12 April 2009

از جهان خاکستری - 25

از زیر آوار هیاهو و زشتی و کثافت بیرون آمدیم. نماینده‌ی زندانیان بند موقت سیاسی برایمان تعریف کرد که مقامات زندان ترجیح می‌دهند که زندانیان را مدت بیشتری در قرنطینه نگاه دارند، اما رسم بند سیاسی این است که پیوسته خبر می‌گیرند و اگر کسی با اتهام سیاسی در قرنطینه باشد، دست‌به‌کار می‌شوند و خواستار انتقال او به بند می‌شوند. این همبستگی دلگرمم می‌کرد.

از دری و دالانی، و از دری دیگر که برای عبور از آن باید پا را تا زانو بالا می‌بردیم گذشتیم و به حیاطی گرد وارد شدیم. حوضی گرد در میان آن بود با کف کاشی‌کاری آبی‌رنگ و یک وجب آب. این زیباترین منظره‌ای بود که در چند هفته‌ی اخیر دیده‌بودم. روبه‌روی ما دری به یک آرایشگاه باز می‌شد. دری در سمت راست به دکانی کوچک، و دری دیگر به دفتر نگهبانی باز می‌شد. درهای دیگر گویا به دالان بندهای عادی می‌رفتند. گرداگرد طبقه‌ی دوم و سوم را میله‌هایی پوشانده‌بود. طبقه‌ی دوم خالی بود، اما از پشت میله‌های طبقه‌ی سوم کسانی ما را تماشا می‌کردند. قطر حیاط را پیمودیم و از راه پله‌ای بالا رفتیم.

در طبقه‌ی سوم همزنجیران به پیشوازمان آمدند، آغوش گشودند و با ما روبوسی کردند. هنوز گیج و شگفت‌زده بودم از این که چرا آزادمان نکردند و می‌ترسیدم از آن‌چه در انتظارم بود، اما این حرکت مهرآمیز اندکی آرامم کرد، و لحظه‌ای بعد آشنایان بسیاری را دیدم: برخی از کسانی که چند هفته پیش از دستگیری من و محمد، در شب یورش گارد دانشگاه و ساواک به خوابگاه در 17 خرداد 1351 بازداشت شده‌بودند، آن‌جا بودند: بدری آن‌جا بود، پسرعموهای غفاری آن‌جا بودند، با ایرج ت. و مسعود ت. آن‌جا آشنا شدم. جرقه‌هایی از شادی در دلم می‌درخشید: پس تنها نبودم؛ آشنایانی آن‌جا داشتم – و اندوهگین بودم: چرا آن‌جا؟ چرا در زنجیر؟

می‌دانستند که گرسنه‌ایم. ما را به اتاقی بردند، روی زمین نشاندند و کمی میوه برایمان آوردند. هنوز وقت شام نبود. مدتی بود که حتی در بیرون هم میوه گیرم نیامده‌بود! بودجه و شیوه‌ی زندگی دانشجوی شهرستانی و خوابگاهی اجازه نمی‌داد به سراغ میوه بروم: ده ریال برای صبحانه‌ی نان و پنیر و چای، بیست ریال برای ناهار در ناهارخوری دانشگاه، و بیست ریال برای شام در رستوران خوابگاه. بیشتر نداشتم. عجب خوش‌عطر و طعم بودند این میوه‌ها! کسانی از هم‌بندانمان روی ایوان ِ گرد بند قدم می‌زدند و گاه سرک می‌کشیدند توی اتاق و ما را تماشا می‌کردند. می‌خواستند ببینند آیا آشنایی در میان ما دارند یا نه.

غفاری‌ها که همسایه‌ی ما در خوابگاه و هم‌اتاقی "امام" بودند، از ماجراهای یورش شبانه‌ی گارد به خوابگاه می‌پرسیدند. و ساعتی بعد در یکی از اتاق‌ها سفره‌های شام را چیدند. همه‌ی زندانیان بند بر گرد سفره‌ها نشستند و با هم شام خوردیم. کسانی مسئول چیدن و برچیدن سفره‌ها بودند. و کمی بعد از شام نوبت به جلسه‌ی معارفه رسید. همه در بزرگ‌ترین اتاق از سه اتاقی که در اختیار زندانیان بند بود گرد آمدند، ما چهار تازه‌وارد را کنار دیوار نشاندند، بقیه در ردیف‌هایی روی زمین نشستند و همه‌ی کف اتاق پر شد. در این بندی که برای سی یا چهل نفر گنجایش داشت، اکنون بیش از یک‌صد نفر زندانی بودند. صف نشسته‌ها تا یک متری روبه‌روی ما رسیده‌بود. در آن انتها کسانی ایستاده‌بودند که بتوانند ما را ببینند.

