دیشب بالا پیش سیمین و مهمانش بودم. خانم اورانوس آنجا بود و قرار بود شب پیش سیمین بماند. اورانوس پرستار ماهری بود و تشخیص دادهبود که امشب وقتش است. هشدارم دادهبودند که گوشبهزنگ باشم تا اگر لازم شد به زایشگاه برسانیمشان. و اینک، این در زدن معنایی جز تولدی نزدیک نداشت. برخاستم. وقتش بود.
08 May 2010
از جهان خاکستری – 39
در میزدند. نیمهشب بود. خواب و بیدار بودم. گویی من نیز در انتظار بودم: در انتظار زادهشدن این فرزند موعود. همسایهی طبقهی بالایم سیمین پا به ماه بود. همان سیمین که نیمروی هنری مرا خراب کردهبود! شوهرش در دوردست خرمدره آموزگاری میکرد تا بخشی از نان خانواده را درآورد و من ارجاش مینهادم، چه، آموزگاری در دورافتادههای کشور برای من همواره از قهرمانانهترین کارها بود و هست.
دیشب بالا پیش سیمین و مهمانش بودم. خانم اورانوس آنجا بود و قرار بود شب پیش سیمین بماند. اورانوس پرستار ماهری بود و تشخیص دادهبود که امشب وقتش است. هشدارم دادهبودند که گوشبهزنگ باشم تا اگر لازم شد به زایشگاه برسانیمشان. و اینک، این در زدن معنایی جز تولدی نزدیک نداشت. برخاستم. وقتش بود.
دیشب بالا پیش سیمین و مهمانش بودم. خانم اورانوس آنجا بود و قرار بود شب پیش سیمین بماند. اورانوس پرستار ماهری بود و تشخیص دادهبود که امشب وقتش است. هشدارم دادهبودند که گوشبهزنگ باشم تا اگر لازم شد به زایشگاه برسانیمشان. و اینک، این در زدن معنایی جز تولدی نزدیک نداشت. برخاستم. وقتش بود.
24 April 2010
آرش اینجاست
تازهترین شمارهی مجلهی آرش (104) در پاریس منتشر شد. موضوع اصلی این شماره جنبش دانشجویی ایران است و از جمله دو نوشته از من دارد. یکی از آنها با یاری دوستان همدانشگاهی تهیه شده و فهرست نام کشتگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) است همراه با توضیحی کوتاه. نوشتهی دیگر دربارهی تحصن بزرگ دانشگاه ما در 24 آبان 1356 است. فهرست مطالب مجله را در این نشانی مییابید.
برای شمایی که در خارج هستید پیشنهاد میکنم که برای پشتیبانی از نشر فارسی بهطور کلی، و بهویژه نشر فارسی در خارج، با مراجعه به سایت مجله آن را مشترک شوید، یا دستکم و بهخاطر نام دانشگاهیان جانداده در راه آزادی و عدالت اجتماعی هم که شده این تک شماره را از کتابفروشی ایرانی شهرتان، یا از سایت مجله بخرید!
شمایی که در داخل هستید اگر مایل به دریافت مطلب مربوط به کشتههای دانشگاه هستید، خبر بدهید تا اسکنشدهی آن را با ایمیل بفرستم. روایت شخصیتر و با لحن "غیر مجلهای" از مطلب دوم را پیشتر در وبلاگم منتشر کردهام که در این نشانی مییابیدش.
بار دیگر از همهی یاران دانشگاهی صمیمانه سپاسگزارم.
برای شمایی که در خارج هستید پیشنهاد میکنم که برای پشتیبانی از نشر فارسی بهطور کلی، و بهویژه نشر فارسی در خارج، با مراجعه به سایت مجله آن را مشترک شوید، یا دستکم و بهخاطر نام دانشگاهیان جانداده در راه آزادی و عدالت اجتماعی هم که شده این تک شماره را از کتابفروشی ایرانی شهرتان، یا از سایت مجله بخرید!
شمایی که در داخل هستید اگر مایل به دریافت مطلب مربوط به کشتههای دانشگاه هستید، خبر بدهید تا اسکنشدهی آن را با ایمیل بفرستم. روایت شخصیتر و با لحن "غیر مجلهای" از مطلب دوم را پیشتر در وبلاگم منتشر کردهام که در این نشانی مییابیدش.
بار دیگر از همهی یاران دانشگاهی صمیمانه سپاسگزارم.
17 April 2010
بازشناسی مارکس
کارل مارکس که بود و چه میگفت؟ اندیشههای او چهگونه پرورش یافت؟ چه چیزهایی خواند و چه چیزهایی نوشت؟ چه هدفی داشت؟ آیا دانشمند بود، تاریخدان بود، یا فیلسوف؟ چه پیشبینیهایی کرد؟ آیا همهی حرفها و پیشبینیهای او درست در آمد؟ آیا اشتباهی داشت و آیا انتقادی بر او وارد است؟ میراث اندیشگی او چیست و چه ارزشی دارد؟
بهتازگی کتاب کوچک و جمعوجوری نزدیک به 140 صفحه به دستم رسید که به همهی پرسشهای بالا و بسیاری پرسشهای دیگر به زبانی ساده و روشی جالب پاسخ میدهد: "مارکس"، نوشتهی پیتر سینگر، ترجمهی محمد اسکندری، چاپ دوم 1387، تهران، انتشارات طرح نو.
ترجمهی کتاب خوب و روان است و چاپ نخست آن در سال 1379 با شمارگان 5000 گویا بهسرعت نایاب شد. نسخهی اصلی و انگلیسی کتاب در سال 1980 (1359) منتشر شد که گرچه پیش از فرو ریختن دیوار برلین بود، اما وجود دیوار در نگرش نویسنده بازتابی ندارد، و یا دستکم من این بازتاب را نمیبینم. با اینهمه پیتر سینگر نسخهی بازبینیشدهای از همین کتاب را در سال 2006 منتشر کرد. مقایسهی آن دو نسخه باید جالب باشد. Marx: a very short introduction / Peter Singer, Oxford University Press, 2006
پیتر سینگر کتاب دیگری را برای مطالعه پیرامون مارکس توصیه میکند که منبع اصلی خود او نیز بودهاست: David McLellan, Karl Marx: His life and Thoughts, Macmillan, London, 1979 نه این کتاب، اما روایت فشردهای از آن David McMillan: Marx, Fontana, London, 1975 با دو ترجمه در ایران منتشر شدهاست. آن ترجمهها را ندیدهام و از کیفیت آنها اطلاعی ندارم: کارل مارکس، اثر دیوید مکللان، ترجمهی منصور مشکینپوش، نشر رازی، تهران 1362، و ترجمهی عبدالعلی دستغیب، نشر پرسش، آبادان 1379.
از پیتر سینگر کتاب "هگل" نیز به فارسی منتشر شدهاست: ترجمهی عزتالله فولادوند، چاپ دوم، نشر ماهی، تهران 1386 (همچنین به شکل "کتاب گویا" در 7 نوار کاست).
نسخهی انگلیسی این کتابها در کتابخانههای سوئد موجود است و از ترجمههای فارسی تنها کتاب مکللان با ترجمهی دستغیب در کتابخانهی بینالمللی استکهلم یافت میشود.
با سپاس از دوستی که کتاب سینگر را برایم فرستاد.
اطلاعات کتابهای ایران
اطلاعات کتابخانههای سوئد، و کتابخانهی بینالمللی استکهلم
بهتازگی کتاب کوچک و جمعوجوری نزدیک به 140 صفحه به دستم رسید که به همهی پرسشهای بالا و بسیاری پرسشهای دیگر به زبانی ساده و روشی جالب پاسخ میدهد: "مارکس"، نوشتهی پیتر سینگر، ترجمهی محمد اسکندری، چاپ دوم 1387، تهران، انتشارات طرح نو.
