بسیاری از آثار او روی قصهها و افسانههای مشرقزمین و روسیه سرودهشده و ایرانیان کورساکوف را با سوئیت سنفونیک "شهرزاد" میشناسند که او بر داستانهای هزار و یک شب سرودهاست. اما برخی از دیگر آثار او هم در ایران آشنا بود و هست، از جمله "کاپریچیو اسپانیول" که آرم برنامهی "داستان شب" رادیو بود، یا "زنبور عسل" از اپرای "تزار سلطان".
22 June 2008
قصهگوی جهان موسیقی
بسیاری از آثار او روی قصهها و افسانههای مشرقزمین و روسیه سرودهشده و ایرانیان کورساکوف را با سوئیت سنفونیک "شهرزاد" میشناسند که او بر داستانهای هزار و یک شب سرودهاست. اما برخی از دیگر آثار او هم در ایران آشنا بود و هست، از جمله "کاپریچیو اسپانیول" که آرم برنامهی "داستان شب" رادیو بود، یا "زنبور عسل" از اپرای "تزار سلطان".
15 June 2008
عروج

در سالهای دانشجویی (و حتی پیش از آن) مانند بخشی از هممیهنانمان شیفتهی همهی پدیدهها، آثار هنری و محصولاتی بودم که به گونهای ربطی به اتحاد شوروی داشتند و یا از آنجا میآمدند. سانسور و خفقان شدید شاهنشاهی کاری کردهبود که ما جوانان آن دوران تشنهی داشتن و حتی دیدن عکسی از مارکس و انگلس و لنین، میدان سرخ مسکو، چه گوارا و از این قبیل بودیم، و البته اگر ساواک چنین چیزی را در خانهی کسی مییافت، یکراست روانهی شکنجهگاهاش میکردند.
در پاییز ۱۳۵۵ هنگامیکه برنامهی جشنوارهی فیلم تهران اعلام شد، من و یک همکلاسی، که او هم در همین "خط" بود، با شگفتی دیدیم که یک فیلم ساخت شوروی هم در برنامهی جشنواره گنجانده شدهاست. با شوق فراوان بلیط برنامهی آن روز را خریدیم و با آرزوهای بزرگی برای دیدن صحنههایی از قهرمانیهای سربازان ارتش سرخ شوروی و رژهی پیروزمندانهی آنان در میدان سرخ مسکو و ... به سینما رفتیم.
با شروع فیلم سرخوردگی ما حد و مرزی نمیشناخت. فیلم سیاهوسفید بود، به زبان اصلی (روسی) بود و زیرنویس آن به فرانسوی بود! هیچیک از ما هیچیک از این زبانها را نمیدانستیم. با اینهمه دندان روی جگر گذاشتیم و تا پایان فیلم در سالن نشستیم، به امید آنکه شاید سرانجام صحنهای رؤیایی ببینیم. اما هیچ صحنهی قهرمانانهای از جنگ و هیچ تصویری از لنین یا میدان سرخ مسکو ندیدیم. هیچ چیزی، هیچ، هیچ، از فیلم دستگیرمان نشد. من همچنان تشنهی دریافتن این فیلم و کنجکاو ماندم، و بعد که در جایی خواندم این فیلم برندهی "خرس طلائی" جشنوارهی فیلم برلین شده، کنجکاویم شدیدتر شد.
در سالهای جنگ عراق با ایران این فیلم بارها از تلویزیون ایران نمایش دادهشد، اما تا پیش از خروجم از ایران آنچنان غرق در دوندگیهای حزبی بودم که هرگز فرصتی برای دیدن نسخهی دوبلهشدهی آن از تلویزیون نیافتم.
در دورهی زندگی در شوروی یک بار دیگر فیلم را به زبان اصلی از تلویزیون کرایهای قراضهای که داشتیم دیدم، اما این بار نیز هنوز آنقدر زبان روسی را نیاموختهبودم که از داستان فیلم سر در آورم. تا آنکه سرانجام ترجمهی آذربایجانی رمان "سوتنیکوف" که فیلم "عروج" روی آن ساختهشده در دو شمارهی پیدرپی ماهنامهی "آذربایجان" ارگان اتحادیهی نویسندگان جمهوری آذربایجان شوروی منتشر شد و من که مشترک این ماهنامه بودم، توانستم برای نخستین بار داستان فیلم "عروج" را بخوانم. داستانیست تکاندهنده. تصمیم گرفتم که در نخستین فرصت آن را به فارسی ترجمه کنم.
