Jag har tidigare tipsat om Peter Löfgrens artiklar och dokumentärfilm. I tisdagens DN (den 13 januari) skriver han en krönika om Gaza som är också värt att uppskatta. Läs den här om ni missade den i pappersupplagan, och här nedan kommer den i översättning på persiska.
15 January 2009
Monster i Gaza دیو دیگری در غزه
پتر لؤفگرهن روزنامهنگار سوئدی روشنبینیست که در نوشتههایش و فیلمهای مستندی که میسازد اغلب در پی یافتن تاریخچه و ریشهی پدیدههاست. او در مقالهای که یک ماه پس از فرو ریختن برجهای مرکز تجارت جهانی نیویورک در روزنامهی DN منتشر شد، نشان داد که چهگونه خود امریکا طالبان را بهوجود آورده و پروردهاست. همچنین در فیلم مستندی که در ماه مه سال 2008 از تلویزیون سوئد پخش شد، نشان داد چهگونه امریکا خاندان اسد و بهویژه بشار اسد رهبر کنونی سوریه را برای منافع خود به بازی گرفتهاست. نوشتهی کوتاه زیر روز 13 ژانویه 2009 در DN منتشر شد.
10 January 2009
وطن کجاست؟ - نظرها
محمد عزیز، سپاسگزارم برای پیام پرمغز و پر از اطلاعات جالب و مفیدتان و برای پیوند به عکسهای گویا، و نشانی کتاب و سیدی. در غربت بودن روشنفکر هم حرف درستیست و بارزترین نمونهی آن در جامعهی ایران صادق هدایت است. دوست دیگری بهنام امیر نیز در نامهای به انگلیسی به درستی میگوید که انسان میتواند حتی در جامعهی خود بیگانه باشد. او مسألهی همپیوستگی Integration خارجیان در جامعهی میزبان را به میان میآورد و باز بهدرستی معتقد است که باید جامعهی میزبان را پذیرفت و برای پذیرفتهشدن در جامعهی میزبان باید تلاش کرد. با نظرهای شما هم موافقم، امیر عزیز، و سپاسگزار.
اما حتی با وجود احساس تعلق به جامعهی میزبان، همانگونه که امیر هم میگوید، مواردی پیش میآید که انسان احساس میکند جای چیزهایی خالیست؛ مانند فرهنگ و زبان. و نیز همه میدانیم که این صحبتها درد و رنج انسانهایی را که در فیلم و کتاب مورد بحث من از آنان سخن میرود، شامل نمیشود.
دربارهی قزاقستان یا کازاخستان باید بگویم که با شما موافق نیستم، محمد عزیز. بهنظر من باید دید مردمان هر دیاری خود چه میخواهند و چه نامی بر دیارشان مینهند. کشوری بهنام رودزیا دیگر وجود ندارد، زیرا مردمانش نام آن را به زیمبابوه تغییر دادند. در کتابها و رسانههای جهان غرب تا همین پنجاه – شصت سال پیش از پرشیا سخن میرفت. تلاش بسیاری صورت گرفت تا اینان بپذیرند که نام این کشور ایران است (و اکنون کسانی میگویند که این کار اشتباه بود و همان پرشیا بهتر است، بهویژه پس از آبروریزیهایی که به نام ایران صورت گرفته، و پرژن بهتر از فارسیست). دیکتاتورهای برمه فریاد میزنند که نام کشورشان اکنون میانمار است، اما گوش جهانیان، شاید برای دهنکجی به این دیکتاتورها، هیچ بدهکار نیست. اگر آلمان را دویچلاند نمینامیم، شاید برای آن است که مردمان آن حساسیتی روی نام کشورشان در زبانهای گوناگون ندارند. این نام را در هر زبانی به شکلی میگویند: جرمانی (انگلیسی)، آلمان (فرانسوی)، توسکلاند (سوئدی)، گرمانیا (روسی) و... اما کازاخها، اینطور که خوانده و شنیدهام، هیچ دوست ندارند با Cossackها یکی گرفتهشوند. لهو تالستوی داستانی دارد بهنام "قزاقها" که به فارسی هم ترجمه شده و در آن البته از کازاخها سخن نمیرود!
بهروز عزیز، از لطف شما سپاسگزارم و خوشحالم از این که نوشتههایم چیزی به دانستههایتان اضافه نمیکند. گویا سعدی بود که گفت "همنشین تو از تو به باید / تا تو را عقل و دین بیافزاید". ایکاش میدانستم شما کدامیک از بهروزان فراوان در میان آشنایانم هستید.
دوست بینام، من "دشمنی خودخوانده با آزربایجان" در سایت ایران امروز ندیدهام. اگر چنین بود نمیبایست نوشتههای من و از جمله "زبان پدری مادرمردهمن" را منتشر میکردند و میباید سانسورم میکردند. هیچکدام از اشخاص حاضر در فیلم و در کتاب وطن خود را "آزربایجان" نمینامند و به اصرار آن را ایران مینامند. اگر چیز دیگری نامیدهبودند، بیگمان همان را مینوشتم. همین خود شاید به پرسش من در مقاله باز میگردد: وطن کجاست؟ هر کسی کجا را وطن خود میداند؟ در کودکی نوعروسانی را دیدهبودم که از دهی ربوده شدهبودند و به ایل و ده مجاور برده شدهبودند. اینان نیز مدام برای وطن خود، برای ده مجاور، دلتنگی میکردند و اشک میریختند. این بود معنای وطن برای آنان.
***
سخن از سانسور بهمیان آمد؛ مطالبی دربارهی تلاش برخی از ناشران و روشنفکران برای پیشگیری از انتشار کتاب معینی خواندهبودم (تا پایان آن صفحه را بخوانید). هماکنون شنیدم که اتفاق مشابهی برای کتاب "اجاق سرد همسایه" افتاده: کسانی کتابفروشیهای تهران را از فروش و توزیع این کتاب باز داشتهاند، چرا که گویا "این کتاب ضد کمونیستی و به نفع جمهوری اسلامی"ست! دریغ و درد که "روشنفکران"مان چنیناند، و چه خوب که سرنوشت کشورمان به دست روشنفکرانی از این دست سپرده نشد.
اما حتی با وجود احساس تعلق به جامعهی میزبان، همانگونه که امیر هم میگوید، مواردی پیش میآید که انسان احساس میکند جای چیزهایی خالیست؛ مانند فرهنگ و زبان. و نیز همه میدانیم که این صحبتها درد و رنج انسانهایی را که در فیلم و کتاب مورد بحث من از آنان سخن میرود، شامل نمیشود.
دربارهی قزاقستان یا کازاخستان باید بگویم که با شما موافق نیستم، محمد عزیز. بهنظر من باید دید مردمان هر دیاری خود چه میخواهند و چه نامی بر دیارشان مینهند. کشوری بهنام رودزیا دیگر وجود ندارد، زیرا مردمانش نام آن را به زیمبابوه تغییر دادند. در کتابها و رسانههای جهان غرب تا همین پنجاه – شصت سال پیش از پرشیا سخن میرفت. تلاش بسیاری صورت گرفت تا اینان بپذیرند که نام این کشور ایران است (و اکنون کسانی میگویند که این کار اشتباه بود و همان پرشیا بهتر است، بهویژه پس از آبروریزیهایی که به نام ایران صورت گرفته، و پرژن بهتر از فارسیست). دیکتاتورهای برمه فریاد میزنند که نام کشورشان اکنون میانمار است، اما گوش جهانیان، شاید برای دهنکجی به این دیکتاتورها، هیچ بدهکار نیست. اگر آلمان را دویچلاند نمینامیم، شاید برای آن است که مردمان آن حساسیتی روی نام کشورشان در زبانهای گوناگون ندارند. این نام را در هر زبانی به شکلی میگویند: جرمانی (انگلیسی)، آلمان (فرانسوی)، توسکلاند (سوئدی)، گرمانیا (روسی) و... اما کازاخها، اینطور که خوانده و شنیدهام، هیچ دوست ندارند با Cossackها یکی گرفتهشوند. لهو تالستوی داستانی دارد بهنام "قزاقها" که به فارسی هم ترجمه شده و در آن البته از کازاخها سخن نمیرود!
