22 September 2017

ده سال با «چه می‌دانم...»‏

از انتشار نخستین پست من در این وبلاگ، یعنی از ۱۵ اوت ۲۰۰۷ ده سال گذشت، و از شما چه ‏پنهان که من هنوز «نمی‌دانم»!‏

آن نخستین پست به سوئدی بود و از واژه‌های سوئدی راه‌یافته به زبان فارسی سخن می‌گفت. تا ‏چندی نمی‌دانستم برای چه کسانی و کدام مخاطبان می‌نویسم. در آغاز بیش‌تر به سوئدی و کم‌تر ‏به فارسی می‌نوشتم. به انگلیسی هم نوشتم. در این ده سال از مقوله‌های گوناگون نوشتم، از ‏زبان تا کامپیوتر، از موسیقی تا سیاست، از اشخاص تا حال و روز خودم، از سفرنامه تا سینما، از ‏ادبیات تا یادهای دانشگاه، و... منوی این بخش‌ها را در ستون سمت چپ وبلاگ می‌یابید.‏

کمی پس از آغاز کار، خود را موظف کردم که دست‌کم هر یکشنبه بنشینم، بنویسم، و چیزکی در ‏این‌جا منتشر کنم. سپس با خود قرار گذاشتم که دست‌کم هر ماه تکه‌ای از مجموعه‌ی ‏داستان‌واره‌های «از جهان خاکستری» را بنویسم و این‌جا بگذارم. «از جهان خاکستری» نام موقتی ‏داستان‌واره‌هایی بود که پس از بیش از هشت سال نوشتن و نوشتن، سرانجام سه سال پیش با ‏نام «قطران در عسل» منتشر شد و سپس کم‌وبیش همه‌ی قطعه‌های «از جهان خاکستری» را که در آن ‏کتاب آمد، از این وبلاگ حذف کردم.‏

انتشار «قطران در عسل» گویی نیاز به نوشتن را از وجود من زدود، و پس از آن، و با دگرگونی‌هایی ‏که هم در زندگی و هم در تندرستیم پیش آمد، کم‌تر و کم‌تر در این وبلاگ نوشتم.‏

اما فکر نوشتن در این‌جا، و عذاب وجدان ننوشتن در این‌جا، همواره با من است. تلاش خود را ‏می‌کنم، اما اوضاع همواره آن‌چنان که دلم می‌خواهد پیش نمی‌رود. دست خودم نیست!‏

چه می‌دانم... تا ببینیم!‏
و درود بر خوانندگان وفادارم!‏

11 August 2017

از جهان خاکستری - ۱۱۵‏

بفرمایید آلبالو!‏

نزدیک سه هفته پیش عکسی از درخت پر از آلبالوی کنار در ورودی ساختمان محل زندگیم در ‏فیسبوک منتشر کردم. محتوای کاسه‌ی توی این عکس نزدیک یک کیلو از همان آلبالوهاست. آن ‏یکی هم وسیله‌ی ساخت خودم است با دسته‌ی بلند برای دسترسی به آلبالوهای جاهای ‏دور از دسترس درخت.‏

این آلبالوها هنوز خوب نرسیده‌اند اما چاره‌ای نداشتم و دیگر باید می‌چیدمشان: از یک سو خطر ‏گنجشک‌ها بود که درست در روز معینی که آلبالوها به درجه‌ی معینی از پختگی می‌رسند، گله‌ای ‏حمله می‌کنند و حتی یک دانه آلبالو در دوردست‌ترین جای درخت هم باقی نمی‌گذارند، و تازه بعضی از ‏همسایه‌ها هم هستند که نمی‌توانند دندان روی جگر بگذارند و صبر کنند تا روزهای پیش از حمله‌ی ‏گنجشک‌ها،‌ که البته هیچکس نمی‌داند کی حمله می‌کنند!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 July 2017

