28 November 2009

زن یعنی این؟

En 47-årig kvinna från Värmdö, inte så långt ifrån där jag bor, har åtalats för att ha misshandlat sin sambo med en sopkvast och en porslinsskål! Och då undrar mina vänner varför jag fortsätter att vara singel! Läs hela notisen här.

به نوشته‌ی روزنامه‌ی محله‌ی ما هفته‌ی گذشته یک زن هم‌محلی‌مان به اتهام کتک زدن همسرش و زخمی کردن او در دادگاه محاکمه شد. گویا این خانم نخست مرد را با دسته‌ی جارو کتک زده و بعد یک کاسه‌ی چینی را روی سر او خرد کرده‌است! مرد، حسابی زخم و زیلی شده و از همان روز صدای زنگ آزارنده‌ای در گوشش می‌پیچد. دعوا گویا از آن‌جا آغاز شد که مرد فراموش کرد تعریف کند که آخر هفته با دوستانش بیرون می‌رود و در دسترس نیست!

و بعد دوستان پیوسته زیر گوشم می‌خوانند که چرا تنها مانده‌ام و با زنی شریک نمی‌شوم! اینان آیا به‌راستی دوست من‌اند؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 November 2009

آیا همدیگر را خواهیم خورد؟

Det finns en rolig läsning av Kaianders Sempler angående årets ekonomipristagare och hennes forskningar kring hur vi ska rädda oss från ”allmänningens tragedi”. Jag har översatt den till persiska som kan spåras i texten nedan. Läs originalet i Ny Teknik.

هیچکس انگیزه‌ای ندارد که در خوردن از سفره‌ی مشترک جلوی خود را بگیرد. ماهیگیران با آن‌که می‌بینند و می‌دانند که اگر همین‌طور به ماهیگیری ادامه دهند نسل ماهی‌ها از بین خواهد رفت، باز به سودشان است که به ماهی‌گیری ادامه دهند. و از این‌جاست که جلوگیری از غارت منابع همگانی دشوار است، حتی اگر همه ببینند که منبع مشترک آب، جنگل، ماهی، یا هر چیز دیگری محدود است. همه خیلی ساده به این نتیجه می‌رسند که به سودشان است که تا می‌توانند و تا هنگامی که چیزی در دسترسشان هست، از آن بهره‌برداری کنند، زیرا اگر تو برنداری، یکی دیگر می‌زند و می‌برد.

الینور آسترام Elinor Ostrom استاد علوم سیاسی در دانشگاه ایندیانای امریکا و برنده‌ی امسال جایزه‌ی اقتصاد «یادبود آلفرد نوبل» چند دهه‌ی اخیر را به پژوهش در یافتن راه‌هایی برای حل مشکل سفره‌های مشترک گذرانده‌است. او می‌گوید که کشف کرده‌است که نمونه‌های بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد در طول سالیان بی هیچ مشکلی از سفره‌های مشترک بهره برداری شده‌است. نوشته‌ی کوتاه و جالبی در توضیح پژوهش‌های او ترجمه کردم که آن را در سایت ایران امروز، یا در این نشانی می‌یابید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 November 2009

اندیشه‌هایی پیرامون یک عکس

این‌جا برلین است، بیست سال پیش، دهم نوامبر 1989. یکی از زشت‌ترین لکه‌های دامان انسانیت دارد پاک می‌شود. یکی از دردآورترین دیوارها و مرزهایی که میان من و تو، میان من و او، میان تو و او کشیده‌بودند، دارد فرو می‌ریزد. مردم برلین غربی دارند قفسی را که کسانی سالها پیش در خاک شهرشان و بر گرد برادران و خواهران‌شان ساخته‌اند ویران می‌کنند. اینان شاد‌اند و سرشار از شور آزادی و آزادی‌خواهی، و چهره‌ی آن سرباز آلمان شرقی را، آن را که بلندتر از همه است، بنگرید...

چه می‌گذرد در اندیشه‌ی او؟ آن‌جا او را گذاشته‌اند تا با پیکرش سوراخ دیوار سیمانی را بپوشاند، و او بی‌گمان از خود می‌پرسد: آیا من و دوستانم می‌توانیم راه این جمعیت پر شور و شر را سد کنیم؟ اینان با من چه خواهند کرد؟ چه بر سرم خواهند آورد؟ اگر هجوم آورند، آیا زیر لگدهایشان مرا خواهند کشت؟ آیا آن برادرم، آن پلیس غربی، جانم را در پناه خود خواهد گرفت؟ چرا این‌جا ایستاده‌ام؟ چرا مرا این‌جا کاشتند؟ از چه دفاع می‌کنم، و در برابر چه کسی؟ مگر این‌ها هم آلمانی نیستند؟ آیا آنان نیز هم‌وطن من‌اند؟ آیا هم‌زبان بودن، یعنی هم‌وطن بودن؟ وطن یعنی چه؟ میهن کجاست؟ آیا آن‌سوی دیوار هم پاره‌ای از وطن من است؟ آن مرد، آن زن، آیا خویشاوند من نیستند؟ آیا از یک گوشت و پوست نیستیم؟ مگر همه انسان نیستیم؟ کجایند آن رهبران حزبی، آن فرماندهان ارشد، که پیوسته در گوش ما از میهن و میهن‌پرستی افسانه‌ها خواندند؟ مرا این‌جا کاشتند و کجا غیبشان زد؟ افسانه‌ها و شعارهایشان کجا رفت؟ همین دیروز چند خیابان آن‌سوتر رژه می‌رفتند و شعارهایشان گوش فلک را کر می‌کرد. چرا اکنون پیدایشان نیست که به من بگویند چه کنم؟ چه کنم؟ من و این برادران هم‌سنگرم اگر هم‌اکنون سنگ و سیمان هم بشویم، باز این جمعیت ما را خرد می‌کند و راه خود را می‌گشاید. ببین چگونه همین شکاف را گشودند! اگر از شکاف بگذرند و به این سو بیایند، و فردا ورق برگردد و همه چیز مانند دیروز شود، آیا همان فرماندهانی که اکنون پشت مرا خالی کرده‌اند، در دادگاه نظامی به مرگ محکومم نخواهند کرد؟ اگر ورق برنگردد و همین جمعیت بر فردای ما حاکم شود، آیا مرا به جرم انجام وظیفه‌ام، به جرم دفاع از میهنم (راستی، کدام میهن؟) محاکمه و محکوم نخواهند کرد؟ چه کنم؟ تا کجا پایداری کنم؟ پاسخ همسرم را، پدرم را، فرماندهانم را، چه بدهم؟ کودکم؟ چه بر سر کودکم خواهد آمد؟ آه، چه تیره‌بختم من. چرا می‌بایست درست در این سال و این ماه نوبت خدمت من باشد؟ چرا می‌بایست درست امروز نوبت نگهبانی من پای این دیوار لعنتی باشد؟ آیا می‌توانم پستم را ترک کنم؟ آیا می‌توانم یک گام به آن‌سو بردارم و به آن خواهران و برادران شاد و سرزنده‌ام بپیوندم؟ خیانت؟ خیانت یعنی چه؟ چه کسی و به چه حقی گفته‌است که نجات جان خویش، یعنی خیانت؟ خیانت به چه کسی؟ آیا اگر من جانم را برای فردای فرزندم حفظ کنم، خیانت کرده‌ام؟ فرزندم، فرزندم... چه‌قدر دلم می‌خواهد که هم‌اکنون او را در آغوش می‌داشتم، اما نه این‌جا! نه، نه... این‌جا نه! سد را شکستند... دیوار را شکافتند... بیست متر آن‌سو‌تر سوراخ دیگری گشودند... سیل سرریز کرده‌است. و من این‌جا، در این سنگر، تنهاترین موجود روی زمینم. سنگر؟ چه واژه‌ای! سنگر یعنی چه؟ سنگر برای چیست؟ جنگ... چرا باید جنگید؟ چرا باید همنوع خود را کشت؟ دیوار... مرز... چرا باید دیوار کشید؟ چراباید مرز کشید؟ چه کنم؟ چه کنم؟

***
دلم می‌خواهد آن سرباز را پیدا کنم و بر شانه‌اش بوسه زنم و سپاسش گویم که تفنگ برنداشت و انسانی را نکشت.

***
"[...] رهنمودی که برای من رسید چنین بود: «به خانه‌ی قبلی دیگر نرو! ماشین حزب را بفروش و پولش را به حزب بده! خانه‌ای دیگر و کاری برای خود پیدا کن!» [...] نخستین میزبانم در روز دوم به زبان بی‌زبانی فهماند که خود او هم در خطر دستگیری‌ست و بهتر است که من نیز به پرونده‌ی او افزوده نشوم. دومین میزبان در روز دوم گفت که رفیق دیگری هم در خانه‌ی او پنهان است و به او رهنمود داده‌اند که کس دیگری به خانه‌اش رفت‌وآمد نکند. در خانه‌ی سومین میزبانم اضطراب را در نگاه‌ها و پچ‌پچه‌های زن و شوهر تاب نیاوردم و نخواستم بیش از آن رنجشان دهم... [...] احسان طبری را نیز چند ماه بعد «کشتند»؛ واپسین رشته‌ای که مرا به روزنه‌ای از روشنایی می‌پیوست، گسست، و در تاریکی بی‌پایان فضای آن‌سوی کهکشان رها شدم." [با گام‌های فاجعه، ص 55 و 62]

***
عکس از جرارد مالی Gerard Malie / AFP

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 November 2009

از جهان خاکستری - 32

محمد را هم از "کمیته" به "فلکه" آوردند. مرا که دید پیش از هر چیز پرسید چند وقت است که از کمیته به آن‌جا منتقل شده‌ام. می‌گفت که چند روز پس از آن که مرا منتقل کردند، او را هم داشتند به فلکه می‌آوردند که ناگهان از میانه‌ی راه برش گرداندند، گفتند که چیزهای تازه‌ای در پرونده‌اش پیدا کرده‌اند، و بار دیگر بازجویی از او را از سر گرفتند. بیش از یک هفته او را به "زیر زمین" انداخته بودند، که گویا راهرویی با چند سلول در زیر زمین اداره‌ی آگاهی تهران بود، هیچ روزنه‌ای به روشنایی روز نداشت، و محیط بسیار ترسناکی بود.