بهروز عزیز، از لطف شما سپاسگزارم و خوشحالم از این که نوشتههایم چیزی به دانستههایتان اضافه نمیکند. گویا سعدی بود که گفت "همنشین تو از تو به باید / تا تو را عقل و دین بیافزاید". ایکاش میدانستم شما کدامیک از بهروزان فراوان در میان آشنایانم هستید.
دوست بینام، من "دشمنی خودخوانده با آزربایجان" در سایت ایران امروز ندیدهام. اگر چنین بود نمیبایست نوشتههای من و از جمله "زبان پدری مادرمردهمن" را منتشر میکردند و میباید سانسورم میکردند. هیچکدام از اشخاص حاضر در فیلم و در کتاب وطن خود را "آزربایجان" نمینامند و به اصرار آن را ایران مینامند. اگر چیز دیگری نامیدهبودند، بیگمان همان را مینوشتم. همین خود شاید به پرسش من در مقاله باز میگردد: وطن کجاست؟ هر کسی کجا را وطن خود میداند؟ در کودکی نوعروسانی را دیدهبودم که از دهی ربوده شدهبودند و به ایل و ده مجاور برده شدهبودند. اینان نیز مدام برای وطن خود، برای ده مجاور، دلتنگی میکردند و اشک میریختند. این بود معنای وطن برای آنان.
***
سخن از سانسور بهمیان آمد؛ مطالبی دربارهی تلاش برخی از ناشران و روشنفکران برای پیشگیری از انتشار کتاب معینی خواندهبودم (تا پایان آن صفحه را بخوانید). هماکنون شنیدم که اتفاق مشابهی برای کتاب "اجاق سرد همسایه" افتاده: کسانی کتابفروشیهای تهران را از فروش و توزیع این کتاب باز داشتهاند، چرا که گویا "این کتاب ضد کمونیستی و به نفع جمهوری اسلامی"ست! دریغ و درد که "روشنفکران"مان چنیناند، و چه خوب که سرنوشت کشورمان به دست روشنفکرانی از این دست سپرده نشد.
03 January 2009
وطن کجاست؟
نوشتهای با همین عنوان دارم که در سایت ایران امروز منتشر شدهاست. مطلبیست دربارهی فیلم "سرزمین گمشده" ساختهی وحید موسائیان و کتاب "اجاق سرد همسایه" گردآوری و نگارش اتابک فتحاللهزاده. فیلم سرزمین گمشده در ساعت 19 روز 10 ژانویه در ABF Sundbyberg استکهلم، در ساعت 18 روز 17 ژانویه در Folkets Hus Hammarkullen گوتنبرگ، و در ساعت 17 روز 18 ژانویه در محل انجمن فرهنگی ایران و سوئد در مالمو نمایش داده میشود و هر بار پس از نمایش فیلم بحث و گفتوگویی با سازندهی فیلم نیز صورت خواهد گرفت.
فیلم و کتاب هردو دربارهی سرنوشت ایرانیانیست که پس از شکست جنبش آذربایجان در سال 1325 به اتحاد شوروی پناهنده شدند. نوشته را در این یا این نشانی مییابید.
فیلم و کتاب هردو دربارهی سرنوشت ایرانیانیست که پس از شکست جنبش آذربایجان در سال 1325 به اتحاد شوروی پناهنده شدند. نوشته را در این یا این نشانی مییابید.
02 January 2009
آنچه یک فعال... – نظرها
سپاسگزارم از همهی شما خوانندگانی که زحمت کشیدید و نظرتان را دربارهی مقالهام از راههای گوناگون به آگاهیم رساندید.
دوستی نوشت که ممکن است کسانی گمان کنند که نویسنده در توصیف خطرها بزرگنمایی میکند و باعث میشود که ما در زندگی روزمره از آنچه لازم است محتاطتر شویم. راست آن است که من کوشیدم نوشتهام حالت "سناریوی وحشت" نداشتهباشد و در سطح یک هشدار باقی بماند. وگرنه خطرات و امکانات شنود و کنترل که بر شمردم بخش کوچکیست از آنچه خوانده و شنیدهام، و بخش کوچکتریست از آنچه سرّیست و نخواندهام و نشنیدهام! بهناگزیر نمونههای دیگری میآورم تا روشنتر شود که به کدام سو میرویم.
شاید توجه کردهباشید که سیاستمداران و دیپلماتهای بلندپایه هنگام شرکت در کنفرانسهای مطبوعاتی اگر بخواهند با همکار کنار دست خود سخنی بگویند، پشت به دوربین میکنند، یا دهانشان را از چشم دوربینها میپوشانند. چرا؟ زیرا اگر از حرکت لبان آنان فیلمبرداری شود، حتی اگر صدایی هم ضبط نشود، نرمافزارهایی هست که لبان آنان را میخواند و فاش میکند که آنان چه گفتند. یعنی حتی میکروفون تلسکوپی هم لازم نیست. کافیست از گفتگوی بنده و شما در خیابان یا پارک از زاویهی درستی از دور فیلمبرداری کنند و حتی اگر نرمافزار پیشرفتهی این کار را هم نداشتهباشند، با کمک یک لبخوان ماهر (که در میان ناشنوایان فراوان است)، گفتوگوی ما را "بشنوند".
دوستی نوشت که ممکن است کسانی گمان کنند که نویسنده در توصیف خطرها بزرگنمایی میکند و باعث میشود که ما در زندگی روزمره از آنچه لازم است محتاطتر شویم. راست آن است که من کوشیدم نوشتهام حالت "سناریوی وحشت" نداشتهباشد و در سطح یک هشدار باقی بماند. وگرنه خطرات و امکانات شنود و کنترل که بر شمردم بخش کوچکیست از آنچه خوانده و شنیدهام، و بخش کوچکتریست از آنچه سرّیست و نخواندهام و نشنیدهام! بهناگزیر نمونههای دیگری میآورم تا روشنتر شود که به کدام سو میرویم.
شاید توجه کردهباشید که سیاستمداران و دیپلماتهای بلندپایه هنگام شرکت در کنفرانسهای مطبوعاتی اگر بخواهند با همکار کنار دست خود سخنی بگویند، پشت به دوربین میکنند، یا دهانشان را از چشم دوربینها میپوشانند. چرا؟ زیرا اگر از حرکت لبان آنان فیلمبرداری شود، حتی اگر صدایی هم ضبط نشود، نرمافزارهایی هست که لبان آنان را میخواند و فاش میکند که آنان چه گفتند. یعنی حتی میکروفون تلسکوپی هم لازم نیست. کافیست از گفتگوی بنده و شما در خیابان یا پارک از زاویهی درستی از دور فیلمبرداری کنند و حتی اگر نرمافزار پیشرفتهی این کار را هم نداشتهباشند، با کمک یک لبخوان ماهر (که در میان ناشنوایان فراوان است)، گفتوگوی ما را "بشنوند".
در ماه گذشته دادگاهی در سوئد تشکیل شد تا دربارهی قانونی بودن یا نبودن استفاده از اطلاعات مربوط به مشتریان رأی دهد. ماجرا چنین است که برخی از فروشگاههای زنجیرهای برای مشتریان دائمی خود کارت عضویت صادر میکنند و اگر مشتری هنگام خرید این کارت را نشان دهد، تخفیف میگیرد. اما کمتر سرمایهداری هست که بخواهد پول مفت به کسی بدهد. با ارائهی این کارت در واقع همهی ریز خرید مشتری به نام خود او در بانک اطلاعاتی ذخیره میشود تا فروشنده آنها را برای سیاستهای عرضهی کالا و قیمتگذاری تجزیه و تحلیل کند. یکی از این فروشگاهها (ICA) گامی فراتر نهاد و آگهیهایی با نام و نشانی برای این مشتریان فرستاد و نوشت: "آقا یا خانم فلانی، شما که اغلب این جنس و کالای معین را میخرید، امروز همین جنس در شعبهی فلان حراج شدهاست"! این آگهی با نام و نشان که چنین عریان نشان میداد که فروشگاه مربوطه خریدهای مشتریان را کنترل کردهاست، بر کسانی گران آمد و شکایت کردند. اما دادگاه سرانجام رأی به برائت این فروشگاه داد!
