بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

22 September 2013

تورکوهایی دیگر - 2

پس از بازگشت از چاناق‌قلعه، در ساحل "آلتین قوم" آقچای نمی‌توان تنی به آب نزد. چه ‏آرامش‌بخش است آب دریا! شامگاه به رستورانی که ماهی‌های تازه دارد می‌رویم. ماهی‌های دریا، ‏و پرورشی را جدا از هم در ویترینی پر از یخ چیده‌اند. تماشا می‌کنید، انتخاب می‌کنید و سپارش ‏می‌دهید. کباب می‌کنند و سر میز می‌آورند. دوستان کشف کرده‌اند که ماهی "چیپورا" ‏Çipura‏ ‏خوشمزه‌تر از همه است. آیا این نام با همان کپور خودمان هم‌ریشه است؟ خود ماهی که شباهت ‏چندانی به کپور ما ندارد، اما خوشمزه است.‏

دوستان کشف دیگری هم کرده‌اند: این‌جا نوشیدنی معمول در کنار ماهی، "آب شلغم" ‏şalgam ‎suyu‏ است – نوشابه‌ای به رنگ سرخ تیره که در دو نوع تند و غیر تند در بطری‌هایی با اندازه‌های ‏گوناگون می‌فروشند. نام شلغم اغلب ما را به یاد چیز آب‌پز نه‌چندان خوشمزه‌ای می‌اندازد که به ‏هنگام بیماری می‌خورند و رنگ آن هم سرخ نیست. پس این چیست که آبش را این‌جا می‌نوشند؟ با ‏خواندن روی بطری کشف می‌شود که این آب هویج سیاه است که می‌گذارند تخمیر و ترش ‏می‌شود و سپس این نوشابه را از آن می‌سازند. به نوشته‌ی واژه‌نامه‌ی آن‌لاین "بنیاد زبان ترکی" ‏واژه‌ی شلغم ریشه‌ی فارسی دارد و به معنای همان ریشه‌ی ترب‌مانندی‌ست که ما می‌شناسیم، با ‏نام گیاه‌شناسی ‏Brassica rapa‏. نام "آب شلغم" برای آب‌هویج ترشیده معلوم نیست از کجا آمده. ‏هرچه هست، نوشیدنی خوشمزه‌ای‌ست و در اینترنت فواید فراوانی برای آن برشمرده‌اند. ‏به‌نوشته‌ی ویکی‌پدیا آن را همراه با راکی هم می‌نوشند، و خمارشکن خوبی نیز هست!‏

هنگام خوردن ماهی کشف دیگری می‌کنیم: سس بسیار خوشمزه‌ای روی میز هست که گویا باید ‏روی ماهی ریخت. تشخیص من این است که این رب انار رقیق است. پرس‌وجو کم‌وبیش تشخیص ‏مرا تأیید می‌کند. خدمه رستوران می‌گویند که این "نار اکلیشی سوس" ‏Nar eklişi sos‏ است ‏که در بقالی‌ها و از جمله در "بیم" ‏BİM‏ می‌فروشند. قرار می‌شود که در نخستین فرصت از این ‏سس بخریم!‏

آخر شب دوستان ما را به کافه ریو می‌کشانند که موسیقی زنده دارد و قرار است خواننده‌ی معروف ‏شهر ایلهان آلتین ‏İlhan Altın‏ از ساعت ده‌ونیم شب آن‌جا آواز بخواند. ما که می‌رسیم ساعت از ‏ده‌ونیم گذشته‌است اما از خواننده خبری نیست و ارکستر در حال گرم کردن مجلس است. پیر و ‏جوان، مرد و زن در سالن کافه ریو و در فضای باز ساحل دریا نشسته‌اند، گوش به موسیقی ‏سپرده‌اند، چای، آبجو و چیزهای دیگر می‌نوشند، قلیان و سیگار می‌کشند، گپ می‌زنند، یا روی ‏صندلی خود را با موسیقی تاب می‌دهند.‏

ساعت از یازده هم گذشته که آقای ایلهان با کف‌زدن‌ها و سوت‌زدن‌های پرشور جمعیت روی صحنه ‏می‌رود، خوش و بش می‌کند، و آواز می‌خواند. صدایش بد نیست. پیداست که تنها ماییم که برای ‏نخستین بار او را می‌بینیم. بقیه همه با او و ترانه‌هایش به‌خوبی آشنا هستند، با او دم می‌گیرند، با ‏ترانه‌های او نشسته یا ایستاده می‌رقصند، و سرانجام یک‌یک روی صحنه می‌روند و رقصی پرشور ‏آغاز می‌شود. یکی از همراهان چندی‌ست که در ضرباهنگ رقص اینان دقیق شده و کشف کرده که ‏با ضرباهنگ رقص ما در ایران فرق دارد. راست می‌گوید. اما من دارم فکر می‌کنم که چه می‌شد اگر ‏مردم ما هم در شهرستان‌های مشابه چنین تفریحاتی می‌داشتند؟

ایلهان می‌خواند و می‌خواند، و گاه به میان جمعیت می‌آید و همچنان در حال خواندن با برخی‌ها ‏دست می‌دهد. خانم‌های شیک و پیکی هم در میان جمع هستند که برای او عشوه‌فروشی ‏می‌کنند. او یک خواننده‌ی دستیار هم دارد: مردی‌ست جوان که می‌گوید کار او "نوستالژی‌خوانی" ‏است. او نخست ترانه‌ای قدیمی از زکی مورن می‌خواند که حتی من هم که سن‌وسالی دارم آن را ‏نشنیده‌ام، و سپس ترانه‌ی معروف "چیله بولبولوم" از امل سایین Emel Sayın را با هنرمندی تمام می‌خواند و در ‏میان جمعیت طوفانی به‌پا می‌کند. او جمع را وامی‌دارد که "الله" را که در این ترانه تکرار می‌شود، ‏همه با هم و به صدای بلند فریاد بزنند. این "الله" در اجرای نخستین امل سایین وجود نداشت و ‏دیرتر در ترانه وارد شد. امل سایین در سفرش به ایران نیز در شوی تلویزیونی پرویز قریب‌افشار و نیز همراه با ‏انوشیروان روحانی بارها این ترانه را خواند و حسابی گل کرد.‏

شب به خوبی و خوشی به پایان می‌رسد. ساعتی از نیمه‌شب گذشته که به "گراندهتل" ‏می‌رسم و می‌خوابم.‏

به‌سوی چنلی‌بئل!‏

پیش از ظهر روز چهارم چند دوست دیگر از راه دور می‌رسند و به ما می‌پیوندند. شادی دیدار این ‏دوستان پس از سال‌ها در وصف نمی‌گنجد. همه‌ی روز به قدم زدن در جمعه‌بازار آقچای، گپ‌زدن با ‏دوستان و آفتاب و آبتنی می‌گذرد. خانم میزبان با فراهم کردن خوراکی‌هایی که سال‌هاست من و ‏چند تن دیگر در حسرتشان بوده‌ایم، و با مهربانی‌هایش سنگ تمام می‌گذارد و حسابی شرمنده‌مان ‏می‌کند.‏

هنگام ورق‌زدن کتابچه‌ی نقشه‌ای که همراه دارم، جایی به‌نام چاملی‌بئل ‏Çamlıbel‏ در همین ‏نزدیکی آقچای و سر راه چاناق‌قلعه کشف کرده‌ام. این نام، همان "چنلی‌بئل" آذربایجانی خودمان، ‏پناهگاه و ستاد فرماندهی کوراوغلو قهرمان داستان‌های فولکلوریک بسیاری از مردمان آسیاست. ‏اقوام و ملیت‌های گوناگون توصیف‌های ویژه‌ی خود را از کوراوغلو و چنلی‌بئل دارند. می‌دانم که ‏جاهای بی‌شماری به‌نام چاملی‌بئل در ترکیه هست که هیچ ربطی به داستان کوراوغلو ندارند. اما ‏منی که چند سال از بهترین سال‌های جوانیم را پای حماسه و اپرای کوراوغلو گذاشته‌ام، نمی‌توانم ‏این قدر نزدیک جایی به‌نام چاملی‌بئل باشم و به دیدن آن نروم!‏

