Nowrooz, det persiska nyåret, inträffar i år lördagen den 20 mars kl. 18:32:13 svensk tid. Som ambassadör för programmet ”Önska i P2” har jag fått veta att även i år kommer detta program att uppmärksamma Nowrooz genom att spela klassisk musik enligt önskemål från nowroozfirande personer. Därmed kan jag meddela att det är fritt fram att önska nyårsmusik genom att e-posta önskemål till spela@sr.se eller ringa och berätta om sitt önskemål i telefonsvararen 0470-374 82 och förhoppningsvis få höra sin önskade musik lördagen den 20 mars kl. 8 på morgonen.
Förra året önskade mina vänner och jag så mycket så det fyllde ett helt program som sändes 3 veckor efter Nowrooz. Programmet sändes i repris nyligen och jag skrev om det.
Det går annars att önska klassisk musik utanför nowroozprogrammet också, förstås. Programmets hemsida. (متن فارسی در ادامه)
نوروز گذشته من و دوستان به اندازهی یک برنامهی کامل موسیقی درخواست کردیم که سه هفته پس از نوروز پخش شد و همین تازگی دربارهی بازپخش آن نوشتم.
البته بیرون از چارچوب برنامهی نوروزی هم میتوان از این برنامه موسیقی درخواست کرد. سایت برنامه.

(هدیهای کوچک از لطفیار برای فرزندان عزیز و مهربان آذری)
(با حمید فام نریمان )
به او گفتهبودیم که ما اینجا ناشناس هستیم، که به ما گفتهاند زیاد در شهر رفتوآمد نکنیم، که اگر کسی پرسید از کجاییم، بگوییم افغانیم. گفتهبودیم که در باکو سخنی از ما نگوید و مبادا عکسی از ما منتشر کند. چندی بعد اما عکسی از خودمان را در هفتهنامهی "ادبیات و هنر" چاپ باکو یافتم، در کنار گزارشی از سفر لطفیار به گرد اروپا! زیر عکس نوشتهبودند "لطفیار ایمانوف در میان گروهی از دوستداران هنرش".
دیدار بعدی با لطفیار نزدیک 22 سال پس از آن در 16 خرداد 1384 (6 ژوئن 2005) در استکهلم بود. گروهی از آذربایجانیان سوئد او را برای اجرای کنسرت در چند شهر به سوئد دعوت کردهبودند. لطفیار 77 ساله روی صحنه آمد، و خواند. اما در میانهی یکی از آوازها صدایش شکست، از خواندن باز ماند و تعریف کرد که در سفر به شهرهای دیگر سوئد، دوستان میزبان بلد نبودند کولر ماشین را خاموش کنند و او از باد کولر سرما خوردهاست. باقی کنسرت به گپ و شوخی و خنده گذشت. پس از پایان برنامه دوستم علیرضا مرا به عنوان مترجم اپرای کوراوغلو به لطفیار معرفی کرد. نسخهای از تازهترین چاپ کتاب را به او دادم و یادم آمد که در دیدار پیشین هیچ از این کار خود با او سخن نگفتهبودم. یکی از همراهان کوشید دیدارمان در مینسک را به او یادآوری کند، اما لطفیار یا به یاد نداشت، و یا نخواست در جمعی که ما را در میان گرفتهبودند از آن دیدار چیزی بگوید؛ یا شاید هیچ گمان نمیکرد که کسانی از همان آدمها اکنون در استکهلم او را در میان گرفتهباشند. گفت "آه، بله، گروهی از ایرانیان هم در مینسک بودند".
لطفیار ایمانوف نزدیک به 
