15 June 2014
تب فوتبال
این روزها همه فوتبال تماشا میکنند، همه از فوتبال حرف میزنند، همه کارشناس خطا و پنالتی شدهاند. دشوار است برکنار ماندن از این تب همهگیر. میکوشم همراهی کنم. میکوشم از اخبار هیجانانگیز فوتبال عقب نمانم. میکوشم برخی از بازیها را تماشا کنم تا در این گفتوگوها من نیز چند کلمهای برای گفتن داشتهباشم. فوتبال زیباست. اما...
08 June 2014
یک تار، دو تار، سه تار
در کودکی، درست یا غلط، به ما میآموختند که تار را مغولها اختراع کردهاند و نزد آنان تنها یک "تار" یا سیم داشته. من میکوشیدم با بستن سیم لخت برق میان دو میخ بر روی جعبهای چوبی "یکتار" بسازم و بنوازم، اما به جایی نرسیدم. جستوجویم در یوتیوب برای یافتن نمونهای از موسیقی یکتار نیز به جایی نرسید.
در نوروز 1354 از سوی دانشگاه و با اتوبوس دانشگاه به یک "سفر علمی" به افغانستان و پاکستان رفتیم و توانستیم خود را به مراسم بزرگ نوروزی در مزار شریف برسانیم. یکی از مراسم این جشن برگزاری مسابقهی "بزکشی" در حضور مقامهای دولتی بود. دوستان افغان با نهایت مهر و میهماننوازی ما را در جایگاه ویژه و نزدیک دولتیان نشاندند.
در طول مسابقه خواننده و نوازندهای برای مقامهای دولتی مینواخت و میخواند. نوای گرم، شعرهای فیالبداهه، و صدای خوش دوتار او بر دل من و چند تن دیگر از همراهان نشست. پس از پایان مسابقه ما او را که "نظرمحمد بلخی" نام داشت به اتاق هتل خود بردیم، خواهش کردیم که برایمان بنوازد، با ضبطصوت کاست کوچکی که داشتیم ساز و آواز او را ضبط کردیم و نوار را با خود به تهران بردیم.
این نخستین آشنایی من با دوتار بود و از آن پس سخت شیفتهی نوای دوتار شدم. نوار نظرمحمد بلخی یکی از بهترین یادگارهای سفر افغانستان بود. آن را در "اتاق موسیقی" دانشگاه تکثیر کردیم و بهگمانم چیزی نزدیک صد نسخه از آن به فروش رفت. امروز در جستوجوی نا امیدانهام در یوتیوب برای یافتن نمونهای از کار نظرمحمد بلخی، با کمال شگفتی دیدم که کسی از افغانستان تکههایی از همان نوار مرا در چهار بخش در یوتیوب گذاشتهاست.
نوای خوش نظرمحمد بلخی از پس چهل سال بسیار خاطرهانگیز است. اما دوتار ترکمنی چیز دیگریست و تأثیر شگرفی بر من دارد. همواره با شنیدن آن ناگهان پوست سراسر تنم به قول سوئدیها "پوست غاز" میشود، یعنی مو بر سراسر تنم راست میشود، و چیزی شگفت، مانند رودی پاک و خنک در رگهایم جاری میشود.
در سالهای نوجوانی نمیدانم چرا ناگهان به شنیدن سهتار ایرانی علاقمند شدهبودم و با ذوق و شوق به سهتار احمد عبادی و دیگران که از رادیو پخش میشد گوش میدادم. اما علاقهام به سهتار ایرانی و به طور کلی به موسیقی اصیل ایرانی چندی بعد بهتمامی از بین رفت.
با زندهیاد محمدرضا لطفی از عضویت مشترکمان در "شورای نویسندگان و هنرمندان ایران" و جلسات تأسیس شورا در خانهی او در سال 1359، با رفتوآمدهای او با احسان طبری و... آشنایی و نشست و برخاست اندکی داشتهام و حتی ناخواسته در جریان یک ماجرای خصوصی او نیز قرار گرفتم. نزدیک 25 سال پیش او به استکهلم آمد و برای جمع کوچکی سهتار نواخت و آواز خواند. در پایان برنامه بهسویش دویدم و نسخهای از کتابچهی "با گامهای فاجعه" را که تازه در آمدهبود به او دادم. سپس بیرون سالن دیدار کردیم، او مرا به یاد آورد و مهربانی کرد. اما راست آن که ساز او، چه تار و چه سهتار، هرگز چنگی به دلم نزد، و نه تنها او، که تار و سهتار هیچ نوازندهی ایرانی.
یکی از زیباترین نمونههای موسیقی "سهتار" که میشناسم، این است. بخش تکنوازی آن را از دست ندهید.
یک نمونه دوتار ترکمنی
موسیقی دوتار و آواز از آلتای
دوتار اویغوری
حیف است که زنبورکنوازی این دخترعموهای زیبای مرا نبینید!
و سرانجام، نظرمحمد بلخی: بخش نخست نوار اینجاست. او فیالبداهه دربارهی رویدادهای روز، و از جمله از زمینلرزهی بزرگی که همان روزها تنگهی تاشقرغان را ویران کردهبود میگوید، و در دقیقهی شش و چهل ثانیه از "رفیقایی آمده از طرف ایران" نام میبرد. بخشهای بعدی نوار را همانجا مییابید، اما باید هشدار دهم که در میانههای بخشهای بعدی جملهی زشتی بر پرده نمایان میشود که نمیدانم به چه منظوری آنجا گذاشته شده.
در نوروز 1354 از سوی دانشگاه و با اتوبوس دانشگاه به یک "سفر علمی" به افغانستان و پاکستان رفتیم و توانستیم خود را به مراسم بزرگ نوروزی در مزار شریف برسانیم. یکی از مراسم این جشن برگزاری مسابقهی "بزکشی" در حضور مقامهای دولتی بود. دوستان افغان با نهایت مهر و میهماننوازی ما را در جایگاه ویژه و نزدیک دولتیان نشاندند.
در طول مسابقه خواننده و نوازندهای برای مقامهای دولتی مینواخت و میخواند. نوای گرم، شعرهای فیالبداهه، و صدای خوش دوتار او بر دل من و چند تن دیگر از همراهان نشست. پس از پایان مسابقه ما او را که "نظرمحمد بلخی" نام داشت به اتاق هتل خود بردیم، خواهش کردیم که برایمان بنوازد، با ضبطصوت کاست کوچکی که داشتیم ساز و آواز او را ضبط کردیم و نوار را با خود به تهران بردیم.
این نخستین آشنایی من با دوتار بود و از آن پس سخت شیفتهی نوای دوتار شدم. نوار نظرمحمد بلخی یکی از بهترین یادگارهای سفر افغانستان بود. آن را در "اتاق موسیقی" دانشگاه تکثیر کردیم و بهگمانم چیزی نزدیک صد نسخه از آن به فروش رفت. امروز در جستوجوی نا امیدانهام در یوتیوب برای یافتن نمونهای از کار نظرمحمد بلخی، با کمال شگفتی دیدم که کسی از افغانستان تکههایی از همان نوار مرا در چهار بخش در یوتیوب گذاشتهاست.
نوای خوش نظرمحمد بلخی از پس چهل سال بسیار خاطرهانگیز است. اما دوتار ترکمنی چیز دیگریست و تأثیر شگرفی بر من دارد. همواره با شنیدن آن ناگهان پوست سراسر تنم به قول سوئدیها "پوست غاز" میشود، یعنی مو بر سراسر تنم راست میشود، و چیزی شگفت، مانند رودی پاک و خنک در رگهایم جاری میشود.
در سالهای نوجوانی نمیدانم چرا ناگهان به شنیدن سهتار ایرانی علاقمند شدهبودم و با ذوق و شوق به سهتار احمد عبادی و دیگران که از رادیو پخش میشد گوش میدادم. اما علاقهام به سهتار ایرانی و به طور کلی به موسیقی اصیل ایرانی چندی بعد بهتمامی از بین رفت.
با زندهیاد محمدرضا لطفی از عضویت مشترکمان در "شورای نویسندگان و هنرمندان ایران" و جلسات تأسیس شورا در خانهی او در سال 1359، با رفتوآمدهای او با احسان طبری و... آشنایی و نشست و برخاست اندکی داشتهام و حتی ناخواسته در جریان یک ماجرای خصوصی او نیز قرار گرفتم. نزدیک 25 سال پیش او به استکهلم آمد و برای جمع کوچکی سهتار نواخت و آواز خواند. در پایان برنامه بهسویش دویدم و نسخهای از کتابچهی "با گامهای فاجعه" را که تازه در آمدهبود به او دادم. سپس بیرون سالن دیدار کردیم، او مرا به یاد آورد و مهربانی کرد. اما راست آن که ساز او، چه تار و چه سهتار، هرگز چنگی به دلم نزد، و نه تنها او، که تار و سهتار هیچ نوازندهی ایرانی.
یکی از زیباترین نمونههای موسیقی "سهتار" که میشناسم، این است. بخش تکنوازی آن را از دست ندهید.
یک نمونه دوتار ترکمنی
موسیقی دوتار و آواز از آلتای
دوتار اویغوری
حیف است که زنبورکنوازی این دخترعموهای زیبای مرا نبینید!
و سرانجام، نظرمحمد بلخی: بخش نخست نوار اینجاست. او فیالبداهه دربارهی رویدادهای روز، و از جمله از زمینلرزهی بزرگی که همان روزها تنگهی تاشقرغان را ویران کردهبود میگوید، و در دقیقهی شش و چهل ثانیه از "رفیقایی آمده از طرف ایران" نام میبرد. بخشهای بعدی نوار را همانجا مییابید، اما باید هشدار دهم که در میانههای بخشهای بعدی جملهی زشتی بر پرده نمایان میشود که نمیدانم به چه منظوری آنجا گذاشته شده.
01 June 2014
از جهان خاکستری - 104
نه، باکو شهر مهربانی نبود و نیست؛ نه تابستان پارسال، 1364، که برای مرخصی و دیدار دوستان از مینسک تا اینجا آمدم، و نه اکنون که برای فروش طلا آمدهام. چهقدر ترانه در وصف زیبایی و مهربانی باکو شنیدهام؛ هر کدام را دهها و دهها بار. رشید بهبودوف میخواند:
باکی عزیز شهر، مهریبان دیار
سینهنده بوی آتیب اولدوم بختیار...
[باکو شهر عزیز، دیار مهربان
بر سینهی تو قد کشیدم و بختیار شدم...]
باز رشید بود که میخواند:
جانیم باکی، قانیم باکی، آنا وطن
یارانمیسان خلقیمیزین قدرتیندن...
[جانم باکو، خونم باکو، مام میهن
تو را تواناییهای خلقمان آفرید...]
یالچین رضازاده میخواند:
خومارلانیر گؤی لپهلر
گولور مهریبان شهر
سئوگیلیم سحر – سحر
زر شفقدن دون گئیب
باکی، صاباحین خیر!
باکی صاباحین خیر!
[موجهای آبیرنگ میخرامند
شهر مهربان خنده بر لب دارد
دلدار من، بامدادان
جامهای از شفق زرین بر تن دارد
باکو، صبحات بخیر!
باکو، صبحات بخیر!]
در سالهای دانشجویی چند بار، چند ساعت این ترانهها و بسیاری دیگر را بر نوار کاست ضبط کردم و به این و آن، حتی به کسانی که نمیشناختم دادم؟ هیچ نشمردم و هیچ حساب نکردم. چه قدر عشق به پای این ترانهها ریختم. چه دریاهایی از عشق از این ترانهها در دلم موج زد. شهر اپرای کوراوغلو، شهر امیروف و "شور" او، شهر خوانندهی بزرگ "بلبل"، شهر فلورا کریماوا و ترانهی زیبایش "حیف". و چه میدانستم که روزی و روزگاری گذارم بر این شهر زیباترین رؤیاهایم خواهد افتاد، و شهر، بسیاری از مردم آن، نظام حاکم بر آن، آب نداشتهی آن، هوای ناسازگارش، و روزگارم در آن، این چنین نامهربان خواهند بود.
در آن سالهای دور... (دور؟)، همین ده سال پیش، یک مجموعهی کارت پستال از چشماندازهای باکو خریدهبودم، از کتابفروشی ساکو در تهران. یازده تصویر بود: از فراز سر مجسمهی کیروف، از پلهای مارپیچی رسیدن به دکلهای استخراج نفت در دریا، از "کافه مروارید" در ساحل خزر، از مجسمهی پرومتهای که در بنای یادبود 26 کمیسر باکویی آتش را به انسان تقدیم میکند، از بنای کنسرواتوار باکو، از پیکرهی فرهاد و اژدها، و... چند بار آن کارتها را تماشا کردم و در رؤیای دیدار آن جاها غرق شدم؟ هیچ نشمردم. هیچ حساب نکردم. همینقدر میدانم که سیر نمیشدم از تماشایشان. آن صفحههای موسیقی هم اکنون اگر در صفحهفروشی انحصاری دولتی موجود باشند، در دورترین قفسهها خاک میخورند. کسی به سراغشان نمیرود. کسی نمیخردشان. حق هم دارند. مگر چهقدر میشود همانها را گوش داد و گوش داد؟ نسلها عوض میشود و جوانها چیزهای تازهتر میخواهند. البته شبکهی دوم رادیوی باکو بهنام "آراز" [ارس] هنوز همان ترانهها را پیوسته پخش میکند.
اینک ایستادهام در چند دهمتری یکی از پیکرههایی که ساعتها به تماشای عکس آن غرق میشدم و بر دستان هنرمندی که این پیکره را اینچنین جاندار ساخته، چین و شکنهای لباس او را این چنین دقیق و طبیعی در آورده، در خیال بوسه میزدم: مجسمهی خورشیدبانو ناتوان، کار پیکرتراش توانا عمر ائلداروف. نمیدانم چرا این بانوی توانا، پیشروی دوران خود، شاعر بزرگ و آزادیخواه، نام "ناتوان" بر خود نهاده. این پیکره بسیار گویا و پویاست: همهی شاعرانگی خورشیدبانو از آن بیرون میتراود. از این پیکره شعر میریزد. گویی همین لحظه است که خورشیدبانو کلمهای را از خیالش بر میدارد و بر کاغذ نقش میکند.
حیف که اکنون هیچ حال و هوای شعر ندارم. حتی نمیتوانم تا نزدیکی مجسمه بروم و از تماشای جزئیات آن لذت ببرم. نزدیک در ورودی یک دکان خرید و فروش "کمیسیونی" طلا کنار خیابان ایستادهام و یک زنجیر گردنبند طلا را در هوا میچرخانم: از این سو به آن سو دور انگشت اشارهام میپیچانم و باز میکنم. مانند لاتهای اردبیل که سر کوچه میایستادند و با زنجیر بازی میکردند. اکنون "ناتوان" منم که چند روز است نتوانستهام این زنجیر را بفروشم. نخست آن را به همین "کمیسیونی" سپردم اما چند روز گذشت و هیچ کس حتی نگاهی به آن نیانداخت. بهناچار، و به امید آنکه خودم بتوانم بفروشمش، کارمزد کمیسیونی را پرداختم و زنجیر را پس گرفتم. با پرداخت کارمزد، پولی که داشتم باز لاغرتر شد.
پول... اکنون به چیزی نزدیک به هزار روبل سخت نیاز دارم. این مقدار کلید گشایش دروازهی بیرون رفتن از این دیار نامهربان و رسیدن به یکی از کشورهای اروپاییست. میدانم. آری، خوب میدانم و آنجا که ایستادهام هنوز اعتقاد دارم که آیندهی جهان در گروی رشد نظام عادلانهی سوسیالیستیست. احسان طبری در گوشم خوانده و من باور کردهام که "امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا دارد واپسین نفسهایش را میکشد و برای همین اینقدر هار و عصبی شده". با آنچه میخائیل گارباچوف از "سوسیالیسم با سیمای انسانی" میگوید، امید بیشتری در دلم جوانه زده. فردای جهان را "سوسیالیسم با سیمای انسانی" خواهد ساخت. میدانم. اما... اما آن آیندهی دور دردی از اکنون مرا درمان نمیکند. دارم از پا میافتم. همین ماه گذشته باز سه هفته با کلیههای چرکین در بیمارستان خوابیدم. پیکری سراپا لرزان، پوستی بر استخوانی شدهام. آن کار آلوده را در کارخانهی "انقلاب اکتبر" مینسک اگر به همین شکل ادامه دهم، همین امروز و فرداست که بهکلی از پا درآیم. نه. دیگر تحمل این شرایط را ندارم: دسترسی نداشتن به رسانههای آزاد، دسترسی نداشتن به روزنامهها و مجلهها و کتابهای داخل ایران، محدودیت ارتباط با خارج از شوروی، سانسور نامهها، فشار سیاسی و روحی و جسمی از سوی حزب خودی، توهین و تحقیر از سوی ادارهی صلیب سرخ بلاروس، نبودن چشماندازی روشن برای آیندهی زندگی در این دیار... تا کی اینجا کارگری کنم و به این سرعت بهسوی نیستی گام بردارم؟ نه. باید رفت. دوستانی که پیشتر به غرب رفتهاند، همه راضیاند، هم از آزادیها، و هم از بهبود وضع زندگیشان.
اما پول... برای رفتن از اینجا پول لازم است. باید بتوان بلیت هواپیما و قطار خرید. باید بتوان ارز خارجی خرید تا بتوان با آن خود را به یک کشور غربی رسانید. پولی که من از کارم در میآوردهام همواره بهسرعت ذوب شده و در پایان هر ماه همواره هشتم گروی نهم بوده. هیچ پساندازی ندارم. کسی را در این دیار غریب ندارم که بتوانم پولی از او به وام بگیرم. تنها امیدم به فروش چند تکه طلاست که بستگان در آخرین لحظههای پیش از خروج از ایران در جیبم فرو کردند. اما طلا در مینسک چندان خریداری ندارد. تازه، کارکنان صلیب سرخ بلاروس به ما گفتهاند که برای فروش سکههای طلا، باید آنها را برای قیمتگذاری و گرفتن اجازهی فروش به مسکو فرستاد. یک بار هم یکی از صلیبسرخیها، آندره واراشیلوف، کلاه سرم گذاشت و نیمی از ارزش سکه را داد. باکو این دردسرها را ندارد و آنجا طلا را به بهای بهتری میخرند.
کارم را ترک کردهام و با پولی که بابت مرخصیهای استفاده نشده گیرم آمده بلیت هواپیما از مینسک به باکو خریدهام و آمدهام. اما روزگار با من سر سازگاری ندارد. نزدیکترین دوستانی که در باکو دارم، در خانه نیستند. برخی در سفراند و برخی برای مأموریتهایی اعزام شدهاند. یکیشان دارد همهی دار و ندارش را میان این و آن پخش میکند تا از اینجا برود. نمیدانم بهکجا. رادیوی خرابش را برایش درست میکنم تا بتواند آن را بفروشد. رادیوی مارک "وف" VEF است که بزرگترین و سنگینترین رادیوی ترانزیستوری موجود در بازار ایران بود و گیرندگی چندان خوبی هم نداشت، اما ما در زمان شاه همان را "برای کمک به سوسیالیسم" میخریدیم. خانوادهای از دوستان نیز عازم گردش در شهرهای کیف و خارکوف هستند و همینقدر میرسند که کلید خانهشان را که در محلهی "استپان رازین" است به من بدهند تا شبها آنجا بخوابم.
پرسوجو از دوستان ایرانی در پی خریدار طلا به جایی نرسیده و سرانجام به همین "کمیسیونی" راهنماییام کردهاند. اینجا نیز تجارتم نگرفتهاست. ساعتها اینجا ایستادهام و زنجیر طلا را دور انگشتم چرخاندهام، بی هیچ نتیجهای. تنها یک زن جوان روستایی به سویم آمده، زنجیر را گرفته و نگاه کرده، و من تبلیغ کردهام:
- ایتالیاییست! ببینید چه ظریف است!
- ممم... خیلی ظریف است. حیف! من چیزی دو برابر کلفتتر و درازتر از این میخواهم!
بخشکی شانس! ساعتی دیرتر خانم جاافتادهای بهسویم میآید:
- ایرانی هستی؟
- از کجا فهمیدید؟
آهی پر درد از اعماق سینهاش میکشد و میگوید: - قان چکدی! [خونمان که یکیست، به من گفت]
زنجیر را بهسویش دراز میکنم. میگوید: - نه، النگو میخواهم – و به درون طلافروشی میرود.
همهی مهاجران ایرانی نسل پیشین ما را که میبینند با دریغ و درد و حلقهای اشک در چشمان میپرسند که چرا آمدیم. میگویند که باید میماندیم، حتی به بهای زندان و مرگ، که زندگی اینجا، در غربت، تلختر از زهر است، سنگینتر از مرگ است، که غربت سوزان است. در آغاز حرفشان را زیاد نمیفهمیدیم. اما من اکنون خیلی خوب میفهمم.
هوا گرم و شرجیست. عرق میریزم. پاهایم خسته شدهاند. آنجا ایستادهام پای دیوار، اما این من نیستم: من اینکاره نیستم؛ فروشنده نیستم، معاملهگر نیستم، طلافروش نیستم، اهل قانون شکنی نیستم. سخت شرمندهام. کوچکتر و کوچکتر میشوم. دلم میخواهد دیده نشوم، دلم میخواهد توی دیوار ناپدید شوم، توی زمین فرو بروم. با خود میگویم: «آقای انقلابی! آقای سوسیالیست! آقای مهندس! ببین به چه روزی افتادهای! هیچ فکرش را میکردی که روزی تن به چنین حقارتی بدهی؟ که کاسهی گدایی به دست بگیری و کنار خیابانی در باکو بایستی؟ دستفروشی کنی؟ در مهد سوسیالیسم؟ در دیار رؤیاها و آرزوهایت؟ خجالت نمیکشی؟»
خورشیدبانو همچنان نشستهاست آنجا زیر آفتاب داغ و از پیکرهاش شعر میتراود. اما من چند سال است که از درون مرده و پژمردهام. دیگر شعر هم برایم خالی از معناست. راستی، خورشیدبانو با آن همه لباس و روسری، زیر آفتاب داغ، گرمش نیست؟
شاید میتوانستم در همان مینسک طلا را به سرپرستمان موسوی بفروشم؟ او پیشتر با خریدن سکهی طلایی از اشکان کمک بزرگی به او کرد. یا شاید میتوانستم اینجا به سراغ لاهرودی بروم و از او کمک بخواهم؟ اما نه! اهل گردن کج کردن پیش چنین کسانی نیستم.
غروب میشود و خبری از مشتری و خریدار نیست. دست از پا درازتر بهسوی محلهی "رازین" رهسپار میشوم. دوستان از شخصی بهنام سیاوش سخن میگویند که طلا خرید و فروش میکند. اکنون امیدم به اوست. شب میبینمش. او زنجیر نمیخرد، اما سکه اگر باشد... البته! چند سکهی کوچک هم دارم. سیاوش سکهها را میگیرد و میگوید که باید به مشتری نشان دهد، و فردا جواب میآورد. فردا، و چند روز دیگر میگذرد، و از سیاوش خبری نیست. اگر بهکلی ناپدید شود، دستم به هیچ جایی بند نیست و نمیدانم چگونه باید پیدایش کنم. اما سرانجام پیدایش میشود. فقط یک ایراد کوچک هست: سکههای مرا وزن کردهاند و دیدهاند که هر کدام یک گرم از میزان مقرر سبکتراند! میدانم که دروغ میگوید، اما چاره چیست؟ در این درماندگی چند گرم طلا هم فدای دندانگردی این آقای سیاوش هموطن و همحزبی! پول را میگیرم و دلم میخواهد هرچه زودتر از این باکوی نامهربان و این هموطن نامهربانتر بگریزم.
نه، باکو مهربان نیست! اکنون بلیت هواپیمای بازگشت به مینسک را هم به من نمیفروشند. میگویند که تا یک ماه بعد هم بلیت نیست، و ترس برم میدارد. چگونه این سه هزار کیلومتر را برگردم؟ میدانم که بلیت هست، اما "حرمت" میخواهند، رشوه میخواهند. پول من برای رشوه قد نمیدهد. اگر چیزی افزون بر بهای بلیت بدهم، باقی پول برای هزینههای رفتن به غرب نمیرسد و سفر باکو بیمعنی میشود. چه کنم؟ یک راه هست: قطار تا مسکو، و سپس قطار از مسکو تا مینسک. چارهی دیگری نیست.
قطار ظهر از باکو بهراه میافتد و غروب فردا به مسکو میرسد. بخش بزرگی از مسیر را در خواب سپری میکنم و هنگامی که بیدارم، یا شب است و تاریک، و یا دو سوی راه درختکاری شده و چیزی از ورای آنها دیده نمیشود. با رسیدن به مسکو برای رفتن به مینسک از ایستگاه قطار جنوب مسکو (کورسکی واگزال) به ایستگاه غربی (بلاروسکی واگزال) میروم. اینجا بلبشوی بزرگیست. انبوهی از مسافران در برابر گیشهها جمع شدهاند و با فریاد و سروصدا از سر و کول هم بالا میروند. ممکن نیست بتوانم در میان آنان شکافی باز کنم و خود را به باجه برسانم. چه کنم؟ حیران و سرگردان و نا امید ایستادهام، حرکات کمدی – تراژیک این انسانها را تماشا میکنم، و فکر میکنم. چه کنم؟ گشتی در ایستگاه میزنم تا شاید باجهی خلوتتری پیدا کنم. اما نه. فقط همین چند باجه است با ازدحامی عمومی در برابر همهشان، و یک باجه آنطرفتر... که... تنها یک دختر با قیافهی خاور دور در برابر آن ایستاده و دارد بلیت میخرد. جریان چیست؟ نزدیکتر میروم. تابلوی کوچکی پشت شیشه هست که روی آن نوشتهاند "برای مسافران خارجی". خب، من هم که خارجی هستم!
بانوی درشتاندامی که موهای سرخ نارنجیاش را به شکل دیگی بالای سرش جمع کرده، با لحنی خشن گذرنامهام را میخواهد. میدهم، نگاهی میاندازد و میگوید:
- این که خارجی نیست!
- اما من خارجی هستم. ببینید، اینجا نوشته "مهاجر سیاسی".
- با دلار باید بپردازید.
- اما من خارجی به آن معنا نیستم که دلار داشتهباشم.
دارد دهانش را باز میکند که بگوید "نمیشود". زود میگویم:
- خواهش میکنم لطف کنید و از رئیستان بپرسید!
چپچپ نگاهم میکند، لحظهای فکر میکند، و سپس بر میخیزد و میرود، و باز که میگردد، در سکوت دستبهکار میشود. نفسی به راحتی میکشم. قطار مینسک بامداد فردا میرود. چارهای نیست. میگیرم و سپاسگزارم. اما شب را کجا به صبح آورم؟
در مسکو نمیتوانی همینطور سرت را بیاندازی و به یک هتل یا مسافرخانه بروی. نخست باید یک معرفینامه برای سفر به مسکو داشتهباشی. این معرفینامه را باید ببری به "ادارهی هتلها". آنجا دفتر و دستک مفصلی دارند. نگاه میکنند، و برایت تصمیم میگیرند که به کدام هتل بروی. برگی به دستت میدهند که ببری و به آن هتل نشان دهی تا اتاقی یا تختی به تو بدهند. بدون این برگه هیچ هتلی هیچ مسافری را نمیپذیرد. برگ معرفی سفر به مسکو را ادارهی صلیب سرخ برای ما صادر میکند. من چنین برگی ندارم، و دفتر صلیب سرخ مسکو هم اکنون، دیروقت شامگاه، تعطیل است.
سالنهای انتظار ایستگاه قطار پر از جمعیت است و پر از بقچه و چمدان و بار و بندیل. بهسختی جای خالی برای نشستن پیدا میشود. ساعتی روی یک صندلی پلاستیکی ناراحت در میان شلوغی مینشینم. کاش کتابی، چیزی همراه میداشتم و سرم را گرم میکردم. کمی قدم میزنم. به گوشه و کنار ایستگاه سرک میکشم. نه، جایی برای دراز کشیدن و خوابیدن نیست. باز جایی در قلب شلوغی پیدا میکنم و مینشینم.
کمی پس از نیمهشب مأموران انتظامات ایستگاه همهی مسافران را از سالن بیرون میرانند و درها را میبندند. تنها نیستم. گروه بزرگی از مسافران برای امشب جا و مکانی ندارند. از صحبتهای آنان با یکدیگر دستگیرم میشود که ایستگاه قطار کیف را دیرتر میبندند. پشت سرشان با مترو به ایستگاه کیف میروم. آنجا نیز داستان همین است: ساعتی دیرتر همه را بیرون میریزند. اکنون گویا میتوان به ایستگاه لنینگراد رفت. آنجا نیز ساعتی دیرتر بیرونمان میکنند. دیگر دارم از بیخوابی میافتم. بیرون ایستگاه لنینگراد نیمکتهای سیمانی هست. گروه بزرگی از مسافران آنجا نشستهاند. من نیز مینشینم. کمی دیرتر جا باز میشود و همانجا بالاتنهام را دراز میکنم و به خوابی بسیار عمیق، خواب بیهوشی فرو میروم.
نمیدانم چند وقت به همان حال هستم که ناگهان با ضربهای به گوشم از جا میپرم. سر که بر میدارم مرد پلیسی رویم خم شده و دارد دشنام میدهد و فریاد میزند که برخیزم و گورم را گم کنم. شگفتزده و بیاختیار میگویم: «چرا میزنید؟ آخر چرا میزنید؟» گروهی پلیس حمله کردهاند و دارند با هیاهو مردم را میتارانند. مالیدن گوش یا ضربهای به لالهی گوش کارآمدترین راه بیدار کردن مستان است. مرد پلیس میبیند که مست نیستم و شاید از لهجهام در مییابد که خارجی هستم. سایهای از تردید و پشیمانی لحظهای کوتاه از نگاهش میگذرد، و همچنان که دارد نگاهم میکند، خطاب به همه فریاد میزند، و رهایم میکند.
اینجا هم نمیتوان نشست یا خوابید. نه، مسکو هم شهر مهربانی نیست. این همان شهری نیست که بارها با ترانهی "شبهای مسکو" در خیال به آن سفر کردهام.
و فردا در مینسک خبر تازهای در انتظارم است: "ادارهی ویزای اتباع خارجی" (آویر) سقف میزان ارزی را که میتوان برای سفر تبدیل کرد، نصف کردهاست. با این مقدار کم ارز دیگر نمیتوان در غرب بلیت هواپیما برای مقصد بعدی خرید.
نه، مینسک هم هیچ شهر مهربانی نیست. کجاست آن چهرهی مهربان این شهرها که سه سال پیش در گریزم از زندان و مرگ پناهم دادند؟ و راستی، کجاست مهربانترین شهر جهان؟
ترانههایی در وصف باکو: 1، 2، 3، 4
شبهای مسکو
بلبل: سئوگیلی جانان
فلورا کریماوا: حیف
خورشیدبانو ناتوان
باکی عزیز شهر، مهریبان دیار
سینهنده بوی آتیب اولدوم بختیار...
[باکو شهر عزیز، دیار مهربان
بر سینهی تو قد کشیدم و بختیار شدم...]
باز رشید بود که میخواند:
جانیم باکی، قانیم باکی، آنا وطن
یارانمیسان خلقیمیزین قدرتیندن...
[جانم باکو، خونم باکو، مام میهن
تو را تواناییهای خلقمان آفرید...]
یالچین رضازاده میخواند:
خومارلانیر گؤی لپهلر
گولور مهریبان شهر
سئوگیلیم سحر – سحر
زر شفقدن دون گئیب
باکی، صاباحین خیر!
باکی صاباحین خیر!
[موجهای آبیرنگ میخرامند
شهر مهربان خنده بر لب دارد
دلدار من، بامدادان
جامهای از شفق زرین بر تن دارد
باکو، صبحات بخیر!
باکو، صبحات بخیر!]
در سالهای دانشجویی چند بار، چند ساعت این ترانهها و بسیاری دیگر را بر نوار کاست ضبط کردم و به این و آن، حتی به کسانی که نمیشناختم دادم؟ هیچ نشمردم و هیچ حساب نکردم. چه قدر عشق به پای این ترانهها ریختم. چه دریاهایی از عشق از این ترانهها در دلم موج زد. شهر اپرای کوراوغلو، شهر امیروف و "شور" او، شهر خوانندهی بزرگ "بلبل"، شهر فلورا کریماوا و ترانهی زیبایش "حیف". و چه میدانستم که روزی و روزگاری گذارم بر این شهر زیباترین رؤیاهایم خواهد افتاد، و شهر، بسیاری از مردم آن، نظام حاکم بر آن، آب نداشتهی آن، هوای ناسازگارش، و روزگارم در آن، این چنین نامهربان خواهند بود.
در آن سالهای دور... (دور؟)، همین ده سال پیش، یک مجموعهی کارت پستال از چشماندازهای باکو خریدهبودم، از کتابفروشی ساکو در تهران. یازده تصویر بود: از فراز سر مجسمهی کیروف، از پلهای مارپیچی رسیدن به دکلهای استخراج نفت در دریا، از "کافه مروارید" در ساحل خزر، از مجسمهی پرومتهای که در بنای یادبود 26 کمیسر باکویی آتش را به انسان تقدیم میکند، از بنای کنسرواتوار باکو، از پیکرهی فرهاد و اژدها، و... چند بار آن کارتها را تماشا کردم و در رؤیای دیدار آن جاها غرق شدم؟ هیچ نشمردم. هیچ حساب نکردم. همینقدر میدانم که سیر نمیشدم از تماشایشان. آن صفحههای موسیقی هم اکنون اگر در صفحهفروشی انحصاری دولتی موجود باشند، در دورترین قفسهها خاک میخورند. کسی به سراغشان نمیرود. کسی نمیخردشان. حق هم دارند. مگر چهقدر میشود همانها را گوش داد و گوش داد؟ نسلها عوض میشود و جوانها چیزهای تازهتر میخواهند. البته شبکهی دوم رادیوی باکو بهنام "آراز" [ارس] هنوز همان ترانهها را پیوسته پخش میکند.
اینک ایستادهام در چند دهمتری یکی از پیکرههایی که ساعتها به تماشای عکس آن غرق میشدم و بر دستان هنرمندی که این پیکره را اینچنین جاندار ساخته، چین و شکنهای لباس او را این چنین دقیق و طبیعی در آورده، در خیال بوسه میزدم: مجسمهی خورشیدبانو ناتوان، کار پیکرتراش توانا عمر ائلداروف. نمیدانم چرا این بانوی توانا، پیشروی دوران خود، شاعر بزرگ و آزادیخواه، نام "ناتوان" بر خود نهاده. این پیکره بسیار گویا و پویاست: همهی شاعرانگی خورشیدبانو از آن بیرون میتراود. از این پیکره شعر میریزد. گویی همین لحظه است که خورشیدبانو کلمهای را از خیالش بر میدارد و بر کاغذ نقش میکند.
حیف که اکنون هیچ حال و هوای شعر ندارم. حتی نمیتوانم تا نزدیکی مجسمه بروم و از تماشای جزئیات آن لذت ببرم. نزدیک در ورودی یک دکان خرید و فروش "کمیسیونی" طلا کنار خیابان ایستادهام و یک زنجیر گردنبند طلا را در هوا میچرخانم: از این سو به آن سو دور انگشت اشارهام میپیچانم و باز میکنم. مانند لاتهای اردبیل که سر کوچه میایستادند و با زنجیر بازی میکردند. اکنون "ناتوان" منم که چند روز است نتوانستهام این زنجیر را بفروشم. نخست آن را به همین "کمیسیونی" سپردم اما چند روز گذشت و هیچ کس حتی نگاهی به آن نیانداخت. بهناچار، و به امید آنکه خودم بتوانم بفروشمش، کارمزد کمیسیونی را پرداختم و زنجیر را پس گرفتم. با پرداخت کارمزد، پولی که داشتم باز لاغرتر شد.
پول... اکنون به چیزی نزدیک به هزار روبل سخت نیاز دارم. این مقدار کلید گشایش دروازهی بیرون رفتن از این دیار نامهربان و رسیدن به یکی از کشورهای اروپاییست. میدانم. آری، خوب میدانم و آنجا که ایستادهام هنوز اعتقاد دارم که آیندهی جهان در گروی رشد نظام عادلانهی سوسیالیستیست. احسان طبری در گوشم خوانده و من باور کردهام که "امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا دارد واپسین نفسهایش را میکشد و برای همین اینقدر هار و عصبی شده". با آنچه میخائیل گارباچوف از "سوسیالیسم با سیمای انسانی" میگوید، امید بیشتری در دلم جوانه زده. فردای جهان را "سوسیالیسم با سیمای انسانی" خواهد ساخت. میدانم. اما... اما آن آیندهی دور دردی از اکنون مرا درمان نمیکند. دارم از پا میافتم. همین ماه گذشته باز سه هفته با کلیههای چرکین در بیمارستان خوابیدم. پیکری سراپا لرزان، پوستی بر استخوانی شدهام. آن کار آلوده را در کارخانهی "انقلاب اکتبر" مینسک اگر به همین شکل ادامه دهم، همین امروز و فرداست که بهکلی از پا درآیم. نه. دیگر تحمل این شرایط را ندارم: دسترسی نداشتن به رسانههای آزاد، دسترسی نداشتن به روزنامهها و مجلهها و کتابهای داخل ایران، محدودیت ارتباط با خارج از شوروی، سانسور نامهها، فشار سیاسی و روحی و جسمی از سوی حزب خودی، توهین و تحقیر از سوی ادارهی صلیب سرخ بلاروس، نبودن چشماندازی روشن برای آیندهی زندگی در این دیار... تا کی اینجا کارگری کنم و به این سرعت بهسوی نیستی گام بردارم؟ نه. باید رفت. دوستانی که پیشتر به غرب رفتهاند، همه راضیاند، هم از آزادیها، و هم از بهبود وضع زندگیشان.
اما پول... برای رفتن از اینجا پول لازم است. باید بتوان بلیت هواپیما و قطار خرید. باید بتوان ارز خارجی خرید تا بتوان با آن خود را به یک کشور غربی رسانید. پولی که من از کارم در میآوردهام همواره بهسرعت ذوب شده و در پایان هر ماه همواره هشتم گروی نهم بوده. هیچ پساندازی ندارم. کسی را در این دیار غریب ندارم که بتوانم پولی از او به وام بگیرم. تنها امیدم به فروش چند تکه طلاست که بستگان در آخرین لحظههای پیش از خروج از ایران در جیبم فرو کردند. اما طلا در مینسک چندان خریداری ندارد. تازه، کارکنان صلیب سرخ بلاروس به ما گفتهاند که برای فروش سکههای طلا، باید آنها را برای قیمتگذاری و گرفتن اجازهی فروش به مسکو فرستاد. یک بار هم یکی از صلیبسرخیها، آندره واراشیلوف، کلاه سرم گذاشت و نیمی از ارزش سکه را داد. باکو این دردسرها را ندارد و آنجا طلا را به بهای بهتری میخرند.
کارم را ترک کردهام و با پولی که بابت مرخصیهای استفاده نشده گیرم آمده بلیت هواپیما از مینسک به باکو خریدهام و آمدهام. اما روزگار با من سر سازگاری ندارد. نزدیکترین دوستانی که در باکو دارم، در خانه نیستند. برخی در سفراند و برخی برای مأموریتهایی اعزام شدهاند. یکیشان دارد همهی دار و ندارش را میان این و آن پخش میکند تا از اینجا برود. نمیدانم بهکجا. رادیوی خرابش را برایش درست میکنم تا بتواند آن را بفروشد. رادیوی مارک "وف" VEF است که بزرگترین و سنگینترین رادیوی ترانزیستوری موجود در بازار ایران بود و گیرندگی چندان خوبی هم نداشت، اما ما در زمان شاه همان را "برای کمک به سوسیالیسم" میخریدیم. خانوادهای از دوستان نیز عازم گردش در شهرهای کیف و خارکوف هستند و همینقدر میرسند که کلید خانهشان را که در محلهی "استپان رازین" است به من بدهند تا شبها آنجا بخوابم.
پرسوجو از دوستان ایرانی در پی خریدار طلا به جایی نرسیده و سرانجام به همین "کمیسیونی" راهنماییام کردهاند. اینجا نیز تجارتم نگرفتهاست. ساعتها اینجا ایستادهام و زنجیر طلا را دور انگشتم چرخاندهام، بی هیچ نتیجهای. تنها یک زن جوان روستایی به سویم آمده، زنجیر را گرفته و نگاه کرده، و من تبلیغ کردهام:
- ایتالیاییست! ببینید چه ظریف است!
- ممم... خیلی ظریف است. حیف! من چیزی دو برابر کلفتتر و درازتر از این میخواهم!
بخشکی شانس! ساعتی دیرتر خانم جاافتادهای بهسویم میآید:
- ایرانی هستی؟
- از کجا فهمیدید؟
آهی پر درد از اعماق سینهاش میکشد و میگوید: - قان چکدی! [خونمان که یکیست، به من گفت]
زنجیر را بهسویش دراز میکنم. میگوید: - نه، النگو میخواهم – و به درون طلافروشی میرود.
همهی مهاجران ایرانی نسل پیشین ما را که میبینند با دریغ و درد و حلقهای اشک در چشمان میپرسند که چرا آمدیم. میگویند که باید میماندیم، حتی به بهای زندان و مرگ، که زندگی اینجا، در غربت، تلختر از زهر است، سنگینتر از مرگ است، که غربت سوزان است. در آغاز حرفشان را زیاد نمیفهمیدیم. اما من اکنون خیلی خوب میفهمم.
هوا گرم و شرجیست. عرق میریزم. پاهایم خسته شدهاند. آنجا ایستادهام پای دیوار، اما این من نیستم: من اینکاره نیستم؛ فروشنده نیستم، معاملهگر نیستم، طلافروش نیستم، اهل قانون شکنی نیستم. سخت شرمندهام. کوچکتر و کوچکتر میشوم. دلم میخواهد دیده نشوم، دلم میخواهد توی دیوار ناپدید شوم، توی زمین فرو بروم. با خود میگویم: «آقای انقلابی! آقای سوسیالیست! آقای مهندس! ببین به چه روزی افتادهای! هیچ فکرش را میکردی که روزی تن به چنین حقارتی بدهی؟ که کاسهی گدایی به دست بگیری و کنار خیابانی در باکو بایستی؟ دستفروشی کنی؟ در مهد سوسیالیسم؟ در دیار رؤیاها و آرزوهایت؟ خجالت نمیکشی؟»
خورشیدبانو همچنان نشستهاست آنجا زیر آفتاب داغ و از پیکرهاش شعر میتراود. اما من چند سال است که از درون مرده و پژمردهام. دیگر شعر هم برایم خالی از معناست. راستی، خورشیدبانو با آن همه لباس و روسری، زیر آفتاب داغ، گرمش نیست؟
شاید میتوانستم در همان مینسک طلا را به سرپرستمان موسوی بفروشم؟ او پیشتر با خریدن سکهی طلایی از اشکان کمک بزرگی به او کرد. یا شاید میتوانستم اینجا به سراغ لاهرودی بروم و از او کمک بخواهم؟ اما نه! اهل گردن کج کردن پیش چنین کسانی نیستم.
غروب میشود و خبری از مشتری و خریدار نیست. دست از پا درازتر بهسوی محلهی "رازین" رهسپار میشوم. دوستان از شخصی بهنام سیاوش سخن میگویند که طلا خرید و فروش میکند. اکنون امیدم به اوست. شب میبینمش. او زنجیر نمیخرد، اما سکه اگر باشد... البته! چند سکهی کوچک هم دارم. سیاوش سکهها را میگیرد و میگوید که باید به مشتری نشان دهد، و فردا جواب میآورد. فردا، و چند روز دیگر میگذرد، و از سیاوش خبری نیست. اگر بهکلی ناپدید شود، دستم به هیچ جایی بند نیست و نمیدانم چگونه باید پیدایش کنم. اما سرانجام پیدایش میشود. فقط یک ایراد کوچک هست: سکههای مرا وزن کردهاند و دیدهاند که هر کدام یک گرم از میزان مقرر سبکتراند! میدانم که دروغ میگوید، اما چاره چیست؟ در این درماندگی چند گرم طلا هم فدای دندانگردی این آقای سیاوش هموطن و همحزبی! پول را میگیرم و دلم میخواهد هرچه زودتر از این باکوی نامهربان و این هموطن نامهربانتر بگریزم.
نه، باکو مهربان نیست! اکنون بلیت هواپیمای بازگشت به مینسک را هم به من نمیفروشند. میگویند که تا یک ماه بعد هم بلیت نیست، و ترس برم میدارد. چگونه این سه هزار کیلومتر را برگردم؟ میدانم که بلیت هست، اما "حرمت" میخواهند، رشوه میخواهند. پول من برای رشوه قد نمیدهد. اگر چیزی افزون بر بهای بلیت بدهم، باقی پول برای هزینههای رفتن به غرب نمیرسد و سفر باکو بیمعنی میشود. چه کنم؟ یک راه هست: قطار تا مسکو، و سپس قطار از مسکو تا مینسک. چارهی دیگری نیست.
قطار ظهر از باکو بهراه میافتد و غروب فردا به مسکو میرسد. بخش بزرگی از مسیر را در خواب سپری میکنم و هنگامی که بیدارم، یا شب است و تاریک، و یا دو سوی راه درختکاری شده و چیزی از ورای آنها دیده نمیشود. با رسیدن به مسکو برای رفتن به مینسک از ایستگاه قطار جنوب مسکو (کورسکی واگزال) به ایستگاه غربی (بلاروسکی واگزال) میروم. اینجا بلبشوی بزرگیست. انبوهی از مسافران در برابر گیشهها جمع شدهاند و با فریاد و سروصدا از سر و کول هم بالا میروند. ممکن نیست بتوانم در میان آنان شکافی باز کنم و خود را به باجه برسانم. چه کنم؟ حیران و سرگردان و نا امید ایستادهام، حرکات کمدی – تراژیک این انسانها را تماشا میکنم، و فکر میکنم. چه کنم؟ گشتی در ایستگاه میزنم تا شاید باجهی خلوتتری پیدا کنم. اما نه. فقط همین چند باجه است با ازدحامی عمومی در برابر همهشان، و یک باجه آنطرفتر... که... تنها یک دختر با قیافهی خاور دور در برابر آن ایستاده و دارد بلیت میخرد. جریان چیست؟ نزدیکتر میروم. تابلوی کوچکی پشت شیشه هست که روی آن نوشتهاند "برای مسافران خارجی". خب، من هم که خارجی هستم!
بانوی درشتاندامی که موهای سرخ نارنجیاش را به شکل دیگی بالای سرش جمع کرده، با لحنی خشن گذرنامهام را میخواهد. میدهم، نگاهی میاندازد و میگوید:
- این که خارجی نیست!
- اما من خارجی هستم. ببینید، اینجا نوشته "مهاجر سیاسی".
- با دلار باید بپردازید.
- اما من خارجی به آن معنا نیستم که دلار داشتهباشم.
دارد دهانش را باز میکند که بگوید "نمیشود". زود میگویم:
- خواهش میکنم لطف کنید و از رئیستان بپرسید!
چپچپ نگاهم میکند، لحظهای فکر میکند، و سپس بر میخیزد و میرود، و باز که میگردد، در سکوت دستبهکار میشود. نفسی به راحتی میکشم. قطار مینسک بامداد فردا میرود. چارهای نیست. میگیرم و سپاسگزارم. اما شب را کجا به صبح آورم؟
در مسکو نمیتوانی همینطور سرت را بیاندازی و به یک هتل یا مسافرخانه بروی. نخست باید یک معرفینامه برای سفر به مسکو داشتهباشی. این معرفینامه را باید ببری به "ادارهی هتلها". آنجا دفتر و دستک مفصلی دارند. نگاه میکنند، و برایت تصمیم میگیرند که به کدام هتل بروی. برگی به دستت میدهند که ببری و به آن هتل نشان دهی تا اتاقی یا تختی به تو بدهند. بدون این برگه هیچ هتلی هیچ مسافری را نمیپذیرد. برگ معرفی سفر به مسکو را ادارهی صلیب سرخ برای ما صادر میکند. من چنین برگی ندارم، و دفتر صلیب سرخ مسکو هم اکنون، دیروقت شامگاه، تعطیل است.
سالنهای انتظار ایستگاه قطار پر از جمعیت است و پر از بقچه و چمدان و بار و بندیل. بهسختی جای خالی برای نشستن پیدا میشود. ساعتی روی یک صندلی پلاستیکی ناراحت در میان شلوغی مینشینم. کاش کتابی، چیزی همراه میداشتم و سرم را گرم میکردم. کمی قدم میزنم. به گوشه و کنار ایستگاه سرک میکشم. نه، جایی برای دراز کشیدن و خوابیدن نیست. باز جایی در قلب شلوغی پیدا میکنم و مینشینم.
کمی پس از نیمهشب مأموران انتظامات ایستگاه همهی مسافران را از سالن بیرون میرانند و درها را میبندند. تنها نیستم. گروه بزرگی از مسافران برای امشب جا و مکانی ندارند. از صحبتهای آنان با یکدیگر دستگیرم میشود که ایستگاه قطار کیف را دیرتر میبندند. پشت سرشان با مترو به ایستگاه کیف میروم. آنجا نیز داستان همین است: ساعتی دیرتر همه را بیرون میریزند. اکنون گویا میتوان به ایستگاه لنینگراد رفت. آنجا نیز ساعتی دیرتر بیرونمان میکنند. دیگر دارم از بیخوابی میافتم. بیرون ایستگاه لنینگراد نیمکتهای سیمانی هست. گروه بزرگی از مسافران آنجا نشستهاند. من نیز مینشینم. کمی دیرتر جا باز میشود و همانجا بالاتنهام را دراز میکنم و به خوابی بسیار عمیق، خواب بیهوشی فرو میروم.
نمیدانم چند وقت به همان حال هستم که ناگهان با ضربهای به گوشم از جا میپرم. سر که بر میدارم مرد پلیسی رویم خم شده و دارد دشنام میدهد و فریاد میزند که برخیزم و گورم را گم کنم. شگفتزده و بیاختیار میگویم: «چرا میزنید؟ آخر چرا میزنید؟» گروهی پلیس حمله کردهاند و دارند با هیاهو مردم را میتارانند. مالیدن گوش یا ضربهای به لالهی گوش کارآمدترین راه بیدار کردن مستان است. مرد پلیس میبیند که مست نیستم و شاید از لهجهام در مییابد که خارجی هستم. سایهای از تردید و پشیمانی لحظهای کوتاه از نگاهش میگذرد، و همچنان که دارد نگاهم میکند، خطاب به همه فریاد میزند، و رهایم میکند.
اینجا هم نمیتوان نشست یا خوابید. نه، مسکو هم شهر مهربانی نیست. این همان شهری نیست که بارها با ترانهی "شبهای مسکو" در خیال به آن سفر کردهام.
و فردا در مینسک خبر تازهای در انتظارم است: "ادارهی ویزای اتباع خارجی" (آویر) سقف میزان ارزی را که میتوان برای سفر تبدیل کرد، نصف کردهاست. با این مقدار کم ارز دیگر نمیتوان در غرب بلیت هواپیما برای مقصد بعدی خرید.
نه، مینسک هم هیچ شهر مهربانی نیست. کجاست آن چهرهی مهربان این شهرها که سه سال پیش در گریزم از زندان و مرگ پناهم دادند؟ و راستی، کجاست مهربانترین شهر جهان؟
ترانههایی در وصف باکو: 1، 2، 3، 4
شبهای مسکو
بلبل: سئوگیلی جانان
فلورا کریماوا: حیف
خورشیدبانو ناتوان
25 May 2014
از آشغال تا رؤیای موسیقی
چگونه میتوان "آشغال جمعکن"ها را "به کارمندان بازیابی" تبدیل کرد؟ چگونه میتوان از دورریختههای من و شما رؤیایی زیبا برای کودکانی که چیزی برای دور ریختن ندارند آفرید؟ چگونه میتوان از پاشنهی شکستهی کفش زنانه، برس مو، کلید، و دگمهی لباس موسیقی آفرید؟ چگونه میتوان کودکانی را که در ژرفای فراموشی گم شدهاند به صحنههای جهانی برد؟
چندی پیش نمونهی کموبیش مشابهی از کنگو دیدیم. قول میدهم که این 13 دقیقه [دیگر موجود نیست] از پاراگوئه نیز ارزش دیدن دارد. با سپاس از محمد گرامی.
چندی پیش نمونهی کموبیش مشابهی از کنگو دیدیم. قول میدهم که این 13 دقیقه [دیگر موجود نیست] از پاراگوئه نیز ارزش دیدن دارد. با سپاس از محمد گرامی.
18 May 2014
درود و بدرود
هفتهی گذشته خبر اهدای "جایزهی حقوق بشر گوانگجو" به "مادران خاوران" در رسانههای همگانی خارج بازتابی گسترده یافت. ارزش مادی و معروفیت این جایزه هر چه هست و نیست، چندان اهمیتی ندارد، اما به نظر من تنها همین مطرح شدن و رسمیت جهانی یافتن نام "مادران خاوران" تف بزرگیست بر ریش سردمداران جمهوری اسلامی.
به سهم خود در پیشگاه این مادران سر فرود میآورم. درود بیکران من نثار این مادران که تا امروز نگذاشتهاند یاد و گورگاه جمعی آن رفقای من، آن کشتگان جهل و عقبماندگی مشتی جانور، فراموش شود. حال بگذار برخی "دیر اوپوزیسیونشدههای بعداً پوزیسیون شده" در برابر دوربین تلویزیون شعار بدهند: «اعدام های ٦٧ رو یاد کسی نیارید! کسی یادش نیست! ولش کنید! تموم شد!» میبینید که با همت و پایداری چنین مادرانی هیچ هم تمام شدنی نیست.
درود بر "مادران خاوران"!
همچنین در هفتهی گذشته سازندهی سوئدی فیلم "در جستوجوی شوگرمن"، برندهی جایزهی اسکار برای همین فیلم، و به گواهی همکارانش در تلویزیون سوئد یکی از مهربانترین و خلاقترین انسانهایی که میشناختند، سرانجام بیمهریهای این جهان را تاب نیاورد و خود را راحت کرد.
بدرود مالک بنجلول 36 ساله، که میگویند میتوانست اینگمار برگمان آیندهی سوئد بشود. بدرود یابندهی شوگرمن دوستداشتنی!
عکس این گوشه از خاوران از من است.
به سهم خود در پیشگاه این مادران سر فرود میآورم. درود بیکران من نثار این مادران که تا امروز نگذاشتهاند یاد و گورگاه جمعی آن رفقای من، آن کشتگان جهل و عقبماندگی مشتی جانور، فراموش شود. حال بگذار برخی "دیر اوپوزیسیونشدههای بعداً پوزیسیون شده" در برابر دوربین تلویزیون شعار بدهند: «اعدام های ٦٧ رو یاد کسی نیارید! کسی یادش نیست! ولش کنید! تموم شد!» میبینید که با همت و پایداری چنین مادرانی هیچ هم تمام شدنی نیست.
درود بر "مادران خاوران"!
همچنین در هفتهی گذشته سازندهی سوئدی فیلم "در جستوجوی شوگرمن"، برندهی جایزهی اسکار برای همین فیلم، و به گواهی همکارانش در تلویزیون سوئد یکی از مهربانترین و خلاقترین انسانهایی که میشناختند، سرانجام بیمهریهای این جهان را تاب نیاورد و خود را راحت کرد.
بدرود مالک بنجلول 36 ساله، که میگویند میتوانست اینگمار برگمان آیندهی سوئد بشود. بدرود یابندهی شوگرمن دوستداشتنی!
عکس این گوشه از خاوران از من است.
11 May 2014
باران در باران
هوا اینجا بارانیست. دو هفتهاست که از سرما میلرزیم. بهار گویی در نیمهراه ماندهاست. اما چه باک! بارانی دیگر از راه رسیدهاست. معرفی این شماره از مجله به قلم مدیر آن به شرح زیر است:
فصلنامهی باران، شمارهی ۳۹ - ۳۸، ویژهنامهی صداها و سکوتها، پائیز و زمستان ۱۳۹۲، منتشر شد.
سردبیر مهمان بارانِ شمارهی ۳۹ - ۳۸ بهروز شیدا است.
صفحهآرایی و جلدآراییی این شمارهی باران توسط جهانگیر سروری صورت گرفته است.
در سخن سردبیر این شماره چنین میخوانیم: «بارانی که در دست دارید قرار بود گِرد گفتمان سکوت در گوشهای از تاریخ ایران شکل بگیرد؛ در روند تبیین اما به چیز دیگری تبدیل شده است؛ شکل دیگری یافته است؛ هرچند که از سخن صدا و سکوت هیچ فاصله نگرفته است. جستارها، مقالهها، قصهها، شعرها، طنزها، وصیتنامههایی که در باران این شماره گرد آمدهاند، از صدا و سکوت سخنها میگویند؛ که در فاصلهی صدا و سکوت چیزها میگنجد: وطن و تبعید، خانه و غربت، صلح و ستیز، مکان و زمان، سنتی و مدرن، قدیم و جدید، ما و دیگران، وصل و فراق، علنی و مخفی، فورم و پیام، همهی متنها؛ همهی فصلها.»
در بارانِ شمارهی ۳۹- ۳۸ مطالبی میخوانیم از: اعظم ازغندی، مهدی استعدادی شاد، بیژن اسدیپور، مهدی اصلانی، رضا اغنمی، حسین اقدامی، بیژن بیجاری، ناصر پاکدامن، فرامرز پویا، شکوفه تقی، ملیحه تیرهگل، نسرین جافری، اسماعیل جلیلوند، رزا جمالی، محسن حسام، نسیم خاکسار، شهرام خلعتبری، قلی خیاط، شهریار دادور، رضا دانشور، مهرداد درویشپور، اکبر ذوالقرنین، فرزین راجی، فرشید راجی، محمد ربوبی، سهراب رحیمی، م. روانشید، مجتبی روهنده، فاطمه زندی، اصغر سروری، آصف سلطانزاده، اسد سیف، س. سیفی، بهروز شیدا، آزاده طاهایی، هومن عزیزی، علی علیین، زیبا کرباسی، علی لالهجینی، مسعود مافان، الف. ماهان، شیدا محمدی، مهرداد مستعار، شهریار مندنیپور، فریدون نجفی، غلامحسین نظری، حسین نوشآذر، پیمان وهابزاده، سعید هنرمند، مریم هوله.
و نیز روبرتو بولانیو، میشل فوکو، یاسانوری کاواباتا، ولادیمیر لارسابیش ویلی، توماس مایوردوما، فریدریش نیچه.
آدرس سایت نشر باران:
http://www.baran.st
آدرس ایمیل نشر باران:
info@baran.se
فصلنامهی باران، شمارهی ۳۹ - ۳۸، ویژهنامهی صداها و سکوتها، پائیز و زمستان ۱۳۹۲، منتشر شد.
سردبیر مهمان بارانِ شمارهی ۳۹ - ۳۸ بهروز شیدا است.
صفحهآرایی و جلدآراییی این شمارهی باران توسط جهانگیر سروری صورت گرفته است.
در سخن سردبیر این شماره چنین میخوانیم: «بارانی که در دست دارید قرار بود گِرد گفتمان سکوت در گوشهای از تاریخ ایران شکل بگیرد؛ در روند تبیین اما به چیز دیگری تبدیل شده است؛ شکل دیگری یافته است؛ هرچند که از سخن صدا و سکوت هیچ فاصله نگرفته است. جستارها، مقالهها، قصهها، شعرها، طنزها، وصیتنامههایی که در باران این شماره گرد آمدهاند، از صدا و سکوت سخنها میگویند؛ که در فاصلهی صدا و سکوت چیزها میگنجد: وطن و تبعید، خانه و غربت، صلح و ستیز، مکان و زمان، سنتی و مدرن، قدیم و جدید، ما و دیگران، وصل و فراق، علنی و مخفی، فورم و پیام، همهی متنها؛ همهی فصلها.»
در بارانِ شمارهی ۳۹- ۳۸ مطالبی میخوانیم از: اعظم ازغندی، مهدی استعدادی شاد، بیژن اسدیپور، مهدی اصلانی، رضا اغنمی، حسین اقدامی، بیژن بیجاری، ناصر پاکدامن، فرامرز پویا، شکوفه تقی، ملیحه تیرهگل، نسرین جافری، اسماعیل جلیلوند، رزا جمالی، محسن حسام، نسیم خاکسار، شهرام خلعتبری، قلی خیاط، شهریار دادور، رضا دانشور، مهرداد درویشپور، اکبر ذوالقرنین، فرزین راجی، فرشید راجی، محمد ربوبی، سهراب رحیمی، م. روانشید، مجتبی روهنده، فاطمه زندی، اصغر سروری، آصف سلطانزاده، اسد سیف، س. سیفی، بهروز شیدا، آزاده طاهایی، هومن عزیزی، علی علیین، زیبا کرباسی، علی لالهجینی، مسعود مافان، الف. ماهان، شیدا محمدی، مهرداد مستعار، شهریار مندنیپور، فریدون نجفی، غلامحسین نظری، حسین نوشآذر، پیمان وهابزاده، سعید هنرمند، مریم هوله.
و نیز روبرتو بولانیو، میشل فوکو، یاسانوری کاواباتا، ولادیمیر لارسابیش ویلی، توماس مایوردوما، فریدریش نیچه.
آدرس سایت نشر باران:
http://www.baran.st
آدرس ایمیل نشر باران:
info@baran.se
20 April 2014
ملیت ِ گوشت ِ دم ِ توپ
13 April 2014
از جهان خاکستری - 101
![]() |
آذر بینیاز (طبری) |
در خانهی طبری در امیرآباد شمالی به بابک که تدارکاتچی حزب بود، و فرزاد دادگر پیوستم. بابک وانت کوچکی آوردهبود. طبری و همسرش آذر خانم دارایی چندانی نداشتند: کتاب بود و کتاب بود و کتاب بود، و مقادیری خردهریز و قاشق و بشقاب و لباس و رختخواب و تخته و طبق. سه بار با وانت کوچک رفتیم و آمدیم، و تمام شد. فرزاد تنها بار نخست با ما آمد و کمک کرد، خانهی تازه را در کوهپایهی نیاوران نشان داد، و سپس ماندیم من و بابک.
بار دوم بابک که وانت را میراند، برای رد گم کردن مسیری تازه را از کوچهای تنگ برگزید که جایی در سربالایی آن درختی بزرگ و محکم روی کوچه خم شدهبود. او فراموش کرد که تختخواب آذر را به شکل عمودی پشت وانت گذاشته، تختخواب به درخت گرفت، و کف آن، ساخته از برادهی چوب فشرده (نئوپان) از میان به دو نیم شد. اکنون آذر بیتختخواب شدهبود. او تا ماهها بعد از کمردرد مینالید، و بابک پیوسته قول میداد که تختخواب دیگری برای او خواهد یافت.
حزب یک پیکان کهنه، اما تر و تمیز را به نام من کرد. قرار بود به جای وانت قراضهی قبلی با این پیکان ارتباط و رفتوآمدهای طبری، اخگر، و باقرزاده را برقرار کنم و کارهای "پرسشوپاسخ" را انجام دهم. وانت به نادر رسید.
رفتوآمد از خانهی تازهی طبری و آذر حتی تا نزدیکترین بقالی نیز با پای پیاده دشوار بود و آذر نیز برای رفتوآمدهای روزانه کمک لازم داشت. قرار بود بابک، که خانهاش در همان نزدیکی بود، در این کارها کمکشان کند و هر روز به آنان سر بزند. اما تازه تختخوابی برای آذر فراهم کردهبود که او را گرفتند. ماشینی داشت که از حراج ماشینهای کهنهی سفارت شوروی خریده شدهبود و حتی رنگ ویژهی آن را تغییر ندادهبودند. در منزل او چند دستگاه بیسیم بهدرد نخور و خراب، و تکههایی بیمصرف از چند اسلحه که در روزهای انقلاب به غنیمت گرفته شدهبودند، و پروندههایی که از بایگانیهای ساواک برداشته شدهبود، به دست آمد، و با همین "مدارک جرم" او رفت تا هفت – هشت سال در زندان بماند. بهروز را برای تأمین بخشی از ارتباطهای طبری و آذر بهجای بابک گماردند.
اکنون فضای پس از جنگ خیابانی میلیشیای سازمان مجاهدین، فضای اعدامهای روزانه و بی محاکمهی نوجوانان و جوانان، فضای پلیسی بگیر و ببند در کشور برقرار بود. پس از آن خانهی پر رفتوآمد و دید و بازدیدهای پرشور و پر سر و صدا در امیرآباد، طبری و همسرش اکنون بهکلی تنها ماندهبودند. حتی بستگانشان اجازهی رفتوآمد به این خانه را نداشتند. تلفن نداشتند و رادیو و تلویزیونشان نیز به علت نزدیکی به کوه درست کار نمیکرد. طبری چارهای نداشت جز آنکه در اتاقش بنشیند و بخواند و بنویسد، و آذر تنها و خاموش در آشپزخانه مینشست، آشپزی میکرد، از پنجرهای که چشماندازیهم نداشت آسمان را و تکدرخت باریکی را تماشا میکرد، گاه رمانی میخواند، سیگار را با سیگار میگیراند، و روزشماری میکرد تا نامهای از دخترانشان یا دوستانشان در جمهوری دموکراتیک آلمان برایشان ببرم، یا پنجشنبه و جمعه برسد و به خانهی بستگان و دوستان به مهمانی ببرمشان.
طبری دلگیر بود و فکر میکرد که کیانوری بهعمد او را ایزوله کردهاست، سانسورش میکند و حتی شرکت او را در جلسههای هیئت دبیران حزب دوست ندارد و به بهانهی بیمار بودن تشویقش میکند که به جلسه ها نرود. طبری را کسانی به صراحت "دهانلق" میدانستند، و رحیم، که او را به جلسهی هیئت دبیران میبرد، چند بار به من گفت که "رفقا" دوست ندارند که طبری اینور و آنور به مهمانی برود و اسرار حزبی را به هر آشنا و بیگانهای بگوید. اما بهظاهر چنین وانمود میشد که این تدابیر و محدودیتها برای حفاظت از خود طبریست.
هر بار که پیششان میرفتم آشکارا شادمان میشدند. میل داشتند که هر چه بیشتر به دیدنشان بروم. از دیرباز، از همان خانهی پیشین نیز، دلبستگیهای عاطفی نسبت به من نشان میدادند، در مهمانیهایشان پیش بستگان و آشنایان مرا به اصرار شرکت میدادند و "مثل پسر" خود معرفی میکردند. آذر بهویژه و همیشه با من مهربان بود. او دغدغهی یافتن دوست دختر و همسر را برای من داشت. دختری را نیز از خانوادهای حزبی برایم یافت، و روزی، بی آنکه به من بگوید جریان چیست، به میهمانی ناهار به خانهی آنان رفتیم. اما دل من جای دیگری بود، و آن دختر دیرتر نامزد مهرداد فرجاد شد. و هنگامی که آذر و طبری شنیدند که با دختر دلخواهم دوست شدهام، بسیار شادمان شدند، و طبری نامهای در تعریف از من برای آن دختر نوشت.
در این خانهی تازه، پس از چاقسلامتیها و گفتوگوی روزمره در حضور آذر، طبری مرا به اتاق خود میبرد، پشت میز کارش مینشست، و ساعتی درد دل میکرد و از هر دری میگفت. اینجا بود که برخی از اخبار درون حزب را برایم نقل میکرد، و گاه برخی از درونیترین زوایای اندیشهاش را برایم میگشود. بعدها افسوس خوردم که چرا همه را مرتب و بهدقت یادداشت نکردم.
اما تحلیلهای سیاسی او همواره بسیار سطحی و عامیانه و آغشته به تئوری توطئه به نظرم میآمد. ابعادی افسانهای از تواناییهای فنی و نظامی شوروی در تصور داشت. در جهان دو قطبی آن روزگار، رقابتهای شرق و غرب و جنگ سرد در دیدهی او تا حد زورآزمایی دو پهلوان در مسابقهی مچخواباندن نزول میکرد. اتحاد شوروی زیر رهبری لئانید برژنف در مسابقه با طرح "جنگ ستارگان" امریکا و رونالد ریگان داشت از نفس میافتاد، امتیاز میداد، و عقب مینشست، اما طبری خیال میکرد که شوروی سلاحی سری دارد که میتواند همهی موشکهای امریکا و غرب را پیش از عمل فلج کند. شوروی و سوسیالیسم روسی میرفت که هشت – نه سال بعد فرو ریزد، اما طبری میگفت که بهنظر او امپریالیسم امریکا دارد واپسین نفسهایش را میکشد و احساسش این بود که حد اکثر تا سال 1990 طلیعههای جهان بدون امپریالیسم را خواهیم دید.
با شعر او نیز میانهای نداشتم، هرچند که با جان و دل برای انتشارشان میکوشیدم. نوشتههای مورد علاقهام کارهای علمی و فلسفی و اجتماعی او بود که با الهام از مقالههای مجلهی روسی "مسائل فلسفه" مینوشت. اما همیشه تا هنگامی که او میل داشت در اتاقش و پای صحبتش، هر چه بود، مینشستم، و پیدا بود که او در فشار آن محدودیتها وجود همصحبتی حتی همچون من را نیز غنیمت میشمارد.
اما یک بار... یادآوری آن هنوز برایم دردناک است... مادرم برای دیدار بستگان از اردبیل به تهران آمدهبود و پیش من بود. بعد از ظهر میان انجام وظیفهی حزبی، و وظیفهی فرزندی گیر کردهبودم. طبری و آذر منتظرم بودند. قرار بود چون همیشه کتابها و نشریات تازه، و نامهها و گزارشهای حزبی را برایشان ببرم، و از سوی دیگر دلم نمیآمد که مادر را در خانهی مجردی خالی از همه چیز شامگاه تنها رها کنم و حوصلهاش سر برود. پس او را نیز در ماشین نشاندم، از روبهروی دانشگاه تهران تا نیاوران در خیابانهای تهران گرداندمش، و در کوچهی خانهی طبری گفتمش که همانجا در ماشین بنشیند تا من کاری را که نیم ساعت بیشتر طول نمیکشد انجام دهم، و برگردم.
طبری در خانه تنها بود. آذر با خانم صاحبخانه که در طبقهی پایین مینشستند به خرید رفتهبود. طبری چون همیشه شاد و پر سرو صدا پیشوازم کرد: "آه... آمدی شیوا جان؟"، روبوسی کرد، و یکراست به اتاق کارش رفتیم. کتابها و نشریات را یکیک با توضیح مربوطه به او دادم، و سپس کاغذهای حزبی را گشود، خواند، دربارهی تکتکشان با من صحبت و مشورت کرد، و برای برخی پاسخی نوشت. و اینک نوبت درد دلهایش بود. با علاقه و توجه گوش میدادم. گفت و گفت، و سپس نوبت رسید به تکرار توصیف مچ خواباندن شرق و غرب، تقسیم جهان میان شرق و غرب، دیده شدن روشنایی در انتهای تونل زمان با نوید فروپاشی امپریالیسم، نفوذ شوروی در میان سران جمهوری اسلامی و از این دست. بردبارانه گوش میدادم، نظر میدادم، و در پیش بردن صحبت یاریاش میکردم. اما دلواپس مادرم بودم.
نیم ساعت، سهربع، یک ساعت، و یک ساعت و نیم گذشت، داشت تاریک میشد، و من دیگر طاقت نداشتم. طبری داشت فصل تازهای در سیاستبافیهایش میگشود که بسیار آرام و متین و مؤدب حرفش را بریدم و گفتم:
- خیلی ببخشید، رفیق! اجازه میخواهم که این بار یک کم زودتر مرخص شوم، چون مادرم آن بیرون توی ماشین نشسته، و...
ابروانش بالا رفت. حالتی آنچنان خشمگین بهخود گرفت که هرگز ندیدهبودم و دیرتر نیز ندیدم. پرخاشکنان گفت:
- خب، برو! برو! چپ و راست از من ایراد میگیرند که چرا این و آن را به خانهات میبری یا به خانهی این و آن میروی، و بعد رفقا کسانی را تا در خانهی من میآورند و راه و چاه را یادشان میدهند. حالا ببینیم رفقای تشکیلات این را دیگر چه میگویند... برو! برو! اصلاً من اینجا چه اهمیتی دارم؟... – و برخاست.
شگفتزده، با دهانی باز نگاهش میکردم، و نمیدانستم چه بگویم و چه بکنم. هیچ انتظار چنین واکنشی را نداشتم. میتوانستم هیچ نامی از مادرم نبرم. میتوانستم بگویم که قرار حزبی دیگری دارم. میتوانستم بگویم که باید اخگر یا باقرزاده را به جایی برسانم. اما دروغ از من بر نمیآید. در خمیرهام نیست. راستش را گفتم. انتظاری که از او داشتم، از یک "انسان طراز نوین"، یک انسان مهربان و انساندوست، یک انسان فرهیخته و آرمانپرست، انسانی که برای بهروزی انسانها میرزمد و زندگیش را کف دستش گرفته، هیچ این نبود. میتوانست سرزنشم کند که چرا مادرم را تنها رها کردهام؛ میتوانست بگوید: "چرا زودتر نگفتی؟ برو، به مادرت برس!"؛ میتوانست بگوید: "چه فرصت خوبی! مادرت را بیاور تا با او آشنا شوم!"...
اما، نه... هر هفته او را به خانهی برادرش، عمهاش، دائیاش، و دوستانش میبردم، اما گویی قرار نبود من خود مادری داشتهباشم. دلشکسته برخاستم. میخواستم بگویم: "رفیق! مادرم زنی سالمند و شهرستانیست، هیچ جا را در تهران بلد نیست. دلم نیامد در خانه تنها رهایش کنم. او شما را نمیشناسد. او نمیتواند خانهی شما را لو بدهد..." اما زبانم و دهانم قفل شدهبود. سرم را انداختم، و رفتم.
تا رسیدن به ماشین بغض گلویم را گرفتهبود. دلم بهدرد آمدهبود. با صدایی گرفته از مادر عذر خواستم که این همه مدت او را آنجا تنها رها کردهام. مادر حال مرا دریافت و پرسید:
- چی شده؟
- هیچ مادرکم، هیچ... برویم. برویم.
و بهسوی خانه راندم. اکنون به یکی از سختترین تضادهای زندگانی حزبیم برخورده بودم: مرز زندگی شخصی و فردی، و زندگی حزبی کجاست؟ آیا فرد حزبی میتواند زندگی فردی داشتهباشد؟ آیا فرد انقلابی میتواند به پدر و مادر و همسر و فرزندش نیز بیاندیشد و به آنان نیز خدمت کند؟ مگر هدف از پیوستن به حزب و تشکیلات خدمت به انسان و انسانیت نیست؟ اگر من نتوانم با نزدیکترین انسانهای پیرامونم، با پارههای جگرم رابطهی انسانیم را حفظ کنم، چگونه میتوانم به انسانیت خدمت کنم؟ آیا بهای کار حزبی و تشکیلاتی با نیت خدمت به انسانیت در مقیاس بزرگ، از دست رفتن رفتار انسانی با نزدیکان در مقیاس کوچک است؟ در این صورت آیا من حاضرم چنین بهایی را بپردازم؟ طبری، یا مادر؟ به کدامیک برسم؟ آیا یک انقلابی میتواند به هر دو برسد؟ پدر و مادری که با خون جگر خوردن مهندسی بار آوردهاند و تحویل جامعه دادهاند، اکنون پسری دارند که هیچ به فکر درآمد و پیشرفت شغلی و زندگی مرفه و بازپرداخت ذرهای از زحمتهای آنان نیست. آیا این است پاداش آنان؟
طبری یک بار دیگر نیز سخت سرزنشم کردهبود، و آن هنگامی بود که هنگام ویرایش و تصحیح کتابش "دانش و بینش" عبارت "الفبای مُرس" (مورس) از نگاهم گریختهبود و "الفبای فرس" چاپ شدهبود. آن بار با میانجیگری آذر و با اهدای نسخهای از همان کتاب به من، از دلم در آورد، و این بار نیز، بهگمانم باز با میانجیگری آذر، با دادن عیدی غافلگیرم کرد: نوروز همان سال کنار سفرهی هفتسین دیوان حافظ را به دستم داد و با اصرار خواست که فالی بگیرم. کتاب را که گشودم، یک اسکناس پانصد تومانی آنجا بود. من تا آن روز این رسم را با دیوان حافظ ندیدهبودم. پدرم اسکناسهای نو را صاف میداد به دستمان. ... و پانصد تومان در آن هنگام تمامی درآمد ماهانهی من بود که حزب به من میپرداخت.
***
"کتابچه حقیقت" مینویسد که پس از دستگیری گروه نخست رهبران حزب در 17 بهمن 1361، «طبری در خانهای مخفی شدهبود و یک زوج مخفی سازمان به عنوان پوشش در آنجا زندگی میکردند. این زوج به سعید آذرنگ و [مهدی] پرتوی گفتهبودند که طبری ھمهی ما را دیوانه کردهاست زیرا [مدام] میگوید [که] دنیا صفحهی شطرنج است و دو قطب شوروی و امریکا دو طرف صفحهی شطرنج نشستهاند و صفحهی دنیا را آرایش میدھند. سیاست جھان و ھمه چیز و رقابت و تنازع و سازش این دو قدرت [روی این صفحه] حل میشود. دھهی ھفتاد پیشرویھای سوسیالیستی و دھهی ھشتاد حرکت و ھجوم متقابل نیروھای امپریالیستی [بوده] و متعاقب آن باید ھجوم سوسیالیسم شکل بگیرد، و شورویھا خود را آمادهی ھجوم میکنند، ولی در حال حاضر عقبنشینی تاکتیکی کردهاند. و این گردش به راست در حکومت ایران، جزئی از [آن] عقبنشینی تاکتیکی است، زیرا رژیم ایران به شوروی وابسته است. خمینی از طریق سوریه یا الجزایر با شورویھا ارتباط دارد و به خمینی میگویند چه بکند. این گرایش به راست در عرصهی اقتصادی ایران شبیه ھمان طرح "نپ" است. جریان حمله امریکائیھا در طبس نیز توسط شورویھا سرکوب شد. پس ھرچه زودتر با شوروی تماس بگیریم و کسب تکلیف کنیم. ما قطبنمای خود را با کیانوری که با شوروی ارتباط داشت از دست دادهایم و گیج شدهایم و فعلأ نباید سیاست خود را نسبت به حکومت عوض کنیم.»
***
عکس آذر را از کتاب "ناگفتهها – خاطرات دکتر عنایتالله رضا"، نشر نامک، تهران، زمستان 1391 برداشتم. این کتابیست نه از "ناگفتهها" که پر از گفتههای پر غلط و مخدوش و سخنانی که پیشتر دیگران بارها بهتر و دقیقتر گفتهاند. بالاترین ارزش کتاب همان وجود برخی از عکسها در آن است، و همین.
***
اخگر، باقرزاده، فرزاد دادگر، مهرداد فرجاد، و سعید آذرنگ را جمهوری اسلامی اعدام کرد.
طبری، آذر، و کیانوری را جمهوری اسلامی در درون و بیرون زندان "کشت".
بابک، رحیم، و پرتوی در ایراناند. بهروز در آلمان است.
نادر را در زمستان 1360 با وانت حامل نوارهای "پرسشوپاسخ" گرفتند، وانت را ضبط کردند، و نادر را چندی بعد رها کردند. او در کاناداست.
06 April 2014
دو بار بهار
![]() |
بهار در کؤنیگشتاین |
05 April 2014
پاسخی به یک دوستدار
یکی از خوانندگان گرامی این وبلاگ زیر نوشتهی قبلی من "از جهان خاکستری – 100" نظری نوشتهاند و "دوستدار شیوا" امضا کردهاند. متن نظر این است:
«شیوا مرز واقعیت و تخیل در روایت هایت خیلی شکننده است. من به عنوان خوانندهای که کم و بیش در جریان فعالیتهای تو قبل از سرکوب و مهاجرت بودهام گاه حیرت زده میشوم. آخر عزیز من تو کجا و حیدر مهرگان کجا. تو کجا و عبدالله شهبازی کجا. تو هم به اندازه خودت بزرگی و دور شدن از واقعیت خودت به وجههات لطمه میزند. تو برای دوستانت عزیز بودهای و نیازی نیست بزرگنمایی کنی. آن وقت دیگر شیوا نیستی و این من خواننده دوستدار تو را اذیت می کند.
موفق باشی»
"دوستدار" گرامی ِ من، سپاسگزارم از مهر شما. راست میگویید که "نیازی نیست بزرگنمایی" کنم، و من هرگز این کار را نکردهام و نخواهم کرد، حتی اگر "به اندازهی خودم بزرگ" نشمارندم. هرگز نیازی به "بزرگی" و بزرگنمایی احساس نکردهام، و شما اگر بهراستی مرا شناختهباشید، این را باید دریافته باشید.
همچنین راست میگویید که در آن زمینهی ویژه همپای مهرگان و شهبازی، بهویژه اولی نبودم. اما موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست: مسعود اخگر (رفعت محمدزاده) مسئول شعبههای آموزش و پژوهش کل، و نیز احسان طبری در ردهای بالاتر مسئول چهار شعبهی آموزش، پژوهش، تبلیغات، و انتشارات، هر دو علاقهای به من داشتند و میخواستند مرا بپرورانند. بنابراین هنگامی که قرار شد حیدر مهرگان علنی شود، هنگامی که او عضو مشاور (و سپس عضو اصلی) هیئت سیاسی حزب شد، و در فاصلهای که نمیدانستند او را بر چه کاری بگمارند، قرار شد یک کمیتهی آموزش تشکیلات تهران ایجاد شود، و اخگر و طبری با توافق هم، با هدف پروراندن من، مرا نیز به آن کمیته فرستادند.
من دستکم در دو جلسهی کمیتهی آموزش تشکیلات تهران در منزل عبدالله ارگانی همراه با حیدر مهرگان و عبدالله شهبازی حضور داشتم. ارگانی که اهل دانش و شیمیست بود و کتابهایی در زمینهی دانش همگانی Popular science نوشته یا ترجمه کردهبود، هنگامی که دانست که من مهندس هستم، در همان نخستین جلسه پس از رفتن شرکتکنندگان جلسه مرا نگه داشت و ساعتی از دانش و سوابق و علاقههایم پرسید، و او بود که نوشتن درسنامهای برای نوآموزان را به من پیشنهاد کرد.
روزها که در دفتر شعبهی پژوهش مینشستم، هجده – نوزده صفحه از آن درسنامه را هم نوشتم، که بهگمانم روز 17 بهمن 1361 با دو بار حملهی پاسداران به آن دفتر، به یغما رفت. آنچه در سر داشتم و میکوشیدم بنویسم، چیزی بود که سالها دیرتر دیدم که ریچارد داوکینز در کتابش "ساعتساز نابینا" با ژرفا و گسترش بینظیری نوشتهاست، و خجالت کشیدم، زیرا آن نوشتهی کوچک من بیگمان کاریکاتوری بیش از این کتاب در نمیآمد. اما خب، از من خواستهبودند، و زور خودم را میزدم.
کار کمیتهی آموزش تشکیلات تهران خیلی زود تعطیل شد و من هرگز ندانستم چرا. به گمانم در "کتابچهی حقیقت" یا در "سیاست و سازمان حزب توده" چیزهایی دربارهی این کمیته و آن سرگردانی حیدر مهرگان و تعطیلی کمیته نوشتهاند که باید بگردم و پیدا کنم.
اما چه خوب که بهجز شهبازی، دستکم یک نفر دیگر از شاهدان عضویت من در آن کمیته هنوز زندهاست، و زندگانیش دراز باد!
حالا راضی شدید؟!
«شیوا مرز واقعیت و تخیل در روایت هایت خیلی شکننده است. من به عنوان خوانندهای که کم و بیش در جریان فعالیتهای تو قبل از سرکوب و مهاجرت بودهام گاه حیرت زده میشوم. آخر عزیز من تو کجا و حیدر مهرگان کجا. تو کجا و عبدالله شهبازی کجا. تو هم به اندازه خودت بزرگی و دور شدن از واقعیت خودت به وجههات لطمه میزند. تو برای دوستانت عزیز بودهای و نیازی نیست بزرگنمایی کنی. آن وقت دیگر شیوا نیستی و این من خواننده دوستدار تو را اذیت می کند.
موفق باشی»
"دوستدار" گرامی ِ من، سپاسگزارم از مهر شما. راست میگویید که "نیازی نیست بزرگنمایی" کنم، و من هرگز این کار را نکردهام و نخواهم کرد، حتی اگر "به اندازهی خودم بزرگ" نشمارندم. هرگز نیازی به "بزرگی" و بزرگنمایی احساس نکردهام، و شما اگر بهراستی مرا شناختهباشید، این را باید دریافته باشید.
همچنین راست میگویید که در آن زمینهی ویژه همپای مهرگان و شهبازی، بهویژه اولی نبودم. اما موضوع خیلی سادهتر از این حرفهاست: مسعود اخگر (رفعت محمدزاده) مسئول شعبههای آموزش و پژوهش کل، و نیز احسان طبری در ردهای بالاتر مسئول چهار شعبهی آموزش، پژوهش، تبلیغات، و انتشارات، هر دو علاقهای به من داشتند و میخواستند مرا بپرورانند. بنابراین هنگامی که قرار شد حیدر مهرگان علنی شود، هنگامی که او عضو مشاور (و سپس عضو اصلی) هیئت سیاسی حزب شد، و در فاصلهای که نمیدانستند او را بر چه کاری بگمارند، قرار شد یک کمیتهی آموزش تشکیلات تهران ایجاد شود، و اخگر و طبری با توافق هم، با هدف پروراندن من، مرا نیز به آن کمیته فرستادند.
من دستکم در دو جلسهی کمیتهی آموزش تشکیلات تهران در منزل عبدالله ارگانی همراه با حیدر مهرگان و عبدالله شهبازی حضور داشتم. ارگانی که اهل دانش و شیمیست بود و کتابهایی در زمینهی دانش همگانی Popular science نوشته یا ترجمه کردهبود، هنگامی که دانست که من مهندس هستم، در همان نخستین جلسه پس از رفتن شرکتکنندگان جلسه مرا نگه داشت و ساعتی از دانش و سوابق و علاقههایم پرسید، و او بود که نوشتن درسنامهای برای نوآموزان را به من پیشنهاد کرد.
روزها که در دفتر شعبهی پژوهش مینشستم، هجده – نوزده صفحه از آن درسنامه را هم نوشتم، که بهگمانم روز 17 بهمن 1361 با دو بار حملهی پاسداران به آن دفتر، به یغما رفت. آنچه در سر داشتم و میکوشیدم بنویسم، چیزی بود که سالها دیرتر دیدم که ریچارد داوکینز در کتابش "ساعتساز نابینا" با ژرفا و گسترش بینظیری نوشتهاست، و خجالت کشیدم، زیرا آن نوشتهی کوچک من بیگمان کاریکاتوری بیش از این کتاب در نمیآمد. اما خب، از من خواستهبودند، و زور خودم را میزدم.
کار کمیتهی آموزش تشکیلات تهران خیلی زود تعطیل شد و من هرگز ندانستم چرا. به گمانم در "کتابچهی حقیقت" یا در "سیاست و سازمان حزب توده" چیزهایی دربارهی این کمیته و آن سرگردانی حیدر مهرگان و تعطیلی کمیته نوشتهاند که باید بگردم و پیدا کنم.
اما چه خوب که بهجز شهبازی، دستکم یک نفر دیگر از شاهدان عضویت من در آن کمیته هنوز زندهاست، و زندگانیش دراز باد!
حالا راضی شدید؟!
Subscribe to:
Posts (Atom)