ترجمهی کتاب خوب و روان است و چاپ نخست آن در سال 1379 با شمارگان 5000 گویا بهسرعت نایاب شد. نسخهی اصلی و انگلیسی کتاب در سال 1980 (1359) منتشر شد که گرچه پیش از فرو ریختن دیوار برلین بود، اما وجود دیوار در نگرش نویسنده بازتابی ندارد، و یا دستکم من این بازتاب را نمیبینم. با اینهمه پیتر سینگر نسخهی بازبینیشدهای از همین کتاب را در سال 2006 منتشر کرد. مقایسهی آن دو نسخه باید جالب باشد. Marx: a very short introduction / Peter Singer, Oxford University Press, 2006
پیتر سینگر کتاب دیگری را برای مطالعه پیرامون مارکس توصیه میکند که منبع اصلی خود او نیز بودهاست: David McLellan, Karl Marx: His life and Thoughts, Macmillan, London, 1979 نه این کتاب، اما روایت فشردهای از آن David McMillan: Marx, Fontana, London, 1975 با دو ترجمه در ایران منتشر شدهاست. آن ترجمهها را ندیدهام و از کیفیت آنها اطلاعی ندارم: کارل مارکس، اثر دیوید مکللان، ترجمهی منصور مشکینپوش، نشر رازی، تهران 1362، و ترجمهی عبدالعلی دستغیب، نشر پرسش، آبادان 1379.
از پیتر سینگر کتاب "هگل" نیز به فارسی منتشر شدهاست: ترجمهی عزتالله فولادوند، چاپ دوم، نشر ماهی، تهران 1386 (همچنین به شکل "کتاب گویا" در 7 نوار کاست).
نسخهی انگلیسی این کتابها در کتابخانههای سوئد موجود است و از ترجمههای فارسی تنها کتاب مکللان با ترجمهی دستغیب در کتابخانهی بینالمللی استکهلم یافت میشود.
با سپاس از دوستی که کتاب سینگر را برایم فرستاد.
اطلاعات کتابهای ایران
اطلاعات کتابخانههای سوئد، و کتابخانهی بینالمللی استکهلم
10 April 2010
ساز شکسته، و کار دنیا



این خبر مرا به بیش از 35 سال پیش و به فضای همین دانشگاه در آن سالها میبرد. هواداران گروههای انقلابی مسلح در آن سالها گرد هم میآمدند و به پشتیبانی از دانشجویان در بند شعار میدادند:
یاران ما زنداناند؛
زندانبانان جلاداند –
ای مرگ بر جلادان!
آنگاه با شعار "اتحاد، مبارزه، پیروزی" راه میافتادند، در کلاسها را میگشودند و با شعار و سروصدا بر همشان میزدند، شیشههای دانشگاه را میشکستند، کتابخانهی مرکزی را ویران میکردند، و دانشگاه را به تعطیلی میکشاندند. هماینان بودند که تلویزیون سالن خوابگاه دانشجویی را پیوسته خراب میکردند تا مبادا کسی آنجا بنشیند و گوگوش را، یا شوی "میخک نقرهای" فریدون فرخزاد را تماشا کند و از انقلاب و انقلابیگری غافل شود. هماینان بهسوی دختران زیبا و خوشپوش دانشگاه گوجهفرنگی گندیده پرتاب میکردند و در خلوت کتکشان میزدند. از نظر اینان دختران نمیبایست زیبا و برازنده باشند و توجه کسی را جلب کنند؛ نمیبایست بخندند یا با پسری راه بروند؛ حتی نمیبایست همراه با پسران در برنامههای کوهنوردی شرکت کنند! دختران میبایست ساده و "چریکی" لباس بپوشند و خشن و "چریکی" رفتار کنند. اینان میزهای کتابخانه را "آخور" مینامیدند که نمیبایست پشت آن نشست و سر در کتاب و درس فرو برد: درس بد است! باید به امر انقلاب پرداخت!
من نیز در آن هنگام از نظر ایدئولوژیک با برخی از آنان نزدیکی داشتم و من نیز یک – دو بار در تظاهرات شرکت کردم. اما هرگز شیشهای نشکستم و هرگز هیچ خسارتی به دانشگاه نزدم. من دانشگاه را دوست داشتم و از تعطیلی آن غمگین میشدم. کتابخانهی مرکزی یکی از پاتوقهای من بود. ساعتها در بخش کتابهای مرجع مینشستم و دربارهی آهنگسازان یا موضوعهای دیگر مطالعه میکردم و یادداشت بر میداشتم. دختران زیبا و خوشپوش دانشگاه را نیز دوست میداشتم. با دیدن دختران "کلاغی" (با مانتو و روسری) دلم میگرفت و میخواستم فریاد بزنم که آخر چرا زیبایی خود را میپوشانید؟
و در شگفتم از کار دنیا که اکنون آنکه از دانشجویان در بند پشتیبانی میکند بهجای شیشه شکستن با موسیقی این کار را میکند، و آنکه در جانب جلادان است با شکستن سازها با آنان رویارویی میکند!
با سپاس از بهنام که خبر را برایم فرستاد.
عکسها از پارلماننیوز
21 March 2010
سلام بر بهار!
سلام بر زیبایی!
چند روز پیش که با خانم گردانندهی برنامهی موسیقی کلاسیک درخواستی رادیوی سراسری سوئد تلفنی حرف میزدم، گفت: "من یک کمی حسودیم میشه که سال نوی شما همزمان با آغاز بهاره!" گفتوگوی تلفنی با پخش مستقیم از رادیو و با وقت تنگی که داشتم، دست و پا و زبانم را بستهبود و اغلب حاضرجواب نیز نیستم. فقط خندیدیم. میبایست میگفتم: "خب، آغوش ما باز است که به ما بپیوندید!"
***
همین دو هفته پیش با دخترم جیران به "ایکهآ" IKEA رفتهبودیم. دو قاب بزرگ تابلو برداشتم. دخترم چپچپ نگاهم کرد و پرسید:
- میخواهی ببری عکسهای اون زنه رو قاب کنی؟
نزدیک بود شاخ درآورم! هیچ نمیدانم از کجا پی برد که اینها را برای پوسترهای مونیکا بللوچی میخواهم که همینطور با نوار چسب به دیوار چسباندهامشان. با لبخندی کجکی گفتم:
- "خب، آره. چه اشکالی داره؟" گفت:
- "یعنی میخواهی به هر کدوم از اینها 250 کرون بدی و بعد عکسهای اون زنه رو توشون بذاری؟"
از لحن محکم جیران کمی به تردید افتادم. نکند آن پوسترها در واقع چیزهای بیارزشی هستند که میخواهم قابشان کنم؟ ولی، آخر، مونیکاست! و فقط پوسترها هم نیست. زوجی از دوستان جوانم که عکسهای مونیکا را بر در و دیوار خانهام دیدهاند، در سفر اخیرشان به تایلند یکی از عکسهای او را به یک نقاش خیابانی دادند و تابلوی زیبایی که از روی عکس نقاشی شده برایم آوردند که آن را دیگر نمیتوان با نوار چسب به دیوار چسباند و باید قابش کرد. دخترم ادامه داد:
- من هیچ آدم بزرگی رو ندیدهام که عکس ستارههای معروف رو به دیوارش بزنه!
خندان گفتم: - خب، من دلم نمیخواد آدم بزرگ بشم!
- یعنی میخواهی پسربچهی تین ایجر بمونی؟
- چه اشکالی داره؟ مگه تین ایجر موندن بده؟ تازه، هر موقع دلم خواست میتونم عکسهای توی قابها رو عوض کنم.
سری عاقل اندر سفیه تکان داد و رفت دنبال چیزهایی که خودش لازم داشت.
***
یکی از آشنایان ِ خوانندهی این نوشتهها همین چندی پیش حاشیهای بر "زن یعنی این؟" به سوئدی نوشت: "به نظر من با عکسهای مونیکا بللوچی که به در و دیوار خانهی شیوا هست، خانمهایی که وارد خانه میشوند مشکل بتوانند توجه او را جلب کنند."