سرنوشت اما با من سر جنگ داشت: مهاجرت دگرباره، بیماری سخت، غم نان، ناپایداری خانواده... ترجمهی آذربایجانی "سوتنیکوف" را از ماهنامهها بریدهبودم و با خود به سوئد آوردهبودم. در فرصتی نشستهبودم و چند صفحه از آن را ترجمه کردهبودم، و کار چند سال خوابیدهبود، تا آنکه "حقیقت ساده" خاطرات صمیمانه و تکاندهندهی منیره برادران از شکنجهگاههای جمهوری اسلامی را خواندم. او در جایی از رنجنامهاش از شبی در پای تلویزیون و تماشای فیلم "عروج" و شباهت یکی از همزنجیران با یکی از قهرمانان فیلم سخن میگوید (دفتر دوم، صفحهی 181، چاپ اول به همت تشکل مستقل دموکراتیک زنان ایرانی در هانوفر آلمان، 1373). برداشت ایشان از فیلم در آن لحظه غلط است. و در واقع گناه از ایشان نیست: برداشت کارگردان فیلم از داستان چیزی نیست که نویسنده میخواهد بگوید. در صحنهای از فیلم سوتنیکوف شعار میدهد. چنین چیزی در کتاب وجود ندارد. نویسنده از شعار دادن بیزار است. احساس همدردی با منیره برادران و همزنجیرانش، و احساس تعهد برای رساندن پیام واقعی نویسنده به ایشان و دیگران، انگیزهای بسیار نیرومند در من ایجاد کرد که به هر زحمتی شده، و همزمان با جدال با بحرانهای روحی، این رمان را به فارسی ترجمه کنم. تصمیم گرفتم که هر شب دست کم یک ساعت در خانه پای کامپیوتر بنشینم و "سوتنیکوف" را ترجمه کنم.
بسیاری از شبها، اما، هرگز ساعت فراغتی پیش نیامد که حتی کامپیوتر را روشن کنم، و شبهایی بود که بعد از ترجمهی تنها یک جمله میبایست به کارهای دیگری بپردازم. در اوایل کار به این نتیجه رسیدم که کار مترجم آذربایجانی تعریفی ندارد. متن روسی کتاب را در کتابخانهی مرکزی استکهلم یافتم و با اندکی مقایسه دریافتم که تشخیصم درست است. بنابراین ترجمهی آذربایجانی را کنار گذاشتم و جز در موارد انگشتشماری به آن مراجعه نکردم. و اینچنین بود که سه سال گذشت! و خوب، اکنون که کتاب آماده شده، چهکارش باید کرد؟ در نوشتهی دیگری به دشواری انتشار کتاب در ایران اشارهای کردهام. خلاصه آنکه انتشار کتاب سه سال به طول انجامید. و دستمزد من از انتشار آن چه بود؟ 20 نسخه از خود کتاب که 5 نسخه از آن به دوستانی رسید که زحمت کشیدند و آنها را دستبهدست دادند و به من رساندند! آیا نویسنده برای نوشتن و انتشار کتابش بیش از این رنج برد؟ نمیدانم.
آشنایانی که کتاب را خواندند، نظرهای گوناگونی داشتند: یک نفر پس از تعریف بسیار از ترجمهی درخشان، گفت که "اما هنوز در سطح فکری قهرمان و ضد قهرمان ماندهای". یک نفر گفت که نثر بسیار بدی دارم و بعد از خواندن چند صفحه کتاب را به سویی افکندهاست. یک نفر گفت که سالها تشنهی خواندن داستانی پر کشش و نثری روان بوده و سالهاست که از خواندن چیزی اینچنین روان و راحت، مانند "راحتالحلقوم"، اینچنین لذت نبردهاست. یک نفر نوشت: "کتاب عروج را یک شبه خواندم و به دنیای "دور از میهن" و "چگونه پولاد آبدیده شد" و ... پرتاب شدم. البته این کتاب مقامش بالاتر است". یک نفر نوشت: "سرانجام خواندمش. ولی آخر چرا اینهمه درد، اینهمه رنج؟". چند نفر تنها گفتند که کار خوبی کردهام و زحمت کشیدهام. و همین. و اینها همه کسانی بودند که کتاب را به ایشان اهدا کردهبودم. کتاب در ایران نایاب شد، اما از کسانی که کتاب را خریدند (به استثنای برادرم) هرگز هیچ نشنیدم.
