30 September 2017
تاریخ نمایش «اعترافات» تلویزیونی احسان طبری
دوست من آقای ایرج مصداقی در کتاب عظیم و بسیار ارزندهاش «نه زیستن، نه مرگ» (جلد نخست، صص ۳۲۱ و ۳۲۲) مینوشت که: «۹ روز بعد [از ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۲]، احسان طبری ایدئولوگ حزب در حالی که کمتر از ده روز از دستگیریاش میگذشت در تلویزیون ادعا کرد که در اثر مطالعه کتابهای علامه طباطبایی و مرتضی مطهری به اسلام روی آورده است». من در تابستان ۲۰۰۷ (ده سال پیش، ۱۳۸۶) در نقد دوستانهای برای آقای مصداقی نوشتم که چنین چیزی ممکن نیست، زیرا من تا ۱۵ روز پس از دستگیری طبری در ۷ اردیبهشت ۱۳۶۲، منتظر خبر و نشانی از او بودم و هیچ نمیدانستم که او هم گرفتار شده. اگر «اعترافاتی» از او پخش شدهبود، بیخبریم پایان مییافت.
22 September 2017
ده سال با «چه میدانم...»
از انتشار نخستین پست من در این وبلاگ، یعنی از ۱۵ اوت ۲۰۰۷ ده سال گذشت، و از شما چه پنهان که من هنوز «نمیدانم»!
آن نخستین پست به سوئدی بود و از واژههای سوئدی راهیافته به زبان فارسی سخن میگفت. تا چندی نمیدانستم برای چه کسانی و کدام مخاطبان مینویسم. در آغاز بیشتر به سوئدی و کمتر به فارسی مینوشتم. به انگلیسی هم نوشتم. در این ده سال از مقولههای گوناگون نوشتم، از زبان تا کامپیوتر، از موسیقی تا سیاست، از اشخاص تا حال و روز خودم، از سفرنامه تا سینما، از ادبیات تا یادهای دانشگاه، و... منوی این بخشها را در ستون سمت چپ وبلاگ مییابید.
کمی پس از آغاز کار، خود را موظف کردم که دستکم هر یکشنبه بنشینم، بنویسم، و چیزکی در اینجا منتشر کنم. سپس با خود قرار گذاشتم که دستکم هر ماه تکهای از مجموعهی داستانوارههای «از جهان خاکستری» را بنویسم و اینجا بگذارم. «از جهان خاکستری» نام موقتی داستانوارههایی بود که پس از بیش از هشت سال نوشتن و نوشتن، سرانجام سه سال پیش با نام «قطران در عسل» منتشر شد و سپس کموبیش همهی قطعههای «از جهان خاکستری» را که در آن کتاب آمد، از این وبلاگ حذف کردم.
انتشار «قطران در عسل» گویی نیاز به نوشتن را از وجود من زدود، و پس از آن، و با دگرگونیهایی که هم در زندگی و هم در تندرستیم پیش آمد، کمتر و کمتر در این وبلاگ نوشتم.
اما فکر نوشتن در اینجا، و عذاب وجدان ننوشتن در اینجا، همواره با من است. تلاش خود را میکنم، اما اوضاع همواره آنچنان که دلم میخواهد پیش نمیرود. دست خودم نیست!
چه میدانم... تا ببینیم!
و درود بر خوانندگان وفادارم!
آن نخستین پست به سوئدی بود و از واژههای سوئدی راهیافته به زبان فارسی سخن میگفت. تا چندی نمیدانستم برای چه کسانی و کدام مخاطبان مینویسم. در آغاز بیشتر به سوئدی و کمتر به فارسی مینوشتم. به انگلیسی هم نوشتم. در این ده سال از مقولههای گوناگون نوشتم، از زبان تا کامپیوتر، از موسیقی تا سیاست، از اشخاص تا حال و روز خودم، از سفرنامه تا سینما، از ادبیات تا یادهای دانشگاه، و... منوی این بخشها را در ستون سمت چپ وبلاگ مییابید.
کمی پس از آغاز کار، خود را موظف کردم که دستکم هر یکشنبه بنشینم، بنویسم، و چیزکی در اینجا منتشر کنم. سپس با خود قرار گذاشتم که دستکم هر ماه تکهای از مجموعهی داستانوارههای «از جهان خاکستری» را بنویسم و اینجا بگذارم. «از جهان خاکستری» نام موقتی داستانوارههایی بود که پس از بیش از هشت سال نوشتن و نوشتن، سرانجام سه سال پیش با نام «قطران در عسل» منتشر شد و سپس کموبیش همهی قطعههای «از جهان خاکستری» را که در آن کتاب آمد، از این وبلاگ حذف کردم.
انتشار «قطران در عسل» گویی نیاز به نوشتن را از وجود من زدود، و پس از آن، و با دگرگونیهایی که هم در زندگی و هم در تندرستیم پیش آمد، کمتر و کمتر در این وبلاگ نوشتم.
اما فکر نوشتن در اینجا، و عذاب وجدان ننوشتن در اینجا، همواره با من است. تلاش خود را میکنم، اما اوضاع همواره آنچنان که دلم میخواهد پیش نمیرود. دست خودم نیست!
چه میدانم... تا ببینیم!
و درود بر خوانندگان وفادارم!
11 August 2017
از جهان خاکستری - ۱۱۵
بفرمایید آلبالو!
نزدیک سه هفته پیش عکسی از درخت پر از آلبالوی کنار در ورودی ساختمان محل زندگیم در فیسبوک منتشر کردم. محتوای کاسهی توی این عکس نزدیک یک کیلو از همان آلبالوهاست. آن یکی هم وسیلهی ساخت خودم است با دستهی بلند برای دسترسی به آلبالوهای جاهای دور از دسترس درخت.
این آلبالوها هنوز خوب نرسیدهاند اما چارهای نداشتم و دیگر باید میچیدمشان: از یک سو خطر گنجشکها بود که درست در روز معینی که آلبالوها به درجهی معینی از پختگی میرسند، گلهای حمله میکنند و حتی یک دانه آلبالو در دوردستترین جای درخت هم باقی نمیگذارند، و تازه بعضی از همسایهها هم هستند که نمیتوانند دندان روی جگر بگذارند و صبر کنند تا روزهای پیش از حملهی گنجشکها، که البته هیچکس نمیداند کی حمله میکنند!
من بیش از همه نگران یک زوج همسایهی یونانی بودم که هر بار هنگام رفتن و آمدن مشتی از آلبالوها میچیدند و میخوردند، اما همین یکشنبهی گذشته پشت پنجره ایستاده بودم و حیاط را تماشا میکردم که ... چشمتان روز بد نبیند: دو مرد با نردبان و چهارپایهی بلند و سطل و بند و بساط به جان آلبالوها افتادهبودند و میچیدند و میچیدند! ای داد! ای فغان! آلبالوهای مرا بردند!
رفتم روی بالکن مشرف به درخت تا شاید مرا ببینند و از رو بروند، اما خود را به کلی به آن راه زدند، انگار نه انگار که هیکل به این بزرگی بالای سرشان ایستاده و وسط روز روشن دارد «دزدی»شان را تماشا میکند. این دو مرد از همسایهها که هیچ، حتی از هممحلیها هم نبودند. دیرتر دیدم که با ماشین از جای بهکلی دیگری آمده بودند. چگونه این جا و این درخت را کشف کردهبودند؟ به یکی از زبانهای اسلاو با هم حرف میزدند و به گمانم از یکی از جمهوریهای بالکان (یوگوسلاوی سابق) بودند. تنها برخی از کلماتشان را که مشابه روسی بود میفهمیدم. لابد داشتند سوئدیها را مسخره میکردند که هیچ نمیفهمند آلبالو چیست و حقشان است که ما درختشان را برایشان لخت کنیم!
دقایقی طولانی با خود کلنجار رفتم که آیا فریاد بزنم: «آهای! شما توی این حیاط زندگی میکنید؟» تا شاید از رو بروند. اما دلم نیامد! سر و وضع درستی نداشتند. بی گمان آنها هم در حسرت دوری از وطن دلشان از جمله برای آلبالو خیلی تنگ شدهبود. بگذار هر چه میخواهند بچینند و ببرند. بهشرطی که درخت را بهکلی لخت نکنند!
خوشبختانه انصاف و مروت سرشان میشد و لازم نشد من با فریادم از غارت درخت بازشان دارم. هر یک «به اندازهی نیازشان» نصف سطلی چیدند، بساطشان را برچیدند، و رفتند.
اما من به وحشت افتادهبودم که آن دو یا دوستانشان هر لحظه میتوانند برگردند و هیچ آلبالویی بر درخت بر جا نگذارند. این بود که دیشب رفتم و با ابزار مربوطه این کاسه را پر کردم، و من نیز تنها به اندازهی نیازم. آخرهای کار یک خانم همسایهی سوئدی که از قضا خانهاش همان طبقهی همکف و کنار درخت است، از راه رسید. سلام و علیک کردیم و مقادیری دربارهی جالب بودن «اختراع» من حرف زدیم، و او گفت که او هم آلبالو دوست دارد و میچیند و کمپوت درست میکند. ابزارم را به او قرض دادم و آمدم خانه. راهنماییش کردم که یک چراغ روی پیشانی هم بردارد و تا دیر نشده، در این تاریکی، از آلبالوها بچیند. او بیش از یک ساعت با درخت مشغول بود و بعد مطابق قرار ابزار آلبالوچینی مرا آورد و پشت در آپارتمانم گذاشت.
صبح امروز هنگام رفتن به سر کار، دیدم که هنوز دو سه کاسه آلبالو در جاهای دوردست درخت باقیست! پیداست که خانم همسایه هم «به اندازهی نیازش» از آلبالوها چیده و نه بیشتر! چه میشد اگر ما همه حرص زدن را کنار میگذاشتیم و از همهی چیزهای در دسترس تنها به اندازهی نیازمان بر میداشتیم، و نه بیشتر، از جمله از طبیعت؟
نزدیک سه هفته پیش عکسی از درخت پر از آلبالوی کنار در ورودی ساختمان محل زندگیم در فیسبوک منتشر کردم. محتوای کاسهی توی این عکس نزدیک یک کیلو از همان آلبالوهاست. آن یکی هم وسیلهی ساخت خودم است با دستهی بلند برای دسترسی به آلبالوهای جاهای دور از دسترس درخت.
این آلبالوها هنوز خوب نرسیدهاند اما چارهای نداشتم و دیگر باید میچیدمشان: از یک سو خطر گنجشکها بود که درست در روز معینی که آلبالوها به درجهی معینی از پختگی میرسند، گلهای حمله میکنند و حتی یک دانه آلبالو در دوردستترین جای درخت هم باقی نمیگذارند، و تازه بعضی از همسایهها هم هستند که نمیتوانند دندان روی جگر بگذارند و صبر کنند تا روزهای پیش از حملهی گنجشکها، که البته هیچکس نمیداند کی حمله میکنند!
من بیش از همه نگران یک زوج همسایهی یونانی بودم که هر بار هنگام رفتن و آمدن مشتی از آلبالوها میچیدند و میخوردند، اما همین یکشنبهی گذشته پشت پنجره ایستاده بودم و حیاط را تماشا میکردم که ... چشمتان روز بد نبیند: دو مرد با نردبان و چهارپایهی بلند و سطل و بند و بساط به جان آلبالوها افتادهبودند و میچیدند و میچیدند! ای داد! ای فغان! آلبالوهای مرا بردند!
رفتم روی بالکن مشرف به درخت تا شاید مرا ببینند و از رو بروند، اما خود را به کلی به آن راه زدند، انگار نه انگار که هیکل به این بزرگی بالای سرشان ایستاده و وسط روز روشن دارد «دزدی»شان را تماشا میکند. این دو مرد از همسایهها که هیچ، حتی از هممحلیها هم نبودند. دیرتر دیدم که با ماشین از جای بهکلی دیگری آمده بودند. چگونه این جا و این درخت را کشف کردهبودند؟ به یکی از زبانهای اسلاو با هم حرف میزدند و به گمانم از یکی از جمهوریهای بالکان (یوگوسلاوی سابق) بودند. تنها برخی از کلماتشان را که مشابه روسی بود میفهمیدم. لابد داشتند سوئدیها را مسخره میکردند که هیچ نمیفهمند آلبالو چیست و حقشان است که ما درختشان را برایشان لخت کنیم!
دقایقی طولانی با خود کلنجار رفتم که آیا فریاد بزنم: «آهای! شما توی این حیاط زندگی میکنید؟» تا شاید از رو بروند. اما دلم نیامد! سر و وضع درستی نداشتند. بی گمان آنها هم در حسرت دوری از وطن دلشان از جمله برای آلبالو خیلی تنگ شدهبود. بگذار هر چه میخواهند بچینند و ببرند. بهشرطی که درخت را بهکلی لخت نکنند!
خوشبختانه انصاف و مروت سرشان میشد و لازم نشد من با فریادم از غارت درخت بازشان دارم. هر یک «به اندازهی نیازشان» نصف سطلی چیدند، بساطشان را برچیدند، و رفتند.
اما من به وحشت افتادهبودم که آن دو یا دوستانشان هر لحظه میتوانند برگردند و هیچ آلبالویی بر درخت بر جا نگذارند. این بود که دیشب رفتم و با ابزار مربوطه این کاسه را پر کردم، و من نیز تنها به اندازهی نیازم. آخرهای کار یک خانم همسایهی سوئدی که از قضا خانهاش همان طبقهی همکف و کنار درخت است، از راه رسید. سلام و علیک کردیم و مقادیری دربارهی جالب بودن «اختراع» من حرف زدیم، و او گفت که او هم آلبالو دوست دارد و میچیند و کمپوت درست میکند. ابزارم را به او قرض دادم و آمدم خانه. راهنماییش کردم که یک چراغ روی پیشانی هم بردارد و تا دیر نشده، در این تاریکی، از آلبالوها بچیند. او بیش از یک ساعت با درخت مشغول بود و بعد مطابق قرار ابزار آلبالوچینی مرا آورد و پشت در آپارتمانم گذاشت.