گفتند که اعلام نام و نشان و شغل و اتهام یا میزان محکومیت کافیست و نباید از جزئیات پرونده‌ی اتهامی چیزی گفت. من نفر نخست بودم. هنوز از آداب معرفی این جمع چیزی نمی‌دانستم. نام و نام خانوادگیم را گفتم، و ادامه دادم: دانشجوی سال اول دانشکده‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنتعی آریامهر، اتهام: تظاهرات دانشجوئی.

کسی در انتهای اتاق آن‌چنان پوزخند بلندی زد که کم از شیشکی نداشت! نمی‌دانم برای "آریامهر" بود، برای "مهندسی" بود، برای "سال اول" بود، برای اتهام بی‌اهمیتم بود، یا برای لحن محکم و تشریفاتیم. پس از من نوبت مسعود بود. او ساده و خلاصه نامش را گفت و این که دانشجوست و اتهامش "تبلیغ" است. نمی‌دانستم که نام اتهام ما "تبلیغ" است. پس از او نوبت احمد ریاضی بود که به‌جای اتهام مدت محکومیتش را گفت، و سپس مهدی امیرشاه‌کرمی، که متهم به "اقدام" بود. نوبت به دیگران که رسید، تنها نام، تعلق سازمانی، و اتهام یا محکومیتشان را می‌گفتند. در آن میان لحن و حالت بیان و محکومیت یک نفر نظرم را جلب کرد: آرام و شمرده، با فروتنی و کم‌وبیش پوزش‌خواهانه گفت: عبدالله قوامی، ستاره سرخ، ابد! جوانی بود خوش‌سیما از مازندران. تصور این‌که او قرار است تا ابد در زندان بپوسد ذهنم را به خود مشغول کرد و نام و نشان دیگران را خوب گوش ندادم: مگر چه کرده‌بود؟ ابد... ابد...

این‌جا محل گذر بود. زندان موقت بود. زندانیان این‌جا در انتظار عبور از مراحل قضائی و تعیین میزان محکومیت بودند تا بعد به زندان قصر یا دیگر زندان‌ها منتقل شوند. اما این انتظار برای کسانی بیش از چند ماه به درازا کشیده‌بود. کسانی هم بودند که میزان محکومیت‌شان معین شده‌بود و هنوز در انتظار انتقال بودند و نیز کسانی که برای تحقیقات تازه‌تری از دیگر زندان‌ها به کمیته آورده شده‌بودند و برای بازگشت به زندان قبلیشان باید از این‌جا می‌گذشتند.

از اعضای بسیاری از سازمان‌های فعال سیاسی در این‌جا نمایندگانی بودند: از نهضت آزادی محمد بسته‌نگار و مصطفی مفیدی و چند تن دیگر این‌جا بودند؛ از سازمان چریک‌های فدائی خلق یوسف قانع خشک‌بیجاری، علی بوستانی و چند تن دیگر بودند؛ از سازمان مجاهدین خلق کامران نخعی، محمود ملک‌محمدی و چند تن دیگر؛ کسان دیگری از ستاره‌ی سرخ، وکسانی از بازار. گروهی از دانشجویان دانشگاه تهران بودند که آنان را نیز برای سنگ‌اندازی به کاروان همراه نیکسون گرفته‌بودند؛ گروهی از دانشجویان دانشگاه تبریز، کسانی منفرد و کسانی که کتاب‌های ممنوعه خوانده‌بودند و به هم داده‌بودند.

