19 April 2015

در آن سر دنیا - 11‏

نام ملبورن از سال‌های کودکی در ترکیب با "المپیک" در ذهن من حک شده‌است، و همراه با نام دو ‏پهلوان: امامعلی حبیبی، و غلامرضا تختی که نخستین و دومین مدال‌های طلای همه‌ی تاریخ ورزش ‏ایران را در بازی‌های المپیک برنده شدند. المپیک 1956 و شهر ملبورن برای ورزش ایران ‏تاریخی بوده‌اند.‏

اما اکنون برای پرداختن به این تاریخ و تاریخچه وقت نداریم. مینی‌بوس از پیش رزروشده ما را از ‏فرودگاه ملبورن به آپارتمان شیک و پاکیزه‌ای در مجتمع ‏Mantra on the Park‏ نزدیک مرکز شهر ‏می‌رساند. به وقت محلی نزدیک نیمه‌شب است. با این‌حال بیرون می‌رویم تا گشتی در آن حوالی ‏بزنیم. محله‌ی چینی "چایناتاون" چند خیابان پایین‌تر است. چیز نظرگیری پیدا نمی‌کنیم. از یک بقالی ‏کمی خرید می‌کنیم و به خانه باز می‌گردیم.‏

برای نخستین بار پس از 13 شب روی تختخواب‌های واقعی با پایه‌هایی بر زمین سفت می‌خوابیم. ‏در شب‌های گذشته پنجره‌های اتاقک کاراوانمان به روی هوای آزاد و پاکیزه باز بوده و اکنون هوای دستگاه ‏تهویه در قلب شهر بزرگ نمی‌چسبد!‏

بامداد شنبه 7 فوریه پس از صبحانه خود را به میدان فدراسیون ‏Federation Square‏ می‌رسانیم. ‏راهی نیست و پیاده می‌رویم. دو ساختمان مدرن و جالب این‌جا هست، و یک کلیسا و چند ‏ساختمان قدیمی. اندرو ما را برای یک گردش پیاده با عنوان "کوچه‌ها و بازارها – رازهای پنهان" ‏Lanes and Arcades – Hidden secrets‏ نام‌نویسی کرده‌است. ساعت 10 یک خانم راهنما که ‏علامتش داشتن یک چتر زردرنگ است پیدایش می‌شود و ما و ده – دوازده نفر دیگر دورش جمع ‏می‌شویم. او ناممان را می‌پرسد و با کاغذهایش مطابقت می‌دهد، و به هر کداممان یک کیف ‏پارچه‌ای، یک بطری کوچک آب، و یک نقشه می‌دهد. این آب را لازم داریم زیرا که هوا گرم است و از ‏لابه‌لای ابرها گاه آفتاب داغی بر سرمان می‌تابد. راهنما کمی درباره‌ی آن کلیسای روبه‌رو و سپس ‏مسیرمان توضیح می‌دهد، و به راه می‌افتیم.‏

خیابان‌های تنگ، کوچه – پس‌کوچه‌های تو در تو که توریست‌ها اغالب نمی‌بینند، پر از دکان‌ها، ‏کافه‌ها، قنادی‌ها، خیاطی‌ها، زرگری‌ها و... این‌جا یک فروشگاه عسل طبیعی‌ست که با قرار قبلی ‏واردش می‌شویم و اجازه داریم که سه نوع عسل را با طعم‌های گوناگون بچشیم. یکی‌شان ‏فرآورده‌ی زنبورهای شهری‌ست، یعنی از کندوهایی که زنبورها بر بام یکی از ساختمان‌های شهر ‏ساخته‌اند به‌دست آمده‌است. می‌چشم، و چه کنم که عطر و طعم هیچ‌یک به‌پای عسل سبلان ‏طبیعی سال‌های کودکیم نمی‌رسد؟!‏

این بازارچه کف موزائیک زیبایی دارد. این‌یکی "بازارچه‌ی سلطنتی"ست که مجسمه‌های جالب قدیمی ‏بر طاق آن هنوز مانده. این‌جا، در پس‌کوچه‌ای دیگر، اگر با آسانسور به طبقه‌ی دوم برویم صنایع ‏دستی قدیمی هست؛ از جمله یک خیاطخانه و یک دکان با همه جور کارهای دستی عجیب و ‏غریب.‏

این‌جا بهترین کافه‌قنادی مورد علاقه‌ی خانم راهنماست که به دلخواهمان و به‌رایگان می‌توانیم قهوه ‏و چای و شیرینی و بستنی و شیرکاکائو سفارش دهیم. بسیار خوشمزه است. این‌جا یک بار ‏‏"خاکی" و مردمی‌ست که اکنون بسته است، اما سر شب کرکره‌اش را بالا می‌زنند، این میله‌ها را ‏بیرون می‌کشند، پیشخوانی می‌سازند، و آبجو و مزه‌های ساده می‌فروشند.‏

این کوچه‌ها را شهرداری ملبورن منطقه‌ی آزاد نقاشان گرافیتی اعلام کرده و دیوارها پر است از ‏نقاشی، و برخی‌شان به‌راستی زیبا هستند.‏

سرانجام ساعت 2 بعد از ظهر است و تورمان شامل یک ناهار هم هست که در یک رستوران کوچک ‏و ساده و ارزان به‌نام کابوس ‏Caboose Restaurant‏ سرو می‌شود. بشقاب کوچکی با گوشت یا ‏ماهی و مخلفات، با یک آبجو یا یک گیلاس شراب. "رستوران" که چه عرض کنم، چیزی در ردیف ‏‏"فست‌فود" است! این‌جا هم آبجو و شراب گران‌تر از سوئد است.‏

دیدار دوست

دوستی دارم از سال‌های دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) و از هم‌زنجیران زندان شاه، که این‌جا در ‏ملبورن زندگی می‌کند و چهل سال است که همدیگر را ندیده‌ایم. با ای‌میل به او خبر داده‌ام که ‏ساعت دوی امروز در رستوران کابوس هستم. ناهارمان را خورده‌ایم که "پدرام" در رستوران را باز ‏می‌کند و سرک می‌کشد. خود ِ خودش است! فقط سبیلش را تراشیده، موهای سرش ریخته و ‏آن‌چه باقیست سفید شده. مثل خود من. بر می‌خیزم و به‌سویش می‌دوم. بیرون رستوران همدیگر ‏را در آغوش می‌فشاریم. چیزی نمانده که اشکم سرازیر شود. خوش‌وبش می‌کنیم، به رستوران بر ‏می‌گردیم، با همسفران می‌نشینیم و یک آبجوی دیگر با هم می‌نوشیم. همسفران با پدرام جور ‏می‌شوند و پرسش‌های فراوانی درباره‌ی استرالیا و ملبورن دارند.‏

گردش در ملبورن را با راهنمایی پدرام ادامه می‌دهیم. من و او از سال‌های دور یاد می‌کنیم، و از ‏زندگی امروزمان، هر یک در گوشه‌ای از جهان، به اندازه‌ی قطر کره‌ی زمین دور از هم، در دو نیم‌کره: ‏زندگی‌ست و راه‌های گوناگون و دوراهی‌های پی در پی. مهم آن است که جان بر تیغ نداده‌باشی و ‏به آن سوی لبه‌ی تیغ ‏نغلتیده‌باشی، و چه خوب که هر دو در سوی آبرومندانه‌ی تیغ ایستاده‌ایم.‏

به راهنمایی پدرام به برج بلند ملبورن ‏Eureka Skydeck 88‎‏ می‌رویم. این‌جا نفری 19 و نیم دلار ‏می‌دهیم، سوار آسانسور می‌شویم و به طبقه‌ی 88 برج معروف "یافتم" (به یونانی ‏Eureka‏) ‏می‌رویم. آن‌جا کافه‌ای و فروشگاهی و پنجره‌هایی و دوربین‌هایی هست و می‌توان چشم‌انداز ‏ملبورن را از آن بالا تماشا کرد. این‌جا گویا بلندترین جای تماشای چشم‌انداز پیرامون در همه‌ی ‏نیمکره‌ی جنوبی‌ست. همچنین امکانی دارند که ادعا می‌کنند که در جهان بی‌همتاست: پولی ‏می‌دهید، به اتاقکی شیشه‌ای شبیه آسانسور وارد می‌شوید که کف آن هم شیشه‌ای‌ست، و ‏سپس این اتاقک از دیوار برج به‌سوی بیرون حرکت می‌کند، و شما از کف شیشه‌ای زیر پایتان نزدیک ‏‏300 متر فضای خالی می‌بینید. نام آن را ‏Edge Experience‏ گذاشته‌اند. صفی طولانی در آستانه‌ی ‏این اتاقک هست و از خیر آن می‌گذریم. پدرام می‌گوید که با وجود دو دهه زندگی در ملبورن این ‏نخستین بار است که به بالای این برج آمده. و این البته پدیده‌ای دامنگیر همه‌ی ماست که در ‏شهرهای دیدنی خارج زندگی می‌کنیم و گرفتار مشکلات روزمره، دیدنی‌های شهر را تنها هنگام ‏نشان دادنشان به مهمانانمان می‌بینیم.‏

به پس‌کوچه‌های ملبورن باز می‌گردیم. قهوه و آبجو می‌نوشیم. در شهر قدم می‌زنیم. گپ می‌زنیم. ‏و شب است و هنگام شام. اندرو در کاغذهایی که به ما داده دست‌کم هفت رستوران رنگارنگ در ‏ملبورن توصیه کرده، اما پس از آن‌که آن بار "خاکی" و مردمی را نمی‌پسندیم، رأی جمع بر ‏‏"دامپلینگ" چینی‌ست. بیزارم از غذاهای سرخ‌شده و چرب و چیل و بی‌معنی چینی، اما در اقلیت ‏مطلق هستم و صدایم را در نمی‌آورم. می‌رویم و می‌نشینیم. بشقاب از پی بشقاب می‌آورند، از ‏بخارپز و سرخ‌کرده. یکی دوتایشان خوشمزه است، اما بقیه را جز به‌زحمت نمی‌توانم بخورم. در پایان ‏خیلی از غذاهایی که برای ما پنج همسفر و دو میهمانمان آورده‌اند نخورده می‌ماند، و می‌رویم. تازه ‏اگر در پایان جلویشان را نگرفته‌بودیم باز هم می‌آوردند!‏

با مهمانان به آپارتمان ما می‌رویم، چای دم می‌کنیم و می‌نوشیم، و مهمانان به خانه‌شان می‌روند. ‏کی دیگر پدرام را خواهم دید؟

جاده‌ی ساحل اقیانوس

بی‌گمان ملبورن دیدنی‌های فراوان دیگری هم دارد اما برنامه‌ی ما چیز دیگری‌ست. ساعت ده بامداد ‏یکشنبه 8 فوریه به شرکت کرایه‌ی اتوموبیل می‌رویم تا ماشینی را که اندرو برایمان رزرو کرده تحویل ‏بگیریم و به سفری چهار روزه در جاده‌های پیرامون ملبورن بپردازیم. اندرو برنامه‌ریزی خوبی کرده و از ‏آپارتمان ما تا دفتر کرایه‌ی ماشین تنها 10 دقیقه پیاده‌روی‌ست. می‌رویم و یک جیپ شهری نیسان ‏تحویل می‌گیریم. آپارتمانمان را تحویل می‌دهیم، سوار می‌شویم و به‌سوی جاده‌ی بزرگ ساحل ‏اقیانوس ‏Great Ocean Road‏ می‌رانیم. این جاده با شماره‌ی ‏B100‎‏ در جنوب استرالیا بر ساحل ‏اقیانوس امتداد دارد. قرار است که تا شب خود را به آپارتمانی که در "آپولو بی" ‏Apollo Bay‏ برایمان ‏رزرو شده برسانیم.‏

در شاهراه ‏M1‎‏ به‌سوی جنوب غربی می‌رانیم و سپس از طریق جاده‌ی ‏C134‎‏ به جاده‌ی ساحل ‏اقیانوس می‌رسیم. به نوشته‌ی اندرو این‌جا شراب‌سازی ‏Scotchmans Hill‏ سر راهمان است که ‏می‌توان رفت و شراب چشید و چند بطری خرید. در بسیاری از رستوران‌های استرالیا می‌توان شراب ‏را با خود برد و پول کمی می‌گیرند و بطری را برایتان باز می‌کنند. هیچ‌کس به بازدید شراب‌سازی رأی ‏نمی‌دهد و نخست در نزدیکی فانوس دریایی ‏Split Point‏ می‌ایستیم. این‌جا خلیج کوچک و ‏زیبایی‌ست، و فانوس دریایی را بر دماغه‌ی انتهای آن ساخته‌اند. به‌جای راه اصلی، از یک جاده‌ی ‏خاکی با سربالایی تند و پر دست‌انداز بالا می‌رویم. ما که می‌رسیم بازدید از بالای فانوس تعطیل ‏است و تنها چشم‌اندازهای پیرامون آن را تماشا می‌کنیم. باد می‌وزد و اقیانوس جنوبی فیروزه‌ای، ‏آبی و نیلی، و زیباست.‏

در طول جاده‌ی ساحلی این‌جا و آن‌جا می‌توان ایستاد و چشم‌اندازهای زیبا را تماشا کرد. زیر آفتاب ‏داغ در شهر ساحلی لورن ‏Lorne‏ می‌ایستیم. به نوشته‌ی اندرو این‌جا مسیرهای پیاده‌روی در جنگل ‏از جمله تا آبشار ارسکاین ‏Erskine Falls‏ هست. اما زیر چنین آفتاب داغی هیچ کداممان به فکر ‏پیاده‌روی نیستیم. آبشار هم که در نیو زیلند فراوان دیده‌ایم. کمی در خیابان ساحلی شهر قدم ‏می‌زنیم. پر است از فروشگاه‌های مایو و وسایل قایق و موج‌بازی و کرایه‌ی این وسایل. نمی‌دانم چرا ‏به فکر هیچ‌کداممان نمی‌رسد که برویم و تنی به آب بزنیم. در عوض به یک بستنی‌فروشی می‌رویم ‏و بستنی‌های خوشمزه می‌خوریم.‏

پس از ایستادن در چند جای دیگر و تماشای چشم‌انداز زیبای اقیانوس و جنگل و صخره‌های ساحلی، ‏شامگاه به آپولو بی می‌رسیم و به ‏Comfort Inn The International‏ می‌رویم. آپارتمان دوبلکس ‏پاکیزه‌ای‌ست با شش تخت، اما آشپزخانه ندارد. جابه‌جا می‌شویم و سپس می‌رویم و در شهر ‏کوچک و خلوت قدم می‌زنیم. سوپرمارکت بزرگ شهر تعطیل است. از یک بقالی کوچک کمی خرید ‏می‌کنیم، از سالن غذاخوری (‏Food Court‏) بزرگی به‌نام ‏George's Takeaway‏ که همه جور ‏خوراکی دارند، پیتزا می‌خریم و به خانه می‌بریم و همراه با شراب و آبجو می‌خوریم. خوشمزه است.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 April 2015

در آن سر دنیا - 10‏

کرایست‌چرچ بزرگ‌ترین شهر جزیره‌ی جنوبی، دومین شهر نیو زیلند، و مرکز صنایع آی‌تی این کشور ‏است. ساعتی طول می‌کشد ‏تا از حاشیه‌ی شهر به نزدیک مرکز آن برسیم، و من پیوسته نگرانم که مبادا در شلوغی خیابان‌ها ‏پلی یا مانعی با ارتفاع کم سر راهمان سبز شود و کاراوان ما با بلندی 3.30 متر نتواند از زیر آن عبور ‏کند. راهنمای جی‌پی‌اس که بلندی ماشین ما را نمی‌داند تا به راه درست هدایتمان کند! اما این ‏شهر نیز پستی و بلندی ندارد و به پل روگذر یا تونلی بر نمی‌خوریم.‏

