06 February 2011

از جهان خاکستری - 51

از چپ: هرمز ایرجی، فخرالدین میررمضانی.
از راست: سایه، لطفی، کسرایی، مهری خانم همسر کسرایی، پوری سلطانی
همیشه با سروصدا وارد می‌شد و به زمین و زمان اعتراض داشت:‏ ‏- باه! آقا رو! مثل ماست افتاده روی تخت و گرفته خوابیده! بلند شو یه تکونی به خودت بده! خیال کردی توی این ‏مملکت با افتادن روی تخت می‌تونی مسائل رو حل کنی؟ نخیر، کور خوندی! بلند شو! بلند شو ببین چه خبره! – ‏کف دست راستش را مانند آن که منقل کباب را باد بزند، آرام به چپ و راست می‌برد و ادامه می‌داد: یه آشی ‏واسمون پختن که یه وجب روغن روشه!‏

بعضی‌ها را در لابه‌لای جمله‌ای مشابه حتی "تن لش" و از این دست هم می‌نامید، اما در برابر همسرم هرگز ‏حتی به شوخی هم با من بی‌احترامی نمی‌کرد. همسرم را هم که بیست سالی جوان‌تر از او بود همواره با ‏احترام "رفیق" خطاب می‌کرد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 January 2011

باز می‌کُشند

درست یک سال پیش زیر همین عنوان از اعدام‌ها و کشتار در جمهوری اسلامی کوتاه نوشتم. در یک سال ‏گذشته ماشین جهنمی کشتار جمهوری اسلامی نزدیک به 200 نفر دیگر را اعدام کرده‌است و دوشادوش چین ‏رکورددار مجازات اعدام در جهان است. من با مجازات اعدام به هر شکل و بهانه‌ای و برای هر جرمی مخالفم. ‏دولتی که اعدام می‌کند، به هر دلیلی، انسانی را می‌کشد؛ و کسی یا دولتی که انسانی را می‌کشد، جز قاتل ‏صفت دیگری بر او نمی‌توان نهاد. در آرزوی روزی هستم که دولت‌ها و ملت‌ها حتی خطاکارترین فرزندان خود را ‏نیز دوست بدارند و به‌جای کشتن‌شان، کمک‌شان کنند. اما اعدام و کشتن کسی به دلیل فعالیت سیاسی خود ‏مقوله‌ای دیگر و جنایتی بزرگ است. در میان این 200 نفر بسیاری تنها "جرم"‌شان شرکت یا دیده‌شدن در ‏تظاهرات روزهای بعد از تقلب بزرگ خرداد 1388 بوده‌است. و کشتار هم‌چنان ادامه دارد.‏

ننگ و نفرین ابدی تاریخ نثار جلادان باد.‏
‏(واپسین اعدام در سوئد، بیش از 100 سال پیش صورت گرفت)‏

23 January 2011

از سرسانسورچی تا "الگوی آزادگی"‏

نوشته‌ام با همین عنوان در سایت "ایران امروز" منتشر شده‌است. آن را در این نشانی نیز می‌یابید.‏

مجله‌ی "نگاه نو" که در داخل منتشر می‌شود، عنایت‌الله رضا را "الگوی آزادگی" نامیده‌است.‏

نیز بخوانید: «حکایت آن که اهل این کار نبود».

07 January 2011

بدرود یکی از بهترین بازیگران سوئد

Ajö Per Oscarsson, en av mina absolut största favoriter!‎

Jag vet inte varför folk har sett ett samband mellan bästa konstnärskap och djävulen, eller varifrån ‎uttrycket ”djävulskt bra” kommer. I min ungdom läste jag att det fanns folk som kunde svära att de ‎hade sett självaste djävulen stå på scenen bredvid Niccolo Paganini och hålla i hans händer medan ‎han spelade violin: Han var ju så ”djävulskt bra” i att spela violin så att en och annan svaghjärtad dam ‎kunde svimma av av att höra hans lek med stråkar.

I brist på förmågan att beskriva din storhet i skådespeleri, Per Oscarsson, hittar jag inget bättre sätt: ‎Jag erkänner att har tänkt i samma banor och har fått för mig att ha sett något ”djävulskt” i din blick, ‎och nästan alltid har tänkt på att djävulen måste ha varit närvarande där någonstans på scenen eller ‎bakom kulisserna när du spelade: Du var ju så ”djävulskt bra”. Synd. Synd att sådana konstnärer som ‎du måste gå bort. Och jag förstår bara inte varför just du, och en annan av mina älskade favoriter, ‎Monica Zetterlund, måste brinna i lågor? Varför?‎

Det känns ett stort tomrum efter sådana som du, Monica, och Pete Postlethwaite som gick bort några ‎dagar efter dig. Men…, men ha det bara bra ni! ‎‏(متن فارسی در ادامه)‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

04 January 2011

بدرود "بهترین بازیگر جهان"‏

Ajö Pete Postlethwaite ”världens bästa skådespelare” (enligt Steven Spielberg, här). Jag kunde inte ‎hålla emot att darra i hela kroppen medan jag såg dig i filmen ”I faderns namn”. Tillvaron av sådana som du ger färg och mening till livet. Tack för att du fanns! Vila i frid!‎

بدرود پیت پاسلت‌ویت، "بهترین بازیگر جهان" (به گفته‌ی استیون اسپیلبرگ). در طول تماشای بازیگری تو در ‏فیلم "به‌نام پدر" نتوانستم سراپای پیکرم را از لرزیدن باز دارم. در نوشته‌ای با عنوان "وطن کجاست" از تو نام ‏برده‌ام. وجود کسانی چون تو به زندگی رنگ و معنی می‌بخشد. سپاس از این که بودی.‏ یادت گرامی‌باد.‏

پیت پاسلت‌ویت هنرپیشه‌ی بریتانیایی روز 3 ژانویه پس‌از سال‌ها مبارزه با سرطان در 64 سالگی درگذشت. او ‏به عنوان بهترین مرد بازیگر نقش دوم در فیلم "به‌نام پدر" نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار بود. هنگام بازی در ‏‏"ژوراسیک پارک" بود که اسپیلبرگ او را "بهترین بازیگر جهان" نامید.‏

02 January 2011

برشکن هر سد، اگر خواهی آزادی

از روزی که چیزی در سوگ زنده‌یاد دکتر مرتضی انواری نوشتم، در آن از غلامعلی حداد عادل نام بردم، و به ‏نوشته‌ی دیگرم لینک دادم که در آن از استراتژی امریکایی ایجاد "کمربند سبز اسلامی" متشکل از افغانستان و ‏ایران و ترکیه در جنوب اتحاد شوروی پیشین سخن گفته‌ام، و این که حداد عادل، و سید حسین نصر در مقام ‏‏"نیابت تولیت عظما"ی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) و رئیس دفتر شهبانو فرح، سال‌ها پیش از انقلاب از ‏عوامل اسلامی‌کردن دانشگاه بودند، وبلاگم را در ایران سد کرده‌اند و خوانندگان پر مهرم در داخل پیوسته ای‌میل ‏می‌فرستند که نمی‌توانند نوشته‌هایم را بخوانند.‏

پیداست که انگشت روی نقطه‌ی حساسی گذاشتم. امیدوارم روزی چشممان به اسناد "کمربند سبز" هم ‏روشن شود.‏ درباره‌ی آن تئوری، از جمله در این نشانی بخوانید، یا ‏islamic green belt soviet‏ را با گوگل بجوئید.‏

دوست خواننده! اگر توانسته‌اید با این و آن سدشکن به این‌جا برسید، و اگر هنوز به نوشته‌های من علاقه دارید، ‏گویا بهترین راه این است که در ستون سمت راست با کلیک کردن روی ‏Subscirbe in a reader‏ دریافت ‏نوشته‌هایم را از یکی از راه‌های پیشنهادشده در آن‌جا مشترک شوید. در ضمن یک جایی خواندم که اگر در انتهای نشانی سدشده‌ای پنج علامت ‏‎/?://‎‏ ‏را وارد کنید، گویا از سد می‌گذرید، یعنی در سطر نشانی، آن بالای بالای بالا، بنویسید ‏shivaf.blogspot.com/?://‎‏. وگرنه می‌ماند تلاش برای برشکستن هر سد، برای رسیدن به آزادی، آن‌گونه که ‏زنده‌یاد احسان طبری سرود.‏

26 December 2010

چرا در فیس‌بوک نیستم

دوستان و آشنایان و خوانندگان پر مهرم اغلب می‌پرسند که چرا در فیس‌بوک نیستم. یک موقعی باید بنشینم و ‏مقاله‌ی مفصلی در باره‌ی این موضوع بنویسم، به سبک "آن‌چه یک فعال سیاسی – اجتماعی باید بداند"، و ‏دنباله‌های آن: 1، 2، 3، 4. اکنون اما می‌کوشم فشرده توضیح دهم.‏

زمانی جرج اورول با نوشتن "قلعه‌ی حیوانات" و "1984" تصویری سیاه از جوامع خیالی کمونیستی نقاشی کرد و ‏جهان غرب را در وحشت از جامعه‌ای غرق کرد که در آن چشم‌ها و وسایلی همیشه و همه‌جا شهروندان را ‏می‌پایند و حتی خیال‌ها و رؤیاهایشان را می‌خوانند. پیش‌بینی اورول درست در آمد: "1984" هم‌اکنون ‏این‌جاست، اما نه در جامعه‌ی کمونیستی. سرمایه‌داری غرب توانست همان وحشت را به سرگرمی تبدیل کند و ‏کاری کند که شهروندان با رضایت خود، با کمال میل، داوطلبانه، و خوش و خندان خود را و همه‌ی کارها و دانسته‌ها و ‏شبکه‌ی دوستان و نوشته‌ها و کتاب‌هایی که دوست دارند و عکس‌ها و همه چیز و همه چیز خود را هر لحظه در ‏برابر دید همگان بگذارند. اکنون "برادر بزرگ" در همه جا حضور دارد و همه‌ی شهروندان را می‌بیند و می‌پاید، و ‏گویی همه راضی‌اند و آن روشنفکرانی نیز که به جامعه‌ی خیالی "1984" اعتراض داشتند، ناپدید شده‌اند.‏ مفهومی به‌نام "حریم شخصی" کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 December 2010

شاملو 85‏

به‌گمانم بهار 1352 بود که روزی در بوفه‌ی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) نشسته بودم، بیست‌ساله، در ‏انتظار آن که یکی از "آزاده"های زندگانیم از آن‌جا بگذرد، تماشایش کنم، آه‌های سوزناک بکشم، و به محض آن‌که ‏نگاهم کرد، نگاهم را بدزدم، که یعنی: کی؟ من؟ من که نگاهت نمی‌کردم! – که یکی از دانشجویانی که ‏می‌دانست من کلید گنجینه‌ی موسیقی اتاق شماره 3 ساختمان مجتهدی (ابن سینا) را دارم، آن‌جا پیدایم کرد و ‏گفت که همین لحظه احمد شاملو در کلاس "مطالعه‌ی آزمایشگاهی زبان فارسی" از یک قطعه موسیقی سخن ‏گفته و مایل است که دانشجویان کلاس آن را بشنوند، اما چون نمی‌دانسته که چنین امکانی در همان اتاق وجود ‏دارد، پیش‌بینی آن را نکرده، کسی از حاضران یادآوری کرده که می‌توان آن اثر را همان‌جا شنید، و اکنون همه ‏منتظراند تا من بروم و آن قطعه را پخش کنم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 December 2010

در سوگ استاد، و دوست

دیروز با دریغ و درد ‏خبر یافتم که دکتر مرتضی انواری استاد پیشین دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، یکی از چهره‌های ‏برجسته‌ی فعال در راه‌اندازی مرکز کامپیوتر دانشگاه در سال‌های پایانی دهه‌ی 1340، نخستین رئیس دانشکده‌ی ریاضی، ‏بنیان‌گذار "مرکز تعلیمات عمومی"، بنیان‌گذار "مدرسه عالی کامپیوتر"، رئیس هیأت مدیره‌ی مرکز آی‌تی آذربایجان شرقی ‏ITCA، و استاد دانشگاه برکلی، در 29 نوامبر درگذشته‌است.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 December 2010

Min första jul i Sverige

Programmet ”Önska i P2” bjuder alla att berätta om hur det kändes den första julen som man befann ‎sig i Sverige med allt omkring julen och önska ett musikstycke som man förknippar med den känslan. ‎Det är ett mycket bra initiativ, tycker jag. Läs gärna mer och hitta kontaktuppgifterna här, kontakta, ‎berätta, och önska musik.‎

نخستین کریسمسی که در سوئد بودم‏

برنامه موسیقی درخواستی شبکه‌ی دوم رادیوی سوئد شما را فرا می‌خواند تا از طریق تلفن یا نامه یا ای‌میل ‏برایشان تعریف کنید که نخستین کریسمسی که در سوئد بودید، با همه‌ی جلوه‌های پیرامون آن چه ‏احساسی داشتید، و قطعه‌ای موسیقی را که خاطره‌ای از آن کریسمس را در یادتان زنده می‌کند، درخواست ‏کنید. به نظر من ابتکار بسیار جالبی‌ست. در این نشانی می‌توانید در باره‌ی این برنامه‌ی ویژه بیشتر بخوانید و ‏اطلاعات تماس را پیدا کنید.