25 August 2014
اخلاق بریدن و چسباندن
24 August 2014
دفتر کانون نویسندگان ایران در تبعید
ویراستار این شماره، اسد سیف، در "چند نکته"ی خود از جمله مینویسد: «زبان نیز همچون انسان مردنیست. به ادعای سازمان یونسکو هر سال بهطور متوسط ده زبان نابود میشوند. هماکنون بیش از حدود شش هزار زبان زندهی دنیا در خطر مرگ قرار دارند. این روند سیر صعودی دارد و اگر به اینسان پیش برود، تا پنج قرن آینده جز چند زبان بر کره زمین نخواهند بود.
در این شکی نیست که اگر زبان واحدی بر جهان حاکم میبود، رابطهها سریعتر و راحتتر صورت میگرفت. این پدیده را هماکنون شرکتهای فراملیتی بهکار میبندند و زبان انگلیسی را به اجبار به عنوان زبان رابطه برگزیدهاند.
در عرصهی جامعه اما موضوع فرق میکند. مرگ هر زبان همانا پایان تاریخ شفاهی گروهی است که به آن زبان سخن میگفتند. یعنی این که دیگر به این زبان هیچ واقعیتی از هستی بیان نمیشود.
از عمر متوسط زبانها اطلاع ندارم ولی میدانم که میتوان با سرکوب یک زبان مرگ آن را تسریع کرد و یا با حمایت از زبانی نزار، آن را شکوفا کرد. تجربه زبان عبری در کشور اسرائیل و زبان مائوری در کشور نیوزیلند را در این رابطه میتوان نمونههای موفق بهشمار آورد.
یونسکو در حال حاضر تنها سازمانی است که برای نجات زبانها اقداماتی به عمل آورده، رهنمودهایی به جامعه جهانی ارائه میدارد. ضرورت سهزبانه بودن که زبان مادری و زبان بینالمللی در آن ارجحیت دارند، از پیشنهادهای این سازمان است در حفظ و ارتقاء زبانها.
در کنار سازمان یونسکو، نویسندگان یعنی کسانی که با واژگان سروکار دارند، بزرگترین حامی زبان هستند. دولتهای اقتدارگرا با سیاسی کردن مسأله زبان، به ممنوعیت آن رأی میدهند، چنانچه جمهوری اسلامی همچون رژیم پیشین زبانهای داخل کشور را در محدودیتی کُشنده قرار دادهاست. زبانی که در آن بازآفرینی صورت نگیرد، از زایایی خویش تهی میگردد. زبانهای داخل کشور چنین وضعیتی را تجربه میکنند.
کانون نویسندگان ایران در منشور خویش "رشد و شکوفایی زبانهای متنوع کشور را از ارکان اعتلای فرهنگی و پیوند و تفاهم مردم ایران میداند" و در این رابطه، مخالف "هرگونه تبعیض و حذف در عرصههای چاپ و نشر و پخش آثار به همه زبانهای موجود" است.
پذیرش این اصل حاصل سالها بحث و گفتوگو بود. بهکار گرفتن آن اما امکان میطلبد. چنین امکانی اگرچه برای همکاران ما در داخل کشور ناممکن است، اقدام آن در خارج کشور، فکر میکنم، پاسخی باشد به یک نیاز مبرم. دفاع از شکوفایی زبانهای داخل کشور وظیفه ماست و ما هر یک به شکلی در مرگ و یا تضعیف این زبانها میتوانیم نقش داشتهباشیم.»
نوشتهی ترکی آذربایجانی به قلم من است، با عنوان "سارا باجی"، که فارسی آن هم همانجا درج شدهاست.
دیگر همکاران این شماره به شرح زیر است:
نعمت آزرم، عسگر آهنین، محمد ارکون، مهدی استعدادی شاد، رضا اغنمی، رولان بارت، سیاگزار برلیان، عبدالقادر بلوچ، فرامرز پورنوروز، فریدون تنکابنی، ملیحه تیرهگُل، محمد جواهرکلام، شالاو حهبیبه، حسن حسام، محسن حسام، ناظم حکمت، منصور خاکسار، نسیم خاکسار، هادی خرسندی، اسماعیل خویی، محمد خلیلی، حسین دولتآبادی، محمد ربوبی، بهرام رحمانی، عباس سماکار، اسد سیف، س. سیفی، آندره سینیاوسکی، شهلا شفیق، بهروز شیدا، هاشم صالح، جواد طالعی، یوسف عزیزی بنیطرف، فهیمه فرسایی، محمدرضا فشاهی، زیبا کرباسی، گیلآوایی، وریا مظهر، نجمه موسوی (پیمبری)، ناصر مهاجر، مجید میرزایی، علی میرکازهی، مجید نفیسی، مسعود نقرهکار، مسعود مولازاده، باقر مؤمنی، ابراهیم هرندی.
این دفتر را از کتابفروشیهای ایرانی شهرتان، و از کتابخانههای عمومی سراغ بگیرید، یا در سایت انتشارات فروغ آلمان (کلن) در این نشانی سفارش دهید.
17 August 2014
نبوغ مرگآور
از نابغههای معاصر میتوان از الویس پریسلی آغاز کرد؛ مایکل جکسون، ایمی واینهاوس، مالک بنجلول، رابین ویلیامز، و...
یک نمونهی قدیمی، آهنگساز بزرگ روس مادست موسورگسکیست Modest Mussorgsky (1839 – 1881) که استعدادی شگرف در آفریدن موسیقی داشت، اما گویی نبوغ او نیز در این جهان نمیگنجید. او آثاری آفرید که شبیه کار هیچ آهنگساز دیگری نیست و سروگردنی برتر از آثار همهی آهنگسازان همدورهاش، و تنها گامی مانده به موسیقی مکتب امپرسیونیستیست که دهها سال پس از او پدیدار شد. اما او کموبیش همهی این آثار را نیمهکاره رها میکرد، و اغلب تنها طرح اولیهی آنها برای ما مانده است. او از حوالی بیست سالگی به قول شاملو "دست تطاول بر خود" گشود و بیشتر و بیشتر به الکل پناه برد. در سالهای پایانی زندگانی 42 سالهاش او را مست و مدهوش در میخانههای پست و ارزان پتربورگ مییافتند.
بسیاری از آثار او را دوستش نیکالای ریمسکی – کورساکوف، و نیز آهنگسازان بعدی از جمله الکساندر گلازونوف و دیمیتری شوستاکوویچ تکمیل و ارکسترنویسی کردند.
موسورگسکی چند روز پس از آنکه نقاش بزرگ ایلیا رپین صورت او را با آن بینی سرخ در تابلویی جاویدان کرد، چند روز پس از زادروز 42 سالگیش، در بیمارستانی که برای ترک الکل در آن بهسر میبرد، درگذشت.
یکی از شاهکارهای او، "تابلوهای نمایشگاه" است. این اثر ممکن است در نخستین برخورد قدری "سیمپل" و پیشپا افتاده بهنظر برسد، اما موسیقیشناسان هم طرح اولیهی آن را برای پیانو، و هم ارکسترنویسی نبوغآسای آن را بهدست آهنگساز فرانسوی موریس راول در ردیف بزرگترین شاهکارهای موسیقی میآورند. من از گوش دادن به برخی از قطعات این اثر در تنهایی یا در حال رانندگی پرهیز میکنم، زیرا میترسم که حرکات دیوانهواری از من سر بزند!
تابلوهای نمایشگاه با ارکسترنویسی راول
تابلوهای نمایشگاه برای پیانو
نیز بشنوید "شب برفراز کوه سنگی"
پینوشت (19 اوت):
دوست گرامی سرکار خانم دکتر صدیقه عدالتی نکتهی بسیار جالبی را تذکر دادند. کتاب خاطرات پژوهشگر سرشناس آذربایجانی زندهیاد دکتر محمدعلی فرزانه با عنوان "گذشت زمان" بهکوشش خانم عدالتی تهیه و منتشر شدهاست. بهگفتهی خانم عدالتی، دکتر فرزانه پس از کندوکاوهای بسیار در نسخههای گوناگون شعرهای عمادالدین نسیمی، در گفتوگوهای خود با خانم عدالتی استدلال میکرده که نسیمی با "حروفی" بودن و "انا الحق" گفتن، نمیتوانست به جهانی پس از این جهان و به "دو جهان" اعتقاد داشتهباشد، و نشان داده که نسخهبرداران در این مصراع نسیمی یک نقطه را جا انداختهاند و "ایکن" را "ایکی" خوانده و نوشتهاند، و این غلط از آنپس در نسخهبرداریها و سپس در نسخههای چاپی تکرار و ماندگار شدهاست.
اینها همه برای من بسیار جالب و پذیرفتنیست و بنابراین مصراع نسیمی به این صورت در میآید:
با آنکه جهانی در من میگنجد، من در این جهان نمیگنجم.
منده سیغارایکن جهان، من بو جهانا سیغمازام.
با سپاس فراوان از خانم دکتر عدالتی.
10 August 2014
خشم میماند
اینان از کسانی بودند که اراده کردهبودند که بهشت روی زمین را برای مردم کامبوج بسازند، و راه کارشان این بود که مردم شهرها را، از کارمند و آموزگار و روشنفکر و... واداشتند که بروند گرسنگی بکشند، کار اجباری کشاورزی بکنند، و روستاها را آباد کنند. هر کس را هم که مخالف خود یافتند، سر بریدند. این چنین بود که حاصل کارشان کوهی از نزدیک دو میلیون جمجمه بود، و دوزخی بر روی زمین.
عنوان این یادداشت عبارتیست از زبان زنی که از شوهر و چهار فرزندش در راه ساختمان آن "بهشت" دروغین بیش از جمجمههایی ناشناس باقی نماند. البته "برادر شماره 2" و برادر سامپان در دادگاه گفتند که از این جنایتها بهکلی بیخبر بودند و هیچ نقشی در آنها نداشتند!
باشد تا دیر یا زود نوبت محاکمهی همهی "برادران" بهشتساز در سراسر زمین برسد.
03 August 2014
عضویت عبدالله ارگانی در حزب
یک خوانندهی گرامی با امضای "ناصر" اعتراض کردند که "جناب عبدالله ارگانی پس از انقلاب هیچگاه عضو حزب نشد هر چند ضدیتی نیز نداشت اما به دلیل عدم عضویت ایشان شرکت ایشان در چنان جلساتی [...] غیرممکن است واحتمالا با موارد دیگر در خاطرتان آمیخته است. [...] ایشان [...] هیچگاه با حزب همکاری نکرد. لطفا این مورد را اصلاح فرمایید". سپس گفتوگویی با ایشان در پای همان نوشته داشتیم.
هفتهی گذشته در محفلی از دوستان بهکلی بهتصادف، بی آنکه من هیچ به یاد این موضوع و آن بحث باشم یا احساس "مچگیری" کردهباشم، یا خیال داشتهباشم چیزی را به اصرار به آقای ناصر ثابت کنم و... یکی از دوستان حاضر گفت که از همان آغاز فعالیت علنی حزب پس از انقلاب، آقای عبدالله ارگانی همحوزهی او بوده، مرتب و فعالانه در جلسات حوزه حزبی شرکت میکرده، حق عضویت میپرداخته، و بنابراین عضو رسمی حزب بودهاست. این دوستم مقداری از دیدگاههای سیاسی آقای ارگانی را هم نقل کرد.
بنابراین اکنون چند نفر شاهد عضویت رسمی عبدالله ارگانی در حزب توده ایران وجود دارند.
27 July 2014
از جهان خاکستری - 106
بودن، یا نبودن؟
شرکت لوازم دیالیز صفاقی این بار، در پایان تابستان 1995، سفری به جزیرهی یونانی کرت و شهر رتیمنون در شمال جزیره ترتیب داد. هر کس به هزینهی خود تا رتیمنون میرفت و آنجا، در هتل، وسایل دیالیز از پیش آماده شدهبود. پتر پرستار سفر مایورکا این بار نیز همراه ما بود. استفان هماتاقی من در آن سفر هم آمدهبود، اما من این بار اتاق تکی داشتم.
هتل ما در صد متری ساحل و نزدیک مرکز شهر بود. بهتر از این نمیشد. هوا عالی بود. گرما شدید نبود. هر روز نایلونی روی پانسمان شکمم میچسباندم و به دریا میرفتم. اما هم وضع جسمیام بدتر از پارسال بود، و هم روحم خستهتر. توی آب زود خسته میشدم. برای رفتن به دیدنیهای شهر هم نمیتوانستم با پتر و استفان همپایی کنم. اکنون دیگر آن کوهنورد دیالیزی مایورکا نبودم. کشالهی ران راستم سخت درد میکرد و حسابی میلنگیدم. دکتر گفتهبود که نوعی فتق در کشاله است که در اثر فشار مایع دیالیز از حفرهی شکم ایجاد شده، و کاریش نمیشود کرد. هر بار پس از ده بیست متر راه رفتن بار دیگر و بار دیگر به این نتیجه میرسیدم که نمیتوانم با این درد همپای پتر و استفان بروم، و از ایشان جدا میشدم. تنها میرفتم، لنگان.
تا آنکه آشنایانی خود جداگانه از سوئد آمدند و هتلی بیرون شهر گرفتند. با هم با چند تور به دیدنیهای جزیره رفتیم: هراکلیون و کاخ و معبد کنوسوس، مرکز تمدن مینویی؛ شهر ساحلی چانیا، و چند جای دیگر. سرانجام نیز ماشین کوچکی کرایه کردم و از رتیمنون به جنوب جزیره، به شهرک ساحلی آگیا گالینی رفتیم.
جاده از گردنهی بلند و مهآلود و سرسبز "اسپیلی" میگذشت. جادهی پیچ در پیچ، مهی غلیظ و عطرآگین، بوتهها و درختهایی متفاوت با کاجهای یکنواخت جنگلهای سوئد، آرامش کوه و جنگل... اینها مرا به یاد گردنهی حیران میانداخت. چه زیبا. چه آرام. چه خوش عطر. آنجا تمشک هم پیدا کردیم. چه خوشمزه.
آگیا گالینی شهرکی نقلی و قدیمی در کوهپایه و ساحل دریا بود. ساحل شنی کوچکی داشت. من کیسهی دیالیز را که همراه آوردهبودم به خود وصل کردم، و یکی از همراهان توی آب پرید، اما دقایقی بعد با درد شدید نیش عروس دریایی بیرون دوید. صاحب مهربان کافهی ساحلی استکانی عرق رازیانهی یونانی "اوزو" به او داد تا روی جای نیش عروس دریایی بمالد، و درد او بیدرنگ ناپدید شد.
خوش و خندان از این سفر ماجراجویانه، به رتیمنون بازگشتیم. اما شب در هتلِ آشنایان، با یکی از آنان گفتوگویی سخت تلخ و دردآور داشتم؛ تلختر از زهر؛ دردآورتر از نیش عروس دریایی؛ یکی از دردناکترین گفتوگوهای زندگانیم؛ همچون کفارهای برای خوشی آنروز. حرفهایی به این تلخی هرگز، در هیچ دورانی از زندگانیم از هیچکس نشنیدهبودم. البته این آشنایم هر چه گفت، واقعیتهای موجود بود، بی راه حلی که از این تن رنجور و خائن و روح خستهی من بر آید.
سپس، دیروقت شب رفتهبودم، ماشین را پس دادهبودم، و اکنون، سر راه هتل، در تاریکی شب بر ساحل ایستادهبودم و موجهای سیاهرنگ دریا را تماشا میکردم. مست نبودم. تمام روز رانندگی کردهبودم. آن دورترکهای روی آب، چراغ یک قایق ماهیگیری در دل سیاهی سوسو میزد. دلم خون بود از حرفهای تلخی که شنیدهبودم. در دل من نیز موجهای سیاهی میآمدند و میرفتند، با آن پرسش جاودان: بودن، یا نبودن؟
نه، این زندگی دیگر ارزش ماندن ندارد. موجودی بیخاصیت و بهدردنخور شدهام. تا کی رنج و شکنجهی این دیالیز لعنتی را تحمل کنم؟ و چرا؟ که چه بشود؟ چه سودی از من به چه کسی میرسد؟ چه دردی را از چه کسی دوا میکنم؟ این چه کار احمقانهایست که چهار بار در روز این مایع توی شکم را عوض میکنم، که دو بار در هفته به بیمارستان میروم و هر بار پنج ساعت میخوابم تا خونم را پاک کنند. دیگر خسته شدهام. سراپا بوی دارو میدهم. سراپای تنم، همهی مفصلهایم درد میکند. اسکلتم گویی میخواهد از هم فرو بپاشد. چه سودی، چه لذتی از این زندگی پر درد و رنج میبرم؟ از تحمل این همه رنج چه چیزی به دست میآورم؟ دیگر چه کسیست که اهمیتی به من بدهد، اعتنایی به من بکند، ارزشی در موجودیت من ببیند؟ دیگر کدام زنیست که بتواند مرا برای همینی که هستم، همینی که شدهام، دوست بدارد؟ پس دیگر چه رؤیایی میماند؟ بازگشت به میهن؟ زیباییهای گردنهی حیران؟ اما آیا چیزی از آن میهنی که داشتم باقی گذاشتهاند؟ چیزی از آن جاها و چیزهای خاطرهانگیز گذاشتهاند بماند؟ با این تن و جان رنجور آنقدر زنده میمانم که دوباره ببینمش؟ زیباییهای گردنهی اسپیلی جزیرهی کرت؟ همین؟ آیا همین بود سهم من از زندگی؟ خوشیای که به همین سادگی با سخنانی زهرآهگین بر باد میرود؟
ایکاش میشد همهی اینگونه دردها را هم با مالیدن چیزی مانند اوزو ناپدید کرد. اما نمیشود. داستایفسکی نبود که در "خاطرات خانهی مردگان" نوشت: «هیچ انسانی نمیتواند بی داشتن هدفی که برای رسیدن به آن میکوشد، زندگی کند؛ اگر انسان نه هدفی داشتهباشد و نه امیدی، این بدبختی بزرگ جانوری مخوف از او میسازد.»؟ یا رومن رولان نبود که در "جان شیفته" نوشت: «چه کسی، در تنهایی بی بهره از عشق، چه کسی بی غرور آمادهی نبرد است؟ برای چه نبرد کند کسی که باورش نیست ثروتهایی والا دارد که باید از آن دفاع کرد و باید به خاطر آن پیروز گشت یا مرد؟»
در کودکی کسانی را دیدهبودم که کلیههایشان از کار افتادهبود. تن اینان ورم میکرد، پوستشان از مسمومیت اوره سبز تیره و بدرنگی میشد، بهتدریج تیرهتر میشدند، و دو هفته بعد میمردند. دیالیز تنها طولانی کردن آن رنج دو هفتهایست. اکنون بیش از سه سال است که سراسر روزهایم به کار کردن و امور دیالیز، یعنی به زنده نگاهداشتن خودم میگذرد. با تحمل این همه رنج فقط دارم خودم را زنده نگه میدارم. و آنوقت کسانی نیز اینچنین شرنگ در جانم میریزند. روحم تکهپاره شدهاست. کورسوی زندگی خیلی وقت است که در وجودم فرو مردهاست و حتی سوسوی بیجان چراغ آن قایق را هم ندارد. چرا این رنج را بهتن خریدهام؟ چرا خود را راحت نمیکنم؟ چرا به زندگی چسبیدهام؟ با کدام دلخوشی؟ با کدام انگیزه؟ به چه امیدی؟ اکنون بهترین موقعیت است. میروم توی آب. آرام آرام پیش میروم. چسباندن پلاستیک روی پانسمان شکم هم لازم نیست. تا جایی که میتوانم شنا میکنم، تا جایی که نیرویم به پایان برسد. و آنجا... دیگر نیرویی برای بازگشت نمانده. همانجا از همهی این شکنجهها، از همهی این تلخیها، از بار هستی رها میشوم. راحت میشوم. راحت ِ راحت... دیگران هم از تحمل من راحت میشوند. آری، سرنوشت من هم این بود، برادر، که با چه ماجراهایی از چنگال مرگ در میهن بگریزم، از مرگ تدریجی اما تند در شوروی بگریزم، و آنگاه، اینجا، در غربتی مضاعف، در آبهای غریب این جزیرهی یونانی، خود را به آغوش مرگ بیافکنم. چه میشود کرد؟ سرنوشت است دیگر. این هم از زندگی من! چیزی از آن نفهمیدم. گمان نمیکنم که پتر و استفان تا یکی دو روز متوجه غیبت من شوند. بعد هم که جسدم را از آب بگیرند، روزنامههای محلی مینویسند: «همهی نشانهها حاکی از آن است که جسدی که از آب گرفتهشده متعلق به مرد 42 سالهی تبعهی سوئد است که چندی پیش از هتل محل اقامت خود ناپدید شد. به گفتهی پزشکی قانونی وی بیمار بود و گمان میرود که در برآورد نیروی خود خطا کرده، و زیادی از ساحل دور شدهاست.» و... همین. آن نقطهی پایان جمله، نقطهی پایان زندگینامهی کوتاه و بیبار من خواهد بود.
موجهای کوچک دریای سیاهرنگ گویی تا درون من امتداد مییافتند؛ میرفتند و میآمدند. تنها دوست ِ تنهاترین تنهاییهایم، بخش سوم از سنفونی پنجم شوستاکوویچ در سرم جریان داشت. این ترنم روح من است. این خود منم. شوستاکوویچ چگونه توانسته آن را بسازد؟ آن تنهاترین پرندهی بارانخوردهی نشسته بر سیم تلگراف در تیرهترین دشت جهان که با اوبوآ و کلارینت و فلوت نواخته میشود، خود من بودم اکنون آنجا ایستاده بر ساحل تاریک. آن دنگ... دنگ... آرام هارپ و سلستا در پایان قطعه، گویی واپسین قطرههای عشق به زندگی بود که از پیکر من روی شنهای ساحل میچکید. اینک وقت رفتن بود... بدرود همهی شمایانی که دوستتان داشتم و دارم. بدرود دریا و موج و تاریکی. بدرود سوسوی چراغ قایق. بدرود سبلان سرفراز که چشم بر تو دوختم و پایداری از تو آموختم. اما دیگر پایی برای ایستادن ندارم. دیگر توانی برایم نمانده... مرا، این فرزند دورافتاده از دامانت را، ببخش. خستهام... خسته... خسته... تلخ است این زندگی... چه تلخ... چه تلخ...
خواستم بهسوی آب بروم، اما ناگهان یک عکس قدیمی آنچنان زنده پیش چشمانم آمد که تکان خوردم: دخترکی خردسال در چمنزاری آفتابی کنارم ایستادهبود، با هر دو بازویش کمرم را محکم در آغوشش میفشرد و نمیگذاشت گامی بهپیش بردارم.
***
این پیوند را برای آغاز بخش سوم سنفونی پنجم شوستاکوویچ تنظیم کردهام. بخش سوم در دقیقه ۳۴ و ۱۰ ثانیه به پایان میرسد و بخش چهارم آغاز میشود که فضای بهکلی دیگری دارد و موضوع این نوشته نیست.
20 July 2014
بس کن!
در آن هنگام من تازه یک سال بود که از قرارگاه پناهندگان به خانهام در استکهلم منتقل شدهبودم، و نخستین تلویزیون زندگانیم را خریدهبودم. کانال های تلویزیونی از طریق کابل (بهجای آنتن) و کانال MTv چیزهای نوظهوری بودند و من با شگفتی و کنجکاوی فراوانی ویدئوهای موسیقی پاپ را از این کانال تماشا میکردم. در آن میان ترانهی Stop در صدر لیست من نیز قرار داشت، و هنوز چه زیباست.
13 July 2014
آی آدمها...
![]() |
| یک آتشنشان فلسطینی کمک میخواهد |
دهها تن دارند این جا میسپارند جان...
عکسی بسیار گویا از عکاس فلسطینی محمود حمص کارمند "فرانس پرس" که پیشتر جایزههایی هم بردهاست. و عکس چهقدر شبیه تابلوی "فریاد" ادوارد مونک است. منبع عکس: روزنامهی سوئدی Dagens Nyheter امروز.
هفتهی پیش این پیوند با عکسهایی از متروی بوستون (امریکا) در پشتیبانی از مردم فلسطین در اینترنت دستبهدست میگشت. گستردهتر باد این فعالیتها!
06 July 2014
حیف!
من از سالهای پایانی دبیرستان و با گوش دادن به رادیوی باکو از رادیوگوشی ساخت خودم، از جمله با صدای زیبا و گیرای این دو خواننده آشنا شدم. فلورا کریماوا گویا نوزده ساله بود که ترانهی "حیف" را خواند، و گفتند که صدای او بیش از 4 اوکتاو را میپوشاند؛ و یالچین رضازاده نیز در حوالی همان سن و سال ترانهی "طالعیم منیم" را خواند، و او را دمیس روسوس Demis Roussos آذربایجان نامیدند. از آنپس همواره در کمین بودم تا تازهترین ترانههایی را که این دو میخواندند از رادیو ضبط کنم، تا آنکه بهتدریج صفحههایی از آنان نیز در صفحهفروشی "کارناوال" تهران پدیدار شد.
یکی از زیباترین ترانههایی که فلورا همراه با ارکستر سازهای ملی خواند "اوخو تار" بود که در میان شنوندگان "اتاق موسیقی" دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) علاقمندان فراوانی داشت.
در شوروی و حتی در باکو هرگز فرصتی برای گوش دادن به رادیو یا تلویزیون باکو و شنیدن صدای این دو پیش نیامد، تا چه رسد دیدارشان از نزدیک. پس از همهی ماجراهایم، پس از پنج سال زندگی در سوئد، یکی از انجمنهای آذربایجانیان سوئد در ماه مارس 1991 فلورا و یالچین را همراه با ارکسترشان برای اجرای کنسرت به استکهلم دعوت کرد. دوستان این انجمن از من خواستند که در حاشیهی اجرای این برنامه با آنان همکاری کنم، و من با آنکه هنوز با جمهوری آذربایجان و موسیقی آذربایجانی قهر (!) بودم، به خاطر عشق دوران جوانی به صدا و موسیقی این دو خواننده، پذیرفتم.
همهی گروه موسیقی و همراهانشان در شب ورود به استکهلم در سالن پذیرایی تعاونی مسکن خانهام میهمان من بودند و از آنان با شام و شامپاین پذیرایی کردم. در روزهای بعد نیز دیدارهای گرمی با فلورا و یالچین و اعضای گروه ارکستر داشتیم و عکسها و ویدئوهای فراوانی از آن دیدارها باقیست.
نهادی که از سوی آذربایجان برای تأمین این سفر و برگزاری کنسرت همکاری کردهبود، "انجمن وطن" نام داشت که خود را "انجمن ارتباط فرهنگی آذربایجان با هموطنان مقیم خارج" توصیف میکرد و یک نشریهی ارگان داشت بهنام "اودلار یوردو" [سرزمین آتش] که گویا از سال 1960 منتشر میشد.
