دربارهی شبارشین و ماجراهای او در جای دیگری بهتفصیل نوشتهام. اینجا فقط میخواهم در بارهی عنوان آن نوشته، یعنی "جاسوسی که طرد شد" قدری توضیح بدهم.
20 December 2009
بازگشت به سردسیر؟
این روزها با خواندن خاطرات محمود اعتمادزاده (بهآذین) از زندان و شکنجه در جمهوری اسلامی، بار دیگر به یاد عنصر پلیدی بهنام لئونید شبارشین افتادم و اینکه چگونه حتی همین نام او (که بهآذین آن را "شباشین" نوشته) مایهی آزار و شکنجهی او و دیگران بودهاست.
دربارهی شبارشین و ماجراهای او در جای دیگری بهتفصیل نوشتهام. اینجا فقط میخواهم در بارهی عنوان آن نوشته، یعنی "جاسوسی که طرد شد" قدری توضیح بدهم.
دربارهی شبارشین و ماجراهای او در جای دیگری بهتفصیل نوشتهام. اینجا فقط میخواهم در بارهی عنوان آن نوشته، یعنی "جاسوسی که طرد شد" قدری توضیح بدهم.
13 December 2009
تفریح لازم است!
میدانم که کسانی خواهند گفت "آنجا جوانان مملکت در دود و آتش و خون دارند دستوپا میزنند، و اینجا فلانی دارد از تفریح حرف میزند"، یا چیزی شبیه به آن. ولی، دروغ چرا، چندی بود که خسته و پژمرده بودم و حالی شبیه به آن نوروز در خوابگاه دانشجویی داشتم. آن بار فیلم "الماسها ابدیاند" به دادم رسید، و دیشب داشتم کانالهای تلویزیون را بیهدف عوض میکردم که روی فیلم سبک و تفریحی Laws of attraction با بازیگری پیرس براسنان و جولیان مور گیر کردم، و چه گیر کردن خوبی! جولیان مور همیشه تماشاییست، و پیرس براسنان را هم از بازیهایش در نقش جیمز باند میپسندم.
نتیجهی اخلاقی فیلم این بود که میتوان زندگی را سخت نگرفت؛ میتوان کوتاه آمد؛ و مهمتر از همه این که میتوان به خود اجازه داد که عاشق شد! با پایان فیلم سبکبال و سر حال بودم؛ فشار کار سنگین مغزی در سر کار و چند پروژهی همزمان شخصی را فراموش کردم، و با بیخیالی تا ساعت 3 بعد از نیمهشب همانجا نشستم و چندین بخش از سریال قدیمی Space 1999 را هم که بهیاد ندارم با چه نامی در تلویزیون ایران نمایش میدادند، از کانالی که فیلمهای تخیلی نشان میدهد تماشا کردم.
زندهباد تفریح!
نتیجهی اخلاقی فیلم این بود که میتوان زندگی را سخت نگرفت؛ میتوان کوتاه آمد؛ و مهمتر از همه این که میتوان به خود اجازه داد که عاشق شد! با پایان فیلم سبکبال و سر حال بودم؛ فشار کار سنگین مغزی در سر کار و چند پروژهی همزمان شخصی را فراموش کردم، و با بیخیالی تا ساعت 3 بعد از نیمهشب همانجا نشستم و چندین بخش از سریال قدیمی Space 1999 را هم که بهیاد ندارم با چه نامی در تلویزیون ایران نمایش میدادند، از کانالی که فیلمهای تخیلی نشان میدهد تماشا کردم.
زندهباد تفریح!
28 November 2009
زن یعنی این؟
En 47-årig kvinna från Värmdö, inte så långt ifrån där jag bor, har åtalats för att ha misshandlat sin sambo med en sopkvast och en porslinsskål! Och då undrar mina vänner varför jag fortsätter att vara singel! Läs hela notisen här.
به نوشتهی روزنامهی محلهی ما هفتهی گذشته یک زن هممحلیمان به اتهام کتک زدن همسرش و زخمی کردن او در دادگاه محاکمه شد. گویا این خانم نخست مرد را با دستهی جارو کتک زده و بعد یک کاسهی چینی را روی سر او خرد کردهاست! مرد، حسابی زخم و زیلی شده و از همان روز صدای زنگ آزارندهای در گوشش میپیچد. دعوا گویا از آنجا آغاز شد که مرد فراموش کرد تعریف کند که آخر هفته با دوستانش بیرون میرود و در دسترس نیست!
و بعد دوستان پیوسته زیر گوشم میخوانند که چرا تنها ماندهام و با زنی شریک نمیشوم! اینان آیا بهراستی دوست مناند؟
و بعد دوستان پیوسته زیر گوشم میخوانند که چرا تنها ماندهام و با زنی شریک نمیشوم! اینان آیا بهراستی دوست مناند؟
22 November 2009
آیا همدیگر را خواهیم خورد؟
Det finns en rolig läsning av Kaianders Sempler angående årets ekonomipristagare och hennes forskningar kring hur vi ska rädda oss från ”allmänningens tragedi”. Jag har översatt den till persiska som kan spåras i texten nedan. Läs originalet i Ny Teknik.
هیچکس انگیزهای ندارد که در خوردن از سفرهی مشترک جلوی خود را بگیرد. ماهیگیران با آنکه میبینند و میدانند که اگر همینطور به ماهیگیری ادامه دهند نسل ماهیها از بین خواهد رفت، باز به سودشان است که به ماهیگیری ادامه دهند. و از اینجاست که جلوگیری از غارت منابع همگانی دشوار است، حتی اگر همه ببینند که منبع مشترک آب، جنگل، ماهی، یا هر چیز دیگری محدود است. همه خیلی ساده به این نتیجه میرسند که به سودشان است که تا میتوانند و تا هنگامی که چیزی در دسترسشان هست، از آن بهرهبرداری کنند، زیرا اگر تو برنداری، یکی دیگر میزند و میبرد.
الینور آسترام Elinor Ostrom استاد علوم سیاسی در دانشگاه ایندیانای امریکا و برندهی امسال جایزهی اقتصاد «یادبود آلفرد نوبل» چند دههی اخیر را به پژوهش در یافتن راههایی برای حل مشکل سفرههای مشترک گذراندهاست. او میگوید که کشف کردهاست که نمونههای بسیاری وجود دارد که نشان میدهد در طول سالیان بی هیچ مشکلی از سفرههای مشترک بهره برداری شدهاست. نوشتهی کوتاه و جالبی در توضیح پژوهشهای او ترجمه کردم که آن را در سایت ایران امروز، یا در این نشانی مییابید.
الینور آسترام Elinor Ostrom استاد علوم سیاسی در دانشگاه ایندیانای امریکا و برندهی امسال جایزهی اقتصاد «یادبود آلفرد نوبل» چند دههی اخیر را به پژوهش در یافتن راههایی برای حل مشکل سفرههای مشترک گذراندهاست. او میگوید که کشف کردهاست که نمونههای بسیاری وجود دارد که نشان میدهد در طول سالیان بی هیچ مشکلی از سفرههای مشترک بهره برداری شدهاست. نوشتهی کوتاه و جالبی در توضیح پژوهشهای او ترجمه کردم که آن را در سایت ایران امروز، یا در این نشانی مییابید.
14 November 2009
اندیشههایی پیرامون یک عکس

چه میگذرد در اندیشهی او؟ آنجا او را گذاشتهاند تا با پیکرش سوراخ دیوار سیمانی را بپوشاند، و او بیگمان از خود میپرسد: آیا من و دوستانم میتوانیم راه این جمعیت پر شور و شر را سد کنیم؟ اینان با من چه خواهند کرد؟ چه بر سرم خواهند آورد؟ اگر هجوم آورند، آیا زیر لگدهایشان مرا خواهند کشت؟ آیا آن برادرم، آن پلیس غربی، جانم را در پناه خود خواهد گرفت؟ چرا اینجا ایستادهام؟ چرا مرا اینجا کاشتند؟ از چه دفاع میکنم، و در برابر چه کسی؟ مگر اینها هم آلمانی نیستند؟ آیا آنان نیز هموطن مناند؟ آیا همزبان بودن، یعنی هموطن بودن؟ وطن یعنی چه؟ میهن کجاست؟ آیا آنسوی دیوار هم پارهای از وطن من است؟ آن مرد، آن زن، آیا خویشاوند من نیستند؟ آیا از یک گوشت و پوست نیستیم؟ مگر همه انسان نیستیم؟ کجایند آن رهبران حزبی، آن فرماندهان ارشد، که پیوسته در گوش ما از میهن و میهنپرستی افسانهها خواندند؟ مرا اینجا کاشتند و کجا غیبشان زد؟ افسانهها و شعارهایشان کجا رفت؟ همین دیروز چند خیابان آنسوتر رژه میرفتند و شعارهایشان گوش فلک را کر میکرد. چرا اکنون پیدایشان نیست که به من بگویند چه کنم؟ چه کنم؟ من و این برادران همسنگرم اگر هماکنون سنگ و سیمان هم بشویم، باز این جمعیت ما را خرد میکند و راه خود را میگشاید. ببین چگونه همین شکاف را گشودند! اگر از شکاف بگذرند و به این سو بیایند، و فردا ورق برگردد و همه چیز مانند دیروز شود، آیا همان فرماندهانی که اکنون پشت مرا خالی کردهاند، در دادگاه نظامی به مرگ محکومم نخواهند کرد؟ اگر ورق برنگردد و همین جمعیت بر فردای ما حاکم شود، آیا مرا به جرم انجام وظیفهام، به جرم دفاع از میهنم (راستی، کدام میهن؟) محاکمه و محکوم نخواهند کرد؟ چه کنم؟ تا کجا پایداری کنم؟ پاسخ همسرم را، پدرم را، فرماندهانم را، چه بدهم؟ کودکم؟ چه بر سر کودکم خواهد آمد؟ آه، چه تیرهبختم من. چرا میبایست درست در این سال و این ماه نوبت خدمت من باشد؟ چرا میبایست درست امروز نوبت نگهبانی من پای این دیوار لعنتی باشد؟ آیا میتوانم پستم را ترک کنم؟ آیا میتوانم یک گام به آنسو بردارم و به آن خواهران و برادران شاد و سرزندهام بپیوندم؟ خیانت؟ خیانت یعنی چه؟ چه کسی و به چه حقی گفتهاست که نجات جان خویش، یعنی خیانت؟ خیانت به چه کسی؟ آیا اگر من جانم را برای فردای فرزندم حفظ کنم، خیانت کردهام؟ فرزندم، فرزندم... چهقدر دلم میخواهد که هماکنون او را در آغوش میداشتم، اما نه اینجا! نه، نه... اینجا نه! سد را شکستند... دیوار را شکافتند... بیست متر آنسوتر سوراخ دیگری گشودند... سیل سرریز کردهاست. و من اینجا، در این سنگر، تنهاترین موجود روی زمینم. سنگر؟ چه واژهای! سنگر یعنی چه؟ سنگر برای چیست؟ جنگ... چرا باید جنگید؟ چرا باید همنوع خود را کشت؟ دیوار... مرز... چرا باید دیوار کشید؟ چراباید مرز کشید؟ چه کنم؟ چه کنم؟
***
دلم میخواهد آن سرباز را پیدا کنم و بر شانهاش بوسه زنم و سپاسش گویم که تفنگ برنداشت و انسانی را نکشت.
***
"[...] رهنمودی که برای من رسید چنین بود: «به خانهی قبلی دیگر نرو! ماشین حزب را بفروش و پولش را به حزب بده! خانهای دیگر و کاری برای خود پیدا کن!» [...] نخستین میزبانم در روز دوم به زبان بیزبانی فهماند که خود او هم در خطر دستگیریست و بهتر است که من نیز به پروندهی او افزوده نشوم. دومین میزبان در روز دوم گفت که رفیق دیگری هم در خانهی او پنهان است و به او رهنمود دادهاند که کس دیگری به خانهاش رفتوآمد نکند. در خانهی سومین میزبانم اضطراب را در نگاهها و پچپچههای زن و شوهر تاب نیاوردم و نخواستم بیش از آن رنجشان دهم... [...] احسان طبری را نیز چند ماه بعد «کشتند»؛ واپسین رشتهای که مرا به روزنهای از روشنایی میپیوست، گسست، و در تاریکی بیپایان فضای آنسوی کهکشان رها شدم." [با گامهای فاجعه، ص 55 و 62]
***
عکس از جرارد مالی Gerard Malie / AFP
04 October 2009
جایزهی سوئدی برای جوان ایرانی
این روزها رسانههای فارسی پر است از اخبار جایزههایی که نهادهای گوناگون خارجی به این و آن ایرانی میدهند: از شهره آغداشلو، تا مرجانه بختیاری، شادی صدر، لادن و رؤیا برومند، پروین اردلان، و شاید چند تن دیگر که اکنون به یاد ندارم، و چه بهجا همه از میان زنان میهنمان که جهانی میبیند چهگونه در پیکار خیابانی نیز پیشتازاند.
