12 May 2013

غصه نخور، همه چیز درست میشه!‏

Läs Katarina Wennstams gripande berättelse i dagens DN om hennes resa till Ellis Island i spåren av sin ‎farmors försvunne far.‎

Jag gillar speciellt hennes beskrivning av atmosfären vid immigranternas ankomst och ‎deras upplevelser, och jämförelsen av immigrationen då och där med nu och här.‎

این جمله‌ای‌ست از یک کارت پستال که صد سال پیش از یک کشتی مسافربری در بندر لیورپول ‏‏(انگلستان) و رهسپار نیویورک، به مادری جوان در گوتنبورگ سوئد فرستاده شده‌است. نویسنده مرد ‏جوانی‌ست که زن جوان و دختر نوزاد مشترکشان را برای همیشه رها کرده و همراه با موج بزرگ ‏مهاجران اروپایی به‌سوی "سرزمین آزادی" می‌رود.‏

پس از آن هیچ خبری از مرد نمی‌رسد، و اکنون "نتیجه"ی او و نوه‌ی همان دختر نوزادی که او رها ‏کرد و رفت، یک خانم نویسنده و روزنامه‌نگار سوئدی‌ست که پس از گذشت صد سال در ‏جست‌وجوی ردی از جد خود به جزیره‌ی "الیس" ‏Ellis Island‏ دروازه‌ی ورود میلیون‌ها مهاجر به امریکا ‏در آن سال‌ها (بندرگاه نیویورک) رفته‌است.‏

خانم نویسنده، کاتارینا ون‌ستام ‏Katarina Wennstam‏ گزارشی بسیار جذاب و خواندنی از سفر خود ‏در شماره امروز روزنامه‌ی سوئدی ‏Dagens Nyheter‏ نوشته‌است و من خواندن آن را به همه‌ی ‏شمایانی که سوئدی می‌دانید توصیه می‌کنم.‏

مهم‌ترین نکته‌های این گزارش به نظر من توصیف حالت‌ها و روحیات یک مهاجر و نخستین برخوردهای ‏او با سرزمین و مردمی ناشناخته و سرنوشتی نا معلوم است، و مقایسه‌ی مهاجرت‌ها و ‏پناهندگی‌ها در آن هنگام و آن‌جا، با امروز و این‌جا در سوئد. توصیف او از تأسیسات جزیره الیس و ‏موزه‌ی آن بسیار زنده و تکان‌دهنده است. این عبارت‌ها اشک مرا درآورد: «انسان‌هایی که همه‌ی ‏زندگیشان را در یک بقچه با خود می‌کشند. انسان‌هایی که می‌دانند چه چیزهایی را پشت سر ‏گذاشته‌اند، و چه چیزهایی را از دست داده‌اند، اما هیچ نمی‌دانند چه چیزی در انتظارشان است.»‏

نویسنده زمزمه‌های اندوهگین مادربزرگش را به‌یاد می‌آورد: «چه می‌دونم... شاید خواهر و ‏برادرهایی اون سر دنیا دارم...»‏

این گزارش بار دیگر به روشنی نشان می‌دهد چه‌قدر خوب و لازم است که داستان‌های پناهندگان و ‏مهاجران گفته‌شود و نوشته‌شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 May 2013

آیا برامس را دوست دارید؟

هفتم ماه مه (17 اردیبهشت) یکصدوهشتادمین زادروز یوهانس برامس ‏‏(1897 – 1833) ‏Johannes Brahms‏ ‏آهنگساز بزرگ آلمانی‌ست.‏

با برامس در کلاس درس دکتر هرمز فرهت در دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) آشنا شدم. پاییز ‏‏1351 بود و من، دانشجوی سال دوم، وظیفه‌ی پخش موسیقی را در کلاس او بر عهده داشتم.‏

دکتر فرهت درباره‌ی ساخته‌ها و سبک کار برامس سخن گفت و او را "مهندس تمام عیار ‏موسیقی" نامید. او گفت که برامس با دقت و ریزه‌کاری شگفت‌انگیزی صداها را در هم می‌آمیزد، ‏رنگشان می‌زند، ردیف می‌کند، و سرانجام اثری محکم و منسجم، و البته بسیار زیبا می‌آفریند که ‏‏"مو لای درز آن نمی‌رود" و حتی یک نوت یا هارمونی کم یا زیاد در آن وجود ندارد؛ و او از این نظر ‏بی‌همتاست. او سپس از من خواست که سنفونی نخست او را پخش کنم.‏

