04 October 2009

جایزه‌ی سوئدی برای جوان ایرانی

این روزها رسانه‌های فارسی پر است از اخبار جایزه‌هایی که نهادهای گوناگون خارجی به این و آن ایرانی می‌دهند: از شهره آغداشلو، تا مرجانه بختیاری، شادی صدر، لادن و رؤیا برومند، پروین اردلان، و شاید چند تن دیگر که اکنون به یاد ندارم، و چه به‌جا همه از میان زنان میهن‌مان که جهانی می‌بیند چه‌گونه در پیکار خیابانی نیز پیشتازاند.

در این میان خبررسانی از یک جایزه از قلم افتاده‌است و من بار دیگر احساس می‌کنم که باید خبرگزاری کنم: دو سال پیش در چنین روزهایی از پدیده‌ی سعادت‌شهر، نزدیک تخت‌جمشید، سخن گفتم و در برابر آموزگاران زحمت‌کشی که چشم مردمان را به روی شگفتی‌های هستی می‌گشایند سر فرود آوردم. آقای اصغر کبیری، آموزگاری که نگاه اهالی سعادت‌شهر را به‌سوی آسمان و کهکشان‌ها گرداند (و سه سال پیش جایزه‌ای جهانی به او دادند)، خود از ماهنامه‌ی "نجوم" الهام گرفته‌بود. هفته‌ی گذشته روزنامه‌های سوئد خبر دادند که بابک امین تفرشی که سال‌ها در ماهنامه
‌ی نجوم می‌نوشت و سردبیر آن بود، همراه با خانم کارولین پورکو Carolyn Porco از امریکا، برنده‌ی جایزه‌ی سوئدی لنارت نیلسون Lennart Nilsson به مبلغ یکصد هزار کرون شده‌اند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

26 September 2009

از جهان خاکستری - 29

معبد و محرابم اتاق موسیقی بود. در اتاق دانشجوییم صفحه و نوار یا وسیله‌ی صوتی نداشتم. بامداد هر روز با ورود به دانشگاه ابتدا یک سر به اتاق موسیقی می‌رفتم. کتاب و کلاسورم را آن‌جا می‌گذاشتم و در طول روز و در کلاس‌هایی که شرکت می‌کردم، دیگر کتاب و کلاسوری به‌دست نداشتم. آن‌جا، در اتاقک چوبی اتاق موسیقی، برای دستگاه صوتی سانسویی Sansui و ضبط صوت آکایی Akai سری فرود می‌آوردم، دستی به مهر و ستایش بر شیرازه‌ی صفحه‌های موسیقی کلاسیک که در قفسه‌ها چیده شده‌بودند می‌کشیدم، و پیش از آن‌که به‌سوی نخستین کلاس درس بروم، گوشی را روی گوشم می‌گذاشتم، صفحه‌ی آن موسیقی را که سراسر شب در گوش داشتم می‌گذاشتم، می‌شنیدمش، می‌نوشیدمش، می‌پرستیدمش، و تازه آن‌گاه بود که روزم آغاز می‌شد. تنها و غم‌انگیز؟ شاید. اما مگر همه‌ی عبادت‌های دیگر در تنهایی و غم صورت نمی‌گیرند؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 September 2009

سرگذشت یک هم‌دانشگاهی

بسیاری از کسانی که در فاصله‌ی سال‌های 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بوده‌اند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکده‌ی شیمی را از دور و نزدیک می‌شناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده می‌شد و در بسیاری از فعالیت‌های دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما به‌تدریج به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجه‌ی پایین‌تری از اهمیت قرار گرفت. با این‌همه او در سال 1354 فارغ‌التحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آن‌که دیشب، پس از 34 سال، او را در برگ‌های پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز باز یافتم و سرگذشت غم‌انگیز او خواب از چشمانم ربود.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 September 2009

Grön solidaritet همبستگی سبز


در رسانه‌های فارسی ندیدم کسی این خبر را پوشش داده‌باشد. پس من نیز باید به خیل "خبرگزاری‌های یک‌نفره" بپیوندم!

خانمی که در عکس نوار سبز بر مچ دستش دارد، مونا سالین Mona Sahlin رهبر بزرگ‌ترین حزب صحنه‌ی سیاسی سوئد، حزب سوسیال‌دموکرات، وزیر پیشین در چند وزارت‌خانه‌ی گوناگون، و معاون نخست‌وزیر پیشین سوئد است. آن دو تن دیگر نیز رهبران حزب‌های "سبز" و "چپ" (کمونیست پیشین) هستند. این عکس روز یکشنبه 6 سپتامبر (15 شهریور) در "باغ شاه" استکهلم برداشته شده‌است و من آن را از روزنامه‌ی سوئدی DN روز بعد اسکن کرده‌ام. این سه حزب که اکنون در جبهه‌ی مخالف دولت سوئد هستند، در این روز کارزار خود را برای انتخابات بعدی سوئد آغاز کردند.

