31 March 2008

شپش لعنتی

جایی خوانده‌بودم که کتابخانه‌ی عمومی شهرداری منطقه‌ی هودینگه در حومه‌ی استکهلم مجموعه‌ی صفحه‌های موسیقی قدیمی خود را به قیمت هر عدد ده کرون به‌فروش خواهد گذاشت، و چه فرصتی گرانبهاتر از این برای من ِ عاشق بیچاره‌ی موسیقی؟! و اینک، روز ابری و خاکستری و سرد 29 سپتامبر 1990 (7 مهر 1369) خود را از رختخواب گرم صبح تعطیل بیرون کشیده‌بودم، نخستین اتوبوس صبح و قطار محلی را سوار شده‌بودم و با سری گیج به کتابخانه رسیده‌بودم.

خواندن و دنبال‌کردن تابلوها و سر در آوردن از زیر زمینی در پشت ساختمان وقت گرفته‌بود و به محل فروش صفحه‌ها که رسیده‌بودم، کم و بیش کار از کار گذشته‌بود: کسانی زودتر رسیده‌بودند و همه چیز را غارت کرده‌بودند. صفحه‌هایی این‌جا و آن‌جا، پراکنده در جعبه‌هایی باقی بود، و در بخش موسیقی کلاسیک تنها در حدود 200 صفحه‌ی خط‌خورده با جلدهای پاره، یا از آهنگسازانی که طرف‌داران چندانی نداشتند، در چند جعبه دیده‌می‌شد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

25 March 2008

رادیوی صادق هدایت

این روزها که کسانی به مناسبت درگذشت مریم فیروز مطالبی نوشتند و می‌نویسند، در حاشیه مطالب جالب دیگری هم مطرح می‌شود. یکی از آن‌ها داستان رادیوی صادق هدایت است. پول خرید این رادیو گویا از محل فروش کتاب او "حاجی آقا" تأمین می‌شود. مسعود بهنود می‌نویسد:

«به روایت ابراهیم گلستان که حتماً موثق است هزینه‌ی چاپ کتاب "حاجی آقا"ی هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده‌بودند.»

مریم فیروز در کتاب "چهره‌های درخشان" می‌نویسد (به‌نقل از ف.م. سخن):

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 March 2008

و اینک بهار

همه‌چیز به‌کنار، یک چیز نوروز همیشه و همواره طنابی به دلم بسته و مرا با خود می‌کشد و می‌برد: ارتباط آن با نو شدن طبیعت!
آرزو می‌کنم که دل‌های همه‌مان نو شود، اکنون، و این‌جا، در این نوروز 1387.

و سپاس‌گزارم از محمود عزیز که این تصویر را برایم فرستاد، وگرنه مانده‌بودم چه چیزی تقدیم تو خواننده‌ی عزیز کنم.

16 March 2008

مریم، گل بی‌خار

زندگانی پر و پیمان دیگری، سرشار از قصه و ماجرا، به پایان رسید. آیا به‌راستی به پایان رسید؟ گمان نمی‌کنم. او، مریم فیروز، سال‌های دراز در میان ما و پس از ما خواهد زیست، و همچنان که دوستی گفت، زندگانی مریم فیروز سزاوار آن است که فیلم‌سازی چیره‌دست فیلمی سینمائی بر آن بسازد: از شاهزاده‌خانم سرخ و دختردائی نخست‌وزیر، تا رابط شبکه‌های مخفی افسران انقلابی، تا فراری پناه‌جسته در خانه‌ی زنی در کرمان که «مژگانی آن‌چنان بلند و پرپشت داشت که چشمانش را می‌آزردند و پیوسته اشک می‌ریخت»، تا پناهنده‌ی سیاسی پشت دیوار آهنین و آلمان شرقی، - از یکی از نخستین زنانی که حجاب از سر برداشت، تا یکی از آخرین زنان حزبی که حجاب اجباری بر سر نهاد، تا شکنجه در زندان جمهوری اسلامی و شلاق خوردن از یک نارفیق حزبی. او خود شهرزادی بود با سینه‌ای پر از قصه‌های گفته و ناگفته، زنی که رهی معیری برایش سروده‌بود «تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم»، زنی که در بطن مهم‌ترین حوادث تاریخ معاصر کشورمان حضور داشت، و با سرگذشت و جان‌گذشت و سرنوشتی تراژیک‌تر از شهرزاد.

در طول دوندگی‌های حزبی میان سال‌های 1358 و 1362 در ایران، با آن‌که مدتی هر دو هفته یک بار مریم فیروز را همراه با شوهرش کیانوری می‌دیدم، تنها یک بار برخورد و گفت‌وگوی نزدیک با او داشتم. و این دیدار و گفت‌وگو در جلسه‌ای بود که کم‌وبیش برای "محاکمه‌"ی من برگزار شده‌بود. در این سه روزی که از درگذشت او می‌گذرد پیوسته با خود در جنگ بوده‌ام که آیا داستان این دیدار را بنویسم یا نه. صحنه‌ها و واژه‌ها خود را بر دیوارهای ذهنم می‌کوبند و راهی به بیرون می‌جویند. دوستانی، پیش‌تر و در مواردی دیگر بر من ایراد گرفته‌اند که «حالا که طرف مرده و رفته، نمی‌توانستی چیز مثبتی درباره‌ی او بنویسی؟» و چه کنم که تملق و دروغ با سرشت من سازگار نیست، و امیدوارم با این نوشته دوستانم آرزو نکنند که ای‌کاش می‌ترکیدم و نمی‌نوشتم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 March 2008

از جهان خاکستری - 6

همه رفته‌بودند. در آن خوابگاه پانصد نفری خیابان زنجان، پشت دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، من مانده‌بودم و چهار یا پنج دانشجوی دیگر که از شهرهای دورافتاده‌ی سیستان و بلوچستان یا کرمان و خراسان بودند. این را، از دور که می‌آمدی، از چراغ اتاق‌ها هم می‌شد فهمید. همه‌ی اتاق‌ها خاموش و تاریک بودند، جز سه یا چهار اتاق. اتاق 312 هم، اگر من نبودم، خاموش بود.

نوروز 1353 بود. هر سه هم‌اتاقیم به شهرستان‌های خود رفته‌بودند. تنها مانده‌بودم. نخواسته‌بودم من هم به شهرستان و پیش خانواده بروم. "درس زیاد" را بهانه کرده‌بودم. فراری بودم از خانه و خانواده: نصیحت، سرزنش، نصیحت، سرزنش... تازه، چندی بود که سیگار هم می‌کشیدم و این را پدر و مادر نمی‌دانستند، و می‌دانستم که این در نظر پدر گناهی نابخشودنی‌ست. و گذشته از همه‌ی این‌ها، چگونه می‌توانستم تهران را، شهری را که دلدارم، دختری که عاشق‌اش بودم، در آن زندگی می‌کرد ترک کنم و به شهرستان بروم؟! – دختری که حتی یک کلمه هم با او حرف نزده‌بودم و همین‌طور از دور عاشق‌اش بودم! شاید بخت یاری می‌‌کرد و یکی از همین روزها جائی، توی خیابان می‌دیدمش...، توی تهران به این بزرگی...!

اما چند روز گذشته‌بود، در خیابان‌گردی‌‌هایم "آزاده" را ندیده‌بودم، از تنهائی به‌جان آمده‌بودم، سکوت و خلوت خوابگاه افسرده و غمگینم کرده‌بود، کم‌وبیش پشیمان بودم از این که نرفته‌ام و تنها مانده‌ام، و نمی‌دانستم چه کنم. حال‌وهوای نوروزی زندگی بیرون خوابگاه نیز بر احساس تنهائیم می‌افزود.

شبی، تنها و غمگین و افسرده، در سکوت جان‌فرسای خوابگاه، به این نتیجه رسیدم که باید بزنم بیرون و تفریح و سرگرمی پیدا کنم. چیزی در حدود سیزده تومان (صد و سی ریال) ته جیبم داشتم. با این پول نمی‌شد عرق‌خوری حسابی کرد و چیزی هم برای روزهای آینده ذخیره کرد. اما می‌شد به سینما رفت. برنامه‌ی نوروزی تعدادی از سینماها و از جمله سینما سانترال در میدان 24 اسفند (انقلاب) نمایش فیلم جیمزباندی "الماس‌ها ابدی‌اند" بود.

با یک بلیط دو ریالی و اتوبوس واحد خود را به میدان 24 اسفند رساندم، به‌موقع به سئانس آخر رسیده‌بودم. بلیط خریدم و توی سالن رفتم. حتی چهار ردیف از سالن بزرگ سینما هم پر نبود. بوی تند تخمه‌ی آفتابگردان در هوای سالن شناور بود، و فیلم آغاز شد...

تیتراژ فیلم
"پیش‌پرده"ی فیلم.
صحنه‌هائی از فیلم که برای شوخی موسیقی دیگری بر آن گذاشته‌اند.

و هنگامی که فیلم به پایان رسید، من انسان دیگری بودم! گوئی تازه به دنیا آمده‌بودم. سبکبال، شاد، بی‌دغدغه، سرحال... گوئی بار همه‌ی دنیا را از دوشم برداشته‌بودند. گوئی دیگر هیچ نگرانی و غصه و افسردگی نداشتم. دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت! شگفت‌انگیز بود. این حالت و این احساس به‌کلی برایم تازگی داشت. هرگز آن را تجربه نکرده‌بودم. علت آن را نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. آیا برای تماشای پیکر و رخسار زیبای جیل سن‌جان Jill St. John بود که شباهت شگفت‌انگیزی به دلدارم داشت؟

آیا برای یک‌سره غرق شدن در فیلم، فراموش کردن جهان و هر چه در آن هست و نیست، و دو ساعت زندگی در دنیای خیال‌انگیز جیمز باند بود که دنیا به کامش می‌گشت، همه کاری از دستش بر می‌آمد، از هر مهلکه‌ای به‌آسانی جان به‌در می‌برد، و زنان به پایش می‌افتادند؟ آیا برای آن بود که پس از بازی‌ها و شیطنت‌های بی دغدغه‌ی دوران کودکی نخستین بار بود که به انتخاب خود، بی اندیشیدن به تعهد و وظیفه و مسئولیت و "انقلابی" و "ارتجاعی" و "بورژوائی" و "پرولتری"، بی اندیشیدن به بایدها و نبایدها تفریحی را، فیلمی را، خود انتخاب کرده‌بودم و از تماشای آن لذت برده‌بودم؟

هنوز نمی‌دانم. از آن شب یک نتیجه گرفتم: تفریح! تفریح لازم است! باید تفریح کرد! من هم تفریح لازم دارم!

(پیداست که لئونید برژنف رهبر سابق شوروی سابق هم چشمش دنبال جیل سن‌جان بوده! - ضیافت پرزیدنت نیکسون در کنار استخری در کالیفورنیا، 1973. عکس از Wally McNamee)

اما، راستی، در طول زندگی چند بار پیش می‌آید که انسان دو ساعت آن‌چنان در کاری تفریحی غرق شود که خود و جهان پیرامون را، گرسنگی و تشنگی را، درس و تکلیف و مدرسه را، غم پول و نان را، نگرانی و غصه‌ی بستگان دور و نزدیک را، ترس و نگرانی فردا را، جنگ‌ها را در گوشه و کنار جهان، غم وطن و مصیبت هم‌وطنان را، بیماری و درد تن را، درد روح را، تعهد و وظیفه و مسئولیت را، همه‌ی دغدغه‌های جهان را، به‌کلی فراموش کند؟

به‌یاد خنده‌ی مستانه‌ی سوزنبان پیر در پایان "طبیعت بی‌جان" ساخته‌ی زنده‌یاد سهراب شهیدثالث می‌افتم (و این یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای سینمائی‌ست که دیده‌ام).

هنوز هر بار "الماس‌ها ابدی‌اند" را با صدای شرلی بسی Shirley Bassey می‌شنوم، سایه‌هایی از همان سبکبالی در وجودم جان می‌گیرد، بوی تند تخمه‌ی آفتابگردان به مشامم می‌رسد و نور سرخ چراغ‌های نئون آستانه‌ی ورودی سینما سانترال پیش چشمم می‌آید که پس از بیرون آمدن از سالن سینما دقایقی آن‌جا ایستاده‌بودم و عکس‌ها و پوسترهای فیلم را بار دیگر تماشا کرده‌بودم.

گام‌زنان بر ابرها، پیاده تا خوابگاه بازگشتم.

01 March 2008

من اگر نسوزم

در پستی به‌مناسبت روز جهانی زبان مادری برگردان آذربایجانی شعری از شاعر بزرگ ترک ناظم حکمت را نوشتم (که البته برگردان آذربایجانی جز در سه یا چهار کلمه تفاوتی با متن ترکی آن ندارد). دوستان چندی اصرار دارند که برگردان فارسی آن را هم بنویسم، و این کار آسانی نیست! ای‌کاش مطلب ساده‌ی دیگری می‌نوشتم و این کار سنگین به گردنم نمی‌افتاد، زیرا به‌یاد نمی‌آورم برگردان فارسی آن را جائی دیده‌باشم: نه در میان شعرهای "بی‌خطر" او که تا پیش از انقلاب با ترجمه‌ی ثمین باغچه‌بان، حسینی- خسروشاهی، و چند تن دیگر اجازه‌ی انتشار یافته‌بودند، و نه در شعرهای "سرخ" او که پس از انقلاب با ترجمه‌ی احمد صادق و دیگران منتشر شدند. در دهه‌های 1370 و 80 ترجمه‌های بسیاری از آثار ناظم حکمت به فارسی منتشر شده، که من تنها "تو را دوست دارم چون نان و نمک" با ترجمه‌ی احمد پوری (نشر چشمه، تهران، چاپ اول 1372) را در دسترس دارم. این کتاب مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه‌ی ناظم حکمت است و «کَرَم کیمی» در میان آن‌ها نیست.

ناظم حکمت مولوی‌شناس بود و استاد تمام عیار عروض و قافیه. او در دوره‌ای از شعرهایش قوانین عروض و قافیه را با شدت و دقت مراعات کرده‌است و بعدها به شاگردانش اجازه نمی‌داد که تا این قواعد را نیاموخته‌اند، شعرهای بی‌وزن و قافیه بنویسند. او در دوره‌ی دیگری از شعرهایش نیز قافیه را نه به معنای کلاسیک آن، که به شکل بازی ماهرانه با صائت‌ها و صامت‌ها و موسیقی کلمات به‌کار می‌برد، و شعر «کَرَم کیمی» نیز یکی از نمونه‌های عالی و در عین حال بغرنج آن است.

یک نمونه‌ی کوچک از "موسیقی کلام" او را این‌جا می‌آورم. در این نمونه که"برای ورا" سروده شده، حتی اگر ترکی ندانید، ملاحظه می‌کنید که او چگونه با ق – گ و نیز ل – د – م و صائت‌های میان آن‌ها چرب‌‌دستانه بازی می‌کند:

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

26 February 2008

P2 igan, Ad Lib, och LEX

Programmet Ad Lib som sänds på P2 måndag till torsdag kl. 18:45 till 19:30 spelar ofta ganska bra musik. ‎Producenten och programledaren Alexander H. Rauch-Estreich, med kortnamnet LEX, har en bra ‎smak och mer och mindre goda kunskaper i världskulturen. Jag håller ibland inte med hans val av ‎dagens aktualitet eller förevändning för att spela en viss musik. Men detta kan jag stå ut med!‎

Vad däremot irriterar mig in i det outhärdliga och ”torterande” så att jag vill sparka radion sönder är att ‎ingen har lärt LEX konsten att prata i radio! Han berättar alltid saker baklänges och dessutom uttalar ‎hela tiden ord och meningar i decrescendo! Han börjar högt och rösten går ner och ner ju längre i meningen han kommer. Vad jag förväntar mig och vill gärna höra, så fort ett stycke ‎musik avslutar, är vad den heter och vem som har skapat den, men LEX börjar berätta en ‎strunthistoria från slutet till början om musiken och dess skapare, tuggar och sväljer ordens och ‎meningarnas slut och när han vill, till slut, berätta om styckets namn och skapare så är det dags för att ‎luften i lungorna ska ta slut och orden sväljas! Jag lyckas sällan urskilja styckets och skaparens namn ‎bland alla LEX baklängesstruntberättelser!‎

I kväll var det dags för exempel på filmmusik som har vunnit Oscar: Mycket värt att lyssna, om LEX sätt ‎inte irriterar en! Lyssna själva kvällens program i 30-dagarsarkivet här, och jag vet inte om jag ska ‎föreslå att ni lyssnar på LEX prat också för att förstå vad jag menar, med risken för att bli irriterad, eller ‎ska jag föreslå att ni blockerar öronen när han pratar.!

Gode LEX, vill du vara snäll och säga först vad musiken och komponisten heter och sedan berätta vad ‎du vill, baklänges eller framlänges, så att jag kan strunta i att lyssna på resten i väntan på nästa ‎stycke? Tack! Jag läste någonstans att SR vill satsa på att alla ska kunna höra allt det som sägs på ‎radio. Hoppas att även du omfattas av denna satsning!‎

22 February 2008

اعتراف

سخن از انقلاب بود، و سخن از ناظم حکمت بود، و اشاره‌ای به حقوق پدیدآورنده‌ی یک عکس. این‌ها مرا به‌یاد داستان عکس دیگری انداخت.

تابستان 1356 یکی از دوستان دانشگاهی هنگام بازگشت از سفری به اروپا عکس زیر را از ترکیه سوغات آورد. سربازی امریکائی (یا شاید فرانسوی) کودکی ویتنامی را تفتیش بدنی می‌کند.


عکس کم‌وبیش در همین قطعی بود که روی صفحه‌ی معمولی کامپیوتر دیده می‌شود. این دوست افزود که شعری از شاعری ترک هم همراه عکس بود که او آن را گم کرده‌است، ولی مضمون تقریبی آن را برایم تعریف کرد. عکس را در آتلیه‌ی عکاسی دانشگاه کپی و به‌اندازه‌ی A4 بزرگش کردیم و من مضمونی را که شنیده‌بودم به شکل شعر (شعر که چه عرض کنم!) زیر عکس نوشتم و در انتها نوشتم «ناظم حکمت»!

آن‌ها
در پی اسلحه جیب‌هایش را می‌کاوند
و نمی‌دانند
که بمبی ساعت‌شمار
در قلب او می‌تپد؛
بمبی که آن‌ها نه قادر به یافتنش هستند
و نه می‌توانند از کار بازش دارند.
«ناظم حکمت»

نسخه‌هایی از عکس و نوشته‌ را برخی از دوستان به‌یادگار بردند، و بعد، در روزهای جنگ و گریز و آتش و گلوله‌ی آغاز بهمن‌ماه 1357، در آرامش میان دو طوفان، نسخه‌ای از این عکس و شعر را به یکی از ستون‌های سیمانی دروازه‌ی اصلی دانشگاه تهران، که قلب حوادث بود، چسباندم.

فردای آن روز با شگفتی بسیار دیدم که کس یا کسانی عکس را کنده‌اند، آن را در قطع بزرگ A3 و با شعر «ناظم حکمت» در پای آن در هزاران نسخه چاپ کرده‌اند و دست‌فروشان فراوانی در پیاده‌روی روبه‌روی دانشگاه تهران هر نسخه را به بهای ده تومان می‌فروشند!

نام عکاس را نمی‌دانم تا از او قدردانی کنم، و از یاد بلند ناظم حکمت شرمسارم که پریشان‌گوئی‌های خود را به‌نام او جا زدم. او یکی از محبوب‌ترین شاعران من است و به مناسبت یکصدمین سال تولدش مطلبی نوشتم (ابعاد جهانی یک شاعر) که در نشریه‌ی نگاه نو (شماره 52، تهران، اردیبهشت 1381) چاپ شد.

20 February 2008

روز زبان مادری

جایی (یادم نیست کجا) خواندم که یک نشریه‌ی اینترنی پیشنهاد کرده که وبلاگ‌نویسان به مناسبت "روز زبان مادری" (2 اسفند، 21 فوریه) یک پست به زبان مادری خود بنویسند. به‌نظر من پیشنهاد خوبی‌ست. مشکل من این است که نمی‌دانم کدام تعریف از "زبان مادری" در مورد من صادق است! چگونگی تربیت زبانیم را در ابتدای "زبان پدری مادرمرده‌ی من" نوشتم. فکر می‌کنم چاره‌ای نیست جز آن که تکه‌ای به زبان مادرم (که کم‌تر "زبان مادری" من است) و تکه‌ای به زبان پدرم (که بیش‌تر "زبان مادریم" است) بنویسم. پس ابتدا بخش کوچکی از زبان مادربزرگ، که سال‌ها پیش از میان ما رفت، در توصیف برادرم شاهرخ، به گیلکی، و سپس شعری از ناظم حکمت به ترکی آذربایجانی.

او کوچی‌تا الآن دانم هفت بئی‌سا،... اوجور شه ده، اوجوره مدرسه... راهنمائی. [...] شیطانه! خیلی شیطانه! اما خودشه شیطانی کونه. هیچ کسه اذیت نوکونه! از اول صبح ای‌تا چوگوش انه فادن، ای‌تا سوزن، ای‌تا فلانچی، ای‌تا بیسارچی. قشنگ بشه او پوشت، ای‌دفعه دینی چیزهایی چاکونه آوره آدما نشان دهه آدما کله مو راسته به! انی پئر فاندره انه تعجب کونه! ماشاالله خیلی دست بره ئه‌‌تو چیانه. خو پئره دنبال گرده، هر راهی پئر شه، شبیه اون چی کودان‌دره، اونا فاندره، اونا یاد گیره.
تو چی چاکودی برارجان کی امی کبلا محرم‌نسا خانمه سر مویه راستا کودی؟ تره یاد ایسه چی بو؟

کرم کیمی (ناظیم حیکمت‌ین عینی آدلی شعرینین آذریله‌شمه‌سی – دوستوم انوشه‌یه)

هاوا قورغوشون کیمی آغیر،
باغیر،
------باغیر،
------------باغیر،
------------------باغیریرام.
گلین،
------قورغوشون
-----------------اریت-
-----------------------مه‌یه
----------------------------چاغیریرام.

او ده‌ییر کی، مانا:
- سن ئوز سسین‌ده کول اولارسان، ای!
کرم
----کیمی
-----------یانا-
-----------------یانا...

«دَ- َ- َ- َرد
----------چوخ...
-----------------هم‌درد یوخ».

اوره‌ک-
--------لرین
-------------قولاق-
--------------------لاری
-------------------------ساغیر...
هاوا قورغوشون کیمی آغیر...
من ده‌ییرم کی، اونا:
«قوی کول اولوم
-----------------کرم
---------------------کیمی
----------------------------یانا-
---------------------------------یانا.
من یانماسام،
---------سن یانماسان،
-------------------بیز یانماساق،
----------------------------------نئجه
---------------------------------------چیخار
---------------------------------------------قاران-
--------------------------------------------------لیق‌لار
--------------------------------------------------------آیدین-
--------------------------------------------------------------لیغا...
هاوا تورپاق کیمی حامیله.
هاوا قورغوشون کیمی آغیر،
باغیر
-----باغیر،
-----------باغیر،
-----------------باغیریرام.
گلین،
------قورغوشون
------------------اریت-
------------------------مه‌یه
چاغیریرام...

(1930)

14 February 2008

داستان همیشه تازه‌ی دلدادگی

سال گذشته در همین روز ِ دلدادگان عکس زیبای زیر را دوستان با ای‌میل برایم فرستادند. نمی‌دانم از چه روزنامه‌ای و چه تاریخی‌ست و از چه سایتی برداشته‌شده. برای رعایت حقوق پدیدآورنده‌اش تنها می‌توانم نوشته‌ی زیر آن را تکرار کنم: عکسی‌ست از جوانی اهل تالش به‌نام شباب گلچین که «چندی پیش» در مسابقه‌ی عکس یونسکو در ژاپن برنده‌ی جایزه‌ی ویژه (؟) شده‌است. درود بر شباب گلچین و نگاه زیبایش به عشق.


و اما اکنون که سخن از دلدادگی‌ست، می‌خواهم جرأت کنم و داستان کوتاه عاشقانه‌ای را که «چندی پیش» نوشتم و هنوز در جائی منتشر نشده و فکر نمی‌کنم منتشر شود، این‌جا بگذارمش. راوی آن...، بهتر است چیزی نگویم و خودتان بخوانیدش. فیلم «برخورد نزدیک از نوع سوم» Close Encounters of the Third Kind ساخته‌ی اسپیلبرگ که یادتان هست؟

برخورد نزدیک از نوع اس‌ام‌اس

"باید بخواهید تا شاید به‌دست آورید. با نخواستن چیزی به‌دست نمی‌آید."
(توضیح واضحات!)

عجب هیکلی! بلوز و شلوار تنگ و سیاه‌رنگ قالب تنش بودند. پیکر ورزیده‌ی اسکی‌بازان را داشت. گوئی درست باب میل من تراشیده بودندش. با وجود کفش‌های پاشنه‌بلند، مصمم، محکم، با اعتماد به‌نفس، با سر و گردن برافراشته، و با گام‌های بلند راه می‌رفت و بازوانش را آزادانه تاب می‌داد. حتی موهای طلائیش به سلیقه‌ی من کوتاه قیچی شده‌بودند. چشمان آبی درشت و بی‌حالتی داشت. دهانش قدری بزرگ بود. اما در مجموع و در دیده‌ی من زیبا بود. مدتی بود که ظهرها با تعدادی از همکارانم برای خوردن ناهار به این رستوران سلف‌سرویس می‌آمدیم. رستوران در یک بازارچه‌ی مدرن با سقف شیشه‌ای قرار داشت و محل کار او در همین بازارچه، زیر همین سقف شیشه‌ای و دو طبقه بالاتر بود. بعد از خوردن ناهار با همکارانش از پله‌هایی بالا می‌رفت و به دفتر محل کارش باز می‌گشت. هر روز عبور او از میان میزوصندلی‌ها و بالا رفتن او از پله‌ها را تماشا می‌کردم و لذت می‌بردم. درست مانند لذت بردن از مناظر زیبای طبیعت؛ مانند آن‌که بر ساحلی نشسته باشم و برآمدن خورشید را تماشا کنم، یا از بازی رنگ‌ها در جنگل پاییزی لذت ببرم. کم‌و‌کاستی‌ها و محدودیت‌های خود را به‌خوبی می‌شناختم و جز همین لذت تماشای طبیعی چیزی نمی‌خواستم. به فکر ارتباط با او نبودم.

شاید سالی این‌چنین گذشت. هرروز با ورود به بازارچه و محوطه‌ی رستوران با نگاه همه‌جا را می‌جستم تا او را پیدا کنم و بعد خیالم آسوده می‌شد که تماشایش خواهم کرد. همیشه می‌کوشیدم همکاران را برای نشستن سر میزی بکشانم و طوری بنشینم که او را و خرامیدنش را هرچه بهتر و طولانی‌تر ببینم. کم‌کم تماشای او به دل‌خوشی روزانه‌ی من تبدیل شده‌بود و اگر او را در رستوران نمی‌یافتم، دل‌تنگ می‌شدم.

یکی‌دو بار نیم‌نگاهی به‌سویم افکند، تا این‌که یک روز او و همکارانش آمدند، از کنار میز ما گذشتند، و او ناگهان سر برگرداند، گردنش را به‌شکل دل‌پذیری خم کرد و نگاه نوازشگرش را از روی شانه‌اش در نگاهم دوخت - مدتی طولانی! تنم داغ شد. دلم گرم شد. شاید سی سال بود که هیچ زنی این‌طور نگاهم نکرده‌بود! اهل چشمک‌زدن نیستم. نمی‌دانستم چه کنم. بلد نبودم! حتی لبخندی هم بر لبانم جاری نشد. و او رفت. چه می‌خواست بگوید با این نگاهش؟ دعوت به آشنایی؟ از آن روز به‌بعد احساس خوش‌تیپی می‌کردم! به نظرم می‌رسید که زن‌های دیگری هم در کوچه و خیابان و بازارچه نگاهم می‌کنند. به سر و وضعم بیشتر می‌رسیدم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