چه آغاز شورانگیزی دارد این سنفونی! دقایقی دیرتر، هنوز سرگشته‌ی شور این آغاز و معنای آن ‏طبل‌ها بودم که رسید به ضربه‌های خشک و آمرانه‌ی ویولا‌ها:‏

دادا، دوه...‏
دادا، دوه!‏

و مو بر تنم راست شد! چرا برامس و این اثرش را پیش‌تر کشف نکرده‌ام؟! باید در برامس غوطه ‏بزنم. باید همه‌ی آثارش را گوش دهم... باید، باید! و از آن‌جا بود که برامس در رده‌های نخست ‏آهنگسازان مورد علاقه‌ام قرار گرفت، و جا خوش کرد.‏

برامس را موسیقی‌شناس‏ نامداری در گروه "سه ب بزرگ" گنجانده‌است (باخ، بیتهوفن، برامس). ‏همین سنفونی نخست او شباهت زیادی به سنفونی آخر و نهم بیتهوفن دارد، به‌ویژه بخش چهارم ‏آن. از این رو، پس از نخستین اجرای آن جنجال بزرگی در محافل موسیقی وین بر پا شد و کسانی ‏آن را "سنفونی دهم بیتهوفن" نامیدند، آفیش‌های کنسرت را پاره کردند، و در سالن کنسرت هیاهو ‏کردند. اما دوستداران برامس بعدها گقتند که او می‌خواست نشان دهد که بیتهوفن می‌بایست ‏این‌طور می‌سرود!‏

برامس هرگز ازدواج نکرد، اما شیفته‌ی کلارا همسر دوست آهنگسازش روبرت شومان بود که ‏چهارده سال از او بزرگتر بود. برامس 23 ساله بود که روبرت شومان در گذشت، و برامس در عمل و ‏از سر دوستی و وفاداری، سرپرستی خانواده‌ی شومان را به گردن گرفت. اما هیچ شواهدی وجود ‏ندارد که نشان دهد او و کلارا زندگی عاشقانه با هم داشته‌اند.‏

یار و همراه من در گوش سپردن به موسیقی برامس و لذت بردن از آن دوست هم‌دانشگاهیم احمد ‏حسینی آرانی بود. گفته‌های دکتر فرهت را برای او نقل کرده‌بودم، و او نیز با شنیدن همان آغاز ‏سنفونی نخست برامس در جا در آن غرق شده‌بود. او با شنیدن این اثر و کارهای دیگر برامس در ‏اتاق محقر دانشجوئیم در خیابان توس و از ضبط صوت کاست کوچکی که دوستم انوشیروان به من ‏داده‌بود، پیوسته می‌گفت: "وای... وای... ببین! ببین! چه می‌کنه! اَ... پسر! وای... وای...". احمد ‏عاشق "رقص مجار شماره 1" برامس بود و در جایی از آن بازوان و کف دستانش را تند تکان ‏می‌داد و می‌گفت: "ببین! ببین! عین یه دسته گنجیشک که یهو از زمین بلند میشن!"‏

عنوان این نوشته را از نوولی نوشته‌ی فرانسواز ساگان Françoise Sagan به وام گرفتم. نوشته‌های فرانسواز ساگان ‏در نوجوانی‌های من خوانندگان فراوانی در ایران داشت. این کتاب او ‏(‏Aimez-vous Brahms?‎‏)‏ در سال 1959 منتشر شد و در ‏سال 1961 در امریکا فیلمی به‌نام ‏Goodbye Again‏ با بازیگری اینگرید برگمان، ایو مونتان، و آنتونی ‏پرکینز روی آن ساختند. دریغا که نه کتاب را خوانده‌ام و نه فیلم را دیده‌ام و نمی‌دانم چه ربطی به ‏برامس دارد!‏

رقص مجار شماره 1‏
سنفونی نخست
بخش سوم سنفونی سوم که تم آن در موسیقی متن فیلم "بدرودی دیگر" به‌کار رفته
کنسرتو ویولون
بخش نخست کنسرتو پیانوی شماره 1‏
بخش دوم کنسرتو پیانوی شماره 2‏
بخش چهارم از سنفونی چهارم
بخش دوم از کوئینتت کلارینت
و سرانجام رقص مجار شماره 5، که چارلی چاپلین در فیلمی به آهنگ آن ریش یک مشتری را ‏می‌تراشد. (صحنه‌ی چاپلین)‏

‏***‏
احمد حسینی آرانی را جمهوری اسلامی در 11 مرداد 1362 اعدام کرد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

28 April 2013

فرزندخوارترین انقلاب جهان

ساتورن در حال خوردن پسرش
اثر فرانسیسکو گویا
دارم کتاب "نامه‌هایی به شکنجه‌گرم" نوشته‌ی هوشنگ اسدی را می‌خوانم. او چند بار یادآوری می‌کند که از صد ‏و سی نفر اعضای هیئت تحریریه‌ی روزنامه‌ی کیهان در آستانه‌ی انقلاب اکنون تنها یک تن در آن باقی مانده و ‏دیگران همه کشته و زندانی و دربه‌در شده‌اند یا درگذشته‌اند. این مرا به‌یاد نوشته‌ی کوچکم انداخت که در ‏شماره‌ی 27 – 26 فصلنامه‌ی باران، تابستان 1389 منتشر شد، و اکنون این‌جا می‌آورمش:‏

جمله‌ی معروف "انقلاب فرزندانش را می‌خورد" بسته به مورد به شکل‌های گوناگون بیان و تفسیر می‌شود. اما اگر ‏به سرچشمه‌ی پیدایش این تعبیر برویم، تنها یک معنا از آن برداشت می‌شود. این تعبیر از اسطوره‌های یونانی و ‏رومی سرچشمه می‌گیرد و پس از انقلاب کبیر فرانسه روبسپیر آن را به‌کار برد و در ادبیات سیاسی جهان ‏ماندگارش کرد.‏

در اسطوره‌های یونان گفته می‌شود که کرونوس (‏Cronus, Kronos, Cronos‏) پدرش را سرنگون کرد و خود در طول ‏‏"عصر طلائی" حکم راند. معادل کرونوس در اسطوره‌های رومی ساتورن ‏Saturn‏ ایزد کشاورزی و نگاهبان ‏کشتزارهاست. به کرونوس (و ساتورن) گفته‌بودند که سرنوشت چنین رقم زده که فرزندانش او را سرنگون خواهند ‏کرد، همچنان‌که او خود پدر را سرنگون کرده‌بود. از این رو کرونوس فرزندانش را پس از زاده‌شدن می‌خورد تا مبادا در ‏آینده او را سرنگون کنند. با این همه او نتوانست از دست سرنوشت بگریزد و سرانجام به‌دست فرزندان سرنگون ‏شد.‏

این تعبیر مصداق بارزی در انقلاب کبیر فرانسه و دوران رهبری استالین پس از انقلاب اکتبر روسیه داشت: کسانی ‏که با سرنگون کردن نظام پیشین به قدرت رسیده‌بودند، می‌ترسیدند از این که خود به روشی مشابه سرنگون ‏شوند، پس هر کسی را که دانش و توانی داشت و گمان می‌رفت شاید روزی سهمی از قدرت بخواهد، از دم تیغ ‏گذراندند.‏

اما به گمان من انقلاب ایران و کسانی که پس از این انقلاب قدرت را در انحصار خود گرفتند به عنوان گویاترین ‏مصداق و نمونه‌ی تعبیر "انقلاب فرزندانش را می‌خورد" در تاریخ جهان ثبت خواهند شد. رهبری یگانه و دستگاه ‏وارث انقلاب، با همه‌ی وعده‌های طلائی که می‌داد، پس از سرنگونی رژیم پیشین با انحصارطلبی شگفت‌انگیزی ‏حاضر به تقسیم قدرت با هیچ نیرویی بیرون از پیرامونیان خود نبود. سازمان‌ها و گروه‌هایی که هر یک سهم معین ‏و انکارناپذیری در پیروزی انقلاب داشتند از راه‌های قانونی مطابق قوانین وضع‌شده از سوی حاکمیت برآمده از ‏انقلاب نتوانستند سهمی از قدرت به‌دست آورند و با انواع تقلب‌های آشکار و پنهان کنار زده‌شدند[1].‏ ‏ قانون به‌ظاهر ‏یک چیز می‌گفت، اما ماهیت قانون چیز دیگری بود و مجریان آن به شعار "حزب فقط حزب الله" عمل می‌کردند. کار ‏به اعتراض و درگیری کشید، و اینک، "انقلاب" آغاز به "خوردن" کسانی کرد که می‌ترسید قدرت را از او بگیرند.‏

هنوز اعدام و کشتار کارگزاران رژیم سرنگون‌شده به انجام نرسیده‌بود که کشتار برای حفظ قدرت با "بهار آزادی" ‏خونین 1358 در کردستان آغاز شد. تلاش‌های سازمان‌های مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق و دیگر گروه‌ها ‏و سازمان‌های سیاسی، و حتی نهضت آزادی که نماینده‌ای به عنوان نخست‌وزیر در دستگاه قدرت داشت برای ‏توافق بر سر "قواعد بازی" با این "کرونوس" برآمده از انقلاب به جایی نمی‌رسید، و نرسید. آیت‌الله خمینی حتی ‏به پدر معنوی خود آیت‌الله سید کاظم شریعتمداری نیز دل نسوزاند. آیت‌الله شریعتمداری کسی بود که آقای ‏خمینی را به مقام مرجعیت رسانده‌بود و کسی بود که در اعتراض به انتشار مقاله‌ای بر ضد آقای خمینی در سال ‏‏1356، در قم عمامه بر زمین کوبید و شهر را به آشوب کشانید. اما اکنون او رقیب شمرده می‌شد، در تلویزیون به ‏توبه‌اش واداشتند، و خانه‌نشین‌اش کردند.‏

‏"کرونوس" برآمده از انقلاب 1357 پسرخوانده‌های خود صادق قطب‌زاده، ابوالحسن بنی‌صدر، و ایراهیم یزدی را نیز ‏‏"خورد": اولی را اعدام کرد، دومی را از میهن راند، و سومی را در زندان دارند. او نخست‌وزیر منتخب خود مهدی ‏بازرگان را کنار انداخت و خانه‌نشین‌اش کرد. این همه بس نبود و نوبت به "فرزندان" دورتر رسید. گروه گروه اعضا و ‏هواداران گروه‌های سیاسی، از مجاهدین خلق تا "رنجبر"، از "اتحادیه کمونیست‌ها" تا جبهه ملی و نهضت آزادی و ‏حزب توده‌ی ایران و دیگران دستگیر و زندانی و شکنجه و اعدام شدند، یا در درگیری‌ها کشته شدند. "کرونوس" اما ‏هنوز راضی نبود. او در یکی از سخنرانی‌های خود گفت:‏

‏"[...] ما اگر مثل آن انقلاب‌هایی که در دنیا واقع می‌شود از اول عمل کرده‌بودیم که به مجرد این که ‏پیروزی حاصل شد تمام درها را ببندیم و تمام رفت‌وآمدها را منقطع کنیم و تمام این گروه‌ها را ‏خفه کنیم یا کنار بگذاریم و منحل کنیم تمام این گروه‌هایی [را] که بودند، و با شدت عمل کنیم با ‏ایشان، این گرفتاری‌ها برای ما پیدا نمی‌شد که ما هر روز عزا بگیریم [...]. [...] یکی از این‌ها ‏آمده‌بود و گریه می‌کرد که چرا بعضی از این‌ها را می‌کشند (نه این آخری‌ها را، آن‌هایی [را] که آقای ‏خلخالی مثلاً می‌کشتند)؟ این‌ها باز توجه ندارند که اسلام در عین حالی که یک مکتب تربیت ‏است، لاکن آن روزی که فهمید قابل تربیت نیست، هفتصد نفرشان را در یک جا، یهود بنی‌قریظه را ‏در حضور رسول‌الله می‌کشند، گردن می‌زنند به امر رسول‌الله. این‌ها همین حرف‌های غربی را ‏می‌زنند که «ما باید اصلاح کنیم»، [که] «اول همه را اصلاح کنیم، بعد حد بزنیم»! این عجیب است ‏که «اول ما باید این مملکت را همه را هدایت کنیم که همه تربیت بشوند، بعد حد بزنیم»! [...] ‏این‌ها یک حرف‌های غلطی‌ست [...]."‏[2]

