26 February 2008

P2 igan, Ad Lib, och LEX

Programmet Ad Lib som sänds på P2 måndag till torsdag kl. 18:45 till 19:30 spelar ofta ganska bra musik. ‎Producenten och programledaren Alexander H. Rauch-Estreich, med kortnamnet LEX, har en bra ‎smak och mer och mindre goda kunskaper i världskulturen. Jag håller ibland inte med hans val av ‎dagens aktualitet eller förevändning för att spela en viss musik. Men detta kan jag stå ut med!‎

Vad däremot irriterar mig in i det outhärdliga och ”torterande” så att jag vill sparka radion sönder är att ‎ingen har lärt LEX konsten att prata i radio! Han berättar alltid saker baklänges och dessutom uttalar ‎hela tiden ord och meningar i decrescendo! Han börjar högt och rösten går ner och ner ju längre i meningen han kommer. Vad jag förväntar mig och vill gärna höra, så fort ett stycke ‎musik avslutar, är vad den heter och vem som har skapat den, men LEX börjar berätta en ‎strunthistoria från slutet till början om musiken och dess skapare, tuggar och sväljer ordens och ‎meningarnas slut och när han vill, till slut, berätta om styckets namn och skapare så är det dags för att ‎luften i lungorna ska ta slut och orden sväljas! Jag lyckas sällan urskilja styckets och skaparens namn ‎bland alla LEX baklängesstruntberättelser!‎

I kväll var det dags för exempel på filmmusik som har vunnit Oscar: Mycket värt att lyssna, om LEX sätt ‎inte irriterar en! Lyssna själva kvällens program i 30-dagarsarkivet här, och jag vet inte om jag ska ‎föreslå att ni lyssnar på LEX prat också för att förstå vad jag menar, med risken för att bli irriterad, eller ‎ska jag föreslå att ni blockerar öronen när han pratar.!

Gode LEX, vill du vara snäll och säga först vad musiken och komponisten heter och sedan berätta vad ‎du vill, baklänges eller framlänges, så att jag kan strunta i att lyssna på resten i väntan på nästa ‎stycke? Tack! Jag läste någonstans att SR vill satsa på att alla ska kunna höra allt det som sägs på ‎radio. Hoppas att även du omfattas av denna satsning!‎

22 February 2008

اعتراف

سخن از انقلاب بود، و سخن از ناظم حکمت بود، و اشاره‌ای به حقوق پدیدآورنده‌ی یک عکس. این‌ها مرا به‌یاد داستان عکس دیگری انداخت.

تابستان 1356 یکی از دوستان دانشگاهی هنگام بازگشت از سفری به اروپا عکس زیر را از ترکیه سوغات آورد. سربازی امریکائی (یا شاید فرانسوی) کودکی ویتنامی را تفتیش بدنی می‌کند.


عکس کم‌وبیش در همین قطعی بود که روی صفحه‌ی معمولی کامپیوتر دیده می‌شود. این دوست افزود که شعری از شاعری ترک هم همراه عکس بود که او آن را گم کرده‌است، ولی مضمون تقریبی آن را برایم تعریف کرد. عکس را در آتلیه‌ی عکاسی دانشگاه کپی و به‌اندازه‌ی A4 بزرگش کردیم و من مضمونی را که شنیده‌بودم به شکل شعر (شعر که چه عرض کنم!) زیر عکس نوشتم و در انتها نوشتم «ناظم حکمت»!

آن‌ها
در پی اسلحه جیب‌هایش را می‌کاوند
و نمی‌دانند
که بمبی ساعت‌شمار
در قلب او می‌تپد؛
بمبی که آن‌ها نه قادر به یافتنش هستند
و نه می‌توانند از کار بازش دارند.
«ناظم حکمت»

نسخه‌هایی از عکس و نوشته‌ را برخی از دوستان به‌یادگار بردند، و بعد، در روزهای جنگ و گریز و آتش و گلوله‌ی آغاز بهمن‌ماه 1357، در آرامش میان دو طوفان، نسخه‌ای از این عکس و شعر را به یکی از ستون‌های سیمانی دروازه‌ی اصلی دانشگاه تهران، که قلب حوادث بود، چسباندم.

فردای آن روز با شگفتی بسیار دیدم که کس یا کسانی عکس را کنده‌اند، آن را در قطع بزرگ A3 و با شعر «ناظم حکمت» در پای آن در هزاران نسخه چاپ کرده‌اند و دست‌فروشان فراوانی در پیاده‌روی روبه‌روی دانشگاه تهران هر نسخه را به بهای ده تومان می‌فروشند!

نام عکاس را نمی‌دانم تا از او قدردانی کنم، و از یاد بلند ناظم حکمت شرمسارم که پریشان‌گوئی‌های خود را به‌نام او جا زدم. او یکی از محبوب‌ترین شاعران من است و به مناسبت یکصدمین سال تولدش مطلبی نوشتم (ابعاد جهانی یک شاعر) که در نشریه‌ی نگاه نو (شماره 52، تهران، اردیبهشت 1381) چاپ شد.

20 February 2008

روز زبان مادری

جایی (یادم نیست کجا) خواندم که یک نشریه‌ی اینترنی پیشنهاد کرده که وبلاگ‌نویسان به مناسبت "روز زبان مادری" (2 اسفند، 21 فوریه) یک پست به زبان مادری خود بنویسند. به‌نظر من پیشنهاد خوبی‌ست. مشکل من این است که نمی‌دانم کدام تعریف از "زبان مادری" در مورد من صادق است! چگونگی تربیت زبانیم را در ابتدای "زبان پدری مادرمرده‌ی من" نوشتم. فکر می‌کنم چاره‌ای نیست جز آن که تکه‌ای به زبان مادرم (که کم‌تر "زبان مادری" من است) و تکه‌ای به زبان پدرم (که بیش‌تر "زبان مادریم" است) بنویسم. پس ابتدا بخش کوچکی از زبان مادربزرگ، که سال‌ها پیش از میان ما رفت، در توصیف برادرم شاهرخ، به گیلکی، و سپس شعری از ناظم حکمت به ترکی آذربایجانی.

او کوچی‌تا الآن دانم هفت بئی‌سا،... اوجور شه ده، اوجوره مدرسه... راهنمائی. [...] شیطانه! خیلی شیطانه! اما خودشه شیطانی کونه. هیچ کسه اذیت نوکونه! از اول صبح ای‌تا چوگوش انه فادن، ای‌تا سوزن، ای‌تا فلانچی، ای‌تا بیسارچی. قشنگ بشه او پوشت، ای‌دفعه دینی چیزهایی چاکونه آوره آدما نشان دهه آدما کله مو راسته به! انی پئر فاندره انه تعجب کونه! ماشاالله خیلی دست بره ئه‌‌تو چیانه. خو پئره دنبال گرده، هر راهی پئر شه، شبیه اون چی کودان‌دره، اونا فاندره، اونا یاد گیره.
تو چی چاکودی برارجان کی امی کبلا محرم‌نسا خانمه سر مویه راستا کودی؟ تره یاد ایسه چی بو؟

کرم کیمی (ناظیم حیکمت‌ین عینی آدلی شعرینین آذریله‌شمه‌سی – دوستوم انوشه‌یه)

هاوا قورغوشون کیمی آغیر،
باغیر،
------باغیر،
------------باغیر،
------------------باغیریرام.
گلین،
------قورغوشون
-----------------اریت-
-----------------------مه‌یه
----------------------------چاغیریرام.

او ده‌ییر کی، مانا:
- سن ئوز سسین‌ده کول اولارسان، ای!
کرم
----کیمی
-----------یانا-
-----------------یانا...

«دَ- َ- َ- َرد
----------چوخ...
-----------------هم‌درد یوخ».

اوره‌ک-
--------لرین
-------------قولاق-
--------------------لاری
-------------------------ساغیر...
هاوا قورغوشون کیمی آغیر...
من ده‌ییرم کی، اونا:
«قوی کول اولوم
-----------------کرم
---------------------کیمی
----------------------------یانا-
---------------------------------یانا.
من یانماسام،
---------سن یانماسان،
-------------------بیز یانماساق،
----------------------------------نئجه
---------------------------------------چیخار
---------------------------------------------قاران-
--------------------------------------------------لیق‌لار
--------------------------------------------------------آیدین-
--------------------------------------------------------------لیغا...
هاوا تورپاق کیمی حامیله.
هاوا قورغوشون کیمی آغیر،
باغیر
-----باغیر،
-----------باغیر،
-----------------باغیریرام.
گلین،
------قورغوشون
------------------اریت-
------------------------مه‌یه
چاغیریرام...

(1930)

14 February 2008

داستان همیشه تازه‌ی دلدادگی

سال گذشته در همین روز ِ دلدادگان عکس زیبای زیر را دوستان با ای‌میل برایم فرستادند. نمی‌دانم از چه روزنامه‌ای و چه تاریخی‌ست و از چه سایتی برداشته‌شده. برای رعایت حقوق پدیدآورنده‌اش تنها می‌توانم نوشته‌ی زیر آن را تکرار کنم: عکسی‌ست از جوانی اهل تالش به‌نام شباب گلچین که «چندی پیش» در مسابقه‌ی عکس یونسکو در ژاپن برنده‌ی جایزه‌ی ویژه (؟) شده‌است. درود بر شباب گلچین و نگاه زیبایش به عشق.


و اما اکنون که سخن از دلدادگی‌ست، می‌خواهم جرأت کنم و داستان کوتاه عاشقانه‌ای را که «چندی پیش» نوشتم و هنوز در جائی منتشر نشده و فکر نمی‌کنم منتشر شود، این‌جا بگذارمش. راوی آن...، بهتر است چیزی نگویم و خودتان بخوانیدش. فیلم «برخورد نزدیک از نوع سوم» Close Encounters of the Third Kind ساخته‌ی اسپیلبرگ که یادتان هست؟

برخورد نزدیک از نوع اس‌ام‌اس

"باید بخواهید تا شاید به‌دست آورید. با نخواستن چیزی به‌دست نمی‌آید."
(توضیح واضحات!)

عجب هیکلی! بلوز و شلوار تنگ و سیاه‌رنگ قالب تنش بودند. پیکر ورزیده‌ی اسکی‌بازان را داشت. گوئی درست باب میل من تراشیده بودندش. با وجود کفش‌های پاشنه‌بلند، مصمم، محکم، با اعتماد به‌نفس، با سر و گردن برافراشته، و با گام‌های بلند راه می‌رفت و بازوانش را آزادانه تاب می‌داد. حتی موهای طلائیش به سلیقه‌ی من کوتاه قیچی شده‌بودند. چشمان آبی درشت و بی‌حالتی داشت. دهانش قدری بزرگ بود. اما در مجموع و در دیده‌ی من زیبا بود. مدتی بود که ظهرها با تعدادی از همکارانم برای خوردن ناهار به این رستوران سلف‌سرویس می‌آمدیم. رستوران در یک بازارچه‌ی مدرن با سقف شیشه‌ای قرار داشت و محل کار او در همین بازارچه، زیر همین سقف شیشه‌ای و دو طبقه بالاتر بود. بعد از خوردن ناهار با همکارانش از پله‌هایی بالا می‌رفت و به دفتر محل کارش باز می‌گشت. هر روز عبور او از میان میزوصندلی‌ها و بالا رفتن او از پله‌ها را تماشا می‌کردم و لذت می‌بردم. درست مانند لذت بردن از مناظر زیبای طبیعت؛ مانند آن‌که بر ساحلی نشسته باشم و برآمدن خورشید را تماشا کنم، یا از بازی رنگ‌ها در جنگل پاییزی لذت ببرم. کم‌و‌کاستی‌ها و محدودیت‌های خود را به‌خوبی می‌شناختم و جز همین لذت تماشای طبیعی چیزی نمی‌خواستم. به فکر ارتباط با او نبودم.

شاید سالی این‌چنین گذشت. هرروز با ورود به بازارچه و محوطه‌ی رستوران با نگاه همه‌جا را می‌جستم تا او را پیدا کنم و بعد خیالم آسوده می‌شد که تماشایش خواهم کرد. همیشه می‌کوشیدم همکاران را برای نشستن سر میزی بکشانم و طوری بنشینم که او را و خرامیدنش را هرچه بهتر و طولانی‌تر ببینم. کم‌کم تماشای او به دل‌خوشی روزانه‌ی من تبدیل شده‌بود و اگر او را در رستوران نمی‌یافتم، دل‌تنگ می‌شدم.