او راست میگوید، اما نمیداند که مونیکا گریزگاه، پناهگاه و نهانگاه من است!
***
امید و آرزوهای سیاسی را بسیاری از دیگران گفتهاند و میگویند. من همه را در واژهی "سبز" میچکانمشان:
سالی سبز و خوش برای همهمان، اینجا، و آنجا، آرزو میکنم.
سلام بر زیبایی!
سلام بر بهار!
چند روز پیش که با خانم گردانندهی برنامهی موسیقی کلاسیک درخواستی رادیوی سراسری سوئد تلفنی حرف میزدم، گفت: "من یک کمی حسودیم میشه که سال نوی شما همزمان با آغاز بهاره!" گفتوگوی تلفنی با پخش مستقیم از رادیو و با وقت تنگی که داشتم، دست و پا و زبانم را بستهبود و اغلب حاضرجواب نیز نیستم. فقط خندیدیم. میبایست میگفتم: "خب، آغوش ما باز است که به ما بپیوندید!"
***
همین دو هفته پیش با دخترم جیران به "ایکهآ" IKEA رفتهبودیم. دو قاب بزرگ تابلو برداشتم. دخترم چپچپ نگاهم کرد و پرسید:
- میخواهی ببری عکسهای اون زنه رو قاب کنی؟
نزدیک بود شاخ درآورم! هیچ نمیدانم از کجا پی برد که اینها را برای پوسترهای مونیکا بللوچی میخواهم که همینطور با نوار چسب به دیوار چسباندهامشان. با لبخندی کجکی گفتم:
- "خب، آره. چه اشکالی داره؟" گفت:
- "یعنی میخواهی به هر کدوم از اینها 250 کرون بدی و بعد عکسهای اون زنه رو توشون بذاری؟"
از لحن محکم جیران کمی به تردید افتادم. نکند آن پوسترها در واقع چیزهای بیارزشی هستند که میخواهم قابشان کنم؟ ولی، آخر، مونیکاست! و فقط پوسترها هم نیست. زوجی از دوستان جوانم که عکسهای مونیکا را بر در و دیوار خانهام دیدهاند، در سفر اخیرشان به تایلند یکی از عکسهای او را به یک نقاش خیابانی دادند و تابلوی زیبایی که از روی عکس نقاشی شده برایم آوردند که آن را دیگر نمیتوان با نوار چسب به دیوار چسباند و باید قابش کرد. دخترم ادامه داد:
- من هیچ آدم بزرگی رو ندیدهام که عکس ستارههای معروف رو به دیوارش بزنه!
خندان گفتم: - خب، من دلم نمیخواد آدم بزرگ بشم!
- یعنی میخواهی پسربچهی تین ایجر بمونی؟
- چه اشکالی داره؟ مگه تین ایجر موندن بده؟ تازه، هر موقع دلم خواست میتونم عکسهای توی قابها رو عوض کنم.
سری عاقل اندر سفیه تکان داد و رفت دنبال چیزهایی که خودش لازم داشت.
***
یکی از آشنایان ِ خوانندهی این نوشتهها همین چندی پیش حاشیهای بر "زن یعنی این؟" به سوئدی نوشت: "به نظر من با عکسهای مونیکا بللوچی که به در و دیوار خانهی شیوا هست، خانمهایی که وارد خانه میشوند مشکل بتوانند توجه او را جلب کنند."
او راست میگوید، اما نمیداند که مونیکا گریزگاه، پناهگاه و نهانگاه من است!
***
امید و آرزوهای سیاسی را بسیاری از دیگران گفتهاند و میگویند. من همه را در واژهی "سبز" میچکانمشان:
سالی سبز و خوش برای همهمان، اینجا، و آنجا، آرزو میکنم.
سلام بر زیبایی!
سلام بر بهار!
20 March 2010
Nowruz i P2
17 March 2010
Jag var i P2 امروز توی رادیو بودم!
I dag den 17 mars var jag med i programmet Önska i P2 och på persiska uppmanade alla persisktalande att ta och önska klassisk musik med Nowruz-stämmning som ska spelas på lördag den 20 mars kl. 8 på morgonen i programmet Önska i P2. Lyssna till dagens program här. Spola fram till 10:29 om ni vill höra mig.
امروز هفدهم مارس به عنوان سفیر برنامهی موسیقی کلاسیک درخواستی رادیوی سوئد دعوت شدم تا از این برنامه پیامی به فارسی بفرستم و شنوندگان را فراخوانم تا موسیقی دلخواه خود را به مناسبت نوروز درخواست کنند. برنامهی ویژهی نوروز ساعت 8 صبح روز شنبه 20 مارس (29 اسفند) از این رادیو پخش میشود. برنامهی امروز را در این نشانی بشنوید. گفتوگوی من با گردانندهی برنامه در دقیقهی 10:29 و پیام فارسی من در دقیقهی 13:22 آغاز میشود.
07 March 2010
شوپن 200
دوشنبهی گذشته یکم مارس 2010 دویستمین زادروز فریدریک شوپن Frédéric François Chopin آهنگساز بزرگ لهستانی – فرانسوی بود. به همین مناسبت رسانههای فرهنگی و سالنهای کنسرت جهان در سراسر امسال برنامههای ویژهای دربارهی شوپن و با آثار او دارند.
نخستین سرودهی شوپن که در سالهای نوجوانی از رادیو شنیدم و از آن خوشم آمد، مارش سوگواری او بود! گذشته از این مارش سوگواری، "شبانه" (نوکتورن)های شوپن دوستداران بسیاری دارد، از جمله شبانهی اپوس 9، شماره 2، و نیز شبانهی شماره 20 (بی اپوس) که شوپن برای خواهرش لودویکا سرود.
شوپن، که در سراسر زندگی از بیماریهای سخت رنج میبرد، در 39 سالگی در بستر مرگ سه وصیت کرد: در ترحیم او رکوئیم موتسارت را بنوازند؛ پس از مرگ قلب او را از سینه در آورند و به سرزمین مادریش لهستان ببرند؛ و همهی آثار ناتمام و منتشرنشدهی او را نابود کنند. به دو وصیت نخست او عمل کردند و خوشبختانه به وصیت سوم عمل نکردند. قلب شوپن را در جامی از کنیاک جا دادند و خواهرش لودویکا آن را با خود به لهستان برد و این قلب از همان هنگام در کلیسایی در ورشو نگهداری میشود. در طول جنگ جهانی دوم میهنپرستان لهستانی این قلب را از کلیسا برداشتند و از گزند جنگ پاسش داشتند و پس از جنگ و پس از بازسازی کلیسا، قلب را به جای خود بازگرداندند.
شوپن چندی همراه با خانم ژرژ ساند George Sand نویسندهی نامدار فرانسوی در جزیرهی اسپانیایی مایورکا Mallorca بهسر برد. بستگان با نفوذ ژرژ ساند امکاناتی فراهم کردهبودند که شوپن 29 ساله که پزشکان میگفتند بیماری سل دارد (و اکنون گفته میشود بیماری بهکلی دیگری بوده) در آبوهوای شهر پالما استراحت کند. اما صاحب خانه با پیبردن به بیماری شوپن از خانه بیرونش انداخت و شوپن به همراه ژرژ ساند سه اتاق در دیر والدهموسا Valldemossa اجاره کرد. اینجا دیری از سدههای میانه بود که راهبان آن دشوارترین زندگی را در میان دیرهای اروپا داشتند. به خواست شوپن سقف اتاقها یا "سلول"های راهبان را که به او رسیدهبود به شکل درون درپوش تابوت بازساختند تا او در رختخواب احساس کند که در تابوت دراز کشیده، تا به آن عادت کند. در آن سه اتاق پیانو و همهی وسایل را به شکل موزهای حفظ کردهاند و این یکی از جاذبههای گردشگری جزیرهی مایورکاست. من در تابستان 1999 (1378) آنجا بودم. به گفتهی راهنما اینجا کاملترین موزهی شوپن در سراسر جهان است. راست و دروغش پای خانم راهنمای گرد و قلمبهی نروژی! آنجا کپی یک قالبگیری از دست چپ شوپن را هم به نمایش گذاشتهاند. خلاف افسانههایی دربارهی بزرگ بودن دست شوپن که گویا دو اکتاو پیانو را میپوشاند (!)، دست ظریف و زنانهای داشته. این سه سلول با بالکن و یک حیاط کوچک، چشمانداز زیبایی از کوهها و درههای پیرامون دارد که گویا بسیار الهامبخش بوده و دوران زندگی شوپن در اینجا از بارورترین سالهای زندگی او بودهاست. هر ساله گویا فستیوال شوپن در راهروهای اینجا برگزار میشود و استقبال از آن چنان است که پیانیستهای جهان از سالها پیش باید در آن نامنویسی کنند.