در این میان خبررسانی از یک جایزه از قلم افتادهاست و من بار دیگر احساس میکنم که باید خبرگزاری کنم: دو سال پیش در چنین روزهایی از پدیدهی سعادتشهر، نزدیک تختجمشید، سخن گفتم و در برابر آموزگاران زحمتکشی که چشم مردمان را به روی شگفتیهای هستی میگشایند سر فرود آوردم. آقای اصغر کبیری، آموزگاری که نگاه اهالی سعادتشهر را بهسوی آسمان و کهکشانها گرداند (و سه سال پیش جایزهای جهانی به او دادند)، خود از ماهنامهی "نجوم" الهام گرفتهبود. هفتهی گذشته روزنامههای سوئد خبر دادند که بابک امین تفرشی که سالها در ماهنامهی نجوم مینوشت و سردبیر آن بود، همراه با خانم کارولین پورکو Carolyn Porco از امریکا، برندهی جایزهی سوئدی لنارت نیلسون Lennart Nilsson به مبلغ یکصد هزار کرون شدهاند.
بابک تفرشی عکاس هنرمندیست که پایی در سفر دارد و دوربیناش زیباییهای آسمان را شکار میکند. عکسهای او در مجلههای معتبر جهان، برنامههای تلویزیونی، و سایت سازمان فضانوردی امریکا، ناسا، منتشر میشود و در چندین نمایشگاه عکس شرکت داشتهاست. او عضو گروه مشاوران سازمان ستارهشناسان بدون مرز و مدیر پروژهی سال جهانی نجوم 2009 است. او همچنین بنیادگزار و مدیر پروژهی "جهان در شب" است که کوشندگان آن در سراسر گیتی زیباییهای شب را با دوربینهایشان ثبت میکنند. در عکسهای او از آسمان، اغلب زمین نیز در گوشهای حضور دارد تا یادمان نرود کجا ایستادهایم.
دکتر کارولین پورکو در بنیاد دانش بولدر کلورادو کار میکند و سرپرست آزمایشگاهیست که در آن عکسهای دریافتی از سفینههای کاسینی و هویگنس در مدار سیارهی کیوان را برای انتشار عمومی بازسازی میکنند. او و همکارانش شش ماه و چندین حلقهی تازه بر گرد کیوان و فوران آب در یکی از ماههای کیوان کشف کردهاند. او همچنین عضو گروهیست که در سال 2015 روی عکسهای دریافتی از سیارهی پلوتو کار خواهد کرد.
لنارت نیلسون که اکنون 87 سال دارد خود از بزرگان عکاسی سوئد و جهان است که از جمله شاهکارهای او نخستین تصاویر از باروری تخمک انسان و جنین در حال رشد است. بنیادی که یازده سال پیش به بزرگداشت او پایه گذاشته شد، هر سال به کسانی که دانش را با زیباییهای عکسهای خود گسترش میدهند جایزه میدهد. در بیانیهی مطبوعاتی بیناد لنارت نیلسون گفته میشود که جایزه را از آن رو به بابک تفرشی و کارولین پورکو میدهند که "هر یک از دیدگاه ویژهی خود جایگاه انسان را در کیهان به او یادآوری میکنند. بابک تفرشی با عکسهای خود آسمان شب را که انسان نوین از یاد برده، بار دیگر به ما نشان میدهد و ما را به دوردستهایی میبرد که ستارگان هنوز درخشش طلوع بشریت را در خود دارند؛ و کارولین پورکو تازهترین دستآوردهای اکتشاف سیارات و پژوهش علمی را در عکسهای زیبا و آموزنده نمایش میدهد."
کارولین پورکو میگوید که خوشحال است از اینکه بابک تفرشی هم شریک جایزهی اوست "زیرا او کاری بسیار پر اهمیت انجام میدهد. بسیاری از مردم که در شهرها زندگی میکنند هیچ تصوری از زیبایی آسمان پر ستاره ندارند. او به مردم کمک میکند تا جایگاه خود را در کیهان دریابند". و بابک تفرشی افتخار میکند که جایزه را به همراه کارولین پورکو بردهاست. او از مدتها پیش کارولین را میشناسد و عکسهای او را در ماهنامهی نجوم منتشر کردهاست. او میگوید: "زاویهی دید ما دو نفر بسیار متفاوت است. من از چیزهایی عکس میگیرم که با چشم غیر مسلح و بی هیچ وسیلهای بر آسمان دیده میشوند، و کارولین با ماهوارهها در دوردست آسمانها عکس میگیرد."
این دو در مراسم روز 28 اکتبر در سالن بروالد Berwaldhallen استکهلم جایزهی خود را دریافت میکنند.
بیانیهی بنیاد لنارت نیلسون
سایت بنیاد لنارت نیلسون
زندگینامهی لنارت نیسون
سایت بابک تفرشی
سایت کارولین پورکو
این نوشتهی مربوط به دو سال پیش را نیز بخوانید.
عکس "کهکشان راه شیری و صورت فلکی عقرب" از بابک تفرشی، برگرفته از سایت بنیاد لنارت نیلسون.
عکسهای دیگری از بابک تفرشی را اینجا و اینجا، و نیز عکسهایی از کارولین پورکو را اینجا ببینید.
در این میان خبررسانی از یک جایزه از قلم افتادهاست و من بار دیگر احساس میکنم که باید خبرگزاری کنم: دو سال پیش در چنین روزهایی از پدیدهی سعادتشهر، نزدیک تختجمشید، سخن گفتم و در برابر آموزگاران زحمتکشی که چشم مردمان را به روی شگفتیهای هستی میگشایند سر فرود آوردم. آقای اصغر کبیری، آموزگاری که نگاه اهالی سعادتشهر را بهسوی آسمان و کهکشانها گرداند (و سه سال پیش جایزهای جهانی به او دادند)، خود از ماهنامهی "نجوم" الهام گرفتهبود. هفتهی گذشته روزنامههای سوئد خبر دادند که بابک امین تفرشی که سالها در ماهنامهی نجوم مینوشت و سردبیر آن بود، همراه با خانم کارولین پورکو Carolyn Porco از امریکا، برندهی جایزهی سوئدی لنارت نیلسون Lennart Nilsson به مبلغ یکصد هزار کرون شدهاند.
بابک تفرشی عکاس هنرمندیست که پایی در سفر دارد و دوربیناش زیباییهای آسمان را شکار میکند. عکسهای او در مجلههای معتبر جهان، برنامههای تلویزیونی، و سایت سازمان فضانوردی امریکا، ناسا، منتشر میشود و در چندین نمایشگاه عکس شرکت داشتهاست. او عضو گروه مشاوران سازمان ستارهشناسان بدون مرز و مدیر پروژهی سال جهانی نجوم 2009 است. او همچنین بنیادگزار و مدیر پروژهی "جهان در شب" است که کوشندگان آن در سراسر گیتی زیباییهای شب را با دوربینهایشان ثبت میکنند. در عکسهای او از آسمان، اغلب زمین نیز در گوشهای حضور دارد تا یادمان نرود کجا ایستادهایم.

لنارت نیلسون که اکنون 87 سال دارد خود از بزرگان عکاسی سوئد و جهان است که از جمله شاهکارهای او نخستین تصاویر از باروری تخمک انسان و جنین در حال رشد است. بنیادی که یازده سال پیش به بزرگداشت او پایه گذاشته شد، هر سال به کسانی که دانش را با زیباییهای عکسهای خود گسترش میدهند جایزه میدهد. در بیانیهی مطبوعاتی بیناد لنارت نیلسون گفته میشود که جایزه را از آن رو به بابک تفرشی و کارولین پورکو میدهند که "هر یک از دیدگاه ویژهی خود جایگاه انسان را در کیهان به او یادآوری میکنند. بابک تفرشی با عکسهای خود آسمان شب را که انسان نوین از یاد برده، بار دیگر به ما نشان میدهد و ما را به دوردستهایی میبرد که ستارگان هنوز درخشش طلوع بشریت را در خود دارند؛ و کارولین پورکو تازهترین دستآوردهای اکتشاف سیارات و پژوهش علمی را در عکسهای زیبا و آموزنده نمایش میدهد."
کارولین پورکو میگوید که خوشحال است از اینکه بابک تفرشی هم شریک جایزهی اوست "زیرا او کاری بسیار پر اهمیت انجام میدهد. بسیاری از مردم که در شهرها زندگی میکنند هیچ تصوری از زیبایی آسمان پر ستاره ندارند. او به مردم کمک میکند تا جایگاه خود را در کیهان دریابند". و بابک تفرشی افتخار میکند که جایزه را به همراه کارولین پورکو بردهاست. او از مدتها پیش کارولین را میشناسد و عکسهای او را در ماهنامهی نجوم منتشر کردهاست. او میگوید: "زاویهی دید ما دو نفر بسیار متفاوت است. من از چیزهایی عکس میگیرم که با چشم غیر مسلح و بی هیچ وسیلهای بر آسمان دیده میشوند، و کارولین با ماهوارهها در دوردست آسمانها عکس میگیرد."
این دو در مراسم روز 28 اکتبر در سالن بروالد Berwaldhallen استکهلم جایزهی خود را دریافت میکنند.
بیانیهی بنیاد لنارت نیلسون
سایت بنیاد لنارت نیلسون
زندگینامهی لنارت نیسون
سایت بابک تفرشی
سایت کارولین پورکو
این نوشتهی مربوط به دو سال پیش را نیز بخوانید.
عکس "کهکشان راه شیری و صورت فلکی عقرب" از بابک تفرشی، برگرفته از سایت بنیاد لنارت نیلسون.
عکسهای دیگری از بابک تفرشی را اینجا و اینجا، و نیز عکسهایی از کارولین پورکو را اینجا ببینید.
26 September 2009
از جهان خاکستری - 29
معبد و محرابم اتاق موسیقی بود. در اتاق دانشجوییم صفحه و نوار یا وسیلهی صوتی نداشتم. بامداد هر روز با ورود به دانشگاه ابتدا یک سر به اتاق موسیقی میرفتم. کتاب و کلاسورم را آنجا میگذاشتم و در طول روز و در کلاسهایی که شرکت میکردم، دیگر کتاب و کلاسوری بهدست نداشتم. آنجا، در اتاقک چوبی اتاق موسیقی، برای دستگاه صوتی سانسویی Sansui و ضبط صوت آکایی Akai سری فرود میآوردم، دستی به مهر و ستایش بر شیرازهی صفحههای موسیقی کلاسیک که در قفسهها چیده شدهبودند میکشیدم، و پیش از آنکه بهسوی نخستین کلاس درس بروم، گوشی را روی گوشم میگذاشتم، صفحهی آن موسیقی را که سراسر شب در گوش داشتم میگذاشتم، میشنیدمش، مینوشیدمش، میپرستیدمش، و تازه آنگاه بود که روزم آغاز میشد. تنها و غمانگیز؟ شاید. اما مگر همهی عبادتهای دیگر در تنهایی و غم صورت نمیگیرند؟
و یک روز، که نمیدانم چرا هماتاقی اردبیلیام محمد هم آنجا بود، همان که با من گرفتهبودندش، در اتاق باز شد و آزادهی زیبا و شاد آنجا ایستادهبود، با دوستش سودابه. آزاده همان نخستین عشق من در دانشگاه بود که بوی کشندهی جوراب شخص جنایتکاری مرا از او راندهبود. اکنون او به سراغ من آمدهبود و نمیدانستم که آیا یادی از آن بوی جوراب دارد یا نه. لال شدهبودم. فلج شدهبودم. نمیدانستم چه بگویم و چه کنم. او گفت: "میشه پاتتیک چایکوفسکی رو پخش کنین؟"
پاتتیک چایکوفسکی؟ این موسیقی را خوب میشناختم. یکی از نخستین آثار موسیقی کلاسیک جهانی بود که بارها و بارها شنیدهبودم و شاید از همان رو به موسیقی کلاسیک علاقهمند شدهبودم. رادیوی رشت، تنها فرستندهی داخلی که در سالهای نوجوانی من در اردبیل خوب شنیده میشد، نوار این موسیقی را در بایگانی داشت و شاید بیش از این چیزی نداشت، و من هر شب با رادیو گوشی دستساخت خودم و با نوای این موسیقی به خواب میرفتم. اما این موسیقی دست کم 45 دقیقه بود. با صدایی لرزان از آن موجود زیبا پرسیدم: کدام قسمتش؟ و او گفت: موومان چهارم!
