آوای وحش
«صخبت بر سر سگهای زبده بود و هر کس به نوعی دربارهٔ سگ خود صحبت میکرد. [...] در این میان مردی مدعی شد که سگش میتواند سورتمهای را با دویست کیلو بار بکشد. مرد دیگری ادعا کرد سگش تا دویست و هشتاد کیلو بار را هم کشیده است. و سومی حرف از سیصد کیلو بار زد. تورنتون برای این که دیگران را از میدان در ببرد گفت:
- [سگ من] باک پانصد کیلو بار را هم میبرد.
ماتیوسان پرسید: - یعنی سورتمه را از جا بکند و صد متر هم بکشد؟
- البته.
ماتیوسان گفت: - من هزار دلار شرط میبندم که نتواند – و کیسهای خاک طلا روی میز بار انداخت.
خون گرم به صورت تورنتون دوید. خود را به دردسر انداخته بود. پانصد کیلو بار با جثهٔ باک هیچ تناسبی داشت؟
[...]
دو ساعتی بود که سورتمهٔ ماتیوسان با بار پانصد کیلو آرد در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر ایستاده بود و تیغههایش در میان برف سفت یخ زده بود. باک میباید تیغهها را از چنگال یخ بیرون میکشید و سورتمه را به حرکت میآورد. همهٔ مشتریان بار بیرون ریخته بودند و بازار شرطبندی داغ بود. میزان داو برای باخت باک تا سه برابر هم بالا رفت، اما بعد تا دو برابر پایین آمد.
[...] ده سگ را که به سورتمه بسته بودند باز کردند و باک را با یراق و افسار خودش به سورتمه بستند. [...] چشمان باک میدرخشید و سینهاش ستبر و بازوانش سنگین و با وقار مینمود. عضلاتش از زیر پوست محسوس بود [...]
تورنتون کنار باک زانو زد. مثل همیشه که با او بازی میکرد، سر او را میان دو دست گرفت، سر خود را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت: - نشان بده چهقدر مرا دوست داری. فقط همین!
[...] تورنتون کنار رفت، و بلند گفت: یالا باک، بجنب!
باک خیزی برداشت و با این حرکت تسمهها محکم شدند. او به جلو جهید. صدایی از شکستن یخ تیغههای سورتمه شنیده شد. تورنتون گفت:
- بجنب باک! برو!
باک قدری به راست و قدری به چپ کشید. یخها شکست. سورتمه تکان خورد، تیغههای آن به جلو لغزید، و سورتمه از جا کنده شد. تورونتون صدا زد:
- برو باک! برو!
باک به جلو جهید. با تکان شدید او تسمهها محکمتر شد و او با همهٔ نیرو تقلا میکرد. سرش را پایین انداخته بود. سینهاش را تا نزدیک زمین خم کرده بود. پنجههایش را بر برف میفشرد. سورتمه کمی جلو رفت. پای باک لحظهای لغزید. آه تماشاگران شنیده شد، اما سورتمه راه افتاده بود، حتی یک لحظه نایستاد، پیش رفت و سرعت گرفت. [...] تورنتون کنار باک میدوید و تشویقش میکرد. [با رسیدن باک به هدف تعیین شده] فریاد شادی جمعیت فضا را پر کرد. مردم دستکش و کلاه خود را به هوا انداختند و هورا کشیدند. حتی ماتیوسان خوشحال شده بود. باک کاری کرده بود که کسی باور نداشت. تورنتون کنار باک زانو زد، سرش را به سر او تکیه داد، او را جلو و عقب میبرد و از سر خوشحالی پیدرپی ناسزا میگفت!» (جک لندن، آوای وحش، ترجمهٔ سردستی خودم).
***
دخترم جیران عشق من به طبیعت را میداند. خود او هم طبیعت و فضا و کهکشان را دوست دارد. نمیدانم چطور شد که کریسمس گذشته با نوهام اللی تصمیم گرفتند که علاوه بر یک جفت دستکش و یک فنجان قهوه که اللی به دست خود بیرون آن را نقاشی کرده و پیامهای زیبایی برایم نوشته و بعد آن را پختهاند، مرا به اقامتی دو شبه در هتل یخی کیرونا در شمال سوئد مهمان کنند: هم فال و هم تماشا! کیرونا ۲۰۰ کیلومتر بالاتر از مدار قطبی قرار دارد.
جیران مطالعهٔ زیادی کرد تا بداند چه روزهایی احتمال وقوع فعالیتهای خورشیدی و هوای صاف بیشتر است، تا بتوانیم شفق قطبی (آئورورا) را هم ببینیم. همچنین لازم بود با دیالیزهایم هم هماهنگ کنیم تا قبل از ظهری دیالیز بکنم، و عصر دو روز بعد به دیالیز بعدی برسم.
