07 March 2010

شوپن 200‏

دوشنبه‌ی گذشته یکم مارس 2010 دویستمین زادروز فریدریک شوپن Frédéric François Chopin آهنگساز بزرگ لهستانی – فرانسوی بود. به همین مناسبت رسانه‌های فرهنگی و سالن‌های کنسرت جهان در سراسر امسال برنامه‌های ویژه‌ای درباره‌ی شوپن و با آثار او دارند.

نخستین سروده‌ی شوپن که در سال‌های نوجوانی از رادیو شنیدم و از آن خوشم آمد، مارش سوگواری او بود! گذشته از این مارش سوگواری، "شبانه" (نوکتورن)های شوپن دوستداران بسیاری دارد، از جمله شبانه‌ی اپوس 9، شماره 2، و نیز شبانه‌ی شماره 20 (بی اپوس) که شوپن برای خواهرش لودویکا سرود.

شوپن، که در سراسر زندگی از بیماری‌های سخت رنج می‌برد، در 39 سالگی در بستر مرگ سه وصیت کرد: در ترحیم او رکوئیم موتسارت را بنوازند؛ پس از مرگ قلب او را از سینه در آورند و به سرزمین مادریش لهستان ببرند؛ و همه‌ی آثار ناتمام و منتشرنشده‌ی او را نابود کنند. به دو وصیت نخست او عمل کردند و خوشبختانه به وصیت سوم عمل نکردند. قلب شوپن را در جامی از کنیاک جا دادند و خواهرش لودویکا آن را با خود به لهستان برد و این قلب از همان هنگام در کلیسایی در ورشو نگهداری می‌شود. در طول جنگ جهانی دوم میهن‌پرستان لهستانی این قلب را از کلیسا برداشتند و از گزند جنگ پاسش داشتند و پس از جنگ و پس از بازسازی کلیسا، قلب را به جای خود بازگرداندند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

28 February 2010

عقده‌ی کهف‏

نوشته‌ای از احسان طبری

داستان چگونگی پدیدآمدن و انتشار کتاب «از دیدار خویشتن – یادنامۀ زندگی» نوشته‌ی زنده‌یاد احسان طبری را در پیش‌گفتار دو چاپ این کتاب در خارج (چاپ نخست 1376، چاپ دوم با بازنگری 1379، هردو از نشر باران، استکهلم) آورده‌ام. آن‌جا از جمله نوشتم که طبری بخش دیگری نیز نوشته‌بود و در یکی از واپسین دیدارهایمان پیش از دستگیری ِ بخش بزرگی از رهبری و گردانندگان حزب توده ایران به من داده‌بود. عنوان آن «عقدۀ کهف» و دربارۀ نحوۀ برخوردِ او و همتایانش با جامعۀ ایران پس‌از ده‌ها سال دوری از این جامعه بود. مجالی برای ماشین‌نویسی ِ آن بخش به‌دست نیامد و بنابراین کپی ِ آن در میانِ نسخه‌های پنهان کرده در ایران موجود نبود، و من آن نوشته را در دسترس ندارم.

اما اکنون نسخه‌ای از «عقدۀ کهف» را پیش رو دارم که از فراسوی 25 سال به دستم رسیده‌است: کپی از یک نسخه‌ی فرسوده‌ی تایپ‌شده است. به‌روشنی پیداست که آن را از زیر خاک بیرون آورده‌اند و رطوبت به آن آسیب زده‌است. این نوشته تاریخ خرداد 1361 را دارد و من در همان هنگام به دست خود متن تایپ‌شده را تصحیح کرده‌ام. پس، در آن‌چه در پیش‌گفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم دو خطا داشتم: این بخش نه در واپسین دیدارها، که ماه‌ها پیش از آن به من سپرده شده‌بود؛ و ماشین‌نویسی هم شده‌بود. پانزده سال فاصله میان پدید آمدن و انتشار «از دیدار خویشتن» (61- 1360 تا 1375) با همه‌ی حوادث هولناک آن، تاریخ تحریر «عقدۀ کهف» را از ذهنم زدوده بود، و ده سال دیگری که از هنگام انتشار کتاب می‌گذرد نیز یاریم نمی‌کند که به‌یاد آورم پس چرا «عقدۀ کهف» در مجموعه‌ی «از دیدار خویشتن» گنجانده نشد. ولی یک نکته روشن است: طبری تاریخ "اسفند 1360" را در انتهای بخش "پایان" کتاب نوشته‌است، و «عقدۀ کهف» سه ماه پس از آن نوشته شده‌است.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 February 2010

مردن اما آسان نیست

تازه‌ترین نوشته‌ام را با همین عنوان، که ادامه‌ای‌ست بر نوشته‌ی پیشینم "توبه، یا مرگ؟"، در سایت ایران امروز، یا در این نشانی بخوانید.

شمار بزرگی از اسیران شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی در درازای سی سال گذشته برای حفظ اسرار خود، برای پایان دادن به رنج خود، برای سر خم نکردن در برابر جلادان، و به دلایلی دیگر در دخمه‌ها و سیاهچال‌های جمهوری اسلامی دست به خودکشی زدند، و یا جلادان آنان را "خودکشی" کردند. بسیاری نیز پس از اقدامی "نا موفق" به خودکشی، دیرتر در تابستان 1367 اعدام شدند. آنان چه‌گونه تصمیم به نابودی خود گرفتند؟ چه بر آنان رفت و چه کشمکش‌هایی در درون داشتند؟

14 February 2010

Önska mera!

Nowrooz, det persiska nyåret, inträffar i år lördagen den 20 mars kl. 18:32:13 svensk tid. Som ambassadör för programmet ”Önska i P2” har jag fått veta att även i år kommer detta program att uppmärksamma Nowrooz genom att spela klassisk musik enligt önskemål från nowroozfirande personer. Därmed kan jag meddela att det är fritt fram att önska nyårsmusik genom att e-posta önskemål till spela@sr.se eller ringa och berätta om sitt önskemål i telefonsvararen 0470-374 82 och förhoppningsvis få höra sin önskade musik lördagen den 20 mars kl. 8 på morgonen.

Förra året önskade mina vänner och jag så mycket så det fyllde ett helt program som sändes 3 veckor efter Nowrooz. Programmet sändes i repris nyligen och jag skrev om det.

Det går annars att önska klassisk musik utanför nowroozprogrammet också, förstås. Programmets hemsida. (متن فارسی در ادامه)

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

31 January 2010

باز می‌کُشند

باز دو نفر را اعدام کردند و جار زده‌اند که گروهی دیگر در صف اعدام‌اند. نمی‌دانم که در طول تاریخ این سرزمین، آیا هرگز حکومتی بر کار بوده که مردم خود را نکشته‌باشد؟ گمان نمی‌کنم. کی می‌رسیم به آن‌جا که دولت حاکم بر ایران حتی مخالفان خود را دوست داشته‌باشد؟ کی حکومت و قوه‌ی قضائیه نقش قاتل بودن را کنار می‌نهند؟ کی مجازات اعدام در این سرزمین لغو می‌شود؟

دوستان و آشنایان به‌درستی می‌پرسند که کار جدول نام کشتگان دانشگاه به کجا رسید. گروه بزرگی از هم‌دانشگاهیان به فراخوانم پاسخ دادند و جدول تا حدود زیادی تکمیل شد. آن را همراه با نوشته‌ی کوتاهی برای نشریه‌ی آرش که در پاریس منتشر می‌شود فرستادم و امیدوارم که در شماره‌ی آینده چاپش کنند.

از همه‌ی شمایانی که برای تکمیل جدول یاریم کردید بی‌نهایت سپاسگزارم. خواهش می‌کنم که تا تعیین تکلیف انتشار آن کمی صبر کنید تا پس از آن جدول تکمیل‌شده را برای همه‌ی شما بفرستم.

24 January 2010

آقا کوراوغلو!‏

بیست و دوم ژانویه دو سال از درگذشت لطفیار ایمانوف خواننده‌ی پرآوازه‌ی جمهوری آذربایجان گذشت. من از درگذشت او به‌هنگام خبر نیافتم. پارسال نیز دوستی تذکر داد که چرا برای سالگرد درگذشت لطفیار چیزی ننوشتم. اما او هم این را دیر گفت. اکنون وظیفه‌ی خود می‌دانم که یادمانده‌هایم را از لطفیار، در دومین سالگرد درگذشت او، بنویسم.

آن‌گاه که در پاییز 1350 در خوابگاه دانشجویان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) در خیابان زنجان با اپرای کوراوغلو آشنا شدم، و آن‌گاه که در بهار 1351 با پافشاری هم‌اتاقی‌های خوابگاه این اپرا را در اتاق شماره‌ی 3 ساختمان مجتهدی (ابن‌سینا) برای دیگر دانشجویان پخش کردم؛ آن‌گاه که برگی در معرفی این اپرا و موضوع و سراینده‌ی آن نوشتم و در میان شنوندگان "اتاق موسیقی" پخش کردم، و آن‌گاه که این تک برگ به چند برگ دستنویس با جلدی به نقاشی خودم (هرچند کپی) تبدیل شد و با پلی‌کپی الکلی تکثیر و پخش شد – هرگز، هیچ، گمان نمی‌کردم که سرنوشتم دارد رقم می‌خورد، که نام "کوراوغلو" قرار است از آن پس در زندگی من حضور داشته‌باشد، که کار آن چند برگ بزرگ‌تر خواهد شد، که این نام از دید کسانی گوشه‌ای از هویت مرا خواهد ساخت، که خواننده‌ی نقش اصلی این اپرا را از نزدیک خواهم دید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 January 2010

کشتگان دانشگاه

سرگرم نوشتن مطلب کوتاهی درباره نقش جنبش دانشجویی در رویدارهای سیاسی ایران هستم. برای نمونه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) را انتخاب کردم و جدولی حاوی نام دانشجویان آن را که از سال 1345 (سال تأسیس آن) تا 1358 وارد این دانشگاه شدند و با پیوستن به گروه‌های سیاسی در مبارزه با رژیم پیشین و رژیم فعلی جان باختند، تهیه کرده‌ام. این جدول البته بسیار ناقص است و برای تکمیل کردن آن به کمک شما، خواننده گرامی، نیاز دارم.

خواهشمندم جدول را در این نشانی ملاحظه کنید و اگر اطلاعاتی در تکمیل آن دارید، هر چه زودتر به نشانی من که همین‌جا در ستون سمت چپ دیده می‌شود، ای‌میل بزنید: اطلاعاتی از قبیل سال ورود به دانشگاه، رشته تحصیلی، تاریخ و چگونگی جان باختن، و نیز نام‌های دیگری که در جدول نیامده، یا بر طرف کردن علامت سؤالی که در جلوی برخی از اطلاعات گذاشته‌شده.

پیشاپیش بسیار سپاسگزارم.

26 December 2009

Vi i repris i P2 ‎بازپخش برنامه درخواستی ما

I dag, lördag den 26 december kl. 8 på morgonen sändes min och vännernas önskemusik i repris i P2. Lyssna gärna till den i P2:s ljudarkiv här. Se även en bild på oss och läs om vårt program här (sidan finns där bara i dag och i morgon).

Mitt inlägg om programmet när det sändes första gången den 15 april 2009 finns här.

موسیقی کلاسیک درخواستی من و دوستان که در 15 آوریل 2009 از شبکه‌ی دوم رادیوی سوئد پخش شد و خبرش را همان هنگام این‌جا نوشتم، امروز، شنبه 26 دسامبر ساعت 8 صبح بار دیگر پخش شد. اگر آن را از رادیو نشنیدید، تا سی روز آینده می‌توانید در بایگانی رادیو به آن گوش دهید. عکسی از من و دوستان و نیز مختصری درباره‌ی ما و موسیقی درخواستیمان در این نشانی هست (آن صفحه‌ی تارنما روز دوشنبه تغییر می‌کند).

20 December 2009

بازگشت به سردسیر؟

این روزها با خواندن خاطرات محمود اعتماد‌زاده (به‌آذین) از زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی، بار دیگر به یاد عنصر پلیدی به‌نام لئونید شبارشین افتادم و این‌که چگونه حتی همین نام او (که به‌آذین آن را "شباشین" نوشته) مایه‌ی آزار و شکنجه‌ی او و دیگران بوده‌است.

درباره‌ی شبارشین و ماجراهای او در جای دیگری به‌تفصیل نوشته‌ام. این‌جا فقط می‌خواهم در باره‌ی عنوان آن نوشته، یعنی "جاسوسی که طرد شد" قدری توضیح بدهم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 December 2009

تفریح لازم است!‏

می‌دانم که کسانی خواهند گفت "آن‌جا جوانان مملکت در دود و آتش و خون دارند دست‌وپا می‌زنند، و این‌جا فلانی دارد از تفریح حرف می‌زند"، یا چیزی شبیه به آن. ولی، دروغ چرا، چندی بود که خسته و پژمرده بودم و حالی شبیه به آن نوروز در خوابگاه دانشجویی داشتم. آن بار فیلم "الماس‌ها ابدی‌اند" به دادم رسید، و دیشب داشتم کانال‌های تلویزیون را بی‌هدف عوض می‌کردم که روی فیلم سبک و تفریحی Laws of attraction با بازیگری پیرس براسنان و جولیان مور گیر کردم، و چه گیر کردن خوبی! جولیان مور همیشه تماشایی‌ست، و پیرس براسنان را هم از بازی‌هایش در نقش جیمز باند می‌پسندم.

نتیجه‌ی اخلاقی فیلم این بود که می‌توان زندگی را سخت نگرفت؛ می‌توان کوتاه آمد؛ و مهم‌تر از همه این که می‌توان به خود اجازه داد که عاشق شد! با پایان فیلم سبکبال و سر حال بودم؛ فشار کار سنگین مغزی در سر کار و چند پروژه‌ی همزمان شخصی را فراموش کردم، و با بی‌خیالی تا ساعت 3 بعد از نیمه‌شب همان‌جا نشستم و چندین بخش از سریال قدیمی Space 1999 را هم که به‌یاد ندارم با چه نامی در تلویزیون ایران نمایش می‌دادند، از کانالی که فیلم‌های تخیلی نشان می‌دهد تماشا کردم.

زنده‌باد تفریح!