صبح امروز هنگام رفتن به سر کار، دیدم که هنوز دو سه کاسه آلبالو در جاهای دوردست درخت باقیست! پیداست که خانم همسایه هم «به اندازهی نیازش» از آلبالوها چیده و نه بیشتر! چه میشد اگر ما همه حرص زدن را کنار میگذاشتیم و از همهی چیزهای در دسترس تنها به اندازهی نیازمان بر میداشتیم، و نه بیشتر، از جمله از طبیعت؟
08 July 2017
حماسه، و حماسه
سال گذشته متن بازویراستهای از ترجمهی تکههایی از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» را که چهل سال پیش گمش کردهبودم، منتشر کردم. پس از آن دوست عزیز و فرهیختهام «میم» که لطف بیکرانی به من دارد پیوسته اصرار دارد و این را به شیوههای گونانی تکرار میکند که هیچکس بهتر و مناسبتر از من برای ترجمهی بقیه کتاب نیست، و ایکاش من وقت بگذارم و ماندهی آن را هم ترجمه کنم.
دوست فرهیخته و عزیز دیگرم «جیم» نظر دیگری دارد. او میگوید که از همان نخستین صفحههای ترجمه بهروشنی پیداست که این کتاب بسیار قدیمیست، نویسنده به بسیاری از منابع دسترسی نداشته، چیزهایی سر هم کرده برای کاری شبیه یک رسالهی دکترا، و حاشیهنویسی تکمیلی مترجم نشان میدهد که او خود به منابع بیشتر و تازهتر و بهتری دسترسی دارد و دانش او در این زمینه بیشتر از خود نویسنده است. «جیم» اصرار دارد که من خود یک «حماسههای شفاهی آسیای میانه» تازه بنویسم.
چه باید کرد؟! دریغا که من باید دل هر دو دوست را بشکنم. پاسخ من به هر دوشان منفیست، زیرا در طول بازویرایش متن ترجمه بارها به این نتیجه رسیدم که اگر عقل امروزم را داشتم هرگز دست به کار ترجمهی چنین موضوعی نمیشدم. «حماسه» در اینجا خلاصه شدهاست در داستان قهرمانی در کشتار انسانها بهدست انسانها. هستهی این «حماسه»ها داستان پهلوانانیست از میان اشراف که اغلب با انگیزههای شخصی و برای منافع شخصی میروند و میکشند و بر میگردند، یا کشته میشوند و تراژدی میسازند. و این کموبیش موضوع همهی «حماسه»ها و اساطیر قدیمی شرق و غرب است، از جمله شاهنامهی فردوسی. با عقل امروزیم، ترجمهی همان فصل «شمن» کافی بود که ربطی به کشت و کشتار ندارد. به گمانم چهل سال پیش هم رگههایی از عقل امروزم در سرم بود که پیش از همه «شمن» را ترجمه کردم.
البته یک استثنا در میان آن حماسهها وجود دارد، و استثنایی بودن آن را نویسندهی کتاب هم به تأکید برجسته کردهاست، و آن حماسهی کوراوغلوست. از قضا یکی از سرهمبندیهایی که نویسنده کرده این است که روایت آذربایجانی حماسهی کوراوغلو را به نام حماسهی ترکمنی قلمداد میکند تا بتواند آن را در محدودهی جغرافیایی مورد پژوهشاش قرار دهد، حال آنکه منبع مورد استفادهی او، یعنی کتاب الکساندر خوچکو، سیاه روی سپید نوشته که داستان کوراوغلو را از خوانندگان دورهگرد (آشیقهای) آذربایجانی شنیده و ثبت کردهاست. روایت ترکمنی کوراوغلو وجود دارد، اما هیچ ربطی به آنچه نویسنده از خوچکو نقل میکند، ندارد.
چرا کوراوغلو استثناییست؟ زیرا این تنها داستانیست که در آن قهرمان از میان اشراف نیست، و نه برای انگیزهها و منافع شخصی، که برای ستاندن داد دهقانان و مردم ستمدیده از خانها و پاشاهای ستمگر میجنگد.
و اما «حماسه»ای که من از کودکی دوست میداشتهام، داستان پهلوانیها در جبههی دیگریست: جبههی دانش و فن و اجتماع؛ داستان مردان و زنانی که با تلاشهایی خستگیناپذیر اسرار طبیعت را برای بشریت میگشایند؛ به قطب میروند، بالای بلندترین قلهها میروند، به اعماق اقیانوسها میروند، تا دورترین اجرام آسمانی را رصد میکنند، راه فضا را به روی انسان میگشایند، پای انسان را به ماه میرسانند، ذرهها را میشکافند؛ افقهای دید و تواناییهای بشریت را گستردهتر و گستردهتر میکنند، داستان آن نخستین زنان سیاهپوست است که وارد دانشگاه سپیدپوستان شدند، یا در اتوبوس در بخش سپیدها نشستند. این حماسهها فراوانند اما شرمسارانه باید بگویم که هیچ کاری برای آنها نکردهام، جز نوشتهای کوتاه دربارهی قطبپیمایان. باید نمونههایی پیدا کنم و چیزهایی بنویسم. اما دربارهی کوراوغلو کارهایی کردهام.
پس چرا آن سه فصل را بازویرایش و منتشر کردم؟ زیرا نخواستم سانسورچی باشم و دریغم آمد که چیزی را که وجود دارد و رویش کار شده، به شکلی آبرومندانه در دسترس علاقمندانش قرار ندهم.
ترجمهی ۳ فصل از «حماسههای شفاهی آسیای میانه»
حماسهی انسان کاشف
اپرای کوراوغلو (به ترکی و فارسی)
تحلیلی بر حماسهی کوراوغو و نیز در این نشانی.
دوست فرهیخته و عزیز دیگرم «جیم» نظر دیگری دارد. او میگوید که از همان نخستین صفحههای ترجمه بهروشنی پیداست که این کتاب بسیار قدیمیست، نویسنده به بسیاری از منابع دسترسی نداشته، چیزهایی سر هم کرده برای کاری شبیه یک رسالهی دکترا، و حاشیهنویسی تکمیلی مترجم نشان میدهد که او خود به منابع بیشتر و تازهتر و بهتری دسترسی دارد و دانش او در این زمینه بیشتر از خود نویسنده است. «جیم» اصرار دارد که من خود یک «حماسههای شفاهی آسیای میانه» تازه بنویسم.
چه باید کرد؟! دریغا که من باید دل هر دو دوست را بشکنم. پاسخ من به هر دوشان منفیست، زیرا در طول بازویرایش متن ترجمه بارها به این نتیجه رسیدم که اگر عقل امروزم را داشتم هرگز دست به کار ترجمهی چنین موضوعی نمیشدم. «حماسه» در اینجا خلاصه شدهاست در داستان قهرمانی در کشتار انسانها بهدست انسانها. هستهی این «حماسه»ها داستان پهلوانانیست از میان اشراف که اغلب با انگیزههای شخصی و برای منافع شخصی میروند و میکشند و بر میگردند، یا کشته میشوند و تراژدی میسازند. و این کموبیش موضوع همهی «حماسه»ها و اساطیر قدیمی شرق و غرب است، از جمله شاهنامهی فردوسی. با عقل امروزیم، ترجمهی همان فصل «شمن» کافی بود که ربطی به کشت و کشتار ندارد. به گمانم چهل سال پیش هم رگههایی از عقل امروزم در سرم بود که پیش از همه «شمن» را ترجمه کردم.
البته یک استثنا در میان آن حماسهها وجود دارد، و استثنایی بودن آن را نویسندهی کتاب هم به تأکید برجسته کردهاست، و آن حماسهی کوراوغلوست. از قضا یکی از سرهمبندیهایی که نویسنده کرده این است که روایت آذربایجانی حماسهی کوراوغلو را به نام حماسهی ترکمنی قلمداد میکند تا بتواند آن را در محدودهی جغرافیایی مورد پژوهشاش قرار دهد، حال آنکه منبع مورد استفادهی او، یعنی کتاب الکساندر خوچکو، سیاه روی سپید نوشته که داستان کوراوغلو را از خوانندگان دورهگرد (آشیقهای) آذربایجانی شنیده و ثبت کردهاست. روایت ترکمنی کوراوغلو وجود دارد، اما هیچ ربطی به آنچه نویسنده از خوچکو نقل میکند، ندارد.
چرا کوراوغلو استثناییست؟ زیرا این تنها داستانیست که در آن قهرمان از میان اشراف نیست، و نه برای انگیزهها و منافع شخصی، که برای ستاندن داد دهقانان و مردم ستمدیده از خانها و پاشاهای ستمگر میجنگد.
و اما «حماسه»ای که من از کودکی دوست میداشتهام، داستان پهلوانیها در جبههی دیگریست: جبههی دانش و فن و اجتماع؛ داستان مردان و زنانی که با تلاشهایی خستگیناپذیر اسرار طبیعت را برای بشریت میگشایند؛ به قطب میروند، بالای بلندترین قلهها میروند، به اعماق اقیانوسها میروند، تا دورترین اجرام آسمانی را رصد میکنند، راه فضا را به روی انسان میگشایند، پای انسان را به ماه میرسانند، ذرهها را میشکافند؛ افقهای دید و تواناییهای بشریت را گستردهتر و گستردهتر میکنند، داستان آن نخستین زنان سیاهپوست است که وارد دانشگاه سپیدپوستان شدند، یا در اتوبوس در بخش سپیدها نشستند. این حماسهها فراوانند اما شرمسارانه باید بگویم که هیچ کاری برای آنها نکردهام، جز نوشتهای کوتاه دربارهی قطبپیمایان. باید نمونههایی پیدا کنم و چیزهایی بنویسم. اما دربارهی کوراوغلو کارهایی کردهام.
پس چرا آن سه فصل را بازویرایش و منتشر کردم؟ زیرا نخواستم سانسورچی باشم و دریغم آمد که چیزی را که وجود دارد و رویش کار شده، به شکلی آبرومندانه در دسترس علاقمندانش قرار ندهم.
ترجمهی ۳ فصل از «حماسههای شفاهی آسیای میانه»
حماسهی انسان کاشف
اپرای کوراوغلو (به ترکی و فارسی)
تحلیلی بر حماسهی کوراوغو و نیز در این نشانی.
18 June 2017
جنگ، برندهای ندارد
بهگمانم حالا دیگر خیلیها پذیرفتهاند که ما درگیر جنگی جهانی هستیم که هنوز شمارهگذاری نشدهاست. بی رودربایستی باید بگوییم که این جنگ جهانی سوم است که از تاریخی نامعلوم آغاز شده، و من هیچ پایانی بر آن نمیبینم.
کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق برای سرنگون کردن صدامحسین، یا عقبتر، از حملهی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقبتر، از کودتای امریکا در ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه میدانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟
هرچه هست، دهها سال است که انسانها دارند یکدیگر را به نام دین یا باورهای گوناگون میکشند، و در این میان انسانهای دیگری هم که هیچ دخالتی و سودی در کشتارها ندارند، در آتش جنگهایی بهکلی بیمعنا، زیر پای غولهای درگیر، میسوزند و در خون میغلتند.
تروریسم کور، به نام عقیده و ایمان، در سراسر جهان خون میریزد و بیداد میکند، و همین امروز و فرداست که با خبر دهشتناک شاخبهشاخ شدن ایران و عربستان از خواب برخیزیم. نخستین قربانیان آن دو ماهیگیر فقیر و بیخبر از همهجا بودهاند.
بازندهی بزرگ همهی این خونریزیها مجموعهی جامعهی جهانی، مجموعهی انسانها و انسانیت است. جنگها برندهای ندازند. همه بازندهاند. این معنا را نویسندهی بزرگ بلاروس واسیل بیکوف (۲۰۰۳ – ۱۹۲۴) در رمان زیبایی بهخوبی بیان کردهاست. در سال ۱۹۷۶ فیلمی بهنام «عروج» روی این رمان ساختهشد که تندیس خرس طلایی جشنواره فیلم برلین را در سال ۱۹۷۷ به چنگ آورد.
بسیاری از کسانی که در دههی ۱۳۶۰ در ایران تلویزیون تماشا میکردهاند، نسخهی سانسورشدهای از فیلم «عروج» را بهیاد میآورند که بارهای بیشماری از تلویزیون جمهوری اسلامی نمایش دادهشد. تماشای این فیلم از تلویزیون حتی در زندانهای جمهوری اسلامی هم مجاز بود. و خیلیها خاطراتی از آن دارند. اما فیلم، بهویژه نسخهی سانسورشدهی آن در مقایسه با متن رمان، کاستیهای بسیاری دارد.
من در سال ۱۳۸۱، پس از سه سال کار، رمان «عروج» را از روسی به فارسی برگرداندم و کتاب در ایران منتشر شد. ترجمه را به «م. رها» (خانم منیره برادران و کتابش «حقیقت ساده») تقدیم کردم. چاپ دوم کتاب را نشر وال در سال ۱۳۹۸ در تهران منتشر کرد. این نشانی را ببینید.
باشد که بپسندیدش!
فیلم سینمایی "عروج" در کانال تلگرامی زیر موجود است. با سپاس از باقر کتابدار:
https://t.me/persianbooks2
کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق برای سرنگون کردن صدامحسین، یا عقبتر، از حملهی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقبتر، از کودتای امریکا در ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه میدانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟
هرچه هست، دهها سال است که انسانها دارند یکدیگر را به نام دین یا باورهای گوناگون میکشند، و در این میان انسانهای دیگری هم که هیچ دخالتی و سودی در کشتارها ندارند، در آتش جنگهایی بهکلی بیمعنا، زیر پای غولهای درگیر، میسوزند و در خون میغلتند.
تروریسم کور، به نام عقیده و ایمان، در سراسر جهان خون میریزد و بیداد میکند، و همین امروز و فرداست که با خبر دهشتناک شاخبهشاخ شدن ایران و عربستان از خواب برخیزیم. نخستین قربانیان آن دو ماهیگیر فقیر و بیخبر از همهجا بودهاند.
بازندهی بزرگ همهی این خونریزیها مجموعهی جامعهی جهانی، مجموعهی انسانها و انسانیت است. جنگها برندهای ندازند. همه بازندهاند. این معنا را نویسندهی بزرگ بلاروس واسیل بیکوف (۲۰۰۳ – ۱۹۲۴) در رمان زیبایی بهخوبی بیان کردهاست. در سال ۱۹۷۶ فیلمی بهنام «عروج» روی این رمان ساختهشد که تندیس خرس طلایی جشنواره فیلم برلین را در سال ۱۹۷۷ به چنگ آورد.
بسیاری از کسانی که در دههی ۱۳۶۰ در ایران تلویزیون تماشا میکردهاند، نسخهی سانسورشدهای از فیلم «عروج» را بهیاد میآورند که بارهای بیشماری از تلویزیون جمهوری اسلامی نمایش دادهشد. تماشای این فیلم از تلویزیون حتی در زندانهای جمهوری اسلامی هم مجاز بود. و خیلیها خاطراتی از آن دارند. اما فیلم، بهویژه نسخهی سانسورشدهی آن در مقایسه با متن رمان، کاستیهای بسیاری دارد.
من در سال ۱۳۸۱، پس از سه سال کار، رمان «عروج» را از روسی به فارسی برگرداندم و کتاب در ایران منتشر شد. ترجمه را به «م. رها» (خانم منیره برادران و کتابش «حقیقت ساده») تقدیم کردم. چاپ دوم کتاب را نشر وال در سال ۱۳۹۸ در تهران منتشر کرد. این نشانی را ببینید.
باشد که بپسندیدش!
فیلم سینمایی "عروج" در کانال تلگرامی زیر موجود است. با سپاس از باقر کتابدار:
https://t.me/persianbooks2
21 May 2017
از جهان خاکستری – ۱۱۴
نان، نان و دیگر هیچ!
از کودکی همواره «نانآور» خانواده بودهام. و آه، چه قدر و چه ساعتهای دراز و حوصلهسوز از عمرم در صف نان گذشته. کیست که بتواند حساب کند؟
نخستین آشنایی من با نان با مهر نجاتبخش زندگانیم، خواهر بزرگم، ساراباجی بود، که داستانش را نوشتهام. ساراباجی با نان بربری تریدشده در چای شیرین مرا از گرسنگی نجات داد.
چند سال دیرتر، مرا میفرستادند تا از بقالی سر کوچه، حبیبآقا، که به ما نسیه میداد، نان لواش بخرم. دو کیلو نان لواش تا زده را زیر بغل میزدم و به خانه میآمدم. و بگذریم که سر راه، اربابزادههای کوچهی «نجفیها» سنگبارانم میکردند.
در خانه، در میانهی دوندگیها و بازیهای بیپایانمان، دوان و نفسزنان و عرقریزان سری هم به آشپزخانه میزدیم، در دیگ بزرگ مسی را بر میداشتیم، بقچهی بزرگ نان درون دیگ را شتابزده باز میکردیم، تکهی بزرگی از نان لواش را چنگ میزدیم، میکندیم، و بقچه را بسته و نبسته، در دیگ را سر جایش میکشیدیم، و بعد سبد سبزی خوردن بود، که آه، چه سبزیهای خوش عطر و طعمی...! چنگی سبزی روی نان پهن میکردیم، و بعد تکههای پنیر خیکی (موتال) بود که از خطهی تالش خریدهبودیم، یا پنیر ساخت حبیبآقا بود، که با انگشتانمان له میکردیم کنار ردیف سبزی خوردن روی نان لواش، و بعد... لقمهی لولهکرده، بهشت... و بعد دویدن بهسوی ادامهی بازی.
این سالهای کودکی بود، و سالهای کودکی دیر یا زود (اغلب زود!) به پایان میرسند. اما هنوز خریدن و آوردن نان به خانه به گردن من بود، مگر آن که پدر، هر از گاهی، سر راه سنگکی میخرید و میآورد.
نان لواش حبیبآقا تازه نبود و عطر نان تازه را نداشت. در سالهای دبستان و دبیرستان، آنگاه که پول نفت به کشور سرازیر شد و دیگر لازم نبود همیشه نسیه بخریم، یک لواشپزی در کوچهی نزدیک «چای قیراغی» و پل «رحیمآباد» پیدا کردهبودم. اتاقکی بود با دیوارهایی از خشت خام و گلین، با سکویی و تنوری در میان، بر کف اتاقک. چند زن روستایی بودند با لباسهای سنتی رنگ در رنگ از روستاهای آذربایجان، «تومان – کؤینک» و «یاشماق» (روبنده، که بینی و دهانشان را میپوشاند)، که روی گونیهایی خالی گسترده بر زمین مینشستند، سراپا آغشته در گرد سپید آرد. یکی شان با خمیر و ور آوردنش مشغول بود. خمیر را در تکههای مناسب میکند، هر تکه را تند و سریع بر ترازویی وزن میکرد، و سپس روی طبقی پوشیده از آرد میانداخت. زنی دیگر تکه خمیر را «چونه» میکرد، روی آرد میغلتاند و میمالاند، و روی طبق بعدی میانداختش. این تکهی خمیر، نرم و گرد و سپید، بر طبق مینشست، و من که در سنی بودم که به جای عرق، تستوسترون از پوستم میتراوید، آن جا، ایستاده بر صف، چونهی خمیر را به شکل پستان هوسانگیز زنی میدیدم و کف دستانم میسوخت از عطش گرفتن و مالیدن آن پستان، با خوانشی غلط از شعر حافظ: «سینه مالامال در – دست...!»
زن بعدی آن «پستان» را بر میداشت و با «وردنه» روی تخته صافش میکرد و نازکش میکرد، روی بالشی که نامش را فراموش کردهام پهنش میکرد، و خم میشد و بر دیوارهی تنور داغ و فروزان پیش زانوانش میکوبید. همو با سیخی آهنین لواش قبلی و قبلی را که بر تنور چسبانده بود، میکند و روی طبق نانهای پخته میانداخت... و عطر میپراکند. آه چه عطری... عطر نان تازه... این زن اغلب از لهیب آتش تنور عرق میریخت و سربندش روی پیشانی، و روبندش روی گونهها، خیس بودند. این زنان را میستودم و در دل احترامی عمیق به کار و مهارتشان، برای تلاش و کوشششان احساس میکردم. دوستشان میداشتم. همواره مردی هم آنجا بود که نانها را میشمرد و به مشتریها میداد و پول میگرفت.
آنجا نیز اغلب باید دستکم ساعتی میایستادم، در آن هنگامهی پستانهای هوسانگیز و عطر اشتهاآور، تا بتوانم ده – بیست لواش تازه بگیرم و به خانه ببرم، و در راه همینطور تکه تکه از لواش نازک و سفید و گرم و خوشعطر بکنم و بخورم.
در آن سالها در اردبیل همین سه نوع نان را داشتیم: لواش، سنگک، و بربری. و البته فطیر. بهترین فطیر، دستپخت زیورننه بود که خدمتکار «دبستان حکمت» بود، دبستانی که مادر من مدیرش بود، و زیورننه هر از گاهی فطیرهای دستپخت خودش، و «قره حالوا» میآورد دم در خانهمان. در آن میان «ایچلی فطیر» هم بود که نانی بود که چیزی شبیه حلوا تویش داشت، و چه خوشمزه.
و چه میدانستم که نانهای دیگری در جهانهای دیگری هست؟!
در آن سالها وزارت آموزش و پرورش این امکان را به فرهنگیان میداد که در طول تابستان بهجای هتل و مسافرخانه، در کلاسهای دبستانها و دبیرستانهای شهرهای دیگر اقامت کنند. ما نیز بارها به بندر انزلی (پهلوی) رفتیم و بهجای اقامت در خانهی بستگان مادری، در کلاسی در دبیرستان فردوسی انزلی اقامت کردیم. و همانجا بود که، یکی از این دفعات، برای نخستین بار طعم «عشق» را چشیدم: در کلاس دیگری، خانوادهای بزرگ بودند که از برازجان آمدهبودند و دختربچهای داشتند وه چه شیرین و زیبا، چشمآبی، طاهره نام، که همبازی کودکان سرایدار دبیرستان بود. من دلباخته و دلخستهی زیبایی، شیفتهی او، چهارپایهای بر میداشتم و میرفتم و زیر درخت ماگنولیای وسط حیاط دبیرستان، سر راه طاهره از اتاقشان به خانهی سرایدار مینشستم تا طاهره بیاید و از آنجا بگذرد و من لحظههایی کوتاه نگاه آن چشمان زیبا و شگفتانگیزش را شکار کنم.
برازجان... چه میدانستم برازجان کجاست، و چه میدانستم که درست در همان هنگام انسانهایی، گروهی زندانی سیاسی، در یک «شترخان» زیر آفتاب سوزان و باد کویری، در آن دوردست، در برازجان، عرق میریزند و لهله میزنند، و قرار است که در آینده رفیق من باشند.
و همینجا بود که نمیدانم چرا سرایدار دبیرستان با یکی از مسافران دعوایش شد، کتککاری به بیرون از حیاط دبیرستان کشید و سرایدار فریاد میزد «آی پهلویچیان! باییدی! مرا بوکوشتیدی!» (آی، پهلویچیان، بیایید که مرا کشتند!) زد و خوردی خونین و بیست – سینفره بود که ندانستم به کجا کشید. به فکر عشقم طاهره بودم!
اما نان... صحبت نان بود! اینجا، در سفر توریستی به بندر انزلی نیز نانآور خانواده بودم. پدرم چند ریال میداد و میفرستادم تا نان بخرم و بیاورم.
گیلانیان خود در گذشتهها نان نمیخوردند و قوتشان برنج بود. نان را بیگانگان؛ یونانیان، روسان، و ما ترکان به این سرزمین آوردیم. و نام انواع نان نیز در گیلان همواره نشانههایی از آن فرهنگهای بیگانه داشته و دارد. خود ما نان بربری را در اردبیل صومی می نامیدیم که به یونانی یعنی نان (psomi). شوخیها و لطیفههایی دربارهی نان و نان خوردن در گیلان بر زبانها بوده و هست. گیلانیان برنجخور، نان را خوراک فقیرترین و بیچارهترین و گرسنهترین قشرهای جامعهی خود میدانستند. میگفتند فلانی آنقدر بیچاره شده که به نانخوری افتاده، یا فلانی نان خورده و مرده! با اینهمه و از اینجا و در پهلوی بود که گذشته از طعم عشق، طعم نان های تازهای را چشیدم. اینجا آشناییشان با ما ترکان از طریق نیروی کاری بود که از گردنهی خلخال به اسالم سرازیر میشد و میآمد و از این رو ما را «خالخالی» مینامیدند. همه چیز منسوب به ما نیز «خالخالی» نامیده میشد. اهالی انزلی بهجای «ترک» میگفتند «خالخالی».
اینجا «خالخالی نان» داشتند، چیزی میان لواش و بربری، به شکل گلابی، سپید، نازکتر از بربری و کلفتتر از لواش. که آه، اگر بدانید... یک کیلو «خالخالی نان» گرم و تازه به من میدادید و بعد تماشایم میکردید چگونه تکهتکه میبلعمش!
«بولکی» داشتند (که به روسی یعنی «لولهای»)ِ؛ نانی سفید و لولهای و گرم و نرم و... چه خوش عطر. سیر نمیشدم از تکه تکه کندن و خوردنش. اینجا «قالاج» داشتند، که به ترکی یعنی «با دوام» (قالماق = ماندن)؛ نانی کلفتتر و کوچکتر از بربری خودمان. نان «پرووی» داشتند که به روسی یعنی «نخستین» و نمیدانم منظور از آن «آرد شماره یک» است، یا «نان درجه یک» یا چه چیز نخستین. این نام به تدریج تغییر یافته و به «پربو» و «پیربو» و چیزهای دیگر تحول یافته و منظور از آن هم دیگر نمیدانم چه نانیست. چه ساعتها، ساعتها... در صف نان قالاج ایستادم... در آن شهر کوچک با یک یا دو نانوایی قالاج، و حملهی توریستها در تابستان، و تنور کوچک نانوایی نزدیک دبیرستان فردوسی، میایستادم... و میایستادم... و میایستادم... و عطر نان بود... و باز خوب بود که سینههای مالامال در – دست نبود... و من خیلی وقتها دلضعفه میگرفتم از عطر نان و از گرسنگی. بزرگترها از من جلو میزدند، و من مظلوم و ساکت آنقدر میایستادم تا آنکه سرانجام نانوا دلش برایم میسوخت و قرصی نان قالاچ داغ و تازه به دستم میداد، و من در راه بازگشت پیوسته با وجدانم در جنگ بودم که آیا باز تکهای بکنم و بخورم، یا نان را، به آن اندازهای که خانواده را سیر کند، به خانه برسانم؟ و آه، پدر، چرا پول بیشتری ندادی که قرصی بیشتر بخرم و شکمی سیر بکنم و بخورم تا رسیدن به اتاق دبیرستان؟...
