14 January 2018

از جهان خاکستری - ۱۱۶‏

پس از دیدن یک فیلم مستند درباره‌ی موفقیت‌های دانشجویان ایرانی که برای ادامه‌ی تحصیل و ‏گرفتن مدرک فوق‌لیسانس یا دکترا به سوئد آمده‌اند، و با الهام از این گزارش، ماجرای این نوشته در ‏ذهنم شکل گرفت.‏

هرگونه شباهت کسان و روی‌دادهای این نوشته‌ی تخیلی با افراد و روی‌‌داد‌های واقعی، تصادف ‏محض است.‏

‏***‏
در فرودگاه آرلاندای استکهلم به انتظار ایستاده‌بودم تا یکی دیگر از فرزندان دوستان هم‌دانشگاهی ‏سابقم را تحویل بگیرم. دوستان فرزندانشان را به امید من می‌فرستادند تا در سوئد راه و چاه را ‏نشانشان بدهم و کمی مواظبشان باشم تا راه بیافتند و در دانشگاه‌های سوئد در رشته‌های فوق ‏لیسانس یا دکترا درس بخوانند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

01 December 2017

آه از این فریاد اعتراض دردآور...‏

نزدیک ده سال پیش درباره‌ی «شپش لعنتی» نوشتم: «مردی که در یک باغچه‌ی خاک‌بازی در ‏استکهلم جایی را که وجدانش باید در آن باشد می‌خاراند و زیر لب می‌گوید: شپش لعنتی».‏

این جمله را یک موسیقی‌شناس بزرگ سوئدی درباره‌ی شنونده‌ی یکی از بزرگترین آثار تاریخ موسیقی سوئد ‏از یکی از بزرگ‌ترین آهنگسازان سوئد نوشته‌است.‏

همان ده سال پیش نوشتم چگونه صفحه‌ی گراموفون آن اثر، یعنی سنفونی هفتم آلان پترشون ‏Allan Pettersson‏ (۱۹۸۰ - ۱۹۱۱) به من رسید، و چگونه کشفش کردم و چگونه در آن غرق شدم و خود را فراموش کردم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

16 November 2017

کؤچری، و کوچری

شگفت‌انگیز است سرعت انتقال نوشته‌ها در جهان امروز! همین ۲۰ سال پیش چندان امکانی جز ‏چاپ نوشته‌ها بر کاغذ و توزیع کتابچه‌ها و جزوه‌ها با پست و پیک نداشتیم، تا کی و کجا به دست چه کسی برسند. اما امروز با یک کلیک ‏کتابی را در سراسر جهان منتشر می‌کنیم و خواننده‌ای در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی جهان نیز همان ‏لحظه می‌تواند آن را بخواند و نظر بدهد.‏

با انتشار نوشته‌ام «اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران»، دوستداران،‌ و البته مخالفانی، از ‏این‌جا و آن‌جای جهان نظرها، و گاه دشنام‌هایی، برایم نوشتند. از دشنام‌ها می‌گذرم. اما به دو ‏تماس حاوی اطلاعاتی جالب می‌پردازم:‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

12 November 2017

اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران

به فراخوان دو هفته پیش من برای کمک در گردآوری داده‌ها درباره‌ی رفعت محمدزاده، تنها دوستی به نام بهروز پاسخ داد و کامنتی در وبلاگم نوشت. اما از راه‌های «غیر شبکه‌های اجتماعی» از دوستان دیرین و تازه‌ام کمک‌های بیشتری دریافت کردم. نوشته‌ی زیر را به همه‌ی علاقمندان تقدیم می‌کنم.

***
از میان رهبران حزب توده ایران با چهار تن بیش از همه سروکار داشتم: طبری، ‏کیانوری، ابوتراب باقرزاده، و رفعت محمدزاده کؤچری (مسعود اخگر). درباره‌ی سه نفر ‏نخست بسیار نوشته‌اند و گفته‌اند. باقرزاده در وبگاه‌های تبرستانی جایگاهی دارد، و ‏زیست‌نامه‌ای نیز از او منتشر کرده‌اند[۱]. اما رفعت محمدزاده، عضو هیئت سیاسی حزب، ‏‏‌مسئول شعبه‌ی پژوهش کل، ‌مسئول شعبه‌ی آموزش کل، و سردبیر ماهنامه‌ی «دنیا»، ‏مظلوم و گمنام مانده‌است.‏

داده‌های مشخص بسیار کمی از زندگانی پر ماجرای رفعت محمدزاده در دسترس ‏من هست. با این حال در این نوشته می‌کوشم با هر آن‌چه در دسترس دارم،‌ و تا جایی ‏که از من بر می‌آید، سیمایی از او ترسیم کنم.‏

همه‌ی افزوده‌های درون [ ] از من است. ارجاع به منابع نیز درون همان قلاب‌ها و ‏به‌ترتیب [شماره‌ی منبع، شماره‌ی صفحه] داده شده‌است. فهرست منابع در پایان نوشته ‏آمده‌است.‏

با سپاس از آقایان بابک امیرخسروی، قاسم نورمحمدی، و بهمن زبردست.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

29 October 2017

و اما اخگر...‏

از میان رهبران حزب توده ایران با چهار تن بیش از همه سروکار داشتم: طبری، کیانوری، ابوتراب ‏باقرزاده، و رفعت محمدزاده کؤچری (مسعود اخگر). درباره‌ی سه‌نفر نخست بسیار نوشته‌اند و ‏گفته‌اند. باقرزاده در وبگاه‌های تبرستانی جایگاهی دارد (نامش را بجویید)، و یک زیست‌نامه نیز از او منتشر کرده‌اند. اما ‏رفعت محمدزاده، عضو هیئت سیاسی حزب، ‌مسئول شعبه‌ی پژوهش کل، ‌مسئول شعبه‌ی آموزش ‏کل، و سردبیر ماهنامه‌ی «دنیا»، که در «با گام‌های فاجعه»‌ بسیار از او یاد کرده‌ام، ‏مظلوم و گمنام مانده‌است.‏

این روزها که بار دیگر پس از یک عمل جراحی تا پایان هفته‌ی بعد خانه‌نشین هستم، به صرافت ‏افتاده‌ام که دینم را به این مرد بزرگ، رفعت محمدزاده، ادا کنم،‌ و من هنگامی که به صرافت چیزی و ‏کاری می‌افتم، تا هنگامی که آن را به جایی نرسانم، آرام و قرار ندارم.‏

مسئله این است که هر چه بیش‌تر درباره‌ی مسعود اخگر می‌جویم، کم‌تر می‌یابم،‌ و هرچه کم‌تر می‌یابم از ‏همان کم‌یافته‌ها احترامی عمیق‌تر نسبت به او احساس می‌کنم.‏

خواهشم از همه‌ی خوانندگان این سطرها آن است که اگر اطلاعاتی از او دارید، یا سراغ دارید، ‏لطف کنید و کمکم کنید تا بتوانم چیزی شایسته‌ی او بنویسم. به‌ویژه اطلاعاتی درباره‌ی زندگانی او ‏در شوروی، آلمان شرقی، همسر و فرزند احتمالی، و سپس در زندان‌های جمهوری اسلامی تا پیش از ‏اعدامش در کشتار همگانی تابستان ‍۱۳۶۷ لازم دارم.‏

نگذاریم او گمنام بماند...‏

اخگر، مخالفی در میان رهبران حزب توده ایران

14 October 2017

انتشار ویراست تازه‌ی «با گام‌های فاجعه»‏

چند نظر یا اشاره پس از نشر نخست «با گام‌های فاجعه» از: بهمن زبردست، بزرگ علوی، باقر ‏مؤمنی، سیاوش کسرایی، نورالدین کیانوری، بابک امیرخسروی، فریدون تنکابنی، رضا قاسمی، یک ‏خواننده، و نشریه‌ی «راه توده»:‏

بهمن زبردست: «کتاب با گام های فاجعه، [...] چونان زخمی که سر باز کرده‌باشد، روایت تلخ خود ‏را از آغاز و انجام فعالیت‌های علنی حزب در آن سال‌ها، با شتابی نفس‌گیر بیان می‌کند.»‏

بزرگ علوی: «آقا، این جوان (نویسنده‌ی با گام‌های فاجعه) عجب کاری کرده! هر جا او را پیدا کردید ‏بهش بگویید که من می‌خواهم ببینمش!»‏

باقر مؤمنی: «کتابچة بزرگ «با گام‌های فاجعه» [...] سخت مرا آزار داد. کتاب دردناکی است که با ‏همه کوچکی و اختصار، عمق یک فاجعة تاریخ معاصر ما را نشان می‌دهد».‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

30 September 2017

تاریخ نمایش «اعترافات» تلویزیونی احسان طبری

دوست من آقای ایرج مصداقی در کتاب عظیم و بسیار ارزنده‌اش «نه زیستن، نه مرگ» (جلد ‏نخست، صص ۳۲۱ و ۳۲۲) می‌نوشت که: «۹‏‎ ‎روز بعد [از ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۲]، احسان طبری ‏ایدئولوگ حزب در حالی که کمتر از ده روز از دستگیری‌اش می‌گذشت در تلویزیون ادعا کرد که در اثر ‏مطالعه کتاب‌های علامه‌ طباطبایی و مرتضی مطهری به اسلام روی آورده است». من در تابستان ‏‏۲۰۰۷ (ده سال پیش، ۱۳۸۶) در نقد دوستانه‌ای برای آقای مصداقی نوشتم که چنین چیزی ممکن نیست، زیرا ‏من تا ۱۵ روز پس از دستگیری طبری در ۷ اردیبهشت ۱۳۶۲، منتظر خبر و نشانی از او بودم و هیچ ‏نمی‌دانستم که او هم گرفتار شده. اگر «اعترافاتی» از او پخش شده‌بود، بی‌خبریم پایان می‌یافت.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 September 2017

ده سال با «چه می‌دانم...»‏

از انتشار نخستین پست من در این وبلاگ، یعنی از ۱۵ اوت ۲۰۰۷ ده سال گذشت، و از شما چه ‏پنهان که من هنوز «نمی‌دانم»!‏

آن نخستین پست به سوئدی بود و از واژه‌های سوئدی راه‌یافته به زبان فارسی سخن می‌گفت. تا ‏چندی نمی‌دانستم برای چه کسانی و کدام مخاطبان می‌نویسم. در آغاز بیش‌تر به سوئدی و کم‌تر ‏به فارسی می‌نوشتم. به انگلیسی هم نوشتم. در این ده سال از مقوله‌های گوناگون نوشتم، از ‏زبان تا کامپیوتر، از موسیقی تا سیاست، از اشخاص تا حال و روز خودم، از سفرنامه تا سینما، از ‏ادبیات تا یادهای دانشگاه، و... منوی این بخش‌ها را در ستون سمت چپ وبلاگ می‌یابید.‏

کمی پس از آغاز کار، خود را موظف کردم که دست‌کم هر یکشنبه بنشینم، بنویسم، و چیزکی در ‏این‌جا منتشر کنم. سپس با خود قرار گذاشتم که دست‌کم هر ماه تکه‌ای از مجموعه‌ی ‏داستان‌واره‌های «از جهان خاکستری» را بنویسم و این‌جا بگذارم. «از جهان خاکستری» نام موقتی ‏داستان‌واره‌هایی بود که پس از بیش از هشت سال نوشتن و نوشتن، سرانجام سه سال پیش با ‏نام «قطران در عسل» منتشر شد و سپس کم‌وبیش همه‌ی قطعه‌های «از جهان خاکستری» را که در آن ‏کتاب آمد، از این وبلاگ حذف کردم.‏

انتشار «قطران در عسل» گویی نیاز به نوشتن را از وجود من زدود، و پس از آن، و با دگرگونی‌هایی ‏که هم در زندگی و هم در تندرستیم پیش آمد، کم‌تر و کم‌تر در این وبلاگ نوشتم.‏

اما فکر نوشتن در این‌جا، و عذاب وجدان ننوشتن در این‌جا، همواره با من است. تلاش خود را ‏می‌کنم، اما اوضاع همواره آن‌چنان که دلم می‌خواهد پیش نمی‌رود. دست خودم نیست!‏

چه می‌دانم... تا ببینیم!‏
و درود بر خوانندگان وفادارم!‏

11 August 2017

از جهان خاکستری - ۱۱۵‏

بفرمایید آلبالو!‏

نزدیک سه هفته پیش عکسی از درخت پر از آلبالوی کنار در ورودی ساختمان محل زندگیم در ‏فیسبوک منتشر کردم. محتوای کاسه‌ی توی این عکس نزدیک یک کیلو از همان آلبالوهاست. آن ‏یکی هم وسیله‌ی ساخت خودم است با دسته‌ی بلند برای دسترسی به آلبالوهای جاهای ‏دور از دسترس درخت.‏

این آلبالوها هنوز خوب نرسیده‌اند اما چاره‌ای نداشتم و دیگر باید می‌چیدمشان: از یک سو خطر ‏گنجشک‌ها بود که درست در روز معینی که آلبالوها به درجه‌ی معینی از پختگی می‌رسند، گله‌ای ‏حمله می‌کنند و حتی یک دانه آلبالو در دوردست‌ترین جای درخت هم باقی نمی‌گذارند، و تازه بعضی از ‏همسایه‌ها هم هستند که نمی‌توانند دندان روی جگر بگذارند و صبر کنند تا روزهای پیش از حمله‌ی ‏گنجشک‌ها،‌ که البته هیچکس نمی‌داند کی حمله می‌کنند!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