معارفه که به پایان رسید، همه پراکنده شدند. اکنون قرار بود کسانی مقررات بند را به ما بگویند. تا جمع شدن گروه مسئولان، مردی که هنوز کنارم نشسته‌بود، آهسته و به آذربایجانی پرسید:

- ببخشید، شما اهل اردبیل نیستید؟
عجب! از کجا فهمید؟ من که لهجه ندارم! نگاهش کردم: مردی ریزاندام بود که زانوانش را بغل زده‌بود، سر بر یک زانو گذاشته‌بود و کجکی نگاهم می‌کرد. به‌جا نیاوردمش. گفتم: چرا. گفت:
- مرا نشناختید؟
دقت کردم، اما باز به‌جا نیاوردم. گفت:
- ودود هستم، همان که...
عجب! سال‌ها بود ندیده‌بودمش. آن‌جا چه می‌کرد؟ از بستگان دور پدرم بود. در کودکی در مهمانی‌های بزرگ افطاری خاندان پدری بارها دیده‌بودمش. آن زمان‌ها او جوانی بود و من کودکی. اعتنائی به من نمی‌کرد. سپس به تهران کوچیده‌بود و به‌کلی فراموشش کرده‌بودم. پس در این زندان تنگ چندان بی کس‌وکار نبودم. فامیل هم داشتم!

اکنون مسئولان جمع شده‌بودند. ودود آهسته گفت "بعداً صحبت می‌کنیم" و برخاست و رفت. شادمان از آن‌که فامیلی هم آن‌جا دارم، گوش به مقررات بند سپردم، و من ِ جوان ِ ناپخته‌ای که هنوز بیست سالم هم نشده‌بود، نمی‌دانستم که شرایط زندان و زمانه از انسان‌ها چه می‌سازد.

همه در این بند عضو یک جمع اشتراکی یا کمون بودند. کارهای روزانه به‌نوبت میان همه تقسیم می‌شد و هر روز به گروهی که نوبتشان بود سپرده می‌شد. نام سرپرست گروه "شهردار" بود. اینان صبح پیش از دیگران بر می‌خاستند، نان و پنیر و چای را تحویل می‌گرفتند، نان را که چوب‌های خشکی بودند، روی چراغ‌های خوراک‌پزی گرم و نرم می‌کردند، سفره‌ها را می‌چیدند، و بر می‌چیدند. ظرف‌ها را می‌شستند، اتاق‌ها را جارو می‌زدند و کف ایوان را می‌شستند. ناهار را و شام را تحویل می‌گرفتند، دستی بر آن می‌کشیدند، با خوراکی‌هایی که ملاقاتی‌ها می‌آوردند می‌آراستندش و خوشمزه‌اش می‌کردند، باز سفره می‌چیدند و بر می‌چیدند. هر کس هر چیز اضافه، از لباس و پول و سیگار و کاغذ و غیره داشت، یا از میوه‌ها و خوراکی‌هایی که ملاقاتی‌ها می‌آوردند، در اختیار کمون می‌گذاشت تا میان همه تقسیم شود. در طول روز ساعت‌های معینی برای مطالعه، تفریح جمعی، سکوت و استراحت، ورزش جمعی، و حتی انتقاد و انتقاد از خود معین شده‌بود. در ساعت‌های معینی چای و میوه توزیع می‌کردند. بیشتر و بیشتر از این جمع و از مقررات آن خوشم می‌آمد. کامران نخعی دانشجوی سال پنجم پزشکی مسئول دارو و بیماران و زخم‌معده‌ای‌ها بود. کسی مسئول کتابخانه‌ی فقیرمان بود. برخی کتاب‌ها مشتری بسیار داشت و او می‌بایست نوبت را یادداشت می‌کرد. کسی مسئول ارتباط با مقامات زندان بود. کسی صندوق‌دار بود، کسی مسئول لباس بود. از اموال کمون لباس تمیز به ما دادند و لباسمان را عوض کردیم.

وقت خاموشی و خواب رسیده‌بود. در اتاق‌ها برای همه جا نبود. بندیان قدیمی‌تر در اتاق‌ها می‌خوابیدند و تازه‌ترها روی ایوان. جا تنگ بود و حتی روی ایوان هم باید در چند ردیف می‌خوابیدیم. یک پتو و یک ملافه به من رسید. تابستان بود و هوا گرم بود. پتو را در کنار میله‌های لبه‌ی ایوان دو لا زیرم پهن کردم، ملافه را رویم کشیدم و خوابیدم.

فردا پیش از ظهر نوبت "سیاه کردن" ما تازه‌واردان بود. با تک‌تک ما شوخی‌هایی کردند و سربه‌سرمان گذاشتند. یکی از زندانیان ادعا می‌کرد که می‌تواند ما را هیپنوتیزه کند. من که اعتقادی به هیپنوتیزم نداشتم، داوطلب شدم که روی من آزمایش کند. او مرا وسط اتاق نشاند و پیش چشم کسانی که گرداگرد اتاق نشسته‌بودند دور من می‌چرخید، عملیاتی انجام می‌داد، در چشمانم خیره می‌نگریست، چیزهائی می‌گفت، و سرانجام پیراهنی را روی صورتم کشید و خواست که از درون آستین آن نگاهش کنم تا مرحله‌ی نهائی را انجام دهد- و آنگاه لیوانی آب از توی آستین بر صورتم ریخت! گول خورده‌بودم. همه قاه‌قاه می‌خندیدند. خود نیز می‌خندیدم.

احمد ریاضی تک افتاده‌بود. کسی به سراغ او نمی‌رفت. شایعاتی بود که او گویا در لو دادن و دستگیری کسانی نقش داشته‌است. مسعود یک هم‌دانشکده‌ای هم‌دوره‌ی خود به‌نام بهرام منشط Monshet را یافته‌بود و با او و مهدی امیرشاه‌کرمی قدم‌می‌زدند و گپ می‌زدند. ودود مرا به کناری کشید و پرس‌وجو را آغاز کرد: چه می‌کنم، کی به تهران آمده‌ام، چرا مرا گرفته‌اند، چه فعالیت‌هایی کرده‌ام، چه کتاب‌هایی خوانده‌ام، با چه کسانی آشنا هستم، محمد که با من گرفته‌اند چه فعالیت‌هایی می‌کند و با چه کسانی آشناست، چه کتاب‌هایی می‌خواند. می‌گفت که اگر علاقمند به فعالیت سیاسی بودم می‌بایست از آغاز به او رجوع می‌کردم تا ارتباط مرا با گروه‌های سیاسی برقرار کند، که او خود از فعالان بازار است و کارهای زیادی کرده تا آن‌که گیر افتاده و...

برخی روزها زندانیان تازه‌ای به بند می‌آوردند. ودود برای من و دو تازه‌وارد دیگر جلسه‌ی کتاب‌خوانی دایر کرده‌بود. در یکی از اتاق‌ها گرد هم می‌نشستیم، او مصاحبه‌ای را که گویا امیرپرویز پویان ترجمه کرده‌بود و در نشریه "فصل سبز" منتشر شده‌بود برای ما می‌خواند. هیچ چیزی از مطلب دستگیرم نمی‌شد! مطالب بغرنج را از راه گوش در نمی‌یابم. خود باید بخوانمشان. از روخوانی او پیوسته فقط "آرتری" را می‌شنیدم که نام مصاحبه‌کننده یا مصاحبه‌شونده بود! ملاحظه‌ی پیوند خانوادگی مانع از آن می‌شد که این کتاب‌خوانی را ترک کنم. فکر می‌کردم شاید جلوتر مطلب دندان‌گیرتری در این مصاحبه باشد. او سرود سازمان چریک‌های فدائی خلق را هم با ما تمرین می‌کرد که از حفظ بخوانیم.‏

روزی فاتح شیخ‌الاسلامی را آوردند. مردی بسیار نیک و دوست‌داشتنی از مریوان- یکی از دوست‌داشتنی‌ترین انسان‌هایی که دیدم. می‌گفت که آموزگار است، در اتوبوس مسافربری چمدان او را گشوده‌اند، کتاب "پابرهنه‌ها"ی زاهاریا استانکو به ترجمه‌ی احمد شاملو را در آن یافته‌اند، و به همین بهانه به زندانش آورده‌اند. من هنوز شاملو را نمی‌شناختم، اما مسعود از شیفتگان او بود و همین مایه‌ای بود برای آن‌که آن دو به یک‌دیگر نزدیک شوند. فاتح شطرنج خوبی بازی می‌کرد و استاد تخته‌نرد بود. او و مسعود و عبدالله قوامی که هر سه چند سالی از من بزرگ‌تر بودند، هر یک به شکلی مرا زیر بال و پر خود گرفته‌بودند.

همان روز دوم به گروه ورزش پیوستم که گرد ایوان طبقه‌ی دوم می‌دویدند و بعد نرمش می‌کردند. پانزده نفری بودیم. صد دور دویدیم. من در انتهای صف بودم و رهبر دو در حال دویدن گاه رو بر می‌گرداند و شگفت‌زده نگاهم می‌کرد. معنای نگاه او را نمی‌فهمیدم. دویدم. همه‌ی صد دور را دویدم، دور تند را هم دویدم، کلاغ‌پر را هم رفتم، اردکی را هم رفتم، نرمش را هم کردم- و همان شد: تا یک هفته از درد ماهیچه‌ها و استخوان می‌نالیدم و نمی‌توانستم تکان بخورم. اکنون معنای نگاه سرپرست ورزش را می‌فهمیدم! پس از بازی‌های کودکی و نوجوانی، دوچرخه‌سواری‌ها و تمرین با وزنه‌ها تا کلاس نهم، تا آن روز ورزش و نرمش نکرده‌بودم. سه سال آخر دبیرستان را نشسته‌بودم و درس خوانده‌بودم و درس خوانده‌بودم. واپسین بهار دبیرستان را نشسته‌بودم در خانه و برای امتحان نهائی و برای کنکور درس خوانده‌بودم و درس خوانده‌بودم، و پس از ورود به دانشگاه هم هیچ تحرک بدنی نداشتم. و چنین بود که هنوز، 37 سال پس از آن، یادگاری آن ورزش دیوانه‌وار را دارم: از همان فردای ورزش قلبم گاه لحظه‌ای می‌ایستد، و سپس گوئی برای جبران این ایست، با ضربه‌ای شدید و محکم کارش را از سر می‌گیرد، تا باز آرام گیرد. بارها این را برای پزشکان گوناگون در سه کشور تعریف کرده‌ام، و همه به من خندیده‌اند: قلب اگر بایستد انسان می‌میرد! و از بخت بد هنگام برداشتن نوار قلب هرگز این حالت پیش نیامده تا به این پزشکان ثابت کنم که راست می‌گویم و خیالاتی نشده‌ام!

روزی یک سپاهی دانش قشقائی به نام خدائی را آوردند. او به تئاتر علاقه داشت و نمایشنامه‌ای ساخت. او خود نقش خلیفه‌ای مستبد، اما بذله‌گو را بازی می‌کرد، و مرا برگزیدند که نقش پهلوانی آذربایجانی را که در بند افتاده بازی کنم. گویا پیکری پهلوانی‌تر از من در میان آذربایجانیان نیافتند! قرار بود زندانبانان مرا که بالاتنه‌ام لخت بود، کشان‌کشان به بارگاه خلیفه ببرند تا در پاسخ پیشنهاد او برای همکاری، پرخاشگرانه بگویم "ئولدی وار، دؤندی یوخ خالق یولوندان!" [می‌میرم، و از خدمت خلق تن نمی‌زنم]. همه در اتاق بزرگ نشسته‌بودند، خلیفه و نوکران و ندیمانش نشسته‌بودند، و زندانبانان مرا در غل و زنجیر و کشان‌کشان به درون بردند. به‌راستی مقاومت می‌کردم و به‌راستی مرا می‌کشیدند! و سخنرانی خلیفه که تمام شد، آن‌چنان در نقش خود فرو رفته‌بودم، آن‌چنان خود را پیچ و تاب می‌دادم که تنم را از چنگ زندانبانان برهانم، و آن‌چنان آتشین جمله‌ام را گفتم که همه خشکشان زد؛ سکوت شد: تماشاگران با دهان باز نگاهم می‌کردند، و خلیفه و دیگر بازی‌گران لحظاتی تئاتر را و نقش خود را فراموش کردند. چارلتون هستون را از هنگامی که سخنگوی اسلحه‌سازان امریکا شد دیگر دوست ندارم، وگرنه می‌گفتم که مانند او شده‌بودم، یا مانند کرک داگلاس که برای اسپارتاکوس دوستش داشتم، اما او با دارائی کلانش زمین‌های فلسطینیان را می‌خرید و به اسرائیلیان واگذار می‌کرد، و دیگر علاقه‌ای به او هم ندارم. پس می‌ماند راسل کراو در گلادیاتور!

این زندان را مهندسان آلمانی در زمان رضاشاه ساختند. گفته‌می‌شد که Sهای توی نرده‌ها یادگار فاشیسم و SSهای آلمانی‌ست، اما نمی‌دانم که آیا هنگام ساختن این بناها SS معنائی داشت، یا نه. تا پیش از ورود به آن‌جا نام دکتر ارانی و "53 نفر" را نشنیده‌بودم. اکنون با آنان و با تاریخ مبارزان این سرزمین آشنا می‌شدم. ارانی و "53 نفر" هم در همین "فلکه" زندانی بودند.

***
نزدیک به بیست سال پس از آن، روزی در ای‌که‌آی IKEA استکهلم چهره‌ای آشنا رویاروی خود یافتم. به یک نگاه شناختمش. پس از آن ماه‌های زندان هیچ خبر و نشانی از او نداشتم. هیچ نمی‌دانستم که پس از این‌همه سال‌های طوفانی آیا او زنده است یا نه. هیچ نمی‌دانستم ‏که او در سوئد و استکهلم است.‏ او نیز مرا شناخت: فاتح شیخ‌الاسلامی بود. سلام و روبوسی کردیم. شماره‌ی تلفن به هم دادیم، اما هرگز تماسی با هم نگرفتیم. او اکنون "رئیس دفتر سیاسی حزب کمونیست کارگری – حکمتیست" است.

محمد بسته‌نگار، آن مرد خندان و نیک‌نفس، که مجالی نبود تا با او بیش‌تر آشنا شوم، هنوز می‌رزمد و هنوز گاه و بی‌گاه میهمان زندان‌های ایران است.

مصطفی مفیدی از پشت شیشه‌های عینک موشکافانه نگاهت می‌کرد. در بحث، پدیده‌ها را آرام و جدی و منطقی همچون یک جراح می‌شکافت و تشریح می‌کرد. شطرنج خوبی بازی می‌کرد. کتاب‌های خوبی ترجمه کرد، و ترجمه می‌کند. (موشواره را هم‌زمان با فشردن دگمه‌ی چپ روی متن بکشید تا متن زردرنگ خوانا شود).

عکس‌ها از سایت موزه‌ی عبرت

2 comments:

محمد said...

راسل کروی عزیز، من از خیلی از قدیمی تر پرسیده ام چطور پای شان به دنیای سیاست کشیده شد و بعضی ها اولین تماس شان با سیاست از طریق زندان بود. چند جوان شهرستانی برای تماشای فیلم به تهران می آیند، ساواک به آنها مشکوک می شود، بی هیچ جرمی در پارک دستگیر می شودند، دو نفر از پنج نفر سیاسی می شوند. نمی دانم آیا در زمان شاه می شد دانشجو بود و به زندان نیفتاد؟ دستگیری کسی به خاطر همراه داشتن یک رمان چه امنیتی برای رژیم به همراه آورد؟ جرا جمهوری اسلامی که عبرت می سازد عبرت نمی گیرد؟

درباره شاملوی مترجم خیلی ها اظهار نظر کرده اند. اخیرا عباس میلانی در مصاحبه با رادیو زمانه گفت که ترجمه های شاملو ارزشی ندارند. به نظرم کافی است همین کتاب پابرهنه ها را بخوانید تا ببینید شاملو چه کرده. چطور می شود به زبان فارسی علاقه مند بود و قدر شاملو را نداست؟ نمی دانم کسی که به اندازه ده نفر کار کرده و این همه به زبان و فرهنگ ما خدمت کرده چرا این همه ناسپاسی می بیند؟

شاد باشید، محمد

محمد said...

من بخش هایی از کتاب "قصه های بابام" ارسکین کالدول را با انگلیسی مقایسه کرده ام و به نظرم ترجمه شاملو شاهکار است. کتابخانه دانشکده ما کتاب پابرهنه ها را به انگلیسی داد. می ماند پیدا کردن ترجمه شاملو و لذت مقابله دو متن. امیدوارم به خاطر خوشی بیش از حد کارم به زندان نکشد. شاد باشید، محمد

http://en.wikipedia.org/wiki/Zaharia_Stancu