عصر چهارشنبه ۱۸ مارس، دو روز پیش از تحویل سال، با پرواز از استکهلم با جیران و اللی به فرودگاه کیرونا رسیدیم. ماشینی را که از پیش کرایه کرده بودم تحویل گرفتم، و به سوی «هتل یخی» در Jukkasjärvi راه افتادیم.
البته قرار نیست در اتاقهای یخی اقامت کنیم و جیران کلبهای «گرم» کرایه کرده است. جای تر و تمیز و راحتیست. در رستوران هتل خوراکهایی متنوع، و حتی با گوشت گوزن و خرس هم دارند، اما من درد مزمن لوزالمعده دارم و فقط سوپ دلم میخواهد. بشقابی گود با اندکی سبزیجات و قارچهای جنگلی جلویم میگذارند و به اندازهٔ یک ملاقهٔ کوچک مایعی داغ و قهوهای رنگ و ناشناس روی آن میریزند: این است سوپشان! کم است، اما خوشمزه است و با نان تازهٔ پخت خودشان میچسبد. اغلب کارکنان غیر سوئدی هستند و به انگلیسی حرف میزنند.
شب با درد شکم میخوابم. پتو هم زیادی کلفت است. با آن عرق میکنم، و بی آن سردم است. صبح هوا صاف و آفتابی، اما پر باد است. سر راه رستوران، اللیِ دهساله سورتمههای پاییِ یکنفره را که در محل spark نام دارند و اینجا و آنجا رها شدهاند کشف میکند. زمین همه جا پر از یخ و برف است. با این نوع سورتمهها ۴۰ سال پیش هنگام ورود به سوئد در قرارگاه پناهندگی هوفورش آشنا شدیم. آن موقع جیران ۲ساله بود.
در رستوران صبحانهٔ مفصلی چیدهاند. همه چیز هست. اللی خوشحال است از این که پنکیک و نوتلا هم دارند. فقط چای داغ درد شکمم را تسکین میدهد. اما آن را هم نمیتوانم زیاد بنوشم، زیرا که مایعاتی که مینوشم در بدنم میمانند و ورم میکنم، تا دیالیز بعدی که از بدن بیرونشان بکشم.
پس از صبحانه اللی باز هم با سورتمهٔ پایی، که تکنیک خاصی دارد، تمرین میکند: باید پشت آن بایستید، دستگیرهها را بگیرید، یک پا را روی یکی از تیغههای سورتمه بگذارید، و با پای دیگر در میان دو تیغه به زمین پا بزنید.
برای ظهر در سورتمهسواری با سورتمههای سگی نام نوشتهایم. باید از دفتر هتل لباس مخصوص ضد باد قرض بگیریم. بالاپوشهای سراسریست با چکمههای بزرگ و دستکشهای دو لایه، و پوشش سر و صورت. سورتمهسواری در باد، شوخی بردار نیست! هر کدام با یک بغل لباس به کلبهمان بر میگردیم و پس از کمی استراحت، لباسها را میپوشیم و آماده میشویم.
***
سورتمهها روی دریاچهٔ یخزدهای پوشیده از برف منتظر ما هستند. از دور صدای پارس و عوعوی تعداد زیادی سگ شنیده میشود. هوا صافِ صاف و آفتابی است. نزدیک ۲۰ نفر هستیم. مردی سوئدی ما را بین سورتمههای مختلف تقسیم میکند. بیش از ۵۰ یا ۶۰ سگ بسته به چهار یا پنج سورتمه برای آغاز دویدن بیقراری میکنند و سروصدایشان گوشخراش است.
خانم سورتمهران ما با تکتک ما و سرنشن چهارم، یک خانم سوئدی میانسال، دست میدهد، جایمان را روی پوست گوزن زین سورتمه تعیین میکند: من عقبتر از همه؛ بعد جیران، بعد اللی، و آن خانم جلوتر از همه، و نشان میدهد و به انگلیسی توضیح میدهد که پایمان را چطور و کجا باید بگذاریم: مبادا اینورتر یا آنورتر بگذاریم، که خطرناک است، و راه میافتیم.
با آغاز حرکت، سگها ساکت میشوند و فقط میدوند. سورتمهٔ ما را ده سگ میکشند، اما آنیکیها دوازده سگ دارند. در تماشای دویدن سگها و مناظر پوشیده از برف پیرامون در فضای باز و آفتابی روی دریاچه غرق میشوم. برف میدرخشد، اما چشمآزار نیست. در آن سالهای دورِ مرز کودکی و نوجوانی، هنگامی که آثار نویسندهٔ امریکایی جک لندن، از قبیل آوای وحش، سپید دندان، و داستانهای کوتاهش را میخواندم – همه پر از برف و یخ و سورتمه و سگ – همه چیز آنقدر دور و دستنایافتنی بود که حتی جرئت نمیکردم رؤیای سوار شدن بر چنین سورتمهای را در سر بپرورانم. حتی آرزوی آن دستنایافتنی و ناممکن بود. عجب! اینک! زندگانی و دخترم آن را برایم ممکن کردند.
جیران و اللی هم دارند لذت میبرند. کمی بعد مسیرمان از میان تکهای جنگل است. خانم سورتمهران چهل و چند ساله که پشت من ایستاده، سورتمه را با مهارت در فراز و نشیب و پیچوخمهای میان درختان کاج هدایت میکند. در طول راه معلوم میشود که او اهل اسلوواکی است و پانزده سال پیش به سوئد آمده و در کیرونا اقامت گزیده. کار او در اسلوواکی سگداری و پرورش سگ بوده، اما شرایط خوبی برای این کار در آنجا وجود نداشته، بنابراین او سگهایش را برداشته و آمده به اینجا. نام او آلینا مرا به یاد آهنگساز معروف استونیایی آروو پَرت میاندازد و اثری از او به نام «فور آلینا» Für Alina. خیلیها «فور الیزه»ی بیتهوفن را میشناسند و شنیدهاند، و کسانی که امکان تمرین پیانو داشتهاند، بیگمان کوشیدهاند آن را بنوازند. اغلب آن را به غلط بدون «ه»ی آخر، «فور الیز» مینامند. اما بشنوید «فور آلینا»ی پَرت را که آن نیز بسیار زیباست و به اشکال متفاوت و با سازهای گوناگون اجرا شدهاست. فقط یک نمونه در این نشانی (صدا را بالا ببرید. خیلی آرام است).
پس از بخش جنگلی، روی دریاچهٔ یخزدهٔ دیگری راه میسپاریم، و در تکهٔ جنگلی بعدی، کنار کلبهٔ چادری بزرگ و مخروطی میایستیم. باز بیقراری و هیاهوی سگها آغاز میشود: با یکدیگر ناسازگاری میکنند. سورتمهرانان باید بعضی از سگها را باز کنند و دورتر ببرند. یکی از سگهای سورتمهٔ پشت سر ما، گویی بخواهد از سروصدای سگهای دیگر به کسی در آسمانها شکوه کند، پشت به بقیه چمباتمه زده، پوزهاش را رو به آسمان گرفته، و بهجای پارس، زوزه میکشد، مانند گرگ.
آلینا و یکی دیگر از سورتمهرانان در وسط کلبه آتشی میافروزند و کتری سیاه و دودگرفتهای را پر از آب میکنند و روی آتش میآویزند. با جوش آمدن آب، از مسافران که درون چادر نشستهاند یا بیرون ایستادهاند با چای و قهوه و نان شیرینی پذیرایی میکنند. برای کودکان «اُ بوی» با نان شیرینی دارند. اللی گرسنه است و سه نان شیرینی میخورد.
کمی بعد آتش را خاموش میکنند، سگها را به سورتمهها میبندند، و از همان مسیر برمیگردیم. سواری دلپذیری بود. خوش گذشت! در مجموع یک ساعت و نیم. ممنون خانم آلینا!
***
پس از ناهاری باب میل اللی در حاشیهٔ شهر کیرونا، و گشتی در شهر و تماشای کلیسایی که بهتازگی جابهجایش کردند، در کلبهمان در هتل یخی کمی استراحت میکنیم. اکنون وقت تماشای اتاقهای هتل یخی است. در این ساعتها کسی در اتاقهای آن اقامت ندارد: اتاقهایی با تخت دونفره در وسط، و انواع تزیینهای تراشیده از یخ بر سقف و دیوارهای اتاق. این پیکرهها شگفتانگیزند. هر اتاق نام و موضوعی دارد، پر از پیکرههای یخی پیرامون همان موضوع: اتاق جغد، اتاق کودک شیطان، اتاق بز کوهی، کتابخانه (با قفسههای یخی و کتابهای یخی) و... اتاقی را معلق و فرورفته در جریان آب «تورنه-رود» Torneälven ساختهاند. آنجا میتوان روی تخت یخی دونفره دراز کشید و پژواک صدای جریان آب را در رود شنید. خیالانگیز و آرامشبخش است.
