
13 May 2012
بدرود آموزگار سختکوش

06 May 2012
از جهان خاکستری - 72
تقدیم به ژیلا
چهارشنبهی بعد از تعطیلی روز کارگر سر کار که رفتم، حالم خوب بود. از کار که برگشتم، رفتم سراغ پاک کردن شیشههای پنجرهی اتاق خواب که ماندهبود و نرسیدهبودم توی تعطیلیها پاکش کنم. آخرهای همین کار بود که احساس بیحالی کردم، و شب که توی رختخواب میرفتم، ناگهان لرزم گرفت. زود خوابم برد، اما تا صبح بارها بیدار شدم، گاه با لرز، و گاه خیس عرق. شکمم سخت درد میکرد. همان نیمهشبی دوسه قاشق ماست خوردم، اما سودی نداشت.
صبح با شکمدرد و بیحالی عجیبی شکنجهگاه رختخواب را ترک کردم. با سری گیج، و نالان، ریشم را تراشیدم. افتان و خیزان چای درست کردم، نان گرم کردم، و به امید آنکه چای داغ درد شکم را تخفیف دهد، به هر زحمتی بود چند لقمهای به کمک چای فرو دادم. داروهایی را که صبح هر روز باید بخورم، نمیشود شکم خالی خورد. چای بود، یا داروها که حالم را قدری بهتر کرد و رفتم سر کار.
در میانهی جلسهای شکمدرد و دلپیچه به سراغم آمد. با اینحال توانستم گزارشم را بدهم و تا پایان جلسه بنشینم. اما اکنون درد شدت یافتهبود و مجبور شدم قرص مسکنی را که برای احتیاط با خود آوردهبودم، بخورم، و این قرص عرقم را در آورد. درد دو ساعتی دست از سرم برداشت، و بار دیگر دلپیچهها شروع شد. با همهی گیجی و بیحالی، پشت کامپیوتر بهخود پیچیدم، محاسبهکردم، کد نوشتم، به خود پیچیدم، محاسبه کردم، منحنی کشیدم...
عصر با دخترم قرار داشتم. بعد از مدتها هوس کردهبود کباب چنجه بخورد. رفتیم به رستوران ایرانی ونک. سالها بود به این رستوران نیامدهبودم. جایش عوض شده. خوراک خوب بود، و خیلی زیاد. هر دومان مقدار زیادی باقی گذاشتیم. پیش دخترم هیچ به روی خود نیاوردم که از شدت درد نزدیک است لبهی میز را گاز بزنم. او تعریف کرد که دوستمان سیروس، که پدر یکی از نزدیکترین دوستان خود اوست، چگونه دلیرانه با سرطان لوزالمعده در نبرد است، و داغم را تازه کرد: از نزدیک شاهد نبرد سه تن با این مخوفترین نوع سرطان بودهام و با آنان رنج بردهام. علایم آن را میدانم، و شکمدرد من ربطی به آن ندارد. صحبتهای دیگر دخترم که این تلخی را نداشت و شیرین بود سرم را گرم کرد و دوغ نعنادار کمی حالم را جا آورد. اما شب که به خانه رسیدم باز تب و لرز داشتم. باز تا صبح توی رختخواب شکنجه شدم. بارها با لرز یا خیس عرق و با درد بیدار شدم. درجه بگذارم؟ که چی بشود؟ یک عددی نشان میدهد: 38، یا 39، بالاتر، یا پایینتر. چه فرقی میکند؟ باز یک مسکن خوردم و دو ساعتی بیهوش شدم.
صبح جمعه بیحالتر از دیروز خود را از رختخواب بیرون کشیدم. اکنون بهزحمت میتوانستم روی پا بند شوم. دلپیچه دستبردار نبود. به هر جانکندنی بود مراسم صبح و صبحانه را بهجا آوردم و با پررویی تمام راهی کارم شدم. مهمانی فردا را بگو! سه نفر را که باهاشان رودرواسی دارم، فردا برای شام دعوت کردهام. باید خرید کنم؛ باید خانه را آبوجارو کنم؛ باید آشپزی کنم...
ولی نه! امروز حالم خیلی بدتر از دیروز بود. با بیحالی پشت کامپیوتر نشستهبودم و حتی نای دگمه زدن نداشتم. دلپیچه کلافهام کردهبود. چند بار دست به شکم گرفتم و خم و راست شدم و به خود پیچیدم. سودی نداشت. کمکی نکرد. تا ساعت دهونیم تاب آوردم، اما بیشتر نتوانستم. کامپیوتر را خاموش کردم، برخاستم، کتم را پوشیدم و بارانی را روی آن کشیدم: اینجا، در قلب بهار، هنوز فقط هفت درجه گرما داریم! سرم را به درون اتاق همکارم بردم و گفتم: - بد جوری بیحالم. میرم خونه که بخوابم. لبخندی زد و گفت: - مواظب خودت باش! تشکر کردم و رفتم. ساعت 11 بود که توی رختخوابم شیرجه رفتم و بیدرنگ خوابم برد.
صدای زنگ تلفن بیدارم کرد:
- الو، سلام، یاننه هستم...
- سلام...؟
- امروز دیگه نمیایی سر کار؟
یاننه Janne یکی از دوستداشتنیترین همکارانم است، اگر کس دیگری بود، شاید دشنامش میدادم.
- نه، چطور مگه؟
- برنامه رو باید تغییرش بدیم...
- کدوم برنامه؟
- گاز اسیدی با آب...
- کدوم آزمایشگاه؟
- آزمایشگاه کیو Q
- چه تغییری؟
- باید دبی جرمی گاز ورودی به سیستم رو هم محاسبه کنیم... ولی حالا میذاریمش برای دوشنبه...
خوابآلود گفتم: - باشه، - و در دل اندیشیدم: ایبابا، تو که میخواستی بذاریش برای دوشنبه، چرا از این خواب بیهوشی بیدارم کردی؟ اما، خب، یاننه بود، این مرد نازنین، و قول دادم که دوشنبه این محاسبه را هم در برنامهی کامپیوتر وارد کنم.
ساعت دوی بعد از ظهر بود. هنوز ناهار نخوردهبودم. تلوتلوخوران نان گرم کردم و کمی نان و ماست را به زحمت فرو دادم. حتی نای نان جویدن را هم نداشتم. چهم شد آخر؟ یادم نمیآمد پیشتر جز هنگام آنفلوآنزاهای سخت اینقدر بیرمق شدهباشم. سیزده سال بود که با همهی دردهای بیدرمانی که دارم، هیچ غیبت بیماری از کار نداشتم. آن سیزده سال پیش هم افتادهبودم و پایم شکستهبود. این شکمدرد چه بود؟ شبیه آن را، همراه با تب، هرگز نداشتم.
نه، باید برخاست و به کارها رسید. فردا مهمان دارم. باید این سه پاکت بزرگ پر از بطریهای خالی، شیشههای مربا، قوطیهای کنسرو، و ظرفهای پلاستیکی را که گوشهی آشپزخانه را گرفته، ببرم و در "ایستگاه محیط زیست" هر یک را به زبالهدانی مخصوص خودش بیاندازم. زشت است جلوی مهمان اینجا باشند. باید خرید کنم. کلی چیزها برای مهمانی لازم است. و بعد، دخترم پس فردا میخواهد نیمی از مجموعهی لباسهایش را ببرد به "شپشبازار"ی که از قضا در خیابان خودشان برپا میشود به فروش بگذارد، اما میز مناسبی ندارد، و من قول دادهام که یکی از میزهایی را که همین روزها سر کارم داریم میریزیم دور برایش بردارم تا با همزیش بیایند، ماشینم را قرض بگیرند، و ببرند.
هنگامیکه کاری هست که باید انجامش داد، گویی نیروهایی از جاهایی ناشناخته از وجودم بیرون میزنند و روی پا نگاهم میدارند. لباس پوشیدم، دور ریختنیها را تا سر کوچه بردم و همانجا گذاشتمشان تا بروم و ماشین را بیاورم. گامهایم لرزان بود. میترسیدم رهگذران خیال کنند که مستم. از شدت درد دلم میخواست دلم را بگیرم و چمباتمه بزنم. اما نه، باید صاف راه رفت! ماشین را آوردم، بار زدم، و به نزدیکترین "ایستگاه محیط زیست" رفتم. هنگام انداختن بطریها و شیشهها بیاختیار ناله میکردم: مادرکم، این چه دردی بود که گرفتم؟ آخر چرا مرا زاییدی؟
توی راهروهای بین قفسههای فروشگاه بزرگ مواد غذایی گیجتر از همیشه بودم. چیزهایی را که میخواستم بهزحمت پیدا میکردم. گاه به بهانهی گذاشتن چیزی توی چرخدستی شکمم را به دستگیرهی آن میفشردم تا از دردم بکاهم. توی مشروبفروشی، که اینجا انحصاریست، صندوقدار به شکلی غیر عادی در قیافهام دقیق شد. زود خود را شقو رق گرفتم. شاید حال زارم را دیدهبود و گمان کردهبود مستم؟ فروش مشروب به مستان ممنوع است. – به خیر گذشت!
سر راه به شرکتمان رفتم. اکنون ساعت شش بعد از ظهر بود و جز کسانی در اتاقهای دورافتادهای، کسی در ساختمان نبود. میز کوچکی را در یکی از اتاقهای طبقهی دوم نشان کردهبودم. نفسزنان به طبقهی دوم رسیدم، و میز را برداشتم: عجب سنگین بود! هیچ به قیافهاش نمیآمد! یا من بودم که رمقی نداشتم؟ هنوهن کنان پایینش آوردم، خریدهایم را توی ماشین جابهجا کردم، صندلیهای عقب را خواباندم، و نالهکنان میز را آن پشت جا دادم. امیدوار بودم که دخترم بپسنددش!
به خانه که رسیدم، همینقدر رسیدم که خریدهایم را افتان و خیزان جابهجا کنم، و یک ایمیل به دخترم بزنم و بنویسم که میز توی ماشین حاضر است و هر وقت که بخواهند میتوانند بیایند و آن را ببرند؛ اگر بخواهند، میتوانند فردا در ضمن اینجا با مهمانانم شام بخورند، وگرنه میتوانم مقداری میرزاقاسمی بدهم که با خود ببرند – و بعد همین قدر نیرو در تنم ماندهبود که با لرز زیر پتو بخزم.
این بار تلفن دخترم بود که بیدارم کرد. میخواست وزن و اندازهی میز را بداند! خانهی او در طبقهی چهارم ساختمانی بیآسانسور است و بالا بردن و پایین آوردن چیزهای بزرگ و سنگین برایشان عذابیست. توضیح دادم، و او قدری به فکر فرو رفت. پرسید که آیا میشود آن را با اتوبوس ببرند؟ گفتم که اگر پایههایش را باز کنند، میشود. داشت حساب میکرد که اگر با ماشین من ببرندش، باید چهار بار بیایند و بروند، و با شرمندگی میگفت که شاید از آن صرفنظر کنند و بهجای میز از یک کارتون خالی استفاده کنند. میپرسید که آیا آوردن آن از سر کارم خیلی سخت بوده؟! برایش توضیح دادم که هیچ جای شرمندگی نیست و اگر پشیمان شدهاند هیچ مسألهای نیست و میز را سر جایش بر میگردانم. قرار شد بیشتر فکر کنند و دیرتر خبر دهد.
ساعت 8 شب بود. باید چیزی میخوردم. چطور است یک آبجو بنوشم، شاید درد شکمم را قدری تسکین دهد؟ و در واقع هم دردم کمتر شد! اما چه بخورم؟ گوشت خریدهبودم که استیک درست کنم، اما نه حال درست کردنش را داشتم، و نه اشتهای خوردنش را. یک قوطی کنسرو ماهی تون باز کردم. شاید یک سال بود که از این کنسروها نخوردهبودم. فکر کردم که شاید بو و طعم تند آن باعث شود که بتوانم بخورمش. اما عجب شور بود این کنسرو! تا بهحال هرگز اینهمه شوری در کنسرو ماهی تون احساس نکردهبودم. پیازهای چشایی من بود که حساس شدهبود، یا این قوطی و این مارک اینقدر شور بود؟ به هر جان کندنی بود، چند لقمه به زور شراب سفید بلعیدم.
اندکی به مقدمات آشپزیهای فردا پرداختم، ظرفهای مانده را شستم، اما ساعت دهونیم بود که دیگر باتریم تمام شد و چارهای جز پناه بردن به شکنجهگاه رختخواب برایم نماند، و همان داستان تکراری دو شب گذشته.
ساعت 9 صبح، کمی بهتر از دیروز، برخاستم. بیحالیم کمتر شدهبود. تب و لرز نداشتم. صبحانه خوردم، و آمادگیهای میهمانی آغاز شد: به موازات آشپزی، خانه باید جارو شود و همه جا گردگیری شود؛ خودم هم باید آراسته و شاداب باشم؛ باید ریشم را بتراشم و دوش بگیرم؛ حمام و دستشویی باید برق بزند؛ آشپزخانه باید بدرخشد؛ اتاق پذیرایی باید بدرخشد و شیک و آراسته باشد؛ حتی اتاق خواب باید مرتب و تمیز باشد، هرچند که کسی از مهمانان قرار نیست وارد آن شود. هیچ جا نباید گردی نشستهباشد. رومیزی غذاخوری را باید عوض کرد؛ میز کوتاه اتاق پذیرایی را باید چید. چه خوب که پنجره ها را هفتهی پیش پاک کردم. میوهها را باید شست. سبزیها را باید شست. باید سالاد درست کرد. زعفران، زعفران نباید فراموش شود!
دخترم زنگ زد و با کلی شرمندگی گفت که میز را نمیخواهند و مشکل را به شکل دیگری حل میکنند. پیشنهاد کردم که این وسط وقتی پیدا کنم و میز را برایشان ببرم، اما او بیشتر به فکر آن بود که بعد از انجام کار، میزی را که لازم ندارند، چه کنند، و پیشنهادم را رد کرد. باشد! عیبی ندارد. برش میگردانم سر جایش.
سروته ناهار را بار دیگر با نان و ماست هم آوردم. اشتها به چیز دیگری نداشتم. بعد از ناهار ناگهان باتریم ته کشید و خود را روی تخت انداختم. پس از ساعتی خواب تکه و پاره به خود نهیب زدم که باید برخیزم و به کارها برسم. برخاستم. بشور، پاک کن، بپز، سرخ کن، بچین... و در تبوتاب این کارها ناگهان دست راستم چنگ شد – آه از این عذاب قدیمی... همیشه حین کار شدید و اغلب در آستانهی میهمانیهای بزرگ به سراغم میآید. پانزده بیست سال پیش که تنها نیمی از کارهای میهمانی از قبیل خرید و تمیز کردن و مرتب کردن خانه به عهدهی من بود و همسرم آشپزی میکرد، نیز به سراغم میآمد، و یک بار نزدیک بود یک سینی چای داغ را روی پاهای ناهید خانم رها کنم: درست در لحظهای که سینی را پیش میبردم تا او چای بردارد، ناگهان دست راستم چنگ شد، او داشت دستش را پیش میآورد که من دستم را پس کشیدم، سینی را روی میز رها کردم و کوشیدم با دست چپ انگشتان چنگشده و دردناک دست راستم را صاف کنم. ناهید خانم شگفتزده نگاهم میکرد و با دیدن چهرهی درهمکشیده از دردم زیر لب و گویی با خود گفت: "طفلک دستش سوخت از چایی!" انگشتانم را صاف کردم، لبخندی زدم، با احتیاط سینی را بلند کردم، و گفتم: "نه، ببخشید، تیزی لبهی سینی بد جایی افتاد و اذیتم کرد، بفرمایید!"
فقط دم مهمانیها نیست و هنگام شستن یا تعمیر ماشین و تعویض چرخهای آن نیز به سراغم میآید. به گمانم از این زهرماریهای ارثیست. یادم میآید که پدر بزرگم نیز گاه مینالید که دستهایش چنگ میشود. عمهام نیز پیش مادرم که همهچیزدان خاندان پدری بود گاه شکایت میآورد که: "آی عیشرت خانیم [کوکب خانم] منیم ال لریم بئله چنگ اولهی. بیلمییم نهینییم" [دستهام هی چنگ میشن، نمیدونم چیکار کنم]. آنجا، در گاراژ شرکت محل کارم، اغلب به چرخ سوم ماشین که میرسم، چنگ شدن دستهایم آغاز میشود. آن قدیمها گاه از شدت درد فریادم، در درون و در سکوت، به آسمان میرفت، آچار را روی زمین رها میکردم، و میکوشیدم انگشتانم را صاف کنم. لحظاتی نفسنفس میزدم، دندانها را بر هم میفشردم، در دل به زمین و زمان دشنام میدادم، و تا میخواستم دستم را بهسوی آچار دراز کنم، باز چنگ میشد. و همیشه تنها بودم. همکارانم را دیده بودم که همواره با نامزدشان، همسرشان، دوستشان، پسرشان میآمدند و آنجا با هم کار میکردند، من اما گاه دخترم را میآوردم و زمانی که هنوز در خانه کامپیوتر نداشتیم آن بالا در اتاق کارم مینشاندمش تا با کامپیوتر من بازی کند، و خود این پایین توی چالهی زیر ماشین با خود فکر میکردم که اگر پاهایم هم چنگ شوند و نتوانم خود را بیرون بکشم، چه باید بکنم؟ خیر! تلفن موبایل هنوز اختراع نشدهبود! و شاید برای همین است که ساختن چالههای سنتی تعمیرکاری در گاراژهای سوئد از سالها پیش ممنوع شده و باید از این جکهایی داشت که ماشین را تا بالای سرتان بالا میبرد. میگویند که گاز کشندهی مونوکسید کربن آن پایین ته چاله جمع میشود، و تازه اگر حادثهای برای تعمیرکار درون چاله پیش آید، در آوردن او آسان نیست.
باید گوجهها را بشویم، باید این بادمجانها را خرد کنم و سرخ کنم، باید این یکی بادمجانها را پوست بکنم و له کنم. الآن هیچ وقت خوبی برای چنگ شدن دستها نیست. در دل به دستهایم، یا شاید به خودم نهیب میزنم: نه! آی...، نه! آروم! آروم باش! یواش...، آهان... – و کار را ادامه میدهم. نزدیک پایان کار با هر کوچکترین حرکتی، و اکنون هر دو دستم، چنگ میشوند. از شدت درد دندان بر هم میفشارم، انگشتانم را میکشم و صاف میکنم، اما بیدرنگ با درد و تشنج بیشتری چنگ میشوند. دقایقی مانده به ساعت شش، کارها را کموبیش تمام کردهام که هر دو بازویم دیگر دارند چوبهای خشکی میشوند: آی، نه، آروم! ول کن! ولش کن گفتم! آی، آی. کاش مهمانها همین لحظه وارد نشوند. یا شاید هم برعکس، شاید با آمدنشان حواسم پرت شود و این حمله از سر بگذرد؟ من که نمیدانم علت اصلی این حملههای تشنج چیست.
باید جایی دراز بکشم. روی تخت نه، جایش میماند و آنوقت تخت دیگر صاف نیست! روی زمین هم سخت است. روی صندلی راحتی اتاق خواب مینشینم، پشتم را و سرم را تکیه میدهم، پاهایم را روی صندلی دیگری دراز میکنم، چشمانم را میبندم و نفسهای عمیق میکشم. سالهاست به این نتیجه رسیدهام که انسان بههنگام درد کشیدن تنهاتر از همیشه است. درد کشیدن در تنهایی مطلق صورت میگیرد. هیچ کس دیگری نمیداند، و نمیتواند بداند که شما چهقدر درد میکشید. تنها و تنها خود انسان دردمند است که در تنهایی مطلق خود درد میکشد و میداند چهقدر درد میکشد. در آینده شاید دستگاههایی بسازند تا بتوان با الکترودهایی با سیم یا بیسیم، احساس درد را از مغزی به مغز دیگر انتقال داد، و تنها در آن هنگام است که میتوان گفت: حالا بکش!
تشنجهای خفیفی میآید و میرود. از تشنجهای شدید خبری نیست. پس تا مهمانان نیامدهاند بلند شوم و میز غذاخوری را بچینم. با چند بار چنگ شدن و صاف شدن انگشتان میز هم چیده میشود. ساعت از ششونیم هم گذشته، اما از مهمانان خبری نیست. آدمهای مرتب و منظمی هستند و بعید است دیر کنند. من که نوشتهبودم ساعت 18. نکند 18 را 8 خوانده اند؟ ولی نه، اینجا هیچکس اینقدر دیر به مهمانی نمیرود. حتی اگر اشتباه نوشتهبودم، میفهمیدند که منظورم شش بعد از ظهر بوده. شاید اتوبوس دیر کرده، یا شاید پل سر راه که کشتی از زیرش رد میشود بلند شده؟ دیگر وقتش است که برنج را بار بگذارم.
برنج را چند بار هم میزنم و دقت میکنم که آشغالی تویش نباشد، و درست لحظهای که شیر آب را رویش میگیرم، یک رقم 12 از متن ایمیلم برای مهمانان پیش چشمم میآید، و دستم سست میشود: 12؟ من دوازدهم دعوتشان کردم؟ ولی امروز که دوازدهم نیست! امروز پنجم است! برنج خیس را رها میکنم و بهسوی کامپیوتر میدوم: آری، هفتهی بعد قرار است بیایند! همهی بار انرژی از تنم میرود و نای برخاستن از صندلی را ندارم. نمیدانم در کجای هذیانهای تبآلود چند روز گذشته این هفته را با هفتهی آینده قاطی کردهام.
به زوجی از دوستان در همسایگی زنگ میزنم و دعوتشان میکنم. آنان به حواسپرتیم میخندند. چه میدانند که در این چند روز چه بر من رفته؟ سپاسگزاری میکنند و میگویند که شام خوردهاند. به زوج دیگری کمی دورتر زنگ میزنم، اما گوشی را بر نمیدارند. پیداست که در مهمانی دیگری هستند. دوستان دیگر دورتراند و تکاندادنشان آسان نیست. تازه، دارد دیر میشود و بعید است بتوان کسی را پیدا کرد که تا این ساعت شام نخوردهباشد یا در این شب تعطیل برنامهای نداشتهباشد.
شکمدردم خیلی کم شده، و برای نخستین بار در سه روز گذشته خود را به ضیافتی در تنهایی به مهمانی خورش مرغ و بادمجان دستپخت خودم میبرم. نه، بد چیزی نشده!
چهارشنبهی بعد از تعطیلی روز کارگر سر کار که رفتم، حالم خوب بود. از کار که برگشتم، رفتم سراغ پاک کردن شیشههای پنجرهی اتاق خواب که ماندهبود و نرسیدهبودم توی تعطیلیها پاکش کنم. آخرهای همین کار بود که احساس بیحالی کردم، و شب که توی رختخواب میرفتم، ناگهان لرزم گرفت. زود خوابم برد، اما تا صبح بارها بیدار شدم، گاه با لرز، و گاه خیس عرق. شکمم سخت درد میکرد. همان نیمهشبی دوسه قاشق ماست خوردم، اما سودی نداشت.
صبح با شکمدرد و بیحالی عجیبی شکنجهگاه رختخواب را ترک کردم. با سری گیج، و نالان، ریشم را تراشیدم. افتان و خیزان چای درست کردم، نان گرم کردم، و به امید آنکه چای داغ درد شکم را تخفیف دهد، به هر زحمتی بود چند لقمهای به کمک چای فرو دادم. داروهایی را که صبح هر روز باید بخورم، نمیشود شکم خالی خورد. چای بود، یا داروها که حالم را قدری بهتر کرد و رفتم سر کار.
در میانهی جلسهای شکمدرد و دلپیچه به سراغم آمد. با اینحال توانستم گزارشم را بدهم و تا پایان جلسه بنشینم. اما اکنون درد شدت یافتهبود و مجبور شدم قرص مسکنی را که برای احتیاط با خود آوردهبودم، بخورم، و این قرص عرقم را در آورد. درد دو ساعتی دست از سرم برداشت، و بار دیگر دلپیچهها شروع شد. با همهی گیجی و بیحالی، پشت کامپیوتر بهخود پیچیدم، محاسبهکردم، کد نوشتم، به خود پیچیدم، محاسبه کردم، منحنی کشیدم...
عصر با دخترم قرار داشتم. بعد از مدتها هوس کردهبود کباب چنجه بخورد. رفتیم به رستوران ایرانی ونک. سالها بود به این رستوران نیامدهبودم. جایش عوض شده. خوراک خوب بود، و خیلی زیاد. هر دومان مقدار زیادی باقی گذاشتیم. پیش دخترم هیچ به روی خود نیاوردم که از شدت درد نزدیک است لبهی میز را گاز بزنم. او تعریف کرد که دوستمان سیروس، که پدر یکی از نزدیکترین دوستان خود اوست، چگونه دلیرانه با سرطان لوزالمعده در نبرد است، و داغم را تازه کرد: از نزدیک شاهد نبرد سه تن با این مخوفترین نوع سرطان بودهام و با آنان رنج بردهام. علایم آن را میدانم، و شکمدرد من ربطی به آن ندارد. صحبتهای دیگر دخترم که این تلخی را نداشت و شیرین بود سرم را گرم کرد و دوغ نعنادار کمی حالم را جا آورد. اما شب که به خانه رسیدم باز تب و لرز داشتم. باز تا صبح توی رختخواب شکنجه شدم. بارها با لرز یا خیس عرق و با درد بیدار شدم. درجه بگذارم؟ که چی بشود؟ یک عددی نشان میدهد: 38، یا 39، بالاتر، یا پایینتر. چه فرقی میکند؟ باز یک مسکن خوردم و دو ساعتی بیهوش شدم.
صبح جمعه بیحالتر از دیروز خود را از رختخواب بیرون کشیدم. اکنون بهزحمت میتوانستم روی پا بند شوم. دلپیچه دستبردار نبود. به هر جانکندنی بود مراسم صبح و صبحانه را بهجا آوردم و با پررویی تمام راهی کارم شدم. مهمانی فردا را بگو! سه نفر را که باهاشان رودرواسی دارم، فردا برای شام دعوت کردهام. باید خرید کنم؛ باید خانه را آبوجارو کنم؛ باید آشپزی کنم...
ولی نه! امروز حالم خیلی بدتر از دیروز بود. با بیحالی پشت کامپیوتر نشستهبودم و حتی نای دگمه زدن نداشتم. دلپیچه کلافهام کردهبود. چند بار دست به شکم گرفتم و خم و راست شدم و به خود پیچیدم. سودی نداشت. کمکی نکرد. تا ساعت دهونیم تاب آوردم، اما بیشتر نتوانستم. کامپیوتر را خاموش کردم، برخاستم، کتم را پوشیدم و بارانی را روی آن کشیدم: اینجا، در قلب بهار، هنوز فقط هفت درجه گرما داریم! سرم را به درون اتاق همکارم بردم و گفتم: - بد جوری بیحالم. میرم خونه که بخوابم. لبخندی زد و گفت: - مواظب خودت باش! تشکر کردم و رفتم. ساعت 11 بود که توی رختخوابم شیرجه رفتم و بیدرنگ خوابم برد.
صدای زنگ تلفن بیدارم کرد:
- الو، سلام، یاننه هستم...
- سلام...؟
- امروز دیگه نمیایی سر کار؟
یاننه Janne یکی از دوستداشتنیترین همکارانم است، اگر کس دیگری بود، شاید دشنامش میدادم.
- نه، چطور مگه؟
- برنامه رو باید تغییرش بدیم...
- کدوم برنامه؟
- گاز اسیدی با آب...
- کدوم آزمایشگاه؟
- آزمایشگاه کیو Q
- چه تغییری؟
- باید دبی جرمی گاز ورودی به سیستم رو هم محاسبه کنیم... ولی حالا میذاریمش برای دوشنبه...
خوابآلود گفتم: - باشه، - و در دل اندیشیدم: ایبابا، تو که میخواستی بذاریش برای دوشنبه، چرا از این خواب بیهوشی بیدارم کردی؟ اما، خب، یاننه بود، این مرد نازنین، و قول دادم که دوشنبه این محاسبه را هم در برنامهی کامپیوتر وارد کنم.
ساعت دوی بعد از ظهر بود. هنوز ناهار نخوردهبودم. تلوتلوخوران نان گرم کردم و کمی نان و ماست را به زحمت فرو دادم. حتی نای نان جویدن را هم نداشتم. چهم شد آخر؟ یادم نمیآمد پیشتر جز هنگام آنفلوآنزاهای سخت اینقدر بیرمق شدهباشم. سیزده سال بود که با همهی دردهای بیدرمانی که دارم، هیچ غیبت بیماری از کار نداشتم. آن سیزده سال پیش هم افتادهبودم و پایم شکستهبود. این شکمدرد چه بود؟ شبیه آن را، همراه با تب، هرگز نداشتم.
نه، باید برخاست و به کارها رسید. فردا مهمان دارم. باید این سه پاکت بزرگ پر از بطریهای خالی، شیشههای مربا، قوطیهای کنسرو، و ظرفهای پلاستیکی را که گوشهی آشپزخانه را گرفته، ببرم و در "ایستگاه محیط زیست" هر یک را به زبالهدانی مخصوص خودش بیاندازم. زشت است جلوی مهمان اینجا باشند. باید خرید کنم. کلی چیزها برای مهمانی لازم است. و بعد، دخترم پس فردا میخواهد نیمی از مجموعهی لباسهایش را ببرد به "شپشبازار"ی که از قضا در خیابان خودشان برپا میشود به فروش بگذارد، اما میز مناسبی ندارد، و من قول دادهام که یکی از میزهایی را که همین روزها سر کارم داریم میریزیم دور برایش بردارم تا با همزیش بیایند، ماشینم را قرض بگیرند، و ببرند.
هنگامیکه کاری هست که باید انجامش داد، گویی نیروهایی از جاهایی ناشناخته از وجودم بیرون میزنند و روی پا نگاهم میدارند. لباس پوشیدم، دور ریختنیها را تا سر کوچه بردم و همانجا گذاشتمشان تا بروم و ماشین را بیاورم. گامهایم لرزان بود. میترسیدم رهگذران خیال کنند که مستم. از شدت درد دلم میخواست دلم را بگیرم و چمباتمه بزنم. اما نه، باید صاف راه رفت! ماشین را آوردم، بار زدم، و به نزدیکترین "ایستگاه محیط زیست" رفتم. هنگام انداختن بطریها و شیشهها بیاختیار ناله میکردم: مادرکم، این چه دردی بود که گرفتم؟ آخر چرا مرا زاییدی؟
توی راهروهای بین قفسههای فروشگاه بزرگ مواد غذایی گیجتر از همیشه بودم. چیزهایی را که میخواستم بهزحمت پیدا میکردم. گاه به بهانهی گذاشتن چیزی توی چرخدستی شکمم را به دستگیرهی آن میفشردم تا از دردم بکاهم. توی مشروبفروشی، که اینجا انحصاریست، صندوقدار به شکلی غیر عادی در قیافهام دقیق شد. زود خود را شقو رق گرفتم. شاید حال زارم را دیدهبود و گمان کردهبود مستم؟ فروش مشروب به مستان ممنوع است. – به خیر گذشت!
سر راه به شرکتمان رفتم. اکنون ساعت شش بعد از ظهر بود و جز کسانی در اتاقهای دورافتادهای، کسی در ساختمان نبود. میز کوچکی را در یکی از اتاقهای طبقهی دوم نشان کردهبودم. نفسزنان به طبقهی دوم رسیدم، و میز را برداشتم: عجب سنگین بود! هیچ به قیافهاش نمیآمد! یا من بودم که رمقی نداشتم؟ هنوهن کنان پایینش آوردم، خریدهایم را توی ماشین جابهجا کردم، صندلیهای عقب را خواباندم، و نالهکنان میز را آن پشت جا دادم. امیدوار بودم که دخترم بپسنددش!
به خانه که رسیدم، همینقدر رسیدم که خریدهایم را افتان و خیزان جابهجا کنم، و یک ایمیل به دخترم بزنم و بنویسم که میز توی ماشین حاضر است و هر وقت که بخواهند میتوانند بیایند و آن را ببرند؛ اگر بخواهند، میتوانند فردا در ضمن اینجا با مهمانانم شام بخورند، وگرنه میتوانم مقداری میرزاقاسمی بدهم که با خود ببرند – و بعد همین قدر نیرو در تنم ماندهبود که با لرز زیر پتو بخزم.
این بار تلفن دخترم بود که بیدارم کرد. میخواست وزن و اندازهی میز را بداند! خانهی او در طبقهی چهارم ساختمانی بیآسانسور است و بالا بردن و پایین آوردن چیزهای بزرگ و سنگین برایشان عذابیست. توضیح دادم، و او قدری به فکر فرو رفت. پرسید که آیا میشود آن را با اتوبوس ببرند؟ گفتم که اگر پایههایش را باز کنند، میشود. داشت حساب میکرد که اگر با ماشین من ببرندش، باید چهار بار بیایند و بروند، و با شرمندگی میگفت که شاید از آن صرفنظر کنند و بهجای میز از یک کارتون خالی استفاده کنند. میپرسید که آیا آوردن آن از سر کارم خیلی سخت بوده؟! برایش توضیح دادم که هیچ جای شرمندگی نیست و اگر پشیمان شدهاند هیچ مسألهای نیست و میز را سر جایش بر میگردانم. قرار شد بیشتر فکر کنند و دیرتر خبر دهد.
ساعت 8 شب بود. باید چیزی میخوردم. چطور است یک آبجو بنوشم، شاید درد شکمم را قدری تسکین دهد؟ و در واقع هم دردم کمتر شد! اما چه بخورم؟ گوشت خریدهبودم که استیک درست کنم، اما نه حال درست کردنش را داشتم، و نه اشتهای خوردنش را. یک قوطی کنسرو ماهی تون باز کردم. شاید یک سال بود که از این کنسروها نخوردهبودم. فکر کردم که شاید بو و طعم تند آن باعث شود که بتوانم بخورمش. اما عجب شور بود این کنسرو! تا بهحال هرگز اینهمه شوری در کنسرو ماهی تون احساس نکردهبودم. پیازهای چشایی من بود که حساس شدهبود، یا این قوطی و این مارک اینقدر شور بود؟ به هر جان کندنی بود، چند لقمه به زور شراب سفید بلعیدم.
اندکی به مقدمات آشپزیهای فردا پرداختم، ظرفهای مانده را شستم، اما ساعت دهونیم بود که دیگر باتریم تمام شد و چارهای جز پناه بردن به شکنجهگاه رختخواب برایم نماند، و همان داستان تکراری دو شب گذشته.
ساعت 9 صبح، کمی بهتر از دیروز، برخاستم. بیحالیم کمتر شدهبود. تب و لرز نداشتم. صبحانه خوردم، و آمادگیهای میهمانی آغاز شد: به موازات آشپزی، خانه باید جارو شود و همه جا گردگیری شود؛ خودم هم باید آراسته و شاداب باشم؛ باید ریشم را بتراشم و دوش بگیرم؛ حمام و دستشویی باید برق بزند؛ آشپزخانه باید بدرخشد؛ اتاق پذیرایی باید بدرخشد و شیک و آراسته باشد؛ حتی اتاق خواب باید مرتب و تمیز باشد، هرچند که کسی از مهمانان قرار نیست وارد آن شود. هیچ جا نباید گردی نشستهباشد. رومیزی غذاخوری را باید عوض کرد؛ میز کوتاه اتاق پذیرایی را باید چید. چه خوب که پنجره ها را هفتهی پیش پاک کردم. میوهها را باید شست. سبزیها را باید شست. باید سالاد درست کرد. زعفران، زعفران نباید فراموش شود!
دخترم زنگ زد و با کلی شرمندگی گفت که میز را نمیخواهند و مشکل را به شکل دیگری حل میکنند. پیشنهاد کردم که این وسط وقتی پیدا کنم و میز را برایشان ببرم، اما او بیشتر به فکر آن بود که بعد از انجام کار، میزی را که لازم ندارند، چه کنند، و پیشنهادم را رد کرد. باشد! عیبی ندارد. برش میگردانم سر جایش.
سروته ناهار را بار دیگر با نان و ماست هم آوردم. اشتها به چیز دیگری نداشتم. بعد از ناهار ناگهان باتریم ته کشید و خود را روی تخت انداختم. پس از ساعتی خواب تکه و پاره به خود نهیب زدم که باید برخیزم و به کارها برسم. برخاستم. بشور، پاک کن، بپز، سرخ کن، بچین... و در تبوتاب این کارها ناگهان دست راستم چنگ شد – آه از این عذاب قدیمی... همیشه حین کار شدید و اغلب در آستانهی میهمانیهای بزرگ به سراغم میآید. پانزده بیست سال پیش که تنها نیمی از کارهای میهمانی از قبیل خرید و تمیز کردن و مرتب کردن خانه به عهدهی من بود و همسرم آشپزی میکرد، نیز به سراغم میآمد، و یک بار نزدیک بود یک سینی چای داغ را روی پاهای ناهید خانم رها کنم: درست در لحظهای که سینی را پیش میبردم تا او چای بردارد، ناگهان دست راستم چنگ شد، او داشت دستش را پیش میآورد که من دستم را پس کشیدم، سینی را روی میز رها کردم و کوشیدم با دست چپ انگشتان چنگشده و دردناک دست راستم را صاف کنم. ناهید خانم شگفتزده نگاهم میکرد و با دیدن چهرهی درهمکشیده از دردم زیر لب و گویی با خود گفت: "طفلک دستش سوخت از چایی!" انگشتانم را صاف کردم، لبخندی زدم، با احتیاط سینی را بلند کردم، و گفتم: "نه، ببخشید، تیزی لبهی سینی بد جایی افتاد و اذیتم کرد، بفرمایید!"
فقط دم مهمانیها نیست و هنگام شستن یا تعمیر ماشین و تعویض چرخهای آن نیز به سراغم میآید. به گمانم از این زهرماریهای ارثیست. یادم میآید که پدر بزرگم نیز گاه مینالید که دستهایش چنگ میشود. عمهام نیز پیش مادرم که همهچیزدان خاندان پدری بود گاه شکایت میآورد که: "آی عیشرت خانیم [کوکب خانم] منیم ال لریم بئله چنگ اولهی. بیلمییم نهینییم" [دستهام هی چنگ میشن، نمیدونم چیکار کنم]. آنجا، در گاراژ شرکت محل کارم، اغلب به چرخ سوم ماشین که میرسم، چنگ شدن دستهایم آغاز میشود. آن قدیمها گاه از شدت درد فریادم، در درون و در سکوت، به آسمان میرفت، آچار را روی زمین رها میکردم، و میکوشیدم انگشتانم را صاف کنم. لحظاتی نفسنفس میزدم، دندانها را بر هم میفشردم، در دل به زمین و زمان دشنام میدادم، و تا میخواستم دستم را بهسوی آچار دراز کنم، باز چنگ میشد. و همیشه تنها بودم. همکارانم را دیده بودم که همواره با نامزدشان، همسرشان، دوستشان، پسرشان میآمدند و آنجا با هم کار میکردند، من اما گاه دخترم را میآوردم و زمانی که هنوز در خانه کامپیوتر نداشتیم آن بالا در اتاق کارم مینشاندمش تا با کامپیوتر من بازی کند، و خود این پایین توی چالهی زیر ماشین با خود فکر میکردم که اگر پاهایم هم چنگ شوند و نتوانم خود را بیرون بکشم، چه باید بکنم؟ خیر! تلفن موبایل هنوز اختراع نشدهبود! و شاید برای همین است که ساختن چالههای سنتی تعمیرکاری در گاراژهای سوئد از سالها پیش ممنوع شده و باید از این جکهایی داشت که ماشین را تا بالای سرتان بالا میبرد. میگویند که گاز کشندهی مونوکسید کربن آن پایین ته چاله جمع میشود، و تازه اگر حادثهای برای تعمیرکار درون چاله پیش آید، در آوردن او آسان نیست.
باید گوجهها را بشویم، باید این بادمجانها را خرد کنم و سرخ کنم، باید این یکی بادمجانها را پوست بکنم و له کنم. الآن هیچ وقت خوبی برای چنگ شدن دستها نیست. در دل به دستهایم، یا شاید به خودم نهیب میزنم: نه! آی...، نه! آروم! آروم باش! یواش...، آهان... – و کار را ادامه میدهم. نزدیک پایان کار با هر کوچکترین حرکتی، و اکنون هر دو دستم، چنگ میشوند. از شدت درد دندان بر هم میفشارم، انگشتانم را میکشم و صاف میکنم، اما بیدرنگ با درد و تشنج بیشتری چنگ میشوند. دقایقی مانده به ساعت شش، کارها را کموبیش تمام کردهام که هر دو بازویم دیگر دارند چوبهای خشکی میشوند: آی، نه، آروم! ول کن! ولش کن گفتم! آی، آی. کاش مهمانها همین لحظه وارد نشوند. یا شاید هم برعکس، شاید با آمدنشان حواسم پرت شود و این حمله از سر بگذرد؟ من که نمیدانم علت اصلی این حملههای تشنج چیست.
باید جایی دراز بکشم. روی تخت نه، جایش میماند و آنوقت تخت دیگر صاف نیست! روی زمین هم سخت است. روی صندلی راحتی اتاق خواب مینشینم، پشتم را و سرم را تکیه میدهم، پاهایم را روی صندلی دیگری دراز میکنم، چشمانم را میبندم و نفسهای عمیق میکشم. سالهاست به این نتیجه رسیدهام که انسان بههنگام درد کشیدن تنهاتر از همیشه است. درد کشیدن در تنهایی مطلق صورت میگیرد. هیچ کس دیگری نمیداند، و نمیتواند بداند که شما چهقدر درد میکشید. تنها و تنها خود انسان دردمند است که در تنهایی مطلق خود درد میکشد و میداند چهقدر درد میکشد. در آینده شاید دستگاههایی بسازند تا بتوان با الکترودهایی با سیم یا بیسیم، احساس درد را از مغزی به مغز دیگر انتقال داد، و تنها در آن هنگام است که میتوان گفت: حالا بکش!
تشنجهای خفیفی میآید و میرود. از تشنجهای شدید خبری نیست. پس تا مهمانان نیامدهاند بلند شوم و میز غذاخوری را بچینم. با چند بار چنگ شدن و صاف شدن انگشتان میز هم چیده میشود. ساعت از ششونیم هم گذشته، اما از مهمانان خبری نیست. آدمهای مرتب و منظمی هستند و بعید است دیر کنند. من که نوشتهبودم ساعت 18. نکند 18 را 8 خوانده اند؟ ولی نه، اینجا هیچکس اینقدر دیر به مهمانی نمیرود. حتی اگر اشتباه نوشتهبودم، میفهمیدند که منظورم شش بعد از ظهر بوده. شاید اتوبوس دیر کرده، یا شاید پل سر راه که کشتی از زیرش رد میشود بلند شده؟ دیگر وقتش است که برنج را بار بگذارم.
برنج را چند بار هم میزنم و دقت میکنم که آشغالی تویش نباشد، و درست لحظهای که شیر آب را رویش میگیرم، یک رقم 12 از متن ایمیلم برای مهمانان پیش چشمم میآید، و دستم سست میشود: 12؟ من دوازدهم دعوتشان کردم؟ ولی امروز که دوازدهم نیست! امروز پنجم است! برنج خیس را رها میکنم و بهسوی کامپیوتر میدوم: آری، هفتهی بعد قرار است بیایند! همهی بار انرژی از تنم میرود و نای برخاستن از صندلی را ندارم. نمیدانم در کجای هذیانهای تبآلود چند روز گذشته این هفته را با هفتهی آینده قاطی کردهام.
به زوجی از دوستان در همسایگی زنگ میزنم و دعوتشان میکنم. آنان به حواسپرتیم میخندند. چه میدانند که در این چند روز چه بر من رفته؟ سپاسگزاری میکنند و میگویند که شام خوردهاند. به زوج دیگری کمی دورتر زنگ میزنم، اما گوشی را بر نمیدارند. پیداست که در مهمانی دیگری هستند. دوستان دیگر دورتراند و تکاندادنشان آسان نیست. تازه، دارد دیر میشود و بعید است بتوان کسی را پیدا کرد که تا این ساعت شام نخوردهباشد یا در این شب تعطیل برنامهای نداشتهباشد.
شکمدردم خیلی کم شده، و برای نخستین بار در سه روز گذشته خود را به ضیافتی در تنهایی به مهمانی خورش مرغ و بادمجان دستپخت خودم میبرم. نه، بد چیزی نشده!
22 April 2012
گلزاری در شورهزار
چنین است که در شورهزارها هم گل میروید.
با سپاس از محمد ا. گرامی.
[کلیپ ویدئو دیگر موجود نیست]
پینوشت: با سپاس از شهره گرامی، این عکس [دیگر موجود نیست] بیهمتای برنده جایزه نخست در زمینهی هنرها را از دست ندهید. یکی از اعضای همین ارکستر است که دارد تمرین میکند.
با سپاس از محمد ا. گرامی.
[کلیپ ویدئو دیگر موجود نیست]
پینوشت: با سپاس از شهره گرامی، این عکس [دیگر موجود نیست] بیهمتای برنده جایزه نخست در زمینهی هنرها را از دست ندهید. یکی از اعضای همین ارکستر است که دارد تمرین میکند.
16 April 2012
خوب، بد، زشت
همانگونه که کسانی خوردنیها و نوشیدنیها را مزمزه میکنند تا بیشتر و طولانیتر از آن لذت ببرند، من از کودکی صدا را "مزمزه" میکردم: تلنگری به لولهای میزدم، گوشم را به آن میچسباندم، پژواکهای شگفتانگیز "دنننن...گ..." را در آن گوش میدادم، و درست همانگونه که کسانی از مزهی بستنی یا میوهای لذت میبرند، پر در میآوردم، پرواز میکردم.
بارها با باز کردن سنجاق قفلی، با میخ کوبیدن بر یک قوطی، با سیم برق، چیزهایی ساختم که فقط همان "دنننن...گ..."شان به پروازم در میآورد. خیال میکردم که این را جایی نوشتهام، اما پیدایش نمیکنم: عمویم ویولون قراضهای داشت که کشیدن آرشه بر سیمهایش صداهایی گوشخراش ایجاد میکرد. اما من راهش را یافتهبودم که با آن چه میتوان کرد – کاری ممنوع: ویولون را میدزدیدم، خود را با آن در یک کمد لباس پنهان میکردم، و بهجای آرشه، با یک میخ بر تارهای آن زحمه میزدم، گوشم را بر کاسهی ساز میچسباندم، و "دنننن...گ..."ها را تا محوشدنشان دنبال میکردم: همین یک پژواک ساده به آسمان میبردم؛ سراپای وجودم با همان پژواک هماهنگ میشد، خود را و جهان را فراموش میکردم... آه چه احساس شگفتانگیزی...
شعلههای این عشق به موسیقی چیزی نبود که از چشم پدر و مادر پنهان بماند. اما در آن شهرستان دورافتاده، که تعداد مسجدهایش بیش از تعداد بقالیهایش بود، امکانات چندانی برای آموزش موسیقی وجود نداشت. امکانات نبود! یک ساز دهنی برایم خریدند، که نتوانستم جز "هیها، هیها..." چیزی از آن در آورم، و یک تمبک سفالی خریدند، که با آن هم به جایی نرسیدم: ساز مضرابی میخواستم: گیتار... گیتار...
همان عمویی که ویولون داشت، پس از دیدن فیلم "دکتر ژیواگو" در سینمای اردبیل یک "بالالایکا" برای برادر کوچکتر از من ساخت. منتها عموی دلبند و مهربان و موسیقیدوستم تنها شکل سهگوش جلوی بالالایکا را در فیلم دیدهبود و نمیدانست که پشت این ساز نیز کرویست: چیزی با دو سطح تخت ساختهبود، با سیمهایی که هیچ معلوم نبود در اصل برای کدام ساز هستند، با طولی ناهمساز، بدون پردهبندی، بی هیچ دانشی از ساختن ساز یا موسیقی – این تنها یک اسباب بازی بود که انگشت بر تارهایش میزدی و "زیمزیم" ناهنجاری از آن بر میخواست. و همین...
سالها گذشت، بیساز. و من هنوز گاه با تلنگر زدن به جام بلورین کنیاک و بردنش به نزدیک گوشم، دوستان و پیرامونیان را کلافه میکنم. و هنوز راهپلههای بتونی با نردههای آهنی را دوست دارم: گاراژ مجتمع مسکونی ما، جایی که ماشینهایمان را پارک میکنیم، از این راهپلهها دارد. آنجا همیشه با تلنگر زدن به نردهها، دامممم... ببب...، با زدن مشت، با لغزاندن انگشتها بر تارهای عمودی، با زدن کف دست، گومممم... ببب...، مکث، و تلنگر بعدی، دانننن...گ...، هر بار آهنگی میسازم و مینوازم، و چه لذتی دارد دنبال کردن آن پژواکها در فضای خالی و بتونی راهپله. ایکاش میشد همانجا بایستم، بنوازم، بنوازم، و بر پال پژواکها بروم...، بروم... بروم... دریغ اما که نمیشود: دری از بالا، یا از پایین پلهها گشوده میشود: پدری و پسر خردسالی دارند بهسوی ماشین خود، یا بر عکس، میروند. مرا اگر در آن حال ببینند لابد میاندیشند: چه دیوانه است! یا خودم هستم که باید خود را به کارم برسانم: دیر میشود...
***
عشق ورزیدن به صدا، به ماهیت صدا، به خود صدا، "مزمزه"کردن صدا، خود مکتبیست که اگر خطا نکنم، نئوکلاسیسیسم نام دارد. نئوکلاسیکهای موسیقی کلاسیک، برای نمونه ایگور استراوینسکی، خود داستانی دارند. اما اینجا میخواهم از یک استاد تمامعیار "صدا" سخن بگویم که گمان نمیکنم کسی او را در مکتب نئوکلاسیک بگنجاند: انیو موریکونه Ennio Morricone آهنگساز بزرگ ایتالیایی که بیش از هر چیز برای موسیقی فیلم میشناسندش، و من نیز.
از حسرت خود در ممنوعیت بیرون رفتن از خانه و سینما رفتن چیزهایی نوشتهام. با موسیقی موریکونه نیز در خانه، از رادیو، و پیش از دیدن فیلمهای با موسیقی او آشنا شدم: "برای یک مشت دلار"، "خوب، بد، زشت"... در آن هنگام جایی نخواندم، و کسی نگفت، که او برای این فیلمها موسیقی "صرفهجویانه" نوشتهاست: بودجهی ناچیزی برای موسیقی متن فیلمها وجود داشت. از آنجا بود که او با "صدا"های زندگی روزانه، با سازهای ارزان و پیش پا افتاده چون زنبورک، ساز دهنی، چند طبل، ناقوس کلیسا، تقه بر تخته، ترومپت تنها، گیتار، پیانوی کوکی، سوت، گیتار برقی، و فریاد "آ آ، آ آ، آ... آ، آ، آ..." برای این فیلمها موسیقی ساخت. موسیقیای که دیرتر ارجش نهادند و تا اوج آسمانها فرارویید. کسی این را نگفت، اما من، این برده و بندهی اصالت صدا، نیازی نداشتم که از کسی درس ارزش نهادن بر صدا را بیاموزم: شنیدن یک "تق..." یک "دنننن...گ..." یک "هوه..." برایم بس بود، و موریکونه به استادانهترین شکل ممکن همینها را برایم ردیف میکرد. تقدیس صدا... صدا... نوا... آوا... دنننن...گ...
پس از نخستین آشنایی با موسیقی موریکونه، حتی پیش از آن که نام خود او را بیاموزم و یا فیلمهای با موسیقی او را دیدهباشم، شیفتهی بازی او با صداها بودم: گویی خودم بودم که سالها پیش از آنکه راهپلهی گاراژ کنونی را داشتهباشم، با نردههای آهنین راهپلهای موسیقی مینواختم.
در واپسین ماههای زندگی در شوروی سابق، یکی از دو کانال تلویزیونی موجود در آنجا، تلویزیون سراسری شوروی که از مسکو پخش میشد (کانال دیگر متعلق به پایتخت هر یک از جمهوریهای پانزدهگانه بود)، نخستین مجموعهی سریال ایتالیایی "هشتپا" را پخش میکرد. کارگزاران فرهنگی شوروی با این سریال فرصتی طلایی بهچنگ آوردهبودند تا میزان رسوخ فساد و مافیا را در جوامع سرمایهداری، از قول خود رسانههای غربی، نشان دهند. و از آن میان، من ِ شیفتهی "صدا"، شیفتهی موسیقی تیتراژ و متن سریال بودم که آفریدهی کسی نبود، جز استاد انیو موریکونه!
تلویزیون اما... تلویزیون اما... من، کارگر "جامعهی سوسیالیستی ِ واقعاً موجود" در یک دولت کارگری، با ماهیانهای سه برابر یک پزشک یا یک مهندس، با اینهمه، بنیهی مالی چندانی نداشتم که بتوانم یک دستگاه تلویزیون بخرم. تلویزیون، در آغاز دههی 1980، در آن جامعه هنوز چیزی تجملی و لوکس بهشمار میرفت. و ما یک تلویزیون سیاهوسفید کرایه کردهبودیم. این تلویزیونها حتی نوشان هم قراضه بود، تا چه رسد به مصرفشده و کرایهایشان. تلویزیون را بارها عوض کردیم، اما واپسین تلویزیونی که داشتیم، نیز، همواره ادا در میآورد: با دقایقی طولانی ور رفتن با آن میبایست کلید کانالچرخانش را جایی میان دو کانال مهار میکردم تا شاید تصویری و صدایی در خور دیدن و شنیدن نشان دهد.
اما موریکونه با موسیقی "هشتپا" با اینهمه، از آن میان سر میکشید. سالی بعد در سوئد، کشف کردیم که تلویزیون دو کانالی سوئد نیز که تنها از ساعت شش بعداز ظهر تا نیمهشب برنامه پخش میکرد، بخش بعدی همان سریال ایتالیایی "هشتپا" را پخش میکند: اینجا نیز، هنوز، موسیقی موریکونهی عزیزم را داشتم. اینجا نیز، هنوز، "سوسیالیستی" بود!
***
موریکونه سه سال پیش جایزهی "پولار" را برد که اجازه میخواهم آن را نوبل موسیقی بنامم. و این تنها تازهترین جایزه پس از دهها جایزهی دیگر بود که بردهبود.
***
بلا بارتوک Béla Bartók آهنگساز بزرگ مجار سالها پیش از موریکونه قطعهای ساخت که شباهت شگفتانگیزی به برخی صحنههای موسیقی فیلم موریکونه دارد. بخش سوم از "موسیقی برای ارکستر زهی، سازهای کوبی، و چلستا" (یا سلستا) را در این نشانی بشنوید، و مقایسه کنید با این قطعه از موسیقی متن فیلم "خوب، بد، زشت". همچنین بشنوید آهنگساز بزرگ ترک فاضل سای را، که در قطعهای بهنام "زمین سیاه" که گویا به مردم کرهی شمالی تقدیم شدهاست، چگونه با پیانو عود مینوازد و همان دلشدگیهای موریکونه را میگوید. اما اینجا، به گمان من، نالهی دل سای، همان "امان هی، امان"های موسیقی همهی منطقهی ماست که میشنویم.
این و این دو قطعهی دیگر از موسیقی فیلم موریکونه نیز شنیدن دارد. گیتار را و ارگ را در قطعهی دوم دریابید!
بارها با باز کردن سنجاق قفلی، با میخ کوبیدن بر یک قوطی، با سیم برق، چیزهایی ساختم که فقط همان "دنننن...گ..."شان به پروازم در میآورد. خیال میکردم که این را جایی نوشتهام، اما پیدایش نمیکنم: عمویم ویولون قراضهای داشت که کشیدن آرشه بر سیمهایش صداهایی گوشخراش ایجاد میکرد. اما من راهش را یافتهبودم که با آن چه میتوان کرد – کاری ممنوع: ویولون را میدزدیدم، خود را با آن در یک کمد لباس پنهان میکردم، و بهجای آرشه، با یک میخ بر تارهای آن زحمه میزدم، گوشم را بر کاسهی ساز میچسباندم، و "دنننن...گ..."ها را تا محوشدنشان دنبال میکردم: همین یک پژواک ساده به آسمان میبردم؛ سراپای وجودم با همان پژواک هماهنگ میشد، خود را و جهان را فراموش میکردم... آه چه احساس شگفتانگیزی...
شعلههای این عشق به موسیقی چیزی نبود که از چشم پدر و مادر پنهان بماند. اما در آن شهرستان دورافتاده، که تعداد مسجدهایش بیش از تعداد بقالیهایش بود، امکانات چندانی برای آموزش موسیقی وجود نداشت. امکانات نبود! یک ساز دهنی برایم خریدند، که نتوانستم جز "هیها، هیها..." چیزی از آن در آورم، و یک تمبک سفالی خریدند، که با آن هم به جایی نرسیدم: ساز مضرابی میخواستم: گیتار... گیتار...
همان عمویی که ویولون داشت، پس از دیدن فیلم "دکتر ژیواگو" در سینمای اردبیل یک "بالالایکا" برای برادر کوچکتر از من ساخت. منتها عموی دلبند و مهربان و موسیقیدوستم تنها شکل سهگوش جلوی بالالایکا را در فیلم دیدهبود و نمیدانست که پشت این ساز نیز کرویست: چیزی با دو سطح تخت ساختهبود، با سیمهایی که هیچ معلوم نبود در اصل برای کدام ساز هستند، با طولی ناهمساز، بدون پردهبندی، بی هیچ دانشی از ساختن ساز یا موسیقی – این تنها یک اسباب بازی بود که انگشت بر تارهایش میزدی و "زیمزیم" ناهنجاری از آن بر میخواست. و همین...
سالها گذشت، بیساز. و من هنوز گاه با تلنگر زدن به جام بلورین کنیاک و بردنش به نزدیک گوشم، دوستان و پیرامونیان را کلافه میکنم. و هنوز راهپلههای بتونی با نردههای آهنی را دوست دارم: گاراژ مجتمع مسکونی ما، جایی که ماشینهایمان را پارک میکنیم، از این راهپلهها دارد. آنجا همیشه با تلنگر زدن به نردهها، دامممم... ببب...، با زدن مشت، با لغزاندن انگشتها بر تارهای عمودی، با زدن کف دست، گومممم... ببب...، مکث، و تلنگر بعدی، دانننن...گ...، هر بار آهنگی میسازم و مینوازم، و چه لذتی دارد دنبال کردن آن پژواکها در فضای خالی و بتونی راهپله. ایکاش میشد همانجا بایستم، بنوازم، بنوازم، و بر پال پژواکها بروم...، بروم... بروم... دریغ اما که نمیشود: دری از بالا، یا از پایین پلهها گشوده میشود: پدری و پسر خردسالی دارند بهسوی ماشین خود، یا بر عکس، میروند. مرا اگر در آن حال ببینند لابد میاندیشند: چه دیوانه است! یا خودم هستم که باید خود را به کارم برسانم: دیر میشود...
***
عشق ورزیدن به صدا، به ماهیت صدا، به خود صدا، "مزمزه"کردن صدا، خود مکتبیست که اگر خطا نکنم، نئوکلاسیسیسم نام دارد. نئوکلاسیکهای موسیقی کلاسیک، برای نمونه ایگور استراوینسکی، خود داستانی دارند. اما اینجا میخواهم از یک استاد تمامعیار "صدا" سخن بگویم که گمان نمیکنم کسی او را در مکتب نئوکلاسیک بگنجاند: انیو موریکونه Ennio Morricone آهنگساز بزرگ ایتالیایی که بیش از هر چیز برای موسیقی فیلم میشناسندش، و من نیز.
از حسرت خود در ممنوعیت بیرون رفتن از خانه و سینما رفتن چیزهایی نوشتهام. با موسیقی موریکونه نیز در خانه، از رادیو، و پیش از دیدن فیلمهای با موسیقی او آشنا شدم: "برای یک مشت دلار"، "خوب، بد، زشت"... در آن هنگام جایی نخواندم، و کسی نگفت، که او برای این فیلمها موسیقی "صرفهجویانه" نوشتهاست: بودجهی ناچیزی برای موسیقی متن فیلمها وجود داشت. از آنجا بود که او با "صدا"های زندگی روزانه، با سازهای ارزان و پیش پا افتاده چون زنبورک، ساز دهنی، چند طبل، ناقوس کلیسا، تقه بر تخته، ترومپت تنها، گیتار، پیانوی کوکی، سوت، گیتار برقی، و فریاد "آ آ، آ آ، آ... آ، آ، آ..." برای این فیلمها موسیقی ساخت. موسیقیای که دیرتر ارجش نهادند و تا اوج آسمانها فرارویید. کسی این را نگفت، اما من، این برده و بندهی اصالت صدا، نیازی نداشتم که از کسی درس ارزش نهادن بر صدا را بیاموزم: شنیدن یک "تق..." یک "دنننن...گ..." یک "هوه..." برایم بس بود، و موریکونه به استادانهترین شکل ممکن همینها را برایم ردیف میکرد. تقدیس صدا... صدا... نوا... آوا... دنننن...گ...
پس از نخستین آشنایی با موسیقی موریکونه، حتی پیش از آن که نام خود او را بیاموزم و یا فیلمهای با موسیقی او را دیدهباشم، شیفتهی بازی او با صداها بودم: گویی خودم بودم که سالها پیش از آنکه راهپلهی گاراژ کنونی را داشتهباشم، با نردههای آهنین راهپلهای موسیقی مینواختم.
در واپسین ماههای زندگی در شوروی سابق، یکی از دو کانال تلویزیونی موجود در آنجا، تلویزیون سراسری شوروی که از مسکو پخش میشد (کانال دیگر متعلق به پایتخت هر یک از جمهوریهای پانزدهگانه بود)، نخستین مجموعهی سریال ایتالیایی "هشتپا" را پخش میکرد. کارگزاران فرهنگی شوروی با این سریال فرصتی طلایی بهچنگ آوردهبودند تا میزان رسوخ فساد و مافیا را در جوامع سرمایهداری، از قول خود رسانههای غربی، نشان دهند. و از آن میان، من ِ شیفتهی "صدا"، شیفتهی موسیقی تیتراژ و متن سریال بودم که آفریدهی کسی نبود، جز استاد انیو موریکونه!
تلویزیون اما... تلویزیون اما... من، کارگر "جامعهی سوسیالیستی ِ واقعاً موجود" در یک دولت کارگری، با ماهیانهای سه برابر یک پزشک یا یک مهندس، با اینهمه، بنیهی مالی چندانی نداشتم که بتوانم یک دستگاه تلویزیون بخرم. تلویزیون، در آغاز دههی 1980، در آن جامعه هنوز چیزی تجملی و لوکس بهشمار میرفت. و ما یک تلویزیون سیاهوسفید کرایه کردهبودیم. این تلویزیونها حتی نوشان هم قراضه بود، تا چه رسد به مصرفشده و کرایهایشان. تلویزیون را بارها عوض کردیم، اما واپسین تلویزیونی که داشتیم، نیز، همواره ادا در میآورد: با دقایقی طولانی ور رفتن با آن میبایست کلید کانالچرخانش را جایی میان دو کانال مهار میکردم تا شاید تصویری و صدایی در خور دیدن و شنیدن نشان دهد.
اما موریکونه با موسیقی "هشتپا" با اینهمه، از آن میان سر میکشید. سالی بعد در سوئد، کشف کردیم که تلویزیون دو کانالی سوئد نیز که تنها از ساعت شش بعداز ظهر تا نیمهشب برنامه پخش میکرد، بخش بعدی همان سریال ایتالیایی "هشتپا" را پخش میکند: اینجا نیز، هنوز، موسیقی موریکونهی عزیزم را داشتم. اینجا نیز، هنوز، "سوسیالیستی" بود!
***
موریکونه سه سال پیش جایزهی "پولار" را برد که اجازه میخواهم آن را نوبل موسیقی بنامم. و این تنها تازهترین جایزه پس از دهها جایزهی دیگر بود که بردهبود.
***
بلا بارتوک Béla Bartók آهنگساز بزرگ مجار سالها پیش از موریکونه قطعهای ساخت که شباهت شگفتانگیزی به برخی صحنههای موسیقی فیلم موریکونه دارد. بخش سوم از "موسیقی برای ارکستر زهی، سازهای کوبی، و چلستا" (یا سلستا) را در این نشانی بشنوید، و مقایسه کنید با این قطعه از موسیقی متن فیلم "خوب، بد، زشت". همچنین بشنوید آهنگساز بزرگ ترک فاضل سای را، که در قطعهای بهنام "زمین سیاه" که گویا به مردم کرهی شمالی تقدیم شدهاست، چگونه با پیانو عود مینوازد و همان دلشدگیهای موریکونه را میگوید. اما اینجا، به گمان من، نالهی دل سای، همان "امان هی، امان"های موسیقی همهی منطقهی ماست که میشنویم.
این و این دو قطعهی دیگر از موسیقی فیلم موریکونه نیز شنیدن دارد. گیتار را و ارگ را در قطعهی دوم دریابید!
08 April 2012
یادداشتهایی از احسان طبری

او معتقد است که طبری بهمثابهی منتقد یا تئوریسین ِ ادبی ایرانی این قابلیت را دارد که در یک چارچوب ناب تئوریک با لوکاچ ِ مارکسیست (نه جوان) بررسی تطبیقی بشود. او برخی از نوشتههای جوانی ِ طبری را خواندهاست و او را هم از نظریهپردازان بیمایهی رئالیسم سوسیالیستی، و هم از همدورهایهای خود، سر و گردنی بالاتر میداند. به نظر او طبری نه نثر شُلبافت و کودن و ایدئولوژیک اینها، و نه تصلب ذهنی ِ شدیدشان را دارد. او میگوید که طبری شاید با لوکاچ از این جهت قیاسپذیر باشد که دلباز و بلندنظر است؛ که اگرچه شاید در رودربایستی، شهره به متفکر مارکسیسم "علمی"است اما خود را بندی ِ آثار ذلیل و پیش پا افتادهی ژدانوف-زده نمیکند.
این دوست سپس میپرسد که متن ِ تئوریک یا منقدانهی ادبی در غربت از طبری چه بهیادگار ماندهاست؟ و تردید ندارد که طبری ِ جوان پس از خروج از ایران در سال 1327 مجدانه رشد کرده و روشنفکرانه قد کشیده و سعهی صدر بیشتری پیدا کردهاست.
من میدانم که افراد بسیاری از مهاجرت بزرگ تودهایها که در سراسر اتحاد شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی سابق و حتی اروپای غربی پراکنده بودند، اغلب درد دلهای خود را پیش احسان طبری میبردند، با او نامهنگاری میکردند، نوشتههای خود را برای او میفرستادند و نظرش را میپرسیدند، و او با مهربانی به همه، بدون استثنا، پاسخ میداد. اگر میشد این نامهها را به شکلی (نمیدانم به چه شکلی) گردآوری کرد، بیگمان مجموعهی ارزندهای پدید میآمد که شاید میشد مایههای فکری و ادبی احسان طبری ِ تا حدودی فارغ از قید و بندهای حزبی را از آن میان دریافت.
پاسخ به برخی نامههای طبری در میان مجموعهی نامههای نیما یوشیج، هدایت، و دیگران منتشر شدهاست. یک نامهی او را در کتاب یادماندههای ناصر زربخت "گذار از برزخ" دیدهام (انتشارات آغازی نو، فرانسه – امریکا، تابستان 1373)، و شاید در کتابهای دیگری نیز نامههایی از او هست.
کتاب م.ف. فرزانه "عنکبوت گویا" در 300 نسخهی شمارهگذاری شده منتشر شدهاست و تأکیدهای سفت و سختی در آن هست که گویا هر گونه بازسازی آن قابل تعقیب است. نسخهی شماره 141 این کتاب در یکی از کتابخانههای امریکا موجود است، اما اجازهی بازنشر حتی تکهای از آن را هم نداریم.
در این کتاب نامههایی از احسان طبری در نقد و تحلیل رمان "چهار درد" فرزانه منتشر شدهاست، و دوست وبلاگ من با خواندن آن نامهها به این نتیجه میرسد که نویسنده درک ِ ادبی ِ گستردهای دارد و هیچ تنگنظر و جزمی و ایدئولوژیک نیست؛ «فکرش باز است؛ در خلجان و کشمکش و فعالیت است؛ صاحب ایده است؛ ردپای لوکاچ در اندیشهی طبری برای من اظهرمنالشمس بود. شگفتانگیز است. شاهرخ مسکوب هم شرح خیلی کوتاه ِغمانگیزی نوشته در "روزها در راه" از دوباره دیدن ِ طبری بعد از انقلاب در منزل کسرائی و حس ِ صادق ِ روشنی از طبری به دست میدهد. در طبری نه سفلگی ِ تئوریک و وقاحت ِ قلمبهمزدهای استالینیست هست که فرمالیستها و باختین را گور به گور کردند، نه البته خبری از لرزههای انفجاری اندیشه و دانش فراخگستر و جسور براهنی، نه گرمتازیهای چپ ِ نوی همنسل طبری از جنس آدورنو و بنیامین. اما من، میدانید، از دور یک آبروی ناسیراب، یک عدالت ِ انسانی ظریف و یک تار ابریشمی ِ آبی دویده لای همهی جزمیات ِ ارتدکس میبینم که شایستگی ِ حرمت را دارد، و هنوز و بایسته، این حرمت ادا نشده، و گمان نمیکنم این حرمت جز با وقوفی دقیق به هجا به هجای نوشتههای طبری به دست آید. حتی اگر این اندیشههای ادبی امروز کهنه و نمور هم شده باشند باز سزاوار ِ زنگار برگرفتناند، تا شاید حس سلامت ِ نفس را نشان دهند. طبری انگار چون تودهای بوده پس لزوماً میبایست از تاریخ روشنفکری و ادبی ِ فارسی حذفاش کرد. دردناک است».
در پاسخ به اشتیاق این دوست، من همهی یادداشتهایی را که احسان طبری خطاب به من نوشته، اینجا منتشر میکنم. برخی از اینها را، و نیز یکی را که خطاب به بهآذین است، پیشتر در پیوستهای کتاب "از دیدار خویشتن" نوشتهی احسان طبری (نشر باران، سوئد، چاپ دوم 1379) آوردهام. او در جاهایی از این یادداشتها از درونمایهی نوشتههایش سخن میگوید، و شاید همین برای پژوهشگران آثار ادبی او سودمند باشد.
همهی این یادداشتها، به استثنای دو یادداشت نخست، دربارهی مجموعهی داستانیست به نام "چشمان قهرمان باز است" که در تابستان – پاییز 1361 منتشر شد. در این هنگام حزب برای ایجاد محدودیت در ارتباطات طبری با دوستان و آشنایان و هوادارن و دوستدارانش، او را به خانهای دوردست منتقل کردهبود و با آنکه من خود یکی از پیکهای رابط طبری بودم و مرتب به او سر میزدم، او گاه نوشتههایش را با یادداشتی به پیک دیگری میسپرد تا به من برساند. پس از خواندن و تصحیح نوشتهها، خانم تایپیست دفتر شعبهی پژوهش کل حزب آنها را تایپ میکرد، و سپس به شعبهی انتشارات حزب میسپردمشان، که اکنون، پس از دستگیری محمد پورهرمزان، عبدالله شهبازی سرپرست آن بود.
1
دوست بسیار عزیز و نازنین [بهآذین]توضیح: یادداشت بالا در پاییز 1361 نوشته شدهاست. پیش از آنکه پیام و قصههای نامبرده را به بهآذین برسانم، طبری قصهای دیگر و پیامی تازه نوشت و این یادداشت نزد من باقی ماند. اینجا سخن از نشریهی شورای نویسندگان و هنرمندان ایران در میان است که شمارهی مورد بحث آن توقیف شد و شمارهی دیگری نیز هرگز در داخل ایران انتشار نیافت. همهی نوشتههای طبری که در اینجا نام بردهشدهاند، سرنوشت نامعلومی یافتند، بهجز «معجون سبز» که در مجموعهی «چشمان قهرمان باز است» منتشر شد. اینجا و همهجا همهی مطالب درون [ ] از من است.
مثل آنکه مطالب زیادی از من در نزد دوستان تلانبار شده: دو نقد و سه قصه (از «قصههای فیروزکوه») و اینک یک قصۀ تاریخی (بهنام «معجون سبز»). چون فصلنامۀ نو هنوز تدارک نشده، جای انتخاب باقی است. من تصور میکنم که نقدهای مربوط به «نبردی مشکوک» و «سرنوشت بشر» را بههمراه قصّۀ تاریخی «معجون سبز» بتوان در فصلنامۀ بعدی گنجاند و قصههای فیروزکوه را "انشاالله" برای فصلنامۀ دورتر گذاشت. (اینهمه دوراندیشی برای دوران ِ نااستوار و طوفانی ما علامت سبکسری است!) برای توضیح عرض میکنم:
A – نقد سرنوشت بشر بهوسیله دوست گرامی سیاوش [کسرایی] و نقد در نبردی مشکوک بهوسیلهی نازی خانم [عظیما] تقدیم شده.
[B] – قصّهها را دوست ما شیوا آوردهاست (روی هم 4 قصّه) است که اگر هیچکدام هم درج نشود، کمترین حرفی ندارم.
با اینحال هر طور که امکان اجازه دهد رفتار شود، مطیع هستم.
با سلام ارادتمندانۀ آذر و خود به خانم و آن دوست بزرگوار و کاوه عزیز.
2
نویسنده «شهر خورشید» کامپانلاست و من بهکلی از سر گیجی (چون قبلاً خودم در نوشتههای فلسفی ج 1 موضوع شهر خورشید کامپانلا را نوشتهام) آن را به جوردانو برونو نسبت دادم. یک جمله است که میتوان قیچی کرد. لطفاً آن را حذف کن!
3
Şiva
منتظر بودیم به زیارت موفق نشدیم. چیزهایی تهیه شده که اگر بشود آنها را گنجاند خوبست. مبادا ما را فراموش کنی.
4
Şiv.توضیح:
دوست گرامی
1) از بخت بد اینک که این یادداشت جوابی را مینویسم هرچه نامهی تو را جُستم، نیافتم. داستان کاشغر و دنغوز را روبهراه کردم چون تو خوشبختانه آنها را در پشت جلد یادداشت کردهبودی. ولی گویا چیزهای دیگر هم بود که خودت باید درستش کنی.
2) داستان تازهای میفرستم که کمی تکنیک "کافکائی" و شاید نوعی سبک خاص دیگری هم داشتهباشد ولی از جهت نوشتن چنان شلوغ است که تحویل دادن آن بدین شکل خجالت دارد اما حال که دوست ما [عبدالله شهبازی] فارغ است اگر این 8 داستان یکجا چاپ شود کتابی 200 صفحهای و شاید متنوع پدید [می]آورد.
3) بر همه داستانهای هشتگانه مقدّمهای نوشتهام تحت عنوان «یک روشنگری لازم برای خوانندگان» (لای: چشمان قهرمان باز است).
3[4]) داستان «زمین سوخته» را قبلاً گرفتهبودم و دربارهاش چیزکی هم نوشتم که گویا نزد تو است. اگر نزد تو است باید از داستان ناصر مؤذن (آخرین نگاه از پل خرمشهر) هم در سطور آغازین نام برد. با تشکر بسیار و اشتیاق دیدار.
نامه را آخرش پیدا کردم و اصلاحات انجام گرفت و زحمت از تو ساقط شد. متشکّر برای پیشنهادها.
4[5]) آیا «جستارهائی از تاریخ» نیز شانس چاپ دارد؟ و آیا درباره نقدهای ادبی که حالا یکی در مورد کتاب "خدایان تشنهاند" آناتول فرانس نیز بدانها اضافه شده با ناشر محترم [غلامحسین صدری افشار] صحبت شد.[؟]
5[6]) سیاوش [کسرایی] مایل بود نقدهای مالرو، آناتول فرانس، دیکنس (داستان دو شهر) و زمین سوخته، را در شماره آینده نشریۀ خود (که تکلیفش نامعلوم است) چاپ کند. من بهضمیمه نقد فرانس را میفرستم. گویا نقدتر است که این نقد را نزد آن دو دوست دیگر [غلامحسین صدری افشار و پرویز شهریاری] که گاه نوشتههائی به آنها میدهیم چاپ کنیم.
به هر جهت سیاوش خواستار دیدن آنهاست و اگر فرصت کردی با نقد فرانس به سراغش برو و اگر تکلیف نشریهاشان در بوتۀ اجمال است و آن دو دوست امکاناتشان باقی است، نقد فرانس را که ضمیمه همین یادداشت است از سیاوش به موقع خود لطفاً پس بگیر و به یکی از آن دو برسان (به سلیقۀ خودت) با تجدید ارادت آذر و خود.
1- "داستان کاشغر و دنغوز": نام شهری که طبری در داستان خود نوشتهبود، با توجه به جغرافیای داستانش، به کاشغر میخورد، اما او نقطهی روی غ را نگذاشتهبود و من پرسیدهبودم که مبادا منظورش کاشمر است. نام یکی از قهرمانان داستانش را نیز دنغوز گذاشتهبود و برایش نوشتهبودم که این واژه بهترکی یعنی خوک، که مناسب چهرهی مثبت قهرمان داستان او نیست. یادم نیست آن را به چه نام دیگری برگرداند.
2- در این هنگام امکانات انتشاراتی حزب را دستگاههای جمهوری اسلامی محدودتر و محدودتر کردهبودند و نشریهی ادواری دیگری برای انتشار مقالات حزب باقی نماندهبود. دو نشریهی غیر حزبی، «هدهد» به سردبیری غلامحسین صدری افشار و «چیستا» به سردبیری پرویز شهریاری از راه دوستیهای فردی با برخی از حزبیها، نوشتههای طبری را با نامهای مستعار "کاووس صداقت" و "ا. طباطبائی" منتشر میکردند. برخی از نقدهایی که طبری نام میبرد در این دو نشریه منتشر شدند. «جستارهایی از تاریخ» نیز با همین نام به شکل کتاب منتشر شد. "نشریهی سیاوش"، یا همان نشریهی شورای نویسندگان و هنرمندان، همانطور که در توضیحی بر یادداشت بهآذین نوشتم، هرگز منتشر نشد.
5

قصّۀ تازه6
بیگانهای بهنام آقای سیاهپوش
شیوای عزیزم
این قصه بهواسطه آشفتگی در نگارش مسلّماً به پاکنویس نیازمند است ولی افسوس که من این توان را در خود نمیبینم. لذا امید است دوست مهربان ما شهین یا دوست دیگری رنج روبهراه کردن آنرا بر عهده گیرد یا اصلاً این کار بهدست دوستان مربوطه [شعبهی انتشارات] انجام پذیرد.
ضمناً قصّه باید بهوسیلۀ تو خوانده شود تا روح کافکائی آن بر روح دیگر (امکان انسان برای ایجاد سعادت واقعی و جمعی) چیره نشدهباشد. با افزودن این قصّه دفتر مربوطه بزرکتر خواهد شد ولی نام عمومی دفتر همان باشد که قرار بود. اینکه دفتر قطورتر شود گویا بهتر است.
شیوای عزیزم،7
* باز هم یک قصّه که اگر تو مصلحت دانستی بده به عبدالله.
* شعبههای انتشارات، پژوهش، آموزش، تبلیغات باید از این پس مرتب گزارش کتبی بدهند (تصمیم هـ.س. [هیئت سیاسی] برای همۀ شعب) لذا تمنی دارم طی 10 روز آینده این گزارشها را دریافت کن و یا خود و یا بهوسیله دوستمان بفرست: کوتاه – روشن – جامع.
* با اشتیاق منتظر دیدار، قربان تو.
شیوای عزیزمتوضیح: مایهی داستان «بهای یک چاپلوسی» را ع. هـ. در میهمانی خانهی عمهی طبری، که در آن اغلب فیلم تماشا میکردیم و داستان آن را در پیشگفتار "از دیدار خویشتن" نوشتهام، تعریف کرد.
A – اگر گستاخی نباشد این قصّۀ آخرین را هم به آخرین قصه مجموعه بدل کنیم. نام آن: «زمان – شتابانتر که امّید!». فلسفۀ آن فلسفه عِناد و لجاج در امید و شکیب است: گرچه این خود روندی است متناقض. زیرعنوان ِ «قصّههائی برای جوانان» در پشت جلد فراموش نشود. از عبدالله و تو و آمادهگران این اوراق بهجان سپاسگزارم. با درودهای گرم آذر و خود.
ضمیمه: قصه در 16 صفحه
B – PS. – روی خود را سفت کردم و باز هم قصهای که زمینهاش را با هم شنیدهبودیم درباره دورۀ طاغوت تحت عنوان «بهای یک چاپلوسی» نیز نوشتم (البته با تغییراتی) (قصه در 7 صفحه) تا در مجموعۀ ما از جهت قصههای رهآلیستی زمان معاصر نیز (که متأسّفانه کم میشناسم) نیز منعکس شدهباشد.
اگر اشتباه نکنم، «چشمان قهرمان باز است» واپسین مجموعهی داستان طبریست که پیش از دستگیری او در هفتم اردیبهشت 1362، منتشر شد. فهرست داستانهای آن مجموعه، و مقدمهی مورد تأکید او «یک روشنگری لازم برای خوانندگان» را در این نشانی مییابید. داستان اصلی، یا همان «چشمان قهرمان باز است» نیز در این نشانی موجود است.
دربارهی این مجموعه و این داستان، در "با گامهای فاجعه" نوشتم: در آخرین جلسهی "پرسش و پاسخ" کیانوری در 9 بهمن 1361 (که متن آن بعدها بهصورت تحلیل درونحزبی انتشار یافت) «قرار بود کیانوری متن یک بیانیهی توضیحی از سوی طبری را نیز بخواند. اما دو ساعت نوار پر شد و جایی برای آن نماند. طبری در داستان تازهاش بهنام "چشمان قهرمان باز است" از شخصیتهای خسرو روزبه و آریانا و مناسبات آن دو الهام گرفتهبود. همسر قهرمان داستان زنی جلف و هوسباز نشان داده میشد و این موضوع به حسین جودت که شوهر کنونی آفاق (همسر سابق روزبه) بود، سخت گران آمدهبود. این داستان نارضاییهایی را در میان آن عده از اعضای رهبری حزب که الفت بیشتری با آفاق و جودت داشتند، و حتی در بدنهی حزب بر انگیختهبود. اما در واقع هیچکس و حتی خود جودت به تصویر همسر قهرمان ایراد نمیگرفتند، بلکه میگفتند که به شخصیت روزبه لطمه وارد آمده و چهرهی قهرمانی او خدشهدار شدهاست و اصولاً چه نیازی بودهاست که با انتشار چنین داستانی از درخشش نام یک قهرمان ملی کاستهشود و از او تصویر یک انسان معمولی ترسیم گردد. طبری میگفت که قهرمان داستان او در اصل روزبه نیست، بلکه او نکاتی از شخصیت روزبه واقعی را در قالب قهرمان خیالی داستانش گنجاندهاست. این جنجال به آنجا کشید که قرار شد طبری توضیحی در اینباره بنویسد و چون حزب هیچ نشریهی بیرونی نداشت، کیانوری آن را در پرسش و پاسخ بخواند.»
بخشی از دستنوشتههای طبری را به یکی از بستگان او سپردهبودم، و ایشان گویا در سال 1382 آنها را به آقای محمدعلی شهرستانی تحویل دادند. بهنوشتهی آقای شهرستانی در مقدمهی کتاب "از دیدار خویشتن" (نشر بازتاب نگار، تهران 1382)، ایشان نیز دستنوشتههای طبری را به "سازمان اسناد ملی ایران" تحویل دادهاند. در آن میان پیشنویس و یادداشتهای یکی از ارزشمندترین آثار طبری، تز دکترای او "برخی بررسیها دربارهی جهانبینیها و جنبشهای اجتماعی در ایران" وجود داشت، که کند و کاو در آنها میتواند نکاتی را در روششناسی کار طبری نشان دهد، البته اگر سازمان اسناد ملی ایران آنها را یا کپی آنها را در اختیار علاقمندان قرار دهد. بحث من با آقای شهرستانی را در این نشانی مییابید.
دو تقدیمنامه از طبری نیز بهیادگار دارم: "به دوست عزیزم شیوا با درود و محبت فراوان، طبری 1360" در صفحهی نخست مجموعهی شعرهای "سپید"اش «از میان ریگها و الماسها»، و نیز "به دوست عزیز شیوا که با دانش و محبّت خود به چاپ صحیح این جزوه کمک مؤثر رساندهاست. با سپاس و درود فراوان و محبّت قلبی: مهرماه 60 – احسان طبری –". در این تقدیمنامهی اخیر نمیدانم او چه نمرهای به من داده! نمرهاش بیست نیست، زیرا در متن کتاب "الفبای مُرس" (مورس) از نگاهم گریختهبود و "الفبای فرس" چاپ شدهبود. طبری با دیدن آن برآشفت و نرم شماتتم کرد، و بهگمانم همسرش آذرخانم بود که پنهان از من زحمتهای بی چشمداشت مرا به طبری یادآوری کرد، و او نخستین بار بود که تقدیم نامهای نوشت و نسخهای از کتابش را به من داد. تا پیش از آن همواره کتابهایش را میخریدم. اما با وجود تنها یک غلط، به گمانم نمرهای که بهمن داد از نوزده هم کمتر است!

و اما عبدالله شهبازی، پس از سالهای طولانی همکاری با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و دفتر انتشارات این وزارت و دیگر ارگانهای جمهوری اسلامی، اکنون خود به جرم نوشتن کتابی و سرشاخشدن با برخی "سرداران" سپاه با قلبی بیمار در زندان بهسر میبرد. امیدوارم بهسلامت از زندان رها شود تا من امکان یابم که سنگهایم را با او وا کنم، چه، او در همهی سالهای کار در ارگانهای اطلاعاتی، زاغ سیاه مرا از دور چوب میزده و جویای احوالم بودهاست.
31 March 2012
جاسوس مطرود خود را کشت
خبرگزاریها دیروز جمعه 30 مارس گزارش دادند که جسد لئونید شبارشین Shebarshin Шебаршин رئیس پیشین کگب روز پنجشنبه در آپارتمانش در مسکو یافت شدهاست. یک سلاح کمری، که هنگام پایان خدمت به پاداش به او دادهبودند، و نامهای در کنار پیکرش یافتهاند و همه چیز نشان از آن دارد که او در 77 سالگی خود را کشتهاست.
لئونید شبارشین از اردیبهشت 1358 تا نیمهی 1361 عهدهدار ریاست دفتر نمایندگی کگب در سفارت اتحاد شوروی در تهران بود و مستقیم و غیر مستقیم نقشی تعیینکننده در سرنوشت رهبران حزب توده ایران بازی کرد. در همین دوران ریاست او بود که افسر زیر دست او ولادیمیر کوزیچکین Kuzichkin به انگلستان گریخت و اطلاعاتی پیرامون ارتباط افراد حزب توده ایران با سفارت شوروی، و شبکههای جاسوسی شوروی در ایران را به امآی6 فروخت. این اطلاعات سپس به مقامات ایران رسانیدهشد و اندکی بعد یورش گسترده سازمان اطلاعات سپاه پاسداران به حزب توده ایران آغاز شد.
همچنین نورالدین کیانوری، هم در بازجوییها و "اعترافات"اش، و هم در کتاب خاطراتش اظهار داشت که با شبارشین ارتباط مستقیم داشتهاست. شبارشین نیز در چند مصاحبه (از جمله اینجا) تأیید کرد که با کیانوری ارتباط داشت، و افزود که کیانوری حتی نام خانوادگی او را نمیدانست و هنگام بازجوییها در زندان آن را آموخت. شبارشین از کیانوری سپاسگزار بود که «چیزی را تحریف نکرده و همه چیز را همانگونه که بوده نوشته و از دیدارهای پنهانی که با او داشته نیز چیزی کم و زیاد نکردهاست».
شبارشین سه سال پس از اعدام گروه بزرگی از رهبران حزب، میگفت: «تا جائی که بهیاد میآورم، هیچکدام از تودهایها اعدام نشدند، هر چند که همگی به زندان افتادند. از سرنوشت آنان اطلاع دیگری ندارم».
م. ا. بهآذین نیز در خاطرات خود از زندان دوران جمهوری اسلامی، نوشتهاست که در بازجوییها او را با نام شبارشین و به اتهام ارتباط با او (که او شباشین نوشته) آزار دادند.
باشد تا محتوای نامهی بدرود شبارشین روزی انتشار یابد تا بدانیم که آیا از زیانی که به جنبش چپ ایران (و هند، و پاکستان، و افغانستان) رساند، چیزی گفته، یا نه. کیانوری در خاطراتش نوشت: «این یک اشتباه بزرگ حزب کمونیست اتحاد شوروی بود که از دبیر کل یک حزب کمونیست [توده - شیوا]، آنهم حزبی با 40 سال سابقه» اطلاعات نظامی بخواهد. – ص 545
دو مصاحبه با شبارشین و مطالب مفصلی را در جای دیگری آوردهام. همچنین دربارهی "طرد" و "مطرود" این نشانی را بنگرید.
علت خودکشی احتمالی شبارشین هنوز روشن نیست، اما یوری کابالادزه Kobaladze از دوستان نزدیک او در دوران خدمت، احتمال میدهد که شبارشین برای رهایی از رنج بیماری سختی که دامنگیرش بود، خود را کشتهاست. او میگوید: شبارشین «این اواخر بهشدت لاغر شدهبود، و لابد سخت بیمار بود».
شبارشین در سفری به انگلستان، و هنگامی که انگلیسیان خواستهبودند او را به همکاری جلب کنند، حال کوزیچکین را از آنان پرسیدهبود و خبر یافتهبود که کوزیچکین سخت به مشروبخواری افتادهاست، و در مصاحبهای گفت که امیدوار است کوزیچکین اکنون که هشت سال از آن احوالپرسی میگذشت «سقط شدهباشد». خبری از "سقط شدن" کوزیچکین هنوز انتشار نیافتهاست. اما شبارشین خود سرانجام تلخی داشت.
آیا سلاح کمری را برای چنین مواردی، و به چنین اشخاصی، پاداش میدهند؟
ریاست شبارشین بر کگب یک شبانهروز بیشتر دوام نیافت. از او دو کتاب انتشار یافتهاست: "بازوی مسکو" Рука Москвы و "از زندگی رئیس اطلاعات" Из жизни начальника разведки. از کتاب نخست 62 صفحه (در قطع جیبی) داستانسراییهای کم ارزشی دربارهی دوران کار او در ایران است، که ترجمهی بخشهایی از آن نزدیک به بیست سال پیش در "کیهان لندن" منتشر شد.
شبارشین در کنار همسر و فرزندان، روزنامه ایزوستیا، 11 اکتبر 1991. برای عکس بزرگتر روی آن کلیک کنید.
با سپاس از شهرهی گرامی برای یادآوری.
پینوشت: به نوشتهی خبرگزاری روسی "ریا نوووستی" خانم همسایهی شبارشین به خبرنگار این خبرگزاری گفتهاست که شبارشین روز پیش از خودکشی نخست برای او درد دل کرد که یک چشمش نابینا شده، و ساعتی بعد افزود که یک پایش نیز فلج شدهاست. روز بعد این خانم کوشید که با شبارشین تماس بگیرد تا او را به بیمارستان برساند، اما پاسخی نگرفت. او میگوید که همسر شبارشین نیز به مدت هفت سال و نیم فلج بود، و هفت سال پیش درگذشت، و احتمال می دهد که ژنرال شبارشین با مشاهدهی رنج همسرش و برای گریز از سرنوشت او، مرگ خود را جلو انداختهاست.
لئونید شبارشین از اردیبهشت 1358 تا نیمهی 1361 عهدهدار ریاست دفتر نمایندگی کگب در سفارت اتحاد شوروی در تهران بود و مستقیم و غیر مستقیم نقشی تعیینکننده در سرنوشت رهبران حزب توده ایران بازی کرد. در همین دوران ریاست او بود که افسر زیر دست او ولادیمیر کوزیچکین Kuzichkin به انگلستان گریخت و اطلاعاتی پیرامون ارتباط افراد حزب توده ایران با سفارت شوروی، و شبکههای جاسوسی شوروی در ایران را به امآی6 فروخت. این اطلاعات سپس به مقامات ایران رسانیدهشد و اندکی بعد یورش گسترده سازمان اطلاعات سپاه پاسداران به حزب توده ایران آغاز شد.
همچنین نورالدین کیانوری، هم در بازجوییها و "اعترافات"اش، و هم در کتاب خاطراتش اظهار داشت که با شبارشین ارتباط مستقیم داشتهاست. شبارشین نیز در چند مصاحبه (از جمله اینجا) تأیید کرد که با کیانوری ارتباط داشت، و افزود که کیانوری حتی نام خانوادگی او را نمیدانست و هنگام بازجوییها در زندان آن را آموخت. شبارشین از کیانوری سپاسگزار بود که «چیزی را تحریف نکرده و همه چیز را همانگونه که بوده نوشته و از دیدارهای پنهانی که با او داشته نیز چیزی کم و زیاد نکردهاست».
شبارشین سه سال پس از اعدام گروه بزرگی از رهبران حزب، میگفت: «تا جائی که بهیاد میآورم، هیچکدام از تودهایها اعدام نشدند، هر چند که همگی به زندان افتادند. از سرنوشت آنان اطلاع دیگری ندارم».
م. ا. بهآذین نیز در خاطرات خود از زندان دوران جمهوری اسلامی، نوشتهاست که در بازجوییها او را با نام شبارشین و به اتهام ارتباط با او (که او شباشین نوشته) آزار دادند.
باشد تا محتوای نامهی بدرود شبارشین روزی انتشار یابد تا بدانیم که آیا از زیانی که به جنبش چپ ایران (و هند، و پاکستان، و افغانستان) رساند، چیزی گفته، یا نه. کیانوری در خاطراتش نوشت: «این یک اشتباه بزرگ حزب کمونیست اتحاد شوروی بود که از دبیر کل یک حزب کمونیست [توده - شیوا]، آنهم حزبی با 40 سال سابقه» اطلاعات نظامی بخواهد. – ص 545
دو مصاحبه با شبارشین و مطالب مفصلی را در جای دیگری آوردهام. همچنین دربارهی "طرد" و "مطرود" این نشانی را بنگرید.
علت خودکشی احتمالی شبارشین هنوز روشن نیست، اما یوری کابالادزه Kobaladze از دوستان نزدیک او در دوران خدمت، احتمال میدهد که شبارشین برای رهایی از رنج بیماری سختی که دامنگیرش بود، خود را کشتهاست. او میگوید: شبارشین «این اواخر بهشدت لاغر شدهبود، و لابد سخت بیمار بود».
شبارشین در سفری به انگلستان، و هنگامی که انگلیسیان خواستهبودند او را به همکاری جلب کنند، حال کوزیچکین را از آنان پرسیدهبود و خبر یافتهبود که کوزیچکین سخت به مشروبخواری افتادهاست، و در مصاحبهای گفت که امیدوار است کوزیچکین اکنون که هشت سال از آن احوالپرسی میگذشت «سقط شدهباشد». خبری از "سقط شدن" کوزیچکین هنوز انتشار نیافتهاست. اما شبارشین خود سرانجام تلخی داشت.
آیا سلاح کمری را برای چنین مواردی، و به چنین اشخاصی، پاداش میدهند؟
ریاست شبارشین بر کگب یک شبانهروز بیشتر دوام نیافت. از او دو کتاب انتشار یافتهاست: "بازوی مسکو" Рука Москвы و "از زندگی رئیس اطلاعات" Из жизни начальника разведки. از کتاب نخست 62 صفحه (در قطع جیبی) داستانسراییهای کم ارزشی دربارهی دوران کار او در ایران است، که ترجمهی بخشهایی از آن نزدیک به بیست سال پیش در "کیهان لندن" منتشر شد.

با سپاس از شهرهی گرامی برای یادآوری.
پینوشت: به نوشتهی خبرگزاری روسی "ریا نوووستی" خانم همسایهی شبارشین به خبرنگار این خبرگزاری گفتهاست که شبارشین روز پیش از خودکشی نخست برای او درد دل کرد که یک چشمش نابینا شده، و ساعتی بعد افزود که یک پایش نیز فلج شدهاست. روز بعد این خانم کوشید که با شبارشین تماس بگیرد تا او را به بیمارستان برساند، اما پاسخی نگرفت. او میگوید که همسر شبارشین نیز به مدت هفت سال و نیم فلج بود، و هفت سال پیش درگذشت، و احتمال می دهد که ژنرال شبارشین با مشاهدهی رنج همسرش و برای گریز از سرنوشت او، مرگ خود را جلو انداختهاست.
25 March 2012
Musikaliskt vykort för nyår
I tisdags den 20 mars var det dags igen att fira Nyår för alla dem som firar vårdagjämningen som nyår. Jag passade på och önskade ett stycke azerbajdzjansk musik som spelades på programmet Önska i P2. Mitt önskemål spelades igen även i går, lördag den 24 mars. Tack Önska i P2!
Ni som vill höra min önskade musik kan gå hit och sedan välja en av ovanstående dagarna, och lyssna. I tisdagens program dyker jag upp vid 4:43 och i lördagens program vid 52:10.
همچنان که در پست پیشین نوشتم، روز سهشنبه اول فروردین، و همچنین دیروز، شنبه، برنامه موسیقی کلاسیک درخواستی شبکه دوم رادیوی سوئد یک قطعه موسیقی به درخواست من و به عنوان کارت تبریک موزیکال پخش کرد.
برای شنیدن آن قطعه، شمایی که در سوئد مالیات میپردازید، میتوانید به این نشانی بروید، و سپس روز سهشنبه، یا شنبه را انتخاب کنید، و با کلیک کردن روی شکل بلندگو زیر تاریخ همان روز، برنامهی آن روز را بشنوید. در برنامهی سهشنبه صدای من پس از 4 دقیقه و 43 ثانیه شنیده میشود، و در برنامه شنبه پس از 52 دقیقه و 10 ثانیه.
شمایی که در سوئد نیستید، آن موسیقی را در این نشانی میتوانید بشنوید. سال نو بر شما خجسته باد!
برای شنیدن آن قطعه، شمایی که در سوئد مالیات میپردازید، میتوانید به این نشانی بروید، و سپس روز سهشنبه، یا شنبه را انتخاب کنید، و با کلیک کردن روی شکل بلندگو زیر تاریخ همان روز، برنامهی آن روز را بشنوید. در برنامهی سهشنبه صدای من پس از 4 دقیقه و 43 ثانیه شنیده میشود، و در برنامه شنبه پس از 52 دقیقه و 10 ثانیه.
شمایی که در سوئد نیستید، آن موسیقی را در این نشانی میتوانید بشنوید. سال نو بر شما خجسته باد!
19 March 2012
سلام بر بهار!
سلام بر زیبایی!
نوروز امسال، در این غربتسرا، روز و ساعت خوبی نیست. تحویل سال بامداد یک روز کاریست. البته میتوان بیدار بود و برنامههای ویژهی رادیویی یا تلویزیونی را شنید و دید. اما سپس باید رفت سر کار، و نمیتوان در برابر تصویر قدی مونیکا ایستاد و جامی شراب را بالا برد! صبح میتوانم سلامش کنم، و شاید بعد از کار، کار جام شراب را بسازم!
اکنون و اینجا، باشد که بوسهای که مونیکا میفرستد بر گونهی شما خوانندهی گرامی نیز، چه مرد و چه زن، بنشیند، و برای همهی شما، هر جای این جهان که هستید، بهاری زیبا و سالی سرشار از شادی و تندرستی آرزو میکنم.
فردا، سهشنبه 20 مارس، شمایی که میتوانید، ساعت 9 صبح برنامهی موسیقی کلاسیک درخواستی را از شبکه دوم رادیوی سوئد P2 گوش دهید. آنجا قطعهای به درخواست من به عنوان یک کارت تبریک آهنگین برای شنوندگان پخش خواهد شد. فیلم تازهای نیز که من در آن شعرهای شاعر بزرگمان مفتون امینی را میخوانم، در این نشانی منتشر شدهاست.
زیبایی بهار هنوز به استکهلم نیامدهاست. صبح امروز بوران تندی در چند نوبت آمد و گذشت، اما چندان برفی بر زمین نماند. تا ببینیم درختان کی به شکوفه مینشینند.
نوروز امسال، در این غربتسرا، روز و ساعت خوبی نیست. تحویل سال بامداد یک روز کاریست. البته میتوان بیدار بود و برنامههای ویژهی رادیویی یا تلویزیونی را شنید و دید. اما سپس باید رفت سر کار، و نمیتوان در برابر تصویر قدی مونیکا ایستاد و جامی شراب را بالا برد! صبح میتوانم سلامش کنم، و شاید بعد از کار، کار جام شراب را بسازم!
اکنون و اینجا، باشد که بوسهای که مونیکا میفرستد بر گونهی شما خوانندهی گرامی نیز، چه مرد و چه زن، بنشیند، و برای همهی شما، هر جای این جهان که هستید، بهاری زیبا و سالی سرشار از شادی و تندرستی آرزو میکنم.
فردا، سهشنبه 20 مارس، شمایی که میتوانید، ساعت 9 صبح برنامهی موسیقی کلاسیک درخواستی را از شبکه دوم رادیوی سوئد P2 گوش دهید. آنجا قطعهای به درخواست من به عنوان یک کارت تبریک آهنگین برای شنوندگان پخش خواهد شد. فیلم تازهای نیز که من در آن شعرهای شاعر بزرگمان مفتون امینی را میخوانم، در این نشانی منتشر شدهاست.
زیبایی بهار هنوز به استکهلم نیامدهاست. صبح امروز بوران تندی در چند نوبت آمد و گذشت، اما چندان برفی بر زمین نماند. تا ببینیم درختان کی به شکوفه مینشینند.
17 March 2012
افسانه و افسر من – مریم فیروز
یکی از دوستداران این وبلاگ گوهر یگانهای را در کتابخانههای امریکا یافته و مایل است که آن را اینجا در دسترس دوستداران ادبیات و تاریخ ادبیات ایران قرار دهد. او مینویسد:
آیا نسخهی دیگری از این کتاب در جای دیگری از جهان هست؟ جستوجو در بایگانی کتابخانهی ملی ایران نشان میدهد که کتابی در 32 صفحه با نام "مادرنامه" نوشتهی مریم فیروز چاپ تشکیلات دموکراتیک زنان ایران، تهران، سال 1358، و تجدید چاپ در سال 1359، در این کتابخانه وجود دارد. من حدس میزنم که "مادرنامه" همان "افسانه و افسر من" است که پس از 34 سال تجدید چاپ شدهاست. اما دوست فرستنده کتاب با من موافق نیست و مینویسد: "به اقرب ِ احتمال "مادرنامه" که سال 58 چاپ شده، "افسانه و افسر من" نیست. چون به هر حال کتبی که توسط امکانات حزب چاپ شده حتماً خوانده و دیده و بازچاپ شده و خلاصه در دست ِ خیلی میبایست باشد، اما در این مورد اینطور نیست. من کتابخانههایی را برای این کتاب جستجو نکردم جز ملی و دانشگاه تهران. که دومی، یعنی کتابخانه مرکزی دانشگاه، دو نسخه از کتاب را دارد".
او همچنین نوشتهی بالای امضا را با کمی تردید "چشم بنگرند" میخواند که "چشم" (و نه مریم) خط خوردهاست. به نوشتهی این دوست به نقل از مقالهی ایرج افشار در مجلهی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، آبان 1351، شماره 78، صفحه 25، سعید نفیسی در اواخر عمر و طی بحران مالی بخش کوچکی از کتابهایش را به کتابخانهی دانشگاه کلمبیا فروخت.
با سپاس فراوان از این دوست گرامی، کتاب را از این نشانی دریافت کنید.
پینوشت: معلوم شد که حق با احسان گرامی بود و "مادرنامه" همان "افسانه و افسر من" نیست. دوست خوانندهی دیگری بهنام "علی پ" مادرنامه را یافتهاند و لینک آن را فرستادهاند. سپاسگزارم از شما علی گرامی.
"در این چند روزی که از درگذشت ِ سیمین دانشور گذشت پیوسته در بسیاری وبسایتها دیدم که به غلط ایشان را نخستین زن ِ قصهنویس ِ معاصر به قلم دادهاند. اگر چه بحث ِ تقدم و تأخر اساساً ابلهانه است، اما دستکم این تلقی ِ جا افتاده دربارهی خانم دانشور، یاد ِ من آورد که ما پیش از "آتش خاموش" [سیمین دانشور]، "افسانه و افسر من" [نوشتهی مریم فیروز] را داریم. چاپ شده به سال 24، کتابی سخت پراهمیت. میشود راجع به ارزش ادبی اثر بحث کرد، در آینهی عصر و مثلاً سبک هدایت و علوی و چوبک آن زمان، یا ادبیات ِ تعلیمی/ تبلیغی رمانتیک سنجیدش و تازگی/کهنگی نثرش را بررسی کرد یا چههای دیگر. اما به هر حال اثر ِ دیده نشده و جفا دیدهای است که طبعاً از ارزش ِ زیاد ِ تاریخ ادبیاتی و تاریخی برخوردار است. همچنین اگر کسی علاقمند به تحقیق راجع به خانم مریم فیروز باشد، این اثر که گمان میکنم تنها اثر قصّوی به قلم ایشان باشد، بهترین راهگشا خواهد بود. باری در تمام آمریکا این نسخه که در کتابخانهی دانشگاه کلمبیاست، بهتحقیق تنها نسخه است. طرح جلد و هیچگونه مشخصات چاپ ندارد، سال 1961 در کتابخانه دوباره صحافی شده و جلد اصلی و صفحات اول وجین شده است. جنس کاغذش مرغوب به نظرم آمد اما بهخاطر پلیکپی کردن متن خیلی جاها جوهر پس داده شده اما کوشیدم به خواناترین نحو اسکن کنم. سخت دریغم میآید که دست ِ اهلش نرسد و دریافته نشود انسانیت ِ صاحبش."دستخط موجود در برگ نخست کتاب متعلق به مریم فیروز است. او در بالای برگ نوشتهاست "تقدیم به مادران بیحق ایران"، و در پایین کتاب را به سعید نفیسی تقدیم کردهاست: "تقدیم استاد بزرگوار و محترم آقای سعید نفیسی، و امیدوارم که با نظر لطف و محبت در نواقص این کتاب که یادداشتهای یک مادری است". او تقدیمنامه را به تاریخ 30 مرداد 1324با نام "مریم" امضا کرده، اما سپس مریم را خط زده و چیزی نوشته که من نتوانستم بخوانم.
آیا نسخهی دیگری از این کتاب در جای دیگری از جهان هست؟ جستوجو در بایگانی کتابخانهی ملی ایران نشان میدهد که کتابی در 32 صفحه با نام "مادرنامه" نوشتهی مریم فیروز چاپ تشکیلات دموکراتیک زنان ایران، تهران، سال 1358، و تجدید چاپ در سال 1359، در این کتابخانه وجود دارد. من حدس میزنم که "مادرنامه" همان "افسانه و افسر من" است که پس از 34 سال تجدید چاپ شدهاست. اما دوست فرستنده کتاب با من موافق نیست و مینویسد: "به اقرب ِ احتمال "مادرنامه" که سال 58 چاپ شده، "افسانه و افسر من" نیست. چون به هر حال کتبی که توسط امکانات حزب چاپ شده حتماً خوانده و دیده و بازچاپ شده و خلاصه در دست ِ خیلی میبایست باشد، اما در این مورد اینطور نیست. من کتابخانههایی را برای این کتاب جستجو نکردم جز ملی و دانشگاه تهران. که دومی، یعنی کتابخانه مرکزی دانشگاه، دو نسخه از کتاب را دارد".
او همچنین نوشتهی بالای امضا را با کمی تردید "چشم بنگرند" میخواند که "چشم" (و نه مریم) خط خوردهاست. به نوشتهی این دوست به نقل از مقالهی ایرج افشار در مجلهی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، آبان 1351، شماره 78، صفحه 25، سعید نفیسی در اواخر عمر و طی بحران مالی بخش کوچکی از کتابهایش را به کتابخانهی دانشگاه کلمبیا فروخت.
با سپاس فراوان از این دوست گرامی، کتاب را از این نشانی دریافت کنید.
پینوشت: معلوم شد که حق با احسان گرامی بود و "مادرنامه" همان "افسانه و افسر من" نیست. دوست خوانندهی دیگری بهنام "علی پ" مادرنامه را یافتهاند و لینک آن را فرستادهاند. سپاسگزارم از شما علی گرامی.
03 March 2012
مصاحبهی ایرج اسکندری با تهران مصور

این فایل پیدیاف شامل متن کامل مصاحبهی ایرج اسکندری با تهران مصور، مصاحبهی ساختگی "نامه مردم" با ایرج اسکندری، و پاسخ کوتاه "تهران مصور" به دشنامگوییهای نامه مردم است. من خود نیز برگهایی از متن اصلی نامه مردم را با برداشت از "آرشیو اسناد اپوزیسیون ایران" بر این فایل افزودهام.
سپاس بیکران من و همهی جویندگان حقیقت نثار احسان عزیز، خوانندهی پر مهر این وبلاگ. ... و چرندیات کسانی را که از "مست" بودن اسکندری به هنگام مصاحبه، و از "ضبطصوت پنهانشده زیر صندلی" سخن میگویند، بهگمانم تاریخ سالهاست که پاسخ گفتهاست.
داستان این مصاحبهی ایرج اسکندری را از قلم شخص مصاحبهکننده، یعنی فرج سرکوهی، در این نشانی بخوانید، هر چند که نوشتههای او دربارهی احسان طبری را در همان مجموعه، اگر نخواهم قلم به سخنان درشت بیالایم، دستکم بیانصافی میدانم.
Subscribe to:
Posts (Atom)