06 January 2013

از جهان خاکستری - 80‏

نوای جادوئی یک ویولون تنها را می‌شنیدم که آهنگی تازه و بسیار زیبا می‌نواخت؛ آه چه زیبا...، چه ‏زیبا. جادوئی. این ملودی را پیش‌تر هرگز نشنیده‌بودم. نامش چه بود؟ اثر کدام آهنگساز بود؟ نه، ‏نشنیده‌بودمش. نامش را نمی‌دانستم. سازنده‌اش را نمی‌شناختم.‏

این نوای جادوئی همه‌ی فضا را پر کرده‌بود. می‌چرخید، دور می‌زد، باز می‌گشت، زیبا، زیباتر. دلم را ‏در کمندی اسیر کرده‌بود، می‌کشید و با خود می‌برد: به کجا؟ نمی‌دانستم. تنها همین نغمه را ‏‏"می‌دیدم" و می‌شنیدم. آن‌سوتر تاریک بود. هیچ چیز دیده نمی‌شد. اما صدای آهنگ بلندتر و بلندتر ‏می‌شد: پررنگ‌تر، زنده‌تر، آمرانه‌تر. اکنون دیگر همین‌جا، در حضور من، کنار گوشم داشت نواخته ‏می‌شد. ویولون نبود. کمی بم‌تر بود. بیش‌تر به ویولا می‌خورد. اما ویولا هم نبود. دلم می‌خواست ‏این خط ملودی را توی دست‌هایم بگیرم، به صورتم بچسبانم، نوازشش کنم، اما نمی‌توانستم ‏بگیرمش: چیزی توی دستانم نمی‌ماند. و سپس، ناگهان مانند آن که آرشه‌ی ویولون به لاله‌ی گوشم ‏خورده‌باشد، از خواب پریدم.‏

تنها بودم. بعد از ظهر جمعه بود. تابستان 1357. دیشب از پادگان چهل‌دختر فرار کرده‌بودم و به خانه‌ی دوستانم ‏علی و هوشنگ در شاهرود آمده‌بودم. با ناهار چند قوطی آبجوی هلندی "اسکول" ‏نوشیده‌بودیم. سپس آن‌دو به گردش رفته‌بودند و من خوابیده‌بودم. چند ساعت بعد می‌باید به پادگان ‏بر می‌گشتم. و این نغمه... این آهنگ بی‌گمان ساخته‌ی خودم بود. نخستین بار بود که ‏می‌شنیدمش. زود، زود باید کاری می‌کردم. باید... بنویسم...؟ اما چگونه؟ من که سوادش را ندارم؛ ‏خطش را بلد نیستم...‏

در نوجوانی بارها برایم پیش آمده‌بود که آهنگی را بسیار دوست داشته‌بودم، و برای آن‌که یادم نرود ‏کوشیده‌بودم به شکلی بنویسمش. یکی از آن بارها خوب یادم است. پدرم ما را به سینما برد. فیلم ‏امریکایی "دریاچه‌ی مرغابی". و روی یکی از صحنه‌های رومانتیک آن موسیقی متن زیبایی گذاشته ‏بودند که دلم می‌خواست همیشه توی گوشم باشد و همواره زمزمه‌اش کنم. به خانه که رسیدیم ‏در جا دفترچه‌ی یادداشت سرّی و دوست‌داشتنی‌ام را برداشتم و در صفحه‌ی تازه‌ای نوشتم: "دادا ‏‏– دادا... دا – دادا دیم – دیم دیم"! همه چیز خیلی روشن بود. چند بار خواندمش، و عین همان ‏آهنگی بود که در ذهن داشتم. چه زیبا! چه خوب، چه خوب!‏

و خب، روشن است: هفته‌ای بعد که آهنگ را فراموش کرده‌بودم، به سراغ دفترچه رفتم، و خواندم: ‏‏"دادا – دادا... دا – دادا دیم – دیم دیم"؛ چه بی‌معنی! تکرار کردم، تلاش کردم، زور زدم... بی هیچ ‏سودی.‏