حماسه، و حماسه

سال گذشته متن بازویراسته‌ای از ترجمه‌ی تکه‌هایی از «حماسه‌های شفاهی آسیای میانه» را که ‏چهل سال پیش گمش کرده‌بودم، منتشر کردم. پس از آن دوست عزیز و فرهیخته‌ام «میم» که لطف ‏بی‌کرانی به من دارد پیوسته اصرار دارد و این را به شیوه‌های گونانی تکرار می‌کند که هیچکس بهتر ‏و مناسب‌تر از من برای ترجمه‌ی بقیه کتاب نیست، و ای‌کاش من وقت بگذارم و مانده‌ی آن را هم ‏ترجمه کنم.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 June 2017

جنگ، برنده‌ای ندارد

به‌گمانم حالا دیگر خیلی‌ها پذیرفته‌اند که ما درگیر جنگی جهانی هستیم که هنوز شماره‌گذاری ‏نشده‌است. بی رودربایستی باید بگوییم که این جنگ جهانی سوم است که از تاریخی نامعلوم آغاز ‏شده، و من هیچ پایانی بر آن نمی‌بینم.‏

کی بود که جنگ سوم آغاز شد؟ ‌شاید از دخالت امریکا و روسیه در سوریه؟ یا حمله امریکا به عراق ‏برای سرنگون کردن صدام‌حسین، یا عقب‌تر،‌ از حمله‌ی شوروی به افغانستان؟ یا تلاش امریکا برای ‏ایجاد «کمربند سبز» اسلامی در جنوب اتحاد شوروی و انقلاب ایران؟ یا باز عقب‌تر، از کودتای امریکا در ایران ‏در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؟ یا، چه می‌دانم، شاید از همان فردای جنگ جهانی دوم و از هنگامی که ‏استالین نیمی از اروپا را زیر نفوذ خود در آورد؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

21 May 2017

از جهان خاکستری – ۱۱۴‏

نان، نان و دیگر هیچ!‏

از کودکی همواره «نان‌آور» خانواده بوده‌ام. و آه، چه قدر و چه ساعت‌های دراز و حوصله‌سوز از ‏عمرم در صف نان گذشته. کیست که بتواند حساب کند؟

نخستین آشنایی من با نان با مهر نجات‌بخش زندگانیم، خواهر بزرگم، ساراباجی بود، که داستانش را ‏نوشته‌ام. ساراباجی با نان بربری تریدشده در چای شیرین مرا از گرسنگی نجات داد.‏

چند سال دیرتر، مرا می‌فرستادند تا از بقالی سر کوچه،‌ حبیب‌آقا، که به ما نسیه می‌داد، نان لواش ‏بخرم. دو کیلو نان لواش تا زده را زیر بغل می‌زدم و به خانه می‌آمدم. و بگذریم که سر راه، ‏ارباب‌زاده‌های کوچه‌ی «نجفی‌ها» سنگ‌بارانم می‌کردند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 May 2017

بریده‌ای از کتاب «قطران در عسل»‏

پی‌نوشت اردیبهشت ۱۳۹۶: شگفتا که انسان چه رشد می‌کند و از کجا به کجا می‌رسد! همشهری گرامیم آقای محمد ‏ارسی که در ۳۰ تیر ۱۳۵۹ همراه گروه چماقداران به دفتر حزب توده ایران حمله کرد، سی سال دیرتر در مقاله‌ای به تاریخ ‏‏۲۵ اسفند ۱۳۹۰ برخوردهای غیر دموکراتیک با حزب را نکوهش می‌کند! خوشا چنین دگرگونی‌هایی! همشهری چماقدار ‏دیگرم، آقای مهندس فرهاد گرمچی، اکنون دفتر مهندسین مشاور در زمینه‌ی سازه و ساختمان دارد.‏

***
‏«ما تا کنون فاشیست‌بازی در نیاوردیم ولی از این به‌بعد فاشیست‌بازی در می‌آوریم... تصمیم ما بر ‏این است که تمام دفاتر ‏و سازمان‌های غیر از خط امام (!) را بگیریم... یکی از این حزب‌ها، حزب ‏کثیف توده بود. البته بعد از صحبت من، مردم (!) ‏ریختند و دفترشان را... گرفتند. بدانند حالا دیکتاتوری ‏ملایی است».‏ (حجت‌الاسلام هادی غفاری)

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 April 2017

درباره‌ی دو نام مستعار احسان طبری

پیشتر در نوشته‌هایی اشاره‌ای گذرا کرده‌ام بر این که احسان طبری در سال‌های ۱۳۶۰ و ۶۱ در دو ‏مجله‌ی غیر حزبی نوشته‌هایی منتشر کرده‌است. امروز در بسته‌ای از کاغذهای به‌جا مانده از ‏خانه‌ی پدری دو دست‌نوشته از احسان طبری یافتم در اثبات آن ادعا.‏

پس از توقیف «نامه مردم» در ۱۷ خرداد ۱۳۶۰، اعمال محدودیت بر نشریات حزب توده ایران بیشتر و ‏بیشتر شد، آن‌چنان که در پاییز ۱۳۶۱ حتی انتشار جزوه‌ی «پرسش و پاسخ» کیانوری را نیز، که تنها ‏نشریه‌ی بیرونی حزب بود که باقی مانده‌بود، ممنوع کردند. در چنین شرایطی، احسان طبری در ‏خانه‌ای کم‌وبیش بریده از جهان پیرامون می‌زیست و بهترین سرگرمیش خواندن و نوشتن بود و باز ‏نوشتن. اما این نوشته‌ها را کجا باید منتشر کرد؟ او خود هم مستقیم و هم از طریق آشنایانی با ‏پرویز شهریاری و مجله‌ی او «چیستا» آشنایی داشت، و من نیز مجله‌ی «هدهد» به سردبیری ‏غلامحسین صدری افشار را معرفی کردم. آقای صدری افشار مهر سرشاری نسبت به من داشتند و ‏ترجمه‌هایی از من بی‌مقدار را در نشریه‌ی پر ارجشان منتشر کرده‌بودند.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

23 February 2017

تلفن از ویندوز

صبح زود امروز با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. صدای زنانه‌ای به انگلیسی و با لهجه‌ی خراب ‏گفت که از بخش فنی شرکت ویندوز زنگ می‌زند! او حالم را پرسید و سپس گفت که در آخرین ‏آپدیت ویندوز که در سوئد توزیع شده، متأسفانه یک ایراد خیلی بزرگ و خیلی جدی راه پیدا کرده که ‏می‌تواند کامپیوتر مرا خراب کند و همه‌ی محتویات آن را نابود کند!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 February 2017

برای روز زبان مادری

با گوش دادن به ترانه‌های ترکی آذربایجانی با صدای زیبای موسیقی‌شناس و خواننده‌ی زیبای لبنانی ‏عبیر نعمة ‏Abeer Nehme‏ یک دریا درددل از سرم گذشت. فکر می‌کردم که شاید چند جمله‌ای از آن ‏درددل‌ها را بنویسم، اما دلم آن‌قدر پر است که نوشتنم نمی‌آید! بگذار عبیر خود همه چیز را بگوید.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

14 February 2017

دستگیر نشدن احسان طبری در 17 بهمن 1361‏

به‌تازگی فرصتی یافتم تا مصاحبه‌ی محمدمهدی پرتوی را در شماره 38 مجله‌ی ”اندیشه پویا“ بخوانم. ‏بگذریم از بحث در ماهیت این مجله، و بگذریم از بحث پیرامون بسیاری از گفته‌های پرتوی. اما او یک ‏نکته را دانسته یا به خطا دیگرگونه می‌گوید و مرا دروغگو می‌کند. این نکته به‌خودی خود اهمیتی ‏ندارد، فقط لازم می‌دانم نشان دهم که من دروغ نگفته‌ام.‏

علی ملیحی درباره‌ی چگونگی دستگیری رهبران حزب توده ایران در 17 بهمن 1361 می‌پرسد، و پرتوی ‏می‌گوید که احسان طبری آن روز دستگیر نشد، زیرا «برای یک جلسه تئوریک نزد فداییان اکثریت ‏رفته‌بود و همان‌جا مانده‌بود. او را به خانه‌ای در سیدخندان منتقل کردم.»

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