روستائیان بیرون دیر والدهموسا ژرژ ساند را به دلیل "آزاده" بودن و زندگی "نامشروع" با شوپن بسیار آزار میدادند، اجناس را یا به او نمیفروختند و یا گران میفروختند، پشت سرش سنگ و تخممرغ گندیده پرتاب میکردند. اینها، به اضافهی بدتر شدن حال شوپن گویا ژرژ ساند را از پا انداخت و او سرانجام شوپن را برای همیشه ترک کرد تا بار دیگر ده سال بعد در پاریس در بستر مرگ به دیدارش برود.
یکی از آثار شوپن که دوستداران بسیاری در اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) داشت، "اتود انقلابی" او (اپوس 10 شماره 12) بود. دوستم محمد که چندان علاقهای به موسیقی کلاسیک نداشت، با در آوردن ادای این اثر سربهسرم میگذاشت: ددم ددم... ددم ددم...! او چندی بعد سخت شیفتهی کنسرتو ویولون سیبلیوس شد.
والس شماره 7 (اپوس 64 شماره 2) نیز از آثار زیبای شوپن است. من اما کنسرتو پیانوی شمارهی 2 او را بیش از همه دوست دارم. این بخش دوم کنسرتوست که اگر تا میانههای آن حوصله کنید، به جاهای خوب میرسید!
اجرای بالا را من پسندیدم، اما صدای آن چند جا قطع میشود. این اجرا هم خوب است، اما تصویر متحرک ندارد.
راستی، در سخن از شوپن، پیشترها بارها کوشیدهبودم شعر همشهری بزرگم دکتر براهنی را که در آن از "شوپنیدن" میگوید بخوانم و بفهمم، و موفق نمیشدم، تا آنکه آن را با اجرای خود ایشان شنیدم و تازه دستگیرم شد که جریان چیست. اینجا ببینید.
این نوشتهی فارسی را هم دربارهی دویستسالگی شوپن بخوانید.
نخستین سرودهی شوپن که در سالهای نوجوانی از رادیو شنیدم و از آن خوشم آمد، مارش سوگواری او بود! گذشته از این مارش سوگواری، "شبانه" (نوکتورن)های شوپن دوستداران بسیاری دارد، از جمله شبانهی اپوس 9، شماره 2، و نیز شبانهی شماره 20 (بی اپوس) که شوپن برای خواهرش لودویکا سرود.
شوپن، که در سراسر زندگی از بیماریهای سخت رنج میبرد، در 39 سالگی در بستر مرگ سه وصیت کرد: در ترحیم او رکوئیم موتسارت را بنوازند؛ پس از مرگ قلب او را از سینه در آورند و به سرزمین مادریش لهستان ببرند؛ و همهی آثار ناتمام و منتشرنشدهی او را نابود کنند. به دو وصیت نخست او عمل کردند و خوشبختانه به وصیت سوم عمل نکردند. قلب شوپن را در جامی از کنیاک جا دادند و خواهرش لودویکا آن را با خود به لهستان برد و این قلب از همان هنگام در کلیسایی در ورشو نگهداری میشود. در طول جنگ جهانی دوم میهنپرستان لهستانی این قلب را از کلیسا برداشتند و از گزند جنگ پاسش داشتند و پس از جنگ و پس از بازسازی کلیسا، قلب را به جای خود بازگرداندند.
شوپن چندی همراه با خانم ژرژ ساند George Sand نویسندهی نامدار فرانسوی در جزیرهی اسپانیایی مایورکا Mallorca بهسر برد. بستگان با نفوذ ژرژ ساند امکاناتی فراهم کردهبودند که شوپن 29 ساله که پزشکان میگفتند بیماری سل دارد (و اکنون گفته میشود بیماری بهکلی دیگری بوده) در آبوهوای شهر پالما استراحت کند. اما صاحب خانه با پیبردن به بیماری شوپن از خانه بیرونش انداخت و شوپن به همراه ژرژ ساند سه اتاق در دیر والدهموسا Valldemossa اجاره کرد. اینجا دیری از سدههای میانه بود که راهبان آن دشوارترین زندگی را در میان دیرهای اروپا داشتند. به خواست شوپن سقف اتاقها یا "سلول"های راهبان را که به او رسیدهبود به شکل درون درپوش تابوت بازساختند تا او در رختخواب احساس کند که در تابوت دراز کشیده، تا به آن عادت کند. در آن سه اتاق پیانو و همهی وسایل را به شکل موزهای حفظ کردهاند و این یکی از جاذبههای گردشگری جزیرهی مایورکاست. من در تابستان 1999 (1378) آنجا بودم. به گفتهی راهنما اینجا کاملترین موزهی شوپن در سراسر جهان است. راست و دروغش پای خانم راهنمای گرد و قلمبهی نروژی! آنجا کپی یک قالبگیری از دست چپ شوپن را هم به نمایش گذاشتهاند. خلاف افسانههایی دربارهی بزرگ بودن دست شوپن که گویا دو اکتاو پیانو را میپوشاند (!)، دست ظریف و زنانهای داشته. این سه سلول با بالکن و یک حیاط کوچک، چشمانداز زیبایی از کوهها و درههای پیرامون دارد که گویا بسیار الهامبخش بوده و دوران زندگی شوپن در اینجا از بارورترین سالهای زندگی او بودهاست. هر ساله گویا فستیوال شوپن در راهروهای اینجا برگزار میشود و استقبال از آن چنان است که پیانیستهای جهان از سالها پیش باید در آن نامنویسی کنند.
روستائیان بیرون دیر والدهموسا ژرژ ساند را به دلیل "آزاده" بودن و زندگی "نامشروع" با شوپن بسیار آزار میدادند، اجناس را یا به او نمیفروختند و یا گران میفروختند، پشت سرش سنگ و تخممرغ گندیده پرتاب میکردند. اینها، به اضافهی بدتر شدن حال شوپن گویا ژرژ ساند را از پا انداخت و او سرانجام شوپن را برای همیشه ترک کرد تا بار دیگر ده سال بعد در پاریس در بستر مرگ به دیدارش برود.
یکی از آثار شوپن که دوستداران بسیاری در اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) داشت، "اتود انقلابی" او (اپوس 10 شماره 12) بود. دوستم محمد که چندان علاقهای به موسیقی کلاسیک نداشت، با در آوردن ادای این اثر سربهسرم میگذاشت: ددم ددم... ددم ددم...! او چندی بعد سخت شیفتهی کنسرتو ویولون سیبلیوس شد.
والس شماره 7 (اپوس 64 شماره 2) نیز از آثار زیبای شوپن است. من اما کنسرتو پیانوی شمارهی 2 او را بیش از همه دوست دارم. این بخش دوم کنسرتوست که اگر تا میانههای آن حوصله کنید، به جاهای خوب میرسید!
اجرای بالا را من پسندیدم، اما صدای آن چند جا قطع میشود. این اجرا هم خوب است، اما تصویر متحرک ندارد.
راستی، در سخن از شوپن، پیشترها بارها کوشیدهبودم شعر همشهری بزرگم دکتر براهنی را که در آن از "شوپنیدن" میگوید بخوانم و بفهمم، و موفق نمیشدم، تا آنکه آن را با اجرای خود ایشان شنیدم و تازه دستگیرم شد که جریان چیست. اینجا ببینید.
این نوشتهی فارسی را هم دربارهی دویستسالگی شوپن بخوانید.
28 February 2010
عقدهی کهف
نوشتهای از احسان طبری
داستان چگونگی پدیدآمدن و انتشار کتاب «از دیدار خویشتن – یادنامۀ زندگی» نوشتهی زندهیاد احسان طبری را در پیشگفتار دو چاپ این کتاب در خارج (چاپ نخست 1376، چاپ دوم با بازنگری 1379، هردو از نشر باران، استکهلم) آوردهام. آنجا از جمله نوشتم که طبری بخش دیگری نیز نوشتهبود و در یکی از واپسین دیدارهایمان پیش از دستگیری ِ بخش بزرگی از رهبری و گردانندگان حزب توده ایران به من دادهبود. عنوان آن «عقدۀ کهف» و دربارۀ نحوۀ برخوردِ او و همتایانش با جامعۀ ایران پساز دهها سال دوری از این جامعه بود. مجالی برای ماشیننویسی ِ آن بخش بهدست نیامد و بنابراین کپی ِ آن در میانِ نسخههای پنهان کرده در ایران موجود نبود، و من آن نوشته را در دسترس ندارم.
اما اکنون نسخهای از «عقدۀ کهف» را پیش رو دارم که از فراسوی 25 سال به دستم رسیدهاست: کپی از یک نسخهی فرسودهی تایپشده است. بهروشنی پیداست که آن را از زیر خاک بیرون آوردهاند و رطوبت به آن آسیب زدهاست. این نوشته تاریخ خرداد 1361 را دارد و من در همان هنگام به دست خود متن تایپشده را تصحیح کردهام. پس، در آنچه در پیشگفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم دو خطا داشتم: این بخش نه در واپسین دیدارها، که ماهها پیش از آن به من سپرده شدهبود؛ و ماشیننویسی هم شدهبود. پانزده سال فاصله میان پدید آمدن و انتشار «از دیدار خویشتن» (61- 1360 تا 1375) با همهی حوادث هولناک آن، تاریخ تحریر «عقدۀ کهف» را از ذهنم زدوده بود، و ده سال دیگری که از هنگام انتشار کتاب میگذرد نیز یاریم نمیکند که بهیاد آورم پس چرا «عقدۀ کهف» در مجموعهی «از دیدار خویشتن» گنجانده نشد. ولی یک نکته روشن است: طبری تاریخ "اسفند 1360" را در انتهای بخش "پایان" کتاب نوشتهاست، و «عقدۀ کهف» سه ماه پس از آن نوشته شدهاست.
هرچه بود و نبود، این نوشتهی احسان طبری نیز اکنون در برابر ماست. همچنانکه در پیشگفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم، بر خود نمیدانم که دربارهی مضمون و محتوای این نوشتهنیز نظر بدهم و تنها به وظیفهی خود که در برابر طبری و همسرش برای انتشار این نوشتهها بر عهده گرفتم، عمل میکنم. اینجا نیز تکرار میکنم که محتوای این نوشته نیز، پس از گذشت ربع قرن و آنچه در ایران و جهان گذشته، برای من پندآموز است و بیگمان برای بسیاری از خوانندگان نیز چنین خواهد بود.
استکهلم، بهمن 1386
[«عقدهی کهف» و پیشگفتار بالا نخستین بار در فوریهی 2009 (بهمن 1387) در شمارهی 21 و 22 فصلنامهی «باران» در سوئد منتشر شد.]
احسان طبری
عقدۀ کهف
در روانکاوی فروید اصطلاحی هست بهنام «عقدۀ ادیپوس» Eudipus و ما عقدۀ کهف را بر همان قیاس ساختهایم. «کهف» در زبان عربی با غار بهیک معنی است.
داستان کهف را همه ما از روی قرآن و تفاسیر میدانیم. اصحاب کهف و رقیم یعنی مردان غار سرگذشتی شگفت داشتهاند. میگویند سه تا شش تن بودند از اهالی شهر «افهسوس» Ephesus و از کارگزاران [فرمانروای] جبار این شهر که «دقیانوس» نام داشت و بر آن شدند که با سگ ابلق خود «قطمیر» به غاری بگریزند. وارد غاری شدند و سالیان دراز در آن خفتند و «کلبهم باسطٌ ذراعیّه بالوصید» و سگشان نیز بر درگاه غار بازو گشود و خفت.
وقتی پس از سیصد و نه سال از خواب بیدار شدند و به شهر رفتند، در اثر گذشت سالیان، همه چیز عوض شدهبود و کسی درهم و دینار آنها را نمیپذیرفت. قصه در سورۀ 18 قرآن آمده و روایات گوناگون است، ولی مقصد ما از «عقدۀ کهف» در این نوشته یعنی حالت روانی کسانی که مدتها در محیط آشنای خود نبودهاند، چنانکه نه محیط آنها را میشناسد و نه آنها محیط را و از این اصطلاح مقصد دیگری نداریم.
مثلاً نگارنده این سطور در اواخر زمستان 1327 بهناچار و به علت محکومیت غیابی سیاسی[1]، به خارج از کشور رفت و در اردیبهشت 1358 پس از انقلاب 22 بهمن به ایران بازگشت. این تقریباً میشود 30 سال و اندی. او به علت گوشهنشینی، در این 30 سال کمتر از عزلتکده خود خارج شد، و از اوضاع ایران تنها از طریق جراید و کتب و مجلات فارسی که بهوفور میخواند و اخبار رادیو باخبر میگردید.
وقتی به تهران بازگشت، شهر برای وی مانند «اصحاب کهف» بهکلی ناشناس بود. مردم از جهت ظاهر سیاهچردهتر و کوتهبالاتر بهنظر میرسیدند. از خیابان انقلاب به بالا که سی سال پیش تماماً ناشناخته بود، تازه شهر واقعی تهران شروع میشود و شمیران و کن و سولقان و کرج و علیشاهعوض و ورامین و سرخحصار و شمشک و جاجرود و لتیان که دور از تهران بودند، بخشهایی از تهران بزرگ شدند! دهها و صدها خیابان و کوچۀ زیبا و نازیبا در این بخش شهر به تهران تاریخی افزودهشد و شهر فاصله بین کوههای بیبی شهربانو و کرج و خرسان و البرز را پر کرد؛ شهری بزرگ و بیقواره پدید آمد.
یک طبقه متوسط و مرفه امریکائیمآب که اصلاً در دوران گذشته وجود خارجی نداشت، با خانههای وسیع و مجلل و چند اتوموبیل و ویلاهای کنار دریا به عرصه آمد که بین مولتیمیلیاردرهای اطراف دربار و مستشاران امریکائی و مردم عادی قرار داشتند. نشستوبرخاست و غذای سفره و تلفظ و آداب این قشر، با طبقه سنتی متوسط ایرانی زمان ما تفاوتهای جدی دارد که نمیگوئیم بد است، ولی به هر جهت نه آناست که بود.
و نیز یک قشر بسیار انبوه دهقانان زاغهنشین، شهر را از یک میلیون نفوس زمان گذشته به پنج میلیون و بیشتر رساندند و به عملگی و کارهای سیاه و خدمات اغذیهفروشی کنار خیابان و تعمیر و صافکاری اتوموبیل و دستفروشی و انواع دیگر خدمات از سطح بالا تا نازل مشغولاند و کشور را با شبکه خود پوشاندهاند.
آنها و زنان و کودکانشان محرک مهم انقلاب بودند.