نزدیک‌ترین کمپینگ به مرکز شهر که راهنما یافته ‏Addington Accomodation Park‏ نام دارد. در ‏ترافیک سنگین پس از ساعت کار، همه می‌ایستند و به ما راه می‌دهند تا به داخل محوطه‌ی کمپ ‏بپیچیم. نزدیک دفتر کمپ پارک می‌کنیم و وارد دفتر می‌شویم. برخلاف همه‌ی کمپ‌های دیگری که ‏بوده‌ایم، این‌جا کهنه و فرسوده است. اما کمپ بعدی از مرکز شهر دو کیلومتر دورتر است. دفتردار ‏زنی ژولیده و سالمند است که حال و روز و حرف زدنش مانند معتادان است. جا برای ما دارند و ارزان ‏هم هست. اما او نیز جانشین دفتردار اصلی‌ست و چیز زیادی نمی‌داند. می‌پرسیم که اینترنت ‏بی‌سیم دارند یا نه، و می‌گوید:‏

‏- آره، به گمونم یه چیزی داریم. چی بود گفتین اسمش؟ آره، ولی من بلد نیستم. حتماً داریم دیگه! ‏می‌تونم زنگ بزنم بپرسم.‏

زنگ می‌زند، اما کسی گوشی را بر نمی‌دارد. با کمی دودلی پول را می‌پردازیم و خواهش می‌کنیم ‏که دوباره تلفن بزند تا ما برویم و ماشین را جابه‌جا کنیم. در همین فاصله دوستان رفته‌اند و به ‏دوش‌های کمپینگ سرک کشیده‌اند و راضی نیستند. یکی‌شان می‌گوید که مثل دوش‌های زندان ‏است، و یکی دیگر دیده‌است که فاضلاب دوش‌ها از یک جوی روباز و مشترک در کنار دیوار از همه‌ی ‏دوش‌ها می‌گذرد.‏

چه کنیم؟ پول را هم که دادیم. اینترنت هم که گویا ندارند. و با این دوش‌ها... نه، ما این‌جا ‏نمی‌توانیم بمانیم! خب، می‌رویم و پول را پس می‌گیریم. به دفتر بر می‌گردیم. خانم دفتردار دارد ‏تلفن می‌زند و پیداست که کسی جواب نمی‌دهد. عذرخواهی می‌کنیم و می‌گوییم که همراهانمان ‏این‌جا را ‏ نمی‌پسندند و اگر ممکن است پول ما را پس بدهد. نمی‌دانم چرا آشکارا خوشحال ‏می‌شود و با خنده‌رویی و بی هیچ عذر و بهانه‌ای اسکناس‌ها را پسمان می‌دهد. چه خوب که با ‏کارت نپرداختیم!‏

باز همه‌ی ماشین‌ها در پهنای خیابان می‌ایستند و به ما راه می‌دهند که از کمپینگ خارج شویم. ‏می‌رانیم به‌سوی کمپینگ دورتر که ‏Amber Kiwi Holiday Park‏ نام دارد. این‌جا بسیار شیک و تمیز و ‏پر از گل‌کاری‌های زیباست. جا می‌گیریم، پارک می‌کنیم، سر و وضعمان را درست می‌کنیم و به‌سوی ‏مرکز شهر روان می‌شویم.‏

این فاصله را پیاده نمی‌توان پیمود و برای نخستین بار در نیو زیلند سوار اتوبوس شهری می‌شویم. ‏این‌جا می‌توان به راننده پول داد و بلیت خرید، برخلاف استکهلم که بلیت اتوبوس را باید از پیش تهیه کرد. ‏اتوبوس پاکیزه است و روی یک صفحه‌ی تلویزیون باید بتوانیم نام ایستگاه بعدی را ببینیم اما این ‏تلویزیون آگهی هم پخش می‌کند و من سر در نمی‌آورم در کدام گوشه‌ی تصویر و چه هنگامی نام ‏ایستگاه را نشان می‌دهند.‏

مرکز شهری که نیست

با آن‌چه از پرس‌وجو آموخته‌ایم در ایستگاه مرکزی راه‌آهن پیاده می‌شویم. کتابچه‌ی راهنمایمان ‏می‌گوید که همه‌ی دیدنی‌ها و رستوران‌های مرکز شهر همان نزدیکی‌هاست. از جمله کلیسای ‏جامع معروف شهر با یک گنبد نک‌تیز بلند نیز آن‌جاست. مردی که نیم‌تنه‌ی زردرنگ "انتظامات" بر تن ‏دارد اندکی با دودلی سمت کلیسای جامع را نشانمان می‌دهد. باید به پشت این ساختمان‌ها ‏بپیچیم. می‌پیچیم و می رویم و به یک میدان بزرگ می‌رسیم. کلیسا باید همین‌جا باشد، اما چیزی ‏نمی‌بینیم. و تازه، اگر این‌جا مرکز و قلب تپنده‌ی شهر است، چرا این قدر سوت‌وکور است؟ هیچ ‏جمعیتی، هیچ فروشگاهی، هیچ رستورانی، هیچ دست‌فروشی، هیچ، هیچ از این خبرها نیست. ‏رهگذران نیز اندک‌اند. یک زوج میان‌سال که پیداست مانند ما غریبه‌اند، در چند متری ایستاده‌اند و ‏دارند تابلویی را با عکس‌ها و توضیحات مفصل تماشا می‌کنند. به آن سو می‌رویم. عکس‌هایی از ‏همان کلیسای معروف است، اما... متن، و عکس‌های دیگر از یک زمین‌لرزه‌ی بزرگ سخن می‌گویند. ‏تازه می‌فهمیم که کلیسا همان ساختمان پشت سر ماست که زمین‌لرزه‌ای گنبد بلند و سقف آن را ‏ویران کرده‌است.‏

عجب! زمین‌لرزه‌ی بزرگی به قدرت 7.1 ریشتر در 4 سپتامبر 2010 در دارفیلد، یعنی همان شهری ‏که دیروز هنگام جنگ با باد شیرینی قنادیش را خوردیم و از کتابخانه‌اش اطلاعات گرفتیم، رخ داد، اما ‏ویرانی‌های چندانی به‌بار نیاورد و تنها دو کشته داشت، اما چند پس‌لرزه‌ی آن ویرانگر بودند: نخستین ‏آن‌ها به قدرت 6.3 ریشتر در 22 فوریه 2011 خرابی‌های بسیاری در کرایست‌چرچ به بار آورد، همین ‏کلیسا را و بسیاری از ساختمان‌های پیرامون این میدان را ‏ویران کرد و 185 نفر را کشت. بعدی‌ها نیز با همین قدرت 6.3 ریشتر در 13 زوئن و 23 ‏دسامبر همان سال خرابی‌های دیگری (بدون تلفات جانی) به‌بار آوردند. زمین‌لرزه‌ی فوریه 40 ثانیه ‏ادامه داشت و از جمله پدیده‌ی "روانگرایی خاک" ‏soil liquefaction‏ را ایجاد کرد، یعنی خاک کف ‏کوچه‌ها و خیابان‌ها پودر شد، مقاومتش از میان رفت، نشست کرد، آب‌های زیرزمینی بیرون زد، آب رود نیز به خیابان‌ها سرریز کرد و ‏خرابی‌ها گسترده‌تر شد. بخش بزرگی از مرکز شهر کرایست‌چرچ، یعنی همین جایی که ما اکنون ‏ایستاده‌ایم، "منطقه‌ی سرخ" اعلام شد و رفت و آمد به آن را محدود کردند. تازه در سال 2013 بود ‏که آخرین موانع را برچیدند.‏

و ما از این همه هیچ نمی‌دانستیم. هیچ‌کداممان به‌یاد نیاوردیم که اخباری از این زمین‌لرزه‌ها شنیده ‏یا خوانده‌باشیم. گویی خبرهایی از این دست از "آن سر دنیا" هیچ اهمیتی برای ما نداشته‌بود و ‏سرمان به بدبختی‌های منطقه‌ی خودمان گرم بود. کتابچه‌ی راهنمای ما هم چاپ سال 2011 ‏است و پیداست که آن را پیش از همه‌ی این حوادث به چاپ سپرده‌اند.‏

کتابچه‌ی راهنما می‌گوید که خیابان آکسفورد ‏Oxford Terrace‏ که در تقاطع بعدی‌ست، پر از ‏رستوران‌ها و بارهاست. اما آن‌جا هیچ نشانی از رستوارن‌ها و هیچ جنب‌وجوشی نمی‌یابیم. همه جا ‏بسته است، چراغ‌ها خاموش‌اند و آثار عملیات ساختمانی دیده می‌شود. پس آن رستوران‌ها کجا ‏رفته‌اند؟ به جاهای دیگری کوچیدند، یا کارشان را برچیدند؟ مرکز تجاری شهر اکنون کجاست؟

هاج‌وواج دور خود می‌چرخیم که یک واگون تراموای پشت چراغ قرمز می‌ایستد و می‌بینیم که ‏کسانی توی آن پشت میزهایی نشسته‌اند و دارند غذا می‌خورند. روی واگن نوشته‌اند «رستوران ‏تراموای کرایست‌چرچ» ‏Christchurch Tram Restaurant‏. در اتاقک راننده باز است. دوستان فرصت را ‏مغتنم می‌شمارند و از او می‌پرسند که آیا می‌شود ما را هم سوار کند تا غذا بخوریم؟

‏- متأسفانه خیر. هر شامگاه تنها یک نوبت میهمان سوار می‌کنیم و چند ساعت در شهر ‏می‌گردانیم.‏

‏- پس رستورانی در این حوالی هست؟
‏- به سختی پیدا می‌شود! یک رستوران خوب آن‌جا هست، صد متر آن‌طرف‌تر، که من خیلی ‏می‌پسندم. وگرنه... نه، جای دیگری به نظرم نمی‌رسد!‏

‏- عجب! چرا شهر به این روز در آمده؟ پس کی درست می‌شود؟
‏- بیست سال بعد بیایید!‏

همراهان چند عکس با او می‌گیرند. چراغش سبز شده و باید برود. صد متر جلوتر رستوران و بار ‏فیدلستیکس ‏Fiddlesticks Restaurant and Bar‏ را که او نشانی داده پیدا می‌کنیم. خوب و مناسب ‏است، یا در واقع چاره چیست! اما جا ندارند. ساعتی در بار می‌نشینیم و نوشیدنی‌های گوارا و ‏مزه‌هایی از روی دو بشقاب چوبی شیک و دراز و مستطیلی می‌خوریم. میزی خالی می‌شود و ما ‏را می‌نشانند. غذاها و شراب و پذیرایی عالی‌ست. قیمت‌ها خوب است.‏

آخر شب دوستان خسته و برخی دمغ اند از خالی بودن شهر: حال پیاده‌روی در خیابان‌های خالی و ‏تاریک را ندارند، و با تاکسی به کمپ باز می‌گردند. من و دوستی دیگر با همان اتوبوسی که آمدیم ‏به‌سوی کمپ می‌رویم. این اتوبوس کمی بعد به خیابان ریکارتون ‏Riccarton Road‏ می‌پیچد که به ‏موازات خیابان کمپینگ ما یعنی ‏Blenheim Road‏ امتداد دارد. این‌جا پر است از رستوران‌ها و ‏فروشگاه‌های گوناگون. آیا مرکز شهر به این‌جا منتقل شده؟ هر چه هست دیگر دیر شده. می رویم ‏و این واپسین شب را در خانه‌به‌دوشی می‌خوابیم.‏

فالکون کرست نیو زیلندی

پروازمان از فرودگاه کرایست‌چرچ به‌سوی ملبورن ساعت 8 و نیم شب جمعه 6 فوریه است اما ‏کاراوان را باید ساعت 3 بعد از ظهر نزدیک فرودگاه تحویل دهیم. پس باید تمیزش کنیم و جارو بزنیم، ‏پس‌مانده‌های خوراکی‌هایمان را دور بریزیم، و مخزن فاضلاب آن را در جای مخصوص آن در کمپینگ ‏خالی کنیم. هنگام این کار می‌بینیم که کسانی که پیش از ما این ماشین را داشته‌اند، مخزن ‏فاضلاب ظرفشویی را خالی نکرده‌اند و تازه می‌فهمیم چرا آب ظرفشویی ما به‌سختی پایین ‏می‌رفت.‏

کار نظافت با همکاری جمع به‌سرعت انجام می‌شود. حال چه کنیم؟ از شهریت کرایست‌چرچ که ‏خیری ندیدیم، پس برویم به جایی دیدنی در بیرون شهر. یکی دیگر از مراکز شراب‌سازی و ‏تاکستان‌های نیو زیلند "وایپارا" ‏Waipara‏ نام دارد که در همین چهل کیلومتری شمال کرایست‌چرچ ‏است. به آن‌سو می‌رانیم. کم‌تر از یک ساعت بعد به یک جاده‌ی باریک فرعی می‌پیچیم و چند صد ‏متر دورتر به یک دروازه‌ی آهنی می‌رسیم. این‌جا تاکستان و شراب‌سازی و رستوران "پگاسوس بی" ‏Pegasus Bay‏ است. این‌جا با آن‌که در سال 1991 تأسیس شده و سابقه‌ی طولانی ندارد، یکی از ‏دارندگان پنج مقام نخست شراب‌سازی نیو زیلند است و نشان‌ها و جوایز بسیاری برده‌است. ‏رستوران آن نیز یکی از بهترین رستوران‌هاست. ساختمان را به شکلی ساخته‌اند که قلعه‌های ‏قدیمی شراب سازی‌های اروپا را به‌یاد می‌آورد. درون آن لوکس و مدرن و تماشایی‌ست. بخش ‏چشیدن شراب شلوغ است. خانم جوان و پیراسته‌ای ما را می‌پذیرد، ساقی‌گری می‌کند، گیلاس‌ها را می‌چیند و نمونه‌ها را می‌ریزد. این‌جا هم من باید شراب را تف کنم. چه حیف! این‌ها گران‌ترین شراب ‏هایی‌ست که چشیده‌ایم: عالی و گوارا.‏

برای رستوران باید از پیش جا رزرو کرد. روی در و دیوار دستشویی و توالت‌های این‌جا با خطی خوش ‏شعارها و کلمات قصاری خیام‌وار در مدح شراب و نوشش به انگلیسی نوشته‌اند. بیرون ساختمان ‏باغ و پارک و گل‌کاری زیبایی‌ست. منظره‌ها مرا به‌یاد سریال قدیمی "فالکون کرست" می‌اندازد که ‏جنگ قدرتی بود در تاکستان‌های کالیفورنیا. پگاسوس هم یک شراب‌سازی خانوادگی‌ست.‏

درختان زیبایی را که پاکیزه و با سلیقه هرس شده‌اند تماشا می‌کنیم که از پشت سر صدای نزدیک ‏شدن هلیکوپتری می‌آید که چند ده متر دورتر بر زمین چمن می‌نشیند، مسافرانی آراسته از آن پیاده ‏می‌شوند و به‌سوی شراب‌سازی می روند. عجب! این‌جا این‌قدر سطح بالاست که مشتری‌هایش ‏با هلی‌کوپتر می‌آیند و شراب می‌خرند؟! اکنون می‌دانم که این از خدماتی‌ست که برخی از ‏شرکت‌های هلی‌کوپتررانی به گردشگران و همچنین شهروندان خود نیو زیلند عرضه می‌کنند (از ‏جمله این شرکت): می‌توان بلیتی خرید شامل پرواز با هلی‌کوپتر، چشیدن شراب و شام در ‏رستوران شراب‌سازی، یا می‌توان چنین بلیتی را به عزیرانی هدیه داد.‏

تاکستان‌ها و شراب‌سازی‌های دیگری نیز در این اطراف هست. هشتاد – نود کیلومتر دورتر هم ‏چشمه‌های آبگرم ‏Hanmer Springs‏ قرار دارد. ولی ما دیگر وقت نداریم و باید به‌سوی فرودگاه ‏کرایست‌چرچ بازگردیم.‏

بدرود ماشین خانه‌به‌دوش

ساعت 2 بعد از ظهر همراهان و چمدان‌هایمان را در نزدیک‌ترین پارکینگ ورودی فرودگاه پیاده ‏می‌کنیم. کمی گیج هستیم که چرخ‌دستی از کجا باید پیدا کنیم و ماشین را کجا باید تحویل بدهیم. ‏تازه، در این پارکینگ هیچ ماشینی به بزرگی ماشین ما دیده نمی‌شود و دنباله‌ی ماشین چهار متر از ‏خط پارکینگ بیرون زده‌است. خانم نگهبانی نمی‌دانم از کجا پیدایش می‌شود و با ملایمت می‌پرسد:‏

