غذا حاضر بود، و در انتظار ورود مهمان نشسته بودم روی صندلی آشپزخانه، بطری وودکا را به دست گرفتهبودم و مانند کودکی که اسباببازی تازهاش را تماشا میکند، با شوق و ذوق بطری را به اینسو و آنسو میچرخاندم و نوشتههای رویش را میخواندم. چه بطری زیبایی! چه محتوای خیالانگیزی!
27 July 2016
از جهان خاکستری - 110
تا کنون دستکم دو بار برایم اتفاق افتادهاست. بار نخست در شهر مینسک پایتخت بلاروس بود. در قعر فقر، هنگامی که پول نداشتم که یک بطری از ارزانترین وودکای شوروی آن زمان، وودکای روسکایا Russkaya را به قیمت نصف دستمزد یک روزم بخرم و کمی بنوشم تا شاید ساعتی سنگینی آن بار غم را که داشت از پا درم میآورد از یاد ببرم، دوستی را به مهمانی به خانهام دعوت کردهبودم، و خب، برای مهمان باید سنگ تمام گذاشت: پیه چند روز ریاضت را به تن مالیدهبودم، و رفته بودم و یک بطری وودکای استالیچنایا Stolichnaya را که یک درجه بهتر و به قیمت دو برابر روسکایا بود خریدهبودم.
غذا حاضر بود، و در انتظار ورود مهمان نشسته بودم روی صندلی آشپزخانه، بطری وودکا را به دست گرفتهبودم و مانند کودکی که اسباببازی تازهاش را تماشا میکند، با شوق و ذوق بطری را به اینسو و آنسو میچرخاندم و نوشتههای رویش را میخواندم. چه بطری زیبایی! چه محتوای خیالانگیزی!
غذا حاضر بود، و در انتظار ورود مهمان نشسته بودم روی صندلی آشپزخانه، بطری وودکا را به دست گرفتهبودم و مانند کودکی که اسباببازی تازهاش را تماشا میکند، با شوق و ذوق بطری را به اینسو و آنسو میچرخاندم و نوشتههای رویش را میخواندم. چه بطری زیبایی! چه محتوای خیالانگیزی!
11 July 2016
حماسههای شفاهی آسیای میانه - متن کامل 3 فصل
و اینک متن کامل ترجمهی سه فصل از «حماسههای شفاهی آسیای میانه» در فورمت پی.دی.اف. از این نشانی دریافتش کنید. امیدوارم که زنان و مردانی همت کنند و بقیهی کتاب را نیز ترجمه کنند.
سخنی از مترجم
آنچه پیش رو دارید، ترجمهی سه فصل 1، 2، و 10 از کتاب "حماسههای شفاهی آسیای میانه" است که مشخصات کامل آن در برگ پیشین آمدهاست. این سه فصل را نزدیک چهل سال پیش به هنگام تبعید در پادگان چهلدختر (شاهرود) ترجمه کردم. دستنوشتهی ترجمه گم شد و سپس چند سال پیش پیدا شد و به دست من رسید. متن آن سه فصل را بازبینی و بازویرایش اساسی و گاه ترجمهی مجدد کردهام که در پی میآید.
در این کار، بزرگترین چالش عبارت بود از رمزگشایی از نامهای کسان و اقوام و جاها، و یافتن املای درست آنها. برای این منظور منابع گوناگون و پرشماری را کاویدهام، از "فهرست ریشهشناسی زبانهای آلتاییک" سرگئی استاروتسین Sergei Starostin's Altaic Etymological Database، تا "فرهنگ اساطیر ترکی" دنیز قاراقورت Türk Söylence Sözlüğü, Deniz Karakurt، واژهنامههای شاخههای گوناگون زبانهای ترکی، فرهنگهای فارسی، و البته ویکیپدیا به زبانهای گوناگون. واپسین تکیهگاهم در تعیین املای نامها، قواعد هارمونی صداهای زبانهای ترکی بودهاست. بیگمان خطاهایی نیز دارم.
در میانههای کار کشف کردم که ترکیب ng در نام کسان، در اصل "نون غُنّه" (تودماغی) ترکی بوده که در متنهای قدیمی با الفبای عربی به شکل "نگ" مینوشتند، و ویلهلم رادلوف، گردآورندهی بزرگ فولکلور ترکی هنگام رونویسی از متنها آنها را به شکل ng برگردانده، و نویسندهی کتاب حاضر نیز به همان شکل از رادلوف نقل کردهاست. من همهی آنها را (بهجز در نامهای چینی) "ن" ساده نوشتهام. همهی افزودههای میان [ ] در سراسر متن ترجمه از من است.
دریغا که در شرایطی نیستم و نیرویی در خود نمییابم که بقیهی کتاب را نیز ترجمه کنم. اما بیگمان زنان و مردان بلندهمتی هستند که دیر یا زود این کار را به انجام برسانند. بهویژه سه فصل پیوست کتاب به قلم ویکتور ژیرمونسکی بسیار مهم است.
سخنی از مترجم
آنچه پیش رو دارید، ترجمهی سه فصل 1، 2، و 10 از کتاب "حماسههای شفاهی آسیای میانه" است که مشخصات کامل آن در برگ پیشین آمدهاست. این سه فصل را نزدیک چهل سال پیش به هنگام تبعید در پادگان چهلدختر (شاهرود) ترجمه کردم. دستنوشتهی ترجمه گم شد و سپس چند سال پیش پیدا شد و به دست من رسید. متن آن سه فصل را بازبینی و بازویرایش اساسی و گاه ترجمهی مجدد کردهام که در پی میآید.
در این کار، بزرگترین چالش عبارت بود از رمزگشایی از نامهای کسان و اقوام و جاها، و یافتن املای درست آنها. برای این منظور منابع گوناگون و پرشماری را کاویدهام، از "فهرست ریشهشناسی زبانهای آلتاییک" سرگئی استاروتسین Sergei Starostin's Altaic Etymological Database، تا "فرهنگ اساطیر ترکی" دنیز قاراقورت Türk Söylence Sözlüğü, Deniz Karakurt، واژهنامههای شاخههای گوناگون زبانهای ترکی، فرهنگهای فارسی، و البته ویکیپدیا به زبانهای گوناگون. واپسین تکیهگاهم در تعیین املای نامها، قواعد هارمونی صداهای زبانهای ترکی بودهاست. بیگمان خطاهایی نیز دارم.
در میانههای کار کشف کردم که ترکیب ng در نام کسان، در اصل "نون غُنّه" (تودماغی) ترکی بوده که در متنهای قدیمی با الفبای عربی به شکل "نگ" مینوشتند، و ویلهلم رادلوف، گردآورندهی بزرگ فولکلور ترکی هنگام رونویسی از متنها آنها را به شکل ng برگردانده، و نویسندهی کتاب حاضر نیز به همان شکل از رادلوف نقل کردهاست. من همهی آنها را (بهجز در نامهای چینی) "ن" ساده نوشتهام. همهی افزودههای میان [ ] در سراسر متن ترجمه از من است.
دریغا که در شرایطی نیستم و نیرویی در خود نمییابم که بقیهی کتاب را نیز ترجمه کنم. اما بیگمان زنان و مردان بلندهمتی هستند که دیر یا زود این کار را به انجام برسانند. بهویژه سه فصل پیوست کتاب به قلم ویکتور ژیرمونسکی بسیار مهم است.
29 June 2016
کاپریچیوی ایتالیایی
1- پیوتر ایلیچ چایکوفسکی آهنگساز بزرگ روس در سال 1880 برای گریز از فاجعهی پس از یک ازدواج ناموفق و فراموش کردن ناراحتیها، همراه با برادرش به شهر رم، پایتخت ایتالیا سفر کرد. او در نامهای از آنجا برای پشتبان بزرگش "مادام فونمک" نوشت که بر پایهی ملودیهای ایتالیایی که در کوچه و بازار شنیده و نیز تکههایی از نوتهایی که دیده، یک اثر جالب تازه آفریدهاست. نام این اثر دیرتر "کاپریچیوی ایتالیایی" نهاده شد و نخستین بار در دسامبر همان سال در مسکو اجرا شد.
من در سالهای کودکی و نوجوانی بخشهایی از این اثر زیبا را بر متن نمایشنامههای رادیویی میشنیدم، و شیفتهی آن بودم، بی آنکه بدانم نام آن چیست و اثر کیست. سالها دیرتر در "اتاق موسیقی" دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) بود که صفحهی آن را یافتم.
در این نشانی آن را بشنوید. چند دقیقهای باید صبر کنید تا اثر به "جاهای خوبش" برسد!
2- مارک زاکربرگ آفرینندهی فیسبوک و کارشناسان شرکت او در یک بررسی استراتژیک برای آیندهی شبکههای اجتماعی، و بهویژه فیسبوک، به این نتیجه رسیدهاند که زمان مرگ کلام نوشتاری در این شبکهها فرا رسیده، و به زودی شکل بیان مفاهیم و مطالب بیشتر و بیشتر به سوی تصویر متحرک و زنده، یعنی پخش کلیپهای ویدئویی زنده خواهد رفت. در همین لحظه ویدئوهای زنده که در فیسبوک منتشر میشود، رتبهبندی هفت بار بالاتر از یک نوشتهی عادی دارد. شرح ماجرا را در این نوشته بخوانید (به سوئدی، میتوان با گوگل ترجمه کرد).
3- بهتازگی با گروهی از دوستان سفری ده روزه به ایتالیا کردم. اگر دو سه سال پیش بود، بیگمان سفرنامهای مفصل با جزئیات مینوشتم، اما اکنون با نداشتن وقت و انرژی، و اکنون که کلام نوشتاری در این شبکهها بی ارجتر میشود، تنها فهرستی از جاهایی که رفتیم و دیدیم مینویسم، و چند عکس به آن میافزایم، باشد که گامی بهسوی آن بیان تصویری بردارم، هرچند که اینها تصاویر متحرک زنده نیستند. در هر حال، این است "کاپریچیوی ایتالیایی" من!
نخست به میلان رفتیم، و در فرودگاه یک اتوموبیل بزرگ کرایه کردیم، و راندیم بهسوی نخستین ویلایی که کرایه کردهبودیم، نزدیک ساحل غربی دریاچهی گاردا Lago del Garda. نام اینجا "خانهی زیتونستانهای گاردا"ست، در روستای "بهشت" Paradiso در Puegnago sul Garda, Lombardia. چهار شب اینجا پایگاهمان بود و از آنجا هر روز به اطراف سفر کردیم. هنگام ورودمان خانم صاحبخانه نان و پنیر و سالامی و شراب سفید خنک برایمان روی میز گذاشت، و رفت. بامدادان آبتنی در استخر ویلا، در میان چمن و گل و گیاه، صفا داشت. خانم صاحبخانه اجازه داد که از یک درخت پر از ازگیل ژاپنی بسیار آبدار و خوشمزه (به ایتالیایی nespole، به انگلیسی loquat، به سوئدی japansk mispel) هر قدر میخواهیم بچینیم و بخوریم. چه کیفی داشت!
جاهایی که در آن اطراف دیدیم، اینها بودند: شهرک سالو Salò زادگاه گاسپارو سالو Gasparo Da Salò (1540 – 1609) مخترع ویولون، باغ شگفتانگیز و باورنکردنی ریویرا Gardone Riviera، شهر بسیار زیبای Riva del Garda در انتهای شمالی دریاچهی گاردا، شهر ساحلی Desenzano del Garda و بقایای یک ویلای باستانی از دوران امپراتوری رم، شبهجزیره و روستای سیرمیونه Sirmione،شهر ورونا Verona، آمفیتئاتر معروف آن Arena، و خانهی ژولیت (معشوقهی رومئو)، پل آجری قدیمی و قصر کاستلوکچیو Castelvecchio، و تاکستانها و شرابسازیهای والپولیچلا Valpolicella.
روز پنجم بهسوی اقامتگاه بعدیمان، ویلایی بسیار بزرگ در دهکدهی اوسماته Osmate, Lombardia، کنار دریاچه کوچک موناته Lago di Monate، نزدیک دریاچه ماجیوره Lago Maggiore رهسپار شدیم. اینجا از پذیرایی "زنده" خبری نبود، اما مقادیر زیادی ماکارونی و نان و مواد دیگر در آشپزخانه برایمان گذاشته بودند تا به ذائقهی خود بپزیم و بخوریم. اینجا نیز یک درخت گیلاس بود، با گیلاسهای نارس و ترش.
این جاها را در آن اطراف دیدیم: شهر زیبای لاونو Laveno با "تله کابین" بسیار بلندش و چشمانداز زیبا برفراز دریاچه ماجیوره، شهر ترمتزو Tremezzo در ساحل دریاچهی کومو Como و باغ افسانهای ویلا کارلوتا Villa Carlotta، با قایق تا آنسوی دریاچه و شهرک نقلی بلاجیو Bellagio، دیر سانتا کاترینا دل ساسو Santa Caterina del Sasso در ساحل دریاچه ماجیوره، و شهر رنو Reno. در شهر آنگرو Angero پس از دیدار از قلعه بزرگ آن، مسابقهی فوتبال سوئد و ایتالیا را در یک بار تماشا کردیم (و سوئد باخت!).
روز نهم به آخرین اقامتگاهمان، یک هتل – آپارتمان در میلان رفتیم، کلیسای جامع شهر، گالری ویتوریو امانوئل دوم Galleria Vittorio Emanuele II، و شاهکار لئوناردو داوینچی تابلوی "شام آخر" را در کنار صومعهی سانتا ماریا دل گراتسیه Santa Maria delle Grazie تماشا کردیم.
روز دهم هنگام بازگشت از فرودگاه لیناتهی میلان به استکهلم بود. کل این ماجرا، با بلیت هواپیما و کرایهی ماشین و کرایهی ویلاها و سوخت و بلیتهای موزهها و جاهای دیدنی، و خورد و خوراک در رستوران و نوشیدن شرابهای خوب، منهای خریدهای شخصی، نفری چیزی نزدیک به 11000 کرون سوئد آب خورد، که به نظر من خیلی خوب است. و این هم بیان تصویری:
من در سالهای کودکی و نوجوانی بخشهایی از این اثر زیبا را بر متن نمایشنامههای رادیویی میشنیدم، و شیفتهی آن بودم، بی آنکه بدانم نام آن چیست و اثر کیست. سالها دیرتر در "اتاق موسیقی" دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) بود که صفحهی آن را یافتم.
در این نشانی آن را بشنوید. چند دقیقهای باید صبر کنید تا اثر به "جاهای خوبش" برسد!
2- مارک زاکربرگ آفرینندهی فیسبوک و کارشناسان شرکت او در یک بررسی استراتژیک برای آیندهی شبکههای اجتماعی، و بهویژه فیسبوک، به این نتیجه رسیدهاند که زمان مرگ کلام نوشتاری در این شبکهها فرا رسیده، و به زودی شکل بیان مفاهیم و مطالب بیشتر و بیشتر به سوی تصویر متحرک و زنده، یعنی پخش کلیپهای ویدئویی زنده خواهد رفت. در همین لحظه ویدئوهای زنده که در فیسبوک منتشر میشود، رتبهبندی هفت بار بالاتر از یک نوشتهی عادی دارد. شرح ماجرا را در این نوشته بخوانید (به سوئدی، میتوان با گوگل ترجمه کرد).
3- بهتازگی با گروهی از دوستان سفری ده روزه به ایتالیا کردم. اگر دو سه سال پیش بود، بیگمان سفرنامهای مفصل با جزئیات مینوشتم، اما اکنون با نداشتن وقت و انرژی، و اکنون که کلام نوشتاری در این شبکهها بی ارجتر میشود، تنها فهرستی از جاهایی که رفتیم و دیدیم مینویسم، و چند عکس به آن میافزایم، باشد که گامی بهسوی آن بیان تصویری بردارم، هرچند که اینها تصاویر متحرک زنده نیستند. در هر حال، این است "کاپریچیوی ایتالیایی" من!
نخست به میلان رفتیم، و در فرودگاه یک اتوموبیل بزرگ کرایه کردیم، و راندیم بهسوی نخستین ویلایی که کرایه کردهبودیم، نزدیک ساحل غربی دریاچهی گاردا Lago del Garda. نام اینجا "خانهی زیتونستانهای گاردا"ست، در روستای "بهشت" Paradiso در Puegnago sul Garda, Lombardia. چهار شب اینجا پایگاهمان بود و از آنجا هر روز به اطراف سفر کردیم. هنگام ورودمان خانم صاحبخانه نان و پنیر و سالامی و شراب سفید خنک برایمان روی میز گذاشت، و رفت. بامدادان آبتنی در استخر ویلا، در میان چمن و گل و گیاه، صفا داشت. خانم صاحبخانه اجازه داد که از یک درخت پر از ازگیل ژاپنی بسیار آبدار و خوشمزه (به ایتالیایی nespole، به انگلیسی loquat، به سوئدی japansk mispel) هر قدر میخواهیم بچینیم و بخوریم. چه کیفی داشت!
جاهایی که در آن اطراف دیدیم، اینها بودند: شهرک سالو Salò زادگاه گاسپارو سالو Gasparo Da Salò (1540 – 1609) مخترع ویولون، باغ شگفتانگیز و باورنکردنی ریویرا Gardone Riviera، شهر بسیار زیبای Riva del Garda در انتهای شمالی دریاچهی گاردا، شهر ساحلی Desenzano del Garda و بقایای یک ویلای باستانی از دوران امپراتوری رم، شبهجزیره و روستای سیرمیونه Sirmione،شهر ورونا Verona، آمفیتئاتر معروف آن Arena، و خانهی ژولیت (معشوقهی رومئو)، پل آجری قدیمی و قصر کاستلوکچیو Castelvecchio، و تاکستانها و شرابسازیهای والپولیچلا Valpolicella.
روز پنجم بهسوی اقامتگاه بعدیمان، ویلایی بسیار بزرگ در دهکدهی اوسماته Osmate, Lombardia، کنار دریاچه کوچک موناته Lago di Monate، نزدیک دریاچه ماجیوره Lago Maggiore رهسپار شدیم. اینجا از پذیرایی "زنده" خبری نبود، اما مقادیر زیادی ماکارونی و نان و مواد دیگر در آشپزخانه برایمان گذاشته بودند تا به ذائقهی خود بپزیم و بخوریم. اینجا نیز یک درخت گیلاس بود، با گیلاسهای نارس و ترش.
این جاها را در آن اطراف دیدیم: شهر زیبای لاونو Laveno با "تله کابین" بسیار بلندش و چشمانداز زیبا برفراز دریاچه ماجیوره، شهر ترمتزو Tremezzo در ساحل دریاچهی کومو Como و باغ افسانهای ویلا کارلوتا Villa Carlotta، با قایق تا آنسوی دریاچه و شهرک نقلی بلاجیو Bellagio، دیر سانتا کاترینا دل ساسو Santa Caterina del Sasso در ساحل دریاچه ماجیوره، و شهر رنو Reno. در شهر آنگرو Angero پس از دیدار از قلعه بزرگ آن، مسابقهی فوتبال سوئد و ایتالیا را در یک بار تماشا کردیم (و سوئد باخت!).
روز نهم به آخرین اقامتگاهمان، یک هتل – آپارتمان در میلان رفتیم، کلیسای جامع شهر، گالری ویتوریو امانوئل دوم Galleria Vittorio Emanuele II، و شاهکار لئوناردو داوینچی تابلوی "شام آخر" را در کنار صومعهی سانتا ماریا دل گراتسیه Santa Maria delle Grazie تماشا کردیم.
روز دهم هنگام بازگشت از فرودگاه لیناتهی میلان به استکهلم بود. کل این ماجرا، با بلیت هواپیما و کرایهی ماشین و کرایهی ویلاها و سوخت و بلیتهای موزهها و جاهای دیدنی، و خورد و خوراک در رستوران و نوشیدن شرابهای خوب، منهای خریدهای شخصی، نفری چیزی نزدیک به 11000 کرون سوئد آب خورد، که به نظر من خیلی خوب است. و این هم بیان تصویری:
![]() |
با مخترع ویولون |
![]() |
باغ ریویرا و مجسمه زنی که گیسو بر آبشار میشوید |
![]() |
نمایی از شهر ریوا دل گاردا |
![]() |
یادبود خلبانان آزمایش پرواز با سرعتهای بالا، دسینزانو |
![]() |
آمفیتئاتر ورونا |
![]() |
ویلای ما در روستای "بهشت" |
پلکان دیر سانتا کاترینا دل ساسو |
کلیسای جامع میلان |
شام آخر |
لاونو |
21 June 2016
نگاه از چشماندازی دیگر
قطران در عسل: نقدی بر خاطرات شیوا فرهمند راد و نگاهی به تاریخنگاری حزب توده [ایران] و خاطرات تودهایها
نویسنده: بهمن زبردست
کتاب "قطران در عسل" روایت سرگذشتی است که در آن راوی علیرغم خاطرات تلخ گذشته، گویی پس از آن همه ماجراهای تلخ و شیرین که در حیات کمتر کسی رخ میدهد، حال به تعادلی در زندگیاش رسیده، از فاصلهی دورتری به آن چشمانداز مینگرد که روایتش را با چشمپوشی بر خطاهای بشری توام میسازد... راوی در عین حال که نثری شاعرانه دارد که گاه بهتمامی شعر است و اشک به چشم خواننده میآورد، با این حال چشمی تیزبین و در جای خود دقتی در خور یک متن پژوهشی را نیز پیش چشم دارد که روایتش از رویدادهای تاریخی را معتبر و قابل استناد میکند.
متن کامل را در وبگاه "گویانیوز" در این نشانی بخوانید.
نویسنده: بهمن زبردست
کتاب "قطران در عسل" روایت سرگذشتی است که در آن راوی علیرغم خاطرات تلخ گذشته، گویی پس از آن همه ماجراهای تلخ و شیرین که در حیات کمتر کسی رخ میدهد، حال به تعادلی در زندگیاش رسیده، از فاصلهی دورتری به آن چشمانداز مینگرد که روایتش را با چشمپوشی بر خطاهای بشری توام میسازد... راوی در عین حال که نثری شاعرانه دارد که گاه بهتمامی شعر است و اشک به چشم خواننده میآورد، با این حال چشمی تیزبین و در جای خود دقتی در خور یک متن پژوهشی را نیز پیش چشم دارد که روایتش از رویدادهای تاریخی را معتبر و قابل استناد میکند.
متن کامل را در وبگاه "گویانیوز" در این نشانی بخوانید.
08 June 2016
مفتون امینی – 90
تا جایی که میدانم، زادروز شاعر بزرگ آذربایجانی، و یکی از شاعرانی که من بسیار دوست میدارم، یدالله امینی (مفتون) 21 خرداد 1305 است و بنابراین 21 خرداد امسال (10 ژوئن) او جوانی 90 ساله است. تازهترین عکسهایش را در فیسبوک دوستدارانش میتوان دید، در این نشانی.
تعلق احساسی من به مفتون و شعر او از گونهای بسیار ویژه است و دشوار برای من که در همهی لایههای آن وارد شوم. پس اکنون، و امروز، که هیچیک از تازهترین آثارش در دسترسم نیست، و با گرفتاریهای روزمره و شتابزدگی آستانهی یک سفر، چیزی در چنتهی درویشانهام نمییابم برای پیشکش به او به مناسبت زادروزش، جز چیزکی فقیرانه که بیش از هشت سال پیش به مناسبت انتشار کتابش «شب 1002» نوشتم.
باشد تا در یکصدمین زادروزش، اگر بودم، جبران کنم.
آن نوشته در این و این نشانی در دسترس است.
در «روز جهانی زبان مادری» چهار سال پیش نیز، 26 فوریه 2012، در مراسمی که به همت انجمن قلم (پن) آذربایجان در استکهلم برگزار شد، مجموعهای از شعرهای ترکی آذربایجانی و فارسی مفتون امینی را خواندم که در این نشانی میتوان دید و شنید.
با صمیمانهترین شادباشها به مفتون امینی و خانوادهاش، و آرزوی سالهای طولانی شادی و تندرستی و جوانی برایش.
تعلق احساسی من به مفتون و شعر او از گونهای بسیار ویژه است و دشوار برای من که در همهی لایههای آن وارد شوم. پس اکنون، و امروز، که هیچیک از تازهترین آثارش در دسترسم نیست، و با گرفتاریهای روزمره و شتابزدگی آستانهی یک سفر، چیزی در چنتهی درویشانهام نمییابم برای پیشکش به او به مناسبت زادروزش، جز چیزکی فقیرانه که بیش از هشت سال پیش به مناسبت انتشار کتابش «شب 1002» نوشتم.
باشد تا در یکصدمین زادروزش، اگر بودم، جبران کنم.
آن نوشته در این و این نشانی در دسترس است.
در «روز جهانی زبان مادری» چهار سال پیش نیز، 26 فوریه 2012، در مراسمی که به همت انجمن قلم (پن) آذربایجان در استکهلم برگزار شد، مجموعهای از شعرهای ترکی آذربایجانی و فارسی مفتون امینی را خواندم که در این نشانی میتوان دید و شنید.
با صمیمانهترین شادباشها به مفتون امینی و خانوادهاش، و آرزوی سالهای طولانی شادی و تندرستی و جوانی برایش.
05 June 2016
نگاه دیگری بر قطران در عسل
نگاه دیگری بر قطران در عسل
نوشته: ابراهیم آریانی
نشر نخست در مجله باران شماره ۴۳ – ۴۲، تابستان و پاییز ۱۳۹۴
«قطران در عسل» عنوان کتابی است که خاطرات شیوا فرهمند راد، نویسنده و فعال سیاسی سابق را در 99 فصل و 575 صفحه در بر گرفته است؛ از کودکی تا سنین میانسالی؛ از زندگی در اردبیل در کنار پدر و مادر آموزگارش و آشنایی همزمان با دو فرهنگ آذری و گیلکی، تا آغاز دهه 50 و مهاجرت به تهران و فعالیتهای سیاسی.
شیوا فرهمند راد نام کتاب خود را از یک ضربالمثل روسی گرفته است: «ملاقهای قطران [مایع غلیظ سیاهرنگ که از تقطیر چوب یا زغالسنگ بهدست میآید]، کوزهای عسل را ضایع میکند.»
خاطرات شیوا فرهمند راد روایتی دیگر از یکی از اعضای «نسل سوخته» است؛ نسلی که با اولین جرقههای شناخت از محیط پیرامونی خویش، سودای دنیایی مالامال از عشق، انساندوستی و آرمانهای والای انسانی داشت. حال شماری از آن نسل که در کوران اعدامهای دهه 60 جان به در برد، در حسرت تحقق رؤیاهای دوران جوانسالیشان پیر شدهاند.
«قطران در عسل» حکایت نوجوانی است که عطش شناخت به مسایل اجتماعی و کاهش دردهای مردم، از همان عنفوان جوانی او را به سمت فعالیتهای سیاسی دانشجویی میکشاند و پس از مدتی در سالهای نخست دهه 50 به دلیل حضور در چند تظاهرات دانشجویی چند ماهی به زندان میافتد.
زندان اما فرصتی میشود تا او اطلاعات دقیقتری درباره گروههای سیاسی و فعالان سیاسی پیدا کند. نویسنده کتاب با روایتی دقیق و تأثیرگذار تأکید میکند که بیشتر کسانی که در همان چند ماه حضور در زندان میشناسد، در دهه 60 اعدام میشوند. او پس از رهایی از زندان، «اتاق موسیقی» را پایهگذاری میکند و از جمله به معرفی موسیقی فولکلوریک میپردازد و در این دوران «اپرای کوراوغلو» را به دو زبان فارسی و آذری منتشر میکند.
«قطران در عسل» با تأکید بر فعالیتهای دانشجویی و روش و منش زندگی راوی، موفق شدهاست تا تصویری روشن از فعالیتهای سیاسی دانشجویان در دهه 50 به دست دهد.
شیوا فرهمند راد در زمستان سال 56 فارغالتحصیل میشود و به خدمت سربازی میرود. اما با وجود مدرک لیسانس به دلیل فعالیتهای اجتماعی – سیاسی و همچنین سابقه زندان، سرباز صفر (عادی) محسوب و به پادگان چهلدختر تبعید میشود.
او در آستانه شکل گیری انقلاب از این پادگان فرار میکند تا به صفوف فعالان سیاسی و انقلابی بپیوندد. تقریباً در همین دوران به حزب توده ایران گرایش پیدا میکند و خیلی زود در پیوند با احسان طبری و ماهنامه «دنیا» قرار میگیرد. در دهه 60، سرانجام در پی سالها گریز، بازداشت و حبس فعالان سیاسی از جمله سران حزب توده ایران و بهویژه احسان طبری، ناگزیر به مهاجرت اجباری به شوروی سابق، مدینه فاضلهای میشود که به مانند هزاران تن دیگر گمان میکرد از ارزشهای والای انسانی آکنده و عاری از هرگونه پلشتی است.
شیوا فرهمند راد در وبلاگش نوشته است: «برای گریز از زندان و اعدام احتمالی به جرم فعالیت سیاسی، در سال 1362 آغوش سرد مام میهن را ترک کردم. چندی در مینسک پایتخت بلاروس زیستم (زیستن که چه عرض کنم) و سپس به سوئد پناه آوردم.»
در شوروی سابق در یک کارخانه شروع به کار میکند و آنجا هم تلاش میشود از وی و دیگر کارکنان سربازی مطیع و بی جیره و مواجب و فرمانبری بی چون و چرا ساخته شود. گویی برای او حکایت همچنان باقی است. پس دوباره ناچار به مهاجرت میشود؛ از غربتی به غربت دیگر.
او با روحی آزرده و تنی رنجور و زخمخورده از برکت «سوسیالیسم واقعاً موجود»، دوباره تصمیم میگیرد تا خود را از منجلاب برهاند. او شخصیتی مجیزگو و بلهقربانگو ندارد و اگر میخواست اینگونه زندگی کند، چه بسا که در وطن خود مسیر مبارزه سیاسی را انتخاب نمیکرد.
نویسنده در یک جلسه سخنرانی در «کانون کتاب» تورونتو گفته است: «من معتقدم کسانی که همنسل من در دههی پنجاه جوان بودند و بعد بهتدریج انقلابی شدند و انقلاب کردند، قبل و بعدش زندان شاه و جمهوری اسلامی را تجربه کردند و در گروههای سیاسی فعالیت کردند، مجبور شدند مهاجرت کنند و از کشورهای دیگر سر در آوردند، باید سعی کنند چیزهایی را که شاهدش بودند به شکلی بنویسند تا این تجربهها از بین نرود. چون نسلهای بعدی همیشه برایشان سؤال پیش میآید که چرا این طور شد، چرا شما انقلاب کردید؟ و تصور میکنند که ما هیچ مشکلی نداشتیم و تصور میکنند که مهاجرت چیز سختی نبوده. برای همین فکر کردم من هم سهم خودم را ادا کنم و به شکلی این تجربیات را منتقل کنم.» (برگرفته از گزارشی با عنوان «چرا نسل ما انقلاب کرد؟» نوشته فرح طاهری در وبسایت شهروند). او در نگارش این کتاب خاطرات علاوه بر دقت در بیان جزئیات، از بیان و ساختار داستانگونه نیز غافل نبودهاست: تقطیعها و رفت و برگشتهای ذهنی، به کتاب ساختاری جذاب و خواندنی بخشیده است: از خاطرات دانشجویی گرفته تا ماجراهای پادگان، زندان شاه، زندانیان سیاسی، فضای اجتماعی دو دهه 50 و 60، گروههای سیاسی مختلف، فعالیت در حزب توده ایران به عنوان یکی از اعضای اصلی و رابطهاش با نورالدین کیانوری و احسان طبری، بحرانهای دهه 60 و وضعیت اعضای حزب توده ایران و گریز ناگزیر از ایران و زندگی در خارج کشور.
همه این خاطرات در کتاب «قطران در عسل» با یک اعتراف عاشقانه آغاز میشود؛ نامه به زنی به نام «آزاده»؛ یک همکلاسی قدیمی؛ حکایت عشقی که هرگز بازگو نشدهاست؛ حکایتی که بسیاری از فعالان سیاسی پنج دهه اخیر آن را میشناسند و با آن زیستهاند. شیوا فرهمند راد در کتاب خاطرات خود روایت میکند که به عنوان یکی از اعضای نسل آرمانخواه ایران، اگرچه از لذتها و فرصتهای یک زندگی بیدغدغه و عاری از تنش در اوج جوانی میگذرد، ولی از جانب حتی نزدیکترین عزیزان خود رانده میشود و حتی او را مایه سرافکندگی و شرمساری خویش میدانند.
شیوا فرهمند راد ماجرای زندگی خود در داخل و خارج ایران را با قلمی ساده و صمیمی و در عین حال جذاب و پر کشش نوشته است.
نویسنده در خلال نوشتار گریزهایی به خاطرات مختلف زدهاست که شاید در ظاهر هیچ ربطی به اصل موضوع نداشته باشد، اما هم به کتاب جذابیت بخشیده، هم تابلویی از زندگی نویسنده کتاب ساخته که فهم دنیای او، جوانی، حسرتها و آرزوهایش را برای خواننده آسانتر کرده است؛ از جمله عشق رؤیاییاش به سهیلا (ثریا بکیاسا)ی بازیگر یا اشارههایش به مادر گیلک و پدر آذریزبانش، جابهجایی به اردبیل و بحران زبان مادری.
او نوشتهاست: «همکلاسیهای ترکی داشتم که درسخوان بودند و پیدا بود که در خانه کمکشان میکنند. اما به هنگام درس تحویل دادن گنگ و لال بودند. بعدها که انشا به مواد درسیمان افزوده شد، نمیتوانستند چیزی بنویسند. پای تخته نمیتوانستند به زبانی که تازه میآموختند چیزی بگویند.»
شیوا فرهمند راد در ایران دو کتاب «تحلیلی بر حماسه کوراوغلو» و «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی» را ترجمه و منتشر کرده و در خارج از ایران نیز علاوه بر «قطران در عسل» سه کتاب «با گامهای فاجعه» پیرامون دستگیری سران حزب توده ایران، خاطرات احسان طبری با عنوان «از دیدار خویشتن» و ترجمه یک رمان از زبان روسی بهنام «عروج» را [در داخل] روانه بازار کتاب [...] کرده است.
نوشته: ابراهیم آریانی
نشر نخست در مجله باران شماره ۴۳ – ۴۲، تابستان و پاییز ۱۳۹۴
«قطران در عسل» عنوان کتابی است که خاطرات شیوا فرهمند راد، نویسنده و فعال سیاسی سابق را در 99 فصل و 575 صفحه در بر گرفته است؛ از کودکی تا سنین میانسالی؛ از زندگی در اردبیل در کنار پدر و مادر آموزگارش و آشنایی همزمان با دو فرهنگ آذری و گیلکی، تا آغاز دهه 50 و مهاجرت به تهران و فعالیتهای سیاسی.
شیوا فرهمند راد نام کتاب خود را از یک ضربالمثل روسی گرفته است: «ملاقهای قطران [مایع غلیظ سیاهرنگ که از تقطیر چوب یا زغالسنگ بهدست میآید]، کوزهای عسل را ضایع میکند.»
خاطرات شیوا فرهمند راد روایتی دیگر از یکی از اعضای «نسل سوخته» است؛ نسلی که با اولین جرقههای شناخت از محیط پیرامونی خویش، سودای دنیایی مالامال از عشق، انساندوستی و آرمانهای والای انسانی داشت. حال شماری از آن نسل که در کوران اعدامهای دهه 60 جان به در برد، در حسرت تحقق رؤیاهای دوران جوانسالیشان پیر شدهاند.
«قطران در عسل» حکایت نوجوانی است که عطش شناخت به مسایل اجتماعی و کاهش دردهای مردم، از همان عنفوان جوانی او را به سمت فعالیتهای سیاسی دانشجویی میکشاند و پس از مدتی در سالهای نخست دهه 50 به دلیل حضور در چند تظاهرات دانشجویی چند ماهی به زندان میافتد.
زندان اما فرصتی میشود تا او اطلاعات دقیقتری درباره گروههای سیاسی و فعالان سیاسی پیدا کند. نویسنده کتاب با روایتی دقیق و تأثیرگذار تأکید میکند که بیشتر کسانی که در همان چند ماه حضور در زندان میشناسد، در دهه 60 اعدام میشوند. او پس از رهایی از زندان، «اتاق موسیقی» را پایهگذاری میکند و از جمله به معرفی موسیقی فولکلوریک میپردازد و در این دوران «اپرای کوراوغلو» را به دو زبان فارسی و آذری منتشر میکند.
«قطران در عسل» با تأکید بر فعالیتهای دانشجویی و روش و منش زندگی راوی، موفق شدهاست تا تصویری روشن از فعالیتهای سیاسی دانشجویان در دهه 50 به دست دهد.
شیوا فرهمند راد در زمستان سال 56 فارغالتحصیل میشود و به خدمت سربازی میرود. اما با وجود مدرک لیسانس به دلیل فعالیتهای اجتماعی – سیاسی و همچنین سابقه زندان، سرباز صفر (عادی) محسوب و به پادگان چهلدختر تبعید میشود.
او در آستانه شکل گیری انقلاب از این پادگان فرار میکند تا به صفوف فعالان سیاسی و انقلابی بپیوندد. تقریباً در همین دوران به حزب توده ایران گرایش پیدا میکند و خیلی زود در پیوند با احسان طبری و ماهنامه «دنیا» قرار میگیرد. در دهه 60، سرانجام در پی سالها گریز، بازداشت و حبس فعالان سیاسی از جمله سران حزب توده ایران و بهویژه احسان طبری، ناگزیر به مهاجرت اجباری به شوروی سابق، مدینه فاضلهای میشود که به مانند هزاران تن دیگر گمان میکرد از ارزشهای والای انسانی آکنده و عاری از هرگونه پلشتی است.
شیوا فرهمند راد در وبلاگش نوشته است: «برای گریز از زندان و اعدام احتمالی به جرم فعالیت سیاسی، در سال 1362 آغوش سرد مام میهن را ترک کردم. چندی در مینسک پایتخت بلاروس زیستم (زیستن که چه عرض کنم) و سپس به سوئد پناه آوردم.»
در شوروی سابق در یک کارخانه شروع به کار میکند و آنجا هم تلاش میشود از وی و دیگر کارکنان سربازی مطیع و بی جیره و مواجب و فرمانبری بی چون و چرا ساخته شود. گویی برای او حکایت همچنان باقی است. پس دوباره ناچار به مهاجرت میشود؛ از غربتی به غربت دیگر.
او با روحی آزرده و تنی رنجور و زخمخورده از برکت «سوسیالیسم واقعاً موجود»، دوباره تصمیم میگیرد تا خود را از منجلاب برهاند. او شخصیتی مجیزگو و بلهقربانگو ندارد و اگر میخواست اینگونه زندگی کند، چه بسا که در وطن خود مسیر مبارزه سیاسی را انتخاب نمیکرد.
نویسنده در یک جلسه سخنرانی در «کانون کتاب» تورونتو گفته است: «من معتقدم کسانی که همنسل من در دههی پنجاه جوان بودند و بعد بهتدریج انقلابی شدند و انقلاب کردند، قبل و بعدش زندان شاه و جمهوری اسلامی را تجربه کردند و در گروههای سیاسی فعالیت کردند، مجبور شدند مهاجرت کنند و از کشورهای دیگر سر در آوردند، باید سعی کنند چیزهایی را که شاهدش بودند به شکلی بنویسند تا این تجربهها از بین نرود. چون نسلهای بعدی همیشه برایشان سؤال پیش میآید که چرا این طور شد، چرا شما انقلاب کردید؟ و تصور میکنند که ما هیچ مشکلی نداشتیم و تصور میکنند که مهاجرت چیز سختی نبوده. برای همین فکر کردم من هم سهم خودم را ادا کنم و به شکلی این تجربیات را منتقل کنم.» (برگرفته از گزارشی با عنوان «چرا نسل ما انقلاب کرد؟» نوشته فرح طاهری در وبسایت شهروند). او در نگارش این کتاب خاطرات علاوه بر دقت در بیان جزئیات، از بیان و ساختار داستانگونه نیز غافل نبودهاست: تقطیعها و رفت و برگشتهای ذهنی، به کتاب ساختاری جذاب و خواندنی بخشیده است: از خاطرات دانشجویی گرفته تا ماجراهای پادگان، زندان شاه، زندانیان سیاسی، فضای اجتماعی دو دهه 50 و 60، گروههای سیاسی مختلف، فعالیت در حزب توده ایران به عنوان یکی از اعضای اصلی و رابطهاش با نورالدین کیانوری و احسان طبری، بحرانهای دهه 60 و وضعیت اعضای حزب توده ایران و گریز ناگزیر از ایران و زندگی در خارج کشور.
همه این خاطرات در کتاب «قطران در عسل» با یک اعتراف عاشقانه آغاز میشود؛ نامه به زنی به نام «آزاده»؛ یک همکلاسی قدیمی؛ حکایت عشقی که هرگز بازگو نشدهاست؛ حکایتی که بسیاری از فعالان سیاسی پنج دهه اخیر آن را میشناسند و با آن زیستهاند. شیوا فرهمند راد در کتاب خاطرات خود روایت میکند که به عنوان یکی از اعضای نسل آرمانخواه ایران، اگرچه از لذتها و فرصتهای یک زندگی بیدغدغه و عاری از تنش در اوج جوانی میگذرد، ولی از جانب حتی نزدیکترین عزیزان خود رانده میشود و حتی او را مایه سرافکندگی و شرمساری خویش میدانند.
شیوا فرهمند راد ماجرای زندگی خود در داخل و خارج ایران را با قلمی ساده و صمیمی و در عین حال جذاب و پر کشش نوشته است.
نویسنده در خلال نوشتار گریزهایی به خاطرات مختلف زدهاست که شاید در ظاهر هیچ ربطی به اصل موضوع نداشته باشد، اما هم به کتاب جذابیت بخشیده، هم تابلویی از زندگی نویسنده کتاب ساخته که فهم دنیای او، جوانی، حسرتها و آرزوهایش را برای خواننده آسانتر کرده است؛ از جمله عشق رؤیاییاش به سهیلا (ثریا بکیاسا)ی بازیگر یا اشارههایش به مادر گیلک و پدر آذریزبانش، جابهجایی به اردبیل و بحران زبان مادری.
او نوشتهاست: «همکلاسیهای ترکی داشتم که درسخوان بودند و پیدا بود که در خانه کمکشان میکنند. اما به هنگام درس تحویل دادن گنگ و لال بودند. بعدها که انشا به مواد درسیمان افزوده شد، نمیتوانستند چیزی بنویسند. پای تخته نمیتوانستند به زبانی که تازه میآموختند چیزی بگویند.»
شیوا فرهمند راد در ایران دو کتاب «تحلیلی بر حماسه کوراوغلو» و «پانزده قصه از پانزده جمهوری شوروی» را ترجمه و منتشر کرده و در خارج از ایران نیز علاوه بر «قطران در عسل» سه کتاب «با گامهای فاجعه» پیرامون دستگیری سران حزب توده ایران، خاطرات احسان طبری با عنوان «از دیدار خویشتن» و ترجمه یک رمان از زبان روسی بهنام «عروج» را [در داخل] روانه بازار کتاب [...] کرده است.
29 May 2016
حماسههای شفاهی آسیای میانه - 15
باری دیگر ساکن بیمارستان بودم و تازه چند روزیست به خانه برگشتهام، تا کی رمقی بازیابم. و این است تکهای دیگر از فصل دهم کتاب نورا چادویک «حماسههای شفاهی آسیای میانه»، این فصل، دربارهی شمنها:
مقایسهی این گزارش با داستانهای منظوم ترکان آباکان نشان میدهد که سفر مردان و زنان قهرمان به بهشت، بسیار شبیه سفرهای شمنهای مورد بحث ما به جایگاه بای اولگن است.(251) اما نزدیکترین شباهت را در میان یاقوتها(252) و مردمان غیر ترک همسایگیشان مانند آستیاکهای یئنیسئی Ostyak و یوراکها Yurak میتوان یافت.(253) مراسم اینان چنان شباهتهایی به مراسم شمنهای ترک دارد که گرچه کمبود جا اجازه نمیدهد که بیش از اشارهای کوتاه به آنها بکنیم، اما همین نگاه گذرا نشان میدهد که آگاهی از این مراسم دانش ما را از مراسم ترکی تکمیل میکند.
یاقوتها میگویند که در زمانهای گذشته شمنهایی بودهاند که بهراستی به آسمان عروج میکردهاند، و انبوه تماشاگران میتوانستهاند حیوان قربانی را شناور بر فراز ابرها ببینند، و در آن حال ضربههای دف شمن نیز در پی او شتاب میگرفت و خود شمن نیز با آن جامهی سحرآمیزش او را دنبال میکرد.(254) به همین شکل افتخار بالا رفتن تا بهشت بر پشت اسب به یک شمن بزرگ مغول دوران چنگیزخان نیز نسبت داده میشود.(255)
نگاهی به داستان سفر آستیاکهای یئنیسئی به آسمان میتواند تصوری از بخش پایانی سفر شمنهای آلتایی به جایگاه بای اولگن بدهد، زیرا که در گزارش رادلوف این بخش از مراسم آلتایی به اختصار نقل شدهاست. شمن آستیاک در آوازش میگوید که با استفاده از طنابی که از بهشت برایش آویختهاند تا آنجا بالا میرود(256) و در راه، ستارگانی را که سد راهش هستند کنار میزند. او سوار بر یک قایق بادبانی در آسمان راه میسپارد، و سرانجام با چنان سرعتی بر زمین نازل میشود که از آن باد بر میخیزد. پس از آن، او به جهان زیرین سفر میکند و در راه این سفر "شیاطین بالدار" دستیار او هستند.(257) همچنین میگویند که در میان آستیاکها و یوراکها شمن هنگام اوج گرفتن در آسمان در وصف سرزمینهای گوناگونی که میبیند ترانه میخواند. او در سرزمین گلهای سرخ و در میان کاجهای توندرا سیر میکند، و این جاییست که پدربزرگش در گذشته دف او را برایش ساختهاست. این خود اشارهی جالبیست به اعتقاد ارثی بودن و انتقال موهبت پیغامبری از نیاکان به نسل بعدی. او در میان ابرهای ارغوانی به خواب میرود، و سرانجام از راه یک رود بر زمین نزول میکند،(258) سپس خدایان بهشتی را و خورشید را، ماه را، درختان را، و جانوران زمینی را، با همین ترتیب، پاس میدارد و برای مردم عمر طولانی و شادی و غیره آرزو میکند.(259)
این گزارشهای سفر شمنها به بهشت را میتوانیم با گزارش مربوط به نصب شمن تازه در میان بوریاتها و مراسم بزرگ قربانی اسب در میان آنان مقایسه کنیم. این مراسم با تشریفاتی بسیار شبیه مراسم آلتایی برگزار میشود، بهجز آنکه بنا بر گزارش کورتین Curtin از مراسم بوریاتها، خود شمن نفس مرگ را در اسب نمیدمد و این کار را به دیگری واگذار میکند. در مراسم قربانی بوریاتها درختی بزرگ در مرکز یورت مینشانند، چنانکه انتهای آن از سوراخ دود سیاهچادر بیرون میرود و بر بلندترین نقطهی آن رشتههای رنگین ابریشمین میبندند به نشانهی رنگهای رنگینکمان. انتهای دیگر این رشتهها را به بلندترین شاخهی درخت دیگری میبندند که اندکی دورتر قرار دارد و "ستون"(260) نامیده میشود. برخی از شمنها به بالای این درختها میروند و از آنجا هدایایی به خدایان میدهند. راوی ما میافزاید: "در گذشتههای دور چنان شمنهای توانایی وجود داشتند که میتوانستند روی رشتههای ابریشمین بسته شده از بالای درخت غان که از سوراخ دود یورت بیرون میزد تا درخت دیگر بیرون یورت راه بروند، و این را «راه رفتن روی رنگینکمان» مینامیدند."(261) در مراسم مشابهی که هنگام نصب شمن بوریات اجرا میشود، به ما میگویند که درخت بزرگ نشانده در میان یورت، نمادیست از ایزد دربان که به شمن اجازه میدهد به بهشت وارد شود. نوارهای سرخ و آبی از انتهای آن تا ردیفی از غانهای بیرون یورت بسته میشود، و این "جلوههاییست نمادین از گذرگاههای شمن برای رسیدن به جهان ارواح".(262) شمن از غانی که در میانهی یورت نشاندهاند، و نیز دستکم از یکی از آنهایی که بیرون یورت هستند بالا میرود، و گاه در طول ردیف درختان از بالای یکی به بالای دیگری میجهد بدین معنی که از یک طبقهی بهشت به طبقهی بالاتر رفتهاست، تا آنکه در بالای آخرین درخت میگوید که به آخرین طبقهی بهشت که توان رسیدن به آن را دارد رسیدهاست. به آسانی مشاهده میشود که چگونه گفتههایی از این قبیل که در گذشته شمنها در آسمان دیده میشدند، از این نمادگراییها سرچشمه گرفتهاند.
به گمان من نشانههایی از سفر شمن آلتای به حضور بای اولگن در بخشی از منظومهی اویغوری قوداتقو بیلیک [قوتادغو بیلیگ] نیز وجود دارد. این اثر در سدهی یازدهم در ترکستان شرقی نوشته شدهاست. بخش مورد اشارهی من مربوط به رؤیاییست که شخصی بهنام اوتکورمیش Otkürmish [اودگؤرموش] برای شاهزاده گونتوقتی الیک Kün-Tokty-Elik [گوندوغدو] نقل میکند. اوتکورمیش نقل میکند که چگونه در رؤیا نردبان بلندی با پنجاه پله پیشاروی خود دید.(263) او از این پلهها تا بالای نردبان رفت، که بنا بر روایتی که وامبری نقل کرده، مسیری با هفت منزل بود. در بالای نردبان یک دوشیزهی خدمتکار یا نگهبان به او آب داد تا بنوشد، و بادش زد تا خنک شود، جانی تازه گرفت، و توانست راهش را تا بهشت ادامه دهد، هرچند که بیهوش بود، "شاید از جد و جهد بسیار".
به نظر میرسد که این بخش جالب برای مترجم پر دردسر بوده، و چندین نکته همچنان مبهم ماندهاست. طبیعیست که میتوان به یاد تصویر خیالی نردبان یعقوب افتاد که آن نیز در خواب دیده شدهاست.(264) اما بهنظر میرسد که نزدیکترین شباهتها به این بخش را در کارها و باورهای شمنهای آلتای میتوان یافت، و به گمان من مطالعهی دقیقتر اینها میتواند راهگشای درک نکات مبهم متن اویغوری باشد.
بخش دوم نمایش دینی آلتای سفر شمن به سرزمین مردگان یا همان قلمرو ارلیک خان را حکایت میکند. پیشتر دیدیم (در همین فصل) که بخش دوم مراسم در میان آستیاکهای یئنیسئی گاه بیدرنگ پس از بازگشت از سفر بهشت اجرا میشود.
پوتانبن(265) خلاصهی نقل یکی از این نمایشها را که از مبلغ مسیحی روسی، پدر چیوالکوف Chivalkov بهدست آورده، در بایگانیش نگهداری کردهاست. در این روایت سفر شمن ترکان آلتای نقل میشود، و در این سفر او روح چند تن از مردگان را تا جهان زیرین، تا سرزمین ارلیک خان، ایزد تاریکی، بدرقه میکند. این متن در دسترس من نبودهاست و تنها میتوانم گزارشی از این اجرا بر پایهی نوشتههای خلاصهای که م. آ. چاپلیتسکا(266) و میخائیلوفسکی(267) منتشر کردهاند، در اینجا نقل کنم. متأسفانه هیچیک از ترانهها را نقل نکردهاند و تنها تعداد بسیار کمی از کلماتی را که شمن در واقع بهکار برده نقل کردهاند. با این همه دادهها آنقدر هست که نشان میدهد این اجرایی بسیار پر کار بوده، و جرئیات زندهی نقل شده شباهت بسیاری به بخشهایی از داستانهای منظوم ترکان آباکان دربارهی سفرهای فراطبیعی قهرمانان دارد.
شمن در تکگویی خود، سفرهایش را که از همان محل اجرا آغاز میشود، شرح میدهد. راه او بهسوی جنوب و آنسوی کوه آلتای است، سپس به چین میرسد با آن ریگزار زرد رنگ، و از استپ زرد میگذرد "که هیچ زاغی نمیتواند از فراز آن پرواز کند". جنبههای عملی اجرای استتیک شمن را در کلام خود او میتوان باز یافت: او فریاد میزند "اما ما به کمک آوازهایمان از آنها میگذریم"، هلهلهی همراهان او را تشویق میکند و آنان با او همآوازی میکنند. اکنون استپی سپیدگون پیش رویشان است "که هیچ کلاغ سیاهی بر فراز آن پرواز نکرده"، و بار دیگر کام همراهانش را با آوازش به ادامهی راه تشویق میکند. پس از استپ کوهی آنچنان بلند در پیش است که کام با رسیدن به قله نفسنفس میزند. البته او فراموش نمیکند که استخوانهای کامهای نگونبخت فراوانی را که نتوانستهاند به قله برسند، به همراهانش نشان دهد: "در کوهستانها استخوان انسانها ردیف ردیف توده شدهاند؛ کوهها با استخوان اسبها پر از لکههای سپید شدهاست". در تکههایی از این گونه ما جغرافیای سنتی و ساختار عمومی سرودهها را میبینیم. مشکلات و سختیهایی که شمن و همراهانش از آن سخن میگویند، به ناگزیر ما را بهیاد مشکلات همهی مسافران بیابانها و کوهستان آسیای میانهی شرقی میاندازد؛ از فا هیین Fa-hien تا فون لهکوک von le Coq، فلمینگ Fleming، و میلار Maillart.(268)
پس از صعود به قله، گروه همراهان اسبانشان را به درون سوراخی بر زمین میرانند که "دهان زمین" نام دارد و آنان را به جهان زیرین میرساند. در اینجا باید پهنهی دریایی را بر فراز یک تار مو بپیمایند و شمن بار دیگر با نشان دادن استخوانهای شمنهای بسیاری که به اعماق دریا سرنگون شدهاند، به کار خود اعتبار میبخشد. پس از گذشتن از دریا، کم راهش را بهسوی بارگاه ارلیک خان ادامه میدهد. این بارگاه شباهت زیادی به اقامتگاه راهبان بودایی دارد، با سگان بزرگ، دربانی که هیچ مخالفتی با گرفتن هدایا ندارد، و سرانجام خود خان بزرگ. کام با غریزهی نمایشی شگفتانگیزی تشریفات باریابی به حضور این فرمانروای مقتدر را شرح میدهد. خود فرمانروا نیز مانند همتایان مشرقزمینیاش متکبر، مغرور و مستبد توصیف میشود، اما در همان حال با شراب و هدایا بهآسانی نرم میشود. شمن با اجرای صحنهای گویا از خدای مست، میانپردهای خندهدار در کارش میگنجاند. خدا راضی میشود که دعای خیر بکند و حتی آگاهیهایی از آینده به کام میدهد. کام شادمان به خانه باز میگردد، راضی از این که از سرزمین مردگان بهسلامت جسته است. او به زمین باز میگردد، اما نه بر پشت اسبی که او را به جهان زیر زمین بردهبود، که بر پشت غازی که بیگمان نمادی از روح مردگان است.(269) او روی نک پنجههای پا پیرامون یورت راه میرود چنانکه گویی پرواز میکند، و همزمان صدای غاز را تقلید میکند. کاملانیه به پایان میرسد، یکی از حاضران دف را از دست او میگیرد، و کام گویی از خواب بیدار شدهباشد، چشمانش را میمالد. از او احوال میپرسند و از چند و چون سفرش، و او پاسخ میدهد: "سفر موفقیتآمیزی بود؛ بهگرمی از من پذیرایی کردند".
سیروشفسکی Sieroszewski بخش بزرگی از متن نمایش یک شمن یاقوت را که برای شفا دادن به بالین بیماری فراخوانده شدهبود، ثبت کردهاست(270) که جنبههای عام آن به گزارش پیشین از سفر شمن آلتای به جهان زیرین شباهت دارد. همچنین شکی نیست که بسیاری از کاملانیههایی که شاهدان اروپایی به اختصار شرح دادهاند، همگی نمایشهایی شبیه هم یا در مواردی کمکارتر بودهاند. پوتانین شاهد نمایش سفر یک شمن جوان آلتایی به نام انچو Enchu به جهان زیرین بودهاست،(271) و نمایش یک زنشمن(272) را نیز دیدهاست که در برخی جزئیات مهم شباهت زیادی به نمایش انچو داشته، اما من در اینجا نمیتوانم به آن بپردازم. رادلوف شاهد اجرای نمایشی از سفر شمن به جهان زیرین بوده، که خود بخشی از مراسم چهلم شخصی در خانهی محل سکونت او بودهاست. در گزارش رادلوف کام وانمود میکند که روح شخص مرده را به آخرین منزلش در قلمرو ارلیک هدایت میکند، و در این حال صدای مرده را، که این بار زنی بوده، با صدای زیر زنانه تقلید میکند. او همچنین با بستگان مردهی آن زن، که از پیش در قلمرو ارلیک هستند، سخن میگوید. رادلوف میگوید که صحنهی غریب، همراه با نورپردازی جادویی آتش، و رقص شمن آنچنان تأثیر نیرومندی بر او داشته که مدتی طولانی حرکات شمن را با نگاه دنبال میکرده و محیط پیرامون را تمام و کمال از یاد بردهاست. او میافزاید که حتی آلتاییها نیز "در این صحنهی غریب غرق شدند، دستشان با چپقهایشان پایین آمد و نزدیک ربع ساعت سکوت کامل برقرار شد."(273) استادلینگ،(274) و سیروشفسکی نیز با دیدن هنرنمایی شمن یاقوت به همان میزان متأثر شدهاند. سیروشفسکی توجه ما را بهویژه به امتیاز ادبی اجراهای حرفهای ترینهای آنان جلب میکند؛ به مهارت آنان در تناوب فریادهای غریب و سکوت، ارتعاشهای گویای صدایشان، که گاه ملتمسانه است و گاه تهدیدآمیز، بهنوبت موزون است، و سپس ترسناک؛ غرش دف که بهدقت با حالت لحظه هماهنگ است؛ کاربرد شگفتانگیز و ماهرانهی واژهگزینی شاعرانه و زبان تمثیلی، چرخش گویای عبارت، و استعارههای خشن که ترجمه را غیر ممکن میکند.(275)
شمنهای بوریات نیز درست مانند شمنهای یاقوت که برای درمان بیماران به قلمرو ارلیک میروند، این سفر را انجام میدهند. و در این مورد نیز یکی از بهترین گزارشهای در دسترس ما دربارهی شمنیست که او را برای شفا دادن به یک بیمار فرا خواندهاند. شمن روح شخص بیمار را، که بستگانش میگویند که جسم او را ترک کرده، جستوجو میکند. او همه جای جهان را میکاود: جنگلهای انبوه، استپها، قعر دریاها، و با یافتنش، آن را به جسم بیمار باز میگرداند.(276) اگر روح بیمار در این جهان یافت نشود، شمن باید آن را در جهان زیرین بجوید، سفری دور و دراز و دشوار به آنجا بکند و پیشکشهایی گرانبها به ارلیک تقدیم کند. در برخی موارد شمن به بیمار اطلاع میدهد که ارلیک روح دیگری را در عوض روح او میطلبد، و سپس روح یکی از دوستان بیمار را هنگامی که او در خواب است، به بند میکشد. این روح چکاوکی میشود، و شمن نیز خود در این کاملانیه نقش یک باز را بازی میکند، روح [چکاوک] را شکار میکند و به ارلیک تحویل میدهد، و آنگاه ارلیک روح شخص بیمار را رها میکند.(277) این مراسم بسیاری از منظومههای ترکان آباکان را به یاد ما میآورد که در آنها روح قهرمان را یک "زمین – پهلوان" earth-hero، مردی پلید از جهان زیرین که در مقام فرستادهی ارلیک خدمت میکند، در گوشه و کنار جهان و در همه جا و همه چیز دنبال میکند.
سفر به جایگاه ارلیک و اولگن، آنچنان که اینجا شرح دادیم، هیچ افتی در روند دراماتیک نمایش شمنهای آسیایی ایجاد نمیکند. در میان یاقوتها، قربانیان را به پیشگاه روح نگاهبان شکارچیان و نیز ماهیگیران تقدیم میکنند، و گفته میشود که این کار با حرکات نمایشی شمن همراهی میشود، و او هنگام اجرای نقش باریللاخ Baryllakh، یا روح شکار، خنده و لودگی میکند.(278) گزارش شدهاست که یاقوتها همواره این روح را در حال خنده و عاشق خنده تصویر میکنند.(279)
____________________________________
251 - برای مطالعهی بیشتر در این باره، خواننده میتواند به نوشتهی دیگری از چادویک رجوع کند در Journal of the Royal Anthropological Institute, LXVI (1936), 291 ff..
258 - این را میتوان با داستان زنان غیبگوی کرانهی دریای دیاکس Dyaks در بورنئوی شمالی مقایسه کرد. او گروه ارواح همراهش را سوار بر قایقی و از راه رودی به جهان زیرین میبرد.
259 - در سالهای مبارزهی استالینیسم با نمادهای همهی انواع دینها در اتحاد شوروی سابق، شمنها نیز در امان نماندند و مأموران دستگاه اطلاعاتی بسیاری از آنان را اعدام کردند یا به شکلی وحشیانه از هواپیمای در حال پرواز به بیرون پرتاب کردند تا به باورمندان آنان نشان دهند که شمن قدرت پرواز ندارد. بقایای شمنها از آن پس تا دههی 1980 در عمل زندگانی زیر زمینی داشتند. بنگرید از جمله به این نشانی: http://www.newdawnmagazine.com/articles/secrets-of-siberian-shamanism [مترجم فارسی]
260 - این ستون بیاختیار ایرمینسول Irminsul یا ستون مقدس ساکسونهای باستان را بهیاد میآورد که آن را "ستون جهانی نگاهدار همه چیز" universalis columna quasi sustinens omnia توصیف کردهاند (Translatio S. Alexandri, cap. 3. Mon. Germ. II, 676).
264 - سفر تکوین، باب 28، آیهی 12.
مقایسهی این گزارش با داستانهای منظوم ترکان آباکان نشان میدهد که سفر مردان و زنان قهرمان به بهشت، بسیار شبیه سفرهای شمنهای مورد بحث ما به جایگاه بای اولگن است.(251) اما نزدیکترین شباهت را در میان یاقوتها(252) و مردمان غیر ترک همسایگیشان مانند آستیاکهای یئنیسئی Ostyak و یوراکها Yurak میتوان یافت.(253) مراسم اینان چنان شباهتهایی به مراسم شمنهای ترک دارد که گرچه کمبود جا اجازه نمیدهد که بیش از اشارهای کوتاه به آنها بکنیم، اما همین نگاه گذرا نشان میدهد که آگاهی از این مراسم دانش ما را از مراسم ترکی تکمیل میکند.
یاقوتها میگویند که در زمانهای گذشته شمنهایی بودهاند که بهراستی به آسمان عروج میکردهاند، و انبوه تماشاگران میتوانستهاند حیوان قربانی را شناور بر فراز ابرها ببینند، و در آن حال ضربههای دف شمن نیز در پی او شتاب میگرفت و خود شمن نیز با آن جامهی سحرآمیزش او را دنبال میکرد.(254) به همین شکل افتخار بالا رفتن تا بهشت بر پشت اسب به یک شمن بزرگ مغول دوران چنگیزخان نیز نسبت داده میشود.(255)
نگاهی به داستان سفر آستیاکهای یئنیسئی به آسمان میتواند تصوری از بخش پایانی سفر شمنهای آلتایی به جایگاه بای اولگن بدهد، زیرا که در گزارش رادلوف این بخش از مراسم آلتایی به اختصار نقل شدهاست. شمن آستیاک در آوازش میگوید که با استفاده از طنابی که از بهشت برایش آویختهاند تا آنجا بالا میرود(256) و در راه، ستارگانی را که سد راهش هستند کنار میزند. او سوار بر یک قایق بادبانی در آسمان راه میسپارد، و سرانجام با چنان سرعتی بر زمین نازل میشود که از آن باد بر میخیزد. پس از آن، او به جهان زیرین سفر میکند و در راه این سفر "شیاطین بالدار" دستیار او هستند.(257) همچنین میگویند که در میان آستیاکها و یوراکها شمن هنگام اوج گرفتن در آسمان در وصف سرزمینهای گوناگونی که میبیند ترانه میخواند. او در سرزمین گلهای سرخ و در میان کاجهای توندرا سیر میکند، و این جاییست که پدربزرگش در گذشته دف او را برایش ساختهاست. این خود اشارهی جالبیست به اعتقاد ارثی بودن و انتقال موهبت پیغامبری از نیاکان به نسل بعدی. او در میان ابرهای ارغوانی به خواب میرود، و سرانجام از راه یک رود بر زمین نزول میکند،(258) سپس خدایان بهشتی را و خورشید را، ماه را، درختان را، و جانوران زمینی را، با همین ترتیب، پاس میدارد و برای مردم عمر طولانی و شادی و غیره آرزو میکند.(259)
این گزارشهای سفر شمنها به بهشت را میتوانیم با گزارش مربوط به نصب شمن تازه در میان بوریاتها و مراسم بزرگ قربانی اسب در میان آنان مقایسه کنیم. این مراسم با تشریفاتی بسیار شبیه مراسم آلتایی برگزار میشود، بهجز آنکه بنا بر گزارش کورتین Curtin از مراسم بوریاتها، خود شمن نفس مرگ را در اسب نمیدمد و این کار را به دیگری واگذار میکند. در مراسم قربانی بوریاتها درختی بزرگ در مرکز یورت مینشانند، چنانکه انتهای آن از سوراخ دود سیاهچادر بیرون میرود و بر بلندترین نقطهی آن رشتههای رنگین ابریشمین میبندند به نشانهی رنگهای رنگینکمان. انتهای دیگر این رشتهها را به بلندترین شاخهی درخت دیگری میبندند که اندکی دورتر قرار دارد و "ستون"(260) نامیده میشود. برخی از شمنها به بالای این درختها میروند و از آنجا هدایایی به خدایان میدهند. راوی ما میافزاید: "در گذشتههای دور چنان شمنهای توانایی وجود داشتند که میتوانستند روی رشتههای ابریشمین بسته شده از بالای درخت غان که از سوراخ دود یورت بیرون میزد تا درخت دیگر بیرون یورت راه بروند، و این را «راه رفتن روی رنگینکمان» مینامیدند."(261) در مراسم مشابهی که هنگام نصب شمن بوریات اجرا میشود، به ما میگویند که درخت بزرگ نشانده در میان یورت، نمادیست از ایزد دربان که به شمن اجازه میدهد به بهشت وارد شود. نوارهای سرخ و آبی از انتهای آن تا ردیفی از غانهای بیرون یورت بسته میشود، و این "جلوههاییست نمادین از گذرگاههای شمن برای رسیدن به جهان ارواح".(262) شمن از غانی که در میانهی یورت نشاندهاند، و نیز دستکم از یکی از آنهایی که بیرون یورت هستند بالا میرود، و گاه در طول ردیف درختان از بالای یکی به بالای دیگری میجهد بدین معنی که از یک طبقهی بهشت به طبقهی بالاتر رفتهاست، تا آنکه در بالای آخرین درخت میگوید که به آخرین طبقهی بهشت که توان رسیدن به آن را دارد رسیدهاست. به آسانی مشاهده میشود که چگونه گفتههایی از این قبیل که در گذشته شمنها در آسمان دیده میشدند، از این نمادگراییها سرچشمه گرفتهاند.
به گمان من نشانههایی از سفر شمن آلتای به حضور بای اولگن در بخشی از منظومهی اویغوری قوداتقو بیلیک [قوتادغو بیلیگ] نیز وجود دارد. این اثر در سدهی یازدهم در ترکستان شرقی نوشته شدهاست. بخش مورد اشارهی من مربوط به رؤیاییست که شخصی بهنام اوتکورمیش Otkürmish [اودگؤرموش] برای شاهزاده گونتوقتی الیک Kün-Tokty-Elik [گوندوغدو] نقل میکند. اوتکورمیش نقل میکند که چگونه در رؤیا نردبان بلندی با پنجاه پله پیشاروی خود دید.(263) او از این پلهها تا بالای نردبان رفت، که بنا بر روایتی که وامبری نقل کرده، مسیری با هفت منزل بود. در بالای نردبان یک دوشیزهی خدمتکار یا نگهبان به او آب داد تا بنوشد، و بادش زد تا خنک شود، جانی تازه گرفت، و توانست راهش را تا بهشت ادامه دهد، هرچند که بیهوش بود، "شاید از جد و جهد بسیار".
به نظر میرسد که این بخش جالب برای مترجم پر دردسر بوده، و چندین نکته همچنان مبهم ماندهاست. طبیعیست که میتوان به یاد تصویر خیالی نردبان یعقوب افتاد که آن نیز در خواب دیده شدهاست.(264) اما بهنظر میرسد که نزدیکترین شباهتها به این بخش را در کارها و باورهای شمنهای آلتای میتوان یافت، و به گمان من مطالعهی دقیقتر اینها میتواند راهگشای درک نکات مبهم متن اویغوری باشد.
بخش دوم نمایش دینی آلتای سفر شمن به سرزمین مردگان یا همان قلمرو ارلیک خان را حکایت میکند. پیشتر دیدیم (در همین فصل) که بخش دوم مراسم در میان آستیاکهای یئنیسئی گاه بیدرنگ پس از بازگشت از سفر بهشت اجرا میشود.
پوتانبن(265) خلاصهی نقل یکی از این نمایشها را که از مبلغ مسیحی روسی، پدر چیوالکوف Chivalkov بهدست آورده، در بایگانیش نگهداری کردهاست. در این روایت سفر شمن ترکان آلتای نقل میشود، و در این سفر او روح چند تن از مردگان را تا جهان زیرین، تا سرزمین ارلیک خان، ایزد تاریکی، بدرقه میکند. این متن در دسترس من نبودهاست و تنها میتوانم گزارشی از این اجرا بر پایهی نوشتههای خلاصهای که م. آ. چاپلیتسکا(266) و میخائیلوفسکی(267) منتشر کردهاند، در اینجا نقل کنم. متأسفانه هیچیک از ترانهها را نقل نکردهاند و تنها تعداد بسیار کمی از کلماتی را که شمن در واقع بهکار برده نقل کردهاند. با این همه دادهها آنقدر هست که نشان میدهد این اجرایی بسیار پر کار بوده، و جرئیات زندهی نقل شده شباهت بسیاری به بخشهایی از داستانهای منظوم ترکان آباکان دربارهی سفرهای فراطبیعی قهرمانان دارد.