شهر جولانگاه صدها هزار اتوموبیل امریکائی و ژاپنی و فرانسوی و آلمانی و مونتاژشده در ایران است و عملاً مردم در سوارهرو هستند و در پیادهروهای ناهموار تک- توک آدم راه میرود و هنوز هم چنین است.
نگارنده رسالهای درباره تحولات بد و خوب سی ساله نمیخواهد بنویسد زیرا «مثنوی هفتاد من کاغذ» میشود. هدف بیشتر توجه به برخی تحولات زبان فارسی و آن هم بهطور سطحی است: اصطلاحاتی مانند «زبل» (زرنگ)، «کلک» (حقه)، «علاف» (سرگردان)، «تو باغ نیست» (حالیش نیست)، «دوزاریش نیافتاده» (متوجه نشده)، و امثال آن که اکنون بسیار متداول است، در زمان ما نبود. اصطلاح «در این رابطه» که ترجمه از زبانهای اروپائی است، مرسوم نبود. اصطلاحات انگلیسی «تاپ» top (عالی)، «چکآپ» check up (معاینه)، «کنسل» cancel (تعویق و حذف)، «اوکی کردن» O.K. (موافقت و پذیرش)، «ادیت» edit (ویراستاری)، «شورت» short (زیرشلواری)، «گرین کارد» green card (برگ اقامت)، «چک کردن» check (وارسی کردن) و دهها مثل آنها ابداً بهکار نمیرفت. واژههای خارجی هم با تلفظ فرانسه ادا میشد. مثلاً کسی نمیگفت «یونیفورم»، میگفتند «اونیفورم»، چنانکه حالا هم کسی نمیگوید «سایکالاجی» و میگویند «پسیکولوژی»، یا نمیگویند «ثیاتر» و میگویند «تئاتر». در تلویزیون دیدم که چپ و راست گوینده «فایبروسکوپ» fibroscope تلفظ میکند، بهجای «فیبروسکوپ» یا بافتبین. در عین حال انصاف باید داد که در اثر کثرت ترجمههای علمی و ادبی خوب و بسیار خوب، در مجموع زبان فارسی از جهت دقت و فصاحت و رسائی ترقی چشمگیری کردهاست و به برکت تلاش جمعی ِ زبانشناسان، دهها معادل فصیح برای واژههای خارجی پدید آمده که مایهی خرسندی است.
در غذا هم «همبرگر» جای نان و کباب ما را گرفته و نام خیابانها و پارکها، وقت ورود من یا به اسم اعضای خاندان پهلوی بود یا به نامهای انگلیسی و امریکائی (مانند جردن، لوسآنجلس، روزولت، کندی، الیزابت، چرچیل و امثال آن) و بعدها عوض شد. نام رستورانها و هتلها و بوتیکها که انحصاراً خارجی بود. امریکائیها موفق شدهبودند ایران را تا هضم رابع نوش جان کنند و کشور ما را به یک ولایت امریکا یا «ستیت» state منتها قلابی آن بدل سازند. مدارس و خانههای فرهنگ و مراکز تدریس انگلیسی و بانکها و شعب مهندسی و اقتصادی وابسته، حد و حصر نداشت. فکر نمیشد خاندان پهلوی تا این حد کشور را پایبستۀ بیگانگان کردهباشد.
خلاصه تهران ناآشنا بود. طرز سخنگوئی کودکان و نوجوانان از تلفظ مصنوعی دوبلورهای ایرانی فیلمهای خارجی و مجریان رکلامها تقلید شدهبود، که خود تحت تأثیر بیان سینمائی انگلیسی است. حتی در واکنشهای برخی گروهکهای «چپ»، اندیشهها از تئوریهای انقلابی مقتبس نبود، بلکه الگوبرداری کودکانه و تقلید فیلمهای وسترنی و جیمزباندی امریکائی زیاد دیده میشد و میشود.
تا مدتها نگارنده تصور میکرد در ایران نیست و در جای ناشناس دیگری در کره زمین بهسر میبرد! واکنش خشمناک انقلاب در برابر این غربزدگی «ندید بدید»، امری عادی است و طبیعتاً باید رخ میداد.
به هر خانواده متوسط بهبالا که نظر میافکندید یا به امریکا رفتهبود یا بچههایشان در امریکا درس خوانده بودند (و میخوانند). در گذشتۀ دور تقریباً احدی را نمیدیدید که امریکا را دیدهباشد. ینگهدنیا جائی بود افسانهآمیز و بسیار دوردست. ما اولین بار سربازان امریکائی را در دوران جنگ دوم دیدیم.
رژیم گذشته موفق شدهبود تا جهان سوسیالیستی و ضد امپریالیستی را به «نقطه سفید» بدل کند و کماکان هم اینطور است. مردم از راه فیلم و رمان و کتاب و روابط فرهنگی میدیدند که اهالی «بلوک شرق» وجود دارند و دارای زندگی متمدنانه امروزی هستند، ولی عملاً آن را نمیدیدند و پندارها و خرافات «دیوار آهنین» و «صف نان سیاه» و «عقبماندگی فنی» و «هر زنی با هر مردی» و «دیکتاتوری خونین» درباره این کشورها مانند همیشه باقی بود. متأسفانه حالایش هم همینطور است و گاه تا حدی است که بالادست ندارد و به اتهامات سنتی، افترائات مائوئیستی هم اضافه شدهاست.
البته مردم ما واقعاً مردمی سمپاتیک، با حسن نیت، شجاع و بزرگ هستند. نویسنده این مردم را از نو کشف کرده و بسیار دوستدار و مجذوبش شدهاست، ولی افسوس که این مردم را هم به نوبه خود در نوعی زندان آریامهری نگاهداشتهبودند. این سه سال انقلاب مردم را تکان دادهاست و آنها حالا بهمراتب بهتر میبینند و از دنیای اشرف و شهرام، هژبر یزدانی و رضائی، مهستی و هایده، ویسکی و قمار، سفر به «سانخوزه و دالاس»، دنیای سرسپردگی به ساواک و بانکهای رنگارنگ و بسازوبفروش، خارج شدهاند، ولی هنوز سر نخ جهان زنده انقلابی کاملاً به دستشان نیامدهاست و نمیدانند که در عصر «غروب غرب سرمایهداری» بهسر میبرند و کماکان جهان معتاد کهنۀ ایشان، جهان واقعگرایانهای نیست و سطح آگاهی سیاسی بسیار نازل است و باید ایرانی اندیشه و عمل نوی را فراگیرد.
ما با وجود هجرت دراز، دیوارهای کهف خود را شکستهایم و شادمانیم که با مردم کشور عظیم و کبیر خود، در سرود و نبرد، در تفکر و ساختمان، بار دیگر همگام شدهایم... اگرچه این آزمایشی است روحاً بسیار دشوار و در دورانی بسیار بغرنج، ولی مطمئنیم که کشور دارای آینده بزرگی است و خورشید سعادتش طالع خواهد شد و نارسائیها و نازیبائیها و ناروائیها زائل خواهد گردید و آن طلوع هم چندان دور نیست.
خرداد 1361
----------------
[1] - محکومیت غیابی به اعدام، که در سالهای بعد یک محکومیت به اعدام دیگر بر آن افزودهشد. [ش]
یک نوشتهی دیگر دربارهی چگونگی انتشار «از دیدار خویشتن» در این نشانی مییابید. نقل تمام یا بخشی از این نوشته به شرط ذکر منبع مجاز است.
داستان چگونگی پدیدآمدن و انتشار کتاب «از دیدار خویشتن – یادنامۀ زندگی» نوشتهی زندهیاد احسان طبری را در پیشگفتار دو چاپ این کتاب در خارج (چاپ نخست 1376، چاپ دوم با بازنگری 1379، هردو از نشر باران، استکهلم) آوردهام. آنجا از جمله نوشتم که طبری بخش دیگری نیز نوشتهبود و در یکی از واپسین دیدارهایمان پیش از دستگیری ِ بخش بزرگی از رهبری و گردانندگان حزب توده ایران به من دادهبود. عنوان آن «عقدۀ کهف» و دربارۀ نحوۀ برخوردِ او و همتایانش با جامعۀ ایران پساز دهها سال دوری از این جامعه بود. مجالی برای ماشیننویسی ِ آن بخش بهدست نیامد و بنابراین کپی ِ آن در میانِ نسخههای پنهان کرده در ایران موجود نبود، و من آن نوشته را در دسترس ندارم.