در یکی از اتاقهای یخی هستیم که دوست عزیزی از ایران تلفن میزند و گزارش غمانگیزی از وضع جنگ و بمبارانهای ویرانگر میدهد. از جمله جاهای خاطرهانگیز ما را در بندر انزلی ویران کردهاند. دلم خون است برای کشتهها و زخمیها، برای رنج مردم.
در بروشور هتل نوشتهاند که هر سال همهٔ اتاقها و مجسمهها را ذوب میکنند و آب آن را به رود برمیگردانند، و بعد با رسیدن فصل مربوطه باز یخ و آب از رود برمیدارند و باز همه را از نو میسازند و میتراشند. زیبا و شگفتانگیز.
قرار است شب بعد از شام برای تماشای شفق قطبی به ایستگاه توریستی آبیسکو Abisko برویم. با ماشین بیش از یک ساعت راه است، صاف به طرف قطب شمال. پیشبینی هواشناسی نشان میدهد که آن منطقه بهشدت ابریست. جیران مطالعه و پژوهش میکند تا شاید جای بهتری پیدا کند. نتیجه میگیرد که بیابرترین جا، همین حوالی هتل یخی است. اگر کمی بهسوی مشرق برویم، ساحل دریاچهٔ یخزدهای است که خانه و آبادی و روشنایی در اطرافش نیست و میتوانیم امیدوار باشیم که در تاریکی غلیظ چیزی از شفق قطبی ببینیم.
در رستوران دیگری وابسته به هتل یخی که کمی دورتر است شام میخوریم. شکمم هنوز درد میکند و سالاد میخواهم. چیزی جز «سالاد سزار» با گوشت خوک ندارند. همان را میگیرم و فقط گیاهانش را میخورم.
پس از شام به ساحل تاریک دریاچهٔ نزدیک میرویم. در غیاب آلودگی نوری، آسمان پر ستاره است. جیران و اللی از دیدن این همه ستاره به هیجان آمدهاند. اما تاریکی غلیظ و سکوت سنگین برای اللی دلآزار است و اصرار دارد که زودتر به داخل ماشین برگردیم. با چشم غیر مسلح شفق قطبی نمیبینیم، اما جیران موفق میشود با دوربین گوشیاش بازی نور سبز را در افق شمال بر متن ستارهباران شکار کند، و بسیار راضی و خوشحال است. این بخش از برنامهمان را هم انجام دادیم! او بعد در گروه فیسبوکی شفق قطبی میخواند که فعالیت مغناطیسی خورشید امروز ناچیز بوده و کسی از آن گروه حتی همین را هم که او شکار کرد ندیده.
نیمهشب درد شکم بیدارم میکند. مسکن میخورم، درد کمتر میشود، و خوابم میبرد. صبح بعد از صبحانه باید بساطمان را جمع کنیم و پیش از ظهر لباسها را و کلبه را تحویل بدهیم. اللی از هر فرصتی برای تمرین با سورتمههای شخصی استفاده میکند. حسابی استاد شده است.
در وقت باقیمانده تا پروازمان به موزهٔ قبایل قطبنشین و گوزنپرور سامه Saame در آن نزدیکی Márkanbáiki میرویم. کلبهٔ بزرگیست که انواع محصولات و کارهای دستی سوغاتی را در آن چیدهاند، و بعد محوطهای باز است با تابلوهایی در شرح تاریخ و گذران سامهها، و زمینی محصور که چند گوزن در آن هست. از پیش باید پاکتی علف خشک خرید و سپس میتوان پیش گوزنها رفت و علف را کف دست به آنان تعارف کرد.
با ورودمان گوزنها به سویمان حمله میکنند و شتاب دارند که علف را با جایش از دستمان بیرون بکشند. به زحمت میتوانم پاکت را نجات بدهم. ذرهذره علف به اللی میدهم، و او کیف میکند از خوراندن علف به گوزنها. سپس در رستوران چوبی موزه مینشینیم. من و جیران آب لینگونبری داغ مینوشیم و اللی شیرکاکائوی داغ.
***
هنگام تحویل سال، در فرودگاه کیرونا منتظر پروازمان هستیم. هواپیمایمان با چند دقیقه تأخیر برمیخیزد. در پیادهروی فرودگاه استکهلم، از هواپیما تا قطار، بهشدت نفسنفس میزنم. مقدار زیادی مایعات در بدنم جمع شده و ورم کردهام. ساعت ۷ بعد از ظهر در خانه هستم. تا دستگاه دیالیز را راه بیندازم و ساندویچی درست کنم، ساعت ۸ شده است. دیالیز ساعت ۱ بعد از نیمهشب تمام میشود.
سپاسگزارم جیران و اللی دلبندم!
«صخبت بر سر سگهای زبده بود و هر کس به نوعی دربارهٔ سگ خود صحبت میکرد. [...] در این میان مردی مدعی شد که سگش میتواند سورتمهای را با دویست کیلو بار بکشد. مرد دیگری ادعا کرد سگش تا دویست و هشتاد کیلو بار را هم کشیده است. و سومی حرف از سیصد کیلو بار زد. تورنتون برای این که دیگران را از میدان در ببرد گفت:
- [سگ من] باک پانصد کیلو بار را هم میبرد.
ماتیوسان پرسید: - یعنی سورتمه را از جا بکند و صد متر هم بکشد؟
- البته.
ماتیوسان گفت: - من هزار دلار شرط میبندم که نتواند – و کیسهای خاک طلا روی میز بار انداخت.
خون گرم به صورت تورنتون دوید. خود را به دردسر انداخته بود. پانصد کیلو بار با جثهٔ باک هیچ تناسبی داشت؟
[...]
دو ساعتی بود که سورتمهٔ ماتیوسان با بار پانصد کیلو آرد در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر ایستاده بود و تیغههایش در میان برف سفت یخ زده بود. باک میباید تیغهها را از چنگال یخ بیرون میکشید و سورتمه را به حرکت میآورد. همهٔ مشتریان بار بیرون ریخته بودند و بازار شرطبندی داغ بود. میزان داو برای باخت باک تا سه برابر هم بالا رفت، اما بعد تا دو برابر پایین آمد.
[...] ده سگ را که به سورتمه بسته بودند باز کردند و باک را با یراق و افسار خودش به سورتمه بستند. [...] چشمان باک میدرخشید و سینهاش ستبر و بازوانش سنگین و با وقار مینمود. عضلاتش از زیر پوست محسوس بود [...]
تورنتون کنار باک زانو زد. مثل همیشه که با او بازی میکرد، سر او را میان دو دست گرفت، سر خود را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت: - نشان بده چهقدر مرا دوست داری. فقط همین!
[...] تورنتون کنار رفت، و بلند گفت: یالا باک، بجنب!
باک خیزی برداشت و با این حرکت تسمهها محکم شدند. او به جلو جهید. صدایی از شکستن یخ تیغههای سورتمه شنیده شد. تورنتون گفت:
- بجنب باک! برو!
باک قدری به راست و قدری به چپ کشید. یخها شکست. سورتمه تکان خورد، تیغههای آن به جلو لغزید، و سورتمه از جا کنده شد. تورونتون صدا زد:
- برو باک! برو!
باک به جلو جهید. با تکان شدید او تسمهها محکمتر شد و او با همهٔ نیرو تقلا میکرد. سرش را پایین انداخته بود. سینهاش را تا نزدیک زمین خم کرده بود. پنجههایش را بر برف میفشرد. سورتمه کمی جلو رفت. پای باک لحظهای لغزید. آه تماشاگران شنیده شد، اما سورتمه راه افتاده بود، حتی یک لحظه نایستاد، پیش رفت و سرعت گرفت. [...] تورنتون کنار باک میدوید و تشویقش میکرد. [با رسیدن باک به هدف تعیین شده] فریاد شادی جمعیت فضا را پر کرد. مردم دستکش و کلاه خود را به هوا انداختند و هورا کشیدند. حتی ماتیوسان خوشحال شده بود. باک کاری کرده بود که کسی باور نداشت. تورنتون کنار باک زانو زد، سرش را به سر او تکیه داد، او را جلو و عقب میبرد و از سر خوشحالی پیدرپی ناسزا میگفت!» (جک لندن، آوای وحش، ترجمهٔ سردستی خودم).
***
دخترم جیران عشق من به طبیعت را میداند. خود او هم طبیعت و فضا و کهکشان را دوست دارد. نمیدانم چطور شد که کریسمس گذشته با نوهام اللی تصمیم گرفتند که علاوه بر یک جفت دستکش و یک فنجان قهوه که اللی به دست خود بیرون آن را نقاشی کرده و پیامهای زیبایی برایم نوشته و بعد آن را پختهاند، مرا به اقامتی دو شبه در هتل یخی کیرونا در شمال سوئد مهمان کنند: هم فال و هم تماشا! کیرونا ۲۰۰ کیلومتر بالاتر از مدار قطبی قرار دارد.
جیران مطالعهٔ زیادی کرد تا بداند چه روزهایی احتمال وقوع فعالیتهای خورشیدی و هوای صاف بیشتر است، تا بتوانیم شفق قطبی (آئورورا) را هم ببینیم. همچنین لازم بود با دیالیزهایم هم هماهنگ کنیم تا قبل از ظهری دیالیز بکنم، و عصر دو روز بعد به دیالیز بعدی برسم.
عصر چهارشنبه ۱۸ مارس، دو روز پیش از تحویل سال، با پرواز از استکهلم با جیران و اللی به فرودگاه کیرونا رسیدیم. ماشینی را که از پیش کرایه کرده بودم تحویل گرفتم، و به سوی «هتل یخی» در Jukkasjärvi راه افتادیم.
البته قرار نیست در اتاقهای یخی اقامت کنیم و جیران کلبهای «گرم» کرایه کرده است. جای تر و تمیز و راحتیست. در رستوران هتل خوراکهایی متنوع، و حتی با گوشت گوزن و خرس هم دارند، اما من درد مزمن لوزالمعده دارم و فقط سوپ دلم میخواهد. بشقابی گود با اندکی سبزیجات و قارچهای جنگلی جلویم میگذارند و به اندازهٔ یک ملاقهٔ کوچک مایعی داغ و قهوهای رنگ و ناشناس روی آن میریزند: این است سوپشان! کم است، اما خوشمزه است و با نان تازهٔ پخت خودشان میچسبد. اغلب کارکنان غیر سوئدی هستند و به انگلیسی حرف میزنند.
شب با درد شکم میخوابم. پتو هم زیادی کلفت است. با آن عرق میکنم، و بی آن سردم است. صبح هوا صاف و آفتابی، اما پر باد است. سر راه رستوران، اللیِ دهساله سورتمههای پاییِ یکنفره را که در محل spark نام دارند و اینجا و آنجا رها شدهاند کشف میکند. زمین همه جا پر از یخ و برف است. با این نوع سورتمهها ۴۰ سال پیش هنگام ورود به سوئد در قرارگاه پناهندگی هوفورش آشنا شدیم. آن موقع جیران ۲ساله بود.
در رستوران صبحانهٔ مفصلی چیدهاند. همه چیز هست. اللی خوشحال است از این که پنکیک و نوتلا هم دارند. فقط چای داغ درد شکمم را تسکین میدهد. اما آن را هم نمیتوانم زیاد بنوشم، زیرا که مایعاتی که مینوشم در بدنم میمانند و ورم میکنم، تا دیالیز بعدی که از بدن بیرونشان بکشم.
پس از صبحانه اللی باز هم با سورتمهٔ پایی، که تکنیک خاصی دارد، تمرین میکند: باید پشت آن بایستید، دستگیرهها را بگیرید، یک پا را روی یکی از تیغههای سورتمه بگذارید، و با پای دیگر در میان دو تیغه به زمین پا بزنید.
برای ظهر در سورتمهسواری با سورتمههای سگی نام نوشتهایم. باید از دفتر هتل لباس مخصوص ضد باد قرض بگیریم. بالاپوشهای سراسریست با چکمههای بزرگ و دستکشهای دو لایه، و پوشش سر و صورت. سورتمهسواری در باد، شوخی بردار نیست! هر کدام با یک بغل لباس به کلبهمان بر میگردیم و پس از کمی استراحت، لباسها را میپوشیم و آماده میشویم.
***
سورتمهها روی دریاچهٔ یخزدهای پوشیده از برف منتظر ما هستند. از دور صدای پارس و عوعوی تعداد زیادی سگ شنیده میشود. هوا صافِ صاف و آفتابی است. نزدیک ۲۰ نفر هستیم. مردی سوئدی ما را بین سورتمههای مختلف تقسیم میکند. بیش از ۵۰ یا ۶۰ سگ بسته به چهار یا پنج سورتمه برای آغاز دویدن بیقراری میکنند و سروصدایشان گوشخراش است.
خانم سورتمهران ما با تکتک ما و سرنشن چهارم، یک خانم سوئدی میانسال، دست میدهد، جایمان را روی پوست گوزن زین سورتمه تعیین میکند: من عقبتر از همه؛ بعد جیران، بعد اللی، و آن خانم جلوتر از همه، و نشان میدهد و به انگلیسی توضیح میدهد که پایمان را چطور و کجا باید بگذاریم: مبادا اینورتر یا آنورتر بگذاریم، که خطرناک است، و راه میافتیم.
با آغاز حرکت، سگها ساکت میشوند و فقط میدوند. سورتمهٔ ما را ده سگ میکشند، اما آنیکیها دوازده سگ دارند. در تماشای دویدن سگها و مناظر پوشیده از برف پیرامون در فضای باز و آفتابی روی دریاچه غرق میشوم. برف میدرخشد، اما چشمآزار نیست. در آن سالهای دورِ مرز کودکی و نوجوانی، هنگامی که آثار نویسندهٔ امریکایی جک لندن، از قبیل آوای وحش، سپید دندان، و داستانهای کوتاهش را میخواندم – همه پر از برف و یخ و سورتمه و سگ – همه چیز آنقدر دور و دستنایافتنی بود که حتی جرئت نمیکردم رؤیای سوار شدن بر چنین سورتمهای را در سر بپرورانم. حتی آرزوی آن دستنایافتنی و ناممکن بود. عجب! اینک! زندگانی و دخترم آن را برایم ممکن کردند.
جیران و اللی هم دارند لذت میبرند. کمی بعد مسیرمان از میان تکهای جنگل است. خانم سورتمهران چهل و چند ساله که پشت من ایستاده، سورتمه را با مهارت در فراز و نشیب و پیچوخمهای میان درختان کاج هدایت میکند. در طول راه معلوم میشود که او اهل اسلوواکی است و پانزده سال پیش به سوئد آمده و در کیرونا اقامت گزیده. کار او در اسلوواکی سگداری و پرورش سگ بوده، اما شرایط خوبی برای این کار در آنجا وجود نداشته، بنابراین او سگهایش را برداشته و آمده به اینجا. نام او آلینا مرا به یاد آهنگساز معروف استونیایی آروو پَرت میاندازد و اثری از او به نام «فور آلینا» Für Alina. خیلیها «فور الیزه»ی بیتهوفن را میشناسند و شنیدهاند، و کسانی که امکان تمرین پیانو داشتهاند، بیگمان کوشیدهاند آن را بنوازند. اغلب آن را به غلط بدون «ه»ی آخر، «فور الیز» مینامند. اما بشنوید «فور آلینا»ی پَرت را که آن نیز بسیار زیباست و به اشکال متفاوت و با سازهای گوناگون اجرا شدهاست. فقط یک نمونه در این نشانی (صدا را بالا ببرید. خیلی آرام است).
پس از بخش جنگلی، روی دریاچهٔ یخزدهٔ دیگری راه میسپاریم، و در تکهٔ جنگلی بعدی، کنار کلبهٔ چادری بزرگ و مخروطی میایستیم. باز بیقراری و هیاهوی سگها آغاز میشود: با یکدیگر ناسازگاری میکنند. سورتمهرانان باید بعضی از سگها را باز کنند و دورتر ببرند. یکی از سگهای سورتمهٔ پشت سر ما، گویی بخواهد از سروصدای سگهای دیگر به کسی در آسمانها شکوه کند، پشت به بقیه چمباتمه زده، پوزهاش را رو به آسمان گرفته، و بهجای پارس، زوزه میکشد، مانند گرگ.
آلینا و یکی دیگر از سورتمهرانان در وسط کلبه آتشی میافروزند و کتری سیاه و دودگرفتهای را پر از آب میکنند و روی آتش میآویزند. با جوش آمدن آب، از مسافران که درون چادر نشستهاند یا بیرون ایستادهاند با چای و قهوه و نان شیرینی پذیرایی میکنند. برای کودکان «اُ بوی» با نان شیرینی دارند. اللی گرسنه است و سه نان شیرینی میخورد.
کمی بعد آتش را خاموش میکنند، سگها را به سورتمهها میبندند، و از همان مسیر برمیگردیم. سواری دلپذیری بود. خوش گذشت! در مجموع یک ساعت و نیم. ممنون خانم آلینا!
***
پس از ناهاری باب میل اللی در حاشیهٔ شهر کیرونا، و گشتی در شهر و تماشای کلیسایی که بهتازگی جابهجایش کردند، در کلبهمان در هتل یخی کمی استراحت میکنیم. اکنون وقت تماشای اتاقهای هتل یخی است. در این ساعتها کسی در اتاقهای آن اقامت ندارد: اتاقهایی با تخت دونفره در وسط، و انواع تزیینهای تراشیده از یخ بر سقف و دیوارهای اتاق. این پیکرهها شگفتانگیزند. هر اتاق نام و موضوعی دارد، پر از پیکرههای یخی پیرامون همان موضوع: اتاق جغد، اتاق کودک شیطان، اتاق بز کوهی، کتابخانه (با قفسههای یخی و کتابهای یخی) و... اتاقی را معلق و فرورفته در جریان آب «تورنه-رود» Torneälven ساختهاند. آنجا میتوان روی تخت یخی دونفره دراز کشید و پژواک صدای جریان آب را در رود شنید. خیالانگیز و آرامشبخش است.