او آیت‌الله منتظری، جانشین از پیش‌تعیین‌شده‌ی خود را نیز بیگانه یافت، تابش نیاورد و کنارش گذاشت. چندی بعد ‏آیت‌الله خمینی درگذشت، اما "کرونوس ِ" جمهوری اسلامی که همواره از سرنگونی به دست فرزندان می‌ترسید و ‏می‌ترسد، هنوز باقی‌ست. جمهوری اسلامی حتی پسر آیت‌الله خمینی را تاب نیاورد، یاران او، "گارد اولیه"ی ‏انقلاب را نیز تاب نیاورد. "خودی‌ها"، یعنی وزیران و مقامات دولت‌های انقلاب، نمایندگان مجلس‌های پس از ‏انقلاب، نظریه‌پردازان انقلاب، کوشندگان انقلاب، کارگزاران خود رژیم، از اکبر گنجی تا عبدالکریم سروش، از بهزاد ‏نبوی تا سعید حجاریان و پاسداران و فرماندهان ارشد ارتش، ترور شدند، تهدید شدند، زندانی شدند، از میهن ‏رانده شدند، یا خانه‌نشین شدند – تا چه رسد به "غیر خودی‌ها"یی از سازمان‌ها و گروه‌های "چپ" و غیر ‏اسلامی، که اغلب یا اعدام شدند و زیر شکنجه کشته شدند، و یا دور از میهن در سراسر جهان پراکنده‌اند. نزدیک ‏به 5000 تن از آنان تنها در تابستان 1367 اعدام شدند. اکنون حتی میرحسین موسوی "نخست وزیر محبوب امام" ‏که می‌رفت سهمی از قدرت به‌دست آورد، دشمن شمرده می‌شود.‏

این‌ها همه انقلاب و جمهوری اسلامی ایران را بی گمان به مقام فرزندخوارترین انقلاب و رژیم جهان می‌رساند. اما ‏آیا "کرونوس ِ" جمهوری اسلامی را گریزی از جانشینی فرزندان، به هر شکلی، هست؟ گمان نمی‌کنم.‏
---------------------------
1‎ ‎‏- ‏http://shivaf.blogspot.com/2009/06/blog-post.html
2‎ ‎‏- ‏http://www.youtube.com/watch?v=T0lQacS3OsM

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 April 2013

آرش - 109

یکصد و نهمین شماره مجله آرش منتشر شد. در این شماره داستان‌واره‌ای به قلم من با نام ‏‏"همسایه‌ها" نیز منتشر شده‌است. موضوع انتخابی این شماره ورزش است و فهرست آن به قرار ‏زیر است:‏

‏4- فوتبال، بخشی از خاطرات غارت شده‌ی ‌ما: تحریریه آرش
‏5- گفت و گو با: کارو حق‌وردیان، حبیب روشن‌زاده، آندرانیک اسکندریان، جعفر نامدار، گارنیک ‏مهرابیان، حسین قره‌گوزلو، مسعود مژدهی، داریوش ذهاب، آرشاویر ملکیان، مانوک خدابخشیان، ‏مجید وارث و امیر برادران
‏35- توپ هنوز در زمین ما می‌چرخد: بهروز شیدا
‏43- پیامی آشکار به جامعه‌ی ورزش: مهدی اصلانی
‏51- نگاهی به رسانه‌های ورزشی: حسین خونساری
‏54- مافیای ورزش در جمهوری اسلامی: کیوان سلطانی
‏60- ماندگارترین عکس تاریخ المپیک: هوشیار نراقی
‏63- من رویایی دارم: دانیل عینی
‏64- بازی تمام شد> دیو زایرن، ترجمه‌ی ناصر رحمانی نژاد
‏68- فوتبال زنان: نجمه موسوی (پیمبری)
‏70- یاغیِ زمین‌های ورزشی: شهرزاد افشار
‏72- ورزش و ما «بچه‌های اعماق»: مسعود نقره‌کار