مادرم، زاده و پروردهی انزلی و گیلکستان، دلش پر میزد برای «لاکو نان»، نان برنجی. همهی عشق و هوس و شوق او از سفر به سرزمین نیاکانیش رسیدن به نان لاکو بود و ماهی شور و دودی و ماهی سفید، زیتون پرورده.
نان... اما نان...
دانشجو که شدم و از اردبیل که گریختم، دیگر نانآور خانواده نبودم، و نان از دستم گریخت! در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیگر نان گیرم نمیآمد، مگر آنکه گاه و بیگاه از بربریپزی «کوچه آپاچیها» نانی میخریدم و به خوابگاه میآوردم. داستان تیرهروزان کوچهی آپاچیها را نوشتهام. آنجا با مفهوم وسیعتر لفظ نان به ترکی، «چؤرک»، آشنا شدم. چؤرک فقط «نان» نیست. چؤرک یعنی خوراک. آنجا بود که یادم آمد که بچه که بودم، در اردبیل، لاغر و مردنی بودم و اهل در و همسایه مرا که میدیدند میگفتند «بالا، ائوده سنه چؤرک وئرمهیلر؟» (طفلک! توی خانه نان نمیدهند به تو؟) و منظور از این «نان» البته خورد و خوراک بود.
و بعد سرباز صفر شدم. در پادگان چهلدختر شاهرود، نوشتهام، که نانی که به ما میدادند تنها دقایقی کوتاه «نان» بود و بعد میشدند تکههایی سیمانی که دندان از عهدهشان بر نمیآمد مگر آنکه روی شعلههای آتش داغشان میکردیم.
انقلاب که شد، افتادم به یک آپارتمان روبهروی دانشگاه تهران، یعنی ناف حوادث انقلاب. و نان... آنجا هر روز صبح زود بر میخاستم، میرفتم، باز ساعتی در صف میایستادم و از یک نانوایی بربری در خیابان ابوریحان دو نان بربری میخریدم، و از روزنامهفروشی نبش ابوریحان و «انقلاب» دو نسخه روزنامهی «نامه مردم» میخریدم، و روزنامهفروش همواره شگفتزده نگاهم میکرد که چرا دو تا میخرم، و میآمدم و یک نان بربری و یک «نامه مردم» را به همسایهی بالایی میدادم، و آن یکی نان را، با چه لذتی، با کره و عسل، و چای، در خانه میخوردم. آن نان بربری نیز ساعتی بعد مانند بتون سفت و سخت میشد و دیگر نمیشد خوردش!
و زندگانی چنان رقم خورد که از سرزمین رؤیاهایم، از اتحاد شوروی سر در آوردم. سه ماه و اندی در اردوگاه «زوغولبا» بودم و آنجا از نان خبری نبود. خوراکمان گوشت بود و سیبزمینی. نان! آقاجان، نان! نه، نان نداریم!
بردندمان به مینسک، پایتخت بلاروس. اینجا نان بود، اما چشمتان روز بد نبیند، چه نانهایی... اغلب سیاه. نان قالبی که همیشه سرد بود و نیمه خشک، و چند نان دیگر بود، بزرگ و کلفت. نه عطری، نه طعمی... خدایا چه کنم با این «نان»ها؟ نمیشود چنگ زد و کندشان و سبزی خوردن و پنیر رویشان مالید... نمیشود گازشان زد... نان... اینها «چؤرک» نیستند... در همهی آن سه سال و اندی چیزی شایستهی نام «نان» گیرم نیامد.
ماست هم نبود! من از کودکی با ماست «حبیبآقا» بار آمده بودم. در همهی سالهای زندگی در ایران نیز هرگز ماست دورتر از بقالی «برادران تبریزی» در نبش کوچه نبود. اما آنجا در اردوگاه زوغولبا که بودیم صبح هر روز لیوانی ماست روی میز بود، و بعد اینجا در مینسک جز «کفیر» چیزی به نام ماست نمیشناختند. بیمار و تبزده، تا چندی ماستبندی پیشه کردهبودم! کاسههایی با شیر جوشانده و مایهای که هیچ یادم نیست چه بود، زیر میزها میچیدم و میخواستم ماست بسازم! تا آنکه «پراستا کواشا» را کشف کردم.
اما نان... اما نان...
«نان»، به روسی «خلب»، خود داستانهای غماگیزی دارد. باید از جمله کتابهای برندهی جایزهی نوبل، خانم سوتلانا الکسهیویچ را بخوانید. یک فیلم سیاهوسفید مربوط به سالهای جنگ جهانی دوم را به یاد میآورم: کامیونی که دارد نان به شهر سنپترزبورگ (لنینگراد) میبرد که مردم آن در محاصرهی دشمن گرسنه ماندهاند، دارد در یخهای شکستهی دریاچه غرق میشود، و راننده، زانو زده بر یخهای کنار کامیون، کلاهش را بر سینه میفشارد و اشکریزان و زیر لب تکرار میکند: خلب... خلب... و «خلب» در گوش من کموبیش همان پژواک «چؤرک» را دارد.
خلب، چؤرک، برؤد، یا نان... سه سال در غم بینانی سپری شد، تا به سوئد آمدم.
و نان (برؤد) در سوئد سال ۱۹۸۶؟ اختیار دارید! اینجا بدتر از بلاروس بود! اینجا هم دو سه جور نان بیشتر نداشتند، تازه آن هم به قیمت خون آبا و اجدادمان! ای آقا، نان، ما نان لازم داریم...!
یکی از نخستین آموزشها به پناهندگان آنسالهای سوئد، پختن نان بود. نان میخواهید؟ در بقالیها آرد و مخمر میفروشند، و در اجاقهای خانگی میتوان نان پخت. خودتان آستینها را بالا بزنید، خمیر کنید، چونه بگیرید و نان بپزید!
و چنین بود که نانوایی پیشه کردم. از سال ۱۹۸۶ تا سال ۲۰۰۱، پانزده سال، هر هفته، خمیر گرفتم، چونه کردم، و در اجاق خانگی نان پختم و خانواده را نان دادم. این دیگر صف نان نبود، و اکنون دیگر جریان تستوسترون آنقدر نبود که چونههای خمیر را پستان ببینم، اما خود نیز گرسنه بودم و نان لازم داشتم. پس پختم، و پختم، و پختم... کمکم متخصص نان بربری خانگی شدم. دوستان و مهمانان همواره سراغ نان بربری مرا میگرفتند، و دخترم جیران این نان مرا خیلی دوست میداشت، چنان که هنوز گاه از «نون بابایی» یاد میکند و دلش هوس آن را میکند.
از حوالی سال ۲۰۰۱ هم نان در سوئد ارزان شد، هم انواع نان به برکت وجود و حضور ما خارجیان بهتر و بیشتر شد، و دیگر لازم نشد که من نانوایی کنم. اما جای آن عطر و طعم نان لواش زنان روستایی اردبیل و آن نان قالاج و خالخالی نان کودکیهای انزلی را هیچ چیز دیگری نمیتواند بگیرد. عطر نان تازه...
از کودکی همواره «نانآور» خانواده بودهام. و آه، چه قدر و چه ساعتهای دراز و حوصلهسوز از عمرم در صف نان گذشته. کیست که بتواند حساب کند؟
نخستین آشنایی من با نان با مهر نجاتبخش زندگانیم، خواهر بزرگم، ساراباجی بود، که داستانش را نوشتهام. ساراباجی با نان بربری تریدشده در چای شیرین مرا از گرسنگی نجات داد.
چند سال دیرتر، مرا میفرستادند تا از بقالی سر کوچه، حبیبآقا، که به ما نسیه میداد، نان لواش بخرم. دو کیلو نان لواش تا زده را زیر بغل میزدم و به خانه میآمدم. و بگذریم که سر راه، اربابزادههای کوچهی «نجفیها» سنگبارانم میکردند.
در خانه، در میانهی دوندگیها و بازیهای بیپایانمان، دوان و نفسزنان و عرقریزان سری هم به آشپزخانه میزدیم، در دیگ بزرگ مسی را بر میداشتیم، بقچهی بزرگ نان درون دیگ را شتابزده باز میکردیم، تکهی بزرگی از نان لواش را چنگ میزدیم، میکندیم، و بقچه را بسته و نبسته، در دیگ را سر جایش میکشیدیم، و بعد سبد سبزی خوردن بود، که آه، چه سبزیهای خوش عطر و طعمی...! چنگی سبزی روی نان پهن میکردیم، و بعد تکههای پنیر خیکی (موتال) بود که از خطهی تالش خریدهبودیم، یا پنیر ساخت حبیبآقا بود، که با انگشتانمان له میکردیم کنار ردیف سبزی خوردن روی نان لواش، و بعد... لقمهی لولهکرده، بهشت... و بعد دویدن بهسوی ادامهی بازی.
این سالهای کودکی بود، و سالهای کودکی دیر یا زود (اغلب زود!) به پایان میرسند. اما هنوز خریدن و آوردن نان به خانه به گردن من بود، مگر آن که پدر، هر از گاهی، سر راه سنگکی میخرید و میآورد.
نان لواش حبیبآقا تازه نبود و عطر نان تازه را نداشت. در سالهای دبستان و دبیرستان، آنگاه که پول نفت به کشور سرازیر شد و دیگر لازم نبود همیشه نسیه بخریم، یک لواشپزی در کوچهی نزدیک «چای قیراغی» و پل «رحیمآباد» پیدا کردهبودم. اتاقکی بود با دیوارهایی از خشت خام و گلین، با سکویی و تنوری در میان، بر کف اتاقک. چند زن روستایی بودند با لباسهای سنتی رنگ در رنگ از روستاهای آذربایجان، «تومان – کؤینک» و «یاشماق» (روبنده، که بینی و دهانشان را میپوشاند)، که روی گونیهایی خالی گسترده بر زمین مینشستند، سراپا آغشته در گرد سپید آرد. یکی شان با خمیر و ور آوردنش مشغول بود. خمیر را در تکههای مناسب میکند، هر تکه را تند و سریع بر ترازویی وزن میکرد، و سپس روی طبقی پوشیده از آرد میانداخت. زنی دیگر تکه خمیر را «چونه» میکرد، روی آرد میغلتاند و میمالاند، و روی طبق بعدی میانداختش. این تکهی خمیر، نرم و گرد و سپید، بر طبق مینشست، و من که در سنی بودم که به جای عرق، تستوسترون از پوستم میتراوید، آن جا، ایستاده بر صف، چونهی خمیر را به شکل پستان هوسانگیز زنی میدیدم و کف دستانم میسوخت از عطش گرفتن و مالیدن آن پستان، با خوانشی غلط از شعر حافظ: «سینه مالامال در – دست...!»
زن بعدی آن «پستان» را بر میداشت و با «وردنه» روی تخته صافش میکرد و نازکش میکرد، روی بالشی که نامش را فراموش کردهام پهنش میکرد، و خم میشد و بر دیوارهی تنور داغ و فروزان پیش زانوانش میکوبید. همو با سیخی آهنین لواش قبلی و قبلی را که بر تنور چسبانده بود، میکند و روی طبق نانهای پخته میانداخت... و عطر میپراکند. آه چه عطری... عطر نان تازه... این زن اغلب از لهیب آتش تنور عرق میریخت و سربندش روی پیشانی، و روبندش روی گونهها، خیس بودند. این زنان را میستودم و در دل احترامی عمیق به کار و مهارتشان، برای تلاش و کوشششان احساس میکردم. دوستشان میداشتم. همواره مردی هم آنجا بود که نانها را میشمرد و به مشتریها میداد و پول میگرفت.
آنجا نیز اغلب باید دستکم ساعتی میایستادم، در آن هنگامهی پستانهای هوسانگیز و عطر اشتهاآور، تا بتوانم ده – بیست لواش تازه بگیرم و به خانه ببرم، و در راه همینطور تکه تکه از لواش نازک و سفید و گرم و خوشعطر بکنم و بخورم.
در آن سالها در اردبیل همین سه نوع نان را داشتیم: لواش، سنگک، و بربری. و البته فطیر. بهترین فطیر، دستپخت زیورننه بود که خدمتکار «دبستان حکمت» بود، دبستانی که مادر من مدیرش بود، و زیورننه هر از گاهی فطیرهای دستپخت خودش، و «قره حالوا» میآورد دم در خانهمان. در آن میان «ایچلی فطیر» هم بود که نانی بود که چیزی شبیه حلوا تویش داشت، و چه خوشمزه.
و چه میدانستم که نانهای دیگری در جهانهای دیگری هست؟!
در آن سالها وزارت آموزش و پرورش این امکان را به فرهنگیان میداد که در طول تابستان بهجای هتل و مسافرخانه، در کلاسهای دبستانها و دبیرستانهای شهرهای دیگر اقامت کنند. ما نیز بارها به بندر انزلی (پهلوی) رفتیم و بهجای اقامت در خانهی بستگان مادری، در کلاسی در دبیرستان فردوسی انزلی اقامت کردیم. و همانجا بود که، یکی از این دفعات، برای نخستین بار طعم «عشق» را چشیدم: در کلاس دیگری، خانوادهای بزرگ بودند که از برازجان آمدهبودند و دختربچهای داشتند وه چه شیرین و زیبا، چشمآبی، طاهره نام، که همبازی کودکان سرایدار دبیرستان بود. من دلباخته و دلخستهی زیبایی، شیفتهی او، چهارپایهای بر میداشتم و میرفتم و زیر درخت ماگنولیای وسط حیاط دبیرستان، سر راه طاهره از اتاقشان به خانهی سرایدار مینشستم تا طاهره بیاید و از آنجا بگذرد و من لحظههایی کوتاه نگاه آن چشمان زیبا و شگفتانگیزش را شکار کنم.
برازجان... چه میدانستم برازجان کجاست، و چه میدانستم که درست در همان هنگام انسانهایی، گروهی زندانی سیاسی، در یک «شترخان» زیر آفتاب سوزان و باد کویری، در آن دوردست، در برازجان، عرق میریزند و لهله میزنند، و قرار است که در آینده رفیق من باشند.
و همینجا بود که نمیدانم چرا سرایدار دبیرستان با یکی از مسافران دعوایش شد، کتککاری به بیرون از حیاط دبیرستان کشید و سرایدار فریاد میزد «آی پهلویچیان! باییدی! مرا بوکوشتیدی!» (آی، پهلویچیان، بیایید که مرا کشتند!) زد و خوردی خونین و بیست – سینفره بود که ندانستم به کجا کشید. به فکر عشقم طاهره بودم!
اما نان... صحبت نان بود! اینجا، در سفر توریستی به بندر انزلی نیز نانآور خانواده بودم. پدرم چند ریال میداد و میفرستادم تا نان بخرم و بیاورم.
گیلانیان خود در گذشتهها نان نمیخوردند و قوتشان برنج بود. نان را بیگانگان؛ یونانیان، روسان، و ما ترکان به این سرزمین آوردیم. و نام انواع نان نیز در گیلان همواره نشانههایی از آن فرهنگهای بیگانه داشته و دارد. خود ما نان بربری را در اردبیل صومی می نامیدیم که به یونانی یعنی نان (psomi). شوخیها و لطیفههایی دربارهی نان و نان خوردن در گیلان بر زبانها بوده و هست. گیلانیان برنجخور، نان را خوراک فقیرترین و بیچارهترین و گرسنهترین قشرهای جامعهی خود میدانستند. میگفتند فلانی آنقدر بیچاره شده که به نانخوری افتاده، یا فلانی نان خورده و مرده! با اینهمه و از اینجا و در پهلوی بود که گذشته از طعم عشق، طعم نان های تازهای را چشیدم. اینجا آشناییشان با ما ترکان از طریق نیروی کاری بود که از گردنهی خلخال به اسالم سرازیر میشد و میآمد و از این رو ما را «خالخالی» مینامیدند. همه چیز منسوب به ما نیز «خالخالی» نامیده میشد. اهالی انزلی بهجای «ترک» میگفتند «خالخالی».
اینجا «خالخالی نان» داشتند، چیزی میان لواش و بربری، به شکل گلابی، سپید، نازکتر از بربری و کلفتتر از لواش. که آه، اگر بدانید... یک کیلو «خالخالی نان» گرم و تازه به من میدادید و بعد تماشایم میکردید چگونه تکهتکه میبلعمش!
«بولکی» داشتند (که به روسی یعنی «لولهای»)ِ؛ نانی سفید و لولهای و گرم و نرم و... چه خوش عطر. سیر نمیشدم از تکه تکه کندن و خوردنش. اینجا «قالاج» داشتند، که به ترکی یعنی «با دوام» (قالماق = ماندن)؛ نانی کلفتتر و کوچکتر از بربری خودمان. نان «پرووی» داشتند که به روسی یعنی «نخستین» و نمیدانم منظور از آن «آرد شماره یک» است، یا «نان درجه یک» یا چه چیز نخستین. این نام به تدریج تغییر یافته و به «پربو» و «پیربو» و چیزهای دیگر تحول یافته و منظور از آن هم دیگر نمیدانم چه نانیست. چه ساعتها، ساعتها... در صف نان قالاج ایستادم... در آن شهر کوچک با یک یا دو نانوایی قالاج، و حملهی توریستها در تابستان، و تنور کوچک نانوایی نزدیک دبیرستان فردوسی، میایستادم... و میایستادم... و میایستادم... و عطر نان بود... و باز خوب بود که سینههای مالامال در – دست نبود... و من خیلی وقتها دلضعفه میگرفتم از عطر نان و از گرسنگی. بزرگترها از من جلو میزدند، و من مظلوم و ساکت آنقدر میایستادم تا آنکه سرانجام نانوا دلش برایم میسوخت و قرصی نان قالاچ داغ و تازه به دستم میداد، و من در راه بازگشت پیوسته با وجدانم در جنگ بودم که آیا باز تکهای بکنم و بخورم، یا نان را، به آن اندازهای که خانواده را سیر کند، به خانه برسانم؟ و آه، پدر، چرا پول بیشتری ندادی که قرصی بیشتر بخرم و شکمی سیر بکنم و بخورم تا رسیدن به اتاق دبیرستان؟...
مادرم، زاده و پروردهی انزلی و گیلکستان، دلش پر میزد برای «لاکو نان»، نان برنجی. همهی عشق و هوس و شوق او از سفر به سرزمین نیاکانیش رسیدن به نان لاکو بود و ماهی شور و دودی و ماهی سفید، زیتون پرورده.
نان... اما نان...
دانشجو که شدم و از اردبیل که گریختم، دیگر نانآور خانواده نبودم، و نان از دستم گریخت! در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) دیگر نان گیرم نمیآمد، مگر آنکه گاه و بیگاه از بربریپزی «کوچه آپاچیها» نانی میخریدم و به خوابگاه میآوردم. داستان تیرهروزان کوچهی آپاچیها را نوشتهام. آنجا با مفهوم وسیعتر لفظ نان به ترکی، «چؤرک»، آشنا شدم. چؤرک فقط «نان» نیست. چؤرک یعنی خوراک. آنجا بود که یادم آمد که بچه که بودم، در اردبیل، لاغر و مردنی بودم و اهل در و همسایه مرا که میدیدند میگفتند «بالا، ائوده سنه چؤرک وئرمهیلر؟» (طفلک! توی خانه نان نمیدهند به تو؟) و منظور از این «نان» البته خورد و خوراک بود.
و بعد سرباز صفر شدم. در پادگان چهلدختر شاهرود، نوشتهام، که نانی که به ما میدادند تنها دقایقی کوتاه «نان» بود و بعد میشدند تکههایی سیمانی که دندان از عهدهشان بر نمیآمد مگر آنکه روی شعلههای آتش داغشان میکردیم.
انقلاب که شد، افتادم به یک آپارتمان روبهروی دانشگاه تهران، یعنی ناف حوادث انقلاب. و نان... آنجا هر روز صبح زود بر میخاستم، میرفتم، باز ساعتی در صف میایستادم و از یک نانوایی بربری در خیابان ابوریحان دو نان بربری میخریدم، و از روزنامهفروشی نبش ابوریحان و «انقلاب» دو نسخه روزنامهی «نامه مردم» میخریدم، و روزنامهفروش همواره شگفتزده نگاهم میکرد که چرا دو تا میخرم، و میآمدم و یک نان بربری و یک «نامه مردم» را به همسایهی بالایی میدادم، و آن یکی نان را، با چه لذتی، با کره و عسل، و چای، در خانه میخوردم. آن نان بربری نیز ساعتی بعد مانند بتون سفت و سخت میشد و دیگر نمیشد خوردش!
و زندگانی چنان رقم خورد که از سرزمین رؤیاهایم، از اتحاد شوروی سر در آوردم. سه ماه و اندی در اردوگاه «زوغولبا» بودم و آنجا از نان خبری نبود. خوراکمان گوشت بود و سیبزمینی. نان! آقاجان، نان! نه، نان نداریم!
بردندمان به مینسک، پایتخت بلاروس. اینجا نان بود، اما چشمتان روز بد نبیند، چه نانهایی... اغلب سیاه. نان قالبی که همیشه سرد بود و نیمه خشک، و چند نان دیگر بود، بزرگ و کلفت. نه عطری، نه طعمی... خدایا چه کنم با این «نان»ها؟ نمیشود چنگ زد و کندشان و سبزی خوردن و پنیر رویشان مالید... نمیشود گازشان زد... نان... اینها «چؤرک» نیستند... در همهی آن سه سال و اندی چیزی شایستهی نام «نان» گیرم نیامد.
ماست هم نبود! من از کودکی با ماست «حبیبآقا» بار آمده بودم. در همهی سالهای زندگی در ایران نیز هرگز ماست دورتر از بقالی «برادران تبریزی» در نبش کوچه نبود. اما آنجا در اردوگاه زوغولبا که بودیم صبح هر روز لیوانی ماست روی میز بود، و بعد اینجا در مینسک جز «کفیر» چیزی به نام ماست نمیشناختند. بیمار و تبزده، تا چندی ماستبندی پیشه کردهبودم! کاسههایی با شیر جوشانده و مایهای که هیچ یادم نیست چه بود، زیر میزها میچیدم و میخواستم ماست بسازم! تا آنکه «پراستا کواشا» را کشف کردم.
اما نان... اما نان...
«نان»، به روسی «خلب»، خود داستانهای غماگیزی دارد. باید از جمله کتابهای برندهی جایزهی نوبل، خانم سوتلانا الکسهیویچ را بخوانید. یک فیلم سیاهوسفید مربوط به سالهای جنگ جهانی دوم را به یاد میآورم: کامیونی که دارد نان به شهر سنپترزبورگ (لنینگراد) میبرد که مردم آن در محاصرهی دشمن گرسنه ماندهاند، دارد در یخهای شکستهی دریاچه غرق میشود، و راننده، زانو زده بر یخهای کنار کامیون، کلاهش را بر سینه میفشارد و اشکریزان و زیر لب تکرار میکند: خلب... خلب... و «خلب» در گوش من کموبیش همان پژواک «چؤرک» را دارد.
خلب، چؤرک، برؤد، یا نان... سه سال در غم بینانی سپری شد، تا به سوئد آمدم.
و نان (برؤد) در سوئد سال ۱۹۸۶؟ اختیار دارید! اینجا بدتر از بلاروس بود! اینجا هم دو سه جور نان بیشتر نداشتند، تازه آن هم به قیمت خون آبا و اجدادمان! ای آقا، نان، ما نان لازم داریم...!
یکی از نخستین آموزشها به پناهندگان آنسالهای سوئد، پختن نان بود. نان میخواهید؟ در بقالیها آرد و مخمر میفروشند، و در اجاقهای خانگی میتوان نان پخت. خودتان آستینها را بالا بزنید، خمیر کنید، چونه بگیرید و نان بپزید!
و چنین بود که نانوایی پیشه کردم. از سال ۱۹۸۶ تا سال ۲۰۰۱، پانزده سال، هر هفته، خمیر گرفتم، چونه کردم، و در اجاق خانگی نان پختم و خانواده را نان دادم. این دیگر صف نان نبود، و اکنون دیگر جریان تستوسترون آنقدر نبود که چونههای خمیر را پستان ببینم، اما خود نیز گرسنه بودم و نان لازم داشتم. پس پختم، و پختم، و پختم... کمکم متخصص نان بربری خانگی شدم. دوستان و مهمانان همواره سراغ نان بربری مرا میگرفتند، و دخترم جیران این نان مرا خیلی دوست میداشت، چنان که هنوز گاه از «نون بابایی» یاد میکند و دلش هوس آن را میکند.
از حوالی سال ۲۰۰۱ هم نان در سوئد ارزان شد، هم انواع نان به برکت وجود و حضور ما خارجیان بهتر و بیشتر شد، و دیگر لازم نشد که من نانوایی کنم. اما جای آن عطر و طعم نان لواش زنان روستایی اردبیل و آن نان قالاج و خالخالی نان کودکیهای انزلی را هیچ چیز دیگری نمیتواند بگیرد. عطر نان تازه...
07 May 2017
بریدهای از کتاب «قطران در عسل»
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
***
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است». (حجتالاسلام هادی غفاری)
[...] دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۵۹، از حوالی ظهر هر دم اخبار نگرانکنندهای میرسید: جبههی ملی ایران در حیاط دفتر خود در خیابان کارگر جنوبی (سیمتری، ششم بهمن) کمی پایینتر از میدان انقلاب (۲۴ اسفند) مراسمی به مناسبت سالگرد سی تیر ۱۳۳۱ داشت. گروهی "حزب اللهی" به این مراسم حمله کرده بودند و خشنتر و بیپرواتر از همیشه قصد رخنه در حیاط و ساختمان داشتند، مردم را میزدند، و هر مانعی را سر راه خود ویران میکردند. خبر میرسید که پس از تسخیر دفتر جبههی ملی قصد حمله به دفتر حزب توده ایران را دارند. ما همه در بیم و امید و نگرانی بهسر میبردیم. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر سرانجام چماقداران عربدهکش پیدایشان شد.
مانده بودم چه کنم. در اتاق مجله "دنیا" نشستهبودم و میکوشیدم حواسم را روی ویرایش نوشتهای جمع کنم. اما این کار ممکن نبود. نگران بودم. از خود میپرسیدم چگونه میتوانند از تنها در این ساختمان بگذرند و دفتر را تسخیر کنند. شکستن این در آسان نبود. اخگر گفت که کیانوری گفته که همه از دفتر بروند، اما خود کیانوری میخواهد بماند. برخاستیم. نوشتهها و مقالههای رسیده را اخگر جمع کرد، در کیفش گذاشت، و رفت. من به اتاق شعبهی تبلیغات رفتم. ابوتراب باقرزاده آنجا تنها نشستهبود. گفت که با "عباسآقا" (حجری) صحبت کرده و تصمیم گرفتهاند که هر دو در دفتر بمانند.
بیرون دفتر جوانان حزبی گرد آمدهبودند تا شاید بتوانند راه را بر چماقداران سد کنند. من نیز به آنان پیوستم. میگفتند کیانوری گفته که "درگیر نشوید! فقط شعار ضد امریکایی بدهید!" خیابان باریک ۱۶ آذر نمیدانم چگونه بند آمدهبود و ماشینی در سرازیری آن در حرکت نبود. تودهی چماق و فریاد و دشنام و ریش از راه میرسید. پنجاه شصت نفر بیشتر نبودند. شعار میدادند: "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله!"، "مرگ بر شوروی!"، "این لانهی جاسوسی نابود باید گردد!" جوانان حزبی شعار میدادند: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!" من برای شعار دادن همواره مشکل داشتم: اگر سخنی از ژرفای دلم بر نمیآمد، نمیتوانستم آن را به صدای بلند فریاد بزنم. اکنون نیز ربطی میان این چماقداران ریشو و شعار "مرگ بر امریکا" نمییافتم، و دهانم به فریاد باز نمیشد. اما چه میکردم؟ از بیچارگی و بنا به رهنمود من نیز به فریاد آمدم و شعار را تکرار کردم. رفیق نازنین و دوستداشتنیام، "عبدی"، از ردههای بالای سازمان جوانان حزب، همان که با "لادا"ی آبیرنگش در خیابانهای تهران رانندگی آموختهبودم، نزدیک من ایستادهبود، دهانش را تا چند سانتیمتری صورت جوانی شیک و آراسته، که هیچ شباهتی به چماقداران نداشت، پیش بردهبود و عرقریزان و برافروخته، با تمام نیرو فریاد میزد: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!". چیزی نماندهبود که اشکش هم سرازیر شود. اما آن جوان آراسته با خونسردی تمام، آرام میگفت: "این دفتر را دیگر نمیبینی...!" از کجا میدانست؟ به نظرم میآمد که این دو یکدیگر را میشناسند.
حزب برای دفاع از ستاد خود از شهربانی کمک خواستهبود و گروهی پاسبان در کنار دیوار میان چماقداران و دفتر حزب ایستادهبودند. اما فشار چماقداران هر دم بیشتر میشد. میدیدم و میشنیدم که فرمانده پاسبانها با بیسیم با جایی حرف میزند. کسی گفت که دارد از دفتر رئیس جمهور بنیصدر کسب تکلیف میکند. او داشت میگفت:
- ... جلوشان را بگیریم یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دستور میفرمایید از ورودشان ممانعت بکنیم، یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دارند از دیوار بالا میروند...، بگوشم...
و لحظاتی بعد پاسبانها و افسر فرماندهشان بی هیچ دخالتی دور شدند و رفتند. هیاهوی غریبی بود. گروهی از مهاجمان، شعاردهان و ناسزاگویان، از کرکرهی کتابفروشی طبقهی همکف و بر شانههای همدیگر بالا رفتهبودند و داشتند پنجرهی طبقهی دوم را میشکستند. [...] اکنون چند نفری از مهاجمان از پنجرهی شکسته به طبقهی دوم ساختمان راه یافتهبودند، و کمی بعد تمامی دفتر را تصرف کردند. ما هنوز آن پایین ایستادهبودیم و شعار میدادیم. گفته میشد که کیانوری دارد با سردستهی مهاجمان گفتوگو میکند. یکی از چماقداران ژتونهای پلاستیکی را که برای گرفتن ناهار بهکار میرفت، از پنجره نشان میداد و فریاد میزد:
- ببینید! اینجا قمار میکردند!
یکی دیگر رشتههای کاغذی را که با کاغذخردکن بریده شدهبودند نشان میداد و فریاد میزد:
- اسناد جاسوسی را نابود کردهاند!
[...]
در ساعت سهونیم خبر رسید که گروهی نیز به رهبری "حجتالاسلام والمسلمین" هادی غفاری به دفتر سازمان جوانان حزب در خیابان نصرت حمله کردهاند، چند تن از اعضای سازمان را چاقو زدهاند، دفتر را ویران و تسخیر کردهاند، جاسازی موجود در پشتی یک مبل را یافتهاند، و فهرست کامل نام اعضای بخش دانشجویی سازمان جوانان را بهدست آوردهاند.
اوضاع بسیار غمانگیزی بود. چه میکردیم؟ زور و چماق بر متانت و شکیبایی پیروز شدهبود. بهتدریج پراکنده شدیم و رفتیم. اکنون بیخانمان شدهبودیم.
مهاجمان خود را "جوانان مسلمان جنوب [تهران]" مینامیدند. فردا "نامه مردم" به شکلی بسیار فقیرانه و در چهار صفحه و در تیراژی بسیار کم منتشر شد. و روز بعد، چهارشنبه ۱ مرداد، "نامه مردم" نوشت:
«چه کسانی در هجوم به دبیرخانه کمیته مرکزی حزب توده ایران و تخریب و اشغال آن شرکت داشتند؟
"جوانان مسلمان جنوب" چه کسانی هستند؟
افغانهای وابسته به گروههای امریکایی – افغان و گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران، در این توطئه شرکت فعال داشتند.
[...] همه کسانی را که اکنون نام "جوانان مسلمان جنوب" بر خود نهادهاند به یک چوب نمیتوان راند ولی ما دقیقاً میدانیم که در پس آنها بهویژه گردانندگان آنان مشتی اوباش، چاقوکش و لومپن که شعبان بیمخهای تاریخ همواره از پشتیبانی بیدریغ آنها برخوردار شدهاند یافت میشوند. بهعلاوه ما دقیقاً میدانیم که در بین آنها افرادی وجود داشتهاند که علاوه بر ایفای نقش هدایتکنندهی این توطئهی خائنانه، چهره و نامشان با محافل و گروههای آشکارا مشکوک امریکایی، رابطه دارد.
[...] عدهای دیگر از مهاجمین که نقش بسیار فعال و رهبریکننده داشتند، از اعضای گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران بودند. یکی از این ضد انقلابیون، سازمانده و رهبر تخریب طبقهی اول دبیرخانه بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی این گروه در میان مهاجمین، میتوان از محمد ارسی، از رهبران این گروهک، فریدون دهقانی و فرهاد گرمچی، از دیگر فعالین این گروه نام برد. سهروان از دیگر فعالین "حزب رنجبران"، از دیگر سازماندهان این هجوم ضد انقلابی بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی "جوانان مسلمان جنوب"، فروشندهی "رنجبر" در سهراه جمهوری و چند تن از ادارهکنندگان دو بساط این گروهک در جلوی دانشگاه تهران و سعید شباهنگ از مائوئیستهای دستاندرکار نشر کتاب است.
[...] آری، توطئه از "سیا" و امپریالیسم امریکا منشاء گرفتهاست. [...]».
پس جوان آراستهای که به عبدی میگفت "این دفتر را دیگر نمیبینی" باید یکی از همینها باشد که عبدی سابقهی آشنایی از خارج با او داشتهاست. [...] روز بعد، دوم مرداد، "نامه مردم" خبرهایی از دیگر روزنامهها درباره حمله به دفتر حزب نقل میکرد:
«روزنامهی "صبح آزادگان" نوشتهاست: «جوانان... دست به عمل انقلابی تصرف مرکز جاسوسی حزب تودهی خائن زدند و هنگام ورود به ساختمان با دو بمب روبهرو شدند که یکی نارنجک و دیگری تیانتی با چاشنی بوده است... با یکی دو دستگاه کاغذ خردکنی (از آنها که در مرکز جاسوسی امریکا بودهاست) روبهرو شدیم و یک سری فیلم و عکس بود که اعضای دولت در آن مشخص شدهبودند و آدرس و مشخصات هر کدام (!)... دیروز از مسکو با این محل تماس گرفته میشد که متأسفانه موفق به ضبط تلفنی نشدیم (!)... خود آقای کیانوری برادران را تهدید به مرگ کردند(!) یک سری از اسناد جاسوسی به دادستانی برده شدهاست و یک سری از آن "هنوز" موجود است. در این اسناد ارتباط حزب توده با عبدالرحمن قاسملو نیز مشخص شدهاست(!)»»
روزنامهی "جمهوری اسلامی" نیز ضمن "آگاه" ساختن مردم از اینکه «انواع و اقسام کتابها و نشریات غیر قانونی و چوب و چماق و وسایل کوهنوردی!» در دفتر کشف شده اضافه میکند «هواداران حزب توده سعی در ایجاد درگیری داشتند که با هشیاری پلیس و پاسداران این توطئه خنثی گردید».
یک روزنامهی دیگر نیز خبر از کشف بطری "عرق" دادهاست.»
و یکشنبه ۵ مرداد "نامه مردم" نوشت که هادی غفاری، سردستهی اصلی هر دو حمله به دفتر حزب و دفتر سازمان جوانان، در توضیح این حملهها گفتهاست:
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است».
***
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! در این نشانی. خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
کتاب «قطران در عسل» را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
***
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است». (حجتالاسلام هادی غفاری)
[...] دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۵۹، از حوالی ظهر هر دم اخبار نگرانکنندهای میرسید: جبههی ملی ایران در حیاط دفتر خود در خیابان کارگر جنوبی (سیمتری، ششم بهمن) کمی پایینتر از میدان انقلاب (۲۴ اسفند) مراسمی به مناسبت سالگرد سی تیر ۱۳۳۱ داشت. گروهی "حزب اللهی" به این مراسم حمله کرده بودند و خشنتر و بیپرواتر از همیشه قصد رخنه در حیاط و ساختمان داشتند، مردم را میزدند، و هر مانعی را سر راه خود ویران میکردند. خبر میرسید که پس از تسخیر دفتر جبههی ملی قصد حمله به دفتر حزب توده ایران را دارند. ما همه در بیم و امید و نگرانی بهسر میبردیم. حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر سرانجام چماقداران عربدهکش پیدایشان شد.
مانده بودم چه کنم. در اتاق مجله "دنیا" نشستهبودم و میکوشیدم حواسم را روی ویرایش نوشتهای جمع کنم. اما این کار ممکن نبود. نگران بودم. از خود میپرسیدم چگونه میتوانند از تنها در این ساختمان بگذرند و دفتر را تسخیر کنند. شکستن این در آسان نبود. اخگر گفت که کیانوری گفته که همه از دفتر بروند، اما خود کیانوری میخواهد بماند. برخاستیم. نوشتهها و مقالههای رسیده را اخگر جمع کرد، در کیفش گذاشت، و رفت. من به اتاق شعبهی تبلیغات رفتم. ابوتراب باقرزاده آنجا تنها نشستهبود. گفت که با "عباسآقا" (حجری) صحبت کرده و تصمیم گرفتهاند که هر دو در دفتر بمانند.
بیرون دفتر جوانان حزبی گرد آمدهبودند تا شاید بتوانند راه را بر چماقداران سد کنند. من نیز به آنان پیوستم. میگفتند کیانوری گفته که "درگیر نشوید! فقط شعار ضد امریکایی بدهید!" خیابان باریک ۱۶ آذر نمیدانم چگونه بند آمدهبود و ماشینی در سرازیری آن در حرکت نبود. تودهی چماق و فریاد و دشنام و ریش از راه میرسید. پنجاه شصت نفر بیشتر نبودند. شعار میدادند: "حزب فقط حزبالله، رهبر فقط روحالله!"، "مرگ بر شوروی!"، "این لانهی جاسوسی نابود باید گردد!" جوانان حزبی شعار میدادند: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!" من برای شعار دادن همواره مشکل داشتم: اگر سخنی از ژرفای دلم بر نمیآمد، نمیتوانستم آن را به صدای بلند فریاد بزنم. اکنون نیز ربطی میان این چماقداران ریشو و شعار "مرگ بر امریکا" نمییافتم، و دهانم به فریاد باز نمیشد. اما چه میکردم؟ از بیچارگی و بنا به رهنمود من نیز به فریاد آمدم و شعار را تکرار کردم. رفیق نازنین و دوستداشتنیام، "عبدی"، از ردههای بالای سازمان جوانان حزب، همان که با "لادا"ی آبیرنگش در خیابانهای تهران رانندگی آموختهبودم، نزدیک من ایستادهبود، دهانش را تا چند سانتیمتری صورت جوانی شیک و آراسته، که هیچ شباهتی به چماقداران نداشت، پیش بردهبود و عرقریزان و برافروخته، با تمام نیرو فریاد میزد: "مرگ بر امریکا! مرگ بر امریکا!". چیزی نماندهبود که اشکش هم سرازیر شود. اما آن جوان آراسته با خونسردی تمام، آرام میگفت: "این دفتر را دیگر نمیبینی...!" از کجا میدانست؟ به نظرم میآمد که این دو یکدیگر را میشناسند.
حزب برای دفاع از ستاد خود از شهربانی کمک خواستهبود و گروهی پاسبان در کنار دیوار میان چماقداران و دفتر حزب ایستادهبودند. اما فشار چماقداران هر دم بیشتر میشد. میدیدم و میشنیدم که فرمانده پاسبانها با بیسیم با جایی حرف میزند. کسی گفت که دارد از دفتر رئیس جمهور بنیصدر کسب تکلیف میکند. او داشت میگفت:
- ... جلوشان را بگیریم یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دستور میفرمایید از ورودشان ممانعت بکنیم، یا نه؟ بگوشم...
- ...
- دارند از دیوار بالا میروند...، بگوشم...
و لحظاتی بعد پاسبانها و افسر فرماندهشان بی هیچ دخالتی دور شدند و رفتند. هیاهوی غریبی بود. گروهی از مهاجمان، شعاردهان و ناسزاگویان، از کرکرهی کتابفروشی طبقهی همکف و بر شانههای همدیگر بالا رفتهبودند و داشتند پنجرهی طبقهی دوم را میشکستند. [...] اکنون چند نفری از مهاجمان از پنجرهی شکسته به طبقهی دوم ساختمان راه یافتهبودند، و کمی بعد تمامی دفتر را تصرف کردند. ما هنوز آن پایین ایستادهبودیم و شعار میدادیم. گفته میشد که کیانوری دارد با سردستهی مهاجمان گفتوگو میکند. یکی از چماقداران ژتونهای پلاستیکی را که برای گرفتن ناهار بهکار میرفت، از پنجره نشان میداد و فریاد میزد:
- ببینید! اینجا قمار میکردند!
یکی دیگر رشتههای کاغذی را که با کاغذخردکن بریده شدهبودند نشان میداد و فریاد میزد:
- اسناد جاسوسی را نابود کردهاند!
[...]
در ساعت سهونیم خبر رسید که گروهی نیز به رهبری "حجتالاسلام والمسلمین" هادی غفاری به دفتر سازمان جوانان حزب در خیابان نصرت حمله کردهاند، چند تن از اعضای سازمان را چاقو زدهاند، دفتر را ویران و تسخیر کردهاند، جاسازی موجود در پشتی یک مبل را یافتهاند، و فهرست کامل نام اعضای بخش دانشجویی سازمان جوانان را بهدست آوردهاند.
اوضاع بسیار غمانگیزی بود. چه میکردیم؟ زور و چماق بر متانت و شکیبایی پیروز شدهبود. بهتدریج پراکنده شدیم و رفتیم. اکنون بیخانمان شدهبودیم.
مهاجمان خود را "جوانان مسلمان جنوب [تهران]" مینامیدند. فردا "نامه مردم" به شکلی بسیار فقیرانه و در چهار صفحه و در تیراژی بسیار کم منتشر شد. و روز بعد، چهارشنبه ۱ مرداد، "نامه مردم" نوشت:
«چه کسانی در هجوم به دبیرخانه کمیته مرکزی حزب توده ایران و تخریب و اشغال آن شرکت داشتند؟
"جوانان مسلمان جنوب" چه کسانی هستند؟
افغانهای وابسته به گروههای امریکایی – افغان و گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران، در این توطئه شرکت فعال داشتند.
[...] همه کسانی را که اکنون نام "جوانان مسلمان جنوب" بر خود نهادهاند به یک چوب نمیتوان راند ولی ما دقیقاً میدانیم که در پس آنها بهویژه گردانندگان آنان مشتی اوباش، چاقوکش و لومپن که شعبان بیمخهای تاریخ همواره از پشتیبانی بیدریغ آنها برخوردار شدهاند یافت میشوند. بهعلاوه ما دقیقاً میدانیم که در بین آنها افرادی وجود داشتهاند که علاوه بر ایفای نقش هدایتکنندهی این توطئهی خائنانه، چهره و نامشان با محافل و گروههای آشکارا مشکوک امریکایی، رابطه دارد.
[...] عدهای دیگر از مهاجمین که نقش بسیار فعال و رهبریکننده داشتند، از اعضای گروهک ضد انقلابی – مائوئیستی حزب رنجبران بودند. یکی از این ضد انقلابیون، سازمانده و رهبر تخریب طبقهی اول دبیرخانه بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی این گروه در میان مهاجمین، میتوان از محمد ارسی، از رهبران این گروهک، فریدون دهقانی و فرهاد گرمچی، از دیگر فعالین این گروه نام برد. سهروان از دیگر فعالین "حزب رنجبران"، از دیگر سازماندهان این هجوم ضد انقلابی بود. از دیگر چهرههای شناختهشدهی "جوانان مسلمان جنوب"، فروشندهی "رنجبر" در سهراه جمهوری و چند تن از ادارهکنندگان دو بساط این گروهک در جلوی دانشگاه تهران و سعید شباهنگ از مائوئیستهای دستاندرکار نشر کتاب است.
[...] آری، توطئه از "سیا" و امپریالیسم امریکا منشاء گرفتهاست. [...]».
پس جوان آراستهای که به عبدی میگفت "این دفتر را دیگر نمیبینی" باید یکی از همینها باشد که عبدی سابقهی آشنایی از خارج با او داشتهاست. [...] روز بعد، دوم مرداد، "نامه مردم" خبرهایی از دیگر روزنامهها درباره حمله به دفتر حزب نقل میکرد:
«روزنامهی "صبح آزادگان" نوشتهاست: «جوانان... دست به عمل انقلابی تصرف مرکز جاسوسی حزب تودهی خائن زدند و هنگام ورود به ساختمان با دو بمب روبهرو شدند که یکی نارنجک و دیگری تیانتی با چاشنی بوده است... با یکی دو دستگاه کاغذ خردکنی (از آنها که در مرکز جاسوسی امریکا بودهاست) روبهرو شدیم و یک سری فیلم و عکس بود که اعضای دولت در آن مشخص شدهبودند و آدرس و مشخصات هر کدام (!)... دیروز از مسکو با این محل تماس گرفته میشد که متأسفانه موفق به ضبط تلفنی نشدیم (!)... خود آقای کیانوری برادران را تهدید به مرگ کردند(!) یک سری از اسناد جاسوسی به دادستانی برده شدهاست و یک سری از آن "هنوز" موجود است. در این اسناد ارتباط حزب توده با عبدالرحمن قاسملو نیز مشخص شدهاست(!)»»
روزنامهی "جمهوری اسلامی" نیز ضمن "آگاه" ساختن مردم از اینکه «انواع و اقسام کتابها و نشریات غیر قانونی و چوب و چماق و وسایل کوهنوردی!» در دفتر کشف شده اضافه میکند «هواداران حزب توده سعی در ایجاد درگیری داشتند که با هشیاری پلیس و پاسداران این توطئه خنثی گردید».
یک روزنامهی دیگر نیز خبر از کشف بطری "عرق" دادهاست.»
و یکشنبه ۵ مرداد "نامه مردم" نوشت که هادی غفاری، سردستهی اصلی هر دو حمله به دفتر حزب و دفتر سازمان جوانان، در توضیح این حملهها گفتهاست:
«ما تا کنون فاشیستبازی در نیاوردیم ولی از این بهبعد فاشیستبازی در میآوریم... تصمیم ما بر این است که تمام دفاتر و سازمانهای غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزبها، حزب کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ملایی است».
***
پینوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد میکند و از کجا به کجا میرسد! همشهری گرامیم آقای محمد ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقالهای به تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش میکند! در این نشانی. خوشا چنین دگرگونیهایی! همشهری چماقدار دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینهی سازه و ساختمان دارد.
کتاب «قطران در عسل» را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
19 April 2017
دربارهی دو نام مستعار احسان طبری
پیشتر در نوشتههایی اشارهای گذرا کردهام بر این که احسان طبری در سالهای ۱۳۶۰ و ۶۱ در دو مجلهی غیر حزبی نوشتههایی منتشر کردهاست. امروز در بستهای از کاغذهای بهجا مانده از خانهی پدری دو دستنوشته از احسان طبری یافتم در اثبات آن ادعا.
پس از توقیف «نامه مردم» در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰، اعمال محدودیت بر نشریات حزب توده ایران بیشتر و بیشتر شد، آنچنان که در پاییز ۱۳۶۱ حتی انتشار جزوهی «پرسش و پاسخ» کیانوری را نیز، که تنها نشریهی بیرونی حزب بود که باقی ماندهبود، ممنوع کردند. در چنین شرایطی، احسان طبری در خانهای کموبیش بریده از جهان پیرامون میزیست و بهترین سرگرمیش خواندن و نوشتن بود و باز نوشتن. اما این نوشتهها را کجا باید منتشر کرد؟ او خود هم مستقیم و هم از طریق آشنایانی با پرویز شهریاری و مجلهی او «چیستا» آشنایی داشت، و من نیز مجلهی «هدهد» به سردبیری غلامحسین صدری افشار را معرفی کردم. آقای صدری افشار مهر سرشاری نسبت به من داشتند و ترجمههایی از من بیمقدار را در نشریهی پر ارجشان منتشر کردهبودند.
نوشتههای طبری را ویرایش میکردم، به رفیقمان «شهین» در دفتر شعبهی پژوهش کل حزب میدادم تا تایپشان کند، متن تایپشده را تصحیح میکردم، و سپس نسخهای از آن را میبردم به دفتر یکی از این دو مجله. پرویز شهریاری، آموزگار بزرگ، همواره با فروتنی بر میخاست، دست میداد، نگاهی به عنوان و حجم مقاله میانداخت، و مرخصم میکرد. با آقای صدری افشار خودمانیتر بودیم.
از آن میان دریغا که پرویز شهریاری دیگر در میان ما نیست و من اطمینان ندارم که آیا جز من و آقای صدری افشار، که تنها شاهد یکی از نامها بودهاند، و عمرشان دراز باد، شاهد دیگری بر این دو نام مستعار طبری وجود دارد، یا نه. بنابراین شاید بهجاست که اینجا و اینچنین شهادت بدهم.
در مجلهی «هدهد» نوشتههای طبری با نام مستعار «ا. طباطبایی» منتشر میشد. به برکت اینترنت اکنون این سه مقاله را مییابم:
۱- اراسم و کالون، دو چهره از نوزایی شمالی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۳، تیر ۱۳۶۱، ۱۱ صفحه.
۲- سرود ئوئرتا، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۴، شهریور ۱۳۶۱، ۳ صفحه.
۳- اندیشههایی درباره شناخت اسلوبهای واقعیت عینی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۵، مهر ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
حافظهی خیانتپیشهام یاری نمیکند که بهیاد بیاورم آیا نوشتههای دیگری هم در هدهد منتشر شد یا نه. انتشار این مجله نیز در پاییز ۱۳۶۱ ممنوع شد.
در مجلهی چیستا طبری با نام کاوس صداقت مینوشت. از آن میان نوشتههای زیر را مییابم:
۱- زیستن انسان و بهزیستی او، چیستا شماره ۳، آبان ۱۳۶۰، ۵ صفحه.
۲- برگی در گردباد، چیستا شماره ۴، آذر ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۳- چشمانداز تاریخ، چیستا، شماره ۵، دی ۱۳۶۰، ۴ صفحه.
۴- شمهای درباره تجربه بهعنوان منبع اساسی شناخت، چیستا شماره ۶، بهمن ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۵- چه میخواست و چه شد! (گوشهای از تاریخ)، چیستا شماره ۷، اسفند ۱۳۶۰، ۹ صفحه.
۶- نوروز، چیستا شماره ۸، فروردین ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۷- تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا، چیستا شماره ۹، اردیبهشت ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
۸- میانگین زرین، چیستا شماره ۱۰، خرداد ۱۳۶۱، ۵ صفحه.
۹- در بنبست تنهایی (گوشهای عبرتانگیز از تاریخ: آخرین روزهای لوئی چهاردهم)، چیستا، شماره ۱۱، شهریور ۱۳۶۱، ۷ صفحه.
۱۰- عوامل طبیعی، اجتماعی و عقیدتی و احساس خوشبختی، چیستا شماره ۱۲، مهر ۱۳۶۱، ۸ صفحه.
۱۱- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱.
۱۲- زیستنامه و تاریخ، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۳- نقد و بررسی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۴، آذر ۱۳۶۱.
۱۴- بنیاد اساطیری حماسه ملی ایران، چیستا شماره ۱۵، دی ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۵- راز شخصیت، چیستا، شماره ۱۶، بهمن ۱۳۶۱، ۵ صفحه. [پس از دستگیری گروه بزرگی از رهبران حزب]
۱۶- پادشاه خورشید (بررسی تاریخی)، چیستا شماره ۱۷ و ۱۸، فروردین ۱۳۶۲، ۱۰ صفحه.
۱۷- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۹، اردیبهشت ۱۳۶۲. [پس از دستگیری طبری]
سبک و سیاق و انشا و واژگان، و حتی عنوان و موضوع این نوشتهها به روشنی نشان میدهند که قلم، قلم طبریست، اما برای محکمکاری، تصویر تکهای از دستنوشتهی او را از «تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا» (که با نام کاوس صداقت در چیستا منتشر شد) اینجا میآورم. این تنها نمونهایست که از آنچه در بالا برشمردم برایم مانده. همچنین یادداشتی را نقل میکنم با عنوان «برخی خواهشها...» که متن آن نشان میدهد که خطاب به «دوستان عزیز» بیرون از ارتباط سازمانی و بیرون از حزب نوشته شدهاست.
احسان طبری در سالهای زندگی و کار در مسکو و لایپزیگ نامهای مستعار دیگری نیز داشتهاست، مانند پرویز شاد، ا. سپهر، و...
«گوشههای ادب فارسی» مجموعهای از نوشتههای طبری بود که در حملهی عوامل امنیتی جمهوری اسلامی به یکی از دفترهای انتشارات حزب به یغما رفت.