عکس نخست از ن. – این عکس از م.‏
داوطلب فراوان است و پیش از طهر روز پنجم به‌سوی چاملی‌بئل می‌رویم. راهنمای جی‌پی‌اس این ‏چاملی‌بئل را بلد نیست و یکی دیگر را نزدیک ادرمیت پیدا می‌کند، که مقصد ما نیست. کمی طول ‏می‌کشد تا با پرس‌وجو خروجی این روستا را سر راه آلتین‌اولوق پیدا کنم. جاده‌ی باریک از روستای ‏چاملی‌بئل و باغ‌های زیتون پیرامون آن می‌گذرد و به‌سوی کوه و جنگل می‌رود. هر چه پیش‌تر ‏می‌رویم جاده‌ی سنگلاخ خراب‌تر می‌شود. این جاده در واقع جیپ‌رو است، اما من با پرروئی تمام با ‏ماشین سواری در آن پیش می‌رانم. این‌جا و آن‌جا در دو سوی جاده باغ‌های زیتون گسترده ‏شده‌است. به یک چشمه می‌رسیم و آبی به سر و رویمان می‌زنیم. خاک فراوانی روی ماشین ‏نشسته‌است. سپس به یک چشمه‌ی دیگر می‌رسیم. دوستان میل دارند که کمی پیاده‌روی کنند، ‏و همین هنگام به تابلویی می‌رسیم که می‌گوید: «هرگونه عبور غیرمجاز، شکستن و کندن ‏شاخه‌ها، افروختن آتش، ریختن آشغال، کندن گیاهان، چراندن حیوانات، و شکار ممنوع است»!‏

ماشین را پای همین تابلو می‌گذاریم، پیاده می‌شویم و کمی قدم می‌زنیم. چشم‌انداز دره و شهرک ‏ساحلی آلتین‌اولوق از آن بالا زیبا و دیدنی‌ست. دوستان عکس‌های فراوانی می‌گیرند، و من دارم در ‏دل از اپرای کوراوغلو می‌خوانم:‏

چنلی‌بئل اؤلکم، هر یئری محکم، محکم
قوش کئچه بیلمز بو سنگرلرین اوستوندن
قصد ائده‌بیلمز بو یئرلره هئچ بیر دشمن
‏...‏
خانلاریندان ظلم گؤرموش ارمنی‌لر، گورجولر
باشلاییب عصیانا، بیزلردن گلیب یاردیم دیلر
‏...‏
من گتیردیم بو جماعت قارداش اولسون بیزلره
خان جفاسیندان قاچانلار، قوی قوشولسون بیزلره
‏...‏
چنلی‌بئلده ظلم اولماز
بوردا خان – بئی یاشاماز
آزاد اولماق ایسته‌ین گلسین
راحت اولماق ایسته‌ین گلسین
بوردا هر کس قارداش‌دیر، قارداش
بیر – بیریله یولداش‌دیر، یولداش...‏

و ترجمه‌ی نزدیک چهل سال پیشم، با همه‌ی ایرادهایی که دارد:‏

چنلی‌بئل وطن من است، همه‌جایش محکم و تسخیرناپذیر است
حتی پرنده هم نمی‌تواند از فراز این سنگرها عبور کند
دشمن حتی فکر تسخیر این‌جا را هم نمی‌تواند بکند
‏...‏
ارمنی‌ها و گرجی‌هایی که از خان‌هایشان ظلم دیده‌اند
شروع به عصیان کرده‌اند و از ما تمنای یاری دارند
‏...‏
من این جمع را آوردم تا با ما برادر باشند
بگذار تا گریزندگان از جفای خان به ما بپیوندند
‏...‏
ظلم در چنلی‌بئل وجود ندارد
در این‌جا خان و بیک وجود ندارد
آزادیخواهان بیایند
خواستاران راحتی بیایند
این‌جا همه با هم برادر هستند، برادر
همه با هم رفیق هستند، رفیق...‏

فیلم سوئدی "در جست‌وجوی شوگرمن" که پارسال جایزه‌ی اسکار بهترین فیلم مستند و 28 ‏جایزه‌ی دیگر را برد، نشان می‌دهد که چگونه تنها یک ترانه‌ی I Wonder‏ یک خواننده‌ی گمنام ‏امریکایی ‏Sixto Rodriguez‏ در دل جوانان، دانشجویان و روشنفکران افریقای جنوبی نخستین ‏شعله‌های انقلاب ضد آپارتاید را بر افروخت. عزیر ‏Üzeir‏ حاجی‌بیگوف و اپرایش کوراوغلو در اتحاد ‏شوروی سابق گمنام و ناشناخته نبودند، اما می‌خواهم بگویم که به‌گمانم پخش اپرای کوراوغلو و ‏انتشار متن دوزبانه‌ی آن در ایران نیز، در شرایط خفقان کشنده‌ی دهه‌ی 1350، شاید اندک تأثیری در ‏افروختن شعله‌ی انقلابی‌گری در دل‌های دانشجویان و برخی روشنفکران ایران داشت.‏

