بازداشت‌های غیر قانونی را پایان دهید!‏

همه‌ی زندانیان سیاسی را آزاد کنید!‏

-----------------------------------------------------

27 September 2015

حماسه‌های شفاهی آسیای میانه - 4‏

2‏
سروده‌ها و دستان‌های قهرمانی


روایات منظوم در میان همه‌ی قبیله‌های ترک کوه‌ها و استپ‌های آسیای میانه بسیار رایج و ریشه‌دار ‏است، اما میزان رشد آن در همه جا هیچ یک‌سان نیست. تکامل‌یافته‌ترین شکل روایات منظوم ‏قهرمانی در میان قیرغیزهای کوهستان تیان‌شان، و به‌ویژه در میان ساکنان پیرامون دریاچه‌ی ‏ایسسیک‌کول یافت می‌شود. گفته می‌شود که منظومه‌های یاکوتی هم شکل پیشرفته‌ای دارند، ‏اما من هیچ متنی از این منظومه‌ها در دسترس نداشته‌ام. روایات منظوم غیر قهرمانی با شکلی ‏کم‌وبیش به همین اندازه پرداخته، در میان قبایل ساکن استپ‌ها و دره‌های شاخابه‌های علیای ‏ینی‌سئی نیز به فراوانی ثبت شده‌است. این دو گونه از منظومه‌ها با مرزهای خط‌کشی شده‌ای از ‏هم جدا نمی‌شوند. وجه مشخص منظومه‌های قیرغیزی عبارت است از ارائه‌ی سخاوتمندانه‌ی ‏مضمون‌های گوناگونی که با زندگی معنوی مردم ارتباط دارند. حال آن‌که شکل و شیوه‌ی ‏منظومه‌های قبیله‌های هم‌جوار ینی‌سئی یک‌راست از منظومه‌های قهرمانی مشتق شده، یا ‏دست‌کم چنان‌اند که ما عادت داریم آن‌ها را مشتق از منظومه‌های قهرمانی بدانیم. در جاهای ‏دیگری نیز شکل و مضمون‌های قهرمانی و غیر قهرمانی در سروده‌های واحدی در هم آمیخته‌اند. این ‏آمیختگی وجه مشخصه‌ی بهترین روایات منظوم ترکان کوهستان آلتای و سایان است، و حال آن‌که ‏همین آمیختگی بیشتر در دستان‌های منثور قازاخ‌ها و تاتارهای اوب و ایرتیش به‌چشم می‌خورد.‏

روایت‌ها از لحاظ قالب و طول تفاوت زیادی با هم دارند. آن‌هایی که به کوهستان آلتای و سایان تعلق ‏دارند در مقایسه با روایات کوهستان تیان‌شان یا دره‌ی ینی‌سئی کوتاه‌تر و دارای مضمون‌های ‏ساده‌تری هستند. همچنین نسبت حجم روایات منظوم به دستان‌ها، در مناطق گوناگون بسیار متغیر ‏است. در میان قازاخ‌ها شکل خالص روایت منظوم بی هیچ اختلاطی با نثر، به‌ندرت دیده می‌شود، ‏اما ناشناخته نیست، اما در میان قیرغیزها روایات منظوم عمومیت دارد و دستان‌ها کم‌یاب‌اند. مناطق ‏گوناگون طیف‌های گوناگونی از مضامین را در روایت‌هایشان دارند، و همپوشی این مضامین بسیار ‏اندک است. در این فصل توجه خود را بر روایات منظوم و دستان‌هایی متمرکز خواهیم کرد که ‏مشخصه‌ی اصلی آن‌ها قهرمانی بودن آن‌هاست.‏

چنین پیداست که منظومه‌های قهرمانی آسیای میانه و شمالی تکاملی به‌کلی بومی داشته‌اند و ‏یک‌راست از شرایط زندگی قهرمانی الهام گرفته‌اند، هرچند که محتوای اغلب آن‌ها تا حدود زیادی ‏مربوط به گذشته‌هاست. در منظومه‌های یاکوتی داستان‌های مربوط به سده‌ی هفدهم را ‏می‌شنویم (در صفحات آینده)، و در سروده‌های اویغورها اهمیت دولت اویغور و اعتبار و نفوذ فراوان آن ‏شکی به‌جا نمی‌گذارد که برخی از عناصر موجود در سنت‌ها از دوران پیش از چنگیزخان سرچشمه ‏گرفته‌اند. البته هم‌زمان با چنگیزخان نیز اویغورها هنوز مقتدر بودند. کیفیت‌های دیگر این سروده‌ها که ‏دیرتر از آن سخن می‌گوییم حکایت از آن دارند که گوشه‌هایی از آن‌ها در طول جنگ‌های مذهبی ‏سده‌های هفدهم و هجدهم شکل گرفته‌است. اما "عصر قهرمانی ترکان" تا اندازه‌ای تا زمان اخیر ‏نیز ادامه داشت و بی‌گمان همین رابطه‌ی نزدیک سروده‌ها با شرایط واقعی زندگی قهرمانی در ‏دوران حاضر بوده که به روایات قهرمانی ترکی، گذشته از جاذبه‌های تاریخی و قوم‌شناسانه‌ی آن‌ها، ‏ارزش ادبی ناب هم می‌دهد، هرچند که گوشه‌هایی از آن‌ها گاه خام و کودکانه جلوه‌گر می‌شوند.‏

مضمون‌های مورد بحث در منظومه‌های قهرمانی ترکان به‌طور کلی شبیه مضمون‌هایی هستند که ‏در منظومه‌های قهرمانی مردم دیگر جاها نیز مشاهده کرده‌ایم. رایج‌‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از توصیف ‏تاخت‌وتازها، جنگ‌های تن‌به‌تن، دزدیدن رمه‌های بزرگ، انتقام و ضدحمله، عشق و ازدواج، به دنیا ‏آمدن و دوران کودکی جالب قهرمانان، ورزش‌ها، و به‌ویژه اسب‌دوانی و کشتی، سفرهای دراز و ‏رویدادهای گوناگون زندگی کوچ‌نشینی. در منظومه‌های مربوط به آن‌چه در واقعیت زندگی یا در روح و ‏روان قهرمانان می‌گذرد، حوادث قهرمانی واقعی و عوالم فراطبیعی به گونه‌ای ماهرانه در هم بافته ‏شده‌اند، مانند آن‌چه در "اودیسه" می‌بینیم. سروده‌هایی از این‌گونه بخش بزرگی از کل ‏منظومه‌های آسیای میانه را تشکیل می‌دهد. در این منظومه‌ها عناصر فراطبیعی کمیاب نیستند و ‏سفر به "آن دنیا" کاری عادی‌ست. از سوی دیگر صرف‌نظر از علاقه به مبالغه که در ادبیات مردم ‏بدوی رواج دارد، در سروده‌های قهرمانی ناب جنبه‌های فراطبیعی تنها بخش کوچکی از کل را تشکیل ‏می‌دهد. در چنین سروده‌هایی شخصیت‌ها همان قدر هوشیاراند که در "ایلیاد" می‌بینیم و شباهت ‏شگفت‌انگیزی میان آنان هست.‏

مهم‌ترین پیکره از روایت‌های منظوم قهرمانی یا حماسی ترکی همان است که رادلوف در سده‌ی ‏گذشته در میان قیرغیزها ثبت کرده‌است. به‌دلیل بلندی و شکل پیشرفته‌ی سروده‌ها، یا به‌دلیل ‏طبیعی بودن موضوع‌ها، و یا به‌دلیل واقع‌گرایی و پرداختگی سبک‌شان، منظومه‌های قیرغیزی در ‏مقایسه با سروده‌های قهرمانی دیگر ترکان که من بررسی کرده‌ام، در مقام بالاتری قرار می‌گیرند. از ‏این رو در این فصل به‌طور عمده به حماسه‌های قیرغیزی می‌پردازم و بررسی مشخصات سبک ‏منظومه‌ها را به‌طور عمده بر پایه‌ی این حماسه‌ها انجام می‌دهم. با این‌حال باید گفت که این تحلیل ِ ‏سبک به‌طور کلی درباره‌ی منظومه‌های قهرمانی و نیز دستان‌های منثور قهرمانی همه‌ی ترکان ‏به‌خوبی صدق می‌کند و همچنین سبک بیشتر منظومه‌های غیر قهرمانی و از جمله مقدار زیادی از ‏منظومه‌های قبایل آباکان ساکن پیرامون ینی‌سئی را نیز توضیح می‌دهد. منظومه‌های آباکان‌ها ‏مهم‌ترین بخش از ادبیات غیر قهرمانی هستند که از میان ترکان گرد آورده‌ایم.‏