پس از توقیف «نامه مردم» در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰، اعمال محدودیت بر نشریات حزب توده ایران بیشتر و بیشتر شد، آنچنان که در پاییز ۱۳۶۱ حتی انتشار جزوهی «پرسش و پاسخ» کیانوری را نیز، که تنها نشریهی بیرونی حزب بود که باقی ماندهبود، ممنوع کردند. در چنین شرایطی، احسان طبری در خانهای کموبیش بریده از جهان پیرامون میزیست و بهترین سرگرمیش خواندن و نوشتن بود و باز نوشتن. اما این نوشتهها را کجا باید منتشر کرد؟ او خود هم مستقیم و هم از طریق آشنایانی با پرویز شهریاری و مجلهی او «چیستا» آشنایی داشت، و من نیز مجلهی «هدهد» به سردبیری غلامحسین صدری افشار را معرفی کردم. آقای صدری افشار مهر سرشاری نسبت به من داشتند و ترجمههایی از من بیمقدار را در نشریهی پر ارجشان منتشر کردهبودند.
نوشتههای طبری را ویرایش میکردم، به رفیقمان «شهین» در دفتر شعبهی پژوهش کل حزب میدادم تا تایپشان کند، متن تایپشده را تصحیح میکردم، و سپس نسخهای از آن را میبردم به دفتر یکی از این دو مجله. پرویز شهریاری، آموزگار بزرگ، همواره با فروتنی بر میخاست، دست میداد، نگاهی به عنوان و حجم مقاله میانداخت، و مرخصم میکرد. با آقای صدری افشار خودمانیتر بودیم.
از آن میان دریغا که پرویز شهریاری دیگر در میان ما نیست و من اطمینان ندارم که آیا جز من و آقای صدری افشار، که تنها شاهد یکی از نامها بودهاند، و عمرشان دراز باد، شاهد دیگری بر این دو نام مستعار طبری وجود دارد، یا نه. بنابراین شاید بهجاست که اینجا و اینچنین شهادت بدهم.
در مجلهی «هدهد» نوشتههای طبری با نام مستعار «ا. طباطبایی» منتشر میشد. به برکت اینترنت اکنون این سه مقاله را مییابم:
۱- اراسم و کالون، دو چهره از نوزایی شمالی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۳، تیر ۱۳۶۱، ۱۱ صفحه.
۲- سرود ئوئرتا، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۴، شهریور ۱۳۶۱، ۳ صفحه.
۳- اندیشههایی درباره شناخت اسلوبهای واقعیت عینی، نوشته ا. طباطبایی، هدهد شماره ۳۵، مهر ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
حافظهی خیانتپیشهام یاری نمیکند که بهیاد بیاورم آیا نوشتههای دیگری هم در هدهد منتشر شد یا نه. انتشار این مجله نیز در پاییز ۱۳۶۱ ممنوع شد.
در مجلهی چیستا طبری با نام کاوس صداقت مینوشت. از آن میان نوشتههای زیر را مییابم:
۱- زیستن انسان و بهزیستی او، چیستا شماره ۳، آبان ۱۳۶۰، ۵ صفحه.
۲- برگی در گردباد، چیستا شماره ۴، آذر ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۳- چشمانداز تاریخ، چیستا، شماره ۵، دی ۱۳۶۰، ۴ صفحه.
۴- شمهای درباره تجربه بهعنوان منبع اساسی شناخت، چیستا شماره ۶، بهمن ۱۳۶۰، ۶ صفحه.
۵- چه میخواست و چه شد! (گوشهای از تاریخ)، چیستا شماره ۷، اسفند ۱۳۶۰، ۹ صفحه.
۶- نوروز، چیستا شماره ۸، فروردین ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۷- تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا، چیستا شماره ۹، اردیبهشت ۱۳۶۱، ۴ صفحه.
۸- میانگین زرین، چیستا شماره ۱۰، خرداد ۱۳۶۱، ۵ صفحه.
۹- در بنبست تنهایی (گوشهای عبرتانگیز از تاریخ: آخرین روزهای لوئی چهاردهم)، چیستا، شماره ۱۱، شهریور ۱۳۶۱، ۷ صفحه.
۱۰- عوامل طبیعی، اجتماعی و عقیدتی و احساس خوشبختی، چیستا شماره ۱۲، مهر ۱۳۶۱، ۸ صفحه.
۱۱- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱.
۱۲- زیستنامه و تاریخ، چیستا شماره ۱۳، آبان ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۳- نقد و بررسی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۴، آذر ۱۳۶۱.
۱۴- بنیاد اساطیری حماسه ملی ایران، چیستا شماره ۱۵، دی ۱۳۶۱، ۶ صفحه.
۱۵- راز شخصیت، چیستا، شماره ۱۶، بهمن ۱۳۶۱، ۵ صفحه. [پس از دستگیری گروه بزرگی از رهبران حزب]
۱۶- پادشاه خورشید (بررسی تاریخی)، چیستا شماره ۱۷ و ۱۸، فروردین ۱۳۶۲، ۱۰ صفحه.
۱۷- نقد و معرفی کتاب، نوشته کاوس صداقت و دیگران، چیستا شماره ۱۹، اردیبهشت ۱۳۶۲. [پس از دستگیری طبری]
سبک و سیاق و انشا و واژگان، و حتی عنوان و موضوع این نوشتهها به روشنی نشان میدهند که قلم، قلم طبریست، اما برای محکمکاری، تصویر تکهای از دستنوشتهی او را از «تمدن یونانی و سیر بعدی تمدن در اروپا» (که با نام کاوس صداقت در چیستا منتشر شد) اینجا میآورم. این تنها نمونهایست که از آنچه در بالا برشمردم برایم مانده. همچنین یادداشتی را نقل میکنم با عنوان «برخی خواهشها...» که متن آن نشان میدهد که خطاب به «دوستان عزیز» بیرون از ارتباط سازمانی و بیرون از حزب نوشته شدهاست.
احسان طبری در سالهای زندگی و کار در مسکو و لایپزیگ نامهای مستعار دیگری نیز داشتهاست، مانند پرویز شاد، ا. سپهر، و...
«قابل توجه دوستان عزیز!این یادداشت تاریخ ندارد، و متأسفانه به یاد نمیآورم که از کدام «جزوه» سخن میگوید و خطاب به چه کسیست.
برخی خواهشها در مورد چاپ این جزوه:
۱) حروف متن باید بزرگتر از ۱۲ باشد تا دشواریِ نسبیِ علمی و فلسفی متن را، روشنی خط جبران کند؛
۲) حواشی باید با ۸ سیاه باشد؛
۳) نسبت به صحت چاپ کلمات به خط لاتین باید توجه شود چون تعدادشان از اسم و اصطلاح زیاد است؛
۴) نقطهگذاری، گیومه، پارانتز، سرسطرها مراعات شود و اگر در مواردی میتوان سرسطر نویی ایجاد کرد و منطقی باشد، بهتر است؛
۵) نام مؤلف را از جهت کاستن از دشواری اگر صلاح ندانستید، نگذارید و به همان امضاء ط. در مقدمه و نتیجه اکتفا شود. (البته بسته است به نظر دوست ما). اگر رساله با سرعت چاپ شود قاعده «و فیالتأخیرُ آفات» مراعات شده است، این دیگر بسته است به لطف دوستان و امکانات.
۶) البته من در امور اداری آن دوستان عزیز مداخلهٔ بیجا نمیکنم ولی اگر بتوان از دوست آورندهٔ این اوراق [شیوا] خواستار شد که نسبت به تصحیح متون به دوستان دیگر مربوط به این کار، یاری رساند، از لحاظ دادن متنی تهی از غلط و اشتباه، مفید خواهد بود.
۷) لطفاً در کادر امکان یک تکثیر اولیه انجام گیرد که این اوراق (که برای آن کار بسیاری رفتهاست) دچار سرنوشت «گوشههای ادب فارسی» نشود.»
«گوشههای ادب فارسی» مجموعهای از نوشتههای طبری بود که در حملهی عوامل امنیتی جمهوری اسلامی به یکی از دفترهای انتشارات حزب به یغما رفت.
23 February 2017
تلفن از ویندوز
صبح زود امروز با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. صدای زنانهای به انگلیسی و با لهجهی خراب گفت که از بخش فنی شرکت ویندوز زنگ میزند! او حالم را پرسید و سپس گفت که در آخرین آپدیت ویندوز که در سوئد توزیع شده، متأسفانه یک ایراد خیلی بزرگ و خیلی جدی راه پیدا کرده که میتواند کامپیوتر مرا خراب کند و همهی محتویات آن را نابود کند!
خیلی وقت بود منتظر این تلفن بودم و فکر میکردم کی نوبت من میرسد. سالها بود که اینجا و آنجا دربارهی این کلاهبرداران میخواندم، و همین دو سال پیش این بلا را بر سر یک دوست عزیز من هم آوردند. آنان روشهای گوناگونی دارند و حرفهای گوناگونی میزنند، اما هدفشان یک چیز است: وارد کامپیوتر شما شوند، و سپس با تهدید پاک کردن فایلهایتان، اخاذی کنند.
به دوستم گفتهبودند که تنها راه برطرف کردن ایراد ویندوز آن است که او اجازه دهد وارد کامپیوترش شوند، و برای این کار قدم به قدم راهنماییاش کردهبودند: یک نشانی اینترنتی داده بودند که از آنجا فایلی را دانلود کند، آن را براند، اینجا و آنجا کلیک کند، "آری" بگوید، و راه را برای ورود آنان به کامپیوترش باز کند. دوست من خوابآلود و دستپاچه و شتابان برای آنکه به کارش برسد، هر چه گفتهبودند عمل کردهبود. آنان وارد کامپیوتر شدهبودند، ادعا کردهبودند که "ایراد" را پیدا کردهاند، اما...، اما... برای درست کردنش باید فلانقدر پول، نه زیاد، همین الان به حساب "شرکت ویندوز" بریزد!
اینجا به قول معروف "دوزاری" دوستم افتاد و گفت که پولی نمیدهد، و تهدید شروع شد که اگر پول را ندهد فایلهایش پاک میشود. دوستم گوشی را گذاشت و دست برد که سیم ارتباط اینترنت را از کامپیوتر بکشد بیرون، اما کامپیوتر با ارتباط بیسیم وصل بود، و تا کامپیوتر را خاموش کند، دیگر دیر شدهبود و کلاهبرداران که در طول گفتوگو همه چیز را آماده کردهبودند، رسیدند که هزاران عکس و نوشته و فایلهای دیگر را از کامپیوتر او پاک کنند و یک "در پشتی" برای ورود به آن در آینده هم کار بگذارند! من سه روز تمام کار کردم تا بتوانم نزدیک 90 درصد از محتوای کامپیوتر دوستم را "ریکاور" کنم.
به این خانمی که امروز زنگ زدهبود نگفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه!»، گفتم «حنای شما پیش من رنگی ندارد!»، و گوشی را گذاشتم.
خیلی وقت بود منتظر این تلفن بودم و فکر میکردم کی نوبت من میرسد. سالها بود که اینجا و آنجا دربارهی این کلاهبرداران میخواندم، و همین دو سال پیش این بلا را بر سر یک دوست عزیز من هم آوردند. آنان روشهای گوناگونی دارند و حرفهای گوناگونی میزنند، اما هدفشان یک چیز است: وارد کامپیوتر شما شوند، و سپس با تهدید پاک کردن فایلهایتان، اخاذی کنند.
به دوستم گفتهبودند که تنها راه برطرف کردن ایراد ویندوز آن است که او اجازه دهد وارد کامپیوترش شوند، و برای این کار قدم به قدم راهنماییاش کردهبودند: یک نشانی اینترنتی داده بودند که از آنجا فایلی را دانلود کند، آن را براند، اینجا و آنجا کلیک کند، "آری" بگوید، و راه را برای ورود آنان به کامپیوترش باز کند. دوست من خوابآلود و دستپاچه و شتابان برای آنکه به کارش برسد، هر چه گفتهبودند عمل کردهبود. آنان وارد کامپیوتر شدهبودند، ادعا کردهبودند که "ایراد" را پیدا کردهاند، اما...، اما... برای درست کردنش باید فلانقدر پول، نه زیاد، همین الان به حساب "شرکت ویندوز" بریزد!
اینجا به قول معروف "دوزاری" دوستم افتاد و گفت که پولی نمیدهد، و تهدید شروع شد که اگر پول را ندهد فایلهایش پاک میشود. دوستم گوشی را گذاشت و دست برد که سیم ارتباط اینترنت را از کامپیوتر بکشد بیرون، اما کامپیوتر با ارتباط بیسیم وصل بود، و تا کامپیوتر را خاموش کند، دیگر دیر شدهبود و کلاهبرداران که در طول گفتوگو همه چیز را آماده کردهبودند، رسیدند که هزاران عکس و نوشته و فایلهای دیگر را از کامپیوتر او پاک کنند و یک "در پشتی" برای ورود به آن در آینده هم کار بگذارند! من سه روز تمام کار کردم تا بتوانم نزدیک 90 درصد از محتوای کامپیوتر دوستم را "ریکاور" کنم.
به این خانمی که امروز زنگ زدهبود نگفتم «برو این دام بر مرغ دگر نه!»، گفتم «حنای شما پیش من رنگی ندارد!»، و گوشی را گذاشتم.
20 February 2017
برای روز زبان مادری
با گوش دادن به ترانههای ترکی آذربایجانی با صدای زیبای موسیقیشناس و خوانندهی زیبای لبنانی عبیر نعمة Abeer Nehme یک دریا درددل از سرم گذشت. فکر میکردم که شاید چند جملهای از آن درددلها را بنویسم، اما دلم آنقدر پر است که نوشتنم نمیآید! بگذار عبیر خود همه چیز را بگوید.
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
Subscribe to:
Posts (Atom)