شمن در تکگویی خود، سفرهایش را که از همان محل اجرا آغاز میشود، شرح میدهد. راه او بهسوی جنوب و آنسوی کوه آلتای است، سپس به چین میرسد با آن ریگزار زرد رنگ، و از استپ زرد میگذرد "که هیچ زاغی نمیتواند از فراز آن پرواز کند". جنبههای عملی اجرای استتیک شمن را در کلام خود او میتوان باز یافت: او فریاد میزند "اما ما به کمک آوازهایمان از آنها میگذریم"، هلهلهی همراهان او را تشویق میکند و آنان با او همآوازی میکنند. اکنون استپی سپیدگون پیش رویشان است "که هیچ کلاغ سیاهی بر فراز آن پرواز نکرده"، و بار دیگر کام همراهانش را با آوازش به ادامهی راه تشویق میکند. پس از استپ کوهی آنچنان بلند در پیش است که کام با رسیدن به قله نفسنفس میزند. البته او فراموش نمیکند که استخوانهای کامهای نگونبخت فراوانی را که نتوانستهاند به قله برسند، به همراهانش نشان دهد: "در کوهستانها استخوان انسانها ردیف ردیف توده شدهاند؛ کوهها با استخوان اسبها پر از لکههای سپید شدهاست". در تکههایی از این گونه ما جغرافیای سنتی و ساختار عمومی سرودهها را میبینیم. مشکلات و سختیهایی که شمن و همراهانش از آن سخن میگویند، به ناگزیر ما را بهیاد مشکلات همهی مسافران بیابانها و کوهستان آسیای میانهی شرقی میاندازد؛ از فا هیین Fa-hien تا فون لهکوک von le Coq، فلمینگ Fleming، و میلار Maillart.(268)
پس از صعود به قله، گروه همراهان اسبانشان را به درون سوراخی بر زمین میرانند که "دهان زمین" نام دارد و آنان را به جهان زیرین میرساند. در اینجا باید پهنهی دریایی را بر فراز یک تار مو بپیمایند و شمن بار دیگر با نشان دادن استخوانهای شمنهای بسیاری که به اعماق دریا سرنگون شدهاند، به کار خود اعتبار میبخشد. پس از گذشتن از دریا، کم راهش را بهسوی بارگاه ارلیک خان ادامه میدهد. این بارگاه شباهت زیادی به اقامتگاه راهبان بودایی دارد، با سگان بزرگ، دربانی که هیچ مخالفتی با گرفتن هدایا ندارد، و سرانجام خود خان بزرگ. کام با غریزهی نمایشی شگفتانگیزی تشریفات باریابی به حضور این فرمانروای مقتدر را شرح میدهد. خود فرمانروا نیز مانند همتایان مشرقزمینیاش متکبر، مغرور و مستبد توصیف میشود، اما در همان حال با شراب و هدایا بهآسانی نرم میشود. شمن با اجرای صحنهای گویا از خدای مست، میانپردهای خندهدار در کارش میگنجاند. خدا راضی میشود که دعای خیر بکند و حتی آگاهیهایی از آینده به کام میدهد. کام شادمان به خانه باز میگردد، راضی از این که از سرزمین مردگان بهسلامت جسته است. او به زمین باز میگردد، اما نه بر پشت اسبی که او را به جهان زیر زمین بردهبود، که بر پشت غازی که بیگمان نمادی از روح مردگان است.(269) او روی نک پنجههای پا پیرامون یورت راه میرود چنانکه گویی پرواز میکند، و همزمان صدای غاز را تقلید میکند. کاملانیه به پایان میرسد، یکی از حاضران دف را از دست او میگیرد، و کام گویی از خواب بیدار شدهباشد، چشمانش را میمالد. از او احوال میپرسند و از چند و چون سفرش، و او پاسخ میدهد: "سفر موفقیتآمیزی بود؛ بهگرمی از من پذیرایی کردند".
سیروشفسکی Sieroszewski بخش بزرگی از متن نمایش یک شمن یاقوت را که برای شفا دادن به بالین بیماری فراخوانده شدهبود، ثبت کردهاست(270) که جنبههای عام آن به گزارش پیشین از سفر شمن آلتای به جهان زیرین شباهت دارد. همچنین شکی نیست که بسیاری از کاملانیههایی که شاهدان اروپایی به اختصار شرح دادهاند، همگی نمایشهایی شبیه هم یا در مواردی کمکارتر بودهاند. پوتانین شاهد نمایش سفر یک شمن جوان آلتایی به نام انچو Enchu به جهان زیرین بودهاست،(271) و نمایش یک زنشمن(272) را نیز دیدهاست که در برخی جزئیات مهم شباهت زیادی به نمایش انچو داشته، اما من در اینجا نمیتوانم به آن بپردازم. رادلوف شاهد اجرای نمایشی از سفر شمن به جهان زیرین بوده، که خود بخشی از مراسم چهلم شخصی در خانهی محل سکونت او بودهاست. در گزارش رادلوف کام وانمود میکند که روح شخص مرده را به آخرین منزلش در قلمرو ارلیک هدایت میکند، و در این حال صدای مرده را، که این بار زنی بوده، با صدای زیر زنانه تقلید میکند. او همچنین با بستگان مردهی آن زن، که از پیش در قلمرو ارلیک هستند، سخن میگوید. رادلوف میگوید که صحنهی غریب، همراه با نورپردازی جادویی آتش، و رقص شمن آنچنان تأثیر نیرومندی بر او داشته که مدتی طولانی حرکات شمن را با نگاه دنبال میکرده و محیط پیرامون را تمام و کمال از یاد بردهاست. او میافزاید که حتی آلتاییها نیز "در این صحنهی غریب غرق شدند، دستشان با چپقهایشان پایین آمد و نزدیک ربع ساعت سکوت کامل برقرار شد."(273) استادلینگ،(274) و سیروشفسکی نیز با دیدن هنرنمایی شمن یاقوت به همان میزان متأثر شدهاند. سیروشفسکی توجه ما را بهویژه به امتیاز ادبی اجراهای حرفهای ترینهای آنان جلب میکند؛ به مهارت آنان در تناوب فریادهای غریب و سکوت، ارتعاشهای گویای صدایشان، که گاه ملتمسانه است و گاه تهدیدآمیز، بهنوبت موزون است، و سپس ترسناک؛ غرش دف که بهدقت با حالت لحظه هماهنگ است؛ کاربرد شگفتانگیز و ماهرانهی واژهگزینی شاعرانه و زبان تمثیلی، چرخش گویای عبارت، و استعارههای خشن که ترجمه را غیر ممکن میکند.(275)
شمنهای بوریات نیز درست مانند شمنهای یاقوت که برای درمان بیماران به قلمرو ارلیک میروند، این سفر را انجام میدهند. و در این مورد نیز یکی از بهترین گزارشهای در دسترس ما دربارهی شمنیست که او را برای شفا دادن به یک بیمار فرا خواندهاند. شمن روح شخص بیمار را، که بستگانش میگویند که جسم او را ترک کرده، جستوجو میکند. او همه جای جهان را میکاود: جنگلهای انبوه، استپها، قعر دریاها، و با یافتنش، آن را به جسم بیمار باز میگرداند.(276) اگر روح بیمار در این جهان یافت نشود، شمن باید آن را در جهان زیرین بجوید، سفری دور و دراز و دشوار به آنجا بکند و پیشکشهایی گرانبها به ارلیک تقدیم کند. در برخی موارد شمن به بیمار اطلاع میدهد که ارلیک روح دیگری را در عوض روح او میطلبد، و سپس روح یکی از دوستان بیمار را هنگامی که او در خواب است، به بند میکشد. این روح چکاوکی میشود، و شمن نیز خود در این کاملانیه نقش یک باز را بازی میکند، روح [چکاوک] را شکار میکند و به ارلیک تحویل میدهد، و آنگاه ارلیک روح شخص بیمار را رها میکند.(277) این مراسم بسیاری از منظومههای ترکان آباکان را به یاد ما میآورد که در آنها روح قهرمان را یک "زمین – پهلوان" earth-hero، مردی پلید از جهان زیرین که در مقام فرستادهی ارلیک خدمت میکند، در گوشه و کنار جهان و در همه جا و همه چیز دنبال میکند.
سفر به جایگاه ارلیک و اولگن، آنچنان که اینجا شرح دادیم، هیچ افتی در روند دراماتیک نمایش شمنهای آسیایی ایجاد نمیکند. در میان یاقوتها، قربانیان را به پیشگاه روح نگاهبان شکارچیان و نیز ماهیگیران تقدیم میکنند، و گفته میشود که این کار با حرکات نمایشی شمن همراهی میشود، و او هنگام اجرای نقش باریللاخ Baryllakh، یا روح شکار، خنده و لودگی میکند.(278) گزارش شدهاست که یاقوتها همواره این روح را در حال خنده و عاشق خنده تصویر میکنند.(279)
____________________________________
251 - برای مطالعهی بیشتر در این باره، خواننده میتواند به نوشتهی دیگری از چادویک رجوع کند در Journal of the Royal Anthropological Institute, LXVI (1936), 291 ff..
252 - Sieroszewski, Revue de l'Histoire des Religions (1902), pp. 331 f.
253 - گفته میشود که در اجرای مراسم شمنهای تونغوس نیز جاذبههای نمایشی وجود دارد. بنگرید به Lindgren, "Notes on the Reindeer Tungus of Manchuria" (unpublished), pp. 19 f.، و نیز Shirokogoroff, The Psychomental Complex of the Tungus, pp. 304 ff..254 - See Czaplicka, Aboriginal Siberia, p. 238.
255 - See Köprülüzade, Influence du chamanisme turco-mongol, p. 17.
256 - این وسیله را میتوان با وسیلهی صعود قهرمانان پولینزی به بهشت مقایسه کرد.255 - See Köprülüzade, Influence du chamanisme turco-mongol, p. 17.
257 - Mikhailovsky, Journal of the Royal Anthropological Institute XXIV, 67.
میخائیلوفسکی استاد دانشگاه مسکو بودهاست. دو مقاله از او که من پیوسته به آنها ارجاع میدهم، بر پایهی اطلاعاتی که از جهانگردان روس گرد آمده، نوشته شدهاند، و بسیار جالب و سودمنداند زیرا حاوی اطلاعاتی هستند که در جاهای دیگر به آسانی به دست نمیآید.258 - این را میتوان با داستان زنان غیبگوی کرانهی دریای دیاکس Dyaks در بورنئوی شمالی مقایسه کرد. او گروه ارواح همراهش را سوار بر قایقی و از راه رودی به جهان زیرین میبرد.
259 - در سالهای مبارزهی استالینیسم با نمادهای همهی انواع دینها در اتحاد شوروی سابق، شمنها نیز در امان نماندند و مأموران دستگاه اطلاعاتی بسیاری از آنان را اعدام کردند یا به شکلی وحشیانه از هواپیمای در حال پرواز به بیرون پرتاب کردند تا به باورمندان آنان نشان دهند که شمن قدرت پرواز ندارد. بقایای شمنها از آن پس تا دههی 1980 در عمل زندگانی زیر زمینی داشتند. بنگرید از جمله به این نشانی: http://www.newdawnmagazine.com/articles/secrets-of-siberian-shamanism [مترجم فارسی]
260 - این ستون بیاختیار ایرمینسول Irminsul یا ستون مقدس ساکسونهای باستان را بهیاد میآورد که آن را "ستون جهانی نگاهدار همه چیز" universalis columna quasi sustinens omnia توصیف کردهاند (Translatio S. Alexandri, cap. 3. Mon. Germ. II, 676).
261 - Curtin, A Journey in Southern Siberia, p. 108.
مقایسه این گزارش از آیین سیبری، با دستانها و منظومههای پولینزی مربوط به قهرمانانی از قبیل تاوهاکی Tawhaki جالب است.262 - See Czaplicka, Aboriginal Siberia, p. 188.
263 - نردبانی که از آن سخن رفته بیگمان از آن نوعیست که امروزه نیز در سیبری کاربرد همگانی دارد. این نردبان از تنها یک تیر میانی تشکیل شدهاست و پلههایی که بهطور متناوب از دو طرف آن بیرون زدهاند، مانند یک درخت کاج سوزنی که لختش کردهباشند و شاخههایش را چیده باشند و تنها تکه کوتاهی از انتهای شاخه را بر تنه باقی گذاشتهباشند، چیزی شبیه به پلههای تیرهای تلگراف خودمان.264 - سفر تکوین، باب 28، آیهی 12.
265 - Potanin, Sketches of North – Western Mongolia IV, 64 ff.
266 - M. A. Czaplicka, Aboriginal Siberia, pp. 240 ff.
267 - Op. cit. XXIV, 72 f.
268 - فا هیین زائر بودایی چینی، در مطلبی که در حدود سال 400 میلادی دربارهی بیابان تکلهمکان Taklamakan نوشته، این بیابان را پر از شیاطین خبیث توصیف کردهاست و میافزاید که در آنجا "نه پرندهای در پرواز بر آسمان بود و نه چرندهای در گردش بر زمین... یافتن راه ممکن نیست مگر از روی استخوانهای پوسیدهی مردگان، که امتداد راه را نشان میدهد". (بنگرید به "Travels of Fa-hien" در Beal's Buddhist Reords of the Western World, London, 1884, I, XXIV) سه سده دیرتر، دیگر زائر چینی، هوییین تسیانگ Huien Tsiang نیز نقل میکند که که گذرگاههای هندوکش Hindu Kush آنچنان بلنداند که هیچ پرندهای یارای پرواز بر فراز قلهها را ندارد. (بنگرید به Beal, Buddhist Records, etc. II, 285, f. و همچنین به Le Coq, Buried Treasures, pp. 154 ff.)266 - M. A. Czaplicka, Aboriginal Siberia, pp. 240 ff.
267 - Op. cit. XXIV, 72 f.
269 - See Journal of the Royal Anthropological Institute XXIV, 72 f.
270 - Revue de l' Histoire des Religions (1902), pp. 331 f.
271 - Mikhailovsky, op. cit. XXIV (1894), 71 f.; Czaplicka, Aboriginal Siberia, p. 240.
272 - Mikhailovsky, op. cit. P. 72.
273 - Radlov, Aus Sibirien II, 53 f.
274 - Stadling, Shamanismen i Norra Asien, p. 134.
275 - Revue de l' Histoire des Religions (1902), p. 325.
276 - میتوانیم با گفتهی شیروکاگوروف Shirokogoroff (پیشین) دربارهی شمن تونغوسها مقایسه کنیم: میگویند که روح این شمن میتواند "برای جستن بهشت یا گوشههای دورافتادهی زمین، جسمش را ترک کند و به جستوجوی ارواحی برود که ناخوشی و تیرهروزی ایجاد کردهاند."270 - Revue de l' Histoire des Religions (1902), pp. 331 f.
271 - Mikhailovsky, op. cit. XXIV (1894), 71 f.; Czaplicka, Aboriginal Siberia, p. 240.
272 - Mikhailovsky, op. cit. P. 72.
273 - Radlov, Aus Sibirien II, 53 f.
274 - Stadling, Shamanismen i Norra Asien, p. 134.
275 - Revue de l' Histoire des Religions (1902), p. 325.
277 - So Potanin; see Mikhailovsky, op. cit. pp. 69 f.
278 - میخائیلوفسکی، پیشین، ص 96. میتوان با بخش مربوط به حالت جذبهی "بخشی" که کوستانایییف Koustanaiev آن را ثبت کرده و کاستانیه در Magie et exorcisme، ص 103 نقل کرده، مقایسه کرد.279 - Mikhailovsky, loc. cit.
11 May 2016
انسان کتبی، و انسان شفاهی
در یکی از نقدهایی که بر کتاب "قطران در عسل" نوشته شد، نویسندهی گرامی به درستی صفت "آدم کتبی" بر من نهادند. این "آدم شفاهی" نبودن در موارد بسیاری مایهی رنج و پشیمانیم شده که چرا چنین گفتم و چنان نگفتم، یا چرا آن جملهام را دقیقتر نگفتم، باید این را هم میگفتم، و آن را نمیباید میگفتم، و... اما دریغا که گفتهی شفاهی متنی نانوشته است و دیگر نمیتوان حک و اصلاحش کرد.
از این مصاحبهام در برنامهی "به عبارت دیگر" در مجموع راضی هستم، اما اینجا هم جملههای نادقیق و پاسخهای نابهجا وجود دارد. از جمله، فردای مصاحبه به فکرم رسید که در ثانیههای پایانی برنامه میبایست یک جمله را میافزودم. آنجا که آقای فانی پرسیدند: «آیا هیچوقت حس گناه به شما دست داد که شما بقیهی رفقایتان را ول کردید که کشته بشوند و خودتان آمدید بیرون؟» بعد از توضیحی که دادم باید میافزودم: «کسانی باید احساس گناه کنند که آن انسانها را، و انسانهای بیشمار دیگری را، به شکلهای گوناگون کشتند و نابود کردند.»
https://www.youtube.com/watch?v=1a18JcMG7MI
09 May 2016
به عبارت دیگر
بار دیگر ساکن بیمارستان شدم! البته چیزی نیست و رفعش میکنیم. در عوض فردا، سه شنبه 10 می، 21 اردیبهشت، سالم و سر حال در برنامهی "به عبارت دیگر" تلویزیون بیبیسی فارسی حضور دارم! ساعت 3 بعد از ظهر به وقت لندن، 4 بعد از ظهر به وقت اروپای مرکزی، و ششونیم بعد از ظهر به وقت تهران. دیرتر نیز میتوان همین برنامه را تا یک هفته در وبگاه بیبیسی فارسی، و باز دیرتر در یوتیوب دید.
در این نشانی ببینید.
در این نشانی ببینید.
24 April 2016
حماسههای شفاهی آسیای میانه - 14
چندی در این «مثنوی» تأخیر افتاد. زیرا که سخت بیمار شدم و اسیر رختخواب؛ نخست در خانه و سه هفته اخیر در بیمارستان. همین پریروز به خانه برگشتم. اکنون بار دیگر سرپایم، و اینک دنبالهی ماجرا!
***
متأسفانه نوشتههای موجود دربارهی چگونگی آموزش شمن و آماده شدن او برای پذیرش فراخوانش بسیار کم است. گمان میرود که بهطور کلی چارچوب یا اصول "کاملانیه" kamlanie یا همان مراسم شمنی،(232) سنتی و نیاکانی بودهاست و شمنهای بعدی مقداری از راه تماشای دیگر شمنهای سالمند میآموختند، و بقیه را نیز در طول دورهای تمرینی در دستیاری و با راهنمایی شمنهای بزرگتر فرا میگرفتند. دورهی تمرینی گویا شامل خوانندگی، رقص، نواختن طبل، اندرونهگویی، و "کلک"های دیگر است. اما اینها همه فقط مهارتهای فنی ظاهری هستند. به گفتهی خود شمنها آموزگاران اصلی آنان ارواح و در مواردی ارواح نیاکانشان هستند.(233) پیشتر دیدیم که در میان ترکان لهبد، یاقوتها، و بوریاتها، شمن پیر را در برخی آیینها مردان جوانی، گاه تا نُه نفر، دستیاری میکردند. در مراسم آغاز به کار یک شمن جوان در میان یاقوتها، شمن پیر به این مناسبت چند نفر را در کنار او جای داد، که شاید بتوان آنان را دستیاران او به شمار آورد،(234) و در همان حال خطاب به شمن جوان مقداری از آگاهیهای اساطیری و از اوراد گفت، و نیز مقداری از این که از او انتظار میرود در کسوت تازه چگونه رفتار کند.(235) آیین مشابهی در مراسم "نصب" یک شمن بوریات نیز نقل شدهاست.(236) در آن مراسم شمن پیر شمن جوان را با جزئیات چگونگی رفتارش، از جمله دربارهی روابط حرفهایش با دیگر اعضای قبیله، راهنمایی کرد. دوشیزه لیندگرن مطلب جالبی نقل میکند:(237) یک زنشمن تونغوسی بهنام اولگا Olga که از آشنایان او بوده، در حال مستی برای او تعریف کردهاست که پس از شنیدن فراخوان ارواح، کار خود را تمام و کمال نزد یک شمن سالمند آموختهاست، حال آنکه برخی دیگر از اعضای قبیلهی او که ادعای تواناییهای شمنی دارند، بی هیچ آموزشی کارهای تقلیدی میکنند. البته در این برداشت اولگا باید حس حسادت حرفهای را نیز در نظر داشت. اما دلایلی نشان از آن دارند که مقدار معینی از آموزش ویژه، از شرایط ناگزیر شمن شدن در میان تونغوسها شمرده میشود، و این به احتمالی در میان همهی ترکان عمومیت دارد.
در اغلب موارد شمنها ادعا کردهاند که دانش و توانایی خود را نه از راه کوششهای خود، یا از شمنهای دیگر، که از راه الهام کسب کردهاند. دانش آنان آموختنی نیست، بلکه "نازل" شده و همهی پهنهی تجربهها و شعور انسان را در بر میگیرد. این دانش گذشته، رویدادهای غیبی حال، آینده، و نیز موارد تاریخی و علمی را در چارچوب معیارهای محلی "دانش"، و نیز علم بر تمامی حال نامرئی، و همهی خبرهای از عالم غیب را در بر میگیرد. شاید بهتر باشد که تشریح وظایف و تواناییهای شمن را از زبان خود او و در یکی از داستانهایی که کاسترن Castrén نقل کرده بخوانیم: «آفریدگار مقدر کردهاست که من سرگردان باشم، هم در اعماق زمین و هم روی آن، و در من چنان نیرویی به ودیعه نهاده که میتوانم دردمندان را آسایش و تسلی ببخشم، و از سوی دیگر میتوانم آنهایی را که بیش از حد شادماناند، غمگین کنم. همچنین میتوانم ذهن کسانی را که سخت مشغول چیزی هستند تغییر دهم آنچنان که سرگرمیهای لذتبخش را دوست بدارند. نام من کؤگل خان Kögel-Khan است و شمنی هستم که از آینده خبر دارم، گذشته را میدانم و همه چیز را که در حال میگذرد میدانم، هم روی زمین و هم زیر زمین. قانّا قالاس Kanna Kalas گفته است که ما باید از احوال مردممان در دوردستهای سرزمینمان آگاه باشیم، اما اگر حقیقت را نگفتید، سر از تنتان جدا میکنیم.» آنگاه مرد پیر جامهی شمنی در بر کرد و عملیات شمنی را آغاز کرد. او شمنی کرد و تمامی حقیقت ساده را بر آنان آشکار کرد.(238)
با کنکاش در متنهای ترکی برآورد میزان درستی ادعای شمنها که میگویند با تکیه بر الهام از گذشته خبر میدهند، کار آسانی نیست. اما غیبگویان پولینزی منبع عمدهی دانستههای تاریخی و شجرهنامهی افراد هستند. در سیبری کیفیت استادانه و تماشایی هنر شمنها در اجرای رقص، موسیقی، و تقلید صداهای طبیعت، در ترکیب با ناشناختگی زبانشان برای اغلب تماشاگران غربی، جنبههای خردورزانهی نقش غیبگویان را زیر سایه میبرد. اما با مطالعه در محتوای منظومهها و دستانهای شفاهی بومی که شمنها در آنها ظاهر میشوند، یا آنچه به شمنها نسبت داده میشود، اهمیت جنبههای خردورزانه آشکار میشود. پیشتر در فصل "منظومهها و دستانهای باستانی..." از رادلوف نقل کردیم که او چگونه سرودهها و دستانهای مربوط به بهشت و پیدایش جهان و مطالب فراطبیعی را بهطور عمده از تماشای هنرنمایی شمنها استخراج کردهاست. همچنین دیدیم که در میان یاقوتها و بوریاتها هنگام نصب شمن جدید، رهنمود کار و مطالب آموزنده برایش میخوانند. گفته میشود که در میان بوریاتها(239) شمنها همانقدر که همه گونه آواز میدانند، حافظان عمدهی داستانهای منظوم نیز هستند. دستانهای غیر قهرمانی ترکی مانند "دو شاهزاده" و منظومههایی مانند "قاراتیغان خان و سوقساغال خان" Kara Tygan Khan and Suksagal Khan نشان میدهند که شمن با تکیه بر برتری در دانش پایه (و بومی) در علوم طبیعی یا فلسفهی طبیعی، و با کاربرد ماهرانهی واژهگزینی شاعرانه، اعتبار و نفوذ خود را به دست میآورد و حفظ میکند. کاربرد لحن شاعرانه جای بزرگی را در میان ابزار کار شمن یاقوتی میگیرد و میگویند که واژگان شاعرانهی او در مقایسه با تنها 4000 واژه در گفتار روزمره، به 12000 واژه میرسد.(240) عرضهی فهرستوار و اختیاری حکمتها در آغاز منظومهی جولوی که زنشمن نمایندهی پلیدی آن را میخواند، میزان اهمیت برخورداری از دانش منظم جغرافیایی و مردمشناسی را نشان میدهد که این مردان و زنان، صرفنظر از برخی محدودیتها، باید داشتهباشند تا بتوانند به مقام رهبری معنوی جامعهشان برسند.
گونهی دیگری از ادبیات را نیز باید مورد بررسی قرار دهیم که به نظر میرسد تنها شمنها، و در زندگی امروزی تنها شمنهای حرفهای، آن را بهکار میبرند. ترکان آلتای و جاهای دیگر گونهی ویژهای از ادبیات دراماتیک، یا به بیان بهتر تکگویی دراماتیک دارند. این گونه از ادبیات مقدار محدودی از شکلهای ادبی دیگری را که از آنها سخن گفتهایم در بر میگیرد، مانند سرودها و دعاها، نیایش، احکام و اصول، و دیگر شکلهایی که به شمنها مربوط است. اما در تکگویی دراماتیک که از آن سخن میگوییم، شمن همهی اینها را با مهارت نمایشی چشمگیر و ویژگی هنری درخشانی به شکل رشتهای سامانیافته در هم میآمیزد.
مضمون این نمایشها همواره دینیست و سفرهای شمن را روایت میکند؛ سفرهایی گاه به قلمرو ارلیک خان فرمانروای جهان زیر زمین و جهان مردگان، و گاه به آسمانها و به طبقههای پیدرپی بهشت، و حتی تا بارگاه اولگن، فرمانروای بهشت برین.(241) شمن در طول اجرای نمایش و در نقل خود چنین وانمود میکند که بر پشت یک غاز یا یک اسب سوار است و دستکم در بخشی از سفر چند نفر او را همراهی میکنند. این سفر اغلب طولانی و دشوار وانمود میشود، و در طول آن همراهان خسته و مانده از پا میافتند، اما شمن آنان را یاری میکند و دلگرمی میدهد، تا آنکه سرانجام به مقصد میرسند. او سپس تنها باز میگردد، شادمان از اینکه دگربار در جهان ماست. چنین میتوان برداشت کرد که تأکید اصلی تکگویی نمایشی بر این نکته است که همراهان شمن باید بهسلامت به مقصد خود برسند. اما خود شمن در این سفر مانند هرمس مرشدالارواح Hermes Psuchopompos نقش راهنما یا گماشتهای نهانی را دارد.
مفاد این نمایشهای مذهبی به تمامی از آواز و بانگ و فریاد تشکیل میشود. همهی اینها را تنها یک شمن میخواند که خود البته صدایش را بهگونهای تقلیدی تغییر میداد تا افراد گوناگون و حتی حیوانات را مجسم کند. آوازها با کارهای نمایشی و رقص فراوان همراهی میشدند، و دف بزرگ شمن به شکلی بسیار پرداخته و هماهنگ بر متن همهی اینها نواخته میشد. نمایش طولانی و پر از ریزهکاریها بود، و دستکم بخشی از آوازها بدیههسرایی بودند، و شمن همچنانکه شعرها را میسرود، آنها را بر زبان میآورد، و در همان حال خواننده، بازیگر، و رقصنده نیز بود.
شمن برای حفظ نیروی خود مواد محرک معینی، مانند نوشیدنیهای مستیآور و تنباکو، نیز بهکار میبرد. در آغاز نمایش او مدتی طولانی در سکوت کامل به حال خود گذاشته میشد و تماشاگران با سکوت خود او را یاری میکردند تا محیط مادی را از ذهن خود بیرون کند و بر جهان روحانی متمرکز شود. همهی شمنها به هنگام اجرای مراسم لباس ویژهای بر تن میکردند که اغلب نمادی از یک پرنده بود، یا در برخی موارد نماد برخی حیوانات. شکل لباس بسیار گوناگون بود، اما اغلب تشکیل میشد از نوع ویژهای از چکمه، کلاه، و بالاپوشی که همگی با پر پرندگان یا چیزی شبیه به آن آراسته میشدند. برخی ابزارهای دیگر شمنها نیز عمومیت داشت. شمن کموبیش بدون استثنا طبل یا دفی داشت و نیز چوبی برای نواختن آن که نقشی بسیار مهم در اجرای نمایش او داشت. اغلب آویزههای کوچک آهنی یا دستمالهای رنگارنگ بر گرداگرد لباس او دوخته شدهبود که به هنگام رقص آزادانه تاب میخوردند. مراسم سالانهی قربانی قبیله که شمن ترکان آلتای برگزار میکرد، تدارکات مفصل دیگری را ایجاب میکرد که کموبیش به یک صحنهپردازی مدرن سر میزد. بخش اصلی نمایش شمن اغلب در شب و داخل سیاهچادر (یورت) اجرا میشد. اما در مواردی نیز در تابستان در فضای باز برگزار میشد.
یکی از مفصلترین و مهمترین گزارشهای "کاملانیه"، که در آلتای به نمایش شمن میگویند، شرح خلاصهشدهایست که رادلوف نقل کردهاست. این گزارش را وربیتسکی مبلغ مسیحیت در سال 1870 در مجلهی تومسک Tomsk Journal منتشر کرده، و خود حاوی مطالبیست که در سال 1840 گردآوری شدهاست.(242) این گزارش حاوی یک نمایش بزرگ دینیست که خود بخشی از عظیمترین مراسم قربانی قبیلهای ترکان آلتای را تشکیل میداد. این قربانی به پیشگاه بای اولگن تقدیم میشد که در کوهستان زرین، در بهشت شانزدهم جای دارد. این آیین در شامگاه دو یا سه روز برگزار شدهاست و گروه بزرگی از تماشاگران حضور داشتهاند. شامگاه نخست "کام" که نامیست که آلتاییها بهجای شمن بهکار میبرند، یورت تازهای در بیشهای از درختان غان بر پا داشت، و سپس مانند آغلی که برای گله میسازند، پیرامون آن را پرچین کشید. درون یورت غان جوانی بر پاست که شاخههای پایینی آن را چیدهاند و در تنهی آن نُه شکاف (تاپتی tapty) ایجاد کردهاند تا هنگامی که کام در طول مراسم میخواهد از درخت بالا رود، پایش را در آن شکافها بگذارد. اسبی به رنگ روشن، آنچنان که شایستهی پیشکشی به درگاه اولگن باشد برگزیدند، و نیز کام مردی را برگزید تا در طول مراسم قربانی نقش مهتر را بازی کند. او را "باشتوتقان کیسکی bash-tutkan kiski" ("کسی که سر را نگاه میدارد"، یعنی سر اسب را) مینامیدند، و آلتاییها باور دارند که روح او روح اسب را تا پیشگاه بای اولگن همراهی میکند. گذشته از خود کام، او تنها بازیگر این نمایش غریب است. سراسر متن نمایش را، بهجز بخشهای تقلید صدا و درونهگویی، خود شمن سرود و خواند.
اکنون کام وارد یورت میشود، در کنار آتشی که نزدیک درخت غان در مرکز یورت افروختهاند مینشیند، و دفش را روی دود آتش میگیرد. او سپس یکیک ارواح را بهنام میخواند، و از راه که میرسند آنان را در دفش جمع میکند. کلام این احضار سحرآمیز را رادلوف نقل کردهاست که رشتهایست از ترانهها؛ و به محض حاضر شدن هر یک از ارواح در دف، کام با صدایی فریبنده از جانب روح پاسخ میدهد: "آ کام آی" A kam ai (درود بر توای کام، من اینجا هستم). پس از آن کام از یورت خارج میشود و به جایی میرود که یک غاز با پارچه ساختهاند و در آن علف خشک تپاندهاند. او بر پشت این مترسک مینشیند و مانند آن که در هوا پرواز کند، بازوانش را مانند بال پرندگان بر هم میزند،(243) و حین پرواز چنین میخواند:
پایین ِ بهشت سپید،
بالای ابرهای سپید،
پایین ِ بهشت آبی،
بالای ابرهای آبی،
تا بهشت اوج بگیر، آه ای پرنده.
و در همان حال خود با تقلید صدای غاز پاسخ میدهد:
اونغای غاق غاق، اونغای غاق، Ungai gak gak, ungai gak
قایغای غاق غاق، قایغای غاق. Kaigai gak gak, kaigai gak
و به این شکل گفتوگوی جالبی میان غاز و سوارش صورت میگیرد که در سراسر آن شمن تنها سخنگوست، که "سخنان غاز" را نیز با "صدای غاز" ادا میکند.(244)
هدف از این سواری، دنبال کردن و تسخیر روح پورا pura یا همان اسب قربانیست، که با شنیدن فراخوان شمن شیههکشان میگوید "میژاق، میژاق، میژاق" Myjak, myjak, myjak، که البته آن نیز از دهان شمن شنیده میشود. سرانجام هنگامی که پورا تسخیر میشود و بر میخی به بند کشیده میشود، شمن چون اسبی شیهه میکشد، لگد میپراند، و سرکشی میکند تا آنکه پورا آرام میشود، با سوزاندن سرو کوهی دود داده میشود، و برای قربانی کردن آماده میشود. در اینجا کام غازش را با این سخنان مرخص میکند:
از سورؤ برگ Sürö-Berg خوراک بردار،
از سپید دریای شیر، نوشاک بردار،
آه ای غاز مادر، تو ای نغمهگر من،
پرندهی مادر، قورغای خان Kurgai Khan،
پرندهی مادر، انقای خان Engkai Khan،
نزدیکتر به مردم بیا،
با فریاد "آئو، آئو" Au, Au ارشادشان کن،
با فریاد "ژه، ژه" Jä, Jä بهسوی خود بخوانشان.
پس از این شمن به شخصیت خود باز میگردد تا اسب را قربانی کند، و بخش نخست مراسم به پایان میرسد.(245)
مهمترین بخش مراسم در روز دوم پس از غروب آفتاب برگزار میشود، و در آن کام خود بهتنهایی یک نمایش دینی کامل، یا نوعی بالت اجرا میکند، و وانمود میکند که برای هدایت پورا به پیشگاه بای اولگن، به زیارت او میرود. همچنانکه آتش نیرومند زبانه میکشد، کام دعایی خطاب به باشتوتقان (مهتر) میسراید و سپس با خواندن سرودههایی خطاب به ارواح، از جانب میهمانان حاضر خوردنی و نوشیدنی به ارواح یا "ارباب دف" تقدیم میکند. او همچنین جامهای فاخر از سوی میزبان این گردهمایی به حضور اولگن پیشکش میکند. جالب است بدانیم که ایزد آتش به عنوان نماد قدرت خانوادهی صاحب یورت که مراسم قربانی را بر پا داشتهاند شمرده میشود.
بگیر، آه ای قایراقان Kaira Kan،(246)
ای مادر سهسر آتش،
ای مادر باکرهی چهارسر؛
آنگاه که میخوانم چوق Chok،(247) سر فرود آور.
آنگاه که میخوانم مَه Mä،(248) آن را بپذیر.
واژهگزینی بهکار رفته در ترانههای کام با آنچه در داستانهای منظوم دیدهایم یکسان است، و برای نمونه در تعریف جامهی پیشکشی چنین میخواند:
پیشکشیهایی که هیچ اسبی توان بردن آنها را ندارد،
که هیچ مردی توان برداشتن آنها را ندارد،
جامههایی با یقههای سهچین، ... و غیره.
سپس کام دفش را دود میدهد، و اکنون برای نخستین بار لباس شمنیش را بر تن میکند، و پشت پردههای دود آرام نزدیک آتش میایستد. آنگاه با ضربههایی موزون دف را مینوازد و همراه با خواندن نیایشی ویژه برای هر روح، از جمله نیایشی برای بای اولگن و بستگان او، ارواح متعددی را یکیک فرا میخواند. نزدیک به پایان نیایشها، او مرکیوت Merkyut یا پرندهی بهشت را صدا میزند و با کلام زیر حالتی پر معنی به پایان نیایشها میبخشد:
به نزد من آی نغمه بر لب،
بیا و بر چشم راستم جلوه کن،
بر شانهی راست من فرود آی.(249)
کام عملیات آیینی گوناگون دیگری نیز انجام میدهد، و سرانجام اوج کاملانیه او آغاز میشود که همانا عروج او به بهشت است. این عروج روندی تدریجیست. او به آرامی از "تاپتی" بالا میرود، و با شعرخوانی و حرکات لالبازی وانمود میکند که هر گام او نشانگر رسیدن به یکی از طبقههای افقی و پیدرپی بهشت است، هرکدام با چشمانداز، خدمتکاران، و احساس ویژهی خود، که کام همه را تعریف میکند. او برای راستنمایی و تنوع بخشیدن به هنرنماییاش، هنگام گذشتن از طبقهای به طبقهی بعدی بهشت کارهای گوناگونی صورت میدهد. کام قاراقوش kara-kush یا "پرندهی سیاه" را که در خدمت دارد(250) به چپق مهمان میکند؛ به پورا آب میدهد و نوشیدن اسب را تقلید میکند؛ او همچنین پیشخدمتش را میفرستد تا با خرگوشی مسابقه دوندگی بدهد؛ از ژاژوچی jajuchi بزرگ طالع میپرسد و او برای کام از آینده خبر میدهد. جالب است بدانیم که داستان اخیر در بهشت پنجم رخ میدهد. در بهشت ششم او ماه را، و در بهشت هفتم خورشید را ارج مینهد. در بهشتهای هشتم و نهم نیز کام صحنههایی از نیایشها، پیشگوییها، قصهها، و دعاها و غیره برایمان میخواند. هرچه کام توانمندتر باشد، تعداد بهشتهایی که میتواند پشت سر نهد بیشتر است: یازده، دوازده، یا حتی بیشتر، و در مواردی شاید بتواند تا بهشت شانزدهم هم برسد. سرانجام، هنگامی که به مرز توانایی و دانشش رسید، بای اولگن را فرا میخواند، و با کاستن از صدای دفش و تعظیمی متواضعانه، دعایی خطاب به او میخواند. او از بای اولگن میپرسد که آیا قربانی را میپذیرد یا نه، پیشبینی وضع هوا و محصول را میپرسد، و دستورهایی درباره قربانی میگیرد. حالت خلسه و جذبهی کام در این صحنهی باشکوه و پایانی به اوج خود میرسد، او خسته از حال میرود، و در این حال باشتوتقان دف و چوب دفنوازی را بهآرامی از او دور میکند. کام مدتی همچنان بیحرکت میماند، و سکوت بر یورت حاکم میشود. سپس کام گویی از خواب بیدار شود، چشمانش را میمالد، موهایش را مرتب میکند، کشاله میرود، عرق پیراهنش را میچلاند، و سپس گویی از سفری طولانی آمدهباشد، پیرامونش را مینگرد و با حاضران چاقسلامتی میکند. بدینگونه کاملانیه به پایان میرسد.(251)
(فصل دهم ادامه دارد)
در یوتیوب فیلمهای مستند فراوانی دربارهی شمنها، از سیبری (بهویژه اگر روسی بدانید) تا شمنهای جنگلهای آمازون یافت میشود.
_________________________________
232 - کاملانیه اسم مصدر روسیست برساخته روی "کام" که در آلتای به شمن میگویند [مترجم فارسی].
242 - رادلوف ترجمهی آلمانی بخش عمدهای از متن وربیتسکی را در جلد دوم Aus Sibirien صفحههای 19 تا 51 نقل کردهاست. خلاصهای از روایت رادلوف را، شامل بیشتر آوازها، پروفسور میخائیلوفسکی Mikhailovsky در مسکو منتشر کردهاست، و ترجمهی انگلیسی متن اخیر را نیز واردروپ O. Wardrop در Journal of the Anthropological Institute, XXIV (1894) صفحههای 74 بهبعد آوردهاست. روایت خلاصهشدهای را نیز چاپلیتسکا در Aboriginal Siberia صفحهای 298 بهبعد منتشر کردهاست.
243 - این صحنه بیاختیار صحنهی سواری ایندرا Indra بر پشت عقاب را در پایان نمایش سانسکریت شکونتلا Çakuntalá به یاد میآورد.
244 - در سالهای مبارزهی استالینیسم با نمادهای همهی انواع دینها در اتحاد شوروی سابق، شمنها نیز در امان نماندند و مأموران دستگاه اطلاعاتی بسیاری از آنان را اعدام کردند یا به شکلی وحشیانه از هواپیمای در حال پرواز به بیرون پرتاب کردند تا به باورمندان آنان نشان دهند که شمن قدرت پرواز ندارد. بقایای شمنها از آن پس تا دههی 1980 در عمل زندگانی زیر زمینی داشتند. بنگرید از جمله به این نشانی: http://www.newdawnmagazine.com/articles/secrets-of-siberian-shamanism [مترجم فارسی]
245 - همچنان که در سرآغاز بازویراست این ترجمه نوشتم، دکتر رضا براهنی در رمان خود "آزادهخانم و نویسندهاش" تکههایی از این شعرهای شمن آلتایی را نقل کردهاند. من در نامهای به تاریخ 15 مه 1997 به شوخی برایشان نوشتم که نکند ایشان ترجمهی گمشدهی مرا یافتهاند و شعرهای شمن را از آن نقل کردهاند. ایشان شوخی مرا جدی گرفتند و در شرحی مبسوط در نامهای بهتاریخ 23 سپتامبر 1997 نشان دادند که شعرها را از یک کتاب قدیمیتر همین خانم چادویک بهنام "رشد ادبیات" The Growth of Literature خود ترجمه کردهاند. ایشان در ضمن قصدشان از نقل این شعرها را در رمانشان نیز توضیح دادند، که از آن رو که میتواند برای پژوهندگان آثار ایشان سودمند باشد، آن تکهها را اینجا نقل میکنم: «[...] من بر اساس شناختم از زن، فمینیسم، و رُمان، و بازآفرینی آیینها و در چارچوب موضوع اصلی کتابم که زن است، ساختاری سراسر پاتریارکال (پدرسالارانه) را بهسود تصوری که خودم از زن دارم – که وقتی شما از طبقات ئولگن فراتر بروید ممکن است به زن برسید – داستان شمن را بازسازی کردهام. [...] اگر اصل ترکی آنها را گیر میآوردم، از آنها در کتابم استفاده میکردم. متأسفانه گیر نیاوردم. [...] متن من یادآور آن متن است، ولی تنها یادآور آن است، چرا که من ساختار دیگری را پس از ارائهی آن ساختار و ساختارزدایی از آن بر آن تحمیل کردهام. خودم را در آن متن میبینم، و زن را، و این با روح کتاب من سنخیت دارد.» [مترجم فارسی]
246 - نگاه کنید به فصل "منظومهها و دستانها غیر قهرمانی". گفته میشود که قایراقان آفرینندهی همهی موجودات است. نگاه کنید به Hildén, op. cit. XXVIII (1916), 126.
247 - در میان ترکان آلتای چوق نامیست که به شراب هدیهشده به خدایان میگویند و در مراسم قربانی، شمن میخواند که از آن برایش بیاورند. نگاه کنید به Radlov, Wörterbuch, s.v..
248 - حرف ندای "مَه" به ترکی یعنی "بفرما!"، "بگیر"، "بپذیر"؛ پیشین.
251 - برای خواندن گزارشهای تازهتر، گرچه با جزئیات کمتر، درباره مراسم شمنی در میان ترکان آلتای، و مراسم قربانی اسب در میان ترکان لهبد، که همسایگان نزدیک آنان هستند، بنگرید به Hildén, op. cit. pp. 138 ff..
***
متأسفانه نوشتههای موجود دربارهی چگونگی آموزش شمن و آماده شدن او برای پذیرش فراخوانش بسیار کم است. گمان میرود که بهطور کلی چارچوب یا اصول "کاملانیه" kamlanie یا همان مراسم شمنی،(232) سنتی و نیاکانی بودهاست و شمنهای بعدی مقداری از راه تماشای دیگر شمنهای سالمند میآموختند، و بقیه را نیز در طول دورهای تمرینی در دستیاری و با راهنمایی شمنهای بزرگتر فرا میگرفتند. دورهی تمرینی گویا شامل خوانندگی، رقص، نواختن طبل، اندرونهگویی، و "کلک"های دیگر است. اما اینها همه فقط مهارتهای فنی ظاهری هستند. به گفتهی خود شمنها آموزگاران اصلی آنان ارواح و در مواردی ارواح نیاکانشان هستند.(233) پیشتر دیدیم که در میان ترکان لهبد، یاقوتها، و بوریاتها، شمن پیر را در برخی آیینها مردان جوانی، گاه تا نُه نفر، دستیاری میکردند. در مراسم آغاز به کار یک شمن جوان در میان یاقوتها، شمن پیر به این مناسبت چند نفر را در کنار او جای داد، که شاید بتوان آنان را دستیاران او به شمار آورد،(234) و در همان حال خطاب به شمن جوان مقداری از آگاهیهای اساطیری و از اوراد گفت، و نیز مقداری از این که از او انتظار میرود در کسوت تازه چگونه رفتار کند.(235) آیین مشابهی در مراسم "نصب" یک شمن بوریات نیز نقل شدهاست.(236) در آن مراسم شمن پیر شمن جوان را با جزئیات چگونگی رفتارش، از جمله دربارهی روابط حرفهایش با دیگر اعضای قبیله، راهنمایی کرد. دوشیزه لیندگرن مطلب جالبی نقل میکند:(237) یک زنشمن تونغوسی بهنام اولگا Olga که از آشنایان او بوده، در حال مستی برای او تعریف کردهاست که پس از شنیدن فراخوان ارواح، کار خود را تمام و کمال نزد یک شمن سالمند آموختهاست، حال آنکه برخی دیگر از اعضای قبیلهی او که ادعای تواناییهای شمنی دارند، بی هیچ آموزشی کارهای تقلیدی میکنند. البته در این برداشت اولگا باید حس حسادت حرفهای را نیز در نظر داشت. اما دلایلی نشان از آن دارند که مقدار معینی از آموزش ویژه، از شرایط ناگزیر شمن شدن در میان تونغوسها شمرده میشود، و این به احتمالی در میان همهی ترکان عمومیت دارد.
در اغلب موارد شمنها ادعا کردهاند که دانش و توانایی خود را نه از راه کوششهای خود، یا از شمنهای دیگر، که از راه الهام کسب کردهاند. دانش آنان آموختنی نیست، بلکه "نازل" شده و همهی پهنهی تجربهها و شعور انسان را در بر میگیرد. این دانش گذشته، رویدادهای غیبی حال، آینده، و نیز موارد تاریخی و علمی را در چارچوب معیارهای محلی "دانش"، و نیز علم بر تمامی حال نامرئی، و همهی خبرهای از عالم غیب را در بر میگیرد. شاید بهتر باشد که تشریح وظایف و تواناییهای شمن را از زبان خود او و در یکی از داستانهایی که کاسترن Castrén نقل کرده بخوانیم: «آفریدگار مقدر کردهاست که من سرگردان باشم، هم در اعماق زمین و هم روی آن، و در من چنان نیرویی به ودیعه نهاده که میتوانم دردمندان را آسایش و تسلی ببخشم، و از سوی دیگر میتوانم آنهایی را که بیش از حد شادماناند، غمگین کنم. همچنین میتوانم ذهن کسانی را که سخت مشغول چیزی هستند تغییر دهم آنچنان که سرگرمیهای لذتبخش را دوست بدارند. نام من کؤگل خان Kögel-Khan است و شمنی هستم که از آینده خبر دارم، گذشته را میدانم و همه چیز را که در حال میگذرد میدانم، هم روی زمین و هم زیر زمین. قانّا قالاس Kanna Kalas گفته است که ما باید از احوال مردممان در دوردستهای سرزمینمان آگاه باشیم، اما اگر حقیقت را نگفتید، سر از تنتان جدا میکنیم.» آنگاه مرد پیر جامهی شمنی در بر کرد و عملیات شمنی را آغاز کرد. او شمنی کرد و تمامی حقیقت ساده را بر آنان آشکار کرد.(238)
با کنکاش در متنهای ترکی برآورد میزان درستی ادعای شمنها که میگویند با تکیه بر الهام از گذشته خبر میدهند، کار آسانی نیست. اما غیبگویان پولینزی منبع عمدهی دانستههای تاریخی و شجرهنامهی افراد هستند. در سیبری کیفیت استادانه و تماشایی هنر شمنها در اجرای رقص، موسیقی، و تقلید صداهای طبیعت، در ترکیب با ناشناختگی زبانشان برای اغلب تماشاگران غربی، جنبههای خردورزانهی نقش غیبگویان را زیر سایه میبرد. اما با مطالعه در محتوای منظومهها و دستانهای شفاهی بومی که شمنها در آنها ظاهر میشوند، یا آنچه به شمنها نسبت داده میشود، اهمیت جنبههای خردورزانه آشکار میشود. پیشتر در فصل "منظومهها و دستانهای باستانی..." از رادلوف نقل کردیم که او چگونه سرودهها و دستانهای مربوط به بهشت و پیدایش جهان و مطالب فراطبیعی را بهطور عمده از تماشای هنرنمایی شمنها استخراج کردهاست. همچنین دیدیم که در میان یاقوتها و بوریاتها هنگام نصب شمن جدید، رهنمود کار و مطالب آموزنده برایش میخوانند. گفته میشود که در میان بوریاتها(239) شمنها همانقدر که همه گونه آواز میدانند، حافظان عمدهی داستانهای منظوم نیز هستند. دستانهای غیر قهرمانی ترکی مانند "دو شاهزاده" و منظومههایی مانند "قاراتیغان خان و سوقساغال خان" Kara Tygan Khan and Suksagal Khan نشان میدهند که شمن با تکیه بر برتری در دانش پایه (و بومی) در علوم طبیعی یا فلسفهی طبیعی، و با کاربرد ماهرانهی واژهگزینی شاعرانه، اعتبار و نفوذ خود را به دست میآورد و حفظ میکند. کاربرد لحن شاعرانه جای بزرگی را در میان ابزار کار شمن یاقوتی میگیرد و میگویند که واژگان شاعرانهی او در مقایسه با تنها 4000 واژه در گفتار روزمره، به 12000 واژه میرسد.(240) عرضهی فهرستوار و اختیاری حکمتها در آغاز منظومهی جولوی که زنشمن نمایندهی پلیدی آن را میخواند، میزان اهمیت برخورداری از دانش منظم جغرافیایی و مردمشناسی را نشان میدهد که این مردان و زنان، صرفنظر از برخی محدودیتها، باید داشتهباشند تا بتوانند به مقام رهبری معنوی جامعهشان برسند.
گونهی دیگری از ادبیات را نیز باید مورد بررسی قرار دهیم که به نظر میرسد تنها شمنها، و در زندگی امروزی تنها شمنهای حرفهای، آن را بهکار میبرند. ترکان آلتای و جاهای دیگر گونهی ویژهای از ادبیات دراماتیک، یا به بیان بهتر تکگویی دراماتیک دارند. این گونه از ادبیات مقدار محدودی از شکلهای ادبی دیگری را که از آنها سخن گفتهایم در بر میگیرد، مانند سرودها و دعاها، نیایش، احکام و اصول، و دیگر شکلهایی که به شمنها مربوط است. اما در تکگویی دراماتیک که از آن سخن میگوییم، شمن همهی اینها را با مهارت نمایشی چشمگیر و ویژگی هنری درخشانی به شکل رشتهای سامانیافته در هم میآمیزد.
مضمون این نمایشها همواره دینیست و سفرهای شمن را روایت میکند؛ سفرهایی گاه به قلمرو ارلیک خان فرمانروای جهان زیر زمین و جهان مردگان، و گاه به آسمانها و به طبقههای پیدرپی بهشت، و حتی تا بارگاه اولگن، فرمانروای بهشت برین.(241) شمن در طول اجرای نمایش و در نقل خود چنین وانمود میکند که بر پشت یک غاز یا یک اسب سوار است و دستکم در بخشی از سفر چند نفر او را همراهی میکنند. این سفر اغلب طولانی و دشوار وانمود میشود، و در طول آن همراهان خسته و مانده از پا میافتند، اما شمن آنان را یاری میکند و دلگرمی میدهد، تا آنکه سرانجام به مقصد میرسند. او سپس تنها باز میگردد، شادمان از اینکه دگربار در جهان ماست. چنین میتوان برداشت کرد که تأکید اصلی تکگویی نمایشی بر این نکته است که همراهان شمن باید بهسلامت به مقصد خود برسند. اما خود شمن در این سفر مانند هرمس مرشدالارواح Hermes Psuchopompos نقش راهنما یا گماشتهای نهانی را دارد.
مفاد این نمایشهای مذهبی به تمامی از آواز و بانگ و فریاد تشکیل میشود. همهی اینها را تنها یک شمن میخواند که خود البته صدایش را بهگونهای تقلیدی تغییر میداد تا افراد گوناگون و حتی حیوانات را مجسم کند. آوازها با کارهای نمایشی و رقص فراوان همراهی میشدند، و دف بزرگ شمن به شکلی بسیار پرداخته و هماهنگ بر متن همهی اینها نواخته میشد. نمایش طولانی و پر از ریزهکاریها بود، و دستکم بخشی از آوازها بدیههسرایی بودند، و شمن همچنانکه شعرها را میسرود، آنها را بر زبان میآورد، و در همان حال خواننده، بازیگر، و رقصنده نیز بود.