هفته‌ای پیش از آن (30 اوت، 8 شهریور) به ابتکار نسل دوم ایرانیان ساکن استکهلم مراسم دفاع از حقوق بشر در ایران در همین "باغ شاه" برگزار شد. آن روز خانم مونا سالین با کت سبزرنگ و همین نوار سبز بر مچ دستش روی صحنه آمد، از شرکت سفیر سوئد در ایران در مراسم تنفیذ احمدی‌نژاد به‌شدت انتقاد کرد، و در سخنرانی پرشور خود قول داد که تا روزی که جشن پیروزی مردم ایران در رسیدن به خواست‌هایشان در همین صحنه برگزار شود، این نوار سبز را همواره بر مچ خود خواهد داشت. او در پایان به‌فارسی شعار داد "زنده‌باد آزادی!"

از آن مراسم تا برداشتن این عکس یک هفته می‌گذرد، و می‌بینیم که ایشان به عهد خود وفا کرده‌است. حرکت‌هایی از این‌گونه مایه‌ی دل‌گرمی‌ست. مردم ایران تنها نیستند. جهانی با آنان است. من اما هیچ کسی را، حتی در میان ایرانیان نمی‌شناسم که چنین قولی داده‌باشد. باید امیدوار باشیم که برای این خانم هم که شده، انتظار ما برای آن جشن پیروزی چندان طولانی نباشد.

در مراسم آن روز اشخاص بلند‌پایه‌ی دیگری هم شرکت داشتند و هنرمندان بلندآوازه‌ای روی صحنه برنامه اجرا کردند، از جمله لاله.

Ser ni det där gröna bandet runt Mona Sahlins arm? Bilden togs av Erich Stering i Kungsträdgården söndagen den 6 september när de tre oppositionspartierna ordnade ”familjedag”. Jag har skannat bilden ur DN den 7 september (och här). Veckan innan, söndagen den 30 augusti i Stödgalan för Mänskliga rättigheter i Iran i Kungsträdgården var Mona Sahlin en av talarna. Hon kritiserade skarpt Sveriges ambassadörs deltagande i ceremonin i Teheran när Ahmadinejad svors in som president. Hon visade upp det där gröna bandet runt sin handled som en symbol för solidaritet med iranska folket och lovade att bära det kring handleden tills den dagen då man festar och jublar för iranska folkets seger i dess kamp för allt vad det strävar efter.

Tack Mona Sahlin för solidariteten! Det värmer i hjärtat. Jag känner ingen annan ens bland själva iranierna som vågar lova någonting sådant. Vi får bara hoppas att väntan på segerfesten inte blir långvarig.

06 September 2009

از جهان خاکستری - 28

در شهریور 1356 با پایان ترم تابستانی سرانجام درسم در دانشگاه به پایان رسیده‌بود و اکنون در مهرماه سخت در حال دوندگی برای تسویه‌ی حساب با دانشگاه و نیز در تلاش بودم که شاید بتوانم خدمت سربازی را در دانشگاه انجام دهم، زیرا حدس می‌زدم که در پادگان پرونده‌ی فعالیت‌های دانشجوئی و زندانم را بیرون خواهند کشید و سرباز صفرم خواهند کرد.

یک پا که هیچ، هر دو پایم هنوز در دانشگاه بود. دل نمی‌کندم. چه سخت بود دل کندن از این محیطی که بهترین، پرشور ترین و دوست‌داشتنی‌ترین روزهای زندگیم را در آن گذرانده‌بودم. آن‌جا دل باخته بودم، آن‌جا به کام نرسیده‌بودم، آن‌جا "اتاق موسیقی" را بر پا کرده‌بودم، هر گوشه‌ای از دانشگاه برایم پر از خاطره بود. اکنون اما به‌شدت احساس تنهایی می‌کردم. همه‌ی دوستانم که اغلب بزرگ‌تر از خودم بودند درسشان تمام شده‌بود، پراکنده شده‌بودند و چندتایی‌شان در سربازی بودند.

در مهرماه فضای روشنفکری کشور تکانی خورده‌بود. از 18 مهرماه شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران در باشگاه ایران و آلمان برگزار می‌شد، اما با آن دوندگی‌ها و این احساس تنهایی، شوقی برای شرکت در آن شب‌های شعر نداشتم. گروه دانشجوئی "پژوهش‌های فرهنگی" دانشگاه که من نیز در تشکیل آن نقش داشتم، دنباله‌ی آن شب‌ها را در سالن ورزش دانشگاه ما، دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) برگزار می‌کرد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 August 2009

دابلینی‌ها - 4‏

ایرلند گذشته از آبجوی گینس، ویسکی جه‌ی‌می‌‌سون Jameson را هم دارد که از قدیمی‌ترین و معروف‌ترین ویسکی‌های جهان است. همچنین به هنگام بازدید از این کارخانه به ما ثابت کردند که این خوشمزه‌ترین ویسکی جهان هم هست! البته فقط دو ویسکی دیگر را برای مقایسه عرضه کردند: جانی واکر و جک دانیلز! دوست همسفرم تظاهر کرد که گولشان را خورده‌است و یک برگ دیپلم ویسکی‌شناسی جایزه گرفت.

یک رستوران و بار لوکس در دابلین هست که "کلیسا" The Church نام دارد. این‌جا کلیسای قدیمی نیمه‌مخروبه‌ای بوده که کسی آن را خریده، دستی به سر و رویش کشیده و با حفظ همان حالت کلیسایی و محراب و اُرگ و غیره آن را تبدیل به رستوران کرده‌است. نمی‌دانم چیزی شبیه به آن در جای دیگری از جهان هم هست یا نه.

جمهوری ایرلند را برای سفری دو روزه به شهر لیورپول در انگلستان ترک کردیم تا پس از آن به ایرلند شمالی برویم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 August 2009

توبه، یا مرگ؟‏

نوشته‌ی تازه‌ی مرا با عنوان بالا در سایت "ایران امروز"، یا در این نشانی بخوانید.

سود جستن از تلویزیون برای نشان دادن اعتراف و توبه‌ی زندانی به همگان، بیش از نزدیک به 50 سال سابقه ندارد. نخستین بار در ایالات متحده امریکا بود که بازپرسی از متهمان و قربانیان "مک‌کارتیسم" را در مجلس سنا با تلویزیون در سطح کشور نشان دادند. بیست سال پس از آن، در دهه‌ی 1350 و به برکت گسترش شبکه‌ی تلویزیونی در ایران، اکنون نوبت پرویز ثابتی، "مقام امنیتی" بلندآوازه‌ی ساواک شاهنشاهی بود که هر جنبنده‌ای را که جرئت نفس کشیدن داشت پای "مصاحبه"ها، "اعتراف"ها، و "توبه"های تلویزیونی بکشاند.

30 July 2009

در جست‌وجوی ناشناس

دوست گرامی ناشناسی که در روزهای 31 مارس و 6 آوریل 2008 پای نوشته‌ی من درباره‌ی خانم سهیلا دو پیام پر مهر گذاشتید! برای یک موضوع انسانی مربوط به شخص دیگری به کمک فکری شما نیاز دارم. خواهشمندم اگر ممکن است با من تماس بگیرید. نشانی ای‌میل من otaghe_mousighi در دامنه‌ی yahoo.com است. پیشاپیش بی‌نهایت سپاسگزارم.

26 July 2009

دابلینی‌ها – 3

موزه- خانه‌ی جیمز جویس را دیده‌بودیم و اینک در تقاطع خیابان‌های هنری و اوکانل در کنار مجسمه‌ی او ایستاده‌بودم. شرمنده بودم که اثری از او و مطلبی جز در باره‌ی آثار او نخوانده‌ام. اما او بی‌گمان مرا می‌بخشد، چه خود درباره‌ی بزرگ‌ترین اثرش اولیس گفته‌است که "این می‌توانست شروع خوبی باشد"!


Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 July 2009

دابلینی‌ها – 2

نمای خانه‌ی پدری جرج برنارد شاو George Bernard Shaw را که همان پشت هتل‌مان بود تماشا کردیم و به‌سوی کلیسای جامع سن پاتریک رفتیم که یادبودی برای جاناتان سویفت Jonathan Swift نویسنده‌ی بلندآوازه‌ی "سفرهای گالیور" هم آن‌جاست.

کمی دورتر قلعه‌ی دابلین است که انگلیسی‌ها پس از تسخیر ایرلند سنگ بنای آن را در سال 1204 نهادند. امروز که تعطیل آخر هفته بود، نمی‌شد از آن بازدید کرد. با این‌حال یک گروه بزرگ گردشگران در برابر آن ایستاده‌بودند و جوانی شاد و شنگول از تاریخچه‌ی قلعه برایشان می‌گفت. یک رهگذر جوان سیاه‌پوست ایرلندی گوش‌هایش تیز شد، قدم سست کرد، به‌سوی راهنما آمد و گفت: "انگلیسی هستی، نه؟" راهنما با خنده‌ای بلند پاسخ مثبت داد. جوان ایرلندی رو به گردشگران گفت: "امان از دست این انگلیسی‌ها! می‌بینید چه‌طور تاریخ ما را تحریف می‌کنند؟"، سپس چند ضربه به پشت راهنما زد و گفت: "بگو! ادامه بده! هر قدر دروغ بلدی، بگو!" و رفت. اما ده قدم که دور شد، برگشت و فریاد زد: "این‌ها برای پول این دروغ‌ها را می‌بافند!"، و باز ده قدم دورتر ایستاد، سکه‌ای از جیبش در آورد و به‌سوی راهنما پرتاب کرد: "بیا، بگیر، گدای بدبخت بیچاره! بیا، من بهت پول می‌دهم!" و رفت. اما همچنان که می‌رفت، بر می‌گشت و راهنما و گردشگرانش را می‌نگریست. راهنمای شرم‌زده که خون به چهره‌اش دویده‌بود، خود را از تک‌وتا نیانداخت، داستانش را ادامه داد، و در آن میان فقط گفت: "خب، سلیقه‌ها متفاوت است."

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