16 August 2008

Lite IT - 4

Datorn beter sig konstigt. Ett och annat program stänger av sig själv, program startar sig, program tappar eller får fokus, texten i programmen blir oläsliga, inloggningssidan verkar bli kontrollerad av någon annan, datorn hänger sig av oförklarliga skäl. Vad är detta? Vad göra?

En orsak till allt detta kan vara ”språkfältet”, den lilla blåa knappen längst ner till höger på skärmen med texten ”Sv”, en helt onödig knapp om du inte växlar mellan olika språk när du skriver text.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

05 August 2008

بدرود، چهره‌ی شاخص "ادبیات شاهد"‏

آلکساندر سالژه‌نیت‌سین Alexandr Solzhenitsyn دیروز چهارم اوت 2008 در نود سالگی در گذشت. او را برجسته‌ترین چهره‌ی ادبیاتی می‌دانند که در آن نویسنده آن‌چه را که خود شاهد بوده، و بار سیاسی دارد، باز می‌گوید یا اسناد گواهی دیگران را در نوشته‌های داستان‌گونه گرد می‌آورد. او در سال‌های پایانی جنگ جهانی دوم افسر توپخانه بود و به جرم چند جمله‌ی انتقادآمیز درباره‌ی چگونگی اداره‌ی جنگ توسط "مرد سبیلو" (استالین) که در نامه‌ای به دوستی نوشت، به هشت سال زندان و سپس کار اجباری در اردوگاه‌های کار سیبری، و سپس به "تبعید ابد" به جنوب کازاخستان محکومش کردند. پس از مرگ استالین از او "اعاده‌ی حیثیت" شد.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

31 July 2008

داستان خون، داستان شکنجه، داستان دلاوری

دلم خون است. خون می‌گریم. بر پنجره‌ها و بر کف اتاقم خون جاریست. گوش‌هایم پر از فریاد و ضجه‌ی انسان‌هایی‌ست که شکنجه می‌شوند. صدای شلاق بر استخوان جمجمه‌ام چکش می‌کوبد. خون. خون از برگ‌های کتاب بر عینکم شتک می‌زند. داستان شجاعت، داستان از خود گذشتگی، داستان انتخاب مرگ برای ساختن زندگی زیباتر برای دیگران، داستان جویدن سیانور، داستان کوبیدن سر به دیوار، تکه‌پاره شدن زیر شکنجه. ساعتی پیش به دستم رسیده: چریک‌های فدایی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن 1357، جلد اول، مؤسسه‌ی مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، تهران، بهار 1387.

ورق می‌زنم و نام‌های دوستان و آشنایانم، هم‌دانشگاهی‌هایم، یا دیگران که هر روز می‌دیدمشان، از دور یا از نزدیک، یا تا سال‌ها بعد با ایشان سر و کار داشتم، از برابر چشمانم می‌گذرد. جوانان زیبایی که در آرزوی رساندن میهن‌مان به رفاه و آسایش و عدالت اجتماعی واپسین دارائی‌شان، جانشان را بر کف گرفتند و در آتش این آرزو سوختند و در خون غلتیدند:

حسینعلی پرورش، مسعود پرورش، ابراهیم پوررضا خلیق، تورج حیدری بیگوند، طاهره خرم، ابوالحسن خطیب، فرزاد دادگر، محمود زکی‌پور، فریبرز صالحی، بهروز عبدی، یوسف قانع خشک‌بیجاری، سیامک قلم‌بر، و...

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

29 July 2008

Bila i Norge? Absolut!

Mycket spontant och oplanerat bestämde jag och ett par av mina vänner att ta bilen och bege oss till Norges natur. Jag letade fram lite tips på Internat och vi gav oss i väg på onsdag den 23 juli. Kl. 9 på morgonen var vi i Sundbyberg och kl. 20 befann vi oss i en hytt lite bortom Bromma! Inte Stockholms Bromma, utan Bromma i väg 7 i Norges hjärta! Men låt oss ta ett steg i taget!

Först i kortaste drag:
- Vägarna nr. 7 och 55 är ett måste att åka för naturälskare;
- Allting är jätte dyrt i Norge. Bensinen kostar uppemot 17 SEK litern just nu. Men resan var värt vartenda öre för min del;
- Det går att hitta hytter för att övernatta överallt i dessa vägar i Norge, även i en fredag kväll under högsommaren;
- Vi hade tur med vädret;
- Köp årets upplaga av Motormännens Europa vägatlas som är giltig tom 2011 och finns för rabatterat pris (199:- på Akademibokhandeln) just nu.
- Läs denna checklista.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

22 July 2008

پتل‌پورت، و سایر قضایا

روزگاری با قطار از سوئد به خاک اصلی اروپا رفته‌بودم. هنگام بازگشت در ایستگاه مرکزی روتردام به انتظار حرکت قطار در راهروی تنگ واگون ایستاده‌بودم و از پنجره‌ی باز بیرون را تماشا می‌کردم. مرد مهماندار واگون نزدیک شد و با انگلیسی ناقصی سر صحبت را گشود. طبق معمول یکی از نخستین پرسش‌ها این بود که کجایی هستم و کجا می‌روم. ایرانی بودنم برای او بسیار شگفت‌انگیز بود و می‌خواست بداند آن‌جا چه می‌کنم و در سوئد چه‌کار دارم. ساده‌دلانه پاسخ دادم که از ایران خمینی گریخته‌ام، زیرا در آن‌جا صدها تن از رفقایم را در بند کرده‌اند (که چند سال بعد بسیاری‌شان را قتل عام کردند)، و در سوئد پناه جسته‌ام. با شنیدن نام خمینی و این که از او گریخته‌ام، رگ‌های گردن مرد مهماندار ناگهان بیرون زد. حالتی تهدیدآمیز به خود گرفت. احساس کردم که اگر چاقویی در دست داشت تا دسته در دلم می‌نشاند و جسدم را از پنجره بیرون می‌انداخت. مسلمان متعصبی بود از اهالی آلبانی. خوشبختانه چاقویی دم دستش نبود و فقط فریاد برداشت که:

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

11 July 2008

پتل‌پورت

بعد از 22 سال به سن‌پترزبورگ (لنین‌گراد پیشین) سفر کردم و چهار روز آن‌جا بودم. پیش‌تر جایی نوشتم که در دوران شوروی این شهر چه‌قدر خاکستری بود و چه حال بدی داشتم. در آن دوران رودی از انسان‌هایی خسته و خاموش با چهره‌هایی بی‌لبخند در پیاده‌روی خیابان‌هایی بی ویترین به‌سوی کار یا خانه می‌رفتند. در خیابان اتوبوس‌ها بودند و تراموای‌ها و ترالیبوس‌ها، و تک و توک اتوموبیل‌های شخصی یا تاکسی به‌سرعت می‌گذشتند. این‌جا و آن‌جا دستگاه‌های خودکاری بود که می‌شد سه کوپک توی آن انداخت، لیوانی شیشه‌ای را که با زنجیری به آن بسته‌شده‌بود، شست، و سپس آن را با آب یا کواس پر کرد و نوشید. اگر قدم در رستورانی می‌نهادی، بانوی درشت‌اندامی بر سرت فریاد می‌زد:

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

09 July 2008

Resedrömmar?

Typiskt nog just den dagen som jag bytte prenumeration från DN till SVD (för att min dotter skriver i SVD nu!) så hade DN en fin artikel om en gammal god vän, Hassan Hosseini Kaladjahi. Missa inte artikeln som kom tisdagen den 8 juli och finns här.

Jag skrev följande meddelande till artikelns skribent Gert Svensson:

Hej och tack Gert för den fina artikeln om Hassan Hosseini Kaladjahi.

Ämnet ”Resedrömmar” vill kanske säga någonting annat men det är väldigt sällan man hittar någonting om MANLIGA förebilder från mellanöstern och den generationen i svensk press - om sådana som Hassan som trots alla motgångar har lyckats med att följa sina ambitioner och ta sig från sin lilla by till en respektabel position som han har strävat efter.

22 June 2008

قصه‌گوی جهان موسیقی

دیروز 21 ژوئن یکصدمین سالمرگ قصه‌گوی بزرگ جهان موسیقی نیکولای ریمسکی- کورساکوف (1908- 1844) بود. البته مطابق تقویم قدیمی روسی تاریخ درگذشت او را 8 ژوئن ثبت کرده‌اند.

بسیاری از آثار او روی قصه‌ها و افسانه‌های مشرق‌زمین و روسیه سروده‌شده و ایرانیان کورساکوف را با سوئیت سنفونیک "شهرزاد" می‌شناسند که او بر داستان‌های هزار و یک شب سروده‌است. اما برخی از دیگر آثار او هم در ایران آشنا بود و هست، از جمله "کاپریچیو اسپانیول" که آرم برنامه‌ی "داستان شب" رادیو بود، یا "زنبور عسل" از اپرای "تزار سلطان".

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

15 June 2008

عروج

ترجمه‌ی این اثر خود داستانی دارد که آن را این‌جا باز می‌گویم:

در سال‌های دانشجویی (و حتی پیش از آن) مانند بخشی از هم‌میهنانمان شیفته‌ی همه‌ی پدیده‌ها، آثار هنری و محصولاتی بودم که به گونه‌ای ربطی به اتحاد شوروی داشتند و یا از آن‌جا می‌آمدند. سانسور و خفقان شدید شاهنشاهی کاری کرده‌بود که ما جوانان آن دوران تشنه‌ی داشتن و حتی دیدن عکسی از مارکس و انگلس و لنین، میدان سرخ مسکو، چه‌ گوارا و از این قبیل بودیم، و البته اگر ساواک چنین چیزی را در خانه‌ی کسی می‌یافت، یک‌راست روانه‌ی شکنجه‌گاه‌اش می‌کردند.

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 June 2008

‎”Annorlunda” svenskar‎

Under mina 22 år här i landet har jag läst och hört mycket om Palme hit och Palme dit men detta hans tidlösa radiotal från 1965 säger mycket om vem Olof Palme egentligen var:

”Vi blir mer och mer beroende av kontakt och impulser över gränserna. Vi kan inte bygga murar mot omvärlden, murar som betyder isolering och tillbakagång. Utvecklingen för människorna närmare och närmare varandra, i en kontakt som betyder stimulans men också nötning och svårigheter. Internationalismen får inte vara endast en känsla på distans. Den blir alltmer en del av vår vardag. Invandrarna i Sverige kan på sätt och vis sägas förebåda en ny tid. De vill bli en del av vår gemenskap och vi måste i vår tur söka oss ut i en vidare gemenskap över gränserna. Världen kommer till oss och vi måste komma ut i världen.”
Mycket passande just i dag, Sveriges nationaldag, tycker jag. Jag kommer att ha en permanent länk till talet i sin helhet här i sidokolumnen.