اکنون بار دیگر اعلام میکنم که نسخهی پ.د.اف «قطران در عسل» را در همهجای جهان میتوان از این نشانی به رایگان دانلود کرد.
06 February 2019
دانلود کتاب «قطران در عسل»
با آنکه بیش از سه ماه پیش اعلام کردم که کتاب «قطران در عسل» اکنون به رایگان برای دانلود در دسترس است، اما هنوز برخی علاقمندان کتاب در جستوجوی آن در بیراههها میافتند و اغلب سرانجام از من میپرسند که کتاب را چگونه تهیه کنند.
اکنون بار دیگر اعلام میکنم که نسخهی پ.د.اف «قطران در عسل» را در همهجای جهان میتوان از این نشانی به رایگان دانلود کرد.
اکنون بار دیگر اعلام میکنم که نسخهی پ.د.اف «قطران در عسل» را در همهجای جهان میتوان از این نشانی به رایگان دانلود کرد.
13 January 2019
بدرود سایت شخصی!
بیست سال پیش هنوز چیزهایی به نام «وبلاگ»، فیسبوک، و حتی جیمیل وجود نداشتند. تایپ فارسی در صفحههای اینترنتی در عمل غیر ممکن بود، و در «وورد» متعلق به مایکروسافت با دشواری بسیار و با نصب «قلم»های اضافی صورت میگرفت. ارزانترین واژهپرداز فارسی برای کامپیوترهای خانگی موجودی ناقصالخلقه بهنام «واژهنگار فارسی» بود که روی واژهپرداز عربی «الکاتب» بنا شدهبود، کار کردن با آن شکنجهای هستیسوز بود، کدگذاری آن با هیچ نرمافزار دیگری همخوانی نداشت و نمیشد متن تایپشده با «واژهنگار» را در وب منتشر کرد و هنوز نمیتوان آن متنها را به فورمت نرمافزار دیگری تبدیل کرد (جز به Adobe Acrobat) یا در نرمافزار دیگری باز کرد و خواند. اینجا و آنجا خبرهایی از پیدایش «وبلاگ فارسی» به گوش میرسید که حسین درخشان و شاید یکی دو نفر دیگر پیشگامان آن بودند. اما آن وبلاگها هنوز هزینه داشت، هر چند نه چندان زیاد.
گشتم و شرکتهای اینترنتی پیدا کردم که فضای رایگان برای انتشار هومپیج ارائه میدادند، و با کمک MS Front Page یک سایت شخصی ساختم و منتشر کردم. متنهای فارسی را با «واژهنگار» نوشتم، از آنها تصویر برداشتم، و تصویرها را در آن سایت گذاشتم.
آن سایت در طول ۲۰ سال چند بار جابه جا شد و نشانی عوض کرد، تا آن که در ۱۵ سال اخیر در سرورهای شرکت تلفن و اینترنت ComHem قرار گرفت. اکنون این شرکت اعلام کردهاست که دیگر فضایی برای انتشار سایت شخصی در اختیار مشترکان خود نمیگذارد، و در پایان ماه فوریه سایتهای شخصی همهی مشترکان را پاک میکند!
من اغلب نوشتههایم را در فورمت پ.د.اف در آن سایت میگذاشتم و از وبلاگ یا از فیسبوک به آنها لینک میدادم. اکنون باید بنشینم و همه را جابهجا کنم. سایت دیگری نمیسازم و به گمانم وبلاگ و فیسبوک کافیست.
پینوشت:
نشستم و سایت تازهای درست کردم! در این نشانی: http://shiva.ownit.nu/index.htm
گشتم و شرکتهای اینترنتی پیدا کردم که فضای رایگان برای انتشار هومپیج ارائه میدادند، و با کمک MS Front Page یک سایت شخصی ساختم و منتشر کردم. متنهای فارسی را با «واژهنگار» نوشتم، از آنها تصویر برداشتم، و تصویرها را در آن سایت گذاشتم.
آن سایت در طول ۲۰ سال چند بار جابه جا شد و نشانی عوض کرد، تا آن که در ۱۵ سال اخیر در سرورهای شرکت تلفن و اینترنت ComHem قرار گرفت. اکنون این شرکت اعلام کردهاست که دیگر فضایی برای انتشار سایت شخصی در اختیار مشترکان خود نمیگذارد، و در پایان ماه فوریه سایتهای شخصی همهی مشترکان را پاک میکند!
من اغلب نوشتههایم را در فورمت پ.د.اف در آن سایت میگذاشتم و از وبلاگ یا از فیسبوک به آنها لینک میدادم. اکنون باید بنشینم و همه را جابهجا کنم. سایت دیگری نمیسازم و به گمانم وبلاگ و فیسبوک کافیست.
پینوشت:
نشستم و سایت تازهای درست کردم! در این نشانی: http://shiva.ownit.nu/index.htm
02 January 2019
منتشر شد!
همان سه فصل از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» که ترجمه کردم و تکهتکه همینجا منتشر کردم، اکنون به شکل کتاب در داخل منتشر شدهاست:
حماسههای شفاهی آسیای میانه
نوشتهی نورا چادویک
نشر دنیای نو
تهران، خیابان انقلاب، خیابان فروردین، پلاک ۳۰۰
نسخهٔ الکترونیک در این نشانی.
حماسههای شفاهی آسیای میانه
نوشتهی نورا چادویک
نشر دنیای نو
تهران، خیابان انقلاب، خیابان فروردین، پلاک ۳۰۰
نسخهٔ الکترونیک در این نشانی.
23 December 2018
نامههایی از شوستاکوویچ
هزار بار نه!
هیچ یادم نیست کیبود. هرچه هست سالها پیش بود که متنی را از سایت روزنامهی انگلیسی گاردین روی کاغذ چاپ کردم تا روزی ترجمهاش کنم. این هفت برگ تمام این مدت روی میز کارم خاک میخوردند تا آن که در طول دو هفتهی گذشته به هر جان کندنی ترجمهاش کردم و اکنون در وبگاه «ایران امروز» در این نشانی منتشر شدهاست.
بریدههاییست از نامههای آهنگساز بزرگ دیمیتری شوستاکوویچ به دوستش ایساک گلیکمان. توضیح بیشتر در همان متن آمدهاست.
هیچ یادم نیست کیبود. هرچه هست سالها پیش بود که متنی را از سایت روزنامهی انگلیسی گاردین روی کاغذ چاپ کردم تا روزی ترجمهاش کنم. این هفت برگ تمام این مدت روی میز کارم خاک میخوردند تا آن که در طول دو هفتهی گذشته به هر جان کندنی ترجمهاش کردم و اکنون در وبگاه «ایران امروز» در این نشانی منتشر شدهاست.
بریدههاییست از نامههای آهنگساز بزرگ دیمیتری شوستاکوویچ به دوستش ایساک گلیکمان. توضیح بیشتر در همان متن آمدهاست.
16 December 2018
از جهان خاکستری - ۱۲۰
سرود تنهایی
نشستهام، زنجیرشده به دستگاه دیالیز. خون از سرخرگ بازویم از راه یک سوزن به قطر ۲ میلیمتر، و سپس لولهای پلاستیکی جاریست، به داخل دستگاه میرود، به کمک یک پمپ از فیلتری عبور میکند، که جریان آب و مواد شیمیایی از همان فیلتر در جهت خلاف جریان خون باید مواد زاید را از خونم جذب کند و در فاضلاب بریزد. پس از آن خون از راه لولهای دیگر و سوزنی مشابه به سیاهرگ بازویم بر میگردد.
تنها هستم، در خانه. دستگاه را در خانه برایم نصب کردهاند. خودم این سوزنها را در سرخرگ و سیاهرگم فرو میکنم، و خودم همهی کارهای فنی و پزشکی دیالیز را انجام میدهم. در طول بیش از یک سال گذشته، یک روز در میان کارم همین بوده. با مقدمات و مؤخرات، هر بار نزدیک ۷ ساعت زنجیری این دستگاه هستم. با این حال کارم را نیمهوقت ادامه دادهام.