چندی بعد یکی از اعضای گروه "ستاره سرخ" به نام سوادکوهی را به فلکه آوردند که شش ماه در "زیر زمین" زندانی بود. سر از ته تراشیده، صورت، و تنش پس از ماه‌ها نور ندیدن آن‌چنان سپید بود که از دیدن او بی‌اختیار دلم ریش می‌شد.

محمد هم پس از آشنایی‌های نخستین، و به اصرار ودود، به گروه مقاله‌خوانی ما پیوست، اما پس از یک جلسه، دیگر در آن شرکت نکرد. آن مصاحبه‌ی "آرتری" با ترجمه‌ی امیر پرویز پویان در نشریه‌ی "فصل سبز" پایانی نداشت و حوصله‌ی مرا سر برده‌بود. اکنون دیگر همه از این گروه پریده‌بودند و تنها من به ملاحظه‌ی خویشاوندی کنار ودود می‌نشستم، و او می‌خواند و می‌خواند، و من تنها نام "آرتری" را می‌شنیدم!

در یکی از جلسه‌های انتقاد و انتقاد از خود، کسانی با لحنی پرخاشگر اعتراض می‌کردند که چرا یک شخص به‌خصوص به دفتر زندان رفت‌وآمد دارد و کاغذهایی می‌برد و می‌دهد؟ مگر او نمی‌تواند از طریق نماینده‌ی زندانیان کارهای اداریش را انجام دهد؟ منظورشان ودود بود، اما نام نمی‌بردند، و راست می‌گفتند: من خود هنگامی که در طول روز کنار نرده‌های SS می‌نشستم و کتاب می‌خواندم، از آن بالا دیده‌بودم که ودود در حیاط زندان با کاغذهایی در دست به دفتر می‌رود و نیم ساعت بعد بیرون می‌آید. اما خویشاوندی با او گویی چشم عقلم را کور کرده‌بود و نمی‌فهمیدم که او خبرهای بند را برای پلیس می‌برد. نمی‌دیدم که همه از او کنار کشیده‌اند و تنها من با او می‌نشینم و مقاله می‌خوانم. زندانیان دیگر پس از یک ماه تکلیف دادگاه و محاکمه‌شان روشن می‌شد و پس از نزدیک دو ماه آنان را از این زندان موقت به زندان‌های دائمی و از جمله زندان قصر می‌بردند، اما ودود نزدیک شش ماه بود که بلاتکلیف همان‌جا مانده‌بود. می‌گفتند که او خود این را خواسته، زیرا از انتقال به قصر و رویارویی با زندانیانی که بر ضدشان خبرچینی کرده، می‌ترسد. من اطلاع قطعی از خبرچین بودن او نداشتم و به رابطه‌ام با او ادامه می‌دادم.

روزی برادران زربخش، حمید و مجید را به فلکه آوردند. این دو برادر دستان آفرینش‌گری داشتند. بی‌درنگ دست‌به‌کار شدند، با استفاده از چیزهای بی‌ربط و پیش پا افتاده‌ای که در زندان وجود داشت، مقوا و چسب ساختند، روزنامه‌های جمع‌شده در بند را جلد کردند و آرشیو مفیدی پدید آوردند؛ برای تاقچه‌ی یکی از اتاق‌ها طبقه‌ای ساختند، و به کتابخانه‌ی فقیرمان سروسامانی دادند. همواره در طول روز با هم سرگرم کاری بودند و با هم جر و بحث می‌کردند. آن دو که برای فعالیت انقلابی از خارج آمده‌بودند، یک هم‌پرونده‌ای به‌نام "خوش‌روش" داشتند که "آقای بلندگو" نام او را به غلط "خوش روشن" می‌خواند. آقای بلندگو کارمند اداری زندان بود که کاغذهایی به‌دست در کف حیاط سه طبقه پایین‌تر ظاهر می‌شد و با صدای رسایش اعلام می‌کرد که فلانی‌ها صبح زود فردا برای رفتن به بازپرسی، یا تعیین وکیل، یا پرونده‌خوانی و غیره آماده باشند، و دسته گل‌های فراوانی در غلط خواندن نام زندانیان به آب می‌داد.

روزی کاظم شادور را آوردند. مردی مستحکم و نیرومند بود. بازوی راستش را نزدیک به آرنج، و میان کمرش را به هنگام شکنجه با اجاق برقی سوزانده‌بودند. گوشت و پوست جاهای سوخته چروکیده و صورتی‌رنگ بود و با دیدن آن دردم می‌آمد. اعصابش آسیب دیده‌بود و گاه بی‌اختیار شانه و گردنش را بی‌جا حرکت می‌داد.

مسعود پدر بانفوذی داشت و به‌زودی توانست با پدرش و نامزدش، که او نیز دانشجوی دانشگاه ما بود، ملاقات حضوری بگیرد. ملاقات داشتن در این بند موقت خود موهبتی بود، و ملاقات حضوری در تصور کسی نمی‌گنجید. مسعود شاد و خندان با چندین بسته سیگار و یک رادیوی کوچک جیبی که در آن سال‌ها تازه به‌بازار آمده‌بود، به بند بازگشت، با هم در ایوان گرد بند قدیم زدیم و از دیدار نامزدش برایم گفت، و دلم هوای بازگشت به دانشگاه و تماشای "آزاده" را کرد. مسعود خواندن رمان هشت جلدی "ژان کریستف" نوشته‌ی رومن رولان با ترجمه‌ی م.ا.به‌آذین را آغاز کرده بود و توصیه می‌کرد که من نیز که به موسیقی علاقه داشتم، آن را بخوانم. پذیرفتم، و این کشف بزرگ و بسیار ارزشمندی برایم بود. چند ساعت از روزهای یک‌نواخت و ملال‌آور زندان را غرق این داستان دل‌انگیز و زبان زیبای به‌آذین سپری می‌کردم.

نمی‌دانم از روزنامه‌های بریده و سانسورشده، یا از راه ملاقاتی‌ها خبر یافتیم که مهدی فضیلت‌کلام روز نهم مرداد 1351 در درگیری خیابانی با مأموران ساواک کشته شده‌است. شامگاه همان روز در اتاق بزرگ بند گرد آمدیم، ایستادیم و یک دقیقه سکوت کردیم، کسی شرح حال و مبارزات این چریک فدائی خلق را برایمان نقل کرد، سرود سازمان و چند سرود دیگر را با صدایی آهسته خواندیم، به یاد او و همرزمانش درود فرستادیم و پراکنده شدیم. او همان بود که هم‌سلولی من، مهندس صحت را، برای دست یافتن به او دستگیر کرده‌بودند.

بیژن چهرازی را آوردند. مردی بود با اندامی ورزیده. از پشت عینک‌اش که قاب سیاهی داشت با نگاهی که هوشی سرشار از آن می‌تراوید با موشکافی نگاهت می‌کرد. ساعت‌هایی از روز را به ورزش و نرمش سپری می‌کرد و در این کار گویی با علی بوستانی رقابت داشت. هر دو آن‌چنان ماهیچه‌هایی ساخته‌بودند که تنها در عکس فیلم‌های گلادیاتوری، که پسر عمویم جمع می‌کرد، دیده‌بودم. و البته هرگز خود این فیلم‌ها را ندیده‌بودم. آرامش و خودداری بیژن چهرازی و نگاه هوشمنداش مرا به‌سوی او می‌کشاند. می‌گفتند که در آلمان تحصیل می‌کرده، که برادر او صاحب بیمارستان بزرگ تخصصی بیماران روانی‌ست که به همین نام چهرازی شناخته می‌شود، اما بیژن در پی پول و مقام نبوده، تحصیل را رها کرده، زندگی انقلابی پیشه کرده، و برای ایجاد هسته‌های مبارز به کشور بازگشته‌است. خیلی دلم می‌خواست داستان پیکار و چگونگی دستگیری او را از زبان خودش بشنوم، اما این فرصت پیش نمی‌آمد، یا در واقع او به من ِ "جوجه" اعتنایی نمی‌کرد.