موومان چهارم، یعنی غمبارترین بخش از غمبارترین سنفونی تاریخ موسیقی! چرا؟ چرا آزادهی زیبای شاد و بازیگوش که چنان که دیدهبودم با دوستش مهین همهی جهان را به مسخره میگرفت و به ریش همه و هر کسی میخندید، اکنون میخواست غمناکترین موسیقی جهان را بشنود؟ به درون اتاقک رفتم، صفحه را گذاشتم، و سوزن گراموفون را روی آغاز بخش چهارم سنفونی گذاشتم. محمد کنارم ایستادهبود و داشت با پوزخندی ادای آزاده را در میآورد: "میشه پا تهتیک و بذارین...؟" عصبانیام میکرد. ردش کردم.
آزاده ازدواج کرد و رفت. و بعد، روزی، هنگام ورود به دانشگاه، سودابه همراهم شد. نگاهی کاونده در صورتم کرد و گفت: "دلم میخواهد بدانم در این لحظه چه چیزی در ذهنت میگذرد". و من راستش را گفتم: "یک موسیقی که خیلی شبیه به پرواز است: جاهایی از کنسرتو برای ارکستر اثر آهنگساز آذربایجانی سلطان حاجیبیکوف"، و در پاسخ نگاه پرسشگر او گفتم: "بیا برویم تا برایت پخش کنم". سودابه وقت نداشت، باید به کلاسش میرسید، اما با من آمد، در حالی که این پا و آن پا میکرد منتظر ماند تا صفحه را پیدا کنم و سوزن را تا جای مورد نظر پیش ببرم و موسیقی را برایش پخش کنم. شنید، و رفت، و نگفت چرا جریان ذهن مرا پرسید و اکنون که پاسخ را دانست، چه فکر میکند.
و باز روزی در اتاق باز شد و مهناز و پری، دو تن از زیباترین دختران دانشگاه آنجا ایستادهبودند. مهناز پرسید: آداجیوی آلبینونی رو دارین؟ نمیدانستم. اثری با این نام به گوشم نخوردهبود. دستپاچه و با لکنت گفتم که نگاه میکنم. آن دو ایستادهبودند، عطر حضورشان سرمستم میکرد، دستهایم میلرزیدند، اما صفحه را زود پیدا کردم. لبخندی به رویشان زدم، و رفتند و روی صندلیهای چوبی اتاق نشستند. موسیقی را پخش کردم. نخستین بار بود که آن را میشنیدم. چه آهنگ غمانگیزی. چرا این دختران موسیقی غمانگیز را دوست داشتند؟ آداجیوی آلبینونی را در سوئد در مراسم سوگواری پخش میکنند.
***
محمد تا سالها پس از آن آزارم میداد: "میشه پا تهتیک و بذارین...؟"
آزاده و مهری و سودابه در امریکا و مهناز در ایران زندگی سعادتمندی دارند. از سرنوشت پری ِ زیبارویی که گفته میشد همشهری تبریزی من است، هیچ نمیدانم. برایش خوشبختی آرزو میکنم.
[عکس از منوچهر. آن اتاقک چوبی در اتاق شماره 3 ساختمان مجتهدی (ابن سینا) اکنون دیگر وجود ندارد.]
و یک روز، که نمیدانم چرا هماتاقی اردبیلیام محمد هم آنجا بود، همان که با من گرفتهبودندش، در اتاق باز شد و آزادهی زیبا و شاد آنجا ایستادهبود، با دوستش سودابه. آزاده همان نخستین عشق من در دانشگاه بود که بوی کشندهی جوراب شخص جنایتکاری مرا از او راندهبود. اکنون او به سراغ من آمدهبود و نمیدانستم که آیا یادی از آن بوی جوراب دارد یا نه. لال شدهبودم. فلج شدهبودم. نمیدانستم چه بگویم و چه کنم. او گفت: "میشه پاتتیک چایکوفسکی رو پخش کنین؟"
پاتتیک چایکوفسکی؟ این موسیقی را خوب میشناختم. یکی از نخستین آثار موسیقی کلاسیک جهانی بود که بارها و بارها شنیدهبودم و شاید از همان رو به موسیقی کلاسیک علاقهمند شدهبودم. رادیوی رشت، تنها فرستندهی داخلی که در سالهای نوجوانی من در اردبیل خوب شنیده میشد، نوار این موسیقی را در بایگانی داشت و شاید بیش از این چیزی نداشت، و من هر شب با رادیو گوشی دستساخت خودم و با نوای این موسیقی به خواب میرفتم. اما این موسیقی دست کم 45 دقیقه بود. با صدایی لرزان از آن موجود زیبا پرسیدم: کدام قسمتش؟ و او گفت: موومان چهارم!
موومان چهارم، یعنی غمبارترین بخش از غمبارترین سنفونی تاریخ موسیقی! چرا؟ چرا آزادهی زیبای شاد و بازیگوش که چنان که دیدهبودم با دوستش مهین همهی جهان را به مسخره میگرفت و به ریش همه و هر کسی میخندید، اکنون میخواست غمناکترین موسیقی جهان را بشنود؟ به درون اتاقک رفتم، صفحه را گذاشتم، و سوزن گراموفون را روی آغاز بخش چهارم سنفونی گذاشتم. محمد کنارم ایستادهبود و داشت با پوزخندی ادای آزاده را در میآورد: "میشه پا تهتیک و بذارین...؟" عصبانیام میکرد. ردش کردم.
آزاده ازدواج کرد و رفت. و بعد، روزی، هنگام ورود به دانشگاه، سودابه همراهم شد. نگاهی کاونده در صورتم کرد و گفت: "دلم میخواهد بدانم در این لحظه چه چیزی در ذهنت میگذرد". و من راستش را گفتم: "یک موسیقی که خیلی شبیه به پرواز است: جاهایی از کنسرتو برای ارکستر اثر آهنگساز آذربایجانی سلطان حاجیبیکوف"، و در پاسخ نگاه پرسشگر او گفتم: "بیا برویم تا برایت پخش کنم". سودابه وقت نداشت، باید به کلاسش میرسید، اما با من آمد، در حالی که این پا و آن پا میکرد منتظر ماند تا صفحه را پیدا کنم و سوزن را تا جای مورد نظر پیش ببرم و موسیقی را برایش پخش کنم. شنید، و رفت، و نگفت چرا جریان ذهن مرا پرسید و اکنون که پاسخ را دانست، چه فکر میکند.

***
محمد تا سالها پس از آن آزارم میداد: "میشه پا تهتیک و بذارین...؟"
آزاده و مهری و سودابه در امریکا و مهناز در ایران زندگی سعادتمندی دارند. از سرنوشت پری ِ زیبارویی که گفته میشد همشهری تبریزی من است، هیچ نمیدانم. برایش خوشبختی آرزو میکنم.
[عکس از منوچهر. آن اتاقک چوبی در اتاق شماره 3 ساختمان مجتهدی (ابن سینا) اکنون دیگر وجود ندارد.]
18 September 2009
سرگذشت یک همدانشگاهی
بسیاری از کسانی که در فاصلهی سالهای 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بودهاند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکدهی شیمی را از دور و نزدیک میشناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده میشد و در بسیاری از فعالیتهای دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما بهتدریج به فعالیتهای سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجهی پایینتری از اهمیت قرار گرفت. با اینهمه او در سال 1354 فارغالتحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آنکه دیشب، پس از 34 سال، او را در برگهای پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز باز یافتم و سرگذشت غمانگیز او خواب از چشمانم ربود.
عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی بهسر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کردهاست. شاید بهزودی چیزی دربارهی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل میکنم. عفت ماهباز مینویسد:
«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) [پیکار - شیوا] بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کمتر مایهی آزار و اذیت گروههای دیگر. آنچه زهرا را برایم جالب کردهبود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آنها فاصلهی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیشتر بهچشم میخورد. آنها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعتها با هم حرف میزدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاقهای در بسته، یعنی بند ملیکشها منتقل شدهبود.
در آنجا زندانیان سلولهای دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت میفرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکیها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری بهسر میبردند و زندانبانان گاه آنها را بهجای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی میفرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچههای بند یک یا بند ملیکشها بوده، زندانبانان در را باز نمیکنند، اگرچه مدتها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشتهبودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او میگویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایدهای نمیکند. زهرا شروع به در زدن میکند. مدتی طول میکشد و پاسخی نمیآید. او از پشت در فریاد میزند: "فاشیستا در رو باز کنین".
پاسدارها در را باز میکنند و میگویند: "چه کسی میخواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت میبرند و دیگر او را به اتاق باز نمیگردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز میگردانند حالت او دگرگون شدهبوده و شعار میداده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او بههم ریختهاست. زهرا میگفته: "بچهها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی میدن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با اینکه وضعیت روحی او بهتر نشدهبود او را دوباره به سلول باز میگردانند.
زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دورهی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شدهبود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شدهبود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق میزدند همه صدای بلند او را میشنیدند که شعار آزادی میداد: "در را باز کنید. درها و پنجرهها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد میگرفتند. بعد از اعدام و شکنجههای سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان میایستاد و شعار آزادی میداد. دوباره دستگیرش میکردند و به اوین باز میگرداندند. هر بار برادرش میآمد و او را به خانه میبرد.
بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبتهای ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میلهها توری کشیده شدهبود. جایی بدتر از سلولهای سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفتهام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شدهبود. البته سعی میکردم نفهمد.
اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون میدادم، شما رو بایکوت میکردم. چه کار وحشتناکی بود..."
خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."
بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوتهای زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان میتوانست بفهمد که دروغ نمیگوید.
در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همانجا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش میخواست میآمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او میخواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار میکند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچههایی که از زندان رها شدهبودند شغل پیدا کرد و آنها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریعتر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستارهی شبهای تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخمهای درونمان بپردازیم. عموجلیل، بی آنکه به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمکهایی اینچنین شاید اندک امنیتی برای ادامهی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشیهای بیرون از زندان میتوانست افزایش پیدا کند.
با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد میشد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحتالحفظ تیمارستان بستری میکردند. یادم میآید حرفهایی میزد که خبر از وقوع انقلاب میداد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابانها میگفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر میکرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه میخواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب بهخاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب میکردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار میداد. هر بار که مرا میدید به فضای زندان باز میگشت و از من دلجویی میکرد. گاه چون آدمهای عادی به سر کار میآمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]
مهندس زهرا ذوالفقاری در میان خیل جانباختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغالتحصیلان دورهی سوم دانشگاه برداشتم.
پینوشت:
بنا بر اطلاعات تازه (ژانویه 2010)، زهرا که در پی گرفتن ویزای سفر درمانی به خارج بود، پیش از خروج، در بیمارستانی "ایست قلبی" کرده شد.
نیز این نوشته را بخوانید.
پینوشت (مارس 2015): از فیسبوک نسیم یزدانی
«در راهرو، بالای پلههایی که به زیر زمین ختم میشوند، ایستادهایم. بار دوم است که ما را به زیر زمین میبرند، اینبار همه هستند، با کلیهی وسائل... امروز صبح وقتی گلها را در هواخوری تازیانه میزدند، ما به تماشا نرفتیم و در اتاقهایمان بست نشستیم... دوستانِ آزادی مان نه! گفتهبودند... ما ایستادهایم در سکوت و هوا سنگین و رعبآور است. کنارِ من، دوست بلند قامتم ز ذ [زهرا ذوالفقاری] ایستاده است. حضور مهربان و صمیمیاش برایمان دلگرمیست. او تجربهی هر دو دوره را با خود حمل میکند... صدایی یکهتازی میکند: "از این به بعد هوا نصف! غذا نصف! ملاقات بی ملاقات! دستشویی..." حرفش فرصت پایان نمییابد و در دهانش میماسد... ز ذ است که با صدای رسا، در دستمالِ سفید و تمیزش فین میکند... و ما با دهانِ بسته تمام قد میخندیم...»
عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجهگاههای جمهوری اسلامی بهسر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کردهاست. شاید بهزودی چیزی دربارهی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل میکنم. عفت ماهباز مینویسد:
«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) [پیکار - شیوا] بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کمتر مایهی آزار و اذیت گروههای دیگر. آنچه زهرا را برایم جالب کردهبود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آنها فاصلهی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیشتر بهچشم میخورد. آنها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعتها با هم حرف میزدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاقهای در بسته، یعنی بند ملیکشها منتقل شدهبود.
در آنجا زندانیان سلولهای دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت میفرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکیها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری بهسر میبردند و زندانبانان گاه آنها را بهجای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی میفرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچههای بند یک یا بند ملیکشها بوده، زندانبانان در را باز نمیکنند، اگرچه مدتها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشتهبودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او میگویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایدهای نمیکند. زهرا شروع به در زدن میکند. مدتی طول میکشد و پاسخی نمیآید. او از پشت در فریاد میزند: "فاشیستا در رو باز کنین".
پاسدارها در را باز میکنند و میگویند: "چه کسی میخواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت میبرند و دیگر او را به اتاق باز نمیگردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز میگردانند حالت او دگرگون شدهبوده و شعار میداده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او بههم ریختهاست. زهرا میگفته: "بچهها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی میدن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با اینکه وضعیت روحی او بهتر نشدهبود او را دوباره به سلول باز میگردانند.
زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دورهی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شدهبود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شدهبود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق میزدند همه صدای بلند او را میشنیدند که شعار آزادی میداد: "در را باز کنید. درها و پنجرهها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد میگرفتند. بعد از اعدام و شکنجههای سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان میایستاد و شعار آزادی میداد. دوباره دستگیرش میکردند و به اوین باز میگرداندند. هر بار برادرش میآمد و او را به خانه میبرد.
بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبتهای ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میلهها توری کشیده شدهبود. جایی بدتر از سلولهای سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفتهام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شدهبود. البته سعی میکردم نفهمد.
اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون میدادم، شما رو بایکوت میکردم. چه کار وحشتناکی بود..."
خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."
بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوتهای زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان میتوانست بفهمد که دروغ نمیگوید.
در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همانجا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش میخواست میآمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او میخواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار میکند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچههایی که از زندان رها شدهبودند شغل پیدا کرد و آنها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریعتر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستارهی شبهای تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخمهای درونمان بپردازیم. عموجلیل، بی آنکه به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمکهایی اینچنین شاید اندک امنیتی برای ادامهی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشیهای بیرون از زندان میتوانست افزایش پیدا کند.
با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد میشد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحتالحفظ تیمارستان بستری میکردند. یادم میآید حرفهایی میزد که خبر از وقوع انقلاب میداد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابانها میگفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر میکرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه میخواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب بهخاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب میکردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار میداد. هر بار که مرا میدید به فضای زندان باز میگشت و از من دلجویی میکرد. گاه چون آدمهای عادی به سر کار میآمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]
مهندس زهرا ذوالفقاری در میان خیل جانباختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغالتحصیلان دورهی سوم دانشگاه برداشتم.
پینوشت:
بنا بر اطلاعات تازه (ژانویه 2010)، زهرا که در پی گرفتن ویزای سفر درمانی به خارج بود، پیش از خروج، در بیمارستانی "ایست قلبی" کرده شد.
نیز این نوشته را بخوانید.
پینوشت (مارس 2015): از فیسبوک نسیم یزدانی
«در راهرو، بالای پلههایی که به زیر زمین ختم میشوند، ایستادهایم. بار دوم است که ما را به زیر زمین میبرند، اینبار همه هستند، با کلیهی وسائل... امروز صبح وقتی گلها را در هواخوری تازیانه میزدند، ما به تماشا نرفتیم و در اتاقهایمان بست نشستیم... دوستانِ آزادی مان نه! گفتهبودند... ما ایستادهایم در سکوت و هوا سنگین و رعبآور است. کنارِ من، دوست بلند قامتم ز ذ [زهرا ذوالفقاری] ایستاده است. حضور مهربان و صمیمیاش برایمان دلگرمیست. او تجربهی هر دو دوره را با خود حمل میکند... صدایی یکهتازی میکند: "از این به بعد هوا نصف! غذا نصف! ملاقات بی ملاقات! دستشویی..." حرفش فرصت پایان نمییابد و در دهانش میماسد... ز ذ است که با صدای رسا، در دستمالِ سفید و تمیزش فین میکند... و ما با دهانِ بسته تمام قد میخندیم...»
11 September 2009
Grön solidaritet همبستگی سبز
در رسانههای فارسی ندیدم کسی این خبر را پوشش دادهباشد. پس من نیز باید به خیل "خبرگزاریهای یکنفره" بپیوندم!
خانمی که در عکس نوار سبز بر مچ دستش دارد، مونا سالین Mona Sahlin رهبر بزرگترین حزب صحنهی سیاسی سوئد، حزب سوسیالدموکرات، وزیر پیشین در چند وزارتخانهی گوناگون، و معاون نخستوزیر پیشین سوئد است. آن دو تن دیگر نیز رهبران حزبهای "سبز" و "چپ" (کمونیست پیشین) هستند. این عکس روز یکشنبه 6 سپتامبر (15 شهریور) در "باغ شاه" استکهلم برداشته شدهاست و من آن را از روزنامهی سوئدی DN روز بعد اسکن کردهام. این سه حزب که اکنون در جبههی مخالف دولت سوئد هستند، در این روز کارزار خود را برای انتخابات بعدی سوئد آغاز کردند.
هفتهای پیش از آن (30 اوت، 8 شهریور) به ابتکار نسل دوم ایرانیان ساکن استکهلم مراسم دفاع از حقوق بشر در ایران در همین "باغ شاه" برگزار شد. آن روز خانم مونا سالین با کت سبزرنگ و همین نوار سبز بر مچ دستش روی صحنه آمد، از شرکت سفیر سوئد در ایران در مراسم تنفیذ احمدینژاد بهشدت انتقاد کرد، و در سخنرانی پرشور خود قول داد که تا روزی که جشن پیروزی مردم ایران در رسیدن به خواستهایشان در همین صحنه برگزار شود، این نوار سبز را همواره بر مچ خود خواهد داشت. او در پایان بهفارسی شعار داد "زندهباد آزادی!"
از آن مراسم تا برداشتن این عکس یک هفته میگذرد، و میبینیم که ایشان به عهد خود وفا کردهاست. حرکتهایی از اینگونه مایهی دلگرمیست. مردم ایران تنها نیستند. جهانی با آنان است. من اما هیچ کسی را، حتی در میان ایرانیان نمیشناسم که چنین قولی دادهباشد. باید امیدوار باشیم که برای این خانم هم که شده، انتظار ما برای آن جشن پیروزی چندان طولانی نباشد.
در مراسم آن روز اشخاص بلندپایهی دیگری هم شرکت داشتند و هنرمندان بلندآوازهای روی صحنه برنامه اجرا کردند، از جمله لاله.
خانمی که در عکس نوار سبز بر مچ دستش دارد، مونا سالین Mona Sahlin رهبر بزرگترین حزب صحنهی سیاسی سوئد، حزب سوسیالدموکرات، وزیر پیشین در چند وزارتخانهی گوناگون، و معاون نخستوزیر پیشین سوئد است. آن دو تن دیگر نیز رهبران حزبهای "سبز" و "چپ" (کمونیست پیشین) هستند. این عکس روز یکشنبه 6 سپتامبر (15 شهریور) در "باغ شاه" استکهلم برداشته شدهاست و من آن را از روزنامهی سوئدی DN روز بعد اسکن کردهام. این سه حزب که اکنون در جبههی مخالف دولت سوئد هستند، در این روز کارزار خود را برای انتخابات بعدی سوئد آغاز کردند.
هفتهای پیش از آن (30 اوت، 8 شهریور) به ابتکار نسل دوم ایرانیان ساکن استکهلم مراسم دفاع از حقوق بشر در ایران در همین "باغ شاه" برگزار شد. آن روز خانم مونا سالین با کت سبزرنگ و همین نوار سبز بر مچ دستش روی صحنه آمد، از شرکت سفیر سوئد در ایران در مراسم تنفیذ احمدینژاد بهشدت انتقاد کرد، و در سخنرانی پرشور خود قول داد که تا روزی که جشن پیروزی مردم ایران در رسیدن به خواستهایشان در همین صحنه برگزار شود، این نوار سبز را همواره بر مچ خود خواهد داشت. او در پایان بهفارسی شعار داد "زندهباد آزادی!"
از آن مراسم تا برداشتن این عکس یک هفته میگذرد، و میبینیم که ایشان به عهد خود وفا کردهاست. حرکتهایی از اینگونه مایهی دلگرمیست. مردم ایران تنها نیستند. جهانی با آنان است. من اما هیچ کسی را، حتی در میان ایرانیان نمیشناسم که چنین قولی دادهباشد. باید امیدوار باشیم که برای این خانم هم که شده، انتظار ما برای آن جشن پیروزی چندان طولانی نباشد.
در مراسم آن روز اشخاص بلندپایهی دیگری هم شرکت داشتند و هنرمندان بلندآوازهای روی صحنه برنامه اجرا کردند، از جمله لاله.
Ser ni det där gröna bandet runt Mona Sahlins arm? Bilden togs av Erich Stering i Kungsträdgården söndagen den 6 september när de tre oppositionspartierna ordnade ”familjedag”. Jag har skannat bilden ur DN den 7 september (och här). Veckan innan, söndagen den 30 augusti i Stödgalan för Mänskliga rättigheter i Iran i Kungsträdgården var Mona Sahlin en av talarna. Hon kritiserade skarpt Sveriges ambassadörs deltagande i ceremonin i Teheran när Ahmadinejad svors in som president. Hon visade upp det där gröna bandet runt sin handled som en symbol för solidaritet med iranska folket och lovade att bära det kring handleden tills den dagen då man festar och jublar för iranska folkets seger i dess kamp för allt vad det strävar efter.
Tack Mona Sahlin för solidariteten! Det värmer i hjärtat. Jag känner ingen annan ens bland själva iranierna som vågar lova någonting sådant. Vi får bara hoppas att väntan på segerfesten inte blir långvarig.
Tack Mona Sahlin för solidariteten! Det värmer i hjärtat. Jag känner ingen annan ens bland själva iranierna som vågar lova någonting sådant. Vi får bara hoppas att väntan på segerfesten inte blir långvarig.
06 September 2009
از جهان خاکستری - 28
در شهریور 1356 با پایان ترم تابستانی سرانجام درسم در دانشگاه به پایان رسیدهبود و اکنون در مهرماه سخت در حال دوندگی برای تسویهی حساب با دانشگاه و نیز در تلاش بودم که شاید بتوانم خدمت سربازی را در دانشگاه انجام دهم، زیرا حدس میزدم که در پادگان پروندهی فعالیتهای دانشجوئی و زندانم را بیرون خواهند کشید و سرباز صفرم خواهند کرد.
یک پا که هیچ، هر دو پایم هنوز در دانشگاه بود. دل نمیکندم. چه سخت بود دل کندن از این محیطی که بهترین، پرشور ترین و دوستداشتنیترین روزهای زندگیم را در آن گذراندهبودم. آنجا دل باخته بودم، آنجا به کام نرسیدهبودم، آنجا "اتاق موسیقی" را بر پا کردهبودم، هر گوشهای از دانشگاه برایم پر از خاطره بود. اکنون اما بهشدت احساس تنهایی میکردم. همهی دوستانم که اغلب بزرگتر از خودم بودند درسشان تمام شدهبود، پراکنده شدهبودند و چندتاییشان در سربازی بودند.
در مهرماه فضای روشنفکری کشور تکانی خوردهبود. از 18 مهرماه شبهای شعر کانون نویسندگان ایران در باشگاه ایران و آلمان برگزار میشد، اما با آن دوندگیها و این احساس تنهایی، شوقی برای شرکت در آن شبهای شعر نداشتم. گروه دانشجوئی "پژوهشهای فرهنگی" دانشگاه که من نیز در تشکیل آن نقش داشتم، دنبالهی آن شبها را در سالن ورزش دانشگاه ما، دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) برگزار میکرد.
در دهم آبان محمدعلی مهمید در بارهی "انسانگرایی در ادبیات اساطیری ما" سخنرانی کرد. هفتهی پس از آن منوچهر هزارخانی دربارهی "انتقال تکنولوژی از غرب به شرق" سخن گفت. این بار سالن پر از جمعیت بود. روز سهشنبه 24 آبان نوبت سعید سلطانپور بود که در بارهی "تئاتر و آزادی" سخن بگوید. مقامات دانشگاه تصمیم گرفتند که بیش از چهار هزار نفر را برای شنیدن سخنرانی به دانشگاه راه ندهند و از این رو چهار هزار کارت چاپ کردند که در میان کسانی که از دروازهی دانشگاه عبور میکردند توزیع شد و سپس دروازه را بستند. جمعیت انبوهی که بیرون دروازه ماندهبود اعتراض کرد و کار به زد و خورد با گارد دانشگاه کشید. کسانی از میان مردم، و نیز دو پلیس زخمی شدند. مردم یک سرهنگ شهربانی را هم در میدان 24 اسفند (انقلاب) کتک زدند. پلیس سیوهفت پسر و دوازده دختر را دستگیر کرد و با خود برد.
من روی پلههای جایگاه تماشاگران سالن ورزش نشستهبودم. روی این پلهها و تمامی کف سالن جمعیت نشستهبود. با وجود آشنایان فراوانی که در میان این جمع داشتم، هیچکدام دوستی نزدیک با من نداشتند و تنها بودم. دل و دماغی نداشتم. نگاهم در میان جمعیت دنبال چهرههای آشنا میگشت. چندی از ساعت آغاز سخنرانی گذشتهبود که مهدی که از سوی گروه پژوهشهای فرهنگی به گردانندگی جلسه گمارده شدهبود پشت میکروفون ایستاد، خبر از درگیری و دستگیریهای بیرون دانشگاه داد و سعید سلطانپور را برای سخنرانی فراخواند. سلطانپور آمد، و گفت که در اعتراض به دستگیریها سخنرانی نخواهد کرد. دقایقی در بلاتکلیفی و همهمه سپری شد، تا آن که مهدی آمد و گفت که کسانی پیشنهاد میکنند که تا آزادی دستگیرشدگان همه همانجا بست بنشینیم، و از جمعیت نظر خواست.
من حاضر بودم تا قیامت همانجا بنشینم. نه آن شب، و نه شبهای پیش و پس از آن کسی چشمانتظارم نبود. اینک، اینجا تاریخ نوشتهمیشد و خواه و ناخواه اکنون در قلب تپندهی تاریخ قرار گرفتهبودم. چه جای رفتن به خانه و خوابیدن بود؟ این نخستین حرکت بزرگ و مردمی انقلاب بود.
تا ساعتی کسانی میآمدند پشت میکروفون و از سوی دانشجویان این و آن دانشگاه، کارکنان این و آن واحد آموزشی، کارگران، کارمندان، و دیگران، با تصمیم بست نشستن اعلام همبستگی میکردند. دیگر نیازی به رأی گیری نبود. کسی که میخواست برود، میرفت. تصمیم گرفته شدهبود، جمعیت نشستهبود. از هنگام پایان سخنرانی ساعتی گذشتهبود و خبر به نگهبانان و گارد دانشگاه رسیدهبود که این جمعیت چهار-پنج هزار نفری قصد ترک دانشگاه را ندارد. خبر و شایعه دهان به دهان میگشت و میچرخید. میگفتند که گارد سالن را در محاصره گرفتهاست. اما بسیاری میبایست به عزیزانشان، به خانههایشان تلفن میزدند و خبر میدادند که شب را اینجا میمانند. ساختمان سالن ورزش تلفن نداشت و اینان لازم بود تا ساختمان مجتهدی (ابنسینا) بروند تا از تلفنهای سکهای به خانهشان زنگ بزنند. مردم محاصرهی گارد را در آن بخش شکستهبودند. کسی گویا به رادیوی بیبیسی تلفن زدهبود و با او مصاحبه کردهبودند. مهدی پشت میکروفون آمد و گفت که بیبیسی خبر بستنشینی ما را در جهان پخش کردهاست. همه با شادی کف زدند.
نمیشد یکنفس نشست. در سمت چپ سالن میان جایگاه تماشاگران و صحنهی سخنرانی در میان جمعیت نشسته و ایستاده باریکهراهی گشوده شدهبود که کسانی در آن قدم میزدند. من نیز به خیل آنان پیوستم. در این رفتن و آمدن در طول سالن، آشنایان را میدیدم، همراهم میشدند، خبر میدادند، خبر میگرفتند، نظر میپرسیدند. کار گروه "پژوهشهای فرهنگی" را تا این هنگام میستودم، هر چند که با پیراهنهایی که بیشاز آنان پاره کردهبودم، فکر میکردم که شاید بهتر بود این مطلب را این طور میگفتند و آن کار را شاید بهتر بود به آن شکل انجام میدادند. اما یکی از بهانههای دستگاههای امنیتی و تبلیغاتی شاهنشاهی همواره آن بود که میگفتند "عوامل غیر دانشجو" و "کسانی از بیرون دانشگاه" در محیطهای دانشجویی آشوب ایجاد کردهاند، و از این رو، اکنون که دیگر درسم در دانشگاه تمام شدهبود، پرهیز داشتم از اینکه در کار گروهی که همهی اعضای آن را کم و بیش میشناختم، گروهی که من نیز در پا گرفتن آن سهم داشتم، دخالت کنم.
تنفس این چند هزار نفر در آن هوای بسته بس نبود، بسیاری سیگار هم میکشیدند! من نیز یکی از آنان بودم. خوراکی در کار نبود و میبایست شکم را با آب و با دود سیگار پر میکردیم. سیگارهای وینستونام را کشیدم، به این و آن دادم، و تمام شد. محمود در کنارم قدم میزد، و بستهای سیگار مور More داشت. یکی از خاطرههای آن شبم دود کردن همین سیگار مور است.
کسانی از میان جمعیت گاه آوازی میخواندند، و گروهی با آنان همصدا میشدند. "مرغ سحر". "دایه دایه وقت جنگه...". احساس تنهایی را اکنون به کناری نهادهبودم. این جمعیت را دوست داشتم. همه گویی از یک خمیره، از یک گوشت و خون بودیم. دریافتهبودم که این شب، شبیست تاریخی. سربلند بودم از اینکه من نیز ذرهای از این هزاران هستم.
به نیمههای شب رسیدهبودیم. کسی از گروه "پژوهشهای فرهنگی" به سراغم آمد. علیرضا، عباس، یا کسی دیگر؟ بهیاد ندارم. گفتند که برای مهدی احساس خطر میکنند و پیشنهاد شدهاست که چهرهی دیگری اجرای برنامه را ادامه دهد. میپرسیدند که آیا من حاضرم کمکشان کنم. کار از کار گذشتهبود. دیگر "دخالت عوامل غیر دانشجویی" معنایی نداشت. پس چه باک؟ به جمعشان پیوستم، اما خود را دور نگاه داشتم. روی پلههایی که در کنار دیوار به روی صحنه میرفت، عباس و علیرضا و مهدی و اسد و چند نفر دیگر سر در گوش هم بردهبودند و بحث میکردند و تصمیم میگرفتند. نمیشنیدم و نمیخواستم بشنوم. این یکی از آموزههای زندگی انقلابی آن دوران بود: هرچه کمتر بدانی، بهتر است. آنجا میایستادم، تصمیمشان را میگرفتند، میآمدند و دم گوشم میگفتند، و من میرفتم و پای میکروفون میگفتم. اسکندر، این جوان آرام، خاموش کنار دستگاه بلندگو نشستهبود. روی صحنه که میرفتم پیچ دستگاه را میچرخاند و صدا را بالا میبرد، و پایین که میآمدم، صدا را میبست.
کسانی در میان جمعیت دستگاههای ضبط صوت با خود داشتند و هر بار که چیزی از میکروفون اعلام میشد، اینان خود را به بلندگوها میرساندند، ضبطصوتشان را کنار بلندگو میگرفتند و صدای گوینده را ضبط میکردند.
با شکم گرسنه، با چشمانی خوابآلود، و خسته، میرفتم و در میان جمعیت قدم میزدم، و هر گاه که دوستان گرداننده صدایم میزدند، میرفتم، پیامشان را میگرفتم و پشت میکروفون میگفتم. کسانی در میان جمعیت زخم معده داشتند ونیاز به دارو و خوراک داشتند. بستگان بیرونی که از این بستنشستن خبر گرفتهبودند، با دیگ خوراک خود را به دانشگاه رساندهبودند، توانستهبودند از حلقهی محاصرهی گارد بگذرند و خوراک را به سالن برسانند. اما خبررسانی خوب کار نمیکرد. هنگامی که به من گفتند و اعلام کردم که زخممعدهایها میتوانند برای دریافت خوراک به زیر پلهها مراجعه کنند، لحظهای بعد کسانی آمدند و گفتند که من خبر را دیر اعلام کردهام و خوراک تمام شدهاست!
در طول شب بارها گفتند اعلام کنم که لطفاً آواز نخوانند، زیرا همه خستهاند و فضا پر تشنج است، و باز گفتند اعلام کنم که اکنون میتوان آواز خواند. سر در گم بودم از این "بخوانید و نخوانید"، و سالی طول کشید تا دریابم که اینها همه مربوط به کشمکش گروههای سیاسی بود که من حتی از وجودشان بیخبر بودم.
و صدای زنی در آن میان شگفتی آفریدهبود: به آوازی بینهایت زیبا میخواند. این شعر و آوازها را چه بسیار شنیده بودم و چه بسیار خود در کوهپیماییها خواندهبودمشان. این اما آواز دیگری بود. چند هزار نفر سراپا گوش بودند. مو بر تنم راست میشد. میدانم که در این احساس تنها نبودم و ایکاش آن زن و آوازش هنوز باشند. بیجا نیست که به یاد شعر نیما یوشیج میافتم:
یک شب درون قایق
دلتنگ خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب میبینم
میگفتند که چندین رسانهی خارجی دیگر نیز خبر بستنشستن ما را به گوش جهانیان رساندهاند. محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین) دبیر کانون نویسندگان ایران و مترجم بلندآوازهی رمانهای "ژان کریستف" و "جان شیفته" از رومن رولان و "دُن آرام" و "زمین نوآباد" از میخائیل شولوخوف، مینویسد (کتاب "از هر دری..."، جلد دوم، انتشارات جامی، چاپ اول تهران 1372):
کنار رفتم و بهآذین پشت میکروفون ایستاد. با لهجهی گیلهمردیاش، که در رگ و پی من هم ریشه داشت، شمرده و سنگین و با مکث سخن گفت. یکیک کلماتی را که بهکار میبرد با ترازوی زرگری ماهر وزن میکرد و بعد ادا میکرد. "و" را به گیلکی و با کسره میگفت. هنوز بر لبهی صحنه ایستادهبودم تا اگر لازم شد، چیزی از میکروفون بگویم. اما دیگر خود را فراموش کردهبودم. در سخنان بهآذین حل شدهبودم. در این لحطهی تاریخی گم شدهبودم. پس او بود، همان که چند گام آنسوتر داشت سخن میگفت، که ترجمهی زیبای "ژان کریستف" بر قلمش جاری شدهبود! و من آنجا بودم، در کنارش! و با آنچه میگفت، موافق بودم.
پس از بهآذین، دکتر مهران سخن گفت. لحنی مظلوموار و پوزشخواهانه داشت. از میان کلماتش میشد دریافت که میگوید او نقشی در بسیج گارد و پلیس برای درگیریها نداشته و نقش چندانی در آزادی گرفتاران هم ندارد. حرف او را هم باور میکردم و کموبیش دلم برایش میسوخت. اما کسانی از میان جمعیت در سخنان او دویدند و چیزهای گرانی گفتند، و او چارهای نداشت جز آنکه بکوشد معترضان را آرام کند و یقهی خود را برهاند. بهآذین مینویسد:
دوستان گرداننده بار دیگر به سراغم آمدند و نظر مرا دربارهی ادامهی بست نشستن یا پذیرش نظر بهآذین پرسیدند. به میان جمعشان روی پلههای کوتاه کنار صحنه رفتم. با نطر بهآذین موافق بودم، اما نمیخواستم فکر کنند که نظر من در تصمیمشان تأثیری دارد. میخواستم با فکر و عقل مستقل خود تصمیم بگیرند. تنها یک جمله گفتم و ترکشان کردم: "کاری نکنید و تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید".