‏- چه مدت دیگر می‌خواهید این‌جا بایستید؟ از نظر ایمنی می‌پرسم، چون‌که جای خوبی ‏نایستاده‌اید.‏
‏- فقط نیم دقیقه‌ی دیگر! ممنون که تذکر دادید!‏

سری تکان می‌دهد و می‌رود. در بسیاری کشورهای دیگر بی‌گمان سرمان داد می‌زدند و چه بسا ‏جریمه‌مان می‌کردند. من، که شراب ننوشیده‌ام، می‌رانم و با یکی از دوستان می‌رویم تا گاراژ ‏شرکت صاحب ماشین را پیدا کنیم و ماشین را تحویل بدهیم. نشانی گاراژ در راهنمای جی‌پی‌اس ما ‏وجود ندارد و راهنما ما را چندین کیلومتر دورتر به‌سوی خیابان هم‌نام دیگری می‌برد. نه، بی‌گمان داریم ‏عوضی می‌رویم. بر می‌گردیم، می‌پرسیم، می‌چرخیم، می‌گردیم، به یک بن‌بست می‌افتیم که جای ‏دور زدن ندارد و باید با دنده عقب از آن بیرون بیاییم؛ مجبور می‌شویم از درون یک پارکینگ سقف‌دار ‏دور بزنیم که ارتفاع آن تنها بیست سانتی‌متر بیشتر از بلندی ماشین ماست، و می‌گردیم و ‏می‌پرسیم...، و دیگر حسابی عرقم در آمده که سرانجام چند دقیقه‌ای از ساعت تحویل ماشین ‏گذشته، گاراژ را در همان دویست متری جایی که نخستین بار پارک کردیم می‌یابیم!‏

امروز، 6 فوریه، روز ملی نیو زیلند، "روز وایتانگی" Waitangi Day، و تعطیل رسمی‌ست. سالگرد پیمان صلح معروف ‏وایتانگی‌ست ‏Tray of Waitangi‏ که در سال 1840 میان "نماینده‌ی تاج و تخت بریتانیای کبیر" و نزدیک 540 ‏نفر از رؤسای قبیله‌های مائوری امضا شد. مائوری‌ها دیرتر کشف کردند که تفاوت‌های فاحشی میان ‏متن‌های مائوری و انگلیسی قرارداد وجود دارد و کلاه‌های گشادی سرشان رفته‌است. استعمارگران ‏بخش‌های بزرگی از سرزمین‌های مائوری‌ها را به قیمت‌های ناچیز چند صد پوندی از آنان خریدند و به ‏تصرف خود در آوردند. اکنون "روز وایتانگی" به‌جای آن‌که روز همرائی و یگانگی ملی باشد، در عمل و ‏برای مائوری‌های نیو زیلند یادآور نیرنگ‌های استعمارگران است و گروه‌هایی از آنان در این روز به ‏تظاهرات اعتراضی می‌پردازند.‏

هر چه هست ما برای پس دادن ماشین در روز تعطیل رسمی 50 دلار اضافه پرداخته‌ایم. گاراژ ‏محوطه‌ی بزرگی دارد که میان چندین شرکت کرایه‌ی کاراوان مشترک است و کاراوان‌های فراوانی در ‏آن پارک شده‌اند (چطور از دور این همه کاراوان را ندیدیم؟!). متصدی شرکت خودمان را پیدا ‏می‌کنیم. می‌آید، درون و بیرون ماشین را وارسی می‌کند، و ایرادی در کار ما نمی‌یابد، به‌ویژه آن‌که ‏هزینه‌ی بیمه‌ی کامل را پرداخته‌ایم و هر عیبی که پیدا شود بیمه همه را می‌پردازد. به او می‌گویم که ‏یخچال ایراد داشته و به‌جای سرد کردن گرم می‌کرده‌است. می‌گوید «چه یخچال دیوانه‌ای!» و ‏همین! شاید جا دارد که دعوا و مرافعه راه بیاندازم و بابت یخچال نداشتن و خوراکی‌هایی که ‏گندیده‌اند و دور ریخته‌ایم خسارت بخواهم؟ اه... که چی؟! در واقع می‌بایست در همان آغاز تلفن می‌زدیم و ایراد یخچال را اعلام می‌کردیم و شاید سر راه ‏درستش می‌کردند. اکنون دیگر دیر است. ‏او کاغذی می‌دهد و می‌توانیم برویم. بدرود ‏اتاقکی که پنج‌نفری دو هفته در آن زندگی کردیم! خوش گذشت!‏

تاکسی ویژه‌ی شرکت ما را تا فرودگاه می‌رساند. یعنی می‌شد که از اول بیاییم این‌جا و بعد از ‏تحویل ماشین، تاکسی‌شان همه‌ی ما را با هم و با بارهایمان به فرودگاه می‌برد – البته اگر این‌جا را ‏پیدا می‌کردیم و این را می‌دانستیم!‏

بدرود سرزمین ابرهای سپید و دراز

بارهایمان را چک‌این می‌کنیم و چند بطری آبجوی مانده از کاراوان را می‌نوشیم. وقت را ‏باید کشت تا 8 و نیم شب بشود و به‌سوی ملبورن پرواز کنیم. فروشگاه‌های تکس‌فری این‌جا ‏چیزهای خوب و ارزانی دارند. بخریم، یا نخریم از شراب‌های خوب نیو ‏زیلند؟ هنوز دو هفته‌ی دیگر از سفرمان باقی‌ست. برای بردن تا استکهلم این همه مدت این‌ها را با ‏خودمان به این‌سو و آن‌سو بکشیم؟ کار عاقلانه‌ای به‌نظر نمی‌رسد. نمی‌خریم.‏

بدرود طبیعت زیبا و شگفت‌انگیز آئوته‌آروآ، "سرزمین ابرهای سپید و دراز"! بدرود مردم مهربان و مهمان‌نواز‏ نیو زیلند! آیا عمری خواهد بود و پیش خواهد آمد که بار دیگر ‏به این‌جا سفر کنم؟

هواپیمای ایرباس به‌موقع پرواز می‌کند. در ردیف جلوی ما یک زوج میان‌سال استرالیایی در دو سوی ‏راهروی هواپیما نشسته‌اند و از همان آغاز با هر حرکت ما و هر صحبت ما با یکدیگر و هر تکان ما سر ‏بر می‌گردانند و با اخم و تخم چشم‌غره می روند. چه‌شان است این زن و شوهر؟ پیداست که ‏کم‌کم داریم از برخورد و پذیرایی با صفای "روستایی" و پر مدارای نیو زیلند به‌سوی جهان بزرگ و ‏شلوغ و اخمو و پر استرس باز می‌گردیم. سرانجام یکی از دوستان به یکی‌شان می‌گوید:‏

‏- ببخشید، شما از چیزی ناراحتید؟ اگر ناراحتید شاید بهتر است جایتان را عوض کنید؟

از این لحظه آنان دیگر بر نمی‌گردند و چشم‌غره نمی‌روند، و به محض نشستن هواپیما به‌سرعت از ‏همه جلو می‌زنند و فرار می‌کنند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 April 2015

در آن سر دنیا - 9‏

اکنون تنها دو شب دیگر از سفرمان در نیو زیلند و خواب در خانه‌به‌دوشی باقی مانده‌است. پس‌فردا ‏باید کاراوان را تحویل بدهیم و به‌سوی استرالیا پرواز کنیم. دو روز و نیم باقی را چه کنیم؟ آیا برویم به ‏شهر بزرگ کرایست‌چرچ و آن‌جا بگردیم، یا ماجراجویی در طبیعت را ادامه دهیم و یک شب ماندن در ‏کرایست‌چرچ کافی‌ست؟

رأی جمع بر دومی‌ست و حتی صحبت از آن است که با این کاراوان هیچ شبی بیرون از کمپینگ‌ها، و ‏در کوه و جنگل نخوابیده‌ایم و از آشپزخانه و دوش و دستشویی آن استفاده‌ای نکرده‌ایم، و چطور ‏است که امشب همین کار را بکنیم و جایی برویم که بتوانیم بیرون بخوابیم. اما در پایان رأی یگانه و ‏قاطعی درباره‌ی اقامت بیرون از کمپینگ صادر نمی‌شود.‏

کتابچه‌ی راهنما می‌گوید که "گردنه‌ی آرتور" ‏Arthur's Pass‏ که جاده‌ی شماره 73 از آن می‌گذرد و ‏شرق جزیره‌ی جنوبی نیو زیلند را به غرب آن وصل می‌کند، دیدنی‌ست. پس در شاهراه شماره 1 به‌سوی شمال ‏شرقی می‌رانیم تا سپس در جایی به‌سوی غرب بپیچیم و به جاده‌ی شماره 73 بیافتیم.‏

شاهراه شماره 1 پس از شهر تیمارائو ‏Timarau‏ از ساحل اقیانوس آرام دور می‌شود و در دشتی ‏هموار به‌سوی کرایست‌چرچ Christchurch می‌رود. در این دشت هموار جاده در تکه‌های بسیار طولانی حتی تا ‏طول 50 کیلومتر چون تیر صاف است و هیچ پیچ و خمی ندارد. راننده تنها باید فرمان را صاف نگه دارد ‏و چشم به خط صاف جاده بدوزد. پس از 50 کیلومتر پیچ کوچکی هست و پلی، و سپس باز 20 یا ‏‏30 کیلومتر دیگر جاده‌ی صاف. دو طرف جاده کشتزارهایی کم‌آب و گاه خشکیده تا افق گسترده شده‌اند ‏و این‌جا و آن‌جا دستگاه‌های آبیاری مصنوعی مشغول آبیاری کشتزارها هستند. این‌جا از کم‌باران‌ترین مناطق ‏نیو زیلند است. در این یا آن‌سوی جاده گاه دیواری بلند از سرو و کاج یا درخت‌های دیگر در طول ‏چندین کیلومتر کاشته‌اند، و به‌تدریج می‌فهمیم که این منطقه بادخیز هم هست و این ‏دیوارهای گیاهی را برای حفاظت کشتزارها از باد بی‌امان ایجاد کرده‌اند.‏

در مسیرهایی چنین صاف، و با صدای یک‌نواخت موتور ماشین، راننده به‌سختی می‌تواند خود را ‏بیدار نگه‌دارد. اما نزدیک سه ساعت پس از راه افتادن از آمارائو طبیعت به کمک راننده می‌آید: بادی ‏که پیوسته شدیدتر می‌شود از سمت چپ ما، از شمال غربی می‌وزد و کم‌کم راننده باید با آن ‏بجنگد تا به سمت راست جاده منحرف نشود.‏

جنگ با باد

هر چه پیش‌تر می‌رویم باد شدیدتر می‌شود. اکنون دیگر همه‌ی حواس راننده روی مبارزه با بادی که ‏از چپ می‌وزد متمرکز شده‌است. عجب بادی‌ست! با وجود نزدیک شدن به شهر بزرگ کرایست‌چرچ ‏تعداد ماشین‌های توی جاده کم‌تر و کم‌تر می‌شود. چهل کیلومتر مانده به کرایست‌چرچ به یک ‏جاده‌ی فرعی در سمت چپ، به‌سوی شمال غربی می‌پیچیم تا خود را به شفیلد ‏Sheffield‏ و ‏جاده‌ی شماره 73 برسانیم. اکنون باد درست از روبه‌رو می‌وزد. رانندگی آسان‌تر است، اما راننده هر ‏چه پا را بر پدال گاز می‌فشارد، سرعت ماشین بیشتر نمی‌شود: باد نمی‌گذارد. عقربه‌ی میزان ‏سوخت ماشین با سرعت بیشتری دارد پایین می‌رود. آیا با این باد مخالف تا پمپ بنزین بعدی ‏می‌رسیم؟

در این جاده‌ی فرعی هیچ ماشین دیگری نیست. پس از بیست کیلومتر جنگیدن با باد و پیش از ‏شفیلد، به شهر کوچک دارفیلد ‏Darfield‏ می‌رسیم. این‌جا شدت باد بیشتر است. باد سطل‌های ‏بزرگ زباله را از کنار خیابان کنده و سطل‌ها در وسط خیابان قل می‌خورند و راه را بند می‌آورند. چه ‏کنیم؟ آیا با این هوا می‌توان تا گردنه‌ی آرتور رفت؟ اگر برویم و در میان راه گرفتار طوفان شویم و ‏سوختمان هم تمام شود، چه می‌کنیم؟

خسته و گرسنه‌ایم. یک نانوایی و شیرینی‌پزی می‌بینیم و ماشین را کنار می‌زنیم. شدت باد ‏نمی‌گذراد در ماشین را باز کنیم. به هر زحمتی بازش می‌کنیم. در این باد راه رفتن نیز دشوار است. ‏از چنگ باد به قنادی دارفیلد ‏Darfield Bakery‏ (فیسبوک) پناه می‌بریم و بعدها می‌خوانم که این‌جا ‏یکی از بهترین و معروف‌ترین قنادی‌ها و نانوایی‌های منطقه است. نان و شیرینی و کیک می‌خریم و ‏به اتاقک کاراوان باز می‌گردیم تا این‌ها را با چای بخوریم و گپ بزنیم و ببینیم چه باید بکنیم.‏

در قنادی به ما گفته‌اند که بهتر است که برای گرفتن اطلاعات هواشناسی به کتابخانه‌ی عمومی ‏شهر برویم که دویست متر آن‌طرف‌تر است. به آن‌سو می‌رانیم، کاراوان را در برابر کتابخانه پارک ‏می‌کنیم و به درون می‌رویم. در سالن کتابخانه چند جوان گردشگر پشت کامپیوترها نشسته‌اند و ‏این‌طور که پیداست دارند درباره‌ی مسیرهای کوهنوردی و پیاده‌روی گردنه‌ی آرتور اطلاعات جمع ‏می‌کنند.‏

خانم کتابداری که پشت میز اطلاعات نشسته به‌گرمی از ما استقبال می‌کند و با شنیدن ‏پرسش‌مان درباره‌ی وضع هوا، ما را می‌برد و وسط سالن روی مبل‌هایی می‌نشاند و می‌گوید که ‏آن‌جا منتظر باشیم تا او اطلاعات را بگیرد و چاپ کند و برایمان بیاورد. سپس یک همکار دیگر را به ‏کمک می‌خواند و با هم می‌روند به اتاقکی با یک کامپیوتر مخصوص کارکنان. یکی دو بار می‌آیند و ‏می‌روند و با دقت و مهربانی مسیر و برنامه‌مان را می‌پرسند، و سرانجام با گزارش و پیش‌بینی ‏هواشناسی چاپ شده روی برگ‌هایی می‌آیند. تازه می‌فهمیم که این طوفان پیش‌بینی شده بود و ‏رسانه‌ها به شهروندان هشدارهای لازم را داده‌بودند و مای غافل از رسانه‌های محلی، خبر ‏نگرفته‌ایم. پس برای همین بود که ماشین‌ها از جاده‌ها غیب شدند.‏ این دو بانوی مهربان توصیه می‌کنند که با آن‌که پیش‌بینی می‌شود که تا چند ساعت ‏آینده طوفان فروکش کند، ما راهمان را به‌سوی گردنه‌ی آرتور ادامه ندهیم و امشب در کمپینگی در ‏همان حوالی بمانیم. اما متأسفانه در شهر دارفیلد هیچ کمپینگی نیست و باید ده کیلومتر دیگر برویم ‏و در شهر اسپرینگ‌فیلد ‏Springfield‏ یک کمپینگ هست. با شنیدن اسپرینگ‌فیلد بی‌اختیار به‌یاد ‏سریال کارتونی سیمپسون‌ها ‏Simpsons‏ می‌افتم که در شهری به همین نام با نیروگاه هسته‌ای در ‏امریکا جریان دارد.‏

آبادی سیمپسون‌ها

با سپاسگزاری از کتابداران مهربان دارفیلد، و قدردانی از امکاناتی که یک جامعه‌ی به‌سامان برای ‏شهروندانش و میهمانانش فراهم می‌کند، به آغوش باد باز می‌گردیم و به‌سوی اسپرینگ‌فیلد ‏می‌رانیم.‏