برخی از مجاهدین زندانی نیز داستان‌هایی حماسی در گوش من و چند تن دیگر می‌خواندند، از جمله حماسه‌ی فرار رضا رضایی از چنگ ساواک را. می‌گفتند که رضا رضایی که زیر شکنجه پذیرفته‌بود ساواک را به محل قرار خود با احمد رضایی راهنمایی کند، با زیرکی آنان را به یک گرمابه در خیابان بوذرجمهری می‌برد، قانعشان می‌کند که بیرون گرمابه به انتظار بایستند، خود به درون می‌رود و از در دیگر گرمابه که در خیابانی دیگر باز می‌شد، می‌گریزد. با شنیدن این داستان در دل صدها درود و آفرین به رضا رضایی می‌فرستادم.

نمی‌دانم چگونه "الفبا"، کتاب آموزشی مهدکودک‌ها و آمادگی‌های جمهوری آذربایجان شوروی سر از زندان موقت شهربانی شاهنشاهی در آورده‌بود. من از راه الفبای روسی که چند سال پیش از پدرم آموخته‌بودم، الفبای جمهوری آذربایجان را می‌شناختم و می‌توانستم بخوانم. یک کلاس آموزش زبان آذربایجانی در بند دایر کردند و مرا به آموزگاری آن گماشتند. مسعود، یوسف قانع خشک‌بیجاری، و ابوافضل خیری از شاگردانم بودند. ساعتی در روز به خلوت راه‌پله‌ی نیم طبقه بالاتر می‌رفتیم، پتو پهن می‌کردیم، می‌نشستیم، و من این الفبا و زبان آذربایجانی و قواعد آن را به آنان می‌آموختم.

اما جهانمان ناپایدار و موقت بود. چندی بعد نخست مسعود را از آن‌جا به زندان قصر منتقل کردند، سپس ابوالفضل که خود تبریزی بود و زبان را می‌دانست، الفبا را آموخت و دیگر نیازی به آموختن از من نداشت، و تنها یوسف برایم ماند.

***
چهارده سال بعد، در شبی تیره و تار در آشپزخانه‌ی محل زندگیمان در قرارگاه پناهندگی هوفورش سوئد نشسته بودم و کتاب خاطرات زندان جعفر پیشه‌وری را می‌خواندم. بیرون یخبندان بود. نیم متر برف بر زمین نشسته‌بود و همچنان می‌بارید. نمی‌دانم چرا و چگونه ذهنم نقبی به "فلکه" و زندان موقت شهربانی زد، و ناگهان دریافتم که ودود اطلاعاتی را که از من می‌گرفت به ساواک داده‌بود، و محمد در اثر دهان‌لقی من یک هفته در "زیر زمین" اداره‌ی آگاهی رنج برده‌بود.

***
سی‌وهفت سال بعد خواندم که "حماسه"ی فرار رضا رضایی ساخته و پرداخته‌ی خود ساواک بود [سازمان مجاهدین خلق – پیدایی تا فرجام (1384-1344)، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، چاپ سوم، تهران 1386، جلد 1، ص 511 به‌بعد. فایل‌ پی‌دی‌اف]

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 October 2009

از جهان خاکستری - 31

از شانزده‌سالگی خواننده‌ی وفادار ماهنامه‌ی "دانشمند" بودم. روزشماری می‌کردم تا پایان ماه برسد و آن‌گاه هر روز راه دبیرستان به خانه را طوری کج می‌کردم که از برابر کتاب‌فروشی یاوریان عبور کنم و ببینم که آیا تازه‌ترین شماره‌ی "دانشمند" را پشت شیشه آویخته‌اند، یا نه. شاید یکی از نخستین مشتریانی بودم که مجله را می‌خریدم، با لرزشی از شوق در دل، این گنجینه‌ی گران‌بها را شتابان به خانه می‌بردم، بی‌درنگ خود را به گوشه‌ای خلوت می‌رساندم، و صندوق گنج را می‌گشودم: برگ‌های این مجله برایم گران‌بها تر از هر زر ورقی بود. با احتیاط، با احترام، آهسته، گویی کتابی مقدس در دست دارم، ورقش می‌زدم، و به یک نگاه نوشته‌های هر برگ را می‌بلعیدم.

نخست در پی بخش الکترونیک مجله می‌رفتم. آرزویی سوزان در جان داشتم: ای‌کاش مداری چاپ کرده‌باشند که من بتوانم با دارایی کارگاه کوچک و فقیرم آن را بسازم: یک فرستنده‌ی ساده؛ یک رادیوی ساده؛ یک بلندگوی ساده؛ یک "رقص نور" ساده؛ یک... هر چیزی، هر چیزی که من قطعاتش را داشته‌باشم یا بتوانم در اردبیل ِ دورافتاده پیدایش کنم، که بتوانم بسازمش، که کار کند.

دریغ...! همواره چیزی کم داشتم، و همواره مشکلی پیش می‌آمد و دستگاه‌های الکترونیکی که از روی نقشه‌های مجله‌ی دانشمند می‌ساختم، کار نمی‌کردند. این شکست‌ها اما هیچ از عشق من به این مجله نمی‌کاست. تک‌تک کلمه‌های جادویی چاپ‌شده بر آن را، از روی جلد، تا پشت جلد، در طول ماه چند بار می‌نوشیدم و بی‌صبرانه در انتظار شماره‌ی بعدی روزشماری می‌کردم. دوره‌های شش‌ماهه‌ی مجله را به‌دست خود صحافی کردم و اکنون گویا هنوز جایی باقی باشند. و البته دستگاه‌های مکانیکی که می‌ساختم، موتور مغناطیسی، یا توربین بخار، همواره کار می‌کردند.

یک بار نقشه‌ی یک تلسکوپ ساده را در دانشمند چاپ کردند. همواره کنجکاو و تشنه‌ی دیدن شگفتی‌های کیهان بودم. برای ساختن این تلسکوپ عدسی‌ها و لوله‌هایی لازم بود که دستیابی به آن‌ها در رؤیاهای من نیز نمی‌گنجید. اما در درس فیزیک دبیرستان به‌تازگی مبحث نور را خوانده‌بودیم و آن‌جا گفته می‌شد که درشت‌نمایی دوربین برابر است با نسبت فاصله‌ی کانونی عدسی شیئی بر عدسی چشمی. کمی محاسبه کرده‌بودم و به این نتیجه رسیده‌بودم که اگر یک شیشه‌ی عینک شماره بیست‌وپنج صدم بخرم که فاصله‌ی کانونی آن می‌شود 4 متر، و عدسی کلفتی با فاصله‌ی کانونی دو و نیم سانتی‌متر را که از یک چراغ‌قوه‌ی خراب در آورده‌بودم در دو سر یک لوله‌ی سیاه نصب کنم، دوربینی با درشت‌نمایی 160 برابر به دست می‌آورم که با آن باید بتوان موجودات مریخی را هم دید!

عینک‌فروشی خیابان پهلوی با ناباوری تک‌شیشه‌ی گرد و بی عینک شماره‌ی بیست‌وپنج صدم را برایم ارزان حساب کرده‌بود، و همه‌ی پول توجیبی آن ماه را خرج خریدن مقوای نازک سیاه‌رنگ کرده‌بودم تا با آن لوله‌ای به درازای چهار متر بسازم. دو برادر کوچکترم زیر دست و بالم می‌چرخیدند و بی‌صبرانه منتظر نتیجه‌ی این پروژه‌ی بزرگ بودند. آوازه‌ی کارم در خانواده‌ی پدری پیچیده‌بود: شیوا دارد تلسکوپ می‌سازد! نگاه‌ها همه بر من دوخته بود، و نگاه من در آرزوی کاویدن ژرفای آسمان‌ها می‌سوخت.

لوله‌ی چهارمتری را ساختم و شیشه‌ی عینک را با نوارچسب به انتهای آن چسباندم. یک لوله‌ی نیم‌متری کمی نازک‌تر هم ساختم که می‌توانست درون لوله‌ی بزرگ‌تر جا گیرد، و عدسی چراغ‌قوه را به انتهای آن چسباندم. فکر کرده‌بودم که با جلو و عقب بردن این لوله در لوله‌ی بزرگ‌تر، باید بتوان تصویر را میزان کرد. "تلسکوپ" را با دو تکه طناب به درخت بزرگی در حیاط خانه‌مان آویختم. یک چهارپایه هم در کنار آن گذاشتم: قرار بود ساعت‌ها آن‌جا بنشینم و ستارگان را تماشا کنم. اکنون می‌باید منتظر می‌ماندیم تا هوا تاریک شود. برادرانم بیش از من بی‌صبری می‌کردند.

هوا تاریک شد. آسمان صاف بود و ستارگان می‌درخشیدند. با امید و آرزویی بزرگ پشت تلسکوپم نشستم و آن را به‌سوی درخشان‌ترین ستاره
‌ی صورت فلکی "شکارچی" چرخاندم...: سیاهی مطلق! هر چه عدسی چشمی را جلو و عقب بردم سودی نداشت. هیچ، هیچ، هیچ چیزی دیده نمی‌شد. دو برادر در دو سویم بی‌قراری می‌کردند و می‌خواستند ببینند؛ می‌خواستند آنان نیز تا آن بالاها پرواز کنند، اما می‌دیدند که بال‌های من شکسته‌است و فریاد شوق سر نمی‌دهم. تلسکوپ را به سوی ماه هم چرخاندم، اما حتی از ماه تابان نیز چیزی در این آفریده‌ی دستانم ندیدم. پس از چند دقیقه تسلیم شدم، افسرده کنار رفتم، و خبر دادم که تلسکوپم کار نمی‌کند. برادران کمی با آن بازی کردند، و بعد فراموشش کردند و دنبال بازی‌های خود رفتند.

در چهل سالی که از آن روز می‌گذرد، نیز، هرگز فرصتی پیش نیامده تا از درون یک تلسکوپ آسمان را تماشا کنم. باید یادم باشد که اگر دوستان به مناسبتی پرسیدند چه هدیه‌ای می‌خواهم، تلسکوپ سفارش دهم. اما با این هوای قطبی و ابری سوئد شب‌های زیادی از سال آسمان صاف و بی‌ابر نیست. باید خود را به سعادت‌شهر نزدیک تخت جمشید برسانم، یا بالای گردنه‌ی حیران، بالاتر از دریای ابرها، جایی نزدیک به "حسن قهوه‌سی" یا "دده‌لیک". راستی، چه نام زیبایی: دده‌لیک- [نقش] پدری. قهوه‌خانه‌ی دده‌لیک در گردنه‌ی حیران بارها و بارها نقش پدری نجات‌بخش را برای رانندگانی که در برف و یخ‌بندان و راه‌بندان گردنه‌ی حیران گیر کرده‌بودند به‌جا آورده‌بود و زندگی‌شان را نجات داده‌بود. اکنون از "حسن قهوه‌سی" و دده‌لیک ویرانه‌هایی بیش باقی نیست. مسیر جاده را عوض کرده‌اند. یادم باشد داستان کسانی را که هنگام فرار به شوروی در برف‌های گردنه‌ی حیران یخ زدند و جان باختند، و کسانی را که از نیمه‌راه بازگشتند و در خانه‌ی پدر من پناه گرفتند، نیز بنویسم.

***
عموی جوانم که امید بسیاری به کارها و "اختراعات" من داشت، از آن پس زیر زمینی را که لاشه‌ی چند رادیوی لامپی قدیمی را در آن جمع کرده‌بودم و کارگاه خود کرده‌بودم، "رصدخانه" نامید، و این نام بر آن زیر زمین، که دیگر وجود ندارد، ماند.

هفده‌ساله بودم که نخستین نوشته‌ی من در مجله‌ی دانشمند منتشر شد. نخستین مدار الکترونیکی که خود طراحی کردم، در مجله‌ی "رادیو و تلویزیون" ضمیمه‌ی مجله دانشمند منتشر شد، و نخستین ترجمه‌ی من نیز در همین نشریه منتشر شد. و یادم باشد که داستان کتابچه‌ی "پینوکیو" را نیز که هرگز چاپ نشد، بنویسم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 October 2009

از جهان خاکستری - 30

در شیفت دوم کار می‌کردم. فردا 23 فوریه 1985 روز ارتش شوروی، "روز مرد"، یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های دوران شوروی بود. هر سال هشتم ماه مارس "روز زن" بود که با شکوه بسیار در شوروی جشن گرفته می‌شد، مردان گل و شیرینی به زنان می‌دادند و حتی در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها مردان پول جمع می‌کردند و برای زنان همکار هدیه می‌خریدند. در "روز مرد" نوبت به زنان می‌رسید که مردان را پاس بدارند. هم‌زمانی روز ارتش و روز مرد لابد از آن رو بود که مردانگی، جامه‌ای برازنده‌ی ارتش شوروی بود که کشور را و جهانی را از آفت نازیسم و فاشیسم هیتلری نجات داده‌بود.

و چه هدیه‌ای بهتر از ودکا از سوی زنان برای مردان همکار؟ راننده‌ی جرثقیل سقفی، مسئول کنترل کیفیت کارگاه، یک زن تراشکار، و یک زن نظافتچی در پاسخ شاخه‌های گل و بسته‌های شکلاتی که ما هشتم مارس سال پیش به آنان داده‌بودیم، پول جمع کرده‌بودند و دو بطر ودکا برای بریگاد ما خریده‌بودند. این ودکا را باید همان‌جا سر کار و دور از چشم سرپرستان کارگاه می‌خوردیم، که البته خوب می‌دانستند چه می‌گذرد، و به روی خود نمی‌آوردند، و چه بسا خود در اتاق‌هایشان مراسم مشابهی داشتند.

رمان راوینچیک Roman Ravinchik پیرمرد همکار همیشه مستم، که چند بار برای مستی در سر کار اخطار گرفته‌بود، سر از پا نمی‌شناخت، میان ماشین‌ها با سرخوشی می‌دوید، قطعه‌ها را عوض می‌کرد، دگمه می‌زد و کم داشت پا به رقص آورد. با دمش گردو می‌شکست: آذوقه‌ی شب رسیده‌بود – دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و جهان به کامش می‌گشت. لئونید گلوخوویچ Leonid Glukhovich، او نیز همیشه مست، همان که معنای "کمونیست" را در این جامعه برایم روشن کرده‌بود، که تا کنون دو بار حق دریافت حقوق ماهانه‌اش را از او گرفته‌بودند و به همسرش داده‌بودند، زیرا که او همه‌ی پول را خرج عرق‌خوری می‌کرد – او نیز در شادی کم از رمان نداشت. او نیز دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و سربه‌سر زه‌زوله‌ویچ Zezulevich می‌گذاشت که اهل عرق‌خوری نبود.

ساشا نبود. او در شیفت صبح کار کرده‌بود، سهم عرقش را گرفته‌بود و به خانه رفته‌بود. من نیز دو استکان نوشیده‌بودم و به پیه خوک گاز زده‌بودم. پیه سفید رنگ خوک که دودیش می‌کردند (Sala) و می‌شد مانند کالباس لای نان گذاشت و خورد، ارزان‌ترین خوراکی بود که در آن دیار گیرم می‌آمد. یک گوجه‌فرنگی هم چاشنی‌اش می‌کردم. استکان‌های بعدی که خالی کرده‌بودم سرم را مه‌آلود کرده‌بود. وزنم گویی کم شده‌بود. من نیز همیشه با عرق شاد می‌شدم، زبانم باز می‌شد، می‌گفتم و می‌خندیدم. اکنون اما همدمی نداشتم: از خنده و شوخی گلوخوویچ و زه‌زوله‌ویچ که به زبان بلاروسی بود چیزی دستگیرم نمی‌شد؛ با دنیای کهن راوینچیک به‌کلی بیگانه بودم. با که می‌گفتم؟ از چه می‌گفتم؟ به چه می‌خندیدم؟

سخت سرگرم جا دادن یک قطعه‌ی بیست کیلویی در ماشین چرخ دنده‌ی حلزونی بودم که یاروسلاو مینکه‌ویچ Yaroslav Minkevich که او را خودمانی "اسلاویک" صدا می‌زدیم، به سویم آمد و در میان هیاهوی کرکننده‌ی ماشین‌های کارگاه زیر گوشم با فریاد پرسید: ساماگونکا Samogonka (عرق خانگی) می‌خواهی؟

اسلاویک مرد نیک‌سرشتی بود- کم‌گوی و فروتن. هرگز سر کار مست نبود، البته جز امشب. سرش به کار خودش بود. تخصص‌اش چرخ‌دنده‌های داخلی بود. بسیاری چیزها یادم داده‌بود. گاه که بیمار بود یا به مرخصی رفته‌بود، ماشین‌های او را هم من می‌گرداندم. دشنام‌های زشتی را که همواره بر زبان دیگران جاری بود هرگز از زبان او نشنیده‌بودم. اما او نیز چشم دیدن همکاران عضو حزب کمونیست را نداشت. پیوسته می‌گفت: "هه...، این کمونیست‌ها!" اغلب روزها پس از کار در این‌جا، برای درآمد بیشتر در مشروب‌فروشی‌های دولتی حمالی می‌کرد: صندوق (یاشیک)‌های چوبی پر از بطری‌های عرق و شراب را از کامیون‌ها خالی می‌کرد و در فروشگاه جابه‌جا می‌کرد. از او خواسته‌بودم که اگر عرق خانگی گیرش آمد، خبرم کند. وصف عرق خانگی روسی را بسیار شنیده‌بودم و دلم می‌خواست آن را بچشم.

کمر راست کردم، دست‌های چربم را با کهنه پاک کردم، از پشت مهی که در چشمان داشتم نگاهش کردم، خندیدم و گفتم: البته! گفت: دو روبل بده!

حقوق‌مان را به‌جای آخر ماه، این‌بار همان روز پرداخته‌بودند. بانویی درشت‌اندام با روپوش کارگاه، اما با کلاه موهر آبی‌رنگ، می‌آمد و در باجه‌ای در وسط کارگاه می‌نشست، ما صف می‌کشیدیم، امضا می‌کردیم و اسکناس‌ها را از او می‌گرفتیم. کارگران با حرکاتی عصبی بی‌درنگ اسکناس‌ها را در جایی از لباسشان پنهان می‌کردند و شتابان دور می‌شدند. هرگز نفهمیدم چرا این‌چنین رفتار می‌کنند. دسته‌ی اسکناس را از جیب روی سینه‌ام درآوردم و یک دو روبلی به اسلاویک دادم. خیال می‌کردم که شیشه‌ای عرق خانگی به من خواهد داد، اما او اسکناس را گرفت، توی جیبش گذاشت، و گفت: بیا برویم!

قطعه‌ای را که تازه توی ماشین گذاشته‌بودم نشانش دادم و پرسان نگاهش کردم. با دست حرکتی کرد، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، یعنی این‌که ولش کن. من اما آخرین مهره‌ها را سفت کردم، دستگیره‌ها را چرخاندم، اهرم‌ها را کشیدم، و دگمه‌ی دستگاه را زدم تا در غیابم دستگاه کار خود را انجام دهد، دستان چربم را با کهنه پاک کردم، و کهنه به‌دست همراه اسلاویک رفتم.

اسلاویک مرا با خود به اتاق برقکاران کارگاه برد. نخستین بار بود که به آن‌جا گام می‌نهادم. هیچ گمان نمی‌کردم که در آن‌گوشه از زیر سقف بلند کارگاه بزرگمان چنین اتاقی جا داشته‌باشد. پنج‌شش نفر بر گرد میز چوبی کهنه و کثیف و چربی نشسته‌بودند و لیوان‌هایی به‌دست داشتند. از آن میان تنها زیگمانتوویچ Zygmantovich را می‌شناختم که پاهای کج و کوتاه و معلولی داشت و هرگاه که ماشین‌های ما از حرکت می‌ایستادند، او بود که لنگان می‌آمد و با دستان توانا و دانش و تجربه‌اش ماشین را راه می‌انداخت. او عرق نمی‌خورد و لیوانی نداشت، و گویی همه‌ی توان پاهای ناتوانش را به پسرش آندره‌ی Andrei داده‌بود که یکی از ستارگان تیم ملی فوتبال بلاروس و تیم ملی اتحاد شوروی بود.

اسلاویک و من کنار میز نشستیم. برخی از حاضران را نخستین بار بود که می‌دیدم، اما آنان همه گویا من، این موجود غریب کارگاه را به دیده‌ی کنجکاوی دیده‌بودند و می‌شناختند. لیوانی پر از عرق خانگی توی کف دستم گذاشتند و تازه فهمیدم که قرار است همان‌جا بابت دو روبلی که اسلاویک گرفت عرق خانگی بخورم. زیر نگاه کنجکاوشان نیمی از لیوان را جرعه‌جرعه نوشیدم. گویی خیالشان راحت شد که "طرف اهل است و از خودمان است"، و گپ‌وگفت خود را پی گرفتند. من اما اکنون مست بودم و نمی‌دانم چه گفتم و چه شنیدم. آشنایان همواره درباره‌ی عرق خانگی روسی هشدارم داده‌بودند که چنین و چنان مردافکن است، اما اکنون دیگر اهمیتی نداشت: اکنون دیگر هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداشت. خسته بودم. بیزار بودم. می‌خواستم دقایقی، ساعاتی، تا ابد، همه چیز را فراموش کنم. می‌خواستم به تعهد، وظیفه، باید، نباید، قید، بند، اخلاق، بی‌اخلاقی، شکست، پیروزی، آینده، گذشته، دیوار، مرز؛ به هیچ چیز فکر نکنم.

مرز...، اما مرز آن‌جا در برابر چشمانم بود: سرم را که برگرداندم یک نقشه‌ی بزرگ شوروی سراسر دیوار سمت راست را پوشانده‌بود. نگاهم بی‌اختیار به‌سوی جنوب غربی، به جنوب جمهوری‌های قفقاز، به سوی مرز ایران لغزید، و از همان فاصله توانستم بخوانم: Ардебил، اردبیل! نخستین بار بود که در طول نزدیک به دو سال گذشته چشمم به نقشه‌ای می‌افتاد که ایران هم در آن بود. برخاستم، تلوتلوخوران، بی‌اختیار، گویی جادو شده‌باشم، همچون کسانی که در خواب راه می‌روند، با نگاهی که روی نام اردبیل دوخته شده‌بود، به‌سوی نقشه رفتم. همه ساکت شدند. اسلاویک ترسید و شگفت‌زده و نگران نیم‌خیز شد تا زیر بازویم را بگیرد، اما پیش از آن که کاری بکند من به نقشه رسیده‌بودم و داشتم نشان می‌دادم: این شهر من است! من از این‌جا آمده‌ام!

همه از جا جهیدند؛ نیمکتی واژگون شد؛ و چندین صورت بر گرد صورت من، چشم بر نقشه دوختند، خواندند: "آرده بیل؟ آهان؟" و پرسش‌های بی‌شمار: چه‌جور شهری‌ست؟ چه‌قدر جمعیت دارد؟ چرا آمدی؟ چه‌طور آمدی؟ کجا از مرز رد شدی؟ مگر مرزهای ما سیم خاردار و مرزبان ندارد؟ مگر می‌شود از مرزهای ما رد شد؟ می‌کوشیدم آرام و سنجیده پاسخشان بدهم، اما دیگر آن‌جا نبودم. مه عطرآگین شامگاهان اردبیل را در سر داشتم؛ بر فراز دریای ابرهای گردنه‌ی حیران پرواز می‌کردم: این‌جا چه می‌کردم؟ این‌جا چه می‌کردم؟

نمی‌دانم چه مقدار دیگر نوشیدیم، چه گفتیم و چه شنیدیم، کی پراکنده شدیم، کی اسلاویک و دیگر همکاران رفتند، و من مانده‌بودم و داشتم آخرین ماشین چرخ‌دنده‌تراشی را پاک می‌کردم. در پایان هر شیفت ما می‌بایست ماشین‌ها را از روغن و براده‌ها و تراشه‌ها پاک می‌کردیم و به شیفت بعدی تحویل می‌دادیم، وگرنه سرپرستان کارگاه جریمه‌مان می‌کردند. و من اکنون داشتم برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم؛ برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم: می‌بایست وظیفه‌ام را به بهترین شکل انجام می‌دادم؛ می‌بایست ثابت می‌کردم که من کارگر خوبی هستم؛ نمی‌توانستم بپذیرم که من و دیگر هم‌میهنانم که در کارگاه‌های دیگر و در کارخانه‌های دیگر کار می‌کردیم به کم‌کاری و تنبلی شناخته‌شویم؛ کمرم درد می‌کرد؛ داشتم تابلوهای تعاونی‌های روستایی پیرامون اردبیل را سمباده می‌زدم؛ برس می‌زدم و برس می‌زدم. رفته بودم و عرق‌خوری کرده‌بودم و از کار عقب افتاده‌بودم. باید جبران می‌کردم: این تراشه‌های لعنتی تمامی نداشتند هر چه برس می‌زدم و جارو می‌زدم؛ ... و آن مه عطرآگین...

ناگهان صدایی در سکوت کارگاه به خود آوردم: تو هنوز این‌جایی؟ ولش کن، بس است دیگر! گریگوری مرکین Grigori Merkin رئیس نیمه‌ی دیگر کارگاه بزرگمان بود که او را گریشا صدا می‌زدند. مردی بود آرام و دوست‌داشتنی؛ یهودی بود و از همین رو (چرا؟) کم‌وبیش همه‌ی اعضای بریگاد من دوستش نداشتند: "اون یه‌وره‌ی! !Он еврей"، "طرف جهوده!". گویی حکم دادگاه با همین یک صفت صادر شده‌بود. هرگاه گذارش به سوی ما می‌افتاد، سربه‌سرش می‌گذاشتند و دشنام‌هایی بارش می‌کردند، و او با لبخندی کج و ابلهانه می‌گذشت و هیچ نمی‌گفت. اکنون راست می‌گفت. آن‌چنان غرق تمیز کردن ماشین شده‌بودم که گذشت زمان را فراموش کرده‌بودم. ساعتی از پایان کار شیفت ما که دوازده شب بود گذشته‌بود. همه رفته‌بودند و گریشا که نوبت کشیک
اش بود آمده‌بود تا به همه‌جا سرکشی کند و کارگاه را قفل کند و برود. برس را رها کردم. کهنه را انداختم و رفتم تا لباس عوض کنم.

بیرون برف می‌بارید. آخرین تراموای داشت از دور می‌آمد. در دل از گریشا سپاسگزار بودم که به‌موقع بیدارم کرد، وگرنه با رفتن این تراموای معلوم نبود چگونه باید خود را به خانه می‌رساندم. دویدم، سوار شدم، و خود را روی یکی از صندلی‌های تراموای رها کردم. تراموای شاید دو یا سه نفر دیگر بیش‌تر مسافر نداشت. باید تا آخر خط می‌رفتم، چند صد متر پیاده می‌رفتم، و بعد اتوبوسی را که تا خانه‌مان می‌رفت می‌گرفتم. خسته از کار روز، مست، و با مه عطرآگین اردبیل در سر، با نشستن روی صندلی تراموای، خوابم برد.

با ضربه‌ای به شانه‌ام بیدار شدم و پیرامون را نگریستم. در واگون تراموای تنها بودم. زن درشت اندام راننده با کلاه موهر صورتی‌رنگ در اتاقک دربسته‌اش نشسته‌بود و هیچ‌کس در پیرامونم نبود. تراموای در ایستگاه پایانی ایستاده‌بود. نمی‌دانم کدام انسان نیکوکاری دلش برایم سوخته‌بود و بیدارم کرده‌بود و رفته‌بود، وگرنه دقیقه‌ای دیگر تراموای به‌سوی قرارگاه پایانی خود می‌رفت و من تا صبح نمی‌توانستم خود را به خانه برسانم. از جا جهیدم و خود را از تراموای به زیر افکندم. هنوز برف می بارید و اکنون بیش از ده سانتی‌متر روی زمین نشسته‌بود. آخرین اتوبوس محله‌ی ما رفته‌بود و چاره‌ای نبود جز آن که آخرین ترولیبوس (اتوبوس برقی) را که از دو کیلومتری خانه‌مان می‌گذشت، سوار شوم.

دیگر جای شوخی نبود و باید خود را بیدار نگاه می‌داشتم. رسیدم و پیاده شدم. این‌جا باد همیشگی محله‌ی ما "یوگو زاپاد" برف را توی صورتم می‌پاشید. سخت تلوتلو می‌خوردم. پاهایم هیچ به فرمانم نبودند. چگونه می‌خواستم این دو کیلومتر را با این پاها در این بوران بروم؟ گام‌هایم به‌جای این‌که راست به پیش بروند، از این سوی عرض سه‌متری پیاده‌رو به آن سو می‌رفتند، و گاه عقب‌گرد می‌کردم و چند گام از خانه دور می‌شدم. شب جشن بود و بر خلاف شب‌های دیگر که در این ساعت هیچ موجود زنده‌ای در این مسیر دیده نمی‌شد، امشب تک و توک کسانی می‌آمدند و می‌رفتند. مرد مستی آن‌جا بر زمین افتاده‌بود، پاهایش را توی شکمش جمع کرده‌بود و لحافی از برف رویش نشسته‌بود. کسی اعتنایی به او نمی‌کرد. این منظره‌ای آشنا در این سرزمین بود. مرد ساعتی بعد به‌هوش می‌آمد و خود را به جایی می‌رسانید. فقط باید دعا می‌کرد که در این فاصله پلیس او را در آن حال نبیند، وگرنه سخت آزارش می‌دادند و برایش گران تمام می‌شد. من نیز دلم می‌خواست جایی در همان حوالی روی برف‌ها دراز بکشم و لختی بیاسایم، اما هیچ استطاعت پی
‌آمدهای آن را نداشتم. پس با همان گام‌های قیچی‌وار می‌رفتم.

برف. باد. برف. سرما.... و برف، یعنی اردبیل. صحنه‌ی نقشه و صورت‌هایی که می‌خواستند اردبیل را ببینند پیش چشمم آمد. چه‌قدر دلم می‌خواست فاصله‌ها به همان کوتاهی بود که روی نقشه دیده می‌شد و می‌توانستم گامی به عقب بردارم و اکنون در میهن، در ایران، در اردبیل باشم. این افکار گام‌هایم را سست می‌کرد. بی‌اختیار چرخی زدم، نزدیک بود بیافتم، و باز نگاهم به آن مرد خفته بر برف افتاد: نه! باید بر پا بود؛ باید رفت؛ باید به خانه رسید.

نمی‌دانم چه زمانی گذشت تا آن‌که در خانه را گشودم و گام نااستوارم را به درون نهادم. همسرم که عادت نداشت زود بخوابد، بیدار نشسته‌بود. در نگاهش نخست ترس دیدم. با آن سر و روی برف‌گرفته، حال پریشان، پاهای نا استوار، نگاه خمار و مردمک‌های گشادی که من داشتم، حق داشت. و نمی‌دانم چرا ناگهان بغض گلویم را گرفت، دو گام آن‌سوتر در آستانه‌ی آشپزخانه همچون فانوسی تا شدم، با کفش و کلاه و پالتو، و برف بر لباس، فرو نشستم؛ فرو ریختم. ویران شدم. و اشکم را رها کردم. آرام و بی‌صدا هق‌هق می‌کردم و می‌گریستم. نمی‌دانم چرا: برای دوستان و رفقایم که اکنون دوسال بود در زندان‌های جمهوری اسلامی و زیر شکنجه بودند؟ برای دعواهای بی‌معنی و بی‌حاصل حزبی و تشکیلاتی که از همان فردای ورودمان به این سرزمین دامنگیرمان بود؟ برای خودم که از عضو نورچشمی حزب به هیچ، به صفر سقوط کرده‌بودم، که از مهندس رئیس دفتر فنی کارخانه به شغل تراشکاری رسیده‌بودم؟ برای همسرم که با رؤیای بهشت به جهانی آورده‌بودمش که برای او و برای من جهنمی بیش نبود؟ برای فرصتی که در طول ازدواج و فرار شتاب‌زده‌مان هرگز پیش نیامد تا برای او توضیح دهم چه چیزهایی، و از جمله چنین سرنوشتی شاید در انتظارمان باشد؟ یا شاید خیلی ساده دلم برای آن‌سوی نقشه‌ی جغرافیا، برای اردبیل، برای آغوش گرمی در میهن تنگ شده‌بود؟

نمی‌دانم. همسرم آمد و در کنارم نشست، سرم را روی شانه‌اش گرفت، نوازشم کرد و پیوسته تکرار کرد: "گریه نکن! گریه نکن!" گریه‌ام را فرو خوردم، و از او خواستم ببیند که آیا ماهیانه‌ام هنوز توی جیبم هست، یا نه. می‌ترسیدم که در آن حال مستی کسی پولم را از جیبم زده‌باشد و ما ماهی گرسنه بمانیم. چه خوب که دختر یک‌ساله‌ام که او هم عادت داشت تا دیر وقت شب بیدار بماند، اکنون خوابیده‌بود و این حال مرا ندید.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

04 October 2009

جایزه‌ی سوئدی برای جوان ایرانی

این روزها رسانه‌های فارسی پر است از اخبار جایزه‌هایی که نهادهای گوناگون خارجی به این و آن ایرانی می‌دهند: از شهره آغداشلو، تا مرجانه بختیاری، شادی صدر، لادن و رؤیا برومند، پروین اردلان، و شاید چند تن دیگر که اکنون به یاد ندارم، و چه به‌جا همه از میان زنان میهن‌مان که جهانی می‌بیند چه‌گونه در پیکار خیابانی نیز پیشتازاند.

در این میان خبررسانی از یک جایزه از قلم افتاده‌است و من بار دیگر احساس می‌کنم که باید خبرگزاری کنم: دو سال پیش در چنین روزهایی از پدیده‌ی سعادت‌شهر، نزدیک تخت‌جمشید، سخن گفتم و در برابر آموزگاران زحمت‌کشی که چشم مردمان را به روی شگفتی‌های هستی می‌گشایند سر فرود آوردم. آقای اصغر کبیری، آموزگاری که نگاه اهالی سعادت‌شهر را به‌سوی آسمان و کهکشان‌ها گرداند (و سه سال پیش جایزه‌ای جهانی به او دادند)، خود از ماهنامه‌ی "نجوم" الهام گرفته‌بود. هفته‌ی گذشته روزنامه‌های سوئد خبر دادند که بابک امین تفرشی که سال‌ها در ماهنامه
‌ی نجوم می‌نوشت و سردبیر آن بود، همراه با خانم کارولین پورکو Carolyn Porco از امریکا، برنده‌ی جایزه‌ی سوئدی لنارت نیلسون Lennart Nilsson به مبلغ یکصد هزار کرون شده‌اند.

بابک تفرشی عکاس هنرمندی‌ست که پایی در سفر دارد و دوربین‌اش زیبایی‌های آسمان را شکار می‌کند. عکس‌های او در مجله‌های معتبر جهان، برنامه‌های تلویزیونی، و سایت سازمان فضانوردی امریکا، ناسا، منتشر می‌شود و در چندین نمایشگاه عکس شرکت داشته‌است. او عضو گروه مشاوران سازمان ستاره‌شناسان بدون مرز و مدیر پروژه‌ی سال جهانی نجوم 2009 است. او همچنین بنیادگزار و مدیر پروژه‌ی "جهان در شب" است که کوشندگان آن در سراسر گیتی زیبایی‌های شب را با دوربین‌هایشان ثبت می‌کنند. در عکس‌های او از آسمان، اغلب زمین نیز در گوشه‌ای حضور دارد تا یادمان نرود کجا ایستاده‌ایم.