نیمه خواب و نیمه بیدار دارم روزنامه میخوانم. رادیو روشن است، روی کانال ۲ رادیوی سوئد، کانال موسیقی. برنامهی بررسی و امتیاز دادن به تازهترین سی.دیهای هفته پخش میشود. با شنیدن نام شوستاکوویچ ناگهان خوابم میپرد و گوشهایم تیز میشود. یک سی.دی تازه با اجرای سنفونی پنج او به بازار آمده! عجب! آهنگساز محبوب من و یکی از بهترین آثار او!
گوش میدهم. پارهای از بخش نخست و پارهای از بخش دوم سنفونی پنجم را پخش میکنند، و بعد بحث بیپایانیست دربارهی کیفیت اجرا و سلیقهی این و آن داور. ای بابا! بخش سوم! بخش سوم را پخش کنید! بخش محبوب مرا که بارها، از جمله دستکم دو بار در «قطران در عسل» آن را «تنها دوست تنهاترین تنهاییهایم» نامیدهام.
انتظار به پایان میرسد و سرانجام دربارهی بخش سوم سخن میگویند. گویا بروشور و جلد این سی.دی را رهبر لهستانی ارکستر کریشتوف اوربانسکی Krzysztof Urbanski به قلم خود نوشته، و دربارهی بخش سوم نوشتهاست که این توصیف تنهایی بیکران خود شوستاکوویچ است...
با شنیدن این جمله ناگهان اشکم سرازیر میشود. این نخستین بار است که چنین تفسیری را از کسی جز خودم میشنوم. هر تفسیر دیگری که دلتان بخواهد از آن کردهاند: از بیان خفقان دوران استالین، تا غم تبعیدیان به سیبری، در زدن ان.ک.و.د و ناپدید شدن همسایه و... اما... من که گفتم! من که گفتم! خیلی وقت پیش گفتم! چرا هیچکس گوش نکرد؟ این سرود تنهایی یک انسان است...
و بخش سوم را درست از آنجایی پخش میکنند که من آن را «پرندهای تنها و خیس و بارانخورده، نشسته بر سیم تلگراف در دشتی تیره و بیانتها» توصیف کردهام.
همهی داوران به این سی.دی امتیاز ۵ از ۵ دادند!
اگر میخواهید توصیف رهبر ارکستر و تکهای از بخش سوم سنفونی پنجم را از برنامهی امروز رادیوی کانال ۲ سوئد بشنوید، یک ماه فرصت دارید تا در این نشانی آن را بشنوید. نوار را تا ۱۶:۴۰ جلو بکشید. صدا را بلند کنید!
بخش سوم سنفونی پنجم شوستاکوویچ را در این نشانی نیز، که به سلیقهی من اجرای خوبیست، میتوان شنید.
کتاب «قطران در عسل» اکنون در این نشانی به رایگان موجود است.
نشستهام، زنجیرشده به دستگاه دیالیز. خون از سرخرگ بازویم از راه یک سوزن به قطر ۲ میلیمتر، و سپس لولهای پلاستیکی جاریست، به داخل دستگاه میرود، به کمک یک پمپ از فیلتری عبور میکند، که جریان آب و مواد شیمیایی از همان فیلتر در جهت خلاف جریان خون باید مواد زاید را از خونم جذب کند و در فاضلاب بریزد. پس از آن خون از راه لولهای دیگر و سوزنی مشابه به سیاهرگ بازویم بر میگردد.
تنها هستم، در خانه. دستگاه را در خانه برایم نصب کردهاند. خودم این سوزنها را در سرخرگ و سیاهرگم فرو میکنم، و خودم همهی کارهای فنی و پزشکی دیالیز را انجام میدهم. در طول بیش از یک سال گذشته، یک روز در میان کارم همین بوده. با مقدمات و مؤخرات، هر بار نزدیک ۷ ساعت زنجیری این دستگاه هستم. با این حال کارم را نیمهوقت ادامه دادهام.
نیمه خواب و نیمه بیدار دارم روزنامه میخوانم. رادیو روشن است، روی کانال ۲ رادیوی سوئد، کانال موسیقی. برنامهی بررسی و امتیاز دادن به تازهترین سی.دیهای هفته پخش میشود. با شنیدن نام شوستاکوویچ ناگهان خوابم میپرد و گوشهایم تیز میشود. یک سی.دی تازه با اجرای سنفونی پنج او به بازار آمده! عجب! آهنگساز محبوب من و یکی از بهترین آثار او!
گوش میدهم. پارهای از بخش نخست و پارهای از بخش دوم سنفونی پنجم را پخش میکنند، و بعد بحث بیپایانیست دربارهی کیفیت اجرا و سلیقهی این و آن داور. ای بابا! بخش سوم! بخش سوم را پخش کنید! بخش محبوب مرا که بارها، از جمله دستکم دو بار در «قطران در عسل» آن را «تنها دوست تنهاترین تنهاییهایم» نامیدهام.
انتظار به پایان میرسد و سرانجام دربارهی بخش سوم سخن میگویند. گویا بروشور و جلد این سی.دی را رهبر لهستانی ارکستر کریشتوف اوربانسکی Krzysztof Urbanski به قلم خود نوشته، و دربارهی بخش سوم نوشتهاست که این توصیف تنهایی بیکران خود شوستاکوویچ است...
با شنیدن این جمله ناگهان اشکم سرازیر میشود. این نخستین بار است که چنین تفسیری را از کسی جز خودم میشنوم. هر تفسیر دیگری که دلتان بخواهد از آن کردهاند: از بیان خفقان دوران استالین، تا غم تبعیدیان به سیبری، در زدن ان.ک.و.د و ناپدید شدن همسایه و... اما... من که گفتم! من که گفتم! خیلی وقت پیش گفتم! چرا هیچکس گوش نکرد؟ این سرود تنهایی یک انسان است...
و بخش سوم را درست از آنجایی پخش میکنند که من آن را «پرندهای تنها و خیس و بارانخورده، نشسته بر سیم تلگراف در دشتی تیره و بیانتها» توصیف کردهام.
همهی داوران به این سی.دی امتیاز ۵ از ۵ دادند!
اگر میخواهید توصیف رهبر ارکستر و تکهای از بخش سوم سنفونی پنجم را از برنامهی امروز رادیوی کانال ۲ سوئد بشنوید، یک ماه فرصت دارید تا در این نشانی آن را بشنوید. نوار را تا ۱۶:۴۰ جلو بکشید. صدا را بلند کنید!
بخش سوم سنفونی پنجم شوستاکوویچ را در این نشانی نیز، که به سلیقهی من اجرای خوبیست، میتوان شنید.
کتاب «قطران در عسل» اکنون در این نشانی به رایگان موجود است.
03 December 2018
پوزش از خوانندگان
شما خوانندهی گرامی این وبلاگ که در شش ماه گذشته زیر برخی از نوشتههای من کامنت گذاشتید! نمیدانم چه ایراد فنی در میان بوده که باعث شده من کامنتهای شما را بهموقع نبینم. در نتیجه کامنتهای شما در صندوق کامنتها مانده اما منتشر نشده. دیروز بهتصادف این ایراد را کشف کردم و همهی کامنتهای شما را منتشر کردم.
با آن که گناه از من نبوده، با این حال از همهی شما پوزش میخواهم. اگر یادتان هست که زیر کدام نوشتهام کامنت گذاشتید، اکنون اگر روی عنوان همان نوشته کلیک کنید، خواهید دید که کامنت شما، که برای من بسیار ارزشمند است، اکنون منتشر شدهاست.
از این پس خواهم کوشید که مرتب به صندوق کامنتها سر بزنم تا مبادا نظر ارزشمند شما منتشر نشدهباشد.
سپاسگزارم از این که نظر میدهید.
با آن که گناه از من نبوده، با این حال از همهی شما پوزش میخواهم. اگر یادتان هست که زیر کدام نوشتهام کامنت گذاشتید، اکنون اگر روی عنوان همان نوشته کلیک کنید، خواهید دید که کامنت شما، که برای من بسیار ارزشمند است، اکنون منتشر شدهاست.
از این پس خواهم کوشید که مرتب به صندوق کامنتها سر بزنم تا مبادا نظر ارزشمند شما منتشر نشدهباشد.
سپاسگزارم از این که نظر میدهید.
23 November 2018
باخ - ۳۳۳
بهار سال ۱۳۵۱ است. ساعتی از پایان کلاسهای درس دانشگاه (صنعتی آریامهر – شریف) گذشتهاست. بسیاری از دانشجویان به خانههایشان رفتهاند، اما من ماندهام. خانه و کاشانهام در خوابگاه خیابان زنجان است، اما ماندن در دانشگاه را، تنها ماندن را، به رفتن به آن اتاق چهارنفره ترجیح میدهم. و تازه، در تحویل یکی از تکلیفهای درس «گرافیک مهندسی ۲» تأخیر دارم. باید بمانم و نقشه را بکشم و تحویل بدهم.
در یکی از سالنهای نقشهکشی مرکز گرافیک مهندسی در طبقهی چهارم ساختمان مجتهدی (ابن سینا) پشت یک میز نقشهکشی تنها ایستادهام و در سکوت نقشه میکشم. خسته میشوم از خط کشیدن و هاشور زدن. دست از کار میکشم و بهسوی پنجرههای بزرگ سالن میروم. باران ریز و ملایم بهاری بر شیشههای پنجره هاشور میزند. آن پایین، در میان چمنهای فاصلهی ساختمان مجتهدی و بوفهی دانشجویی، «آزاده»ی شماره ۲ من دارد پشت به من میرود، دور میشود. کلاسور و کتابهایش را دو دستی در آغوش میفشارد، و زیر باران ریز با گامهای ریز، تند میرود. صورتش را نمیبینم، اما میتوانم در خیال مجسم کنم: آه چهقدر دوست دارم آن صورت زیبا را، آن موهای مشکی و کوتاه و تابدار تا روی شانه را، با آن نیمچتری روی پیشانی... کاش بهجای آن کتابها بودم و مرا در آغوش میفشرد...
با دیدن او گویی کمندی بر دلم میافتد، و او با رفتنش دارد کمند را میکشد و با خود میبرد. و نمیدانم از چه لحظهای این موسیقی باخ، بخش دوم، آداجیو، از کنسرتوی شماره ۲ برای ویولون و ارکستر زهی، بی اختیار در سرم جریان مییابد. چه زیبا! درست مناسب این فضا، این منظره، هاشور باران بر پنجره، کمندی که قلبم را از سینه میکند و دارد با خود میبرد... (بشنوید)
هنوز نمیدانم که قرار است دو ماه بعد در تظاهراتی بر ضد جنگ ویتنام و سفر نیکسون و کیسینجر به تهران شرکت کنم؛ نمیدانم که کمی پس از آن قرار است ساواک مرا بگیرد و زندانی کند، و هیچ نمیدانم که قرار است از آن پس زندگانیم بهکلی دگرگون شود. نمیدانم که تا خود را از کلاف سر در گم آن ماجراها بیرون بکشم، «آزاده» قرار است ازدواج کند، طلاق بگیرد، و از ایران برود.
***
امسال به مناسبت ۳۳۳-سالگی آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستیان باخ (۱۷۵۰-۱۶۸۵) اهل جهان فرهنگ و هنر مراسم گوناگون و برنامههایی ویژه در سالنها و رسانهها برگزار کردند.
یوهان سباستیان باخ کسی بود که به حسابی «گام معتدل» را در موسیقی اختراع کرد، و نزدیک ۱۲۰۰ اثر موسیقی آفرید. از آن میان، اگر معدل سلیقهی همگانی را در نظر بگیریم، گذشته از قطعهای که در آغاز گفتم، Air یا «آریا» (بشنوید)، و نیز «توکاتا و فوگ» برای ارگ به گوش بسیاری آشناست (بشنوید). خیلیها (اما نه من!) سوئیتهای او برای ویولونسل تنها را نیز دوست میدارند (بشنوید).
بسیاری از آثار باخ کلیسایی هستند. برای نمونه پاسیون سنماتیو معروفیت زیادی دارد و قطعهی «خدای من، ببخششان» را آندره تارکوفسکی در فیلم «ساکریفیکاتو» (قربانی) به کار بردهاست (ببینید و بشنوید). آثار باخ برای ارگ را نیز خیلیها «کلیسایی» میپندارند. اما من، که هیچ علاقهای به کلیسا و هیچ دین و مذهبی ندارم، این آثار او را بسیار دوست میدارم: خیلی ساده، چشمانم را میبندم، عنصر کلیسا را از ذهنم کنار میزنم، و آنگاه با نوای ارگ باخ در فضای میان ستارگان، در پهنهی کهکشان پرواز میکنم...
در یکی از سالنهای نقشهکشی مرکز گرافیک مهندسی در طبقهی چهارم ساختمان مجتهدی (ابن سینا) پشت یک میز نقشهکشی تنها ایستادهام و در سکوت نقشه میکشم. خسته میشوم از خط کشیدن و هاشور زدن. دست از کار میکشم و بهسوی پنجرههای بزرگ سالن میروم. باران ریز و ملایم بهاری بر شیشههای پنجره هاشور میزند. آن پایین، در میان چمنهای فاصلهی ساختمان مجتهدی و بوفهی دانشجویی، «آزاده»ی شماره ۲ من دارد پشت به من میرود، دور میشود. کلاسور و کتابهایش را دو دستی در آغوش میفشارد، و زیر باران ریز با گامهای ریز، تند میرود. صورتش را نمیبینم، اما میتوانم در خیال مجسم کنم: آه چهقدر دوست دارم آن صورت زیبا را، آن موهای مشکی و کوتاه و تابدار تا روی شانه را، با آن نیمچتری روی پیشانی... کاش بهجای آن کتابها بودم و مرا در آغوش میفشرد...
با دیدن او گویی کمندی بر دلم میافتد، و او با رفتنش دارد کمند را میکشد و با خود میبرد. و نمیدانم از چه لحظهای این موسیقی باخ، بخش دوم، آداجیو، از کنسرتوی شماره ۲ برای ویولون و ارکستر زهی، بی اختیار در سرم جریان مییابد. چه زیبا! درست مناسب این فضا، این منظره، هاشور باران بر پنجره، کمندی که قلبم را از سینه میکند و دارد با خود میبرد... (بشنوید)
هنوز نمیدانم که قرار است دو ماه بعد در تظاهراتی بر ضد جنگ ویتنام و سفر نیکسون و کیسینجر به تهران شرکت کنم؛ نمیدانم که کمی پس از آن قرار است ساواک مرا بگیرد و زندانی کند، و هیچ نمیدانم که قرار است از آن پس زندگانیم بهکلی دگرگون شود. نمیدانم که تا خود را از کلاف سر در گم آن ماجراها بیرون بکشم، «آزاده» قرار است ازدواج کند، طلاق بگیرد، و از ایران برود.
***
امسال به مناسبت ۳۳۳-سالگی آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستیان باخ (۱۷۵۰-۱۶۸۵) اهل جهان فرهنگ و هنر مراسم گوناگون و برنامههایی ویژه در سالنها و رسانهها برگزار کردند.
یوهان سباستیان باخ کسی بود که به حسابی «گام معتدل» را در موسیقی اختراع کرد، و نزدیک ۱۲۰۰ اثر موسیقی آفرید. از آن میان، اگر معدل سلیقهی همگانی را در نظر بگیریم، گذشته از قطعهای که در آغاز گفتم، Air یا «آریا» (بشنوید)، و نیز «توکاتا و فوگ» برای ارگ به گوش بسیاری آشناست (بشنوید). خیلیها (اما نه من!) سوئیتهای او برای ویولونسل تنها را نیز دوست میدارند (بشنوید).
بسیاری از آثار باخ کلیسایی هستند. برای نمونه پاسیون سنماتیو معروفیت زیادی دارد و قطعهی «خدای من، ببخششان» را آندره تارکوفسکی در فیلم «ساکریفیکاتو» (قربانی) به کار بردهاست (ببینید و بشنوید). آثار باخ برای ارگ را نیز خیلیها «کلیسایی» میپندارند. اما من، که هیچ علاقهای به کلیسا و هیچ دین و مذهبی ندارم، این آثار او را بسیار دوست میدارم: خیلی ساده، چشمانم را میبندم، عنصر کلیسا را از ذهنم کنار میزنم، و آنگاه با نوای ارگ باخ در فضای میان ستارگان، در پهنهی کهکشان پرواز میکنم...
18 November 2018
نمایشگاه آفیشهای شوروی
گالری Liljevalchs konsthall در استکهلم نمایشگاهی از نزدیک به ۲۰۰ آفیش از خلاقیت گرافیستهای شوروی دههی ۱۹۲۰ ترتیب دادهاست. نمایشگاه روز ۱۲ اکتبر گذشته گشایش یافت و تا ۶ ژانویهی آینده ادامه دارد.
چند روز پیش با دوستی به دیدن نمایشگاه رفتیم. این ۲۰۰ آفیش را از مجموعهی عظیم و باورنکردنی یک شخص ژاپنی بهنام روکی ماتسوموتو Ruki Matsumoto که بیست هزار آفیش دارد به وام گرفتهاند.
نزدیک ۹۰ درصد آفیشهای نمایشگاه آثار دو برادر به نامهای ولادیمیر و گئورگی استنبرگ Vladimir & Giorgy Stenberg است که برای فیلمهای سینمای شوروی، و گاه خارجی، که در آن سالها تولید شدهاند و در سینماها نمایششان دادهاند به روش لیتوگرافی نقاشی کردهاند. بنابراین چندان نمونهای از آفیشها و پوسترهای تبلیغاتی شوروی در میان این تعداد از آثار این دو برادر در نمایشگاه وجود ندارد. آثار آن دو، که در ضمن از اعقاب سوئدیهایی بودهاند که به روسیهی سدهی نوزدهم کوچیدند، از سطح هنری بسار بالایی برخوردار است و از تماشای آنها سیر نمیشدیم. آثار آنان هنوز الهامبخش گرافیستهای جهان است. تمامی دیوار یکیاز اتاقهای نمایشگاه پر است از آفیشهایی که گرافیستهای امروز در سراسر جهان با الهام از آثار برادران استنبرگ آفریدهاند.
در میان ده درصد باقیمانده برخی آفیشهای تبلیغاتی شوروی از آثار گرافیستهای دیگر یافت میشود. آثار گرافیک شاعر بزرگ شوروی ولادیمیر مایاکوفسکی برای من بهکلی تازگی داشت و هیچ نمیدانستم که او نقاشی هم میکرده.
پیشتر نوشتهام که دههی ۱۹۲۰ شکوفاترین دوران هنر شوروی در همهی زمینهها بود (اینجا). اما با قدرت گرفتن استالین نقطهی پایان بر این شکوفایی نهادند، و چندین نفر از پیشرو ترین و معروفترین و با استعدادترین هنرمندان آن دهه، با نومید شدن از برقراری آزادیهایی که انتظارش را داشتند و حاکمیت بالشویکها وعدهاش را دادهبود، یا به غرب پناه بردند (استراوینسکی، مالهویچ و...)، و یا خودکشی کردند، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی. کسانی را نیز دستگاه استالین در اردوگاههای دوردست سیبری نابود کرد.
دیدن این نمایشگاه جالب را از دست ندهید!
در وبگاه گالری دربارهی این نمایشگاه بیشتر بخوانید.
آفیشی که در سرآغاز این نوشته ملاحظه میشود کار برادران استنبرگ است، به سال ۱۹۲۹، برای فیلم رزمناو پاتیومکین به کارگردانی سرگئی آیزنشتاین. نمونههای دیگری از آفیشهای نمایشگاه:
چند روز پیش با دوستی به دیدن نمایشگاه رفتیم. این ۲۰۰ آفیش را از مجموعهی عظیم و باورنکردنی یک شخص ژاپنی بهنام روکی ماتسوموتو Ruki Matsumoto که بیست هزار آفیش دارد به وام گرفتهاند.
نزدیک ۹۰ درصد آفیشهای نمایشگاه آثار دو برادر به نامهای ولادیمیر و گئورگی استنبرگ Vladimir & Giorgy Stenberg است که برای فیلمهای سینمای شوروی، و گاه خارجی، که در آن سالها تولید شدهاند و در سینماها نمایششان دادهاند به روش لیتوگرافی نقاشی کردهاند. بنابراین چندان نمونهای از آفیشها و پوسترهای تبلیغاتی شوروی در میان این تعداد از آثار این دو برادر در نمایشگاه وجود ندارد. آثار آن دو، که در ضمن از اعقاب سوئدیهایی بودهاند که به روسیهی سدهی نوزدهم کوچیدند، از سطح هنری بسار بالایی برخوردار است و از تماشای آنها سیر نمیشدیم. آثار آنان هنوز الهامبخش گرافیستهای جهان است. تمامی دیوار یکیاز اتاقهای نمایشگاه پر است از آفیشهایی که گرافیستهای امروز در سراسر جهان با الهام از آثار برادران استنبرگ آفریدهاند.
در میان ده درصد باقیمانده برخی آفیشهای تبلیغاتی شوروی از آثار گرافیستهای دیگر یافت میشود. آثار گرافیک شاعر بزرگ شوروی ولادیمیر مایاکوفسکی برای من بهکلی تازگی داشت و هیچ نمیدانستم که او نقاشی هم میکرده.
پیشتر نوشتهام که دههی ۱۹۲۰ شکوفاترین دوران هنر شوروی در همهی زمینهها بود (اینجا). اما با قدرت گرفتن استالین نقطهی پایان بر این شکوفایی نهادند، و چندین نفر از پیشرو ترین و معروفترین و با استعدادترین هنرمندان آن دهه، با نومید شدن از برقراری آزادیهایی که انتظارش را داشتند و حاکمیت بالشویکها وعدهاش را دادهبود، یا به غرب پناه بردند (استراوینسکی، مالهویچ و...)، و یا خودکشی کردند، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی. کسانی را نیز دستگاه استالین در اردوگاههای دوردست سیبری نابود کرد.
دیدن این نمایشگاه جالب را از دست ندهید!
در وبگاه گالری دربارهی این نمایشگاه بیشتر بخوانید.
آفیشی که در سرآغاز این نوشته ملاحظه میشود کار برادران استنبرگ است، به سال ۱۹۲۹، برای فیلم رزمناو پاتیومکین به کارگردانی سرگئی آیزنشتاین. نمونههای دیگری از آفیشهای نمایشگاه:
![]() |
کارکنان ضربتی دروغین را میکوبیم! |
![]() |
اکتبر، از ناشناس، ۱۹۲۸ |
![]() |
خرمگس، اثر آناتولی بلسکی، ۱۹۲۹-۱۹۲۸ |
![]() |
صندلی الکتریکی، میخائیل دلوگاچ، ۱۹۲۸ |
15 November 2018
آوای تبعید - ۸
هشتمین شماره "آوای تبعید" منتشر شد.
پیش از هر چیز انتقادهایم را بگویم:
۱- صفحهآرایی این مجله حتی با یک صفحهآرایی در حد پذیرفتنی فرسنگها فاصله دارد، تا چه رسد تا رسیدن به یک صفحهآرایی حرفهای؛
۲- حیف که دستاندرکاران مجله حتی اندازهی حروف لاتین را در داخل متنهای فارسی کوچک نکردهاند تا متن دستکم اندکی چشمنوازتر شود.
[نمونه برای مقایسه میخواهید؟ این نشریه را ببینید!]
۳- صفحهی فیسبوکشان نزدیک یک سال است که بهروز نشدهاست.
با اینهمه، دست دستاندرکارانش درد نکند.
سپس، خبر میدهم که در این شماره ترجمهای از من نقل شدهاست. تکههایی از فصل «شمن» را از کتاب «حماسههای شفاهی آسیای میانه» قیچی کردم و به هم چسباندم تا مقالهای باب طبع خوانندگان یک مجلهی ادبی فراهم شود، و به گمانم بد در نیامد.
همچنین درد دل من دربارهی ناتوانی کتابخوانان ما در سفارش دادن از آمازون و اعلام رایگان بودن «قطران در عسل» نیز در این شمارهی مجله نقل شدهاست.
و اما معرفی مجله، به قلم سردبیر آن:
پس از انقلاب ترانه از جمله نخستین هنرهایی بود که محدود شد و ترانهخوانان بسیاری مجبور به ترک کشور شدند. بخش ویژه هشتمین شماره از "آوای تبعید" که علی کامرانی مسئولیت آن را برعهده دارند، به "ترانه و ترانهسرایی" اختصاص دارد. در این شماره عدهای از هنرمندان این عرصه از کم و کیف این هنر طی چهل سال گذشته در خارج و داخل کشور گفته و نوشتهاند.
شعر، داستان، نقد ادبیات و فرهنگ از دیگر بخشهای این شماره از "آوای تبعید" هستند.
در هشتمین شماره "آوای تبعید" نمایشگاهی نیز از نقاشیهای علیرضا درویش ارایه شده که موضوع آن کتاب است.
آوای تبعید را میتوان از سایت آوای تبعید، در نشانی زیر دانلود کرد.
http://avaetabid.com/?p=612
دیگر شمارههای "آوای تبعید" را نیز میتوان در سایت "آوای تبعید" مشاهده و دانلود کرد.
"آوای تبعید" در فیسبوک نیز در دسترس است.
سایت نشریه www.avaetabid.com
فیسبوک: avaetabid
نویسندگان این شماره:
ترانه و ترانهسرایی
اسکندر آبادی، حامد احمدی، امین اسدی، فرامرز اصلانی، فاروق امیری، مسعود امینی، حسین انورحقیقی، امید اولیایی، مازیار اولیایینیا، کیامرث باغبانی، جهانبخش پازوکی، امیرفرخ تجلی، منصور تهرانی، امین جلالی، ایرج جنتی عطایی، محمد حیدری، نورا چادویک، هادی خرسندی، محمود خوشنام، پرویز خطیبی، شهریار دادور، باب دیلن، اکبر ذوالقرنین، امید رضایی، زویا زاکاریان، ایرج رزمجو، آرش سبحانی، اردلان سرفراز، حسن شجاعی، عباس شکری، امید طوطیان، فرشاد عشقی، پویان مقدسی، اسفندیار منفردزاده، هما میرافشار، فریدون فرخزاد، شیوا فرهمند راد، شهبار قنبری ، علی کامرانی ، لیلا کسری (هدیه)، شاهین نجفی، تورج نگهبان، علی نظری، هاتف، همایون هوشیارنژاد
داستان
رضا بهزادی، فیروز خطیبی، مرجان دانهکار، حسین رحمت، احمد سیف، اطلس منصوری، گلناز غبرایی، آرتور کستلر، گیلآوایی
شعر
مانا آقایی، عسگر آهنین، افشین بابازاده، اسماعیل خویی، بتول عزیزیپور، زیبا کرباسی، رضا مقصدی، مجید نفیسی، گیلآوایی
نقد و بررسی
رضا بهزادی، منیره برادران، محمد جواهرکلام، شهروز رشید، س. سیفی، گلناز غبرایی، نجیب محفوظ، نجمه موسوی، آرتور کستلر
نقاشی
علیرضا درویش
پیش از هر چیز انتقادهایم را بگویم:
۱- صفحهآرایی این مجله حتی با یک صفحهآرایی در حد پذیرفتنی فرسنگها فاصله دارد، تا چه رسد تا رسیدن به یک صفحهآرایی حرفهای؛
۲- حیف که دستاندرکاران مجله حتی اندازهی حروف لاتین را در داخل متنهای فارسی کوچک نکردهاند تا متن دستکم اندکی چشمنوازتر شود.
[نمونه برای مقایسه میخواهید؟ این نشریه را ببینید!]
۳- صفحهی فیسبوکشان نزدیک یک سال است که بهروز نشدهاست.
با اینهمه، دست دستاندرکارانش درد نکند.
سپس، خبر میدهم که در این شماره ترجمهای از من نقل شدهاست. تکههایی از فصل «شمن» را از کتاب «حماسههای شفاهی آسیای میانه» قیچی کردم و به هم چسباندم تا مقالهای باب طبع خوانندگان یک مجلهی ادبی فراهم شود، و به گمانم بد در نیامد.
همچنین درد دل من دربارهی ناتوانی کتابخوانان ما در سفارش دادن از آمازون و اعلام رایگان بودن «قطران در عسل» نیز در این شمارهی مجله نقل شدهاست.
و اما معرفی مجله، به قلم سردبیر آن:
پس از انقلاب ترانه از جمله نخستین هنرهایی بود که محدود شد و ترانهخوانان بسیاری مجبور به ترک کشور شدند. بخش ویژه هشتمین شماره از "آوای تبعید" که علی کامرانی مسئولیت آن را برعهده دارند، به "ترانه و ترانهسرایی" اختصاص دارد. در این شماره عدهای از هنرمندان این عرصه از کم و کیف این هنر طی چهل سال گذشته در خارج و داخل کشور گفته و نوشتهاند.
شعر، داستان، نقد ادبیات و فرهنگ از دیگر بخشهای این شماره از "آوای تبعید" هستند.
در هشتمین شماره "آوای تبعید" نمایشگاهی نیز از نقاشیهای علیرضا درویش ارایه شده که موضوع آن کتاب است.
آوای تبعید را میتوان از سایت آوای تبعید، در نشانی زیر دانلود کرد.
http://avaetabid.com/?p=612
دیگر شمارههای "آوای تبعید" را نیز میتوان در سایت "آوای تبعید" مشاهده و دانلود کرد.
"آوای تبعید" در فیسبوک نیز در دسترس است.
سایت نشریه www.avaetabid.com
فیسبوک: avaetabid
نویسندگان این شماره:
ترانه و ترانهسرایی
اسکندر آبادی، حامد احمدی، امین اسدی، فرامرز اصلانی، فاروق امیری، مسعود امینی، حسین انورحقیقی، امید اولیایی، مازیار اولیایینیا، کیامرث باغبانی، جهانبخش پازوکی، امیرفرخ تجلی، منصور تهرانی، امین جلالی، ایرج جنتی عطایی، محمد حیدری، نورا چادویک، هادی خرسندی، محمود خوشنام، پرویز خطیبی، شهریار دادور، باب دیلن، اکبر ذوالقرنین، امید رضایی، زویا زاکاریان، ایرج رزمجو، آرش سبحانی، اردلان سرفراز، حسن شجاعی، عباس شکری، امید طوطیان، فرشاد عشقی، پویان مقدسی، اسفندیار منفردزاده، هما میرافشار، فریدون فرخزاد، شیوا فرهمند راد، شهبار قنبری ، علی کامرانی ، لیلا کسری (هدیه)، شاهین نجفی، تورج نگهبان، علی نظری، هاتف، همایون هوشیارنژاد
داستان
رضا بهزادی، فیروز خطیبی، مرجان دانهکار، حسین رحمت، احمد سیف، اطلس منصوری، گلناز غبرایی، آرتور کستلر، گیلآوایی
شعر
مانا آقایی، عسگر آهنین، افشین بابازاده، اسماعیل خویی، بتول عزیزیپور، زیبا کرباسی، رضا مقصدی، مجید نفیسی، گیلآوایی
نقد و بررسی
رضا بهزادی، منیره برادران، محمد جواهرکلام، شهروز رشید، س. سیفی، گلناز غبرایی، نجیب محفوظ، نجمه موسوی، آرتور کستلر
نقاشی
علیرضا درویش
11 November 2018
از جهان خاکستری - ۱۱۹
درست ده سال پیش ماجرای فروش ماشین قراضهام را نوشتم (در این نشانی). در دو ماه اخیر باز با ماجرایی مربوط به ماشین، یا در واقع چرخهای ماشین، درگیر بودهام.
این ماشین نوست. درست دو سال پیش خریدمش، از نمایندگی فروش آن در نزدیکی خانهام. با این نمایندگی، نمایشگاه آن، تعمیرگاه آن و خدماتش نزدیک ۱۵ سال سر و کار داشتهام، از جمله به علت نزدیکی آن به خانهام. دو سال پیش که ماشین را خریدم، حالا که خودم دیگر زورم نمیرسد لاستیکهای ماشین را تابستان و زمستان عوض کنم و چرخهای سنگین را تا انباری زیر زمین خانهام ببرم و بیاورم، خدمات نگهداری از چرخها در فاصلهی تعویض، و خود تعویض را به آنها سپردم. این خدمات را به سوئدی däckhotell مینامند که یعنی «هتل [نگهداری از] لاستیک ماشین». در این دو سال سه بار با تغییر فصل، وقت گرفتهام، ماشین را بردهام و چرخهای آن را زمستانی – تابستانی کردهاند.
اما بار چهارم... یک ماه و نیم پیش به وبگاه تعمیرگاه این شرکت رفتم تا وقت بگیرم برای سرویس سالانه و تعویض چرخها در آستانهی برف و یخبندان. با بازشدن وبگاه شرکت، گویی سطلی آب یخ بر سر من و کامپیوترم ریختند. عنوانی درشت به رنگ قرمز میگفت که این شرکت ورشکسته شدهاست و دیگر وجود ندارد! ای بابا! پس چرخهای زمستانی من چی؟ نوی نو بودند! فقط دو بار و هر بار چهار – پنج ماه زیر ماشینم بودند و در آن مدت در مجموع ۴۰۰۰ کیلومتر هم نراندم. حالا چه کنم؟ فردا پسفردا سطح آسفالت یخ میزند، در آن حالت رانندگی با لاستیک تابستانی جریمه دارد. برای خریدن چهار تا چرخ نو با آن کیفیت به نرخ امروز چیزی حدود ۱۰ میلیون تومان (۸ هزار کرون) باید داد. از کجا بیاورم؟!
حالم حسابی گرفته شد و ساعتی پریشان بودم. دیر وقت شب بود و نمیشد به جایی تلفن زد. پس نشانی نمایندگی مرکزی ماشین را یافتم و ایمیلی برایشان نوشتم. بعد از ظهر فردا پاسخ آمد که هیچ جای نگرانی نیست! چرا؟ زیرا که نگهداری از چرخها، یا همان «هتل» مربوطه، یک شرکت جداگانه است و ورشکستگی نمایندگی ماشین ربطی به «هتل» ندارد. من میتوانم هر نمایندگی مجاز دیگری را انتخاب کنم، وقت بگیرم، و آنان چرخهای مرا از هتل مربوطه سفارش میدهند و تعویضشان میکنند!
عجب! پس این طور! نفسی به آسودگی کشیدم. فردا به نزدیکترین شعبه، که چندان هم نزدیک نیست، تلفن زدم و داستان را گفتم. آنان برایم وقت ذخیره کردند، اما گفتند که خودم باید با هتل لاستیکها تماس بگیرم و روز و نشانی تحویل آنها را تعیین کنم، و شمارهی تلفن هتل را دادند. باشد! مسئلهای نیست! به هتل تلفن زدم. خانم جوانی گوشی را برداشت و پس از شنیدن داستان، گفت که چرخهای مربوط به نمایندگی ورشکسته دیگر پیش آنها نیست و ماهها پیش آنها را به یک مرکز تعویض لاستیک در نزدیکی خانهی من منتقل کردهاند! خب، چه بهتر.
به دکان تعویض لاستیک نزدیک خانهام تلفن زدم. دقایقی در کامپیوترشان گشتند، و گویا در آن فاصله با همان خانم کارمند «هتل» هم تماس گرفتند، و سرانجام پاسخ دادند که چرخها پیش آنها نیست و دوباره باید با «هتل» تماس بگیرم!
عجب! سرگردان به دنبال لاستیکهای گمشده، بر گرد شهر!...
خانم کارمند «هتل» پذیرفت که در انبارشان بگردد، برای این کار چند روزی وقت خواست، و گفت: «اگر پیدایشان کردم، خبرتان میکنم!» ای بابا! «اگر پیدایشان کردم» یعنی چه؟ من چرخهای نازنینم را میخواهم. اگر پیدا نکردید، چی؟
یک هفته گذشت و خبری نشد. باز با خانم کارمند هتل تماس گرفتم. گفت که هنوز ردی از چرخهای من پیدا نکرده و باز چند روزی وقت خواست. بفرمایید، این هم وقت! اما برف و سرما دارد میآید ها!
یک هفتهی دیگر هم گذشت، و روزی داشتم دست میبردم گوشی را بردارم و باز به هتل تلفن بزنم که یک پیامک از همان خانم آمد: «با کمال تأسف باید بگویم که چرخهای شما پیش ما نیست و کاری از من بر نمیآید جز آن که توصیه کنم با مدیر تصفیهی ورشکستگی نمایندگی ماشین، خانم فلانی با اطلاعات تماس فلان تماس بگیرید»! چیزی نماندهبود که گوشی از دستم بیافتد و داغون شود و خرج تازهای روی دستم بگذارد. یعنی چرخهای نازنین ماشین من در جریان آن ورشکستگی بر باد رفتهاند؟ آخر اصلاً چرا این شرکت معتبر که پانزده سال آن قدر مرتب و تر و تمیز آنجا بود ورشکسته شد؟ آخر اصلاً چرا من چرخها را به آنهاسپردم؟
نومیدانه به خانم مدیر تصفیهی ورشکستگی تلفن زدم، اما کسی گوشی را برنداشت و پیامگیر هم نداشت. ایمیل زدم، پاسخی نیامد. هفتهای هر روز تلفن زدم، بی پاسخ. در این فاصله مقداری دربارهی ورشکستگی شرکتها و مدیریت تصفیهی پس از آن در اینترنت خواندم و بیشتر نا امید شدم، زیرا همه چیز حکایت از آن داشت که اموال باقیمانده از ورشکستگی شرکتها را به نسبت میان بزرگترین طلبکاران پخش میکنند، که مبلغ آن اغلب بسیار کمتر از میزان طلب آنان است، و به بقیه هیچ چیز نمیرسد، و هیچ بیمهای طلبهای کوچک مثل طلب مرا نمیپوشاند. یعنی این که هیچ خسارتی به من نمیرسد. یعنی این که چرخهای زمستانی ماشین بنده دود شدهاند و رفتهاند به هوا!
هفتهای بعد توانستم خانم مدیر تصفیه را با تلفن گیر بیاورم. داستانم را گوش داد و سپس بسیار ابراز تأسف کرد. از آهنگ صدا و کلامش میخواندم که امیدی نیست، اما قول داد که بگردد و ببیند آیا ردی از چرخهای گمشده مییابد یا نه، و اگر چیزی پیدا کرد، تماس میگیرد! ای فغان! این هم میگوید «اگر چیزی پیدا کرد»! تکلیف من چه میشود؟ مال بر باد رفتهی من چه میشود؟
چند روزی گذشت و از این خانم خبری نشد. ایمیل زدم و پرسیدم. پاسخ آمد که متأسفانه ردی از چرخها نیافته، اما... اما در میان آنچه از شرکت ورشکسته مانده، کاغذی پیدا کرده که نشان میدهد که آنان بعد از تعویض قبلی در آستانهی تابستان، با «هتل» تماس گرفتهاند و سفارش دادهاند که بیایند و چرخهای مرا ببرند به انبار. در نتیجه او با هتل تماس گرفته و آنها قول دادهاند دوباره انبارشان را بگردند!
همه چیز زیر سر این «هتل» است! اما اگر برگشتند و گفتند که پیش از آن که چرخها را به انبار بیاورند، سفارشدهنده ورشکسته شده و آنها نتوانستهاند چرخها را به انبار منتقل کنند، آن وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟
در این فاصله برف و تگرگ خفیفی بارید. باد و بوران شد. زمینها داشت یخ میزد. چه کنم؟ آیا لاستیکهای تازه بخرم؟ امیدی به پیدا شدن چرخهای قبلی نیست. اما اگر لاستیکهای تازه خریدم و بعد زد و چرخهای قبلی پیدا شد چی؟
اینترنت و گوگل وسایل خوبی هستند. گشتم و تاریخ ورشکستگی نمایندگی ماشین را پیدا کردم. یک ماه و نیم بعد از تعویض چرخهای من بود. پس من مدرک دارم که «هتل» سفارش گرفته که چرخها را ببرند، و یک ماه و نیم هم وقت داشتهاند که آنها را به انبار ببرند. پس اگر چرخها گم شده، ربطی به ورشکستگی تعمیرگاه ندارد و هتل گمشان کرده.
روزها سپری میشد و خبری از هتل یا از مدیر تصفیه نبود. در این مدت من در ذهنم پیوسته شکایتنامههایی به «هیئت بررسی شکایتهای مصرفکنندگان» و به ستون مصرفکنندگان این و آن روزنامه و برنامهی مصرفکنندگان تلویزیون مینوشتم، و پاک میکردم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که بهتر است یکراست یقهی هتل را بگیرم و برای چرخهایی که گم کردهاند خسارت بخواهم. ایمیلی به همهی نشانیهای هتل که یافتم فرستادم و در آن نوشتم که آنان مهلت کافی برای بردن چرخها از نمایندگی ماشین به انبار داشتهاند و بنابراین ناپدید شدن آنها ربطی به ورشکستگی نمایندگی ماشین ندارد، و خود آنها باید چرخهای ناپدیدشده را جبران کنند.
یک هفته گذشت و خبری نشد. نمیخواستم مرتب تلفن بزنم و کلافهشان کنم و سر لج و لجبازی بیافتند. پس از یک هفته ایمیل دیگری نوشتم، هوای زمستانی را یادآوری کردم و خواستم که تکلیف مرا روشن کنند. چند روز بعد خانم مدیر تصفیهی ورشکستگی تلفن زد و مژده داد که «هتل» پذیرفته است که مسئولیت گم شدن چرخها به گردن آنان است، اما چرخها را در انبارشان پیدا نمیکنند و بنابراین میخواهند چرخهایی معادل آنها به من بدهند!
پوه... پس گویا چرخها دارند زنده میشوند! درود بر این خانم که جانب مرا گرفت، تنهایم نگذاشت و کمکم کرد. چند روز گذشت و باز خبری نشد. نخیر! باید ایمیل دیگری بنویسم! نوشتم و پرسیدم کی میتوانم چرخهایم را عوض کنم؟ این بار مدیر عامل «هتل» پاسخ داد که چرخها را میفرستند به همان دکان تعویض لاستیک نزدیک خانهام که از آغاز صحبتش را کردهبودند. خب، حالا من از کجا بدانم که چه آشغالی را به جای چرخهای نازنین من میفرستند؟ نوشتم: «البته باید بگویم که رینگ چرخها چنین و چنان بود، و لاستیکها چنین و چنان، همه نو بودند و فقط در طول دو زمستان استفاده شدهبودند، و کیلومترشمار من اکنون فلان قدر نشان میدهد. من این حق را برای خود محفوظ میدارم که هر چیزی را به جبران آنها نپذیرم»!
پاسخ آمد که: «ما رینگها و لاستیکهای نو به شما میدهیم. لطفاً به لینک زیر بروید و هر چه میپسندید انتخاب کنید!» هورااااا... چه خوب! البته در آن لینک رینگها و لاستیکهایی بود که سقف قیمتشان حداکثر به قیمت خرید لاستیکهای من میرسید که قبض رسید خریدش را برایشان فرستادهبودم. اما همین هم خیلی خوب بود. پیش دکان تعویض لاستیک وقت گرفتهام و همین روزها میروم و چرخها را عوض میکنم.
درود بر نظام حمایت از مصرفکنندگان سوئد، و درود بر اخلاق و وجدان کاری شرکتهای خدمات سوئد. بگذریم از این که نمیدانیم در این میان بر سر چرخهای من چه آمد.
این ماشین نوست. درست دو سال پیش خریدمش، از نمایندگی فروش آن در نزدیکی خانهام. با این نمایندگی، نمایشگاه آن، تعمیرگاه آن و خدماتش نزدیک ۱۵ سال سر و کار داشتهام، از جمله به علت نزدیکی آن به خانهام. دو سال پیش که ماشین را خریدم، حالا که خودم دیگر زورم نمیرسد لاستیکهای ماشین را تابستان و زمستان عوض کنم و چرخهای سنگین را تا انباری زیر زمین خانهام ببرم و بیاورم، خدمات نگهداری از چرخها در فاصلهی تعویض، و خود تعویض را به آنها سپردم. این خدمات را به سوئدی däckhotell مینامند که یعنی «هتل [نگهداری از] لاستیک ماشین». در این دو سال سه بار با تغییر فصل، وقت گرفتهام، ماشین را بردهام و چرخهای آن را زمستانی – تابستانی کردهاند.
اما بار چهارم... یک ماه و نیم پیش به وبگاه تعمیرگاه این شرکت رفتم تا وقت بگیرم برای سرویس سالانه و تعویض چرخها در آستانهی برف و یخبندان. با بازشدن وبگاه شرکت، گویی سطلی آب یخ بر سر من و کامپیوترم ریختند. عنوانی درشت به رنگ قرمز میگفت که این شرکت ورشکسته شدهاست و دیگر وجود ندارد! ای بابا! پس چرخهای زمستانی من چی؟ نوی نو بودند! فقط دو بار و هر بار چهار – پنج ماه زیر ماشینم بودند و در آن مدت در مجموع ۴۰۰۰ کیلومتر هم نراندم. حالا چه کنم؟ فردا پسفردا سطح آسفالت یخ میزند، در آن حالت رانندگی با لاستیک تابستانی جریمه دارد. برای خریدن چهار تا چرخ نو با آن کیفیت به نرخ امروز چیزی حدود ۱۰ میلیون تومان (۸ هزار کرون) باید داد. از کجا بیاورم؟!
حالم حسابی گرفته شد و ساعتی پریشان بودم. دیر وقت شب بود و نمیشد به جایی تلفن زد. پس نشانی نمایندگی مرکزی ماشین را یافتم و ایمیلی برایشان نوشتم. بعد از ظهر فردا پاسخ آمد که هیچ جای نگرانی نیست! چرا؟ زیرا که نگهداری از چرخها، یا همان «هتل» مربوطه، یک شرکت جداگانه است و ورشکستگی نمایندگی ماشین ربطی به «هتل» ندارد. من میتوانم هر نمایندگی مجاز دیگری را انتخاب کنم، وقت بگیرم، و آنان چرخهای مرا از هتل مربوطه سفارش میدهند و تعویضشان میکنند!
عجب! پس این طور! نفسی به آسودگی کشیدم. فردا به نزدیکترین شعبه، که چندان هم نزدیک نیست، تلفن زدم و داستان را گفتم. آنان برایم وقت ذخیره کردند، اما گفتند که خودم باید با هتل لاستیکها تماس بگیرم و روز و نشانی تحویل آنها را تعیین کنم، و شمارهی تلفن هتل را دادند. باشد! مسئلهای نیست! به هتل تلفن زدم. خانم جوانی گوشی را برداشت و پس از شنیدن داستان، گفت که چرخهای مربوط به نمایندگی ورشکسته دیگر پیش آنها نیست و ماهها پیش آنها را به یک مرکز تعویض لاستیک در نزدیکی خانهی من منتقل کردهاند! خب، چه بهتر.
به دکان تعویض لاستیک نزدیک خانهام تلفن زدم. دقایقی در کامپیوترشان گشتند، و گویا در آن فاصله با همان خانم کارمند «هتل» هم تماس گرفتند، و سرانجام پاسخ دادند که چرخها پیش آنها نیست و دوباره باید با «هتل» تماس بگیرم!
عجب! سرگردان به دنبال لاستیکهای گمشده، بر گرد شهر!...
