23 March 2026

از جهان خاکستری - ۱۳۴

آوای وحش

‏«صخبت بر سر سگ‌های زبده بود و هر کس به نوعی دربارهٔ سگ خود صحبت می‌کرد. [...] در این ‏میان مردی مدعی شد که سگش می‌تواند سورتمه‌ای را با دویست کیلو بار بکشد. مرد دیگری ادعا ‏کرد سگش تا دویست و هشتاد کیلو بار را هم کشیده است. و سومی حرف از سیصد کیلو بار زد. ‏تورنتون برای این که دیگران را از میدان در ببرد گفت:‏
‏- [سگ من] باک پانصد کیلو بار را هم می‌برد.‏
ماتیوسان پرسید: - یعنی سورتمه را از جا بکند و صد متر هم بکشد؟
‏- البته.‏
ماتیوسان گفت: - من هزار دلار شرط می‌بندم که نتواند – و کیسه‌ای خاک طلا روی میز بار انداخت.‏
خون گرم به صورت تورنتون دوید. خود را به دردسر انداخته بود. پانصد کیلو بار با جثهٔ باک هیچ ‏تناسبی داشت؟
‏[...]‏
دو ساعتی بود که سورتمهٔ ماتیوسان با بار پانصد کیلو آرد در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر ایستاده بود ‏و تیغه‌هایش در میان برف سفت یخ زده بود. باک می‌باید تیغه‌ها را از چنگال یخ بیرون می‌کشید و ‏سورتمه را به حرکت می‌آورد. همهٔ مشتریان بار بیرون ریخته بودند و بازار شرط‌بندی داغ بود. میزان ‏داو برای باخت باک تا سه برابر هم بالا رفت، اما بعد تا دو برابر پایین آمد.‏

‏[...] ده سگ را که به سورتمه بسته بودند باز کردند و باک را با یراق و افسار خودش به سورتمه ‏بستند. [...] چشمان باک می‌درخشید و سینه‌اش ستبر و بازوانش سنگین و با وقار می‌نمود. ‏عضلاتش از زیر پوست محسوس بود [...]‏

تورنتون کنار باک زانو زد. مثل همیشه که با او بازی می‌کرد، سر او را میان دو دست گرفت، سر خود ‏را به پیشانی او تکیه داد و آهسته گفت: - نشان بده چه‌قدر مرا دوست داری. فقط همین!‏

‏[...] تورنتون کنار رفت، و بلند گفت: یالا باک، بجنب!‏
باک خیزی برداشت و با این حرکت تسمه‌ها محکم شدند. او به جلو جهید. صدایی از شکستن یخ ‏تیغه‌های سورتمه شنیده شد. تورنتون گفت:‏
‏- بجنب باک! برو!‏
باک قدری به راست و قدری به چپ کشید. یخ‌ها شکست. سورتمه تکان خورد، تیغه‌های آن به جلو ‏لغزید، و سورتمه از جا کنده شد. تورنتون صدا زد:‏
‏- برو باک! برو!‏

باک به جلو جهید. با تکان شدید او تسمه‌ها محکم‌تر شد و او با همهٔ نیرو تقلا می‌کرد. سرش را ‏پایین انداخته بود. سینه‌اش را تا نزدیک زمین خم کرده بود. پنجه‌هایش را بر برف می‌فشرد. سورتمه ‏کمی جلو رفت. پای باک لحظه‌ای لغزید. آه تماشاگران شنیده شد، اما سورتمه راه افتاده بود، حتی ‏یک لحظه نایستاد، پیش رفت و سرعت گرفت. [...] تورنتون کنار باک می‌دوید و تشویقش می‌کرد. ‏‏[با رسیدن باک به هدف تعیین شده] فریاد شادی جمعیت فضا را پر کرد. مردم دستکش و کلاه خود ‏را به هوا انداختند و هورا کشیدند. حتی ماتیوسان خوشحال شده بود. باک کاری کرده بود که ‏کسی باور نداشت. تورنتون کنار باک زانو زد، سرش را به سر او تکیه داد، او را جلو و عقب می‌برد و ‏از سر خوشحالی پی‌درپی ناسزا می‌گفت!» (جک لندن، آوای وحش، ترجمهٔ سردستی خودم).‏

‏***‏
دخترم جیران عشق من به طبیعت را می‌داند. خود او هم طبیعت و فضا و کهکشان را دوست دارد. ‏نمی‌دانم چطور شد که کریسمس گذشته با نوه‌ام اللی تصمیم گرفتند که علاوه بر یک جفت ‏دستکش و یک فنجان قهوه که اللی به دست خود بیرون آن را نقاشی کرده و پیام‌های زیبایی برایم ‏نوشته و بعد آن را پخته‌اند، مرا به اقامتی دو شبه در هتل یخی کیرونا در شمال سوئد مهمان کنند: ‏هم فال و هم تماشا! کیرونا ۲۰۰ کیلومتر بالاتر از مدار قطبی قرار دارد.‏

جیران مطالعهٔ زیادی کرد تا بداند چه روزهایی احتمال وقوع فعالیت‌های خورشیدی و هوای صاف ‏بیشتر است، تا بتوانیم شفق قطبی (آئورورا) را هم ببینیم. همچنین لازم بود با دیالیزهایم هم ‏هماهنگ کنیم تا قبل از ظهری دیالیز بکنم، و عصر دو روز بعد به دیالیز بعدی برسم.‏

عصر چهارشنبه ۱۸ مارس، دو روز پیش از تحویل سال، با پرواز از استکهلم با جیران و اللی به ‏فرودگاه کیرونا رسیدیم. ماشینی را که از پیش کرایه کرده بودم تحویل گرفتم، و به سوی «هتل ‏یخی» در ‏Jukkasjärvi‏ راه افتادیم.‏

البته قرار نیست در اتاق‌های یخی اقامت کنیم و جیران کلبه‌ای «گرم» کرایه کرده است. جای تر و ‏تمیز و راحتی‌ست. در رستوران هتل خوراک‌هایی متنوع، و حتی با گوشت گوزن و خرس هم دارند، ‏اما من درد مزمن لوزالمعده دارم و فقط سوپ دلم می‌خواهد. بشقابی گود با اندکی سبزیجات و ‏قارچ‌های جنگلی جلویم می‌گذارند و به اندازهٔ یک ملاقهٔ کوچک مایعی داغ و قهوه‌ای رنگ و ناشناس ‏روی آن می‌ریزند: این است سوپشان! کم است، اما خوشمزه است و با نان تازهٔ پخت خودشان ‏می‌چسبد. اغلب کارکنان غیر سوئدی هستند و به انگلیسی حرف می‌زنند.‏

شب با درد شکم می‌خوابم. پتو هم زیادی کلفت است. با آن عرق می‌کنم، و بی آن سردم است. ‏صبح هوا صاف و آفتابی، اما پر باد است. سر راه رستوران، اللیِ ده‌ساله سورتمه‌های پاییِ یک‌نفره ‏را که در محل ‏spark‏ نام دارند و اینجا و آنجا رها شده‌اند کشف می‌کند. زمین همه جا پر از یخ و برف ‏است. با این نوع سورتمه‌ها ۴۰ سال پیش هنگام ورود به سوئد در قرارگاه پناهندگی هوفورش آشنا ‏شدیم. آن موقع جیران ۲‌ساله بود.‏

در رستوران صبحانهٔ مفصلی چیده‌اند. همه چیز هست. اللی خوشحال است از این که پنکیک و ‏نوتلا هم دارند. فقط چای داغ درد شکمم را تسکین می‌دهد. اما آن را هم نمی‌توانم زیاد بنوشم، ‏زیرا که مایعاتی که می‌نوشم در بدنم می‌مانند و ورم می‌کنم، تا دیالیز بعدی که از بدن بیرونشان ‏بکشم.‏

پس از صبحانه اللی باز هم با سورتمهٔ پایی، که تکنیک خاصی دارد، تمرین می‌کند: باید پشت آن ‏بایستید، دستگیره‌ها را بگیرید، یک پا را روی یکی از تیغه‌های سورتمه بگذارید، و با پای دیگر در میان ‏دو تیغه به زمین پا بزنید.‏

برای ظهر در سورتمه‌سواری با سورتمه‌های سگی نام نوشته‌ایم. باید از دفتر هتل لباس مخصوص ‏ضد باد قرض بگیریم. بالاپوش‌های سراسری‌ست با چکمه‌های بزرگ و دستکش‌های دو لایه، و ‏پوشش سر و صورت. سورتمه‌سواری در باد، شوخی بردار نیست! هر کدام با یک بغل لباس به ‏کلبه‌مان بر می‌گردیم و پس از کمی استراحت، لباس‌ها را می‌پوشیم و آماده می‌شویم.‏

‏***‏
سورتمه‌ها روی دریاچهٔ یخ‌زده‌ای پوشیده از برف منتظر ما هستند. از دور صدای پارس و عوعوی ‏تعداد زیادی سگ شنیده می‌شود. هوا صافِ صاف و آفتابی است. نزدیک ۲۰ نفر هستیم. مردی ‏سوئدی ما را بین سورتمه‌های مختلف تقسیم می‌کند. بیش از ۵۰ یا ۶۰ سگ بسته به چهار یا پنج ‏سورتمه برای آغاز دویدن بی‌قراری می‌کنند و سروصدایشان گوش‌خراش است.‏

خانم سورتمه‌ران ما با تک‌تک ما و سرنشن چهارم، یک خانم سوئدی میان‌سال، دست می‌دهد، ‏جایمان را روی پوست گوزن زین سورتمه تعیین می‌کند: من عقب‌تر از همه؛ بعد جیران، بعد اللی، و ‏آن خانم جلوتر از همه، و نشان می‌دهد و به انگلیسی توضیح می‌دهد که پایمان را چطور و کجا باید ‏بگذاریم: مبادا این‌ورتر یا آن‌ورتر بگذاریم، که خطرناک است، و راه می‌افتیم.‏

با آغاز حرکت، سگ‌ها ساکت می‌شوند و فقط می‌دوند. سورتمهٔ ما را ده سگ می‌کشند، اما ‏آن‌یکی‌ها دوازده سگ دارند. در تماشای دویدن سگ‌ها و مناظر پوشیده از برف پیرامون در فضای باز ‏و آفتابی روی دریاچه غرق می‌شوم. برف می‌درخشد، اما چشم‌آزار نیست. در آن سال‌های دورِ مرز ‏کودکی و نوجوانی، هنگامی که آثار نویسندهٔ امریکایی جک لندن، از قبیل آوای وحش، سپید دندان، ‏و داستان‌های کوتاهش را می‌خواندم – همه پر از برف و یخ و سورتمه و سگ – همه چیز آن‌قدر دور ‏و دست‌نایافتنی بود که حتی جرئت نمی‌کردم رؤیای سوار شدن بر چنین سورتمه‌ای را در سر ‏بپرورانم. حتی آرزوی آن دست‌نایافتنی و ناممکن بود. عجب! اینک! زندگانی و دخترم آن را برایم ‏ممکن کردند. ‏

جیران و اللی هم دارند لذت می‌برند. کمی بعد مسیرمان از میان تکه‌ای جنگل است. خانم ‏سورتمه‌ران چهل و چند ساله که پشت من ایستاده، سورتمه را با مهارت در فراز و نشیب و ‏پیچ‌وخم‌های میان درختان کاج هدایت می‌کند. در طول راه معلوم می‌شود که او اهل اسلوواکی ‏است و پانزده سال پیش به سوئد آمده و در کیرونا اقامت گزیده. کار او در اسلوواکی سگ‌داری و ‏پرورش سگ بوده، اما شرایط خوبی برای این کار در آن‌جا وجود نداشته، بنابراین او سگ‌هایش را ‏برداشته و آمده به این‌جا. نام او آلینا مرا به یاد آهنگساز معروف استونیایی آروو پَرت می‌اندازد و اثری ‏از او به نام «فور آلینا» ‏Für Alina‏. خیلی‌ها «فور الیزه»ی بیتهوفن را می‌شناسند و شنیده‌اند، و ‏کسانی که امکان تمرین پیانو داشته‌اند، بی‌گمان کوشیده‌اند آن را بنوازند. اغلب آن را به غلط بدون ‏‏«ه»ی آخر، «فور الیز» می‌نامند. اما بشنوید «فور آلینا»ی پَرت را که آن نیز بسیار زیباست و به ‏اشکال متفاوت و با سازهای گوناگون اجرا شده‌است. فقط یک نمونه در این نشانی (صدا را بالا ‏ببرید. خیلی آرام است). ‏

پس از بخش جنگلی، روی دریاچهٔ یخ‌زدهٔ دیگری راه می‌سپاریم، و در تکهٔ جنگلی بعدی، کنار کلبهٔ ‏چادری بزرگ و مخروطی می‌ایستیم. باز بی‌قراری و هیاهوی سگ‌ها آغاز می‌شود: با یک‌دیگر ‏ناسازگاری می‌کنند. سورتمه‌رانان باید بعضی از سگ‌ها را باز کنند و دورتر ببرند. یکی از سگ‌های ‏سورتمهٔ پشت سر ما، گویی بخواهد از سروصدای سگ‌های دیگر به کسی در آسمان‌ها شکوه ‏کند، پشت به بقیه چمباتمه زده، پوزه‌اش را رو به آسمان گرفته، و به‌جای پارس، زوزه می‌کشد، مانند ‏گرگ.‏

آلینا و یکی دیگر از سورتمه‌رانان در وسط کلبه آتشی می‌افروزند و کتری سیاه و دودگرفته‌ای را پر از ‏آب می‌کنند و روی آتش می‌آویزند. با جوش آمدن آب، از مسافران که درون چادر نشسته‌اند یا بیرون ‏ایستاده‌اند با چای و قهوه و نان شیرینی پذیرایی می‌کنند. برای کودکان «اُ بوی» با نان شیرینی ‏دارند. اللی گرسنه است و سه نان شیرینی می‌خورد.‏

کمی بعد آتش را خاموش می‌کنند، سگ‌ها را به سورتمه‌ها می‌بندند، و از همان مسیر برمی‌گردیم. ‏سواری دلپذیری بود. خوش گذشت! در مجموع یک ساعت و نیم. ممنون خانم آلینا!‏

‏***‏
پس از ناهاری باب میل اللی در حاشیهٔ شهر کیرونا، و گشتی در شهر و تماشای کلیسایی که ‏به‌تازگی جابه‌جایش کردند، در کلبه‌مان در هتل یخی کمی استراحت می‌کنیم. اکنون وقت تماشای ‏اتاق‌های هتل یخی است. در این ساعت‌ها کسی در اتاق‌های آن اقامت ندارد: اتاق‌هایی با تخت ‏دونفره در وسط، و انواع تزیین‌های تراشیده از یخ بر سقف و دیوارهای اتاق. این پیکره‌ها ‏شگفت‌انگیزند. هر اتاق نام و موضوعی دارد، پر از پیکره‌های یخی پیرامون همان موضوع: اتاق جغد، ‏اتاق کودک شیطان، اتاق بز کوهی، کتابخانه (با قفسه‌های یخی و کتاب‌های یخی) و... اتاقی را ‏معلق و فرورفته در جریان آب «تورنه-رود» ‏Torneälven‏ ساخته‌اند. آن‌جا می‌توان روی تخت یخی ‏دونفره دراز کشید و پژواک صدای قُلقُل جریان عمق آب رود را شنید. خیال‌انگیز و آرامش‌بخش است.‏

در یکی از اتاق‌های یخی هستیم که دوست عزیزی از ایران تلفن می‌زند و گزارش غم‌انگیزی از وضع ‏جنگ و بمباران‌های ویرانگر می‌دهد. از جمله جاهای خاطره‌انگیز ما را در بندر انزلی ویران کرده‌اند. ‏دلم خون است برای کشته‌ها و زخمی‌ها، برای رنج مردم.‏

در بروشور هتل نوشته‌اند که هر سال همهٔ اتاق‌ها و مجسمه‌ها را ذوب می‌کنند و آب آن را به رود ‏برمی‌گردانند، و بعد با رسیدن فصل مربوطه باز یخ و آب از رود برمی‌دارند و باز همه را از نو ‏می‌سازند و می‌تراشند. زیبا و شگفت‌انگیز.‏

قرار است شب بعد از شام برای تماشای شفق قطبی به ایستگاه توریستی آبیسکو ‏Abisko‏ برویم. ‏با ماشین بیش از یک ساعت راه است، صاف به طرف قطب شمال. پیش‌بینی هواشناسی نشان ‏می‌دهد که آن منطقه به‌شدت ابریست. جیران مطالعه و پژوهش می‌کند تا شاید جای بهتری پیدا ‏کند. نتیجه می‌گیرد که بی‌ابرترین جا، همین حوالی هتل یخی است. اگر کمی به‌سوی مشرق ‏برویم، ساحل دریاچهٔ یخ‌زده‌ای است که خانه و آبادی و روشنایی در اطرافش نیست و می‌توانیم ‏امیدوار باشیم که در تاریکی غلیظ چیزی از شفق قطبی ببینیم.‏

در رستوران دیگری وابسته به هتل یخی که کمی دورتر است شام می‌خوریم. شکمم هنوز درد ‏می‌کند و سالاد می‌خواهم. چیزی جز «سالاد سزار» با گوشت خوک ندارند. همان را می‌گیرم و ‏فقط گیاهانش را می‌خورم.‏

پس از شام به ساحل تاریک دریاچهٔ نزدیک می‌رویم. در غیاب آلودگی نوری، آسمان پر ستاره است. ‏جیران و اللی از دیدن این همه ستاره به هیجان آمده‌اند. اما تاریکی غلیظ و سکوت سنگین برای ‏اللی دل‌آزار است و اصرار دارد که زودتر به داخل ماشین برگردیم. با چشم غیر مسلح شفق قطبی ‏نمی‌بینیم، اما جیران موفق می‌شود با دوربین گوشی‌اش بازی نور سبز را در افق شمال بر متن ‏ستاره‌باران شکار کند، و بسیار راضی و خوشحال است. این بخش از برنامه‌مان را هم انجام دادیم! او ‏بعد در گروه فیسبوکی شفق قطبی می‌خواند که فعالیت مغناطیسی خورشید امروز ناچیز بوده و ‏کسی از آن گروه حتی همین را هم که او شکار کرد ندیده.‏


نیمه‌شب درد شکم بیدارم می‌کند. مسکن می‌خورم، درد کم‌تر می‌شود، و خوابم می‌برد. صبح بعد ‏از صبحانه باید بساطمان را جمع کنیم و پیش از ظهر لباس‌ها را و کلبه را تحویل بدهیم. اللی از هر ‏فرصتی برای تمرین با سورتمه‌های شخصی استفاده می‌کند. حسابی استاد شده است.‏

در وقت باقی‌مانده تا پروازمان به موزهٔ قبایل قطب‌نشین و گوزن‌پرور سامه Saame در آن نزدیکی ‏Márkanbáiki‏ می‌رویم. کلبهٔ بزرگی‌ست که انواع محصولات و کارهای دستی سوغاتی را در آن ‏چیده‌اند، و بعد محوطه‌ای باز است با تابلوهایی در شرح تاریخ و گذران سامه‌ها، و زمینی محصور که ‏چند گوزن در آن هست. از پیش باید پاکتی علف خشک خرید و سپس می‌توان پیش گوزن‌ها رفت و ‏علف را کف دست به آنان تعارف کرد.‏

با ورودمان گوزن‌ها به سویمان حمله می‌کنند و شتاب دارند که علف را با جایش از دستمان بیرون ‏بکشند. به زحمت می‌توانم پاکت را نجات بدهم. ذره‌ذره علف به اللی می‌دهم، و او کیف می‌کند از ‏خوراندن علف به گوزن‌ها. سپس در رستوران چوبی موزه می‌نشینیم. من و جیران آب لینگونبری داغ ‏می‌نوشیم و اللی شیرکاکائوی داغ.‏

‏***‏
هنگام تحویل سال، در فرودگاه کیرونا منتظر پروازمان هستیم. هواپیمایمان با چند دقیقه تأخیر ‏برمی‌خیزد. در مسیر پیادهٔ فرودگاه استکهلم، از هواپیما تا قطار، به‌شدت نفس‌نفس می‌زنم. مقدار ‏زیادی مایعات در بدنم جمع شده و ورم کرده‌ام. ساعت ۷ بعد از ظهر در خانه هستم. تا دستگاه ‏دیالیز را راه بیندازم و ساندویچی درست کنم، ساعت ۸ شده. ترازو نشان می‌دهد که نزدیک ۳ کیلو اضافه‌وزن دارم. یعنی نزدیک ۳ لیتر مایعات اضافه. دیالیز ساعت ۱ بعد از نیمه‌شب ‏تمام می‌شود.‏

سپاسگزارم جیران و اللی دلبندم!

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 March 2026

رنج‌های بازماندگان


دربارهٔ کتاب گابریلای من
نویسنده: صدیقه (سی‌سی) اسدی
ناشر: نویسنده، با همکاری نشر باران، سوئد، ۱۴۰۴ (۲۰۲۶).

پیوسته می‌خوانیم و می‌شنویم: «مادران خاوران»، «مادران پارک لاله»، «مادران دادخواه»، «مادران ‏‏[میدان مایو، روسری‌سفید] آرژانتین» و... و کم‌وبیش می‌دانیم که اینان داغدارانی هستند که ‏دژخیمانی عزیزانشان را سربه‌نیست و ناپدید کرده‌اند و اغلب هیچ از سرنوشت عزیزشان یا هیچ ‏نشانی از گورگاه او ندارند.‏

اما آیا هیچ تصوری داریم از این که چه بر این «مادران» و خواهران و برادران و پدران آن ‏سربه‌نیست‌شدگان گذشته و می‌گذرد؟ می‌دانیم در درونشان چه می‌گذرد؟ می‌دانیم چگونه ‏زندگانی بسیاری از خود اینان هم کم‌وبیش بر باد رفته است؟ راستی اینان چگونه روزگار می‌گذرانند؟ ‏داغ آن عزیز یا عزیزان از دست‌رفته بر سر خود اینان چه می‌آورد؟ در تلاش برای پیگیری سرنوشت ‏عزیزشان، دژخیمان با خود اینان چه می‌کنند، چگونه شکنجه‌شان می‌کنند و چه آسیب‌هایی به آنان ‏می‌زنند؟

سی‌سی اسدی خواهر و بازماندهٔ یکی از سربه‌نیست‌شدگان دژخیمان جمهوری اسلامی است. ‏فهیمه، خواهر کوچک و دلبند او را، که سی‌سی هم در کنار مادرشان سهمی در بار آوردن و بزرگ ‏کردنش داشته، پاسداران معلوم نیست چگونه سربه‌نیست کرده‌اند. می‌گویند که در درگیری یک ‏خانهٔ تیمی کشته شده، اما هیچ اثری باقی‌مانده از او، یا نشانی از گورگاه او به خانواده و به مادر ‏داغدار نمی‌دهند. خانواده در بی‌اطلاعی و بلاتکلیفی می‌مانند. هرگز نمی‌توانند یادبودی برای فهیمه ‏برگزار کنند.‏

این داغ، و این بلاتکلیفی به یک سو، همان نسبت داشتن با کسی که مبارزی ساکن خانهٔ تیمی ‏بوده، چه به روز خانواده و نویسندهٔ کتاب می‌آورد؟ دژخیمان اعضای خانواده را هم که هیچ فعالیت ‏سیاسی ندارند، حتی یک سال پس از ناپدید شدن فهیمه به حال خود نمی‌گذارند. آنان نیمه‌شبی ‏از دیوار به خانه هجوم می‌آورند، خانه را به هم می‌ریزند، و با پیدا شدن چند اسکناس لای کتابی و ‏به این بهانه که لابد کمک مالی برای سازمان سیاسی دختر مفقودشان جمع کرده‌اند، مادر و پدر ‏سالمند را می‌ربایند و به زندان می‌برند. مراجعات مکرر و پرس‌وجوی بی‌پایان فرزندان از مراجع ‏رسمی، و حتی بست نشستن در مقر سپاه پاسداران برای گرفتن اطلاعی از این که مادر و پدر ‏سالخورده و بیمار کجا و در چه وضعی هستند، به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد.‏

بندر انزلی شهر کوچکی است و مردم آن همدیگر را می‌شناسند. اما پاسداران جهل و خشونت، ‏هرچند هم‌شهری، اما قومی بیگانه‌اند و از آزار دادن مادر و پدر سالمند در زندان ابایی ندارند. خود ‏اسدی را هم بیرون زندان همواره زیر نظر دارند و همه جا تعقیب می‌کنند. برای آزار دادن او و کودک ‏خردسال و شوهرش هم در بیرون زندان همواره بهانه‌هایی می‌یابند. اینان لحظه‌ای در امان نیستند. ‏فشار و آزار آن‌چنان زیاد است که خانواده برای رهایی از آن باید میهن را ترک کند.‏

رنج‌های پس از خروج اجباری از میهن و راه طولانی، چه زمانی و چه مکانی، و رسیدن به مأمنی در ‏کنار باقی خانواده را که پیشتر در سوئد پناه یافته‌اند، نویسنده با قلمی رسا توصیف کرده است.‏

اما سوگ خواهری که دیگر وجود ندارد و حتی جای خاکسپاری او نامعلوم است، و فشارهایی که ‏اسدی هم در ایران و هم در طول راه تحمل کرده، به جسم و جان او آسیب زده است. او ‏ناراحتی‌های شدید و مبهم جسمی دارد، آن‌چنان که دفعاتی بی‌مقدمه بی‌هوش بر زمین می‌افتد: ‏‏«[...] کف راهرو، مقابل در ورودی افتاده‌ام. [صدای] گنگ و مبهم [مأمور آمبولانس] در گوشم ‏می‌پیچد. با لحنی محکم و جدی که بیشتر به اخطار شباهت دارد، خطاب به همسرم می‌گوید: باید ‏هر چه سریع‌تر به اورژانس منتقل بشه.‏

با وجود داشتن ماسک اکسیژن بر چهره، به‌سختی نفس می‌کشم و احساس خفگی می‌کنم. درد ‏شدیدی در ناحیهٔ قفسهٔ سینه دارم.
» (ص ۹)‏

پس از معاینه‌های لازم او را به خانه می‌فرستند، اما «[...] تپش قلب، تنگی نفس، به رعشه افتادن ‏اعضای بدن، سرگیجه، حالت تهوع... همه چیز کم‌وبیش مثل قبل است. پس از سه روز پر مشقت، ‏دوباره آمبولانس مرا به بخش اضطراری بیمارستان منتقل می‌کند.» (ص ۱۰)‏

سرانجام پزشک تشخیص می‌دهد که اسدی به کمک روان‌پزشک هم نیاز دارد. یافتن روان‌پزشک ‏مناسب برای حال اسدی البته آسان نیست. اما او مناسب‌ترین راه حل را برای خود پیدا می‌کند.‏

از این‌جا به‌بعد نویسنده داستان زندگی خودش را از کودکی تا امروز، داستان سربه‌نیست شدن ‏خواهرش، و داستان خانواده و رنج‌های پدر و مادر، و راه پر مشقت و طولانی مهاجرتش را، با داستان ‏چگونگی چیره شدن بر آسیب‌هایی که آزارش می‌دهند، و از میان برداشتن آن‌ها، با مهارتی در خور ‏تحسین در هم می‌بافد.‏

برای بازیافتن سلامت و رسیدن به نتیجهٔ مطلوب، عمل کردن «به دو اصل کلیدی درمان» لازم است: ‏‏«نخست، پذیرش مشکل؛ و دوم ارادهٔ راسخ [...] برای بهبود و اقدام» در آن جهت. (ص ۳۳)‏

داستان اسدی با وجود دردآور بودن، ضمن روایت آن «پذیرش مشکل» و آن «ارادهٔ راسخ» برای ‏بازیافتن سلامت، پر کشش است و با قلم و زبانی روان و گویا، بدون سنگلاخ و دست‌انداز نوشته ‏شده است؛ خواننده میل ندارد کتاب را بر زمین بگذارد. اسدی دوستی یافته است که می‌خواهد ‏زمینهٔ رشد جوانه‌های امید به زندگی و آینده را در وجود او زنده کند، و «انتخاب کلماتش و نحوهٔ ‏بیانش» به او احساس امنیت می‌دهد (ص ۳۷)؛ یادش می‌دهد که خوب بودن کافیست و نیازی ‏نیست که بهترین باشد، (ص ۳۸) و او این جمله را «نجات‌بخش» می‌یابد (همان). این «دوست» ‏سوئدی حتی از مولوی برایش مثال‌هایی به فارسی می‌خواند: «جملهٔ بی‌قراریت از طلب قرار ‏توست / طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت!» (ص ۳۹).‏

با ادامهٔ روایت اسدی از تحول این «دوستی» است که هم با گذشته و زندگی اسدی، و هم با ‏چگونگی چیره شدن او بر آسیب‌هایش آشنا می‌شویم: «دیدارهای‎ ‎کوتاه‎ ‎و‎ ‎انگشت‌شمار‎ ‎من‎ ‎با‎ ‎گابریلا،‎ ‎مرا‎ ‎به‎ ‎دنیایی‎ ‎دیگر می‌کشاند؛‎ ‎دنیایی‎ ‎نو‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎آن،‎ ‎صداقت،‎ ‎صمیمیت‎ ‎و‎ ‎خودآگاهی،‎ ‎مبنای ‏نزدیکی‎ ‎هرچه‎ ‎بیشتر‎ ‎ماست. او‎ ‎آموزگاری‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎با‎ ‎رفتار‎ ‎و‎ ‎منش‎ ‎مدبرانه‌اش،‎ ‎در‎ ‎لحظه‎ ‎به‎ ‎لحظهٔ ‏سفر‎ ‎دشوار‎ ‎گذشته‎ ‎همراه‎ ‎من‎ ‎بوده‎ ‎است؛‎ ‎آموزگاری‎ ‎هوشمند‎ ‎برای حضوری‎ ‎آگاهانه‎ ‎در‎ ‎اینجا‎ ‎و‎ ‎اکنون‎ ‎و‎ ‎راهنمایی‎ ‎دانا‎ ‎برای‎ ‎چگونه‎ ‎زیستن در‎ ‎فردا. او‎ ‎نه‎ ‎فقط‎ ‎مرا‎ ‎با‎ ‎خودم،‎ ‎بلکه‎ ‎با‎ ‎گذشته‌ام‎ ‎آشتی‎ ‎می‌دهد. دستانم را‎ ‎با‎ ‎مهربانی‎ ‎می‌گیرد،‎ ‎به‎ ‎خلوت‎ ‎درونم راهنمایی‌ام‎ ‎می‌کند‎ ‎و‎ ‎درِ‎ ‎آن‎ ‎را هوشیارانه‎ ‎به‎ ‎رویم‎ ‎می‌گشاید. در‎ ‎کنارش‎ ‎آگاهانه،‎ ‎به‎ ‎درون‎ ‎خودم‎ ‎قدم می‌گذارم، خاطراتم‎ ‎را‎ ‎چه‎ ‎تلخ‎ ‎و‎ ‎چه‎ ‎شیرین،‎ ‎آزادانه‎ ‎مرور‎ ‎می‌کنم‎ ‎و‎ ‎سفرهٔ دلم‎ ‎را‎ ‎برایش‎ ‎باز‎ ‎می‌کنم. برای‎ ‎او‎ ‎از‎ ‎هر‎ ‎جا‎ ‎و‎ ‎هرکسی‎ ‎می‌گویم، یی ‏هیچ سانسور‎ ‎یا‎ ‎واهمه‌ای.» (ص ۱۹۷)‏

‏ این کتاب، این روایت، و این داستان به نظر من بی‌گمان به افرادی با تراوماهای مشابه نیز می‌تواند ‏کمک کند، و از این لحاظ کار نویسنده ارزش اجتماعی زیادی دارد.‏

برای تهیهٔ کتاب با نشر باران در استکهلم تماس بگیرید: ‏https://baran.se

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

02 March 2026

زخم از پی زخم

* ۱۲۸۵: بریتانیا و روسیه ایران را از جنوب و شمال اشغال کردند و کشور را به مناطق نفوذ خود تقسیم کردند.‏

‏* تیر ۱۲۸۷ بریگاد قزاق به فرماندهی لیاخوف روس نخستین مجلس شورای ملی را به توپ بست و «استبداد صغیر» ‏آغاز شد.‏

‏* مأموران بریتانیایی پس از یک کودتا، رضا خان را در آذر ۱۳۰۴ بر تخت سلطنت نشاندند.‏

‏* در شهریور ۱۳۲۰ بریتانیایی‌ها رضا شاه را از سلطنت خلع و تبعید کردند. ارتش بریتانیا از جنوب و ارتش شوروی از ‏شمال بار دیگر ایران را اشغال کردند. بریتانیا محمدرضا پسر رضا شاه را بر تخت سلطنت نشاند.‏

‏* در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ محمدرضا شاه زیر فشار مردم و نخست‌وزیر مصدق از کشور گریخت و به ایتالیا رفت.‏

‏* بریتانیا و امریکا در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران دست به کودتا زدند و محمدرضا شاه را به سلطنت برگرداندند.‏

‏* چهار کشور بزرگ: فرانسه، بریتانیا، امریکا، و آلمان فدرال در دی‌ماه ۱۳۵۷ در گوادلوپ تصمیم گرفتند که دیگر از ‏محمدرضا شاه پشتیبانی نکنند و «بر سر عبور از محمدرضا شاه به دلیل عدم کارایی، جهت حفظ منافع غرب و جلوگیری از ‏گسترش نفوذ شوروی» در ایران و منطقه و تکمیل «کمربند سبز» (اسلامی) در جنوب اتحاد شوروی، توافق کردند. در نتیجه راه برای ‏پیروزی انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و رهبری آیت‌الله خمینی و رژیم اسلامی ولایت فقیه او در ایران باز شد.‏

‏* ۹ اسفند ۱۴۰۴: امریکا و اسراییل محل اقامت رهبر وقت ایران، آیت‌الله خامنه‌ای را بمباران کردند و او را کشتند. ‏گروه‌هایی از مردم در پی کشته شدن دیکتاتور خونخوار و دشمن مردم در خیابان‌ها به رقص و پایکوبی پرداختند، به‌حق. این بار از برگرداندن رضا ‏پهلوی، پسر محمدرضاشاه، با کمک اسراییل و امریکا، به رهبری در ایران سخن می‌رود.‏

زخم و تراوما و سَندرُم کودتای بریتانیایی – امریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هنوز از جسم و جان مردم ایران ناپدید نشده. اکنون، ‏فردای رقص و پایکوبی و شادمانی از نابودی دیکتاتور خامنه‌ای، چشم بر این واقعیت غم‌انگیز می‌گشاییم که «دخالت بشردوستانه» و بمباران‌های اسراییل و امریکا بار دیگر ویرانه‌ای برای مردم ایران ‏باقی گذاشته‌اند، و زخم و تراومایی بزرگ‌تر و عمیق‌تر از ۲۸ مرداد ۳۲ در جان مردم، و سَندرُمی تازه، با رؤیای رسیدن به ‏پای کرهٔ جنوبی!‏

یک بار دیگر مرور کنیم این تاریخچه را: بیگانگان هستند که برای ما شاه و رهبر و آقابالاسر می‌آورند و می‌برند. تا کی باید ‏بیگانگان از همه سو بر سر ما بزنند و زیر چکمه‌هایشان لگدکوبمان کنند؟ کی کمر راست می‌کنیم؟ کی به‌خود می‌آییم؟

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