بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

29 October 2019

زندگی چریکی در خانه‌های تیمی

نگاهی به کتاب «مادی نمره بیست» نوشته‌ی مریم سطوت

پشت جلد کتاب، که «روایتی است داستان‌گونه از حوادثی واقعی»، در معرفی آن نوشته‌اند: ‏‏«هدف نویسنده‌ در این روایت، نه بازنگری تاریخ فداییان است و نه بررسی تحولات نظری و عملی ‏این جریان. این دل‌نوشته بازگویی احساسات و عواطف جوانانی است که آرزوهای بزرگ در سر ‏داشتند و در راه تحقق این آرزوها جان خود را فدا کردند.» و به‌راستی که نویسنده از زبان «شیرین»، ‏راوی داستان، این کار را به زیباترین شکل در داستانی خوشخوان و پرکشش انجام داده‌است. این ‏کتاب برخلاف بسیاری کتاب‌های خاطرات فعالان سیاسی سابق «من‌نامه»ای برای توجیه کارهای ‏خود و محکوم کردن دیگران نیست.‏

راوی در آغاز کتاب با گام‌هایی کوتاه و پرشتاب که همراه با «پوران» در پس‌کوچه‌هایی تاریک و ‏پیچ‌درپیچ بر می‌دارد، برایمان می‌گوید که چه شد و چگونه از خانه‌ی تیمی سر در آورد. جمله‌ها ‏کوتاه است و توصیف حالات درونی چندان به عمق نمی‌رود: «نمی‌دانستم که [برای رفتن به خانه‌ی ‏تیمی] بیش‌تر شوق دارم یا دلهره»؛ «می‌خواستم سؤال کنم [کجا داریم می‌رویم]، یاد گفته رفیق ‏قاسم افتادم «چریک نباید کنجکاوی کند».» «می‌خواستم آن ماهی سیاه کوچولوی قصه صمد ‏بهرنگی باشم که از آب باریک گذشت و به دریای پهناور رسید. می‌دانستم که در این مسیر توفانی ‏به‌سوی دریا با مرغ ماهی‌خوار نیز درگیر خواهم شد. برای من راه دریا و دست‌یابی به فضاهای باز ‏تنها در کنار فداییان ممکن بود و آن روز با مخفی شدنم به رؤیای چندین ساله‌ام می‌رسیدم: من هم ‏یک چریک فدایی می‌شدم.»‏

در همان نخستین بخش کتاب شیرین برایمان می‌گوید که فاصله‌ای بزرگ را پیموده‌است: از دختری ‏دانشجو که با وجود زندگی در خانواده‌ای مرفه، کار هم می‌کرده و حتی ماشینی برای خود خریده، ‏بی‌چادر بوده و دیرتر می‌خوانیم که مطابق مد روز دامن بالای زانو (مینی‌ژوپ) می‌پوشیده، تا دختری ‏چادری در «اتاق تکی» متعلق به پوران، در فقیرآبادی در جنوب تهران: «در را که باز کرد، بوی هوای ‏چند روز مانده در محیطی بسته، بوی اتاق آفتاب‌نخورده بیرون زد. آن‌قدر تاریک بود که نمی‌توانستم ‏فضای اتاق را ببینم. پوران شمعی روشن کرد. حتی بعد از روشن‌کردن شمع نیز چیزی نمی‌دیدم. ‏سفره نان را از گوشه اتاق جلو کشید و باز کرد، بوی کپک شدیدی بلند شد طوری که پوران صورتش ‏را کنار کشید [...] مدتی به سفره خیره ماند، فکرش جای دیگر بود. جرات نکردم سؤال کنم. من ‏دیگر چریک شده‌بودم. هر آن‌چه لازم بود بدانم به من می‌گفتند. [...] می‌خواستم بگویم شمع را ‏خاموش نکن اما زبانم در دهانم نچرخید.»‏

همین گام‌های کوتاه و پرشتاب ضرب‌آهنگی تند به آغاز داستان می‌دهد و باعث می‌شود که خواننده ‏به درون داستان کشیده‌شود و نتواند کتاب را کنار بگذارد.‏

این کتاب تاریخ نیست، و مریم سطوت تاریخ ترک دانشگاه و خانه، و رفتن به خانه‌ی تیمی را در ‏داستانش نمی‌گوید، اما از نوشته‌ای بلند و قدیمی از پدرش محمد سطوت [۱] می‌دانیم که مریم در ‏اردیبهشت ۱۳۵۵ مخفی شده‌است. این هنگام،‌ اوج فعالیت دیوانه‌وار ساواک شاهنشاهی برای ‏ریشه‌کن کردن «خرابکاران» (در واژگان ساواک)، یعنی همان سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران ‏است. هفته‌ای و ماهی نیست که خبری از درگیری مسلحانه ساواک و شهربانی با چریک‌ها در ‏خیابان‌ها، یا حمله‌ی آن‌ها به خانه‌های تیمی، یا اعدام چریک‌های دستگیرشده نباشد. عکس ‏عده‌ای از رهبران سازمان را در روزنامه‌ها منتشر کرده‌اند و از مردم می‌خواهند که آنان را لو بدهند. ‏این نبردی نابرابر است. سازمان‌های دولتی تا دندان مسلح و با افرادی آموزش‌دیده، دربرابر «جوانانی ‏که آرزوهای بزرگ در سر داشتند»، با نارنجک‌های دست‌ساز و سلاح‌هایی ناقص و نصفه‌نیمه. فضای ‏جامعه به‌شدت پلیسی‌ست. تیم‌های گشتی ساواک و شهربانی در سطح شهر در گردش‌اند. از ‏جمله در خیابان به منی که کاره‌ای نیستم، و فقط کتی روی دستم انداخته‌ام، به خیال آن که ‏مسلسلی زیر آن پنهان کرده‌ام، مشکوک می‌شوند، می‌گیرند و می‌برندم و اتاق دانشجویی‌ام را زیر ‏و رو می‌کنند. رژیم می‌خواهد به هر قیمتی «چپ» را از صحنه‌ی سیاسی ایران پاک کند، و در این ‏راه، برای مبارزه با «چپ»، حتی همه‌ی نهادهای مذهبی و مسجدها و آخوندها را نیز از راه‌های ‏گوناگون تقویت می‌کند.‏

پرویز ثابتی، مدیر کل ساواک در آن هنگام، و بازیگر نقش «مقام امنیتی» در شوهای تلویزیونی ‏‏«اعترافات خرابکاران»، در کتاب مصاحبه‌اش [۲، ۳۱۴] می‌گوید: «در آن ۸ سال (یعنی از سال ۱۳۴۹ ‏تا ۱۳۵۷) از گروه‌های مختلف [...] دقیقاً ۳۱۲ نفر کشته شدند (که حدود ۱۸۰ نفر از چریک‌های ‏فدایی خلق، ۸۵ نفر از مجاهدین خلق و بقیه اعضای گروه‌های مختلف دیگر بودند) که یا در ‏درگیری‌های مسلحانه کشته شدند و یا محاکمه و اعدام شدند یا با خوردن سیانور و ترکاندن نارنجک، ‏خودکشی کردند. [...] عمادالدین باقی تعداد این دسته از افراد را ۳۴۰ نفر ذکر کرده که صحیح ‏نیست. تعداد تلفات نیروهای نظامی و انتظامی (یعنی ساواک، شهربانی و ارتش) در این مدت حدود ‏‏۴۰ نفر بوده‌است، به‌علاوه تعدادی افراد عادی در جریان بمب‌گذاری‌های مخالفین یا در حاشیه ‏درگیری‌ها، کشته شده‌اند.»‏

از جایی که امروز ایستاده‌ایم، با نگاه ضد خشونت امروزمان، آن خشونت‌ها و کشتارها را، از هر سو ‏که بود، به‌سادگی محکوم می‌کنیم. اما در بطن آن شرایط زندگی کردن و مبارزه کردن چیز ‏دیگری‌ست. ۳۱۲ جان فدا شده از این سو، ۴۰ نفر از آن سو، حتی یک جان فدا شده، حتی یک ‏پاسبان یا رهگذر کشته‌شده، خود زیاد است. گیریم که ثابتی در تعداد جان‌های فدا شده‌ی مبارزان ‏‏«تخفیف» داده‌باشد، اما در تعداد کشته‌های طرف مقابل، یعنی «حدود ۴۰ نفر» نمی‌تواند تخفیف ‏داده‌باشد. و من با این عددها می‌خواهم نابرابری آن نبرد را نشان دهم. چریک‌ها امیدوارند که با فدا ‏کردن جان خود «موتور کوچکی» باشند که «موتور بزرگ»، یعنی خیزش توده‌های مردم را استارت ‏می‌زند.‏