در یکی از اتاقهای یخی هستیم که دوست عزیزی از ایران تلفن میزند و گزارش غمانگیزی از وضع جنگ و بمبارانهای ویرانگر میدهد. از جمله جاهای خاطرهانگیز ما را در بندر انزلی ویران کردهاند. دلم خون است برای کشتهها و زخمیها، برای رنج مردم.
در بروشور هتل نوشتهاند که هر سال همهٔ اتاقها و مجسمهها را ذوب میکنند و آب آن را به رود برمیگردانند، و بعد با رسیدن فصل مربوطه باز یخ و آب از رود برمیدارند و باز همه را از نو میسازند و میتراشند. زیبا و شگفتانگیز.
قرار است شب بعد از شام برای تماشای شفق قطبی به ایستگاه توریستی آبیسکو Abisko برویم. با ماشین بیش از یک ساعت راه است، صاف به طرف قطب شمال. پیشبینی هواشناسی نشان میدهد که آن منطقه بهشدت ابریست. جیران مطالعه و پژوهش میکند تا شاید جای بهتری پیدا کند. نتیجه میگیرد که بیابرترین جا، همین حوالی هتل یخی است. اگر کمی بهسوی مشرق برویم، ساحل دریاچهٔ یخزدهای است که خانه و آبادی و روشنایی در اطرافش نیست و میتوانیم امیدوار باشیم که در تاریکی غلیظ چیزی از شفق قطبی ببینیم.
در رستوران دیگری وابسته به هتل یخی که کمی دورتر است شام میخوریم. شکمم هنوز درد میکند و سالاد میخواهم. چیزی جز «سالاد سزار» با گوشت خوک ندارند. همان را میگیرم و فقط گیاهانش را میخورم.
پس از شام به ساحل تاریک دریاچهٔ نزدیک میرویم. در غیاب آلودگی نوری، آسمان پر ستاره است. جیران و اللی از دیدن این همه ستاره به هیجان آمدهاند. اما تاریکی غلیظ و سکوت سنگین برای اللی دلآزار است و اصرار دارد که زودتر به داخل ماشین برگردیم. با چشم غیر مسلح شفق قطبی نمیبینیم، اما جیران موفق میشود با دوربین گوشیاش بازی نور سبز را در افق شمال بر متن ستارهباران شکار کند، و بسیار راضی و خوشحال است. این بخش از برنامهمان را هم انجام دادیم! او بعد در گروه فیسبوکی شفق قطبی میخواند که فعالیت مغناطیسی خورشید امروز ناچیز بوده و کسی از آن گروه حتی همین را هم که او شکار کرد ندیده.
نیمهشب درد شکم بیدارم میکند. مسکن میخورم، درد کمتر میشود، و خوابم میبرد. صبح بعد از صبحانه باید بساطمان را جمع کنیم و پیش از ظهر لباسها را و کلبه را تحویل بدهیم. اللی از هر فرصتی برای تمرین با سورتمههای شخصی استفاده میکند. حسابی استاد شده است.
در وقت باقیمانده تا پروازمان به موزهٔ قبایل قطبنشین و گوزنپرور سامه Saame در آن نزدیکی Márkanbáiki میرویم. کلبهٔ بزرگیست که انواع محصولات و کارهای دستی سوغاتی را در آن چیدهاند، و بعد محوطهای باز است با تابلوهایی در شرح تاریخ و گذران سامهها، و زمینی محصور که چند گوزن در آن هست. از پیش باید پاکتی علف خشک خرید و سپس میتوان پیش گوزنها رفت و علف را کف دست به آنان تعارف کرد.
با ورودمان گوزنها به سویمان حمله میکنند و شتاب دارند که علف را با جایش از دستمان بیرون بکشند. به زحمت میتوانم پاکت را نجات بدهم. ذرهذره علف به اللی میدهم، و او کیف میکند از خوراندن علف به گوزنها. سپس در رستوران چوبی موزه مینشینیم. من و جیران آب لینگونبری داغ مینوشیم و اللی شیرکاکائوی داغ.
***
هنگام تحویل سال، در فرودگاه کیرونا منتظر پروازمان هستیم. هواپیمایمان با چند دقیقه تأخیر برمیخیزد. در پیادهروی فرودگاه استکهلم، از هواپیما تا قطار، بهشدت نفسنفس میزنم. مقدار زیادی مایعات در بدنم جمع شده و ورم کردهام. ساعت ۷ بعد از ظهر در خانه هستم. تا دستگاه دیالیز را راه بیندازم و ساندویچی درست کنم، ساعت ۸ شده است. دیالیز ساعت ۱ بعد از نیمهشب تمام میشود.
سپاسگزارم جیران و اللی دلبندم!



No comments:
Post a Comment