منیره برادران، بی آن که من اشارهای به برداشت پیشین او بکنم، نوشت: "وقتی کتاب را میخواندم نکاتی را جای تأمل دیدم که آن زمان در فیلم ندیدهبودم. [...] فیلمی که بر اساس رمانی تهیه میشود معمولاً قادر به بازسازی همهی زوایای آن نیست". آفرین بر تیزهوشی او که تفاوت را دریافت. اما برای کسانی که داستان را به شکل رویارویی قهرمان و ضد قهرمان در مییابند، باید روز زیبایی بنشینم و تحلیل مبسوطی بنویسم و نشان دهم که داستان از چه قرار است. روی کلمه به کلمهی کتاب به سه زبان اندیشیدهام و کار کردهام.
در این نشانی چند عکس و نوشتهی کوتاه به فارسی دربارهی فیلم، نویسندهی کتاب و کارگردان زیبای فیلم مییابید.
سپاسگزارم از سیروس عزیز که نوار ویدئوی فیلم را با زیرنویس سوئدی نشانم داد. "عروج" (به روسی Voskhozhdeniye) در سوئد با نام Starkare än döden نمایش دادهشده و نام انگلیسی آن The Ascent است.
06 June 2008
”Annorlunda” svenskar
Under mina 22 år här i landet har jag läst och hört mycket om Palme hit och Palme dit men detta hans tidlösa radiotal från 1965 säger mycket om vem Olof Palme egentligen var:
”Vi blir mer och mer beroende av kontakt och impulser över gränserna. Vi kan inte bygga murar mot omvärlden, murar som betyder isolering och tillbakagång. Utvecklingen för människorna närmare och närmare varandra, i en kontakt som betyder stimulans men också nötning och svårigheter. Internationalismen får inte vara endast en känsla på distans. Den blir alltmer en del av vår vardag. Invandrarna i Sverige kan på sätt och vis sägas förebåda en ny tid. De vill bli en del av vår gemenskap och vi måste i vår tur söka oss ut i en vidare gemenskap över gränserna. Världen kommer till oss och vi måste komma ut i världen.”Mycket passande just i dag, Sveriges nationaldag, tycker jag. Jag kommer att ha en permanent länk till talet i sin helhet här i sidokolumnen.
28 May 2008
بیگانه، اما خودیتر از خودی
اینچنین است که جهان و پدیدههایش خاکستریست، نه سیاه، و نه سپید.
فراموش نکنید که زیر عکس کلیک کنید، فیلم را ببینید، و آواز بخشی ِ دوتارنواز ترکمن را، هرچند کوتاه، بشنوید. (اسبچه = ponny)
24 May 2008
Hurra! P2 kommer tillbaka!
Snart är eländet med kanalbyte för att kunna lyssna på musik i P2 slut för oss Stockholmare, lovar Kerstin Brunnberg, vd för Sveriges Radio.
Jag var en av de missnöjda med att man fick hoppa mellan P2 och P6 hela tiden för att kunna lyssna på musik, brevväxlade med Elle-Kari Höjeberg, ansvarig för P2 och P6, och klagade om detta. Jag skrev här också. På hösten kommer vi att få tillbaka musiken på heltid i P2. Detta visar att det lönar sig att gnälla, tjata, och klaga! Hurra!
14 May 2008
زندگی چریکی
اما "زندگی چریکی" در خانههای تیمی "زندگی" بهکلی دیگری بود. هیچ برگی از توصیف گیرا (و گاه دردآور) مریم سطوت از این زندگی را از دست ندهید. هشت بخش از داستان را که تا امروز منتشر شده در این نشانیها مییابید: 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8.
