سه دهه پیش از این «تریبون» مجلهای بود دوزبانه، ترکی آذربایجانی و فارسی، با امکاناتی محدود، که وظیفهٔ «بررسی مسایل جامعهٔ چندفرهنگی» را پیش رو نهاد، در زمانهای دشوار و تیره و تار، که هنوز بر زبان آوردن واژههای «ملیت»، «قومیت»، «ستم ملی»، «ترک»، «عرب»، «کرد» و... در گفتمان مشکلات ایران، و حتی سخن گفتن از «جامعهٔ چندفرهنگی» با لایههایی چندگانه از تابو پوشانده شدهبودند و اگر کلامی از آن قبیل میگفتید، بهمنی از دشنامهایی ننگبار بر سرتان فرود میآمد.
25 April 2023
خیزش دگربارهٔ «تریبون» مبارک باد
سه دهه پیش از این «تریبون» مجلهای بود دوزبانه، ترکی آذربایجانی و فارسی، با امکاناتی محدود، که وظیفهٔ «بررسی مسایل جامعهٔ چندفرهنگی» را پیش رو نهاد، در زمانهای دشوار و تیره و تار، که هنوز بر زبان آوردن واژههای «ملیت»، «قومیت»، «ستم ملی»، «ترک»، «عرب»، «کرد» و... در گفتمان مشکلات ایران، و حتی سخن گفتن از «جامعهٔ چندفرهنگی» با لایههایی چندگانه از تابو پوشانده شدهبودند و اگر کلامی از آن قبیل میگفتید، بهمنی از دشنامهایی ننگبار بر سرتان فرود میآمد.
پانزده قصه - منتشر شد
هفت قصه از این قصهها را پیشتر در این وبلاگ منتشر کردم.
این کتاب با تشویق و زحمت زندهیاد حسین محمدزاده صدیق نخستین بار در تابستان ۱۳۵۷، و پس از آن که نزدیک دو سال با مانعتراشی عنایتالله رضا اجازهٔ انتشار نمییافت، با نام «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی» منتشر شد. آن نسخه را متأسفانه ندارم، اما دستنوشتهاش از دستبرد طوفانها جست، و اکنون با بازویرایش و با همت و زحمت آقای امیر عزتی و «باشگاه ادبیات» به شکلی تازه و مصور منتشر میشود. آن «پانزده جمهوری شوروی» اکنون کشورهای کموبیش مستقلی هستند، و بنابراین نام مجموعه هم تغییر کرد.
یک نکتهٔ جالب آن است که خواننده ملاحظه میکند ادارهٔ سانسور شاهنشاهی، و مشاور آن عنایتالله رضا، به چه چیزهایی اجازهٔ انتشار نمیدادند، تا آن که «فضای باز سیاسی» آستانهٔ انقلاب میبایست راه انتشار این کتاب و بسیاری کتابهای دیگر را بگشاید.
تقدیم به علاقمندان، با سپاس فراوان از آقای عزتی:
https://www.bashgaheadabiyat.com/.../fifteen-stories-for.../
این کتاب با تشویق و زحمت زندهیاد حسین محمدزاده صدیق نخستین بار در تابستان ۱۳۵۷، و پس از آن که نزدیک دو سال با مانعتراشی عنایتالله رضا اجازهٔ انتشار نمییافت، با نام «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی» منتشر شد. آن نسخه را متأسفانه ندارم، اما دستنوشتهاش از دستبرد طوفانها جست، و اکنون با بازویرایش و با همت و زحمت آقای امیر عزتی و «باشگاه ادبیات» به شکلی تازه و مصور منتشر میشود. آن «پانزده جمهوری شوروی» اکنون کشورهای کموبیش مستقلی هستند، و بنابراین نام مجموعه هم تغییر کرد.
یک نکتهٔ جالب آن است که خواننده ملاحظه میکند ادارهٔ سانسور شاهنشاهی، و مشاور آن عنایتالله رضا، به چه چیزهایی اجازهٔ انتشار نمیدادند، تا آن که «فضای باز سیاسی» آستانهٔ انقلاب میبایست راه انتشار این کتاب و بسیاری کتابهای دیگر را بگشاید.
تقدیم به علاقمندان، با سپاس فراوان از آقای عزتی:
https://www.bashgaheadabiyat.com/.../fifteen-stories-for.../
18 April 2023
آوای تبعید شماره ۳۳ منتشر شد
۳۳-مین شماره «آوای تبعید» در ۲۴۰ صفحه همچون شمارههای پیش مجموعهایست از شعر، داستان، نقد و
بررسی ادبیات و فرهنگ.
در این شماره نوشتهای از من هم هست به ترکی آذربایجانی، دربارهٔ ترکی ننوشتن دکتر رضا براهنی!
در بخش شعر این شماره، مجید نفیسی مجموعهای فراهم آورده است از شعر سیودو شاعر تبعیدی.
این شماره از "آوای تبعید" را میتوانید در این آدرس دانلود کنید؛
https://bit.ly/3GTij58
و یا از سایت آن در آدرس زیر؛
Avaetabid.com
آنان که مشتاق خواندن آن بر کاغذ هستند، میتوانند از سایت "آمازون" آن را خریداری نمایند.
آدرس "آوای تبعید" برای خرید در آمازون: پس از وارد شدن در سایت "آمازون"، آدرس زیر را جستجو کنید.
Avaye Tabid: Das Magazin für Kultur und Literatur
و یا اینکه آن را مستقیم از انتشارات «گوته-حافظ» سفارش بدهید؛
goethehafis-verlag@t-online.de
www.goethehafis-verlag.de
در این شماره نوشتهای از من هم هست به ترکی آذربایجانی، دربارهٔ ترکی ننوشتن دکتر رضا براهنی!
در بخش شعر این شماره، مجید نفیسی مجموعهای فراهم آورده است از شعر سیودو شاعر تبعیدی.
این شماره از "آوای تبعید" را میتوانید در این آدرس دانلود کنید؛
https://bit.ly/3GTij58
و یا از سایت آن در آدرس زیر؛
Avaetabid.com
آنان که مشتاق خواندن آن بر کاغذ هستند، میتوانند از سایت "آمازون" آن را خریداری نمایند.
آدرس "آوای تبعید" برای خرید در آمازون: پس از وارد شدن در سایت "آمازون"، آدرس زیر را جستجو کنید.
Avaye Tabid: Das Magazin für Kultur und Literatur
و یا اینکه آن را مستقیم از انتشارات «گوته-حافظ» سفارش بدهید؛
goethehafis-verlag@t-online.de
www.goethehafis-verlag.de
28 February 2023
حیف - ۲
یادش بخیر جوانی!
۳۲ سال پیش، در ماه مارس ۱۹۹۱، (یادم نیست که پیش از نوروز ۱۳۷۰ بود یا در فروردینماه) ، در آغاز این کنسرت به سه زبان اعلام برنامه کردم، و آن خانم به زبان چهارم گفت.
فلورا کریمووا بهترین زن خوانندهٔ مورد علاقهٔ من است، شاید بعد از ادل!
سالها پیش چیزکی دربارهٔ این کنسرت نوشتم، در این نشانی.
۳۲ سال پیش، در ماه مارس ۱۹۹۱، (یادم نیست که پیش از نوروز ۱۳۷۰ بود یا در فروردینماه) ، در آغاز این کنسرت به سه زبان اعلام برنامه کردم، و آن خانم به زبان چهارم گفت.
فلورا کریمووا بهترین زن خوانندهٔ مورد علاقهٔ من است، شاید بعد از ادل!
سالها پیش چیزکی دربارهٔ این کنسرت نوشتم، در این نشانی.
23 February 2023
پیشگفتار کتاب وحدت نافرجام
(کشمکشهای حزب تودهٔ ایران و فرقهٔ دموکرات آذربایجان، ۱۳۲۴-۱۳۷۲)
ناشر: جهان کتاب، تهران، ۱۴۰۱، ۶۰۰ صفحه
قیمت روی جلد: ۲۴۰۰۰۰ تومان
پیشگفتار
چهار سال پس از تشکیل حزب تودۀ ایران (۱۳۲۰)، حزب تازهای در آذربایجان پدیدار شد به نام فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴). رهبران حزب تودۀ ایران از همان آغاز پیدایش فرقهٔ دموکرات آذربایجان، مطابق اسنادی که خواهیم دید، با موجودیت آن، و حتی نام آن، هیچ سر آشتی نداشتند و معتقد بودند که موجودیت حزب خودشان برای سراسر ایران کافی است و نیازی نیست که یک حزب تازه با برنامهها و اهداف کموبیش مشابه در آذربایجان ایجاد شود، بهویژه از آن رو که حزب تودهٔ ایران خود، بر پایۀ آماری که خواهیم دید، سازمانی ۶۰ هزار نفری در آذربایجان داشت.
مخالفت حزب تودۀ ایران با موجودیت فرقهٔ دموکرات آذربایجان چندان شناختهشده نیست، شاید از آن رو که در نوشتهها و مطبوعات و رسانههای حزبی همواره همهچیز «عالی» و «ایدهآل» و شستهورفته است و کمتر چیزی از ژرفای درگیریها و کشمکشهای درونحزبی، و بهویژه در این مورد، بیرون از حزب نشان میدادند.
پس از مهاجرت رهبران و اعضای فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۵)، و سپس حزب تودۀ ایران به اتحاد شوروی (سابق)، از سال ۱۳۳۱ فکر وحدت میان این دو حزب به میان آمد، و از همان هنگام کشمکشهای میان آنها نیز ابعاد تازهای به خود گرفت. در اسناد رسمی حزب تودۀ ایران چندان نشانی از عمق آن کشمکشها نیز نمیبینیم. افراد گوناگونی که خاطرات خود را از آن کشمکشها گفته یا نوشتهاند نیز اغلب از «وحدت تحمیلی»، «وحدت فرمایشی»، و از این دست، سخن میگویند و «تئوری»های شخصی گستردهای برای چرایی و چگونگی آن «وحدت» مطرح میکنند. اما دربارۀ آن «وحدت» نیمبند، که دستکم برای حزب تودۀ ایران بیتردید سرنوشتساز بود، خواهیم دید که اسناد چه میگویند.
من در آذربایجان و محیطی بار آمدم که در آن از فرقهٔ دموکرات آذربایجان بسیار سخن به میان میآمد. سپس در سالهای دانشجویی در تهران با حزب تودۀ ایران آشنا شدم، و پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ چند سال در میان رهبران آن زندگی کردم. در نشریات حزبی از وحدت میان حزب و فرقه و از یگانگی راه و رزم آن دو سخنان زیبایی مینوشتند، اما مخالفان حزب و کسانی که حزب را ترک کرده بودند از اختلافات درونی هر یک از دو حزب و از کشمکشهای میان دو حزب میگفتند. در میان رهبران حزب تودۀ ایران نیز نشانههایی از آن اختلاف میدیدم: احسان طبری، از رهبران برجستۀ حزب، از برخی از رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان بدگویی میکرد و از جلساتی که با هم داشتند، جوک تعریف میکرد. یا کیانوری، دبیر اوّل حزب، با دیدن آنکه حمید صفری دبیر دوم حزب (از فرقه) در جلسهای نشسته، با آوردن بهانهای، در جلسه شرکت نمیکرد و به راه خود میرفت. از خود میپرسیدم چرا چنین میکنند؟ پاسخی نمییافتم، و خود را در مقامی نمیدیدم که از آنان بپرسم. سپس در مهاجرت اتحاد شوروی با برخی دیگر از رهبران هر دو حزب از نزدیک سروکار داشتم، و نتیجۀ غمانگیز افتادن ادارۀ حزب تودۀ ایران را در خارج به دست علی خاوری، و دو رهبر دیگر پروردۀ فرقهٔ دموکرات آذربایجان، حمید صفری و امیرعلی لاهرودی، از نزدیک دیدم و چشیدم.
ازاینرو انگیزۀ من برای کندوکاو در مناسبات این دو حزب کنجکاوی بود. میخواستم از چندوچون کشمکشهای آنان سر درآورم، علّتها را پیدا کنم، و بفهمم چرا و چگونه و از کِی و از کجا در روابط میان این دو حزب مشکل پیدا شد، و چرا نتوانستند مشکل را حل کنند. به پاسخهای ساده و پیشپاافتاده و «سیاه» یا «سپید» هم راضی نبودم. پس در جستوجوی علّتها، در طول سالیان، و سه سال اخیر به شکل تماموقت، هر آنچه یافتم، خواندم، و فرازهایی از آنها را که مربوط به این موضوع بود، اینجا نقل کردهام. سراسر این کتاب روایت کشمکشهای دستگاه رهبری دو حزب در طول نزدیک ۵۰ سال، و از خلال جلسات گوناگون و پلنومهای[۱] کمیتههای مرکزی آنهاست.
برای نوشتن این کتاب «تز» یا «فرضیه»ی از پیشاندیشیدهای نداشتهام تا در پی اثبات آن بایگانیها و کتابها را بکاوم و اسنادی را در «تأیید» آن دستچین کنم. ممکن است اینجا و آنجا چنین به نظر برسد که جانبدار یا دشمن این یا آن شخص یا جریان هستم. اما چنین نیست، و اگر زمانی چنین گرایشها یا تعصبهایی داشتهام، اکنون دیگر هیچ ندارم. البته ادعای «بیطرفیِ مطلق» میتواند از روی سبکسری باشد! راست آن است که همهچیز از صافی ذهن من گذشته و انتخاب سندها کار فکر و ارادۀ من بوده است. اما تا پیش از گردآوری نزدیک سهچهارم مطالب و اسناد، هیچ نمیدانستم کتاب به چه نتیجهای خواهد رسید. امیدوارم که آنچه یافتهام و دریافتهام و روایت کردهام، برای خواننده نیز مفید باشد و چیزی به دانش او بیفزاید و او به نتیجۀ مستقل و فردی و شخصی خود برسد.
کوشیدهام که پیوسته در چارچوب کشمکشهای این دو حزب بمانم، و بارها به ناگزیر به خواننده، و به خود، یادآوری کردهام که موضوع کتاب مناسبات دو حزب است، و نه تاریخچۀ هر یک از آن دو. ازاینرو به تاریخچۀ پیدایش هر یک از دو حزب نپرداختهام، و تنها به نکاتی از تأسیس فرقهٔ دموکرات آذربایجان اشاره کردهام که به مناسباتش با حزب تودۀ ایران ربط مییافته است. اما در مواردی پرداختن به برخی رویدادهای حاشیهای لازم بود تا زمینۀ کشمکشها روشن شود. امیدوارم زیاد به حاشیه نرفته باشم. برای مثال، میرجعفر پیشهوری، بنیانگذار و نخستین رهبر فرقهٔ دموکرات آذربایجان، تنها مدّت کوتاهی در آغاز کشمکشهای این دو حزب زنده بود و حضور داشت، و فکر وحدت دو حزب و کشمکشهای پس از آن، همگی در غیاب او پیش آمد، و بنابراین او در این کتاب حضور چندانی ندارد.
توضیحی دربارۀ برخی از منابع
دربارۀ تاریخچۀ حزب تودهٔ ایران، و همچنین فرقهٔ دموکرات آذربایجان مقالات و کتابهای فراوانی نوشته شده، اغلب به شکل خاطرات، و در آنها اشارههایی به اختلافات میان این دو حزب نیز یافته میشود (ازجمله خاطرات ایرج اسکندری، احسان طبری، غلامحسین فروتن، فریدون کشاورز، و...). کتابهای خاطرات رهبران و فعالان هر دو حزب از منابع مهم نوشتن دربارۀ این دو حزب است. اما نقطۀ ضعف عمومی و مشترک خاطرهگوییها و خاطرهنویسیها آن است که کموبیش همه بیان رویدادها از روی حافظۀ خطاکار هستند، رویدادها را گاه پسوپیش نقل میکنند، تاریخ دقیق رویدادها در آنها یافته نمیشود، و تاریخهایی هم که ذکر میکنند در مواردی غلط و گمراهکننده است.
گذشته از کتابهای خاطرات، یرواند آبراهامیان در مقالهای پژوهشی با عنوان «کمونیسم و قومیّت در ایران: حزب توده [ایران] و فرقهٔ دموکرات آذربایجان» به طور ویژه به مناسبات این دو حزب پرداخته است. آن مقاله در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) به انگلیسی منتشر شده، و تکیۀ اصلی نویسنده در آن بر اختلافات قومی – ملّی و زبانی این دو جریان بوده است. بخش بزرگی از مقاله به تاریخچه و زمینههای پیدایش هر یک از دو حزب میپردازد، و تنها دو پاراگراف پایانی آن دربارۀ خبر «وحدت» دو حزب است که در سال ۱۳۳۹ صورت گرفت. خود نویسنده در توضیحی بر انتشار ترجمۀ فارسی مقالهاش در سال ۱۳۹۹ مینویسد: «این مقاله حدود نیمقرن پیش نوشته شده است. اگر اکنون این را مینوشتم و به بایگانیهای شوروی، چه در مسکو و چه در باکو، دسترسی داشتم، به دنبال اطلاعاتی میگشتم که بتواند سؤالات اصلی زیر را برطرف کند» و سپس نکاتی اصلی از مقالهاش را مورد سؤال قرار میدهد.[۲] همین ایراد را بر کتاب آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، نیز میتوان گرفت که نسخۀ انگلیسی آن در سال ۱۹۸۲ (۱۳۶۱) منتشر شد و هنگام نوشتن آن نیز او به اسناد اتحاد شوروی سابق دسترسی نداشت.
اثر پژوهشی دیگری که اندکی به مناسبات این دو حزب نیز پرداخته، نوشتۀ تورج اتابکی است که نخست در سال ۱۹۹۳ (۱۳۷۴) به زبان انگلیسی و سپس ترجمۀ فارسی آن در سال ۱۳۷۶ با عنوان آذربایجان در ایران معاصر منتشر شده است.[۳] نویسندۀ آن کتاب نیز به اسناد داخلی این دو حزب یا اسناد مربوط به تلاش وحدت و کشمکشهای دو حزب در سالهای طولانی اقامت در مهاجرت دسترسی نداشته، یا نقل نکرده، زیرا که موضوع اصلی کتابش نبوده است.
هر دو اثر نامبرده مناسبات دو حزب را در دوران کوتاه فعالیت فرقهٔ دموکرات آذربایجان در داخل، یعنی تا آذر ۱۳۲۵، میپوشانند و دربارۀ دوران طولانی مهاجرت رهبران و اعضای دو حزب، پیدایش فکر وحدت، تلاشهای برای وحدت، و کشمکشهای پس از آن سخنی ندارند.
ضمن استفاده از کتابهای خاطرات، برای یافتن تاریخ دقیق رویدادها، و روایت دقیق آنها، ناگزیر بودهام که انبوهی از روزنامهها و نشریات گوناگون را ورق بزنم. اکنون به برکت اینترنت و انتشار دیجیتالی بایگانیهای روزنامههای قدیمی، خوشبختانه حتی از راه دور میتوان به منابع بسیار ارزشمندی دسترسی یافت و دقت و درستی خاطرات افراد را آزمود.
به گمانم بسیاری با من همعقیدهاند که صورتجلسات اجلاسهای رهبران این دو حزب، هم جدای از هم، و هم پس از «وحدت»، از بهترین منابعی است که میتواند نشان دهد بگومگوها و اختلافات بر سر چه بوده، چه میگفتند، چگونه استدلال میکردند، و چه میخواستند. اما دسترسی به آن صورتجلسات برای افرادی جز مسئولان بایگانیهای آنها، ناممکن بوده است.
خوشبختانه امیرعلی لاهرودی (۱۳۰۲-۱۳۹۳)، صدر پیشین فرقهٔ دموکرات آذربایجان (در مهاجرت) و عضو کمیتهٔ مرکزی و هیئت اجراییۀ حزب تودۀ ایران صورتجلسات کمیسیونهای مشاوره و تدارک کنفرانس وحدت دو حزب، و همچنین صورتجلسات نخستین هیئت اجراییۀ حزب «واحد»، و نیز گزارشهایی از پلنومهای کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران را، که پیشتر هرگز هیچجا منتشر نشدهاند در دسترس داشته است. او مقدار چشمگیری از آنها را در کتاب خاطراتش یادماندهها و ملاحظهها (باکو، ۲۰۰۷/ ۱۳۸۶) منتشر کرده است. اما در آن کتاب، گذشته از بیدقتی در حروفنگاری تاریخها، که در جای خود نشان خواهم داد، متأسفانه او اسناد را به شکلی کموبیش درهم، با تاریخهای پسوپیش و نامرتب، پُر از ابهام و غلطهای حروفنگاری، چنانکه گاه گویی حتی نمونهخوانی و غلطگیری پس از حروفچینی صورت نگرفته، با نشانهگذاریها و پاراگرافبندیها و فصلبندیهای بهکلّی آشفته، و بدون آرایش متن، و اغلب بدون هیچ توضیحی نقل کرده است، به گونهای که دنبال کردن آنها برای خواننده، و حتی خود خواندن بخشهایی از کتاب دشوار است. یعنی درواقع لاهرودی اسنادی گرانبها را در آن کتاب به هدر داده است. تکههایی از همان اسناد را از کتاب لاهرودی بیرون کشیدهام و با تصحیح غلطها و نشانهگذاریها، و اندکی بازآرایی بهمنظور هموار ساختن خواندن و دنبال کردن بحثها، با کمی توضیح در جاهایی که به نظرم مفید بوده، نقل کردهام.
همچنین غلامیحیی دانشیان (۱۲۹۹-۱۳۶۵)، که او نیز صدر پیشین فرقهٔ دموکرات آذربایجان و عضو کمیتهٔ مرکزی و هیئت اجراییۀ حزب تودۀ ایران بود، خاطرات خود را به زبان ترکی آذربایجانی نوشته که پس از مرگش منتشر شده است (باکو، ۲۰۰۶/ ۱۳۸۵). او نیز در آن کتاب مقداری از آنچه را میخواسته بگوید، بهطور مستقیم از صورتجلسات گوناگون رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان، یا برخی جلسات دیگر نقل کرده است. دو ترجمۀ فارسی از خاطرات دانشیان موجود است که مشخصاتشان در بخش منابع آمده، اما من تنها به یکی از آنها دسترسی داشتهام که با نام خشم و هیاهوی یک زندگی، ترجمۀ علی مرادی مراغهای منتشر شده است (تهران، ۱۳۸۸ و ویراست دوم، ۱۳۹۸). در هر دو ویرایش این ترجمه متأسفانه کمتر جملهای با ترجمۀ درست و قابلاعتماد میتوان یافت. دو نقد بر دو ویراست آن ترجمه نوشتهام که در سطح وسیعی منتشر شدهاند. از همین رو هر آنچه از آن کتاب نقل کردهام، خود از متن اصلی ترکی آذربایجانی نوشتۀ دانشیان ترجمه کردهام.
من با آشنایی کافی با زبان ترکی آذربایجانی و اصطلاحات ویژۀ جمهوری آذربایجان، و زبانهای روسی و انگلیسی، توانستهام گذشته از منابع فارسی، از منابع دستاول به آن سه زبان نیز بهره ببرم.
برای تکمیل روایتی که از صورتجلسات، کتابهای خاطرات، و روزنامهها به دست میآید، بهطور عمده از اسناد دولتی روسی و آذربایجانی نقلشده در سه کتاب بهره بردهام:
۱. جمیل حسنلی، پژوهشگر تاریخ «جنگ سرد» اهل جمهوری آذربایجان، کتابهای متعدد و گوناگونی در این موضوع به زبانهای ترکی آذربایجانی، روسی، و انگلیسی منتشر کرده و در آنها ازجمله به تاریخچۀ حزب تودۀ ایران و فرقهٔ دموکرات آذربایجان و مناسبات میان آن دو پرداخته است. اهمیت کتابهای حسنلی بیش از هر چیز در آن است که او به بایگانیهای اسناد دولتی جمهوری آذربایجان و جمهوری فدراتیو روسیه دسترسی داشته و بسیاری از آن اسناد گرانبها را با گشادهدستی در کتابهایش نقل کرده است. دسترسی به این اسناد تا چند دهه پیش هیچ آسان نبود.
دو ترجمۀ فارسی از کتابهای حسنلی منتشر شده: فراز و فرود فرقهٔ دموکرات آذربایجان ترجمۀ منصور هُمامی (۱۳۸۳)، و آذربایجان ایران، آغاز جنگ سرد ترجمۀ منصور صفوتی (۱۳۸۷). این دو ترجمه نیز متأسفانه گذشته از ایرادهای ترجمه، ناقصاند. مترجم و ناشر کتاب نخست هر دو اذعان کردهاند که کتاب را خلاصه کردهاند، و کتاب دوم به این معنی ناقص است که حسنلی پس از انتشار کتابهایش، همچنان اسناد تازهتری یافته و بر چاپهای تازۀ آنها افزوده است، آنچنانکه متن چاپ انگلیسی کتابش At the Dawn of the COLD War (2006) با متن ترجمۀ فارسی صفوتی که از نسخۀ روسی چاپ اوّل کتابش به سال ۲۰۰۳ صورت گرفته، تفاوت دارد، و حسنلی سپس اسناد فراوانی به چاپ دوم روسی کتابش (۲۰۰۶) افزوده که حتی در چاپ انگلیسی آن نیز وجود ندارند.
۲. حسنلی کتاب دیگری نیز به سال ۲۰۲۰ در موضوع تاریخ جمهوری آذربایجان به زبان روسی منتشر کرده به نام آذربایجان شوروی: از ذوب تا انجماد (۱۹۵۹-۱۹۶۹) [ترجمۀ واژه به واژه] که در آن نیز اسناد تازهای در موضوع فرقهٔ دموکرات آذربایجان و حزب تودۀ ایران نقل کرده است. این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است.
هر آنچه از حسنلی نقل کردهام، خود از متن اصلی و روسی کتابهای او ترجمه کردهام، و کموبیش هر آنچه از او نقل کردهام، در ترجمههای فارسی کتابهایش وجود ندارد.
۳. یک پژوهشگر دیگر اهل جمهوری آذربایجان به نام خاقان بالایف در کتابی به زبان ترکی آذربایجانی به نام مشارکت مهاجران جنوبی در حیات اجتماعی و سیاسی آذربایجان (۲۰۱۸) بریدههایی از اسناد فراوان و مهم دربارۀ فرقهٔ دموکرات آذربایجان و مهاجران آذربایجان ایران از بایگانیهای دولتی جمهوری آذربایجان نقل کرده است. از این کتاب جالب هنوز ترجمۀ فارسی وجود ندارد و هر آنچه از آن نقل کردهام، برگردان خودم از متن اصلی است.
گذشته از اسناد موجود در سه کتاب بالا، در بخش پروژۀ «جنگ سرد» مرکز ویلسون[۴] (آمریکا) نزدیک چهارصد سند مربوط به ایران از منابع اتحاد شوروی سابق وجود دارد. بخش بزرگی از این اسناد را جمیل حسنلی در اختیار آن مرکز قرار داده است. اسناد را در مرکز ویلسون به انگلیسی ترجمه کردهاند و در وبگاه آن مرکز در دسترس عموم قرار دادهاند. متن اصلی برخی از اسناد، به روسی یا به فارسی، نیز همانجا در دسترس است. متأسفانه ترجمۀ انگلیسی اسناد خالی از ایراد نیست، و سندهای لازم را از روسی ترجمه کردهام.
همچنین بابک امیرخسروی، عضو سابق کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران، بخشی از همۀ اسناد توشۀ زندگی سیاسیاش را در وبسایتش گذاشته، که جای دیگری وجود ندارد، و نمونههای گرانبهایی مربوط به موضوع این نوشته در آن میان یافتم.
هرجا سخنی از روزنامۀ آذربایجان، ارگان فرقهٔ دموکرات آذربایجان، نقل شده، خود از ترکی آذربایجانی ترجمه کردهام.
جز آنچه شرح دادم، متأسفانه اثر پژوهشی دیگری سراغ ندارم که بهویژه به کشمکشهای داخلی این دو حزب در دوران مهاجرت پرداخته باشد. تا جایی که میدانم دربارۀ تاریخچۀ مناسبات این دو حزب در مهاجرتِ دگربارۀ پس از ضربه خوردن حزب تودۀ ایران در بهمن ۱۳۶۱، جز آنچه پیش رو دارید چیزی، دستکم در این ابعاد، نوشته نشده است.
استکهلم – بهار ۱۴۰۱
این کتاب را از کتابفروشیهای داخل ایران، و در خارج از کتابفروشیهای فردوسی (استکهلم) و فروغ (کلن) در نشانیهای زیر تهیه کنید:
https://ferdosi.com/pages/product/?product=0&id=9786008967750
https://www.forough-book.com/app/module/webproduct/goto/m/mb256a2f399fcde73
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشتها:
[۱]. اجلاسهایی که همهٔ اعضای کمیتهٔ مرکزی و مشاوران حزب به آن فراخوانده میشوند، «پلنوم» نامیده میشود.
[۲]. متن فارسی مقاله، ترجمه از انگلیسی، و یادداشت نویسنده زیر آن، در وبگاه «رادیو زمانه» به نشانی: https://www.radiozamaneh.com/562145
[۳]. مشخصات کامل کتاب در بخش «منابع» زیر «اتابکی».
[۴]. Wilson Center
ناشر: جهان کتاب، تهران، ۱۴۰۱، ۶۰۰ صفحه
قیمت روی جلد: ۲۴۰۰۰۰ تومان
پیشگفتار
چهار سال پس از تشکیل حزب تودۀ ایران (۱۳۲۰)، حزب تازهای در آذربایجان پدیدار شد به نام فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴). رهبران حزب تودۀ ایران از همان آغاز پیدایش فرقهٔ دموکرات آذربایجان، مطابق اسنادی که خواهیم دید، با موجودیت آن، و حتی نام آن، هیچ سر آشتی نداشتند و معتقد بودند که موجودیت حزب خودشان برای سراسر ایران کافی است و نیازی نیست که یک حزب تازه با برنامهها و اهداف کموبیش مشابه در آذربایجان ایجاد شود، بهویژه از آن رو که حزب تودهٔ ایران خود، بر پایۀ آماری که خواهیم دید، سازمانی ۶۰ هزار نفری در آذربایجان داشت.
مخالفت حزب تودۀ ایران با موجودیت فرقهٔ دموکرات آذربایجان چندان شناختهشده نیست، شاید از آن رو که در نوشتهها و مطبوعات و رسانههای حزبی همواره همهچیز «عالی» و «ایدهآل» و شستهورفته است و کمتر چیزی از ژرفای درگیریها و کشمکشهای درونحزبی، و بهویژه در این مورد، بیرون از حزب نشان میدادند.
پس از مهاجرت رهبران و اعضای فرقهٔ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۵)، و سپس حزب تودۀ ایران به اتحاد شوروی (سابق)، از سال ۱۳۳۱ فکر وحدت میان این دو حزب به میان آمد، و از همان هنگام کشمکشهای میان آنها نیز ابعاد تازهای به خود گرفت. در اسناد رسمی حزب تودۀ ایران چندان نشانی از عمق آن کشمکشها نیز نمیبینیم. افراد گوناگونی که خاطرات خود را از آن کشمکشها گفته یا نوشتهاند نیز اغلب از «وحدت تحمیلی»، «وحدت فرمایشی»، و از این دست، سخن میگویند و «تئوری»های شخصی گستردهای برای چرایی و چگونگی آن «وحدت» مطرح میکنند. اما دربارۀ آن «وحدت» نیمبند، که دستکم برای حزب تودۀ ایران بیتردید سرنوشتساز بود، خواهیم دید که اسناد چه میگویند.
من در آذربایجان و محیطی بار آمدم که در آن از فرقهٔ دموکرات آذربایجان بسیار سخن به میان میآمد. سپس در سالهای دانشجویی در تهران با حزب تودۀ ایران آشنا شدم، و پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ چند سال در میان رهبران آن زندگی کردم. در نشریات حزبی از وحدت میان حزب و فرقه و از یگانگی راه و رزم آن دو سخنان زیبایی مینوشتند، اما مخالفان حزب و کسانی که حزب را ترک کرده بودند از اختلافات درونی هر یک از دو حزب و از کشمکشهای میان دو حزب میگفتند. در میان رهبران حزب تودۀ ایران نیز نشانههایی از آن اختلاف میدیدم: احسان طبری، از رهبران برجستۀ حزب، از برخی از رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان بدگویی میکرد و از جلساتی که با هم داشتند، جوک تعریف میکرد. یا کیانوری، دبیر اوّل حزب، با دیدن آنکه حمید صفری دبیر دوم حزب (از فرقه) در جلسهای نشسته، با آوردن بهانهای، در جلسه شرکت نمیکرد و به راه خود میرفت. از خود میپرسیدم چرا چنین میکنند؟ پاسخی نمییافتم، و خود را در مقامی نمیدیدم که از آنان بپرسم. سپس در مهاجرت اتحاد شوروی با برخی دیگر از رهبران هر دو حزب از نزدیک سروکار داشتم، و نتیجۀ غمانگیز افتادن ادارۀ حزب تودۀ ایران را در خارج به دست علی خاوری، و دو رهبر دیگر پروردۀ فرقهٔ دموکرات آذربایجان، حمید صفری و امیرعلی لاهرودی، از نزدیک دیدم و چشیدم.
ازاینرو انگیزۀ من برای کندوکاو در مناسبات این دو حزب کنجکاوی بود. میخواستم از چندوچون کشمکشهای آنان سر درآورم، علّتها را پیدا کنم، و بفهمم چرا و چگونه و از کِی و از کجا در روابط میان این دو حزب مشکل پیدا شد، و چرا نتوانستند مشکل را حل کنند. به پاسخهای ساده و پیشپاافتاده و «سیاه» یا «سپید» هم راضی نبودم. پس در جستوجوی علّتها، در طول سالیان، و سه سال اخیر به شکل تماموقت، هر آنچه یافتم، خواندم، و فرازهایی از آنها را که مربوط به این موضوع بود، اینجا نقل کردهام. سراسر این کتاب روایت کشمکشهای دستگاه رهبری دو حزب در طول نزدیک ۵۰ سال، و از خلال جلسات گوناگون و پلنومهای[۱] کمیتههای مرکزی آنهاست.
برای نوشتن این کتاب «تز» یا «فرضیه»ی از پیشاندیشیدهای نداشتهام تا در پی اثبات آن بایگانیها و کتابها را بکاوم و اسنادی را در «تأیید» آن دستچین کنم. ممکن است اینجا و آنجا چنین به نظر برسد که جانبدار یا دشمن این یا آن شخص یا جریان هستم. اما چنین نیست، و اگر زمانی چنین گرایشها یا تعصبهایی داشتهام، اکنون دیگر هیچ ندارم. البته ادعای «بیطرفیِ مطلق» میتواند از روی سبکسری باشد! راست آن است که همهچیز از صافی ذهن من گذشته و انتخاب سندها کار فکر و ارادۀ من بوده است. اما تا پیش از گردآوری نزدیک سهچهارم مطالب و اسناد، هیچ نمیدانستم کتاب به چه نتیجهای خواهد رسید. امیدوارم که آنچه یافتهام و دریافتهام و روایت کردهام، برای خواننده نیز مفید باشد و چیزی به دانش او بیفزاید و او به نتیجۀ مستقل و فردی و شخصی خود برسد.
کوشیدهام که پیوسته در چارچوب کشمکشهای این دو حزب بمانم، و بارها به ناگزیر به خواننده، و به خود، یادآوری کردهام که موضوع کتاب مناسبات دو حزب است، و نه تاریخچۀ هر یک از آن دو. ازاینرو به تاریخچۀ پیدایش هر یک از دو حزب نپرداختهام، و تنها به نکاتی از تأسیس فرقهٔ دموکرات آذربایجان اشاره کردهام که به مناسباتش با حزب تودۀ ایران ربط مییافته است. اما در مواردی پرداختن به برخی رویدادهای حاشیهای لازم بود تا زمینۀ کشمکشها روشن شود. امیدوارم زیاد به حاشیه نرفته باشم. برای مثال، میرجعفر پیشهوری، بنیانگذار و نخستین رهبر فرقهٔ دموکرات آذربایجان، تنها مدّت کوتاهی در آغاز کشمکشهای این دو حزب زنده بود و حضور داشت، و فکر وحدت دو حزب و کشمکشهای پس از آن، همگی در غیاب او پیش آمد، و بنابراین او در این کتاب حضور چندانی ندارد.
توضیحی دربارۀ برخی از منابع
دربارۀ تاریخچۀ حزب تودهٔ ایران، و همچنین فرقهٔ دموکرات آذربایجان مقالات و کتابهای فراوانی نوشته شده، اغلب به شکل خاطرات، و در آنها اشارههایی به اختلافات میان این دو حزب نیز یافته میشود (ازجمله خاطرات ایرج اسکندری، احسان طبری، غلامحسین فروتن، فریدون کشاورز، و...). کتابهای خاطرات رهبران و فعالان هر دو حزب از منابع مهم نوشتن دربارۀ این دو حزب است. اما نقطۀ ضعف عمومی و مشترک خاطرهگوییها و خاطرهنویسیها آن است که کموبیش همه بیان رویدادها از روی حافظۀ خطاکار هستند، رویدادها را گاه پسوپیش نقل میکنند، تاریخ دقیق رویدادها در آنها یافته نمیشود، و تاریخهایی هم که ذکر میکنند در مواردی غلط و گمراهکننده است.
گذشته از کتابهای خاطرات، یرواند آبراهامیان در مقالهای پژوهشی با عنوان «کمونیسم و قومیّت در ایران: حزب توده [ایران] و فرقهٔ دموکرات آذربایجان» به طور ویژه به مناسبات این دو حزب پرداخته است. آن مقاله در سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹) به انگلیسی منتشر شده، و تکیۀ اصلی نویسنده در آن بر اختلافات قومی – ملّی و زبانی این دو جریان بوده است. بخش بزرگی از مقاله به تاریخچه و زمینههای پیدایش هر یک از دو حزب میپردازد، و تنها دو پاراگراف پایانی آن دربارۀ خبر «وحدت» دو حزب است که در سال ۱۳۳۹ صورت گرفت. خود نویسنده در توضیحی بر انتشار ترجمۀ فارسی مقالهاش در سال ۱۳۹۹ مینویسد: «این مقاله حدود نیمقرن پیش نوشته شده است. اگر اکنون این را مینوشتم و به بایگانیهای شوروی، چه در مسکو و چه در باکو، دسترسی داشتم، به دنبال اطلاعاتی میگشتم که بتواند سؤالات اصلی زیر را برطرف کند» و سپس نکاتی اصلی از مقالهاش را مورد سؤال قرار میدهد.[۲] همین ایراد را بر کتاب آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، نیز میتوان گرفت که نسخۀ انگلیسی آن در سال ۱۹۸۲ (۱۳۶۱) منتشر شد و هنگام نوشتن آن نیز او به اسناد اتحاد شوروی سابق دسترسی نداشت.
اثر پژوهشی دیگری که اندکی به مناسبات این دو حزب نیز پرداخته، نوشتۀ تورج اتابکی است که نخست در سال ۱۹۹۳ (۱۳۷۴) به زبان انگلیسی و سپس ترجمۀ فارسی آن در سال ۱۳۷۶ با عنوان آذربایجان در ایران معاصر منتشر شده است.[۳] نویسندۀ آن کتاب نیز به اسناد داخلی این دو حزب یا اسناد مربوط به تلاش وحدت و کشمکشهای دو حزب در سالهای طولانی اقامت در مهاجرت دسترسی نداشته، یا نقل نکرده، زیرا که موضوع اصلی کتابش نبوده است.
هر دو اثر نامبرده مناسبات دو حزب را در دوران کوتاه فعالیت فرقهٔ دموکرات آذربایجان در داخل، یعنی تا آذر ۱۳۲۵، میپوشانند و دربارۀ دوران طولانی مهاجرت رهبران و اعضای دو حزب، پیدایش فکر وحدت، تلاشهای برای وحدت، و کشمکشهای پس از آن سخنی ندارند.
ضمن استفاده از کتابهای خاطرات، برای یافتن تاریخ دقیق رویدادها، و روایت دقیق آنها، ناگزیر بودهام که انبوهی از روزنامهها و نشریات گوناگون را ورق بزنم. اکنون به برکت اینترنت و انتشار دیجیتالی بایگانیهای روزنامههای قدیمی، خوشبختانه حتی از راه دور میتوان به منابع بسیار ارزشمندی دسترسی یافت و دقت و درستی خاطرات افراد را آزمود.
به گمانم بسیاری با من همعقیدهاند که صورتجلسات اجلاسهای رهبران این دو حزب، هم جدای از هم، و هم پس از «وحدت»، از بهترین منابعی است که میتواند نشان دهد بگومگوها و اختلافات بر سر چه بوده، چه میگفتند، چگونه استدلال میکردند، و چه میخواستند. اما دسترسی به آن صورتجلسات برای افرادی جز مسئولان بایگانیهای آنها، ناممکن بوده است.
خوشبختانه امیرعلی لاهرودی (۱۳۰۲-۱۳۹۳)، صدر پیشین فرقهٔ دموکرات آذربایجان (در مهاجرت) و عضو کمیتهٔ مرکزی و هیئت اجراییۀ حزب تودۀ ایران صورتجلسات کمیسیونهای مشاوره و تدارک کنفرانس وحدت دو حزب، و همچنین صورتجلسات نخستین هیئت اجراییۀ حزب «واحد»، و نیز گزارشهایی از پلنومهای کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران را، که پیشتر هرگز هیچجا منتشر نشدهاند در دسترس داشته است. او مقدار چشمگیری از آنها را در کتاب خاطراتش یادماندهها و ملاحظهها (باکو، ۲۰۰۷/ ۱۳۸۶) منتشر کرده است. اما در آن کتاب، گذشته از بیدقتی در حروفنگاری تاریخها، که در جای خود نشان خواهم داد، متأسفانه او اسناد را به شکلی کموبیش درهم، با تاریخهای پسوپیش و نامرتب، پُر از ابهام و غلطهای حروفنگاری، چنانکه گاه گویی حتی نمونهخوانی و غلطگیری پس از حروفچینی صورت نگرفته، با نشانهگذاریها و پاراگرافبندیها و فصلبندیهای بهکلّی آشفته، و بدون آرایش متن، و اغلب بدون هیچ توضیحی نقل کرده است، به گونهای که دنبال کردن آنها برای خواننده، و حتی خود خواندن بخشهایی از کتاب دشوار است. یعنی درواقع لاهرودی اسنادی گرانبها را در آن کتاب به هدر داده است. تکههایی از همان اسناد را از کتاب لاهرودی بیرون کشیدهام و با تصحیح غلطها و نشانهگذاریها، و اندکی بازآرایی بهمنظور هموار ساختن خواندن و دنبال کردن بحثها، با کمی توضیح در جاهایی که به نظرم مفید بوده، نقل کردهام.
همچنین غلامیحیی دانشیان (۱۲۹۹-۱۳۶۵)، که او نیز صدر پیشین فرقهٔ دموکرات آذربایجان و عضو کمیتهٔ مرکزی و هیئت اجراییۀ حزب تودۀ ایران بود، خاطرات خود را به زبان ترکی آذربایجانی نوشته که پس از مرگش منتشر شده است (باکو، ۲۰۰۶/ ۱۳۸۵). او نیز در آن کتاب مقداری از آنچه را میخواسته بگوید، بهطور مستقیم از صورتجلسات گوناگون رهبران فرقهٔ دموکرات آذربایجان، یا برخی جلسات دیگر نقل کرده است. دو ترجمۀ فارسی از خاطرات دانشیان موجود است که مشخصاتشان در بخش منابع آمده، اما من تنها به یکی از آنها دسترسی داشتهام که با نام خشم و هیاهوی یک زندگی، ترجمۀ علی مرادی مراغهای منتشر شده است (تهران، ۱۳۸۸ و ویراست دوم، ۱۳۹۸). در هر دو ویرایش این ترجمه متأسفانه کمتر جملهای با ترجمۀ درست و قابلاعتماد میتوان یافت. دو نقد بر دو ویراست آن ترجمه نوشتهام که در سطح وسیعی منتشر شدهاند. از همین رو هر آنچه از آن کتاب نقل کردهام، خود از متن اصلی ترکی آذربایجانی نوشتۀ دانشیان ترجمه کردهام.
من با آشنایی کافی با زبان ترکی آذربایجانی و اصطلاحات ویژۀ جمهوری آذربایجان، و زبانهای روسی و انگلیسی، توانستهام گذشته از منابع فارسی، از منابع دستاول به آن سه زبان نیز بهره ببرم.
برای تکمیل روایتی که از صورتجلسات، کتابهای خاطرات، و روزنامهها به دست میآید، بهطور عمده از اسناد دولتی روسی و آذربایجانی نقلشده در سه کتاب بهره بردهام:
۱. جمیل حسنلی، پژوهشگر تاریخ «جنگ سرد» اهل جمهوری آذربایجان، کتابهای متعدد و گوناگونی در این موضوع به زبانهای ترکی آذربایجانی، روسی، و انگلیسی منتشر کرده و در آنها ازجمله به تاریخچۀ حزب تودۀ ایران و فرقهٔ دموکرات آذربایجان و مناسبات میان آن دو پرداخته است. اهمیت کتابهای حسنلی بیش از هر چیز در آن است که او به بایگانیهای اسناد دولتی جمهوری آذربایجان و جمهوری فدراتیو روسیه دسترسی داشته و بسیاری از آن اسناد گرانبها را با گشادهدستی در کتابهایش نقل کرده است. دسترسی به این اسناد تا چند دهه پیش هیچ آسان نبود.
دو ترجمۀ فارسی از کتابهای حسنلی منتشر شده: فراز و فرود فرقهٔ دموکرات آذربایجان ترجمۀ منصور هُمامی (۱۳۸۳)، و آذربایجان ایران، آغاز جنگ سرد ترجمۀ منصور صفوتی (۱۳۸۷). این دو ترجمه نیز متأسفانه گذشته از ایرادهای ترجمه، ناقصاند. مترجم و ناشر کتاب نخست هر دو اذعان کردهاند که کتاب را خلاصه کردهاند، و کتاب دوم به این معنی ناقص است که حسنلی پس از انتشار کتابهایش، همچنان اسناد تازهتری یافته و بر چاپهای تازۀ آنها افزوده است، آنچنانکه متن چاپ انگلیسی کتابش At the Dawn of the COLD War (2006) با متن ترجمۀ فارسی صفوتی که از نسخۀ روسی چاپ اوّل کتابش به سال ۲۰۰۳ صورت گرفته، تفاوت دارد، و حسنلی سپس اسناد فراوانی به چاپ دوم روسی کتابش (۲۰۰۶) افزوده که حتی در چاپ انگلیسی آن نیز وجود ندارند.
۲. حسنلی کتاب دیگری نیز به سال ۲۰۲۰ در موضوع تاریخ جمهوری آذربایجان به زبان روسی منتشر کرده به نام آذربایجان شوروی: از ذوب تا انجماد (۱۹۵۹-۱۹۶۹) [ترجمۀ واژه به واژه] که در آن نیز اسناد تازهای در موضوع فرقهٔ دموکرات آذربایجان و حزب تودۀ ایران نقل کرده است. این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است.
هر آنچه از حسنلی نقل کردهام، خود از متن اصلی و روسی کتابهای او ترجمه کردهام، و کموبیش هر آنچه از او نقل کردهام، در ترجمههای فارسی کتابهایش وجود ندارد.
۳. یک پژوهشگر دیگر اهل جمهوری آذربایجان به نام خاقان بالایف در کتابی به زبان ترکی آذربایجانی به نام مشارکت مهاجران جنوبی در حیات اجتماعی و سیاسی آذربایجان (۲۰۱۸) بریدههایی از اسناد فراوان و مهم دربارۀ فرقهٔ دموکرات آذربایجان و مهاجران آذربایجان ایران از بایگانیهای دولتی جمهوری آذربایجان نقل کرده است. از این کتاب جالب هنوز ترجمۀ فارسی وجود ندارد و هر آنچه از آن نقل کردهام، برگردان خودم از متن اصلی است.
گذشته از اسناد موجود در سه کتاب بالا، در بخش پروژۀ «جنگ سرد» مرکز ویلسون[۴] (آمریکا) نزدیک چهارصد سند مربوط به ایران از منابع اتحاد شوروی سابق وجود دارد. بخش بزرگی از این اسناد را جمیل حسنلی در اختیار آن مرکز قرار داده است. اسناد را در مرکز ویلسون به انگلیسی ترجمه کردهاند و در وبگاه آن مرکز در دسترس عموم قرار دادهاند. متن اصلی برخی از اسناد، به روسی یا به فارسی، نیز همانجا در دسترس است. متأسفانه ترجمۀ انگلیسی اسناد خالی از ایراد نیست، و سندهای لازم را از روسی ترجمه کردهام.
همچنین بابک امیرخسروی، عضو سابق کمیتهٔ مرکزی حزب تودۀ ایران، بخشی از همۀ اسناد توشۀ زندگی سیاسیاش را در وبسایتش گذاشته، که جای دیگری وجود ندارد، و نمونههای گرانبهایی مربوط به موضوع این نوشته در آن میان یافتم.
هرجا سخنی از روزنامۀ آذربایجان، ارگان فرقهٔ دموکرات آذربایجان، نقل شده، خود از ترکی آذربایجانی ترجمه کردهام.
جز آنچه شرح دادم، متأسفانه اثر پژوهشی دیگری سراغ ندارم که بهویژه به کشمکشهای داخلی این دو حزب در دوران مهاجرت پرداخته باشد. تا جایی که میدانم دربارۀ تاریخچۀ مناسبات این دو حزب در مهاجرتِ دگربارۀ پس از ضربه خوردن حزب تودۀ ایران در بهمن ۱۳۶۱، جز آنچه پیش رو دارید چیزی، دستکم در این ابعاد، نوشته نشده است.
استکهلم – بهار ۱۴۰۱
این کتاب را از کتابفروشیهای داخل ایران، و در خارج از کتابفروشیهای فردوسی (استکهلم) و فروغ (کلن) در نشانیهای زیر تهیه کنید:
https://ferdosi.com/pages/product/?product=0&id=9786008967750
https://www.forough-book.com/app/module/webproduct/goto/m/mb256a2f399fcde73
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشتها:
[۱]. اجلاسهایی که همهٔ اعضای کمیتهٔ مرکزی و مشاوران حزب به آن فراخوانده میشوند، «پلنوم» نامیده میشود.
[۲]. متن فارسی مقاله، ترجمه از انگلیسی، و یادداشت نویسنده زیر آن، در وبگاه «رادیو زمانه» به نشانی: https://www.radiozamaneh.com/562145
[۳]. مشخصات کامل کتاب در بخش «منابع» زیر «اتابکی».
[۴]. Wilson Center
11 January 2023
از جهان خاکستری - ۱۲۷
![]() |
کارخانهٔ پپسیکولا، تهران، دههٔ ۱۳۴۰ |
دانشجوی سال سوم دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) بودم. سال ۱۳۵۳. شامگاهی، پس از خسته شدن از تنها نشستن در «اتاق موسیقی» دانشگاه و گوش دادن به موسیقی خیلی جیلی جدی، به سوی اتاق دلگیر دانشجویی مشترک با تقی در خیابان هاشمی، بین خیابانهای جیحون و کارون روان شدم.
ده – بیست متر پایینتر از تقاطع جیحون با آیزنهاور (آزادی)، روبهروی نردههای شرقی کارخانهٔ پپسیکولا، چراغهای نئون اجقوجق و سرخ و سبز و پرنور و چشمکزن «رستوران علیبابا»، با آن صدای وزوز بلندش، نگاهم را بهسوی خود کشید. گرسنه بودم. آن هنگام با «کمکهزینهٔ مسکن» و شندرغاز که بابت «کار دانشجویی» در دانشگاه میگرفتم، میتوانستم گاه خطر کنم و به رستوران بروم. البته اکنون سی – چهل تومان بیشتر ته جیبم نبود.
در باریک رستوران زیر چراغ نئون به پلکانی باز میشد که به زیر زمین میرفت. آن پایین، سالنی پنج در پنج متر بود که پانزده بیست میز در آن چیدهبودند. تنها مشتریها سه چهار مرد بودند نشسته بر گرد میزی که میگفتند و میخندیدند و میخوردند و مینوشیدند.
پشت میز دونفرهای کنار دیوار دورترین جا از آنها نشستم. گارسون آمد:
- چی میل دارید؟
- کباب بره. یک چتول هم ودکای اسمیرنوف با کوکاکولا!
این میشد چیزی حدود ۲۰ تومان و با باقیماندهٔ پول ته جیب میتوانستم تا دریافت بعدی سر کنم. تا حاضر شدن کباب، کمی نان و ماست و خیار و بساط ودکا را زود آوردند. کمی از ودکا را توی لیوانی با یخ ریختم، رویش کوکاکولا ریختم، و سر کشیدم. با نان و ماستوخیار سرگرم بودم تا آن که کباب را آوردند.
کباب با آب نصف نارنجی که کنارش بود، با نان تافتون تازه، خوشمزه بود و میچسبید. ودکا سرم را سبک کردهبود. آرام و سربهزیر میخوردم و مینوشیدم. آرام آرام در تنهایی و در مهی که سرم را میگرفت فرو میرفتم. جهان و پیرامون و رستوران و کارکنانش و مشتریهای دیگر را فراموش کردهبودم. غصّههای خودم در سرم میچرخید.
چنگال را در یک نخود سبز فرو کردهبودم و داشتم به دهان میبردم که صدایی زنانه بالای سرم به نرمی گفت:
- اجازه هست بشینم اینجا؟
از جهان مهآلود بیرون آمدم. در کنارم یک جفت پا با دامن کوتاه ایستادهبود، و آن بالا، با سر و رویی آراسته. لحظهای با دهان نیمهباز پرسان نگاهش کردم. نگاهم را در سالن رستوران گرداندم: این همه جای خالی هست... جریان چیست؟ دستپاچه، گویی مچم را گرفتهباشند، گفتم:
- البته! بفرمایید...
صندلی خالی را از آن طرف میز برداشت و کنار دستم نشست.
- خیلی توی خودت غرق بودی!
- هه... خب...
کی بود؟ چی بود؟ چکارم داشت؟ از کارکنان رستوران بود که دلش برای تنهاییام سوخته بود؟
نمیدانستم چه کنم. خوردن را ادامه بدهم؟ خب، بیادبیست که او بنشیند و من برای خودم بخورم و بنوشم. به نظر نمیرسید که او بخواهد خود چیزی سفارش بدهد. با دودلی پرسیدم:
- شما چیزی میل دارید؟ چیزی براتون سفارش بدم؟
- من فیش میخورم.
فیش؟ فیش دیگر چیست؟ منظورش ماهیست که دارد به انگلیسی میگوید؟
با احتیاط و فروخورده پرسیدم:
- ببخشید، منظورتون یه جور خوراک ماهیه؟
با همان حالت جدی، اما نرم و ملایم پاسخ داد:
- نه، فیش یهجور نوشیدنیه... با ویسکی درستش میکنن...
عجب! ای داد! حتماً چیز گرانیست. حسابم را که بپردازم پانزده بیست تومان بیشتر ته جیبم نمیماند. ترسان پرسیدم:
- ببخشید، شما میدونین قیمتش چه حدودیه؟
بیدرنگ پاسخ داد:
- صد و ده تومنه.
صورتم داغ شد. بیگمان سرخی شرم از فقر به چهرهام دویدهبود. این یعنی یک سوم کمکهزینهٔ مسکن برای یک ماه. آب دهانم را قورت دادم. سربهزیر و شرمنده گفتم:
- باید ببخشید، ولی من از این پولها ندارم. دانشجو هستم. چیز دیگهای اگه میل داشتهباشین...
با مهربانی گفت:
- نه، نه، لازم نیست. عیبی نداره. یکیدو تا از این نخودها میخورم، یهذره میشینم و میرم.
چنگالی برداشت، در نخودی فرو کرد و به دهان برد. پرسید:
- خونهٔ دانشجویی داری؟
- بله.
- تنها؟
- نه با یه همخونه...
- کجا؟
- خیابون هاشمی.
- خب، بقیهٔ غذاتو بخور. نوش جان. ببخشید که مزاحم شدم. ولی خوشحالم از این که باهات حرف زدم.
برخاست و رفت. لحظهای هاج و واج خشکم زد و بعد به خود آمدم. بقیهٔ غذا و عرق زهرمار شدهبود. عرق مانده را با کوکاکولا سر کشیدم، تهماندهٔ غذا را به یک لقمه بلعیدم، حسابم را پرداختم، و فرار کردم.
بعد که برای دوستانم تعریف کردم، سربهسرم گذاشتند که: «خنگولی! اینها رو بهشون میگن زنهای فیشخور. نشنیدهای تا حالا؟ میان، کنارت میشینن، براشون فیش میخری، باهات گپ میزنن، سرتو گرم میکنن، غصّههاتو فراموش میکنی، و گاهی وقتها هم شاید کار به جاهای دیگه هم بکشه...»
چه میدانستم من بچهٔ سادهٔ شهرستانی، آن هم چه شهری! جایی که تعداد مسجدهایش بیشتر از مدرسههایش بود. شهری که اگر دختر و پسری را توی کوچه با هم میدیدند سنگبارانشان میکردند. شهری که تنها بیچادرهای آن دختر این یا آن رئیس غیر محلی تبعید شده به آن شهر بودند.
همین کارخانهٔ پپسیکولای آنسوی خیابان تا چندی پیش یکی از «جاذبههای گردشگری» تهران برای برخی از کسانی بود که از شهر من و اطرافش به تهران میآمدند. خردسال که بودم پدرم یک بار مرا با خود به تهران آورد و با هم آمدیم تا پشت شیشههای این کارخانه. درون سالن پاکیزه و پر نور پشت شیشه بطریهای خالی نوشابه روی تسمهای میآمدند، دستگاهی پرشان میکرد، در نوبت بعدی تشتک به سرشان کوبیده میشد، نزدیک ما تسمه دور میزد و به انتهای سالن بر میگشت، و پشت دریچهای، که ما نمیدیدیم، لابد دستگاهی دیگر بطریها را در قوطیها میچید. جلالخالق! تنها یک کارگر با روپوش و کلاه سفید بر این کارها نظارت میکرد.
ما آدمهای سادهای بودیم که چیزهای سادهای سرگرممان میکرد. و من خیلی پیش رفته بودم که رسیدهبودم به گوش دادن به موسیقی کلاسیک خیلی خیلی جدی. مرا چه به سرگرمی با زنان فیشخور؟!
دی یا بهمن ۱۳۵۷ کارخانهٔ پپسیکولا را به بهانهٔ تعلق به «بهاییها» یا «مشارکت اسراییل در تولید آن» به فتوایی آتش زدند. آن «سرگرمی» هم از دست رفت!!
05 January 2023
نظیرووا و امیروف در رادیوی سوئد
پیش از ظهر دوشنبه دوم ژانویه، زیر دیالیز، با شنیدن نام فیکرت امیروف (سرایندهٔ «شور» معروف) از رادیو، گوشهایم تیز شد: نخست قطعهٔ «رقص» از «شش قطعه برای فلوت» اثر او را پخش کردند، و پس از ساعتی بخش نخست از «کنسرتو برای پیانو و ارکستر روی تمهای عربی» اثر مشترک المیرا نظیرووا و فیکرت امیروف پخش شد.
من آنچنان به شوق آمدم که در جا ایمیلی نوشتم و از خانم کاتارینا آ. کارلسون مجری آن بخش از برنامه سپاسگزاری کردم. برای او نوشتم که سالها پیش مقالهای دربارهٔ عشق دیمیتری شوستاکوویچ به المیرا نظیرووا نوشتهام، و این که شوستاکوویچ در بخش سوم سنفونی شمارهٔ ده، بارها نام المیرا را با ساز هورن «فریاد» میزند، اما حیف که مقالهام به فارسیست.
خانم کارلسون بی هیچ درنگی پاسخی بسیار مهرآمیز به ایمیل من داد، سپاسگزاری کرد، و نوشت که وجود نام المیرا در سنفونی دهم شوستاکوویچ را نمیدانسته، و حتماً میرود و مقالهٔ مرا با گوگل به سوئدی ترجمه میکند و میخواند.
با پایان پخش نمونهٔ اثر مشترک نظیرووا و امیروف از رادیو، خانم کارلسون از رادیو هم مفاد ایمیل مرا با نام بردن از من اعلام کرد.
با سپاسی دیگر از خانم کارلسون، آن برنامه را تا ۲ فوریه امسال میتوان در این نشانی شنید. در همان آغاز «رقص» از «شش قطعه برای فلوت» اثر امیروف پخش میشود، و سپس از ۱:۱۸:۵۳ تا ۱:۴۵:۲۰ اثر مشترک المیرا نظیرووا و فیکرت امیروف، و توضیحات مربوط به آن را میتوان شنید. نام من در ۱:۴۵:۰۰ اعلام میشود.
پیشتر هم، چهار سال پیش، اثری از امیروف به درخواست من از شبکهٔ دوم رادیوی سوئد پخش کردند.
من آنچنان به شوق آمدم که در جا ایمیلی نوشتم و از خانم کاتارینا آ. کارلسون مجری آن بخش از برنامه سپاسگزاری کردم. برای او نوشتم که سالها پیش مقالهای دربارهٔ عشق دیمیتری شوستاکوویچ به المیرا نظیرووا نوشتهام، و این که شوستاکوویچ در بخش سوم سنفونی شمارهٔ ده، بارها نام المیرا را با ساز هورن «فریاد» میزند، اما حیف که مقالهام به فارسیست.
خانم کارلسون بی هیچ درنگی پاسخی بسیار مهرآمیز به ایمیل من داد، سپاسگزاری کرد، و نوشت که وجود نام المیرا در سنفونی دهم شوستاکوویچ را نمیدانسته، و حتماً میرود و مقالهٔ مرا با گوگل به سوئدی ترجمه میکند و میخواند.
با پایان پخش نمونهٔ اثر مشترک نظیرووا و امیروف از رادیو، خانم کارلسون از رادیو هم مفاد ایمیل مرا با نام بردن از من اعلام کرد.
با سپاسی دیگر از خانم کارلسون، آن برنامه را تا ۲ فوریه امسال میتوان در این نشانی شنید. در همان آغاز «رقص» از «شش قطعه برای فلوت» اثر امیروف پخش میشود، و سپس از ۱:۱۸:۵۳ تا ۱:۴۵:۲۰ اثر مشترک المیرا نظیرووا و فیکرت امیروف، و توضیحات مربوط به آن را میتوان شنید. نام من در ۱:۴۵:۰۰ اعلام میشود.
پیشتر هم، چهار سال پیش، اثری از امیروف به درخواست من از شبکهٔ دوم رادیوی سوئد پخش کردند.
01 January 2023
گرامی باد یاد شاعر بزرگ مفتون امینی
با یاد مفتون امینی
شعری که شاعرش را نوشت*
شاعر نیستم تا سوگوارهای برایش بسرایم، یا شعرشناس نیستم تا شعرهایش را تحلیل کنم؛ تنها یک خوانندهٔ معمولی، که کلام شاعرانهاش بر دلم مینشست، و اکنون او دیگر نیست...
در آغاز دههٔ ۱۳۵۰از دور، و با شعرهایش از مجموعهٔ «کولاک» میشناختمش. کتاب «کولاک» در خوابگاه دانشجویی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) در خیابان زنجان میان دانشجویان آذربایجانی دستبهدست میگشت، و من هم یکی از آنها بودم.
پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ برادران فضلی، سعید (سعدالله) و بابک، که نسبت دوری با من داشتند، و نیز دوست همدانشگاهیم علیرضا صرافی، با شور و شوق «بهار آزادی» پس از اختناق و سانسور دوران شاهنشاهی، در تلاش انتشار نشریهای به زبان ترکی آذربایجانی مفتون امینی را یافتهبودند و خردادماه ۱۳۵۸ نشریهٔ «چنلی بئل» [کمرکش مهآلود، نام سنگر و نهانگاه کوراوغلو و یارانش] را با همکاری مفتون، عمران صلاحی، و چند نفر دیگر در تهران منتشر کردند.
اعضای تحریریهٔ آن نشریه گاه در خانهٔ مفتون امینی گرد میآمدند. نشریه را، که کمی بعد به «آذربایجان سسی» [صدای آذربایجان] تغییر نام داد، مرتب میخریدم و با علاقه میخواندم و نگهش میداشتم (هفت شماره «چنلی بئل»، و پنج شماره «آذربایجان سسی» منتشر شد). بابک فضلی که با من دمخور بود پیوسته از کارشان برایم میگفت و از مفتون تعریفها میکرد. کمکم دریافته بودم که چند بار دختر بزرگ مفتون را در آن خانه دیده و دلبستگیهایی به او دارد. او میکوشید مرا نیز به کار در «چنلی بئل» جلب کند، اما من آن هنگام سوداهای فراوان دیگری در سر داشتم.
سعید و بابک هر دو از جهان رفتهاند. جسد بابک (مهندس راه و ساختمان) را ده سال پیش، روزها پس از مرگش، در تنهایی مطلق خانهاش در تهران یافتند.
... و چه میدانستم سرنوشت برای من چه چیزی رقم زده! در همان دوندگیهای در پی سوداهای فراوان، روزی مقابل فروشگاه لوازم تحریر و مهندسی آتسا (خیابان فخر رازی، روبهروی دانشگاه تهران) زیر بارانی ریز، وسط خیابان گیر کردم... ماندم... (جای دیگری هم نوشتهام) بیاختیار از ذهنم گذشت: دانشکدهٔ هنرهای زیبا عجب دختران شیک و سطح بالایی دارد!
چند سال بعد، هنگامی که پس از دو سه دیدار کوتاه با خود مفتون در خانهشان، دست سرنوشت مرا به جایی بسیار دور از او پرتاب کردهبود، مفتون امینی پدربزرگ دخترم شد.
سه سال امکان تماس تلفنی مستقیم وجود نداشت، و نامهنگاری (آن هم غیر مستقیم) با دشواری صورت میگرفت. اما پس از کوچ به سوئد، ارتباط آسان شد. او دو مجلهٔ «آدینه» و «دنیای سخن» را مرتب برایمان میفرستاد، و اغلب سلام و احوالپرسی کوتاهی لابهلای مطالب مجلهها برایمان مینوشت.
مفتون امینی دو بار هم به سوئد آمد. نخست در تابستان ۱۹۹۱ (۱۳۷۰) و بار دیگر در تابستان ۱۹۹۹ (۱۳۷۸). بار نخست هنگامی بود که یکی از نخستین لپتاپهای اختراع شرکت سوئدی اریکسون را که با فلاپی (دیسکت)های ۵ و یکچهارم اینچی کار میکرد و نزدیک ۲۰ کیلو وزن داشت، از شرکت محل کارم به خانه میآوردم تا دخترم با آن بازی کند. اما با حضور مفتون این کامپیوتر به خاطر نرمافزار شطرنج که در آن بود، اسباببازی مشترک او و من شدهبود. آن شطرنج ابتدایی را راه میانداختیم، به چالشاش میکشیدیم، و به حرکتهای «ماشینی» آن میخندیدیم.
بار دوم مقدار زیادی به مهمانی و دید و بازدید گذشت. برخی از انجمنهای ایرانی شهر استکهلم اصرار داشتند که جلسهٔ سخنرانی یا شعرخوانی برای مفتون امینی ترتیب بدهند. اما او همهٔ این پیشنهادها را رد کرد. سیزده سال بعد من خود در یک شب شعر در غیاب او شعرهایش را خواندم.
در این دیدار دوم بعضی شبها که جامی می مینوشیدیم، برای «دسر» بطری کنیاک را میآوردم و روی میز میگذاشتم. مفتون شکل این بطری را به عقاب تشبیه میکرد، میخندید و با صدای بماش به تکرار و زیر لب میگفت: «مثل عقاب آنجا نشسته...»!
او در طول سالیان چند کتابش را با درج جملههایی مهرآمیز برایم امضا کرد و به دستم رساند؛ از «کولاک» (تاریخ امضا ۱۳۶۵)، تا «آجی چای » (تاریخ امضا ۱۳۹۶). او پس از سفر نخستش به استکهلم بسیار شرمندهام کرد و شعری نیز برایم سرود:
«برای شیوا»
سرودهای برای لاچین
و
خاستگاه او
نه میان داستانهای خوش هزار و یکشب
نه میان «نقل عاشق»
دوسه وقت پیش، در زیر همین هوای آبی
نه از او خدنگتر بود
نه از او ملنگتر هم.
ولی ای دریغ، در غرش رعد بهمنافکن
- که نزد به طیر و وحشی –
سر بال چپ از او سوخت به نیش آذرخشی
و کنون پریدنش را نه تعادلیست باقی
نه تحملیست کافی
و چه حیف شد خدایا
چه بیاد شوخپروازی او دلم هواییست!
- به کدام رسته است او؟
دوسه بال برتر از رستهٔ شاهباز و شاهین.
- به چه نام هست؟
-------------------- - لاچین!
- و کجاست خاستگاهش؟
و کجاست خاستگاهش!
- سبلانِ سر بدامان ستارههای قطبی
سبلانِ سنگ بر سنگ.
سبلانِ اوج تا اوج و حماسه تا حماسه
سبلانِ هول و همت
سبلانِ فیض و فرصت
سبلانِ روح و رغبت
سبلانِ قصد و قسمت
سبلانِ حسن و حشمت
سبلانِ رنگوارنگهٔ تا به آبی مطلق و آبی مطلّا.
سبلانِ پله بر پلهٔ تا به قصر ییلاقی حوریان رؤیا.
سبلانِ سِرّ و سودا؛
ننهاده ماه و خورشید قدم به کورهراهش
چه رسد به درّهگاهش.
سبلانِ سر برآورده میان خوف و خارا
سبلانِ باد و بلوا
سبلانِ استخوانبندی استحالهٔ ما
سبلانِ آتش باطن و برف ظاهر چند هزار سالهٔ ما
سبلانِ زنده در ذهن و زبان سرزمینهای غریب روم تا چین
سبلانِ شهره، سکّوی بلند نام لاچین!
- چون به نام او رسیدی
دگر از پریدنش گو
- و پریدنش که خالی شدن هزارها دل بود از هزارها غم
و پریدنش از این گوشهٔ آسمان، به آن گوشهٔ آسمان، چه جادو!
و هلا نشسته این وقت، سر دماغهٔ کوه
به چه فکر میکند او؟
غم چیست اینکه بر گرد سرش تنیده ابری؟
غم چیست این، که یک لحظه نمیکند رهایش؟
- غمِ ناپریدههایش!
غمِ ناپریدههایش...
آذرماه ۱۳۶۹
[«فصل پنهان»، نشر مرغ آمین، تهران ۱۳۷۰]
او در برگ پیش از شعر، معنای «لاچین» را هم نوشته است:
«لاچین، گونهای زیبا و چالاک و خوشپرواز از مرغان شکار است. – یادشده در شعرها و ترانههای آذربایجانی.
خاستگاه و جای اصلی او را بلندیهای شمال خاوری آذربایجان دانستهاند.
در لغتنامهها، لاچین از اسامی مردان نیز آمدهاست.»
... و من همچنان بر «ناپریدهها»یم میافزایم!
تنها من نیستم. او برای بسیاری دیگر نیز شعر سروده است، از جمله اینیکی که من فرض را بر آن گذاشتهام که برای نتیجهاش (یعنی نوهٔ من)، که او را هرگز ندید، سروده:
کوچهده کیچیک بیر قیز یول گئدیر
یای دوندورماسی الینده
اوزاق ذیروهلرین سویوغی داماغایندا
سرین چایلارین آخینتیسی دامارلاریندا
و بوتون درهلر پَتَگینین بالی دیلینده
گؤزلرینده آمما
بیر نشانهلر پاریلدیر
کی اوندان سیزه بیر پیریلتی دا، دییه بیلمهرم...
***
و اگر مناسب اوضاع روز میخواهید:
هی زور دئدیز، فساد ائلهدیز تا کی پول ییغاسیز
چوخ قالماییر، داشا باسیلا، دار و درگاهیز
مینلر قاریشقا بیر فیلی راحت ییخا بیلَر
خالقا گولونج اولار، ییخلان حالدا واه واییز
شطرنج بیر اویوندوکی حاکیملره دئییر:
سیز، سایماساز پیادهلری مات اولار شاهیز
[از آخرین مجموعهٔ شعر او «خوشا یک ادراک» (۱۴۰۰)، ص ۸۱]
***
کتاب «گفتوگو با مفتون امینی»، کار ارزندهٔ مهدی مظفری ساوجی را ورق میزنم و میخوانم، و با خواندن هر برگ غبطه میخورم و حسرت: کاش من هم آنجا بودم، در حاشیهٔ گفتوگوها، میشنیدم و لذت میبردم. اینهمه شاعرانگی، شعرهای زیبا، سخنوری...
«مفتون امینی، حتی در ۹۲ سالگی وقتی شعر میگوید، صورت واژهها و حروفِ او، به سمتِ جامعه و جهان امروز است، در عین حال که ریشه در اعماق دارد. بهعبارتی، واژهها و حروفِ او رنگوبوی نو دارد و از تازگی و تمیزی برق میزند. انگار او با دستمالی، گرد و غبارِ کهنگی را از چهرهٔ کلمات و حروفی که میخواهد به زبان آنها با ما سخن بگوید، زُدوده. بر عکس بسیاری از شاعران که بر سروروی واژهها و حروفشان گرد و غبارِ زمان نشسته یا خودشان به عمد نشاندهاند.» [انتشارات مروارید، تهران ۱۴۰۱، ص ۲۳۰]
مفتون «شعر رنگی» میسراید [همان، ص ۲۸۷]. مصاحبهکننده میگوید: «شعر شما مشحون از حواس پنچگانه است و گویی شما برای سرودن یک شعر، ابتدا تمام جوارح و جوانح واژگان و حروف را از صافی حواستان میگذرانید و بهنوعی لبریز از تجربه، در شعر سرریز میشوید. بهعبارتی، آنچه ما در قالب شعر از مفتون امینی میبینیم، اندیشهها و احساساتی است که از او سررفته و سرریز شده و در قالب کلمات و حروف، مُجسّم شده. از این نظر مفتون امینی پارههای روح و جانش را در کالبدِ کلمات و حروف، دمیده.»
و مفتون امینی پاسخ میدهد: «این چیزی که شما، ذیلِ حواس پنجگانهششگانه میگویید، مدیون زبانِ ترکی آذری من است. چون در زبان ترکی آذری و بهطور کلی ترکیهای دیگر، خیلی لغت و اصطلاح دربارهٔ اقسام حواس و تأثیر متقابل حواس در ما یا ما در حواس داریم. گاهی ما خودمان حواس را تغییر میدهیم، یا مثلاً تخفیف میدهیم، یا تشدید میکنیم. در زبان ترکی مثلاً برای دیدن، بوییدن، شنیدن، لمس کردن و نظایر اینها انواع و اقسام لغات وجود دارد، در حالی که زبان فارسی کار را خلاصه کرده. [...] شاید هم از این جهت عیبی نداشتهباشد. [فارسی] یک لغت را بهجای چند حس بهکار میبرد. در زبان ترکی اینطور نیست. برای هر حالتی از حواس لغتی دارد. این تفکیک و تمیزِ لغات، فقط به حواس مربوط نمیشود و در بسیاری دیگر از نشانهها و نمودهای زندگی، قائل به چنین جزئینگری و انفکاکی است.» [همان، ص ۲۸۴ و ۲۸۵].
میگویند و میگویند: از شعر، از زبان، از فلسفه، از موسیقی کلاسیک، از شطرنج...
ما چرا بهجای بازی با آن کامپیوتر ابتدایی، با هم شطرنج بازی نکردیم؟ چرا دور از او پرتاب شدم و نزدیکش نبودم تا همنشینی کنیم، از موسیقی کلاسیک (که «تخصص» من است)، از زبان، با هم بگوییم؟ چرا فرصتی نشد که با هم کوهپیمایی کنیم؟...
دریغا، دریغا، که اکنون دیر است. او دیگر نیست، و «اینک باید حسرت دوران گذشته را خورد» [از شکوه علفزار، نوشتهٔ ویلیام اینگه].
***
دو شعر دیگر از مفتون امینی
شورمایه / ۱۶
عاطفه جان!
بسا در قلب بهار بود که میگفتیم: تابستان چه زود رسید
و در آغوش پاییز بود
که خیال گلبرفها، بر بامِ دلهامان مینشست
آری، ما چه حساس بودیم
از بوی خاک
تا رنگِ ابر
و پیش از آن که هواشناس خبری بدهد
پشت افقها را خوانده بودیم
اما شگفت که چرا ندانستیم
انگورهای آویخته از تابستان
برای نو کردن خاطرهای بود
یا کهنه کردن لذتی؟...
[مجلهٔ «آدینه» شماره ۱۰۱، اردیبهشت ۱۳۷۴]
«گویه» ۳۲
به گذشتهها که مینگرم
روزها، و شبهای عمر، چیزی نیستند
جز ادامهٔ تهدیدهای «او»
انگار که پیش روی من
گاه سنگ سفید را برداشتهاست، گاه سنگ سیاه را
*
میدانم
[و باز چه امیدوار]
که او لاجرم دندان طمع مرا میکوبد
اما نمیدانم
که من با دهن پرخون، آیا از شکایت باز میمانم یا از شکر؟
*
و همین جهل است که بازی را طول میدهد...
[مجلهٔ «آدینه» شماره ۹۲، اردیبهشت ۱۳۷۳]
***
و نگویند که در زندهبودنش از او نگفتم: گذشته از آن شب شعری که نام بردم، در معرفی کتابش «شب ۱۰۰۲»، در ۸۷ سالگیش، در ۹۰ سالگیش، و در ۹۵ سالگیش، نوشتم و او را بزرگداشتم.
یادش جاودان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - توصیف به وام از مهدی مظفری ساوجی، کتاب «گفتوگو با مفتون امینی»، ص ۳۸۴.
شعری که شاعرش را نوشت*
شاعر نیستم تا سوگوارهای برایش بسرایم، یا شعرشناس نیستم تا شعرهایش را تحلیل کنم؛ تنها یک خوانندهٔ معمولی، که کلام شاعرانهاش بر دلم مینشست، و اکنون او دیگر نیست...
در آغاز دههٔ ۱۳۵۰از دور، و با شعرهایش از مجموعهٔ «کولاک» میشناختمش. کتاب «کولاک» در خوابگاه دانشجویی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) در خیابان زنجان میان دانشجویان آذربایجانی دستبهدست میگشت، و من هم یکی از آنها بودم.
پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ برادران فضلی، سعید (سعدالله) و بابک، که نسبت دوری با من داشتند، و نیز دوست همدانشگاهیم علیرضا صرافی، با شور و شوق «بهار آزادی» پس از اختناق و سانسور دوران شاهنشاهی، در تلاش انتشار نشریهای به زبان ترکی آذربایجانی مفتون امینی را یافتهبودند و خردادماه ۱۳۵۸ نشریهٔ «چنلی بئل» [کمرکش مهآلود، نام سنگر و نهانگاه کوراوغلو و یارانش] را با همکاری مفتون، عمران صلاحی، و چند نفر دیگر در تهران منتشر کردند.
اعضای تحریریهٔ آن نشریه گاه در خانهٔ مفتون امینی گرد میآمدند. نشریه را، که کمی بعد به «آذربایجان سسی» [صدای آذربایجان] تغییر نام داد، مرتب میخریدم و با علاقه میخواندم و نگهش میداشتم (هفت شماره «چنلی بئل»، و پنج شماره «آذربایجان سسی» منتشر شد). بابک فضلی که با من دمخور بود پیوسته از کارشان برایم میگفت و از مفتون تعریفها میکرد. کمکم دریافته بودم که چند بار دختر بزرگ مفتون را در آن خانه دیده و دلبستگیهایی به او دارد. او میکوشید مرا نیز به کار در «چنلی بئل» جلب کند، اما من آن هنگام سوداهای فراوان دیگری در سر داشتم.
سعید و بابک هر دو از جهان رفتهاند. جسد بابک (مهندس راه و ساختمان) را ده سال پیش، روزها پس از مرگش، در تنهایی مطلق خانهاش در تهران یافتند.
... و چه میدانستم سرنوشت برای من چه چیزی رقم زده! در همان دوندگیهای در پی سوداهای فراوان، روزی مقابل فروشگاه لوازم تحریر و مهندسی آتسا (خیابان فخر رازی، روبهروی دانشگاه تهران) زیر بارانی ریز، وسط خیابان گیر کردم... ماندم... (جای دیگری هم نوشتهام) بیاختیار از ذهنم گذشت: دانشکدهٔ هنرهای زیبا عجب دختران شیک و سطح بالایی دارد!
چند سال بعد، هنگامی که پس از دو سه دیدار کوتاه با خود مفتون در خانهشان، دست سرنوشت مرا به جایی بسیار دور از او پرتاب کردهبود، مفتون امینی پدربزرگ دخترم شد.
سه سال امکان تماس تلفنی مستقیم وجود نداشت، و نامهنگاری (آن هم غیر مستقیم) با دشواری صورت میگرفت. اما پس از کوچ به سوئد، ارتباط آسان شد. او دو مجلهٔ «آدینه» و «دنیای سخن» را مرتب برایمان میفرستاد، و اغلب سلام و احوالپرسی کوتاهی لابهلای مطالب مجلهها برایمان مینوشت.
مفتون امینی دو بار هم به سوئد آمد. نخست در تابستان ۱۹۹۱ (۱۳۷۰) و بار دیگر در تابستان ۱۹۹۹ (۱۳۷۸). بار نخست هنگامی بود که یکی از نخستین لپتاپهای اختراع شرکت سوئدی اریکسون را که با فلاپی (دیسکت)های ۵ و یکچهارم اینچی کار میکرد و نزدیک ۲۰ کیلو وزن داشت، از شرکت محل کارم به خانه میآوردم تا دخترم با آن بازی کند. اما با حضور مفتون این کامپیوتر به خاطر نرمافزار شطرنج که در آن بود، اسباببازی مشترک او و من شدهبود. آن شطرنج ابتدایی را راه میانداختیم، به چالشاش میکشیدیم، و به حرکتهای «ماشینی» آن میخندیدیم.
بار دوم مقدار زیادی به مهمانی و دید و بازدید گذشت. برخی از انجمنهای ایرانی شهر استکهلم اصرار داشتند که جلسهٔ سخنرانی یا شعرخوانی برای مفتون امینی ترتیب بدهند. اما او همهٔ این پیشنهادها را رد کرد. سیزده سال بعد من خود در یک شب شعر در غیاب او شعرهایش را خواندم.
در این دیدار دوم بعضی شبها که جامی می مینوشیدیم، برای «دسر» بطری کنیاک را میآوردم و روی میز میگذاشتم. مفتون شکل این بطری را به عقاب تشبیه میکرد، میخندید و با صدای بماش به تکرار و زیر لب میگفت: «مثل عقاب آنجا نشسته...»!
او در طول سالیان چند کتابش را با درج جملههایی مهرآمیز برایم امضا کرد و به دستم رساند؛ از «کولاک» (تاریخ امضا ۱۳۶۵)، تا «آجی چای » (تاریخ امضا ۱۳۹۶). او پس از سفر نخستش به استکهلم بسیار شرمندهام کرد و شعری نیز برایم سرود:
«برای شیوا»
سرودهای برای لاچین
و
خاستگاه او
نه میان داستانهای خوش هزار و یکشب
نه میان «نقل عاشق»
دوسه وقت پیش، در زیر همین هوای آبی
نه از او خدنگتر بود
نه از او ملنگتر هم.
ولی ای دریغ، در غرش رعد بهمنافکن
- که نزد به طیر و وحشی –
سر بال چپ از او سوخت به نیش آذرخشی
و کنون پریدنش را نه تعادلیست باقی
نه تحملیست کافی
و چه حیف شد خدایا
چه بیاد شوخپروازی او دلم هواییست!
- به کدام رسته است او؟
دوسه بال برتر از رستهٔ شاهباز و شاهین.
- به چه نام هست؟
-------------------- - لاچین!
- و کجاست خاستگاهش؟
و کجاست خاستگاهش!
- سبلانِ سر بدامان ستارههای قطبی
سبلانِ سنگ بر سنگ.
سبلانِ اوج تا اوج و حماسه تا حماسه
سبلانِ هول و همت
سبلانِ فیض و فرصت
سبلانِ روح و رغبت
سبلانِ قصد و قسمت
سبلانِ حسن و حشمت
سبلانِ رنگوارنگهٔ تا به آبی مطلق و آبی مطلّا.
سبلانِ پله بر پلهٔ تا به قصر ییلاقی حوریان رؤیا.
سبلانِ سِرّ و سودا؛
ننهاده ماه و خورشید قدم به کورهراهش
چه رسد به درّهگاهش.
سبلانِ سر برآورده میان خوف و خارا
سبلانِ باد و بلوا
سبلانِ استخوانبندی استحالهٔ ما
سبلانِ آتش باطن و برف ظاهر چند هزار سالهٔ ما
سبلانِ زنده در ذهن و زبان سرزمینهای غریب روم تا چین
سبلانِ شهره، سکّوی بلند نام لاچین!
- چون به نام او رسیدی
دگر از پریدنش گو
- و پریدنش که خالی شدن هزارها دل بود از هزارها غم
و پریدنش از این گوشهٔ آسمان، به آن گوشهٔ آسمان، چه جادو!
و هلا نشسته این وقت، سر دماغهٔ کوه
به چه فکر میکند او؟
غم چیست اینکه بر گرد سرش تنیده ابری؟
غم چیست این، که یک لحظه نمیکند رهایش؟
- غمِ ناپریدههایش!
غمِ ناپریدههایش...
آذرماه ۱۳۶۹
[«فصل پنهان»، نشر مرغ آمین، تهران ۱۳۷۰]
او در برگ پیش از شعر، معنای «لاچین» را هم نوشته است:
«لاچین، گونهای زیبا و چالاک و خوشپرواز از مرغان شکار است. – یادشده در شعرها و ترانههای آذربایجانی.
خاستگاه و جای اصلی او را بلندیهای شمال خاوری آذربایجان دانستهاند.
در لغتنامهها، لاچین از اسامی مردان نیز آمدهاست.»
... و من همچنان بر «ناپریدهها»یم میافزایم!
تنها من نیستم. او برای بسیاری دیگر نیز شعر سروده است، از جمله اینیکی که من فرض را بر آن گذاشتهام که برای نتیجهاش (یعنی نوهٔ من)، که او را هرگز ندید، سروده:
کوچهده کیچیک بیر قیز یول گئدیر
یای دوندورماسی الینده
اوزاق ذیروهلرین سویوغی داماغایندا
سرین چایلارین آخینتیسی دامارلاریندا
و بوتون درهلر پَتَگینین بالی دیلینده
گؤزلرینده آمما
بیر نشانهلر پاریلدیر
کی اوندان سیزه بیر پیریلتی دا، دییه بیلمهرم...
***
و اگر مناسب اوضاع روز میخواهید:
هی زور دئدیز، فساد ائلهدیز تا کی پول ییغاسیز
چوخ قالماییر، داشا باسیلا، دار و درگاهیز
مینلر قاریشقا بیر فیلی راحت ییخا بیلَر
خالقا گولونج اولار، ییخلان حالدا واه واییز
شطرنج بیر اویوندوکی حاکیملره دئییر:
سیز، سایماساز پیادهلری مات اولار شاهیز
[از آخرین مجموعهٔ شعر او «خوشا یک ادراک» (۱۴۰۰)، ص ۸۱]
***
کتاب «گفتوگو با مفتون امینی»، کار ارزندهٔ مهدی مظفری ساوجی را ورق میزنم و میخوانم، و با خواندن هر برگ غبطه میخورم و حسرت: کاش من هم آنجا بودم، در حاشیهٔ گفتوگوها، میشنیدم و لذت میبردم. اینهمه شاعرانگی، شعرهای زیبا، سخنوری...
«مفتون امینی، حتی در ۹۲ سالگی وقتی شعر میگوید، صورت واژهها و حروفِ او، به سمتِ جامعه و جهان امروز است، در عین حال که ریشه در اعماق دارد. بهعبارتی، واژهها و حروفِ او رنگوبوی نو دارد و از تازگی و تمیزی برق میزند. انگار او با دستمالی، گرد و غبارِ کهنگی را از چهرهٔ کلمات و حروفی که میخواهد به زبان آنها با ما سخن بگوید، زُدوده. بر عکس بسیاری از شاعران که بر سروروی واژهها و حروفشان گرد و غبارِ زمان نشسته یا خودشان به عمد نشاندهاند.» [انتشارات مروارید، تهران ۱۴۰۱، ص ۲۳۰]
مفتون «شعر رنگی» میسراید [همان، ص ۲۸۷]. مصاحبهکننده میگوید: «شعر شما مشحون از حواس پنچگانه است و گویی شما برای سرودن یک شعر، ابتدا تمام جوارح و جوانح واژگان و حروف را از صافی حواستان میگذرانید و بهنوعی لبریز از تجربه، در شعر سرریز میشوید. بهعبارتی، آنچه ما در قالب شعر از مفتون امینی میبینیم، اندیشهها و احساساتی است که از او سررفته و سرریز شده و در قالب کلمات و حروف، مُجسّم شده. از این نظر مفتون امینی پارههای روح و جانش را در کالبدِ کلمات و حروف، دمیده.»
و مفتون امینی پاسخ میدهد: «این چیزی که شما، ذیلِ حواس پنجگانهششگانه میگویید، مدیون زبانِ ترکی آذری من است. چون در زبان ترکی آذری و بهطور کلی ترکیهای دیگر، خیلی لغت و اصطلاح دربارهٔ اقسام حواس و تأثیر متقابل حواس در ما یا ما در حواس داریم. گاهی ما خودمان حواس را تغییر میدهیم، یا مثلاً تخفیف میدهیم، یا تشدید میکنیم. در زبان ترکی مثلاً برای دیدن، بوییدن، شنیدن، لمس کردن و نظایر اینها انواع و اقسام لغات وجود دارد، در حالی که زبان فارسی کار را خلاصه کرده. [...] شاید هم از این جهت عیبی نداشتهباشد. [فارسی] یک لغت را بهجای چند حس بهکار میبرد. در زبان ترکی اینطور نیست. برای هر حالتی از حواس لغتی دارد. این تفکیک و تمیزِ لغات، فقط به حواس مربوط نمیشود و در بسیاری دیگر از نشانهها و نمودهای زندگی، قائل به چنین جزئینگری و انفکاکی است.» [همان، ص ۲۸۴ و ۲۸۵].
میگویند و میگویند: از شعر، از زبان، از فلسفه، از موسیقی کلاسیک، از شطرنج...
ما چرا بهجای بازی با آن کامپیوتر ابتدایی، با هم شطرنج بازی نکردیم؟ چرا دور از او پرتاب شدم و نزدیکش نبودم تا همنشینی کنیم، از موسیقی کلاسیک (که «تخصص» من است)، از زبان، با هم بگوییم؟ چرا فرصتی نشد که با هم کوهپیمایی کنیم؟...
دریغا، دریغا، که اکنون دیر است. او دیگر نیست، و «اینک باید حسرت دوران گذشته را خورد» [از شکوه علفزار، نوشتهٔ ویلیام اینگه].
***
دو شعر دیگر از مفتون امینی
شورمایه / ۱۶
عاطفه جان!
بسا در قلب بهار بود که میگفتیم: تابستان چه زود رسید
و در آغوش پاییز بود
که خیال گلبرفها، بر بامِ دلهامان مینشست
آری، ما چه حساس بودیم
از بوی خاک
تا رنگِ ابر
و پیش از آن که هواشناس خبری بدهد
پشت افقها را خوانده بودیم
اما شگفت که چرا ندانستیم
انگورهای آویخته از تابستان
برای نو کردن خاطرهای بود
یا کهنه کردن لذتی؟...
[مجلهٔ «آدینه» شماره ۱۰۱، اردیبهشت ۱۳۷۴]
«گویه» ۳۲
به گذشتهها که مینگرم
روزها، و شبهای عمر، چیزی نیستند
جز ادامهٔ تهدیدهای «او»
انگار که پیش روی من
گاه سنگ سفید را برداشتهاست، گاه سنگ سیاه را
*
میدانم
[و باز چه امیدوار]
که او لاجرم دندان طمع مرا میکوبد
اما نمیدانم
که من با دهن پرخون، آیا از شکایت باز میمانم یا از شکر؟
*
و همین جهل است که بازی را طول میدهد...
[مجلهٔ «آدینه» شماره ۹۲، اردیبهشت ۱۳۷۳]
***
و نگویند که در زندهبودنش از او نگفتم: گذشته از آن شب شعری که نام بردم، در معرفی کتابش «شب ۱۰۰۲»، در ۸۷ سالگیش، در ۹۰ سالگیش، و در ۹۵ سالگیش، نوشتم و او را بزرگداشتم.
یادش جاودان.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* - توصیف به وام از مهدی مظفری ساوجی، کتاب «گفتوگو با مفتون امینی»، ص ۳۸۴.
21 December 2022
پانزده قصه - ۷
۷- ارمنستان
سیب طلایی
روزی از روزها شاه به هوس افتاد که مجلس شادی بر پا کند. او افراد خود را به همه طرف فرستاد تا جار بزنند و به مردم بگویند که:
- آی مردم! هر کس بتواند در حضور شاه یک دروغ دور از عقل بگوید، شاه یک سیب طلایی به او پاداش میدهد!
از همه طرف شاهزادگان، حکمرانان، تاجران، و دروغگویان معروف به دربار شاه سرازیر شدند، ولی هیچکدام نتوانستند با دروغشان شاه را راضی کنند. هر قدر هم دروغهای بزرگ گفتند، شاه بهآرامی سری تکان داد و گفت:
- خب، این دور از عقل نیست. شدنی است!
تا این که یک مرد فقیر به حضور شاه رسید. او یک خمرهٔ بزرگ به دست داشت.
شاه پرسید:
- ای مرد، چه میخواهی؟ برای چه به اینجا آمدهای؟
مرد فقیر جواب داد:
- آمدهام تا از شما پولم را بگیرم. مگر نه این است که شما یک خمره پر از طلا به من بدهکارید؟
شاه خشمگین شد و فریاد زد:
- دروغ میگویی. من هیچ بدهی به تو ندارم.
مرد فقیر جواب داد:
- پس اگر دروغ میگویم، شما باید سیب طلایی را به من بدهید!
شاه به حیلهٔ مرد فقیر پی برد و برای این که از شر او خلاص شود، گفت:
- نه، تو دروغ نمیگویی.
مرد فقیر گفت:
- اگر دروغ نمیگویم، پس قرضی را که به من دارید بدهید!
شاه جوابی نداشت که بدهد، و مجبور شد که سیب طلایی را به مرد دانا بدهد.
***
قصههای دیگر.
سیب طلایی
روزی از روزها شاه به هوس افتاد که مجلس شادی بر پا کند. او افراد خود را به همه طرف فرستاد تا جار بزنند و به مردم بگویند که:
- آی مردم! هر کس بتواند در حضور شاه یک دروغ دور از عقل بگوید، شاه یک سیب طلایی به او پاداش میدهد!
از همه طرف شاهزادگان، حکمرانان، تاجران، و دروغگویان معروف به دربار شاه سرازیر شدند، ولی هیچکدام نتوانستند با دروغشان شاه را راضی کنند. هر قدر هم دروغهای بزرگ گفتند، شاه بهآرامی سری تکان داد و گفت:
- خب، این دور از عقل نیست. شدنی است!
تا این که یک مرد فقیر به حضور شاه رسید. او یک خمرهٔ بزرگ به دست داشت.
شاه پرسید:
- ای مرد، چه میخواهی؟ برای چه به اینجا آمدهای؟
مرد فقیر جواب داد:
- آمدهام تا از شما پولم را بگیرم. مگر نه این است که شما یک خمره پر از طلا به من بدهکارید؟
شاه خشمگین شد و فریاد زد:
- دروغ میگویی. من هیچ بدهی به تو ندارم.
مرد فقیر جواب داد:
- پس اگر دروغ میگویم، شما باید سیب طلایی را به من بدهید!
شاه به حیلهٔ مرد فقیر پی برد و برای این که از شر او خلاص شود، گفت:
- نه، تو دروغ نمیگویی.
مرد فقیر گفت:
- اگر دروغ نمیگویم، پس قرضی را که به من دارید بدهید!
شاه جوابی نداشت که بدهد، و مجبور شد که سیب طلایی را به مرد دانا بدهد.
***
قصههای دیگر.
15 December 2022
معرفی تازهای بر کتاب وحدت نافرجام
بهمن زبردست
پژوهشی ناب و منصفانه
وحدت نافرجام: کشمکشهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۷۲)
شیوا فرهمند راد، انتشارات جهان کتاب
۵۹۸ صفحه، ۲۴۰۰۰۰ تومان
(به نقل از مجلهٔ «نگاه نو» شماره ۱۳۵)
کتاب وحدت نافرجام: کشمکشهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۷۲)، نوشتۀ شیوا فرهمند راد که انتشارات جهان کتاب بهتازگی آن را منتشر کرده، از جنبههای بسیار، کتاب یگانه و درخور اعتنایی است که در آینده، مرجع اصلی موضوع تاریخیای خواهد شد که به آن پرداخته است.
آنچه به این کتاب چنین ویژگیای بخشیده، بیش و پیش از هر چیز، ویژگیهای نویسندۀ آن است. شیوا فرهمند راد، چنانکه خود نیز در پیشگفتار کتاب نوشته، هم در آذربایجان و محیطی بار آمده که در آن از فرقۀ دموکرات آذربایجان بسیار سخن به میان میآمده و هم در سالهای آغازین جوانی به حزب تودۀ ایران پیوسته و پس از انقلاب چند سالی در میان رهبران آن زندگی کرده و بعدتر و در مهاجرت از ایران نیز از نزدیک شاهد رویدادهای این حزب بوده و با برخی از رهبران حزب و فرقه از نزدیک سروکار داشته و در همۀ این سالها، جنبههای تاریخی مرتبط با این موضوع را پیگیری کرده است.
او که به نوشتۀ خودش، انگیزهاش برای کندوکاو در مناسبات حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان، در ابتدا کنجکاوی بوده و میخواسته از چندوچون کشمکشهای آنان سردربیاورد و علتها را پیدا کند و بفهمد چرا و چگونه و از کِی و کجا در روابط میان این دو سازمان سیاسی مشکل پیدا شد و چرا نتوانستند مشکل را حل کنند و به پاسخهای ساده و پیشپاافتاده و سیاه و سپید هم راضی نبود، در طول سالیان، و بهویژه سه سال گذشته به شکل تماموقت، هر آنچه یافته، خوانده و فرازهایی از آنها را که مربوط به موضوع بوده، با دقت و امانتداری تمام، در کتاب نقل کرده است.
گرچه نویسنده، ادعای بیطرفی مطلق ندارد و صادقانه میپذیرد که همهچیز از صافی ذهن او گذشته و گزینش سندها کار فکر و ارادهاش بوده است، خوانندۀ منصف، پس از خواندن کتاب، با وی همعقیده خواهد بود که، جانبدار یا دشمنِ این یا آن شخص یا جریان سیاسی نیست و اگر زمانی هم چنین گرایشها یا تعصبهایی داشته، اکنون ندارد و برخلاف برخی بهظاهر پژوهندگان، برای نوشتن کتاب، فرضیۀ ازپیشاندیشیدهای نداشته تا در اثبات آن بایگانیها و کتابها را بکاود و اسنادی در تایید آن دستچین کند. این شیوۀ بیطرفانه، باعث شده تا نویسنده، نهتنها سوگیریهایی نویسندگان آذریزبان را مورد نقد و بررسی قرار دهد، بلکه شماری از پیشفرضهای بهنسبت جاافتادۀ نویسندگان فارسیزبان، مانند جانبداری همیشگی حزب کمونیست اتحاد شوروی از فرقۀ دموکرات آذربایجان و فشار این حزب به حزب تودۀ ایران برای وحدت با فرقه، ترسیم چهرۀ یکسر سیاه و بدکار فرقه و رهبران آن مانند غلامیحیی دانشیان از یک سو و چهرۀ سفید و بیگناه و مورد تبعیض قرارگرفتۀ حزب تودۀ ایران را مورد شک و تردید قرار داده است.
حُسن دیگر کتاب، این است که نویسنده، با دقت فراوان، کوشیده است در چارچوب موضوع پژوهش، یعنی کشمکشهای حزب و فرقه، بماند و برای همین بارها در کتاب به خواننده یادآور شده است که چون این یا آن موضوع بیرون از چارچوب موضوع پژوهش است، قصد پرداختن به آنها را ندارد. این ویژگی نویسنده، که با آشنایی کافی با زبان ترکی آذربایجانی و اصطلاحهای ویژه جمهوری آذربایجان و نیز زبانهای روسی و انگلیسی، توانسته است، گذشته از منابع فارسی، از منابع دستاول به آن سه زبان هم بهره ببرد، چنان کیفیتی به کتاب بخشیده است که حتی جای آن را دارد که به زبانهای یادشده نیز ترجمه شود و مورد استفادۀ پژوهشگرانی که تنها به یکی از این زبانها آشنایی دارند قرار گیرد.
کتاب، داستانِ نزدیک به نیم قرن گسستگیها و پیوستگیهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان را از آغاز، یعنی تشکیل فرقه و پیوستن سازمانهای حزب در آذربایجان به آن تا وحدت این دو و جدایی نهاییشان پی گرفته و در این میان، گذشته از فصلهایی که به موضوعات مهم دیگر اختصاص دارند، در فصلهای جداگانهای هم به اجلاسهای حزبیِ مرتبط با موضوع فرقۀ دموکرات آذربایجان، یعنی هجده پلنوم، دو کنفرانس و درنهایت نشست موسوم به کنگرۀ سوم حزب تودۀ ایران پرداخته و گرچه این اجلاسهای حزبی را تنها از جنبۀ ارتباط با موضوع فرقه بررسی کرده، اما کارش برای پژوهشگرانی نیز که به ترتیب زمانی و جزییات این اجلاسهای حزبی علاقه داشته باشند میتواند بسیار مفید باشد.
جدای از جنبۀ علمی و پژوهشی کتاب که شرحش گذشت، سبک پرکشش آن، نادر بودن غلطهای املایی، کوتاه بودن بیشتر فصلها و کوتاهی جملهها و دقت و ریزبینی در رعایت آیین نگارش و رسمخط درست نیز از جنبههایی است که خواندن آن را برای خواننده آسان و دلپذیر میکند.
در پایان این را هم بهعنوان گوشهای از وضع اسفناک نشر کتاب در این روزها بگویم: جای تاسف دارد که در کشوری با ۸۵ میلیون جمعیت و میزان بالای باسوادی و فرهنگ چند هزار ساله، چنین کتاب ارزشمندی که سالها عمر نویسنده صرف پژوهش و تألیف و تدوین آن شده، تنها با شمارگان چهارصد نسخه منتشر شده باشد. به امید روزهای بهتر!
پژوهشی ناب و منصفانه
وحدت نافرجام: کشمکشهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۷۲)
شیوا فرهمند راد، انتشارات جهان کتاب
۵۹۸ صفحه، ۲۴۰۰۰۰ تومان
(به نقل از مجلهٔ «نگاه نو» شماره ۱۳۵)
کتاب وحدت نافرجام: کشمکشهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان (۱۳۲۴-۱۳۷۲)، نوشتۀ شیوا فرهمند راد که انتشارات جهان کتاب بهتازگی آن را منتشر کرده، از جنبههای بسیار، کتاب یگانه و درخور اعتنایی است که در آینده، مرجع اصلی موضوع تاریخیای خواهد شد که به آن پرداخته است.
آنچه به این کتاب چنین ویژگیای بخشیده، بیش و پیش از هر چیز، ویژگیهای نویسندۀ آن است. شیوا فرهمند راد، چنانکه خود نیز در پیشگفتار کتاب نوشته، هم در آذربایجان و محیطی بار آمده که در آن از فرقۀ دموکرات آذربایجان بسیار سخن به میان میآمده و هم در سالهای آغازین جوانی به حزب تودۀ ایران پیوسته و پس از انقلاب چند سالی در میان رهبران آن زندگی کرده و بعدتر و در مهاجرت از ایران نیز از نزدیک شاهد رویدادهای این حزب بوده و با برخی از رهبران حزب و فرقه از نزدیک سروکار داشته و در همۀ این سالها، جنبههای تاریخی مرتبط با این موضوع را پیگیری کرده است.
او که به نوشتۀ خودش، انگیزهاش برای کندوکاو در مناسبات حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان، در ابتدا کنجکاوی بوده و میخواسته از چندوچون کشمکشهای آنان سردربیاورد و علتها را پیدا کند و بفهمد چرا و چگونه و از کِی و کجا در روابط میان این دو سازمان سیاسی مشکل پیدا شد و چرا نتوانستند مشکل را حل کنند و به پاسخهای ساده و پیشپاافتاده و سیاه و سپید هم راضی نبود، در طول سالیان، و بهویژه سه سال گذشته به شکل تماموقت، هر آنچه یافته، خوانده و فرازهایی از آنها را که مربوط به موضوع بوده، با دقت و امانتداری تمام، در کتاب نقل کرده است.
گرچه نویسنده، ادعای بیطرفی مطلق ندارد و صادقانه میپذیرد که همهچیز از صافی ذهن او گذشته و گزینش سندها کار فکر و ارادهاش بوده است، خوانندۀ منصف، پس از خواندن کتاب، با وی همعقیده خواهد بود که، جانبدار یا دشمنِ این یا آن شخص یا جریان سیاسی نیست و اگر زمانی هم چنین گرایشها یا تعصبهایی داشته، اکنون ندارد و برخلاف برخی بهظاهر پژوهندگان، برای نوشتن کتاب، فرضیۀ ازپیشاندیشیدهای نداشته تا در اثبات آن بایگانیها و کتابها را بکاود و اسنادی در تایید آن دستچین کند. این شیوۀ بیطرفانه، باعث شده تا نویسنده، نهتنها سوگیریهایی نویسندگان آذریزبان را مورد نقد و بررسی قرار دهد، بلکه شماری از پیشفرضهای بهنسبت جاافتادۀ نویسندگان فارسیزبان، مانند جانبداری همیشگی حزب کمونیست اتحاد شوروی از فرقۀ دموکرات آذربایجان و فشار این حزب به حزب تودۀ ایران برای وحدت با فرقه، ترسیم چهرۀ یکسر سیاه و بدکار فرقه و رهبران آن مانند غلامیحیی دانشیان از یک سو و چهرۀ سفید و بیگناه و مورد تبعیض قرارگرفتۀ حزب تودۀ ایران را مورد شک و تردید قرار داده است.
حُسن دیگر کتاب، این است که نویسنده، با دقت فراوان، کوشیده است در چارچوب موضوع پژوهش، یعنی کشمکشهای حزب و فرقه، بماند و برای همین بارها در کتاب به خواننده یادآور شده است که چون این یا آن موضوع بیرون از چارچوب موضوع پژوهش است، قصد پرداختن به آنها را ندارد. این ویژگی نویسنده، که با آشنایی کافی با زبان ترکی آذربایجانی و اصطلاحهای ویژه جمهوری آذربایجان و نیز زبانهای روسی و انگلیسی، توانسته است، گذشته از منابع فارسی، از منابع دستاول به آن سه زبان هم بهره ببرد، چنان کیفیتی به کتاب بخشیده است که حتی جای آن را دارد که به زبانهای یادشده نیز ترجمه شود و مورد استفادۀ پژوهشگرانی که تنها به یکی از این زبانها آشنایی دارند قرار گیرد.
کتاب، داستانِ نزدیک به نیم قرن گسستگیها و پیوستگیهای حزب تودۀ ایران و فرقۀ دموکرات آذربایجان را از آغاز، یعنی تشکیل فرقه و پیوستن سازمانهای حزب در آذربایجان به آن تا وحدت این دو و جدایی نهاییشان پی گرفته و در این میان، گذشته از فصلهایی که به موضوعات مهم دیگر اختصاص دارند، در فصلهای جداگانهای هم به اجلاسهای حزبیِ مرتبط با موضوع فرقۀ دموکرات آذربایجان، یعنی هجده پلنوم، دو کنفرانس و درنهایت نشست موسوم به کنگرۀ سوم حزب تودۀ ایران پرداخته و گرچه این اجلاسهای حزبی را تنها از جنبۀ ارتباط با موضوع فرقه بررسی کرده، اما کارش برای پژوهشگرانی نیز که به ترتیب زمانی و جزییات این اجلاسهای حزبی علاقه داشته باشند میتواند بسیار مفید باشد.
جدای از جنبۀ علمی و پژوهشی کتاب که شرحش گذشت، سبک پرکشش آن، نادر بودن غلطهای املایی، کوتاه بودن بیشتر فصلها و کوتاهی جملهها و دقت و ریزبینی در رعایت آیین نگارش و رسمخط درست نیز از جنبههایی است که خواندن آن را برای خواننده آسان و دلپذیر میکند.
در پایان این را هم بهعنوان گوشهای از وضع اسفناک نشر کتاب در این روزها بگویم: جای تاسف دارد که در کشوری با ۸۵ میلیون جمعیت و میزان بالای باسوادی و فرهنگ چند هزار ساله، چنین کتاب ارزشمندی که سالها عمر نویسنده صرف پژوهش و تألیف و تدوین آن شده، تنها با شمارگان چهارصد نسخه منتشر شده باشد. به امید روزهای بهتر!
Subscribe to:
Posts (Atom)