اما اکنون نسخهای از «عقدۀ کهف» را پیش رو دارم که از فراسوی 25 سال به دستم رسیدهاست: کپی از یک نسخهی فرسودهی تایپشده است. بهروشنی پیداست که آن را از زیر خاک بیرون آوردهاند و رطوبت به آن آسیب زدهاست. این نوشته تاریخ خرداد 1361 را دارد و من در همان هنگام به دست خود متن تایپشده را تصحیح کردهام. پس، در آنچه در پیشگفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم دو خطا داشتم: این بخش نه در واپسین دیدارها، که ماهها پیش از آن به من سپرده شدهبود؛ و ماشیننویسی هم شدهبود. پانزده سال فاصله میان پدید آمدن و انتشار «از دیدار خویشتن» (61- 1360 تا 1375) با همهی حوادث هولناک آن، تاریخ تحریر «عقدۀ کهف» را از ذهنم زدوده بود، و ده سال دیگری که از هنگام انتشار کتاب میگذرد نیز یاریم نمیکند که بهیاد آورم پس چرا «عقدۀ کهف» در مجموعهی «از دیدار خویشتن» گنجانده نشد. ولی یک نکته روشن است: طبری تاریخ "اسفند 1360" را در انتهای بخش "پایان" کتاب نوشتهاست، و «عقدۀ کهف» سه ماه پس از آن نوشته شدهاست.
هرچه بود و نبود، این نوشتهی احسان طبری نیز اکنون در برابر ماست. همچنانکه در پیشگفتار «از دیدار خویشتن» نوشتم، بر خود نمیدانم که دربارهی مضمون و محتوای این نوشتهنیز نظر بدهم و تنها به وظیفهی خود که در برابر طبری و همسرش برای انتشار این نوشتهها بر عهده گرفتم، عمل میکنم. اینجا نیز تکرار میکنم که محتوای این نوشته نیز، پس از گذشت ربع قرن و آنچه در ایران و جهان گذشته، برای من پندآموز است و بیگمان برای بسیاری از خوانندگان نیز چنین خواهد بود.
استکهلم، بهمن 1386
[«عقدهی کهف» و پیشگفتار بالا نخستین بار در فوریهی 2009 (بهمن 1387) در شمارهی 21 و 22 فصلنامهی «باران» در سوئد منتشر شد.]
احسان طبری
عقدۀ کهف
در روانکاوی فروید اصطلاحی هست بهنام «عقدۀ ادیپوس» Eudipus و ما عقدۀ کهف را بر همان قیاس ساختهایم. «کهف» در زبان عربی با غار بهیک معنی است.
داستان کهف را همه ما از روی قرآن و تفاسیر میدانیم. اصحاب کهف و رقیم یعنی مردان غار سرگذشتی شگفت داشتهاند. میگویند سه تا شش تن بودند از اهالی شهر «افهسوس» Ephesus و از کارگزاران [فرمانروای] جبار این شهر که «دقیانوس» نام داشت و بر آن شدند که با سگ ابلق خود «قطمیر» به غاری بگریزند. وارد غاری شدند و سالیان دراز در آن خفتند و «کلبهم باسطٌ ذراعیّه بالوصید» و سگشان نیز بر درگاه غار بازو گشود و خفت.
وقتی پس از سیصد و نه سال از خواب بیدار شدند و به شهر رفتند، در اثر گذشت سالیان، همه چیز عوض شدهبود و کسی درهم و دینار آنها را نمیپذیرفت. قصه در سورۀ 18 قرآن آمده و روایات گوناگون است، ولی مقصد ما از «عقدۀ کهف» در این نوشته یعنی حالت روانی کسانی که مدتها در محیط آشنای خود نبودهاند، چنانکه نه محیط آنها را میشناسد و نه آنها محیط را و از این اصطلاح مقصد دیگری نداریم.
مثلاً نگارنده این سطور در اواخر زمستان 1327 بهناچار و به علت محکومیت غیابی سیاسی[1]، به خارج از کشور رفت و در اردیبهشت 1358 پس از انقلاب 22 بهمن به ایران بازگشت. این تقریباً میشود 30 سال و اندی. او به علت گوشهنشینی، در این 30 سال کمتر از عزلتکده خود خارج شد، و از اوضاع ایران تنها از طریق جراید و کتب و مجلات فارسی که بهوفور میخواند و اخبار رادیو باخبر میگردید.
وقتی به تهران بازگشت، شهر برای وی مانند «اصحاب کهف» بهکلی ناشناس بود. مردم از جهت ظاهر سیاهچردهتر و کوتهبالاتر بهنظر میرسیدند. از خیابان انقلاب به بالا که سی سال پیش تماماً ناشناخته بود، تازه شهر واقعی تهران شروع میشود و شمیران و کن و سولقان و کرج و علیشاهعوض و ورامین و سرخحصار و شمشک و جاجرود و لتیان که دور از تهران بودند، بخشهایی از تهران بزرگ شدند! دهها و صدها خیابان و کوچۀ زیبا و نازیبا در این بخش شهر به تهران تاریخی افزودهشد و شهر فاصله بین کوههای بیبی شهربانو و کرج و خرسان و البرز را پر کرد؛ شهری بزرگ و بیقواره پدید آمد.
یک طبقه متوسط و مرفه امریکائیمآب که اصلاً در دوران گذشته وجود خارجی نداشت، با خانههای وسیع و مجلل و چند اتوموبیل و ویلاهای کنار دریا به عرصه آمد که بین مولتیمیلیاردرهای اطراف دربار و مستشاران امریکائی و مردم عادی قرار داشتند. نشستوبرخاست و غذای سفره و تلفظ و آداب این قشر، با طبقه سنتی متوسط ایرانی زمان ما تفاوتهای جدی دارد که نمیگوئیم بد است، ولی به هر جهت نه آناست که بود.
و نیز یک قشر بسیار انبوه دهقانان زاغهنشین، شهر را از یک میلیون نفوس زمان گذشته به پنج میلیون و بیشتر رساندند و به عملگی و کارهای سیاه و خدمات اغذیهفروشی کنار خیابان و تعمیر و صافکاری اتوموبیل و دستفروشی و انواع دیگر خدمات از سطح بالا تا نازل مشغولاند و کشور را با شبکه خود پوشاندهاند.
آنها و زنان و کودکانشان محرک مهم انقلاب بودند.
شهر جولانگاه صدها هزار اتوموبیل امریکائی و ژاپنی و فرانسوی و آلمانی و مونتاژشده در ایران است و عملاً مردم در سوارهرو هستند و در پیادهروهای ناهموار تک- توک آدم راه میرود و هنوز هم چنین است.