باد به‌راستی هم کمی فروکش کرده‌است. راهنمای جی‌پی‌اس تنها یک کمپینگ در اسپرینگ‌فیلد ‏می‌یابد. به آن‌سو می‌رانیم. این اسپرینگ‌فیلد، بدتر از شهر سیمپسون‌ها، کوره‌دهی بیش نیست. ‏بنا بر آمار سال 2001 تنها 290 نفر در آن زندگی می‌کرده‌اند و آمار تازه‌تری نمی‌یابم. راهنمای ‏جی‌پی‌اس هم گویا گیج شده و ما را از جاده خارج می‌کند، به ایستگاه راه آهن اسپرینگ‌فیلد ‏می‌برد، و می‌گوید که کمپینگ همین‌جاست! هنگامی بین ساعت 3 و 4 بعد از ظهر است. خورشید ‏می‌درخشد و هوا گرم است. و این‌جا، در ایستگاه قطار اسپرینگ‌فیلد، و تا کیلومترها پیرامون آن، تا ‏جایی که چشم کار می‌کند، جنبنده‌ای دیده نمی‌شود. دوستان پیاده می‌شوند و به ساختمان ‏ایستگاه می‌روند تا پرس‌وجویی بکنند اما آن‌جا همه چیز خیلی محکم بسته است و هیچ نشانی از ‏هیچ حرکت و فعالیتی نیست. جالب است که این‌جا باد هم دیگر نمی‌وزد. پس این کمپینگ ‏کجاست؟

شگفت‌زده از سکوت و خلوت اسپرینگ‌فیلد و از گیجی راهنمای جی‌پی‌اس و مشابهت این‌ها با ‏ماجراهای "سیمپسون‌ها"، با دوستان کلی می‌خندیم، و حالا که دیگر باد نمی‌وزد، تصمیم می‌گیریم ‏که تا کمپینگ بعدی که راهنمای جی‌پی‌اس نشان می‌دهد برویم. دستگاهمان جایی را در فاصله‌ی ‏‏60 کیلومتری نشان می‌دهد به‌نام ‏Lake Pearson Campsite‏. پس برویم.‏

اکنون می‌خوانم که این آبادی اسپرینگ‌فیلد در استان کانتربوری ‏Canterbury‏ نیو زیلند در ماه ژوئیه‌ی ‏‏2007 و به هنگام روی پرده آمدن فیلم سینمایی سیمپسون‌ها در مرکز توجه جهانی بوده، زیرا، ‏سازنده‌ی فیلم، کمپانی فاکس قرن بیستم، برای هم‌نامی این آبادی با شهر سیمپسون‌ها، در این ‏آبادی دورافتاده یک دونات غول‌آسا (‏donut, doughnut‏ کلوچه‌ی حلقه‌ای) ساخته ‏است. این پیکره‌ی دونات که به تصمیم بخشداری اسپرینگ‌فیلد قرار بود تنها دو ماه بر پا باشد، بیش ‏از دو سال ماند تا آن‌که در سپتامبر 2009 یک بیمار آتش‌افروز آن را به آتش کشید. مقامات که ‏اهمیت وجود این پیکره را دریافته بودند، در ماه ژوئیه‌ی 2012 دونات بزرگ دیگری برپا کردند. اما ‏کسانی که گویا نمی‌خواهند با هومر سیمپسون "کله‌پوک" هم‌ذات پنداشته شوند، به این‌یکی نیز ‏بارها سوءقصد کرده‌اند، آتشش زده‌اند، مقامات پیکره را بارها جابه‌جا کرده‌اند، و شاید از همین رو بود ‏که ما در گذار از این آبادی خواب‌آلود، دونات معروف آن را ندیدیم.‏

شب در بیابان

کمی پس از آبادی سیمپسون‌ها دشت هموار به‌پایان می‌رسد، به کوهپایه می‌رسیم، و باد بار دیگر ‏شدت می‌گیرد. شاید عاقلانه همان است که امروز راهمان را ادامه ندهیم؟ پس با رسیدن به جایی ‏که راهنمای جی‌پی‌اس نشان داده، یعنی کمپ کنار دریاچه‌ی پیرسن، به جاده‌ی فرعی می‌پیچیم، و ‏کشف می‌کنیم که این‌جا منظور از کمپ چیزی نیست که تا امروز دیده‌ایم. این‌جا برق و سرویس ‏بهداشتی و آشپزخانه و اینترنت و غیره ندارد. این‌جا می‌توان به‌رایگان چادر زد یا کاراوان را پارک کرد و ‏ایستاد. تنها امکانات موجود این‌جا یک توالت صحرایی‌ست. چاره‌ای نیست. همین‌جا می‌مانیم. و ‏این شاید توفیق اجباری‌ست که برای امتحان هم شده شبی هم در "بیابان" و با امکانات موجود در ‏کاراوان سر کنیم؟ برخی از همراهان نگرانند. این‌جا حتی تلفن‌های ما پوشش ندارد و می‌گویند که ‏اگر اتفاقی بیافتد نمی‌توانیم کمک بخواهیم. حوادثی که برای برخی کاراوان‌ها در سوئد رخ داده ‏یادآوری می‌شود، از جمله باندی از تبهکاران اروپای شرقی در جاده‌های سوئد شب به سراغ ‏کاراوان‌های پارک‌شده می‌رفتند، گاز بی‌هوشی به درون آن تزریق می‌کردند، و سپس همه‌ی اشیای ‏قیمتی خفتگان را می‌دزدیدند. اما این‌جا یکی دو ماشین دیگر هم پارک شده‌اند و کنارشان چادر ‏زده‌اند. در گوشه‌ای مرد سالمندی ماشین کهنه‌ای را با دو چرخ پنجر و یک کاراوان جدا از ماشین ‏پارک کرده و پیداست که همان‌جا زندگی می‌کند.‏

یکی از دوستان می‌رود و از کسانی که چادر زده‌اند می‌پرسد که آیا تلفن‌شان کار می‌کند و آیا شب ‏می‌مانند، و پاسخ هر دو مثبت است. پس به اتکای آنان می‌توان نگرانی را از سر بیرون کرد.‏

آفتاب تندی می‌تابد اما هوا سرد است و باد شدید همچنان می‌وزد. کاراوان را باید در جهتی پارک ‏کنیم که باد همچون گهواره تکانش ندهد. ساعتی در آغوش باد در کنار دریاچه‌ی زیبا و آن حوالی قدم ‏می‌زنیم. هوا دارد تاریک می‌شود که دوستان روی اجاق گاز کاراوان خوراکی خوشمزه می‌پزند. ‏یخچال‌مان از همان نخستین روزها بازی در آورده و اغلب به‌جای سرد کردن، گرم کرده و بسیاری از ‏خوراکی‌هایمان گندیده و دورشان ریخته‌ایم. اکنون آبجوهایمان را می‌بریم و توی آب سرد دریاچه ‏می‌خوابانیم تا خنک شوند. همه‌ی این‌ها می‌چسبد و زندگی شیرین است!‏

در دل تاریکی نیمه‌شب بیرون که می‌روم باد می‌خواهد مرا به زمین بزند، اما آسمان پر از ستارگان ‏درخشان است. همه‌ی شب‌های دیگر هم ستارگان آسمان نیو زیلند را درخشان‌تر از آسمان سوئد ‏دیده‌ام. شاید به خاطر عرض جغرافیایی کم‌تر نیو زیلند است، یا ستارگان نیمکره‌ی جنوبی ‏درخشان‌تراند؟ اما آن‌جا، ستارگان پیکره‌ی "شکارچی" که در نیمکره‌ی شمالی هم دیده می‌شود، ‏درخشان‌تراند. آن‌سوتر صورت فلکی "صلیب جنوب" یا "چلیپا"ست که در نیمکره‌ی شمالی دیده ‏نمی‌شود و این‌جا، در نیمکره‌ی جنوبی، به‌جای "خرس بزرگ" (دب اکبر) ما، برای یافتن جهت به‌کار ‏می‌رود: جهت دُم چوب بلند صلیب، جنوبگان را نشان می‌دهد. ستارگان چلیپا روی پرچم بسیاری از ‏کشورهای نیمکره‌ی جنوبی، از جمله پرچم نیو زیلند و استرالیا نقش شده‌است. آسمان پر ستاره ‏زیبا و تماشایی‌ست، اما باد و سرما به درون کاراوان فراریم می‌دهد.‏

حسن قهوه‌سی

بامداد پنج‌شنبه 5 فوریه باد خوابیده‌است. صبحانه می‌خوریم و در "شاهراه بزرگ کوهستانی" ‏Great ‎Alpine Road‏ به‌سوی گردنه می‌رانیم. جاده در کنار بستر خشک رودی پهناور پیش می‌رود، از ‏پیچ‌های تند گردنه‌ی جنگل‌پوش بالا می‌رویم، و به کافه و فروشگاه گردنه‌ی آرتور ‏Arthur’s Pass Café ‎and Store‏ می‌رسیم. این‌جا مانند "حسن قهوه‌سی" [قهوه‌خانه‌ی حسن] که در کودکی‌های من بر ‏بلندترین نقطه‌ی گردنه‌ی حیران در جاده‌ی آستارا – اردبیل قرار داشت، بلندترین نقطه‌ی گردنه‌ی ‏آرتور است. ارتفاع این‌جا از سطح دریا 920 متر است، اما ارتفاع حسن قهوه‌سی بیش از 2000 متر بود. ‏

کافه و فروشگاه گردنه‌ی آرتور. عکس از ‏www.remotemoto.com
باک ماشین دیگر چیزی ندارد. این‌جا تنها یک پمپ هست، اما برای راه انداختن آن باید ‏به کارکنان فروشگاه مراجعه کنید، کارت شناسایی‌تان را پیش‌شان به امانت بگذارید تا کلید برق پمپ ‏را بزنند و روشنش کنند. توضیح می‌دهند که علت این است که برخی جوانان گردشگر بی‌پول، بنزین ‏و گازوئیل می‌زنند و فرار می‌کنند.‏

این منطقه پیست‌های اسکی، غارهای دیدنی، و مسیرهای کوهنوردی و پیاده‌روی دارد و فروشگاه ‏پر از گردشگران از گوشه و کنار جهان و بیش از همه از هلند و آلمان است. ‏چای و قهوه و شیرینی می‌خوریم، کمی می‌نشینیم و گپ می‌زنیم، و می‌رویم. اکنون باران می‌بارد. ‏نزدیک ده کیلومتر دیگر در شاهراه بزرگ کوهستانی پیش می‌رویم و زیبایی‌های آن را تماشا ‏می‌کنیم. از جمله آبشار ‏Devil's Punchbowl Waterfall‏ را از دور می‌بینیم. ‏اما جاده دارد به آن‌سوی گردنه سرازیر می‌شود و اگر ادامه بدهیم به بستر رود تاراماکائو ‏Taramakau River‏ می‌رسیم که جاده در کنار آن امتداد دارد و در فاصله‌ی کم‌تر از 100 کیلومتر به ‏شهر گری‌مائوث ‏Greymouth‏ در ساحل غربی جزیره می‌رسد که 8 روز پیش آن‌جا بودیم. پس دور ‏می‌زنیم و بر می‌گردیم.‏

یک پیکره‌ی "مدرن"
ساخت دست هنرمند طبیعت
طبیعت پیکرتراش

همین جاده را باید ادامه دهیم، از گردنه پایین برویم، از جای خواب دیشبمان و از آبادی اسپرینگ‌فیلد ‏و شهر دارفیلد بگذریم تا به مقصدمان که کرایست‌چرچ است برسیم. نرسیده به اسپرینگ‌فیلد و ‏کمی دور از جاده‌ی اصلی یک پدیده‌ی طبیعی دیدنی هست که دیروز بی توجه از کنار آن گذشتیم. ‏این‌جا "تپه‌ی دژ" ‏Castle Hill‏ نام دارد. صخره‌های بلند آهکی بر یک بلندی منظره‌ی یک دژ مستحکم ‏را تداعی می‌کنند. پارک می‌کنیم، پیاده می‌شویم و به دیدن این صخره‌های شگفت‌انگیز می‌رویم. ‏فضای گیرا و جالبی‌ست. می‌توان ساعت‌ها لابه‌لای این صخره‌ها نشست و به عوالم فلسفی فرو ‏رفت. می‌توان در خیال سفینه‌ها و موجوداتی فضایی را دید که این پیکره‌های سنگی را ساخته‌اند. ‏ساعتی آن‌جا می‌گردیم، می‌نشینیم، روی زمین و سنگ دراز می‌کشیم و در این فضا غرق ‏می‌شویم.‏

این‌جا از بهشت‌های سنگ‌نوردان نیو زیلند است، اما برای سنگ‌نوردی در این‌جا باید یک گواهی ‏رسمی گرفت که می‌توان از اینترنت تهیه کرد. ‏در این نزدیکی دست‌کم یک غار محل سکونت انسان‌های هزار سال پیش یافته‌اند. از سال 2005 ‏هجوم گردشگران برای دیدن این‌جا بیشتر شده، زیرا صحنه‌هایی از فیلم "سرگذشت نارنیا: شیر، ‏جادوگر، و کمد" ‏The Chronicles of Narnia: The Lion, the Witch and the Wardrobe‏ در این‌جا ‏فیلم‌برداری شده‌است. جا دارد بگویم که این فیلم موسیقی متن بسیار زیبایی دارد ساخته‌ی ‏آهنگساز بریتانیایی هری گرگسون – ویلیامز ‏Harry Gregson-Williams‏. این‌جا بشنوید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 April 2015

در آن سر دنیا - 8‏

مطابق برنامه‌ای که ریخته‌بودیم قرار بود دو شب در کوئینزتاون بمانیم و به ماجراجویی‌های ورزشی ‏بپردازیم. اما باران از یک سو و نیافتن فعالیتی جالب برای همه و تک‌تکمان باعث شد که آن‌جا را ترک ‏کنیم، و اکنون یک روز زیادی داریم. با هم مشورت می‌کنیم که به کدام سو برویم: شمال یا جنوب؟ از ‏جایی که هستیم، یعنی "ته آنائو"، تا جنوبی‌ترین شهر نیو زیلند 200 کیلومتر بیشتر راه نیست. ‏توافق می‌کنیم که حیف است که تا این‌جا که آمده‌ایم، تا آن شهر نرویم و دیدنی‌های ساحل جنوبی ‏را نبینیم.‏

بامداد دوم فوریه در امتداد جاده‌ی 94 به‌سوی مشرق می‌رانیم، بار دیگر به جاده‌ی شماره 6 ‏می‌رسیم، و به‌سوی جنوب، به‌سوی شهر این‌ورکارگیل ‏Invercargill‏ می‌رویم. این‌جا جنوبی‌ترین و ‏غربی‌ترین شهر نیو زیلند، و نیز یکی از جنوبی‌ترین شهرهای جهان است. فاصله‌ی آن تا قطب جنوب ‏کمی‌بیش از 4800 کیلومتر است. در دهه‌های 1850 و 1860 به هنگام تب طلا در نیو زیلند، این ‏شهر مرکز مهاجران اسکاتلندی بود و نام غریب شهر نیز از ترکیب واژه‌ی ‏Inver‏ به معنی "دهانه، ‏مصب رودخانه" به لهجه‌ی گالیک اسکاتلندی با کمی تغییر، و نام خانوادگی یکی از فرمانداران ‏منطقه که ‏Cargill‏ بود ساخته شده‌است. نام خیابان‌های شهر نیز از رودهای اسکاتلند و بریتانیا ‏گرفته شده‌اند.‏

این شهر، کمپینگ‌های آن و دیدنی‌های پیرامونش در طرح پیشنهادی اندرو وجود ندارد و ما خود باید ‏به ابتکار خود این‌ها را بیابیم و تنظیم کنیم. نزدیک‌ترین کمپینگ به مرکز شهر ‏Central City Camping ‎Park‏ نام دارد که گفته می‌شود "10 دقیقه تا مرکز شهر" فاصله دارد. اما فاصله‌ی پیاده‌روی در عمل ‏بیش از دو برابر این مدت است. مدیر کمپ مردی جا افتاده و مهربان و خوش‌برخورد است، اما کمی ‏حواسش پرت است. نخست جایی را به ما می‌دهد و پس از آن‌که پارک می‌کنیم و سیم برقمان را ‏وصل می‌کنیم، می‌آید و با عذرخواهی فراوان می‌گوید که آن‌جا هنوز خالی نشده و کاراوانی که ‏آن‌جا بوده برای گردش از کمپ خارج شده و بر می‌گردد. عیبی ندارد. جا فراوان است و در جای ‏دیگری که نشان می‌دهد پارک می‌کنیم. بهتر هم هست و به آشپزخانه و دوش و توالت و ‏رختشوی‌خانه هم نزدیک‌تر است.‏

کاراوان را می‌گذاریم و به‌سوی مرکز شهر می‌رویم. سه ساعت از ظهر گذشته‌است. پیش از هر ‏چیز باید کافه‌ای پیدا کنیم و چیزی بخوریم. خیابان‌های شهر پهن و عمود بر هم‌اند و خلوت. گاه ‏آفتابی تند چشمان را می‌آزارد و گاه هوا ابری‌ست. در خیابان اصلی شهر که ‏Dee‏ نام دارد به‌سوی ‏شمال می‌رویم. شهری‌ست بدون پستی و بلندی. ‏ساختمان‌ها کوتاه و دوطبقه‌اند. بلندترین ساختمان شهر گنبد بزرگ یک کلیساست. ‏بسیاری از دکان‌ها تعطیل‌اند. گرسنه و خسته ‏Three Been Café‏ را پیدا می‌کنیم. جای دنج و ‏خوبی‌ست. شیرینی‌ها و کیک‌ها و پای‌های خوشمزه، و مهم‌تر از همه سرویس خوبی دارند، و ‏اکنون می‌خوانم که در سال 2010 به عنوان بهترین کافه‌ی شهر برگزیده شده‌است.‏

چیزی که در خیابان "دی" توجه‌مان را جلب می‌کند فروشگاه‌های فراوان لباس زیر سکسی و بارهای ‏با برنامه‌ی استریپ‌تیز است. این‌ها شاید از خاصیت‌های "جنوبی‌ترین شهر" است، یا شاید از ‏محله‌ی اشتباهی سر در آورده‌ایم؟ اندکی بعد به خیابان ‏Esk‏ می‌پیچیم که یکی از مراکز خرید شهر ‏است. این‌جا نیز خلوت است و بسیاری از فروشگاه‌ها تعطیل‌اند. لابد ما بی‌موقع آمده‌ایم و اکنون، ‏زیر این آفتاب تند، وقت خواب نیمروزی‌ست. در این هنگام بحثی پیرامون معنای "قیلوله" در میان ‏همراهان پیش می‌آید: خواب قیلوله خواب پیش از ناهار است یا پس از آن؟ همه‌ی لغت‌نامه‌هایی که ‏من دارم، شامل فرهنگ زبان فارسی امروز (صدری افشار و دیگران)؛ فرهنگ بزرگ سخن (حسن ‏انوری و دیگران)، و معین، آن را خواب پیش از ظهر و پیش از ناهار نوشته‌اند. لغتنامه‌ی دهخدا نیز ‏همین را می‌گوید، در این نشانی.‏

خسته می‌شوم و بیش از آن شوقی برای خیابان‌گردی و فروشگاه‌گردی ندارم. از دوستان اجازه ‏می‌گیرم که به کمپ بازگردم تا شاید بتوانم کمی بخوابم. می‌روم، و تازه به ماشین‌مان رسیده‌ام که ‏بارانی سیل‌آسا شروع به باریدن می‌کند و کمی بعد دوستان نیز سراپا خیس از باران دوان از راه ‏می‌رسند. شهر دیدنی‌های دیگری که برای ما جذاب باشند، ندارد، یا ما از آن بی‌اطلاعیم. دیدنی‌ها ‏گویا در طول ساحل جنوبی پراکنده‌اند.‏

گویا در جایی نوشته‌اند که این‌ورکارگیل دورترین شهر جهان از سوئد است. نگاهی به یک کره‌ی ‏جغرافیایی، یا اندکی محاسبه با طول و عرض جغرافیایی این ادعا را تأیید می‌کند، هر چند که این‌جا ‏دورترین "نقطه"ی جهان از سوئد نیست. اگر از استکهلم زمین را سوراخ کنیم و از مرکز زمین بگذریم، ‏‏در 1500 کیلومتری جنوب شرقی این‌ورکارگیل در اقیانوس آرام سر در می‌آوریم. برای همکارانم یک ‏پیامک می‌فرستم و می‌نویسم که در دورترین جای ممکن از آنان هستم و با این حال یادشان ‏می‌کنم.‏

سراسر شب باران تندی می‌بارد و باد می‌وزد. همراهان برای جوانانی که در کمپینگ چادر زده‌اند دل ‏می‌سوزانند. آب باران پیرامون چادرها را فرا گرفته‌است. اما صبح می‌بینیم که جوانان طوری‌شان ‏نشده و بی مشکل شب را به صبح آورده‌اند.‏

امروز، سوم فوریه، زادروز یکی از دوستان است. یکی دیگر از دوستان در تاریکی پیش از سحرگاه ‏دسته‌گلی تهیه می‌کند، و بامداد در اتاقک کاراوان با آواز جمعی "تولدت مبارک" دوستمان را بیدار ‏می‌کنیم. پیداست که انتظارش را نداشته، و خوشحال می‌شود.‏

باران بند آمده که به‌سوی مشرق به‌راه می‌افتیم. نخست به دیدار فانوس دریایی وایپاپا ‏Waipapa Point‏ می‌رویم. ‏نزدیک 45 کیلومتر راه است. در این‌جا بزرگ‌ترین فاجعه‌ی دریایی نیوزیلند رخ داده و آن هنگامی بود ‏که در سال 1881 یک کشتی مسافربری به صخره‌های زیرآبی خورد و شکست، و 131 نفر از 151 ‏سرنشینان آن غرق شدند. سه سال دیرتر این فانوس دریایی چوبی را ساختند تا کشتی‌ها را ‏راهنمایی کند. روشنایی این فانوس، که امروزه با مولدهای خورشیدی تغذیه می‌شود و با کامپیوتر ‏هدایت می‌شود، گویا از فاصله‌ی 16 کیلومتری دیده می‌شود. این‌جا بادی تند و دائمی و سرد ‏می‌وزد. درختان همه پشت به دریا و به‌سوی خشکی خم شده‌اند. روبه‌رویمان، آن دورترها اقیانوس ‏‏[منجمد] جنوبی ‏Southern Ocean‏ آغاز می‌شود. دریا چهره در هم کشیده: تیره و تار و پر موج. ‏انسان از تماشای آن یخ می‌زند!‏

صد متر آن‌سوتر یک شیر دریایی بزرگ بر ماسه‌های ساحل خوابیده‌است. هیکل آن تنومندی سه ‏یا چهار انسان را دارد. این گونه از شیر دریایی گویا تنها در نیو زیلند یافت می‌شود.‏

فسیل درخت ژوراسیک.
عکس از ‏www.explorerkeith.com
بیست کیلومتر آن‌سوتر به ساحلی به‌نام ‏Curio Bay‏ می‌رویم. این‌جا نمونه‌ای بسیار کم‌یاب از جنگل ‏و چوب‌های فسیل شده‌ی پیش از تاریخ در کنار دریا گسترده شده‌است و به آن "فسیل جنگل ‏ژوراسیک" ‏Jurassic fossil forest‏ می‌گویند. اغلب تنها جانوران‌اند که فسیل می‌شوند. اما در این ‏ساحل روند رویدادهای طبیعت به گونه‌ای بوده که بخش‌هایی از جنگل فسیل شده، از 160 میلیون ‏سال پیش مانده، و فرصتی گران‌بها برای پژوهندگان تاریخ طبیعی فراهم آورده‌است. بخش‌های ‏بزرگی از این فسیل‌ها تنها به هنگام جزر و عقب نشینی آب دریا دیده می‌شود. احساس ‏غریبی‌ست تماشای بقایای جنگلی از 160 میلیون سال پیش.‏

ایستگاه بعدی‌مان ‏Porpoise Bay‏ نام دارد. این‌جا گویا دولفین‌های کم‌یاب هکتور ‏Hector's Dolphin‏ را ‏در حال بازی با موج‌ها می‌توان تماشا کرد. اما بخت با ما یار نیست و شاید موج‌ها به اندازه‌ی کافی ‏بزرگ نیستند، و از دولفین‌ها خبری نیست. جیمز هکتور ‏James Hector (1834 – 1907)‎‏ کسی بود ‏که روی جانوران نیو زیلند و به‌ویژه این ساحل پژوهش‌های گسترده‌ای انجام داد.‏

اکنون باید به دیدن غارهای کتدرال ‏Cathedral Caves‏ برویم. از این غارها تنها هنگام جزر دریا می‌توان ‏بازدید کرد، زیرا به هنگام مد یا دریای طوفانی دهانه‌ی غار را آب می‌گیرد و گاه حتی تا سقف دهانه ‏هم زیر آب می‌رود. برای رسیدن به دهانه‌ی ورودی غارها باید نزدیک چهل دقیقه در جنگل و ساحل ‏دریا پیاده‌روی کرد. نزدیک چهل کیلومتر از ساحل دولفین‌ها در جاده‌های جنگلی و پر پیچ و خم ‏می‌کوبیم و می‌رویم، و بر سر جاده‌ی فرعی که به‌سوی مسیر غارهای کتدرال می‌پیچد، با راه بسته ‏و تابلویی نامنتظره روبه‌رو می‌شویم که با گچ سفید روی تخته‌ای سبزرنگ نوشته‌اند: نوبت بعدی ‏بازدید از غارها فردا از ساعت 11 تا 15! عجب! ساعت بازدید امروز کی بوده؟ اکنون کمی از ساعت ‏‏15 گذشته است. پیداست که دیر رسیده‌ایم. یک کاراوان دیگر و سپس یکی دیگر پشت سرمان از ‏راه می‌رسند و سرنشینان آن‌ها نیز مانند ما چاره‌ای ندارند جز آن‌که دست از پا درازتر به دنبال ‏دیدنی‌های دیگری بروند. در کتابچه‌ی راهنمای ما هیچ سخنی از ساعت "کار" این غارها ننوشته‌اند. ‏اکنون می‌خوانم که گذشته از جدول‌های زمانی جزر و مد دریا، عوامل متعدد دیگری مانند جهت باد و ‏بزرگی موج‌ها را هم پارک‌بانان این‌جا در نظر می‌گیرند تا مبادا گردشگران در غارها به دام افتند و از ‏این رو نمی‌توان برنامه‌ای برای بازدید از غارها از پیش اعلام کرد. اما یک زمان تقریبی که ‏می‌توانستند بنویسند؟ خیر! گویا قرار نبوده که ما بتوانیم چیزی از غارهای نیو زیلند ببینیم!‏

راهمان را به‌سوی مشرق ادامه می‌دهیم و خسته و گرسنه به دنبال کافه‌ای می‌گردیم. نزدیک ‏آبادی پاپاتووایی ‏Papatowai‏ پس از یک پیچ تند پدیده‌ی جالبی نظرمان را جلب می‌کند: یک ماشین ‏کاراوان چوبی و قدیمی و سبزرنگ با تزییناتی غریب روی تپه‌ای کوچک پارک شده و روی آن ‏نوشته‌اند "نمایشگاه کولی گمشده" ‏The Lost Gypsy Gallery‏ و کنار آن باغ و کافه‌ای نیز هست. ‏می‌ایستیم. روی تابلوی بزرگ کنار جاده با سیخ و میخ و تشتک نوشابه‌ها و طناب و کاموا و چوب و ‏استخوان و هر چیز دور انداختنی دیگری به خط درشت نوشته‌اند: «فرونشاندن کنجکاوی با ‏آفریده‌هایی ساخته از بازیافت‌های طبیعی که با نیروی خورشید و باد و آب یا دست کار می‌کنند. ‏تأسیس 1999» ‏Rewarding the Curious with Solar Wind Water and Handpowered Creations, ‎Recycling Naturally. Since 1999‎‏ و افزوده‌اند: «اکنون با کافه و [کرایه‌ی قایق] کایاک». پیرامون آن ‏پر است از دستگاه‌های عجیب و غریب ساخته از آشغال. این‌جا دستگیره‌ای هست که اگر بچرخانید ‏چیزهای گوناگونی به حرکت در می‌آیند و از جمله یک اسکلت پا می‌زند و دوچرخه‌ای قراضه را ‏می‌راند. آن‌جا دستگیره‌ی دیگری‌ست که با گرداندنش تمام طول پیکر یک نهنگ ساخته از حلبی ‏موج بر می‌دارد. درون اتاقک کاراوان پر است از خرد و ریزهای بازیافته از زباله‌ها: رادیوهای قدیمی، ‏عکس‌ها و پوسترها و کتاب‌ها و مجله‌های قدیمی، گراموفون کوکی که از درون یک صدف صدا پخش ‏می‌کند، ماشین‌های کوکی و... سقف اتاقک با مدارهای الکترونیکی دور ریخته شده فرش ‏شده‌است. در اتاقک کوچک جانبی خود آقای کولی گمشده، مردی به‌نسبت جوان، پشت میزی ‏قراضه نشسته و با ذره‌بینی قراضه‌تر دارد کاردستی تازه‌ای می‌آفریند. بسیاری از این کاردستی‌ها ‏فروشی هستند و روی تابلویی نوشته‌شده: «پول را این‌جا بپردازید»!‏

کنار کاراوان پله‌ها به دروازه‌ی باغی می‌رسند و روی دروازه نوشته شده «ورودی 5 دلار». لابد توی ‏باغ هم پر است از کاردستی‌هایی از همین گونه. روبه‌روی پله کافه‌ای‌ست که میز و نیمکت‌های ‏اندک آن نیز همه از تخته‌پاره‌های بازیافته و کنده‌های چوب ساخته شده‌اند. امیدوارم که چای و قهوه ‏و بستنی‌شان بازیافته از چای و قهوه و شیر دور ریخته نباشد! ولی نه، این‌ها تازه و خوشمزه‌اند.‏

دیدنی بعدی بیست و چند کیلومتر دورتر است و آبشار پوراکائونویی ‏Purakaunui Falls‏ نام دارد. برای ‏رسیدن به آبشار باید از پارکینگ ده دقیقه در جنگل انبوه بارانی (گرمسیری) پیاده‌روی کرد. هوای ‏جنگل خنک است. نخست بالای آبشار را می‌بینیم و 22 متر پایین‌تر به پای آبشار می رسیم. آبشار ‏در چند پله می‌ریزد و گویا "پرعکس‌ترین" آبشار نیوزیلند است و در دهه‌ی 1970 عکس آن روی یکی ‏از تمبرهای این کشور چاپ شده‌است. این کلیپ را تماشا کنید.‏

بخش‌های ساحلی این جاده‌ها نزدیک جایگاه پنگوئن‌های کم‌یاب ویژه‌ی نیو زیلند است که چشمان ‏زردرنگی دارند و میان دریا و خشکی از عرض جاده می‌گذرند. در طول جاده تابلوهای احتیاط با تصویر ‏پنگوئن دیده می‌شود. اما زیارت این پنگوئن‌ها نیز دست نمی‌دهد.‏

اکنون داریم در شاهراه شماره 1 نیو زیلند به موازات ساحل شرقی کشور در کنار اقیانوس آرام ‏از جنوب به شمال ‏می‌رانیم. هوا هنوز روشن است که به دومین شهر بزرگ نیو زیلند در جزیره‌ی جنوبی می‌رسیم. ‏شهر دانه‌دین ‏Dunedin‏ نام دارد. آیا شب را این‌جا بمانیم، یا مقداری از راه فردا را بپیماییم و در عوض ‏روز آخر در شهر بزرگ‌تر کرایست‌چرچ بمانیم؟ بی‌گمان دانه‌دین نیز چیزهایی برای دیدن دارد، اما رأی ‏جمع بر رفتن است.‏

‏120 کیلومتر دورتر در روشنایی سر شب به شهر کوچک اوآمارو ‏Oamaru‏ می‌رسیم. به‌سوی مرکز ‏شهر می‌رانیم و نیمی سر در راهنمای جی‌پی‌اس و نیمی در خواندن تابلوهای خیابان‌های خلوت، ‏آرام می‌رانیم که بانویی نشسته پشت فرمان ماشینش برایمان بوق می‌زند و اشاره می‌کند که ‏دنبالش برویم! منظورش چیست؟ برویم یا نرویم؟ می‌رویم، و دو خیابان آن‌طرف‌تر با اشاره‌ی دست ‏کمپینگ ‏Oamaru Top 10 Holiday Park‏ را نشانمان می‌دهد و به راه خود می‌رود. چه بانوی مهربان ‏و مردم‌داری!‏

در کمپینگ جا می‌گیریم، ماشین خانه‌به‌دوش را می‌گذاریم و می‌رویم تا در شهر رستورانی پیدا کنیم ‏و زادروز دوستمان را بی اطلاع او جشن بگیریم. خانم سالمند دفتردار کمپ که عینکی ته‌استکانی بر ‏چشم دارد تازه دو ماه است که به این شهر آمده و تازه همین امروز به عنوان جانشین به این کار ‏گمارده شده و چیز زیادی درباره شهر و رستوران‌های آن نمی‌داند. همان‌هایی را شنیده که ‏راهنمای جی‌پی‌اس نیز نشانمان می‌دهد. یکی که او شنیده خوب است در فاصله‌ی دوری‌ست، و ‏دو تای دیگر معلوم نیست چگونه جایی هستند. هوا دیگر تاریک شده که در کنار یک پارک بزرگ و با ‏صفا به‌سوی مرکز شهر می‌رویم. یافتن رهگذری در این شهر و خیابان‌های خلوت آسان نیست. یکی ‏از دو رستوران پر است و می‌گویند که اگر در بار بنشینیم و منتظر باشیم، شاید نیم ساعت بعد میزی ‏خالی شود. فضای آن را نمی‌پسندیم. خانم صندوقدار یک فروشگاه مواد غذایی که پرنده در آن پر ‏نمی‌زند نشانی آن‌یکی رستوران را می‌دهد که‏ "پاب و رستوران سلی چاقه" ‏Fat Sally’s Pub and Restaurant‏ نام‏ دارد (فیسبوک). دویست متر ‏دورتر رستوران را می‌یابیم. فضای خوبی دارد، و میز خالی هم دارند.‏

می‌نشینیم، و بطری‌های کوچک شامپاین که سفارش می‌دهیم دوستمان شستش خبردار ‏می‌شود که جشنی برپاست. غذا سفارش می‌دهیم و پرس‌های عظیمی برایمان می‌آورند. جام‌ها ‏را بلند می‌کنیم، به‌سلامتی دوستمان می‌نوشیم، و سپس بر می‌خیزیم و برای او که نشسته آواز ‏تولد مبارک را به سوئدی با هم می‌خوانیم. میزهای پیرامون همه پر اند، و میهمانان سر بر ‏می‌گردانند، گوش می‌دهند و صحبت‌شان را پی می‌گیرند. هدیه‌هایی را که از راه‌های دوری با ‏پنهان‌کاری تا این‌جا آورده‌ایم به دوستمان تقدیم می‌کنیم، و شادی و سرخوشی را ادامه می‌دهیم.‏

آخر شب است، بسیاری از مشتری‌های رستوران رفته‌اند که خانمی از میز کناری هنگام رفتن ‏به‌سوی ما می‌آید و خطاب به دوست ما می‌گوید: «من که نفهمیدم چه مناسبتی بود و چه آوازی ‏برای شما خواندند، اما هر چه بود صمیمانه به شما تبریک می‌گویم!» سپاسگزاریم خانم مهربان!‏

هنگام بیرون رفتن می‌خواهم بابت چای و شیرنی و قهوه‌ای که برایمان آوردند و سرویس ‏امشب‌شان به خانم صندوقدار کمی انعام بدهم، اما او می‌گوید: «نه، نه! به هیچ وجه لازم نیست! ‏شما از جای دوری آمده‌اید، مهمان ما هستید، و ما هیچ راضی نیستیم که از شما انعام بگیریم! نه، ‏نه!» او دارد صادقانه می‌گوید و نمی‌خواهد انعام بگیرد. این تعارف ایرانی نیست که پول را می‌گیرند ‏و بعد می‌گویند «قابلی نداشت ها!». با خواهش و تمنا بیست دلار می‌گذارم و می‌روم.‏

شهر سوت و کور است. از درون پارک نیمه‌تاریکی که هیچ جنبنده‌ای در آن نیست میان‌بر می‌زنیم و ‏به‌سوی کمپ می‌رویم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

31 March 2015

در آن سر دنیا - 7‏

نزدیک 40 کیلومتر در ساحل زیبای دریاچه‌ی واکاتیپو ‏Wakatipo‏ می‌رانیم و سپس تپه و ماهورهای ‏زیباست، و رودهای فراوان.‏

ساعت پنج بعد از ظهر به "ته آنائو" می‌رسیم. کمپینگی که اندرو پیشنهاد کرده در چهار کیلومتری ‏مرکز شهر است. به کمک راهنمای جی‌پی‌اس نزدیک‌ترین کمپینگ به مرکز شهر را که در فاصله‌ی ‏پیاده‌روی‌ست پیدا می‌کنیم: ‏Te Anau Top 10 Holiday Park‏. این‌جا هم بخت با ما یار است و برای ‏ما جا دارند. این‌جا هم تر و تمیز است.‏

آن‌سوی خیابان دریاچه‌ی زیبای "ته آنائو" گسترده شده و پارکی در ساحل آن ساخته‌اند. این ‏بزرگ‌ترین دریاچه‌ی جزیره‌ی جنوبی نیو زیلند است که 61 کیلومتر طول و 417 متر عمق دارد. ‏ماشین را در کمپینگ می‌گذاریم و از دفتر کمپ برای گردش با کشتی در خلیج باریک و طولانی و ‏تماشایی میلفورد ‏Milford Sound‏ اطلاعات می‌گیریم‏. اندرو توصیه کرده که از این‌جا تور رفت و برگشت با اتوبوس بگیریم. اما ما می‌خواهیم بدانیم ‏چه‌قدر راه است؟ آیا با کاراوان می‌توان تا آن‌جا ‏رفت؟ ساعت حرکت کشتی‌ها و برنامه‌هایشان چیست؟ خانم دفتردار با دقت و حوصله راهنمایی‌مان ‏می‌کند. به‌گفته‌ی او با کاراوان این راه 120 کیلومتری را تا پارکینگ نزدیک اسکله‌ی کشتی‌ها ‏می‌توان رفت. در آن صورت بهای بلیت برای برنامه‌ی انتخابی ما، نفری 99 دلار است. می‌خریم و ‏می‌پردازیم و شاد و خندان به‌سوی شهر روان می‌شویم.‏

شهری‌ست کوچک و بسیار خلوت. با یک‌دیگر می‌گوییم که چگونه ممکن است کسی بخواهد در ‏چنین جای دورافتاده و خلوت و فضای کسل‌کننده‌ای زندگی کند؟ مردم شهر چه شغل‌هایی دارند و ‏درآمدشان از چیست؟ پاسخی نمی‌یابیم جز توریسم و دام‌داری. گوشت گوسفند و گاو و پشم ‏مرینوس از صادرات عمده‌ی نیو زیلند است. در چراگاه‌های طول جاده‌ها گوسفندان فراوانی می‌بینیم. ‏این‌ها باید صاحبان و دام‌دارانی داشته‌باشند.‏

اما بسیاری از گردانندگان مغازه‌ها و رستوران‌های شهر چینیان و هندیان هستند. اکثریت گردشگران ‏نیو زیلند نیز چینیان و هندیان‌اند. اروپا را گردشگران روس پر کرده‌اند، اما در تمام طول سفرمان در نیو ‏زیلند شاید تنها یک خانواده‌ی روس می‌بینم.‏

با چهارصد متر پیاده‌روی در خیابان ساحل دریاچه به تقاطع خیابان مرکزی شهر می‌رسیم. تمام طول ‏خیابان مرکزی شهر تنها ششصد متر است. بیشتر مغازه‌هایی که اغلب در یک طرف خیابان هستند، ‏بسته‌اند. از برابر دو سه رستوران می‌گذریم و در کنار میدان انتهای خیابان مرکزی، بیرون کافه و بار ‏‏"اردک چاق" ‏The Fat Duck‏ می‌نشینیم و آبجو می‌نوشیم. دقایقی بعد باران می‌بارد و به زیر چتری ‏پناه می‌بریم. همین است! تمام شهر همین است!‏

در راه بازگشت از تنها سوپرمارکت شهر خرید می‌کنیم تا شام دستپخت خودمان را بخوریم. سر راه ‏در پارک کنار دریاچه قدم می‌زنیم. غروب خورشید پشت کوه‌های آن‌سوی دریاچه زیبا و ‏تماشایی‌ست. چه آرامشی! شاید این آرامش می‌ارزد به زندگی در این جای پرت و کوچک؟

دست‌پخت دوست متخصص پاستا به‌راستی لذیذ است. صبح زود فردا باید برخیزیم و به‌سوی ‏کشتی‌سواری و تماشای میلفورد برویم. ساعت حرکت کشتی یازده و 45 دقیقه است و دفتردار ‏کمپ راهنمایی‌مان کرده که دو ساعت و نیم برای رانندگی تا میلفورد، بیست دقیقه برای انتظار ‏گذشتن از یک تونل یک‌طرفه، و بیست دقیقه برای رفتن از پارکینگ تا اسکله حساب کنیم. این ‏می‌شود سه‌ساعت و ده دقیقه. پس باید حد اکثر ساعت 8 و نیم به‌راه بیافتیم. مقداری هم برای ‏احتیاط، حالا بگوییم هشت.‏

شب تا صبح باران سنگینی می‌بارد. نزدیک در اتاق کاراوان دریاچه‌ای درست شده و شب که بیرون ‏می‌روم تا بالای مچ پا در آن می‌افتم.‏

با باران بامدادی یکشنبه اول فوریه در آشپزخانه‌ی کمپ صبحانه می‌خوریم، زود می‌جنبیم، و ساعت هفت و نیم نشده ‏که به‌راه می‌افتیم.‏

و چه خوب که زود جنبیده‌ایم: بیست کیلومتر به‌سوی میلفورد رانده‌ایم که به یاد تأمین سوخت ‏ماشین می‌افتیم. گازوئیلی که داریم به هیچ وجه برای رفتن تا میلفورد و برگشتن نمی‌رسد. در ‏میلفورد و پیرامون آن هیچ پمپ بنزینی نیست. میلفورد "پیرامونی" ندارد که پمپ بنزین داشته‌باشد. ‏آن‌جا "انتهای زمین" است. هیچ آبادی دیگری در طول جاده‌ی تا میلفورد نیز وجود ندارد. تنها یک راه ‏هست: بازگشت به "ته آنائو"! سرشکستگی دارد (!) ولی دور می‌زنیم و بر می‌گردیم. چه خوب که ‏صبح زود جنبیدیم و چه خوب که وقت داریم که برویم و برگردیم. آقای هندی خواب‌آلود کارمند پمپ ‏بنزین "ته آنائو" می‌گوید که خوب کردیم که این‌جا گازوئیل می‌زنیم، وگرنه بعد از این‌جا دیگر هیچ ‏چیزی نیست.‏

راه رفته و بازگشته را بار دیگر می‌رویم. باران می‌بارد. در ساحل دریاچه‌ی "ته آنائو"، در جاده‌ی ‏شماره 94 به‌سوی شمال و دیرتر به‌سوی غرب می‌رانیم. این‌جا بار دیگر جنگل انبوه بارانی‌ست: ‏سر سبز؛ پر از نخل‌ها و سرخس‌های بزرگ؛ زیبا. پیرامون این جاده، پشت آن درخت‌ها گویا ‏دریاچه‌هایی کوچک و زیبا و مسیرهای گوناگون پیاده‌روی هست. اما این‌ها در برنامه‌ی ما نبوده و تازه ‏زیر این باران که نمی‌شود پیاده‌روی کرد.‏

خواب و خستگی به سراغم آمده. باید بکوشم که قدری بخوابم تا برای نوبت بعدی رانندگی (که ‏البته نوبت‌بندی سفت و سختی هم نداریم) کمی نیرو بگیرم. مقررات می‌گوید که در کاراوان در حال ‏حرکت همواره باید کمربند ایمنی را بسته‌باشید. یعنی این‌که در حال حرکت نمی‌توان روی تخت‌های ‏کاراوان خوابید. حتی اگر مقررات هم این را نمی‌گفت، تکان‌های ماشین آن‌قدر زیاد است که در حال ‏حرکت در عمل هم کسی نمی‌تواند روی تخت‌ها بخوابد. روی صندلی سرنشین‌ها، با کمربند بسته، ‏پتویی رویم می‌کشم و نیمه‌لمیده می‌خوابم.‏

نمی‌دانم چه مدتی گذشته‌است که از ایستادن ماشین بیدار می‌شوم. سر بلند می‌کنم و از پنجره ‏بیرون را نگاه می‌کنم. هنوز باران می‌بارد. هوا تیره و تار است. از لابه‌لای شیارهایی که آب باران بر ‏شیشه‌ی ماشین کشیده، منظره‌ای می‌بینم که شبیه آن را به عمرم هرگز، حتی به هیچ رؤیا و هیچ کابوسی ‏هم ندیده‌ام: صخره‌هایی‌ست قهوه‌ای رنگ، دیواره‌ای‌ست کم‌وبیش عمودی، که از همه‌جایش ‏آبشارهایی باریک و بلند...، بلند...، بلند... می‌ریزند. هر چه نگاهم را بالاتر و بالاتر می‌برم، به بالای ‏صخره‌ها نمی‌رسم. دیواره گویی تا پایان آسمان بالا می‌رود. آن‌سوتر، این‌سوتر، دیواره است و ‏آبشارهای بی‌شمار و سپید که از آن بالا، از زیر ابرهای سپید و دراز، تا کف دره‌ی آن پایین می‌ریزند. ‏خوابم، یا بیدار؟ این‌جا کجاست؟ احساسم شبیه احساسی‌ست که در نوجوانی از تماشای ‏نقاشی‌های گوستاو دوره در کتاب "کمدی الهی" دانته از دوزخ و برزخ و بهشت به من دست می‌داد. ‏نه، زبان و کلمات به‌تنهایی برای توصیف این چشم‌انداز کافی نیست: نقاشی، شعر و موسیقی را ‏هم باید به کمک گرفت. سنفونی دانته اثر فرانتس لیست به ذهنم می‌آید که با "دوزخ" آغاز ‏می‌شود. اما این‌جا دوزخ نیست. بهشت نیست. سیاره‌ی دیگری هم نیست. این‌جا زمین است. ‏این‌جا خود ِ زمین است. "دانته"ی لیست کافی نیست. عظمت موسیقی واگنر و بروکنر لازم است. ‏شاید سنفونی نهم بروکنر؟ آری، خودش است! ‏این آبشارهای سپید و باریک و بی‌شمار را بر این دیواره‌های هولناک به ‏چه تشبیه کنم؟ یال بلند اسب بر گردنش؟ گیسوی سپید زنی یا مردی؟ لعنت بر این ذهن خائن که ‏برای توصیف این منظره‌ی باشکوه یاری نمی‌کند!‏

در صف گذشتن از تونل یک‌طرفه‌ی هومر ‏Homer‏ ایستاده‌ایم و چراغ ما قرمز است، اما زود سبز ‏می‌شود و می‌رویم‏. ساختمان این تونل به طول 1.2 کیلومتر در سال 1935 آغاز شد، اما به جنگ ‏جهانی دوم خورد و در سال 1954 پایان یافت. آن‌سوی تونل نیز کوه است و جنگل و دیواره و ‏آبشار...، آبشار...، آبشار... از همه جا، از آسمان و از کوه‌ها و از دیواره‌ها آب می ریزد. تکه‌پاره‌های ‏دراز و سپید ابر در هوا آویزان‌اند و قله‌ها را پوشانده‌اند. جاده در کنار رود و آبشار، و بر دامنه‌ی کوه ‏پیچ و تاب می‌خورد و پایین می رود. کوه‌ها و صخر‌ه‌ها همه تیز و تازه‌اند و پر شیب. هنوز هیچ ‏نفرسوده‌اند. هنوز فرصتی برای فرسودن نداشته‌اند. کوه‌های نیو زیلند همه بسیار جوان‌اند. تنها سه ‏میلیون سال از عمرشان می‌گذرد، که در مقایسه با بیش از چهار میلیارد سال عمر زمین و کوه‌های ‏مناطق دیگر، هیچ است.‏

در انتهای مسیر، در انتهای زمین، دو راهنما زیر باران ایستاده‌اند و ما را به پارکینگ آن‌سوی جاده ‏راهنمایی می‌کنند. همه لباس‌های کم‌وبیش تابستانی به‌تن داریم. اما هوا این‌جا حسابی سرد ‏است و باران سنگین نیز احساس سرما را بیشتر می‌کند. همه هر چه لباس داریم بر تن می‌کنیم و ‏چتر به‌دست زیر باران سنگین به‌سوی اسکله می رویم. زود رسیده‌ایم و ساعتی تا حرکت کشتی ‏ما مانده‌است. سالن انتظار پر از مگس‌های ریز گزنده است. کشتی‌ها و قایق‌های شرکت‌های ‏گوناگون گردشگران را سوار و پیاده می‌کنند. این‌جا یکی از بزرگ‌ترین جاذبه‌های گردشگری نیو زیلند ‏است و در سال 2008 نشان "بهترین جاذبه‌ی گردشگری جهان به انتخاب گردشگران" را در بررسی ‏TripAdvisor‏ برده‌است. کشتی‌ها برنامه‌های گوناگونی دارند: از گشت یک ساعته بر روی آب‌های ‏خلیج و تماشای آبشارها، تا برنامه‌های چند روزه با خواب در کابین‌های کشتی، رفت و برگشت تا ‏دهانه‌ی خلیج در دریای تاسمان، کرایه‌ی قایق پارویی در کشتی و پارو زدن بامدادی نزدیک پای ‏آبشارها و... کشتی ما ‏Spirit of Milford‏ نام دارد و متعلق است به شرکت ‏Southern Discoveries‏. ‏گردش ما سه ساعته است.‏

هنگام ورود به کشتی به هر نفر یک قوطی حاوی ناهار می‌دهند و سپس راهنمای سفر با بلندگو ‏توصیه می‌کند که ناهارمان را در ساعت نخست گردش بخوریم، زیرا دیرتر تماشای مناظر پیرامون از ‏روی عرشه‌ی کشتی مشغولمان خواهد کرد. توی قوطی سالاد سبزیجات، گوشت و مرغ و سس و ‏نان و شیرینی و شکلات و میوه برای دسر و غیره با سلیقه چیده شده‌اند. چای و قهوه هم هر قدر ‏بخواهیم می‌توانیم برداریم و بنوشیم.‏

این‌جا درون کشتی نیز پر از آن مگس‌هاست. شاید به‌خاطر باران به زیر سقف‌ها پناه می‌برند؟ برخی ‏از مسافران مشغول کشتن مگس‌های ریز با دستمال کاغذی روی شیشه‌ی پنجره‌ها هستند.‏

میلفورد را نویسنده و شاعر انگلیسی رودیارد کیپلینگ ‏Rudyard Kipling‏ هشتمین عجایب جهان ‏نامید. نام میلفورد را گویا از روی راه آبی دیگری به همین نام در ویلز ‏Wales‏ گرفته‌اند. نام مائوری آن ‏‏"پیوپیوتاهی"ست ‏Piopiotahi‏ که یعنی "پیوپیوی تنها". پیوپیو نام پرنده‌ای بوده به اندازه‌ی سار که ‏واپسین بار در سال 1863 دیده شده و دیگر وجود ندارد. "پیوپیوی تنها" اشاره به افسانه‌ی ‏مائوری‌ست که می‌گوید پهلوان "مائویی" ‏Maui‏ برای آوردن جاودانگی برای انسان‌ها، این‌جا به کام ‏مرگ رفت، و آن‌گاه یک پیوپیوی تنها سوگواره‌ای برای او خواند.‏

به راه که می‌افتیم راهنمای سفر با بلندگو درباره‌ی پدیده‌های پیرامون توضیح می‌دهد. او می‌گوید ‏که بخت با ما یار بوده که روز و شب گذشته باران فراوانی باریده و باعث شده که امروز این همه ‏آبشار از همه جا سرازیر شوند، وگرنه تنها دو آبشار دائمی این‌جا هست. او همه چیز را به شکلی ‏به یک "ترین" ربط می‌دهد: این بزرگ‌ترین آبشاری‌ست که از ارتفاع 160 متری می‌ریزد! این بلندترین ‏آبشاری‌ست که در سه پله می‌ریزد! این عمیق‌ترین خلیجی‌ست که در این عرض جغرافیایی قرار ‏دارد! با چنین بیانی به‌گمانم بتوان همه‌ی پدیده‌های جهان را در هر جایی به شکلی "ترین"اش کرد. ‏اما این‌جا هیچ نیازی به توصیف با این "ترین"ها ندارد. پدیده‌های پیرامون به‌راستی دیدنی و ‏بی‌همتا هستند. این ریختن آب از همه جا، این چند لایه ابر سپید شناور بر دامنه‌ی صخره‌ها، این ‏ستیغ قله‌های کله‌قندی و پر شیب، این دیواره‌های بلند دو سوی آب که گاه تا بلندی 1200 متر و ‏بیشتر قد کشیده‌اند، این ترکیب آب و ابر و کوه و جنگل، بی‌همتاست. پیش از سفرمان کسانی ‏می‌گفتند که مناظر نیو زیلند را در همان چند صد کیلومتری سوئد، در نروژ هم می‌توان دید. اما به ‏گمان من هیچ تفاوت دیگری هم اگر نباشد، این جنگل‌های بارانی در نروژ وجود ندارد. و تازه نروژ ‏کم‌وبیش قطبی‌ست، اما این‌جا تا قطب جنوب هنوز خیلی راه است.‏

راهنما می‌گوید که سه روز از هر چهار روز سال این جا باران می‌بارد و میزان بارندگی سالانه این‌جا ‏سه برابر جنگل‌های آمازون است. آیا این هم یکی از "ترین"های اوست؟ با این مقدار بارانی که ‏می‌بینیم، می‌توان حرفش را باور کرد.‏

آن قله‌ی معروف میتره ‏Mitre‏ است که مانند هرمی به بلندی 1700 متر از آب بیرون زده‌است. این ‏آبشار باون ‏Bowen Falls‏ است به بلندی 162 متر که هم برق و هم آب آشامیدنی میلفورد را تأمین ‏می‌کند. این نیز آبشار استرلینگ است ‏Stirling Falls‏ به بلندی 155 متر. این دو آبشارهای دائمی ‏این‌جا هستند.‏

کشتی بر آب‌های خلیج آرام می‌لغزد و می‌رود. همه دارند عکس می‌گیرند و عکس می‌گیرند. من ‏نیز چند تایی می‌گیرم و بعد با دوستان می‌بینیم که بسیاری از عکس‌هایمان از ابر و کوه سیاه‌وسفید ‏به‌نظر می‌رسند. تکه‌هایی از این منظره‌ها را در فیلم‌های "ارباب حلقه‌ها" با صحنه‌های ساختگی ‏ترکیب کرده‌اند. اما تماشای این منظره‌های شگفت‌انگیز در واقعیت چیز به‌کلی دیگری‌ست. در ‏سکوت تماشا می‌کنم و می‌کوشم صحنه‌ها را بر خیالم حک کنم. بیشتر و بیشتر به این نتیجه ‏می‌رسم که دیدن این‌جا به همه‌ی زحمت و هزینه‌ی این سفر می‌ارزید.‏

در راه بازگشت راهنما "کوه شیر" و "کوه فیل" را نشانمان می‌دهد، و ‏کاپیتان کشتی را تا نزدیک پای آبشار استرلینگ می‌برد. جالب است آن زیر ایستادن ‏و فروریختن آن همه آب را که تا رسیدن به پایین پودر می‌شود تماشا کردن. کمی آن‌سوتر گروهی ‏فُک خزپوش کوچک ‏fur seal (pälssäl)‎‏ بر صخره‌ای آرمیده‌اند. مسافران همه هجوم می‌برند تا عکس ‏بگیرند. در این خلیج پنگوئن هم فراوان است و نهنگ هم دیده شده، اما دیدار این دو تا نصیب ما ‏نمی‌شود.‏

آن‌سوتر به "مرکز اکتشافات میلفورد" ‏Milford Discovery Center‏ و "رصدخانه‌ی زیرآبی" ‏Underwater ‎Observatory‏ می‌رسیم. کشتی پهلو می‌گیرد و پیاده می‌شویم. این‌جا "آکواریوم معکوس" است، ‏یعنی به‌جای آن‌که ماهی‌ها توی شیشه باشند، تماشاگران در ساختمانی استوانه‌ای و بزرگ و ‏شیشه‌ای و سه‌طبقه تا ده متر و نیم به زیر آب می‌روند تا ماهی‌ها را در محیط زندگی طبیعی‌شان ‏تماشا کنند. در اثر بارندگی زیاد و آبشارها، همواره یک لایه‌ی سه تا چهار متری آب شیرین بر سطح ‏این خلیج وجود دارد که باعث می‌شود که انواع گوناگون ماهی‌ها و جانوران دریایی تا عمق کم‌تر بالا ‏بیایند و از این "رصدخانه" گونه‌های کم‌یابی از این جانوران را می‌توان دید، از جمله مرجان سیاه و ‏مرجان سرخ.‏

راهنمایان به گروه‌هایی که از پنجره‌ها زیر آب را تماشا می‌کنند نزدیک می‌شوند و درباره‌ی آن‌چه ‏بیرون پنجره دیده می‌شود توضیح می‌دهند. چه ماهی‌ها و موجودات شگفت‌انگیزی در تاریکی‌های ‏جهان زیر آب وجود دارد! نزدیک یک ساعت به تماشای این جهان می‌گذرد، و سپس سوار کشتی ‏می‌شویم و به‌سوی بندرگاه باز می‌گردیم. با خود فکر می‌کنم که بد نبود برنامه‌ای با خواب در کابین ‏کشتی می‌داشتیم تا بامداد بر این منظره‌ها چشم می‌گشودیم. و در همین لحظه راهنما از بلندگو ‏می‌گوید:‏

‏- آن کشتی تفریحی بزرگ و خیلی شیک را می‌بینید که وسط خلیج لنگر انداخته؟ متعلق به یک ‏میلیاردر روس است!‏

پس این‌طور! میلیاردر روس جای خوبی پیدا کرده تا هر بامداد بر این منظره‌ها چشم بگشاید!

باران که هنگام کشتی‌سواری ما کم‌وبیش بند آمده‌بود، با پیاده‌شدنمان از کشتی بار دیگر می‌بارد. ‏سوار کاراوان می‌شویم و به‌سوی "ته آنائو" باز می‌گردیم. بدرود زیبایی‌ها و شگفتی‌های "انتهای ‏زمین"!‏

در جاده‌ی پر پیچ و خم پیش از تونل هومر ناگهان راه بند می‌آید. صفی طولانی از اتوبوس‌های ‏مسافربری، کاراوان‌ها و ماشین‌های سواری درست می‌شود. هیچ‌کس نمی‌داند چه شده. زیر باران ‏می‌ایستیم و می‌ایستیم. از سوی مقابل هم هیچ ماشینی نمی‌آید. آیا کوه ریزش کرده؟ صدای ‏پرواز هلی‌کوپتری شنیده می‌شود. نزدیک یک ساعت ایستاده‌ایم که مردی با لباس بارانی مخصوص ‏کارکنان راهداری می‌آید و یک‌یک به همه‌ی ماشین‌ها خبر می‌دهد که جاده تا ده دقیقه‌ی دیگر باز ‏می‌شود اما نمی‌گوید چه شده. صف آرام آرام به‌راه می‌افتد و سرانجام در پیچی تند آثار تصادفی ‏وخیم را می‌بینیم. گویا ماشینی در سرازیری لغزنده‌ی جاده‌ی تنگ به آن‌سوی جاده منحرف شده و ‏با ماشین روبه‌رویی تصادف کرده‌است. کارکنان راهداری چادرهایی روی ماشین‌های مچاله‌شده ‏کشیده‌اند.‏

پیش از ساعت شش بعد از ظهر به کمپینگ‌مان می‌رسیم. طبق اطلاعات کتابچه‌ی راهنما در ‏آن‌سوی دریاچه‌ی "ته آنائو" غارهایی دیدنی پر از کرم‌های شبتاب هست که با قایق به درون آن‌ها می‌روند. اما هیچ‌کداممان علاقه‌ای ‏به دیدن این غارها نشان نداده‌ایم و برنامه‌ای برای دیدار از آن‌ها نداریم. باران مهلت می‌دهد که با ‏یکی از دوستان بار دیگر تا کافه و بار "اردک چاق" برویم و آبجویی بنوشیم، سپس با دوست سومی ‏بار دیگر از سوپرمارکت خرید می‌کنیم، و از آرامش پارک ساحلی به کمپ بر می‌گردیم.‏

دوست متخصص پاستا در پختن کباب هم تخصص دارد. او روی سینی منقل گازی کمپ کبابی عالی ‏برایمان می‌پزد و آن‌جا با گروهی جوانان ژاپنی آشنا می‌شود که آنان هم دارند کباب می‌پزند. پیش ‏او می‌روم تا کمکش کنم و با پایان کارش سینی روی منقل را پاک می‌کنم. دور که می‌شوم صدای ‏قاه‌قاه دوستم و ژاپنی‌ها را می‌شنوم. گویا آن‌قدر تر و فرز کار کرده‌ام که ژاپنی‌ها خیال کرده‌اند که ‏من کارمند کمپینگ هستم و کارم همین است، و از دوستم خواهش کرده‌اند که از من بخواهد که ‏سینی منقل آنان را هم پاک کنم! با همراهان کلی می‌خندیم.‏

دیر وقت شب باز باران سیل‌آسا شروع می‌شود و باز دریاچه‌ای در کنار کاراوان ما درست می‌شود.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

26 March 2015

در آن سر دنیا - 6‏

پل هاست. عکس از Bernd Kramarczik
جاده‌های این منطقه، به‌ویژه در بخش‌های کوهستانی باریک‌اند. این‌جا آب فراوان است و پیوسته در ‏کنار نهر، رود، دریاچه، و دریا می‌رانیم. پل روی رودها همه باریک و یک‌طرفه‌اند، یعنی تنها یک ماشین ‏می‌تواند از یک‌سو از روی آن‌ها بگذرد. در جاهایی که پل کوتاه است و رانندگان از هر دو سو یک‌دیگر ‏را می‌بینند، تنها تابلویی که جهت تقدم را نشان می‌دهد کافیست تا یکی از ماشین‌ها بایستد تا ‏دیگری از روی پل بگذرد. اما برای پل‌های بلند و تکه‌های باریک و پر پیچ جاده چراغ راهنما گذاشته‌اند.‏

این‌جا کم‌جمعیت است، آبادی‌ها دور از هم‌اند، و پمپ بنزین کم است. ما همواره باید حساب کنیم ‏که راهمان تا پمپ بعدی چه‌قدر است و آیا سوختمان می‌رسد، یا نه.‏

مقصد بعدی‌مان شهر کوئینزتاون ‏Queenstown‏ است و هنوز در جاده‌ی شماره‌ی 6 می رانیم. جاده ‏نخست از ساحل دریا دور می‌شود، اما دوباره به سوی ساحل باز می‌گردد. دو بار در دو جا با ‏چشم‌اندازی بر فراز دریا می ایستیم. در جای نخست ابری از همان مگس‌های ریز به ما حمله ‏می‌کنند. شکست‌خورده به درون کاراوان عقب‌نشینی می‌کنیم. آن‌جا هم نفوذ کرده‌اند و باید با ‏حشره‌کش خدمتشان برسیم. در جای دوم گروه بزرگی زنبور به دلیلی نامعلوم کنار یکی از پنجره‌های ‏کوچک کاراوان در سمت راننده جمع می‌شوند. راننده باید از در دیگر سوار شود تا زنبورها به داخل ‏ماشین نروند، و تا کندویی روی پنجره نساخته‌اند(!)، فرار می‌کنیم.‏