یکی‌دو بار نیم‌نگاهی به‌سویم افکند، تا این‌که یک روز او و همکارانش آمدند، از کنار میز ما گذشتند، و او ناگهان سر برگرداند، گردنش را به‌شکل دل‌پذیری خم کرد و نگاه نوازشگرش را از روی شانه‌اش در نگاهم دوخت - مدتی طولانی! تنم داغ شد. دلم گرم شد. شاید سی سال بود که هیچ زنی این‌طور نگاهم نکرده‌بود! اهل چشمک‌زدن نیستم. نمی‌دانستم چه کنم. بلد نبودم! حتی لبخندی هم بر لبانم جاری نشد. و او رفت. چه می‌خواست بگوید با این نگاهش؟ دعوت به آشنایی؟ از آن روز به‌بعد احساس خوش‌تیپی می‌کردم! به نظرم می‌رسید که زن‌های دیگری هم در کوچه و خیابان و بازارچه نگاهم می‌کنند. به سر و وضعم بیشتر می‌رسیدم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 February 2008

چه کسی انقلاب کرد؟

همه‌ساله در این روزها رسانه‌های ایران به مناسبت سالگرد انقلاب عکس‌ها و نوشته‌هایی منتشر می‌کنند و فیلم‌هایی پخش می‌کنند. اما در آن‌چه پخش و منتشر می‌شود، نقش دین و افراد دینی در انقلاب پررنگ‌تر و پررنگ‌تر نشان داده می‌شود و دیگران بیشتر و بیشتر حذف می‌شوند. برنده در این میان کیست؟ برنده به‌نظر من کسانی هستند که فعالانه در انقلاب شرکت داشتند، اما اکنون پشیمان هستند و ادعا می‌کنند که "ما نبودیم" و آن‌چه در جمهوری اسلامی نشان داده می‌شود نیز ادعای آنان را تأیید می‌کند! تبلیغاتچی‌های جمهوری اسلامی دست‌کم از آن‌چه در شوروی سابق گذشت پند نمی‌گیرند، که چگونه دستگاه استالین رهبران انقلاب اکتبر را با "شعبده‌بازی" از عکس‌ها و اسناد "غیب" می‌کرد، اما سرانجام تاریخ دست‌شان را رو کرد.

من با انقلاب و همراه انقلاب بودم و پشیمان نیستم. روزی که شاه از ایران رفت شادترین روز همه‌ی زندگی من بود و هنوز هم هرگز به‌اندازه‌ی آن روز شاد نبوده‌ام. رفتن شاه برای من مساوی با برچیده‌شدن دستگاه زندان و شکنجه‌ی ساواک، برچیده‌شدن دستگاه فساد درباری بود. این عکس که در روزنامه‌ی کیهان 25 بهمن 1357 چاپ شد برایم نماد فرشته‌ی آزادی انقلاب ما بود، همراه با تصویر دیگری از دختری که به شکل مشابهی روی یک تانک ارتشی ایستاده‌بود، و پیدایش نمی‌کنم. اینان مرا به‌یاد تابلوی معروف اوژن دلاکروا Eugène Delacroix از انقلاب کبیر فرانسه "آزادی، راهبر مردم" می‌انداختند و از تماشای آن‌ها لذت می‌بردم. عاشق‌شان بودم! دروازه‌های زندان‌ها گشوده می‌شد و هم‌دانشگاهی‌ها و همکلاسی‌های من که با محکومیت‌های ده سال و پانزده سال و ابد در آن‌ها بودند، و مبارزانی که 25 سال و بیشتر در آن‌ها شکنجه شده‌بودند، بیرون می‌آمدند. من خود از تبعید و بازداشتگاه چهل‌دختر گریخته‌بودم. ظرف چهار سال مأموران ساواک دو بار خانه‌ی دانشجوئی مرا زیر و رو و ویران کرده‌بودند و رفته‌بودند. سه کتاب من که منتظر اجازه‌ی اداره‌ی ممیزی بودند، در فاصله‌ی چند ماه منتشر شدند. اکنون می‌شد کتاب و نشریه در هر زمینه‌ای و حتی به ترکی آذربایجانی که تا آن هنگام ممنوع بود، منتشر کرد. می‌شد رمان‌های "مادر" ماکسیم گورکی و "پاشنه آهنین" جک لندن را که تا آن هنگام پنج تا ده سال برای خواندن آن‌ها زندان می‌بریدند، آزادانه خرید و خواند. می‌شد کتاب‌های مارکس و لنین را در قفسه‌ی کتاب‌ها داشت و خواند یا نخواند! ممیزی و سانسور در کار نبود. می‌شد بی ترس از بازداشت و شکنجه در سخنرانی‌های نویسندگان محبوب شرکت کرد. می‌شد نفس کشید. آزادی! آزادی! زنده‌باد آزادی!

آزادی، راهبر مردم

و هنگامی‌که حزبی که هوادارش بودم رهنمود داد که به جمهوری اسلامی رأی "آری" بدهیم، یکی از غمگین‌ترن روزهای زندگیم بود. آری، شاه و دستگاهش همه‌ی جمعیت‌ها و سازمان‌ها و حزب‌ها و تشکل‌ها را نابود و ممنوع کرده‌بودند، و فقط یک شبکه باقی مانده‌بود: شبکه‌ی مسجدها و روضه‌خوانان. و شگفت نیست که اینان انقلاب را دزدیدند و به‌تدریج "روی رژیم شاه را سفید" کردند. و آن داستان دیگری‌ست.

عکس‌های جهانگیر رزمی، برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر، از انقلاب را این‌جا، و عکس‌های دیگری را این‌جا ببینید.

دختر رزمنده‌ی توی عکس را نمی‌شناسم و نمی‌دانم چه بر سرش آمد. امیدوارم از همه‌ی حوادث این سال‌ها جان به‌در برده‌باشد و خوشبخت باشد.

08 February 2008

Vid himlens utkant

I dag sprang jag direkt från jobbet till biografen Zita på stan och såg filmen ”Vid himlens utkant”: en mycket varm och vacker berättelse om relationen mellan ungdomar och föräldrar. Filmen är kritikerrosad, minst 9 gånger prisbelönad hittills bl.a. på Cannes 2007, och flerfaldigt prisnominerad. Missa inte den, och du kommer att njuta av språket också om du kan turkiska (även azerbajdzjanska) och/eller tyska.

01 February 2008

Lite IT - 3

OBS! Du som läser detta! Du utför alla mina tips på egen risk och jag tar inget ansvar om de inte fungerar eller något går snett!

1- Jag har sett många datorer som fastnar vid uppstarten: När man startar datorn och mitt i Windows-startskärm stänger av datorn sig själv och börjar om från början. I nästan alla tillfällen som jag har sett fenomenet gick det att lösa problemet genom att köra ”check disk” på datorns hårddisk där operativsystemet Windows är installerat (vanligtvis C:). Men hur ska man kunna köra ”check disk” när man inte kommer in i datorn?

Ett sätt är att öppna datorn, dra ut dess hårddisk, koppla den i en annan dator parallellt med denna dators egen hårddisk, och köra check disk från den friska datorn på inkopplade extradisken.

Men vad kan man göra om man inte har en frisk extra dator?

2- En arbetskamrat har lite problem med sin dator och bestämmer sig för att starta om sin dator i ”felsäkert läge”. Han kör msconfig och klickar för Diagnostikstart, och startar om datorn. Men vid uppstart kräver datorn ett lösenord som ingen vet och därför går det inte att komma in i datorn: Startsekvensen upprepas hela tiden och kräver ett okänt lösenord. Vad göra?

Att starta datorn i felsäkert eller diagnostikstart-läge är en kommandoswitch eller kommandoväxel som skrivs i en liten textfil som heter Boot.ini som ligger direkt under C:\. Om man kan komma åt denna fil, öppna och redigera den och ta bort växeln, har man löst problemet. Men hur kan man komma åt denna fil när man inte kommer in i själva datorn?

Ett sätt, igen, är att dra ut hårddisken och koppla den parallellt i en annan dator, som ovan, och redigera Boot.ini.

Men, igen, vad kan man göra om man inte har en annan frisk dator?

För några år sedan fanns en fantastisk hemsida med flera nyttiga och kraftfulla systemverktyg för datorer som hette Sysinternals. Men när man skriver dess adress i webbläsaren hamnar man hos Microsoft nuförtiden! Microsoft har nämligen köpt Sysinterals och konfiskerat dess verktyg och tillhandahåller inte alla. Ett av dessa verktyg hette NTFSDOS som gick att köra från en diskett för att lösa bägge ovanstående problemen.

Men verktyget går att hitta på annat håll: Gå till denna adress och längst ner på sidan hittar du ”Avira NTFS4DOS Personal”, klicka och ladda hem programmet och manualen, installera och skapa en diskett eller en CD-skiva (då det är färre och färre datorer som har diskettstation!) redan i dag och spara verktyget för den dagen då det behövs. Det är bäst att söka och hitta filen ”Edit.com” i din dator och lägga även den på disketten.

