23 February 2017
تلفن از ویندوز
صبح زود امروز با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. صدای زنانهای به انگلیسی و با لهجهی خراب گفت که از بخش فنی شرکت ویندوز زنگ میزند! او حالم را پرسید و سپس گفت که در آخرین آپدیت ویندوز که در سوئد توزیع شده، متأسفانه یک ایراد خیلی بزرگ و خیلی جدی راه پیدا کرده که میتواند کامپیوتر مرا خراب کند و همهی محتویات آن را نابود کند!
20 February 2017
برای روز زبان مادری
با گوش دادن به ترانههای ترکی آذربایجانی با صدای زیبای موسیقیشناس و خوانندهی زیبای لبنانی عبیر نعمة Abeer Nehme یک دریا درددل از سرم گذشت. فکر میکردم که شاید چند جملهای از آن درددلها را بنویسم، اما دلم آنقدر پر است که نوشتنم نمیآید! بگذار عبیر خود همه چیز را بگوید.
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
این دو برنامهی یکساعته است از سفر موزیکال عبیر به جمهوری آذربایجان. در یک بخش او در باکو به موسیقی مقامی میپردازد، و در بخش دیگر به روستاها و شهرهای دیگر آذربایجان میرود و با آشیقها میخواند. گفتار و زیرنویس فیلمها به عربیست، و من برای چندمین بار با دریغ فکر میکنم چگونه ساعتهای کلاس درس عربی دبیرستان با آموزگاران ناتوان، و بیزاری از دین (که با زبان عربی درآمیخته بود) به بطالت گذشت و چیزی بهدردبخور از این زبان عظیم و زیبا نیاموختم.
اما گفتار به ترکی و موسیقی و دیدنیهای دیگر در این فیلمها فراوان است و با وجود ندانستن عربی بهراحتی میتوان تماشایشان کرد.
https://youtu.be/D7wIDrpjlE4
https://youtu.be/5EZyz9LaBjI
اگر خواستید فقط ترکی خواندن عبیر را ببینید، روی لینکهای زیر کلیک کنید و با پایان هر ترانه فیلم را قطع کنید و به سراغ لینک بعدی بروید:
گئتمه گئتمه، گل، گؤزل یار: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=26m42s
توت آغاجی بویونجا: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=32m55s
ساری گلین: https://youtu.be/D7wIDrpjlE4?t=39m8s
آرازی آییردیلار (آی لاچین): https://youtu.be/5EZyz9LaBjI?t=45m28s
کوچهلره سو سپمیشم: https://youtu.be/N0IYx_hRkxU
ایکاش، ایکاش، ایکاش "قو"ی زیبای خودمان "قو قوش" هم گامهای بیشتری در این راه بردارد. من بهجز "سکینه داییقیزی" و آیریلیق و "آی ایشیقیندا" و "سنه ده قالماز" چیزی به ترکی از او نشنیدهام. (رمزگشایی از نام گوگوش، در این نشانی). آی ایشیقیندا در این نشانی: https://youtu.be/JLYY_3uIt8o
تازه کشف کردم که داریوش هم ترک است، و این جا برای "آنا" می خواند: https://youtu.be/oCkus1XDoJ4
عبیر نعمة سفرنامههای موزیکال از یونان و هند و چند جای دیگر هم دارد و در ایران هم بوده و با گروه رستاک کار کردهاست، در این نشانی. در پایان این سفر او در تهران با آشیق عیمران همخوانی میکند، اینجا: https://youtu.be/DpOHUS_m0_M?t=23m19s
و نمیشود از آنیکی زبان مادریم یاد نکنم! این هم ترانهای به گیلکی: https://youtu.be/40rhRFrQzzc
14 February 2017
دستگیر نشدن احسان طبری در 17 بهمن 1361
بهتازگی فرصتی یافتم تا مصاحبهی محمدمهدی پرتوی را در شماره 38 مجلهی ”اندیشه پویا“ بخوانم. بگذریم از بحث در ماهیت این مجله، و بگذریم از بحث پیرامون بسیاری از گفتههای پرتوی. اما او یک نکته را دانسته یا به خطا دیگرگونه میگوید و مرا دروغگو میکند. این نکته بهخودی خود اهمیتی ندارد، فقط لازم میدانم نشان دهم که من دروغ نگفتهام.
علی ملیحی دربارهی چگونگی دستگیری رهبران حزب توده ایران در 17 بهمن 1361 میپرسد، و پرتوی میگوید که احسان طبری آن روز دستگیر نشد، زیرا «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود و همانجا ماندهبود. او را به خانهای در سیدخندان منتقل کردم.»
این ادعای پرتوی حتی از لحاظ منطقی هم درست نیست، زیرا گروه بزرگی از رهبران حزب را نیمهشب شانزدهم به هفدهم بهمن، و بسیاری دیگر را در طول روز هفدهم و تا پیش از شامگاه گرفتند. معلوم نیست این ”جلسه تئوریک“ در چه روز و چه ساعتی برگزار شدهاست. تا نیمهشب شانزدهم به هفدهم هیچکس از رهبران حزب بر برنامهی یورش و دستگیری آگاهی نداشت. پس اگر جلسهی تئوریک در شانزدهم یا پیش از آن بوده، طبری میبایست با پایان جلسه به خانه برگشتهباشد و دلیلی نداشت که "همانجا مانده" باشد. اما اگر جلسه در روز هفدهم یا پس از آن بوده، در ساعتهایی که گروه بزرگی از رهبران حزب را گرفتهبودند و همه جا تودهایها را شکار میکردند، چگونه طبری به ”جلسه تئوریک“ رفتهبود؟
همچنین، برخی از رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) گفتهاند و نوشتهاند که در آغاز زمستان 1361 کارهای موازی و مشترک با حزب توده ایران را تعطیل کردهبودند. از جمله فرخ نگهدار مینویسد: «از مهر 61 به بعد از کیانوری و عمویی، رابطین حزب با ما، مدام میشنیدیم که اوضاع خوب نیست و ناجور تحت تعقیباند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همین دلیل معلق بود. آخرین جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از این [آغاز بهمن] رد خورده و به هم خوردهبود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کردهبودیم.» [در این نشانی، و نیز قطران در عسل، ص 472]. در چنین شرایطی، چگونه طبری «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود.»؟
من اصل ماجرا را نزدیک سی سال پیش در کتابچهی ”با گامهای فاجعه“ نوشتم. فایل پیدیاف آن نوشته سالهاست که در اینترنت، از جمله در این نشانی در دسترس همگان است. چند سال پیش بار دیگر ماجرا را در کتاب ”قطران در عسل“ نوشتم. این کتاب را نیز در داخل کپی کردهاند و دستفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران آن را زیر میزی میفروشند. تکههایی از ”قطران در عسل“ را اینجا نقل میکنم و برای همهی این سخنان نیز چند شاهد زنده دارم:
نمیدانم. من امکانی برای نگهداری او نداشتم. تنها کاری که شاید از دستم بر میآمد آن بود که اگر به من میگفتند، یا اگر خود او میخواست، با همان پیکان میبردمش و از جنگلهای گردنهی حیران به شوروی ردش میکردم. اما طبری خود پیشتر به من گفتهبود که دیگر هرگز نمیخواهد به مهاجرت برود.» [ص 495]
***
طبری البته تا پیش از شدت گرفتن تعقیب و مراقبت اطلاعات سپاه پاسداران و اطلاعات نخستوزیری در جلسههای تئوریک رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) شرکت میکرد. دستکم یک بار من خود او را به یکی از این جلسات بردم. یک نشانی روی تکهای کاغذ به من داده بودند تا در روز و ساعت معینی طبری را به آنجا ببرم. مطابق عادت، ساعتی پیش از قرار خود را به محل رساندم تا نشانی را پیدا کنم، و پیرامون را شناسایی کنم. اما هر چه گشتم، ساختمان و شمارهی پلاک را نیافتم. محلهی نوسازی بود که هنوز بر کوچههایش و روی ساختمانهایشان پلاک نزدهبودند. اینجا انتهای خیابانی بود که میخواستند ”بزرگراه جلال آل احمد“ را در آن امتداد دهند. همهجا را کندهبودند و بولدوزرها و بیلهای مکانیکی در ساعتهای بعد از کار در گل و لای انبوهی رها شدهبودند. هیچ رهگذری نبود. چرخیدم و چرخیدم، و نشانی را پیدا نکردم که نکردم. داشت دیر میشد. طبری منتظرم بود. تصمیم گرفتم که جستوجو را رها کنم، بروم و طبری را بردارم، و سپس باز دنبال نشانی بگردم.
با طبری نشسته در کنارم بازگشتم و در راههای گلین به دنبال نشانی گشتم. نه! نشانی وجود نداشت! سخت کلافه بودم، در عذاب بودم. طبری هم ناراضی بود، پیوسته غر میزد و برایم از رانندهای بهنام ”هرست فورستر“ که در سالهای زندگی در جمهوری دموکراتیک آلمان و شهر لایپزیک داشت، تعریف میکرد، که چه نظم آهنینی داشت: او و دیگر افراد حزب را تا برلین میبرد و بر میگرداند؛ سر ساعت میآمد، سر ساعت میرساند، با سرعت ثابت میراند، حتی سر ساعتهای معینی سیگار میکشید؛ در هتل چمدانهایشان را جابهجا میکرد، در فروشگاههای بزرگ کیسههای خریدشان را میبرد و میآورد... [بنگرید به فصل ”هرست فورستر“ در کتاب ”از دیدار خویشتن“، نوشتهی احسان طبری، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، استکهلم 1379]. ساکت بودم و هیچ نمیگفتم، اما دلم میخواست فریاد بزنم که رفیق! من همهی تلاش خودم را میکنم که به چنان نظمی برسم اما محیط ما، جامعهی ما، زیرساختهای شهری ما، پیرامونیان ما، هنوز به گرد آن چنانی نظمی هم نرسیدهاند و بخش بزرگی از تلاش من نقش بر آب میشود. مگر آلمان شرقی این همه ماشین و ترافیک و راهبندان داشت؟ مگر شما در شهری دهمیلیونی زندگی میکردید؟ مگر هرست شما را به محلهای نوساز و بیپلاک میبرد؟ مگر آنجا پاسدار و بسیجی سر هر چهارراهی را بستهبودند و ماشینها را تفتیش میکردند تا هرست مجبور شود به بیراهه بزند تا شما گیر نیافتید؟ تازه، رانندگی برای طبری، شغل هرست بود. رانندگی برای طبری البته شغل شریفیست. اما آیا شغل من رانندگی برای طبریست؟ من کتابها و مقالههایش را برایش ویرایش میکنم؛ در تحریریهی مجلهی دنیا کار میکنم؛ نوارهای پرسش و پاسخ کیانوری را تهیه میکنم، و چندین کار و مسئولیت دیگر دارم. آیا هرست هم از این کارها میکرد؟ نه! همان بهتر که هیچ نگویم.
سرانجام یک باجه تلفن عمومی یافتم، به رحیم زنگ زدم، و او نشانی داد: چندمین کوچه دست راست، چندمین در از چپ، طبقه چندم... ساعتی از قرار جلسه گذشته بود که طبری را دم در خانهی میزبان تحویل دادم.
سه ساعت بعد برای بردن طبری برگشتم. خانم میزبان از افاف گفت که میهمان برای رفتن آماده نیست، و اصرار کرد که بالا بروم. نفهمیدم اصرار برای چیست. اغلب توی ماشین مینشستم تا مسافرم بیاید. با اخگر (رفعت محمدزاده) قرار گذاشتهبودیم که همیشه او را کوچهای مانده به محل قرارش پیاده کنم تا محل قرار او را نبینم و یاد نگیرم، و همانجا منتظر باشم تا برگردد. و او پیوسته اعتراض میکرد که تا بازگشت او چرا کتاب و روزنامهای نمیخوانم. به او هم نمیگفتم که آخر رفیق، هیچ نمونهی دیگری دیدهاید که اینجا در این شهر و مملکت، در شرایط امروز، کسی توی کوچه در ماشین نشستهباشد و کتاب و روزنامه بخواند؟ چنین صحنهای در جا توجه مردم و رهگذران را جلب میکند و انواع شکها را به او میکنند. در این مملکت در عوض باید خود را با ماشین مشغول کرد: باید شیشهها را دستمال کشید، باید در موتور را بالا زد، آب و روغن آن را کنترل کرد، سر در موتور فرو برد و خود را مشغول نشان داد، و در ضمن حرکتهای مشکوک پیرامون را پایید... اما طبری را نمیشد دورتر پیاده کرد. او را باید تا ورود به محل قرارش همراهی میکردم. و اکنون میگفتند که بروم بالا. رفتم. در آپارتمان باز بود. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. هال بزرگ و مبلهای بود. آنسوتر در اتاقی نیمهباز بود و پاهایی را میدیدم که چهارزانو روی فرش کف اتاق نشستهاند. صدای حرف زدن طبری میآمد. پشت به اتاق و همهی خانه، و رو به در خروجی آپارتمان نشستم. نمیخواستم صورت هیچیک از اهالی خانه یا میهمانان را ببینم، یا آنها صورت مرا ببینند. غریزهای در مغز استخوانم به من میگفت که جماعت دینداری که به حاکمیت رسیدهاند، سرانجام تیغ بر ما خواهند کشید، مرا خواهند گرفت، شکنجهام خواهند کرد، و آن روز هر چه کمتر بدانم، هر چه کمتر دیدهباشم، بهتر است. خانم خانه ساکت و آرام پشت سرم میآمد و میرفت. بهگمانم چای هم برایم آورد اما حتی در آن لحظه هم سر بلند نکردم که نگاهش کنم. سر بهزیر سپاسگزاری کردم، و خود را با روزنامههایی که روی میز بود سرگرم کردم تا کار طبری تمام شود و برویم. او تنها از اتاق بیرون آمد و همچنان هیچ کس دیگری را ندیدم. میخواستم به او بگویم که رفیق، این است انظباط ما! این است دیسیپلین ما در این جامعه و در این شرایط! وظیفهی من آن است که هر چه کمتر ببینم و بدانم، و شما را سالم ببرم و بیاورم.
و تا آخرین دیدارم هم احسان طبری را سالم تحویل دادم...
***
جا دارد که یک نکتهی دیگر را هم بگویم: دوست من آقای ایرج مصداقی بارها در جاهای گوناگون (از جمله در این نشانی) نوشتهاند که احسان طبری کمتر از ده روز بعد از دستگیری در اردیبهشت 1362، بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد و اعتراف کرد که با خواندن کتابهای علامه طباطبایی مسلمان شدهاست. حال آن که در روزنامهها و کتابهایی که از ”اعترافات“ سران حزب منتشر شده، نخستین بار در زمستان 1362 از صحبتهای طبری سخن میرود. اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در کتاب خاطراتش، در اردیبهشت از تماشای ”اعترافات“ کیانوری، عمویی، و بهآذین سخن میگوید و نخست در یادداشت روز 21 دی مینویسد که «بعد از شام فیلم مصاحبهی احسان طبری را دیدم. جالب است.»
علی ملیحی دربارهی چگونگی دستگیری رهبران حزب توده ایران در 17 بهمن 1361 میپرسد، و پرتوی میگوید که احسان طبری آن روز دستگیر نشد، زیرا «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود و همانجا ماندهبود. او را به خانهای در سیدخندان منتقل کردم.»
این ادعای پرتوی حتی از لحاظ منطقی هم درست نیست، زیرا گروه بزرگی از رهبران حزب را نیمهشب شانزدهم به هفدهم بهمن، و بسیاری دیگر را در طول روز هفدهم و تا پیش از شامگاه گرفتند. معلوم نیست این ”جلسه تئوریک“ در چه روز و چه ساعتی برگزار شدهاست. تا نیمهشب شانزدهم به هفدهم هیچکس از رهبران حزب بر برنامهی یورش و دستگیری آگاهی نداشت. پس اگر جلسهی تئوریک در شانزدهم یا پیش از آن بوده، طبری میبایست با پایان جلسه به خانه برگشتهباشد و دلیلی نداشت که "همانجا مانده" باشد. اما اگر جلسه در روز هفدهم یا پس از آن بوده، در ساعتهایی که گروه بزرگی از رهبران حزب را گرفتهبودند و همه جا تودهایها را شکار میکردند، چگونه طبری به ”جلسه تئوریک“ رفتهبود؟
همچنین، برخی از رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) گفتهاند و نوشتهاند که در آغاز زمستان 1361 کارهای موازی و مشترک با حزب توده ایران را تعطیل کردهبودند. از جمله فرخ نگهدار مینویسد: «از مهر 61 به بعد از کیانوری و عمویی، رابطین حزب با ما، مدام میشنیدیم که اوضاع خوب نیست و ناجور تحت تعقیباند. ارتباط با ما و جلسات هفتگی مشترک به همین دلیل معلق بود. آخرین جلسه مشترک با حزب درست چند روز قبل از این [آغاز بهمن] رد خورده و به هم خوردهبود و ما همه فرار کرده و ردها را پاک کردهبودیم.» [در این نشانی، و نیز قطران در عسل، ص 472]. در چنین شرایطی، چگونه طبری «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت رفتهبود.»؟
من اصل ماجرا را نزدیک سی سال پیش در کتابچهی ”با گامهای فاجعه“ نوشتم. فایل پیدیاف آن نوشته سالهاست که در اینترنت، از جمله در این نشانی در دسترس همگان است. چند سال پیش بار دیگر ماجرا را در کتاب ”قطران در عسل“ نوشتم. این کتاب را نیز در داخل کپی کردهاند و دستفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران آن را زیر میزی میفروشند. تکههایی از ”قطران در عسل“ را اینجا نقل میکنم و برای همهی این سخنان نیز چند شاهد زنده دارم:
17 بهمن 1361 نوبت جلسهی هیئت دبیران حزب بود و رحیم قرار بود طبری را از خانهاش بردارد و به محل جلسه ببرد. اما رحیم را سحرگاهان گرفتهاند. «من رابط طبری با شعبههای زیر سرپرستیش (تبلیغات، انتشارات، آموزش، و پژوهش) هستم. او چندی پیش به خانهای دورافتاده منتقل شده که تلفن هم ندارد. آیا ممکن است که ردی از او نیافتهباشند؟ آیا میتوانم نجاتش دهم؟ باید تلاش خود را بکنم، هر چند که هیچ مأموریت حزبی در این زمینه ندارم.البته احسان طبری را چند ماه دیرتر در شب ششم به هفتم اردیبهشت 1362 گرفتند. «سالها دیرتر یکی از باقیماندگان سازمان نوید میگوید: «من همیشه فکر میکنم که ایکاش ما طبری را از تو تحویل نگرفتهبودیم. در آن صورت شاید او جان بهدر میبرد و سرنوشت دیگری مییافت؟»
خانهی طبری در پای کوه و در انتهای یک کوچهی بنبست قرار دارد. اگر تا در خانهی او بروم و آنجا کشف کنم که دامی در آن گستردهاند، دیگر دیر است و راه فراری ندارم. پس، از مسیری دیگر خود را به کوچهای بالاتر از خانهی او میرسانم و از آن بالا خانهی او و پیرامون آن را میپایم. همه چیز بهظاهر عادی و آرام است. از کورهراهی و تکه زمین بایری پایین میروم، خود را به در خانه میرسانم، و انگشتم را بهسوی دگمهی زنگ دراز میکنم. لحظهای بعد، با فشردن این دگمه، ممکن است سرنوشتم رقم بخورد. عقل و منطق میگوید که ممکن است در آن خانه دامی گستردهباشند، اما احساس و وظیفه حکم میکند که برای نجات طبری، این چشم و چراغ حزب، خود را به آب و آتش بزنم. دگمه را فشار میدهم. صدای خود طبری از بلندگو بهگوش میرسد:
- آمدی رحیم جان؟ بیایم پایین، یا میآیی بالا؟
نفسی به راحتی میکشم، از ته دل شاد میشوم، نام خود را میگویم، و او در را میگشاید. بالا میروم. لباس پوشیده و آماده است تا رحیم بیاید و او را به جلسهی هیئت دبیران ببرد. با عباراتی سر و دم بریده و غیر مستقیم به او میفهمانم که رحیم را و خیلیهای دیگر را گرفتهاند.
طبری روی یک صندلی فرو مینشیند، زیر لب میگوید ”پس شروع کردند؟“ و آشکارا غمگین میشود. او دلش نمیخواهد که برای پنهان شدن از خانه به جایی دیگر برود. اما به کمک همسرش راضیش میکنم که او را ببرم و در جایی پنهانش کنم. در طول راه او برایم حکایت میکند که هنگام حادثهی تیراندازی به شاه در 15 بهمن 1327 و هنگامی که همهی رهبران حزب را به اتهام شرکت در آن توطئه دستگیر میکردند، او بیخبر از همه جا در خانه نشستهبود که فریدون کشاورز به خانهاش آمد و او را فراری داد. او کمی بعد در همان سال 1327 بهناگزیر از کشور خارج شد، در غیابش او را دو بار به اعدام محکوم کردند، و بیش از سی سال بعد، چند ماه پس از انقلاب توانست به میهن باز گردد. سخت دلش میخواهد که کیانوری را نگرفتهباشند، زیرا همهی امیدش، در همهی زمینهها، به اوست. برای بار چندم پندم میدهد که مواظب خود باشم و دم به تله ندهم، و اگر مجبور شدم و از کشور خارج شدم، صاحب فرزند نشوم، زیرا دیدن رنجی که فرزندان به گناه مهاجرت پدر و مادر در جامعهی بیگانه و پر تبعیض میبرند، بینهایت دردآور است.» [ص 487 – 486].
«[...] مسئولیتی بزرگتر از امکانات شخصی و تواناییهایم بر دوش گرفتهام. بخش بزرگی از رهبران حزب را گرفتهاند، شبکهی ارتباطهای حزبی از هم گسیخته است، و من بی هیچ مأموریت یا دستور حزبی، تنها به حکم وجدانم رفتهام و احسان طبری را از خانهاش فراری دادهام و بردهامش به خانهای که برای موارد ”هشدار زرد“ برایش تعیین شده. وضعیت بسیار خرابتر از ”هشدار زرد“ است، اما خبر از امکان دیگری ندارم و خود طبری نیز این خانه را ترجیح میدهد. او نیز مانند اخگر از رنج میزبانان مخفیگاهش در رنج است. میگوید که دیدن اینکه انسان با وجود و حضور خود چگونه هستی و زندگی انسانهای دیگری را به خطر میاندازد، دردناک و طاقتفرساست.
من خود زندگانی پادرهوایی دارم و نمیدانم این روزها وجود و حضور خود را به کدام انسانها تحمیل کنم. گذشته از سرنوشت خودم، اکنون سرنوشت و آیندهی این رهبر بزرگ حزب و چهرهی شناختهشده و بلندآوازه در سطح جهان نیز به منی که خود تکیهگاهی ندارم وابسته است. چه کنم؟ اگر مرا، که در این سالها همواره فعالیت علنی داشتهام بگیرند و شکنجهام کنند و جای طبری را از من بیرون بکشند، یا نه، بدتر، بی آنکه بگیرندم دنبالم کنند و جای او را پیدا کنند، آنوقت تا پایان تاریخ، تا ابد، داغ ننگ لو رفتن و دستگیری طبری بر پیشانی من میماند؛ یهودای نفرینشدهی همهی جنبش چپ میشوم. چه کنم؟ چه کنم؟
طبری نیز نگران من است و آشکارا میگوید که اگر مرا بگیرند، تنها رشتهای که در این لحظه او را به بقایای حزب وصل میکند، میگسلد. او توصیههایی برای مخفیکاری میکند که نمیپسندم. میگوید که عینک بزنم، سبیلهایم را بتراشم و مدل موهایم را تغییر دهم. ترس در او نمیبینم، اما احوالش نامیزان است؛ پایین و بالا دارد. تا لحظهای که امیدوار است که کیانوری را نگرفتهباشند، مصمم به پایداریست، اما خبر روزنامه را که میخواند، خبری که میگوید که کیانوری و دیگر رهبران حزب دستگیر شدهاند، میگوید: «اگر بازداشت اینطور رسمی بوده و اگر مثلاً برگ احضار برای کیانوری و دیگران فرستادهاند، پس من هم باید تسلیم شوم و خودم را معرفی کنم. من که نمیتوانم راهی جدا از آنها انتخاب کنم.»
قانعش میکنم که هنوز زود است برای چنین تصمیمی، و باید صبر کنیم و ببینیم چه میشود. او میخواهد که هر چه زودتر ارتباطش را با باقیماندهی رهبری حزب برقرار کنم، و من خود هنوز نتوانستهام به شبکهی از همگسیختهی حزب وصل شوم. میگوید که حوصلهاش سر میرود و میخواهد که چیزهایی برای خواندن برایش ببرم. یک بغل کتاب و روزنامه و مجله برایش میبرم، و پیشنهاد میکنم که ارتباطم با او غیر مستقیم شود که اگر مرا گرفتند، احتمال لو رفتن او کمتر شود. میپذیرد، و یکی از بستگانش، آقای ناصر [...] رابط ما میشود.
[...] سرگردان در خیابانها میروم که بهتصادف به بهروز بر میخورم. او از نهانگاهش به تهران بازگشتهاست. از او سراغ سر نخی را برای رسیدن به حیدر مهرگان میگیرم. بهروز مرا به جمشید وصل میکند. جمشید و دوستانش از بقایای سازمان مخفی نوید هستند که پیش از انقلاب فعال بود و حیدر مهرگان یکی از رهبران آن بود. جمشید با حیدر ارتباط دارد، و قرار میشود که بعد از ظهر 22 بهمن طبری را به او تحویل دهم تا به حیدر وصلش کند.
روز 22 بهمن قرار است که من در پیادهروی شرقی خیابان فردوسی از میدان توپخانهی سابق رو به شمال بروم، و جمشید از تقاطع اسلامبول (جمهوری) رو به جنوب بیاید. قرار است که بار نخست آشنایی ندهیم، از کنار هم عبور کنیم و راهمان را ادامه دهیم و دقت کنیم که آیا کسی طرف مقابل را دنبال میکند یا نه، و سپس باز گردیم و اگر خطری نبود با هم به یک باجهی تلفن عمومی برویم، من به ناصر زنگ بزنم، جمشید را به او وصل کنم، و جمشید با او قرار بگذارد و طبری را تحویل بگیرد.
[...] جمشید از کنارم میگذرد. میرویم و باز میگردیم، و به هم میرسیم. پیداست که جمشید کسی را در تعقیب من ندیدهاست. به باجهای میرویم و تلفن میزنم. ناصر گوشی را که بر میدارد، بی درنگ میگوید که خود حیدر امروز توانسته رد طبری را پیدا کند، و او را تحویل گرفته و بردهاست. گوشی را میگذارم و ارتباطم با ناصر برای همیشه قطع میشود. جمشید به جایی زنگ میزند و برایش تأیید میکنند که طبری پیش حیدر مهرگان و در پناه آشنایان اوست. نفسی بهراحتی میکشم، و جدا میشویم.
باری بسیار گران از دوشم برداشتهشده [...]» [ص 489 تا 492].
نمیدانم. من امکانی برای نگهداری او نداشتم. تنها کاری که شاید از دستم بر میآمد آن بود که اگر به من میگفتند، یا اگر خود او میخواست، با همان پیکان میبردمش و از جنگلهای گردنهی حیران به شوروی ردش میکردم. اما طبری خود پیشتر به من گفتهبود که دیگر هرگز نمیخواهد به مهاجرت برود.» [ص 495]
***
طبری البته تا پیش از شدت گرفتن تعقیب و مراقبت اطلاعات سپاه پاسداران و اطلاعات نخستوزیری در جلسههای تئوریک رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) شرکت میکرد. دستکم یک بار من خود او را به یکی از این جلسات بردم. یک نشانی روی تکهای کاغذ به من داده بودند تا در روز و ساعت معینی طبری را به آنجا ببرم. مطابق عادت، ساعتی پیش از قرار خود را به محل رساندم تا نشانی را پیدا کنم، و پیرامون را شناسایی کنم. اما هر چه گشتم، ساختمان و شمارهی پلاک را نیافتم. محلهی نوسازی بود که هنوز بر کوچههایش و روی ساختمانهایشان پلاک نزدهبودند. اینجا انتهای خیابانی بود که میخواستند ”بزرگراه جلال آل احمد“ را در آن امتداد دهند. همهجا را کندهبودند و بولدوزرها و بیلهای مکانیکی در ساعتهای بعد از کار در گل و لای انبوهی رها شدهبودند. هیچ رهگذری نبود. چرخیدم و چرخیدم، و نشانی را پیدا نکردم که نکردم. داشت دیر میشد. طبری منتظرم بود. تصمیم گرفتم که جستوجو را رها کنم، بروم و طبری را بردارم، و سپس باز دنبال نشانی بگردم.
با طبری نشسته در کنارم بازگشتم و در راههای گلین به دنبال نشانی گشتم. نه! نشانی وجود نداشت! سخت کلافه بودم، در عذاب بودم. طبری هم ناراضی بود، پیوسته غر میزد و برایم از رانندهای بهنام ”هرست فورستر“ که در سالهای زندگی در جمهوری دموکراتیک آلمان و شهر لایپزیک داشت، تعریف میکرد، که چه نظم آهنینی داشت: او و دیگر افراد حزب را تا برلین میبرد و بر میگرداند؛ سر ساعت میآمد، سر ساعت میرساند، با سرعت ثابت میراند، حتی سر ساعتهای معینی سیگار میکشید؛ در هتل چمدانهایشان را جابهجا میکرد، در فروشگاههای بزرگ کیسههای خریدشان را میبرد و میآورد... [بنگرید به فصل ”هرست فورستر“ در کتاب ”از دیدار خویشتن“، نوشتهی احسان طبری، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، استکهلم 1379]. ساکت بودم و هیچ نمیگفتم، اما دلم میخواست فریاد بزنم که رفیق! من همهی تلاش خودم را میکنم که به چنان نظمی برسم اما محیط ما، جامعهی ما، زیرساختهای شهری ما، پیرامونیان ما، هنوز به گرد آن چنانی نظمی هم نرسیدهاند و بخش بزرگی از تلاش من نقش بر آب میشود. مگر آلمان شرقی این همه ماشین و ترافیک و راهبندان داشت؟ مگر شما در شهری دهمیلیونی زندگی میکردید؟ مگر هرست شما را به محلهای نوساز و بیپلاک میبرد؟ مگر آنجا پاسدار و بسیجی سر هر چهارراهی را بستهبودند و ماشینها را تفتیش میکردند تا هرست مجبور شود به بیراهه بزند تا شما گیر نیافتید؟ تازه، رانندگی برای طبری، شغل هرست بود. رانندگی برای طبری البته شغل شریفیست. اما آیا شغل من رانندگی برای طبریست؟ من کتابها و مقالههایش را برایش ویرایش میکنم؛ در تحریریهی مجلهی دنیا کار میکنم؛ نوارهای پرسش و پاسخ کیانوری را تهیه میکنم، و چندین کار و مسئولیت دیگر دارم. آیا هرست هم از این کارها میکرد؟ نه! همان بهتر که هیچ نگویم.
سرانجام یک باجه تلفن عمومی یافتم، به رحیم زنگ زدم، و او نشانی داد: چندمین کوچه دست راست، چندمین در از چپ، طبقه چندم... ساعتی از قرار جلسه گذشته بود که طبری را دم در خانهی میزبان تحویل دادم.
سه ساعت بعد برای بردن طبری برگشتم. خانم میزبان از افاف گفت که میهمان برای رفتن آماده نیست، و اصرار کرد که بالا بروم. نفهمیدم اصرار برای چیست. اغلب توی ماشین مینشستم تا مسافرم بیاید. با اخگر (رفعت محمدزاده) قرار گذاشتهبودیم که همیشه او را کوچهای مانده به محل قرارش پیاده کنم تا محل قرار او را نبینم و یاد نگیرم، و همانجا منتظر باشم تا برگردد. و او پیوسته اعتراض میکرد که تا بازگشت او چرا کتاب و روزنامهای نمیخوانم. به او هم نمیگفتم که آخر رفیق، هیچ نمونهی دیگری دیدهاید که اینجا در این شهر و مملکت، در شرایط امروز، کسی توی کوچه در ماشین نشستهباشد و کتاب و روزنامه بخواند؟ چنین صحنهای در جا توجه مردم و رهگذران را جلب میکند و انواع شکها را به او میکنند. در این مملکت در عوض باید خود را با ماشین مشغول کرد: باید شیشهها را دستمال کشید، باید در موتور را بالا زد، آب و روغن آن را کنترل کرد، سر در موتور فرو برد و خود را مشغول نشان داد، و در ضمن حرکتهای مشکوک پیرامون را پایید... اما طبری را نمیشد دورتر پیاده کرد. او را باید تا ورود به محل قرارش همراهی میکردم. و اکنون میگفتند که بروم بالا. رفتم. در آپارتمان باز بود. وارد شدم و در را پشت سرم بستم. هال بزرگ و مبلهای بود. آنسوتر در اتاقی نیمهباز بود و پاهایی را میدیدم که چهارزانو روی فرش کف اتاق نشستهاند. صدای حرف زدن طبری میآمد. پشت به اتاق و همهی خانه، و رو به در خروجی آپارتمان نشستم. نمیخواستم صورت هیچیک از اهالی خانه یا میهمانان را ببینم، یا آنها صورت مرا ببینند. غریزهای در مغز استخوانم به من میگفت که جماعت دینداری که به حاکمیت رسیدهاند، سرانجام تیغ بر ما خواهند کشید، مرا خواهند گرفت، شکنجهام خواهند کرد، و آن روز هر چه کمتر بدانم، هر چه کمتر دیدهباشم، بهتر است. خانم خانه ساکت و آرام پشت سرم میآمد و میرفت. بهگمانم چای هم برایم آورد اما حتی در آن لحظه هم سر بلند نکردم که نگاهش کنم. سر بهزیر سپاسگزاری کردم، و خود را با روزنامههایی که روی میز بود سرگرم کردم تا کار طبری تمام شود و برویم. او تنها از اتاق بیرون آمد و همچنان هیچ کس دیگری را ندیدم. میخواستم به او بگویم که رفیق، این است انظباط ما! این است دیسیپلین ما در این جامعه و در این شرایط! وظیفهی من آن است که هر چه کمتر ببینم و بدانم، و شما را سالم ببرم و بیاورم.
و تا آخرین دیدارم هم احسان طبری را سالم تحویل دادم...
***
جا دارد که یک نکتهی دیگر را هم بگویم: دوست من آقای ایرج مصداقی بارها در جاهای گوناگون (از جمله در این نشانی) نوشتهاند که احسان طبری کمتر از ده روز بعد از دستگیری در اردیبهشت 1362، بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد و اعتراف کرد که با خواندن کتابهای علامه طباطبایی مسلمان شدهاست. حال آن که در روزنامهها و کتابهایی که از ”اعترافات“ سران حزب منتشر شده، نخستین بار در زمستان 1362 از صحبتهای طبری سخن میرود. اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در کتاب خاطراتش، در اردیبهشت از تماشای ”اعترافات“ کیانوری، عمویی، و بهآذین سخن میگوید و نخست در یادداشت روز 21 دی مینویسد که «بعد از شام فیلم مصاحبهی احسان طبری را دیدم. جالب است.»