در راه بازگشت کنار یک تانکر آب می‌ایستیم. نوشته‌ی روی آن یعنی "بخشداری چاملی‌بئل" اما ما ‏‏"موهتارلیک" (مختارلیق) را به دلخواه خود "جمهوری خود مختار" معنی می‌کنیم: پس این تانکر ‏متعلق است به "جمهوری خودمختار کوراوغلو در چنلی‌بئل"! درود بر کوراوغلو و جمهوری آزاد و ‏فراملیتی او که خان و بیک هم ندارد! عکس‌های فراوانی می‌گیریم!‏

چاملی‌بئل قهوه‌خانه‌ی بزرگ و باصفایی دارد با استخری در حیاط بزرگش و چشم‌اندازی زیبا بر فراز ‏آلتین‌اولوق. می‌نشینیم. دوستی پسته‌ی ایران رو می‌کند، و آبجو و دوغ می‌نوشیم.‏

در پس‌کوچه‌ی تنگی دکان خرازی و کاردستی‌فروشی و عطاری تک‌افتاده‌ای پیدا می‌کنیم: چند پله ‏بالاتر از سطح کوچه ایوانی‌ست، کلبه‌ای چوبی، و آشپزخانه‌ای – همه پر از همه جور چیز که به ‏فروش گذاشته‌اند. مرد و زنی پشت میزی روی ایوان نشسته‌اند. با دیدن پنج مشتری شادمان از جا ‏می‌پرند. روی تابلوی کوچکی بر آستانه‌ی دکان نوشته‌اند "کؤیون دلی‌سی" ‏Köyün delisi‏. از خانم ‏دکاندار که لبخند بر لب کنارم ایستاده می‌پرسم:‏

Köyün delisi‏ عکس از ت.‏
- منظور از این "دلی" آدم پر زور و پهلوان و سرکش است، مثل "دلی"های کوراوغلو، یا یعنی دیوانه؟
خندان می‌گوید: - هاها...، نه، این خود منم، یعنی دیوانه!‏
‏- ولی...‏
مرد خندان توضیح می‌دهد: - این فقط یک کلک است برای کشاندن مشتری‌ها!‏
‏- پس این چامبلی‌بئل شما جای کوراوغلو و "دلی"هایش نیست؟
‏- هاها...، نه، چامبلی‌بئل کوراوغلو یک جایی نزدیک شهر "بولو"ست...‏

دوستان می‌کاوند، هر چیزی را بر می‌دارند، قیمت می‌پرسند، چیزهای جالب را به هم نشان ‏می‌دهند، پیوسته می‌پرسند "این چیست؟"، "آن چیست؟". برخی‌شان ترجمه لازم دارند. مرد ‏دکاندار می‌پرسد کجایی هستیم و شگفت‌زده ادامه می‌دهد:‏

‏- چه‌طور از این‌جا سر در آوردید؟
‏- به خیال چاملی‌بئل ِ کوراوغلو آمدیم!‏

سری تکان می‌دهد و چیزی نمی‌گوید. دوستان صابون ِ زیتون و داروی گیاهی می‌خرند، و شاد و ‏خندان به شهر باز می‌گردیم. آفتاب و دریا می‌خوانندمان!‏

***
برای بزرگ‌کردن عکس‌ها روی آن‌ها کلیک کنید.‏

عکس‌هایی از کافه ریوی آقچای و برنامه‌ی ایلهان آلتین
ترانه‌ای با صدای ایلهان آلتین
فیلمی از پرده‌ی سوم اپرای کوراوغلو
متن کامل و رسمی (لیبرتوی) اپرای کوراوغلو به خط لاتین
متن "کامل" اپرای کوراوغلو که من با تکیه بر گوش‌هایم نوشتم، همراه با ترجمه‌ی فارسی
ترانه‌یI Wonder ‎‏  با صدای رودریگز
امل سایین: چیله بولبولوم – اجرای قدیمی
امل سایین و انوشیروان روحانی: چیله بولبولوم
اجرای تازه‌ای از امل سایین

No comments: