بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

06 May 2018

از جهان خاکستری - ۱۱۷‏

هه، خیال می‌کنند که ما جایزه مایزه نگرفته‌ایم! نه آقا! بیایند نشانشان بدهیم! از دست آن گنده ‏گنده‌هایشان هم گرفته‌ایم... حالا بگذریم که آن گنده‌هایشان هم پشیزی برای ما ارزش نداشته‌اند‌! ‏همین دیشب داشتم نمی‌دانم دنبال چی می‌گشتم که این عکس را پیدا کردم. آ... بفرما...! ‏مادرخانم شهبانوی گرامی‌شان نیست؟ «سرکار علیه بانو فریده دیبا»؟ که دارد این بنده را «مفت ‏خر» می‌کند به دریافت یک نشان؟

چرا،‌ خودش است. آبان ماه ۱۳۵۶ است. چفت و بست شاهنشاهی از چند سال پیش از هم وا ‏رفته. یک موقعی خود اعلی‌حضرت و بعد شهبانو به این مراسم «تشریف‌فرما» می‌شدند و ‏دانشجویان به حضورشان «مشرف» می‌شدند، اما آن دوران دیگر گذشته و امروزه نوبت رسیده به ‏مقامات درجه ۳ و ۴. ما که هیچ فکر و خیال جایزه مایزه گرفتن هم نداشتیم. داشتیم می‌رفتم ‏سربازی. این ور و آن ور می‌دویدیم و داشتیم تسویه‌حساب و از این کار‌ها می‌کردیم توی دانشگاه، ‏که دیگر راهمان را بکشیم و برویم... اما... این دل صاب‌مرده را چه می‌کردیم...؟

‏***‏
‏«یک پا که هیچ، هنوز هر دو پایم در دانشگاه بود.» آقای ابوالحسن ونده‌ور (وفا) مسئول فعالیت‌های ‏فرهنگی و هنری دانشجویی، که همواره هوای مرا داشت، گفته‌بود که لوح سپاسی برای ‏فعالیت‌های من در «اتاق موسیقی» تهیه کرده‌اند و روز جشن فارغ‌التحصیلی قرار است که آن را به ‏من بدهند، و اصرار کرده‌بود که با زحمت‌هایی که کشیده‌ام، حیف است که نیایم و آن را در مراسم ‏رسمی دریافت نکنم. هیچ نمی‌دانستم. هیچ نشنیده‌بودم که چنین چیزی هست. هیچ انتظارش را ‏هم نداشتم. گفته‌بود و گفته‌بود. از سوی دیگر نمی‌دانم از کی شنیده‌بودم که آن «آزاده»‌ی دوم، ‏همان که سال‌ها دل در گروی نگاهش داشتم، به بهانه‌ی جزوه‌ی درس دکتر اسماعیل خویی ‏خواسته‌بودم با او حرف بزنم، و ردم کرده‌بود، او نیز در بهار درسش تمام شده و قرار است در مراسم ‏فارغ‌التحصیلی شرکت کند. فکر کرده‌بودم: دنیا را چه دیده‌ای؟ شاید زد و در میان چند صد نفر به هم ‏برخوردیم و یک واپسین نگاه، نگاه بدرود، پیش از رفتن به سربازی نصیبم شد!‏

اما لباسم؟ آن روز نمی‌شد با هر سر و وضعی در مراسم شرکت کرد. جیبم خالی بود. حقوق کار ‏دانشجویی، کمک‌هزینه‌ی تحصیلی، و کمک‌هزینه‌ی مسکن قطع شده‌بود. در دو سه سال اخیر فقط ‏دو شلوار، و دو پیراهن چینی پاگون‌دار داشتم که مد روز تیپ «چریکی» آن روزگار بود. این‌ها را به ‏تناوب می‌شستم و می‌پوشیدم. شلوارها را در یک سفر دانشجویی با اتوبوس دانشگاه به ‏افغانستان از بازار کهنه‌فروشان کابل خریده‌بودم، با پول قرضی از دوست هم‌سفرم انوشه. لباس‌های ‏توریست‌های غربی بود که در آن سال‌های هیپی‌گری و رواج حشیش، از کشورهای دوردست تا ‏افغانستان، کعبه‌ی حشیش و دیگر مواد مخدر، می‌آمدند، تا آخرین تکه‌ی لباسشان را هم خرج دود و حال می‌کردند و «‏Make love! Don't war!‎‏» می‌کردند. یا لباس‌هایی بود که مردم در گوشه و کنار جهان گرد آورده‌بودند و برای زلزله‌زدگان ‏افغانستان فرستاده‌بودند. شلوارهایی گشاد و مدل قدیمی بودند. با آن‌ها دوستانم از میان دختران ‏دانشگاه نامم را «مدل ۵۹» گذاشته‌بودند، یعنی ۱۹۵۹، و اکنون ۱۹۷۷ بود. سروگوش به آب ‏داده‌بودم و دستگیرم شده‌بود که شنل‌هایی که در مراسم آن روز به فارغ‌التحصیلان می‌دهند همه‌ی ‏لباس شخصی را می‌پوشاند. چه خوب!‏

و این سربازی...، سربازی... هیچ دلم نمی‌خواست از دانشگاه بروم. این‌جا خانه و کاشانه‌ی من ‏بود. در شش سال گذشته بیش‌ترین روزها و بیش‌ترین ساعت‌های من در این‌جا گذشته‌بود. سخت ‏بود دل کندن و رفتن. و تازه، چیزی در مغز استخوانم به من می‌گفت که با رفتن به سربازی،‌ دیر یا ‏زود پرونده‌ی زندان و محکومیتم را بیرون می‌کشند و آن‌وقت به‌جای خدمت با درجه‌ی افسری، ‏خلع‌درجه‌ام می‌کنند و با درجه‌ی سرباز صفر به دوردست‌ها تبعیدم می‌کنند. دیده‌بودم که بعضی از ‏دانشجویان پس از پایان تحصیل در چارچوب برنامه‌ای که آن را خلاصه «طرح سربازی» می‌نامیدیم، ‏کاری در دانشگاه می‌گرفتند که بخشی از خدمت سربازی‌شان حساب می‌شد. آقای وفا قول ‏داده‌بود که اگر بخش مربوط به اداره‌ی نظام وظیفه را حل کنم و از آنان مجوز بگیرم، در همان امور ‏فرهنگی و هنری دانشجویی کاری به من می‌دهد. اداره‌ی نظام وظیفه... به کجای آن دستگاه بزرگ ‏و عریض و طویل امیدی داشته‌باشم؟

چند روزی که در تابستان به اردبیل و به خانه رفته‌بودم، پدرم چند آگهی استخدام مهندس مکانیک را ‏که از روزنامه‌ها بریده‌بود و نگه داشته‌بود، نشانم داده‌بود و پرسیده‌بود که حالا که درسم تمام شده ‏چه می‌خواهم بکنم؟ با شنیدن این‌که باید به سربازی بروم، کمی به فکر فرو رفته‌بود. هیچ فکرش را ‏نکرده‌بود. او خود تصور و نظر خوبی درباره‌ی سربازی نداشت، به شکلی قسر در رفته‌بود و سربازی ‏نکرده‌بود. بو برده‌بود که نگرانم. پاپی‌ام شده‌بود. پرسیده‌بود و پرسیده‌بود، و سرانجام هسته‌ی ‏نگرانیم را از زیر زبانم کشیده‌بود، و راه حل احتمالی، یعنی «طرح سربازی» در دانشگاه و نیاز به ‏موافقت اداره‌ی نظام وظیفه را نیز. گفته‌بود که از قضا یک دوست و همکلاسی قدیمی دارد که در ‏اداره‌ی نظام وظیفه آدمی‌ست، که به پدر گفته که اگر زمانی کاری داشت، به او رجوع کند، و پدر ‏تاکنون چیزی از او نخواسته، و اکنون با او حرف می‌زند و نتیجه را به من می‌گوید. عجب! چه خوب! ‏پس امیدی هست! پدر با چه آدم‌های مهمی هم‌کلاسی بوده! خواننده‌ی درجه‌ی یک رادیوی باکو ‏ربابه مراداووا، مترجمان زبردست رضا سیدحسینی و عبدالله توکل، نویسنده‌ی سرشناس نادعلی ‏همدانی،‌ و اکنون شخصی از خاندان نامدار عناصری‌های اردبیل، که در اداره‌ی نظام وظیفه ‏کاره‌ای‌ست! زنده‌باد پدر!‏

پدر چندی بعد در تهران خبرم کرده‌بود که به فلان بخش اداره‌ی نظام وظیفه بروم و سراغ آقای ‏عناصری را بگیرم. اما لباس؟ چه لباسی بپوشم؟ پیش آشنای صاحب‌نفوذ پدر باید با سر و وضع ‏آراسته رفت. همچنین او باید مرا به شکل یک کارمند بالقوه‌ی دانشگاه ببیند تا با درخواستم موافقت ‏کند. چه بپوشم؟ ندارم! هیچ نمی‌دانستم که آیا در تهران جایی هست که لباس کرایه می‌دهند،‌ یا ‏نه. جز آن دو شلوار مدل ۵۹ افغانستانی، همین تازگی بهروز صحابه دوست و همدانشگاهی ‏مشهدی، فوتبالیست معروف، عضو تیم پاس، که پایی هم در تیم ملی داشت، و گاه در خانه‌اش در ‏یکی از پس‌کوچه‌های شمالی خیابان بلوار (الیزابت – کشاورز) جمع می‌شدیم و آبگوشت ‏می‌خوردیم، از سفری برای مسابقه‌ی فوتبال در چین یک شلوار برایم آورده‌بود. سخت شگفت‌زده ‏شده‌بودم از این لطف بزرگ او. با آن همه دوست و آشنا و بستگان، برای من هم یک شلوار ‏سوغاتی آورده‌بود. لابد دیده‌بود که شلوارهای «مدل ۵۹» من دیگر فرسوده شده‌اند. چه‌قدر در دل ‏شاد بودم و سپاس‌گزار از او.‏

این شلوار نو را و یکی از پیراهن‌های چینی را اتو کشیده‌بودم، پوشیده‌بودم، و سراپا شده‌بودم ‏چینی‌پوش تیپ چریکی، به رنگ روشن! کفش‌هایم؟ کفش‌هایم کهنه بودند و از ریخت‌افتاده. این ‏کفش‌های دست‌دوز را به معرفی دوستم مسعود از یک کفاشی در خیابان نادری نزدیک چهارراه ‏استامبول می‌خریدم. ارزان بودند و راحت و با دوام، و با رویه‌ای شبیه جیر که واکس زدن ‏نمی‌خواست، و کف پلاستیکی و نرم. من و مسعود این کفش‌ها را آن‌قدر می‌پوشیدیم تا پاره ‏می‌شدند، و بعد یک جفت دیگر می‌خریدیم. سال‌ها دیرتر در خاطرات زندان آرتاشس آوانسیان، یا ‏کسی دیگر، خواندم که لئون صاحب این کفاشی و دوزنده‌ی کفش‌ها، از روس‌های «سفید» بوده که ‏از انقلاب بالشویکی ۱۹۱۷ در روسیه گریخته و به ایران آمده، و این‌جا سال‌ها در زندان به‌سر ‏برده‌است.‏

با دلی پر امید رفته‌بودم و دفتر کار همشهری صاحب‌نفوذم آقای عناصری را یافته‌بودم. چه دم و ‏دستگاهی! در اتاق بزرگی خانم منشی به اغراق آراسته‌ای نشسته‌بود و داشت ناخن‌های بلندش ‏را سوهان می‌زد. دختران دانشگاه برای تمایز از این تیپ و برای دهن‌کجی به این‌ها بود که خود را ‏نمی‌آراستند، و حیلی وقت‌ها از آن‌ور بام می‌افتادند. بوی عطر زنانه‌ی معروف آن دوران «کافه» اتاق را پر کرده‌بود. این بو به دماغ من ‏سکسی‌ترین عطر جهان بود و داغم می‌کرد. خانم منشی با دیدنم نخست سرتاپایم را ورانداز ‏کرده‌بود و سپس با عشوه‌ای گفته‌بود که کمی منتظر بنشینم. از نگاهش در جا فهمیده‌بودم که سر ‏و وضعم هیچ مناسب نیست. ساکت و با دلی بی‌تاب نشسته‌بودم. سرانجام منشی اجازه داده‌بود ‏که وارد اتاق همشهریم شوم. در زده‌بودم و وارد شده‌بودم. آقای عناصری در اتاقی بزرگ پشت میزی ‏سنگین و بزرگ نشسته‌بود و سر در کاغذهایی داشت. در چند قدمی در اتاق ایستاده‌بودم تا او سر ‏از کاغذ بردارد. سرانجام سر برداشته‌بود، سراپایم را کمی بیش از معمول ورانداز کرده‌بود، و یک ‏صندلی در دومتری میزش نشانم داده‌بود. سپس همچنان که سر در کاغذ داشت به فارسی ‏لهجه‌داری، خشک و رسمی، چیزهایی پرسیده‌بود از این که چه خوانده‌ام و با «طرح سربازی» در ‏دانشگاه چه کاری می‌خواهم یا می‌توانم بکنم. و سپس گفته‌بود که بعداً زنگ بزنم و جواب را از ‏خانم منشی بپرسم. نگفته‌بودم که من پاسخ کتبی می‌خواهم تا بتوانم به دانشگاه نشانش دهم. ‏شماره‌ی تلفن را از خانم منشی گرفته‌بودم و بیرون آمده‌بودم، با بوی عطر «کافه» در بینی. اما نه! ‏با آن برخورد دوست پدر،‌ دیگر امیدی نداشتم که در دانشگاه ماندگار شوم.‏

با بارها تلفن زدن به آن خانم منشی آراسته پاسخی نگرفته‌بودم. سرانجام پدرم وارد عمل شده‌بود ‏و از دوستش پاسخ گرفته‌بود که «آقازاده پرونده دارد! نمی‌شود!»‏

و اینک، همه‌ی غصه‌ها و نگرانی‌های جهان بر دلم سنگینی می‌کرد. در آستانه‌ی جشن ‏فارغ‌التحصیلی هیچ شادی در دل نداشتم. شنلی برداشته‌بودم که از شانه تا قوزک پا را می‌پوشاند. ‏کفش‌ها را نمی‌شد کاری‌شان کرد. امسال کلاه چهارگوش هم نداشتیم. فارغ‌التحصیلان سال‌های ‏پیش بسیاری از کلاه‌ها را پاره کرده‌بودند یا دور انداخته بودند یا با خود برده‌بودند و امسال تعداد کافی ‏برای همه نمانده‌بود. مقامات دانشگاه گفته‌بودند که همه بی‌کلاه باشند. آقای وفا خبرم کرده‌بود که ‏با آن که در لیست سفارش لوح‌های یادبود جلوی نام من «آقا» نوشته، اما گرواریست «خانم شیوا ‏فرهمند راد» کنده‌کاری کرده‌است، اما لازم نیست دلخور باشم، زیرا او لوح دیگری سفارش داده، و ‏همچنین به کسی که قرار است افراد را برای دریافت نشان روی صحنه بخواند، به شدت گفته که ‏من مرد هستم!‏

در آن شلوغی، چشم‌به‌هم‌زدنی «آزاده» را در میان جمعیت دیده‌بودم، با شنل مخمل آبی. بهش ‏می‌آمد! و بعد گمش کرده‌بودم و دیگر پیدایش نکرده‌بودم. جایی نشسته‌بودم که هنگامی که صدایم ‏زدند راحت و سریع برخیزم و بروم روی صحنه.‏

آقای وفا گفته‌بود که با حرف و حدیث‌های «ده شب کانون نویسندگان ایران» در مهرماه و بعد از آن، معلوم ‏نیست که کسی از جانب «تولیت عظما» برای توزیع نشان‌ها بیاید. اما اکنون «سرکار علیه بانو ‏فریده دیبا» مادر شهبانو روی صحنه ایستاده‌بود و نشان‌ها را توزیع می‌کرد. لابد خواسته‌بودند اوضاع ‏را عادی جلوه دهند.‏

خوانده‌بودند و خوانده‌بودند، و سرانجام نوبت من رسیده‌بود. برخاسته‌بودم و کوشیده‌بودم همه‌ی راه ‏را با گام‌هایی استوار بروم. همدانشگاهی‌ها داشتند با کف زدن همراهیم می‌کردند. صدها جفت ‏چشم بر من دوخته شده‌بود. آیا «آزاده» هم داشت نگاهم می‌کرد؟ با شوهرش نشسته‌بود، یا ‏تنها؟ «سرکار علیه بانو فریده دیبا» با لبخندی بزرگ در انتظارم بود. از کسی که پشت سرش کنار ‏میزی ایستاده‌بود یک قوطی با روکش مخمل آبی و آرم دانشگاه گرفته‌بود و منتظر بود. به یک ‏متریش که رسیده‌بودم با همان لبخند دستش را به‌سویم دراز کرده‌بود. دست داده‌بودم، با لبخندی بر ‏لب سری فرود آورده‌بودم به سپاس، و نه بیشتر. تعظیم نکرده‌بودم مثل بعضی‌هایی که می‌کردند. ‏تعظیم نداشت. دم‌ودستگاه اعلی‌حضرت آقاداماد همین خانم من بی‌گناه را که سنگی به‌سوی ‏پرزیدنت نیکسون نیانداخته بودم، و به توصیه‌ی همان نیکسون هنگام ترک آسمان ایران، به زندان ‏انداخته‌بود، و حالا هم داشتم برای همان گناه ناکرده به‌سوی سرنوشتی نامعلوم در تبعیدگاهی ‏دوردست می‌رفتم. خانم دیبا هیچ نگفته‌بود و من هم هیچ نگفته‌بودم. گویا او لهجه‌ی غلیظ ترکی ‏داشت و از «دربار» به او توصیه کرده‌بودند که تا جایی که ممکن است لهجه‌اش را بروز ندهد. ‏پروفسور حسینعلی مهران «نایب‌التولیه عظما»ی دانشگاه، به زبان ساده یعنی نماینده‌ی شهبانو ‏فرح در دانشگاه، باز ساده‌تر یعنی رئیس دانشگاه نیز در دو متری ایستاده‌بود با لبخندی، و داشت ‏صحنه را تماشا می‌کرد.‏

قوطی را گرفته‌بودم و برگشته‌بودم. به لبه‌ی صحنه نرسیده، نام نفر بعدی را خوانده‌بودند. در راه تا ‏رسیدن به صندلی، یواشکی قوطی را باز کرده‌بودم و نگاهی توی آن انداخته‌بودم. یک لوح ‏طلایی‌رنگ بود با آرم دانشگاه و نوشته‌ی «به خانم شیوا فرهمند راد»! چه حیف که لوح ‏تصحیح‌شده که آمد، آن لوح نخستین را دور انداختم، وگرنه اکنون می‌توانستم با آن پز فمینیستی ‏بدهم!‏

‏***‏
کم‌تر از دو هفته بعد، در ۲۵ آبان ۱۳۵۶، نویسنده و مترجم بزرگ و نام‌آور و دبیر کانون نویسندگان ‏ایران م.ا. به‌آذین ناگزیر از دخالت در تحصن بزرگ دانشجویان و مردم در همین سالن محل برگزاری ‏مراسم فارغ‌التحصیلی شد و همان پروفسور مهران را و بست‌نشینان را از فاجعه‌ای بزرگ نجات ‏داد.‏

و کم‌تر از پنج ماه بعد، در نوروز ۱۳۵۷، آنگاه که از پادگان چهل‌دختر شاهرود گریخته‌بودم و خود را پای ‏سفره‌ی هفت‌سین رسانده‌بودم، و گفته‌بودم که سرباز صفر شده‌ام، لابد پدر و مادر این عکس را ‏فراموش کرده‌بودند و یادشان رفته‌بود که با چه دقت و حوصله‌ای آن را با زرورق یوشانده‌بودند و تا ‏چندی زینت تاقچه‌اش کرده‌بودند، آنگاه که مادر هنگام بدرقه‌ام به سردی گفت: «با پدرت صحبت ‏کردیم. دیگر به خانه نیا. تو افتخاری برای خانواده نیاوردی.»‏

عکس، پوشیده در زرورق، چندی پس از درگذشت پدر و مادر، در خانه پیدا شد.‏

‏-------------------------‏
‏* - همدانشگاهی خواننده‌ی یک نوشته‌ی دیگرم (در این نشانی) در پیامی نوشت که از مشتریان ‏برنامه‌های اتاق موسیقی بوده، اما خیال می‌کرده که من از یک خانواده‌ی مرفه تهرانی هستم.‏

شرح سال‌های دانشجویی،‌ ماجرای نیکسون، زندان، «آزاده»ها، جزئیات تحصن بزرگ دانشگاه ‏صنعتی آریامهر (شریف) در ۲۴ و ۲۵ آبان ۱۳۵۶ را که خود در آن حضور داشتم، سربازی، انقلاب، ‏حزب، و بسیاری داستان‌های دیگر را در کتاب «قطران در عسل» نوشته‌ام.‏

‏«قطران در عسل» را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 April 2018

بدرود فرهنگ‌نویس بزرگ!‏

روز ۲۸ فروردین (۱۷ آوریل) رسانه‌ها اعلام کردند که شخصیت بزرگ فرهنگی و فرهنگ‌نویس ‏سرشناس زبان فارسی غلامحسین صدری افشار (۱۳۹۷-۱۳۱۳) در ۸۴‌سالگی درگذشته‌است.‏

خبری بسیار دردآور بود. با رفتن او جامعه‌ی فرهنگی ایران فقیرتر شد. فقدان او را به جامعه‌ی فرهنگی ایران و به بستگان و آشنایانش صمیمانه تسلیت می‌گویم.

پس از خاکسپاری او با حضور ‏بستگان و نزدیک‌ترین دوستانش، در ۳۱ فروردین مراسم یادبودی نیز برای او در فرهنگ‌سرای ‏ابن‌سینا برگزار شد، و چه خوب که بی مزاحمت چماقداران ارشادچی.‏

در ماه‌های آشفتگی‌های انقلاب در سال ۱۳۵۷ دوستی نازنین مرا برای آشنایی با آقای صدری ‏افشار به دفتری کوچک و انباشته از کاغذ و کتاب برد. من سرباز صفر (با مدرک لیسانس!) گریخته از ‏پادگان چهل‌دختر شاهرود بودم که تا آن هنگام چیزهایی اغلب ناقابل و پیش‌پاافتاده ترجمه و منتشر ‏کرده‌بودم، و آقای صدری افشار سال‌ها در ترجمه‌ی کتاب‌هایی در شناخت و تاریخ علم و تألیف آثار ‏گوناگون استخوان خرد کرده‌بود. او اکنون مدیر نشریه‌ی «آشنایی با دانش» بود، که با پشتیبانی ‏‏«دانشگاه آزاد ایران» منتشر می‌شد، و کسانی از اهالی دانش و فنآوری را می‌جست که دستی ‏هم بر قلم داشته‌باشند و برای «آشنایی با دانش» بنویسند یا ترجمه کنند. او مرا از همان نخستین ‏برخورد با مهر فراوان و به‌گرمی پذیرفت و به‌سرعت خودمانی شدیم.‏

من در آن هنگام، که سد اختناق و سانسور ساواک شاهنشاهی در هم شکسته‌بود، سخت در ‏تکاپوی نخستین انتشار «رسمی» کتابچه‌ی دوزبانی «اپرای کوراوغلو» بودم که تا آن هنگام همواره ‏به شکل پلی‌کپی و با امکانات گروه‌های فرهنگی دانشجویی منتشر شده‌بود، و فرصتی نیافتم تا ‏چیزی برای «آشنایی با دانش» بنویسم یا ترجمه کنم، و غافل از آن بودم که درست همین آقای ‏صدری افشار بسیار پیش از من، ده سال پیش، درست روی همین موضوع کوراوغلو ترجمه‌ای منتشر ‏کرده‌، «کورزاد» نوشته‌ی همت علی‌زاده (انتشارات ابن‌سینا، تهران ۱۳۴۷)، و سال‌ها برای بازنشر ‏آن با سانسور درگیر بوده‌است. نمی‌دانستم که آن کتاب نایاب شده و اجازه‌ی تجدید چاپ نداده‌اند. ‏نمی‌دانستم که بهانه‌ی جلوگیری از تجدید چاپ آن بوده که «ارشاد»‌ ساواک شستش خبردار شده ‏که همت علی‌زاده، نویسنده‌ی آن کتاب، یکی از جان‌به‌در بردگان شکست نهضت ملی آذربایجان ‏است که در سال ۱۳۲۵ به آن‌سوی ارس، به جمهوری آذربایجان [شوروی سوسیالیستی – چه ‏نام‌های ترسناکی!] پناه برده، مشغول قوام دادن به فرهنگ و ادبیات ترکی آذربایجانی‌ست، و نباید ‏آوازه‌ای نیک از او در این سوی ارس در گیرد!‏

نمی‌دانستم که «کورزاد» به ترجمه‌ی غلامحسین صدری افشار با این حال بارها تجدید چاپ شده، ‏اما با برداشتن نام همت علی‌زاده، گذاشتن نام داوود منصوری، و سرانجام با نام مغلوط علی ‏همت‌زاده!‏

به گمانم با «اسلامی» شدن دانشگاه آزاد بود که آقای صدری افشار مدیریت «آشنایی با دانش» را ‏رها کرد و خود به فکر انتشار ماهنامه‌ی علمی و فرهنگی «هدهد» افتاد. خوب به‌یاد دارم که در آن ‏آشفتگی و بی‌سامانی پس از فرو ریختن سد سانسور که ده‌ها و شاید صد‌ها روزنامه و مجله و ‏نشریات گوناگون همچون قارچ پدیدار می‌شدند، من جوان خام هیچ خوشبین نبودم که ماهنامه‌ی ‏هدهد خوانندگانی را جذب کند و آینده‌ی روشنی داشته‌باشد. با این حال در لابه‌لای دوندگی‌های ‏بی پایان حزبی تا جایی که از دستم بر می‌آمد نوشته و ترجمه به هدهد دادم، و آقای صدری افشار ‏همواره با مهر بی‌کرانی که به من داشت، کارهای ناقابلم را در هدهد منتشر کرد. و هدهد البته ‏خوانندگان فراوانی داشت و با همت و پایداری آقای افشار آن‌قدر منتشر شد که تا در برگریزان ‏همه‌ی نشریات غیر اسلامی، در خزان ۱۳۶۱ توقیفش کردند.‏

در یک جلسه‌ی «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» کسی، به‌گمانم مترجم بزرگ و شوخ محمد قاضی، ‏در معرفی پرویز شهریاری مترجم بزرگ کتاب‌های درسی و کمک‌درسی ریاصیات، گفت که شهریاری ‏هم‌وزن خودش کتاب ترجمه کرده‌است! غلامحسین صدری افشار سبک‌وزن بود و من به جرئت ‏می‌توانم بگویم که او دست‌کم دو برابر وزنش کتاب‌هایی پیرامون تاریخ علم و فرهنگ زبان فارسی ‏نوشته و ترجمه کرده‌است، بسیار معتبر و روان و شیوا و سلیس، که کتاب دم دست هر مترجم و ‏اهل قلم، یا کتاب بالینی هر کسی می‌توانند باشند. این‌روزها در رسانه‌های گوناگون آثار ترجمه و ‏تألیف او را برشمرده‌اند و من این‌جا تکرار نمی‌کنم. کافیست در وبگاه «سازمان اسناد و کتابخانه ‏ملی» ایران نام صدری افشار را وارد کنید تا فهرستی ۱۵‌صفحه‌ای و البته ناقص از کارهای او را ‏ببینید.‏

با آقای افشار نشست و برخاست‌های غیر کاری و سفرهای ماجراجویانه نیز داشتیم. یک بار با ‏گروهی از دوستان به غار متل قو رفتیم. من بیست و هشت – نه ساله درست مانند اغلب جوانان ‏جاهل آقای افشار را که در آن هنگام حوالی ۵۵ سال داشت، «سالمند» می‌دیدم و در شگفت بودم که ‏با وجود نقص جشم چگونه چست و چالاک در میان جوانان و نوجوانان در ظلمت اعماق غار ‏جست و خیز می‌کند! می‌گویند که او تا واپسین روز زندگانیش نیز همچنان چالاک بود.‏

غلامحسین صدری افشار دورادور به حزب توده ایران علاقه داشت،‌ اما هرگز عضو حزب نشد. در ‏شرایطی که همه‌ی نشریات حزب توده‌ی ایران را توقیف کرده‌بودند، و این مصادف بود با افزایش تولید ‏قلمی احسان طبری، آقای افشار پذیرفت که مقالات طبری را با نام مستعار در «هدهد» منتشر کند. ‏در نوشته‌ای با عنوان «درباره‌ی دو نام مستعار احسان طبری» نوشته‌ام:‏

‏«در مجله‌ی «هدهد» نوشته‌های طبری با نام مستعار «ا. طباطبایی» منتشر می‌شد. به برکت ‏‏اینترنت اکنون این سه مقاله را می‌یابم:‏‎

‏۱- اراسم و کالون، دو چهره از نوزایی شمالی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۳، تیر ۱۳۶۱، ‏‏‏۱۱ صفحه.‏‎
‏۲- سرود ئوئرتا، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۴، شهریور ۱۳۶۱، ۳ صفحه.‏‎
‏۳- اندیشه‌هایی درباره شناخت اسلوب‌های واقعیت عینی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۵، ‏‏مهر ۱۳۶۱، ۴ صفحه.‏‎

حافظه‌ی خیانت‌پیشه‌ام یاری نمی‌کند که به‌یاد بیاورم آیا نوشته‌های دیگری هم در هدهد منتشر ‏‏شد یا نه. انتشار این مجله نیز در پاییز ۱۳۶۱ ممنوع شد.»‏

پس از انتشار ۶ شماره از «دفترهای شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» ارشادچیان اسلامی در ‏همان برگریزان ۱۳۶۱ اجازه‌ی انتشار به شماره هفتم ندادند. «هدهد» هم توقیف شده‌بود. با این ‏همه آقای افشار پذیرفت که دفتر شماره ۷ شورای نویسندگان را به‌جای شماره‌ای از هدهد که به ‏چاپخانه نرفت، با سرمایه‌ی شخصی منتشر کند. اما پس از آن که این دفتر چاپ شده‌بود،‌ و پیش از ‏آن که توزیع شود، ارشادچیان به چاپخانه ریختند، همه‌ی نسخه‌های چاپ‌شده‌ی این دفتر را ‏بردند،‌ خمیر کردند، ‌و سرمایه‌ی آقای افشار را دور ریختند، و تنها همین یک بار نبود که با او این کار را ‏کردند. من ترجمه‌ی به‌نسبت مفصلی در آن شماره داشتم با عنوان «ناظم حکمت و رویدادهای ‏سال ۱۹۳۸» که دوستش داشتم،‌ و نابود شد، و دیگر نه نسخه‌ای از ترجمه دارم و نه دسترسی به ‏متن اصلی.‏

در کتابچه‌ی «با گام‌های فاجعه» نوشته‌ام (ویراست دوم، ص ۵۵، ناشر: مؤلف، تابستان ۱۳۹۶):‏

‏«آذر ۱۳۶۱ [...] یک شخصیت فرهنگی غیر حزبی [...] از من خواست که ارتباط او را با رهبری حزب ‏برقرار کنم. او در سه نوبت با جوانشیر [دبیر دوم حزب]، عباس حجری [دبیر تشکیلات تهران]، و ‏کیومرث زرشناس [... دبیر اول سازمان جوانان توده] دیدار و گفت‌وگو کرد،‌ و سرانجام گفت:‏

‏- حرف حالیشان نمی‌شود! می‌گویم یک امکاناتی برای روز مبادا تهیه کنید، محلی را بخرید، ‏دستگاه‌های بخرید، در اختیار آدم‌های غیر حزبی و ناشناخته، اما سالم و علاقمند به حزب بگذارید، ‏هیچ استفاده‌ای از آن‌ها نکنید و بگذارید بمانند برای روز مبادا، که اگر ریختند و زدند و گرفتند و همه را ‏از بین بردند، دست‌کم اجاقی برای آینده روشن بماند. آن‌ها همه‌ی این حرف‌ها را قبول می‌کنند و ‏می‌گویند باشد، اما دلشان نمی‌آید که همین الان هم آن امکانات را به کار نگیرند، و می‌خواهند که ‏افراد شناخته‌شده‌شان به آن‌جا رفت‌وآمد کنند و الی آخر... می‌گویم آخر این‌طوری که همان روز اول ‏لو می‌رود! اما گوششان بدهکار نیست. من هم گفتم پس ما را به خیر و شما را به سلامت!»‏

آن «شخصیت فرهنگی غیر حزبی» همانا غلامحسین صدری افشار بود. آقای افشار با همه‌ی ‏علاقه‌اش به حزب هرگز زیر بار رهنمودهای ژدانوفی حزبی نرفت و چون کوهی استوار از استقلال ‏نشریه‌اش پاسداری کرد. او گفته‌است [نقل به معنی] که «کسی آمد و از یکی از سران حزب [به ‏احتمال زیاد محمد پورهرمزان، مسئول انتشارات حزب] پیغام آورد که به فلانی [یعنی آقای افشار] ‏بگویید که در هدهد مطالبی بیرون از خط حزب منتشر نکند! من [یعنی آقای افشار] گفتم که حالا که ‏نه به بار است و نه به دار، شما دارید این‌طور خط و نشان می‌کشید. فردا اگر دری به تخته‌ای بخورد و روی کار بیایید چه به روز ما می‌آورید؟ آن شخص با جواب من رفت و چندی بعد کسی دیگر آمد و پیغام آورد که، نه، ‏ببخشید، آن شخص اولی خودسرانه چنان رهنمودی آورده‌است!»‏

در پاییز ۱۳۸۵ (۲۰۰۶) پس از ۲۲ سال دوری از میهن،‌ و آن‌گاه که مادرم در بستر مرگ بود، برای ‏مادر، دل به دریا زدم و به ایران سفر کردم. در آن سفر به زیارت آقای صدری افشار هم رفتم. این ‏عکسی‌ست یادگار آن زیارت.‏ او چند سال پیش از آن برای انتشار ترجمه‌ام از رمان «عروج» (نوشته‌ی واسیل بی‌کوف) در داخل، از راه دور ‏کمکم کرده‌بود.‏

آقای صدری افشار تا واپسین دم زندگانیش کار کرد و کار کرد و کار کرد. همین ده ماه پیش، در ۸۳ ‏سالگی، هنگام بازویرایش و آماده کردن کتاب بزرگ «فرهنگنامه فارسی» و در جست‌وجوی اطلاعات ‏زندگینامه‌ای درباره‌ی کاظم انصاری مترجم معتبر آثاری از گوگول،‌ گورکی و دیگران، دست به‌دامن من ‏شد و حیف که کمکی از من بر نیامد.‏

یادش جاودان و همواره گرامی.‏

‏*********‏
نسخه‌ی پ.د.اف ویراست دوم «با گام‌های فاجعه» را از این نشانی می‌توان به رایگان دریافت کرد. ‏نسخه‌ی کاغذی آن را نیز به قیمت حدود سه و نیم دلار به اضافه‌ی هزینه‌ی پست می‌توانید از ‏فروشگاه‌های آن لاین آمازون در کشورهای محل زندگی‌تان سفارش دهید. کافیست این عدد را در ‏گوگل بجویید یا روی آن کلیک کنید: ‏‎9198469401

در آن سفر ۱۲ سال پیش به ایران برای واپسین دیدار با مادر و نشستن در کنار بستر مرگش، هر جا ‏که می‌رفتم «برادرانی» سایه‌به‌سایه همه‌جا دنبالم بودند و اصرار هم داشتند که متوجه تعقیب‌شان ‏بشوم، تا «حالیم» شود که آن جا جای من نیست و بهتر است بزنم به چاک و دیگر بر نگردم. من نیز ‏همین کار را کردم: آمدم و دیگر هرگز نرفتم و تا آن «برادران» هستند، نمی‌روم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 March 2018

راخمانینوف - ۱۴۵‏

شبکه‌ی دوم رادیوی سوئد دارد سنفونی ششم چایکوفسکی (سنفونی پاتتیک) را پخش می‌کند. ‏این اثر همواره مرا به یاد «اتاق موسیقی» دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف بعدی) و چند ‏تن از دوستانم می‌اندازد که این اثر چایکوفسکی را بسیار دوست می‌داشتند، همچنان که من نیز. بخش ‏چهارم آن سنفونی مایه‌ی اشک و آه‌های بسیاری بود.‏

یاد «اتاق موسیقی» به یادم آورد که مناسبت جالب دیگری را نباید ناگفته بگذارم: ۲۸ مارس ۷۵-‏امین سالگشت درگذشت، و ۱ آوریل، ۱۴۵-امین زادروز آهنگساز و پیانیست بزرگ روس سرگئی ‏راخمانینوف (۱۹۴۳-۱۸۷۳) است. آثار او نیز از برنامه‌های جذاب «اتاق موسیقی» بود، به‌ویژه ‏کنسرتوی پیانوی شماره‌ی دوی او با آن ضربه‌های دراماتیک پیانو در آغاز، و نیز «راپسودی روی تمی ‏از پاگانی‌نی» که بخش آرام آن در آن دوران موسیقی متن یک سریال تلویزیونی امریکایی بود و ‏خیلی‌ها آن را به گوش جان شنیده‌بودند و دل به آن بسته‌بودند.‏

اما داستان من و موسیقی راخمانینوف بر می‌گردد به کودکی‌های من و هنگامی که در دوردست ‏اردبیل برخی از آثار او را بر متن نمایشنامه‌های رادیویی می‌شنیدم، از لابه‌لای خرخر موج متوسط ‏رادیو و صدایی که گاه و بی‌گاه می‌رفت، و لحظاتی گوش تشنه و دل بی‌قرار مرا در انتظار ‏می‌گذاشت تا باز آید.‏

در آن عالم کودکی هیچ نمی‌دانستم که این موسیقی‌ها چیستند، ساخته‌ی کیستند، نامشان ‏چیست، کجا و چگونه می‌توان آن‌ها را جدای از نمایشنامه‌های رادیویی شنید؟ هیچ نمی‌دانستم. ‏همین‌قدر روزشماری و لحظه‌شماری می‌کردم تا روز و ساعت آن برنامه‌ی رادیو برسد، و بر لبه‌ی ‏تاقچه‌ی رادیو بیاویزم، ‌و گوشم را تا جایی که قدم می‌رسید به بلندگوی رادیو نزدیک کنم، تا مبادا ‏نوایی از آن موسیقی‌های شگفت‌انگیز به گوشم نرسد و نشنیده بماند.‏

سال‌های طولانی، پانزده – بیست سال طول کشید تا با نشستن در آن اتاقک تنگ کلاس شماره‌ی ‏‏۳ ساختمان مجتهدی (ابن سینا) در دانشگاه صنعتی، ‌ورق زدن صفحه‌های گراموفون موجود در ‏آن‌جا، یا با زیر پا نهادن مقررات نانوشته‌ی «خودی‌ها» در بند ۳ زندان قصر و گوش دادن به ‏‏«رادیوی تهران» روی موج اف.ام. از یک رادیوی کوچک که در جیب روی سینه‌ی پیراهن جا می‌گرفت ‏و گوشی آن را در گوشم می‌گذاشتم، و گوش دادن و گوش دادن، یک‌یک آن آهنگ‌های دلاویز ‏کودکی‌هایم را بازیابم.‏

یکی از نخستین خاطره‌های موزیکالم اثری از همین راخمانینوف بود، پره‌لود اپوس ۳ شماره ۲،‌ که او ‏در اصل برای پیانو سروده، اما عظمتی دارد که کسانی به فکر اجرای آن با ارکستر افتادند،‌ و اجرای ‏ارکستری بود که من در کودکی می‌شنیدم.‏

راخمانینوف، از نیاکان ترک و مسلمان اهل شهر کازان بر ساحل رود ولگا (و از آن‌جاست ریشه‌ی نام ‏خانوادگیش: راخمان = رحمان)، از پدر و مادری موسیقی‌دوست و نوازنده‌ی پیانو، در آموزشگاه‌های ‏موسیقی سن‌پترزبورگ و مسکو تحصیل کرد. بیش‌تر او را برای مهارتش در نواختن پیانو می‌شناختند ‏که موهبت دستان بزرگش در آن یارش بود. گویا دستانش آن‌قدر بزرگ بودند که تا سیزده پرده‌ی ‏کامل را روی کلیدهای پیانو می‌پوشاندند. اما او خود می‌خواست آهنگساز شود و به آهنگسازی ‏بشناسندش.‏

نخستین سنفونی او را که در سال ۱۸۸۵ اجرا شد، بی‌رحمانه نقد و ریشخند کردند، تا آن‌جا که او ‏سخت دلزده شد، دچار آزردگی روحی شد، آهنگسازی را تا چندین سال پی نگرفت، و تنها از ‏استعداد درخشانش در نواختن پیانو نان خورد. اما پس از چند سال بهبود یافت و با سرودن کنسرتو ‏پیانوی شماره‌ی ۲ (که گویا به روان‌پزشک خود تقدیم کرد) سرودن آثاری بی‌همتا و ماندگار را پی ‏گرفت.‏

راخمانینوف در اوج انقلاب بالشویکی ۱۹۱۷ میهنش را ترک کرد. نخست چندی در سوییس اقامت ‏گزید و سپس به امریکا رفت. اما گفته‌اند و نوشته‌اند که همواره دلش با میهنش بود و کمی پیش از ‏مرگش، در اوج جنگ جهانی دوم، می‌خواست به اتحاد شوروی برگردد، اما سخت بیمار بود و ناتوان، ‏و آرزوی بازگشتش به میهن، با او از جهان رفت.‏

یکی دیگر از آثار بسیار زیبایش که از کودکی به یاد دارم و سال‌ها طول کشید تا پیدایش کنم، ‏اثری‌ست به‌نام «ووکالیس»،‌ یعنی «آواز بی‌کلام» که او برای خواننده‌ی سوپرانو با همراهی پیانو ‏نوشته‌است. خاطره‌ای به نقل از مستیسلاو راستروپوویچ ‏Mstislav Rostropovich‏ نوازنده‌ی بزرگ ‏ویولونسل به یاد می‌آورم که نمی‌دانم کجا خواندم یا در کدام فیلم مستند از او شنیدم. می‌گفت ‏‏(نقل به معنی):‏

‏«یک بار با سویاتوسلاو ریختر ‏Sviatoslav Richter‏ (یکی از بزرگ‌ترین نوازنگان پیانو) برای اجرای ‏کنسرتی به سوییس رفته‌بودیم و مهمان سریوژا (خودمانی سرگئی، یعنی راخمانینوف) بودیم. بعد ‏از ناهار او به اتاق خود رفت تا کمی بخوابد. من و ویتیا (حودمانی سویاتوسلاو) دست‌نوشته‌ی نوت‌های «ووکالیس» را روی ‏پیانوی اتاق نشیمن پیدا کردیم و در انتظار بیدار شدن سریوژا برای سرگرمی شروع به نواختن آن ‏کردیم. من با ویولونسل نقش خواننده را به عهده گرفتم. همین‌طور سرمان پایین بود و غرق زیبایی ‏این اثر بودیم که یکهو دیدیم سریوژا در آستانه‌ی در اتاق خوابش ایستاده، اجرای ما را گوش می‌دهد ‏و همین‌طور اشک می‌ریزد.»‏

اجراهای بی‌شماری از ووکالیس با تنظیم برای ترکیب سازهای گوناگون، یا ارکستر، یا صدای خواننده ‏‏(بدون کلام) وجود دارد.‏

دو پره‌لود دیگر او را من بسیار دوست می‌دارم: اپوس ۳۲، شماره ۱۰،‌ که آغاز و پایان آن مرا به یاد چمنزارهای ‏وحشی و خیس از شبنم یا باران منطقه‌ی تالش می‌اندازد، در هوایی مه‌آلود، و چند قاطر که در چمنزارها می‌چرند، ‏دمشان را آرام می‌چرخانند و می‌تابانند و تا زیر شکمشان را چمن‌های بلند پوشانده است؛ و اپوس ۲۳ ‏شماره ۵، این‌جا گویا با اجرای خود او، که ریتم مارش دارد و به من نیرو می‌دهد؛ آی نیرو می‌دهد!‏

آثار راخمانینوف را در فیلم‌های سینمایی بی‌شماری،‌ هم در میهنش و هم در غرب به‌کار برده‌اند. ‏یکی از پر آوازه‌ترین‌های آن‌ها فیلم استرالیایی «شاین» (۱۹۹۶) ‌‏Shine‏ است که روی زندگی واقعی ‏یک پیانیست ساخته‌شده‌است.‏

راخمانینوف را بیش‌تر برای چهار کنسرتو پیانوی عظیم او و سه سنفونی‌اش می‌شناسند.‏
‏ ‏
اثر بسیار هیجان‌انگیز دیگر او «رقص‌های سنفونیک» نام دارد.‏

کنسرتو پیانوی شماره‌ی ۳ او نیز هوادارن بسیاری دارد.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

25 March 2018

انتشار نسخه‌ی کاغذی «با گام‌های فاجعه»‏

نسخه‌ی کاغذی ویراست دوم «با گام‌های فاجعه» در فروشگاه اینترنتی آمازون در اروپا و امریکا در ‏دسترس است. برای سفارش دادن، اگر در یکی از کشورهای قاره‌های اروپا یا امریکا هستید، ‏شماره‌ی شابک ‏ISBN‏ کتاب را در وبگاه آمازون کشور خودتان وارد کنید.‏

شابک: ‏‎9198469401‎

یا روی یکی از لینک‌های زیر کلیک کنید. بهای کتاب را خود تعیین کرده‌ام که مساوی‌ست با قیمت ‏تمام‌شده‌ی کتاب (۴/۱۰ دلار امریکا، ۲/۹۶ پاند بریتانیا، و ۳/۵۰ یورو، با اندکی تغییرات در فروشگاه‌های گوناگون). علاوه بر آن هزینه‌ی پست را ‏نیز باید بپردازید.‏ روی Compare کلیک کنید تا مقایسه‌ی قیمت‌ها در فروشگاه‌های گوناگون و هزینه‌ی پست را در همان کشور ببینید و ارزان‌ترین فروشگاه را انتخاب کنید.

نسخه‌ی پی.دی.اف کتاب همچنان در این نشانی برای دانلود موجود است. انتشار آن بر کاغذ را ‏برای کتابخانه‌ها و جاهای رسمی، و نیز برای علاقمندانی که دست گرفتن کتاب را بر نسخه‌ی ‏الکترونیک ترجیح می‌دهند، لازم دانستم.‏

Print on-demand ‎ ‎$ 4.10 ‎ , £ 2.96 , € 3.50
Amazon : United States :: Canada :: United Kingdom :: France :: Germany :: Italy :: Spain :: {Compare}‎

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 March 2018

امیروف در رادیوی سوئد!‏

سردیس امیروف
اثر جلال قاریاغدی
امروز برنامه‌ی موسیقی درخواستی شبکه‌ی دوم رادیوی سوئد از جشن چهارشنبه‌سوری سخن ‏می‌گفت که امشب قرار است از جمله در «باغ‌شاه» استکهلم برگزار شود. من به همین مناسبت ‏یک قطعه موسیقی «آتشین» درخواست کردم، و خانم گرداننده‌ی برنامه با مهر فراوان و ضمن ‏تبریک نوروز آن را پخش کرد: کاپریچیوی آذربایجانی (سروده‌ی ۱۹۶۱) اثر فیکرت امیروف (۱۹۸۴-۱۹۲۲).‏

اگر نشنیدید، شمایی که در سوئد هستید تا یک ماه دیگر می‌توانید در این نشانی آن را بشنوید. اگر ‏وقت ندارید همه‌ی برنامه را بشنوید، نوار را تا دقیقه‌ی ۲۵:۲۰ جلو بکشید.‏

شمایی که در سوئد نیستید، در این نشانی یوتیوب یکی از اجراهای بیشمار آن را می‌شنوید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 March 2018

قارا قارایف در رادیوی سوئد

بیش از پنج سال پیش نوشتم که برنامه‌ی درخواستی شبکه‌ی دوم رادیوی سراسری سوئد (پ۲) ‏دو قطعه از آثار آهنگساز بزرگ آذربایجانی قارا قارایف (۱۹۸۲-۱۹۱۸) ‏Kara Karayev، یا ‏Qara ‎Qarayev، یا Gara Garayev‏ را به درخواست من برای نخستین بار پخش کرد. به گمانم گردانندگان برنامه‌های این رادیو ‏از همان‌جا با قارایف و آثار او آشنا شدند و از آن پس گاه و بی‌گاه آثاری از او پخش کرده‌اند.‏

همین یکشنبه‌ی گذشته ۲۵ فوریه برنامه‌ی پر شنونده‌ی «معرفی موسیقی از پ۲» ‏Musikrevyn i ‎P2‎‏ نزدیک نیم ساعت از وقت برنامه را به معرفی یک سی.دی از آثار قارایف که به‌تازگی اجرا شده، ‏و پخش قطعاتی از آن اختصاص داد (بالت هفت پیکر، سوئیت دون کیشوت، و پوئم سنفونیک لیلی و ‏مجنون). میزگردی از کارشناسان که هر بار به سی.دی‌های تازه امتیاز می‌دهند، در مجموع امتیاز ‏‏۴+ از ۵ به این سی.‌دی دادند.‏

شما خواننده‌ی گرامی نزدیک ۳ هفته وقت دارید که آن برنامه را در این نشانی بشنوید. نیم ساعت ‏از آغاز برنامه به قارایف اختصاص دارد. با جستن نام قارایف در یوتیوب آثار بسیار بیش‌تری از او ‏می‌یابید.‏

پی‌نوشت: فایل برنامه را دانلود کردم، بخش مربوط به قارایف را از آن قیچی کردم، و اکنون همه، حتی شما دوستان ساکن خارج از سوئد می‌توانید تا آینده‌ای نامعلوم آن بخش از برنامه را در این نشانی بشنوید و اگر خواستید برای خود دانلود کنید.

من یک ای‌میل به نشانی برنامه نوشتم و سپاسگزاری کردم برای پخش آثاری از قارایف.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 February 2018

معرفی تازه‌ای از «قطران در عسل»‏

این معرفی تازه از کتاب «قطران در عسل» را، که دو هفته پیش منتشر شده، امشب به‌تصادف یافتم. گرچه خود نویسنده هم با کلمه‌ی «انصاف» بازی کرده، با این حال من هم باید بگویم که او «منصفانه» نوشته‌است. فقط به‌گمانم از آن‌چه درباره‌ی «کودتای دروغین» نوشته‌ام درست سر در نیاورده و ایراد بی‌جا گرفته‌است. ای‌کاش روزی وقت و نیرو داشته‌باشم و به روشنی و با نشان دادن منابع گوناگون (که استناد به همه‌ی آن‌ها در نوشته‌ی داستان‌گونه جالب نبود و از کشش داستان می‌کاست)، و با آوردن همه‌ی جزئیات نشان دهم چه می‌گویم و اصل ماجرا در واقع همان بود که نوشته‌ام.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 January 2018

از جهان خاکستری - ۱۱۶‏

پس از دیدن یک فیلم مستند درباره‌ی موفقیت‌های دانشجویان ایرانی که برای ادامه‌ی تحصیل و ‏گرفتن مدرک فوق‌لیسانس یا دکترا به سوئد آمده‌اند، و با الهام از این گزارش، ماجرای این نوشته در ‏ذهنم شکل گرفت.‏

هرگونه شباهت کسان و روی‌دادهای این نوشته‌ی تخیلی با افراد و روی‌‌داد‌های واقعی، تصادف ‏محض است.‏

‏***‏
در فرودگاه آرلاندای استکهلم به انتظار ایستاده‌بودم تا یکی دیگر از فرزندان دوستان هم‌دانشگاهی ‏سابقم را تحویل بگیرم. دوستان فرزندانشان را به امید من می‌فرستادند تا در سوئد راه و چاه را ‏نشانشان بدهم و کمی مواظبشان باشم تا راه بیافتند و در دانشگاه‌های سوئد در رشته‌های فوق ‏لیسانس یا دکترا درس بخوانند.‏

نزدیک سی سال بود که از کشور بیرون آمده‌بودم و فرزندان دوستانم را که هنگام خروج پنهانی من ‏یا به دنیا نیامده‌بودند، و یا خیلی کوچک بودند، هیچ ندیده‌بودم. گاه حتی خود دوست دانشگاهی را ‏هم درست نمی‌شناختم یا به یادش نمی‌آوردم. اما «توصیه» بود و «معرفی» بود و دهان به دهان ‏این و آن معرفیم می‌کردند و به من خبر می‌رسید که فلان روز به فرودگاه بروم و فرزند فلانی را ‏تحویل بگیرم.‏

اغلب مشکلی نبود. این جوانان خود از پیش عکسی از من دیده‌بودند و خود، مرا شناسایی ‏می‌کردند و به سراغم می‌آمدند. اغلب از پیش با نهاد آموزشی مربوطه تماس گرفته‌بودند، ‏‏«پذیرش» داشتند، و اتاق دانشجویی یا جایی در خوابگاه گرفته‌بودند. چمدان‌های بی‌شمارشان را، ‏پر از آجیل و خشکبار و خوراک‌های نیمه‌آماده و خیارشور و ترشی و برنج و حبوبات و میوه و خربزه و ‏قابلمه و وسایل آشپزخانه و روغن و مایع ظرفشویی و وسایل حمام و آلبالوخشکه و لواشک و ‏سماق و سنجد و لباس‌هایی که در کوچه و خیابان سوئد نمی‌توان پوشید، و خدا می‌داند چه ‏چیزهای دیگری، بار ماشین می‌کردم، و می‌بردمشان به دفتر امور دانشجویان در نهاد آموزشی‌شان. کلید اتاقشان را تحویل می‌گرفتیم، سر راه سیم‌کارد تلفن برایشان می‌خریدیم، و می‌بردمشان به اتاقشان.‏

در اتاق، چم و خم آب و برق و اجاق و یخچال و غیره را نشانشان می‌دادم، و سپس همان روز یا روز ‏بعد می‌بردمشان به اداره‌ی امور خارجیان در مرکز امور مالیات و ثبت احوال. آن‌جا نامشان را ثبت ‏می‌کردیم و «شماره‌ی شناسایی»شان را می‌گرفتند که بی آن در سوئد هیچ کاری نمی‌توان کرد. ‏سپس کارت اتوبوس و مترو برایشان می‌خریدیم، سوار مترو می‌کردمشان و ‏می‌بردمشان تا دانشگاهشان، و راه را نشانشان می‌دادم.‏

اکنون می‌بایست خود گلیشمان را از آب می‌کشیدند. با این حال نخستین آخر هفته، و نیز ‏هفته‌های بعد، می‌بردمشان به مهمانی‌های ایرانی تا با افرادی از اهالی ایرانی سوئد آشنا شوند، ‏کمی سرگرم شوند، کمی خوراک مهمانی بخورند، و غصه نخورند و غمگین نباشند.‏

امروز، ۱۳ ژانویه‌ی ۲۰۰۸، پری‌ناز، دختر دوستانی که برایم چون خواهر و برادراند و سال‌ها با آنان ‏‏«زندگی» کرده‌ام، قرار بود بیاید. پری‌ناز دوسالش نشده‌بود که من کشور را ترک کردم. اما ‏عکس‌هایش را دیده‌بودم.‏

پرواز ایران ایر امروز چند بار به تأخیر افتاده‌بود و به‌جای ساعت ۱۳، با تأخیر بسیار، ساعت ۱۱ شب ‏به آرلاندا رسید. ایستاده‌بودم و با کنجکاوی مسافرانی را که از دروازه‌ی ترانزیت بیرون می‌آمدند، ‏تماشا می‌کردم. سرانجام پری‌ناز پیدایش شد، با چرخی پر از بار که بزرگ‌تر از خود او شده‌بود.‏

سلام و روبوسی کردیم، چرخ بارش را گرفتم و راه افتادم تا برویم به‌سوی ماشین. اما دیدم که ‏پری‌ناز دارد می‌کوشد که در آن هیاهوی همیشگی مسافران ایرانی و با آن عادت آهسته حرف ‏زدنش چیزی به من بگوید. پا سست کردم و گفتم:‏

‏- چی داری می‌گی، عزیزم؟ من درست نمی‌شنوم. بلندتر بگو!‏
‏- این...! چیز...!‏
‏- چی دخترکم؟ بلندتر بگو!‏
بازویم را گرفت، نگهم داشت، به پشت سرمان اشاره کرد، و باز گفت:‏
‏- این...! چیز...!‏

پشت سرمان را نگاه کردم. در فاصله‌ی دو سه متری‌مان دخترکی ظریف داشت می‌کوشید تا چرخ ‏دستی پر از بار سه برابر وزن خودش را فشار دهد و براند و از ما عقب نماند. با نگاهی ترسان، اما ‏آرزومند و پرسان، نگاهش را به من دوخته‌بود.‏

‏- خب، چیه پری‌ناز جان؟ دوستته؟
‏- نه، چیز... کمک لازم داره...‏
‏- خب، آره، می‌بینم: زورش به چرخ بارهاش نمی‌رسه!‏
‏- نه!... یعنی... هواپیمای بعدیش رفته... نمی‌دونه چیکار کنه...‏
‏- خب، این‌جا براش پرواز بعدی رو جور می‌کنن.‏
‏- ولی، آخه...‏

در این فاصله دخترک با بار سنگینش به ما رسیده‌بود، نفس‌زنان همچنان نگاه از من بر نمی‌داشت، و ‏هیچ نمی‌گفت. پری‌ناز جویده و آهسته برایم تعریف کرد که پدر و مادر خود او و پدر و مادر آن دختر ‏که اکنون معلوم شد نامش به‌آفرید است، بی آن‌که آشنایی قبلی با هم داشته‌باشند، در فرودگاه ‏هنگام بدرقه‌ی این دو دختر به تصادف در کنار هم ایستاده‌بودند و چند کلمه‌ای با هم حرف زده‌اند. و ‏بعد که پرواز هواپیما پیوسته به تأخیر افتاده، به‌آفرید که دستگیرش شده‌بود که «عمویی» در ‏استکهلم منتظر پری‌ناز است و شب بیرون نمی‌ماند، در آسمان و درون هواپیما به سراغ پری‌ناز آمده ‏و گفته که با رسیدن به استکهلم هیچ کس را ندارد و آیا «عموی» پری‌ناز می‌تواند به او هم کمک ‏کند؟

از خود به‌آفرید داستان را پرسیدم. با صدایی ظریف و ترسان تعریف کرد، و دستگیرم شد که ‏هواپیمای ایران ایر که قرار بوده ظهر بنشیند،‌ قرار بوده به‌آفرید با فاصله‌ی نیم ساعت و با هواپیمای ‏بعدی به «لوله‌ئو» Luleå در شمال سوئد پرواز کند. آن‌جا قرار بوده اعضای انجمن دانشجویان دانشگاه ‏لوله‌ئو به استقبالش بیایند، بارهایش را بردارند، و او را ببرند به خوابگاه دانشگاه. اما اکنون با تأخیر ‏‏۱۰ ساعته‌ی پرواز ایران ایر، همه‌ی این برنامه‌ها به هم ریخته، و اکنون که از نیمه‌شب گذشته، او ‏نمی‌داند چه کند.‏

از تصور این که این دختر ظریف و نازپرورده می‌خواهد برود و در دانشگاه شهر دورافتاده‌ی سوئد در ‏شمال دور، نزدیک مدار قطبی، تک و تنها زندگی کند و درس بخواند، دلم سخت برایش سوخت. آخر ‏دخترک، جا قحط بود؟... حالا چه‌کارت کنیم؟!‏

لحظاتی من‌ومن کردم و در سرم فعالیتی سخت جریان داشت تا راه حلی پیدا کنم. گفتم:‏

‏- خب... می‌خواهید برویم ببینیم پرواز بعدی کی است؟

پری‌ناز به‌جای او پاسخ داد: - ولی... آخر... آن‌جا که برسد،‌ هیچ‌کس نیست که تحویلش بگیرد...‏

راست می‌گفت! پرسیدم: - خب، قرار بعدیشان با انجمن دانشجویان چه موقع است؟
باز پری‌ناز جواب داد: - می‌خواهد که صبح فردا با آن‌ها تماس بگیرد و قرار تازه بگذارد.‏

داشتم فکر می‌کردم که آخر من این دختر و خانواده و تربیت او را که نمی‌شناسم. نمی‌دانم چه ‏تیپی هستند. آیا می‌توانم جرئت کنم و بگویم که بیاید و شب در خانه‌ی من بخوابد؟ فردا پدر و ‏برادرش نمی‌آیند سر مرا ببرند که چرا من، یک مرد مجرد، این دختر جوان را شب به خانه‌ی خودم ‏بردم؟ گفتم:‏

‏- خب، می‌خواهید هتلی، جایی، برایش بگیریم؟

به هم نگاه کردند و به‌آفرید سر به زیر انداخت. نه! پیدا بود که پیشنهاد خوبی نکردم! صبح که بیدار ‏شد، چه کند؟

سرانجام رو به دخترک گفتم: - ببینید، من یک خانه‌ی تک‌خوابه دارم. قرار بود پری‌ناز امشب در اتاق ‏خواب بخوابد و خودم در اتاق نشیمن روی زمین بخوابم. امکان بیش‌تری ندارم. اگر میل دارید، شما ‏هم بیایید. می‌توانید با هم روی تخت دونفره‌ی من بخوابید. همین امشب از اینترنت بلیت برای پرواز ‏فردا را می‌خریم،‌ و ساعت رسیدنتان معلم می‌شود. فردا می‌توانید با انجمن دانشجویان تماس ‏بگیرید و ساعت رسیدنتان را خبر بدهید، و مشکلی نمی‌ماند.‏

چشمان دخترک برقی زد. با پری‌ناز به هم نگاه کردند و با حرکت نامحسوس سر تأیید کردند.‏

‏- خب، پس بریم!‏

‏‌رفتیم. بار فراوان دو نفر را به زحمت در ماشین کوچکم جا دادم. سر راه برای تلفن‌های هر دو سیم ‏کارد خریدیم، و دوساعتی از نیمه‌شب گذشته‌بود که پس از خریدن بلیت فردا برای به‌آفرید، در اتاق را ‏به رویشان بستم تا بخوابند. پرواز به‌آفرید ساعت ۸ صبح بود.‏

خوابیده و نخوابیده، ساعت ۶ بامداد در اتاق را با احتیاط باز کردم. هر دو سخت در خواب بودند. ‏آهسته به‌آفرید را صدا زدم. پس از چند بار صدا زدن، سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و شگفت‌زده ‏تاریکی پیرامون را نگریست. پیدا بود که گیج گیج است و هیچ نمی‌داند کجاست. چند لحظه بعد ‏گویا همه چیز یادش آمد، ‌و شرمگین برخاست. پری‌ناز هم بیدار شد. می‌خواست با ما تا فرودگاه ‏بیاید و برگردد.‏

صبحانه درست کرده‌بودم،‌ اما به‌آفرید فقط نیمی از استکان چایش را نوشید و بعد باید می‌رفتیم.‏

در فرودگاه به‌آفرید را بدرقه کردیم. قرار و مدار برای تماس‌های بعدی گذاشتیم، و بر‌گشتیم به‌سوی ‏انجام امور پری‌ناز.‏

همان شب پدر و مادر به‌آفرید از ایران تلفن زدند. خجالتم دادند و گفتند که در این دور و زمانه دیگر ‏هیچ کسی از این کمک‌ها به دیگران نمی‌کند، که من «انسان بزرگی» هستم، که نمی‌دانند چگونه ‏تشکر کنند و...‏

تا چند روز مرتب حال و روز به‌آفرید را می‌پرسیدم و پیشرفت کارهایش را دنبال می‌کردم. می‌خواستم ‏که در همان نخستین روزهای ورود در آن جای دورافتاده احساس تنهایی و بی‌کسی نکند. ‏خوشبختانه همدانشگاهی‌هایش خوب به او می‌رسیدند، دورش را گرفته‌بودند و در همه‌ی زمینه‌ها ‏کمکش می‌کردند. یک خانم سالمند سوئدی هم پیدایش شده‌بود که همه نوع کمک به به‌آفرید ‏می‌کرد و به‌آفرید می‌گفت که او را خیلی دوست دارد، در همه چیز با هم توافق و شباهت سلیقه ‏دارند، و مثل یک روح در دو بدن هستند!‏

بار دیگر هم‌زمان با نوروز با او تماس گرفتم. تنها ماندن در نوروز، کشنده است. باز خوب است که ‏آدم‌های تنها این‌جا در کوچه و خیابان حال‌وهوای نوروزی نمی‌بینند تا غصه‌اشان صد چندان شود. اما ‏او لابد اخبار و حال‌وهوای نوروزی را از کسانش در ایران می‌شنید. اکنون او به کامپیوتر و ای‌میل هم ‏دسترسی داشت. با چندین ای‌میل کوشیدم که به او روحیه بدهم. حالش خوب بود و همه چیز ‏نشان می‌داد که مشکلی ندارد. پس دیگر مزاحمش نشدم.‏

‏***‏
شش ماه بعد از نوروز، روزی سر کار غرق در حل معماهای پیچیده بودم که تلفن زنگ زد. به‌آفرید بود ‏که به‌شدت نفس‌نفس می‌زد و هم‌زمان می‌خواست چیزی را برایم تعریف کند. اما من کلمه‌ای ‏نمی‌فهمیدم. باید آرامش می‌کردم:‏

‏- آروم بگیر دخترم! آروم! یکی دو تا نفس عمیق بکش و بعد آروم تعریف کن ببینم چی شده!‏
‏- آخه...، عمو...، شما... نمی‌دونین... چه موقعیتیه...‏
‏- خب، حالا اول کمی آروم بگیر تا بتونی حرف بزنی تا من بفهمم چه موقعیتیه!‏

همچنان نفس‌زنان و بریده و جویده و شتابان برایم تعریف کرد که پس از پایان نیمسال نخست ‏تحصیلی در رشته‌ای که هیچ دوست نداشته، در شهر یخ‌زده‌ای که هیچ تفریحی در آن نداشته، از ‏رشته‌ی دلخواهش در دانشگاه یئوله ‏Gävle‏ پذیرش گرفته، در میانه‌ی تابستان به آن شهر رفته، با ‏مشکلات فراوانی در خانه‌ی این و آن دانشجو سر کرده، بسیار سختی کشیده و رنج برده، تا آن‌که ‏امروز یک اتاق دانشجویی به او پیشنهاد کرده‌اند که کم‌وبیش به رؤیا می‌ماند: اتاقی‌ست با ‏همه‌ی امکانات رفاهی در طبقه‌ی یازدهم خوابگاه دانشجویان، با چشم‌اندازی بی‌همتا بر دریا! ‏می‌گفت که تحویل اتاق به او یک شرط دارد: کسی باید ضامن او شود. می‌گفت که یکی از ‏بستگان دورش در سوئد زندگی می‌کند،‌ اما بعد از چند تماس کوتاه بعد از ورود او به سوئد،‌ دیگر ‏هیچ حالی از او نپرسیده و او هیچ دلش نمی‌خواهد که پیش این فامیل رو بیاندازد و خواهش ‏کند که برای اجاره‌ی اتاق دانشجویی ضامنش شود. تنها راه باقی‌مانده من هستم!‏

با خود فکر می‌کردم که آخر مگر من در این میان چه‌کاره‌ام؟ این دخترک چه ارتباطی به من دارد؟ چه ‏می‌شناسم او را یا پدر و مادرش را؟ ولی آخر... آن دخترکی که من دیدم... لابد راه دیگری ندارد که ‏با این هیجان دست به دامان من شده... چه کنم؟

پرسیدم: - خب، مبلغ این ضمانت چه‌قدر است؟
هم‌چنان هیجان‌زده و نفس‌زنان گفت: - من درست نمی‌فهمم. گوشی را می‌دهم خودتان با این ‏خانم صحبت کنید!‏

‏«این خانم»؟ کدام خانم؟ معلوم شد که او در آن لحظه در دفتر امور مسکن دانشجویان دانشگاه ‏یئوله ایستاده و می‌خواهد کار تحویل اتاق را یکسره کند. خانمی گوشی را گرفت و با من حرف زد. ‏می‌گفت که ضامنی می‌خواهند برای این که دانشجو کرایه‌ی اتاق و پول مصرف برق و اینترنت و ‏تلویزیون و غیره را بپردازد. مبلغ ضمانت ده هزار کرون است.‏

فکر می‌کردم: آخر به من چه ربطی دارد؟... ده هزار کرون... ده هزار کرون؟ خب، این که پولی ‏نیست و اگر روزی ناچار شوم آن را بپردازم، آشیانم بر باد نمی‌رود... ولی آخر به من چه؟

گفتم: - خب، چه باید بکنم؟
‏- اگر یک شماره‌ی فکس بدهید، مدارک را می‌فرستم، امضا می‌کنید و با فکس پس می‌فرستید، و... ‏همین!‏

شماره‌ی فکس محل کارم را دادم. او گوشی را به به‌آفرید پس داد، و هنگامی که به‌آفرید دانست ‏که ضمانتش را می‌کنم، به گریه افتاد.‏

‏***‏
دو نیم‌سال تحصیلی، یعنی کم‌تر از یک سال دیرتر تلفنم زنگ زد. گوشی را که برداشتم، مادر ‏به‌آفرید بود که از ایران تلفن می‌زد. لحن غم‌انگیزی داشت که نوید خبرهای خوبی را نمی‌داد. ‏می‌گفت که حال «بهی» خوب نیست؛ که در دوسه سال اخیر و در ایران هم حال او هیچ خوب ‏نبوده؛ که فرستادن او به خارج و به سوئد از روی اجبار بوده‌است؛ که او در ایران همواره شاگرد ‏اول و چشم و چراغ همه‌ی خانواده و گل سر سبد فامیل بوده و همه‌ی نگاه‌ها بر او بوده، که همه ‏او را مثال می‌زده‌اند، و او نامزدی داشته که ناگهان او را رها کرده و ناپدید شده، و از آن روز به‌آفرید ‏به کلی دگرگون شده و هر روز می‌بایست او را از کمیته‌هایی که به جرم بدحجابی یا در «پارتی»ها ‏دستگیرش کرده‌بودند با ضمانت آزاد کنند؛ که کم‌کم معلوم شده که او بیماری دوشخصیتی دارد... ‏پدر و مادر به این نتیجه رسیده‌اند که بهترین راه این است که از ایران دورش کنند. در سوئد بخت با او یار بوده که من و یک خانم سالمند سوئدی و دوستان همدانشگاهی و خیلی‌های دیگر کمک‌اش ‏کرده‌ایم، اما این‌ها درمانی برای بی‌قراری او نبوده، و همین دو ماه پیش در انفجاری عصبی همه‌ی ‏وسایل اتاقش را از پنجره‌ی طبقه‌ی یازدهم به خیابان پرتاب کرده...؛ که پلیس آمده و او را برده‌اند و ‏در بیمارستان روانی با دستبند به تخت بسته‌اند...‏

با دهانی باز گوش می‌دادم و با تصور حمله‌ی عصبی آن دخترک ظریف و نازنین و بسته‌شدن او بر ‏تخت آهنین دلم سخت به درد می‌آمد... عجب! آخر چرا؟

مادر به‌آفرید دلداریم می‌داد: این‌ها ماجراهای دو ماه پیش بوده: اکنون حال «بهی» خوب است و ‏همه‌ی استادانش که از او راضی بوده‌اند، رضایت داده‌اند که او برگردد و در امتحانات پایان سال ‏تحصیلی شرکت کند.‏

عجب... عجب... آیا این داستان به پایان خوشی خواهد رسید؟ مادر به‌آفرید می‌گفت که به این ‏نتیجه رسیده که کار و زندگیش را در ایران رها کند و به سوئد بیاید تا به دخترش رسیدگی کند. هر ‏لحظه منتظر بودم که از من بخواهد که دعوتنامه برایش بفرستم، اما خوشبختانه این را نخواست و ‏به‌جای آن نظرم را پرسید.‏

آخر چه بگویم که فردا لازم نباشد محاکمه‌ام کنند که چرا چنین و چنان گفتم؟ گفتم: - به نظر من ‏باید کلاهتان را قاضی کنید و ببینید با آمدن به این‌جا چه چیزی به دست می‌آورید و چه چیزی از ‏دست می‌دهید. آیا واقعاً می‌توانید در عوض آن‌چه در ایران از دست می‌دهید و با زبان‌ندانی، در ‏این‌جا به به‌آفرید کمک بکنید؟

گفت: - من با هیچ کس دیگری این حرف‌ها را نمی‌زنم. اما از تماس با شما در این مدت و با ‏تعریف‌هایی که از دخترم شنیده‌ام، می‌دانم که با آدمی دنیادیده و منطقی و قابل اعتماد طرف ‏هستم و می‌توانم راحت حرف بزنم. شما نمی‌دانید امروز این‌جا در مملکت چه وضعی‌ست. من و ‏پدر بهی هر دو دبیر دبیرستان هستیم که زمانی شغلی آبرومند حساب می‌شد، اما ماهیانه‌ی من ‏امروز چیزی در حدود هفتصدهزار تومان است که همه‌ی آن در چند ماه اخیر به مصرف تلفن زدن به ‏بهی رسیده و همه‌ی اشتراک‌های تلفن من برای صحبت بیش از حد با خارج یکی یکی بلوکه ‏شده‌اند. حالا باقی هزینه‌ها بماند. به اضافه‌ی این که دلم پر می‌زند برای این که بیایم و ببینم که ‏آخر دخترم چه حال و روزی دارد و چرا از این دیوانگی‌ها می‌کند.‏

چه بگویم؟... چه بگویم؟... حرف زدن و نظر دادن در این امور مسئولیت دارد. گفتم: - اگر نظر مرا ‏می‌خواهید، کارتان را رها نکنید، خانه و زندگی‌تان را نفروشید. یک بار بیایید این جا،‌ هم دخترتان را ‏ببینید، و هم بسنجید که آیا می‌توانید این‌جا بمانید یا نه. راه پشت سرتان را نبندید تا بتوانید برگردید ‏به ایران.‏

گفت: - ممنونم از این که صادقانه نظرتان را می‌گویید. البته هزینه‌ی سفر جز با فروش دار و ندارم ‏تأمین نمی‌شود. اما حرف شما درست است. ببینم چه می‌کنم...‏

گوشی را گذاشتم و سرم را میان دو دستانم گرفتم: طفلک به‌آفرید... چه‌ها کشیده. پدر و مادرش ‏چه‌ها کشیده‌اند... به آن دخترک ظریف هیچ نمی‌آمد که آن‌چنان طغیان کند که وسایل اتاق را از ‏پنجره به بیرون پرتاب کند.‏

‏***‏
چند ماه گذشت، و روزی مادر به‌آفرید بار دیگر تلفن زد، این بار از شهر یئوله در سوئد، یعنی همان‌جا ‏که به‌آفرید درس می‌خواند. باز لحن و صدای غمباری داشت. می‌گفت که حال «بهی» هیچ خوب ‏نیست؛ مدتی بعد از امتحانات بار دیگر طغیان کرده و همه‌ی کریدور خانه‌ی دانشجویی را به هم ‏ریخته. خوشبختانه این‌بار همسایه‌هایش زود آرامش کرده‌اند و پای پلیس به میان نیامده. می‌گفت ‏که هیچ نمی‌داند چه کند. نمی‌داند چگونه می‌تواند به دخترش کمک کند و آرامش کند. می‌گفت که ‏همه‌ی دار و ندارش را در ایران فروخته و به این امید آمده به سوئد که در کنار دخترش باشد و ‏بکوشد که نگذارد حال او گاه و بی‌گاه بد شود. می‌گفت که دنبال راهی می‌گردد که بتواند در سوئد ‏بماند. نظرم را می‌پرسید و می‌خواست که راه‌های پناهندگی و ماندن در سوئد را به او بگویم.‏

سخت غمگین شدم. همین‌طور که او حرف می‌زد، در سرم آشوبی بر پا بود: آخر این چه ‏وضعی‌ست؟ ‌چرا باید کشور ما در وضعیتی باشد که پدر و مادرها جگرگوشه‌های نازپرورده‌شان را تنها ‏و بی‌کس به دورافتاده‌ترین ده‌کوره‌های جهان بفرستند؟ چرا سپس خود باید ناگزیر شوند که برای ‏نگهداری از فرزندشان همین راه را بپیمایند؟ چه بگویم به این خانم محترم؟ دلم می‌سوزد برای آن ‏‏«بهی» که هیچ نمی‌دانستم حالش خراب است. چه بگویم؟...‏

گفتم: - من هیچ میل ندارم دخالت کنم. تصمیم نهایی با خود شماست و با مسئولیت خودتان. اما ‏چرا می‌خواهید پناهنده شوید؟ چند ماهی، تا هنگامی که ویزایتان اجازه می‌دهد بمانید، به بهی ‏کمک کنید، و بعد برگردید به ایران. هر بار لازم بود، باز می‌توانید بیایید و مدتی پیش او باشید.‏

گفت که متأسفانه حال بهی بدتر از آن است که او بتواند بار دیگر تنها رهایش کند و برگردد، و تازه، ‏دیگر هیچ‌گونه امکاناتی در ایران ندارد، خانه و زندگیش را فروخته، شوهرش هم در انتظار وضعیت او و ‏به‌آفرید زندگانی پادرهوایی دارد. می‌گفت:‏

‏- آقا، واقعاً نمی‌دانید آن‌جا چه وضعیتی‌ست. من بعد از صحبت قبلی‌ام با شما، باز همه‌ی درآمدم به ‏اضافه‌ی بخشی از درآمد پدر بهی فقط صرف تلفن و حرف زدن با بهی شد. کلی هم قرض بالا آوردم. ‏خانه و زندگی را که فروختیم، همه صرف پرداخت بدهی‌ها و هزینه‌ی سفر به این‌جا شد. من دیگر ‏پولی برای هزینه‌ی برگشت ندارم، ‌که هیچ، پیش فک و فامیلی که بهی همیشه گل سرسبدشان ‏بوده، هیچ روی برگشتن و نگاه کردن توی چشمشان را هم ندارم.‏

رنج بردن... رنج بردن در سرزمین مادری، یا رنج بردن در غربت‌های دوردست؟ کدام بهتر است؟ چه ‏می‌داند این خانم از رنجی که این‌جا در انتظار اوست؟ رنجی که هیچ کم از رنجی نیست که در ‏خانه‌ی سرد میهن می‌برد. چه بگویم به او؟...‏

گفتم: - باید ببخشید، اما اطلاعات من در این موارد بسیار کهنه است. بیست‌وپنج – سی سال ‏پیش چیزهایی می‌دانستم. اما بعد از آن هیچ شرکتی در امور مربوط به پناهندگی نداشته‌ام و هیچ ‏نمی‌دانم که امروزه دیگر به چه بهانه‌هایی می‌توان این‌جا پناهندگی گرفت. می‌دانم که داستان‌های ‏تغییر دین و همجنس‌گرایی و کتک خوردن از شوهر و این قبیل، دیگر کهنه شده و کارکنان اداره‌ی ‏مهاجرت سوئد را گول نمی‌زند. به‌علاوه، شما باید فکر کنید که هر چه بود و نبود، در ایران شغلی ‏داشتید که برای خودتان و آشنایان آبرومند شمرده می‌شد. دبیر دبیرستان بودید. اما باید بدانید که ‏این‌جا سابقه‌ی آموزگاری شما در ایران هیچ،‌ مطلقاً هیچ ارزشی ندارد. این جا می‌شوید صفر؛ یک ‏صفر بزرگ، و این‌جا شما در بهترین حالت شاید بتوانید از کار نظافت مدرسه شروع کنید. آیا فکر این ‏چیزها را کرده‌اید؟

گفت: - آقا،‌ باور کنید، نظافتچی بودن در این‌جا صد شرف دارد به آموزگاری در وضع فعلی در آن‌جا. ‏من نمی‌دانم به چه زبانی برایتان تعریف کنم که با حقوق بخور و نمیر آموزگاری، که گاهی وقت‌ها تا ‏چند ماه پرداخت آن به تأخیر می‌افتد، زندگی چه جهنمی‌ست آن‌جا... حالا، به هر حال، با شناختی ‏که در این مدت از شما دستم آمده، قبولتان دارم و دلم می‌خواهد که نظر شما را بدانم.‏

نظر من؟... نظر من؟... چه بگویم؟... بار سنگین مسئولیت...‏

گفتم: - من فقط می‌توانم حرف دلم را بگویم. اشکالی ندارد؟
گفت: - نه! هیچ! البته! حتماً! از قضا من همان حرف دل شما را می‌خواهم بشنوم.‏

گفتم: - ببخشید خانم، اما نظر من این است که دخترتان را بردارید و برگردید به ایران. در آن‌جا هیچ ‏نباشد هم شما و هم بهی در و همسایه و خواهر و برادر و خاله و عمو و بستگانی دارید؛ شهر ‏خودتان و کشور خودتان است؛ زبان و فرهنگ خودتان است. حتی اگر دستتان خالی باشد، همین ‏دوست و آشنا و فامیل کمکتان می‌کنند که زود راه بیافتید. آن‌جا بهی مثل این‌جا تنها نیست. تهران ‏مثل لوله‌ئو و یئوله خلوت و سرد و تاریک و سوت و کور نیست. آن‌جا در غربت نیستید و عواملی که ‏حال روحی بهی را خراب می‌کنند به اندازه‌ی این‌جا نیست...‏

لحظه‌ای سکوت کرد و سپس گفت: - نمی‌دانید چه‌قدر متشکرم از شما که این قدر صادقانه نظرتان ‏را می‌گویید. با این همه من می‌خواهم برای ماندن در این‌جا هر کاری می‌توانم، ‌انجام دهم.‏

دلم از غصه می‌خواست بترکد. آخر چرا و چگونه من از آغاز قاطی این ماجرا شدم؟ او از من نشانی ‏سازمان‌ها و انجمن‌های کمک به پناهندگان ایرانی را پرسید و من نشانی اینترنتی انجمن‌هایی را که ‏می‌شناختم به او دادم، و در پایان گفتم:‏

‏- من هیچ تضمینی نمی‌کنم که این‌ها سالم و بی‌عیب هستند. فقط یادتان باشد، و حواستان باشد، ‏که کسانی به نام این و آن انجمن و به بهانه‌ی کمک به امثال شما پول‌های کلانی می‌گیرند، ‌اما در ‏عمل هیچ کمکی نمی‌کنند. اگر پای پول به میان آمد، باید حواستان را جمع کنید.‏

تشکر کرد و گوشی را گذاشتیم.‏

‏***‏
هیچ یادم نیست چه مدتی گذشته بود که روزی پری‌ناز مهمانم بود و ناگهان پرسید:‏

‏- راستی،‌ عمو، از به‌آفرید خبری دارین؟
‏- نه، مدت‌هاست هیچ خبری ازش ندارم. تو چی، خبری داری؟
‏- نه، ولی... چیز...، یعنی... [سکوت]‏
‏- ولی چی؟
‏- چیز...، این...، یعنی... [سکوت]‏

احساس کردم که خبر خوشی ندارد و بازگفتن آن برایش آسان نیست. گفتم:‏

‏- می‌دونمم که حالش خوب نبوده و کارهای ناجوری کرده. مامانش آمد این‌جا که اقامت بگیره و ‏مواظب به‌آفرید باشه. نمی‌دونم تونست اقامت بگیره یا نه. خب، حالا چی شده؟

‏- چیز... توی فیسبوکش یه چیزی نوشته‌اند...‏
‏- یعنی خودش ننوشته؟
‏- [سکوت]‏
‏- کشتی ما رو. خب،‌ چی نوشته‌اند؟
‏- چیز خوبی نیست...‏
‏- خب،‌ چی هست؟
‏- نوشته‌اند که... [سکوت]‏
‏- آخرش میگی،‌ یا نه؟
‏- نوشته‌اند که...، چیز... «به‌آفرید پرواز کرد و از جهان رفت»...‏

دستمال آشپزخانه را به سویی افکندم،‌ و روی صندلی فرونشستم. آه چه غم‌انگیز... چه غم‌انگیز. ‏طفلک دخترک نازنین... یک استعداد بر باد رفته... مادرش چه می‌کند؟ مسئولیت من در سرانجام ‏غم‌انگیز این دخترک چه‌قدر است؟ اگر آن شب در فرودگاه ردش کرده‌بودم؟...، اگر ضمانتش را ‏نکرده‌بودم که آن اتاق طبقه‌ی یازدهم را اجاره کند؟

چه می‌دانم...، چه می‌دانم...‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 December 2017

آه از این فریاد اعتراض دردآور...‏

نزدیک ده سال پیش درباره‌ی «شپش لعنتی» نوشتم: «مردی که در یک باغچه‌ی خاک‌بازی در ‏استکهلم جایی را که وجدانش باید در آن باشد می‌خاراند و زیر لب می‌گوید: شپش لعنتی».‏

این جمله را یک موسیقی‌شناس بزرگ سوئدی درباره‌ی شنونده‌ی یکی از بزرگترین آثار تاریخ موسیقی سوئد ‏از یکی از بزرگ‌ترین آهنگسازان سوئد نوشته‌است.‏

همان ده سال پیش نوشتم چگونه صفحه‌ی گراموفون آن اثر، یعنی سنفونی هفتم آلان پترشون ‏Allan Pettersson‏ (۱۹۸۰ - ۱۹۱۱) به من رسید، و چگونه کشفش کردم و چگونه در آن غرق شدم و خود را فراموش کردم.‏

امشب نزدیک پنجاه سال از نخستین اجرای آن اثر در استکهلم (۱۳ آوریل ۱۹۶۸) می‌گذرد، و ‏امشب تلویزیون سراسری سوئد اجرای زنده‌ی آن را از سالن بزرگ رادیوی سوئد پخش می‌کرد. به‌جرئت می‌توانم بگویم که هرگز اجرایی این‌چنین خوب، با حضور ذهن و دقت و تمرکز تک‌تک نوازندگان، با درک و لمسی ‏این‌چنین نزدیک، با پوست و گوشت تک‌تک نوازندگان از دردمندی آهنگساز، ندیده و نشنیده‌ام. در جاهایی احساس می‌کردم که کسانی از خود نوازندگان نیز چیزی نمانده که اشکشان سرازیر شود. پس از نخستین اجرا با رهبری بی‌همتای آنتال دوراتی ایتالیایی (که پترشون اثرش را به او ‏تقدیم کرد)، اجرای امشب بی‌گمان شاهکار بزرگی‌ست. به گمانم من امشب یک کیلو وزن کم کردم ‏با همه‌ی اشک‌هایی که ریختم!‏

شما، خواننده‌ی گرامی علاقمند در داخل خاک سوئد را فرا می‌خوانم که تا پیش از پایان ماه دسامبر ‏این اجرا را در این نشانی ببینید و بشنوید. اگر حوصله‌ی دیدن و شنیدن همه‌ی اثر را ندارید که ‏نزدیک یک ساعت است، پانزده دقیقه‌ی پایانی آن را از دست ندهید. علاقمندان خارج سوئد ‏می‌توانند اجرای دوراتی را در این نشانی بشنوند.‏

سراپای این اثر یک فریاد اعتراض بزرگ، فریاد درد است. آلان پترشون، زاده‌ی محله‌ی فقیرنشین جنوب ‏استکهلم، بزرگ‌شده‌ی گرسنگی در کوچه‌های پر گل و لای، کسی که در جوانی و پس از آن نیز ‏همواره در فقر و بی‌اعتنایی دیگران به‌سر برد و همواره با درهای بسته و دست‌هایی که او را پس ‏می‌زدند روبه‌رو شد، و فقر و فلاکت را در پیرامون خود دید، در سراسر این اثر فریاد می‌زند که: آخر چرا؟ آخر چرا؟

کسی پاسخی به او نداد. من نیز پاسخی به فریاد اعتراض او ندارم جز آن که بی‌اختیار اشک بریزم. شما ‏پاسخی دارید؟ می‌دانستم!‏

او گذشته از آثار فراوان دیگر، مجموعه‌ای از آوازهای سوئدی نیز سروده‌است با عنوان «آوازهای پابرهنه‌ها» ‏Barfotasånger، ‏بسیار زیبا. خود بجویید و بیابیدشان.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 November 2017

کؤچری، و کوچری

شگفت‌انگیز است سرعت انتقال نوشته‌ها در جهان امروز! همین ۲۰ سال پیش چندان امکانی جز ‏چاپ نوشته‌ها بر کاغذ و توزیع کتابچه‌ها و جزوه‌ها با پست و پیک نداشتیم، تا کی و کجا به دست چه کسی برسند. اما امروز با یک کلیک ‏کتابی را در سراسر جهان منتشر می‌کنیم و خواننده‌ای در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی جهان نیز همان ‏لحظه می‌تواند آن را بخواند و نظر بدهد.‏

با انتشار نوشته‌ام «اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران»، دوستداران،‌ و البته مخالفانی، از ‏این‌جا و آن‌جای جهان نظرها، و گاه دشنام‌هایی، برایم نوشتند. از دشنام‌ها می‌گذرم. اما به دو ‏تماس حاوی اطلاعاتی جالب می‌پردازم:‏

نخست، دوست گرامیم آقای همنشین بهار زنگ زدند و داستانی تعریف کردند که برای من بسیار ‏دردآور بود و هست: هیچ می‌دانید که یک آبادی به‌نام «کوچری» در ۱۰ کیلومتری غرب گلپایگان ‏هست،‌ با مردمانی که در گذشته‌ای دور از مرزهای آذربایجان به اجبار به آن‌جا کوچانده شده‌اند؟

شنیدن «کوچ اجباری» همواره چون خنجری در جگر من می‌نشیند. چه استالین آن را فرمان ‏داده‌باشد، چه شاه‌عباس،‌ چه نادرشاه، و چه هر کس دیگری.‏

به گفته‌ی آقای همنشین بهار، کم‌وبیش همه اهالی آن آبادی، که البته ترک‌اند، واژه‌ی «کوچری» را ‏در پایان نام خانوادگیشان دارند. اما «کوچری» را در آن منطقه همه ‏Koocherei‏ می‌گویند، مانند ‏‏«کوچه»ای در شهر «ری». آن آبادی را در نقشه‌ی گوگل در این مختصات می‌یابید: 33.430231, ‏‏50.171012، یا با دقیقه و ثانیه: ‏‎33°25'49"‎‏ شمالی و‎50°10'16" ‎‏ شرقی. حتی جاده‌ای به‌نام ‏‏«جاده کوچری» از مرکز گلپایگان به‌سوی این آبادی می رود. جالب است که گوگل نام سد نزدیک ‏آبادی را ‏Koochari‏ نوشته.‏

درد سینه و جگر من از آن‌جا آغاز می‌شود که نام این ایل، و تبارشان، این چنین دگرگون و بی‌معنا ‏می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند ‏Koocherei‏ یعنی چه. اما کؤچری ترکی چیز دیگری‌ست. این واژه به ‏ترکی چیزی هم‌وزن با «گذری» تلفظ می‌شود. آن «ؤ» که من در کؤچری می‌نویسم، در زبان ‏فارسی وجود ندارد و در خط برخی زبان‌ها مانند جمهوری آذربایجان، ترکیه، آلمان و سوئد و... با ‏علامت ‏ö‏ نوشته می‌شود. در زبان لری هم وجود دارد،‌ اما نمی‌دانم چگونه می‌نویسندش. پس ‏ترکیش،‌ با الفبایی ساختگی می‌شود ‏Köchari‏. (به خط لاتین جمهوری آذربایجان: Köçəri)

و اما، آیا بیوک‌آقا محمدزاده اهل این آبادی نزدیک گلپایگان بود و به آن‌سوی ارس رفت و کار می‌کرد، و ‏پسرش رفعت آن‌جا در بادکوبه به‌دنیا آمد؟ به سهم خود گمان نمی‌کنم کسی در جست‌وجوی نان از گلپایگان تا آن‌سوی ‏ارس رفته باشد، و دردم می‌آید هنگامی‌که به فاصله‌ی غیر انسانی آنان تا سرزمین نیاکانی‌شان فکر می‌کنم.‏

و تازه،‌ و به اضافه، آن دوست دوم، خانم مهرنوش هاتفی، که مقاله‌ی مهم و جالبی درباره‌ی شکستن ‏احسان طبری در زندان نوشته‌اند، لطف کردند و اطلاعاتی از جوانی رفعت محمدزاده برایم نوشتند که به «کوچری» ‏گلپایگان نمی‌خورد.‏

آری، رفعت محمدزاده در سال ۱۳۰۴ در بادکوبه به دنیا آمد، اما شناسنامه‌اش صادره از رشت است. ‏در دبیرستان کشاورزی کرج تحصیل کرد و وارد دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران شد ولی به علت ‏بی‌پولی در سال ۱۳۲۳ به دانشکده‌ی افسری رفت، و پس از فارغ التحصیلی در سال ۱۳۲۶ به ‏زندان قصر مأمور شد. پس از آذر ۱۳۲۹ (فراری دادن رهبران حزب) چندین ماه مخفی بود و در ‏تابستان ۱۳۳۰ از مرز زمینی به اتحاد شوروی ردش کردند.‏

پس آیا می‌توان گفت که هر شاهی که بود، نتوانسته‌بود همه‌ی ایل «کؤچری» را از آذربایجان بکند ‏و به گلپایگان تبعید کند؟

منتظرم که اطلاعات باز هم بیشتری برسد تا همه را یک‌جا در ویراست دوم «اخگر، مخالفی در میان ‏رهبران حزب توده ایران» وارد کنم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