شمن برای حفظ نیروی خود مواد محرک معینی، مانند نوشیدنیهای مستیآور و تنباکو، نیز بهکار میبرد. در آغاز نمایش او مدتی طولانی در سکوت کامل به حال خود گذاشته میشد و تماشاگران با سکوت خود او را یاری میکردند تا محیط مادی را از ذهن خود بیرون کند و بر جهان روحانی متمرکز شود. همهی شمنها به هنگام اجرای مراسم لباس ویژهای بر تن میکردند که اغلب نمادی از یک پرنده بود، یا در برخی موارد نماد برخی حیوانات. شکل لباس بسیار گوناگون بود، اما اغلب تشکیل میشد از نوع ویژهای از چکمه، کلاه، و بالاپوشی که همگی با پر پرندگان یا چیزی شبیه به آن آراسته میشدند. برخی ابزارهای دیگر شمنها نیز عمومیت داشت. شمن کموبیش بدون استثنا طبل یا دفی داشت و نیز چوبی برای نواختن آن که نقشی بسیار مهم در اجرای نمایش او داشت. اغلب آویزههای کوچک آهنی یا دستمالهای رنگارنگ بر گرداگرد لباس او دوخته شدهبود که به هنگام رقص آزادانه تاب میخوردند. مراسم سالانهی قربانی قبیله که شمن ترکان آلتای برگزار میکرد، تدارکات مفصل دیگری را ایجاب میکرد که کموبیش به یک صحنهپردازی مدرن سر میزد. بخش اصلی نمایش شمن اغلب در شب و داخل سیاهچادر (یورت) اجرا میشد. اما در مواردی نیز در تابستان در فضای باز برگزار میشد.
یکی از مفصلترین و مهمترین گزارشهای "کاملانیه"، که در آلتای به نمایش شمن میگویند، شرح خلاصهشدهایست که رادلوف نقل کردهاست. این گزارش را وربیتسکی مبلغ مسیحیت در سال 1870 در مجلهی تومسک Tomsk Journal منتشر کرده، و خود حاوی مطالبیست که در سال 1840 گردآوری شدهاست.(242) این گزارش حاوی یک نمایش بزرگ دینیست که خود بخشی از عظیمترین مراسم قربانی قبیلهای ترکان آلتای را تشکیل میداد. این قربانی به پیشگاه بای اولگن تقدیم میشد که در کوهستان زرین، در بهشت شانزدهم جای دارد. این آیین در شامگاه دو یا سه روز برگزار شدهاست و گروه بزرگی از تماشاگران حضور داشتهاند. شامگاه نخست "کام" که نامیست که آلتاییها بهجای شمن بهکار میبرند، یورت تازهای در بیشهای از درختان غان بر پا داشت، و سپس مانند آغلی که برای گله میسازند، پیرامون آن را پرچین کشید. درون یورت غان جوانی بر پاست که شاخههای پایینی آن را چیدهاند و در تنهی آن نُه شکاف (تاپتی tapty) ایجاد کردهاند تا هنگامی که کام در طول مراسم میخواهد از درخت بالا رود، پایش را در آن شکافها بگذارد. اسبی به رنگ روشن، آنچنان که شایستهی پیشکشی به درگاه اولگن باشد برگزیدند، و نیز کام مردی را برگزید تا در طول مراسم قربانی نقش مهتر را بازی کند. او را "باشتوتقان کیسکی bash-tutkan kiski" ("کسی که سر را نگاه میدارد"، یعنی سر اسب را) مینامیدند، و آلتاییها باور دارند که روح او روح اسب را تا پیشگاه بای اولگن همراهی میکند. گذشته از خود کام، او تنها بازیگر این نمایش غریب است. سراسر متن نمایش را، بهجز بخشهای تقلید صدا و درونهگویی، خود شمن سرود و خواند.
اکنون کام وارد یورت میشود، در کنار آتشی که نزدیک درخت غان در مرکز یورت افروختهاند مینشیند، و دفش را روی دود آتش میگیرد. او سپس یکیک ارواح را بهنام میخواند، و از راه که میرسند آنان را در دفش جمع میکند. کلام این احضار سحرآمیز را رادلوف نقل کردهاست که رشتهایست از ترانهها؛ و به محض حاضر شدن هر یک از ارواح در دف، کام با صدایی فریبنده از جانب روح پاسخ میدهد: "آ کام آی" A kam ai (درود بر توای کام، من اینجا هستم). پس از آن کام از یورت خارج میشود و به جایی میرود که یک غاز با پارچه ساختهاند و در آن علف خشک تپاندهاند. او بر پشت این مترسک مینشیند و مانند آن که در هوا پرواز کند، بازوانش را مانند بال پرندگان بر هم میزند،(243) و حین پرواز چنین میخواند:
پایین ِ بهشت سپید،
بالای ابرهای سپید،
پایین ِ بهشت آبی،
بالای ابرهای آبی،
تا بهشت اوج بگیر، آه ای پرنده.
و در همان حال خود با تقلید صدای غاز پاسخ میدهد:
اونغای غاق غاق، اونغای غاق، Ungai gak gak, ungai gak
قایغای غاق غاق، قایغای غاق. Kaigai gak gak, kaigai gak
و به این شکل گفتوگوی جالبی میان غاز و سوارش صورت میگیرد که در سراسر آن شمن تنها سخنگوست، که "سخنان غاز" را نیز با "صدای غاز" ادا میکند.(244)
هدف از این سواری، دنبال کردن و تسخیر روح پورا pura یا همان اسب قربانیست، که با شنیدن فراخوان شمن شیههکشان میگوید "میژاق، میژاق، میژاق" Myjak, myjak, myjak، که البته آن نیز از دهان شمن شنیده میشود. سرانجام هنگامی که پورا تسخیر میشود و بر میخی به بند کشیده میشود، شمن چون اسبی شیهه میکشد، لگد میپراند، و سرکشی میکند تا آنکه پورا آرام میشود، با سوزاندن سرو کوهی دود داده میشود، و برای قربانی کردن آماده میشود. در اینجا کام غازش را با این سخنان مرخص میکند:
از سورؤ برگ Sürö-Berg خوراک بردار،
از سپید دریای شیر، نوشاک بردار،
آه ای غاز مادر، تو ای نغمهگر من،
پرندهی مادر، قورغای خان Kurgai Khan،
پرندهی مادر، انقای خان Engkai Khan،
نزدیکتر به مردم بیا،
با فریاد "آئو، آئو" Au, Au ارشادشان کن،
با فریاد "ژه، ژه" Jä, Jä بهسوی خود بخوانشان.
پس از این شمن به شخصیت خود باز میگردد تا اسب را قربانی کند، و بخش نخست مراسم به پایان میرسد.(245)
مهمترین بخش مراسم در روز دوم پس از غروب آفتاب برگزار میشود، و در آن کام خود بهتنهایی یک نمایش دینی کامل، یا نوعی بالت اجرا میکند، و وانمود میکند که برای هدایت پورا به پیشگاه بای اولگن، به زیارت او میرود. همچنانکه آتش نیرومند زبانه میکشد، کام دعایی خطاب به باشتوتقان (مهتر) میسراید و سپس با خواندن سرودههایی خطاب به ارواح، از جانب میهمانان حاضر خوردنی و نوشیدنی به ارواح یا "ارباب دف" تقدیم میکند. او همچنین جامهای فاخر از سوی میزبان این گردهمایی به حضور اولگن پیشکش میکند. جالب است بدانیم که ایزد آتش به عنوان نماد قدرت خانوادهی صاحب یورت که مراسم قربانی را بر پا داشتهاند شمرده میشود.
بگیر، آه ای قایراقان Kaira Kan،(246)
ای مادر سهسر آتش،
ای مادر باکرهی چهارسر؛
آنگاه که میخوانم چوق Chok،(247) سر فرود آور.
آنگاه که میخوانم مَه Mä،(248) آن را بپذیر.
واژهگزینی بهکار رفته در ترانههای کام با آنچه در داستانهای منظوم دیدهایم یکسان است، و برای نمونه در تعریف جامهی پیشکشی چنین میخواند:
پیشکشیهایی که هیچ اسبی توان بردن آنها را ندارد،
که هیچ مردی توان برداشتن آنها را ندارد،
جامههایی با یقههای سهچین، ... و غیره.
سپس کام دفش را دود میدهد، و اکنون برای نخستین بار لباس شمنیش را بر تن میکند، و پشت پردههای دود آرام نزدیک آتش میایستد. آنگاه با ضربههایی موزون دف را مینوازد و همراه با خواندن نیایشی ویژه برای هر روح، از جمله نیایشی برای بای اولگن و بستگان او، ارواح متعددی را یکیک فرا میخواند. نزدیک به پایان نیایشها، او مرکیوت Merkyut یا پرندهی بهشت را صدا میزند و با کلام زیر حالتی پر معنی به پایان نیایشها میبخشد:
به نزد من آی نغمه بر لب،
بیا و بر چشم راستم جلوه کن،
بر شانهی راست من فرود آی.(249)
کام عملیات آیینی گوناگون دیگری نیز انجام میدهد، و سرانجام اوج کاملانیه او آغاز میشود که همانا عروج او به بهشت است. این عروج روندی تدریجیست. او به آرامی از "تاپتی" بالا میرود، و با شعرخوانی و حرکات لالبازی وانمود میکند که هر گام او نشانگر رسیدن به یکی از طبقههای افقی و پیدرپی بهشت است، هرکدام با چشمانداز، خدمتکاران، و احساس ویژهی خود، که کام همه را تعریف میکند. او برای راستنمایی و تنوع بخشیدن به هنرنماییاش، هنگام گذشتن از طبقهای به طبقهی بعدی بهشت کارهای گوناگونی صورت میدهد. کام قاراقوش kara-kush یا "پرندهی سیاه" را که در خدمت دارد(250) به چپق مهمان میکند؛ به پورا آب میدهد و نوشیدن اسب را تقلید میکند؛ او همچنین پیشخدمتش را میفرستد تا با خرگوشی مسابقه دوندگی بدهد؛ از ژاژوچی jajuchi بزرگ طالع میپرسد و او برای کام از آینده خبر میدهد. جالب است بدانیم که داستان اخیر در بهشت پنجم رخ میدهد. در بهشت ششم او ماه را، و در بهشت هفتم خورشید را ارج مینهد. در بهشتهای هشتم و نهم نیز کام صحنههایی از نیایشها، پیشگوییها، قصهها، و دعاها و غیره برایمان میخواند. هرچه کام توانمندتر باشد، تعداد بهشتهایی که میتواند پشت سر نهد بیشتر است: یازده، دوازده، یا حتی بیشتر، و در مواردی شاید بتواند تا بهشت شانزدهم هم برسد. سرانجام، هنگامی که به مرز توانایی و دانشش رسید، بای اولگن را فرا میخواند، و با کاستن از صدای دفش و تعظیمی متواضعانه، دعایی خطاب به او میخواند. او از بای اولگن میپرسد که آیا قربانی را میپذیرد یا نه، پیشبینی وضع هوا و محصول را میپرسد، و دستورهایی درباره قربانی میگیرد. حالت خلسه و جذبهی کام در این صحنهی باشکوه و پایانی به اوج خود میرسد، او خسته از حال میرود، و در این حال باشتوتقان دف و چوب دفنوازی را بهآرامی از او دور میکند. کام مدتی همچنان بیحرکت میماند، و سکوت بر یورت حاکم میشود. سپس کام گویی از خواب بیدار شود، چشمانش را میمالد، موهایش را مرتب میکند، کشاله میرود، عرق پیراهنش را میچلاند، و سپس گویی از سفری طولانی آمدهباشد، پیرامونش را مینگرد و با حاضران چاقسلامتی میکند. بدینگونه کاملانیه به پایان میرسد.(251)
(فصل دهم ادامه دارد)
در یوتیوب فیلمهای مستند فراوانی دربارهی شمنها، از سیبری (بهویژه اگر روسی بدانید) تا شمنهای جنگلهای آمازون یافت میشود.
_________________________________
232 - کاملانیه اسم مصدر روسیست برساخته روی "کام" که در آلتای به شمن میگویند [مترجم فارسی].
233 - See Hildén, op. cit. P. 132.
234 - مقایسه با یک رسم قدیمی در میان بخشیها احتمال تفسیری دیگر را به میان میآورد. نگاه کنید به Castagné, Magie et exorcisme, p. 15.235 - See Czaplicka, Aboriginal Siberia, pp. 184 f.
236 - Ibid. pp. 185 ff.
237 - Journal of the Central Asian Society, XXII (1935), 221 ff.
238 - Castrén, Nordische Reisen und Forschungen IV, 256.
239 - Sandschejew, Anthropos (1927), p. 306.
240 - Stadling, Shamanismen i Norra Asien, p. 130.
241 - دربارهی ادعای خدای خدایان بودن اولگن به فصل "منظومهها و دستانهای غیر قهرمانی" رجوع کنید.236 - Ibid. pp. 185 ff.
237 - Journal of the Central Asian Society, XXII (1935), 221 ff.
238 - Castrén, Nordische Reisen und Forschungen IV, 256.
239 - Sandschejew, Anthropos (1927), p. 306.
240 - Stadling, Shamanismen i Norra Asien, p. 130.
242 - رادلوف ترجمهی آلمانی بخش عمدهای از متن وربیتسکی را در جلد دوم Aus Sibirien صفحههای 19 تا 51 نقل کردهاست. خلاصهای از روایت رادلوف را، شامل بیشتر آوازها، پروفسور میخائیلوفسکی Mikhailovsky در مسکو منتشر کردهاست، و ترجمهی انگلیسی متن اخیر را نیز واردروپ O. Wardrop در Journal of the Anthropological Institute, XXIV (1894) صفحههای 74 بهبعد آوردهاست. روایت خلاصهشدهای را نیز چاپلیتسکا در Aboriginal Siberia صفحهای 298 بهبعد منتشر کردهاست.
243 - این صحنه بیاختیار صحنهی سواری ایندرا Indra بر پشت عقاب را در پایان نمایش سانسکریت شکونتلا Çakuntalá به یاد میآورد.
244 - در سالهای مبارزهی استالینیسم با نمادهای همهی انواع دینها در اتحاد شوروی سابق، شمنها نیز در امان نماندند و مأموران دستگاه اطلاعاتی بسیاری از آنان را اعدام کردند یا به شکلی وحشیانه از هواپیمای در حال پرواز به بیرون پرتاب کردند تا به باورمندان آنان نشان دهند که شمن قدرت پرواز ندارد. بقایای شمنها از آن پس تا دههی 1980 در عمل زندگانی زیر زمینی داشتند. بنگرید از جمله به این نشانی: http://www.newdawnmagazine.com/articles/secrets-of-siberian-shamanism [مترجم فارسی]
245 - همچنان که در سرآغاز بازویراست این ترجمه نوشتم، دکتر رضا براهنی در رمان خود "آزادهخانم و نویسندهاش" تکههایی از این شعرهای شمن آلتایی را نقل کردهاند. من در نامهای به تاریخ 15 مه 1997 به شوخی برایشان نوشتم که نکند ایشان ترجمهی گمشدهی مرا یافتهاند و شعرهای شمن را از آن نقل کردهاند. ایشان شوخی مرا جدی گرفتند و در شرحی مبسوط در نامهای بهتاریخ 23 سپتامبر 1997 نشان دادند که شعرها را از یک کتاب قدیمیتر همین خانم چادویک بهنام "رشد ادبیات" The Growth of Literature خود ترجمه کردهاند. ایشان در ضمن قصدشان از نقل این شعرها را در رمانشان نیز توضیح دادند، که از آن رو که میتواند برای پژوهندگان آثار ایشان سودمند باشد، آن تکهها را اینجا نقل میکنم: «[...] من بر اساس شناختم از زن، فمینیسم، و رُمان، و بازآفرینی آیینها و در چارچوب موضوع اصلی کتابم که زن است، ساختاری سراسر پاتریارکال (پدرسالارانه) را بهسود تصوری که خودم از زن دارم – که وقتی شما از طبقات ئولگن فراتر بروید ممکن است به زن برسید – داستان شمن را بازسازی کردهام. [...] اگر اصل ترکی آنها را گیر میآوردم، از آنها در کتابم استفاده میکردم. متأسفانه گیر نیاوردم. [...] متن من یادآور آن متن است، ولی تنها یادآور آن است، چرا که من ساختار دیگری را پس از ارائهی آن ساختار و ساختارزدایی از آن بر آن تحمیل کردهام. خودم را در آن متن میبینم، و زن را، و این با روح کتاب من سنخیت دارد.» [مترجم فارسی]
246 - نگاه کنید به فصل "منظومهها و دستانها غیر قهرمانی". گفته میشود که قایراقان آفرینندهی همهی موجودات است. نگاه کنید به Hildén, op. cit. XXVIII (1916), 126.
247 - در میان ترکان آلتای چوق نامیست که به شراب هدیهشده به خدایان میگویند و در مراسم قربانی، شمن میخواند که از آن برایش بیاورند. نگاه کنید به Radlov, Wörterbuch, s.v..
248 - حرف ندای "مَه" به ترکی یعنی "بفرما!"، "بگیر"، "بپذیر"؛ پیشین.
249 - Cf. P. 103 above.
250 - مقایسه کنید با پرندهی غولآسایی که در فصل "منظومهها و دستانهای غیر قهرمانی" قوغوتهیی Kogutei را یاری میکند.251 - برای خواندن گزارشهای تازهتر، گرچه با جزئیات کمتر، درباره مراسم شمنی در میان ترکان آلتای، و مراسم قربانی اسب در میان ترکان لهبد، که همسایگان نزدیک آنان هستند، بنگرید به Hildén, op. cit. pp. 138 ff..
Subscribe to:
Posts (Atom)