بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

18 September 2009

سرگذشت یک هم‌دانشگاهی

بسیاری از کسانی که در فاصله‌ی سال‌های 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بوده‌اند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکده‌ی شیمی را از دور و نزدیک می‌شناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده می‌شد و در بسیاری از فعالیت‌های دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما به‌تدریج به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجه‌ی پایین‌تری از اهمیت قرار گرفت. با این‌همه او در سال 1354 فارغ‌التحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آن‌که دیشب، پس از 34 سال، او را در برگ‌های پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز باز یافتم و سرگذشت غم‌انگیز او خواب از چشمانم ربود.

عفت ماهباز از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی به‌سر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که نشر باران (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کرده‌است. شاید به‌زودی چیزی درباره‌ی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل می‌کنم. عفت ماهباز می‌نویسد:

«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) [پیکار - شیوا] بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کم‌تر مایه‌ی آزار و اذیت گروه‌های دیگر. آن‌چه زهرا را برایم جالب کرده‌بود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آن‌ها فاصله‌ی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیش‌تر به‌چشم می‌خورد. آن‌ها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاق‌های در بسته، یعنی بند ملی‌کش‌ها منتقل شده‌بود.

در آن‌جا زندانیان سلول‌های دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت می‌فرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکی‌ها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری به‌سر می‌بردند و زندانبانان گاه آن‌ها را به‌جای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی می‌فرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچه‌های بند یک یا بند ملی‌کش‌ها بوده، زندانبانان در را باز نمی‌کنند، اگرچه مدت‌ها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشته‌بودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او می‌گویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایده‌ای نمی‌کند. زهرا شروع به در زدن می‌کند. مدتی طول می‌کشد و پاسخی نمی‌آید. او از پشت در فریاد می‌زند: "فاشیستا در رو باز کنین".

پاسدارها در را باز می‌کنند و می‌گویند: "چه کسی می‌خواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت می‌برند و دیگر او را به اتاق باز نمی‌گردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز می‌گردانند حالت او دگرگون شده‌بوده و شعار می‌داده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او به‌هم ریخته‌است. زهرا می‌گفته: "بچه‌ها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی می‌دن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با این‌که وضعیت روحی او بهتر نشده‌بود او را دوباره به سلول باز می‌گردانند.

زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دوره‌ی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شده‌بود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شده‌بود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق می‌زدند همه صدای بلند او را می‌شنیدند که شعار آزادی می‌داد: "در را باز کنید. درها و پنجره‌ها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد می‌گرفتند. بعد از اعدام و شکنجه‌های سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان می‌ایستاد و شعار آزادی می‌داد. دوباره دستگیرش می‌کردند و به اوین باز می‌گرداندند. هر بار برادرش می‌آمد و او را به خانه می‌برد.

بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبت‌های ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میله‌ها توری کشیده شده‌بود. جایی بدتر از سلول‌های سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفته‌ام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شده‌بود. البته سعی می‌کردم نفهمد.

اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون می‌دادم، شما رو بایکوت می‌کردم. چه کار وحشتناکی بود..."

خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."

بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوت‌های زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان می‌توانست بفهمد که دروغ نمی‌گوید.

در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همان‌جا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش می‌خواست می‌آمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او می‌خواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار می‌کند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچه‌هایی که از زندان رها شده‌بودند شغل پیدا کرد و آن‌ها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریع‌تر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستاره‌ی شب‌های تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخم‌های درون‌مان بپردازیم. عموجلیل، بی آن‌که به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمک‌هایی این‌چنین شاید اندک امنیتی برای ادامه‌ی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشی‌های بیرون از زندان می‌توانست افزایش پیدا کند.

با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد می‌شد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحت‌الحفظ تیمارستان بستری می‌کردند. یادم می‌آید حرف‌هایی می‌زد که خبر از وقوع انقلاب می‌داد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابان‌ها می‌گفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر می‌کرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه می‌خواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب به‌خاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب می‌کردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار می‌داد. هر بار که مرا می‌دید به فضای زندان باز می‌گشت و از من دلجویی می‌کرد. گاه چون آدم‌های عادی به سر کار می‌آمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]

مهندس زهرا ذوالفقاری در میان خیل جان‌باختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از آلبوم فارغ‌التحصیلان دوره‌ی سوم دانشگاه برداشتم.

پی‌نوشت:‏
بنا بر اطلاعات تازه (ژانویه 2010)، زهرا که در پی گرفتن ویزای سفر درمانی به خارج بود، پیش از خروج، در بیمارستانی "ایست ‏قلبی" کرده شد.‏

نیز این نوشته را بخوانید.

پی‌نوشت (مارس 2015): از فیسبوک نسیم یزدانی

«در راهرو، بالای پله‌هایی که به زیر زمین ختم می‌شوند، ایستاده‌ایم. بار دوم است که ما را ‏به زیر زمین می‌برند، اینبار همه هستند، با کلیه‌ی وسائل... امروز صبح وقتی گل‌ها را در ‏هواخوری تازیانه می‌زدند، ما به تماشا نرفتیم و در اتاق‌هایمان بست نشستیم... دوستانِ ‏آزادی مان نه! گفته‌بودند... ما ایستاده‌ایم در سکوت و هوا سنگین و رعب‌آور است. کنارِ من، ‏دوست بلند قامتم ز ذ [زهرا ذوالفقاری] ایستاده است. حضور مهربان و صمیمی‌اش برایمان ‏دلگرمی‌ست. او تجربه‌ی هر دو دوره را با خود حمل می‌کند... صدایی یکه‌تازی می‌کند: "از ‏این به بعد هوا نصف! غذا نصف! ملاقات بی ملاقات! دستشویی..." حرفش فرصت پایان ‏نمی‌یابد و در دهانش می‌ماسد... ز ذ است که با صدای رسا، در دستمالِ سفید و تمیزش ‏فین می‌کند... و ما با دهانِ بسته تمام قد می‌خندیم...‏»

14 comments:

محمد said...

قربانی بی گناه دو رژیم، به گناه آرزوی جهانی بهتر. م

حسن said...

"سرگذشت او خواب از چشمانم ربود"
نوشته شما اشكم را در آورد و خواستم نظري بنويسم در درونم هياهوئي بود نوشتن برايم حسي است مثل دريائي طوفاني كه مدام موج هايش به ساحل مي خورد و پس از سپيده دم آرامشي ابدي انگار بر پا مي شود
متاسفانه در آن هياهو گوگل و ياهو توسط مخابرات ايران از كار افتاده بودند چون روز قدس بود
حكومت هاي غير دموكراتيك فقط آدم هارا زنداني و يا نميكشند بعضي وقت ها جلوي احساسات مردم را نيز مي گيرند
نمي دانم در آن بيست روز بر زهرا چه كرده اند كه ديگر آن زهراي اولي نشده اما هرچه بود ناخواسته شكنجه گرانش او را ابدي كرده اند و امروز خيلي دلم مي خواهد نوشته شما يا عفت ماهباز را يكي از آن شكنجه گران بخواند و ببيند كه اين كه ميگن دنيا دو روزه دروغه يه وقت ميبيني چرخيد چرخيد يك زنداني شد اسطوره و تو شدي منفورترين آدم روي زمين

Anonymous said...

سلام خسته نباشيد

بسيار دردناك بود
يادآوري زهرا براي بويژه كساني كه با او دربند بوده اند هم دشوارو غمناك است
رهگذر

Anonymous said...

شيوا جان مرسي از راهنمائيت . فايل پي دي اف را توانستم بيابم و بخونم ... اين را از يكي از شركت كنندگان برنامه هاي موسيقي اتاق موسيفيت در عصر هاي چهارشنبه ( چهار شنبه ها بود؟؟‌)
: تا مدتها هميشه تصورم اين بود كه تو حتمن از خانواده بسيار مرفه و بالا شهري هستي هم منش و هم موضوعاتي كه در آغاز هر برنامه موسيقي بيان ميكردي هيچ به كتمان نمي رفت كه از اهالي اردبيل باشي هميشه فكر من اين بود كه از خانواده اي مثلا استاد دانشگاه يا شايد كارخانه دار باشي كه اينقدر به مفاهيم با كلاس فرهنگي فرهنگي متفاوت از جو غالب مي پردازي
يادش گرامي ياد اون انسانهاي شريف كه هر چهارشنبه عصر پاي سحبتهاي تو در باره موسيقي مينشتند و به موسيقي هاي انتخابيت گوش فرا ميدادند .. هميشه اون صحنه اطاق موسيقي كه مملو از شنونده ( چه روي زمين چه روي صندلي ) از خاطرم نمي رود ... و چه انسانهاي يادشان گرامي
. شاد باشي و موفق شيوا گرامي
رهگذر

جهانگرد said...

سلام
جناب شیوای گرامی خواب از سرت ربود
مرا غم زده کرد من متولد 61 هستم طبعا در حکومت ایران سهمی وانتخابی نداشته ام الان به این مطلب فکر می کنم که برای برپایی این حکومت چه ظلم ها وجور ها که نشده این زهرا خانم که باید کشته راه عقیده اش دانست چه به راحتی عمرش بر باد فنا سپرده شد !که چه شود؟عدل وداد برپا شود؟!وا اسفاه خیلی ناراحتم

Anonymous said...

برای زهرا ذوالفقاری، و زهرا ها؛ و با تشکر از عفت ماهباز گرامی که یادش را با کلک خود زنده داشتند، و هم تشکر از شیوا فرهمند عزیز که در وبلاگ خود، یادی از فرزندی از ایران خون آلود نموده اند دردمندانه.
این ارغوان، این پاییز که خونبار است، مشت است - نمونه ی خروار است.

پاییز گل ریز

نمی دام
در کدام فصل،
در کدام روز
به دنیا آمده ای
و کی رفته ای
ولی در یاد و نگاه من
چو پاییز
نشسته ای سرخ آیین
زرین و خونین و طلا آجین.
در آغاز
می دیدم که همنشین لاله های دشتی
از بهار مغرور و سر مست می گذشتی
دامن افشان بودی
شعله در جان بودی
سرخ می گشتی.
مست و خوش خوان چو هَزار آمده بودی
ز زمستان به بهار آمده بودی
نی دیدم که زیبا و نیکو سرشت
همشانه ی اردی بهشت
درخت جان
می کشاندی به گرم تابستان،
تا رسیده گردانی میوه ی دل
به تماشایت می نشستند
عروسان ِ سبز ِ پای در گِل.
از شکوفه زار بهار گذشتی
تا در تابستان تکاپوهای سبز
آبستن سیب های سرخ گردی
می رفتی تا میوه دهی
در پاییز پختگی.
تو و چون تو را
بیش از هر زمانی
چو پاییز دیده ام
به یاد دارم
که گل نشان
که سینه گل افشان
ایستاده بودید
ردیف به ردیف
به یاد دارم
سرخ و طلایی
در آن بازی مرگ و قمار ِ تاس
در باد رقصیدید بی هراس
به یاد دارم
فرو باریدید
جان جان
گل گل
برگ برگ
مرگ مرگ.
من اما
مرگتان را
باور نکردم هرگز
شمایان
آفتاب در جان بودید
در نگاه من امید جهان بودید
ترا آوازخوان - پیوسته
اینگونه می دیدم،
اینگونه گل سرخ
: از گل بُن ِ تو می چیدم

من نغمه ی شیدایم
در سینه و دل جایم
پاکیزه تر از برگم
باور نکنی مرگم
در دیده سحر دارم
از روز خبر دارم
من روشن دورانم
با باغ، گل افشانم
در رود، سرودم من
پَرپَر زن ِ بودم من
خُورم به زلال ِ آب
نقره شوم اندر تاب
چون نغمه ی دل خیزم
در چشم تو می ریزم
همنغمه ی رودم من
بنیاد ِ سرودم من
از شور خبر دارم
ماهور به سر دارم
پاییز که خون ریزد
از دیده ی من خیزد
پُر شعله نهان من
سرخ است جهان من
پاییزم و گر خونم
من عاشق مجنونم
شب شعله ی یارانم
یک قطره ز بارانم
اندیشه رها دارم
زنجیر به پا دارم
نقل شب ما زنجیر
آیینه ی جان دلگیر
دریا به سخنها مان
زندان، نَبُوَد جامان
در شعر ِ زلالیم ما
چون تازه نهالیم ما
از خور خبر داریم
به عشق نطر داریم
چون عاشق دلبندیم
با سینه و گل خندیم
در خوشه نهانیم ما
ماه باز ِ جهانیم ما
پاییز وشی داریم
مستانه به رقص آریم
عشاق که مدهوشند
از نغمه ی ما نوشند
ما صدر نشین دل
تو ماه مبین در گِل
ما نغمه گر ِ جانیم
چون شعله ی پنهانیم
در یاد تو می مانیم
با کلک تو می خوانیم:
چه چه چیو چیو چیو
چه چه چیو چیو چیو
..................

با ادب و احترام فروان
لیثی حبیبی - م. تلنگر

یکشنبه 12 مهرماه 1388 برابر 4 اکتبر 2009

Shiva said...

لیثی گرامی
سپاسگزارم برای شعر زیبایتان. آن نوشته‌ی مفصل را دریافت نکرده‌ام. گویا شما زمانی نشانی ای‌میلتان را برایم ‏نوشتید، اما پیدایش نمی‌کنم. نشانی مرا در همین ستون سمت چپ وبلاگ با خط به رنگ زرد می‌بینید. اگر نه، این ‏پست مرا بخوانید:‏
http://shivaf.blogspot.com/2008/11/blog-post_22.html

Anonymous said...

نی دیدم که زیبا و نیکو سرشت

و باز سلام

در سطر بالا
می دیدم...درست است
شاد باشید
لیثی حبیبی

Anonymous said...

منیژه نوشت

مردن آسان است

به اشتباهات خود واقف شدن اما بسیار سخت

بسیار روشن است که با زهرا ذوالفقاری در آن چند روز چه کردند. شیوه های استالینیستی که هر فردی و سیاستمداری و بخصوص هر زندانی را میشکست و روش های ساواک در مقابل آنها مثل دست گلی بود

روشهائی که جمهوری اسلامی نداشت ولی بسیار سریع یاد گرفت

از که یاد گرفت؟

و ما؟

از که یادگرفتیم این تئوری های مهمل و این ایدئولوژی های مغشوش را؟

از کسانی مغشوش تر از خویش که تنها تفاوتشان با ما این بود که چند ترمی پیش از ما پایشان در این سوراخ افتاده بود


یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
بودیم بیک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه بیشتر زما مست شدند

افسوس که دوره جوانی طی شد
این تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
معلوم نشد که او کی آمد کی شد


آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ایو در خواب شدند

shohreh said...

جناب شیوای گرامی‌

به گمانم شما ادنا ثابت رو باید بشناسید شما خاطره ایی از او به یاد دارید؟

shohreh said...

edna sabet http://khateratezendan.blogspot.com/2003/04/1334.html

Shiva said...

شهره‌ی عزیز، سپاسگزارم برای لینک ادنا ثابت که فرستادید. با آنکه داستان‌های فراوانی از زیبایی او می‌گویند، ‏من در آن یک سالی که او در دانشگاه صنعتی آریامهر بود گویا کور بودم و هیچ تصویری از او در ذهن ندارم! و البته ‏علتش را می‌دانم: ادنا ثابت دو سال پس از من وارد دانشگاه شد، و این هنگامی بود که من، از دور، چشم و دل ‏در گروی زیبایی زیباروی دیگری داشتم، هر چند که بعضی آدم‌های کج سلیقه شایع کرده‌اند که دانشگاه صنعتی ‏دختران زیبا نداشته‌است! آن دختر سنگدل اعتنایی به من نمی‌کرد و درست همان سالی که ادنا وارد دانشگاه ‏شد، کار من نشستن در چند ده متری آن یکی دختر و نگاه کردن به او و آه کشیدن بود، و بنابراین هیچ عجیب ‏نیست که ادنا را ندیدم. چه حیف! اگر دیده‌بودمش، شاید سرنوشت هر دومان چیز دیگری می‌شد، هرچند که ‏هیچ معلوم نیست که او را به من ِ مسلمان‌زاده می‌دادند. و نیز بگذریم از این که می‌شنوم که پسران بی‌شماری در ‏دانشگاه دلباخته‌ی ادنا بودند و بنابراین می‌بایست با همه‌شان رقابت می‌کردم.‏

لابد نقاشی به یاد ادنا را هم که در نشانی زیر گذاشته‌ام، دیده‌اید؟
http://shivaf.blogspot.com/2010/06/blog-post.html

Anonymous said...

خیلی‌ دلم می‌خواد راجع به ادنا بنویسم، اما فارسی نوشتن برام سخت و وقت گیره. شاید یک روزی اینکارو بکنم. چون دوست نزدیکم بود و چیزهایی که من میدونم شاید هیچکس ندونه.

امضا مخمل

Shiva said...

مخمل گرامی، چه خوب که هنوز کسی هست که چیزی می‌داند که دیگران نمی‌دانند! به نظر من رساندن این دانسته‌ها به ‏دیگران خیلی مهم و لازم است. اگر سعی کنید و بتوانید به فارسی بنویسید چه بهتر. وگرنه به هر زبانی که نوشتنش برایتان ‏آسان‌تر است، بنویسید. مترجم فراوان است. یا تعریف کنید و ضبط کنید. راه پخش کردن و روی کاغذ آوردن آن پیدا می‌شود. ‏لطفاً کاری بکنید! من خودم ادنا را از دانشگاه خوب به‌یاد ندارم، اما کسانی را می‌شناسم که هنوز عاشق او هستند.‏