مورد بالا مشابه کاریست که گوگل در جیمیل انجام میدهد و در مقالهام دربارهی آن نوشتم، اما نگفتم که به نوشتهی مجلهی "مهندس Ingenjören" ارگان اتحادیهی مهندسان سوئد (شمارهی ژانویه 2008)، امروزه اقتصاددانان، روانشناسان و پژوهشگران مغز همکاری میکنند و رشتهای پدید آوردهاند که "نورواکونومی Neuroeconomy" نامیده میشود (ترجمهی فارسی جالبی برای آن نمییابم). بانکهای اطلاعاتی عظیمی شیوهی زندگی ما، عقاید ما، علاقمندیهای ما، نام و شبکهی دوستان ما، مکانهای جغرافیایی ما و محلههای ما، خریدهای ما و غیره را ثبت میکنند، به هم ربط میدهند، تجزیه و تحلیل میکنند، تا از طرز کار مغز هنگام انتخاب کالا و خدمات سر در آورند، البته برای آنکه آن را به خدمت خود در آورند، و هیچ مرز و نهایتی برای این فضولیها متصور نیست. نمونهای از زیانی که به بنده و شما میرسد این است که اگر در میان خریدهای ما داروهای معینی وجود داشتهباشد، یا اگر مشروبات الکلی را هم با کارت بانکی خریدهباشیم و خریدمان ثبت شدهباشد، ممکن است این اطلاعات روزی به دست شرکتهای بیمه یا بانکها بیافتد و آنگاه ممکن است ما را بیمهی بیماری و بیمهی عمر نکنند، یا مبلغ حق بیمهی بیماری و عمر و منزل و اتوموبیل ما را افزایش دهند، و ممکن است بانکها نخواهند به ما وام بدهند. نمونههایی از این پدیده در امریکا دیده شدهاست.
من مواردی را در نوشتهام نیاوردم تا مبادا "سرود یاد مستان" بدهم. اما حقیقت این است که آن "مستان" بهتر از بنده و شما "سرود" میدانند! چند سال پیش مشتریان یکی از بانکهای سوئد ایمیلی دریافت کردند که همه چیز آن درست بود: از نشانی بانک آمدهبود، آرم بانک در پیام وجود داشت، و هیچ چیز نشان نمیداد که پیام از کسی جز خود بانک آمده است. در پیام گفته میشد که بانک برای کنترل ایمنی سیستم اینترنتی از مشتریان میخواهد که رمز ورود خود را وارد کنند، و اشکال کار همینجا بود. صدها مشتری خوشباور رمز خود را وارد کردند و کلاهبرداران با خالی کردن حساب آنان میلیونها کرون به بانک مربوطه زیان رساندند. گویا مشابه این اتفاق برای یکی از بانکهای ایران هم افتادهاست.
سطل آشغال صندوق جیمیل من پر از هرزنامه spam هاییست که از نشانی من برای خودم فرستاده شده، البته بی آنکه من آنها را فرستادهباشم! یکی از ایرادهای ایمیل آن است که میتوان نام و نشانی فرستنده را به دلخواه تغییر داد. همینجا باید از فرصت استفاده کنم و به همهی آشنایانم هشدار بدهم که همهی ایمیلهایی که با نام و نشانی من به دستتان میرسد، از من نیست! اگر عنوان پیام به نظرتان عجیب است، بهتر است پیام را اصلاً باز نکنید، و اگر باز کردید، دقت کنید که پیام از شما چه میخواهد. آیا ممکن است من چنین چیزی از شما بخواهم؟! و در نهایت، میتوان کشف کرد که پیام در واقع از کجا آمدهاست:
* در آوتلوک و آوتلوک اکسپرس، در Inbox روی نامه راست- کلیک کنید و Options را انتخاب کنید. در پنجرهای که گشوده میشود در بخش پایین Internet headers یا Message header را میبینید؛
* در جیمیل پیام را باز کنید و در گوشهی سمت راست بالای پیام، در کنار Reply روی مثلث کوچک کلیک کنید و Show Original را انتخاب کنید؛
* در یاهو پیام را باز کنید و در گوشهی پایین سمت راست روی Full Headers کلیک کنید؛
در هر سه حالت متنی شبیه به متن زیر در بالای متن اصلی پیام خواهید یافت:
مورد بالا مشابه کاریست که گوگل در جیمیل انجام میدهد و در مقالهام دربارهی آن نوشتم، اما نگفتم که به نوشتهی مجلهی "مهندس Ingenjören" ارگان اتحادیهی مهندسان سوئد (شمارهی ژانویه 2008)، امروزه اقتصاددانان، روانشناسان و پژوهشگران مغز همکاری میکنند و رشتهای پدید آوردهاند که "نورواکونومی Neuroeconomy" نامیده میشود (ترجمهی فارسی جالبی برای آن نمییابم). بانکهای اطلاعاتی عظیمی شیوهی زندگی ما، عقاید ما، علاقمندیهای ما، نام و شبکهی دوستان ما، مکانهای جغرافیایی ما و محلههای ما، خریدهای ما و غیره را ثبت میکنند، به هم ربط میدهند، تجزیه و تحلیل میکنند، تا از طرز کار مغز هنگام انتخاب کالا و خدمات سر در آورند، البته برای آنکه آن را به خدمت خود در آورند، و هیچ مرز و نهایتی برای این فضولیها متصور نیست. نمونهای از زیانی که به بنده و شما میرسد این است که اگر در میان خریدهای ما داروهای معینی وجود داشتهباشد، یا اگر مشروبات الکلی را هم با کارت بانکی خریدهباشیم و خریدمان ثبت شدهباشد، ممکن است این اطلاعات روزی به دست شرکتهای بیمه یا بانکها بیافتد و آنگاه ممکن است ما را بیمهی بیماری و بیمهی عمر نکنند، یا مبلغ حق بیمهی بیماری و عمر و منزل و اتوموبیل ما را افزایش دهند، و ممکن است بانکها نخواهند به ما وام بدهند. نمونههایی از این پدیده در امریکا دیده شدهاست.
من مواردی را در نوشتهام نیاوردم تا مبادا "سرود یاد مستان" بدهم. اما حقیقت این است که آن "مستان" بهتر از بنده و شما "سرود" میدانند! چند سال پیش مشتریان یکی از بانکهای سوئد ایمیلی دریافت کردند که همه چیز آن درست بود: از نشانی بانک آمدهبود، آرم بانک در پیام وجود داشت، و هیچ چیز نشان نمیداد که پیام از کسی جز خود بانک آمده است. در پیام گفته میشد که بانک برای کنترل ایمنی سیستم اینترنتی از مشتریان میخواهد که رمز ورود خود را وارد کنند، و اشکال کار همینجا بود. صدها مشتری خوشباور رمز خود را وارد کردند و کلاهبرداران با خالی کردن حساب آنان میلیونها کرون به بانک مربوطه زیان رساندند. گویا مشابه این اتفاق برای یکی از بانکهای ایران هم افتادهاست.
سطل آشغال صندوق جیمیل من پر از هرزنامه spam هاییست که از نشانی من برای خودم فرستاده شده، البته بی آنکه من آنها را فرستادهباشم! یکی از ایرادهای ایمیل آن است که میتوان نام و نشانی فرستنده را به دلخواه تغییر داد. همینجا باید از فرصت استفاده کنم و به همهی آشنایانم هشدار بدهم که همهی ایمیلهایی که با نام و نشانی من به دستتان میرسد، از من نیست! اگر عنوان پیام به نظرتان عجیب است، بهتر است پیام را اصلاً باز نکنید، و اگر باز کردید، دقت کنید که پیام از شما چه میخواهد. آیا ممکن است من چنین چیزی از شما بخواهم؟! و در نهایت، میتوان کشف کرد که پیام در واقع از کجا آمدهاست:
* در آوتلوک و آوتلوک اکسپرس، در Inbox روی نامه راست- کلیک کنید و Options را انتخاب کنید. در پنجرهای که گشوده میشود در بخش پایین Internet headers یا Message header را میبینید؛
* در جیمیل پیام را باز کنید و در گوشهی سمت راست بالای پیام، در کنار Reply روی مثلث کوچک کلیک کنید و Show Original را انتخاب کنید؛
* در یاهو پیام را باز کنید و در گوشهی پایین سمت راست روی Full Headers کلیک کنید؛
در هر سه حالت متنی شبیه به متن زیر در بالای متن اصلی پیام خواهید یافت:
Delivered-To: Neshanie_man@gmail.com
Received: by 10.142.240.2 with SMTP id n2cs83825wfh; Thu, 1 Jan 2009 05:34:13 -0800 (PST)
Received: by 10.210.16.10 with SMTP id 10mr18572119ebp.131.1230816852304; Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Return-Path: neshanie_man@gmail.com
Received: from akira.jp ([118.219.244.252]) by mx.google.com with SMTP id 5si64167614nfv.18.2009.01.01.05.34.09; Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Received-SPF: neutral (google.com: 118.219.244.252 is neither permitted nor denied by domain of Neshanie_man@gmail.com) client-ip=118.219.244.252;
Authentication-Results: mx.google.com; spf=neutral (google.com: 118.219.244.252 is neither permitted nor denied by domain of Neshanie_man@gmail.com) smtp.mail=Neshanie_man@gmail.com
Date: Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Message-Id: 495cc654.0516300a.7d95.ffffa3a3smtpin_added@mx.google.com
To: neshanie_man@gmail.com
Subject: Greater Joys For U...
