24 February 2013

100,000

هفته‌ی گذشته مجموع تعداد مراجعه به وبلاگ من از مرز صدهزار گذشت. البته شمارشگرها را می‌توان به ‏گونه‌ای تنظیم کرد که اگر خود صاحب وبلاگ هم در آن جلو – عقب کرد، شماره بیاندازد، یا اگر ‏کسی در گوشه‌ای از دنیا با گوگل "است" را جست‌وجو کرد، هزاران شماره هم روی این وبلاگ ‏بیافتد، و بدان گونه خیلی زود از مرز میلیون‌ها گذشت. اما شمارشگر من تنها مراجعه‌ی مستقیم به ‏خود وبلاگ را نشان می‌دهد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

17 February 2013

پرسش و پاسخ - صدای کیانوری

هر بار که چیزی مانند نوشته‌ی هفته‌ی پیش می‌نویسم، بهمنی از خاطرات اغلب تلخ، یا خاطراتی ‏شیرین که انجامی تلخ دارند، بر سرم آوار می‌شود و چند روزی حال خوشی ندارم. این بار، زیر ‏بهمن خاطرات، یادم آمد که در نخستین روزهای ورودمان به سوئد در پاییز 1365، دوستی دو نوار ‏قدیمی پرسش و پاسخ کیانوری را به من داد، و این نوارها هنوز در گوشه‌ای از خانه‌ام مانده‌اند و ‏خاک می‌خورند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

03 February 2013

ربابه دختر خلیل

در نقش لیلی، اپرای لیلی و مجنون
اثر عزیر حاجی‌بیکوف
مدینه گلگون (1992 – 1926) زاده‌ی باکو در خانواده‌ای اردبیلی، که در دوازده سالگی به "جرم ‏خارجی بودن" به دستور استالین با گروهی بی‌شمار از شوروی بیرون انداخته شد و با خانواده‌اش ‏به اردبیل بازگشت، و ربابه اشراقی (1983 – 1930) زاده‌ی اردبیل و همکلاسی پدرم، هر دو از ‏فعالان فرقه‌ی دموکرات آذربایجان بودند. پس از سرکوبی حکومت ملی آذربایجان، هر دو به آذربایجان ‏شوروی پناه بردند. مدینه گلگون شاعری بزرگ شد، و ربابه اشراقی (مراداوا) خواننده‌ای بزرگ.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

27 January 2013

لوتوسلاوسکی - 100

دو روز پیش یکصدمین زادروز ویتولد لوتوسلاوسکی (1994-1913) ‏Witold Lutoslawski‏ آهنگساز ‏بزرگ لهستانی بود. من او را نزدیک چهل سال پیش، آنگاه که هنوز زنده بود، در مجموعه‌ی ‏صفحه‌های "اتاق موسیقی" دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) کشف کردم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 January 2013

بر آب و آتش

دکتر فریدون هژبری استاد و معاون آموزشی پیشین دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر)، بنیادگذار ‏‏"انجمن دانشگاه صنعتی شریف" ‏SUTA‏ در خارج، سرانجام کتاب ارزشمند خاطرات و زندگی‌نامه‌ی ‏خود را در امریکا منتشر کرده‌است.‏

وی کتاب را به "یاد دکتر محمد مصدق، شخصیت مورد احترام زندگی"اش تقدیم کرده و در معرفی ‏آن می‌نویسد:‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 January 2013

این‌سو و آن‌سوی یک زمین

این‌جا "این‌سو"ی زمین فوتبال دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) است، پاییز 1350. تیپ‌ها و سر و ‏وضع این‌سوئیان را که ایستاده‌اند یا روی زمین نشسته‌اند، ‏خوب بنگرید. بیشترشان شهرستانی هستند. نفر نخست نشسته از چپ، با ‏عینک سیاه، منم که تازه چند ماهیست وارد دانشگاه شده‌ام (برای تصویر بزرگتر روی آن ‏کلیک کنید).‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 January 2013

از جهان خاکستری - 80‏

نوای جادوئی یک ویولون تنها را می‌شنیدم که آهنگی تازه و بسیار زیبا می‌نواخت؛ آه چه زیبا...، چه ‏زیبا. جادوئی. این ملودی را پیش‌تر هرگز نشنیده‌بودم. نامش چه بود؟ اثر کدام آهنگساز بود؟ نه، ‏نشنیده‌بودمش. نامش را نمی‌دانستم. سازنده‌اش را نمی‌شناختم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 December 2012

پاسخ به چند چرا

دفترچه‌ی عضویت در اتحادیه‌ی کارگران صنایع ماشین ابزارسازی، کمیته‌ی مینسک، کارخانه‌ی ‏‏"انقلاب اکتبر"‏
دوستان خواننده‌ام گاه چیزهای سختی می‌پرسند، از جمله زیر نوشته‌ی پیشین، که اگر در ‏پاسخ یک رساله‌ی پژوهشی، یا یک رمان هم بنویسم، از نظر خودم کافی نیست. یکی از آن‌ها این است که دلیل شیفتگی من و ‏همنسلان و همتایانم به فرهنگ "شرق" (شوروی و اقمار آن) چه بوده‌است؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 December 2012

Snapsvisor سرودهای عرق‌خوری

Om någon frågar mig vad jag tycker bäst om i Sverige eller i svenskhet efter 26 år som jag har bott ‎här, svarar jag utan den mista tvekan att det är nubbevisorna! (bilden visar min balkong) ‎متن فارسی ‏در ادامه

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 December 2012

از جهان خاکستری - 78

سارا باجی

پدر و مادرم آن هنگام که در نمین آموزگار بودند، برای آن‌که مرا در خانه تنها رها نکنند، ناگزیر ‏بودند کسی را به خانه بیاورند. بستگان مادرم همه در بندر انزلی می‌زیستند و بستگان پدرم همه در ‏اردبیل بودند.‏

پس از آزمودن چند نفر، سرانجام زن جوانی را پسندیده‌بودند و او در خانه‌ی ما ماندگار شده‌بود و با ‏ما می‌زیست. مادرم یادم داده‌بود که زن خدمتکار را "سارا باجی" بنامم و او مانند خواهر بزرگ ‏من است. این می‌بایست از سه سالگی تا پنج سالگی من بوده باشد، و طبیعی‌ست که چیز زیادی از ‏آن دوران به یاد ندارم. اما دو چیز را فراموش نکرده‌ام: نخست آن‌که با سارا باجی در خانه تنها که ‏می‌شدیم، او گاه خاموش و آهسته ترانه‌های غمگینی زمزمه می‌کرد و بی‌صدا اشک می‌ریخت. ‏من زبان سارا باجی و زبان این ترانه‌ها را بلد نبودم. او به ترکی آذربایجانی حرف می‌زد و ترانه ‏می‌خواند، اما پدر و مادرم با من و با یکدیگر به فارسی حرف می‌زدند، زیرا آنان خود نیز هر یک زبانی ‏داشتند و زبان یکدیگر را نمی‌دانستند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