21 April 2008

بار دیگر مریم

دوست ارجمند و بزرگوارم

می‌نویسید: "من و بعضی از دوستان از نوشته تو در مورد مریم سخت دچار شگفتی شدیم. راستش انتظار آن را نداشتم. تو گوئی منتظر فرصت بودی تا به‌خاطر رویدادی که تو را سی سال پیش آزرده و برآشفته بود، از او انتقام بگیری! پشت مرده که حرف نمی‌زنند. چرا به هنگام حیاتش ننوشتی؟"

نظرهای دیگری هم دریافت کرده‌ام و با انتشار پاسخ شما در این‌جا امیدوارم که پاسخی به دیگران هم داده‌باشم.

من آدم کینه‌جوئی نیستم و هرگز منتظر انتقام‌ از مریم یا کسی دیگر نبوده‌ام که اکنون فرصتی طلائی به‌دست آورده‌باشم! با خواندن توصیف کیانوری از شکنجه‌ی مریم به‌دست قائم‌پناه و همکارانش، و با تجسم و به‌یاد آوردن آن، همواره دلم به‌درد آمده و بارها اشک ریخته‌ام. و تازه، آن آزردگی سی سال پیش (که حتی تا مقام برآشفتگی هم بالا نرفت) مگر چه بود که سزاوار "انتقام‌" باشد؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

18 April 2008

با مردم بودن

خدیجه مقدم پس از مرخصی (و نه "آزادی") از زندان به قید کفالت، در گفت‌وگو با دویچه‌وله می‌گوید:

"[...] نکته‌ی جالب این بود که چون قبلاً برای آزادی زنان زندانی [بند عمومی]، به‌خصوص زنانی که هیچ‌گونه حامی و پشتیبانی نداشتند، خیلی تلاش کرده‌بودم، یکی از مددکاران زندان اوین - برایم خیلی جالب بود- وقتی توی راهرو من را دید سلام و علیک کرد. گفت: خانم مقدم برای مددکاری تشریف آورده‌اید؟ گفتم: نه من زندانی هستم. خیلی ناراحت شدند. پرسنل زندان اوین واقعاً باورشان نمی‌شد. به‌هرحال ما ارتباطاتی داشتیم برای کمک به زندانیانی که هیچ‌گونه حامی و پشتیبانی ندارند. و این برای من خیلی جالب بود و خیلی خوشحال‌کننده بود که می‌دیدم جامعه چه‌قدر متوجه است که به‌هرحال ما داریم چه‌کار می‌کنیم و یک‌جایی این جواب را پس می‌گیریم. از بدو ورود من به اوین واقعاً قدردانی کردند از من، تا وقتی که می‌خواستم خارج بشوم. و من واقعاً از پرسنل زن که در اوین مشغول کار هستند، از زنان پلیسی که در وزرا مشغول کار و زحمت هستند، واقعاً ممنونم که این‌قدر این‌ها متوجه حقوق خودشان و متوجه فعالیت‌های ما هستند و خودشان شرمنده بودند. می‌گفتند: ما شرمنده‌ایم که شما به‌خاطر حقوق ما دارید فعالیت می‌کنید و ما باید این در را بر روی شما قفل کنیم. با معذرت‌خواهی همیشه در را قفل می‌کردند و این برای من واقعاً یک «خسته نباشید» بزرگ بود." .

این را می‌گویند کار مردمی. این را می‌گویند با مردم و در کنار مردم بودن و در کنار مردم زیستن. این را می‌گویند راه گشودن در دل مردم. این را می‌گویند کار تأثیرگذار. این را می‌گویند پرتو دانش و آگاهی افکندن در دل‌ها. این را می‌گویند بذر بیداری افشاندن.

آفرین بر خدیجه مقدم و آفرین بر خدیجه‌ها.
پیش‌تر نیز این را درباره‌ی آموزگاران میهن‌مان گفتم.

08 April 2008

کارایان 100

شنبه‌ی گذشته، 5 آوریل، مصادف بود با یکصدمین سالروز تولد یکی از بزرگ‌ترین رهبران ارکستر در جهان، هربرت فون کارایان Herbert von Karajan. روزها پیش از آن، رسانه‌های جهان درباره‌ی او گفتند و نوشتند و فیلم نشان دادند و این بزرگداشت هنوز ادامه دارد. بسیاری از این‌ها را دیدم و شنیدم و خواندم، اما دست و دلم نرفت که به‌هنگام سخنی در بزرگداشت او بنویسم. کارایان یکی از خدایان من در سال‌های جوانیم بود و اجراهای او از آثار بیتهوفن، برامس، چایکوفسکی و دیگران را برتر از همه‌ی اجراهای دیگر می‌دانستم. اما هنگامی که در جائی خواندم که او عضو حزب نازی بوده، دیگر دلم نمی‌خواست به اجراهای او گوش دهم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 April 2008

گرفتاری با تقویم

پس از "مصاحبه"ی مقدماتی با پلیس در فرودگاه آرلاندای استکهلم، اکنون نوبت به "مصاحبه"ی اساسی رسیده‌بود که تصمیم بگیرند آیا به ما پناهندگی بدهند یا آن‌که به کشوری که از آن آمده‌ایم برمان گردانند. در قرارگاه پلیس شهر هوفورش Hofors (شهر که چه عرض کنم!) در مرکز سوئد بودیم. مأمور پلیسی که با من "مصاحبه" می‌کرد پیوسته تاریخ‌های گوناگونی را می‌پرسید: تاریخ تولد، تاریخ فارغ‌التحصیلی، تاریخ دستگیری رهبران حزب، تاریخ خروج از ایران، و... و من که همه‌ی این‌ها را به تاریخ ایرانی می‌دانستم، روی تکه‌ای کاغذ معادل تاریخ میلادی را حساب می‌کردم و می‌گفتم. جوان مترجم (من هم جوان 34‌ساله‌ای بودم!) شگفت‌زده نگاهی در من می‌کرد، نیم نگاهی به محاسباتم می‌انداخت، و با ناباوری تاریخ را به پلیس می‌گفت. سرانجام مترجم تاب نیاورد و پرسید این چه محاسباتی‌ست و چه‌گونه تاریخ ایرانی را به تاریخ میلادی تبدیل می‌کنم.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

31 March 2008

شپش لعنتی

جایی خوانده‌بودم که کتابخانه‌ی عمومی شهرداری منطقه‌ی هودینگه در حومه‌ی استکهلم مجموعه‌ی صفحه‌های موسیقی قدیمی خود را به قیمت هر عدد ده کرون به‌فروش خواهد گذاشت، و چه فرصتی گرانبهاتر از این برای من ِ عاشق بیچاره‌ی موسیقی؟! و اینک، روز ابری و خاکستری و سرد 29 سپتامبر 1990 (7 مهر 1369) خود را از رختخواب گرم صبح تعطیل بیرون کشیده‌بودم، نخستین اتوبوس صبح و قطار محلی را سوار شده‌بودم و با سری گیج به کتابخانه رسیده‌بودم.

خواندن و دنبال‌کردن تابلوها و سر در آوردن از زیر زمینی در پشت ساختمان وقت گرفته‌بود و به محل فروش صفحه‌ها که رسیده‌بودم، کم و بیش کار از کار گذشته‌بود: کسانی زودتر رسیده‌بودند و همه چیز را غارت کرده‌بودند. صفحه‌هایی این‌جا و آن‌جا، پراکنده در جعبه‌هایی باقی بود، و در بخش موسیقی کلاسیک تنها در حدود 200 صفحه‌ی خط‌خورده با جلدهای پاره، یا از آهنگسازانی که طرف‌داران چندانی نداشتند، در چند جعبه دیده‌می‌شد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

25 March 2008

رادیوی صادق هدایت

این روزها که کسانی به مناسبت درگذشت مریم فیروز مطالبی نوشتند و می‌نویسند، در حاشیه مطالب جالب دیگری هم مطرح می‌شود. یکی از آن‌ها داستان رادیوی صادق هدایت است. پول خرید این رادیو گویا از محل فروش کتاب او "حاجی آقا" تأمین می‌شود. مسعود بهنود می‌نویسد:

«به روایت ابراهیم گلستان که حتماً موثق است هزینه‌ی چاپ کتاب "حاجی آقا"ی هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده‌بودند.»

مریم فیروز در کتاب "چهره‌های درخشان" می‌نویسد (به‌نقل از ف.م. سخن):

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

19 March 2008

و اینک بهار

همه‌چیز به‌کنار، یک چیز نوروز همیشه و همواره طنابی به دلم بسته و مرا با خود می‌کشد و می‌برد: ارتباط آن با نو شدن طبیعت!
آرزو می‌کنم که دل‌های همه‌مان نو شود، اکنون، و این‌جا، در این نوروز 1387.

و سپاس‌گزارم از محمود عزیز که این تصویر را برایم فرستاد، وگرنه مانده‌بودم چه چیزی تقدیم تو خواننده‌ی عزیز کنم.

16 March 2008

مریم، گل بی‌خار

زندگانی پر و پیمان دیگری، سرشار از قصه و ماجرا، به پایان رسید. آیا به‌راستی به پایان رسید؟ گمان نمی‌کنم. او، مریم فیروز، سال‌های دراز در میان ما و پس از ما خواهد زیست، و همچنان که دوستی گفت، زندگانی مریم فیروز سزاوار آن است که فیلم‌سازی چیره‌دست فیلمی سینمائی بر آن بسازد: از شاهزاده‌خانم سرخ و دختردائی نخست‌وزیر، تا رابط شبکه‌های مخفی افسران انقلابی، تا فراری پناه‌جسته در خانه‌ی زنی در کرمان که «مژگانی آن‌چنان بلند و پرپشت داشت که چشمانش را می‌آزردند و پیوسته اشک می‌ریخت»، تا پناهنده‌ی سیاسی پشت دیوار آهنین و آلمان شرقی، - از یکی از نخستین زنانی که حجاب از سر برداشت، تا یکی از آخرین زنان حزبی که حجاب اجباری بر سر نهاد، تا شکنجه در زندان جمهوری اسلامی و شلاق خوردن از یک نارفیق حزبی. او خود شهرزادی بود با سینه‌ای پر از قصه‌های گفته و ناگفته، زنی که رهی معیری برایش سروده‌بود «تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم»، زنی که در بطن مهم‌ترین حوادث تاریخ معاصر کشورمان حضور داشت، و با سرگذشت و جان‌گذشت و سرنوشتی تراژیک‌تر از شهرزاد.

در طول دوندگی‌های حزبی میان سال‌های 1358 و 1362 در ایران، با آن‌که مدتی هر دو هفته یک بار مریم فیروز را همراه با شوهرش کیانوری می‌دیدم، تنها یک بار برخورد و گفت‌وگوی نزدیک با او داشتم. و این دیدار و گفت‌وگو در جلسه‌ای بود که کم‌وبیش برای "محاکمه‌"ی من برگزار شده‌بود. در این سه روزی که از درگذشت او می‌گذرد پیوسته با خود در جنگ بوده‌ام که آیا داستان این دیدار را بنویسم یا نه. صحنه‌ها و واژه‌ها خود را بر دیوارهای ذهنم می‌کوبند و راهی به بیرون می‌جویند. دوستانی، پیش‌تر و در مواردی دیگر بر من ایراد گرفته‌اند که «حالا که طرف مرده و رفته، نمی‌توانستی چیز مثبتی درباره‌ی او بنویسی؟» و چه کنم که تملق و دروغ با سرشت من سازگار نیست، و امیدوارم با این نوشته دوستانم آرزو نکنند که ای‌کاش می‌ترکیدم و نمی‌نوشتم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

07 March 2008

از جهان خاکستری - 6

همه رفته‌بودند. در آن خوابگاه پانصد نفری خیابان زنجان، پشت دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، من مانده‌بودم و چهار یا پنج دانشجوی دیگر که از شهرهای دورافتاده‌ی سیستان و بلوچستان یا کرمان و خراسان بودند. این را، از دور که می‌آمدی، از چراغ اتاق‌ها هم می‌شد فهمید. همه‌ی اتاق‌ها خاموش و تاریک بودند، جز سه یا چهار اتاق. اتاق 312 هم، اگر من نبودم، خاموش بود.

نوروز 1353 بود. هر سه هم‌اتاقیم به شهرستان‌های خود رفته‌بودند. تنها مانده‌بودم. نخواسته‌بودم من هم به شهرستان و پیش خانواده بروم. "درس زیاد" را بهانه کرده‌بودم. فراری بودم از خانه و خانواده: نصیحت، سرزنش، نصیحت، سرزنش... تازه، چندی بود که سیگار هم می‌کشیدم و این را پدر و مادر نمی‌دانستند، و می‌دانستم که این در نظر پدر گناهی نابخشودنی‌ست. و گذشته از همه‌ی این‌ها، چگونه می‌توانستم تهران را، شهری را که دلدارم، دختری که عاشق‌اش بودم، در آن زندگی می‌کرد ترک کنم و به شهرستان بروم؟! – دختری که حتی یک کلمه هم با او حرف نزده‌بودم و همین‌طور از دور عاشق‌اش بودم! شاید بخت یاری می‌‌کرد و یکی از همین روزها جائی، توی خیابان می‌دیدمش...، توی تهران به این بزرگی...!

اما چند روز گذشته‌بود، در خیابان‌گردی‌‌هایم "آزاده" را ندیده‌بودم، از تنهائی به‌جان آمده‌بودم، سکوت و خلوت خوابگاه افسرده و غمگینم کرده‌بود، کم‌وبیش پشیمان بودم از این که نرفته‌ام و تنها مانده‌ام، و نمی‌دانستم چه کنم. حال‌وهوای نوروزی زندگی بیرون خوابگاه نیز بر احساس تنهائیم می‌افزود.

شبی، تنها و غمگین و افسرده، در سکوت جان‌فرسای خوابگاه، به این نتیجه رسیدم که باید بزنم بیرون و تفریح و سرگرمی پیدا کنم. چیزی در حدود سیزده تومان (صد و سی ریال) ته جیبم داشتم. با این پول نمی‌شد عرق‌خوری حسابی کرد و چیزی هم برای روزهای آینده ذخیره کرد. اما می‌شد به سینما رفت. برنامه‌ی نوروزی تعدادی از سینماها و از جمله سینما سانترال در میدان 24 اسفند (انقلاب) نمایش فیلم جیمزباندی "الماس‌ها ابدی‌اند" بود.

با یک بلیط دو ریالی و اتوبوس واحد خود را به میدان 24 اسفند رساندم، به‌موقع به سئانس آخر رسیده‌بودم. بلیط خریدم و توی سالن رفتم. حتی چهار ردیف از سالن بزرگ سینما هم پر نبود. بوی تند تخمه‌ی آفتابگردان در هوای سالن شناور بود، و فیلم آغاز شد...

تیتراژ فیلم
"پیش‌پرده"ی فیلم.
صحنه‌هائی از فیلم که برای شوخی موسیقی دیگری بر آن گذاشته‌اند.

و هنگامی که فیلم به پایان رسید، من انسان دیگری بودم! گوئی تازه به دنیا آمده‌بودم. سبکبال، شاد، بی‌دغدغه، سرحال... گوئی بار همه‌ی دنیا را از دوشم برداشته‌بودند. گوئی دیگر هیچ نگرانی و غصه و افسردگی نداشتم. دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت! شگفت‌انگیز بود. این حالت و این احساس به‌کلی برایم تازگی داشت. هرگز آن را تجربه نکرده‌بودم. علت آن را نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. آیا برای تماشای پیکر و رخسار زیبای جیل سن‌جان Jill St. John بود که شباهت شگفت‌انگیزی به دلدارم داشت؟

آیا برای یک‌سره غرق شدن در فیلم، فراموش کردن جهان و هر چه در آن هست و نیست، و دو ساعت زندگی در دنیای خیال‌انگیز جیمز باند بود که دنیا به کامش می‌گشت، همه کاری از دستش بر می‌آمد، از هر مهلکه‌ای به‌آسانی جان به‌در می‌برد، و زنان به پایش می‌افتادند؟ آیا برای آن بود که پس از بازی‌ها و شیطنت‌های بی دغدغه‌ی دوران کودکی نخستین بار بود که به انتخاب خود، بی اندیشیدن به تعهد و وظیفه و مسئولیت و "انقلابی" و "ارتجاعی" و "بورژوائی" و "پرولتری"، بی اندیشیدن به بایدها و نبایدها تفریحی را، فیلمی را، خود انتخاب کرده‌بودم و از تماشای آن لذت برده‌بودم؟

هنوز نمی‌دانم. از آن شب یک نتیجه گرفتم: تفریح! تفریح لازم است! باید تفریح کرد! من هم تفریح لازم دارم!

(پیداست که لئونید برژنف رهبر سابق شوروی سابق هم چشمش دنبال جیل سن‌جان بوده! - ضیافت پرزیدنت نیکسون در کنار استخری در کالیفورنیا، 1973. عکس از Wally McNamee)

اما، راستی، در طول زندگی چند بار پیش می‌آید که انسان دو ساعت آن‌چنان در کاری تفریحی غرق شود که خود و جهان پیرامون را، گرسنگی و تشنگی را، درس و تکلیف و مدرسه را، غم پول و نان را، نگرانی و غصه‌ی بستگان دور و نزدیک را، ترس و نگرانی فردا را، جنگ‌ها را در گوشه و کنار جهان، غم وطن و مصیبت هم‌وطنان را، بیماری و درد تن را، درد روح را، تعهد و وظیفه و مسئولیت را، همه‌ی دغدغه‌های جهان را، به‌کلی فراموش کند؟

به‌یاد خنده‌ی مستانه‌ی سوزنبان پیر در پایان "طبیعت بی‌جان" ساخته‌ی زنده‌یاد سهراب شهیدثالث می‌افتم (و این یکی از بزرگ‌ترین شاهکارهای سینمائی‌ست که دیده‌ام).

هنوز هر بار "الماس‌ها ابدی‌اند" را با صدای شرلی بسی Shirley Bassey می‌شنوم، سایه‌هایی از همان سبکبالی در وجودم جان می‌گیرد، بوی تند تخمه‌ی آفتابگردان به مشامم می‌رسد و نور سرخ چراغ‌های نئون آستانه‌ی ورودی سینما سانترال پیش چشمم می‌آید که پس از بیرون آمدن از سالن سینما دقایقی آن‌جا ایستاده‌بودم و عکس‌ها و پوسترهای فیلم را بار دیگر تماشا کرده‌بودم.

گام‌زنان بر ابرها، پیاده تا خوابگاه بازگشتم.

01 March 2008

من اگر نسوزم

در پستی به‌مناسبت روز جهانی زبان مادری برگردان آذربایجانی شعری از شاعر بزرگ ترک ناظم حکمت را نوشتم (که البته برگردان آذربایجانی جز در سه یا چهار کلمه تفاوتی با متن ترکی آن ندارد). دوستان چندی اصرار دارند که برگردان فارسی آن را هم بنویسم، و این کار آسانی نیست! ای‌کاش مطلب ساده‌ی دیگری می‌نوشتم و این کار سنگین به گردنم نمی‌افتاد، زیرا به‌یاد نمی‌آورم برگردان فارسی آن را جائی دیده‌باشم: نه در میان شعرهای "بی‌خطر" او که تا پیش از انقلاب با ترجمه‌ی ثمین باغچه‌بان، حسینی- خسروشاهی، و چند تن دیگر اجازه‌ی انتشار یافته‌بودند، و نه در شعرهای "سرخ" او که پس از انقلاب با ترجمه‌ی احمد صادق و دیگران منتشر شدند. در دهه‌های 1370 و 80 ترجمه‌های بسیاری از آثار ناظم حکمت به فارسی منتشر شده، که من تنها "تو را دوست دارم چون نان و نمک" با ترجمه‌ی احمد پوری (نشر چشمه، تهران، چاپ اول 1372) را در دسترس دارم. این کتاب مجموعه‌ای از شعرهای عاشقانه‌ی ناظم حکمت است و «کَرَم کیمی» در میان آن‌ها نیست.

ناظم حکمت مولوی‌شناس بود و استاد تمام عیار عروض و قافیه. او در دوره‌ای از شعرهایش قوانین عروض و قافیه را با شدت و دقت مراعات کرده‌است و بعدها به شاگردانش اجازه نمی‌داد که تا این قواعد را نیاموخته‌اند، شعرهای بی‌وزن و قافیه بنویسند. او در دوره‌ی دیگری از شعرهایش نیز قافیه را نه به معنای کلاسیک آن، که به شکل بازی ماهرانه با صائت‌ها و صامت‌ها و موسیقی کلمات به‌کار می‌برد، و شعر «کَرَم کیمی» نیز یکی از نمونه‌های عالی و در عین حال بغرنج آن است.

یک نمونه‌ی کوچک از "موسیقی کلام" او را این‌جا می‌آورم. در این نمونه که"برای ورا" سروده شده، حتی اگر ترکی ندانید، ملاحظه می‌کنید که او چگونه با ق – گ و نیز ل – د – م و صائت‌های میان آن‌ها چرب‌‌دستانه بازی می‌کند:

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