From: neshanie_man@gmail.com
MIME-Version: 1.0
Importance: High
Content-Type: text/html
Received: by 10.142.240.2 with SMTP id n2cs83825wfh; Thu, 1 Jan 2009 05:34:13 -0800 (PST)
Received: by 10.210.16.10 with SMTP id 10mr18572119ebp.131.1230816852304; Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Return-Path: neshanie_man@gmail.com
Received: from akira.jp ([118.219.244.252]) by mx.google.com with SMTP id 5si64167614nfv.18.2009.01.01.05.34.09; Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Received-SPF: neutral (google.com: 118.219.244.252 is neither permitted nor denied by domain of Neshanie_man@gmail.com) client-ip=118.219.244.252;
Authentication-Results: mx.google.com; spf=neutral (google.com: 118.219.244.252 is neither permitted nor denied by domain of Neshanie_man@gmail.com) smtp.mail=Neshanie_man@gmail.com
Date: Thu, 01 Jan 2009 05:34:12 -0800 (PST)
Message-Id: 495cc654.0516300a.7d95.ffffa3a3smtpin_added@mx.google.com
To: neshanie_man@gmail.com
Subject: Greater Joys For U...
From: neshanie_man@gmail.com
MIME-Version: 1.0
Importance: High
Content-Type: text/html
این Header مربوط به هرزنامهایست که به نام من برای خودم فرستاده شده (البته نشانی واقعیم را اینجا به Neshanie_man تغییر دادهام)! اما در این متن اگر آخرین Received: from را پیدا کنید (ممکن است چند بار تکرار شدهباشد، اما آخرین آنها فرستندهی اصلیست)، در برابر آن نام و IP فرستندهی اصلی دیده میشود. در این مورد پیام از یک نشانی ژاپنی فرستاده شده است. اما ابزارهایی برای یافتن جزئیات بیشتری از فرستنده وجود دارد. شمارهی IP را میتوان در یکی از پنج نشانی زیر (بسته به منطقهی جغرافیایی فرستنده) وارد کرد و اطلاعات لازم را بهدست آورد:
http://www.ripe.net/
http://www.afrinic.net/cgi-bin/whois
http://www.apnic.net/whois
http://www.arin.net/whois/
http://www.lacnic.net/cgi-bin/lacnic/whois
APNIC فاش میکند که شمارهی 118.219.244.252 در واقع متعلق به یک شرکت ISP در سئول پایتخت کره جنوبیست! من به عمرم پا به خاک کره (چه شمالی و چه جنوبی) نگذاشتهام که از آنجا برای خودم هرزنامه بفرستم! پس نشانی من چهگونه از سئول سر در آورده؟ خیلی ساده، به یکی از روشهایی که در مقالهام نوشتم، یا به علت وجود "کرم" wurm یا ترویان در کامپیوتر یکی از آشنایانم، نشانی من لو رفته، پخش شده، به فروش رسیده، دستبهدست شده، و سرانجام (سرانجامی بر آن متصور نیست!) از سئول سر در آوردهاست.
دوستی در گفتوگویی تلفنی میگفت: "تو که دربارهی مخفیکاری نوشتی، خوب بود اشارهای هم به مخفیبازی میکردی!" و منظور از مخفیبازی رفتار کسانی از ما ایرانیان است که اینجا در خارج با آنکه همهی سازمانهای اطلاعاتی جهان همهچیزمان را میدانند، هنوز نام مستعار داریم، عینک دودی میزنیم، کلاهمان را تا روی ابروها پایین میکشیم، یقهی پالتو را بالا میزنیم، تا مبادا "شناسایی" شویم، اما همهی آشنایان ایرانی هم میدانند و ما را میشناسند، و اگر نام مستعارمان را بهکار ببرند و کسی بپرسد "کدام حمید؟" میگویند "بابا، همان حسین دیگه!"
مقالهای را که نوشتم نزدیک دو سال در سر داشتم، مینوشتم و پاک میکردم، میپروراندم، و نمیدانستم از کجا شروع کنم، چه بنویسم و چه ننویسم، و هنوز دلم میخواهد در آن دست ببرم و حک و اصلاحش کنم. آنچه باعث تبلور آن شد در واقع بحثهای مربوط به قانون تازهای بود که همین روزها در سوئد "اجرایی" میشود و مطابق آن "نهاد رادیوئی وزارت دفاع سوئد FRA" اجازه مییابد که همهی ارتباطهای تلفنی و اینترنتی را در کابلهایی که از مرز سوئد عبور میکنند، گوش دهد. این قانون با نام FRA law معروف شدهاست و بحثهای بیپایانی را بر انگیختهاست. و تفاوت همینجاست: در برخی نظامها و کشورها نهادهای اطلاعاتی و امنیتی هر طور که میخواهند با جان و مال و هستی و حریم شخصی انسانها بازی میکنند، "پروندهی اخلاقی" میسازند، "نقطهی ضعف" پیدا میکنند، و با "رو کردن" شنودهایشان در بازجوییها انسانها را خرد میکنند. اینجا اما بحث میشود، بحثها را به پارلمان میبرند، لایحهی قانونی مینویسند، به رأی میگذارند، و متعهد میشوند که کوچکترین تعرضی به حریم شخصی افراد صورت نگیرد. تفاوت اینجاست. مقامات وزارت دفاع سوئد میگویند که اینکار برای کشف اقدامات تروریستیست، و بخش بزرگی از شهروندان سوئد میگویند که حتی این را هم نمیخواهند. آیا برای مردم جمهوری اسلامی راهی برای ابراز مخالفت با شنودها و کنترلها وجود دارد؟
27 December 2008
آنچه یک فعال سیاسی- اجتماعی باید بداند
10 December 2008
اتاق موسیقی
دوست خوانندهای که نام و نشانی از خود بهجا نگذاشته و میل ندارد پیامش منتشر شود، میخواهد که من "بهشکلی" پاسخ دهم که آیا مسئول اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی در دههی پنجاه و مسئول تکثیر نوار در اواخر دههی پنجاه و اوائل شصت بودم؟
با سپاس از این دوست خواننده، شکلی بهتر از این به عقلم نرسید! پاسخ کوتاه این است که: آری، من اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) را در سال 1351 پایه گذاشتم. اما در سال 1356 پس از پایان تحصیل از دانشگاه رفتم و کار را به یک گروه سپردم.
و پاسخ مفصلتر: اگر در همین ستون سمت راست روی "سایت شخصی" کلیک کنید، آنجا پیوند به داستان "کار در اتاق موسیقی" و نیز بیوگرافی مصور مرا مییابید. نیز، در اواخر دههی پنجاه و اوائل شصت مسئول تکثیر نوار بودم، اما نه در "اتاق موسیقی". در این نوشته بخوانید کجا!
با سپاس از این دوست خواننده، شکلی بهتر از این به عقلم نرسید! پاسخ کوتاه این است که: آری، من اتاق موسیقی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) را در سال 1351 پایه گذاشتم. اما در سال 1356 پس از پایان تحصیل از دانشگاه رفتم و کار را به یک گروه سپردم.
و پاسخ مفصلتر: اگر در همین ستون سمت راست روی "سایت شخصی" کلیک کنید، آنجا پیوند به داستان "کار در اتاق موسیقی" و نیز بیوگرافی مصور مرا مییابید. نیز، در اواخر دههی پنجاه و اوائل شصت مسئول تکثیر نوار بودم، اما نه در "اتاق موسیقی". در این نوشته بخوانید کجا!
06 December 2008
خروار خروار "من"
دیشب "کانون نویسندگان ایران در تبعید" واحد استکهلم مراسمی برای بزرگداشت قربانیان "قتلهای زنجیرهای" و به مناسبت دهمین سالگرد این جنایت بیمانند در یکی از سالنهای استکهلم برگزار میکرد. شاید نزدیک دو سال بود که در سخنرانیها و مراسم اعتراض و همبستگی و ... که گروههای گوناگون در استکهلم برگزار میکنند شرکت نکردهبودم و به اعصابم که از شنیدن شعارهای توخالی و افکار فسیلشده هاشور میخورد، استراحت دادهبودم. اما این جنایت آنقدر بزرگ است و تکاندهنده، که تصمیم گرفتم برای بزرگداشت یاد همهی قربانیان جهل و نادانی و کوردلی در میهنمان دل به دریا بزنم و در این مراسم شرکت کنم.
و چه بگویم که آش همان آش است و کاسه همان کاسه: سخنرانان و شعرخوانان یکی پساز دیگری آنچنان از "من" و "من" و "خود" و "خود" داد سخن دادند، که نام قربانیان و سر ِ ما حاضران در سالن زیر این خروارها "من" له شد و زیر شعارهای "طبقهی کارگر" و "طبقه"های دیگر مانند کودکان و زنان و دانشجویان و "خلقهای تحت ستم" مدفون شد! تا آنجا پیش رفتند که کموبیش ادعا کنند "اصلاً من این ها را تربیت کردم!"، "اصلاً من برای مختاری به خواستگاری رفتم!" در آن میان دشنامی هم به عرب و تازی دادند!
منصور کوشان که برای شرکت در این مراسم از نروژ آمدهبود، بهدرستی بر سر اینان فریاد زد و یادشان آورد که هیچ کدامشان، حتی یک نفرشان، به خود زحمت ندادهبود که کارهای آن کشتگان را بخواند و بیاندیشد که چرا؟ آنان چه میگفتند و چه مینوشتند و چرا، چرا کوردلان درست آنان را دستچین کردند و کشتند؟ همه آنقدر در "من" غرق بودند که هیچکس گزارشی از شخصیت و آثار هیچکدام از قربانیان قتلها نداد. همه را به کتابچهای حواله دادند که "کانون نویسندگان ایران در تبعید" در معرفی کشتگان منتشر کردهاست، و آن نیز هیچ در خور نیست.
دو استثنا را نمیتوانم ناگفته بگذارم: یک فیلم مستند دردآور پانزده دقیقهای از مراسم خاکسپاری محمد مختاری، که نگفتند ساختهی کیست، و داستانی زیبا نوشتهی سهراب مختاری از ناپدید شدن پدرش و یافتن جسدش، که سهراب خود خواند، و زایش قلمزنی را که پا جای پای پدرش خواهد نهاد، نوید داد. سهراب همچنین خبر داد که دیروز کلانتری مهرشهر کرج و مأموران امنیتی از برگزاری مراسم بزرگداشت قربانیان قتلهای زنجیرهای در امامزاده طاهر جلوگیری کردند.
و چه بگویم که آش همان آش است و کاسه همان کاسه: سخنرانان و شعرخوانان یکی پساز دیگری آنچنان از "من" و "من" و "خود" و "خود" داد سخن دادند، که نام قربانیان و سر ِ ما حاضران در سالن زیر این خروارها "من" له شد و زیر شعارهای "طبقهی کارگر" و "طبقه"های دیگر مانند کودکان و زنان و دانشجویان و "خلقهای تحت ستم" مدفون شد! تا آنجا پیش رفتند که کموبیش ادعا کنند "اصلاً من این ها را تربیت کردم!"، "اصلاً من برای مختاری به خواستگاری رفتم!" در آن میان دشنامی هم به عرب و تازی دادند!
منصور کوشان که برای شرکت در این مراسم از نروژ آمدهبود، بهدرستی بر سر اینان فریاد زد و یادشان آورد که هیچ کدامشان، حتی یک نفرشان، به خود زحمت ندادهبود که کارهای آن کشتگان را بخواند و بیاندیشد که چرا؟ آنان چه میگفتند و چه مینوشتند و چرا، چرا کوردلان درست آنان را دستچین کردند و کشتند؟ همه آنقدر در "من" غرق بودند که هیچکس گزارشی از شخصیت و آثار هیچکدام از قربانیان قتلها نداد. همه را به کتابچهای حواله دادند که "کانون نویسندگان ایران در تبعید" در معرفی کشتگان منتشر کردهاست، و آن نیز هیچ در خور نیست.
دو استثنا را نمیتوانم ناگفته بگذارم: یک فیلم مستند دردآور پانزده دقیقهای از مراسم خاکسپاری محمد مختاری، که نگفتند ساختهی کیست، و داستانی زیبا نوشتهی سهراب مختاری از ناپدید شدن پدرش و یافتن جسدش، که سهراب خود خواند، و زایش قلمزنی را که پا جای پای پدرش خواهد نهاد، نوید داد. سهراب همچنین خبر داد که دیروز کلانتری مهرشهر کرج و مأموران امنیتی از برگزاری مراسم بزرگداشت قربانیان قتلهای زنجیرهای در امامزاده طاهر جلوگیری کردند.
22 November 2008
تماس با من
برخی از دوستان میگویند که با کلیک کردن روی ایمیل... Contact me در ستون سمت چپ هیچ اتفاقی نمیافتد و نمیتوانند برایم ایمیل بفرستند. برای آن که آن لینک کار کند، باید Outlook یا Outlook Express را به عنوان برنامهی نامهنگاریتان انتخاب کردهباشید. نشانی ایمیلم را به شکل معمول آن نمینویسم، زیرا روباتهایی هست که تمامی اینترنت را در جستوجوی نشانیهای ایمیل جارو میکنند تا این نشانیها را به شرکتهای آگهی تبلیغاتی بفروشند، و آنوقت سیلی از آگهیها و هرزنامهها به صندوق مربوطه سرازیر میشود.
اگر از این دو برنامه برای ارتباط ایمیلی استفاده نمیکنید، با حرکت دادن موشواره روی ایمیل... Contact me نشانی مرا به شکل : mailto در گوشهی پایین سمت چپ صفحهتصویر ملاحظه میکنید. نشانی را یادداشت کنید (بدون : mailto) و برایم ایمیل بفرستید. اگر چنین چیزی دیده نمیشود، نشانی من عبارت است از otaghe_mousighi که در سمت راست آن علامت at و بعد yahoo.com باید نوشته شود.
یک راه دیگر این است که زیر هر نوشته روی Comments کلیک کنید، پیامتان را بنویسید، و اگر میخواهید پیامتان خصوصی باشد و منتشر نشود، این را در متن پیام تذکر دهید. پیامتان پیش از انتشار به دست من میرسد و اگر نخواهید، منتشرش نمیکنم.
اگر از این دو برنامه برای ارتباط ایمیلی استفاده نمیکنید، با حرکت دادن موشواره روی ایمیل... Contact me نشانی مرا به شکل : mailto در گوشهی پایین سمت چپ صفحهتصویر ملاحظه میکنید. نشانی را یادداشت کنید (بدون : mailto) و برایم ایمیل بفرستید. اگر چنین چیزی دیده نمیشود، نشانی من عبارت است از otaghe_mousighi که در سمت راست آن علامت at و بعد yahoo.com باید نوشته شود.
یک راه دیگر این است که زیر هر نوشته روی Comments کلیک کنید، پیامتان را بنویسید، و اگر میخواهید پیامتان خصوصی باشد و منتشر نشود، این را در متن پیام تذکر دهید. پیامتان پیش از انتشار به دست من میرسد و اگر نخواهید، منتشرش نمیکنم.
18 November 2008
چریک آلمانی، و چریک ایرانی
اگر یک ماشین را آتش بزنید جرمی مرتکب شدهاید. اما اگر یکصد ماشین را آتش بزنید، کار سیاسی انجام دادهاید!این جملهایست معروف از اولریکه ماینهوف Ulrike Meinhof یکی از اعضای رهبری "گردان ارتش سرخ" آلمان RAF.