För att lösa ovanstående problemen måsta man starta datorn med denna diskett, och för en sådan start måste man säga till datorn att starta från disketten i stället för från hårddisken. Detta gör man genom att gå in i BIOS-setupen och ändra i boot-ordningen. För att gå in i BIOS-setup, under pågående start och när skärmen är fortfarande svart tryck på F2, Del, Esc, Del+Esc, F10 eller någon annan tangent beroende på datormodell. Se datorns manual.

NTFS4DOS kör check disk automatiskt när man startar datorn från denna diskett och där finns även kommandot ”defrag” att köra. För att lösa problem nr. 2 ovan, kör Edit från disketten, öppna C:\Boot.ini och radera allt som står efter /fastdetect och i samma rad. Rör inte några andra rader om du inte vet vad du gör!

29 January 2008

فتح کوتاه حسودانه، شکستی‌ست بلند

چند سطری با عنوان بالا در معرفی «شب 1002» تازه‌ترین دفتر شعر شاعر بزرگمان مفتون امینی نوشتم که در "ایران امروز" منتشر شده‌است. اگر آن سایت فیلتر شده‌، مانند همیشه در سایت من در این نشانی بخوانیدش.

23 January 2008

سوپ اسفناج

سوئدی‌ها سوپی با اسفناج درست می‌کنند که برای من گواراست. یک موقعی خواستم مشابه آن را بپزم، کمی این‌ور و آن‌ورش کردم، و چیز خوش‌مزه‌تری درآوردم! "اشتباه" کوچکم آن بود که "اختراعم" را در یکی‌دو مهمانی برای دوستان رو کردم، و حالا دیگر دست بردار نیستند! به‌ویژه فرزندان جوان این دوستان مشتریان پروپاقرص سوپ من هستند و مدام پاپی مادرانشان می‌شوند و سوپ اسفناج می‌خواهند! لابد برای کمبود آفتاب و آهن و کلسیوم در این سرزمین است.

تا امروز دستور پخت این سوپ را کم‌وبیش در پرده‌ای از راز نگاه‌داشتم، اما اکنون اینجا منتشرش می‌کنم، و دنیا را چه دیدی، شاید همین امروز و فردا کسی از هم‌وطنان در نیویورک یا جایی دیگر آن را در دکه‌ای به فروش بگذارد و مانند آن "سوپ- نازی" ایرانی در نیویورک (سریال ساین‌فلد) پول و پله‌ای به‌هم بزند. نوش جانش! زحمت من کم‌تر می‌شود!

مواد لازم برای 4 نفر:
یک بسته‌ی 400 گرمی اسفناج ریزکرده‌ی یخ زده (یا اسفناج تازه که خودتان ساطوریش می‌کنید)؛
1 لیتر آب؛
2 قرص جامد آب مرغ یا گوشت (بولیون - یا اگر گوشت و مرغ پخته باشید و آب آن را داشته‌باشید، چه بهتر. در این صورت مقدار آب لازم کم‌تر از یک لیتر است)؛
2 قاشق غذاخوری جعفری ریزکرده (خشک، یا یخ‌زده)؛
2 قاشق غذاخوری شوید ریزکرده (خشک، یا یخ‌زده)؛
2 قاشق غذاخوری پیازچه‌ی ریزکرده gräslök (خشک، یا یخ‌زده)؛
1 عدد پیاز؛
1 پر سیر، یا بیشتر؛
2 قاشق غذاخوری روغن نباتی یا مایع؛
2 عدد زرده‌ی تخم مرغ؛
2 عدد تخم مرغ آب‌پز و سفت؛
نیم دسی‌لیتر کرم فرش Creme Fräsch (ماست هم به‌جای آن قبول است)؛
یک یا دو قاشق غذاخوری آرد برنج (یا هر آرد دیگری که دم دست دارید)؛
2 قاشق غذاخوری زنجفیل تازه‌ی رنده‌شده؛
2 عدد لیموی تازه.

پیاز را ریز کنید، سیر را ورق‌ورق یا له کنید و هر دو را توی قابلمه‌ی سوپ با گرمای ملایم تفت دهید. اگر میل دارید، می‌توانید مقداری قارچ سفید champinjon خردکرده هم به این مخلوط بیافزایید (قارچ را به شکل خام در انتها هم می‌توانید بیافزایید). وقتی‌که این‌ها به اندازه‌ی دلخواه سرخ شدند، زردچوبه‌ی فراوان روی آن‌ها بپاشید و کمی هم بزنید تا زردچوبه هم سرخ شود. اسفناج را روی این مخلوط بریزید و (بعد از آن که اسفناج یخ‌زده آب شد) چند دقیقه‌ای مخلوط را تفت دهید تا اسفناج داغ شود و با زردچوبه و روغن مخلوط شود. سپس آب را روی آن بریزید، قرص یا آب مرغ یا گوشت را با آن مخلوط کنید و بگذارید 5 تا 10 دقیقه با در بسته آرام بجوشد. سبزی‌های دیگر را توی قابلمه بریزید.

حال زرده‌های تخم‌مرغ و کرم فرش (یا ماست) و آرد برنج را با هم بزنید تا یک‌دست شود و بعد آن را آهسته در سوپی که دیگر نمی‌جوشد (برای آن‌که ماست یا کرم فرش نبُرد) و پیوسته همش می‌زنید بریزید و مخلوط کنید.

در پایان زنجفیل، فلفل، نمک، و آب لیمو به‌اندازه‌ی دلخواه توی سوپ بریزید و بچشید! من گذشته از آب لیموی تازه، مقداری آب لیموی یک‌ویک هم اضافه می‌کنم، زیرا عطر و طعم ویژه‌ی آن را هیچ آب لیموی دیگری ندارد.

سوئدی‌ها نصف تخم مرغ آب‌پز هم توی هر پیاله سوپ می‌اندازند (میگو و سوسیس هم دیده شده!). آنان این سوپ را با نان و پنیر (پنیر لابد برای ایجاد تعادل میان فوسفور و کلسیوم است) می‌خورند. تفاوت سوپ من با سوپ معمولی سوئدی، یا همان راز خوش‌مزه بودن آن، استفاده از زردچوبه‌ی فراوان، زنجفیل فراوان، و آب لیموست.

نوش جان!

18 January 2008

Bobby Fischer död

Världen håller på att gå under! Idolerna går bort: ”Hillary död”, ”Ashurpoor död” (vilket jag inte skrev om), och nu ”Fischer död”. Jag skulle helst vilja skriva om liv och glädje men kan inte låta bli att säga några ord när gamla förebilder försvinner en efter en.

Jag hade suttit i isoleringscell ett tag, fått stryk och tortyr för att ha deltagit i en demonstration mot Vietnamkriget och mot president Nixon som bombade Vietnam med napalm som var på väg att besöka Iran och Shahen, och nyss hade flyttats till en ”öppen anstalt”. Det var sommaren 1972, det var varmt upp till 40 grader i Teheran, och vi, ca: 120 personer, trängdes i ett utrymme som var tänkt för kanske 40 personer. Det var aktivister från olika politiska grupper, från medlemmar i beväpnade gerillagrupper, vanliga demonstranter, oskyldiga som hade bara råkat byta böcker av Maxim Gorkij eller Lenin med varandra, eller sådana som inte ens visste vad en bok var för någonting.

Och där, och då, pågick tredje världskriget på schackbrädet!

Det var kalla krigets fortsättning mellan amerikanen Bobby Fischer, som i våra ögon stod för det onda, och ryssen Boris Spasskij, som i våra ögon stod för det goda. Och jag glömmer aldrig hur glad jag var när Spasskij vann första partiet när Fischer gjorde ett misstag som, enligt vad jag har läst, är en av de misstag som har skrivits oändligt antal artiklar om. Kolla själv om ni kan lite schack. Läget är såhär:

Fischer som har de svarta pjäserna, slår med sin löpare bonden i h2:

Och Spasskij fångar löparen med ett enkelt bondedrag g2-g3, vilket leder till Fischers förlust i detta parti.

Men matchen i sin helhet slutade i Fischers fördel och han blev världsmästare när jag var ut ur fängelse.

Spasskij flydde 1976 från Sovjet till Frankrike och det var svårt för mig att förstå och acceptera. Men jag själv flydde från Sovjet ca: 10 år senare hit till Sverige! Jag kunde inte låta bli att beundra Fischers förmåga i långdragna analyser, men tyckte synd när han inte ville ställa upp mot en annan av mina favoriter Anatolij Karpov. Han försvann från mitt sikte i många år och jag hörde om honom först när han hamnade i kollision med byråkrater i sitt hemland USA, blev flykting i Japan och Island och, se där, han pratade illa om den för mig avskyvärda G. W. Bush.

Och vad kan jag säga mera? Det är ju självaste livet med sina motsägelser! Ajö Bobby Fischer!