نگارنده رسالهای درباره تحولات بد و خوب سی ساله نمیخواهد بنویسد زیرا «مثنوی هفتاد من کاغذ» میشود. هدف بیشتر توجه به برخی تحولات زبان فارسی و آن هم بهطور سطحی است: اصطلاحاتی مانند «زبل» (زرنگ)، «کلک» (حقه)، «علاف» (سرگردان)، «تو باغ نیست» (حالیش نیست)، «دوزاریش نیافتاده» (متوجه نشده)، و امثال آن که اکنون بسیار متداول است، در زمان ما نبود. اصطلاح «در این رابطه» که ترجمه از زبانهای اروپائی است، مرسوم نبود. اصطلاحات انگلیسی «تاپ» top (عالی)، «چکآپ» check up (معاینه)، «کنسل» cancel (تعویق و حذف)، «اوکی کردن» O.K. (موافقت و پذیرش)، «ادیت» edit (ویراستاری)، «شورت» short (زیرشلواری)، «گرین کارد» green card (برگ اقامت)، «چک کردن» check (وارسی کردن) و دهها مثل آنها ابداً بهکار نمیرفت. واژههای خارجی هم با تلفظ فرانسه ادا میشد. مثلاً کسی نمیگفت «یونیفورم»، میگفتند «اونیفورم»، چنانکه حالا هم کسی نمیگوید «سایکالاجی» و میگویند «پسیکولوژی»، یا نمیگویند «ثیاتر» و میگویند «تئاتر». در تلویزیون دیدم که چپ و راست گوینده «فایبروسکوپ» fibroscope تلفظ میکند، بهجای «فیبروسکوپ» یا بافتبین. در عین حال انصاف باید داد که در اثر کثرت ترجمههای علمی و ادبی خوب و بسیار خوب، در مجموع زبان فارسی از جهت دقت و فصاحت و رسائی ترقی چشمگیری کردهاست و به برکت تلاش جمعی ِ زبانشناسان، دهها معادل فصیح برای واژههای خارجی پدید آمده که مایهی خرسندی است.
در غذا هم «همبرگر» جای نان و کباب ما را گرفته و نام خیابانها و پارکها، وقت ورود من یا به اسم اعضای خاندان پهلوی بود یا به نامهای انگلیسی و امریکائی (مانند جردن، لوسآنجلس، روزولت، کندی، الیزابت، چرچیل و امثال آن) و بعدها عوض شد. نام رستورانها و هتلها و بوتیکها که انحصاراً خارجی بود. امریکائیها موفق شدهبودند ایران را تا هضم رابع نوش جان کنند و کشور ما را به یک ولایت امریکا یا «ستیت» state منتها قلابی آن بدل سازند. مدارس و خانههای فرهنگ و مراکز تدریس انگلیسی و بانکها و شعب مهندسی و اقتصادی وابسته، حد و حصر نداشت. فکر نمیشد خاندان پهلوی تا این حد کشور را پایبستۀ بیگانگان کردهباشد.
خلاصه تهران ناآشنا بود. طرز سخنگوئی کودکان و نوجوانان از تلفظ مصنوعی دوبلورهای ایرانی فیلمهای خارجی و مجریان رکلامها تقلید شدهبود، که خود تحت تأثیر بیان سینمائی انگلیسی است. حتی در واکنشهای برخی گروهکهای «چپ»، اندیشهها از تئوریهای انقلابی مقتبس نبود، بلکه الگوبرداری کودکانه و تقلید فیلمهای وسترنی و جیمزباندی امریکائی زیاد دیده میشد و میشود.
تا مدتها نگارنده تصور میکرد در ایران نیست و در جای ناشناس دیگری در کره زمین بهسر میبرد! واکنش خشمناک انقلاب در برابر این غربزدگی «ندید بدید»، امری عادی است و طبیعتاً باید رخ میداد.
به هر خانواده متوسط بهبالا که نظر میافکندید یا به امریکا رفتهبود یا بچههایشان در امریکا درس خوانده بودند (و میخوانند). در گذشتۀ دور تقریباً احدی را نمیدیدید که امریکا را دیدهباشد. ینگهدنیا جائی بود افسانهآمیز و بسیار دوردست. ما اولین بار سربازان امریکائی را در دوران جنگ دوم دیدیم.
رژیم گذشته موفق شدهبود تا جهان سوسیالیستی و ضد امپریالیستی را به «نقطه سفید» بدل کند و کماکان هم اینطور است. مردم از راه فیلم و رمان و کتاب و روابط فرهنگی میدیدند که اهالی «بلوک شرق» وجود دارند و دارای زندگی متمدنانه امروزی هستند، ولی عملاً آن را نمیدیدند و پندارها و خرافات «دیوار آهنین» و «صف نان سیاه» و «عقبماندگی فنی» و «هر زنی با هر مردی» و «دیکتاتوری خونین» درباره این کشورها مانند همیشه باقی بود. متأسفانه حالایش هم همینطور است و گاه تا حدی است که بالادست ندارد و به اتهامات سنتی، افترائات مائوئیستی هم اضافه شدهاست.
البته مردم ما واقعاً مردمی سمپاتیک، با حسن نیت، شجاع و بزرگ هستند. نویسنده این مردم را از نو کشف کرده و بسیار دوستدار و مجذوبش شدهاست، ولی افسوس که این مردم را هم به نوبه خود در نوعی زندان آریامهری نگاهداشتهبودند. این سه سال انقلاب مردم را تکان دادهاست و آنها حالا بهمراتب بهتر میبینند و از دنیای اشرف و شهرام، هژبر یزدانی و رضائی، مهستی و هایده، ویسکی و قمار، سفر به «سانخوزه و دالاس»، دنیای سرسپردگی به ساواک و بانکهای رنگارنگ و بسازوبفروش، خارج شدهاند، ولی هنوز سر نخ جهان زنده انقلابی کاملاً به دستشان نیامدهاست و نمیدانند که در عصر «غروب غرب سرمایهداری» بهسر میبرند و کماکان جهان معتاد کهنۀ ایشان، جهان واقعگرایانهای نیست و سطح آگاهی سیاسی بسیار نازل است و باید ایرانی اندیشه و عمل نوی را فراگیرد.
ما با وجود هجرت دراز، دیوارهای کهف خود را شکستهایم و شادمانیم که با مردم کشور عظیم و کبیر خود، در سرود و نبرد، در تفکر و ساختمان، بار دیگر همگام شدهایم... اگرچه این آزمایشی است روحاً بسیار دشوار و در دورانی بسیار بغرنج، ولی مطمئنیم که کشور دارای آینده بزرگی است و خورشید سعادتش طالع خواهد شد و نارسائیها و نازیبائیها و ناروائیها زائل خواهد گردید و آن طلوع هم چندان دور نیست.
خرداد 1361
----------------
[1] - محکومیت غیابی به اعدام، که در سالهای بعد یک محکومیت به اعدام دیگر بر آن افزودهشد. [ش]
یک نوشتهی دیگر دربارهی چگونگی انتشار «از دیدار خویشتن» در این نشانی مییابید. نقل تمام یا بخشی از این نوشته به شرط ذکر منبع مجاز است.
22 February 2010
مردن اما آسان نیست
تازهترین نوشتهام را با همین عنوان، که ادامهایست بر نوشتهی پیشینم "توبه، یا مرگ؟"، در سایت ایران امروز، یا در این نشانی بخوانید.
شمار بزرگی از اسیران شکنجهگاههای جمهوری اسلامی در درازای سی سال گذشته برای حفظ اسرار خود، برای پایان دادن به رنج خود، برای سر خم نکردن در برابر جلادان، و به دلایلی دیگر در دخمهها و سیاهچالهای جمهوری اسلامی دست به خودکشی زدند، و یا جلادان آنان را "خودکشی" کردند. بسیاری نیز پس از اقدامی "نا موفق" به خودکشی، دیرتر در تابستان 1367 اعدام شدند. آنان چهگونه تصمیم به نابودی خود گرفتند؟ چه بر آنان رفت و چه کشمکشهایی در درون داشتند؟
شمار بزرگی از اسیران شکنجهگاههای جمهوری اسلامی در درازای سی سال گذشته برای حفظ اسرار خود، برای پایان دادن به رنج خود، برای سر خم نکردن در برابر جلادان، و به دلایلی دیگر در دخمهها و سیاهچالهای جمهوری اسلامی دست به خودکشی زدند، و یا جلادان آنان را "خودکشی" کردند. بسیاری نیز پس از اقدامی "نا موفق" به خودکشی، دیرتر در تابستان 1367 اعدام شدند. آنان چهگونه تصمیم به نابودی خود گرفتند؟ چه بر آنان رفت و چه کشمکشهایی در درون داشتند؟
Subscribe to:
Posts (Atom)