مطلبی با عنوان بالا نوشتهام که در سایت "ایران امروز" منتشر شدهاست. آن را در این و یا این نشانی مییابید.
08 November 2008
از جهان خاکستری - 19
نمیدانم چرا هر اتفاق غریب در این مملکت هست، برای من یکی میافتد!
یک ماشین قراضه داشتم، نیسان بلوبرد مدل 1986. البته اسمش 86 بود و نخستین باری که لازم شد به نمایندگی نیسان بروم و لوازم یدکی سفارش بدهم، کلی کامپیوترها را زیر و رو کردند و سرانجام لازم شد شمارهی شاسی و موتور را ببینند تا کشف کنند که این مدل بسیار ویژهایست که در پایان سال 85 سرهمبندی شده و به نام مدل 86 بیرون داده شده، و از سال بعد مدل بلوبرد Bluebird را بهکلی از رده خارج کردهاند!
ماشین 8 ساله بود که از همکار یک آشنا خریدمش. تر و تمیز و شیک بود و ایرادی نداشت. فروشنده گفت که پخش صوت آن را خودش برداشته و یک رادیوضبط ارزانتر تویش گذاشته که فقط سیم آنتن آن وصل نیست و او بهزودی قطعهی لازم را برایم میفرستد که سیم را وصل کنم. ماهها گذشت و از این قطعه خبری نشد. سرانجام خودم رفتم به نمایندگی رادیوضبط و قطعه را خریدم. اما معلوم شد که راه انداختن رادیو یک کد لازم دارد. فروشندهی ماشین کد را نمیدانست و معلوم شد که این پخش صوت مال دزدی بوده، به او انداختهاندش و از کد و صاحب کد اثری نیست!
ماشین را نزدیک ده سال داشتمش. دیگر فرسوده شدهبود و مایهی زحمت و دردسر بود. مدام اینجا و آنجایش خراب میشد، و البته همه را با دستهای خودم تعمیر میکردم: تعویض لوله و انبار اگزوز، تعویض زغالهای استارت، تعمیر پمپ هیدرولیک فرمان، تعویض سگدست، تنظیم میل دلکو بدون داشتن استروبوسکوپ، تعویض لولههای روغن ترمز و لنت ترمز، و ... کمکم بین همکاران معروف شدهبودم که همیشه توی گاراژ شرکتمان زیر این ماشین هستم. دیگر وقتش رسیدهبود که خود را از شر آن خلاص کنم. پس تصمیم گرفتم که به معاینهی فنی اجباری سالانه ببرمش، و سپس آگهی فروش بدهم.
برای معاینهی فنی وقت روزو کردم و هفتهای پیش از معاینه، فکر کردم که بهتر است خودم همهجای ماشین را بازرسی کنم که مبادا هنگام معاینه ایرادی در آن پیدا کنند. همهی چراغها، ترمز، آینهها، همهچیز درست بود. اما هنگامی که زیر ماشین رفتم، کشف کردم که لولهی اگزوز آن پر از سوراخهای ریز و درشت است که زنگ روی آنها را پوشانده. ایکه بخشکی شانس! حالا هم وقت پوسیدن اگزوز بود؟ توی این مملکت اگر در فاصلههای کوتاه رانندگی کنید، بخار آب توی لوله و انبار اگزوز میماند و از درون اینها را میپوساند، و اگر در فاصلههای طولانی برانید، نمک و ماسهای که برای پیشگیری از لغزندگی جادهها و خیابانها میپاشند، از بیرون لوله و انبار اگزوز را میفرسایند. قاعده این است که هر سه سال یکبار تمامی سیستم اگزوز را باید عوض کرد، مگر این که نوع ضد زنگ و گرانبهای آن را بخرید.
هیچ میل نداشتم در آستانهی فروختن این ابوقراضه نزدیک دو هزار کرون خرج کنم و لوله اگزوز تازه برایش بخرم. مقداری بانداژ مخصوص آببندی اگزوز خریدم و سوراخهای لولهی اگزوز را باندپیچی کردم. شنیدهبودم که اینطوری هم قبول است.
اما، ما که شانس نداریم! صبح روزی که وقت معاینهی فنی داشتم، به گاراژ که رفتم با صحنهای غمانگیز روبهرو شدم: شیشهی مثلثی در عقب ماشین را شکستهبودند، همهجای ماشین را زیر و رو کردهبودند، و چیزهایی را، نمیدانم چه چیزهایی را، از داشبورد برداشتهبودند! آخر، توی این گاراژ پنج طبقه، با این همه ماشینهای مدل بالای شیک، چرا عدل آمدهبودند سراغ این ابوقراضه؟ دفعهی اولم نبود. ماشین قبلیم را یک بار دزد زدهبود و یک بار در یکی از شهرستانهای سوئد ابتدا افرادی از تبار کولی باک بنزیناش را خالی کردهبودند و بعد گروهی نژادپرست سوئدی با چوبهای بیسبال به جان همهی ماشینهای آن گاراژ و از جمله ماشین تیرهروز من افتادهبودند و خرد و خمیراش کردهبودند. و بار دوم بود که این ماشین را هم دزد میزد. ولی آخر چرا درست امروز که وقت معاینهی فنی داشتم؟ با شیشهی شکسته که نمیشد ماشین را برای معاینه برد! تا یک ماه دیگر اگر گواهی معاینه نمیگرفتم، رانندگی با این ماشین ممنوع میشد.
به این در و آن در زدم و پیش شیشهگری برای روز بعد وقت گرفتم. بیمه پول تعویض شیشه را میداد، اما خودم میباید هزار و پانصد کرونش را میپرداختم. و پرداختم.
سرانجام نوبت معاینه رسید. و امان از بازرسان جوان و تازهکار! بازرسان سالخورده و جاافتاده میدانند کجاهای ماشین را معاینه کنند، چه چیزهایی مهم است و چهطور باید با مردم تا کنند. بازرسی که نصیب من شد یکی از این جوانان تازهکار بود. بهجای معاینهای چند دقیقهای، نیم ساعتی سراپای ماشین را زیر و رو کرد و با چکشی نکتیز به جان شاسی و لولههای ترمز آن افتاد. اگر نک چکش جایی فرو میرفت، یعنی آنکه زنگزده و پوسیده است. نگران بودم که باندپیچی لولهی اگزوز را نپسندد. اما هیچ اعتنایی به لولهی اگزوز نکرد. چکش او جایی فرو نرفت، اما گفت که محل اتصال کمکفنر سمت راست عقب به بدنهی ماشین پوسیده، و اگر این محل در حال حرکت بشکند خیلی خطرناک است! در یک کلام یعنی این که مردود شدیم! اکنون اجازه داشتم که ماشین را فقط تا تعمیرگاه برانم و تا یک ماه دوباره برای معاینه بیاورمش، وگرنه باید بخوابانمش! دست شما درد نکند! میخواستم ماشین را بفروشم!
آهنگری پیدا کردم و ماشین را بردم پیشش. میگفت که تا کنون اینطور مته به خشخاشگذاشتن ندیدهاست. هفتهای طول کشید تا جوشکاری و قیرکاریاش کند و ماشین را بردم برای معاینهی مجدد. از شش خط معاینه، باز همان جوان نصیب من شد! آمد، رفت زیر ماشین، نگاه کرد، و کار آهنگر را نپسندید! ماشین هنوز ایراد داشت!
برگشتم پیش آهنگر. داشت از تعجب شاخ در میآورد. گفت که درستش خواهد کرد. گویا دلش برایم سوخت و شاگردش را فرستاد که این بار مرا تا نزدیکترین ایستگاه اتوبوس برساند.
بار سوم رفتم برای معاینه. و چه فکر کردید؟ باز همان جوان به من رسید! رفت زیر ماشین، نگاه کرد، منومنی کرد، و سرانجام گفت: ببین، لاستیکهایت هم سابیده است، ولی دیگر نمیخواهم اذیتت کنم. بیا، قبولی!
این قبولی از معاینه، اگر خرج شیشه شکسته و دستمزد آهنگر و کارمزد معاینهها را جمع بزنیم، شش هزار و پانصد کرون برایم آب خورد. اگر بهجای همهی این تعمیرات ماشین را بردهبودم به گورستان، هزار و پانصد کرون به من میدادند! همان روز آگهی فروش ماشین به قیمت شش هزار و پانصد کرون را در اینترنت منتشر کردم. با آب و تاب و عکس و تفصیلات نوشتم که ماشین تازه معاینه فنی شده و بی عیب است، چرخهای زمستانی هم دارد و چهقدر تر و تمیز است.
چند روز گذشت و کسی تماس نگرفت. یک سال دیگر نگهاش دارم و بعد ببرمش گورستان؟ نه! حسابی از آن دلزده شدهبودم و میترسیدم که باز هم خرج روی دستم بگذارد. پس قیمت را پایین آوردم: پنج هزار کرون، یعنی هزار و پانصد کرون ضرر! از قدیم گفتهاند جلوی ضرر را هر جا بگیری منفعت است!
همان روز یک خانم با لهجهی فنلاندی زنگ زد و گفت بعد از ظهر میآید که ماشین را ببیند. ساعتی پیش از قرارم با او، خانم دیگری زنگ زد. از تبار کردهای ترکیه بود. با سوئدی شکستهبستهای داستان غریبی که ربطی به من نداشت تعریف کرد. میگفت سالهاست که میخواهد رانندگی بیاموزد، اما شوهرش که چند رستوران کبابی دارد نمیگذارد که زنش با ماشین گرانقیمت او تمرین کند و حاضر نیست ماشینی گرانتر از پنج هزار کرون برای تمرینهای او بخرد! میگفت که آگهی مرا به شوهرش نشان داده، این ماشین با این مشخصات ایدهآل است، و برادر شوهرش که نزدیکیهای من زندگی میکند دقایقی بعد زنگ میزند که بیاید و ماشین را ببیند. خواهش و التماس میکرد که سخت نگیرم و ماشین را به برادر شوهرش بفروشم! جلالخالق!
حال و حوصلهی درگیری در حساب و کتاب زن و شوهرها از نوع کبابی کردی- ترکی را نداشتم و ترجیح میدادم که زن فنلاندی بیاید و ماشین را ببرد. اما توی همین فکر بودم که زن فنلاندی زنگ زد و گفت که منصرف شده و سر قرار نمیآید. باز خدا امواتش را بیامرزد که خبر داد! پس حالا فقط یک مشتری پا در هوا داشتم: برادر شوهر این زن کرد، که هنوز زنگ هم نزدهبود. اما دیری نگذشت که زنگ زد و یکراست آمد. او هنوز در راه بود که زن کرد باز زنگ زد و التماس کرد که ماشین را به کس دیگری نفروشم!
مرد جوان آمد. ماشین را دید، راند، وارسی کرد، و پسندید. فقط ماندهبود که موافقت برادرش را جلب کند. تلفن زد و با او مشورت کرد. برادر بزرگتر مدام دستور میداد که اینجا و آنجای ماشین را وارسی کند، و برادر کوچکتر به توصیهی او عمل میکرد و به او اطمینان میداد که ماشین تر و تمیز و سالم است. اما معامله با مردمانی از خودمان و پیرامون مگر بی چانهزدن ممکن است؟ و من فکر اینجای کار را نکردهبودم. خیال میکردم که با مشتریهای سوئدی طرف خواهم بود. و چانه زدن، که من هیچ در آن مهارت ندارم و اغلب فرار را به حقارت دعوا بر سر چند پاره اسکناس ترجیح میدهم، آغاز شد. برادر بزرگتر دستور دادهبود که برادر کوچکتر بیشتر از چهار هزار کرون نپردازد و من از یک سو مشتری دستبهنقد دیگری نداشتم، و از سوی دیگر صدای آرزومند زن برادر این خریدار در گوشم زنگ میزد.
دو هزار و پانصد کرون ضرر؟ به جهنم! این هم هدیهای از من برای این خواهر کرد نادیده. باشد تا رانندگی یاد بگیرد و پر پرواز بگیرد. با برادر شوهرش دست دادم. پول را گرفتم، امضای زن برادرش را زیر کاغذ تغییر مالکیت ماشین جعل کرد، سویچ را تحویلش دادم و رفتم.
چند گامی دور شدهبودم که تلفنم زنگ زد. مشتری تازهای بود. گفتم که ماشین فروش رفتهاست. خانمی ایرانی بود و افسوس میخورد که دیر جنبیده وگرنه حتماً این ماشین را میخواست. گفتم: دیر گفتید!
یک ماشین قراضه داشتم، نیسان بلوبرد مدل 1986. البته اسمش 86 بود و نخستین باری که لازم شد به نمایندگی نیسان بروم و لوازم یدکی سفارش بدهم، کلی کامپیوترها را زیر و رو کردند و سرانجام لازم شد شمارهی شاسی و موتور را ببینند تا کشف کنند که این مدل بسیار ویژهایست که در پایان سال 85 سرهمبندی شده و به نام مدل 86 بیرون داده شده، و از سال بعد مدل بلوبرد Bluebird را بهکلی از رده خارج کردهاند!
ماشین 8 ساله بود که از همکار یک آشنا خریدمش. تر و تمیز و شیک بود و ایرادی نداشت. فروشنده گفت که پخش صوت آن را خودش برداشته و یک رادیوضبط ارزانتر تویش گذاشته که فقط سیم آنتن آن وصل نیست و او بهزودی قطعهی لازم را برایم میفرستد که سیم را وصل کنم. ماهها گذشت و از این قطعه خبری نشد. سرانجام خودم رفتم به نمایندگی رادیوضبط و قطعه را خریدم. اما معلوم شد که راه انداختن رادیو یک کد لازم دارد. فروشندهی ماشین کد را نمیدانست و معلوم شد که این پخش صوت مال دزدی بوده، به او انداختهاندش و از کد و صاحب کد اثری نیست!
ماشین را نزدیک ده سال داشتمش. دیگر فرسوده شدهبود و مایهی زحمت و دردسر بود. مدام اینجا و آنجایش خراب میشد، و البته همه را با دستهای خودم تعمیر میکردم: تعویض لوله و انبار اگزوز، تعویض زغالهای استارت، تعمیر پمپ هیدرولیک فرمان، تعویض سگدست، تنظیم میل دلکو بدون داشتن استروبوسکوپ، تعویض لولههای روغن ترمز و لنت ترمز، و ... کمکم بین همکاران معروف شدهبودم که همیشه توی گاراژ شرکتمان زیر این ماشین هستم. دیگر وقتش رسیدهبود که خود را از شر آن خلاص کنم. پس تصمیم گرفتم که به معاینهی فنی اجباری سالانه ببرمش، و سپس آگهی فروش بدهم.
برای معاینهی فنی وقت روزو کردم و هفتهای پیش از معاینه، فکر کردم که بهتر است خودم همهجای ماشین را بازرسی کنم که مبادا هنگام معاینه ایرادی در آن پیدا کنند. همهی چراغها، ترمز، آینهها، همهچیز درست بود. اما هنگامی که زیر ماشین رفتم، کشف کردم که لولهی اگزوز آن پر از سوراخهای ریز و درشت است که زنگ روی آنها را پوشانده. ایکه بخشکی شانس! حالا هم وقت پوسیدن اگزوز بود؟ توی این مملکت اگر در فاصلههای کوتاه رانندگی کنید، بخار آب توی لوله و انبار اگزوز میماند و از درون اینها را میپوساند، و اگر در فاصلههای طولانی برانید، نمک و ماسهای که برای پیشگیری از لغزندگی جادهها و خیابانها میپاشند، از بیرون لوله و انبار اگزوز را میفرسایند. قاعده این است که هر سه سال یکبار تمامی سیستم اگزوز را باید عوض کرد، مگر این که نوع ضد زنگ و گرانبهای آن را بخرید.
هیچ میل نداشتم در آستانهی فروختن این ابوقراضه نزدیک دو هزار کرون خرج کنم و لوله اگزوز تازه برایش بخرم. مقداری بانداژ مخصوص آببندی اگزوز خریدم و سوراخهای لولهی اگزوز را باندپیچی کردم. شنیدهبودم که اینطوری هم قبول است.
