته احسان طبری را چند ماه دیرتر در شب ششم به هفتم اردیبهشت 1362 گرفتند. «سالها دیرتر یکی از باقیماندگان سازمان نوید میگوید: «من همیشه فکر میکنم که ایکاش ما طبری را از تو تحویل نگرفتهبودیم. در آن صورت شاید او جان بهدر میبرد و سرنوشت دیگری مییافت؟»
خانهی طبری در پای کوه و در انتهای یک کوچهی بنبست قرار دارد. اگر تا در خانهی او بروم و آنجا کشف کنم که دامی در آن گستردهاند، دیگر دیر است و راه فراری ندارم. پس، از مسیری دیگر خود را به کوچهای بالاتر از خانهی او میرسانم و از آن بالا خانهی او و پیرامون آن را میپایم. همه چیز بهظاهر عادی و آرام است. از کورهراهی و تکه زمین بایری پایین میروم، خود را به در خانه میرسانم، و انگشتم را بهسوی دگمهی زنگ دراز میکنم. لحظهای بعد، با فشردن این دگمه، ممکن است سرنوشتم رقم بخورد. عقل و منطق میگوید که ممکن است در آن خانه دامی گستردهباشند، اما احساس و وظیفه حکم میکند که برای نجات طبری، این چشم و چراغ حزب، خود را به آب و آتش بزنم. دگمه را فشار میدهم. صدای خود طبری از بلندگو بهگوش میرسد:
- آمدی رحیم جان؟ بیایم پایین، یا میآیی بالا؟
نفسی به راحتی میکشم، از ته دل شاد میشوم، نام خود را میگویم، و او در را میگشاید. بالا میروم. لباس پوشیده و آماده است تا رحیم بیاید و او را به جلسهی هیئت دبیران ببرد. با عباراتی سر و دم بریده و غیر مستقیم به او میفهمانم که رحیم را و خیلیهای دیگر را گرفتهاند.
طبری روی یک صندلی فرو مینشیند، زیر لب میگوید ”پس شروع کردند؟“ و آشکارا غمگین میشود. او دلش نمیخواهد که برای پنهان شدن از خانه به جایی دیگر برود. اما به کمک همسرش راضیش میکنم که او را ببرم و در جایی پنهانش کنم. در طول راه او برایم حکایت میکند که هنگام حادثهی تیراندازی به شاه در 15 بهمن 1327 و هنگامی که همهی رهبران حزب را به اتهام شرکت در آن توطئه دستگیر میکردند، او بیخبر از همه جا در خانه نشستهبود که فریدون کشاورز به خانهاش آمد و او را فراری داد. او کمی بعد در همان سال 1327 بهناگزیر از کشور خارج شد، در غیابش او را دو بار به اعدام محکوم کردند، و بیش از سی سال بعد، چند ماه پس از انقلاب توانست به میهن باز گردد. سخت دلش میخواهد که کیانوری را نگرفتهباشند، زیرا همهی امیدش، در همهی زمینهها، به اوست. برای بار چندم پندم میدهد که مواظب خود باشم و دم به تله ندهم، و اگر مجبور شدم و از کشور خارج شدم، صاحب فرزند نشوم، زیرا دیدن رنجی که فرزندان به گناه مهاجرت پدر و مادر در جامعهی بیگانه و پر تبعیض میبرند، بینهایت دردآور است.» [ص 487 – 486].
«[...] مسئولیتی بزرگتر از امکانات شخصی و تواناییهایم بر دوش گرفتهام. بخش بزرگی از رهبران حزب را گرفتهاند، شبکهی ارتباطهای حزبی از هم گسیخته است، و من بی هیچ مأموریت یا دستور حزبی، تنها به حکم وجدانم رفتهام و احسان طبری را از خانهاش فراری دادهام و بردهامش به خانهای که برای موارد ”هشدار زرد“ برایش تعیین شده. وضعیت بسیار خرابتر از ”هشدار زرد“ است، اما خبر از امکان دیگری ندارم و خود طبری نیز این خانه را ترجیح میدهد. او نیز مانند اخگر از رنج میزبانان مخفیگاهش در رنج است. میگوید که دیدن اینکه انسان با وجود و حضور خود چگونه هستی و زندگی انسانهای دیگری را به خطر میاندازد، دردناک و طاقتفرساست.
من خود زندگانی پادرهوایی دارم و نمیدانم این روزها وجود و حضور خود را به کدام انسانها تحمیل کنم. گذشته از سرنوشت خودم، اکنون سرنوشت و آیندهی این رهبر بزرگ حزب و چهرهی شناختهشده و بلندآوازه در سطح جهان نیز به منی که خود تکیهگاهی ندارم وابسته است. چه کنم؟ اگر مرا، که در این سالها همواره فعالیت علنی داشتهام بگیرند و شکنجهام کنند و جای طبری را از من بیرون بکشند، یا نه، بدتر، بی آنکه بگیرندم دنبالم کنند و جای او را پیدا کنند، آنوقت تا پایان تاریخ، تا ابد، داغ ننگ لو رفتن و دستگیری طبری بر پیشانی من میماند؛ یهودای نفرینشدهی همهی جنبش چپ میشوم. چه کنم؟ چه کنم؟
طبری نیز نگران من است و آشکارا میگوید که اگر مرا بگیرند، تنها رشتهای که در این لحظه او را به بقایای حزب وصل میکند، میگسلد. او توصیههایی برای مخفیکاری میکند که نمیپسندم. میگوید که عینک بزنم، سبیلهایم را بتراشم و مدل موهایم را تغییر دهم. ترس در او نمیبینم، اما احوالش نامیزان است؛ پایین و بالا دارد. تا لحظهای که امیدوار است که کیانوری را نگرفتهباشند، مصمم به پایداریست، اما خبر روزنامه را که میخواند، خبری که میگوید که کیانوری و دیگر رهبران حزب دستگیر شدهاند، میگوید: «اگر بازداشت اینطور رسمی بوده و اگر مثلاً برگ احضار برای کیانوری و دیگران فرستادهاند، پس من هم باید تسلیم شوم و خودم را معرفی کنم. من که نمیتوانم راهی جدا از آنها انتخاب کنم.»
قانعش میکنم که هنوز زود است برای چنین تصمیمی، و باید صبر کنیم و ببینیم چه میشود. او میخواهد که هر چه زودتر ارتباطش را با باقیماندهی رهبری حزب برقرار کنم، و من خود هنوز نتوانستهام به شبکهی از همگسیختهی حزب وصل شوم. میگوید که حوصلهاش سر میرود و میخواهد که چیزهایی برای خواندن برایش ببرم. یک بغل کتاب و روزنامه و مجله برایش میبرم، و پیشنهاد میکنم که ارتباطم با او غیر مستقیم شود که اگر مرا گرفتند، احتمال لو رفتن او کمتر شود. میپذیرد، و یکی از بستگانش، آقای ناصر [...] رابط ما میشود.