خانم کارمند «هتل» پذیرفت که در انبارشان بگردد، برای این کار چند روزی وقت خواست، و گفت: «اگر پیدایشان کردم، خبرتان میکنم!» ای بابا! «اگر پیدایشان کردم» یعنی چه؟ من چرخهای نازنینم را میخواهم. اگر پیدا نکردید، چی؟
یک هفته گذشت و خبری نشد. باز با خانم کارمند هتل تماس گرفتم. گفت که هنوز ردی از چرخهای من پیدا نکرده و باز چند روزی وقت خواست. بفرمایید، این هم وقت! اما برف و سرما دارد میآید ها!
یک هفتهی دیگر هم گذشت، و روزی داشتم دست میبردم گوشی را بردارم و باز به هتل تلفن بزنم که یک پیامک از همان خانم آمد: «با کمال تأسف باید بگویم که چرخهای شما پیش ما نیست و کاری از من بر نمیآید جز آن که توصیه کنم با مدیر تصفیهی ورشکستگی نمایندگی ماشین، خانم فلانی با اطلاعات تماس فلان تماس بگیرید»! چیزی نماندهبود که گوشی از دستم بیافتد و داغون شود و خرج تازهای روی دستم بگذارد. یعنی چرخهای نازنین ماشین من در جریان آن ورشکستگی بر باد رفتهاند؟ آخر اصلاً چرا این شرکت معتبر که پانزده سال آن قدر مرتب و تر و تمیز آنجا بود ورشکسته شد؟ آخر اصلاً چرا من چرخها را به آنهاسپردم؟
نومیدانه به خانم مدیر تصفیهی ورشکستگی تلفن زدم، اما کسی گوشی را برنداشت و پیامگیر هم نداشت. ایمیل زدم، پاسخی نیامد. هفتهای هر روز تلفن زدم، بی پاسخ. در این فاصله مقداری دربارهی ورشکستگی شرکتها و مدیریت تصفیهی پس از آن در اینترنت خواندم و بیشتر نا امید شدم، زیرا همه چیز حکایت از آن داشت که اموال باقیمانده از ورشکستگی شرکتها را به نسبت میان بزرگترین طلبکاران پخش میکنند، که مبلغ آن اغلب بسیار کمتر از میزان طلب آنان است، و به بقیه هیچ چیز نمیرسد، و هیچ بیمهای طلبهای کوچک مثل طلب مرا نمیپوشاند. یعنی این که هیچ خسارتی به من نمیرسد. یعنی این که چرخهای زمستانی ماشین بنده دود شدهاند و رفتهاند به هوا!
هفتهای بعد توانستم خانم مدیر تصفیه را با تلفن گیر بیاورم. داستانم را گوش داد و سپس بسیار ابراز تأسف کرد. از آهنگ صدا و کلامش میخواندم که امیدی نیست، اما قول داد که بگردد و ببیند آیا ردی از چرخهای گمشده مییابد یا نه، و اگر چیزی پیدا کرد، تماس میگیرد! ای فغان! این هم میگوید «اگر چیزی پیدا کرد»! تکلیف من چه میشود؟ مال بر باد رفتهی من چه میشود؟
چند روزی گذشت و از این خانم خبری نشد. ایمیل زدم و پرسیدم. پاسخ آمد که متأسفانه ردی از چرخها نیافته، اما... اما در میان آنچه از شرکت ورشکسته مانده، کاغذی پیدا کرده که نشان میدهد که آنان بعد از تعویض قبلی در آستانهی تابستان، با «هتل» تماس گرفتهاند و سفارش دادهاند که بیایند و چرخهای مرا ببرند به انبار. در نتیجه او با هتل تماس گرفته و آنها قول دادهاند دوباره انبارشان را بگردند!
همه چیز زیر سر این «هتل» است! اما اگر برگشتند و گفتند که پیش از آن که چرخها را به انبار بیاورند، سفارشدهنده ورشکسته شده و آنها نتوانستهاند چرخها را به انبار منتقل کنند، آن وقت من چه خاکی به سرم بریزم؟
در این فاصله برف و تگرگ خفیفی بارید. باد و بوران شد. زمینها داشت یخ میزد. چه کنم؟ آیا لاستیکهای تازه بخرم؟ امیدی به پیدا شدن چرخهای قبلی نیست. اما اگر لاستیکهای تازه خریدم و بعد زد و چرخهای قبلی پیدا شد چی؟
اینترنت و گوگل وسایل خوبی هستند. گشتم و تاریخ ورشکستگی نمایندگی ماشین را پیدا کردم. یک ماه و نیم بعد از تعویض چرخهای من بود. پس من مدرک دارم که «هتل» سفارش گرفته که چرخها را ببرند، و یک ماه و نیم هم وقت داشتهاند که آنها را به انبار ببرند. پس اگر چرخها گم شده، ربطی به ورشکستگی تعمیرگاه ندارد و هتل گمشان کرده.
روزها سپری میشد و خبری از هتل یا از مدیر تصفیه نبود. در این مدت من در ذهنم پیوسته شکایتنامههایی به «هیئت بررسی شکایتهای مصرفکنندگان» و به ستون مصرفکنندگان این و آن روزنامه و برنامهی مصرفکنندگان تلویزیون مینوشتم، و پاک میکردم. سرانجام به این نتیجه رسیدم که بهتر است یکراست یقهی هتل را بگیرم و برای چرخهایی که گم کردهاند خسارت بخواهم. ایمیلی به همهی نشانیهای هتل که یافتم فرستادم و در آن نوشتم که آنان مهلت کافی برای بردن چرخها از نمایندگی ماشین به انبار داشتهاند و بنابراین ناپدید شدن آنها ربطی به ورشکستگی نمایندگی ماشین ندارد، و خود آنها باید چرخهای ناپدیدشده را جبران کنند.
یک هفته گذشت و خبری نشد. نمیخواستم مرتب تلفن بزنم و کلافهشان کنم و سر لج و لجبازی بیافتند. پس از یک هفته ایمیل دیگری نوشتم، هوای زمستانی را یادآوری کردم و خواستم که تکلیف مرا روشن کنند. چند روز بعد خانم مدیر تصفیهی ورشکستگی تلفن زد و مژده داد که «هتل» پذیرفته است که مسئولیت گم شدن چرخها به گردن آنان است، اما چرخها را در انبارشان پیدا نمیکنند و بنابراین میخواهند چرخهایی معادل آنها به من بدهند!
پوه... پس گویا چرخها دارند زنده میشوند! درود بر این خانم که جانب مرا گرفت، تنهایم نگذاشت و کمکم کرد. چند روز گذشت و باز خبری نشد. نخیر! باید ایمیل دیگری بنویسم! نوشتم و پرسیدم کی میتوانم چرخهایم را عوض کنم؟ این بار مدیر عامل «هتل» پاسخ داد که چرخها را میفرستند به همان دکان تعویض لاستیک نزدیک خانهام که از آغاز صحبتش را کردهبودند. خب، حالا من از کجا بدانم که چه آشغالی را به جای چرخهای نازنین من میفرستند؟ نوشتم: «البته باید بگویم که رینگ چرخها چنین و چنان بود، و لاستیکها چنین و چنان، همه نو بودند و فقط در طول دو زمستان استفاده شدهبودند، و کیلومترشمار من اکنون فلان قدر نشان میدهد. من این حق را برای خود محفوظ میدارم که هر چیزی را به جبران آنها نپذیرم»!
پاسخ آمد که: «ما رینگها و لاستیکهای نو به شما میدهیم. لطفاً به لینک زیر بروید و هر چه میپسندید انتخاب کنید!» هورااااا... چه خوب! البته در آن لینک رینگها و لاستیکهایی بود که سقف قیمتشان حداکثر به قیمت خرید لاستیکهای من میرسید که قبض رسید خریدش را برایشان فرستادهبودم. اما همین هم خیلی خوب بود. پیش دکان تعویض لاستیک وقت گرفتهام و همین روزها میروم و چرخها را عوض میکنم.
درود بر نظام حمایت از مصرفکنندگان سوئد، و درود بر اخلاق و وجدان کاری شرکتهای خدمات سوئد. بگذریم از این که نمیدانیم در این میان بر سر چرخهای من چه آمد.
Subscribe to:
Posts (Atom)