دکتر کارولین پورکو در بنیاد دانش بولدر کلورادو کار می‌کند و سرپرست آزمایشگاهی‌ست که در آن عکس‌های دریافتی از سفینه‌های کاسینی و هویگنس در مدار سیاره‌ی کیوان را برای انتشار عمومی بازسازی می‌کنند. او و همکارانش شش ماه و چندین حلقه‌ی تازه بر گرد کیوان و فوران آب در یکی از ماه‌های کیوان کشف کرده‌اند. او همچنین عضو گروهی‌ست که در سال 2015 روی عکس‌های دریافتی از سیاره‌ی پلوتو کار خواهد کرد.

لنارت نیلسون که اکنون 87 سال دارد خود از بزرگان عکاسی سوئد و جهان است که از جمله شاهکارهای او نخستین تصاویر از باروری تخمک انسان و جنین در حال رشد است. بنیادی که یازده سال پیش به بزرگداشت او پایه گذاشته شد، هر سال به کسانی که دانش را با زیبایی‌های عکس‌های خود گسترش می‌دهند جایزه می‌دهد. در بیانیه‌ی مطبوعاتی بیناد لنارت نیلسون گفته می‌شود که جایزه را از آن رو به بابک تفرشی و کارولین پورکو می‌دهند که "هر یک از دیدگاه ویژه‌ی خود جایگاه انسان را در کیهان به او یادآوری می‌کنند. بابک تفرشی با عکس‌های خود آسمان شب را که انسان نوین از یاد برده، بار دیگر به ما نشان می‌دهد و ما را به دوردست‌هایی می‌برد که ستارگان هنوز درخشش طلوع بشریت را در خود دارند؛ و کارولین پورکو تازه‌ترین دست‌آوردهای اکتشاف سیارات و پژوهش علمی را در عکس‌های زیبا و آموزنده نمایش می‌دهد."

کارولین پورکو می‌گوید که خوشحال است از این‌که بابک تفرشی هم شریک جایزه‌ی اوست "زیرا او کاری بسیار پر اهمیت انجام می‌دهد. بسیاری از مردم که در شهرها زندگی می‌کنند هیچ تصوری از زیبایی آسمان پر ستاره ندارند. او به مردم کمک می‌کند تا جایگاه خود را در کیهان دریابند". و بابک تفرشی افتخار می‌کند که جایزه را به همراه کارولین پورکو برده‌است. او از مدت‌ها پیش کارولین را می‌شناسد و عکس‌های او را در ماهنامه‌ی نجوم منتشر کرده‌است. او می‌گوید: "زاویه‌ی دید ما دو نفر بسیار متفاوت است. من از چیزهایی عکس می‌گیرم که با چشم غیر مسلح و بی هیچ وسیله‌ای بر آسمان دیده می‌شوند، و کارولین با ماهواره‌ها در دوردست آسمان‌ها عکس می‌گیرد."

این دو در مراسم روز 28 اکتبر در سالن بروالد ‏Berwaldhallen‏ استکهلم جایزه‌ی خود را دریافت می‌کنند.‏

بیانیه‌ی بنیاد لنارت نیلسون
سایت بنیاد لنارت نیلسون
زندگینامه‌ی لنارت نیسون
سایت بابک تفرشی
سایت کارولین پورکو
این نوشته‌ی مربوط به دو سال پیش را نیز بخوانید.‏
عکس ‏"کهکشان راه شیری و صورت فلکی عقرب" ‏از بابک تفرشی، برگرفته از سایت بنیاد لنارت نیلسون.
عکس‌های دیگری از بابک تفرشی را این‌جا و این‌جا، و نیز عکس‌هایی از کارولین پورکو را این‌جا ببینید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

26 September 2009

از جهان خاکستری - 29

معبد و محرابم اتاق موسیقی بود. در اتاق دانشجوییم صفحه و نوار یا وسیله‌ی صوتی نداشتم. بامداد هر روز با ورود به دانشگاه ابتدا یک سر به اتاق موسیقی می‌رفتم. کتاب و کلاسورم را آن‌جا می‌گذاشتم و در طول روز و در کلاس‌هایی که شرکت می‌کردم، دیگر کتاب و کلاسوری به‌دست نداشتم. آن‌جا، در اتاقک چوبی اتاق موسیقی، برای دستگاه صوتی سانسویی Sansui و ضبط صوت آکایی Akai سری فرود می‌آوردم، دستی به مهر و ستایش بر شیرازه‌ی صفحه‌های موسیقی کلاسیک که در قفسه‌ها چیده شده‌بودند می‌کشیدم، و پیش از آن‌که به‌سوی نخستین کلاس درس بروم، گوشی را روی گوشم می‌گذاشتم، صفحه‌ی آن موسیقی را که سراسر شب در گوش داشتم می‌گذاشتم، می‌شنیدمش، می‌نوشیدمش، می‌پرستیدمش، و تازه آن‌گاه بود که روزم آغاز می‌شد. تنها و غم‌انگیز؟ شاید. اما مگر همه‌ی عبادت‌های دیگر در تنهایی و غم صورت نمی‌گیرند؟

و یک روز، که نمی‌دانم چرا هم‌اتاقی اردبیلی‌ام محمد هم آن‌جا بود، همان که با من گرفته‌بودندش، در اتاق باز شد و آزاده‌ی زیبا و شاد آن‌جا ایستاده‌بود، با دوستش سودابه. آزاده همان نخستین عشق من در دانشگاه بود که بوی کشنده‌ی جوراب شخص جنایتکاری مرا از او رانده‌بود. اکنون او به سراغ من آمده‌بود و نمی‌دانستم که آیا یادی از آن بوی جوراب دارد یا نه. لال شده‌بودم. فلج شده‌بودم. نمی‌دانستم چه بگویم و چه کنم. او گفت: "میشه پاتتیک چایکوفسکی رو پخش کنین؟"

پاتتیک چایکوفسکی؟ این موسیقی را خوب می‌شناختم. یکی از نخستین آثار موسیقی کلاسیک جهانی بود که بارها و بارها شنیده‌بودم و شاید از همان رو به موسیقی کلاسیک علاقه‌مند شده‌بودم. رادیوی رشت، تنها فرستنده‌ی داخلی که در سال‌های نوجوانی من در اردبیل خوب شنیده می‌شد، نوار این موسیقی را در بایگانی داشت و شاید بیش از این چیزی نداشت، و من هر شب با رادیو گوشی دست‌ساخت خودم و با نوای این موسیقی به خواب می‌رفتم. اما این موسیقی دست کم 45 دقیقه بود. با صدایی لرزان از آن موجود زیبا پرسیدم: کدام قسمتش؟ و او گفت: موومان چهارم!

موومان چهارم، یعنی غم‌بار ترین بخش از غم‌بار‌ترین سنفونی تاریخ موسیقی! چرا؟ چرا آزاده‌ی زیبای شاد و بازیگوش که چنان که دیده‌بودم با دوستش مهری همه‌ی جهان را به مسخره می‌گرفت و به ریش همه و هر کسی می‌خندید، اکنون می‌خواست غمناک‌ترین موسیقی جهان را بشنود؟ به درون اتاقک رفتم، صفحه را گذاشتم، و سوزن گراموفون را روی آغاز بخش چهارم سنفونی گذاشتم. محمد کنارم ایستاده‌بود و داشت با پوزخندی ادای آزاده را در می‌آورد: "میشه پا ته‌تیک و بذارین...؟" عصبانی‌ام می‌کرد. ردش کردم.

آزاده ازدواج کرد و رفت. و بعد، روزی، هنگام ورود به دانشگاه، سودابه همراهم شد. نگاهی کاونده در صورتم کرد و گفت: "دلم می‌خواهد بدانم در این لحظه چه چیزی در ذهنت می‌گذرد". و من راستش را گفتم: "یک موسیقی که خیلی شبیه به پرواز است: جاهایی از کنسرتو برای ارکستر اثر آهنگساز آذربایجانی سلطان حاجی‌بیکوف"، و در پاسخ نگاه پرسشگر او گفتم: "بیا برویم تا برایت پخش کنم". سودابه وقت نداشت، باید به کلاسش می‌رسید، اما با من آمد، در حالی که این پا و آن پا می‌کرد منتظر ماند تا صفحه را پیدا کنم و سوزن را تا جای مورد نظر پیش ببرم و موسیقی را برایش پخش کنم. شنید، و رفت، و نگفت چرا جریان ذهن مرا پرسید و اکنون که پاسخ را دانست، چه فکر می‌کند.

و باز روزی در اتاق باز شد و مهناز و پری، دو تن از زیباترین دختران دانشگاه آن‌جا ایستاده‌بودند. مهناز پرسید: آداجیوی آلبینونی رو دارین؟ نمی‌دانستم. اثری با این نام به گوشم نخورده‌بود. دستپاچه و با لکنت گفتم که نگاه می‌کنم. آن دو ایستاده‌بودند، عطر حضورشان سرمستم می‌کرد، دست‌هایم می‌لرزیدند، اما صفحه را زود پیدا کردم. لبخندی به رویشان زدم، و رفتند و روی صندلی‌های چوبی اتاق نشستند. موسیقی را پخش کردم. نخستین بار بود که آن را می‌شنیدم. چه آهنگ غم‌انگیزی. چرا این دختران موسیقی غم‌انگیز را دوست داشتند؟ آداجیوی آلبینونی را در سوئد در مراسم سوگواری پخش می‌کنند.

***
محمد تا سال‌ها پس از آن آزارم می‌داد: "میشه پا ته‌تیک و بذارین...؟"

آزاده و مهری و سودابه در امریکا و مهناز در ایران زندگی سعادتمندی دارند. از سرنوشت پری ِ زیبارویی که گفته می‌شد همشهری تبریزی من است، هیچ نمی‌دانم. برایش خوشبختی آرزو می‌کنم.

[عکس از منوچهر. آن اتاقک چوبی در اتاق شماره 3 ساختمان مجتهدی (ابن سینا) اکنون دیگر وجود ندارد.]

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 September 2009

سرگذشت یک هم‌دانشگاهی

بسیاری از کسانی که در فاصله‌ی سال‌های 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بوده‌اند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکده‌ی شیمی را از دور و نزدیک می‌شناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده می‌شد و در بسیاری از فعالیت‌های دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما به‌تدریج به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجه‌ی پایین‌تری از اهمیت قرار گرفت. با این‌همه او در سال 1354 فارغ‌التحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آن‌که دیشب، پس از 34 سال، او را در برگ‌های پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز یافتم و سرگذشت غم‌انگیز او خواب از چشمانم ربود.

عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی به‌سر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کرده‌است. شاید به‌زودی چیزی درباره‌ی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل می‌کنم. عفت ماهباز می‌نویسد:

«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کم‌تر مایه‌ی آزار و اذیت گروه‌های دیگر. آن‌چه زهرا را برایم جالب کرده‌بود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آن‌ها فاصله‌ی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیش‌تر به‌چشم می‌خورد. آن‌ها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاق‌های در بسته، یعنی بند ملی‌کش‌ها منتقل شده‌بود.

در آن‌جا زندانیان سلول‌های دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت می‌فرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکی‌ها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری به‌سر می‌بردند و زندانبانان گاه آن‌ها را به‌جای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی می‌فرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچه‌های بند یک یا بند ملی‌کش‌ها بوده، زندانبانان در را باز نمی‌کنند، اگرچه مدت‌ها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشته‌بودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او می‌گویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایده‌ای نمی‌کند. زهرا شروع به در زدن می‌کند. مدتی طول می‌کشد و پاسخی نمی‌آید. او از پشت در فریاد می‌زند: "فاشیستا در رو باز کنین".

پاسدارها در را باز می‌کنند و می‌گویند: "چه کسی می‌خواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت می‌برند و دیگر او را به اتاق باز نمی‌گردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز می‌گردانند حالت او دگرگون شده‌بوده و شعار می‌داده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او به‌هم ریخته‌است. زهرا می‌گفته: "بچه‌ها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی می‌دن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با این‌که وضعیت روحی او بهتر نشده‌بود او را دوباره به سلول باز می‌گردانند.

زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دوره‌ی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شده‌بود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شده‌بود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق می‌زدند همه صدای بلند او را می‌شنیدند که شعار آزادی می‌داد: "در را باز کنید. درها و پنجره‌ها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد می‌گرفتند. بعد از اعدام و شکنجه‌های سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان می‌ایستاد و شعار آزادی می‌داد. دوباره دستگیرش می‌کردند و به اوین باز می‌گرداندند. هر بار برادرش می‌آمد و او را به خانه می‌برد.

بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبت‌های ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میله‌ها توری کشیده شده‌بود. جایی بدتر از سلول‌های سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفته‌ام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شده‌بود. البته سعی می‌کردم نفهمد.

اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون می‌دادم، شما رو بایکوت می‌کردم. چه کار وحشتناکی بود..."

خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."

بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوت‌های زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان می‌توانست بفهمد که دروغ نمی‌گوید.

در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همان‌جا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش می‌خواست می‌آمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او می‌خواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار می‌کند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچه‌هایی که از زندان رها شده‌بودند شغل پیدا کرد و آن‌ها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریع‌تر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستاره‌ی شب‌های تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخم‌های درون‌مان بپردازیم. عموجلیل، بی آن‌که به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمک‌هایی این‌چنین شاید اندک امنیتی برای ادامه‌ی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشی‌های بیرون از زندان می‌توانست افزایش پیدا کند.

با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد می‌شد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحت‌الحفظ تیمارستان بستری می‌کردند. یادم می‌آید حرف‌هایی می‌زد که خبر از وقوع انقلاب می‌داد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابان‌ها می‌گفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر می‌کرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه می‌خواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب به‌خاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب می‌کردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار می‌داد. هر بار که مرا می‌دید به فضای زندان باز می‌گشت و از من دلجویی می‌کرد. گاه چون آدم‌های عادی به سر کار می‌آمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]

زهرا در میان خیل جان‌باختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغ‌التحصیلان دوره‌ی سوم دانشگاه برداشتم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 September 2009

Grön solidaritet همبستگی سبز

در رسانه‌های فارسی ندیدم کسی این خبر را پوشش داده‌باشد. پس من نیز باید به خیل "خبرگزاری‌های یک‌نفره" بپیوندم!

خانمی که در عکس نوار سبز بر مچ دستش دارد، مونا سالین Mona Sahlin رهبر بزرگ‌ترین حزب صحنه‌ی سیاسی سوئد، حزب سوسیال‌دموکرات، وزیر پیشین در چند وزارت‌خانه‌ی گوناگون، و معاون نخست‌وزیر پیشین سوئد است. آن دو تن دیگر نیز رهبران حزب‌های "سبز" و "چپ" (کمونیست پیشین) هستند. این عکس روز یکشنبه 6 سپتامبر (15 شهریور) در "باغ شاه" استکهلم برداشته شده‌است و من آن را از روزنامه‌ی سوئدی DN روز بعد اسکن کرده‌ام. این سه حزب که اکنون در جبهه‌ی مخالف دولت سوئد هستند، در این روز کارزار خود را برای انتخابات بعدی سوئد آغاز کردند.

هفته‌ای پیش از آن (30 اوت، 8 شهریور) به ابتکار نسل دوم ایرانیان ساکن استکهلم مراسم دفاع از حقوق بشر در ایران در همین "باغ شاه" برگزار شد. آن روز خانم مونا سالین با کت سبزرنگ و همین نوار سبز بر مچ دستش روی صحنه آمد، از شرکت سفیر سوئد در ایران در مراسم تنفیذ احمدی‌نژاد به‌شدت انتقاد کرد، و در سخنرانی پرشور خود قول داد که تا روزی که جشن پیروزی مردم ایران در رسیدن به خواست‌هایشان در همین صحنه برگزار شود، این نوار سبز را همواره بر مچ خود خواهد داشت. او در پایان به‌فارسی شعار داد "زنده‌باد آزادی!"

از آن مراسم تا برداشتن این عکس یک هفته می‌گذرد، و می‌بینیم که ایشان به عهد خود وفا کرده‌است. حرکت‌هایی از این‌گونه مایه‌ی دل‌گرمی‌ست. مردم ایران تنها نیستند. جهانی با آنان است. من اما هیچ کسی را، حتی در میان ایرانیان نمی‌شناسم که چنین قولی داده‌باشد. باید امیدوار باشیم که برای این خانم هم که شده، انتظار ما برای آن جشن پیروزی چندان طولانی نباشد.

در مراسم آن روز اشخاص بلند‌پایه‌ی دیگری هم شرکت داشتند و هنرمندان بلندآوازه‌ای روی صحنه برنامه اجرا کردند، از جمله لاله.

Ser ni det där gröna bandet runt Mona Sahlins arm? Bilden togs av Erich Stering i Kungsträdgården söndagen den 6 september när de tre oppositionspartierna ordnade ”familjedag”. Jag har skannat bilden ur DN den 7 september (och här). Veckan innan, söndagen den 30 augusti i Stödgalan för Mänskliga rättigheter i Iran i Kungsträdgården var Mona Sahlin en av talarna. Hon kritiserade skarpt Sveriges ambassadörs deltagande i ceremonin i Teheran när Ahmadinejad svors in som president. Hon visade upp det där gröna bandet runt sin handled som en symbol för solidaritet med iranska folket och lovade att bära det kring handleden tills den dagen då man festar och jublar för iranska folkets seger i dess kamp för allt vad det strävar efter.

Tack Mona Sahlin för solidariteten! Det värmer i hjärtat. Jag känner ingen annan ens bland iranierna själva som vågar lova någonting sådant. Vi får bara hoppas att väntan på segerfesten inte blir långvarig.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