09 May 2008
از جهان خاکستری - 10
مشتق دوم معادلهی حالت ترمودینامیکی را حساب کردهام و اکنون باید از آن انتگرال بگیرم تا بتوانم انتالپی مایع و گاز را حساب کنم. در میانهی انتگرالی که دود از کلهی انسان بر میآورد، تلفن همراهم بوق آشنای دریافت اساماس را میزند. نیمنگاهی به تلفن میاندازم و میخواهم کارم را ادامه دهم، اما کنجکاوی نمیگذارد: نکند دخترم مشکلی و پرسشی دارد؟ تلفن را بر میدارم و پیام را میخوانم. به سوئدیست، اما دو کلمهی آن را به فارسی نوشتهاند:
«غروب طلائیرنگ ِ روبهرو و قرص کامل ماه مرا بهیاد "شبهای عاشقی" میاندازد»!
"شبهای عاشقی" بهفارسیست. عجب! این کیست؟ شرکت تلفن همراه گاه آگهیهای بازرگانی میفرستد. آیا ایرانیان در شرکت نفوذ کردهاند و این گونهای تبلیغ سفر به تایلند یا جزایر قناریست؟ وقت ندارم فکر کنم. همینقدر که بدانم دخترم مشکلی ندارد کافیست، و کارم را ادامه میدهم.
دو روز طول میکشد تا سرم اندکی خلوتتر شود و بهیاد بیاورم که دو روز پیش اساماس غریبی دریافت کردم. بازش میکنم و باز میخوانم. چیز تازهای دستگیرم نمیشود. شمارهی فرستنده ناشناس است. اما امان از کنجکاوی! بر میدارم و پاسخ مینویسم: «کجاست این "غروب طلائی" و "قرص کامل ماه"؟»
دقیقهای بعد پاسخ میرسد: «جائی میان زمین و آسمان، خودم و خودت».
نخیر، مشکل حل نشد! پس این یا مردیست که نام و شمارهی مرا در کتاب تلفن اینترنتی و یا جایی دیگر پیدا کرده، نامم گولش زده، و خیال میکند که من دختر تودلبرویی هستم، مانند آن سپاهی دانش بیچارهی روستایی در اطراف اراک که با دیدن نامم در روزنامه و در میان پذیرفتهشدگان کنکور یک دل نه صد دل عاشقم شدهبود، و یا کسی از آشنایان است که دارد سربهسرم میگذارد. مینویسم: «عجب! اما من حتی نمیدانم شما کی هستید!»
پس از نیم ساعت پاسخ میرسد: «مگر زنهای دیگری هم غیر از من توی زندگی تو هست؟ فتانه»
آخ، آخ، قضیه جدی شد! فکر میکنم که این نام "فتانه" بیگمان ساختگیست. ولی آخر او کیست؟ تلفن را میگذارم و با همکارانم میروم و ناهار میخورم. هنگامیکه باز میگردم، پیام دیگری فرستادهاست: «ایوای، غزاله خانم، شما هستید؟ ببخشید، اشتباه شد. من داشتم سربهسر یک دوستم میگذاشتم و عجله داشتم به قطار برسم، اشتباهی شمارهی شما رو زدم!»
غزالهخانم را میشناسم و تازه دستگیرم میشود که نام فتانهخانم هم واقعیست. در پاسخ مینویسم: «غزالهخانم خیلی وقت پیش توی یک مهمانی تلفن مرا قرض گرفتند و به شما زنگ زدند. شاید شمارهی من را از همان موقع اشتباهی بهجای شمارهی غزالهخانم ثبت کردید؟ من فلانی هستم!»
لحظهای بعد پاسخ میرسد: «آخ، آخ، اگر میدانستم که این شمارهی شماست و نه غزالهخانم، نمینوشتم که اشتباه شده»!!
عجب! کمترین وجه اشتراکی میان من و این فتانهخانم وجود ندارد و ایشان، خدا را شکر، هماکنون با شوهر چهارم خود شاد و خرسند بهسر میبرند و نیازی به جلب توجه امثال من ندارند.
حالا هی بپرسید چرا دوتا شاخ روی سرم سبز شده!
14 دسامبر 2003
Önska, igen!
Med rubriken menar jag inte programmet ”Önska: igen” som sänds på söndagar kl. 18:04 på P2, utan menar jag att jag skriver om ”Önska i P2”, igen!
Hörde ni dagens program där jag var med fast med en lånad röst? Hela stämningen försvann, för min del i alla fall, med killens dåliga svenska. Synd att jag inte skrev mitt telefonnummer i min e-post när jag önskade så att producenten Marianne kunde ringa tillbaka och spela in min egen röst och med mina egna känslor. Eller i värsta fall kunde jag avstå och då kunde programledaren Pernilla läsa mitt brev med sin vackra röst av en körsångerska.
Men hur som helst vill jag tacka igen Marianne och Pernilla för deras varma bemötande. Det är tanken som gäller.
Lyssna på dagens program i 30-dagarsarkivet här. Lyssna gärna på hela programmet men för att höra bara min del kan ni spola fram till 32:30.
08 May 2008
Önska i P2
Nu har jag slagit till och ”önskat”, och se där: mitt önskemål har tagits emot med mycket värme och kommer att uppfyllas i morgon mellan kl. 9 och 10!
Det finns ett fantastiskt program på P2 kl. 9 på morgnar som heter ”Önska i P2” helt enkelt. Jag brukar missa programmet nästan jämt för att under just den tiden sitter jag mycket upptagen på jobbet. Men alla program finns lagrade i programmets hemsida i 30 dagar bakåt och man kan lyssna på dem på Internet i lugn och ro när man vill. Dessutom sänds ”Önska: igen”, ett urval av veckans program, på söndagar kl. 18:04 på P2.
Och producenten och programledaren här, de är riktigt kunniga och proffsiga, ska jag säga. Det räcker med att man ringer och ”nynnar” lite av det man har för sig att ha hört någon gång någonstans och inte vet ett smack om vad musiken är för något, och de brukar hitta och spela den för en.
Jag ska inte avslöja här och nu vad det är jag har önskat. Ni får lyssna på programmet i morgon, fredag, eller senare genom 30-dagarsarkivet.
Tack ”Önska i P2”!
07 May 2008
تهوع بربربربر انگیز
منظورم این ترکیب "برانگیز" است که بعضیها آن را به هر واژهی فارسی یا بیگانهای میچسبانند و ترکیبهای بسیار زشتی میسازند، مانند: دلسوزی برانگیز، اشتها برانگیز، مناقشه برانگیز، تعجب برانگیز، بحث برانگیز، عصبانیت برانگیز، ستایش برانگیز، شک برانگیز، عبرت برانگیز، و بسیاری نمونههای دیگر که بهویژه در کار نویسندگان و مترجمان تازهکار دیده میشود. زشتتر از همه همان "بر" است که در چنین ترکیبی هیچ نیازی به آن نیست. کار دارد بهجایی میرسد که مینویسند "غم برانگیز" و "دل برانگیز" (که به نظر من بیشتر "حالبههمزن" و تهوعآور معنی میدهد، تا چیزی دلانگیز).
یک خانم خوانندهی قدیمی داشتیم بهنام "روحانگیز". حال باید رفت و ایشان را از گور بیرون کشید و نامشان را به "روحبرانگیز" تغییر داد! اصلاً چسباندن این "انگیز" فارسی به واژههای خارجی خود از آن بحثهای "فرحبرانگیز" است!
ولی انصاف داشتهباشید: آیا "شگفتآور" زیباتر است، یا "تعجب برانگیز"؟ "ستودنی" بهتر است یا "تحسینبرانگیز"؟
اجازه دهید ادعا کنم که به نظر من بهکار بردن ترکیب واژهها با "برانگیز" نشان دهندهی تنبلی نویسندهی آن و محدودیت واژگان اوست. او بهجای جستن و یافتن واژههای مناسب و موجود، چیزی دم دست را به "برانگیز" میچسباند، و خلاص!
یک چیز دیگر: "خط فقر" یعنی چه؟ مگر خط در هندسه و در لفظ ادبی "امتداد" چیزی معنی نشدهاست؟ پس ترکیب آن با "فقر" چه صیغهایست؟ آیا "مرز فقر" معنای مورد نظر را بهتر و رساتر و زیباتر نمیرساند؟