[...] سرگردان در خیابانها میروم که بهتصادف به بهروز بر میخورم. او از نهانگاهش به تهران بازگشتهاست. از او سراغ سر نخی را برای رسیدن به حیدر مهرگان میگیرم. بهروز مرا به جمشید وصل میکند. جمشید و دوستانش از بقایای سازمان مخفی نوید هستند که پیش از انقلاب فعال بود و حیدر مهرگان یکی از رهبران آن بود. جمشید با حیدر ارتباط دارد، و قرار میشود که بعد از ظهر 22 بهمن طبری را به او تحویل دهم تا به حیدر وصلش کند.
روز 22 بهمن قرار است که من در پیادهروی شرقی خیابان فردوسی از میدان توپخانهی سابق رو به شمال بروم، و جمشید از تقاطع اسلامبول (جمهوری) رو به جنوب بیاید. قرار است که بار نخست آشنایی ندهیم، از کنار هم عبور کنیم و راهمان را ادامه دهیم و دقت کنیم که آیا کسی طرف مقابل را دنبال میکند یا نه، و سپس باز گردیم و اگر خطری نبود با هم به یک باجهی تلفن عمومی برویم، من به ناصر زنگ بزنم، جمشید را به او وصل کنم، و جمشید با او قرار بگذارد و طبری را تحویل بگیرد.
[...] جمشید از کنارم میگذرد. میرویم و باز میگردیم، و به هم میرسیم. پیداست که جمشید کسی را در تعقیب من ندیدهاست. به باجهای میرویم و تلفن میزنم. ناصر گوشی را که بر میدارد، بی درنگ میگوید که خود حیدر امروز توانسته رد طبری را پیدا کند، و او را تحویل گرفته و بردهاست. گوشی را میگذارم و ارتباطم با ناصر برای همیشه قطع میشود. جمشید به جایی زنگ میزند و برایش تأیید میکنند که طبری پیش حیدر مهرگان و در پناه آشنایان اوست. نفسی بهراحتی میکشم، و جدا میشویم.
باری بسیار گران از دوشم برداشتهشده [...]» [ص 489 تا 492].
نمیدانم. من امکانی برای نگهداری او نداشتم. تنها کاری که شاید از دستم بر میآمد آن بود که اگر به من میگفتند، یا اگر خود او میخواست، با همان پیکان میبردمش و از جنگلهای گردنهی حیران به شوروی ردش میکردم. اما طبری خود پیشتر به من گفتهبود که دیگر هرگز نمیخواهد به مهاجرت برود.» [ص 495]
***
طبری البته تا پیش از شدت گرفتن تعقیب و مراقبت اطلاعات سپاه پاسداران و اطلاعات نخستوزیری در جلسههای تئوریک رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) شرکت میکرد. دستکم یک بار من خود او را به یکی از این جلسات بردم. یک نشانی روی تکهای کاغذ به من داده بودند تا در روز و ساعت معینی طبری را به آنجا ببرم. مطابق عادت، ساعتی پیش از قرار خود را به محل رساندم تا نشانی را پیدا کنم، و پیرامون را شناسایی کنم. اما هر چه گشتم، ساختمان و شمارهی پلاک را نیافتم. محلهی نوسازی بود که هنوز بر کوچههایش و روی ساختمانهایشان پلاک نزدهبودند. اینجا انتهای خیابانی بود که میخواستند ”بزرگراه جلال آل احمد“ را در آن امتداد دهند. همهجا را کندهبودند و بولدوزرها و بیلهای مکانیکی در ساعتهای بعد از کار در گل و لای انبوهی رها شدهبودند. هیچ رهگذری نبود. چرخیدم و چرخیدم، و نشانی را پیدا نکردم که نکردم. داشت دیر میشد. طبری منتظرم بود. تصمیم گرفتم که جستوجو را رها کنم، بروم و طبری را بردارم، و سپس باز دنبال نشانی بگردم.
با طبری نشسته در کنارم بازگشتم و در راههای گلین به دنبال نشانی گشتم. نه! نشانی وجود نداشت! سخت کلافه بودم، در عذاب بودم. طبری هم ناراضی بود، پیوسته غر میزد و برایم از رانندهای بهنام ”هرست فورستر“ که در سالهای زندگی در جمهوری دموکراتیک آلمان و شهر لایپزیک داشت، تعریف میکرد، که چه نظم آهنینی داشت: او و دیگر افراد حزب را تا برلین میبرد و بر میگرداند؛ سر ساعت میآمد، سر ساعت میرساند، با سرعت ثابت میراند، حتی سر ساعتهای معینی سیگار میکشید؛ در هتل چمدانهایشان را جابهجا میکرد، در فروشگاههای بزرگ کیسههای خریدشان را میبرد و میآورد... [بنگرید به فصل ”هرست فورستر“ در کتاب ”از دیدار خویشتن“، نوشتهی احسان طبری، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، استکهلم 1379]. ساکت بودم و هیچ نمیگفتم، اما دلم میخواست فریاد بزنم که رفیق! من همهی تلاش خودم را میکنم که به چنان نظمی برسم اما محیط ما، جامعهی ما، زیرساختهای شهری ما، پیرامونیان ما، هنوز به گرد آن چنانی نظمی هم نرسیدهاند و بخش بزرگی از تلاش من نقش بر آب میشود. مگر آلمان شرقی این همه ماشین و ترافیک و راهبندان داشت؟ مگر شما در شهری دهمیلیونی زندگی میکردید؟ مگر هرست شما را به محلهای نوساز و بیپلاک میبرد؟ مگر آنجا پاسدار و بسیجی سر هر چهارراهی را بستهبودند و ماشینها را تفتیش میکردند تا هرست مجبور شود به بیراهه بزند تا شما گیر نیافتید؟ تازه، رانندگی برای طبری، شغل هرست بود. رانندگی برای طبری البته شغل شریفیست. اما آیا شغل من رانندگی برای طبریست؟ من کتابها و مقالههایش را برایش ویرایش میکنم؛ در تحریریهی مجلهی دنیا کار میکنم؛ نوارهای پرسش و پاسخ کیانوری را تهیه میکنم، و چندین کار و مسئولیت دیگر دارم. آیا هرست هم از این کارها میکرد؟ نه! همان بهتر که هیچ نگویم.
سرانجام یک باجه تلفن عمومی یافتم، به رحیم زنگ زدم، و او نشانی داد: چندمین کوچه دست راست، چندمین در از چپ، طبقه چندم... ساعتی از قرار جلسه گذشته بود که طبری را دم در خانهی میزبان تحویل دادم.
سه ساعت بعد برای بردن طبری برگشتم. خانم میزبان از افاف گفت که میهمان برای رفتن آماده نیست، و اصرار کرد که بالا بروم. نفهمیدم اصرار برای چیست. اغلب توی ماشین مینشستم تا مسافرم بیاید. با اخگر (رفعت محمدزاده) قرار گذاشتهبودیم که همیشه او را کوچهای مانده به محل قرارش پیاده کنم تا محل قرار او را نبینم و یاد نگیرم، و همانجا منتظر باشم تا برگردد. و او پیوسته اعتراض میکرد که تا بازگشت او چرا کتاب و روزنامهای نمیخوانم. به او هم نمیگفتم که آخر رفیق، هیچ نمونهی دیگری دیدهاید که اینجا در این شهر و مملکت، در شرایط امروز، کسی توی کوچه در ماشین نشستهباشد و کتاب و روزنامه بخواند؟ چنین صحنهای در جا توجه مردم و رهگذران را جلب میکند و انواع شکها را به او میکنند. در این مملکت در عوض باید خود را با ماشین مشغول کرد: باید شیشهها را دستمال کشید، باید در موتور را بالا زد، آب و روغن آن را کنترل کرد، سر در موتور فرو برد و خود را مشغول نشان داد، و در ضمن حرکتهای مشکوک پیرامون را پایید... اما طبری را نمیشد دورتر پیاده کرد. او را باید تا ورود به محل قرارش همراهی میکردم. و اکنون میگفتند که بروم بالا. رفتم. در آپارتمان باز بود. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. هال بزرگ و مبلهای بود. آنسوتر در اتاقی نیمهباز بود و پاهایی را میدیدم که چهارزانو روی فرش کف اتاق نشستهاند. صدای حرف زدن طبری میآمد. پشت به اتاق و همهی خانه، و رو به در خروجی آپارتمان نشستم. نمیخواستم صورت هیچیک از اهالی خانه یا میهمانان را ببینم، یا آنها صورت مرا ببینند. غریزهای در مغز استخوانم به من میگفت که جماعت دینداری که به حاکمیت رسیدهاند، سرانجام تیغ بر ما خواهند کشید، مرا خواهند گرفت، شکنجهام خواهند کرد، و آن روز هر چه کمتر بدانم، هر چه کمتر دیدهباشم، بهتر است. خانم خانه ساکت و آرام پشت سرم میآمد و میرفت. بهگمانم چای هم برایم آورد اما حتی در آن لحظه هم سر بلند نکردم که نگاهش کنم. سر بهزیر سپاسگزاری کردم، و خود را با روزنامههایی که روی میز بود سرگرم کردم تا کار طبری تمام شود و برویم. او تنها از اتاق بیرون آمد و همچنان هیچ کس دیگری را ندیدم. میخواستم به او بگویم که رفیق، این است انظباط ما! این است دیسیپلین ما در این جامعه و در این شرایط! وظیفهی من آن است که هر چه کمتر ببینم و بدانم، و شما را سالم ببرم و بیاورم.
و تا آخرین دیدارم هم احسان طبری را سالم تحویل دادم...
***
جا دارد که یک نکتهی دیگر را هم بگویم: دوست من آقای ایرج مصداقی بارها در جاهای گوناگون (از جمله در این نشانی) نوشتهاند که احسان طبری کمتر از ده روز بعد از دستگیری در اردیبهشت 1362، بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد و اعتراف کرد که با خواندن کتابهای علامه طباطبایی مسلمان شدهاست. حال آن که در روزنامهها و کتابهایی که از ”اعترافات“ سران حزب منتشر شده، نخستین بار در زمستان 1362 از صحبتهای طبری سخن میرود. اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در کتاب خاطراتش، در اردیبهشت از تماشای ”اعترافات“ کیانوری، عمویی، و بهآذین سخن میگوید و نخست در یادداشت روز 21 دی مینویسد که «بعد از شام فیلم مصاحبهی احسان طبری را دیدم. جالب است.»
27 November 2016
قطران در عسل، در گوتنبورگ
شنبه دهم دسامبر، ساعت 18، در شهر گوتنبورگ (سوئد) به دیدار و گفتوگو با دوستداران کتاب "قطران در عسل" میروم. این دیدار را دوستان "شبکه پشتیبانان مدرنیته" تدارک دیدهاند. سپاس فراوان برای همتشان.
تا امروز، تا جایی که آگاهی یافتهام، هشت نقد و معرفی بر کتابم منتشر شده، به ترتیب انتشار:
1- روایت «آرمانخواهان چپ سالهای پنجاه شمسی» از علیرضا بهتویی، در این، و این نشانیها؛
2- «سرگذشت نسل انقلاب در گذار از زندان و شکنجه تا تبعید و پریشانی»، نوشتهی علی امینی نجفی در این نشانی؛
3- «چرا نسل ما انقلاب کرد؟»، گزارش فرح طاهری از جلسهی معرفی کتاب در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی؛
4- طعم «قطران در عسل»، نوشتهی علیرضا اردبیلی، در این، و این، و این، نشانیها؛
5- عشق داند که در این دایره سرگردانند، به قلم رقیه کبیری، در این، این، این، و این نشانیها؛
6- «قطران در عسل»، تلخی جاری در زندگی یک نسل، نوشتهی میترا شجاعی، در این نشانی؛
7- معرفی کتاب در فصلنامهی باران، نوشتهی ابراهیم آریانی، در این نشانی؛
8- «قطران در عسل: نقدی بر خاطرات شیوا فرهمند راد و نگاهی به تاریخنگاری حزب توده [ایران] و خاطرات تودهایها»، نوشتهی بهمن زبردست، در این نشانی.
دوستان ارجمندی نیز پیام دادند که هوس داشتهاند چیزی در معرفی کتاب بنویسند، اما چون دیدهاند دیگران نوشتهاند، منصرف شدهاند! ایکاش آن دوستان نیز مینوشتند.
همچنین چند گفتوگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهی کتاب از رسانههای همگانی پخش شدهاست، به ترتیب:
1- گفتوگو دربارهی کتاب در استودیوی "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
2- مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
3- گفتوگو با عنایت فانی در برنامهی "به عبارت دیگر" تلویزیون بیبیسی، در این نشانی.
جلسههای دیدار با دوستداران کتاب:
1- کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی؛
2- کتابخانهی عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
3- نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛
4- کتابخانهی عمومی هالونبرگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
5- و اکنون، گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
به امید دیدار در گوتنبورگ!
تا امروز، تا جایی که آگاهی یافتهام، هشت نقد و معرفی بر کتابم منتشر شده، به ترتیب انتشار:
1- روایت «آرمانخواهان چپ سالهای پنجاه شمسی» از علیرضا بهتویی، در این، و این نشانیها؛
2- «سرگذشت نسل انقلاب در گذار از زندان و شکنجه تا تبعید و پریشانی»، نوشتهی علی امینی نجفی در این نشانی؛
3- «چرا نسل ما انقلاب کرد؟»، گزارش فرح طاهری از جلسهی معرفی کتاب در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی؛
4- طعم «قطران در عسل»، نوشتهی علیرضا اردبیلی، در این، و این، و این، نشانیها؛
5- عشق داند که در این دایره سرگردانند، به قلم رقیه کبیری، در این، این، این، و این نشانیها؛
6- «قطران در عسل»، تلخی جاری در زندگی یک نسل، نوشتهی میترا شجاعی، در این نشانی؛
7- معرفی کتاب در فصلنامهی باران، نوشتهی ابراهیم آریانی، در این نشانی؛
8- «قطران در عسل: نقدی بر خاطرات شیوا فرهمند راد و نگاهی به تاریخنگاری حزب توده [ایران] و خاطرات تودهایها»، نوشتهی بهمن زبردست، در این نشانی.
دوستان ارجمندی نیز پیام دادند که هوس داشتهاند چیزی در معرفی کتاب بنویسند، اما چون دیدهاند دیگران نوشتهاند، منصرف شدهاند! ایکاش آن دوستان نیز مینوشتند.
همچنین چند گفتوگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهی کتاب از رسانههای همگانی پخش شدهاست، به ترتیب:
1- گفتوگو دربارهی کتاب در استودیوی "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
2- مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
3- گفتوگو با عنایت فانی در برنامهی "به عبارت دیگر" تلویزیون بیبیسی، در این نشانی.
جلسههای دیدار با دوستداران کتاب:
1- کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی؛
2- کتابخانهی عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
3- نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛
4- کتابخانهی عمومی هالونبرگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
5- و اکنون، گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
به امید دیدار در گوتنبورگ!
12 November 2016
بوخارین و استالین
سی سال و چند ماه پیش شوروی را ترک کردم و به سوئد آمدم. از دو سالی پیش از آن ترکهایی در دیوارهای آن ساختمان معوج دیده میشد، و اینجا که رسیدم هر روز خبرهایی از ترکهای تازهتر و فروریختنها درست پشت پای من میآمد، و من با آمیزهای از ترس و هیجان همه را، هم از رسانههای کاغذی روسی که از یک کتابفروشی نمایندهی مطبوعات شوروی در خیابان "فلمینگ" استکهلم میخریدم، و هم از رسانههای دیگر دنبال میکردم. آن ساختمان ریخت و ریخت، و نابود شد. تشنگان آزادی از میان ویرانهها هر روز انبوهی از اسناد سری دوران هفتادسالهی "سوسیالیسم واقعاً موجود" بیرون میکشیدند. با هر یک از این سندها داستانهایی تکاندهنده فاش میشد. و ناگهان شخصی روی صحنه ظاهر شد که به سختی میشد باور کرد: آنا لارینا بوخارینا بیوهی نیکالای بوخارین! عجب! او زنده است؟ چه خوب، چه خوب! او اکنون میتواند شهادت دهد از آنچه در دوران استالین بر سرشان آمد.
و آنا لارینا شهادت داد. ترجمهی سوئدی خاطرات او در سال 1991 منتشر شد و یکی از نخستین کتابهای سوئدی بود که خریدم و با ولع خواندم. دو سال پیش از آن خبر انتشار خاطرات او را به روسی داشتم و همان هنگام نوشتهای کوتاه درباره آنا لارینا و آنچه استالین بر سر او و شوهرش آورد نوشتم و منتشر کردم. آنا از جمله تعریف میکرد که بوخارین لحظاتی پیش از رفتن به سوی بازداشت و زندان بی بازگشت نامهای را بارها برای او خواند و خواست که او حفظش کند و در آیندهای نامعلوم آن را برای نسل نوین رهبران حزب بازگوید. این است آن نوشتهی کوتاه من که بهروزش کردهام.
و آنا لارینا شهادت داد. ترجمهی سوئدی خاطرات او در سال 1991 منتشر شد و یکی از نخستین کتابهای سوئدی بود که خریدم و با ولع خواندم. دو سال پیش از آن خبر انتشار خاطرات او را به روسی داشتم و همان هنگام نوشتهای کوتاه درباره آنا لارینا و آنچه استالین بر سر او و شوهرش آورد نوشتم و منتشر کردم. آنا از جمله تعریف میکرد که بوخارین لحظاتی پیش از رفتن به سوی بازداشت و زندان بی بازگشت نامهای را بارها برای او خواند و خواست که او حفظش کند و در آیندهای نامعلوم آن را برای نسل نوین رهبران حزب بازگوید. این است آن نوشتهی کوتاه من که بهروزش کردهام.
31 October 2016
از جهان خاکستری - 113
عشق من، رادیو
دوازده سالم بود، 1343، سال آخر دبستان. آموزگاری که علاقهی مرا به کارهای فنی میدید، پیشنهاد کرد که "رادیو گوشی" بسازم. تصورم از این نام یک رادیوی معمولی بود که به جای بلندگو با گوشی کار میکرد. در آن هنگام ما در خانه رادیوی بزرگ برقی داشتیم که یک طاقچه را پر میکرد. رادیوی ترانزیستوری تازه به بازار آمدهبود و پدرم یکی از آنها به بزرگی یک آجر خریدهبود. این رادیو در یک کیف چرمی گوشی یدکی هم داشت که میشد وصل کرد و بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران به برنامههای رادیو گوش داد. خب، اینها که وجود داشت، پس من چه بسازم؟
آموزگار توضیح داد که "رادیو گوشی" را با وسایلی ساده در خانه میتوان ساخت، و بدون برق و باتری کار میکند! عجب! بدون برق و باتری؟ چگونه؟ او خود نمیدانست اما گفت که یک خیاط هست که "روبهروی شهربانی" دکان دارد، این رادیو را ساختهاست، و مرا حواله داد به او که راهنماییم کند.
سخت کنجکاو شدهبودم و دلم میخواست هر طور شده از راز و رمز این دستگاه عجیب سر در آورم و خود نیز آن را بسازم. با محدودیتی که پدر برایم وضع کردهبود جز در راه خانه و مدرسه نمیتوانستم بیرون از خانه باشم. ماهها طول کشید تا فرصتهای کوتاهی بهدست آورم و به "روبهروی شهربانی" بروم. اما آنجا هیچ خیاطی با آن مشخصات وجود نداشت. سرانجام معلوم شد که منظور آموزگار "کلانتری" بوده و به اشتباه گفته است "شهربانی". در آن هنگام به گمانم اردبیل یک یا دو کلانتری بیشتر نداشت. به هر کلکی بود دور از چشم پدر فرصتی یافتم و آن خیاط "مخترع" روبهروی کلانتری را یافتم.
خودش بود: سیمهای بلند، سیمپیچها و گوشی بر دیوار پشت سرش آویزان بود، و خود داشت پارچهای کتوشلواری را برش میداد. گفتم که فلانی مرا فرستاده، او با مهربانی مرا پذیرفت، رادیویش را نشانم داد، و طرز ساختن آن را توضیح داد. گوشی را داد که به گوشم بگذارم. صدای ضعیف رادیوی باکو شنیده میشد. او خود نمیدانست و نتوانست توضیح دهد که این رادیو با چه نیرویی کار میکند. در عوض مرا به یک شماره از ماهنامهی "مکتب اسلام" رجوع داد که طرح این رادیو در آن چاپ شدهبود. با آنکه "اسلام" و "مکتب" آن را دوست نداشتم و از دست زدن به چنین مجلهای اکراه داشتم، آن شماره را یافتم و ورق زدم. آنجا تنها نقشه و طرز ساختن رادیو گوشی چاپ شدهبود و توضیح علمی دربارهی چگونگی کار آن وجود نداشت. راهنماییهای عملی خیاط سودمندتر بود، و به دنبال ساختن این رادیو رفتم.
باید "سیم لاکی" میخریدم و تعداد دور معینی روی یک لولهی مقوایی میپیچیدم؛ باید یک "دیود کریستالی" و یک "گوشی کریستالی" میخریدم؛ باید یک آنتن بلند روی بام خانه میساختم. اما همان نخستین گام هم برای من دشوار بود: لولهی مقوایی به قطر چهار پنج سانتیمتر از کجا بیاورم؟! خیاط گفتهبود که او از لولههایی که درون توپ پارچههای پارچهفروشیها هست استفاده میکند. با ممنوعیت بیرون بودن از خانه، مدتها طول کشید تا با پرسه زدن در راستهی پارچهفروشان بازار اردبیل تکهای لولهی مقوایی به چنگ آورم.
سیم لاکی را به راهنمایی خیاط از دکانی که به تعمیرکاران "دینام و استارت ِ" ماشینها، سیم میفروخت یافتم و خریدم. این سیم را باید "سیصد و سی دور"، با نظم و دقت، در یک ردیف، روی لولهی مقوایی میپیچیدم، در انتهای سیصد و سی دور سوراخی در مقوا ایجاد میکردم، سر سیم را از آنجا به درون لوله میفرستادم و از انتهای لوله بیرون میکشیدم، و بعد باز با همان نظم دویست دور دیگر میپیچیدم، و باز سوراخی و محکم کردن انتهای سیم، تا آنچه پیچیدهام باز نشود.
این کار دقت و تمرکز فراوانی لازم داشت: گم نکردن تعداد دورها؛ کشیده و منظم ماندن ردیف سیمها؛ سوراخ کردن لوله در حالی که سیمی را که پیچیدهای نباید رها کنی، و... بارها پیش آمد که سیم را زیادی کشیدم و پاره شد: خیاط گفتهبود که نمیشود سیم را وصله زد و باید یک تکه باشد. باید میرفتم و با پول توجیبی ناچیزم بار دیگر 22 متر سیم لاکی میخریدم و پیچیدن را از نو آغاز میکردم. چشمانم خسته میشد، و کمرم و گردنم درد میگرفت، اما با اینهمه کار لذتبخشی بود. داشتم به دست خود چیزی میآفریدم!
اما گوشی کریستالی و دیود کریستالی در اردبیل یافت نمیشد. خیاط گفتهبود که دیود را شاید بتوانم در دکان رادیوسازهای اردبیل پیدا کنم، اما گوشی را فقط در تهران میشود خرید. با همهی محدودیتهایی که داشتم به تکتک پنج – شش رادیوسازی شهر سر زدم. یکی دو تا از آنها به محض آنکه دهان باز کردم، کموبیش گفتند «بزن به چاک، بچه!» و بیرونم کردند. یکی دو تا از آنها بی آنکه سر بلند کنند گفتند «یوخدی» [نداریم]! یکی دو تا پرسیدند برای چه میخواهم، و نداشتند.
در آخرین دکان رادیوسازی، جایی نیمهتاریک و گرد گرفته، که ویترین جالبی نداشت و رادیوهایی قدیمیتر از دیگران بر طاقچههایش چیدهبود، و من هیچ امیدی نداشتم که حتی تصوری از آنچه میخواهم داشتهباشد، مردی سالمند با عینکی تهاستکانی سرش را از زیر چراغ رومیزی بلند کرد، به حرفم گوش داد، کشویی را کشید، قدری در آن کاوید، و سپس چیزی را که بعد فهمیدم دیود است که از یک رادیوی خراب قدیمی در آورده به سویم دراز کرد، و با مهربانی گفت: «شاید این به دردت بخورد»! از شادی پر در آوردم. یک تومان (ده ریال) دادم و ذوقزده دیود جادویی را گرفتم.
اکنون تنها یک گوشی کریستالی کم داشتم. یکبند به پدرم التماس میکردم که به تهران برود و گوشی را برایم بخرد. اما در آن سالها سفر از اردبیل به تهران تنها با اتوبوسهای مسافربری صورت میگرفت و راهی 12 ساعته بود. مردم اغلب برای کارهای اداری یا دیدار بستگان به رنج چنین سفری تن میدادند. به گمانم به پایان سال اول دبیرستان رسیدهبودم که همهی قطعات لازم برای ساختن رادیو گوشی فراهم شد، و پس از بارها و بارها آزمایش ناموفق، و تسلیم نشدن، آن را ساختم. کار میکرد! کار میکرد! صدای رادیوی باکو به خوبی از آن شنیده میشد، و گاه صدای رادیوی رشت را نیز میشد شنید. چندی بعد یک ایستگاه هزار کیلو واتی تقویت صدای تهران در دشت قزوین ساختند، که صدای آن را هم میگرفتم.