‏«ادنا» اثر ابوالفضل توسلی،
هم‌دانشگاهی و هم‌دوره‌ی
ادنا ثابت
«شیرین» در روایتش از ددمنشی‌های ساواک و از فاجعه‌ی فدا شدن پی‌درپی جان رفقایش در آن ‏نبرد نابرابر نیز سخن می‌گوید. اما روایت او در اصل از روییدن جوانه‌های دو عشق در شوره‌زار ‏زندگانی چریکی در خانه‌های تیمی، و در شرایطی‌ست که عشق ممنوع است:‌ عشق نافرجام ‏‏«پری» به «بهمن»، که به «اعدام انقلابی» بهمن و در هم شکستن «پری» می‌انجامد، و عشق بر ‏زبان‌نیامده‌ی میان خود شیرین و نیما. درباره‌ی ممنوعیت عشق در درون خانه‌های تیمی سازمان ‏چریک‌های فدایی خلق ایران و توصیف آن از قلم مریم سطوت، پیش‌تر، هنگامی که تکه‌هایی از کتاب ‏جداگانه منتشر شده‌بود، در جای دیگری نوشته‌ام [۳].‏

در ۸ تیرماه ۱۳۵۵ ساواک به جلسه‌ی رهبران سازمان چریک‌های فدایی خلق با شرکت حمید ‏اشرف، اسطوره‌ی بزرگ سازمان، حمله می‌کند، ضربه‌ای مرگبار فرود می‌آورد و همه را می‌کشد. از ‏آن پس فعالیت‌های بقایای سازمان محدود می‌شود به عقب‌نشینی به خانه‌های تیمی و حفظ خود.‏

خانه‌ی تیمی «شیرین» و پوران نیز چندی بعد ضربه می‌خورد، و مریم سطوت با همان گام‌های کوتاه ‏و شتابان آغاز داستان، در بخش دوم کتاب ما را از تهران به اصفهان و به زندگی چریکی در خانه‌ی ‏تیمی می‌برد. او تاریخ انتقال به اصفهان را هم نمی‌گوید، اما از پس و پیش داستان می‌دانیم که این ‏انتقال باید پس از ضربه خوردن خانه‌ی تیمی او و پوران در اسفند ۱۳۵۵ در تهران، و پیش از نوروز ‏‏۱۳۵۶ باشد که او دیرتر در اصفهان وصفش می‌کند. می‌دانیم که روز ورودش به خانه‌ی تیمی ‏اصفهان، هوا هنوز سرد است: نیما «با سرعت بخاری علاالدین وسط اتاق را روشن کرد، کتری آبی ‏رویش گذاشت و سفره را کنارش پهن کرد [...] اتاق هنوز سرد بود. چادر را دورم پیچیدم و کنار ‏بخاری نشستم.»‏

از این‌جا به بعد او با مهارتی ستودنی و با نثری روان و گام‌هایی آرام‌تر، از فرو رفتنش در قالب یک زن ‏خانه‌دار (از نگاه همسایگان) و ایجاد پوشش برای تیم‌شان، از بغرنجی‌های زندگی در کنار دو مرد در ‏خانه‌ی تیمی، از ممنوعیت احساس، اما جوانه زدن احساس با وجود ممنوعیت، از شعر، از ‏روزمرگی، از همسایگان، از حال و روز «رفیق چشم‌بسته»ای که در اتاقی دیگر تنها زندگی می‌کند و ‏او حق ندارد حتی بداند که او زن است یا مرد، روایت می‌کند. او در جاهای حساس داستان با تکنیک ‏گریز زدن به صحنه‌هایی از گذشته‌هایش، تعلیق‌هایی ماهرانه و درست و به‌جا ایجاد می‌کند و ‏خواننده را در انتظار و هیجان نگه می‌دارد. به نظر من از امتیازهای روایت مریم سطوت این است که ‏کتاب را «خطی» و یک‌نواخت ننوشته‌است، و این باعث شده که کتاب حالت خاطره‌نویسی معمول ‏را نداشته‌باشد و به داستانی جذاب تبدیل شود.‏

مریم سطوت که خیال می‌کرده که «دست‌یابی به فضاهای باز تنها در کنار فداییان ممکن» است، ‏کمی پس از زندگی در خانه‌ی تیمی «از این همه محدودیت [که رفیق مسئول تیم ایجاد می‌کند] ‏احساس خفگی» می‌کند. با این همه، هیچ‌یک از آدم‌های قصه‌ی مریم سطوت تک‌بعدی نیستند؛ از ‏همان مسئول تیم علی که در آغاز از رسیدگی به گل‌ها و گلدان‌های دور حوض وسط حیاط خانه ‏ایراد می‌گیرد که «این کارها مال جوان‌های خرده‌بورژواست نه مال چریک و خونه تیمی...» تا ‏‏«رفیق نقی» اخمو و در نخستین دیدار بداخلاق، تا همسایه‌هایی که در آغاز سخت کنجکاو‌اند و ‏مشکوک، همه، بدون استثنا، چهره‌های دلپذیری نیز از خود بروز می‌دهند. و این نیز یکی دیگر از ‏امتیازهای روایت مریم سطوت است.‏

یکی از قصه‌های فرعی برای ایجاد تعلیق، برای من بسیار رقت‌انگیز و تکان‌دهنده است. «رفیق ‏سیمین» برای کاری از خانه‌ی تیمی رفته و در زمان مقرر برنگشته‌است. خانه را باید هر چه زودتر ‏خالی کرد: «در خیابان سرگردان بودیم. سوز سرمای اسفند از پشت چادر به تنمان فرو می‌رفت. ‏دست‌هایم یخ کرده و پاهایم بی‌حس شده‌بودند. در خیابان پرنده پر نمی‌زد. آخرین امیدمان نیز که ‏یکی از آشنایان پوران بود، بر باد رفت و ما را نپذیرفت. زمان می‌گذشت و ما هنوز جایی را پیدا ‏نکرده‌بودیم. ساواک می‌دانست که بعد از هر ضربه چریک‌ها خانه‌ها را خالی می‌کنند و در خیابان ‏سرگردان هستند. چریک سرگردان طعمه خوبی برای گشتی‌های ساواک است. از کوچه‌های ‏فرعی می‌رفتیم. سعی می‌کردیم تا در میدان‌ها و خیابان‌های اصلی دیده نشویم.»‏

‏«بالاخره پوران گفت می‌رویم پیش یکی از مادرها. بعد از عوض کردن دو تاکسی و پیچیدن در چند ‏کوچه به خانه‌ای رسیدیم. پوران زنگ در آهنی بزرگی را زد. زنی با موهایی سپید که از زیر روسری ‏بیرون زده‌بود، در را آرام باز کرد. از دیدن ما چشم‌هایش گرد شد. بدون گفتن کلمه‌ای به‌سرعت ما را ‏به درون خانه کشید. پوران بیخ گوشم زمزمه کرد: مادر سلاحی [که دو پسرش چریک بوده‌اند و ‏کشته شده‌اند].»‏

‏«[...] پوران در گوش مادر گفت:‏
‏«- مادر! چاره‌ای‌نداشتیم. باید این‌جا می‌آمدیم.‏
‏«مادر آهسته زمزمه کرد: - الهی قربونتون برم.‏
‏«بعد هم سر و رویمان را چند بار بوسید، اشک چشم‌هایش را با گوشه‌های روسری‌اش پاک کرد و ‏به‌سرعت غذایی آورد.[...]»‏

در برخی از تعلیق‌ها، مریم سطوت به حاشیه‌های کوتاهی می‌رود که من، در نقش خواننده‌ی ‏عادی، دلم می‌خواهد که او بیش‌تر و مفصل‌تر می‌نوشت. برای نمونه آن جایی که بسیار کوتاه ‏می‌گوید که پس از مخفی شدن، در تابستان گذشته در کارخانه‌ای کار می‌کرده، بعد از کار در ‏کارخانه می‌مانده و با کارگران زن صحبت می‌کرده و... ناگهان می‌پرد به دانشگاه و فضای تریای ‏دانشگاه و بحث‌های آن، و دیگر هرگز به توصیف کارخانه و زنان کارگر و پیر زنی که با او دوست ‏شده‌بود بر نمی‌گردد.‏

ای‌کاش مریم سطوت بیش‌تر از تجربه‌ی کارگری‌اش و از آن زنان کارگر می‌نوشت. ای‌کاش او نه فقط ‏از خانه‌ی تیمی اصفهان، که از خانه‌های تیمی دیگری هم که در آن‌ها به‌سر برده‌بود بیشتر ‏می‌نوشت. امیدوارم که در کتابی دیگر بنویسد! چه، تا جایی که به یاد می‌آورم «مادی نمره بیست» ‏تا امروز تنها کتابی‌ست که در وصف زندگی در خانه‌های تیمی آن روزگار نوشته شده‌است. این ‏کتاب‌ها را باید نوشت. قصه‌های زندگی در خانه‌های تیمی را باید گفت. نسل‌های پس از ما باید ‏بدانند، لازم است که بدانند چه بود و چه شد و چرا، و بدون قصه‌ی خانه‌های تیمی، توصیف آن ‏دوران نقص بزرگی دارد. مانند آن که تکه‌هایی از جورچین (پازل) را نداشته‌باشید. من خود در ‏سال‌های نوجوانی در عطش خواندن درباره‌ی آن که چه بود و چه شد و چه گذشت، در خفقان ‏کشنده‌ی دوران شاهنشاهی که هیچ کتاب و منبع مستقل و مُجازی وجود نداشت و به نوشته‌ی ‏مریم سطوت از قول «علی» «به‌خاطر داشتن یک کتاب «مادر» ماکسیم گورکی باید ۳ سال زندان ‏بکشی. برای یه اعلامیه کلی شلاق می‌خوری که بگی از کجا آوردی»، تنها به کتاب‌هایی که تیمور ‏بختیار و فرمانداری نظامی تهران پس از کودتای ۲۸ مرداد درباره‌ی حزب توده ایران نوشته‌بودند ‏رسیده‌بودم و با وارونه کردن نوشته‌های آن کتاب‌ها قهرمانان و اسطوره‌هایی از افسران عضو سازمان ‏نظامی حزب و فعالان حزبی برای خود ساخته‌بودم. غافل از آن که واقعیت چیزی نه آن و نه این، ‏چیزی میان آن و این بود.‏

پس نباید گذاشت که توصیف واقعیت‌های آن دوران سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را کسانی ‏جز خود آنان بنویسند، حتی شخصی چون ارواند آبراهامیان، که متآسفانه غلط‌های فاحشی در ‏تاریخ‌نویسی‌اش دارد. باید خود چریک‌های آن زمان زبان باز کنند و صادقانه بگویند و بنویسند.‏

ممکن است کسانی ایراد بگیرند که نباید با نوشتن از کژی‌های پشت پرده‌ی تاریخ گذشته‌ی ‏سازمان، از قبیل «اعدام انقلابی» چند نفر در داخل سازمان، برای ضد چپ‌ها، از قلم‌به‌دستان ‏جمهوری اسلامی و امثال «اندیشه پویا»ها، تا پهلوی‌پرستان و راست‌های افراطی، خوراک فراهم ‏کرد. اما من به عکس معتقدم که همه‌ی جزییات گذشته، شامل همه‌ی کژی‌ها و اشتباه‌های ‏کوچک و بزرگ را باید گفت و نوشت و مطرح کرد تا بتوان از آن‌ها عبور کرد و راه را ادامه داد.‏

گویا در دیداری که رهبران سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) در سال ۱۳۶۰ یا ۶۱ با نورالدین ‏کیانوری دبیر اول حزب توده ایران داشته‌اند، از او می‌خواهند که جزوه‌هایی در پاسخ به پرسش‌ها و ‏ایرادهایی که اعضای سازمان درباره‌ی گذشته‌ی حزب دارند بنویسد تا در بدنه‌ی سازمان توزیع شود. ‏اما کیانوری می‌گوید که حزب حاضر نیست که «لباس چرک‌هایش» را پیش نگاه همگان پهن کند، و ‏او فقط می‌تواند در جلساتی رو در رو و شفاهی پاسخ چنین پرسش‌هایی را بدهد. و چنین بود که ‏کم‌وبیش همه‌ی «رخت چرک‌های» حزب توده ایران، و برخی متعلق به سازمان چریک‌های فدایی ‏خلق ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) هنوز پشت پرده و در کمدها مانده‌اند.‏

به نظر من یک سازمان سیاسی جدی، و «چپ»ی که می‌خواهد سالم و پاکیزه باشد، در جهان ‏امروز دیگر نمی‌تواند و نمی‌بایست چیزی شرم‌آور برای پنهان کردن باقی داشته‌باشد. در جامعه‌ای ‏به‌سامان، روزنامه‌نگاران و پژوهشگران دیر یا زود آن چیزهای شرم‌آور را بیرون می‌کشند و آبروریزی ‏می‌کنند. اگر چیزی بوده و هست، باید صادقانه عیانش کرد، نشانش داد، و دورش انداخت تا بتوان ‏سالم و پاکیزه بود. کسانی که خواستار ساختن جامعه‌ای آرمانی و سالم هستند، نمی‌توانند و نباید ‏چرک‌ها و کژی‌هایی را در گذشته‌ی خود پنهان کنند. در سوئد، برای نمونه، امروزه دیگر رسم شده ‏که هنگامی که شخصی به مقامی دولتی، مانند وزارت، گمارده می‌شود، خبرنگاران در نخستین ‏مصاحبه‌ی مطبوعاتی از او از جمله می‌پرسند که آیا «لاشه‌ی سگی مدفون در کمد لباسش» دارد؟ ‏و او هیچ چاره‌ای ندارد جز آن که راستش را بگوید، چه، می‌داند که وگرنه همان بلایی را بر سرش ‏می‌آورند که سال‌ها پیش بر سر وزیری آوردند که با کارت پرداخت دولتی‌اش یک شکلات ناقابل ‏یک‌ونیم یورویی برای خود خریده‌بود. در یکی از تازه‌ترین مصاحبه‌های از این نوع خانمی که تازه وزیر ‏شده‌بود در پاسخ این پرسش گفت که در نوجوانی فقط یک بار یک پک به حشیش زده، و بیست ‏سال پیش کارگری را برای تمیز کردن خانه‌اش آورده‌بود که هنگام پرداخت دستمزدش تازه دانست که ‏او سیاه (بدون مالیات) کار می‌کند. همین! چنین است جامعه‌ی به‌سامان امروز.‏

یکی از پرسش‌هایی که مطرح می‌شود این است که «خب، حالا با خواندن این کتاب ما به چه ‏نتیجه‌ای برسیم؟» پاسخ من این است که از یک «دل‌نوشته» و حتی از «روایتی داستان‌گونه از ‏حوادثی واقعی» نباید انتظار داشت که مانند کتابی علمی نتایجی را پیش روی خواننده بگذارد. ‏وظیفه‌ی هنرمند و داستان‌نویس طرح پرسش است و نه رساندن خواننده به نتایج معین. مریم ‏سطوت هم هیچ ادعای استخراج نتیجه‌ای از کتابش ندارد. او حتی هیچ شعاری در کتابش ‏نمی‌دهد.‏

اما من ایرادی هم به کتاب مریم سطوت دارم؛ به گوشه‌ای از نثر آن! او در بسیاری جاها فعل نقلی ‏‏(ماضی یا مضارع) میان جمله را با حشو به فعل پایان جمله، ناقص رها می‌کند: «بلیط خریده سوار ‏شدم»، «علاقه نشان داده... یاد می‌گرفتم»، «خرد کرده... نگاه می‌کردم»، «خارج شده، تاکسی ‏گرفته،... دور شدیم»، و بسیاری دیگر. این شکل نوشتن از زمان قاجار و با تأثیر گرفتن از دستور زبان ‏ترکی، که آن هنگام زبان قشون و نظامی‌گری بود، در زبان فارسی ریشه دوانده و امروز تنها در زبان ‏فارسی اداری آثاری از آن باقی‌ست، که آن نیز کم‌تر و کم‌تر می‌شود. من هیچ کتاب داستان از ‏ادبیات معاصر فارسی را سراغ ندارم که جمله‌هایی از این نوع داشته‌باشد. هنگامی که می‌نویسیم ‏‏«بلیط خریده...» ذهن خواننده باید جای خالی فعل تکمیلی را پر کند. اما نمی‌داند که این آیا ‏‏«خریده‌ام» بوده، یا «خریده‌بودم»، یا حالت جمع همین‌ها، یا دوم شخص و سوم شخص این‌ها؟ و به ‏پایان جمله که می‌رسد تازه می‌فهمد که هیچ‌کدام از این‌ها نیست! در زبان ترکی می‌توان تعداد ‏بی‌شماری فعل ناقص و بی‌زمان در طول جمله آورد و جمله را با یک فعل کامل به پایان رسانید: ‏‏«پالتاریمی گئیب، ائودن چیخیب، تاکسی‌یا مینیب، ایشه گئتدیم!» این به ترکی هیچ ایرادی ندارد، و ‏همین است که به زبان فارسی راه یافته‌است. ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی جمله‌ی ترکی: «لباسم را ‏پوشیده، از خانه بیرون رفته، سوار تاکسی شده، به سر کار رفتم!»‏

در زبان فارسی تنها به شرطی می‌توان فعل نقلی میان جمله را ناقص رها کرد که فعل پایان جمله ‏هم همان زمان نقلی را داشته‌باشد. «دست‌هایم یخ کرده و پاهایم بی‌حس شده‌بودند» درست ‏است و ایرادی ندارد. اما نمی‌توان نوشت «دست‌هایم یخ کرده و پاهایم بی‌حس شدند». این‌جا ‏‏«یخ کرده» نقلی‌ست، اما «بی‌حس شدند» گذشته‌ی ساده است. من به سهم خود حتی این ‏حذف را هم به کار نمی‌برم و همواره همه‌ی فعل‌ها را کامل می‌نویسم: «دست‌هایم یخ کرده‌بودند و ‏پاهایم بی‌حس شده‌بودند». شکل درست و روان آن چند نمونه‌ای که از «مادی نمره بیست» آوردم ‏چنین است: «بلیط خریدم و سوار شدم»، «علاقه نشان می‌دادم و... یاد می‌گرفتم»، «خرد ‏کرده‌بودم... نگاه می‌کردم»، «خارج شدیم، تاکسی گرفتیم... دور شدیم». امیدوارم که مریم سطوت ‏همه‌ی این‌ها را برای چاپ بعدی درست کند. حیف است که نثر روان و پاکیزه‌ی کتاب او این ‏دست‌انداز‌ها را داشته‌باشد. ببخشید که کمی در نقش آموزگاری فرو رفتم!‏

من از یازده سال پیش، از هنگامی که تکه‌هایی از این داستان را خواندم، سخت در انتطار انتشار ‏کتاب کامل آن بوده‌ام. قدمش مبارک باد! خواندن آن را به گرمی به همگان توصیه می‌کنم. ناشر آن ‏‏«نشر فروغ» در کلن (آلمان) است و از این نشانی می‌توان کتاب را سفارش داد.

‏-----------------------------------------‏
‏۱- ‏https://fatapour.blogspot.com/2008/07/1-1355.html‎
‏۲- «در دامگه حادثه – بررسی علل و عوامل فروپاشی حکومت شاهنشاهی» گفت‌وگویی با پرویز ‏ثابتی مدیر امنیت داخلی ساواک، عرفان قانعی فرد، شرکت کتاب، لوس‌آنجلس، ۲۰۱۲.‏
‏۳- «چریک آلمانی، و چریک ایرانی» ‏http://www.iran-‎emrooz.net/index.php?/farhang/more/16988‎

No comments: