06 March 2026

رنج‌های بازماندگان


دربارهٔ کتاب گابریلای من
نویسنده: صدیقه (سی‌سی) اسدی
ناشر: نویسنده، با همکاری نشر باران، سوئد، ۱۴۰۴ (۲۰۲۶).

پیوسته می‌خوانیم و می‌شنویم: «مادران خاوران»، «مادران پارک لاله»، «مادران دادخواه»، «مادران ‏‏[میدان مایو، روسری‌سفید] آرژانتین» و... و کم‌وبیش می‌دانیم که اینان داغدارانی هستند که ‏دژخیمانی عزیزانشان را سربه‌نیست و ناپدید کرده‌اند و اغلب هیچ از سرنوشت عزیزشان یا هیچ ‏نشانی از گورگاه او ندارند.‏

اما آیا هیچ تصوری داریم از این که چه بر این «مادران» و خواهران و برادران و پدران آن ‏سربه‌نیست‌شدگان گذشته و می‌گذرد؟ می‌دانیم در درونشان چه می‌گذرد؟ می‌دانیم چگونه ‏زندگانی بسیاری از خود اینان هم کم‌وبیش بر باد رفته است؟ راستی اینان چگونه روزگار می‌گذرانند؟ ‏داغ آن عزیز یا عزیزان از دست‌رفته بر سر خود اینان چه می‌آورد؟ در تلاش برای پیگیری سرنوشت ‏عزیزشان، دژخیمان با خود اینان چه می‌کنند، چگونه شکنجه‌شان می‌کنند و چه آسیب‌هایی به آنان ‏می‌زنند؟

سی‌سی اسدی خواهر و بازماندهٔ یکی از سربه‌نیست‌شدگان دژخیمان جمهوری اسلامی است. ‏فهیمه، خواهر کوچک و دلبند او را، که سی‌سی هم در کنار مادرشان سهمی در بار آوردن و بزرگ ‏کردنش داشته، پاسداران معلوم نیست چگونه سربه‌نیست کرده‌اند. می‌گویند که در درگیری یک ‏خانهٔ تیمی کشته شده، اما هیچ اثری باقی‌مانده از او، یا نشانی از گورگاه او به خانواده و به مادر ‏داغدار نمی‌دهند. خانواده در بی‌اطلاعی و بلاتکلیفی می‌مانند. هرگز نمی‌توانند یادبودی برای فهیمه ‏برگزار کنند.‏

این داغ، و این بلاتکلیفی به یک سو، همان نسبت داشتن با کسی که مبارزی ساکن خانهٔ تیمی ‏بوده، چه به روز خانواده و نویسندهٔ کتاب می‌آورد؟ دژخیمان اعضای خانواده را هم که هیچ فعالیت ‏سیاسی ندارند، حتی یک سال پس از ناپدید شدن فهیمه به حال خود نمی‌گذارند. آنان نیمه‌شبی ‏از دیوار به خانه هجوم می‌آورند، خانه را به هم می‌ریزند، و با پیدا شدن چند اسکناس لای کتابی و ‏به این بهانه که لابد کمک مالی برای سازمان سیاسی دختر مفقودشان جمع کرده‌اند، مادر و پدر ‏سالمند را می‌ربایند و به زندان می‌برند. مراجعات مکرر و پرس‌وجوی بی‌پایان فرزندان از مراجع ‏رسمی، و حتی بست نشستن در مقر سپاه پاسداران برای گرفتن اطلاعی از این که مادر و پدر ‏سالخورده و بیمار کجا و در چه وضعی هستند، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد.‏

بندر انزلی شهر کوچکی است و مردم آن همدیگر را می‌شناسند. اما پاسداران جهل و خشونت، ‏هرچند هم‌شهری، اما قومی بیگانه‌اند و از آزار دادن مادر و پدر سالمند در زندان ابایی ندارند. خود ‏اسدی را هم بیرون زندان همواره زیر نظر دارند و همه جا تعقیب می‌کنند. برای آزار دادن او و کودک ‏خردسال و شوهرش هم در بیرون زندان همواره بهانه‌هایی می‌یابند. اینان لحظه‌ای در امان نیستند. ‏فشار و آزار آن‌چنان زیاد است که خانواده برای رهایی از آن باید میهن را ترک کند.‏

رنج‌های پس از خروج اجباری از میهن و راه طولانی، چه زمانی و چه مکانی، و رسیدن به مأمنی در ‏کنار باقی خانواده را که پیشتر در سوئد پناه یافته‌اند، نویسنده با قلمی رسا توصیف کرده است.‏

اما سوگ خواهری که دیگر وجود ندارد و حتی جای خاکسپاری او نامعلوم است، و فشارهایی که ‏اسدی هم در ایران و هم در طول راه تحمل کرده، به جسم و جان او آسیب زده است. او ‏ناراحتی‌های شدید و مبهم جسمی دارد، آن‌چنان که دفعاتی بی‌مقدمه بی‌هوش بر زمین می‌افتد: ‏‏«[...] کف راهرو، مقابل در ورودی افتاده‌ام. [صدای] گنگ و مبهم [مأمور آمبولانس] در گوشم ‏می‌پیچد. با لحنی محکم و جدی که بیشتر به اخطار شباهت دارد، خطاب به همسرم می‌گوید: باید ‏هر چه سریع‌تر به اورژانس منتقل بشه.‏

با وجود داشتن ماسک اکسیژن بر چهره، به‌سختی نفس می‌کشم و احساس خفگی می‌کنم. درد ‏شدیدی در ناحیهٔ قفسهٔ سینه دارم.
» (ص ۹)‏