مبارزه تدافعی طبقه کارگر
‏76- مبارزه تدافعی طبقه کارگر، شرایط تبدیل آن ....: تحریریه آرش
‏77- مقالاتی از: محسن حکیمی، نیما پوریعقوب، محمد عبدی‌پور، علیرضا ثقفی، آیت نیافر، محمد ‏حسین مهرزاد، غلامرضا غلامحسینی، محمد اشرفی، بهروز خباز، سعید رهنما، ریچارد وولف، بهروز ‏فراهانی، حشمت محسنی.
‏131- مصاحبه‌ با مازیار گیلانی‌نژاد: پیام فلزکار
‏133- مصاحبه با وحید فریدونی راننده اخراجی شرکت واحد....
‏134- بر خورد های امنیتی با فعالین ....: داود رضوی

راهبرد اصلاح جمهوری اسلامی: طرازنامه و چشم‌انداز
‏136- پاسخ به سه پرسش آرش: شهاب برهان، یوسفی اشکوری، عبدی کلانتری، ابراهیم علیزاده، ‏توکل، رضا علیجانی و مرتضی محیط

مقالات و نقد و بررسی
‏168- تاریخ: ابزاری برای کشف حقیقت یا شناخت خود؟ سعید هنرمند
‏177- به یاد حماسه‌ی سیاهکل: گفت و گوی آرش با ترانه همامی
‏180- سفر به دنیایی ناشناخته: نجمه موسوی (پیمبری)
‏182- آشنایی من با خانواده‌ی کهن‌دل: اسکندر آبادی
‏183- ماهیگیری که چریک شد: امید ایران‌مهر
‏186- اقتصاد کمبود: مایکل لبوویتز، مترجم : ح. ریاحی
‏194- سفر در زمان: اسد سیف
‏196- یادی از ابراهیم یونسی: فریدون تنکابنی
‏198- مقالات و نقدهایی از: علی یزدانی، آسیه شهیدی، ب. بی‌نیاز (داریوش)، نجم کاویانی، خسرو ‏صادقی بروجنی، نجمه موسوی، تراب حق‌شناس، محمد قراگوزلو، سعید محمدی، نامه رضا ‏شهابی، شهلا شفیق و...

طرح و داستان و شعر
‏306- سیمین دانشور، بیژن بیجاری، هادی خرسندی، ناصر زراعتی، شیوا فرهمند راد، علی رادبوی، ‏جیمز آپنهایم، شمس لنگرودی، یاور، فریبرز شیرازی، مرجان کاظمی، شهلا شریف و...‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 April 2013

پایان هیچ کار، پایان کار نیست

در نوشته‌ی پیشینم از سیاوش کسرایی دفاع کردم. امروز سخنان دلنشین دختر او بی‌بی کسرایی را در گفت‌وگویی بلند ‏خواندم. در این نشانی بخوانیدش.‏

عنوان این پست مصرعی‌ست از کسرایی، و عکس او را از وبگاه رسمیش برداشتم: ‏kasrai.com

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 April 2013

خدمت به میهن، از چه راهی؟

نگاهی افکنده‌ام بر کتاب "بر آب و آتش"، خاطرات و زندگی‌نامه‌ی دکتر فریدون هژبری استاد و معاون پیشین ‏دانشگاه صنعتی شریف.‏

...نزدیک بیست سال پیش، این‌جا در سوئد از عبدالله شهبازی برایم پیغام آوردند که گفته‌است «به ‏شیوا بگویید که برگردد و به کشورش خدمت کند». عبدالله شهبازی که واپسین مقامش در حزب ‏توده ایران مسئولیت شعبه‌ی انتشارات کل بود، اکنون در خدمت اطلاعاتچی‌ها «به کشور خدمت» ‏می‌کرد.‏..