27 November 2016
قطران در عسل، در گوتنبورگ
شنبه دهم دسامبر، ساعت 18، در شهر گوتنبورگ (سوئد) به دیدار و گفتوگو با دوستداران کتاب "قطران در عسل" میروم. این دیدار را دوستان "شبکه پشتیبانان مدرنیته" تدارک دیدهاند. سپاس فراوان برای همتشان.
تا امروز، تا جایی که آگاهی یافتهام، هشت نقد و معرفی بر کتابم منتشر شده، به ترتیب انتشار:
1- روایت «آرمانخواهان چپ سالهای پنجاه شمسی» از علیرضا بهتویی، در این، و این نشانیها؛
2- «سرگذشت نسل انقلاب در گذار از زندان و شکنجه تا تبعید و پریشانی»، نوشتهی علی امینی نجفی در این نشانی؛
3- «چرا نسل ما انقلاب کرد؟»، گزارش فرح طاهری از جلسهی معرفی کتاب در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی؛
4- طعم «قطران در عسل»، نوشتهی علیرضا اردبیلی، در این، و این، و این، نشانیها؛
5- عشق داند که در این دایره سرگردانند، به قلم رقیه کبیری، در این، این، این، و این نشانیها؛
6- «قطران در عسل»، تلخی جاری در زندگی یک نسل، نوشتهی میترا شجاعی، در این نشانی؛
7- معرفی کتاب در فصلنامهی باران، نوشتهی ابراهیم آریانی، در این نشانی؛
8- «قطران در عسل: نقدی بر خاطرات شیوا فرهمند راد و نگاهی به تاریخنگاری حزب توده [ایران] و خاطرات تودهایها»، نوشتهی بهمن زبردست، در این نشانی.
دوستان ارجمندی نیز پیام دادند که هوس داشتهاند چیزی در معرفی کتاب بنویسند، اما چون دیدهاند دیگران نوشتهاند، منصرف شدهاند! ایکاش آن دوستان نیز مینوشتند.
همچنین چند گفتوگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهی کتاب از رسانههای همگانی پخش شدهاست، به ترتیب:
1- گفتوگو دربارهی کتاب در استودیوی "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
2- مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
3- گفتوگو با عنایت فانی در برنامهی "به عبارت دیگر" تلویزیون بیبیسی، در این نشانی.
جلسههای دیدار با دوستداران کتاب:
1- کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی؛
2- کتابخانهی عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
3- نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛
4- کتابخانهی عمومی هالونبرگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
5- و اکنون، گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
به امید دیدار در گوتنبورگ!
تا امروز، تا جایی که آگاهی یافتهام، هشت نقد و معرفی بر کتابم منتشر شده، به ترتیب انتشار:
1- روایت «آرمانخواهان چپ سالهای پنجاه شمسی» از علیرضا بهتویی، در این، و این نشانیها؛
2- «سرگذشت نسل انقلاب در گذار از زندان و شکنجه تا تبعید و پریشانی»، نوشتهی علی امینی نجفی در این نشانی؛
3- «چرا نسل ما انقلاب کرد؟»، گزارش فرح طاهری از جلسهی معرفی کتاب در کانون کتاب تورونتو، در این نشانی؛
4- طعم «قطران در عسل»، نوشتهی علیرضا اردبیلی، در این، و این، و این، نشانیها؛
5- عشق داند که در این دایره سرگردانند، به قلم رقیه کبیری، در این، این، این، و این نشانیها؛
6- «قطران در عسل»، تلخی جاری در زندگی یک نسل، نوشتهی میترا شجاعی، در این نشانی؛
7- معرفی کتاب در فصلنامهی باران، نوشتهی ابراهیم آریانی، در این نشانی؛
8- «قطران در عسل: نقدی بر خاطرات شیوا فرهمند راد و نگاهی به تاریخنگاری حزب توده [ایران] و خاطرات تودهایها»، نوشتهی بهمن زبردست، در این نشانی.
دوستان ارجمندی نیز پیام دادند که هوس داشتهاند چیزی در معرفی کتاب بنویسند، اما چون دیدهاند دیگران نوشتهاند، منصرف شدهاند! ایکاش آن دوستان نیز مینوشتند.
همچنین چند گفتوگوی رادیویی و تلویزیونی دربارهی کتاب از رسانههای همگانی پخش شدهاست، به ترتیب:
1- گفتوگو دربارهی کتاب در استودیوی "رادیو همبستگی" استکهلم، در این نشانی؛
2- مصاحبه با میترا شجاعی در "دویچه وله"، در این نشانی؛
3- گفتوگو با عنایت فانی در برنامهی "به عبارت دیگر" تلویزیون بیبیسی، در این نشانی.
جلسههای دیدار با دوستداران کتاب:
1- کانون کتاب تورونتو، کانادا، آگهی در این نشانی؛
2- کتابخانهی عمومی شرهولمن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
3- نشر فروغ، کلن، آلمان، آگهی در این نشانی؛
4- کتابخانهی عمومی هالونبرگن، استکهلم، آگهی در این نشانی؛
5- و اکنون، گوتنبورگ، سوئد، آگهی در این نشانی.
کتاب را چگونه تهیه کنیم؟ در این نشانی.
به امید دیدار در گوتنبورگ!
12 November 2016
بوخارین و استالین
سی سال و چند ماه پیش شوروی را ترک کردم و به سوئد آمدم. از دو سالی پیش از آن ترکهایی در دیوارهای آن ساختمان معوج دیده میشد، و اینجا که رسیدم هر روز خبرهایی از ترکهای تازهتر و فروریختنها درست پشت پای من میآمد، و من با آمیزهای از ترس و هیجان همه را، هم از رسانههای کاغذی روسی که از یک کتابفروشی نمایندهی مطبوعات شوروی در خیابان "فلمینگ" استکهلم میخریدم، و هم از رسانههای دیگر دنبال میکردم. آن ساختمان ریخت و ریخت، و نابود شد. تشنگان آزادی از میان ویرانهها هر روز انبوهی از اسناد سری دوران هفتادسالهی "سوسیالیسم واقعاً موجود" بیرون میکشیدند. با هر یک از این سندها داستانهایی تکاندهنده فاش میشد. و ناگهان شخصی روی صحنه ظاهر شد که به سختی میشد باور کرد: آنا لارینا بوخارینا بیوهی نیکالای بوخارین! عجب! او زنده است؟ چه خوب، چه خوب! او اکنون میتواند شهادت دهد از آنچه در دوران استالین بر سرشان آمد.
و آنا لارینا شهادت داد. ترجمهی سوئدی خاطرات او در سال 1991 منتشر شد و یکی از نخستین کتابهای سوئدی بود که خریدم و با ولع خواندم. دو سال پیش از آن خبر انتشار خاطرات او را به روسی داشتم و همان هنگام نوشتهای کوتاه درباره آنا لارینا و آنچه استالین بر سر او و شوهرش آورد نوشتم و منتشر کردم. آنا از جمله تعریف میکرد که بوخارین لحظاتی پیش از رفتن به سوی بازداشت و زندان بی بازگشت نامهای را بارها برای او خواند و خواست که او حفظش کند و در آیندهای نامعلوم آن را برای نسل نوین رهبران حزب بازگوید. این است آن نوشتهی کوتاه من که بهروزش کردهام.
و آنا لارینا شهادت داد. ترجمهی سوئدی خاطرات او در سال 1991 منتشر شد و یکی از نخستین کتابهای سوئدی بود که خریدم و با ولع خواندم. دو سال پیش از آن خبر انتشار خاطرات او را به روسی داشتم و همان هنگام نوشتهای کوتاه درباره آنا لارینا و آنچه استالین بر سر او و شوهرش آورد نوشتم و منتشر کردم. آنا از جمله تعریف میکرد که بوخارین لحظاتی پیش از رفتن به سوی بازداشت و زندان بی بازگشت نامهای را بارها برای او خواند و خواست که او حفظش کند و در آیندهای نامعلوم آن را برای نسل نوین رهبران حزب بازگوید. این است آن نوشتهی کوتاه من که بهروزش کردهام.
31 October 2016
از جهان خاکستری - 113
عشق من، رادیو
دوازده سالم بود، 1343، سال آخر دبستان. آموزگاری که علاقهی مرا به کارهای فنی میدید، پیشنهاد کرد که "رادیو گوشی" بسازم. تصورم از این نام یک رادیوی معمولی بود که به جای بلندگو با گوشی کار میکرد. در آن هنگام ما در خانه رادیوی بزرگ برقی داشتیم که یک طاقچه را پر میکرد. رادیوی ترانزیستوری تازه به بازار آمدهبود و پدرم یکی از آنها به بزرگی یک آجر خریدهبود. این رادیو در یک کیف چرمی گوشی یدکی هم داشت که میشد وصل کرد و بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران به برنامههای رادیو گوش داد. خب، اینها که وجود داشت، پس من چه بسازم؟
آموزگار توضیح داد که "رادیو گوشی" را با وسایلی ساده در خانه میتوان ساخت، و بدون برق و باتری کار میکند! عجب! بدون برق و باتری؟ چگونه؟ او خود نمیدانست اما گفت که یک خیاط هست که "روبهروی شهربانی" دکان دارد، این رادیو را ساختهاست، و مرا حواله داد به او که راهنماییم کند.
سخت کنجکاو شدهبودم و دلم میخواست هر طور شده از راز و رمز این دستگاه عجیب سر در آورم و خود نیز آن را بسازم. با محدودیتی که پدر برایم وضع کردهبود جز در راه خانه و مدرسه نمیتوانستم بیرون از خانه باشم. ماهها طول کشید تا فرصتهای کوتاهی بهدست آورم و به "روبهروی شهربانی" بروم. اما آنجا هیچ خیاطی با آن مشخصات وجود نداشت. سرانجام معلوم شد که منظور آموزگار "کلانتری" بوده و به اشتباه گفته است "شهربانی". در آن هنگام به گمانم اردبیل یک یا دو کلانتری بیشتر نداشت. به هر کلکی بود دور از چشم پدر فرصتی یافتم و آن خیاط "مخترع" روبهروی کلانتری را یافتم.
خودش بود: سیمهای بلند، سیمپیچها و گوشی بر دیوار پشت سرش آویزان بود، و خود داشت پارچهای کتوشلواری را برش میداد. گفتم که فلانی مرا فرستاده، او با مهربانی مرا پذیرفت، رادیویش را نشانم داد، و طرز ساختن آن را توضیح داد. گوشی را داد که به گوشم بگذارم. صدای ضعیف رادیوی باکو شنیده میشد. او خود نمیدانست و نتوانست توضیح دهد که این رادیو با چه نیرویی کار میکند. در عوض مرا به یک شماره از ماهنامهی "مکتب اسلام" رجوع داد که طرح این رادیو در آن چاپ شدهبود. با آنکه "اسلام" و "مکتب" آن را دوست نداشتم و از دست زدن به چنین مجلهای اکراه داشتم، آن شماره را یافتم و ورق زدم. آنجا تنها نقشه و طرز ساختن رادیو گوشی چاپ شدهبود و توضیح علمی دربارهی چگونگی کار آن وجود نداشت. راهنماییهای عملی خیاط سودمندتر بود، و به دنبال ساختن این رادیو رفتم.
باید "سیم لاکی" میخریدم و تعداد دور معینی روی یک لولهی مقوایی میپیچیدم؛ باید یک "دیود کریستالی" و یک "گوشی کریستالی" میخریدم؛ باید یک آنتن بلند روی بام خانه میساختم. اما همان نخستین گام هم برای من دشوار بود: لولهی مقوایی به قطر چهار پنج سانتیمتر از کجا بیاورم؟! خیاط گفتهبود که او از لولههایی که درون توپ پارچههای پارچهفروشیها هست استفاده میکند. با ممنوعیت بیرون بودن از خانه، مدتها طول کشید تا با پرسه زدن در راستهی پارچهفروشان بازار اردبیل تکهای لولهی مقوایی به چنگ آورم.
سیم لاکی را به راهنمایی خیاط از دکانی که به تعمیرکاران "دینام و استارت ِ" ماشینها، سیم میفروخت یافتم و خریدم. این سیم را باید "سیصد و سی دور"، با نظم و دقت، در یک ردیف، روی لولهی مقوایی میپیچیدم، در انتهای سیصد و سی دور سوراخی در مقوا ایجاد میکردم، سر سیم را از آنجا به درون لوله میفرستادم و از انتهای لوله بیرون میکشیدم، و بعد باز با همان نظم دویست دور دیگر میپیچیدم، و باز سوراخی و محکم کردن انتهای سیم، تا آنچه پیچیدهام باز نشود.
این کار دقت و تمرکز فراوانی لازم داشت: گم نکردن تعداد دورها؛ کشیده و منظم ماندن ردیف سیمها؛ سوراخ کردن لوله در حالی که سیمی را که پیچیدهای نباید رها کنی، و... بارها پیش آمد که سیم را زیادی کشیدم و پاره شد: خیاط گفتهبود که نمیشود سیم را وصله زد و باید یک تکه باشد. باید میرفتم و با پول توجیبی ناچیزم بار دیگر 22 متر سیم لاکی میخریدم و پیچیدن را از نو آغاز میکردم. چشمانم خسته میشد، و کمرم و گردنم درد میگرفت، اما با اینهمه کار لذتبخشی بود. داشتم به دست خود چیزی میآفریدم!
اما گوشی کریستالی و دیود کریستالی در اردبیل یافت نمیشد. خیاط گفتهبود که دیود را شاید بتوانم در دکان رادیوسازهای اردبیل پیدا کنم، اما گوشی را فقط در تهران میشود خرید. با همهی محدودیتهایی که داشتم به تکتک پنج – شش رادیوسازی شهر سر زدم. یکی دو تا از آنها به محض آنکه دهان باز کردم، کموبیش گفتند «بزن به چاک، بچه!» و بیرونم کردند. یکی دو تا از آنها بی آنکه سر بلند کنند گفتند «یوخدی» [نداریم]! یکی دو تا پرسیدند برای چه میخواهم، و نداشتند.
در آخرین دکان رادیوسازی، جایی نیمهتاریک و گرد گرفته، که ویترین جالبی نداشت و رادیوهایی قدیمیتر از دیگران بر طاقچههایش چیدهبود، و من هیچ امیدی نداشتم که حتی تصوری از آنچه میخواهم داشتهباشد، مردی سالمند با عینکی تهاستکانی سرش را از زیر چراغ رومیزی بلند کرد، به حرفم گوش داد، کشویی را کشید، قدری در آن کاوید، و سپس چیزی را که بعد فهمیدم دیود است که از یک رادیوی خراب قدیمی در آورده به سویم دراز کرد، و با مهربانی گفت: «شاید این به دردت بخورد»! از شادی پر در آوردم. یک تومان (ده ریال) دادم و ذوقزده دیود جادویی را گرفتم.
اکنون تنها یک گوشی کریستالی کم داشتم. یکبند به پدرم التماس میکردم که به تهران برود و گوشی را برایم بخرد. اما در آن سالها سفر از اردبیل به تهران تنها با اتوبوسهای مسافربری صورت میگرفت و راهی 12 ساعته بود. مردم اغلب برای کارهای اداری یا دیدار بستگان به رنج چنین سفری تن میدادند. به گمانم به پایان سال اول دبیرستان رسیدهبودم که همهی قطعات لازم برای ساختن رادیو گوشی فراهم شد، و پس از بارها و بارها آزمایش ناموفق، و تسلیم نشدن، آن را ساختم. کار میکرد! کار میکرد! صدای رادیوی باکو به خوبی از آن شنیده میشد، و گاه صدای رادیوی رشت را نیز میشد شنید. چندی بعد یک ایستگاه هزار کیلو واتی تقویت صدای تهران در دشت قزوین ساختند، که صدای آن را هم میگرفتم.
این صداها اغلب روی هم میافتادند و بنابراین به فکر تکمیل این رادیو افتادم. اکنون مجلهی "دانشمند" را کشف کردهبودم که مدارهای الکترونیک برای ساختن چاپ میکرد، مانند رادیوی دو ترانزیستوری و از این قبیل. اما قطعات این مدارها در اردبیل یافت نمیشد، پاسخ رادیوسازها همان "بزن بهچاک، بچه" و "نداریم" بود، و من میباید با سادهترین طرحها کلنجار میرفتم. چندین کتاب دربارهی رادیو نیز یافتهبودم و خریدهبودم. چندین رادیوی لامپی و ترانزیستوری خراب و شکسته از اینجا و آنجا پیدا کردهبودم، اوراقشان کردهبودم و فهرستی از قطعات بهدست آمده نوشتهبودم.
طرحهای سادهتری هم برای رادیوی بی برق و باتری یافته بودم. یکی از آنها "رادیوی سنگری" نام داشت و گویا سربازان در سنگرهای جنگ جهانی آن را میساختند و به موسیقی گوش میدادند. در این طرح بهجای دیود از یک تیغ صورتتراشی و یک سنجاق قفلی که نک مداد مشکی به آن میبستند و روی تیغ تکیه میدادند، و از گوشی دستگاه ارتباطی واحدشان، استفاده میکردند. طرح دیگری هست با "سنگ گالن" (بلورهای معدنی سولفید سرب) بهجای دیود. اینها را هم ساختم، اما اینها تنها در جایی که فرستندهی رادیویی محلی داشتهباشد کار میکنند، و اردبیل در آن زمان ایستگاه رادیو نداشت. سنگ گالن را نیز همان رادیوساز مهربان با عینک تهاستکانی از اعماق کشوی اسرارآمیزش برایم بیرون کشید.
برای تکمیل رادیویی که ساختهبودم آن قدر نشستهبودم و سیم پیچیدهبودم که سیم، انتهای انگشت شست دست راستم را شیار زدهبود. بهتدریج آموختم که سیمپیچ حتماً لازم نیست روی لولهی مقوایی باشد و میتوان روی لولههای پلاستیکی باریک با قطر یک سانتیمتر هم حتی به شکل نامنظم سیمپیچی کرد و همان نتیجه را یهدست آورد. در این حالت باید سیم لاکی نازکتر بهکار میرفت، با تعداد دوری که با آزمون و خطا باید پیدا میکردم. چنین بود که در سال سوم دبیرستان رادیوی سهموج "شیوا" را ساختم (نخستین عکس این نوشته). در آن هنگام یکی از غصههایم این بود که چرا هیچ چیز بهدردبخوری وجود ندارد که روی آن نوشتهباشند Made in Iran، و بنابراین پشت رادیوی ساخت خودم نوشتم Made in Iran, Ardebil!
علاقه به خود دستگاه رادیو از آن هنگام در وجود من ماند، بهویژه رادیوهای لامپی قدیمی، با چراغ پشت صفحهی نام ایستگاهها، و لامپ "چشم گربه" که لایههای سبزرنگ آن با میزان تنظیم بودن ایستگاهها پهن و باریک میشوند. اکنون دو دستگاه از این رادیوها در خانه دارم که ساخت بیش از 60 سال پیشاند، و هنوز سالماند و کار میکنند!
***
از آن آموزگار یادگار دیگری نیز دارم. چهار سال پیش از پیشنهاد ساختن رادیوگوشی، در آغاز سال دوم دبستان، روزی پس از زنگ رفتن به خانه، شاد و سبکبال، کودکی در میان دهها کودک دیگر، در ازدحام راهروی تنگ دبستان داشتم بهسوی دروازهی دبستان میرفتم که ناگهان گویی صاعقهای فرود آمد: دست سنگینی از پشت سر سیلی سخت و دردناکی به گوش و گونهی چپم زد. برق از چشم چپم پرید و صدای زنگ در گوشم پیچید. نزدیک بود غش کنم و پخش زمین شوم. شگفتزده سر برگرداندم. همین آموزگار بود که ربطی به کلاس من هم نداشت. بی آنکه چیزی بگوید دست دراز کرد و تکه گچ بسیار کوچکی را از دست راستم گرفت و به گوشهای پرتاب کرد. ازدحام راهرو داشت مرا با خود میبرد و من تا دقایقی طولانی هیچ نمیفهمیدم چرا او مرا زد. پس از رسیدن به هوای آزاد کوچه و آنگاه که گیجی از سرم پرید، به خطایم پی بردم: آن تکه گچ را از کف راهرو پیدا کردهبودم، همچنان که راه میرفتم آن را به دیوار گرفتهبودم و من نیز خطی تازه در کنار خطهای بیشمار روی دیوار میکشیدم.
این تنها سیلی بود که در طول زندگی تا امروز از کسی جز پدر و مادر و مأموران ساواک خوردهام، و سختترین و دردناکترین سیلی هم بود. سالها دیرتر، بیست سال پیش، تینیتوس در همان گوش چپم پدیدار شد. در این گوش پیوسته، شب و روز، در خواب و بیداری، صدای آزارندهای شبیه صدای جوشکاری، یا جرقهی برق، یا مچاله شدن کاغذ آلومینیومی میشنوم، و چارهای برای آن وجود ندارد.
زمانی از سروصدای گوشم برای یک نویسندهی معروف درد دل کردم. او دو پیشنهاد داشت: تریاک را امتحان کنم؛ و کاغذ آلومینیومی بیصدا اختراع شود! در هفت ماه گذشته که یک پایم در بیمارستان بود و در مجموع سه ماه خوابیدم، مورفین فراوان به نافم بستند. البته مؤثر بود و گوشم بعضی روزها بهکلی ساکت بود. اما مورفین هیچ به من نساخت و همواره حال خیلی بدی داشتم. پس تنها میماند اختراع کاغذ آلومینیومی بیصدا!
رادیوهای من:
دوازده سالم بود، 1343، سال آخر دبستان. آموزگاری که علاقهی مرا به کارهای فنی میدید، پیشنهاد کرد که "رادیو گوشی" بسازم. تصورم از این نام یک رادیوی معمولی بود که به جای بلندگو با گوشی کار میکرد. در آن هنگام ما در خانه رادیوی بزرگ برقی داشتیم که یک طاقچه را پر میکرد. رادیوی ترانزیستوری تازه به بازار آمدهبود و پدرم یکی از آنها به بزرگی یک آجر خریدهبود. این رادیو در یک کیف چرمی گوشی یدکی هم داشت که میشد وصل کرد و بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران به برنامههای رادیو گوش داد. خب، اینها که وجود داشت، پس من چه بسازم؟
آموزگار توضیح داد که "رادیو گوشی" را با وسایلی ساده در خانه میتوان ساخت، و بدون برق و باتری کار میکند! عجب! بدون برق و باتری؟ چگونه؟ او خود نمیدانست اما گفت که یک خیاط هست که "روبهروی شهربانی" دکان دارد، این رادیو را ساختهاست، و مرا حواله داد به او که راهنماییم کند.
سخت کنجکاو شدهبودم و دلم میخواست هر طور شده از راز و رمز این دستگاه عجیب سر در آورم و خود نیز آن را بسازم. با محدودیتی که پدر برایم وضع کردهبود جز در راه خانه و مدرسه نمیتوانستم بیرون از خانه باشم. ماهها طول کشید تا فرصتهای کوتاهی بهدست آورم و به "روبهروی شهربانی" بروم. اما آنجا هیچ خیاطی با آن مشخصات وجود نداشت. سرانجام معلوم شد که منظور آموزگار "کلانتری" بوده و به اشتباه گفته است "شهربانی". در آن هنگام به گمانم اردبیل یک یا دو کلانتری بیشتر نداشت. به هر کلکی بود دور از چشم پدر فرصتی یافتم و آن خیاط "مخترع" روبهروی کلانتری را یافتم.
خودش بود: سیمهای بلند، سیمپیچها و گوشی بر دیوار پشت سرش آویزان بود، و خود داشت پارچهای کتوشلواری را برش میداد. گفتم که فلانی مرا فرستاده، او با مهربانی مرا پذیرفت، رادیویش را نشانم داد، و طرز ساختن آن را توضیح داد. گوشی را داد که به گوشم بگذارم. صدای ضعیف رادیوی باکو شنیده میشد. او خود نمیدانست و نتوانست توضیح دهد که این رادیو با چه نیرویی کار میکند. در عوض مرا به یک شماره از ماهنامهی "مکتب اسلام" رجوع داد که طرح این رادیو در آن چاپ شدهبود. با آنکه "اسلام" و "مکتب" آن را دوست نداشتم و از دست زدن به چنین مجلهای اکراه داشتم، آن شماره را یافتم و ورق زدم. آنجا تنها نقشه و طرز ساختن رادیو گوشی چاپ شدهبود و توضیح علمی دربارهی چگونگی کار آن وجود نداشت. راهنماییهای عملی خیاط سودمندتر بود، و به دنبال ساختن این رادیو رفتم.
باید "سیم لاکی" میخریدم و تعداد دور معینی روی یک لولهی مقوایی میپیچیدم؛ باید یک "دیود کریستالی" و یک "گوشی کریستالی" میخریدم؛ باید یک آنتن بلند روی بام خانه میساختم. اما همان نخستین گام هم برای من دشوار بود: لولهی مقوایی به قطر چهار پنج سانتیمتر از کجا بیاورم؟! خیاط گفتهبود که او از لولههایی که درون توپ پارچههای پارچهفروشیها هست استفاده میکند. با ممنوعیت بیرون بودن از خانه، مدتها طول کشید تا با پرسه زدن در راستهی پارچهفروشان بازار اردبیل تکهای لولهی مقوایی به چنگ آورم.
سیم لاکی را به راهنمایی خیاط از دکانی که به تعمیرکاران "دینام و استارت ِ" ماشینها، سیم میفروخت یافتم و خریدم. این سیم را باید "سیصد و سی دور"، با نظم و دقت، در یک ردیف، روی لولهی مقوایی میپیچیدم، در انتهای سیصد و سی دور سوراخی در مقوا ایجاد میکردم، سر سیم را از آنجا به درون لوله میفرستادم و از انتهای لوله بیرون میکشیدم، و بعد باز با همان نظم دویست دور دیگر میپیچیدم، و باز سوراخی و محکم کردن انتهای سیم، تا آنچه پیچیدهام باز نشود.
این کار دقت و تمرکز فراوانی لازم داشت: گم نکردن تعداد دورها؛ کشیده و منظم ماندن ردیف سیمها؛ سوراخ کردن لوله در حالی که سیمی را که پیچیدهای نباید رها کنی، و... بارها پیش آمد که سیم را زیادی کشیدم و پاره شد: خیاط گفتهبود که نمیشود سیم را وصله زد و باید یک تکه باشد. باید میرفتم و با پول توجیبی ناچیزم بار دیگر 22 متر سیم لاکی میخریدم و پیچیدن را از نو آغاز میکردم. چشمانم خسته میشد، و کمرم و گردنم درد میگرفت، اما با اینهمه کار لذتبخشی بود. داشتم به دست خود چیزی میآفریدم!
اما گوشی کریستالی و دیود کریستالی در اردبیل یافت نمیشد. خیاط گفتهبود که دیود را شاید بتوانم در دکان رادیوسازهای اردبیل پیدا کنم، اما گوشی را فقط در تهران میشود خرید. با همهی محدودیتهایی که داشتم به تکتک پنج – شش رادیوسازی شهر سر زدم. یکی دو تا از آنها به محض آنکه دهان باز کردم، کموبیش گفتند «بزن به چاک، بچه!» و بیرونم کردند. یکی دو تا از آنها بی آنکه سر بلند کنند گفتند «یوخدی» [نداریم]! یکی دو تا پرسیدند برای چه میخواهم، و نداشتند.
در آخرین دکان رادیوسازی، جایی نیمهتاریک و گرد گرفته، که ویترین جالبی نداشت و رادیوهایی قدیمیتر از دیگران بر طاقچههایش چیدهبود، و من هیچ امیدی نداشتم که حتی تصوری از آنچه میخواهم داشتهباشد، مردی سالمند با عینکی تهاستکانی سرش را از زیر چراغ رومیزی بلند کرد، به حرفم گوش داد، کشویی را کشید، قدری در آن کاوید، و سپس چیزی را که بعد فهمیدم دیود است که از یک رادیوی خراب قدیمی در آورده به سویم دراز کرد، و با مهربانی گفت: «شاید این به دردت بخورد»! از شادی پر در آوردم. یک تومان (ده ریال) دادم و ذوقزده دیود جادویی را گرفتم.
اکنون تنها یک گوشی کریستالی کم داشتم. یکبند به پدرم التماس میکردم که به تهران برود و گوشی را برایم بخرد. اما در آن سالها سفر از اردبیل به تهران تنها با اتوبوسهای مسافربری صورت میگرفت و راهی 12 ساعته بود. مردم اغلب برای کارهای اداری یا دیدار بستگان به رنج چنین سفری تن میدادند. به گمانم به پایان سال اول دبیرستان رسیدهبودم که همهی قطعات لازم برای ساختن رادیو گوشی فراهم شد، و پس از بارها و بارها آزمایش ناموفق، و تسلیم نشدن، آن را ساختم. کار میکرد! کار میکرد! صدای رادیوی باکو به خوبی از آن شنیده میشد، و گاه صدای رادیوی رشت را نیز میشد شنید. چندی بعد یک ایستگاه هزار کیلو واتی تقویت صدای تهران در دشت قزوین ساختند، که صدای آن را هم میگرفتم.
این صداها اغلب روی هم میافتادند و بنابراین به فکر تکمیل این رادیو افتادم. اکنون مجلهی "دانشمند" را کشف کردهبودم که مدارهای الکترونیک برای ساختن چاپ میکرد، مانند رادیوی دو ترانزیستوری و از این قبیل. اما قطعات این مدارها در اردبیل یافت نمیشد، پاسخ رادیوسازها همان "بزن بهچاک، بچه" و "نداریم" بود، و من میباید با سادهترین طرحها کلنجار میرفتم. چندین کتاب دربارهی رادیو نیز یافتهبودم و خریدهبودم. چندین رادیوی لامپی و ترانزیستوری خراب و شکسته از اینجا و آنجا پیدا کردهبودم، اوراقشان کردهبودم و فهرستی از قطعات بهدست آمده نوشتهبودم.
طرحهای سادهتری هم برای رادیوی بی برق و باتری یافته بودم. یکی از آنها "رادیوی سنگری" نام داشت و گویا سربازان در سنگرهای جنگ جهانی آن را میساختند و به موسیقی گوش میدادند. در این طرح بهجای دیود از یک تیغ صورتتراشی و یک سنجاق قفلی که نک مداد مشکی به آن میبستند و روی تیغ تکیه میدادند، و از گوشی دستگاه ارتباطی واحدشان، استفاده میکردند. طرح دیگری هست با "سنگ گالن" (بلورهای معدنی سولفید سرب) بهجای دیود. اینها را هم ساختم، اما اینها تنها در جایی که فرستندهی رادیویی محلی داشتهباشد کار میکنند، و اردبیل در آن زمان ایستگاه رادیو نداشت. سنگ گالن را نیز همان رادیوساز مهربان با عینک تهاستکانی از اعماق کشوی اسرارآمیزش برایم بیرون کشید.
برای تکمیل رادیویی که ساختهبودم آن قدر نشستهبودم و سیم پیچیدهبودم که سیم، انتهای انگشت شست دست راستم را شیار زدهبود. بهتدریج آموختم که سیمپیچ حتماً لازم نیست روی لولهی مقوایی باشد و میتوان روی لولههای پلاستیکی باریک با قطر یک سانتیمتر هم حتی به شکل نامنظم سیمپیچی کرد و همان نتیجه را یهدست آورد. در این حالت باید سیم لاکی نازکتر بهکار میرفت، با تعداد دوری که با آزمون و خطا باید پیدا میکردم. چنین بود که در سال سوم دبیرستان رادیوی سهموج "شیوا" را ساختم (نخستین عکس این نوشته). در آن هنگام یکی از غصههایم این بود که چرا هیچ چیز بهدردبخوری وجود ندارد که روی آن نوشتهباشند Made in Iran، و بنابراین پشت رادیوی ساخت خودم نوشتم Made in Iran, Ardebil!
علاقه به خود دستگاه رادیو از آن هنگام در وجود من ماند، بهویژه رادیوهای لامپی قدیمی، با چراغ پشت صفحهی نام ایستگاهها، و لامپ "چشم گربه" که لایههای سبزرنگ آن با میزان تنظیم بودن ایستگاهها پهن و باریک میشوند. اکنون دو دستگاه از این رادیوها در خانه دارم که ساخت بیش از 60 سال پیشاند، و هنوز سالماند و کار میکنند!
***
از آن آموزگار یادگار دیگری نیز دارم. چهار سال پیش از پیشنهاد ساختن رادیوگوشی، در آغاز سال دوم دبستان، روزی پس از زنگ رفتن به خانه، شاد و سبکبال، کودکی در میان دهها کودک دیگر، در ازدحام راهروی تنگ دبستان داشتم بهسوی دروازهی دبستان میرفتم که ناگهان گویی صاعقهای فرود آمد: دست سنگینی از پشت سر سیلی سخت و دردناکی به گوش و گونهی چپم زد. برق از چشم چپم پرید و صدای زنگ در گوشم پیچید. نزدیک بود غش کنم و پخش زمین شوم. شگفتزده سر برگرداندم. همین آموزگار بود که ربطی به کلاس من هم نداشت. بی آنکه چیزی بگوید دست دراز کرد و تکه گچ بسیار کوچکی را از دست راستم گرفت و به گوشهای پرتاب کرد. ازدحام راهرو داشت مرا با خود میبرد و من تا دقایقی طولانی هیچ نمیفهمیدم چرا او مرا زد. پس از رسیدن به هوای آزاد کوچه و آنگاه که گیجی از سرم پرید، به خطایم پی بردم: آن تکه گچ را از کف راهرو پیدا کردهبودم، همچنان که راه میرفتم آن را به دیوار گرفتهبودم و من نیز خطی تازه در کنار خطهای بیشمار روی دیوار میکشیدم.
این تنها سیلی بود که در طول زندگی تا امروز از کسی جز پدر و مادر و مأموران ساواک خوردهام، و سختترین و دردناکترین سیلی هم بود. سالها دیرتر، بیست سال پیش، تینیتوس در همان گوش چپم پدیدار شد. در این گوش پیوسته، شب و روز، در خواب و بیداری، صدای آزارندهای شبیه صدای جوشکاری، یا جرقهی برق، یا مچاله شدن کاغذ آلومینیومی میشنوم، و چارهای برای آن وجود ندارد.
زمانی از سروصدای گوشم برای یک نویسندهی معروف درد دل کردم. او دو پیشنهاد داشت: تریاک را امتحان کنم؛ و کاغذ آلومینیومی بیصدا اختراع شود! در هفت ماه گذشته که یک پایم در بیمارستان بود و در مجموع سه ماه خوابیدم، مورفین فراوان به نافم بستند. البته مؤثر بود و گوشم بعضی روزها بهکلی ساکت بود. اما مورفین هیچ به من نساخت و همواره حال خیلی بدی داشتم. پس تنها میماند اختراع کاغذ آلومینیومی بیصدا!
رادیوهای من:
16 October 2016
ماوایل
داستان کوتاه و زیبایی نوشتهی خانم رقیه کبیری ترجمه کردم، با عنوان بالا، که در وبگاههای "اخبار روز" و انجمن قلم آذربایجان منتشر شدهاست. طبیعیست که خواندن آن را بهشدت توصیه میکنم.
10 October 2016
دفاع از آلبومهای بی سانسور
انتشار عکس و مشخصات مریم قجر عضدانلو، همسر سوم مسعود رجوی در تازهترین آلبوم دانشآموختگان دانشگاه صنعتی شریف جنجالی بهپا کرده و انجمن فارغالتحصیلان این دانشگاه را با خطر تعطیلی روبهرو کردهاست. همچنین کسانی تهدید میکنند که دستاندرکاران انجمن و تهیهکنندگان آلبومها را مجازات کنند. نوشتهی بسیار کوتاهی به پشتیبانی از انتشار بی سانسور آلبومهای دانش آموختگان این دانشگاه (که خود نیز از آنان هستم) نوشتم که تا این لحظه در بیبیسی فارسی و به نقل از آن در وبگاه "راهک" منتشر شده است.
آلبوم جنجالی شماره 7 را که همین هفتهای پیش در جشن چهلمین سال فارغالتحصیلی دانشجویان ورودی سال 1351 توزیع شد، جمعآوری کردهاند و احتمال میرود که خلاصهی آلبومهای این هفت دوره را در وبگاه انجمن فارغالتحصیلان نیز از دسترس خارج کنند. از همین رو من آن هفت آلبوم را در این نشانی به اشتراک همگانی میگذارم. جدولی از کشتگان دانشگاه نیز در این نشانی هست.
آلبوم جنجالی شماره 7 را که همین هفتهای پیش در جشن چهلمین سال فارغالتحصیلی دانشجویان ورودی سال 1351 توزیع شد، جمعآوری کردهاند و احتمال میرود که خلاصهی آلبومهای این هفت دوره را در وبگاه انجمن فارغالتحصیلان نیز از دسترس خارج کنند. از همین رو من آن هفت آلبوم را در این نشانی به اشتراک همگانی میگذارم. جدولی از کشتگان دانشگاه نیز در این نشانی هست.
17 September 2016
شوستاکوویچ - ۱۱۰
شوستاکوویچ و المیرا نظیرووا
با آنکه این همه دربارهی شوستاکوویچ خواندهام و شنیدهام و دیدهام، و حتی خود جزوهای مفصل دربارهی او و آثارش نوشتهام، باید اعتراف کنم که یک نکتهی مهم از زندگانی او تا همین چند سال پیش یا از نگاهم گریخته، و یا توجهی به آن نکردهام: عشق او به پیانیست و آهنگساز بینظیر آذربایجانی المیرا نظیرووا، و نقش شگفتانگیز المیرا در سنفونی دهم شوستاکوویچ! اکنون به مناسبت یکصد و دهمین زادروز شوستاکوویچ (زاده ۲۵ سپتامبر ۱۹۰۶) میخواهم دربارهی آن دو و رابطهشان بنویسم. اما نخست یک درآمد و دو خاطره:
درآمد
محمدرضا شاه پهلوی در اوج جنون عظمتطلبانهاش در پایان دههی ۱۳۴۰ و نیمهی نخست دههی ۱۳۵۰ میخواست صنایع سنگین و زرادخانهای هر چه بزرگتر از پیشرفتهترین سلاحها داشته باشد و "ژاندارم منطقه" شود اما امریکا در فروش سلاحهای پیشرفته به شاه تردید و تعلل میکرد. شاه تهدید کرد که سلاحها را میتواند «از هر جای دیگری» تهیه کند، و به تهدیدش عمل کرد. اینچنین بود که راه داد و ستدهایی همهجانبه با اتحاد شوروی (سابق) گشوده شد: شاه صدها جیپ و نفربر "اوآز" УАЗ (UAZ) به رنگ سیاه و سفید برای پلیس شهربانی ایران، و آتشبارهای ضدهوایی برای پدافند هوایی ارتش ایران خرید؛ ساختمان ذوب آهن اصفهان و کشیدن خط لولهی گاز از جنوب به شمال ایران به شورویها سپردهشد؛ راه حمل و نقل کالا از بندرهای خلیج فارس تا شمال ایران به روی شوروی گشوده شد و ناوگان تریلرهای شرکت شوروی "ساوترانس آفتو" Совтансавто (Sovtransavto) جادههای ایران را پر کرد، و...
در این قرارداد بزرگ البته جایی هم برای داد و ستدهای فرهنگی و هنری گذاشته بودند و پای هنرمندان بزرگ شوروی نیز به ایران گشوده شد. از آن رویدادها، گذشته از روی پرده رفتن فیلمهای ساخت شوروی، چندتا را به یاد دارم: برنامه گروه صدنفرهی رقص روی یخ شوروی در سالن بزرگ ورزشگاه "شهیاد" (آزادی)؛ برنامهی یکی از بزرگترین پیانیستهای جهان، سویاتاسلاو ریختر Sviatoslav Richter در تهران؛ و دو رویداد دیگر مربوط به شوستاکوویچ و المیرا نظیرووا (و البته قارا قارایف) که در ادامه مینویسم.
دو خاطره
1- به گمانم در سال ۱۳۵۵ بود که آگهی تالار رودکی خبر داد که ارکستر فیلارمونیک مسکو (یا شاید ارکستر دیگری بود از شوروی؟) به رهبری خانم ورانیکا دوداراوا Veronika Dudarova قرار است که سنفونی پنجم شوستاکوویچ و نیز چند قطعه از بالت "هفت پیکر" آهنگساز بزرگ آذربایجانی قارا قارایف را اجرا کند. این برای من رویدادی بینهایت ارزشمند بود: نخستین و تنها زن رهبر ارکستر که تا آن هنگام میشناختم، قرار بود هم سنفونی پنجم شوستاکوویچ را که بخش سوم آن از همان هنگام «تنها دوست ِ تنهاترین تنهاییهایم» بود ("قطران در عسل"، صفحه ۵۲۷)، و هم قطعاتی از بالت قارایف را که آن همه دوستش داشتم اجرا کند! دوداراوا سنفونی پنجم را بسیار خوب اجرا کرد، اما با آنکه در بروشور برنامه، نام قارایف و "هفت پیکر" را نوشتهبودند، دوداراوا به جای آن اثر بهکلی دیگری از آهنگساز بیربطی را اجرا کرد. با پایان برنامه هر چه کف زدم (و خیلیها همراهی کردند) که دوداراوا بازگردد و اثر قارایف را اجرا کند، سودی نداشت. او بازگشت، اما چیز دیگری اجرا کرد. چه حیف! لابد "وزارت اطلاعات و جهانگردی" (ارشاد آن موقع) یا چه میدانم چه مرجع دیگری نخواستهبود نامی و اثری از آذربایجان آن جا شنیده شود.
2- اندک زمانی دیرتر خبردار شدیم که خانم المیرا نظیرووا پیانیست سرشناس آذربایجانی یک رسیتال پیانو در تالار بزرگ دانشگاه تهران برگزار خواهد کرد. در این برنامه نیز اجرای آثاری از قارا قارایف گنجانده شدهبود. اما آن شب نیز نظیرووا آثاری از باخ، بیتهوفن، پراکوفییف، و راخمانینوف اجرا کرد، و سپس برخاست و رفت! پس قارایف چه شد؟! نه، گویا قرار نبود نوای موسیقی پیشرفتهی آذربایجان در این تالار نیز پژواک افکند. کف زدیم و کف زدیم تا آنکه او به صحنه بازگشت، پشت پیانو نشست، و او که تا آن لحظه سخنی نگفتهبود، رو کرد به جمعیت و گفت: «کوچهلره سو سپمیشم»!
آه، چه زیبا گفت! چه زیبا گفت! میخواستم پر در آورم و بروم و بوسهای بر آن لبانی که اینها را گفت بنشانم. بیاختیار کف زدم، و جمعیت نیز! صدای هورا برخاست، و هنگامی که صداها خوابید، المیرا نظیرووا این ترانهی زیبای فولکلوریک آذربایجانی را که آن همه با صدای رشید بهبودوف شنیده بودیم، با پیانوی تنها نواخت. چه قدر و چند بار این ترانهی زیبا را از صفحهای کمیاب روی نوارهای کاست ضبط کرده بودم و به این و آن داده بودم. حتی دوستانی که کلمهای ترکی نمیدانستند عاشق این ترانه بودند و کاست آن را از من گرفته بودند. اشک بر گونههای من و بهگمانم خیلیهای دیگر جاری بود.
و چه میدانستم که المیرا نظیرووا شاگرد آهنگسازی شوستاکوویچ بوده و در دل او جای داشته. آن روز شاید هیچ کس دیگری جز خود المیرا و شوستاکوویچ نیز نمیدانستند که شوستاکوویچ نامههایی پر از عشق برای المیرا مینوشته.
[بیانصافیست اگر نگویم که در همان زمانها در تالار تئاتر شهر، حشمت سنجری "سنفونی برای ارکستر زهی، به یاد نظامی گنجوی" اثر فیکرت امیروف را رهبری و اجرا کرد، و آساطور صفریان با ارکستر خود از تبریز آمد و چندین قطعه موسیقی آذربایجانی در آنجا اجرا کرد. شاید تئاتر شهر مدیریت ویژهای داشت؟ و شاید برنامههای آذربایجانی دیگری هم اجرا شد که من بهیاد نمیآورم؟]
شوستاکوویچ و المیرا
در سال ۱۹۴۷ المیرای نوزده ساله (۲۰۱۴ – ۱۹۲۸) که از ۱۴ سالگی به عنوان نوازندهای چیرهدست در باکو آوازهای داشت، به تشویق عزیر حاجیبیکوف به کنسرواتوار مسکو رفت تا هم آموختن پیانو را ادامه دهد و هم در کلاس آهنگسازی دیمیتری شوستاکوویچ (۱۹۷۵ – ۱۹۰۶) شرکت کند. در این کلاس بود که استاد و شاگرد ۲۲ سال جوانتر با یکدیگر آشنا شدند.
در آن هنگام شوستاکوویچ با بحرانی همهجانبه در زندگانیش دست به گریبان بود: چند ماه از آغاز این کلاس نگذشته بود که حزب کمونیست اتحاد شوروی اعلامیهای صادر کرد و در آن از شوستاکوویچ و چندین آهنگساز دیگر به دلیل ساختن آثار سنفونیک «بدون ملودی» و دارای هارمونی «نتراشیده» انتقاد کردند و خواستار آن بودند که اینان آثاری آوازی در ستایش از میهن، و رهبر (استالین)، و قهرمانان جنگ بسرایند. شوستاکوویچ سنفونی بزرگ چهارمش را که ارکستر برای اجرای آن تمرین میکرد، پس گرفت و از فهرست آثار خود حذفش کرد (این اثر نخستین بار در سال ۱۹۶۱ اجرا شد). روزنامهی پراودا و تیخون خرننیکوف Tikhon Khrennikov رئیس "مادامالعمر" اتحادیهی آهنگسازان شوروی مقالاتی در محکوم کردن شیوهی آهنگسازی شوستاکوویچ و دیگران نوشتند. کار بهجایی رسید که شوستاکوویچ را از کار تدریس در کنسرواتوار مسکو اخراج کردند. بسیاری از آشنایان پیشین از ترسشان از او دوری میگزیدند. المیرا نظیرووا تعریف کردهاست که در جریان کنسرتی در تالار بزرگ کنسرواتوار مسکو، او بر روی یک صندلی در "خلاء"ی که پیرامون شوستاکوویچ بود نشست. همه در صندلیهای دورتر نشسته بودند. شوستاکوویچ متوجه حضور المیرا در نزدیکیش شد، رو کرد به او و پرسید: «شما نمیترسید؟»! همسر نخست شوستاکوویچ و مادر دو فرزندش نیز در آن هنگام بیمار بود و هفت سال دیرتر درگذشت.
المیرا در سال ۱۹۴۸ ازدواج کرد و به باکو بازگشت، و دل شوستاکوویچ را نیز با خود برد. اما شوستاکوویچ دو شاگرد فعال به نامهای قارا قارایف و جؤودت حاجییف در باکو داشت و برای پشتیبانی از آنان و شنیدن آثارشان، مرتب به باکو سفر میکرد. او از جمله دو بار در سال ۱۹۵۲ در باکو بود: بار نخست برای شرکت در کنسرتی از آثار خودش، و بار دوم برای تماشای بالت "هفت پیکر" اثر قارا قارایف. المیرا نیز بارها برای شرکت در رویدادهای هنری و از جمله رسیتالهای پیانو و اجرای آثار خودش به مسکو سفر میکرد. در این سفرهای دوجانبه استاد و شاگرد به دیدار هم میرفتند، با هم قدم میزدند، به آثار بیتهوفن و مالر گوش میدادند، دربارهی مسائل گوناگون موسیقی و زندگی با هم بحث میکردند. شوستاکوویچ همواره المیرا را برای ادامهی کار آهنگسازی تشویق و راهنمایی میکرد، و از طرحهای آثار خودش برای المیرا میگفت.
پس از مرگ استالین در پنجم مارس ۱۹۵۳، نخستین نامهی شوستاکوویچ به المیرا در آوریل ۱۹۵۳ نوشته شد. این نامهنگاری تا سال ۱۹۵۶ ادامه داشت. شوستاکوویچ در این نامهها از درونیترین افکار و نگرانیهایش و از دغدغههای فلسفیاش برای المیرا مینوشت. در همهی نامهها علاقه و ستایشی که شوستاکوویچ نسبت به المیرا احساس میکرد، همراه با احترام عمیق و قدردانی او از تواناییهای حرفهای و موفقیتهای المیرا موج میزند. او به شیوهی خود میکوشید که عشق خود را نسبت به المیرا ابراز کند. از جمله در نامهای به تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۵۳ تکهای از اپرای "یهوگهنی آنهگین" اثر چایکوفسکی را برای المیرا نقل میکند که خواننده در آن میگوید «دوستت دارم»!
المیرا در سنفونی دهم
دهمین سنفونی شوستاکوویچ نخستین بار در دسامبر ۱۹۵۳ در لنینگراد و مسکو اجرا شد و با استقبال گرم و پرشور شنوندگان رو به رو شد. از بخش دوم این سنفونی که بسیار هیجانانگیز است و خود بهتنهایی در برنامههای سالنهای کنسرت سراسر جهان گنجانده میشود، موسیقیشناسان تفسیرهای گوناگونی کردهاند و از جمله به نقل از سالومون وولکوف Solomon Volkov نویسندهی خاطرات شوستاکوویچ با عنوان «شهادت» Testimony، نقل میکنند که شوستاکوویچ گفته است که این بخش توصیف سیمای "استالین مخوف" است.
اما آنچه هیچ جای شک ندارد این است که شوستاکوویچ در ماه اوت ۱۹۵۳ در دو نامه برای المیرا فاش کرد که در طول سرودن بخش سوم سنفونی دهمش همواره به فکر او بوده و حروف نام او را به شکل نوتهای موسیقی در آن گنجاندهاست. او در واقع هم حروف اول نام خودش را به شکل نوتهای D-Es-C-H، و هم نام المیرا را با ترکیبی از نامهای آلمانی و فرانسوی نوتها به شکل E-A-E-D-A، (یعنی E - La=A – Mi=E – Re=D - A) در بخش سوم سنفونی بارها تکرار میکند. "المیرا" به روشنی نخست با هورن تنها و دیرتر با گروه سازهای برنجی نواخته میشود. این رمز را موسیقیشناسان تا پیش از آن که المیرا نظیرووا نامههای شوستاکوویچ را علنی کند، کشف نکرده بودند.
با آن که استالین ماهها پیش از نخستین اجرای سنفونی دهم مردهبود، اما تیخون خرننیکوف پس از شنیدن این اثر بار دیگر مقالهای در انتقاد از "فورمالیسم" شوستاکوویچ نوشت.
با وجود نامهها و ابراز مهر شوستاکوویچ، المیرا نظیرووا تأکید کردهاست که او همواره احترام عمیقی نسبت به استادش احساس میکرده و هرگز این فکر را به ذهن خود راه ندادهاست که رابطهی شوستاکوویچ با او چیزی فراتر از رابطهی استاد و شاگردی بودهاست، از جمله به این دلیل که شوستاکوویچ هرگز به صراحت سخنی از عشق نگفت.
المیرا نظیرووا پس از فروپاشی شوروی به اسرائیل مهاجرت کرد و تا پایان زندگانیش (۲۳ ژانویه ۲۰۱۴) در آنجا ماند. او شاگردان فراوانی تربیت کرد و آثاری از خود بهجا گذاشت، از جمله اوورتور برای ارکستر سنفونیک، سه کنسرتو برای پیانو و ارکستر، پرهلودها و واریاسیونهایی برای پیانو، سونات برای ویولون، ویولونسل، و پیانو، تنظیم چندین ترانهی فولکلوریک آذربایجانی، و کنسرتوی پیانو روی تمهای عربی با همکاری فیکرت امیروف. نامههای شوستاکوویچ به او، به خانواده شوستاکوویچ که در امریکا بهسر میبرند سپرده شدهاست.
نوشتهی من ِ جوان دربارهی شوستاکوویچ و آثار او را نخست "اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر" در سال ۱۳۵۵ به شکل جزوهی پلیکپی به قطع آ۴ و در ۲۸ صفحه منتشر کرد، و سپس، در "فضای باز" آستانهی انقلاب در تابستان ۱۳۵۷ همکاران "اتاق موسیقی دانشجویان دانشگاه صنعتی تهران" نشریهای بهنام "گاهنامه موسیقی" منتشر کردند (انتشارات پیمان) و همین نوشتهی مرا نیز در آن گنجاندند.
***
شنیدنی و خواندنی:
پیش از هر چیز، "کوچهلره سو سپمیشم" [کوچهها را آبپاشی کردهام / تا یار که میآید گرد و خاک نباشد!]: با صدای رشید بهبودوف https://youtu.be/jLzrdogPDqg
و با پیانوی تنها: https://youtu.be/m3Iy7rR4GBg
شوستاکوویچ:
دربارهی او: https://en.wikipedia.org/wiki/Dmitri_Shostakovich
بخش دوم از سنفونی دهم ("استالین مخوف"): https://youtu.be/1U7ljZhzNsc
بخش سوم از سنفونی دهم ("المیرا"): (اجرای خوب) https://youtu.be/h3Xh92ItYnU
(اجرای کمی "چکشی"، اما با تصویر ارکستر، که دو تکه شدهاست) https://youtu.be/2LTGNZrkcDQ
اثری بسیار زیبا، والس از موسیقی متن فیلم "خرمگس": https://youtu.be/LKtA3XoIx2Y
قطعهای بهنسبت شاد، بخش سوم از کوارتت زهی شماره 8 که برای ارکستر زهی تنظیم شدهاست: https://youtu.be/evtvQ34DQwQ
دربارهی نامههای شوستاکوویچ به المیرا، به انگلیسی: http://www.azer.com/aiweb/categories/magazine/ai111_folder/111_articles/111_shostokovich_elmira.html
المیرا نظیرووا:
دربارهی او (فقط به ترکی آذربایجانی): https://az.wikipedia.org/wiki/Elmira_N%C9%99zirova
دو پرهلود: https://youtu.be/C5CRs4-SwDs
چند ماه پیش از مرگ اثری از خود را مینوازد: https://youtu.be/1daw6IdJApo
سونات برای ویولونسل و پیانو: https://youtu.be/Hj-IGG5_Uxc
کنسرتوی پیانو روی تمهای عربی (با امیروف): https://youtu.be/Vwj2N4AYaLg
قارا قارایف:
دربارهی او: https://en.wikipedia.org/wiki/Gara_Garayev
رقص عایشه از بالت "هفت پیکر": https://youtu.be/7g9bi6GfFcw
سوئیت از بالت "هفت پیکر": https://youtu.be/VTgkq7WcHJg
دربارهی جؤودت حاجییف: https://en.wikipedia.org/wiki/Jovdat_Hajiyev
با آنکه این همه دربارهی شوستاکوویچ خواندهام و شنیدهام و دیدهام، و حتی خود جزوهای مفصل دربارهی او و آثارش نوشتهام، باید اعتراف کنم که یک نکتهی مهم از زندگانی او تا همین چند سال پیش یا از نگاهم گریخته، و یا توجهی به آن نکردهام: عشق او به پیانیست و آهنگساز بینظیر آذربایجانی المیرا نظیرووا، و نقش شگفتانگیز المیرا در سنفونی دهم شوستاکوویچ! اکنون به مناسبت یکصد و دهمین زادروز شوستاکوویچ (زاده ۲۵ سپتامبر ۱۹۰۶) میخواهم دربارهی آن دو و رابطهشان بنویسم. اما نخست یک درآمد و دو خاطره:
درآمد
محمدرضا شاه پهلوی در اوج جنون عظمتطلبانهاش در پایان دههی ۱۳۴۰ و نیمهی نخست دههی ۱۳۵۰ میخواست صنایع سنگین و زرادخانهای هر چه بزرگتر از پیشرفتهترین سلاحها داشته باشد و "ژاندارم منطقه" شود اما امریکا در فروش سلاحهای پیشرفته به شاه تردید و تعلل میکرد. شاه تهدید کرد که سلاحها را میتواند «از هر جای دیگری» تهیه کند، و به تهدیدش عمل کرد. اینچنین بود که راه داد و ستدهایی همهجانبه با اتحاد شوروی (سابق) گشوده شد: شاه صدها جیپ و نفربر "اوآز" УАЗ (UAZ) به رنگ سیاه و سفید برای پلیس شهربانی ایران، و آتشبارهای ضدهوایی برای پدافند هوایی ارتش ایران خرید؛ ساختمان ذوب آهن اصفهان و کشیدن خط لولهی گاز از جنوب به شمال ایران به شورویها سپردهشد؛ راه حمل و نقل کالا از بندرهای خلیج فارس تا شمال ایران به روی شوروی گشوده شد و ناوگان تریلرهای شرکت شوروی "ساوترانس آفتو" Совтансавто (Sovtransavto) جادههای ایران را پر کرد، و...
در این قرارداد بزرگ البته جایی هم برای داد و ستدهای فرهنگی و هنری گذاشته بودند و پای هنرمندان بزرگ شوروی نیز به ایران گشوده شد. از آن رویدادها، گذشته از روی پرده رفتن فیلمهای ساخت شوروی، چندتا را به یاد دارم: برنامه گروه صدنفرهی رقص روی یخ شوروی در سالن بزرگ ورزشگاه "شهیاد" (آزادی)؛ برنامهی یکی از بزرگترین پیانیستهای جهان، سویاتاسلاو ریختر Sviatoslav Richter در تهران؛ و دو رویداد دیگر مربوط به شوستاکوویچ و المیرا نظیرووا (و البته قارا قارایف) که در ادامه مینویسم.
دو خاطره
1- به گمانم در سال ۱۳۵۵ بود که آگهی تالار رودکی خبر داد که ارکستر فیلارمونیک مسکو (یا شاید ارکستر دیگری بود از شوروی؟) به رهبری خانم ورانیکا دوداراوا Veronika Dudarova قرار است که سنفونی پنجم شوستاکوویچ و نیز چند قطعه از بالت "هفت پیکر" آهنگساز بزرگ آذربایجانی قارا قارایف را اجرا کند. این برای من رویدادی بینهایت ارزشمند بود: نخستین و تنها زن رهبر ارکستر که تا آن هنگام میشناختم، قرار بود هم سنفونی پنجم شوستاکوویچ را که بخش سوم آن از همان هنگام «تنها دوست ِ تنهاترین تنهاییهایم» بود ("قطران در عسل"، صفحه ۵۲۷)، و هم قطعاتی از بالت قارایف را که آن همه دوستش داشتم اجرا کند! دوداراوا سنفونی پنجم را بسیار خوب اجرا کرد، اما با آنکه در بروشور برنامه، نام قارایف و "هفت پیکر" را نوشتهبودند، دوداراوا به جای آن اثر بهکلی دیگری از آهنگساز بیربطی را اجرا کرد. با پایان برنامه هر چه کف زدم (و خیلیها همراهی کردند) که دوداراوا بازگردد و اثر قارایف را اجرا کند، سودی نداشت. او بازگشت، اما چیز دیگری اجرا کرد. چه حیف! لابد "وزارت اطلاعات و جهانگردی" (ارشاد آن موقع) یا چه میدانم چه مرجع دیگری نخواستهبود نامی و اثری از آذربایجان آن جا شنیده شود.
2- اندک زمانی دیرتر خبردار شدیم که خانم المیرا نظیرووا پیانیست سرشناس آذربایجانی یک رسیتال پیانو در تالار بزرگ دانشگاه تهران برگزار خواهد کرد. در این برنامه نیز اجرای آثاری از قارا قارایف گنجانده شدهبود. اما آن شب نیز نظیرووا آثاری از باخ، بیتهوفن، پراکوفییف، و راخمانینوف اجرا کرد، و سپس برخاست و رفت! پس قارایف چه شد؟! نه، گویا قرار نبود نوای موسیقی پیشرفتهی آذربایجان در این تالار نیز پژواک افکند. کف زدیم و کف زدیم تا آنکه او به صحنه بازگشت، پشت پیانو نشست، و او که تا آن لحظه سخنی نگفتهبود، رو کرد به جمعیت و گفت: «کوچهلره سو سپمیشم»!
آه، چه زیبا گفت! چه زیبا گفت! میخواستم پر در آورم و بروم و بوسهای بر آن لبانی که اینها را گفت بنشانم. بیاختیار کف زدم، و جمعیت نیز! صدای هورا برخاست، و هنگامی که صداها خوابید، المیرا نظیرووا این ترانهی زیبای فولکلوریک آذربایجانی را که آن همه با صدای رشید بهبودوف شنیده بودیم، با پیانوی تنها نواخت. چه قدر و چند بار این ترانهی زیبا را از صفحهای کمیاب روی نوارهای کاست ضبط کرده بودم و به این و آن داده بودم. حتی دوستانی که کلمهای ترکی نمیدانستند عاشق این ترانه بودند و کاست آن را از من گرفته بودند. اشک بر گونههای من و بهگمانم خیلیهای دیگر جاری بود.
و چه میدانستم که المیرا نظیرووا شاگرد آهنگسازی شوستاکوویچ بوده و در دل او جای داشته. آن روز شاید هیچ کس دیگری جز خود المیرا و شوستاکوویچ نیز نمیدانستند که شوستاکوویچ نامههایی پر از عشق برای المیرا مینوشته.
[بیانصافیست اگر نگویم که در همان زمانها در تالار تئاتر شهر، حشمت سنجری "سنفونی برای ارکستر زهی، به یاد نظامی گنجوی" اثر فیکرت امیروف را رهبری و اجرا کرد، و آساطور صفریان با ارکستر خود از تبریز آمد و چندین قطعه موسیقی آذربایجانی در آنجا اجرا کرد. شاید تئاتر شهر مدیریت ویژهای داشت؟ و شاید برنامههای آذربایجانی دیگری هم اجرا شد که من بهیاد نمیآورم؟]
شوستاکوویچ و المیرا
در سال ۱۹۴۷ المیرای نوزده ساله (۲۰۱۴ – ۱۹۲۸) که از ۱۴ سالگی به عنوان نوازندهای چیرهدست در باکو آوازهای داشت، به تشویق عزیر حاجیبیکوف به کنسرواتوار مسکو رفت تا هم آموختن پیانو را ادامه دهد و هم در کلاس آهنگسازی دیمیتری شوستاکوویچ (۱۹۷۵ – ۱۹۰۶) شرکت کند. در این کلاس بود که استاد و شاگرد ۲۲ سال جوانتر با یکدیگر آشنا شدند.
در آن هنگام شوستاکوویچ با بحرانی همهجانبه در زندگانیش دست به گریبان بود: چند ماه از آغاز این کلاس نگذشته بود که حزب کمونیست اتحاد شوروی اعلامیهای صادر کرد و در آن از شوستاکوویچ و چندین آهنگساز دیگر به دلیل ساختن آثار سنفونیک «بدون ملودی» و دارای هارمونی «نتراشیده» انتقاد کردند و خواستار آن بودند که اینان آثاری آوازی در ستایش از میهن، و رهبر (استالین)، و قهرمانان جنگ بسرایند. شوستاکوویچ سنفونی بزرگ چهارمش را که ارکستر برای اجرای آن تمرین میکرد، پس گرفت و از فهرست آثار خود حذفش کرد (این اثر نخستین بار در سال ۱۹۶۱ اجرا شد). روزنامهی پراودا و تیخون خرننیکوف Tikhon Khrennikov رئیس "مادامالعمر" اتحادیهی آهنگسازان شوروی مقالاتی در محکوم کردن شیوهی آهنگسازی شوستاکوویچ و دیگران نوشتند. کار بهجایی رسید که شوستاکوویچ را از کار تدریس در کنسرواتوار مسکو اخراج کردند. بسیاری از آشنایان پیشین از ترسشان از او دوری میگزیدند. المیرا نظیرووا تعریف کردهاست که در جریان کنسرتی در تالار بزرگ کنسرواتوار مسکو، او بر روی یک صندلی در "خلاء"ی که پیرامون شوستاکوویچ بود نشست. همه در صندلیهای دورتر نشسته بودند. شوستاکوویچ متوجه حضور المیرا در نزدیکیش شد، رو کرد به او و پرسید: «شما نمیترسید؟»! همسر نخست شوستاکوویچ و مادر دو فرزندش نیز در آن هنگام بیمار بود و هفت سال دیرتر درگذشت.
![]() |
از چپ: ایرینا سوپینسکایا همسر سوم شوستاکوویچ، دیمیتری شوستاکوویچ، قارا قارایف |
پس از مرگ استالین در پنجم مارس ۱۹۵۳، نخستین نامهی شوستاکوویچ به المیرا در آوریل ۱۹۵۳ نوشته شد. این نامهنگاری تا سال ۱۹۵۶ ادامه داشت. شوستاکوویچ در این نامهها از درونیترین افکار و نگرانیهایش و از دغدغههای فلسفیاش برای المیرا مینوشت. در همهی نامهها علاقه و ستایشی که شوستاکوویچ نسبت به المیرا احساس میکرد، همراه با احترام عمیق و قدردانی او از تواناییهای حرفهای و موفقیتهای المیرا موج میزند. او به شیوهی خود میکوشید که عشق خود را نسبت به المیرا ابراز کند. از جمله در نامهای به تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۵۳ تکهای از اپرای "یهوگهنی آنهگین" اثر چایکوفسکی را برای المیرا نقل میکند که خواننده در آن میگوید «دوستت دارم»!
المیرا در سنفونی دهم
دهمین سنفونی شوستاکوویچ نخستین بار در دسامبر ۱۹۵۳ در لنینگراد و مسکو اجرا شد و با استقبال گرم و پرشور شنوندگان رو به رو شد. از بخش دوم این سنفونی که بسیار هیجانانگیز است و خود بهتنهایی در برنامههای سالنهای کنسرت سراسر جهان گنجانده میشود، موسیقیشناسان تفسیرهای گوناگونی کردهاند و از جمله به نقل از سالومون وولکوف Solomon Volkov نویسندهی خاطرات شوستاکوویچ با عنوان «شهادت» Testimony، نقل میکنند که شوستاکوویچ گفته است که این بخش توصیف سیمای "استالین مخوف" است.
اما آنچه هیچ جای شک ندارد این است که شوستاکوویچ در ماه اوت ۱۹۵۳ در دو نامه برای المیرا فاش کرد که در طول سرودن بخش سوم سنفونی دهمش همواره به فکر او بوده و حروف نام او را به شکل نوتهای موسیقی در آن گنجاندهاست. او در واقع هم حروف اول نام خودش را به شکل نوتهای D-Es-C-H، و هم نام المیرا را با ترکیبی از نامهای آلمانی و فرانسوی نوتها به شکل E-A-E-D-A، (یعنی E - La=A – Mi=E – Re=D - A) در بخش سوم سنفونی بارها تکرار میکند. "المیرا" به روشنی نخست با هورن تنها و دیرتر با گروه سازهای برنجی نواخته میشود. این رمز را موسیقیشناسان تا پیش از آن که المیرا نظیرووا نامههای شوستاکوویچ را علنی کند، کشف نکرده بودند.
با آن که استالین ماهها پیش از نخستین اجرای سنفونی دهم مردهبود، اما تیخون خرننیکوف پس از شنیدن این اثر بار دیگر مقالهای در انتقاد از "فورمالیسم" شوستاکوویچ نوشت.
با وجود نامهها و ابراز مهر شوستاکوویچ، المیرا نظیرووا تأکید کردهاست که او همواره احترام عمیقی نسبت به استادش احساس میکرده و هرگز این فکر را به ذهن خود راه ندادهاست که رابطهی شوستاکوویچ با او چیزی فراتر از رابطهی استاد و شاگردی بودهاست، از جمله به این دلیل که شوستاکوویچ هرگز به صراحت سخنی از عشق نگفت.
المیرا نظیرووا پس از فروپاشی شوروی به اسرائیل مهاجرت کرد و تا پایان زندگانیش (۲۳ ژانویه ۲۰۱۴) در آنجا ماند. او شاگردان فراوانی تربیت کرد و آثاری از خود بهجا گذاشت، از جمله اوورتور برای ارکستر سنفونیک، سه کنسرتو برای پیانو و ارکستر، پرهلودها و واریاسیونهایی برای پیانو، سونات برای ویولون، ویولونسل، و پیانو، تنظیم چندین ترانهی فولکلوریک آذربایجانی، و کنسرتوی پیانو روی تمهای عربی با همکاری فیکرت امیروف. نامههای شوستاکوویچ به او، به خانواده شوستاکوویچ که در امریکا بهسر میبرند سپرده شدهاست.
نوشتهی من ِ جوان دربارهی شوستاکوویچ و آثار او را نخست "اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر" در سال ۱۳۵۵ به شکل جزوهی پلیکپی به قطع آ۴ و در ۲۸ صفحه منتشر کرد، و سپس، در "فضای باز" آستانهی انقلاب در تابستان ۱۳۵۷ همکاران "اتاق موسیقی دانشجویان دانشگاه صنعتی تهران" نشریهای بهنام "گاهنامه موسیقی" منتشر کردند (انتشارات پیمان) و همین نوشتهی مرا نیز در آن گنجاندند.
***
شنیدنی و خواندنی:
پیش از هر چیز، "کوچهلره سو سپمیشم" [کوچهها را آبپاشی کردهام / تا یار که میآید گرد و خاک نباشد!]: با صدای رشید بهبودوف https://youtu.be/jLzrdogPDqg
و با پیانوی تنها: https://youtu.be/m3Iy7rR4GBg
شوستاکوویچ:
دربارهی او: https://en.wikipedia.org/wiki/Dmitri_Shostakovich
بخش دوم از سنفونی دهم ("استالین مخوف"): https://youtu.be/1U7ljZhzNsc
بخش سوم از سنفونی دهم ("المیرا"): (اجرای خوب) https://youtu.be/h3Xh92ItYnU
(اجرای کمی "چکشی"، اما با تصویر ارکستر، که دو تکه شدهاست) https://youtu.be/2LTGNZrkcDQ
اثری بسیار زیبا، والس از موسیقی متن فیلم "خرمگس": https://youtu.be/LKtA3XoIx2Y
قطعهای بهنسبت شاد، بخش سوم از کوارتت زهی شماره 8 که برای ارکستر زهی تنظیم شدهاست: https://youtu.be/evtvQ34DQwQ
دربارهی نامههای شوستاکوویچ به المیرا، به انگلیسی: http://www.azer.com/aiweb/categories/magazine/ai111_folder/111_articles/111_shostokovich_elmira.html
المیرا نظیرووا:
دربارهی او (فقط به ترکی آذربایجانی): https://az.wikipedia.org/wiki/Elmira_N%C9%99zirova
دو پرهلود: https://youtu.be/C5CRs4-SwDs
چند ماه پیش از مرگ اثری از خود را مینوازد: https://youtu.be/1daw6IdJApo
سونات برای ویولونسل و پیانو: https://youtu.be/Hj-IGG5_Uxc
کنسرتوی پیانو روی تمهای عربی (با امیروف): https://youtu.be/Vwj2N4AYaLg
قارا قارایف:
دربارهی او: https://en.wikipedia.org/wiki/Gara_Garayev
رقص عایشه از بالت "هفت پیکر": https://youtu.be/7g9bi6GfFcw
سوئیت از بالت "هفت پیکر": https://youtu.be/VTgkq7WcHJg
دربارهی جؤودت حاجییف: https://en.wikipedia.org/wiki/Jovdat_Hajiyev
12 September 2016
از جهان خاکستری - 112
چه دستگاه شگفتانگیزیست یاد و حافظهی آدمی. بهویژه در شگفتم از آن کارکرد حافظه که یادهای مسئلهدار و دردآور، یاد کارهایی را که از آن پشیمانیم، به گونهای دستکاری میکند و تغییر میدهد، یا بهکلی پاک میکند، تا از شدت آن درد و پشیمانی بکاهد. در برخورد با آشنایانی که یادهای مشترکمان را با تغییراتی به سود خودشان بازگو میکنند، دهانم باز میماند و به جای شاخهای شکستهام دو شاخ تازه میروید. آیا خود من نیز چنینم؟ آیا دستگاه حافظهی من نیز به سود من در یادهایم دست میبرد؟ اگر چنین است، چرا هنوز از یادآوری برخی چیزها و کارها، درد و پشیمانی احساس میکنم؟ چرا حافظهام در اینها به سود من دست نبرده؟ چه میدانم، چه میدانم...
***
به گمانم سال 1354 بود که به یک خانهی مجردی و دانشجویی در خیابان طوس، بین میمنت و 21 متری جی، کوچهی حاج دکتر زمانی، شماره 6 کوچیدم (لابد همهی این نامها اکنون به نام این و آن شهید تغییر یافتهاند؟). اینجا، در آپارتمان طبقهی دوم، چهار اتاق، آشپزخانه و حمام داشتیم. در سه اتاق دیگر نیز مردان دانشجوی مجرد میزیستند. اتاق من تنها با شیشههای بزرگ و دری چهارلتهای با شیشهی مشجر از اتاق دیگر جدا میشد. چه میگویند به فارسی به آن؟ به ترکی "آراکَسمَه" میگوییم. این همان خانهای بود که یکی دو بار در ماه رمضان با دختران همدانشگاهی برای خوردن ناهار آمدیم، و یک بار سیمین تمام مدت سر پا روبهروی پنجره ایستاد تا مبادا همسایه خیال کند که ما با دختران مشغول کاری هستیم آنجا، و نیمروی مهندسیپز مرا خراب کرد!
در آغاز سکونتم در این خانه فیروز در آن یکی اتاق پشت "آراکَسمَه" میزیست. با فیروز از سالهای زندگی در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) با هم دوست و آشنا بودیم. با او در آنسوی این دیوار نازک شیشهای و تختهای مشکلی نداشتم و او نیز با من مشکلی نداشت. کموبیش همزمان میخوابیدیم و همزمان بیدار میشدیم. مزاحمتی برای هم نداشتیم. اما چند ماه بعد فیروز درسش تمام شد، ازدواج کرد و با نوعروسش به کانادا رفت. بهجای او کسی آمد که آسیستان یکی از درسهای دانشگاهمان بود؛ مذهبی و نمازخوان بود؛ سر شب میخوابید و صبح خیلی زود بر میخاست.
با این همسایهی تازه مشکلات بزرگی داشتم. نامش جعفر بود، یا چه بود؟ من شبها هنگامی به خانه میآمدم که او اغلب ساعتی بود که خوابیده بود و روشن کردن چراغ اتاقم نورافکنی به درون اتاق او بود و بیدارش میکرد. و در این جایی که حتی خشخش ورق زدن کتاب در اتاق بغلی شنیده میشد، من تازه میخواستم به موسیقی گوش بدهم. یک ضبطصوت کاست کوچک داشتم که به اندازهی عرض و طول یک نوار کاست بود به اضافهی جا برای یک بلندگوی کوچک و چند دگمه. صدای آن را هر قدر هم که کم میکردم، باز برای گوشهای آن مرد مسلمان و سحرخیز آزارنده بود. من رنج میبردم از آزاردادن او، و بیگمان او نیز رنج میبرد.
به عقلم نرسیده بود که شیشهها را با کاغذ سیاه بپوشانم تا روشنایی چراغ سقف اتاق من کمتر در اتاق او بیافتد. تنها یک تقویم بزرگ دیواری روی یکی از شیشههای مشجر آویختهبودم. و تصویر روی آن تقویم... آه آن تصویر... زنی زیبا که بر کف یک ایوان چوبی نشستهبود، پاهایش را از یک سو زیرش جمع کردهبود، و پشتش را به تیرهای چوبی و لخت دیوار کلبه تکیه دادهبود. یک ژاکت پشمی و سفید خوشبافت بر بالاتنهاش داشت و پایین آن را با دو دست به میان رانهایش کشیدهبود و نگه داشتهبود. رانهایش و پاهایش لخت بودند. آن نگاه خندان و شیرینش، و آن لبان نیمهباز و بوسهخواه... و آن کنتراست لطافت پوست رانهایش روی چوب خشن و نتراشیدهی کف ایوان... کف دستانم و سر انگشتانم میسوخت در عطش لغزیدن بر آن رانها. هرگاه در تماشای او غرق میشدم، دستانم برای لغزیدن بر رانهایش بیاختیار پیش میرفت. اما... دریغا که این فقط کاغذ بود.
آن پوستر لوکسترین چیزی بود که در اتاقم وجود داشت. سه پتوی ناهمرنگ روی موزائیکهای کف اتاق گسترده بودم. زمانی جام شرابی روی یکی از آنها واژگون شدهبود و لکهی سرخ و بزرگ و تیره و بدرنگی بر جا گذاشتهبود. تختخواب و تشک و کمد کوچک کنار تخت امانتی خوابگاه دانشگاه بودند و هنگام تصفیهحساب پس از فارغالتحصیلی باید پسشان میدادم. ملافهها را اگر بر میداشتم و با خود به اردبیل میبردم، شاید یک بار در سال شسته میشدند. یک بار پدرم در این اتاق مهمانم بود و آنقدر سردش شد که رفت و یک چراغ خوراکپزی نفتی کوچک خرید و آورد. از آن پس یک کتری آب همواره روی این چراغ داشت میجوشید. و همین بود و مشتی کتاب و نوار کاست موسیقی و چند عکس دیگر روی دیوار این اتاق محقر.
با این وضع گاه میهمانانی نیز داشتم که شب هم میماندند و به ردیف روی پتوهای کف اتاق میخوابیدند. یکی از اینان جوانی بود، خلیل، از بستگانم، که در یک "مدرسهی عالی" پذیرفته شدهبود.
خلیل میدید که چیزهایی مینویسم و ترجمه میکنم. روزی با دستنویسی در چند برگ آمد و خواست که آن را بخوانم و برایش ویرایش کنم. ترجمهی داستان کوتاهی بود از نویسندهی امریکایی جک لندن با نام "افروختن آتش". من که همواره شیفتهی آثار جک لندن بودم، با اشتیاق آن را خواندم و جاهایی را حک و اصلاح کردم. اما خلیل ویرایشهای مرا نپسندید و اصرار داشت که جملههای خود او بهتر است. پس از بحث فراوان، کمکم آشکار شد که این ترجمهی منتشرشدهی کس دیگریست (بهگمانم "در تلاش آتش" ترجمهی احمد بهشتی، نشر سپهر، تهران 1352) که او رونویسی کرده و جاهایی را به سلیقهی خود تغییر داده، و میخواهد بهنام خود منتشرش کند! عجب! بهتزده و با دهانی باز نگاهش میکردم. هیچ نمیفهمیدم چگونه کسی میتواند دست به چنین سرقتی بزند! کمی پندش دادم، و به گمانم از انتشار آن منصرف شد. او نوارهای کاست موسیقی مرا که با زحمت زیاد فراهم کردهبودم، دهتا – دهتا امانت میگرفت و میبرد، و پس از چندی پسشان میآورد. میگفت که شخص معتبری آنها را برای استفاده در یک ایستگاه رادیویی لازم دارد.
او چندی بعد آمد و آه و زاری کرد که جایی و خانهای ندارد و هر شب در اتاق کسی از همدانشگاهیان میگذراند، و خانهای و اتاقی پیدا نمیکند. چند روز بعد آمد و همین داستان را با سوز و گداز بیشتر باز گفت؛ و باز چند روز دیرتر... و سرانجام گفت که دیگر از سرگردانی به جان آمده، و به فکر آن است که ادامهی تحصیل را رها کند و به شهر زادبومی برگردد، و آخرین امیدش به من است که اجازه دهم چند روزی، دو سه هفتهای، اینجا، در این اتاق، زندگی کند تا شاید بتواند اتاقی برای خود پیدا کند. چه کنم؟ چه بگویم؟ پاسخ منفی من، اینگونه که او مطرح کرد، به این معنی بود که او ادامهی تحصیل را رها کند. میتوانستم چنین گناهی را به گردن بگیرم؟
رفتم و برای یکی از همخانهایها که اجارهی خانه به نام او بود وضعیت را توضیح دادم و پرسیدم که آیا میشود چند هفتهای یک مهمان هماتاقی داشتهباشم، و او موافقت کرد. فردا خلیل با یک چمدان و یک دست رختخواب آمد و گوشهای از اتاق را اشغال کرد. خلوت نیمچه تنهاییم بههم خورد. در تضاد با من ساکت، خلیل حرف میزد و حرف میزد. میپرسید و میپرسید. میخواست از تاریکترین گوشههای ذهنم که خود سری به آنها نمیزدم سر در آورد. کلافهام میکرد. با این سر و صدا با جعفر در آنسوی آراکسمه چه کنم؟ دیگر فرصتی نبود تا در خیال سر انگشتانم را بر لطافت آن رانهای توی تقویم دیواری بلغزانم.
دوسه هفته، شد دو ماه، و بعد خلیل خرد خرد گفت که هممدرسهای تیرهروزی دارد، مسعود، که او هم جا و مکانی ندارد، شبها در خیابان میخوابد، دارد از پا میافتد، برادرش دارد خانهای دستوپا میکند و مسعود لازم است تنها چند روزی را سر کند تا به سامانی برسد و درسش را ادامه دهد. آیا میشود که او هم بیاید اینجا و چند شبی بماند؟
امان از دوراهیها و سهراهیها و چندراهیهایی بر اخلاق، وجدان، انساندوستی، وظیفه، و چه میدانم چه زهرمارهای دیگری... آیا من میتوانستم راضی باشم از این که دانشجویی شبها در خیابان بخوابد؟ نه، نمیتوانستم!
مسعود هم آمد و شدیم سه نفر در این اتاق تنگ با همسایهای حساس در آنسوی آراکسمه. و چند روز شد چند هفته و چند ماه. درست یادم نیست، شاید ده ماهی آنجا بودند، و من دندان روی جگر گذاشتم. خیلی وقتها خود از خانه فراری بودم و در جاهای دیگری سر میکردم.
سه چهار سال بعد، انقلاب شد. خلیل نمیدانم چگونه پیدایم کرد و مرا با خود به خانهای در خیابان نصرت برد که در دو طبقهی آن عدهی بیشماری در چندین اتاق زندگی میکردند و او نیز همانجا میخوابید. هفتتیر بسیار کوچکی که در کف دست جا میگرفت در روزهای انقلاب از جایی پیدا کردهبود، قطعات آن را از هم باز کردهبودند و نتوانستهبودند دوباره سوارش کنند. از من خواست که درستش کنم. در جا سوارش کردم و پسش دادم، و رفتم. چندی بعد شنیدم که در کردستان به گروههای مسلح پیوستهاست.
ده سال پس از آن، در استکهلم، در یک میهمانی با همسایههای ایرانی، چند خواهر در میان میهمانان بودند. یکی از خواهران شوهر امریکایی داشت. در میان گفتوگوهای میهمانی از چند و چون و ایل و تبار منی که ساکت نشستهبودم پرسیدند، و ناگهان خواهران پچپچی با هم کردند و گویی آب یخ بر سر میهمانان و میهمانی پاشیده شد: آری، خواهری که شوهر امریکایی دارد چندی همسر خلیل بوده و چنان بلایی بر سرش آمده که هر کسی از زاد و رود خلیل را گیر بیاورد، او و خواهرانش میخواهند تکهپارهاش کنند! اما در مورد من به خیر گذشت! دیدند که موجود بیآزاری هستم و از تکهپاره کردنم گذشتند.
***
اکنون نزدیک چهل سال از آن چند ماه همخانگی من با خلیل گذشتهاست. در یک میهمانی در پارکی زیبا و سرسبز نشستهایم. خلیل هم هست. چندین سال دور از سوئد بوده، در کشورهای امریکای جنوبی چرخیده و زندگی کرده. همین تازگی در میان انقلابیان بولیوی بوده. برای حل برخی گرفتاریهای بانکی به سوئد بازگشته، اما "رفقا" گفتهاند که همینجا به وجود و کمک او نیاز دارند، و بهناگزیر باید مدتی همینجا بماند. منظور از "رفقا" یکی از شاخههای بیشمار منشعب از "حزب کمونیست کارگری"ست. در فرصتی که کسی پیرامونمان نیست، او رو میکند به من و میگوید:
- خیلی وقت است که میخواهم چیزی را به تو بگویم، اما فرصتی پیش نیامده. واقعیت این است که تو تأثیر بزرگ و تعیینکنندهای در زندگی من داشتهای، منتها تأثیر منفی!
دلم فرو میریزد. چه تأثیر منفی تعیینکنندهای در زندگی او گذاشتهام؟ میگوید:
- البته اول این را بگویم که کمک بزرگی کردی که وقتی دیدی در خانههای بستگان و آشنایان راحت نیستم، پیشنهاد کردی که با تو همخانه شوم! و تازه، خواستی که دوستم مسعود هم بیاید و چند روزی آنجا بماند!
شگفتا! من "پیشنهاد" کردم؟ من "خواستم"؟ فقط "چند روز"؟ یا آن دو زاری و التماس کردند و ماهها ماندند؟ ادامه میدهد:
- اما با یک چیز مسیر زندگی مرا بهکلی تغییر دادی. من یکی از ده نفری بودم که از میان صدها نفر در انواع آزمونهای تئوری و عملی آموزشگاه خلبانی هواپیمایی ملی ایران پذیرفته شدهبودم، با نمرهها و نتیجههای درخشان. از من دو بار تست شنوایی گرفتند، زیرا بار نخست باورشان نشد که شنوایی من این قدر عالیست. آمدم و با تو مشورت کردم. تو کلی نصیحتم کردی و گفتی که خلبانی کار دشواریست، خطر مرگ دارد، با این کار در واقع به خدمت "دستگاه حاکمیت" در میآیم، در حالی که در این سو "جنبش" به وجود امثال من نیاز دارد. بعد مرا برداشتی و با خود بردی، یک بطری عرق خریدی، و رفتیم به خانهی یک مترجم معروف، و از او خواستی که مرا نصیحت کند و از خر شیطان پایین بیاورد. او گفت که کارگر چاپخانه است، نوکر خودش است و سرور خودش، هر وقت خواست میرود و میآید، و تازه کتاب هم ترجمه و منتشر میکند. از همانجا تصمیم من عوض شد و با تحریک تو و او به بخت بزرگم پشت پا زدم، به آموزشگاه خلبانی نرفتم، و همانطور که میبینی امروز آس و پاس و آوارهام!
از شدت شگفتزدگی بهکلی لال میشوم. چه دارد میگوید؟ چنین چیزی را هیچ به یاد نمیآورم. آری، آن مترجم را میشناسم و بارها با خلیل با او دیدار داشتهایم. اما داستان انصراف او از تحصیل در آموزشگاه خلبانی؟ هیچ به یاد نمیآورم. آیا این داستان نیز مانند آن ترجمهی داستان جک لندن جعلیست؟ آیا این یاد را نیز مانند داستان سکونتش در خانهی من دستکاری کردهاست؟ آیا درست است که همسر سابقش را عذاب میداده و اکنون دارد مرا عذاب میدهد؟ یا آن که راست میگوید، اما همهی اینها از حافظهی من پاک شده؟ اما چنین استدلالی به کلی با ذهنیت و رفتار من بیگانه است. آن جملهبندی و کلمهی "جنبش" هیچ در منطق و واژگان من وجود ندارد. ممکن نیست من چنین چیزی گفتهباشم. در آن هنگام من با "جنبشی" نبودم؛ "جنبشی" نمیشناختم.
با این حال فرض کنیم که من و آن مترجم چیزهایی گفتیم. اما مگر تصمیم نهایی و مسئولیت آن پای خود تصمیمگیرنده نیست؟ مگر این خود من و خود تو نیستیم که بر سر دوراهیها و سهراهیها، هر چند با مشورت دیگران، راهی را با ارادهی خود انتخاب میکنیم و ادامه میدهیم؟ چگونه میتوان خود را در چاهی پرتاب کرد و سپس گفت که چون تو گفتی، من هم پریدم؟ و اگر خلبان هم شدهبود، چه میدانیم که اکنون کجا بود و چه میکرد؟
نمیگویم. هیچ نمیگویم. پیرامونمان شلوغ میشود و دیگر نمیشود حرف زد. عیبی ندارد. طفلک دنبال علت بیسامانی زندگانیش گشته و مقصر اصلی را در دیگری، در من یافته. جدا میشویم و از آنپس دیگر ندیدهامش. نمیدانم که آیا به بولیوی بازگشت تا به "جنبش" خدمت کند، یا در سوئد دارد به "رفقا" کمک میکند. اگر راست میگوید، "جنبش" و "رفقا" باید از من سپاسگزار باشند که سربازی کاری و وفادار برایشان هدیه دادهام!
***
به گمانم سال 1354 بود که به یک خانهی مجردی و دانشجویی در خیابان طوس، بین میمنت و 21 متری جی، کوچهی حاج دکتر زمانی، شماره 6 کوچیدم (لابد همهی این نامها اکنون به نام این و آن شهید تغییر یافتهاند؟). اینجا، در آپارتمان طبقهی دوم، چهار اتاق، آشپزخانه و حمام داشتیم. در سه اتاق دیگر نیز مردان دانشجوی مجرد میزیستند. اتاق من تنها با شیشههای بزرگ و دری چهارلتهای با شیشهی مشجر از اتاق دیگر جدا میشد. چه میگویند به فارسی به آن؟ به ترکی "آراکَسمَه" میگوییم. این همان خانهای بود که یکی دو بار در ماه رمضان با دختران همدانشگاهی برای خوردن ناهار آمدیم، و یک بار سیمین تمام مدت سر پا روبهروی پنجره ایستاد تا مبادا همسایه خیال کند که ما با دختران مشغول کاری هستیم آنجا، و نیمروی مهندسیپز مرا خراب کرد!
در آغاز سکونتم در این خانه فیروز در آن یکی اتاق پشت "آراکَسمَه" میزیست. با فیروز از سالهای زندگی در خوابگاه دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) با هم دوست و آشنا بودیم. با او در آنسوی این دیوار نازک شیشهای و تختهای مشکلی نداشتم و او نیز با من مشکلی نداشت. کموبیش همزمان میخوابیدیم و همزمان بیدار میشدیم. مزاحمتی برای هم نداشتیم. اما چند ماه بعد فیروز درسش تمام شد، ازدواج کرد و با نوعروسش به کانادا رفت. بهجای او کسی آمد که آسیستان یکی از درسهای دانشگاهمان بود؛ مذهبی و نمازخوان بود؛ سر شب میخوابید و صبح خیلی زود بر میخاست.
با این همسایهی تازه مشکلات بزرگی داشتم. نامش جعفر بود، یا چه بود؟ من شبها هنگامی به خانه میآمدم که او اغلب ساعتی بود که خوابیده بود و روشن کردن چراغ اتاقم نورافکنی به درون اتاق او بود و بیدارش میکرد. و در این جایی که حتی خشخش ورق زدن کتاب در اتاق بغلی شنیده میشد، من تازه میخواستم به موسیقی گوش بدهم. یک ضبطصوت کاست کوچک داشتم که به اندازهی عرض و طول یک نوار کاست بود به اضافهی جا برای یک بلندگوی کوچک و چند دگمه. صدای آن را هر قدر هم که کم میکردم، باز برای گوشهای آن مرد مسلمان و سحرخیز آزارنده بود. من رنج میبردم از آزاردادن او، و بیگمان او نیز رنج میبرد.
به عقلم نرسیده بود که شیشهها را با کاغذ سیاه بپوشانم تا روشنایی چراغ سقف اتاق من کمتر در اتاق او بیافتد. تنها یک تقویم بزرگ دیواری روی یکی از شیشههای مشجر آویختهبودم. و تصویر روی آن تقویم... آه آن تصویر... زنی زیبا که بر کف یک ایوان چوبی نشستهبود، پاهایش را از یک سو زیرش جمع کردهبود، و پشتش را به تیرهای چوبی و لخت دیوار کلبه تکیه دادهبود. یک ژاکت پشمی و سفید خوشبافت بر بالاتنهاش داشت و پایین آن را با دو دست به میان رانهایش کشیدهبود و نگه داشتهبود. رانهایش و پاهایش لخت بودند. آن نگاه خندان و شیرینش، و آن لبان نیمهباز و بوسهخواه... و آن کنتراست لطافت پوست رانهایش روی چوب خشن و نتراشیدهی کف ایوان... کف دستانم و سر انگشتانم میسوخت در عطش لغزیدن بر آن رانها. هرگاه در تماشای او غرق میشدم، دستانم برای لغزیدن بر رانهایش بیاختیار پیش میرفت. اما... دریغا که این فقط کاغذ بود.
آن پوستر لوکسترین چیزی بود که در اتاقم وجود داشت. سه پتوی ناهمرنگ روی موزائیکهای کف اتاق گسترده بودم. زمانی جام شرابی روی یکی از آنها واژگون شدهبود و لکهی سرخ و بزرگ و تیره و بدرنگی بر جا گذاشتهبود. تختخواب و تشک و کمد کوچک کنار تخت امانتی خوابگاه دانشگاه بودند و هنگام تصفیهحساب پس از فارغالتحصیلی باید پسشان میدادم. ملافهها را اگر بر میداشتم و با خود به اردبیل میبردم، شاید یک بار در سال شسته میشدند. یک بار پدرم در این اتاق مهمانم بود و آنقدر سردش شد که رفت و یک چراغ خوراکپزی نفتی کوچک خرید و آورد. از آن پس یک کتری آب همواره روی این چراغ داشت میجوشید. و همین بود و مشتی کتاب و نوار کاست موسیقی و چند عکس دیگر روی دیوار این اتاق محقر.
با این وضع گاه میهمانانی نیز داشتم که شب هم میماندند و به ردیف روی پتوهای کف اتاق میخوابیدند. یکی از اینان جوانی بود، خلیل، از بستگانم، که در یک "مدرسهی عالی" پذیرفته شدهبود.
خلیل میدید که چیزهایی مینویسم و ترجمه میکنم. روزی با دستنویسی در چند برگ آمد و خواست که آن را بخوانم و برایش ویرایش کنم. ترجمهی داستان کوتاهی بود از نویسندهی امریکایی جک لندن با نام "افروختن آتش". من که همواره شیفتهی آثار جک لندن بودم، با اشتیاق آن را خواندم و جاهایی را حک و اصلاح کردم. اما خلیل ویرایشهای مرا نپسندید و اصرار داشت که جملههای خود او بهتر است. پس از بحث فراوان، کمکم آشکار شد که این ترجمهی منتشرشدهی کس دیگریست (بهگمانم "در تلاش آتش" ترجمهی احمد بهشتی، نشر سپهر، تهران 1352) که او رونویسی کرده و جاهایی را به سلیقهی خود تغییر داده، و میخواهد بهنام خود منتشرش کند! عجب! بهتزده و با دهانی باز نگاهش میکردم. هیچ نمیفهمیدم چگونه کسی میتواند دست به چنین سرقتی بزند! کمی پندش دادم، و به گمانم از انتشار آن منصرف شد. او نوارهای کاست موسیقی مرا که با زحمت زیاد فراهم کردهبودم، دهتا – دهتا امانت میگرفت و میبرد، و پس از چندی پسشان میآورد. میگفت که شخص معتبری آنها را برای استفاده در یک ایستگاه رادیویی لازم دارد.
او چندی بعد آمد و آه و زاری کرد که جایی و خانهای ندارد و هر شب در اتاق کسی از همدانشگاهیان میگذراند، و خانهای و اتاقی پیدا نمیکند. چند روز بعد آمد و همین داستان را با سوز و گداز بیشتر باز گفت؛ و باز چند روز دیرتر... و سرانجام گفت که دیگر از سرگردانی به جان آمده، و به فکر آن است که ادامهی تحصیل را رها کند و به شهر زادبومی برگردد، و آخرین امیدش به من است که اجازه دهم چند روزی، دو سه هفتهای، اینجا، در این اتاق، زندگی کند تا شاید بتواند اتاقی برای خود پیدا کند. چه کنم؟ چه بگویم؟ پاسخ منفی من، اینگونه که او مطرح کرد، به این معنی بود که او ادامهی تحصیل را رها کند. میتوانستم چنین گناهی را به گردن بگیرم؟
رفتم و برای یکی از همخانهایها که اجارهی خانه به نام او بود وضعیت را توضیح دادم و پرسیدم که آیا میشود چند هفتهای یک مهمان هماتاقی داشتهباشم، و او موافقت کرد. فردا خلیل با یک چمدان و یک دست رختخواب آمد و گوشهای از اتاق را اشغال کرد. خلوت نیمچه تنهاییم بههم خورد. در تضاد با من ساکت، خلیل حرف میزد و حرف میزد. میپرسید و میپرسید. میخواست از تاریکترین گوشههای ذهنم که خود سری به آنها نمیزدم سر در آورد. کلافهام میکرد. با این سر و صدا با جعفر در آنسوی آراکسمه چه کنم؟ دیگر فرصتی نبود تا در خیال سر انگشتانم را بر لطافت آن رانهای توی تقویم دیواری بلغزانم.
دوسه هفته، شد دو ماه، و بعد خلیل خرد خرد گفت که هممدرسهای تیرهروزی دارد، مسعود، که او هم جا و مکانی ندارد، شبها در خیابان میخوابد، دارد از پا میافتد، برادرش دارد خانهای دستوپا میکند و مسعود لازم است تنها چند روزی را سر کند تا به سامانی برسد و درسش را ادامه دهد. آیا میشود که او هم بیاید اینجا و چند شبی بماند؟
امان از دوراهیها و سهراهیها و چندراهیهایی بر اخلاق، وجدان، انساندوستی، وظیفه، و چه میدانم چه زهرمارهای دیگری... آیا من میتوانستم راضی باشم از این که دانشجویی شبها در خیابان بخوابد؟ نه، نمیتوانستم!
مسعود هم آمد و شدیم سه نفر در این اتاق تنگ با همسایهای حساس در آنسوی آراکسمه. و چند روز شد چند هفته و چند ماه. درست یادم نیست، شاید ده ماهی آنجا بودند، و من دندان روی جگر گذاشتم. خیلی وقتها خود از خانه فراری بودم و در جاهای دیگری سر میکردم.
سه چهار سال بعد، انقلاب شد. خلیل نمیدانم چگونه پیدایم کرد و مرا با خود به خانهای در خیابان نصرت برد که در دو طبقهی آن عدهی بیشماری در چندین اتاق زندگی میکردند و او نیز همانجا میخوابید. هفتتیر بسیار کوچکی که در کف دست جا میگرفت در روزهای انقلاب از جایی پیدا کردهبود، قطعات آن را از هم باز کردهبودند و نتوانستهبودند دوباره سوارش کنند. از من خواست که درستش کنم. در جا سوارش کردم و پسش دادم، و رفتم. چندی بعد شنیدم که در کردستان به گروههای مسلح پیوستهاست.
ده سال پس از آن، در استکهلم، در یک میهمانی با همسایههای ایرانی، چند خواهر در میان میهمانان بودند. یکی از خواهران شوهر امریکایی داشت. در میان گفتوگوهای میهمانی از چند و چون و ایل و تبار منی که ساکت نشستهبودم پرسیدند، و ناگهان خواهران پچپچی با هم کردند و گویی آب یخ بر سر میهمانان و میهمانی پاشیده شد: آری، خواهری که شوهر امریکایی دارد چندی همسر خلیل بوده و چنان بلایی بر سرش آمده که هر کسی از زاد و رود خلیل را گیر بیاورد، او و خواهرانش میخواهند تکهپارهاش کنند! اما در مورد من به خیر گذشت! دیدند که موجود بیآزاری هستم و از تکهپاره کردنم گذشتند.
***
اکنون نزدیک چهل سال از آن چند ماه همخانگی من با خلیل گذشتهاست. در یک میهمانی در پارکی زیبا و سرسبز نشستهایم. خلیل هم هست. چندین سال دور از سوئد بوده، در کشورهای امریکای جنوبی چرخیده و زندگی کرده. همین تازگی در میان انقلابیان بولیوی بوده. برای حل برخی گرفتاریهای بانکی به سوئد بازگشته، اما "رفقا" گفتهاند که همینجا به وجود و کمک او نیاز دارند، و بهناگزیر باید مدتی همینجا بماند. منظور از "رفقا" یکی از شاخههای بیشمار منشعب از "حزب کمونیست کارگری"ست. در فرصتی که کسی پیرامونمان نیست، او رو میکند به من و میگوید:
- خیلی وقت است که میخواهم چیزی را به تو بگویم، اما فرصتی پیش نیامده. واقعیت این است که تو تأثیر بزرگ و تعیینکنندهای در زندگی من داشتهای، منتها تأثیر منفی!
دلم فرو میریزد. چه تأثیر منفی تعیینکنندهای در زندگی او گذاشتهام؟ میگوید:
- البته اول این را بگویم که کمک بزرگی کردی که وقتی دیدی در خانههای بستگان و آشنایان راحت نیستم، پیشنهاد کردی که با تو همخانه شوم! و تازه، خواستی که دوستم مسعود هم بیاید و چند روزی آنجا بماند!
شگفتا! من "پیشنهاد" کردم؟ من "خواستم"؟ فقط "چند روز"؟ یا آن دو زاری و التماس کردند و ماهها ماندند؟ ادامه میدهد:
- اما با یک چیز مسیر زندگی مرا بهکلی تغییر دادی. من یکی از ده نفری بودم که از میان صدها نفر در انواع آزمونهای تئوری و عملی آموزشگاه خلبانی هواپیمایی ملی ایران پذیرفته شدهبودم، با نمرهها و نتیجههای درخشان. از من دو بار تست شنوایی گرفتند، زیرا بار نخست باورشان نشد که شنوایی من این قدر عالیست. آمدم و با تو مشورت کردم. تو کلی نصیحتم کردی و گفتی که خلبانی کار دشواریست، خطر مرگ دارد، با این کار در واقع به خدمت "دستگاه حاکمیت" در میآیم، در حالی که در این سو "جنبش" به وجود امثال من نیاز دارد. بعد مرا برداشتی و با خود بردی، یک بطری عرق خریدی، و رفتیم به خانهی یک مترجم معروف، و از او خواستی که مرا نصیحت کند و از خر شیطان پایین بیاورد. او گفت که کارگر چاپخانه است، نوکر خودش است و سرور خودش، هر وقت خواست میرود و میآید، و تازه کتاب هم ترجمه و منتشر میکند. از همانجا تصمیم من عوض شد و با تحریک تو و او به بخت بزرگم پشت پا زدم، به آموزشگاه خلبانی نرفتم، و همانطور که میبینی امروز آس و پاس و آوارهام!
از شدت شگفتزدگی بهکلی لال میشوم. چه دارد میگوید؟ چنین چیزی را هیچ به یاد نمیآورم. آری، آن مترجم را میشناسم و بارها با خلیل با او دیدار داشتهایم. اما داستان انصراف او از تحصیل در آموزشگاه خلبانی؟ هیچ به یاد نمیآورم. آیا این داستان نیز مانند آن ترجمهی داستان جک لندن جعلیست؟ آیا این یاد را نیز مانند داستان سکونتش در خانهی من دستکاری کردهاست؟ آیا درست است که همسر سابقش را عذاب میداده و اکنون دارد مرا عذاب میدهد؟ یا آن که راست میگوید، اما همهی اینها از حافظهی من پاک شده؟ اما چنین استدلالی به کلی با ذهنیت و رفتار من بیگانه است. آن جملهبندی و کلمهی "جنبش" هیچ در منطق و واژگان من وجود ندارد. ممکن نیست من چنین چیزی گفتهباشم. در آن هنگام من با "جنبشی" نبودم؛ "جنبشی" نمیشناختم.
با این حال فرض کنیم که من و آن مترجم چیزهایی گفتیم. اما مگر تصمیم نهایی و مسئولیت آن پای خود تصمیمگیرنده نیست؟ مگر این خود من و خود تو نیستیم که بر سر دوراهیها و سهراهیها، هر چند با مشورت دیگران، راهی را با ارادهی خود انتخاب میکنیم و ادامه میدهیم؟ چگونه میتوان خود را در چاهی پرتاب کرد و سپس گفت که چون تو گفتی، من هم پریدم؟ و اگر خلبان هم شدهبود، چه میدانیم که اکنون کجا بود و چه میکرد؟
نمیگویم. هیچ نمیگویم. پیرامونمان شلوغ میشود و دیگر نمیشود حرف زد. عیبی ندارد. طفلک دنبال علت بیسامانی زندگانیش گشته و مقصر اصلی را در دیگری، در من یافته. جدا میشویم و از آنپس دیگر ندیدهامش. نمیدانم که آیا به بولیوی بازگشت تا به "جنبش" خدمت کند، یا در سوئد دارد به "رفقا" کمک میکند. اگر راست میگوید، "جنبش" و "رفقا" باید از من سپاسگزار باشند که سربازی کاری و وفادار برایشان هدیه دادهام!
Subscribe to:
Posts (Atom)