بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

09 May 2008

از جهان خاکستری - 10

فشار کار دارد دیوانه‌ام می‌کند. گذشته از کارهای روزانه، یکی از مشتریان شرکتمان پرسیده که آیا می‌توان با پاشیدن مایع صنعتی معینی، کمپرسور را خنک کرد. محاسبات ترمودینامیکی مربوط به این مایع در نرم‌افزارهای تجارتی یا در نرم‌افزارهای اختصاصی شرکتمان موجود نیست و باید همه چیز را از آغاز محاسبه کنم و به نرم‌افزارهایمان بیافزایم تا بتوانیم پاسخ مشتری را بدهیم.

مشتق دوم معادله‌ی حالت ترمودینامیکی را حساب کرده‌ام و اکنون باید از آن انتگرال بگیرم تا بتوانم انتالپی مایع و گاز را حساب کنم. در میانه‌ی انتگرالی که دود از کله‌ی انسان بر می‌آورد، تلفن همراهم بوق آشنای دریافت اس‌ام‌اس را می‌زند. نیم‌نگاهی به تلفن می‌اندازم و می‌خواهم کارم را ادامه دهم، اما کنجکاوی نمی‌گذارد: نکند دخترم مشکلی و پرسشی دارد؟ تلفن را بر می‌دارم و پیام را می‌خوانم. به سوئدی‌ست، اما دو کلمه‌ی آن را به فارسی نوشته‌اند:

«غروب طلائی‌رنگ ِ روبه‌رو و قرص کامل ماه مرا به‌یاد "شب‌های عاشقی" می‌اندازد»!

"شب‌های عاشقی" به‌فارسی‌ست. عجب! این کیست؟ شرکت تلفن همراه گاه آگهی‌های بازرگانی می‌فرستد. آیا ایرانیان در شرکت نفوذ کرده‌اند و این گونه‌ای تبلیغ سفر به تایلند یا جزایر قناری‌ست؟ وقت ندارم فکر کنم. همین‌قدر که بدانم دخترم مشکلی ندارد کافی‌ست، و کارم را ادامه می‌دهم.

دو روز طول می‌کشد تا سرم اندکی خلوت‌تر شود و به‌یاد بیاورم که دو روز پیش اس‌ام‌اس غریبی دریافت کردم. بازش می‌کنم و باز می‌خوانم. چیز تازه‌ای دستگیرم نمی‌شود. شماره‌ی فرستنده ناشناس است. اما امان از کنجکاوی! بر می‌دارم و پاسخ می‌نویسم: «کجاست این "غروب طلائی" و "قرص کامل ماه"؟»

دقیقه‌ای بعد پاسخ می‌رسد: «جائی میان زمین و آسمان، خودم و خودت».

نخیر، مشکل حل نشد! پس این یا مردی‌ست که نام و شماره‌ی مرا در کتاب تلفن اینترنتی و یا جایی دیگر پیدا کرده، نامم گولش زده، و خیال می‌کند که من دختر تودل‌برویی هستم، مانند آن سپاهی دانش بیچاره‌ی روستایی در اطراف اراک که با دیدن نامم در روزنامه و در میان پذیرفته‌شدگان کنکور یک دل نه صد دل عاشقم شده‌بود، و یا کسی از آشنایان است که دارد سربه‌سرم می‌گذارد. می‌نویسم: «عجب! اما من حتی نمی‌دانم شما کی هستید!»

پس از نیم ساعت پاسخ می‌رسد: «مگر زن‌های دیگری هم غیر از من توی زندگی تو هست؟ فتانه»

آخ، آخ، قضیه جدی شد! فکر می‌کنم که این نام "فتانه" بی‌گمان ساختگی‌ست. ولی آخر او کیست؟ تلفن را می‌گذارم و با همکارانم می‌روم و ناهار می‌خورم. هنگامی‌که باز می‌گردم، پیام دیگری فرستاده‌است: «ای‌وای، غزاله خانم، شما هستید؟ ببخشید، اشتباه شد. من داشتم سربه‌سر یک دوستم می‌گذاشتم و عجله داشتم به قطار برسم، اشتباهی شماره‌ی شما رو زدم!»

غزاله‌خانم را می‌شناسم و تازه دستگیرم می‌شود که نام فتانه‌خانم هم واقعی‌ست. در پاسخ می‌نویسم: «غزاله‌خانم خیلی وقت پیش توی یک مهمانی تلفن مرا قرض گرفتند و به شما زنگ زدند. شاید شماره‌ی من را از همان موقع اشتباهی به‌جای شماره‌ی غزاله‌خانم ثبت کردید؟ من فلانی هستم!»

لحظه‌ای بعد پاسخ می‌رسد: «آخ، آخ، اگر می‌دانستم که این شماره‌ی شماست و نه غزاله‌خانم، نمی‌نوشتم که اشتباه شده»!!

عجب! کم‌ترین وجه اشتراکی میان من و این فتانه‌خانم وجود ندارد و ایشان، خدا را شکر، هم‌اکنون با شوهر چهارم خود شاد و خرسند به‌سر می‌برند و نیازی به جلب توجه امثال من ندارند.

حالا هی بپرسید چرا دوتا شاخ روی سرم سبز شده!

14 دسامبر 2003

6 comments:

فرشید said...

How about using MATLAB with symbolic Math Toolbox?

Shiva said...

فرشید عزیز
مت‌لب البته پیشنهاد خوبی‌ست، ولی چند تا اشکال دارد. نخست این که هم شرکت محل کار من و هم خود من "قدیمی" هستیم! شرکتمان امسال ‏‏100 ساله شد و من 18 سال است که این‌جا کار می‌کنم. همه‌ی نرم‌افزارهای شرکت از دهه‌ی 1960 به فورترن نوشته‌شده و من هم کار را با ‏همین زبان ادامه داده‌ام. در محاسباتی که آنالیز عددی لازم است از "ناگ" و همچنین آی‌ام‌اس‌ال استفاده می‌کنم. اما در محاسبات ‏ترمودینامیکی از همان آغاز نرم‌افزارها را روی حل آنالیتیک معادلات ساخته‌اند و من هم همین روش را ادامه داده‌ام. نمی‌دانید مشتق گرفتن ‏و انتگرال گرفتن از معادله‌ی درجه 17 و اکسپوننسیال بندیکت-وب-روبین روی کاغذ چه کیفی دارد!ء
http://en.wikipedia.org/wiki/Benedict-Webb-Rubin

دوم آن‌که برنامه‌هایی را که می‌نویسم باید به برنامه‌های محاسباتی و سیمولیشن و غیره‌ی دیگری هم وصل کنم و میان کاربران متعدد داخل و ‏گاه خارج شرکت توزیع کنم. این کار با مت‌لب دشوارتر و گران‌تر است: یا همه‌ی کاربران باید مت‌لب داشته‌باشند، و یا باید نسخه‌ی ویژه‌ای از ‏مت‌لب داشته‌باشم که برنامه‌های قابل توزیع می‌سازد و آن‌قدر گرانقیمت است که شرکتمان هنوز حاضر نشده آن را بخرد! هسته‌های محاسباتی ‏‏(نامبر کرانچر) که با فورترن نوشته‌ می‌شوند و پنجره‌ی کاربری (اینترفیس) که با ویژوال بیسیک می‌سازم خیلی ارزان‌تر در می‌آید و آسان‌تر ‏می‌شود توزیع‌شان کرد.‏

البته مدت‌هاست که مت‌لب و نسخه‌های تازه‌تر آن را ندیده‌ام و احتمال دارد تحولاتی در آن صورت گرفته‌باشد که سرمایه‌گذاری روی آن ‏امروز به صرفه باشد.‏

فرشید said...

شیوای عزیز
پاسخم نسبتا طولانی شد. آنرا به نشانیotaghe_mousighi
پست کردم.

Shiva said...

فرشید عزیز
بسیار سپاسگزارم برای پیوندها و اطلاعاتی که درباره‌ی مت‌لب برایم فرستادید. نگاه سریعی به آن‌ها انداختم و فردا سر کار با دقت بیشتری ‏می‌خوانمشان.‏
همچنین سپاسگزارم برای لطفی که نسبت به این وبلاگ دارید. از روی ساعت ارسال پیام‌های شما فکر می‌کردیم که شاید در امریکا اقامت ‏دارید. جالب است که همین نزدیکی‌ها هستید.‏

فرشید said...

قابلی نداشت. زندگی دانشجویی و بیخوابی و اینترنت پرسرعت نتیجه اش همین ساعتهای عجیب و غریب برای ارسال پیام می شود!

Anonymous said...

salam Amoo,man va keyhan alan in postetoono khondim va koli khandidim,ali bod hala ki hast in Fattaneh khanom? :) nakone hamon k baram tarif kardin....

Sevil