بررسی کتاب را در وبگاه ایران امروز، یا در این نشانی بخوانید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 April 2013

باران آمد!‏

فصل باران‌های سوئد هنوز آغاز نشده‌است، اما فصلنامه‌ی باران شماره 34 و 35 منتشر ‏شد.‏

مدیر مسئول نشریه، مسعود مافان، این شماره را چنین معرفی کرده‌است:‏

در این شماره چند تن از نویسندگان در تبعید، به یاد داریوش کارگر، دوست و نویسنده ‏ایرانی مقیم سوئد، یادداشت‌هایی درباره او و کارهایش نوشته‌اند: مرور شتابزده یک عمر/ ‏باران، مرگ پروانه‌ایست آبی/ گیتی راجی، چند قدمی در بدرقه دوست/ مهدی استعدادی ‏شاد، پایان یک عمر/ ملیحه تیره‌گل، تنها صداست که می‌ماند/ نسیم خاکسار، واپسین ‏دیدار/ حسن حسام، پایان یک عمر/ محسن حسام، از مه زمان/ اسفندیار دانشور، اندیشه ‏مرگ در ایران باستان/ اسد سیف، آواز غربت آرزو چه واژه‌ها می‌خواهد/ بهروز شیدا، کارگر ‏خیابان فروردین/ علی شفیعی، رفتگان باشکوه‌تراند/ بتول عزیزپور، به یاد داریوش کارگر/ ‏مجید نفیسی، نقش رستم با نام من نقش رستم شد/ رباب محب، همشهری شهر از ‏دست رفته/ محسن یلفانی، ستاره‌ای در تبعید، خاطرات شتابزده/ مسعود مافان

در بخش نقـد، نظـر، مقـاله، مقالات زیر آمده است:
چالش علم و دین در رویکرد تاریخی به اخلاق/ علی محمد اسکندری جو، تقی زاده و ‏نهضت مشروطیت/ منوچهر بختیاری، داستان یك همكاری از «مادلن پامپل»، نویسنده و ‏محقق آمریكایی/ محسن حسام، نبرد با سرنوشت در داستان‌های مختلف/ ا.خلفانی، ‏نگاهی به رمان همسایه‌ها نوشته احمد محمود/ رویا خوشنویس انصاری، عشق پسرانه در ‏عرفان‌گزاری عطار/ س.سیفی، در جاده‌های شبانه، درباره جنبش چریکی فداییان خلق/ ‏انوش صالحی، فلسفه زبان به مثابه پایه نقد مفاهیم دینی/ احمد علوی، مصطفی ‏شعاعیان، سیاست جبهه‌ای، استالینیسم و نقش روشنفکران/ پیمان وهاب زاده
مستند از تهران تا قاهره/ هلن همتی، کتابشناسی علی حصوری/ داریوش کارگر

در بخش طنز و گفت و گو
شاعر طنزپرداز یا طنزپرداز شاعر/ ناصر زراعتی

در بخش کتابخانه باران
دین نه نیازمند حكومت و اسباب و ابزار آن است و نه ابزار قدرت‌نمایی بشر/ علی شاهنده

در بخش زنـدان
پاره پاره خاطره ها با اشقیا/ رحمت غلامی

دربخش داستـان، شعر، خاطـره
ماه‌زده‌ها/ م.توفان، پرتگاه/ فرهاد داودی، دريا ، پشت در اتاق/ شهلا شفیق، حکایت ‏سنگشیشه/ علیمراد فدایی نیا، جنگجویی با کرست قرمز/ مهرنوش مزارعی، سه شعر از ‏م. توفان، دو شعر از عمید دادخواه، شش شعر از لادن سلامی، سه شعر از سهیلا ‏میرزایی، فصلی تازه از "ژنده خانه"/ حسین شرنگ، دو شعر از پیام عبدالصمدی، برنگرد/ ‏لیلی گله‌داران

و در بخش پایانی
معرفی کتاب

فصلنامه‌ی باران را از کتابفروشی‌ها و یا مستقیم از طریق نشر باران تهیه کنید:

www.baran.se
info@baran.se

Baran
box 4048‎
‎163 04 Spånga, Sweden‎

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

17 March 2013

سلام بر بهار!‏

تصویر را با کیلک بزرگ کنید
زوجی از دوستان از راه دور آمده‌بودند و چند روزی میهمانم بودند. ظهر برای دوستم آبجو آوردم، ‏خانمش به اعتراض گفت:‏
‏- این وقت روز هم آبجو می‌خوری؟!‏
‏- خُب، مگه چه اشکالی داره؟

خانم خاموش ماند و چیزی نگفت، اما هنوز چند جرعه‌ای ننوشیده‌بودیم که گفت:‏
‏- پس برای من هم بریزید!‏

حال تحویل سال در نیمروز وسط هفته است: مرخصی بگیرم، هفت سین را هفت شین کنم و ‏همان ظهرهنگام به‌جای سرکه جامی شراب در برابر تصویر قدی مونیکا در ستایش زیبایی بر لب ‏ببرم، یا بنشینم سر کار، چشم به صفحه‌ی تصویر بدوزم، و روی برنامه سیمولیشن مشتری چینی‌مان کار کنم، هی کد بنویسم، هی برانم، هی ‏محاسبه کنم، هی مقایسه کنم، و هی دود از مغز داغ‌کرده‌ام بر خیزد؟ نمی‌دانم... چه می‌دانم...‏

امسال این‌جا زمین و زمان یخ زده‌است. خورشیدی سرد و نیمه‌جان می‌درخشد و برف و یخ فراوانی ‏بر زمین است. هنوز کمترین نشانی از زنده‌شدن گل و گیاه نیست. چاره چیست؟ دست‌به‌نقد جامی ‏شراب سفید خنک با دانه‌ای زیتون سیاه می‌چسبد!‏

پس، از همین حالا سلام بر زیبایی! و سلامی از دور به بهاری در راه! اگر شد، ظهر چهارشنبه بار دیگر ‏سلام و دورد می‌فرستم!‏

درود بر شما خواننده‌ی گرامی نیز. سالی خوش برای شما و برای همه‌ی جهانیان آرزو می‌کنم، و موسیقی زیبای زیر، بدرودی با زمستان، ساخته‌ی آهنگساز ‏آذربایجانی "ائلدار منصوروف" با نام "رنگ زمستان" (قیشین رنگی)، تقدیم به شما.‏ (تصویر را بزرگ کنید)

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 March 2013

بار دیگر انجمن قلم

سخنرانی من با عنوان "انجمن قلم چیست و چه نیست" اکنون به شکل فایل صوتی نیز منتشر شده است (به ترکی آذربایجانی). ‏بی‌نهایت سپاسگزارم از گردانندگان اتاق "آذرتالک" که با دقت و حوصله‌ای فراوان و ستودنی مکث‌های طولانی مرا بریده‌اند ‏و سخنانم را شنیدنی‌تر کرده‌اند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 March 2013

من – 60!‏

جای همگی کسانی که نبودند خالی، دیشب جشن بزرگی برای شصت سالگی من به همت ‏دخترم بر پا بود و دوستان یک‌دل و یک‌رنگی از دور و نزدیک، از همسایه تا همکار، تا دوستان ‏محلات دورتر و شهرهای دور و نزدیک سوئد و از خارج: آلمان و انگلستان و ایران گرد آمده‌بودند.‏

شبی با صفا بود، با رقص و آواز و شادی و نوشانوش و بازگویی خاطرات تلخ و شیرین گذشته. چه ‏حیف که بسیاری از کسانی که دلم می‌خواست دیشب این‌جا باشند، نتوانستند و نمی‌توانستند با ‏ما باشند، یا چون دیدارشان آرزویی دست‌نایافتنی شمرده می‌شد، حتی خبر نیافتند. با یاد همه‌شان ‏بودیم و دلم با همه‌تان بود.‏

بی‌نهایت سپاسگزارم از همه‌ی شما دوستانی که همت کردید و از دور و نزدیک آمدید؛ برای ارمغان‌های بسیار اندیشیده و ارزنده‌ی همگی‌تان، و برای هنرنمایی‌هایتان. اکنون از وجود و حضور شمایان نیرو گرفته‌ام که تا سال‌های دیگری ‏نیز باشم و بمانم و بکوشم. دورد بر شما!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