هنوز بقایای نظام شوروی در نهادهای دولتی و اداری جمهوری آذربایجان وجود داشت، و از همین رو هنوز به سبک دوران شوروی یک "کمیسر فرهنگی – سیاسی" بهنام جوانشیر را با این هنرمندان همسفر کردهبودند تا مواظب باشد که اینان از نظر سیاسی و رفتاری دست از پا خطا نکنند و آبروریزی نشود. جوانشیر پس از بازگشت به باکو سفرنامهای در "اودلار یوردو" نوشت و چند نسخه از آن را برای من فرستاد. او در آن سفرنامه از جمله دربارهی من مینوشت:
«شیوا ما را به شام میهمان میکند. این هموطنمان که در آزمایشگاه یکی از مؤسسات سوئد کار میکند، سالها پیش اپرای "کوراوغلو" اثر آهنگساز بزرگمان ع. حاجیبیکوف را به زبان فارسی ترجمه کردهاست. هموطنمان که مهری بیپایان به موسیقی و ادبیات آذربایجان دارد، مشغول کارهای پژوهشی تازهایست.»
اما تجربهی میزبانی از گروههای مشابه در آن دوران، به من و بسیاری دیگر نشان داد که کموبیش همهی آن هنرمندان، به استثنای فلورا و یالچین و گروه همراهشان، از این سفرها انتظار کسب پول غربی دارند و برای شکار پول و هدیه و سوغاتی، برای تجارت میآیند. افراد انجمنهای دعوتکننده در اینجا بارها بگومگوهای دشواری بر سر پول و شکل پذیرایی و برآوردن انتظارها و توقعها با نوازندگان و همراهان خوانندگان داشتند. بسیاری از برنامهگذاران پس از چند تلاش، در آن دوران، توبه کردند و این فعالیت را رها کردند.
فلورای مهربان چند ماه بعد دعوتنامهای برای سفر به باکو برایم فرستاد. اما چه دیر و چه حیف! من که در باکو بودم، و مهری ندیدم، و اکنون با بیماری کلیه دستبهگریبان بودم و یک پایم پیش "دکتر دراکولا" بود – نمیتوانستم به سفری دور بروم.
از فلورا: حیف، اوخو تار، کؤچری قوشلار، طلبهلیک ایللری
فلورا در ویکیپدیا
از یالچین: طالعیم منیم، باکی صاباحین خیر، دورنالار، گل باریشاق، اؤزومدن کوسورم
یالچین در ویکیپدیا
Tags: Flora Karimova, Yalchin Rzazade, Flora Kərimova, Yalçın Rzazadə
22 June 2014
یک کیروش برای اپوزیسیون ایران
90 دقیقه بازی بهروشنی نشان داد که آری، نظم و انضباطی سفت و سخت و ستودنی در بازی تیم ایران وجود دارد، هرچند شاید نه نظم و انضباط "ایرانی" که بیگمان "پرتغالی". مربی پرتغالی تیم ثابت کرد که میتوان به ایرانی جماعت هم آموخت که در یک تیم و به عنوان عضوی از یک تیم عمل کنند، و انضباط تیمی را رعایت کنند. او ثابت کرد که در این صورت این تیم میتواند، همچنان که مفسر سوئدی گفت، قهرمانانه عمل کند heroisk insats.
ایکاش یک کیروش هم پیدا میشد و این را به اپوزیسیون ایرانی میآموخت.
[با درود به خسرو عزیز]
15 June 2014
تب فوتبال
اما فوتبال بازی من نیست، و نه تنها فوتبال، که هیچ بازی دیگری، هیچ رقابت و مسابقهی دیگری که در آن قوم و ملت و کشوری در رویارویی با قوم و ملت و کشور دیگری قرار میگیرد تا نشان دهند کدام برتراند: هلند برتر از اسپانیاست؛ ایتالیا برتر از انگلستان است؛ و در پایان خواهیم دانست که آرژانتین (؟) برتر از همه است، و احساس سرشکستگی خواهیم کرد که چرا ما برتر از دیگران نیستیم. آیا این است چیزی که در پایان یک ماه بازیها در انتظارش هستیم؟
گاه احساس شرم میکنم از این که کاری سازندهتر از این نمیکنم که در برابر تلویزیون نشستهام و یک توپ را دنبال میکنم. به یاد آن شوخی معروف میافتم که میگوید: "خب، نفری یک توپ به اینها بدهید تا با هم دعوا نکنند!"
بازی و مسابقهی من مسابقه با طبیعت و نیروهای آن است: ببین! انسان میتواند صد متر را در کمتر از 10 ثانیه بدود! ببین! انسان میتواند نزدیک دو متر و نیم بپرد؛ میتواند دویست و هفتاد کیلو را بلند کند، میتواند قلههای بلندتر از هشت هزار متر را زیر پا آورد، میتواند در سرمای زیر پنجاه درجه تا قطب برود. انسان میتواند ماشینی بسازد که او را در آسمان و بلندی ده هزار متری از این سوی جهان به آن سو ببرد؛ میتواند تندتر از صوت جابهجا شود، میتواند کوه را سوراخ کند و تونل بسازد، میتواند زیر کف دریا جاده بسازد؛ میتواند اتم را بشکافد، ورقهای از زغال به ضخامت یک اتم بسازد، مادهی ابررسانا تولید کند؛ میتواند تا ماه پرواز کند و بر سطح آن راه برود؛ میتواند ماشینی را بر سطح مریخ پیاده کند و از اینجا هدایتش کند... آری، انسان میتواند! این است مسابقهای که من دوست دارم تماشا کنم!
در سریال تلویزیونی "پیشتازان فضا" از دانشمندی بهنام زفرام کوکرین Zefram Cochrane سخن میرود که در سال 2063 موتور وارپ Warp drive را اختراع میکند. این موتور با سوخت "ضد ماده" کار میکند و میتواند کشتی فضایی را با سرعتی بیش از سرعت نور در فضا جابهجا کند. این روزها خبر رسید که یک دانشمند ناسا بهنام هرولد وایت با همکاری یک هنرمند عکاس طرحی برای کشتی فضایی IXS Enterprise ارائه دادهاست که با سرعت وارپ پرواز میکند. این البته هنوز طرحی خیالیست، اما اینجاست دورخیزهای مسابقه با نیروهای طبیعت. بهپیش ای انسان آفریننده!
08 June 2014
یک تار، دو تار، سه تار
در نوروز 1354 از سوی دانشگاه و با اتوبوس دانشگاه به یک "سفر علمی" به افغانستان و پاکستان رفتیم و توانستیم خود را به مراسم بزرگ نوروزی در مزار شریف برسانیم. یکی از مراسم این جشن برگزاری مسابقهی "بزکشی" در حضور مقامهای دولتی بود. دوستان افغان با نهایت مهر و میهماننوازی ما را در جایگاه ویژه و نزدیک دولتیان نشاندند.
در طول مسابقه خواننده و نوازندهای برای مقامهای دولتی مینواخت و میخواند. نوای گرم، شعرهای فیالبداهه، و صدای خوش دوتار او بر دل من و چند تن دیگر از همراهان نشست. پس از پایان مسابقه ما او را که "نظرمحمد بلخی" نام داشت به اتاق هتل خود بردیم، خواهش کردیم که برایمان بنوازد، با ضبطصوت کاست کوچکی که داشتیم ساز و آواز او را ضبط کردیم و نوار را با خود به تهران بردیم.
این نخستین آشنایی من با دوتار بود و از آن پس سخت شیفتهی نوای دوتار شدم. نوار نظرمحمد بلخی یکی از بهترین یادگارهای سفر افغانستان بود. آن را در "اتاق موسیقی" دانشگاه تکثیر کردیم و بهگمانم چیزی نزدیک صد نسخه از آن به فروش رفت. امروز در جستوجوی نا امیدانهام در یوتیوب برای یافتن نمونهای از کار نظرمحمد بلخی، با کمال شگفتی دیدم که کسی از افغانستان تکههایی از همان نوار مرا در چهار بخش در یوتیوب گذاشتهاست.
نوای خوش نظرمحمد بلخی از پس چهل سال بسیار خاطرهانگیز است. اما دوتار ترکمنی چیز دیگریست و تأثیر شگرفی بر من دارد. همواره با شنیدن آن ناگهان پوست سراسر تنم به قول سوئدیها "پوست غاز" میشود، یعنی مو بر سراسر تنم راست میشود، و چیزی شگفت، مانند رودی پاک و خنک در رگهایم جاری میشود.
در سالهای نوجوانی نمیدانم چرا ناگهان به شنیدن سهتار ایرانی علاقمند شدهبودم و با ذوق و شوق به سهتار احمد عبادی و دیگران که از رادیو پخش میشد گوش میدادم. اما علاقهام به سهتار ایرانی و به طور کلی به موسیقی اصیل ایرانی چندی بعد بهتمامی از بین رفت.
با زندهیاد محمدرضا لطفی از عضویت مشترکمان در "شورای نویسندگان و هنرمندان ایران" و جلسات تأسیس شورا در خانهی او در سال 1359، با رفتوآمدهای او با احسان طبری و... آشنایی و نشست و برخاست اندکی داشتهام و حتی ناخواسته در جریان یک ماجرای خصوصی او نیز قرار گرفتم. نزدیک 25 سال پیش او به استکهلم آمد و برای جمع کوچکی سهتار نواخت و آواز خواند. در پایان برنامه بهسویش دویدم و نسخهای از کتابچهی "با گامهای فاجعه" را که تازه در آمدهبود به او دادم. سپس بیرون سالن دیدار کردیم، او مرا به یاد آورد و مهربانی کرد. اما راست آن که ساز او، چه تار و چه سهتار، هرگز چنگی به دلم نزد، و نه تنها او، که تار و سهتار هیچ نوازندهی ایرانی.
یکی از زیباترین نمونههای موسیقی "سهتار" که میشناسم، این است. بخش تکنوازی آن را از دست ندهید.
یک نمونه دوتار ترکمنی
موسیقی دوتار و آواز از آلتای
دوتار اویغوری
حیف است که زنبورکنوازی این دخترعموهای زیبای مرا نبینید!
و سرانجام، نظرمحمد بلخی: بخش نخست نوار اینجاست. او فیالبداهه دربارهی رویدادهای روز، و از جمله از زمینلرزهی بزرگی که همان روزها تنگهی تاشقرغان را ویران کردهبود میگوید، و در دقیقهی شش و چهل ثانیه از "رفیقایی آمده از طرف ایران" نام میبرد. بخشهای بعدی نوار را همانجا مییابید، اما باید هشدار دهم که در میانههای بخشهای بعدی جملهی زشتی بر پرده نمایان میشود که نمیدانم به چه منظوری آنجا گذاشته شده.
01 June 2014
از جهان خاکستری - 104
باکی عزیز شهر، مهریبان دیار
سینهنده بوی آتیب اولدوم بختیار...
[باکو شهر عزیز، دیار مهربان
بر سینهی تو قد کشیدم و بختیار شدم...]
باز رشید بود که میخواند:
جانیم باکی، قانیم باکی، آنا وطن
یارانمیسان خلقیمیزین قدرتیندن...
[جانم باکو، خونم باکو، مام میهن
تو را تواناییهای خلقمان آفرید...]
یالچین رضازاده میخواند:
خومارلانیر گؤی لپهلر
گولور مهریبان شهر
سئوگیلیم سحر – سحر
زر شفقدن دون گئیب
باکی، صاباحین خیر!
باکی صاباحین خیر!
[موجهای آبیرنگ میخرامند
شهر مهربان خنده بر لب دارد
دلدار من، بامدادان
جامهای از شفق زرین بر تن دارد
باکو، صبحات بخیر!
باکو، صبحات بخیر!]
در سالهای دانشجویی چند بار، چند ساعت این ترانهها و بسیاری دیگر را بر نوار کاست ضبط کردم و به این و آن، حتی به کسانی که نمیشناختم دادم؟ هیچ نشمردم و هیچ حساب نکردم. چه قدر عشق به پای این ترانهها ریختم. چه دریاهایی از عشق از این ترانهها در دلم موج زد. شهر اپرای کوراوغلو، شهر امیروف و "شور" او، شهر خوانندهی بزرگ "بلبل"، شهر فلورا کریماوا و ترانهی زیبایش "حیف". و چه میدانستم که روزی و روزگاری گذارم بر این شهر زیباترین رؤیاهایم خواهد افتاد، و شهر، بسیاری از مردم آن، نظام حاکم بر آن، آب نداشتهی آن، هوای ناسازگارش، و روزگارم در آن، این چنین نامهربان خواهند بود.
در آن سالهای دور... (دور؟)، همین ده سال پیش، یک مجموعهی کارت پستال از چشماندازهای باکو خریدهبودم، از کتابفروشی ساکو در تهران. یازده تصویر بود: از فراز سر مجسمهی کیروف، از پلهای مارپیچی رسیدن به دکلهای استخراج نفت در دریا، از "کافه مروارید" در ساحل خزر، از مجسمهی پرومتهای که در بنای یادبود 26 کمیسر باکویی آتش را به انسان تقدیم میکند، از بنای کنسرواتوار باکو، از پیکرهی فرهاد و اژدها، و... چند بار آن کارتها را تماشا کردم و در رؤیای دیدار آن جاها غرق شدم؟ هیچ نشمردم. هیچ حساب نکردم. همینقدر میدانم که سیر نمیشدم از تماشایشان. آن صفحههای موسیقی هم اکنون اگر در صفحهفروشی انحصاری دولتی موجود باشند، در دورترین قفسهها خاک میخورند. کسی به سراغشان نمیرود. کسی نمیخردشان. حق هم دارند. مگر چهقدر میشود همانها را گوش داد و گوش داد؟ نسلها عوض میشود و جوانها چیزهای تازهتر میخواهند. البته شبکهی دوم رادیوی باکو بهنام "آراز" [ارس] هنوز همان ترانهها را پیوسته پخش میکند.
اینک ایستادهام در چند دهمتری یکی از پیکرههایی که ساعتها به تماشای عکس آن غرق میشدم و بر دستان هنرمندی که این پیکره را اینچنین جاندار ساخته، چین و شکنهای لباس او را این چنین دقیق و طبیعی در آورده، در خیال بوسه میزدم: مجسمهی خورشیدبانو ناتوان، کار پیکرتراش توانا عمر ائلداروف. نمیدانم چرا این بانوی توانا، پیشروی دوران خود، شاعر بزرگ و آزادیخواه، نام "ناتوان" بر خود نهاده. این پیکره بسیار گویا و پویاست: همهی شاعرانگی خورشیدبانو از آن بیرون میتراود. از این پیکره شعر میریزد. گویی همین لحظه است که خورشیدبانو کلمهای را از خیالش بر میدارد و بر کاغذ نقش میکند.
حیف که اکنون هیچ حال و هوای شعر ندارم. حتی نمیتوانم تا نزدیکی مجسمه بروم و از تماشای جزئیات آن لذت ببرم. نزدیک در ورودی یک دکان خرید و فروش "کمیسیونی" طلا کنار خیابان ایستادهام و یک زنجیر گردنبند طلا را در هوا میچرخانم: از این سو به آن سو دور انگشت اشارهام میپیچانم و باز میکنم. مانند لاتهای اردبیل که سر کوچه میایستادند و با زنجیر بازی میکردند. اکنون "ناتوان" منم که چند روز است نتوانستهام این زنجیر را بفروشم. نخست آن را به همین "کمیسیونی" سپردم اما چند روز گذشت و هیچ کس حتی نگاهی به آن نیانداخت. بهناچار، و به امید آنکه خودم بتوانم بفروشمش، کارمزد کمیسیونی را پرداختم و زنجیر را پس گرفتم. با پرداخت کارمزد، پولی که داشتم باز لاغرتر شد.
پول... اکنون به چیزی نزدیک به هزار روبل سخت نیاز دارم. این مقدار کلید گشایش دروازهی بیرون رفتن از این دیار نامهربان و رسیدن به یکی از کشورهای اروپاییست. میدانم. آری، خوب میدانم و آنجا که ایستادهام هنوز اعتقاد دارم که آیندهی جهان در گروی رشد نظام عادلانهی سوسیالیستیست. احسان طبری در گوشم خوانده و من باور کردهام که "امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا دارد واپسین نفسهایش را میکشد و برای همین اینقدر هار و عصبی شده". با آنچه میخائیل گارباچوف از "سوسیالیسم با سیمای انسانی" میگوید، امید بیشتری در دلم جوانه زده. فردای جهان را "سوسیالیسم با سیمای انسانی" خواهد ساخت. میدانم. اما... اما آن آیندهی دور دردی از اکنون مرا درمان نمیکند. دارم از پا میافتم. همین ماه گذشته باز سه هفته با کلیههای چرکین در بیمارستان خوابیدم. پیکری سراپا لرزان، پوستی بر استخوانی شدهام. آن کار آلوده را در کارخانهی "انقلاب اکتبر" مینسک اگر به همین شکل ادامه دهم، همین امروز و فرداست که بهکلی از پا درآیم. نه. دیگر تحمل این شرایط را ندارم: دسترسی نداشتن به رسانههای آزاد، دسترسی نداشتن به روزنامهها و مجلهها و کتابهای داخل ایران، محدودیت ارتباط با خارج از شوروی، سانسور نامهها، فشار سیاسی و روحی و جسمی از سوی حزب خودی، توهین و تحقیر از سوی ادارهی صلیب سرخ بلاروس، نبودن چشماندازی روشن برای آیندهی زندگی در این دیار... تا کی اینجا کارگری کنم و به این سرعت بهسوی نیستی گام بردارم؟ نه. باید رفت. دوستانی که پیشتر به غرب رفتهاند، همه راضیاند، هم از آزادیها، و هم از بهبود وضع زندگیشان.
اما پول... برای رفتن از اینجا پول لازم است. باید بتوان بلیت هواپیما و قطار خرید. باید بتوان ارز خارجی خرید تا بتوان با آن خود را به یک کشور غربی رسانید. پولی که من از کارم در میآوردهام همواره بهسرعت ذوب شده و در پایان هر ماه همواره هشتم گروی نهم بوده. هیچ پساندازی ندارم. کسی را در این دیار غریب ندارم که بتوانم پولی از او به وام بگیرم. تنها امیدم به فروش چند تکه طلاست که بستگان در آخرین لحظههای پیش از خروج از ایران در جیبم فرو کردند. اما طلا در مینسک چندان خریداری ندارد. تازه، کارکنان صلیب سرخ بلاروس به ما گفتهاند که برای فروش سکههای طلا، باید آنها را برای قیمتگذاری و گرفتن اجازهی فروش به مسکو فرستاد. یک بار هم یکی از صلیبسرخیها، آندره واراشیلوف، کلاه سرم گذاشت و نیمی از ارزش سکه را داد. باکو این دردسرها را ندارد و آنجا طلا را به بهای بهتری میخرند.
کارم را ترک کردهام و با پولی که بابت مرخصیهای استفاده نشده گیرم آمده بلیت هواپیما از مینسک به باکو خریدهام و آمدهام. اما روزگار با من سر سازگاری ندارد. نزدیکترین دوستانی که در باکو دارم، در خانه نیستند. برخی در سفراند و برخی برای مأموریتهایی اعزام شدهاند. یکیشان دارد همهی دار و ندارش را میان این و آن پخش میکند تا از اینجا برود. نمیدانم بهکجا. رادیوی خرابش را برایش درست میکنم تا بتواند آن را بفروشد. رادیوی مارک "وف" VEF است که بزرگترین و سنگینترین رادیوی ترانزیستوری موجود در بازار ایران بود و گیرندگی چندان خوبی هم نداشت، اما ما در زمان شاه همان را "برای کمک به سوسیالیسم" میخریدیم. خانوادهای از دوستان نیز عازم گردش در شهرهای کیف و خارکوف هستند و همینقدر میرسند که کلید خانهشان را که در محلهی "استپان رازین" است به من بدهند تا شبها آنجا بخوابم.
پرسوجو از دوستان ایرانی در پی خریدار طلا به جایی نرسیده و سرانجام به همین "کمیسیونی" راهنماییام کردهاند. اینجا نیز تجارتم نگرفتهاست. ساعتها اینجا ایستادهام و زنجیر طلا را دور انگشتم چرخاندهام، بی هیچ نتیجهای. تنها یک زن جوان روستایی به سویم آمده، زنجیر را گرفته و نگاه کرده، و من تبلیغ کردهام:
- ایتالیاییست! ببینید چه ظریف است!
- ممم... خیلی ظریف است. حیف! من چیزی دو برابر کلفتتر و درازتر از این میخواهم!
بخشکی شانس! ساعتی دیرتر خانم جاافتادهای بهسویم میآید:
- ایرانی هستی؟
- از کجا فهمیدید؟
آهی پر درد از اعماق سینهاش میکشد و میگوید: - قان چکدی! [خونمان که یکیست، به من گفت]
زنجیر را بهسویش دراز میکنم. میگوید: - نه، النگو میخواهم – و به درون طلافروشی میرود.
همهی مهاجران ایرانی نسل پیشین ما را که میبینند با دریغ و درد و حلقهای اشک در چشمان میپرسند که چرا آمدیم. میگویند که باید میماندیم، حتی به بهای زندان و مرگ، که زندگی اینجا، در غربت، تلختر از زهر است، سنگینتر از مرگ است، که غربت سوزان است. در آغاز حرفشان را زیاد نمیفهمیدیم. اما من اکنون خیلی خوب میفهمم.
هوا گرم و شرجیست. عرق میریزم. پاهایم خسته شدهاند. آنجا ایستادهام پای دیوار، اما این من نیستم: من اینکاره نیستم؛ فروشنده نیستم، معاملهگر نیستم، طلافروش نیستم، اهل قانون شکنی نیستم. سخت شرمندهام. کوچکتر و کوچکتر میشوم. دلم میخواهد دیده نشوم، دلم میخواهد توی دیوار ناپدید شوم، توی زمین فرو بروم. با خود میگویم: «آقای انقلابی! آقای سوسیالیست! آقای مهندس! ببین به چه روزی افتادهای! هیچ فکرش را میکردی که روزی تن به چنین حقارتی بدهی؟ که کاسهی گدایی به دست بگیری و کنار خیابانی در باکو بایستی؟ دستفروشی کنی؟ در مهد سوسیالیسم؟ در دیار رؤیاها و آرزوهایت؟ خجالت نمیکشی؟»
خورشیدبانو همچنان نشستهاست آنجا زیر آفتاب داغ و از پیکرهاش شعر میتراود. اما من چند سال است که از درون مرده و پژمردهام. دیگر شعر هم برایم خالی از معناست. راستی، خورشیدبانو با آن همه لباس و روسری، زیر آفتاب داغ، گرمش نیست؟
شاید میتوانستم در همان مینسک طلا را به سرپرستمان موسوی بفروشم؟ او پیشتر با خریدن سکهی طلایی از اشکان کمک بزرگی به او کرد. یا شاید میتوانستم اینجا به سراغ لاهرودی بروم و از او کمک بخواهم؟ اما نه! اهل گردن کج کردن پیش چنین کسانی نیستم.
غروب میشود و خبری از مشتری و خریدار نیست. دست از پا درازتر بهسوی محلهی "رازین" رهسپار میشوم. دوستان از شخصی بهنام سیاوش سخن میگویند که طلا خرید و فروش میکند. اکنون امیدم به اوست. شب میبینمش. او زنجیر نمیخرد، اما سکه اگر باشد... البته! چند سکهی کوچک هم دارم. سیاوش سکهها را میگیرد و میگوید که باید به مشتری نشان دهد، و فردا جواب میآورد. فردا، و چند روز دیگر میگذرد، و از سیاوش خبری نیست. اگر بهکلی ناپدید شود، دستم به هیچ جایی بند نیست و نمیدانم چگونه باید پیدایش کنم. اما سرانجام پیدایش میشود. فقط یک ایراد کوچک هست: سکههای مرا وزن کردهاند و دیدهاند که هر کدام یک گرم از میزان مقرر سبکتراند! میدانم که دروغ میگوید، اما چاره چیست؟ در این درماندگی چند گرم طلا هم فدای دندانگردی این آقای سیاوش هموطن و همحزبی! پول را میگیرم و دلم میخواهد هرچه زودتر از این باکوی نامهربان و این هموطن نامهربانتر بگریزم.
نه، باکو مهربان نیست! اکنون بلیت هواپیمای بازگشت به مینسک را هم به من نمیفروشند. میگویند که تا یک ماه بعد هم بلیت نیست، و ترس برم میدارد. چگونه این سه هزار کیلومتر را برگردم؟ میدانم که بلیت هست، اما "حرمت" میخواهند، رشوه میخواهند. پول من برای رشوه قد نمیدهد. اگر چیزی افزون بر بهای بلیت بدهم، باقی پول برای هزینههای رفتن به غرب نمیرسد و سفر باکو بیمعنی میشود. چه کنم؟ یک راه هست: قطار تا مسکو، و سپس قطار از مسکو تا مینسک. چارهی دیگری نیست.
قطار ظهر از باکو بهراه میافتد و غروب فردا به مسکو میرسد. بخش بزرگی از مسیر را در خواب سپری میکنم و هنگامی که بیدارم، یا شب است و تاریک، و یا دو سوی راه درختکاری شده و چیزی از ورای آنها دیده نمیشود. با رسیدن به مسکو برای رفتن به مینسک از ایستگاه قطار جنوب مسکو (کورسکی واگزال) به ایستگاه غربی (بلاروسکی واگزال) میروم. اینجا بلبشوی بزرگیست. انبوهی از مسافران در برابر گیشهها جمع شدهاند و با فریاد و سروصدا از سر و کول هم بالا میروند. ممکن نیست بتوانم در میان آنان شکافی باز کنم و خود را به باجه برسانم. چه کنم؟ حیران و سرگردان و نا امید ایستادهام، حرکات کمدی – تراژیک این انسانها را تماشا میکنم، و فکر میکنم. چه کنم؟ گشتی در ایستگاه میزنم تا شاید باجهی خلوتتری پیدا کنم. اما نه. فقط همین چند باجه است با ازدحامی عمومی در برابر همهشان، و یک باجه آنطرفتر... که... تنها یک دختر با قیافهی خاور دور در برابر آن ایستاده و دارد بلیت میخرد. جریان چیست؟ نزدیکتر میروم. تابلوی کوچکی پشت شیشه هست که روی آن نوشتهاند "برای مسافران خارجی". خب، من هم که خارجی هستم!
بانوی درشتاندامی که موهای سرخ نارنجیاش را به شکل دیگی بالای سرش جمع کرده، با لحنی خشن گذرنامهام را میخواهد. میدهم، نگاهی میاندازد و میگوید:
- این که خارجی نیست!
- اما من خارجی هستم. ببینید، اینجا نوشته "مهاجر سیاسی".
- با دلار باید بپردازید.
- اما من خارجی به آن معنا نیستم که دلار داشتهباشم.
دارد دهانش را باز میکند که بگوید "نمیشود". زود میگویم:
- خواهش میکنم لطف کنید و از رئیستان بپرسید!
چپچپ نگاهم میکند، لحظهای فکر میکند، و سپس بر میخیزد و میرود، و باز که میگردد، در سکوت دستبهکار میشود. نفسی به راحتی میکشم. قطار مینسک بامداد فردا میرود. چارهای نیست. میگیرم و سپاسگزارم. اما شب را کجا به صبح آورم؟
در مسکو نمیتوانی همینطور سرت را بیاندازی و به یک هتل یا مسافرخانه بروی. نخست باید یک معرفینامه برای سفر به مسکو داشتهباشی. این معرفینامه را باید ببری به "ادارهی هتلها". آنجا دفتر و دستک مفصلی دارند. نگاه میکنند، و برایت تصمیم میگیرند که به کدام هتل بروی. برگی به دستت میدهند که ببری و به آن هتل نشان دهی تا اتاقی یا تختی به تو بدهند. بدون این برگه هیچ هتلی هیچ مسافری را نمیپذیرد. برگ معرفی سفر به مسکو را ادارهی صلیب سرخ برای ما صادر میکند. من چنین برگی ندارم، و دفتر صلیب سرخ مسکو هم اکنون، دیروقت شامگاه، تعطیل است.
سالنهای انتظار ایستگاه قطار پر از جمعیت است و پر از بقچه و چمدان و بار و بندیل. بهسختی جای خالی برای نشستن پیدا میشود. ساعتی روی یک صندلی پلاستیکی ناراحت در میان شلوغی مینشینم. کاش کتابی، چیزی همراه میداشتم و سرم را گرم میکردم. کمی قدم میزنم. به گوشه و کنار ایستگاه سرک میکشم. نه، جایی برای دراز کشیدن و خوابیدن نیست. باز جایی در قلب شلوغی پیدا میکنم و مینشینم.
کمی پس از نیمهشب مأموران انتظامات ایستگاه همهی مسافران را از سالن بیرون میرانند و درها را میبندند. تنها نیستم. گروه بزرگی از مسافران برای امشب جا و مکانی ندارند. از صحبتهای آنان با یکدیگر دستگیرم میشود که ایستگاه قطار کیف را دیرتر میبندند. پشت سرشان با مترو به ایستگاه کیف میروم. آنجا نیز داستان همین است: ساعتی دیرتر همه را بیرون میریزند. اکنون گویا میتوان به ایستگاه لنینگراد رفت. آنجا نیز ساعتی دیرتر بیرونمان میکنند. دیگر دارم از بیخوابی میافتم. بیرون ایستگاه لنینگراد نیمکتهای سیمانی هست. گروه بزرگی از مسافران آنجا نشستهاند. من نیز مینشینم. کمی دیرتر جا باز میشود و همانجا بالاتنهام را دراز میکنم و به خوابی بسیار عمیق، خواب بیهوشی فرو میروم.
نمیدانم چند وقت به همان حال هستم که ناگهان با ضربهای به گوشم از جا میپرم. سر که بر میدارم مرد پلیسی رویم خم شده و دارد دشنام میدهد و فریاد میزند که برخیزم و گورم را گم کنم. شگفتزده و بیاختیار میگویم: «چرا میزنید؟ آخر چرا میزنید؟» گروهی پلیس حمله کردهاند و دارند با هیاهو مردم را میتارانند. مالیدن گوش یا ضربهای به لالهی گوش کارآمدترین راه بیدار کردن مستان است. مرد پلیس میبیند که مست نیستم و شاید از لهجهام در مییابد که خارجی هستم. سایهای از تردید و پشیمانی لحظهای کوتاه از نگاهش میگذرد، و همچنان که دارد نگاهم میکند، خطاب به همه فریاد میزند، و رهایم میکند.
اینجا هم نمیتوان نشست یا خوابید. نه، مسکو هم شهر مهربانی نیست. این همان شهری نیست که بارها با ترانهی "شبهای مسکو" در خیال به آن سفر کردهام.
و فردا در مینسک خبر تازهای در انتظارم است: "ادارهی ویزای اتباع خارجی" (آویر) سقف میزان ارزی را که میتوان برای سفر تبدیل کرد، نصف کردهاست. با این مقدار کم ارز دیگر نمیتوان در غرب بلیت هواپیما برای مقصد بعدی خرید.
نه، مینسک هم هیچ شهر مهربانی نیست. کجاست آن چهرهی مهربان این شهرها که سه سال پیش در گریزم از زندان و مرگ پناهم دادند؟ و راستی، کجاست مهربانترین شهر جهان؟
ترانههایی در وصف باکو: 1، 2، 3، 4
شبهای مسکو
بلبل: سئوگیلی جانان
فلورا کریماوا: حیف
خورشیدبانو ناتوان
25 May 2014
از آشغال تا رؤیای موسیقی
چندی پیش نمونهی کموبیش مشابهی از کنگو دیدیم. قول میدهم که این 13 دقیقه [دیگر موجود نیست] از پاراگوئه نیز ارزش دیدن دارد. با سپاس از محمد گرامی.
18 May 2014
درود و بدرود
به سهم خود در پیشگاه این مادران سر فرود میآورم. درود بیکران من نثار این مادران که تا امروز نگذاشتهاند یاد و گورگاه جمعی آن رفقای من، آن کشتگان جهل و عقبماندگی مشتی جانور، فراموش شود. حال بگذار برخی "دیر اوپوزیسیونشدههای بعداً پوزیسیون شده" در برابر دوربین تلویزیون شعار بدهند: «اعدام های ٦٧ رو یاد کسی نیارید! کسی یادش نیست! ولش کنید! تموم شد!» میبینید که با همت و پایداری چنین مادرانی هیچ هم تمام شدنی نیست.
درود بر "مادران خاوران"!
همچنین در هفتهی گذشته سازندهی سوئدی فیلم "در جستوجوی شوگرمن"، برندهی جایزهی اسکار برای همین فیلم، و به گواهی همکارانش در تلویزیون سوئد یکی از مهربانترین و خلاقترین انسانهایی که میشناختند، سرانجام بیمهریهای این جهان را تاب نیاورد و خود را راحت کرد.
بدرود مالک بنجلول 36 ساله، که میگویند میتوانست اینگمار برگمان آیندهی سوئد بشود. بدرود یابندهی شوگرمن دوستداشتنی!
عکس این گوشه از خاوران از من است.
11 May 2014
باران در باران
فصلنامهی باران، شمارهی ۳۹ - ۳۸، ویژهنامهی صداها و سکوتها، پائیز و زمستان ۱۳۹۲، منتشر شد.
سردبیر مهمان بارانِ شمارهی ۳۹ - ۳۸ بهروز شیدا است.
صفحهآرایی و جلدآراییی این شمارهی باران توسط جهانگیر سروری صورت گرفته است.
در سخن سردبیر این شماره چنین میخوانیم: «بارانی که در دست دارید قرار بود گِرد گفتمان سکوت در گوشهای از تاریخ ایران شکل بگیرد؛ در روند تبیین اما به چیز دیگری تبدیل شده است؛ شکل دیگری یافته است؛ هرچند که از سخن صدا و سکوت هیچ فاصله نگرفته است. جستارها، مقالهها، قصهها، شعرها، طنزها، وصیتنامههایی که در باران این شماره گرد آمدهاند، از صدا و سکوت سخنها میگویند؛ که در فاصلهی صدا و سکوت چیزها میگنجد: وطن و تبعید، خانه و غربت، صلح و ستیز، مکان و زمان، سنتی و مدرن، قدیم و جدید، ما و دیگران، وصل و فراق، علنی و مخفی، فورم و پیام، همهی متنها؛ همهی فصلها.»
در بارانِ شمارهی ۳۹- ۳۸ مطالبی میخوانیم از: اعظم ازغندی، مهدی استعدادی شاد، بیژن اسدیپور، مهدی اصلانی، رضا اغنمی، حسین اقدامی، بیژن بیجاری، ناصر پاکدامن، فرامرز پویا، شکوفه تقی، ملیحه تیرهگل، نسرین جافری، اسماعیل جلیلوند، رزا جمالی، محسن حسام، نسیم خاکسار، شهرام خلعتبری، قلی خیاط، شهریار دادور، رضا دانشور، مهرداد درویشپور، اکبر ذوالقرنین، فرزین راجی، فرشید راجی، محمد ربوبی، سهراب رحیمی، م. روانشید، مجتبی روهنده، فاطمه زندی، اصغر سروری، آصف سلطانزاده، اسد سیف، س. سیفی، بهروز شیدا، آزاده طاهایی، هومن عزیزی، علی علیین، زیبا کرباسی، علی لالهجینی، مسعود مافان، الف. ماهان، شیدا محمدی، مهرداد مستعار، شهریار مندنیپور، فریدون نجفی، غلامحسین نظری، حسین نوشآذر، پیمان وهابزاده، سعید هنرمند، مریم هوله.
و نیز روبرتو بولانیو، میشل فوکو، یاسانوری کاواباتا، ولادیمیر لارسابیش ویلی، توماس مایوردوما، فریدریش نیچه.
آدرس سایت نشر باران:
http://www.baran.st
آدرس ایمیل نشر باران:
info@baran.se
20 April 2014
ملیت ِ گوشت ِ دم ِ توپ
13 April 2014
از جهان خاکستری - 101
![]() |
| آذر بینیاز (طبری) |
در خانهی طبری در امیرآباد شمالی به بابک که تدارکاتچی حزب بود، و فرزاد دادگر پیوستم. بابک وانت کوچکی آوردهبود. طبری و همسرش آذر خانم دارایی چندانی نداشتند: کتاب بود و کتاب بود و کتاب بود، و مقادیری خردهریز و قاشق و بشقاب و لباس و رختخواب و تخته و طبق. سه بار با وانت کوچک رفتیم و آمدیم، و تمام شد. فرزاد تنها بار نخست با ما آمد و کمک کرد، خانهی تازه را در کوهپایهی نیاوران نشان داد، و سپس ماندیم من و بابک.
بار دوم بابک که وانت را میراند، برای رد گم کردن مسیری تازه را از کوچهای تنگ برگزید که جایی در سربالایی آن درختی بزرگ و محکم روی کوچه خم شدهبود. او فراموش کرد که تختخواب آذر را به شکل عمودی پشت وانت گذاشته، تختخواب به درخت گرفت، و کف آن، ساخته از برادهی چوب فشرده (نئوپان) از میان به دو نیم شد. اکنون آذر بیتختخواب شدهبود. او تا ماهها بعد از کمردرد مینالید، و بابک پیوسته قول میداد که تختخواب دیگری برای او خواهد یافت.
حزب یک پیکان کهنه، اما تر و تمیز را به نام من کرد. قرار بود به جای وانت قراضهی قبلی با این پیکان ارتباط و رفتوآمدهای طبری، اخگر، و باقرزاده را برقرار کنم و کارهای "پرسشوپاسخ" را انجام دهم. وانت به نادر رسید.
رفتوآمد از خانهی تازهی طبری و آذر حتی تا نزدیکترین بقالی نیز با پای پیاده دشوار بود و آذر نیز برای رفتوآمدهای روزانه کمک لازم داشت. قرار بود بابک، که خانهاش در همان نزدیکی بود، در این کارها کمکشان کند و هر روز به آنان سر بزند. اما تازه تختخوابی برای آذر فراهم کردهبود که او را گرفتند. ماشینی داشت که از حراج ماشینهای کهنهی سفارت شوروی خریده شدهبود و حتی رنگ ویژهی آن را تغییر ندادهبودند. در منزل او چند دستگاه بیسیم بهدرد نخور و خراب، و تکههایی بیمصرف از چند اسلحه که در روزهای انقلاب به غنیمت گرفته شدهبودند، و پروندههایی که از بایگانیهای ساواک برداشته شدهبود، به دست آمد، و با همین "مدارک جرم" او رفت تا هفت – هشت سال در زندان بماند. بهروز را برای تأمین بخشی از ارتباطهای طبری و آذر بهجای بابک گماردند.
اکنون فضای پس از جنگ خیابانی میلیشیای سازمان مجاهدین، فضای اعدامهای روزانه و بی محاکمهی نوجوانان و جوانان، فضای پلیسی بگیر و ببند در کشور برقرار بود. پس از آن خانهی پر رفتوآمد و دید و بازدیدهای پرشور و پر سر و صدا در امیرآباد، طبری و همسرش اکنون بهکلی تنها ماندهبودند. حتی بستگانشان اجازهی رفتوآمد به این خانه را نداشتند. تلفن نداشتند و رادیو و تلویزیونشان نیز به علت نزدیکی به کوه درست کار نمیکرد. طبری چارهای نداشت جز آنکه در اتاقش بنشیند و بخواند و بنویسد، و آذر تنها و خاموش در آشپزخانه مینشست، آشپزی میکرد، از پنجرهای که چشماندازیهم نداشت آسمان را و تکدرخت باریکی را تماشا میکرد، گاه رمانی میخواند، سیگار را با سیگار میگیراند، و روزشماری میکرد تا نامهای از دخترانشان یا دوستانشان در جمهوری دموکراتیک آلمان برایشان ببرم، یا پنجشنبه و جمعه برسد و به خانهی بستگان و دوستان به مهمانی ببرمشان.
طبری دلگیر بود و فکر میکرد که کیانوری بهعمد او را ایزوله کردهاست، سانسورش میکند و حتی شرکت او را در جلسههای هیئت دبیران حزب دوست ندارد و به بهانهی بیمار بودن تشویقش میکند که به جلسه ها نرود. طبری را کسانی به صراحت "دهانلق" میدانستند، و رحیم، که او را به جلسهی هیئت دبیران میبرد، چند بار به من گفت که "رفقا" دوست ندارند که طبری اینور و آنور به مهمانی برود و اسرار حزبی را به هر آشنا و بیگانهای بگوید. اما بهظاهر چنین وانمود میشد که این تدابیر و محدودیتها برای حفاظت از خود طبریست.
هر بار که پیششان میرفتم آشکارا شادمان میشدند. میل داشتند که هر چه بیشتر به دیدنشان بروم. از دیرباز، از همان خانهی پیشین نیز، دلبستگیهای عاطفی نسبت به من نشان میدادند، در مهمانیهایشان پیش بستگان و آشنایان مرا به اصرار شرکت میدادند و "مثل پسر" خود معرفی میکردند. آذر بهویژه و همیشه با من مهربان بود. او دغدغهی یافتن دوست دختر و همسر را برای من داشت. دختری را نیز از خانوادهای حزبی برایم یافت، و روزی، بی آنکه به من بگوید جریان چیست، به میهمانی ناهار به خانهی آنان رفتیم. اما دل من جای دیگری بود، و آن دختر دیرتر نامزد مهرداد فرجاد شد. و هنگامی که آذر و طبری شنیدند که با دختر دلخواهم دوست شدهام، بسیار شادمان شدند، و طبری نامهای در تعریف از من برای آن دختر نوشت.
در این خانهی تازه، پس از چاقسلامتیها و گفتوگوی روزمره در حضور آذر، طبری مرا به اتاق خود میبرد، پشت میز کارش مینشست، و ساعتی درد دل میکرد و از هر دری میگفت. اینجا بود که برخی از اخبار درون حزب را برایم نقل میکرد، و گاه برخی از درونیترین زوایای اندیشهاش را برایم میگشود. بعدها افسوس خوردم که چرا همه را مرتب و بهدقت یادداشت نکردم.
اما تحلیلهای سیاسی او همواره بسیار سطحی و عامیانه و آغشته به تئوری توطئه به نظرم میآمد. ابعادی افسانهای از تواناییهای فنی و نظامی شوروی در تصور داشت. در جهان دو قطبی آن روزگار، رقابتهای شرق و غرب و جنگ سرد در دیدهی او تا حد زورآزمایی دو پهلوان در مسابقهی مچخواباندن نزول میکرد. اتحاد شوروی زیر رهبری لئانید برژنف در مسابقه با طرح "جنگ ستارگان" امریکا و رونالد ریگان داشت از نفس میافتاد، امتیاز میداد، و عقب مینشست، اما طبری خیال میکرد که شوروی سلاحی سری دارد که میتواند همهی موشکهای امریکا و غرب را پیش از عمل فلج کند. شوروی و سوسیالیسم روسی میرفت که هشت – نه سال بعد فرو ریزد، اما طبری میگفت که بهنظر او امپریالیسم امریکا دارد واپسین نفسهایش را میکشد و احساسش این بود که حد اکثر تا سال 1990 طلیعههای جهان بدون امپریالیسم را خواهیم دید.
با شعر او نیز میانهای نداشتم، هرچند که با جان و دل برای انتشارشان میکوشیدم. نوشتههای مورد علاقهام کارهای علمی و فلسفی و اجتماعی او بود که با الهام از مقالههای مجلهی روسی "مسائل فلسفه" مینوشت. اما همیشه تا هنگامی که او میل داشت در اتاقش و پای صحبتش، هر چه بود، مینشستم، و پیدا بود که او در فشار آن محدودیتها وجود همصحبتی حتی همچون من را نیز غنیمت میشمارد.
اما یک بار... یادآوری آن هنوز برایم دردناک است... مادرم برای دیدار بستگان از اردبیل به تهران آمدهبود و پیش من بود. بعد از ظهر میان انجام وظیفهی حزبی، و وظیفهی فرزندی گیر کردهبودم. طبری و آذر منتظرم بودند. قرار بود چون همیشه کتابها و نشریات تازه، و نامهها و گزارشهای حزبی را برایشان ببرم، و از سوی دیگر دلم نمیآمد که مادر را در خانهی مجردی خالی از همه چیز شامگاه تنها رها کنم و حوصلهاش سر برود. پس او را نیز در ماشین نشاندم، از روبهروی دانشگاه تهران تا نیاوران در خیابانهای تهران گرداندمش، و در کوچهی خانهی طبری گفتمش که همانجا در ماشین بنشیند تا من کاری را که نیم ساعت بیشتر طول نمیکشد انجام دهم، و برگردم.
طبری در خانه تنها بود. آذر با خانم صاحبخانه که در طبقهی پایین مینشستند به خرید رفتهبود. طبری چون همیشه شاد و پر سرو صدا پیشوازم کرد: "آه... آمدی شیوا جان؟"، روبوسی کرد، و یکراست به اتاق کارش رفتیم. کتابها و نشریات را یکیک با توضیح مربوطه به او دادم، و سپس کاغذهای حزبی را گشود، خواند، دربارهی تکتکشان با من صحبت و مشورت کرد، و برای برخی پاسخی نوشت. و اینک نوبت درد دلهایش بود. با علاقه و توجه گوش میدادم. گفت و گفت، و سپس نوبت رسید به تکرار توصیف مچ خواباندن شرق و غرب، تقسیم جهان میان شرق و غرب، دیده شدن روشنایی در انتهای تونل زمان با نوید فروپاشی امپریالیسم، نفوذ شوروی در میان سران جمهوری اسلامی و از این دست. بردبارانه گوش میدادم، نظر میدادم، و در پیش بردن صحبت یاریاش میکردم. اما دلواپس مادرم بودم.
نیم ساعت، سهربع، یک ساعت، و یک ساعت و نیم گذشت، داشت تاریک میشد، و من دیگر طاقت نداشتم. طبری داشت فصل تازهای در سیاستبافیهایش میگشود که بسیار آرام و متین و مؤدب حرفش را بریدم و گفتم:
- خیلی ببخشید، رفیق! اجازه میخواهم که این بار یک کم زودتر مرخص شوم، چون مادرم آن بیرون توی ماشین نشسته، و...
ابروانش بالا رفت. حالتی آنچنان خشمگین بهخود گرفت که هرگز ندیدهبودم و دیرتر نیز ندیدم. پرخاشکنان گفت:
- خب، برو! برو! چپ و راست از من ایراد میگیرند که چرا این و آن را به خانهات میبری یا به خانهی این و آن میروی، و بعد رفقا کسانی را تا در خانهی من میآورند و راه و چاه را یادشان میدهند. حالا ببینیم رفقای تشکیلات این را دیگر چه میگویند... برو! برو! اصلاً من اینجا چه اهمیتی دارم؟... – و برخاست.
شگفتزده، با دهانی باز نگاهش میکردم، و نمیدانستم چه بگویم و چه بکنم. هیچ انتظار چنین واکنشی را نداشتم. میتوانستم هیچ نامی از مادرم نبرم. میتوانستم بگویم که قرار حزبی دیگری دارم. میتوانستم بگویم که باید اخگر یا باقرزاده را به جایی برسانم. اما دروغ از من بر نمیآید. در خمیرهام نیست. راستش را گفتم. انتظاری که از او داشتم، از یک "انسان طراز نوین"، یک انسان مهربان و انساندوست، یک انسان فرهیخته و آرمانپرست، انسانی که برای بهروزی انسانها میرزمد و زندگیش را کف دستش گرفته، هیچ این نبود. میتوانست سرزنشم کند که چرا مادرم را تنها رها کردهام؛ میتوانست بگوید: "چرا زودتر نگفتی؟ برو، به مادرت برس!"؛ میتوانست بگوید: "چه فرصت خوبی! مادرت را بیاور تا با او آشنا شوم!"...
اما، نه... هر هفته او را به خانهی برادرش، عمهاش، دائیاش، و دوستانش میبردم، اما گویی قرار نبود من خود مادری داشتهباشم. دلشکسته برخاستم. میخواستم بگویم: "رفیق! مادرم زنی سالمند و شهرستانیست، هیچ جا را در تهران بلد نیست. دلم نیامد در خانه تنها رهایش کنم. او شما را نمیشناسد. او نمیتواند خانهی شما را لو بدهد..." اما زبانم و دهانم قفل شدهبود. سرم را انداختم، و رفتم.
تا رسیدن به ماشین بغض گلویم را گرفتهبود. دلم بهدرد آمدهبود. با صدایی گرفته از مادر عذر خواستم که این همه مدت او را آنجا تنها رها کردهام. مادر حال مرا دریافت و پرسید:
- چی شده؟
- هیچ مادرکم، هیچ... برویم. برویم.
و بهسوی خانه راندم. اکنون به یکی از سختترین تضادهای زندگانی حزبیم برخورده بودم: مرز زندگی شخصی و فردی، و زندگی حزبی کجاست؟ آیا فرد حزبی میتواند زندگی فردی داشتهباشد؟ آیا فرد انقلابی میتواند به پدر و مادر و همسر و فرزندش نیز بیاندیشد و به آنان نیز خدمت کند؟ مگر هدف از پیوستن به حزب و تشکیلات خدمت به انسان و انسانیت نیست؟ اگر من نتوانم با نزدیکترین انسانهای پیرامونم، با پارههای جگرم رابطهی انسانیم را حفظ کنم، چگونه میتوانم به انسانیت خدمت کنم؟ آیا بهای کار حزبی و تشکیلاتی با نیت خدمت به انسانیت در مقیاس بزرگ، از دست رفتن رفتار انسانی با نزدیکان در مقیاس کوچک است؟ در این صورت آیا من حاضرم چنین بهایی را بپردازم؟ طبری، یا مادر؟ به کدامیک برسم؟ آیا یک انقلابی میتواند به هر دو برسد؟ پدر و مادری که با خون جگر خوردن مهندسی بار آوردهاند و تحویل جامعه دادهاند، اکنون پسری دارند که هیچ به فکر درآمد و پیشرفت شغلی و زندگی مرفه و بازپرداخت ذرهای از زحمتهای آنان نیست. آیا این است پاداش آنان؟
طبری یک بار دیگر نیز سخت سرزنشم کردهبود، و آن هنگامی بود که هنگام ویرایش و تصحیح کتابش "دانش و بینش" عبارت "الفبای مُرس" (مورس) از نگاهم گریختهبود و "الفبای فرس" چاپ شدهبود. آن بار با میانجیگری آذر و با اهدای نسخهای از همان کتاب به من، از دلم در آورد، و این بار نیز، بهگمانم باز با میانجیگری آذر، با دادن عیدی غافلگیرم کرد: نوروز همان سال کنار سفرهی هفتسین دیوان حافظ را به دستم داد و با اصرار خواست که فالی بگیرم. کتاب را که گشودم، یک اسکناس پانصد تومانی آنجا بود. من تا آن روز این رسم را با دیوان حافظ ندیدهبودم. پدرم اسکناسهای نو را صاف میداد به دستمان. ... و پانصد تومان در آن هنگام تمامی درآمد ماهانهی من بود که حزب به من میپرداخت.
***
"کتابچه حقیقت" مینویسد که پس از دستگیری گروه نخست رهبران حزب در 17 بهمن 1361، «طبری در خانهای مخفی شدهبود و یک زوج مخفی سازمان به عنوان پوشش در آنجا زندگی میکردند. این زوج به سعید آذرنگ و [مهدی] پرتوی گفتهبودند که طبری ھمهی ما را دیوانه کردهاست زیرا [مدام] میگوید [که] دنیا صفحهی شطرنج است و دو قطب شوروی و امریکا دو طرف صفحهی شطرنج نشستهاند و صفحهی دنیا را آرایش میدھند. سیاست جھان و ھمه چیز و رقابت و تنازع و سازش این دو قدرت [روی این صفحه] حل میشود. دھهی ھفتاد پیشرویھای سوسیالیستی و دھهی ھشتاد حرکت و ھجوم متقابل نیروھای امپریالیستی [بوده] و متعاقب آن باید ھجوم سوسیالیسم شکل بگیرد، و شورویھا خود را آمادهی ھجوم میکنند، ولی در حال حاضر عقبنشینی تاکتیکی کردهاند. و این گردش به راست در حکومت ایران، جزئی از [آن] عقبنشینی تاکتیکی است، زیرا رژیم ایران به شوروی وابسته است. خمینی از طریق سوریه یا الجزایر با شورویھا ارتباط دارد و به خمینی میگویند چه بکند. این گرایش به راست در عرصهی اقتصادی ایران شبیه ھمان طرح "نپ" است. جریان حمله امریکائیھا در طبس نیز توسط شورویھا سرکوب شد. پس ھرچه زودتر با شوروی تماس بگیریم و کسب تکلیف کنیم. ما قطبنمای خود را با کیانوری که با شوروی ارتباط داشت از دست دادهایم و گیج شدهایم و فعلأ نباید سیاست خود را نسبت به حکومت عوض کنیم.»
***
عکس آذر را از کتاب "ناگفتهها – خاطرات دکتر عنایتالله رضا"، نشر نامک، تهران، زمستان 1391 برداشتم. این کتابیست نه از "ناگفتهها" که پر از گفتههای پر غلط و مخدوش و سخنانی که پیشتر دیگران بارها بهتر و دقیقتر گفتهاند. بالاترین ارزش کتاب همان وجود برخی از عکسها در آن است، و همین.
***
اخگر، باقرزاده، فرزاد دادگر، مهرداد فرجاد، و سعید آذرنگ را جمهوری اسلامی اعدام کرد.
طبری، آذر، و کیانوری را جمهوری اسلامی در درون و بیرون زندان "کشت".
بابک، رحیم، و پرتوی در ایراناند. بهروز در آلمان است.
نادر را در زمستان 1360 با وانت حامل نوارهای "پرسشوپاسخ" گرفتند، وانت را ضبط کردند، و نادر را چندی بعد رها کردند. او در کاناداست.
06 April 2014
دو بار بهار
![]() |
| بهار در کؤنیگشتاین |
05 April 2014
پاسخی به یک دوستدار
«شیوا مرز واقعیت و تخیل در روایت هایت خیلی شکننده است. من به عنوان خوانندهای که کم و بیش در جریان فعالیتهای تو قبل از سرکوب و مهاجرت بودهام گاه حیرت زده میشوم. آخر عزیز من تو کجا و حیدر مهرگان کجا. تو کجا و عبدالله شهبازی کجا. تو هم به اندازه خودت بزرگی و دور شدن از واقعیت خودت به وجههات لطمه میزند. تو برای دوستانت عزیز بودهای و نیازی نیست بزرگنمایی کنی. آن وقت دیگر شیوا نیستی و این من خواننده دوستدار تو را اذیت می کند.
موفق باشی»
"دوستدار" گرامی ِ من، سپاسگزارم از مهر شما. راست میگویید که "نیازی نیست بزرگنمایی" کنم، و من هرگز این کار را نکردهام و نخواهم کرد، حتی اگر "به اندازهی خودم بزرگ" نشمارندم. هرگز نیازی به "بزرگی" و بزرگنمایی احساس نکردهام، و شما اگر بهراستی مرا شناختهباشید، این را باید دریافته باشید.
همچنین راست میگویید که در آن زمینهی ویژه همپای مهرگان و شهبازی، بهویژه اولی نبودم. اما موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست: مسعود اخگر (رفعت محمدزاده) مسئول شعبههای آموزش و پژوهش کل، و نیز احسان طبری در ردهای بالاتر مسئول چهار شعبهی آموزش، پژوهش، تبلیغات، و انتشارات، هر دو علاقهای به من داشتند و میخواستند مرا بپرورانند. بنابراین هنگامی که قرار شد حیدر مهرگان علنی شود، هنگامی که او عضو مشاور (و سپس عضو اصلی) هیئت سیاسی حزب شد، و در فاصلهای که نمیدانستند او را بر چه کاری بگمارند، قرار شد یک کمیتهی آموزش تشکیلات تهران ایجاد شود، و اخگر و طبری با توافق هم، با هدف پروراندن من، مرا نیز به آن کمیته فرستادند.
من دستکم در دو جلسهی کمیتهی آموزش تشکیلات تهران در منزل عبدالله ارگانی همراه با حیدر مهرگان و عبدالله شهبازی حضور داشتم. ارگانی که اهل دانش و شیمیست بود و کتابهایی در زمینهی دانش همگانی Popular science نوشته یا ترجمه کردهبود، هنگامی که دانست که من مهندس هستم، در همان نخستین جلسه پس از رفتن شرکتکنندگان جلسه مرا نگه داشت و ساعتی از دانش و سوابق و علاقههایم پرسید، و او بود که نوشتن درسنامهای برای نوآموزان را به من پیشنهاد کرد.
روزها که در دفتر شعبهی پژوهش مینشستم، هجده – نوزده صفحه از آن درسنامه را هم نوشتم، که بهگمانم روز 17 بهمن 1361 با دو بار حملهی پاسداران به آن دفتر، به یغما رفت. آنچه در سر داشتم و میکوشیدم بنویسم، چیزی بود که سالها دیرتر دیدم که ریچارد داوکینز در کتابش "ساعتساز نابینا" با ژرفا و گسترش بینظیری نوشتهاست، و خجالت کشیدم، زیرا آن نوشتهی کوچک من بیگمان کاریکاتوری بیش از این کتاب در نمیآمد. اما خب، از من خواستهبودند، و زور خودم را میزدم.
کار کمیتهی آموزش تشکیلات تهران خیلی زود تعطیل شد و من هرگز ندانستم چرا. به گمانم در "کتابچهی حقیقت" یا در "سیاست و سازمان حزب توده" چیزهایی دربارهی این کمیته و آن سرگردانی حیدر مهرگان و تعطیلی کمیته نوشتهاند که باید بگردم و پیدا کنم.
اما چه خوب که بهجز شهبازی، دستکم یک نفر دیگر از شاهدان عضویت من در آن کمیته هنوز زندهاست، و زندگانیش دراز باد!
حالا راضی شدید؟!
20 March 2014
سلام بر بهار!
و آرزوی شادی و شادمانی برای همهی انسانهای روی زمین، بهویژه شما خوانندهی گرامی، در این لحظهی برابری شب و روز که همزمان در همه جای زمین اتفاق میافتد، هر جای زمین که هستید.
ساعت ما در سوئد قرار بود 17:57:07 را نشان دهد. دوان از کار به خانه آمدم، میزی چیدم، و... بقیهاش را که میدانید! امسال برای نخستین بار احساس کردم که مبادا دارم ادای آن کنتس و نوکرش را در شب سال نو در میآورم؟! هرچند که من نه کنت یا کنتس (!) هستم، و نه قصری و نوکری دارم... بگذریم! منظورم "شام یکنفره" است، همان که کنتس اصرار دارد که "روال همیشگی همهی سالها" اجرا شود. اینجا ببینیدش، و شادکام باشید.
البته من هنوز به وضعیت آن کنتس دچار نشدهام، به این دلیل ساده که هنوز 90 سالم نشده! تازه، همین پس فردا شب جشن بزرگی با دوستان و آشنایان داریم. جای همهی شمایانی که نیستید، خالی!
در ضمن، از نگاه من، این یکی از زیباترین عکسهای مونیکاست که تا امروز یافتهام. برش آن از من است. برای بزرگ کردنش رویش کلیک کنید.
02 March 2014
از جهان خاکستری - ۹۷
استاد "ریاضیات ۱" از من، از نامهی دکتر ریاحی، و از این امتحان ِ دیرهنگام هیچ خوشش نیامد. قراری گذاشت و در روز و ساعت موعود در اتاقش نشاندم، روبهرویم نشست، و امتحان دشواری از من گرفت. این نخستین درس زندگانی تحصیلیم بود که در آغاز دانشگاه از آن نمرهی ردی گرفته بودم و در نیمسال گذشته برای بار دوم آن را خواندهبودم. اکنون با نمرهی ۱۳، که در آن روزگار در دانشگاه ما "خوب" شمرده میشد، قبول شدم.
دکتر محمد امین استاد درس "استاتیک" در دانشکدهی سازه (عمران)، مهربان و کمی غمگین و با همدردی مرا پذیرفت. در رفتارش نسبت بهخود احترامی احساس میکردم که در رابطهی استاد – شاگردی سابقه نداشت. او مرا برد و در اتاق استادان نشاند، ورقهای جلویم گذاشت، در را بست و رفت. در آن سالها هنوز ماشین حساب به ایران نیامدهبود. با یک خطکش محاسبهی آریستو Aristo که داشتم، حساب میکردم و حساب میکردم: خرپا، تیرآهن، ممان اینرسی (گشتاور لختی)، و... اما در حل یک مسألهی تسمه و پولی گیر کردهبودم. نیم ساعت اضافه بر وقتی که استاد دادهبود گذشته بود که استاد آمد و با لبخندی پرسید:
- خب، در چه حالی؟
درمانده و شرمگین شکل مسأله را نشانش دادم و به زبان بیزبانی فهماندم که در حل آن گیر کردهام. دکتر امین کتاب Statics مریام Meriam را که روی میز بود برداشت، بازش کرد، جلویم گذاشت، و با انگشت فرمولی را نشانم داد:
T2 = T1 * exp(f*β)
شرمسار و سپاسگزار نگاهش کردم، و رفت. چه خنگ بودم! خب، واضح است! مسأله را حل کردم، نوشتم، ورقه را بردم و به استاد دادم، و رفتم. نمرهام نزدیک عالی بود: ۱۴/۵!
خانم دایان فولادی، اهل کانادا، با شوهر ایرانی، استاد زبان انگلیسی ۲، با دیدن نامهی دکتر ریاحی و دانستن این که یکی از بهترین شاگردانش در زندان بودهاست، سخت دستپاچه شد. داستانهای ترسناکی از ساواک و شکنجههایش شنیدهبود، و مانند آن که از درد شکنجهها توان ایستادن نداشتهباشم، بازویم را گرفت و برد و روی یک صندلی نشاندم. هیجانزده به انگلیسی میگفت:
- چطوری؟ خوبی؟ خوبی؟... بنشین!... استراحت کن!... – دستش را پیش میآورد تا بر سرم بکشد، یا صورتم را نوازش کند، اما ملاحظهی رابطهی استاد – دانشجویی بازش میداشت و دستش را پس میکشید. مانده بود. نمیدانست چه کند. با بیقراری دورم میچرخید. اشک در چشمان آبی روشنش حلقه زدهبود. رفت پارچ آبی با یک لیوان آورد، آب ریخت و به سویم دراز کرد: - بگیر!... بنوش!...
پس از بازگشت از زندان، هیچکس، حتی نزدیکترین بستگانم، رفتاری اینچنین مهرآمیز با من نکردهبودند. اینجا نمرهام عالی بود: ۱۸!
اما غمگین بودم. با وجود آشنایان فراوان احساس تنهایی میکردم. نگاهم "آزاده" را میجست، و بهندرت مییافتمش. یک بار هنگام ورود به ناهارخوری همراه با دوستی، به او برخوردیم که با دوستش از سالن بیرون میرفتند. دل من تاپتاپ میزد. از کنارمان گذشتهبودند که شوخ و شنگ زیر لبی گفت "آقای فرهمند...!" اما من و دوستم خیلی دیر بیدار شدیم. پنج قدمی دور شدهبودیم که به هم نگاه کردیم: نام مرا گفت؟! منظورش چه بود؟ کارش چه معنایی داشت؟ داشت سربهسر من ِ بچهی سادهی شهرستانی میگذاشت؟
ندانستم. نفهمیدم. یک بار در کتابخانهی مرکزی دانشگاه به سویش رفتم، درسی را که با دکتر اسماعیل خویی گذراندهبود بهانه کردم و کمک خواستم، اما ردم کرد و بهزودی با یک همدانشگاهی دیگر ازدواج کرد.
نه، نمیشد درس خواند. نیمی از دلم نیز پیش همزنجیرانی بود که پشت دیوارهای بلند زندان قصر ماندهبودند. آیا این خیل همدانشگاهیان هیچ میدانستند که در گوشهی دیگری از شهر صدها نفر تنها با آرزوی آوردن بهروزی برای مردم، یا به جرم خواندن کتابی "ممنوعه" به زنجیر کشیده شدهاند؟ دورهی هفتیهای تازهوارد بیگمان هنوز چندان چیزی نمیدانستند. اما بهزودی چیزهایی دیدند که هرگز ندیدهبودند، و ورودیهای این سال، ۱۳۵۱، بیشترین کشتهها را در مبارزهی سیاسی دادند (دستکم ۱۹ نفر).
نه، نمیشد درس خواند. این نیمسال را "غیبت موجه" گرفتم، اما در دانشگاه ماندم. روز ۱۶ آذر، که به یاد کشتگان دانشگاه تهران در سال ۱۳۳۲ "روز دانشجو" بود، گرچه هنوز غیر رسمی، نخستین تظاهرات این نیمسال برگزار شد. آغاز تظاهرات اغلب به این شکل بود که گروه بزرگی در راهروی طبقهی همکف ساختمان مجتهدی (ابن سینا) گرد میآمدند، منتظر میشدند تا زنگ شروع کلاسها به صدا در آید، و همزمان با آن همه "هو" میکردند، و سپس کسی از میان جمع نخستین شعار را میداد، و همه تکرار میکردند. همهی این کارها برای آن بود که معلوم نشود چه کسی از کجا نخستین شعار را داد:
یاران ما زنداناند؛
زندانبانان جلاداند –
ای مرگ بر جلادان!
آنگاه گروه با شعار "اتحاد، مبارزه، پیروزی" راه میافتاد، در کلاسها را میگشودند و با شعار و سروصدا برهمشان میزدند، شیشههای دانشگاه را میشکستند، کتابخانهی مرکزی را ویران میکردند، و دانشگاه را به تعطیلی میکشاندند. یک – دو بار با آنان در تظاهرات شرکت کردم اما هرگز شیشهای نشکستم و هرگز هیچ خسارتی به دانشگاه نزدم. دانشگاه را دوست میداشتم و از تعطیلی آن غمگین میشدم. کتابخانهی مرکزی یکی از پاتوقهای من بود. ساعتها در بخش کتابهای مرجع مینشستم و دربارهی آهنگسازان یا موضوعهای دیگر مطالعه میکردم و یادداشت بر میداشتم.
"مرکز تعلیمات عمومی" دانشگاه کار دانشجویی به من دادهبود. در کلاس "شناخت موسیقی" دکتر هرمز فرهت و کلاس "کارگاه شناخت موسیقی" خانم ماهمنیر شادنوش برای دانشجویان موسیقی کلاسیک پخش میکردم. با استفاده از این امکان "اتاق موسیقی" را بر پا کردهبودم و خود را بهدست خود در کار غرق کردهبودم. ضبط صوت و نوار کاست داشت همهگیر میشد اما موسیقی آذربایجانی از آذربایجان شوروی سابق نایاب بود. صفحههای این موسیقی را از فروشگاه کارناوال در سهراهی ایرانشهر نزدیک میدان فردوسی میخریدم، و در خوابگاه با امانت گرفتن گراموفون از کسی و ضبط صوت از کسی دیگر ساعتها مینشستم و برای این و آن و کسانی که حتی نمیشناختم نوار موسیقی آذربایجانی پر میکردم. به یک حساب سر انگشتی تا دو سال پس از آن نزدیک ۲۰۰۰ ساعت نوار پر کردم و پخش کردم، بی هیچ دستمزدی. مشروح داستان "اتاق موسیقی" را جای دیگری نوشتهام.
اینجا موسیقی اصیل ایرانی، و نیز اپرای کوراوغلو، و شور اثر امیروف بیشترین شنوندگان را داشت. اتاق شماره ۳ پر میشد. روی پلههای درون کلاس، پلههای پشت در کلاس، کف راهرو، پشت پنجره روی چمنهای مقابل تالارها پر از جمعیت میشد. سوئیت شهرزاد ریمسکیکورساکوف و اوورتور اگمونت بیتهوفن نیز شنوندگان فراوانی داشتند. خفقان و سانسور، نمادگرایی را گسترش میداد: خان ستمگر اپرای کوراوغلو نماد شاه بود، و کوراوغلو و پهلوانانش و پناهگاهش در کوهها، چریکهایی بودند که از سیاهکل با شاه میجنگیدند؛ تکهای از شور امیروف و نیز شهرزاد کورساکوف آهنگهایی بودند که سرودهای سازمان چریکهای فدایی خلق را روی آنها گذاشته بودند:
ای رفیقان، قهرمانان!
جان در ره میهن خود بدهیم بیمهابا
از تن ما خون بریزد
از خون ما لاله خیزد
...
و
من چریک فدایی خلقم
جان من فدای خلقم
جان بهکف خون خود میفشانم
هر زمان برای خلقم
...
و اگمونت داستان قهرمان آزادیخواهی بود که اعدامش میکردند. دلم میخواست که برای کنسرتو پیانو یا سنفونیهای چهارم و ششم چایکوفسکی، یا برای سنفونیهای پنجم و هفتم و نهم بیتهوفن، یا برای کنسرتو پیانوی شماره ۲ و راپسودی روی تمی از پاگانینی اثر راخمانینوف و... نیز همین قدر شنونده به اتاق موسیقی بیایند. اما زمانهی "چریکیسم" بود. مرکز چریکهای چپ، اتاق کوهنوردی بود که روبهروی اتاق موسیقی قرار داشت، و مرکز چریکهای مسلمان نمازخانه بود که سه طبقه بالاتر بود. هماینان بودند که تلویزیون سالن عمومی خوابگاه دانشجویی را پیوسته خراب میکردند تا مبادا کسی آنجا بنشیند و گوگوش را، یا شوی "میخک نقرهای" فریدون فرخزاد را تماشا کند و از انقلاب و انقلابیگری غافل شود. هماینان بهسوی دختران زیبا و خوشپوش دانشگاه گوجهفرنگی گندیده پرتاب میکردند و در خلوت کتکشان میزدند. از نظر اینان دختران نمیبایست زیبا و برازنده باشند و توجه کسی را جلب کنند؛ نمیبایست بخندند یا با پسری راه بروند؛ حتی نمیبایست همراه با پسران در برنامههای کوهنوردی شرکت کنند! دختران میبایست ساده و "چریکی" لباس بپوشند و خشن و "چریکی" رفتار کنند. اینان میزهای کتابخانه را "آخور" مینامیدند که نمیبایست پشت آن نشست و سر در کتاب و درس فرو برد: درس بد است! باید به امر انقلاب پرداخت!
من با چریکیسم هیچ میانهای نداشتم. دختران زیبا و خوشپوش دانشگاه را دوست میداشتم. با دیدن دختران "کلاغی" (با مانتو و روسری) دلم میگرفت و میخواستم فریاد بزنم که آخر چرا زیباییتان را، زن بودنتان را میپوشانید؟ افرادی نیز در نمازخانه و اتاق کوه بودند که چنین روحیهای نداشتند و در همان هنگام یا دیرتر از بهترین و نزدیکترین دوستانم شدند. اما اکثریت بزرگی از ۱۳۶ نفری که در راه مبارزهی سیاسی جان باختند و نامشان را گرد آوردهام بیگمان راهشان از اتاق کوه و یا از نمازخانهی دانشگاه گذشتهاست. تنها یک تن را میشناسم که از فعالان اتاق موسیقی بود و پس از انقلاب اعدامش کردند: چریک فدائی حسن جلالی نائینی. اما او پایی در اتاق کوه نیز داشت.
چند سال پیش یکی از خشنترین و "چپ"ترین "چریک"های آن زمان اتاق کوهنوردی، که با شرکت دختران نیز در برنامههای کوهنوردی سخت مخالفت میکرد، سربهزیر، آهسته و زیر لب، گویی با خود حرف میزند، برایم اعتراف کرد:
- ف.ن. را یک گوشهی پرت گیر انداختم و زدمش... بدجوری زدمش...
- آخر چرا؟
- فقط برای این که خوشگل بود... فقط برای همین... خیلی خوشگل بود...
***
چریکیسم آن دوران ایران زاییدهی چند عامل بود: بالاتر از همه خفقان سیاسی، ممنوعیت احزاب، سانسور شدید رسانهها، و جلوگیری عملی از اثرگذاری مردم در امور سیاسی کشور؛ و سپس فضای جهانی: انقلابهای چین و کوبا، جنبش دانشجویی اروپا در ۱۹۶۸؛ جنبش مخالفت با جنگ ویتنام و دخالت امریکا در آنجا در سراسر جهان، و گروههای چریکی خارجی همچون بادر – ماینهوف، که این آخری را در این نشانی نوشتهام.
***
نمیدانم که آیا باید شادمان بود از این که امروزه از دانشگاههای کشور، و بهویژه از دانشگاه شریف که روزگاری "انقلابی"ترین دانشگاه بود، چندان صدایی بهگوش نمیرسد و همه سر در درس و کتاب دارند؟
***
اکنون روزی نیست که سر کار از جمله با ریاضیات، استاتیک، و زبان انگلیسی سروکار نداشتهباشم، و همواره به استادانم و همهی آموزگارانم درود میفرستم.
دکتر فرهاد ریاحی در ۱۸ اوت ۲۰۱۱ از میان ما رفت. دربارهی ایشان در این نشانی نوشتهام. نیز بنگرید به این نشانی که ترجمهی انگلیسی نوشتهی مرا نقل کردهاند.
از دکتر محمد امین و خانم فولادی دریغا که هیچ خبری ندارم و در اینترنت نیز نیافتمشان. برایشان شادی و تندرستی آرزو میکنم. همسر خانم فولادی بهگمانم آذربایجانی بودند، زیرا از روی علاقه به شخصیت کوراوغلو، نام "روشن" را روی پسرشان گذاشتهبودند، که نام کوراوغلو بود پیش از آنکه خان، چشمان پدر او را کور کند.
آن "آزاده" سالی دیرتر از همسرش جدا شد، اما هیچ خبر دیگری از او ندارم. برایش خوشبختی آرزو میکنم.
***
اجرایی از مقام سنفونیک شور امیروف را اینجا تماشا کنید. فایل mp3 برای دانلود در این نشانی (روی لینک راستکلیک کنید و سپس Save target as... را انتخاب کنید).
فیلم کامل اپرای کوراوغلو را اینجا تماشا کنید.
23 February 2014
نگاهی گذرا به تاریخچه آموزش ترکی آذربایجانی
چندیست که در ایران از اجرای بندهای ناقص قانون اساسی موجود دربارهی "تدریس زبان مادری" سخن میرود و مخالفان، از جمله اعضای "فرهنگستان زبان فارسی" جنجالی پیرامون آن بهپا کردهاند. بر کارگزاران فرهنگستان زبان فارسی حرجی نیست زیرا وظیفهی آنان پاسداری از زبان فارسیست و نه هیچ زبان دیگری. نکته اینجاست که در میان "فرهیختگان" فرهنگستان یا بیرون از آن، کمتر کسی بهدور از تعصب و خشکاندیشی، از عشق به انسان و انسانیت، از پایبندی و احترام به حقوق انسانها، و بهویژه از طرفداری از حق طبیعی و آزادی برخورداری شهروندان از آموزش به زبان مادری سخن میگوید. این نوشته میکوشد که با تکیه بر اسناد و منابع در دسترس نشان دهد که آموزش به زبان ترکی آذربایجانی از دیرباز وجود داشته و با آغاز سلطنت پهلویها و در طول 90 سال گذشته این حق با خشونت دولتی پایمال شدهاست.
مقاله را با فورمت pdf از این نشانی دریافت کنید.
16 February 2014
ببین انسان چهها میتواند بیافریند!
کم و بیش همهی قطعات موسیقی در سراسر این نمایش بهترین نمونههای موسیقی روسی و شورویست که میشناسم و از تکتک آنها خاطرههای تلخ و شیرین فراوان دارم؛ آثاری از بارادین، چایکوفسکی، خاچاتوریان، استراوینسکی، شنیتکه و...؛ بالت "جنگ و صلح"، آهنگ "شبهای مسکو"، موسیقی کارتون گرگ و خرگوش "حالا صبر کن!"، موسیقی فولکلوریک، والس "حادثه در شکارگاه"، حتی یک تکه "بیات شیراز" با تار، آن والس پایانی سویریدوف Sviridov، و... و این "زمان، بهپیش!" که سالها آرم برنامهی اخبار تلویزیون مسکوی زمان شوروی بود، با همین عنوان «زمان» Время. چهقدر خاطره... چهقدر خاطره... درست مانند آن که شما را ناگهان در خانه یا کوچه و محلهی زمان کودکی یا نوجوانیتان، یا توی کلاس پر از خاطرههای مدرسهتان بگذارند، با همهی رنگها و بوها و صداهای کهنه و آشنا...
با دیدن این همه زیبایی، با شنیدن این همه موسیقی بیمانند، پیوسته از ذهنم میگذشت: «ببین انسان چه کارهای خوبی میتواند بکند»! «ببین انسان چه آثار زیبایی میتواند بیافریند!» اما، همهی این خوبیها در یک کفهی ترازو، و رنج و تیرهروزی زندگی در شوروی در کفهی دیگر؛ همهی فریبندگیهای این ویترین زیبا، و علاقهای که در نوجوانی به شوروی داشتم در یک کفه، و همهی واقعیتهای سرد و سخت و خشن و نابسامانیهای نظام اقتصادی شوروی در کفهی دیگر؛ همهی شکوه این استادیوم و این نمایش در یک کفه، و همهی ریختوپاشهایی که برای ساختن این نمایش شده، همهی فساد گسترده در روسیهی امروز که بخش بزرگی از آن میراث شورویست (مدیریت پروژهی المپیک سوچی چهار بار برای بالا کشیدن پولها عوض شد)، و همهی خرابیهای محیط زیست در کفهی دیگر (بزرگراه استادیوم تا پیستهای اسکی را بر بستر رودی ساختهاند، رود را که محل تخمریزی میلیونها ماهی آزاد دریای سیاه بود نابود کردهاند و مجرایی برای جریان هوای گرم دریا بهسوی کوهها گشودهاند، و...). بهگمانم بیش از هر چیزی مجموعهی این تضادها بود که اشکم را در میآورد.
... اما «ببین انسان چهها میتواند بیافریند!» زیباترین بخش نمایش بهنظر من آنجا بود که دوران شوروی را با چرخها و ماشینها و آدمهایی سرخ و در تبوتاب ساختوساز نشان میدادند، با سرهای آن مرد کارگر و آن زن کشاورز، با داس و چکش، همه به سبک هنر آوانگارد و فوتوریست دههی 1920، یادآور هنرمندان بزرگ، و هنری که قربانی رژیم استالین و سانسور، و فرهنگ و هنر فرمایشی ژدانوفی شدند: یهسهنین، مایاکوفسکی، مایرهولد، شاگال، کاندینسکی، داوژنکو، آیزنشتاین، پودوفکین، و...
و این لنین بود که جملهای شبیه به عنوان این نوشته گفت! ماکسیم گورکی در کتاب خود "لنین" از قول او نوشتهاست: «هیچ چیز بهتر از آپاسیوناتا [سونات پیانوی معروف اثر بیتهوفن] سراغ ندارم و حاضرم هر روز آن را گوش کنم. موزیک شگفتیانگیز فوق بشری است. من همیشه با غرور سادهلوحانه پیش خود میاندیشم و بهخود میگویم: "ببین انسان چه معجزاتی میتواند بکند!" [...] ولی نمیتوانم زیاد موزیک گوش کنم، اعصابم را تحریک میکند. میل میکنم سخنان نوازشآمیز ابلهانه بگویم و به سر مردمی که در دوزخ کثیفی زندگی میکنند و در عین حال چنین چیزهای زیبایی بهوجود میآورند دست محبت بکشم. ولی امروز دست محبت به سر هیچکس نتوان کشید زیرا دستتان را خواهند گزید. فعلاً باید بر سرشان کوفت؛ بیرحمانه کوفت، گرچه ایدهآل و آرمان ما مخالف اعمال زور بر علیه کسان است. هوم، هوم... کار ما بسیار دشوار است.» (ماکسیم گورکی، "لنین"، ترجمهی کریم کشاورز، چاپ پنجم، انتشارات کاوش، تهران 1358، ص 55 و 56)
این همان لنین است که فردای فروپاشی شوروی اسناد انکارناپذیری در "کودتاچی" بودن او و تکههای سانسورشده از آثار و نامهها و فرمانهای او را منتشر کردند، که نشان میداد از جمله فرمان جنایت بزرگ آتش زدن چاههای نفت باکو را صادر کردهبود و استالین را بر این کار گماردهبود.
بهگمانم چندی طول خواهد کشید تا فیلم کامل نمایش گشایش بازیهای سوچی در یوتیوب یافت شود. "زمان، بهپیش!" را از جمله در این نشانی مییابید.
09 February 2014
تنهایی شیرین
در قطعهی زیر از موسیقی فیلم "بلید رانر" ساختهی ونجلیس Vangelis (در این نشانی) ساکسوفون به سبک پاپتی هم هست، اما ذره ذرهی همهی صداهای این قطعه مزمزه کردن و نوشیدن دارد. نوشیدن...

