بهآذین مینویسد:
با کشورم چه رفتهاست که زندانها
از شبنم و شقایق سرشارند...
[...]
ای خفتگان خوف
این مرد روستایی
این مرد کارگر
این پهلوان زخمی
ایران است...
[...]
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با کشورم چه رفتهاست...
[...]
بگو چگونه بسوزم
چگونه آتش قلبم را
به یاد آنهمه خونشعلهی خیابانی
به یاد این همه گلهای سرخ زندانی
به چار جانب این دشت خون برافروزم...
[...]
ای گلشن ستارهی دنبالهدار اعدامی
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دوردست و در نزدیک
من هیچ نیستم
جز حماسهای که در زمینهی یک انقلاب میگذرد...
جمعیت گرسنه و خوابآلود اکنون بیدار و هشیار و پر شور بود. از سیاوش کسرایی خواستند که "آرش کمانگیر" را بخواند. او گفت که این منظومهای بلند است، آن را از حفظ نمیداند، جمعیت خستهاند و عذر خواست، اما جمعیت اصرار داشت. کسی کتاب او را داشت و به دستش رساندند، و کسرایی خواند:
برف میبارد؛
برف میبارد بهروی خار و خاراسنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ،
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ...
[...]
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
[...]
زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعلهها را هیمه سورنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان...
سربلند و سبز باش، ای جنگل ِ انسان!
[...]
برآ، ای آفتاب، ای توشهی امّید!
برآ، ای خوشهی خورشید!
تو جوشانچشمهای، من تشنهای بیتاب،
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
[...]
دشمنانش، در سکوتی ریشخندآمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بامها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،
همره ِ او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی ِ او، پردههای اشک پیدرپی فرود آمد.
[...]
کودکان دیریست در خواباند،
در خواب است عمو نوروز.
میگذارم کندهای هیزم در آتشدان.
شعله بالا میرود پُرسوز...
اینک، وقت رفتن بود. از سالن ورزش بیرون آمدیم. بهآذین و کسرایی و سلطانپور و دیگر اعضای کانون نویسندگان ایران همراه با گروهی از استادان دانشگاه در صف پیشین میرفتند. در سکوت راه میسپردیم. این سکوت خود احساسی شگرف در من میانگیخت. چون رودی بودیم که سنگین و خاموش جاریست، و همین سنگینی و خاموشی نشان از ناشناختههای ژرفای آن دارد. با بیرون رفتن از دروازهی دانشگاه وقت آن بود که به تنهایی خود بازگردم. خانهام در همان نزدیکی و در خیابان توس بود. از عرض خیابان آیزنهاور (آزادی) گذشتم و رفتم که در خانه چیزی بخورم و اندکی بیاسایم.
بهآذین مینویسد:
در سال 1359 شبی با مهرداد فرجاد سخن از گذشتهها میگفتیم. بهیاد آورد که یک نوار کاست از سخنها و رویدادهای آن شب دانشگاه صنعتی دارد که در گردهماییهای گوناگون در ایتالیا برای شنوندگان پخش میکردهاست. آورد و گوش دادیم. نوار خرابی بود که صداهای گنگی تنها بر یک لبه از چهار لبهی آن ضبط شدهبود و صدا تنها از یک بلندگو شنیده میشد. صدای مرا باز شناخت. مهرداد فرجاد را جمهوری اسلامی در تابستان 1367 اعدام کرد.
سعید سلطانپور را که پس از انقلاب عضو سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) بود، جمهوری اسلامی در 27 فروردین 1360 از سر سفرهی عقدش ربود و در 31 خرداد اعدامش کرد.
از اعضای گروه پژوهشهای فرهنگی دانشجویان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، زهره شکاری را که عضو یکی از گروههای چپ بود، جمهوری اسلامی در سال 1360 اعدام کرد. برخی دیگر از اعضای گروه سراغ مهدی حسینی را از من میگیرند و من هیچ نشانی از او ندارم.
به هنگام دربهدریهای اسفند ماه 1361، در جستوجوی جایی برای پناه گرفتن، اسد، یکی از اعضای گروه پژوهشهای فرهنگی را دیدم که پیش از من در یکی از این جاها پناه یافتهبود. بی دادن آشنایی از آنجا رفتم. همین چند سال پیش با دوستی در یک پارک سرسبز استکهلم قدم میزدم که تلفنم زنگ زد. اسد بود که از دوردست جایی در شمال ایران و از پس غبار 25 سال، از امکانات پزشکی سوئد برای یکی از عزیزانش میپرسید، و گفت: "یادت هست آن شب گفتی تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید؟ آن جملهی تو زندگی مرا تغییر داد!" هیچ نمیدانستم!
سیاوش کسرایی در نوزده بهمن 1374 در غربت اتریش دق کرد و پس از عمل جراحی قلب در گذشت.
محمود اعتمادزاده (بهآذین) را جمهوری اسلامی در بهمن 1361 دستگیر و شکنجه کرد و به اعتراف تلویزیونیاش کشاندند. او در دهم خرداد 1385 در گذشت.
و من هنوز دلم در هوای شنیدن صدای زنی پر میزند که آن شب هزاران تن را با آوازش جادو کرد. کجاست او؟
یک پا که هیچ، هر دو پایم هنوز در دانشگاه بود. دل نمیکندم. چه سخت بود دل کندن از این محیطی که بهترین، پرشور ترین و دوستداشتنیترین روزهای زندگیم را در آن گذراندهبودم. آنجا دل باخته بودم، آنجا به کام نرسیدهبودم، آنجا "اتاق موسیقی" را بر پا کردهبودم، هر گوشهای از دانشگاه برایم پر از خاطره بود. اکنون اما بهشدت احساس تنهایی میکردم. همهی دوستانم که اغلب بزرگتر از خودم بودند درسشان تمام شدهبود، پراکنده شدهبودند و چندتاییشان در سربازی بودند.
در مهرماه فضای روشنفکری کشور تکانی خوردهبود. از 18 مهرماه شبهای شعر کانون نویسندگان ایران در باشگاه ایران و آلمان برگزار میشد، اما با آن دوندگیها و این احساس تنهایی، شوقی برای شرکت در آن شبهای شعر نداشتم. گروه دانشجوئی "پژوهشهای فرهنگی" دانشگاه که من نیز در تشکیل آن نقش داشتم، دنبالهی آن شبها را در سالن ورزش دانشگاه ما، دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) برگزار میکرد.
در دهم آبان محمدعلی مهمید در بارهی "انسانگرایی در ادبیات اساطیری ما" سخنرانی کرد. هفتهی پس از آن منوچهر هزارخانی دربارهی "انتقال تکنولوژی از غرب به شرق" سخن گفت. این بار سالن پر از جمعیت بود. روز سهشنبه 24 آبان نوبت سعید سلطانپور بود که در بارهی "تئاتر و آزادی" سخن بگوید. مقامات دانشگاه تصمیم گرفتند که بیش از چهار هزار نفر را برای شنیدن سخنرانی به دانشگاه راه ندهند و از این رو چهار هزار کارت چاپ کردند که در میان کسانی که از دروازهی دانشگاه عبور میکردند توزیع شد و سپس دروازه را بستند. جمعیت انبوهی که بیرون دروازه ماندهبود اعتراض کرد و کار به زد و خورد با گارد دانشگاه کشید. کسانی از میان مردم، و نیز دو پلیس زخمی شدند. مردم یک سرهنگ شهربانی را هم در میدان 24 اسفند (انقلاب) کتک زدند. پلیس سیوهفت پسر و دوازده دختر را دستگیر کرد و با خود برد.
من روی پلههای جایگاه تماشاگران سالن ورزش نشستهبودم. روی این پلهها و تمامی کف سالن جمعیت نشستهبود. با وجود آشنایان فراوانی که در میان این جمع داشتم، هیچکدام دوستی نزدیک با من نداشتند و تنها بودم. دل و دماغی نداشتم. نگاهم در میان جمعیت دنبال چهرههای آشنا میگشت. چندی از ساعت آغاز سخنرانی گذشتهبود که مهدی که از سوی گروه پژوهشهای فرهنگی به گردانندگی جلسه گمارده شدهبود پشت میکروفون ایستاد، خبر از درگیری و دستگیریهای بیرون دانشگاه داد و سعید سلطانپور را برای سخنرانی فراخواند. سلطانپور آمد، و گفت که در اعتراض به دستگیریها سخنرانی نخواهد کرد. دقایقی در بلاتکلیفی و همهمه سپری شد، تا آن که مهدی آمد و گفت که کسانی پیشنهاد میکنند که تا آزادی دستگیرشدگان همه همانجا بست بنشینیم، و از جمعیت نظر خواست.
من حاضر بودم تا قیامت همانجا بنشینم. نه آن شب، و نه شبهای پیش و پس از آن کسی چشمانتظارم نبود. اینک، اینجا تاریخ نوشتهمیشد و خواه و ناخواه اکنون در قلب تپندهی تاریخ قرار گرفتهبودم. چه جای رفتن به خانه و خوابیدن بود؟ این نخستین حرکت بزرگ و مردمی انقلاب بود.
تا ساعتی کسانی میآمدند پشت میکروفون و از سوی دانشجویان این و آن دانشگاه، کارکنان این و آن واحد آموزشی، کارگران، کارمندان، و دیگران، با تصمیم بست نشستن اعلام همبستگی میکردند. دیگر نیازی به رأی گیری نبود. کسی که میخواست برود، میرفت. تصمیم گرفته شدهبود، جمعیت نشستهبود. از هنگام پایان سخنرانی ساعتی گذشتهبود و خبر به نگهبانان و گارد دانشگاه رسیدهبود که این جمعیت چهار-پنج هزار نفری قصد ترک دانشگاه را ندارد. خبر و شایعه دهان به دهان میگشت و میچرخید. میگفتند که گارد سالن را در محاصره گرفتهاست. اما بسیاری میبایست به عزیزانشان، به خانههایشان تلفن میزدند و خبر میدادند که شب را اینجا میمانند. ساختمان سالن ورزش تلفن نداشت و اینان لازم بود تا ساختمان مجتهدی (ابنسینا) بروند تا از تلفنهای سکهای به خانهشان زنگ بزنند. مردم محاصرهی گارد را در آن بخش شکستهبودند. کسی گویا به رادیوی بیبیسی تلفن زدهبود و با او مصاحبه کردهبودند. مهدی پشت میکروفون آمد و گفت که بیبیسی خبر بستنشینی ما را در جهان پخش کردهاست. همه با شادی کف زدند.
نمیشد یکنفس نشست. در سمت چپ سالن میان جایگاه تماشاگران و صحنهی سخنرانی در میان جمعیت نشسته و ایستاده باریکهراهی گشوده شدهبود که کسانی در آن قدم میزدند. من نیز به خیل آنان پیوستم. در این رفتن و آمدن در طول سالن، آشنایان را میدیدم، همراهم میشدند، خبر میدادند، خبر میگرفتند، نظر میپرسیدند. کار گروه "پژوهشهای فرهنگی" را تا این هنگام میستودم، هر چند که با پیراهنهایی که بیشاز آنان پاره کردهبودم، فکر میکردم که شاید بهتر بود این مطلب را این طور میگفتند و آن کار را شاید بهتر بود به آن شکل انجام میدادند. اما یکی از بهانههای دستگاههای امنیتی و تبلیغاتی شاهنشاهی همواره آن بود که میگفتند "عوامل غیر دانشجو" و "کسانی از بیرون دانشگاه" در محیطهای دانشجویی آشوب ایجاد کردهاند، و از این رو، اکنون که دیگر درسم در دانشگاه تمام شدهبود، پرهیز داشتم از اینکه در کار گروهی که همهی اعضای آن را کم و بیش میشناختم، گروهی که من نیز در پا گرفتن آن سهم داشتم، دخالت کنم.
تنفس این چند هزار نفر در آن هوای بسته بس نبود، بسیاری سیگار هم میکشیدند! من نیز یکی از آنان بودم. خوراکی در کار نبود و میبایست شکم را با آب و با دود سیگار پر میکردیم. سیگارهای وینستونام را کشیدم، به این و آن دادم، و تمام شد. محمود در کنارم قدم میزد، و بستهای سیگار مور More داشت. یکی از خاطرههای آن شبم دود کردن همین سیگار مور است.
کسانی از میان جمعیت گاه آوازی میخواندند، و گروهی با آنان همصدا میشدند. "مرغ سحر". "دایه دایه وقت جنگه...". احساس تنهایی را اکنون به کناری نهادهبودم. این جمعیت را دوست داشتم. همه گویی از یک خمیره، از یک گوشت و خون بودیم. دریافتهبودم که این شب، شبیست تاریخی. سربلند بودم از اینکه من نیز ذرهای از این هزاران هستم.
به نیمههای شب رسیدهبودیم. کسی از گروه "پژوهشهای فرهنگی" به سراغم آمد. علیرضا، عباس، یا کسی دیگر؟ بهیاد ندارم. گفتند که برای مهدی احساس خطر میکنند و پیشنهاد شدهاست که چهرهی دیگری اجرای برنامه را ادامه دهد. میپرسیدند که آیا من حاضرم کمکشان کنم. کار از کار گذشتهبود. دیگر "دخالت عوامل غیر دانشجویی" معنایی نداشت. پس چه باک؟ به جمعشان پیوستم، اما خود را دور نگاه داشتم. روی پلههایی که در کنار دیوار به روی صحنه میرفت، عباس و علیرضا و مهدی و اسد و چند نفر دیگر سر در گوش هم بردهبودند و بحث میکردند و تصمیم میگرفتند. نمیشنیدم و نمیخواستم بشنوم. این یکی از آموزههای زندگی انقلابی آن دوران بود: هرچه کمتر بدانی، بهتر است. آنجا میایستادم، تصمیمشان را میگرفتند، میآمدند و دم گوشم میگفتند، و من میرفتم و پای میکروفون میگفتم. اسکندر، این جوان آرام، خاموش کنار دستگاه بلندگو نشستهبود. روی صحنه که میرفتم پیچ دستگاه را میچرخاند و صدا را بالا میبرد، و پایین که میآمدم، صدا را میبست.
کسانی در میان جمعیت دستگاههای ضبط صوت با خود داشتند و هر بار که چیزی از میکروفون اعلام میشد، اینان خود را به بلندگوها میرساندند، ضبطصوتشان را کنار بلندگو میگرفتند و صدای گوینده را ضبط میکردند.
با شکم گرسنه، با چشمانی خوابآلود، و خسته، میرفتم و در میان جمعیت قدم میزدم، و هر گاه که دوستان گرداننده صدایم میزدند، میرفتم، پیامشان را میگرفتم و پشت میکروفون میگفتم. کسانی در میان جمعیت زخم معده داشتند ونیاز به دارو و خوراک داشتند. بستگان بیرونی که از این بستنشستن خبر گرفتهبودند، با دیگ خوراک خود را به دانشگاه رساندهبودند، توانستهبودند از حلقهی محاصرهی گارد بگذرند و خوراک را به سالن برسانند. اما خبررسانی خوب کار نمیکرد. هنگامی که به من گفتند و اعلام کردم که زخممعدهایها میتوانند برای دریافت خوراک به زیر پلهها مراجعه کنند، لحظهای بعد کسانی آمدند و گفتند که من خبر را دیر اعلام کردهام و خوراک تمام شدهاست!
در طول شب بارها گفتند اعلام کنم که لطفاً آواز نخوانند، زیرا همه خستهاند و فضا پر تشنج است، و باز گفتند اعلام کنم که اکنون میتوان آواز خواند. سر در گم بودم از این "بخوانید و نخوانید"، و سالی طول کشید تا دریابم که اینها همه مربوط به کشمکش گروههای سیاسی بود که من حتی از وجودشان بیخبر بودم.
و صدای زنی در آن میان شگفتی آفریدهبود: به آوازی بینهایت زیبا میخواند. این شعر و آوازها را چه بسیار شنیده بودم و چه بسیار خود در کوهپیماییها خواندهبودمشان. این اما آواز دیگری بود. چند هزار نفر سراپا گوش بودند. مو بر تنم راست میشد. میدانم که در این احساس تنها نبودم و ایکاش آن زن و آوازش هنوز باشند. بیجا نیست که به یاد شعر نیما یوشیج میافتم:
یک شب درون قایق
دلتنگ خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب میبینم
میگفتند که چندین رسانهی خارجی دیگر نیز خبر بستنشستن ما را به گوش جهانیان رساندهاند. محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین) دبیر کانون نویسندگان ایران و مترجم بلندآوازهی رمانهای "ژان کریستف" و "جان شیفته" از رومن رولان و "دُن آرام" و "زمین نوآباد" از میخائیل شولوخوف، مینویسد (کتاب "از هر دری..."، جلد دوم، انتشارات جامی، چاپ اول تهران 1372):
صبح چهارشنبه 25 آبانماه 56 "ساعت شش، از دانشگاه آریامهر برایم تلفن زدند. سیاوش کسرایی بود، با سلطانپور و جلال سرفراز و یک دانشجو که خود را حسینی [مهدی] معرفی کرد. میخواستند که کانون نویسندگان در پشتیبانی از آنان کاری بکند. کانون به هیچ رو نمیتوانست مستقیماً در پی دخالت باشد. ولی، به وقت خودش، البته بیانیهای در پشتیبانی دانشجویان بیرون خواهد داد. – قدمی کوچک، بسیار کوچک، اما همهی آنچه در توان یک جمعیت صنفی بود، بی کم و کاست.از ساعتی پیش به گوش من رسیدهبود که بهآذین به دانشگاه آمده و با گروه پژوهشهای فرهنگی و با رئیس دانشگاه در پی یافتن راه حلی هستند. با آنکه بسیاری از ترجمههای بهآذین را خواندهبودم، با آنکه شیفتهی "ژان کریستف" بودم، با آنکه با پسر او کاوه آشنایی داشتم، هرگز خود او را از نزدیک ندیدهبودم. ناگهان در ِ پشت صحنهی سالن ورزش گشودهشد و گروهی به درون آمدند. پیشتر هرگز ندیدهبودم این در گشودهشود. رئیس نگهبانی دانشگاه بود که در را گشود. میگفتند ساواکیست. با توصیفی که از ظاهر بهآذین شنیدهبودم، او را در میان گروه بازیافتم. دوستان اشاره کردند، پشت میکروفون رفتم، و اسکندر صدا را بالا برد. گفتم: "دوستان عزیز، آقای بهآذین دبیر کانون نویسندگان و آقای دکتر مهران رئیس دانشگاه به میان ما آمدهاند. خواهش میکنم لطفاً به سخنان ایشان گوش دهید."
از من خواستهشد که به دیگر دبیران کانون خبر بدهم و خودم نیز بیایم و با رئیس دانشگاه به مذاکره بنشینم، بلکه بتوانیم راه حلی برای مشکل ناسنجیدهای که پیش آمدهبود بیابیم.
به هزارخانی تلفن کردم وخودم به راه افتادم. نزدیک ساعت هفت به دم در دانشگاه رسیدم. خودم را به افسر نگهبان معرفی کردم و گفتم که مرا برای مذاکره خواستهاند. افسر به رئیس دانشگاه تلفن زد و با موافقت او مرا به درون راه داد. رفتم. به اتاقی راهنمایی شدم. پروفسور [حسینعلی] مهران و هفتهشت تن از استادان جمع بودند و شورا داشتند. خودم را معرفی کردم. پروفسور مهران خلاصهای از رویداد دیشب و امنتاع دانشجویان را از تخلیهی محل سخنرانی گفت. از استادان هم تنی چند سخنانی گفتند. بر روی هم، فضای شورا مساعد بود. آنچه را که آمادهی تأمین و اجرا بودند گفتند و من بیرون آمدم و بهسوی سالن ورزش رفتم.
در تالار کوچکی چسبیده به سالن ورزش، سعید سلطانپور، سیاوش کسرایی، هوشنگ گلشیری، نعمت میرزازاده، کیومرث منشیزاده، جلال سرفراز، چند تن از نمایندگان دانشجویان آریامهر و باز دوسه تن دیگر که هیچ رابطهای با دانشجویان نداشتند بودند. گفتم کانون نویسندگان به هیچ عنوان نمیتواند مسئولیتی یا شرکتی در کارتان داشتهباشد، و اگر کسانی از اعضای کانون شب را در اینجا با شما بسر بردند، یا خود من که به درخواستتان آمدهام، این تنها به تصمیم فردیمان بودهاست. پس از آن گفتم که مقاومت درست است، اما حدی دارد و باید با نیروی دو طرف که رو در روی هم ایستادهاند متناسب باشد. توان جسمی و روحی حاضران را که یک شب بیخوابی کشیدهاند و خستهاند و در فضای تقریباً بسته که در آن هوای کافی نیست ماندهاند باید در نظر گرفت. یک عقبنشینی منظم آبرومندانه بهتر است تا شکست حتمی و هزیمت سراسیمهوار در یک درگیری نابرابر. ارادهای که شما برای پاسداری حقوق دانشجوییتان و همدردی که با دوستان گرفتارتان نشان میدهید بسیار با ارزش و نویدبخش است. درگیری شتابزده و شکستی که در پی دارد میتواند آن را از محتوای ارزندهاش تهی کند و به نومیدی و بیتفاوتی مبدل سازد. بیایید به همین تعهد زبانی رئیس دانشگاه دربارهی آزادی بازداشتشدگان تظاهرات دیشب بسازیم، و خواستمان در این حد باشد که سخنرانیها طبق برنامه صورت بگیرد و، به هنگام بیرون رفتنمان، نه در محوطهی دانشگاه و نه در خیابان، مأموران انتظامی به جمعیت، تعرض روا ندارند. همچنین، برای تضمین امنیتمان، رئیس و استادان دانشگاه ما را تا بیرون در دروازهی دانشگاه همراهی کنند.
گفتوگوها تا چندی ادامه یافت. نمایندگان دانشجویان برای مشورت به گوشهای رفتند. کسانی که ماندند با من به بحث پرداختند. اعضای کانون نویسندگان که آنجا بودند همه با من موافقت داشتند. هزارخانی هم که تازه از راه رسیدهبود تأییدم کرد. تنها یکی که نمیشناختم و نامش را بعد دانستم، علی فرخنده (کشتگر)، و او نیز شب را در آن جمع گذراندهبود، با سرسختی مخالفت مینمود و تا پایداری تا آخر دم میزد. حوصلهام سر رفت. پرسیدم:
- تو دانشجویی؟
- نه.
- پس به چه حق دربارهی کاری که دانشجویان در پیش دارند وارد بحث میشوی؟ چرا متوجه ضعف موقعیت این گروه چند هزار نفری نیستی؟ گارد دانشگاه اینجا را در محاصره دارد. در خیابان هم پلیس هر لحظه نیروی بیشتری به صحنه میآورد. اگر بیایند و بخواهند بهزور بیرونمان کنند، چه از دستمان بر میآید؟ هیچ میتوانی تصور کنی که وقت بیرونرفتن جمعیت سراسیمه از درهای این سالن ورزش چه فاجعهای روی خواهد داد و چه بسا دختر و پسر که زیر دست و پا خواهند ماند؟
باری، به خواهش نمایندگان دانشجویان، رفتم تا رئیس دانشگاه را بیاورم و او آن تعهدات را از پشت بلندگو اعلام کند و حاضران هم اطمینان یافته سالن را ترک گویند. آقای مهران پذیرفت. همراه او و ششهفت تن از استادان به سالن ورزش بازگشتم."
کنار رفتم و بهآذین پشت میکروفون ایستاد. با لهجهی گیلهمردیاش، که در رگ و پی من هم ریشه داشت، شمرده و سنگین و با مکث سخن گفت. یکیک کلماتی را که بهکار میبرد با ترازوی زرگری ماهر وزن میکرد و بعد ادا میکرد. "و" را به گیلکی و با کسره میگفت. هنوز بر لبهی صحنه ایستادهبودم تا اگر لازم شد، چیزی از میکروفون بگویم. اما دیگر خود را فراموش کردهبودم. در سخنان بهآذین حل شدهبودم. در این لحطهی تاریخی گم شدهبودم. پس او بود، همان که چند گام آنسوتر داشت سخن میگفت، که ترجمهی زیبای "ژان کریستف" بر قلمش جاری شدهبود! و من آنجا بودم، در کنارش! و با آنچه میگفت، موافق بودم.
پس از بهآذین، دکتر مهران سخن گفت. لحنی مظلوموار و پوزشخواهانه داشت. از میان کلماتش میشد دریافت که میگوید او نقشی در بسیج گارد و پلیس برای درگیریها نداشته و نقش چندانی در آزادی گرفتاران هم ندارد. حرف او را هم باور میکردم و کموبیش دلم برایش میسوخت. اما کسانی از میان جمعیت در سخنان او دویدند و چیزهای گرانی گفتند، و او چارهای نداشت جز آنکه بکوشد معترضان را آرام کند و یقهی خود را برهاند. بهآذین مینویسد:
"من نظر خود را برای حل مشکل از بلندگو گفتم. واکنش جمعیت بر روی هم سرد بود. آنگاه رئیس دانشگاه به لحن اندرز چیزهایی گفت. اما به آزادی بازداشتشدگان و ادامهی برنامهی سخنرانیها اشارهای نکرد. هیاهوی اعتراض درگرفت و کسانی از میان جمع سخنانی زننده فریاد کشیدند. بار دیگر من پشت بلندگو رفتم و از رئیس دانشگاه خواستم بیاید و آن دوسه تعهد را در برابر جمع بر زبان آرد. آمد و باز از آزادی بازداشتشدگان چیزی نگفت. راست آنکه نمیتوانست هم بگوید، زیرا تصمیم در اینباره با مقامهای امنیتی و انتظامی بود."دکتر مهران در میان هیاهو و اعتراض حاضران، صحنه را ترک کرد و رفت. مهدی پشت میکروفون رفت و از جمعیت خواست که نظر بدهند. اکنون من روی صحنه زیادی بودم. نقش کوچک خود را در این رویداد تاریخی بازی کردهبودم. پایین آمدم و در میان جمعیت حل شدم. اکنون پیشنهادهای گوناگونی روی کاغذ میرسید و یا کسانی میآمدند و به نمایندگی از این و آن گروه نظر میدادند. کسی آمد و بیانیهی آتشینی خواند و در پایان گفت: "به نمایندگی از طبقهی کارگر ایران"! شنوندگان بهشدت برایش کف زدند، اما کسی در کنار من در گوش دیگری زمزمه کرد: "طبقهی کارگر ایران کی و چهگونه به ایشان نمایندگی داده؟"
دوستان گرداننده بار دیگر به سراغم آمدند و نظر مرا دربارهی ادامهی بست نشستن یا پذیرش نظر بهآذین پرسیدند. به میان جمعشان روی پلههای کوتاه کنار صحنه رفتم. با نطر بهآذین موافق بودم، اما نمیخواستم فکر کنند که نظر من در تصمیمشان تأثیری دارد. میخواستم با فکر و عقل مستقل خود تصمیم بگیرند. تنها یک جمله گفتم و ترکشان کردم: "کاری نکنید و تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید".
بهآذین مینویسد:
"سرانجام پس از چهار ساعت گفتوشنود ِ سردرگم، با توجه به خستگی و گرسنگی حاضران که دستهدسته روی زمین دراز کشیدهبودند، قرار شد که به شیوهی دیرینهی "نه سیخ بسوزد نه کباب" به ماجرا پایان دادهشود. قطعنامهای نوشته و خواندهشد و، پس از برداشتن دوسه نسخه پلیکپی، اصل آن را یکی از دانشجویان برای تسلیم به رئیس دانشگاه با خود برد. من و هزارخانی هم رفتیم که تعهد عملی تأمین خروج بیدردسر حاضران را از پروفسور مهران بگیریم. او را برای شرکت در نشست ساعت سه بعد از ظهر هیأت وزیران خواستهبودند و عازم رفتن بود. قطعنامه را گرفت و به یکی از کارکنان اداری دانشگاه داد و گفت که معاونش با دیگر استادان جمعیت را به هنگام بیرون رفتن همراهی خواهند کرد. با اینهمه از او خواستم که هنگام گذر از برابر قرارگاه نگهبانی به فرمانده گارد بگوید که افراد خود را از مسیر حرکت جمعیت کنار بکشد. و پروفسور مهران همین کار کرد."در قطعنامه تا 29 آبان به مقامات مربوطه مهلت داده میشد که دستگیرشدگان را آزاد کنند، و در غیر این صورت از 30 آبان همهی دانشگاههایی که نمایندگانی در آنجا داشتند به اعتصابی سراسری دست خواهند زد. تا رساندن قطعنامه به رئیس دانشگاه و گرفتن تعهد خروج آرام جمعیت، سعید سلطانپور شعر خواند:
با کشورم چه رفتهاست که زندانها
از شبنم و شقایق سرشارند...
[...]
ای خفتگان خوف
این مرد روستایی
این مرد کارگر
این پهلوان زخمی
ایران است...
[...]
ای دست انقلاب
مشت درشت مردم
گلمشت آفتاب
با کشورم چه رفتهاست...
[...]
بگو چگونه بسوزم
چگونه آتش قلبم را
به یاد آنهمه خونشعلهی خیابانی
به یاد این همه گلهای سرخ زندانی
به چار جانب این دشت خون برافروزم...
[...]
ای گلشن ستارهی دنبالهدار اعدامی
در باغ ارغوان
در ازدحام خلق
در دوردست و در نزدیک
من هیچ نیستم
جز حماسهای که در زمینهی یک انقلاب میگذرد...
جمعیت گرسنه و خوابآلود اکنون بیدار و هشیار و پر شور بود. از سیاوش کسرایی خواستند که "آرش کمانگیر" را بخواند. او گفت که این منظومهای بلند است، آن را از حفظ نمیداند، جمعیت خستهاند و عذر خواست، اما جمعیت اصرار داشت. کسی کتاب او را داشت و به دستش رساندند، و کسرایی خواند:
برف میبارد؛
برف میبارد بهروی خار و خاراسنگ.
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ،
راهها چشمانتظار کاروانی با صدای زنگ...
[...]
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیافروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
[...]
زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعلهها را هیمه سورنده.
جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده،
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان...
سربلند و سبز باش، ای جنگل ِ انسان!
[...]
برآ، ای آفتاب، ای توشهی امّید!
برآ، ای خوشهی خورشید!
تو جوشانچشمهای، من تشنهای بیتاب،
برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.
[...]
دشمنانش، در سکوتی ریشخندآمیز،
راه وا کردند.
کودکان از بامها او را صدا کردند.
مادران او را دعا کردند.
پیرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردنبندها در مشت،
همره ِ او قدرت عشق و وفا کردند.
آرش، اما همچنان خاموش،
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی ِ او، پردههای اشک پیدرپی فرود آمد.
[...]
کودکان دیریست در خواباند،
در خواب است عمو نوروز.
میگذارم کندهای هیزم در آتشدان.
شعله بالا میرود پُرسوز...
اینک، وقت رفتن بود. از سالن ورزش بیرون آمدیم. بهآذین و کسرایی و سلطانپور و دیگر اعضای کانون نویسندگان ایران همراه با گروهی از استادان دانشگاه در صف پیشین میرفتند. در سکوت راه میسپردیم. این سکوت خود احساسی شگرف در من میانگیخت. چون رودی بودیم که سنگین و خاموش جاریست، و همین سنگینی و خاموشی نشان از ناشناختههای ژرفای آن دارد. با بیرون رفتن از دروازهی دانشگاه وقت آن بود که به تنهایی خود بازگردم. خانهام در همان نزدیکی و در خیابان توس بود. از عرض خیابان آیزنهاور (آزادی) گذشتم و رفتم که در خانه چیزی بخورم و اندکی بیاسایم.
بهآذین مینویسد:
"پس از گذشتن از دروازهی دانشگاه، بخش کمتری از جمعیت رو به میدان شهیاد رفت، اما بخش بزرگتر بهسوی چهار راه نواب- آیزنهاور بهراه افتاد. من با پسرم کاوه که شب را در جمع دانشجویان بسر بردهبود، خود را به ماشینمان رساندم و برای رفتن به خانه از چهار راه شادمان گذشتیم. جمعیت کمکم پراکنده شدهبود. تنها یک گروه هفتصد تا هزارنفری، آرام و بیصدا، در دستههای پراکنده، پا کشان رو به همان چهار راه میرفتند.***
ساعت سهونیم بعد از ظهر، بسیار گرسنه و خسته به خانه رسیدم. چیزی خوردم و رفتم دراز کشیدم. نزدیک ساعت پنجونیم، ساعدی زنگ زد و خبر داد که نرسیده به چهار راه نواب- آیزنهاور پلیس به جمعیت حمله کرده گروه بسیاری دختر و پسر زخمی شدهاند. چند تن از اعضای کانون نویسندگان که در آن نزدیکی در خانهی دکتر حاج سید جوادی بودند: کاظمیه، مهندس مقدم، گلشیری، ساعدی، میروند و شماری از زخمیها را به خانهی حاج سید جوادی میآورند و به کمک زنهای همسایه و یک پرستار و خود دکتر ساعدی زخمهایشان را میبندند و روانهشان میکنند. [...] همچنین، مخبر واشینگتنپست را که قرار ملاقات با کاظمیه داشت میآورند و او را به مصاحبه با دانشجویان زخمی و گرفتن عکس وا میدارند.
[...] باری، تلفات از کتکخورده و زخمی (و احیاناً کشته) بسیار است. در خیابان آیزنهاور، پلیس کفش و لباس و دفتر و کتاب و ضبطصوت دانشجویان را که بههنگام فرار جا گذاشتهبودند کپه کرد و آتش زد."
در سال 1359 شبی با مهرداد فرجاد سخن از گذشتهها میگفتیم. بهیاد آورد که یک نوار کاست از سخنها و رویدادهای آن شب دانشگاه صنعتی دارد که در گردهماییهای گوناگون در ایتالیا برای شنوندگان پخش میکردهاست. آورد و گوش دادیم. نوار خرابی بود که صداهای گنگی تنها بر یک لبه از چهار لبهی آن ضبط شدهبود و صدا تنها از یک بلندگو شنیده میشد. صدای مرا باز شناخت. مهرداد فرجاد را جمهوری اسلامی در تابستان 1367 اعدام کرد.
سعید سلطانپور را که پس از انقلاب عضو سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) بود، جمهوری اسلامی در 27 فروردین 1360 از سر سفرهی عقدش ربود و در 31 خرداد اعدامش کرد.
از اعضای گروه پژوهشهای فرهنگی دانشجویان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، زهره شکاری را که عضو یکی از گروههای چپ بود، جمهوری اسلامی در سال 1360 اعدام کرد. برخی دیگر از اعضای گروه سراغ مهدی حسینی را از من میگیرند و من هیچ نشانی از او ندارم.
به هنگام دربهدریهای اسفند ماه 1361، در جستوجوی جایی برای پناه گرفتن، اسد، یکی از اعضای گروه پژوهشهای فرهنگی را دیدم که پیش از من در یکی از این جاها پناه یافتهبود. بی دادن آشنایی از آنجا رفتم. همین چند سال پیش با دوستی در یک پارک سرسبز استکهلم قدم میزدم که تلفنم زنگ زد. اسد بود که از دوردست جایی در شمال ایران و از پس غبار 25 سال، از امکانات پزشکی سوئد برای یکی از عزیزانش میپرسید، و گفت: "یادت هست آن شب گفتی تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید؟ آن جملهی تو زندگی مرا تغییر داد!" هیچ نمیدانستم!
سیاوش کسرایی در نوزده بهمن 1374 در غربت اتریش دق کرد و پس از عمل جراحی قلب در گذشت.
محمود اعتمادزاده (بهآذین) را جمهوری اسلامی در بهمن 1361 دستگیر و شکنجه کرد و به اعتراف تلویزیونیاش کشاندند. او در دهم خرداد 1385 در گذشت.
و من هنوز دلم در هوای شنیدن صدای زنی پر میزند که آن شب هزاران تن را با آوازش جادو کرد. کجاست او؟
Subscribe to:
Posts (Atom)