اما، ما که شانس نداریم! صبح روزی که وقت معاینهی فنی داشتم، به گاراژ که رفتم با صحنهای غمانگیز روبهرو شدم: شیشهی مثلثی در عقب ماشین را شکستهبودند، همهجای ماشین را زیر و رو کردهبودند، و چیزهایی را، نمیدانم چه چیزهایی را، از داشبورد برداشتهبودند! آخر، توی این گاراژ پنج طبقه، با این همه ماشینهای مدل بالای شیک، چرا عدل آمدهبودند سراغ این ابوقراضه؟ دفعهی اولم نبود. ماشین قبلیم را یک بار دزد زدهبود و یک بار در یکی از شهرستانهای سوئد ابتدا افرادی از تبار کولی باک بنزیناش را خالی کردهبودند و بعد گروهی نژادپرست سوئدی با چوبهای بیسبال به جان همهی ماشینهای آن گاراژ و از جمله ماشین تیرهروز من افتادهبودند و خرد و خمیراش کردهبودند. و بار دوم بود که این ماشین را هم دزد میزد. ولی آخر چرا درست امروز که وقت معاینهی فنی داشتم؟ با شیشهی شکسته که نمیشد ماشین را برای معاینه برد! تا یک ماه دیگر اگر گواهی معاینه نمیگرفتم، رانندگی با این ماشین ممنوع میشد.
به این در و آن در زدم و پیش شیشهگری برای روز بعد وقت گرفتم. بیمه پول تعویض شیشه را میداد، اما خودم میباید هزار و پانصد کرونش را میپرداختم. و پرداختم.
سرانجام نوبت معاینه رسید. و امان از بازرسان جوان و تازهکار! بازرسان سالخورده و جاافتاده میدانند کجاهای ماشین را معاینه کنند، چه چیزهایی مهم است و چهطور باید با مردم تا کنند. بازرسی که نصیب من شد یکی از این جوانان تازهکار بود. بهجای معاینهای چند دقیقهای، نیم ساعتی سراپای ماشین را زیر و رو کرد و با چکشی نکتیز به جان شاسی و لولههای ترمز آن افتاد. اگر نک چکش جایی فرو میرفت، یعنی آنکه زنگزده و پوسیده است. نگران بودم که باندپیچی لولهی اگزوز را نپسندد. اما هیچ اعتنایی به لولهی اگزوز نکرد. چکش او جایی فرو نرفت، اما گفت که محل اتصال کمکفنر سمت راست عقب به بدنهی ماشین پوسیده، و اگر این محل در حال حرکت بشکند خیلی خطرناک است! در یک کلام یعنی این که مردود شدیم! اکنون اجازه داشتم که ماشین را فقط تا تعمیرگاه برانم و تا یک ماه دوباره برای معاینه بیاورمش، وگرنه باید بخوابانمش! دست شما درد نکند! میخواستم ماشین را بفروشم!
آهنگری پیدا کردم و ماشین را بردم پیشش. میگفت که تا کنون اینطور مته به خشخاشگذاشتن ندیدهاست. هفتهای طول کشید تا جوشکاری و قیرکاریاش کند و ماشین را بردم برای معاینهی مجدد. از شش خط معاینه، باز همان جوان نصیب من شد! آمد، رفت زیر ماشین، نگاه کرد، و کار آهنگر را نپسندید! ماشین هنوز ایراد داشت!
برگشتم پیش آهنگر. داشت از تعجب شاخ در میآورد. گفت که درستش خواهد کرد. گویا دلش برایم سوخت و شاگردش را فرستاد که این بار مرا تا نزدیکترین ایستگاه اتوبوس برساند.
بار سوم رفتم برای معاینه. و چه فکر کردید؟ باز همان جوان به من رسید! رفت زیر ماشین، نگاه کرد، منومنی کرد، و سرانجام گفت: ببین، لاستیکهایت هم سابیده است، ولی دیگر نمیخواهم اذیتت کنم. بیا، قبولی!
این قبولی از معاینه، اگر خرج شیشه شکسته و دستمزد آهنگر و کارمزد معاینهها را جمع بزنیم، شش هزار و پانصد کرون برایم آب خورد. اگر بهجای همهی این تعمیرات ماشین را بردهبودم به گورستان، هزار و پانصد کرون به من میدادند! همان روز آگهی فروش ماشین به قیمت شش هزار و پانصد کرون را در اینترنت منتشر کردم. با آب و تاب و عکس و تفصیلات نوشتم که ماشین تازه معاینه فنی شده و بی عیب است، چرخهای زمستانی هم دارد و چهقدر تر و تمیز است.
چند روز گذشت و کسی تماس نگرفت. یک سال دیگر نگهاش دارم و بعد ببرمش گورستان؟ نه! حسابی از آن دلزده شدهبودم و میترسیدم که باز هم خرج روی دستم بگذارد. پس قیمت را پایین آوردم: پنج هزار کرون، یعنی هزار و پانصد کرون ضرر! از قدیم گفتهاند جلوی ضرر را هر جا بگیری منفعت است!
همان روز یک خانم با لهجهی فنلاندی زنگ زد و گفت بعد از ظهر میآید که ماشین را ببیند. ساعتی پیش از قرارم با او، خانم دیگری زنگ زد. از تبار کردهای ترکیه بود. با سوئدی شکستهبستهای داستان غریبی که ربطی به من نداشت تعریف کرد. میگفت سالهاست که میخواهد رانندگی بیاموزد، اما شوهرش که چند رستوران کبابی دارد نمیگذارد که زنش با ماشین گرانقیمت او تمرین کند و حاضر نیست ماشینی گرانتر از پنج هزار کرون برای تمرینهای او بخرد! میگفت که آگهی مرا به شوهرش نشان داده، این ماشین با این مشخصات ایدهآل است، و برادر شوهرش که نزدیکیهای من زندگی میکند دقایقی بعد زنگ میزند که بیاید و ماشین را ببیند. خواهش و التماس میکرد که سخت نگیرم و ماشین را به برادر شوهرش بفروشم! جلالخالق!
حال و حوصلهی درگیری در حساب و کتاب زن و شوهرها از نوع کبابی کردی- ترکی را نداشتم و ترجیح میدادم که زن فنلاندی بیاید و ماشین را ببرد. اما توی همین فکر بودم که زن فنلاندی زنگ زد و گفت که منصرف شده و سر قرار نمیآید. باز خدا امواتش را بیامرزد که خبر داد! پس حالا فقط یک مشتری پا در هوا داشتم: برادر شوهر این زن کرد، که هنوز زنگ هم نزدهبود. اما دیری نگذشت که زنگ زد و یکراست آمد. او هنوز در راه بود که زن کرد باز زنگ زد و التماس کرد که ماشین را به کس دیگری نفروشم!
مرد جوان آمد. ماشین را دید، راند، وارسی کرد، و پسندید. فقط ماندهبود که موافقت برادرش را جلب کند. تلفن زد و با او مشورت کرد. برادر بزرگتر مدام دستور میداد که اینجا و آنجای ماشین را وارسی کند، و برادر کوچکتر به توصیهی او عمل میکرد و به او اطمینان میداد که ماشین تر و تمیز و سالم است. اما معامله با مردمانی از خودمان و پیرامون مگر بی چانهزدن ممکن است؟ و من فکر اینجای کار را نکردهبودم. خیال میکردم که با مشتریهای سوئدی طرف خواهم بود. و چانه زدن، که من هیچ در آن مهارت ندارم و اغلب فرار را به حقارت دعوا بر سر چند پاره اسکناس ترجیح میدهم، آغاز شد. برادر بزرگتر دستور دادهبود که برادر کوچکتر بیشتر از چهار هزار کرون نپردازد و من از یک سو مشتری دستبهنقد دیگری نداشتم، و از سوی دیگر صدای آرزومند زن برادر این خریدار در گوشم زنگ میزد.
دو هزار و پانصد کرون ضرر؟ به جهنم! این هم هدیهای از من برای این خواهر کرد نادیده. باشد تا رانندگی یاد بگیرد و پر پرواز بگیرد. با برادر شوهرش دست دادم. پول را گرفتم، امضای زن برادرش را زیر کاغذ تغییر مالکیت ماشین جعل کرد، سویچ را تحویلش دادم و رفتم.
چند گامی دور شدهبودم که تلفنم زنگ زد. مشتری تازهای بود. گفتم که ماشین فروش رفتهاست. خانمی ایرانی بود و افسوس میخورد که دیر جنبیده وگرنه حتماً این ماشین را میخواست. گفتم: دیر گفتید!
Subscribe to:
Posts (Atom)