این صداها اغلب روی هم میافتادند و بنابراین به فکر تکمیل این رادیو افتادم. اکنون مجلهی "دانشمند" را کشف کردهبودم که مدارهای الکترونیک برای ساختن چاپ میکرد، مانند رادیوی دو ترانزیستوری و از این قبیل. اما قطعات این مدارها در اردبیل یافت نمیشد، پاسخ رادیوسازها همان "بزن بهچاک، بچه" و "نداریم" بود، و من میباید با سادهترین طرحها کلنجار میرفتم. چندین کتاب دربارهی رادیو نیز یافتهبودم و خریدهبودم. چندین رادیوی لامپی و ترانزیستوری خراب و شکسته از اینجا و آنجا پیدا کردهبودم، اوراقشان کردهبودم و فهرستی از قطعات بهدست آمده نوشتهبودم.
طرحهای سادهتری هم برای رادیوی بی برق و باتری یافته بودم. یکی از آنها "رادیوی سنگری" نام داشت و گویا سربازان در سنگرهای جنگ جهانی آن را میساختند و به موسیقی گوش میدادند. در این طرح بهجای دیود از یک تیغ صورتتراشی و یک سنجاق قفلی که نک مداد مشکی به آن میبستند و روی تیغ تکیه میدادند، و از گوشی دستگاه ارتباطی واحدشان، استفاده میکردند. طرح دیگری هست با "سنگ گالن" (بلورهای معدنی سولفید سرب) بهجای دیود. اینها را هم ساختم، اما اینها تنها در جایی که فرستندهی رادیویی محلی داشتهباشد کار میکنند، و اردبیل در آن زمان ایستگاه رادیو نداشت. سنگ گالن را نیز همان رادیوساز مهربان با عینک تهاستکانی از اعماق کشوی اسرارآمیزش برایم بیرون کشید.
برای تکمیل رادیویی که ساختهبودم آن قدر نشستهبودم و سیم پیچیدهبودم که سیم، انتهای انگشت شست دست راستم را شیار زدهبود. بهتدریج آموختم که سیمپیچ حتماً لازم نیست روی لولهی مقوایی باشد و میتوان روی لولههای پلاستیکی باریک با قطر یک سانتیمتر هم حتی به شکل نامنظم سیمپیچی کرد و همان نتیجه را یهدست آورد. در این حالت باید سیم لاکی نازکتر بهکار میرفت، با تعداد دوری که با آزمون و خطا باید پیدا میکردم. چنین بود که در سال سوم دبیرستان رادیوی سهموج "شیوا" را ساختم (نخستین عکس این نوشته). در آن هنگام یکی از غصههایم این بود که چرا هیچ چیز بهدردبخوری وجود ندارد که روی آن نوشتهباشند Made in Iran، و بنابراین پشت رادیوی ساخت خودم نوشتم Made in Iran, Ardebil!
علاقه به خود دستگاه رادیو از آن هنگام در وجود من ماند، بهویژه رادیوهای لامپی قدیمی، با چراغ پشت صفحهی نام ایستگاهها، و لامپ "چشم گربه" که لایههای سبزرنگ آن با میزان تنظیم بودن ایستگاهها پهن و باریک میشوند. اکنون دو دستگاه از این رادیوها در خانه دارم که ساخت بیش از 60 سال پیشاند، و هنوز سالماند و کار میکنند!
***
از آن آموزگار یادگار دیگری نیز دارم. چهار سال پیش از پیشنهاد ساختن رادیوگوشی، در آغاز سال دوم دبستان، روزی پس از زنگ رفتن به خانه، شاد و سبکبال، کودکی در میان دهها کودک دیگر، در ازدحام راهروی تنگ دبستان داشتم بهسوی دروازهی دبستان میرفتم که ناگهان گویی صاعقهای فرود آمد: دست سنگینی از پشت سر سیلی سخت و دردناکی به گوش و گونهی چپم زد. برق از چشم چپم پرید و صدای زنگ در گوشم پیچید. نزدیک بود غش کنم و پخش زمین شوم. شگفتزده سر برگرداندم. همین آموزگار بود که ربطی به کلاس من هم نداشت. بی آنکه چیزی بگوید دست دراز کرد و تکه گچ بسیار کوچکی را از دست راستم گرفت و به گوشهای پرتاب کرد. ازدحام راهرو داشت مرا با خود میبرد و من تا دقایقی طولانی هیچ نمیفهمیدم چرا او مرا زد. پس از رسیدن به هوای آزاد کوچه و آنگاه که گیجی از سرم پرید، به خطایم پی بردم: آن تکه گچ را از کف راهرو پیدا کردهبودم، همچنان که راه میرفتم آن را به دیوار گرفتهبودم و من نیز خطی تازه در کنار خطهای بیشمار روی دیوار میکشیدم.
این تنها سیلی بود که در طول زندگی تا امروز از کسی جز پدر و مادر و مأموران ساواک خوردهام، و سختترین و دردناکترین سیلی هم بود. سالها دیرتر، بیست سال پیش، تینیتوس در همان گوش چپم پدیدار شد. در این گوش پیوسته، شب و روز، در خواب و بیداری، صدای آزارندهای شبیه صدای جوشکاری، یا جرقهی برق، یا مچاله شدن کاغذ آلومینیومی میشنوم، و چارهای برای آن وجود ندارد.
زمانی از سروصدای گوشم برای یک نویسندهی معروف درد دل کردم. او دو پیشنهاد داشت: تریاک را امتحان کنم؛ و کاغذ آلومینیومی بیصدا اختراع شود! در هفت ماه گذشته که یک پایم در بیمارستان بود و در مجموع سه ماه خوابیدم، مورفین فراوان به نافم بستند. البته مؤثر بود و گوشم بعضی روزها بهکلی ساکت بود. اما مورفین هیچ به من نساخت و همواره حال خیلی بدی داشتم. پس تنها میماند اختراع کاغذ آلومینیومی بیصدا!
رادیوهای من:
دوازده سالم بود، 1343، سال آخر دبستان. آموزگاری که علاقهی مرا به کارهای فنی میدید، پیشنهاد کرد که "رادیو گوشی" بسازم. تصورم از این نام یک رادیوی معمولی بود که به جای بلندگو با گوشی کار میکرد. در آن هنگام ما در خانه رادیوی بزرگ برقی داشتیم که یک طاقچه را پر میکرد. رادیوی ترانزیستوری تازه به بازار آمدهبود و پدرم یکی از آنها به بزرگی یک آجر خریدهبود. این رادیو در یک کیف چرمی گوشی یدکی هم داشت که میشد وصل کرد و بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران به برنامههای رادیو گوش داد. خب، اینها که وجود داشت، پس من چه بسازم؟
آموزگار توضیح داد که "رادیو گوشی" را با وسایلی ساده در خانه میتوان ساخت، و بدون برق و باتری کار میکند! عجب! بدون برق و باتری؟ چگونه؟ او خود نمیدانست اما گفت که یک خیاط هست که "روبهروی شهربانی" دکان دارد، این رادیو را ساختهاست، و مرا حواله داد به او که راهنماییم کند.
سخت کنجکاو شدهبودم و دلم میخواست هر طور شده از راز و رمز این دستگاه عجیب سر در آورم و خود نیز آن را بسازم. با محدودیتی که پدر برایم وضع کردهبود جز در راه خانه و مدرسه نمیتوانستم بیرون از خانه باشم. ماهها طول کشید تا فرصتهای کوتاهی بهدست آورم و به "روبهروی شهربانی" بروم. اما آنجا هیچ خیاطی با آن مشخصات وجود نداشت. سرانجام معلوم شد که منظور آموزگار "کلانتری" بوده و به اشتباه گفته است "شهربانی". در آن هنگام به گمانم اردبیل یک یا دو کلانتری بیشتر نداشت. به هر کلکی بود دور از چشم پدر فرصتی یافتم و آن خیاط "مخترع" روبهروی کلانتری را یافتم.
خودش بود: سیمهای بلند، سیمپیچها و گوشی بر دیوار پشت سرش آویزان بود، و خود داشت پارچهای کتوشلواری را برش میداد. گفتم که فلانی مرا فرستاده، او با مهربانی مرا پذیرفت، رادیویش را نشانم داد، و طرز ساختن آن را توضیح داد. گوشی را داد که به گوشم بگذارم. صدای ضعیف رادیوی باکو شنیده میشد. او خود نمیدانست و نتوانست توضیح دهد که این رادیو با چه نیرویی کار میکند. در عوض مرا به یک شماره از ماهنامهی "مکتب اسلام" رجوع داد که طرح این رادیو در آن چاپ شدهبود. با آنکه "اسلام" و "مکتب" آن را دوست نداشتم و از دست زدن به چنین مجلهای اکراه داشتم، آن شماره را یافتم و ورق زدم. آنجا تنها نقشه و طرز ساختن رادیو گوشی چاپ شدهبود و توضیح علمی دربارهی چگونگی کار آن وجود نداشت. راهنماییهای عملی خیاط سودمندتر بود، و به دنبال ساختن این رادیو رفتم.
باید "سیم لاکی" میخریدم و تعداد دور معینی روی یک لولهی مقوایی میپیچیدم؛ باید یک "دیود کریستالی" و یک "گوشی کریستالی" میخریدم؛ باید یک آنتن بلند روی بام خانه میساختم. اما همان نخستین گام هم برای من دشوار بود: لولهی مقوایی به قطر چهار پنج سانتیمتر از کجا بیاورم؟! خیاط گفتهبود که او از لولههایی که درون توپ پارچههای پارچهفروشیها هست استفاده میکند. با ممنوعیت بیرون بودن از خانه، مدتها طول کشید تا با پرسه زدن در راستهی پارچهفروشان بازار اردبیل تکهای لولهی مقوایی به چنگ آورم.
سیم لاکی را به راهنمایی خیاط از دکانی که به تعمیرکاران "دینام و استارت ِ" ماشینها، سیم میفروخت یافتم و خریدم. این سیم را باید "سیصد و سی دور"، با نظم و دقت، در یک ردیف، روی لولهی مقوایی میپیچیدم، در انتهای سیصد و سی دور سوراخی در مقوا ایجاد میکردم، سر سیم را از آنجا به درون لوله میفرستادم و از انتهای لوله بیرون میکشیدم، و بعد باز با همان نظم دویست دور دیگر میپیچیدم، و باز سوراخی و محکم کردن انتهای سیم، تا آنچه پیچیدهام باز نشود.
این کار دقت و تمرکز فراوانی لازم داشت: گم نکردن تعداد دورها؛ کشیده و منظم ماندن ردیف سیمها؛ سوراخ کردن لوله در حالی که سیمی را که پیچیدهای نباید رها کنی، و... بارها پیش آمد که سیم را زیادی کشیدم و پاره شد: خیاط گفتهبود که نمیشود سیم را وصله زد و باید یک تکه باشد. باید میرفتم و با پول توجیبی ناچیزم بار دیگر 22 متر سیم لاکی میخریدم و پیچیدن را از نو آغاز میکردم. چشمانم خسته میشد، و کمرم و گردنم درد میگرفت، اما با اینهمه کار لذتبخشی بود. داشتم به دست خود چیزی میآفریدم!
اما گوشی کریستالی و دیود کریستالی در اردبیل یافت نمیشد. خیاط گفتهبود که دیود را شاید بتوانم در دکان رادیوسازهای اردبیل پیدا کنم، اما گوشی را فقط در تهران میشود خرید. با همهی محدودیتهایی که داشتم به تکتک پنج – شش رادیوسازی شهر سر زدم. یکی دو تا از آنها به محض آنکه دهان باز کردم، کموبیش گفتند «بزن به چاک، بچه!» و بیرونم کردند. یکی دو تا از آنها بی آنکه سر بلند کنند گفتند «یوخدی» [نداریم]! یکی دو تا پرسیدند برای چه میخواهم، و نداشتند.
در آخرین دکان رادیوسازی، جایی نیمهتاریک و گرد گرفته، که ویترین جالبی نداشت و رادیوهایی قدیمیتر از دیگران بر طاقچههایش چیدهبود، و من هیچ امیدی نداشتم که حتی تصوری از آنچه میخواهم داشتهباشد، مردی سالمند با عینکی تهاستکانی سرش را از زیر چراغ رومیزی بلند کرد، به حرفم گوش داد، کشویی را کشید، قدری در آن کاوید، و سپس چیزی را که بعد فهمیدم دیود است که از یک رادیوی خراب قدیمی در آورده به سویم دراز کرد، و با مهربانی گفت: «شاید این به دردت بخورد»! از شادی پر در آوردم. یک تومان (ده ریال) دادم و ذوقزده دیود جادویی را گرفتم.
اکنون تنها یک گوشی کریستالی کم داشتم. یکبند به پدرم التماس میکردم که به تهران برود و گوشی را برایم بخرد. اما در آن سالها سفر از اردبیل به تهران تنها با اتوبوسهای مسافربری صورت میگرفت و راهی 12 ساعته بود. مردم اغلب برای کارهای اداری یا دیدار بستگان به رنج چنین سفری تن میدادند. به گمانم به پایان سال اول دبیرستان رسیدهبودم که همهی قطعات لازم برای ساختن رادیو گوشی فراهم شد، و پس از بارها و بارها آزمایش ناموفق، و تسلیم نشدن، آن را ساختم. کار میکرد! کار میکرد! صدای رادیوی باکو به خوبی از آن شنیده میشد، و گاه صدای رادیوی رشت را نیز میشد شنید. چندی بعد یک ایستگاه هزار کیلو واتی تقویت صدای تهران در دشت قزوین ساختند، که صدای آن را هم میگرفتم.
این صداها اغلب روی هم میافتادند و بنابراین به فکر تکمیل این رادیو افتادم. اکنون مجلهی "دانشمند" را کشف کردهبودم که مدارهای الکترونیک برای ساختن چاپ میکرد، مانند رادیوی دو ترانزیستوری و از این قبیل. اما قطعات این مدارها در اردبیل یافت نمیشد، پاسخ رادیوسازها همان "بزن بهچاک، بچه" و "نداریم" بود، و من میباید با سادهترین طرحها کلنجار میرفتم. چندین کتاب دربارهی رادیو نیز یافتهبودم و خریدهبودم. چندین رادیوی لامپی و ترانزیستوری خراب و شکسته از اینجا و آنجا پیدا کردهبودم، اوراقشان کردهبودم و فهرستی از قطعات بهدست آمده نوشتهبودم.
طرحهای سادهتری هم برای رادیوی بی برق و باتری یافته بودم. یکی از آنها "رادیوی سنگری" نام داشت و گویا سربازان در سنگرهای جنگ جهانی آن را میساختند و به موسیقی گوش میدادند. در این طرح بهجای دیود از یک تیغ صورتتراشی و یک سنجاق قفلی که نک مداد مشکی به آن میبستند و روی تیغ تکیه میدادند، و از گوشی دستگاه ارتباطی واحدشان، استفاده میکردند. طرح دیگری هست با "سنگ گالن" (بلورهای معدنی سولفید سرب) بهجای دیود. اینها را هم ساختم، اما اینها تنها در جایی که فرستندهی رادیویی محلی داشتهباشد کار میکنند، و اردبیل در آن زمان ایستگاه رادیو نداشت. سنگ گالن را نیز همان رادیوساز مهربان با عینک تهاستکانی از اعماق کشوی اسرارآمیزش برایم بیرون کشید.
برای تکمیل رادیویی که ساختهبودم آن قدر نشستهبودم و سیم پیچیدهبودم که سیم، انتهای انگشت شست دست راستم را شیار زدهبود. بهتدریج آموختم که سیمپیچ حتماً لازم نیست روی لولهی مقوایی باشد و میتوان روی لولههای پلاستیکی باریک با قطر یک سانتیمتر هم حتی به شکل نامنظم سیمپیچی کرد و همان نتیجه را یهدست آورد. در این حالت باید سیم لاکی نازکتر بهکار میرفت، با تعداد دوری که با آزمون و خطا باید پیدا میکردم. چنین بود که در سال سوم دبیرستان رادیوی سهموج "شیوا" را ساختم (نخستین عکس این نوشته). در آن هنگام یکی از غصههایم این بود که چرا هیچ چیز بهدردبخوری وجود ندارد که روی آن نوشتهباشند Made in Iran، و بنابراین پشت رادیوی ساخت خودم نوشتم Made in Iran, Ardebil!
علاقه به خود دستگاه رادیو از آن هنگام در وجود من ماند، بهویژه رادیوهای لامپی قدیمی، با چراغ پشت صفحهی نام ایستگاهها، و لامپ "چشم گربه" که لایههای سبزرنگ آن با میزان تنظیم بودن ایستگاهها پهن و باریک میشوند. اکنون دو دستگاه از این رادیوها در خانه دارم که ساخت بیش از 60 سال پیشاند، و هنوز سالماند و کار میکنند!
***
از آن آموزگار یادگار دیگری نیز دارم. چهار سال پیش از پیشنهاد ساختن رادیوگوشی، در آغاز سال دوم دبستان، روزی پس از زنگ رفتن به خانه، شاد و سبکبال، کودکی در میان دهها کودک دیگر، در ازدحام راهروی تنگ دبستان داشتم بهسوی دروازهی دبستان میرفتم که ناگهان گویی صاعقهای فرود آمد: دست سنگینی از پشت سر سیلی سخت و دردناکی به گوش و گونهی چپم زد. برق از چشم چپم پرید و صدای زنگ در گوشم پیچید. نزدیک بود غش کنم و پخش زمین شوم. شگفتزده سر برگرداندم. همین آموزگار بود که ربطی به کلاس من هم نداشت. بی آنکه چیزی بگوید دست دراز کرد و تکه گچ بسیار کوچکی را از دست راستم گرفت و به گوشهای پرتاب کرد. ازدحام راهرو داشت مرا با خود میبرد و من تا دقایقی طولانی هیچ نمیفهمیدم چرا او مرا زد. پس از رسیدن به هوای آزاد کوچه و آنگاه که گیجی از سرم پرید، به خطایم پی بردم: آن تکه گچ را از کف راهرو پیدا کردهبودم، همچنان که راه میرفتم آن را به دیوار گرفتهبودم و من نیز خطی تازه در کنار خطهای بیشمار روی دیوار میکشیدم.
این تنها سیلی بود که در طول زندگی تا امروز از کسی جز پدر و مادر و مأموران ساواک خوردهام، و سختترین و دردناکترین سیلی هم بود. سالها دیرتر، بیست سال پیش، تینیتوس در همان گوش چپم پدیدار شد. در این گوش پیوسته، شب و روز، در خواب و بیداری، صدای آزارندهای شبیه صدای جوشکاری، یا جرقهی برق، یا مچاله شدن کاغذ آلومینیومی میشنوم، و چارهای برای آن وجود ندارد.
زمانی از سروصدای گوشم برای یک نویسندهی معروف درد دل کردم. او دو پیشنهاد داشت: تریاک را امتحان کنم؛ و کاغذ آلومینیومی بیصدا اختراع شود! در هفت ماه گذشته که یک پایم در بیمارستان بود و در مجموع سه ماه خوابیدم، مورفین فراوان به نافم بستند. البته مؤثر بود و گوشم بعضی روزها بهکلی ساکت بود. اما مورفین هیچ به من نساخت و همواره حال خیلی بدی داشتم. پس تنها میماند اختراع کاغذ آلومینیومی بیصدا!
رادیوهای من:
Subscribe to:
Posts (Atom)