پس از معاینه‌های لازم او را به خانه می‌فرستند، اما «[...] تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن ‏اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع... همه چیز کم‌وبیش مثل قبل است. پس از سه روز پر مشقت، ‏دوباره آمبولانس مرا به بخش اضطراری بیمارستان منتقل می‌کند.» (ص ۱۰)‏

سرانجام پزشک تشخیص می‌دهد که اسدی به کمک روان‌پزشک هم نیاز دارد. یافتن روان‌پزشک ‏مناسب برای حال اسدی البته آسان نیست. اما او مناسب‌ترین راه حل را برای خود پیدا می‌کند.‏

از این‌جا به‌بعد نویسنده داستان زندگی خودش را از کودکی تا امروز، داستان سربه‌نیست شدن ‏خواهرش، و داستان خانواده و رنج‌های پدر و مادر، و راه پر مشقت و طولانی مهاجرتش را، با داستان ‏چگونگی چیره شدن بر آسیب‌هایی که آزارش می‌دهند، و از میان برداشتن آن‌ها، با مهارتی در خور ‏تحسین در هم می‌بافد.‏

برای بازیافتن سلامت و رسیدن به نتیجهٔ مطلوب، عمل کردن «به دو اصل کلیدی درمان» لازم است: ‏‏«نخست، پذیرش مشکل؛ و دوم ارادهٔ راسخ [...] برای بهبود و اقدام» در آن جهت. (ص ۳۳)‏

داستان اسدی با وجود دردآور بودن، ضمن روایت آن «پذیرش مشکل» و آن «ارادهٔ راسخ» برای ‏بازیافتن سلامت، پر کشش است و با قلم و زبانی روان و گویا، بدون سنگلاخ و دست‌انداز نوشته ‏شده است؛ خواننده میل ندارد کتاب را بر زمین بگذارد. اسدی دوستی یافته است که می‌خواهد ‏زمینهٔ رشد جوانه‌های امید به زندگی و آینده را در وجود او زنده کند، و «انتخاب کلماتش و نحوهٔ ‏بیانش» به او احساس امنیت می‌دهد (ص ۳۷)؛ یادش می‌دهد که خوب بودن کافیست و نیازی ‏نیست که بهترین باشد، (ص ۳۸) و او این جمله را «نجات‌بخش» می‌یابد (همان). این «دوست» ‏سوئدی حتی از مولوی برایش مثال‌هایی به فارسی می‌خواند: «جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار ‏توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت!» (ص ۳۹).‏

با ادامهٔ روایت اسدی از تحول این «دوستی» است که هم با گذشته و زندگی اسدی، و هم با ‏چگونگی چیره شدن او بر آسیب‌هایش آشنا می‌شویم: «دیدارهای‎ ‎کوتاه‎ ‎و‎ ‎انگشت‌شمار‎ ‎من‎ ‎با‎ ‎گابریلا،‎ ‎مرا‎ ‎به‎ ‎دنیایی‎ ‎دیگر می‌کشاند؛‎ ‎دنیایی‎ ‎نو‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎آن،‎ ‎صداقت،‎ ‎صمیمیت‎ ‎و‎ ‎خودآگاهی،‎ ‎مبنای ‏نزدیکی‎ ‎هرچه‎ ‎بیشتر‎ ‎ماست. او‎ ‎آموزگاری‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎با‎ ‎رفتار‎ ‎و‎ ‎منش‎ ‎مدبرانه‌اش،‎ ‎در‎ ‎لحظه‎ ‎به‎ ‎لحظهٔ ‏سفر‎ ‎دشوار‎ ‎گذشته‎ ‎همراه‎ ‎من‎ ‎بوده‎ ‎است؛‎ ‎آموزگاری‎ ‎هوشمند‎ ‎برای حضوری‎ ‎آگاهانه‎ ‎در‎ ‎اینجا‎ ‎و‎ ‎اکنون‎ ‎و‎ ‎راهنمایی‎ ‎دانا‎ ‎برای‎ ‎چگونه‎ ‎زیستن در‎ ‎فردا. او‎ ‎نه‎ ‎فقط‎ ‎مرا‎ ‎با‎ ‎خودم،‎ ‎بلکه‎ ‎با‎ ‎گذشته‌ام‎ ‎آشتی‎ ‎می‌دهد. دستانم را‎ ‎با‎ ‎مهربانی‎ ‎می‌گیرد،‎ ‎به‎ ‎خلوت‎ ‎درونم راهنمایی‌ام‎ ‎می‌کند‎ ‎و‎ ‎درِ‎ ‎آن‎ ‎را هوشیارانه‎ ‎به‎ ‎رویم‎ ‎می‌گشاید. در‎ ‎کنارش‎ ‎آگاهانه،‎ ‎به‎ ‎درون‎ ‎خودم‎ ‎قدم می‌گذارم، خاطراتم‎ ‎را‎ ‎چه‎ ‎تلخ‎ ‎و‎ ‎چه‎ ‎شیرین،‎ ‎آزادانه‎ ‎مرور‎ ‎می‌کنم‎ ‎و‎ ‎سفرهٔ دلم‎ ‎را‎ ‎برایش‎ ‎باز‎ ‎می‌کنم. برای‎ ‎او‎ ‎از‎ ‎هر‎ ‎جا‎ ‎و‎ ‎هرکسی‎ ‎می‌گویم، یی ‏هیچ سانسور‎ ‎یا‎ ‎واهمه‌ای.» (ص ۱۹۷)‏

‏ این کتاب، این روایت، و این داستان به نظر من بی‌گمان به افرادی با تراوماهای مشابه نیز می‌تواند ‏کمک کند، و از این لحاظ کار نویسنده ارزش اجتماعی زیادی دارد.‏

برای تهیهٔ کتاب با نشر باران در استکهلم تماس بگیرید: ‏https://baran.se

No comments: