27 June 2010

بار دیگر کشتگان دانشگاه


کشتگان دانشگاه صنعتی


(این نوشته‌ی من در مجله‌ی "آرش"، شماره 104، پاریس، اسفند 1388 منتشر شده‌است. مطابق مقررات مجله‌ی "آرش"، سه ماه پس از انتشار مجله می‌توان مطالب مندرج در آن را با ذکر منبع در جاهای دیگر نیز منتشر کرد.)

از هنگام بنیادگذاری نخستین دانشگاه نوین، دانشگاه‌های ایران همواره یکی از سنگرهای مبارزه برای آزادی و عدالت اجتماعی بوده‌اند و نقش بزرگی در صحنه سیاسی کشور بازی کرده‌اند. این کارزار و پیکار در دوران‌های سرکوب و اختناق 90 سال گذشته‌ی ایران هزینه‌ی گزافی برای جامعه‌ی دانشگاهی ایران داشته و این جامعه تلفات جبران‌ناپذیری داده‌است. ‏(تابلوی نقاشی کاری‌ست از ابوالفضل توسلی از دانشجویان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) به یاد ادنا ثابت ‏که او هم دانشجوی همان‌جا بود، قدائی و سپس پیکاری بود، و اعدام‌اش کردند.)‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 June 2010

شومان 200‏

سه‌شنبه‌ی گذشته 8 ژوئن (18 خرداد) آهنگساز بزرگ آلمانی روبرت شومان Robert Schumann دویست ساله شد.

من در سال 1350 پس از آمدن به تهران و گوش دادن به "رادیو تهران" که موسیقی کلاسیک پخش می‌کرد و در آن سال‌ها فقط در تهران شنیده می‌شد، از جمله با روبرت شومان آشنا شدم. آرم یکی از برنامه‌های این رادیو خوش به دل می‌نشست و پس از مدت‌ها جست‌وجو سرانجام کشف کردم که این موسیقی بخش سوم از سنفونی چهارم شومان است.

چندی بعد با کنسرتو پیانوی او آشنا شدم که بسیار زیباست، و کمی دیرتر با اوورتور "مانفرد" و سپس کنسرتو ویولونسل.

این‌ها همه تراوش‌های ذهنی عاشق و روحی شاعرانه است. اما من که دلم در پی عاشقانه‌هایی عاشقانه‌تر و شاعرانه‌هایی شاعرانه‌تر پر می‌زد، چندان در خط شومان باقی نماندم و سر به دنبال رنگ‌های تندتر دویدم.

آن‌چه از زندگانی شومان دلم را به رقت می‌آورد، عشق همسرش کلارا به او بود، و جنون سال‌های پایانی عمرش که سرانجام او را به آسایشگاه کشانید و در چهل و شش سالگی همان‌جا در گذشت. کلارا که خود پیانیستی زرین‌پنجه و در آغاز زندگی مشترکشان نام‌آورتر از شومان بود، تا چهل سال پس از شومان زنده بود، آثار او را در کنسرت‌ها می‌نواخت و آوازه‌ی شومان را در جهان می‌پراکند. در این میان آهنگساز بزرگ دیگر آلمانی یوهانس برامس به کلارا دل باخت، اما هیچ کس نمی‌داند که این عشق تا به کجا پیش رفت. آثاری از کلارا نیز باقی‌ست و او مشاور و مشوق آهنگسازی برامس بود.

30 May 2010

فراخوان شرکت در گردهمایی سراسری

گردهمایی سراسری انجمن دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر) هر دو سال یک بار در یکی از شهرهای جهان برگزار می‌شود. این بار نوبت به شهر گوتنبورگ Gothenburg (یا Göteborg) سوئد رسیده که از 23 تا 25 ماه ژوئیه (جولای) میزبان این گردهمایی باشد. همه‌ی کسانی که به گونه‌ای ارتباط یا علاقه‌ای به این دانشگاه داشته‌اند یا دارند، می‌توانند در گردهمایی سراسری آن شرکت کنند و با دیدار دوستان و آشنایان و همکلاسی‌های سال‌های دور خاطرات دیرین را زنده کنند.

برای آگاهی از جزئیات نام‌نویسی و شرکت در گردهمایی و برنامه‌های آن، دو نشانی زیر را ببینید:
suta.org
http://www.suta.se/

مهلت نام‌نویسی تا 15 ماه ژوئیه (24 تیر) تمدید شده‌است.

به امید دیدار در گوتنبورگ!

***
پی‌نوشت: تا امروز (8 ژوئیه، 17 تیر) دو خبرنامه ویژه‌ی گردهمایی منتشر شده‌است: شماره 1، و شماره 2‏

23 May 2010

جعفر پناهی را آزاد کنید!‏


عکسی گویاتر از هزاران سخن؛ و دانه‌ی اشکی گویاتر از هزاران کلام: ژولیت بینوش بازیگر بزرگ فرانسوی (از جمله در فیلم "شکلات") در کنفرانس مطبوعاتی جشنواره فیلم کان با شنیدن خبر اعتصاب غذای جعفر پناهی در زندان اوین، اشک می‌ریزد.

"بادکنک سفید" جعفر پناهی را بسیار دوست می‌دارم، ... و خبر اعتصاب غذای زندانیان در سیاهچال‌های جمهوری اسلامی همواره مرا به یاد اعتصاب غذای شاعر بزرگ ترک ناظم حکمت می‌اندازد. (یا در این نشانی). جعفر پناهی قرار بود بر صندلی داوری جشنواره کان بنشیند.

عکس از دیلی تلگراف

En bild som säger mer än tusen ord: Juliette Binoche i tårar när hon på presskonferensen under filmfestivalen i Cannes hör om att den ‎iranske filmregissören Jafar Panahi hungerstrejkar i fängelset i Iran. Och Jafar Panahi skulle ha suttit i ‎juryn i denna festival, förresten.

PS. I dag den 25 maj‎ släpptes han mot borgen, enligt DN, tack vare världsomfattande protester.

15 May 2010

ای جلاد، ننگ‌ات باد

من که بارها درد زبان‌ندانی را برای خود و دیگران چشیده‌ام، و از جمله در دربه‌دری‌ها، این نامه‌ی شیرین عَلَم ِ هولی که تکه‌هایی از آن را نقل می‌کنم آتش به جانم می‌زند. کوچک‌ترین کاری که اکنون از دستم بر می‌آید، آن است که تا یک هفته نام وبلاگم را به افتخار شیرین و چهار هم‌زنجیراش: فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامیان، و علی حیدریان، که سحرگاه 19 اردیبهشت (9 مه) آدمخواران جمهوری اسلامی در زندان کشتندشان، تغییر دهم. شیرین زاده‌ی یک روستای کردنشین نزدیک ماکو بود.

«[...] جناب قاضی محترم،
آقای بازجو!!

در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمیتوانستم به زبان شما صحبت کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم.

شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند. ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم.

هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را میگذرانم، هر روز شاهد سفید شدن بخشی از آنها هستم.

[...] امروز ۱۲ اردیبهشت ۸۹ است (۲/۵/۲۰۱۰) و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به بند 209 زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدمم شکسته شود. من نمیدانم این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن ندارم.

در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که میگویند تکرار کنم و من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال میخواستیم آزادت کنیم اما چون خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز.

شیرین علم هولی
۱۳/۲/۸۹ – ۳/۵/۲۰۱۰»

خدیجه مقدم می‌نویسد: شیرین در خانواده‌ای روستایی و فقیر با 13 فرزند زندگی و به عنوان دختر بزرگ خانواده از برادران و خواهران کوچکتر خود نگهداری می‌کرد و به جای مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردن، در جوانی، پیر و خسته شده‌بود و در آستانه‌ی یک ازدواج اجباری قبیله‌ای، با دختر همسایه به کردستان عراق فرار کرد. او جز خانه‌ی خودشان در روستا و جمع همشهری‌هایش در کردستان عراق، و زندان، جایی دیگر را ندیده‌بود و هیچ تجربه‌ای از یک زندگی ساده و سالم نداشت. او در شرایط سخت زندان، کلاس‌های آموزشی و هنری مرکز فرهنگی بند نسوان را سریع پشت سر گذاشت و هنرمندی خلاق شد. او زندگی را دوست داشت و می‌خواست زندگی کند.

من و شما، خواننده‌ی من، ما مگر نمی‌خواهیم زندگی کنیم؟

12 May 2010

بدرود، سازنده‌ی "سقوط 57"!‏

یکی از نخستین کارهایی که با آغاز فعالیت در حزب توده‌ی ایران به گردن من گذاشتند، نمایش فیلم مستندی از انقلاب به نام "سقوط 57" ساخته‌ی باربد طاهری در محلات جنوب شهر تهران بود. او یک نسخه‌ی 16 میلی‌متری از این فیلم را در اختیار حزب گذاشته‌بود. بخش هنری شعبه‌ی تبلیغات حزب در دفتری به‌نام "سیاه‌قلم" پروژکتور سیار داشت. تا چندی فعالان سازمان جوانان حزب در محله‌های خود برنامه‌ریزی می‌کردند، از پیش به اهل محل خبر می‌دادند، در ستاد سازمان جوانان در خیابان نصرت برنامه‌ریزی می‌شد، و آن‌گاه نوبت به من می‌رسید تا با قوطی‌های فیلم و پروژکتور و یک پرده‌ی سفید راهی محل شوم و فیلم را برای مردم نمایش دهم.

فعالان سازمان جوانان در کوچه یا خیابان باریک محله از درخت و تیر برق بالا می‌رفتند و پرده را می‌آویختند، اتصال برق فراهم می‌کردند و نمایش فیلم آغاز می‌شد. مردم از این سینمای رایگان استقبال خوبی می‌کردند. زنان خانه‌دار ِ چادری با خوراکی می‌آمدند، خانواده‌ها چیزی روی زمین پهن می‌کردند، در کنار هم می‌نشستند و فیلم را تماشا می‌کردند. صحنه‌های فیلم همه برایشان آشنا بود و از تماشای کارهای قهرمانانه‌ی خود لذت می‌بردند. همین چند ماه پیش خود بازیگران این صحنه‌ها بودند و گاه حتی پیش می‌آمد که خود یا آشنایی را در فیلم می‌یافتند و با شادی یک‌دیگر را می‌خواندند و خبر می‌دادند. کسی مخالفتی با نمایش این فیلم نداشت و حزب‌اللهی‌های محل نیز چیزی نمی‌گفتند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

08 May 2010

از جهان خاکستری – 39

در می‌زدند. نیمه‌شب بود. خواب و بیدار بودم. گویی من نیز در انتظار بودم: در انتظار زاده‌شدن این فرزند موعود. همسایه‌ی طبقه‌ی بالایم سیمین پا به ماه بود. همان سیمین که نیمروی هنری مرا خراب کرده‌بود! شوهرش در دوردست خرم‌دره آموزگاری می‌کرد تا بخشی از نان خانواده را درآورد و من ارج‌اش می‌نهادم، چه، آموزگاری در دورافتاده‌های کشور برای من همواره از قهرمانانه‌ترین کارها بود و هست.

دیشب بالا پیش سیمین و مهمانش بودم. خانم اورانوس آن‌جا بود و قرار بود شب پیش سیمین بماند. اورانوس پرستار ماهری بود و تشخیص داده‌بود که امشب وقتش است. هشدارم داده‌بودند که گوش‌به‌زنگ باشم تا اگر لازم شد به زایشگاه برسانیمشان. و اینک، این در زدن معنایی جز تولدی نزدیک نداشت. برخاستم. وقتش بود.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

24 April 2010

آرش این‌جاست

تازه‌ترین شماره‌ی مجله‌ی آرش (104) در پاریس منتشر شد. موضوع اصلی این شماره جنبش دانشجویی ایران است و از جمله دو نوشته از من دارد. یکی از آن‌ها با یاری دوستان هم‌دانشگاهی تهیه شده و فهرست نام کشتگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) است همراه با توضیحی کوتاه. نوشته‌ی دیگر درباره‌ی تحصن بزرگ دانشگاه ما در 24 آبان 1356 است. فهرست مطالب مجله را در این نشانی می‌یابید.

برای شمایی که در خارج هستید پیشنهاد می‌کنم که برای پشتیبانی از نشر فارسی به‌طور کلی، و به‌ویژه نشر فارسی در خارج، با مراجعه به سایت مجله آن را مشترک شوید، یا دست‌کم و به‌خاطر نام دانشگاهیان جان‌داده در راه آزادی و عدالت اجتماعی هم که شده این تک شماره را از کتابفروشی ایرانی شهرتان، یا از سایت مجله بخرید!

شمایی که در داخل هستید اگر مایل به دریافت مطلب مربوط به کشته‌های دانشگاه هستید، خبر بدهید تا اسکن‌شده‌ی آن را با ای‌میل بفرستم. روایت شخصی‌تر و با لحن "غیر مجله‌ای" از مطلب دوم را پیش‌تر در وبلاگم منتشر کرده‌ام که در این نشانی می‌یابیدش.

بار دیگر از همه‌ی یاران دانشگاهی صمیمانه سپاسگزارم.

17 April 2010

بازشناسی مارکس

کارل مارکس که بود و چه می‌گفت؟ اندیشه‌های او چه‌گونه پرورش یافت؟ چه چیزهایی خواند و چه چیزهایی نوشت؟ چه هدفی داشت؟ آیا دانشمند بود، تاریخ‌دان بود، یا فیلسوف؟ چه پیش‌بینی‌هایی کرد؟ آیا همه‌ی حرف‌ها و پیش‌بینی‌های او درست در آمد؟ آیا اشتباهی داشت و آیا انتقادی بر او وارد است؟ میراث اندیشگی او چیست و چه ارزشی دارد؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

10 April 2010

ساز شکسته، و کار دنیا

به گزارش پارلمان‌نیوز در روزهای تعطیل نوروز کسانی وارد اتاق کانون موسیقی دانشگاه صنعتی شریف شده‌اند ‏و به گفته‌ی یکی از اعضای این کانون سازهای گروه را "به‌شکل معنادار و مغرضانه‌ای" شکسته‌اند. این گروه در ‏آستانه‌ی نوروز برنامه‌ای در دانشگاه اجرا کرد و در آن شعری و سرودی به یاد دانشجویان در بند این دانشگاه ‏خواندند. گمان می‌رود که شکستن سازها به دست "افراد معلوم‌الحالی صورت گرفته که نه تنها با موسیقی ‏اصیل و پاک‎ ‎ایرانی عناد و دشمنی دارند، بلکه از یاد کردن دانشجویان در بند [نیز] برآشفته‌اند".‏

این خبر مرا به بیش از 35 سال پیش و به فضای همین دانشگاه در آن سال‌ها می‌برد. هواداران گروه‌های ‏انقلابی مسلح در آن سال‌ها گرد هم می‌آمدند و به پشتیبانی از دانشجویان در بند شعار می‌دادند:‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