و اکنون، این‌جا، در این خانه‌ی لخت و عور و فقیرانه و مجردی و خالی از همه چیز در کوچه‌ای در ‏شاهرود، چه کنم با بی‌سوادیم؟ حتی اگر ضبط صوتی با میکروفون این‌جا بود، باز سودی نداشت: ‏ملودی سنگین و دراز و مرکبی بود که در سرم جریان یافته‌بود. دشوار بود نواختنش با سوت، یا با ‏‏"نانا" کردن. لحن و رنگ آن را چه می‌کردم؟ آن صدای بم را که چیزی میان ویولون و ویولا بود، آن ‏پیوستگی مالش آرشه را چگونه به سوت در می‌آوردم؟

بی‌اختیار پیرامون را می‌نگریستم؛ بی‌اختیار دنبال چیزی، وسیله‌ای، می‌گشتم: چه کنم؟ چه کنم؟ ‏حیف ِ این آهنگ نیست که همان‌جا توی سرم بماند و دقایقی دیرتر در گرداب احساس‌ها و ‏اندیشه‌های دیگر غرق و نابود شود؟ داغ شده‌بودم. آهنگ به دیواره‌های سرم می‌کوبید و ‏می‌خواست راهی به بیرون بگشاید، و راهی نمی‌یافت. دردم می‌آمد.‏

سرانجام با بی‌چارگی دریافتم که هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. هیچ... کاری...! چه حیف...، چه حیف! ‏چه بد است درد بی‌سوادی. چه دردناک است که چیزی برای بیان داشته‌باشی، اما زبان یا ‏وسیله‌ی بیان آن را نداشته‌باشی. چه بد است درد بی‌زبانی. به یاد ح. ش. و حال او جلوی تخته در ‏کلاس دوم دبستان افتاده‌بودم. اکنون به یاد می‌آورم چگونه نمی‌توانستم دردم را به‌روسی به آن ‏پزشک بگویم. اکنون به میلیون‌ها انسان در سراسر جهان می‌اندیشم، به زنان و مردان روستایی در ‏گوشه و کنار ایران، که چه داستان‌ها و ماجراها در دل دارند، اما هرگز وسیله‌ای به آنان داده نشده ‏که این داستان‌ها و ماجراها را، حرف دلشان را، به شکلی بیان کنند؛ که بنویسند، به زبان خودشان، ‏به زبان دلشان.‏

و درود می‌فرستم به بانو مکرمه قنبری، روستایی زن از دری‌کنده‌ی مازندران که سرانجام راهی و ‏وسیله‌ای یافت تا حرف‌هایی را که ده‌ها سال در دلش تل‌انبار شده‌بود، به دیده‌ی جهانیان برساند، و ‏جهانی شد.‏

‏***‏
آهنگ من هیچ‌یک از ملودی‌های زیباترین آثار آهنگسازان بزرگ برای ویولون نبود: از کنسرتو ویولون ‏ژان سیبلیوس، یا چایکوفسکی، یا مندلسون نبود. از "مقدمه و روندو کاپریچیوزو" اثر کامی ‏سن‌سانس، یا "کولی" اثر موریس راول، یا کووارتت زهی شماره 2 الکساندر بارادین نبود. از کنسرتو ‏ویولون برامس، یا بیتهوفن، یا ماکس بروخ نیز نبود. نه، از هیچ‌کدام نبود. یک‌راست به خود من الهام ‏شده‌بود!‏

اگر به راه ننه مکرمه گام بگذارم، می‌توانم بگویم که ملودی من سرخ تیره‌بود که با حرکتی دودی در ‏متنی سیاه می‌چرخید. اما دیگر ندارمش، و هنوز غصه اش را می‌خورم.‏

و در سخن از موسیقی، درود بر کسانی که شور زندگی در آن حلبی‌آبادهای کنگو می‌دمند؛ و ‏کسانی که از دورریخته‌ها و زباله‌ها و ریخت‌وپاش‌های ما ساز می‌سازند (با سپاس از شهره‌ی گرامی)‏ و نغمه می‌پراکنند.‏

No comments: