07 March 2009

Nowrooz i Sveriges Radio ‎نوروز در رادیوی سوئد

Några av oss iranier, som bor och har bott i Nacka, har firat Nowrooz gemensamt och tillsammans i festlokaler nu i 19 år och i år, vårdagjämningen den 20 mars, firar vi Nowrooz för den 20-e gången på detta sätt. Det blir en ännu större fest i år, såklart. (Foto: Sepideh)

Persiska nya året börjar ju inte med tolvslaget vid midnatt, utan det är den astronomiska tidpunkten då jordens rotationsaxel passerar från ett lutningsläge till det andra, alltså vid exakta sekundslaget vid vårdagjämningen. Denna tidpunkt sammanfaller samtidigt överallt runtom jorden men vid olika tidpunkter från år till år. Därför, om man sekunderna före nyår lyssnar på olika radiostationer från de länder där Nowrooz firas, så kan man höra nedräkningen före den där astronomiska tidpunkten.

När vi började fira Nowrooz i vår lilla gemenskap i Nacka så fick vi leta efter avlägsna radiostationer med kortvågsradio för att höra det där tickandet. Men sedan började några persiska närradiostationer i Stockholm nedräkna framför Nowrooz, och plötsligt fanns det ett program i statliga Sveriges Radio där man pratade på persiska, som sändes på rätt tidpunkt vid Nowrooz, med nedräkning, rätt musik, traditionsenligt osv., och visst föredrog vi denna sändning, Pejvak, som inte speglade några speciella politiska vinklingar som förekom hos de andra lokala närradiostationerna. Tom jag var med på ett av Pejvaks program för några år sedan i samband med Nowrooz och berättade på azerbajdzjanska om hur man firar Nowrooz i provinsen Azerbajdzjan.

Men se där: vi iranier, och inte bara iranier utan alla andra nationer som firar Nowrooz, har gjort ytterligare framsteg här i landet. Nej! Det inte är TV3 som visar ”Inte utan min dotter” igen, tack och lov, utan ett av Sveriges Radios celebra och önskvärda program ”Önska i P2” har bestämt sig för att sända ett speciellt program i samband med Nowrooz i år. Man tackar och bugar! Och tro mig, mina vänner, att jag i egenskap av detta programs ambassadör har inte haft det minsta inblandning eller inflytande i detta beslut. Jag, som har varit hemskt upptagen på senaste månaderna, blev till och med tagen på sängen när jag fick information om Önskas planer för Nowrooz.

Alltså, nu i år, samtidigt som vi i Nacka firar vår 20-e jubileum för Nowrooz-firande, så får ni, mina läsare, inte bara lyssna på Pejvaks nedräkning som sänds på fredag den 20 mars kl. 12:30, utan ta nu och kontakta programmet Önska i P2, önska ett stycke klassisk musik i samband med Nowrooz, och oavsett om ni har önskat eller inte önskat så lyssna på Önska i P2 som sänds den 20 mars kl. 9:00, för att det kommer att vara ett historiskt ögonblick då Sveriges Radio sänder för första gången musik i samband med Nowrooz och enligt vårt önskemål!

Se en snygg affisch med en vacker Nowrooz-motiv om detta speciella program här, och för att bli en vän till programmet Önska i P2 läs här och se detta.
(متن فارسی را در ادامه بخوانید)

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 February 2009

حریم شخصی، و انفجار دیجیتال

عرض نکردم؟ برخی از دوستان و آشنایان به دیده‌ی ناباوری و شک و تردید مقاله‌ی من "آن‌چه یک فعال سیاسی- اجتماعی باید بداند" را خواندند و ته دلشان، چه می‌دانم، شاید ناسزاهایی هم نثارم کردند. اما یک استاد دانشگاه هاروارد به‌نام هری لوئیس Harry Lewis همان مقاله‌ی مرا برداشت، با همکاری کسانی حسابی شاخ و برگش داد، یک کتاب از آن درست کرد، و اینک، دارد معروف می‌شود و به نان و نوائی می‌رسد!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 February 2009

باران آمد!‏

شماره 21 و 22 فصلنامه‌ی "باران" منتشر شد. معرفی کامل این شماره را از قلم مدیر آن مسعود مافان در انتهای این نوشته می‌آورم. در این شماره دو طنز نوشته‌ی آرت بوخوالد به ترجمه‌ی من و نیز مطلب کوتاه منتشر نشده‌ای از احسان طبری با عنوان "عقده‌ی کهف" هست که من در اختیار "باران" گذاشتم. این نوشته‌ها را البته نمی‌توانم در این‌جا درج کنم و باید "باران" را بخرید و در آن بخوانیدشان! چگونگی تهیه‌ی "باران" در پایان آمده‌است. تنها کاری که می‌توانم بکنم نقل ماجرای نوشته‌ی طبری‌ست که به همین شکل در "باران" هم آمده:

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 February 2009

مندلسون – 200، و محله‌ی پیتون

در سال‌های میانی دبیرستان بودم که کسی در شهرمان اردبیل، که هنوز تلویزیون به آن نیامده‌بود، کشف کرد که می‌توان تلویزیون باکو را گرفت. کسانی از تهران تلویزیون خریدند و آوردند و به‌زودی کشف شد که تلویزیون نوبنیاد مرکز رشت را هم می‌شود در اردبیل دید. اما برای دریافت هر دوی این امواج آنتن‌های بسیار بلندی لازم بود و با این حال تصویر بسیار برفکی بود. در برخی از محله‌ها یکی را می‌شد بهتر دید و در برخی محله‌ها دیگری را، و در محله‌ی ما هیچکدام را!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 February 2009

ننگتان با رنگ پاک نمی‌شود

رسانه‌ها خبر دادند که خفاشان کوردل، خاوران ِ همیشه شعله‌ور را شخم زده‌اند، خاک ریخته‌اند و درخت‌کاری کرده‌اند.

نمی‌دانند این ابلهان شاید. از شعارهای انقلابمان بود: از همان هنگامی که مأموران شاهنشاه در دانشگاه‌ها روی شعارهای انقلابی رنگ می‌مالیدند، در کنارش می‌نوشتیم: ننگ با رنگ پاک نمی‌شود!

چه اندیشیدند؟ نفهمیدند که این زخمی را که بر زمین و بر خاک زده‌اند نمی‌توان با شخم زدن ِ دگرباره و خاک ریختن و درخت کاشتن دوا کرد؟ نفهمیدند که حتی اگر این تکه‌ی زمین را با شعبده غیب کنند، هرگز نمی‌توانند این زخم را از دل‌ها بشویند؟ نفهمیدند که برای لاپوشانی این جنایت‌شان دست به هر کاری که بزنند، در واقع به جنایت‌شان اعتراف کرده‌اند؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 January 2009

با گام‌های فاجعه – و درخواست کمک

از تاریکی و برف و سرمای شب‌هایی که در اتاق عمومی قرارگاه پناهندگی هوفورش Hofors در قلب سوئد می‌نشستم و متن "تلگرافی" و فشرده‌ی جزوه‌ی "با گام‌های فاجعه – در روند دستگیری رهبری و کادرهای حزب توده ایران در سال‌های 61 و 62" را می‌نوشتم، بیست سال می‌گذرد. باورم نمی‌شود! بیست سال...؟

آن سطرها را بیش‌تر برای یادداشت و به عنوان تکه‌هایی از کار بزرگ‌تری که در سر داشتم، می‌نوشتم. اما دوستانم در حزب دموکراتیک مردم ایران، با آن‌که هرگز عضو آن حزب نبودم و نیستم، با مهر و علاقه چاپ و توزیع همان یادداشت‌های تلگرافی را بر عهده گرفتند. در آن دوران هنوز کامپیوتر خانگی وجود نداشت، تا چه رسد به "واژه‌نگار فارسی" و دیگر نرم‌افزارهای واژه‌پرداز فارسی. دوستم محمود چاپ جزوه را به گردن گرفت و طرح روی جلد نیز که یکی از زیباترین کارهایی‌ست که می‌شناسم از اوست. نیز هرگز لطف همسر نازنین او را فراموش نمی‌کنم که اشک‌ریزان و متأثر از نوشته‏‌‏ام، آن را تایپ کرد. اعضا و دوست‌داران حزب دموکراتیک مردم ایران جزوه را پخش کردند، اما حساب سرانگشتی ما غلط از آب در آمد و از شمار "بی‌نهایت" نسخه‌هایی که چاپ شد، هنوز چند صد نسخه در انباری خانه‌ی من هست.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 January 2009

Monster i Gaza دیو دیگری در غزه

Jag har tidigare tipsat om Peter Löfgrens artiklar och dokumentärfilm. I tisdagens DN (den 13 januari) skriver han en krönika om Gaza som är också värt att uppskatta. Läs den här om ni missade den i pappersupplagan, och här nedan kommer den i översättning på persiska.

پتر لؤف‌گره‌ن روزنامه‌نگار سوئدی روشن‌بینی‌ست که در نوشته‌هایش و فیلم‌های مستندی که می‌سازد اغلب در ‏پی یافتن تاریخچه و ریشه‌ی پدیده‌هاست. او در مقاله‌ای که یک ماه پس از فرو ریختن برج‌های مرکز تجارت ‏جهانی نیویورک در روزنامه‌ی ‏DN‏ منتشر شد، نشان داد که چه‌گونه خود امریکا طالبان را به‌وجود آورده و ‏پرورده‌است. همچنین در فیلم مستندی که در ماه مه سال 2008 از تلویزیون سوئد پخش شد، نشان داد ‏چه‌گونه امریکا خاندان اسد و به‌ویژه بشار اسد رهبر کنونی سوریه را برای منافع خود به بازی گرفته‌است. ‏نوشته‌ی کوتاه زیر روز 13 ژانویه 2009 در ‏DN‏ منتشر شد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 January 2009

وطن کجاست؟ - نظرها‏

محمد عزیز، سپاسگزارم برای پیام پرمغز و پر از اطلاعات جالب و مفیدتان و برای پیوند به عکس‌های گویا، و نشانی کتاب و سی‌دی. در غربت بودن روشنفکر هم حرف درستی‌ست و بارزترین نمونه‌ی آن در جامعه‌ی ایران صادق هدایت است. دوست دیگری به‌نام امیر نیز در نامه‌ای به انگلیسی به درستی می‌گوید که انسان می‌تواند حتی در جامعه‌ی خود بیگانه باشد. او مسأله‌ی همپیوستگی Integration خارجیان در جامعه‌ی میزبان را به میان می‌آورد و باز به‌درستی معتقد است که باید جامعه‌‌ی میزبان را پذیرفت و برای پذیرفته‌شدن در جامعه‌ی میزبان باید تلاش کرد. با نظرهای شما هم موافقم، امیر عزیز، و سپاسگزار.

اما حتی با وجود احساس تعلق به جامعه‌ی میزبان، همان‌گونه که امیر هم می‌گوید، مواردی پیش می‌آید که انسان احساس می‌کند جای چیزهایی خالی‌ست؛ مانند فرهنگ و زبان. و نیز همه می‌دانیم که این صحبت‌ها درد و رنج انسان‌هایی را که در فیلم و کتاب مورد بحث من از آنان سخن می‌رود، شامل نمی‌شود.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

03 January 2009

وطن کجاست؟

نوشته‌ای با همین عنوان دارم که در سایت ایران امروز منتشر شده‌است. مطلبی‌ست درباره‌ی فیلم "سرزمین گمشده" ساخته‌ی وحید موسائیان و کتاب "اجاق سرد همسایه" گردآوری و نگارش اتابک فتح‌الله‌زاده. فیلم سرزمین گمشده در ساعت 19 روز 10 ژانویه در ABF Sundbyberg استکهلم، در ساعت 18 روز 17 ژانویه در Folkets Hus Hammarkullen گوتنبرگ، و در ساعت 17 روز 18 ژانویه در محل انجمن فرهنگی ایران و سوئد در مالمو نمایش داده می‌شود و هر بار پس از نمایش فیلم بحث و گفت‌وگویی با سازنده‌ی فیلم نیز صورت خواهد گرفت.

فیلم و کتاب هردو درباره‌ی سرنوشت ایرانیانی‌ست که پس از شکست جنبش آذربایجان در سال 1325 به اتحاد شوروی پناهنده شدند. نوشته را در این یا این نشانی می‌یابید.

02 January 2009

آن‌چه یک فعال... – نظرها‏

سپاسگزارم از همه‌ی شما خوانندگانی که زحمت کشیدید و نظرتان را درباره‌ی مقاله‌ام از راه‌های گوناگون به آگاهیم رساندید.

دوستی نوشت که ممکن است کسانی گمان کنند که نویسنده در توصیف خطرها بزرگنمایی می‌کند و باعث می‌شود که ما در زندگی روزمره از آن‌چه لازم است محتاط‌تر شویم. راست آن است که من کوشیدم نوشته‌ام حالت "سناریوی وحشت" نداشته‌باشد و در سطح یک هشدار باقی بماند. وگرنه خطرات و امکانات شنود و کنترل که بر شمردم بخش کوچکی‌ست از آن‌چه خوانده و شنیده‌ام، و بخش کوچک‌تری‌ست از آن‌چه سرّی‌ست و نخوانده‌ام و نشنیده‌ام! به‌ناگزیر نمونه‌های دیگری می‌آورم تا روشن‌تر شود که به کدام سو می‌رویم.

شاید توجه کرده‌باشید که سیاستمداران و دیپلمات‌های بلند‌پایه هنگام شرکت در کنفرانس‌های مطبوعاتی اگر بخواهند با همکار کنار دست خود سخنی بگویند، پشت به دوربین می‌کنند، یا دهانشان را از چشم دوربین‌ها می‌پوشانند. چرا؟ زیرا اگر از حرکت لبان آنان فیلم‌برداری شود، حتی اگر صدایی هم ضبط نشود، نرم‌افزارهایی هست که لبان آنان را می‌خواند و فاش می‌کند که آنان چه گفتند. یعنی حتی میکروفون تلسکوپی هم لازم نیست. کافیست از گفت‌گوی بنده و شما در خیابان یا پارک از زاویه‌ی درستی از دور فیلم‌برداری کنند و حتی اگر نرم‌افزار پیشرفته‌ی این کار را هم نداشته‌باشند، با کمک یک لب‌خوان ماهر (که در میان ناشنوایان فراوان است)، گفت‌وگوی ما را "بشنوند".

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