مرغان غول‌پیکر هاست

حمله‌ی عقاب هاست به جوجه‌های
موآ. نقاشی John Megahan
کمی بعد به دهانه‌ی رود هاست ‏Haast river‏ می‌رسیم که با طول 100 کیلومتر یکی از بزرگ‌ترین رودهای ‏ساحل غربی جزیره‌ی جنوبی‌ست. پلی که روی این دهانه زده‌اند، با طول 737 متر، طولانی‌ترین پل ‏یک طرفه‌ی نیو زیلند است. بزرگ‌ترین عقاب سراسر جهان نیز که زمانی وجود داشته، "عقاب ‏هاست" ‏Haast’s eagle‏ نام دارد. با بازسازی‌ها و برآوردهایی که کرده‌اند، وزن این عقاب را تا 12 کیلو ‏تخمین زده‌اند. در داستان‌های مائوری‌ها می‌گویند که این عقاب حتی آدم‌ها را هم می‌ربود. واپسین نمونه‌های زنده‌ی این عقاب پیش از سال 1870 در نیو زیلند دیده شده و دیرتر ‏دیگر اثری از آن نیست. علت نابودی آن را از بین رفتن منابع غذایی او می‌دانند.‏

بازسازی شکار مرغ موآ Augustus Hamilton
یکی از موجوداتی که عقاب هاست شکار می‌کرد و می‌خورد، مرغی بود به نام "موآ" ‏Moa، شترمرغی ‏غول‌پیکر که قدش به 3.6 متر و وزنش به 140 کیلو می‌رسید و هیچ بال نداشت، ‏یعنی حتی بازوهای کوتاه هم نداشت. مرغ موآ ‏[چه‌قدر شبیه هم‌اند این دو واژه‌ی مرغ و موآ!]‏ دویست سال پس از آمدن مائوری‌ها به نیو زیلند، ‏یعنی نزدیک 700 سال پیش به‌کلی نابود شد و تنها اسکلت‌هایی از آن را یافته‌اند.‏

پس از پل هاست جاده پشت به دریا می‌پیچد، از آبادی هاست می‌گذرد، و از این‌جا به بعد جاده ‏شماره‌ی 6 کم‌وبیش در تمام طول رود هاست، بر ساحل آن امتداد دارد. هر چه از دریا دورتر ‏می‌رویم، هوا سردتر و ابری‌تر می‌شود. دیگر از آفتاب سوزان اثری نیست. این‌جا تکه‌های ابر سپید ‏در چند لایه در امتداد رود کشیده شده‌است. بی‌جا نیست که به زبان مائوری نیو زیلند را آئوته‌آروآ ‏Aotearoa‏ می‌نامند که یعنی "سرزمین ابرهای سپید و دراز".‏

گونه‌های رستنی‌های روی کوه‌ها نیز تغییر می‌کند. این‌جا دیگر نخل‌ها و سرخس‌های بزرگ ‏گرمسیری و درختان عظیم دیده نمی‌شود. در آن دوردست‌ها قله‌های پر برف را می‌توان دید. این‌جا و ‏آن‌جا تپه و ماهورهای بی درختی‌ست به رنگ زرد تیره یا سبز. این هوا، این نورپردازی، و این تپه‌های ‏زرد مرا به یاد منظره‌های دوران کودکیم در اطراف اردبیل و سرعین و مشگین‌شهر و آن حوالی ‏می‌اندازد.‏

سر راه در "مرکز گردشگری ماکارورا" ‏Makarora Tourist Center‏ می‌ایستیم تا چیزی بخوریم. این‌جا ‏تأسیسات مفصلی دارند برای اقامت و فعالیت‌های گردشگری، کوهنوردی، پیاده‌روی، پرواز با ‏هلیکوپتر و هواپیما بر فراز قله‌های پیرامون، قایق‌رانی در رود، و... قله‌ای به‌نام آسپرینگ ‏Aspering‏ (یا ‏به زبان مائوری تی‌تی‌ته‌آ ‏Tititea‏ به معنی "قله‌ی درخشان") در این نزدیکی هست که شباهت ‏زیادی به قله‌ی معروف ماترهورن در اروپا دارد.‏

کوئینزتاون

ساعت چهار بعد از ظهر به کوئینزتاون می‌رسیم. راهنمای جی‌پی‌اس که قرار است ما را به مرکز ‏شهر ببرد، به خیابانی باریک و کوتاه و یک‌طرفه می‌بردمان که آن‌سویش پارکینگ زیرزمین یک هتل ‏است. مردم مهربان‌اند. می بینند که مسافران خارجی و ناواردی هستیم. راننده‌ای شیشه‌اش را پایین ‏می‌کشد و لبخندی بر لب می‌گوید «از آن طرف راه نیست». یکی‌مان باید پیاده شویم و راه را ‏بر ماشین‌های دیگر ببندیم تا بتوانیم با دنده‌عقب از این دام بیرون آییم. همه با حوصله در انتظار ‏می‌ایستند و راه می‌دهند تا مشکل ما حل شود.‏

فکر می‌کنیم که در عوض بهتر است که نخست تا کمپینگ برویم و ببینیم چه‌قدر از مرکز شهر دور ‏است. کمپینگ ‏Queenstown Top 10 Holiday Park‏ چند صد متر بیشتر با مرکز شهر فاصله ندارد، و ‏بخت با ما یار است که یک جای خالی برای ماشینی به بزرگی ماشین ما هنوز دارند. خانم جوان ‏دفتردار کمپینگ با دانستن آن‌که از سوئد آمده‌ایم، شروع می‌کند به حرف زدن به سوئدی. عجب! ‏پرچم سوئد و نیو زیلند، هر دو، روی سینه‌ی لباسش نصب شده. می‌پرسیم این‌جا، این سر دنیا، در ‏اعماق جنوب نیو زیلند چه می‌کند. می‌گوید که مانند ما برای گردش آمده‌بود، پولش تمام شد، ‏شروع به کار کرد، از این‌جا خوشش آمد، و اکنون چهار سال است که از کارش در سوئد مرخصی ‏گرفته و این‌جا ماندگار شده‌است. باز خوب است که مانند دیگران به گدایی نیافتاده. همین چند ماه ‏پیش روزنامه‌های سوئد نوشتند که بیشترین گدایان نیو زیلند جوانان سوئدی هستند که ‏کوله‌پشتی‌شان را بر می‌دارند و به گردش می‌روند، و پولشان که تمام شد، شروع می‌کنند به ‏گدایی.‏

از دفتر که بیرون می‌آییم باران می‌بارد. تا جابه‌جا شویم و به‌سوی شهر روان شویم باران بند می‌آید. ‏چتر برداریم یا نه؟ به میانه‌ی راه رسیده‌ایم که باز می‌بارد. این باران‌های گاه و بی‌گاه قرار است که تا ‏چند روز با ما باشند.‏

با چتر و بی چتر، کمی خیس، به مرکز شهر می‌رسیم. شهری نقلی و جمع‌وجور است. کوئینزتاون ‏پایتخت فعالیت‌های ماجراجویانه‌ی نیو زیلند است: بانگی جامپ، پرواز با بادبادک به کمک قایق، پرواز ‏با بادبادک از بالای کوه، پرش با چتر از هواپیما با یک همراه، راندن چهارچرخ‌های کوچک در ‏سرازیری‌های تند، رفتن توی توپ‌هایی بزرگ‌تر از خود، غلت خوردن و در آن حال فوتبال بازی کردن، و ‏هر کار با خطر و بی‌خطر دیگری از این نوع که فکرش را بکنید یا نکنید! پس شهر پر است از ‏فروشگاه‌ها و رستوران‌هایی از همه نوع برای جمعیتی که برای این کارها می‌آیند.‏

در خیابان‌های شهر قدم می‌زنیم و به فروشگاه‌ها سرک می‌کشیم. خیابان ساحلی زیبایی دارد این ‏شهر. باران می بارد و نمی‌بارد. گرسنه‌ایم و میان یک بار ایرلندی و رستوران مالزیایی "مادام وو" ‏Madam Woo‏ سرگردانیم. بار ایرلندی خلوت است و رستوران مالزیایی شلوغ است. دلمان ‏می‌خواهد که در هوای آزاد بنشینیم. ایرلندی‌ها می‌گویند که میز و صندلی‌های پشت بامشان از ‏باران خیس شده و نمی‌توان آن‌جا نشست. اما رستوران مادام وو یک بالکن سرپوشیده دارد. پس ‏می‌رویم پیش مادام وو و می‌گوییم که می‌خواهیم روی بالکن بنشینیم. با مکثی می‌پذیرند، و بعد ‏می‌فهمیم که این بالکن فقط برای نشستن و نوشیدن درینک است و نه برای غذا خوردن، اما با ما ‏مهربان بوده‌اند و استثنا قائل شده‌اند، بر عکس کارمند یک رستوران خیلی لوکس و نیمه‌تاریک که ‏همین نیم ساعت پیش با دیدن سر و وضع توریستی‌مان جواب سربالا به ما داد و چیزی نمانده‌بود که با ‏خشونت بیرونمان کند.‏

می‌نشینیم و چیزهایی می‌نوشیم. بالکن مشرف بر خیابان معروف "مال" ‏The Mall‏ در ناف کوئینزتاون ‏است. هر دو سوی این خیابان، که به روی ماشین‌ها بسته‌است، پر از فروشگاه‌ها و رستوران‌های ‏گوناگون است. آن پایین رودی از مردم در رفت و آمد است و تماشا دارد. بر بام آن‌سوی خیابان ‏کارکنان یک رستوران دارند میز و صندلی‌های مفصلی می‌چینند و منقل‌ها را برای کباب آماده ‏می‌کنند. اما درست پس از آن‌که دشک‌های ابری را روی صندلی‌ها و نیمکت‌ها چیده‌اند، رگباری ‏سیل‌آسا می‌بارد. آنان دوان و شتابان بساطشان را جمع می‌کنند، ما را نگاه می‌کنند و با ما ‏می‌خندند. برایشان دست تکان می‌دهیم.‏

از چیزهایی که در منوی غذاهای مادام وو نوشته‌اند نمی‌توان سر در آورد. آیا نام‌های مالزیایی‌ست؟ ‏پسر جوان خدمتکار هم توضیح به‌دردبخوری نمی‌دهد. "بیف رندانگ با ناسی لماک" ‏beef rendang ‎with nasi lemak‏ را انتخاب می‌کنم که البته فقط "بیف"اش را می‌دانم چیست. همراهان نیز ماهی ‏و چیزهای دیگر سفارش می‌دهند. در پایان همه راضی هستیم، هرچند که غذاها به‌نظر من کمی ‏زیادی تند بود.‏

سالن طبقه‌ی بالای مادام وو پر از جمعیت شده‌است که ایستاده هر یک جامی نوشیدنی به‌دست ‏دارند. این‌جا بار و دانسینگ مادام ووست و قرار است به‌زودی رقص شروع شود. باران بند آمده‌است ‏و مردم شهر و گردشگران تازه دارند برای شب‌زنده‌داری در خیابان‌ها ظاهر می‌شوند. خیابان "مال" ‏کم‌وبیش شبیه سالن‌های مد شده: زن و مرد قدم می‌زنند و لباس‌های شیک و آخرین مدشان، ‏عینک‌های آفتابی یا کفش‌های‌شان را به رخ هم می‌کشند.‏

برای فعالیت‌های ورزشی ماجراجویانه، حتی اگر هوا خوب بود، دیر شده‌است. کمی دیگر در شهر ‏قدم می‌زنیم و سر شب به‌سوی کمپینگ و ماشین خانه‌به‌دوشمان بر می‌گردیم.‏

تله‌کابین کوئینزتاون

سراسر شب باران می‌بارد اما صبح شنبه 31 ژانویه هوا کمی باز شده و دیگر نمی‌بارد. به سوی ‏کدام ماجراجویی برویم؟ دست‌به‌نقد می‌توانیم از "تله‌کابین" معروف کوئینزتاون شروع کنیم که همان ‏چند صد متری ماست. اما باید پیش از ساعت ده از کمپینگ "چک‌آوت" کنیم. کاراوان را جایی نزدیک ‏پای تله‌کابین می‌گذاریم، و سوار کابین‌هایی می‌شویم که ظرفیت‌شان حداکثر چهار نفر است. بهای ‏بلیت رفت و برگشت، با زمان محدود، برای هر نفر 30 دلار است. اگر ناهار هم بخرید 82 دلار.‏

تله‌کابین کوئینزتاون با دو سکوی بانگی‌جامپ (با سقف سبزرنگ)‏
این کابین‌ها با شیبی تند تا رستوران و فروشگاه و تأسیساتی در ارتفاع 450 متری از سطح شهر ‏می‌روند و در طول راه در یک چشم‌انداز 270 درجه‌ای منظره‌ی شهر، دریاچه‌ی زیبای واکاتیپو ‏Wakatipu‏ و کوه‌های پیرامون را می‌توان تماشا کرد. البته امروز ابر قله‌های دوردست را ‏پوشانده‌است. با این همه مناظر بسیار زیبایی پیش رویمان گسترده است.‏

آن بالا کمی می‌گردیم و تماشا می‌کنیم، در فروشگاه یادگاری‌فروشی گشتی می‌زنیم، و در کافه‌ی ‏بزرگی قهوه و چای می‌نوشیم. چیزی از وقت بلیت‌مان نمانده که بار دیگر سوار کابین می‌شویم و به ‏شهر باز می‌گردیم.‏

همراهان در طول سفر در نیو زیلند بارها رستوران "مرغ سوخاری کنتاکی" دیده‌اند و هوس کرده‌اند ‏که پس از سال‌های طولانی آن را بچشند. رستوران مرغ کنتاکی در سوئد وجود ندارد. قرار می‌گذاریم که ‏ظهر همه در تنها "مرغ سوخاری کنتاکی" که در شهر دیده‌ایم جمع شویم، و هر یک به‌سویی ‏می‌رویم.‏

نمی‌دانم تغییر هوا از آفتاب داغ به این هوای بارانی‌ست، یا باد سرد آن بالا سرمازده‌ام کرد، یا از ‏بدخوابی‌های دائمی‌ست که سخت خوابم می‌آید. از دوستان اجازه می‌گیرم که به کاراوان برگردم و ‏همان‌جا در پارکینگ کنار خیابان کمی توی آن بخوابم.‏

ساعتی به خواب بی‌هوشی فرو می‌روم. دو تن از همراهان برای پرواز با بادبادک نام می‌نویسند، اما ‏پس از ساعتی انتظار اعلام می‌شود که پروازهای بعدی برای امروز لغو شده‌است. چرا؟ معلوم ‏نیست. این هم از فعالیت‌های ما در مرکز فعالیت‌های ماجراجویانه‌ی نیو زیلند!‏

ظهر آفتابی داغ می‌تابد و حال من خوب شده. همگی مرغ سوخاری می‌خریم، در پارک زیبایی ‏می‌نشینیم، و می‌خوریم. چیز مزخرف و بی‌مزه و حتی بدمزه‌ای‌ست. من به عمرم تنها یک یا دو بار ‏در تهران سال 1357 در خیابان بلوار کشاورز (الیزابت) مرغ سوخاری کنتاکی خورده‌ام و همان هنگام ‏هم از آن خوشم نیامد. اما این‌یکی حسابی بی‌مزه است. من تنها یک ران کوچک مرغ را به زور ‏نوشابه می‌خورم و دیگر هیچ گرسنه نیستم. باقی را دور می‌اندازم. دوستان واردتر می‌گویند که ‏ادویه‌ی مخصوص "کنتاکی" را ندارد، و دیرتر کشف می‌شود که رنگ تابلوی این رستوران با "کنتاکی ‏واقعی" فرق دارد، و روی منو هم نوشته‌اند "با نسخه‌ی پخت کنتاکی واقعی"، و همه‌ی این‌ها نشان ‏می‌دهد که این رستوران کنتاکی قلابی‌ست، و کلاه سرمان رفته! "مرغ سوخاری کنتاکی" در ‏ادامه‌ی سفر مایه‌ی خنده و شوخی ما می‌شود.‏

کمی دیگر در شهر می‌گردیم و سپس به‌سوی مقصد بعدی‌مان می‌رانیم. تا شب باید به شهر ‏کوچک "ته آنائو" ‏Te Anau‏ در 170 کیلومتری این‌جا برسیم.‏

‏[همیشه با کلیک روی عکس‌ها می‌توان بزرگشان کرد!]‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