گفته شده که قیرغیزها در سرایش نزدیک به همه‌ی گونه‌های منظومه‌های حماسی، به‌استثنای ‏دستان‌ها و سروده‌های غنایی (لیریک) تخصص داشته‌اند(80) و توجه ویژه‌ای در پرداخت واژه‌ها و روانی ‏آن‌ها در شعر به‌کار می‌بردند.‏(81) از پیش‌گفتار رادلوف بر جلدی که حاوی این متن‌هاست به‌روشنی ‏پیداست که این کیفیت‌ها حاصل تلاش هنرمندانه و آگاهانه و سنجیده‌ی شاعران است، و شنوندگان ‏نیز همان را می‌پسندند. هم‌چنین پیداست که این سنت سرایش در میان همین مردم شکل ‏گرفته‌است. منظومه‌ها بر پایه‌ی موضوع‌های بومی سروده شده‌اند و قهرمانان کم‌وبیش به‌تمامی به ‏تاریخ گذشته‌ی خود قیرغیزها تعلق دارند. این منظومه‌ها به‌ندرت همپوشی‌هایی با منظومه‌های ‏ترکان آباکان یا آلتای، یا با منظومه‌های ترکمنان دارند، هرچند که برخی از مهم‌ترین قهرمانان آنان در ‏روایت‌های قهرمانی قازاخ‌ها نیز ظاهر می‌شوند.‏

یکی از ویژگی‌های منظومه‌های قیرغیزی که خود نشان‌دهنده‌ی پیشرفته بودن سنت سرایش آنان ‏است، عبارت است از گرایش منظومه‌ها به جای گرفتن در رشته‌ها یا دوره‌های به‌هم پیوسته. از این ‏نظر، این منظومه‌ها با سروده‌های ترکان آباکان تفاوت دارند. منظومه‌های ترکان آباکان که در ‏مجموعه‌ی رادلوف آمده‌اند همگی مستقل از هم‌اند. ترکان آباکان و ته‌له‌اوت‌ها و ترکان آلتای ‏قصه‌های مشترک فراوانی دارند که بر گرد قهرمانی به‌نام کان‌قزا [پانویس شماره 57 را ببینید] رخ ‏می‌دهند. متن‌های آباکانی کان‌قزا به روسی ترجمه شده‌اند، اما این کتاب‌ها نایاب‌اند.‏(82) متن‌های ‏مربوط به کان‌قزا بسیار خلاصه‌اند (به پیش‌گفتار رجوع کنید).‏

رادلوف منظومه‌هایی را که در میان قیرغیزها ثبت کرده در سه رشته گروه‌بندی کرده‌است: رشته‌ای ‏مربوط به ماناس قهرمان مسلمان، و دو رشته‌ی دیگر مربوط به قهرمانان کافر جولوی ‏Joloi‏ [‏Joloy‏] و ‏ار تؤش‌توک ‏Er Töshtük‏ هستند. از آن میان رشته‌ی نخست به مراتب گسترده‌تر و از بسیاری لحاظ ‏مهم‌ترین آن‌هاست. رادلوف هفت منظومه از این رشته را نقل کرده‌است. این هفت منظومه بیانگر ‏زایش ماناس بزرگ‌ترین قهرمان قیرغیزی در قبیله‌ی ساری نوقای ‏Sary – Nogai، دوران کودکی‌اش، ‏نبرد او با قهرمان اویغوری ار کؤک‌چؤ ‏Er Kökchö‏ و جنگ‌هایش با قالموق‌ها، ازدواجش با قانی‌قی ‏Kany Käi‏ [‏Kanykei‏] دختر تمیرخان ‏Temir Khan، مرگ و خاکسپاری او، و زنده شدن دیگرباره‌ی ‏اوست.‏

ماناس در منظومه‌هایی که نقشی در آن‌ها دارد و با هم‌پیمانانش یا محافظانش از دسته‌ی "چهل ‏رفیق" در آن‌ها ظاهر می‌شود، شخصیت مرکزی نیست. بخش بزرگی از منظومه‌ی دوم این رشته ‏مربوط است به گرایش قهرمانی به‌نام آلامان بت ‏Alaman Bet‏ به دین اسلام و نیز پیروزی او بر ‏کؤک‌چؤی قهرمان، برای پیوستن به ماناس. آلامان بت نمایان‌ترین شخصیت این منظومه است و ‏ماناس تنها در نیمه‌ی دوم منظومه ظاهر می‌شود. بخش بزرگی از داستان بوق‌مورون ‏Buk Murun‏ ‏‏[‏Bukmurun‏] درباره‌ی مراسم تشییع جنازه و بازی‌هایی‌ست که بوق‌مورون به مناسبت مرگ پدرش ‏بر پا می‌دارد. این‌جا نیز تنها در بخش پایانی منظومه ماناس چهره‌ی اصلی داستان می‌شود و ‏منظومه با نبرد تن‌به‌تن ماناس با جولوی شاهزاده‌ی کافر نوقای [اویرات] و کشته شدن او به‌دست ‏ماناس به پایان می‌رسد.‏
‏(فصل دوم ادامه دارد)‏
_____________________________
80 ‎ - Proben, v, v.‎
81 ‎ - Ibid. p. iii.‎
82 ‎ ‎‏- متن‌های آباکانی قان‌قزا در مجموعه‌ای که کاتانوف در آن ناحیه گرد آورده یافت می‌شود. مجموعه‌ی او نهمین جلد از "پروبن" اثر رادلوف ‏را تشکیل می‌دهد. جلد شامل ترجمه‌ی متن‌های آباکان در سال 1907 منتشر شده‌است.‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

20 September 2015

از جهان خاکستری - 109‏

قهرمان چشایی اروپا!‏

چندین سال است که کلیه‌هایم در سراشیبی نابودی افتاده‌اند. دو سال است که دیگر هیچ کار ‏نمی‌کنند. سال نخست را با رژیم غذایی بدون پروتئین سر کرده‌ام، و اکنون، در سپتامبر 1993، بیش از یک سال است که ‏دیالیز صفاقی می‌کنم، یعنی، حال که کلیه‌هایم خونم را تصفیه نمی‌کنند، لوله‌ای در حفره‌ی شکمم ‏کار گذاشته‌اند، و از آن راه چهار بار در روز دو لیتر و نیم مایع مخصوصی را در حفره‌ی شکمم پر ‏می‌کنم، این مایع بخشی از مواد زاید خونم را از جداره‌های داخل شکم جذب می‌کند، و پس از پنج ‏‏– شش ساعت مایع را عوض می‌کنم. شکنجه‌ی بزرگی‌ست. هیچ حال خوشی ندارم.‏

اغلب هیچ میل به غذا ندارم. احساس گرسنگی نمی‌کنم. دهانم بدمزه است. این‌جا و آن‌جا ‏می‌خوانم، و پزشکم نیز می‌گوید که چشایی و گاه حتی بویایی بیماران کلیوی و دیالیزی‌ها از کار ‏می‌افتد، نمی‌توانند چیزی بخورند، همه‌ی پروتئین بدنشان از راه دیالیز دفع می‌شود، ماهیچه‌ها ذوب ‏می‌شود، اشتهایشان بدتر و بدتر می‌شود، و گام‌های بلندتری به‌سوی نابودی بر می‌دارند.‏

چه کنم؟ گشته‌ام و گشته‌ام، و ادویه‌ی خوش عطر و طعمی پیدا کرده‌ام که تا حدی کمکم می‌کند. ‏آن را روی همه چیز می‌پاشم، کمی اشتهایم تحریک می‌شود، و کمی می‌خورم. اما با این همه به ‏دستور پزشک روزانه هشت کپسول پروتئین باید ببلعم تا وجودم ذوب نشود و از میان نرود. ‏ورزشکاران پرورش اندام از این کپسول‌ها می‌خورند، و حتی اثر یکی از این کپسول‌ها در مسابقات، ‏دوپینگ حساب می‌شود.‏

پزشکم در یکی از دیدارها می‌گوید که پژوهش‌های گسترده‌ای برای کشف ارتباط از کار افتادن ‏کلیه‌ها و دیالیز، با چشایی جریان دارد، و می‌پرسد که آیا حاضرم در یکی از این پژوهش‌ها شرکت ‏کنم، یا نه. می‌پذیرم.‏

آزمون در آزمایشگاه مجهز شرکت عظیم شیرسازی سوئد در استکهلم صورت می‌گیرد. من چند ‏دقیقه‌ای دیر می‌رسم و توضیحات مسئول آزمون را نمی‌شنوم. یک گروه سی‌نفره هستیم، همه ‏بیمار دیالیزی. می‌روم و در تنها جای خالی می‌نشینم. یک سینی روی میز هست با پنجاه لیوان ‏کوچک یک‌بار‌مصرف و شماره‌گذاری‌شده. توی لیوان‌ها مایع بی‌رنگی هست. جدولی بر یک برگ ‏کاغذ، یک قلم، و یک پارچ آب. همین‌قدر دستگیرم می‌شود که باید محتوای لیوان‌ها را بچشیم، و در ‏جدول وارد کنیم که مایع توی لیوان شماره فلان شور است، یا شیرین، یا ترش، یا تلخ، یا بی‌مزه ‏‏(آب)؛ و از یک تا ده چه شدتی دارد. میان چشیدن دو لیوان، می‌توان دهان را با آب پارچ آب کشید. ‏هر لیوان 4 امتیاز دارد، که در مجموع می‌شود 200 امتیاز.‏

می‌چشم و می‌چشم، جدول را پر می‌کنم، "برگ امتحان" را تحویل می‌دهم و می‌روم. هفته‌ای بعد ‏یک نمونه‌ی کوچک (بایوپسی) از سطح زبان من و دیگر افراد این گروه بر می‌دارند تا پیاز چشایی را نیز زیر ‏میکروسکوپ بررسی کنند.‏

ماهی بعد، در دیدار با پزشک، او می‌گوید که من در میان سی نفر بالاترین امتیاز را آورده‌ام. عجب! ‏پس پیداست که بقیه وضعشان از من هم بدتر است. چند ماه دیرتر، در دیداری دیگر می‌گوید که این ‏آزمایش هم‌زمان در بسیاری از شهرهای سوئد انجام شده، و اکنون که نتیجه‌ی همه‌ی شهرها ‏آمده، من در سراسر سوئد اول شده‌ام! عجب! من این‌همه بی‌اشتها هستم و دهانم بدمزه است، ‏پس دیگران چه می‌کنند؟

نزدیک یک سال بعد، این پژوهش و شرکتم در آن را فراموش کرده‌ام که پزشک می‌گوید که آن ‏آزمایش هم‌زمان در بسیاری از کلینیک‌های سراسر اروپا هم انجام شده، و من در سراسر اروپا ‏بالاترین امتیاز را دارم! او یک "دیپلم" کتبی هم به من می‌دهد. نمره‌ی من 196 از 200 است، یعنی ‏تنها یک غلط داشته‌ام، و آن شیرین درجه 1 است، که "بی‌مزه" نوشته‌ام. خب، روشن است: من ‏بامداد هر روز با صبحانه عسل می‌خورم و پیداست که حساسیت چشاییم نسبت به مزه‌ی شیرین ‏کاهش یافته. فاصله‌ی نفر دوم با من بسیار زیاد است. او 12 غلط دارد و نمره‌اش 152 است.‏

آیا جای شادمانی دارد؟ چه می‌دانم. شاید هم نه: مجبورم مزه‌های نامتعادل دستپخت‌های این و آن ‏را تحمل کنم و دم نزنم!‏

‏***‏
مانند بسیاری موارد دیگر، این‌جا هم باید عقل و دانش خود را به‌کار اندازم و این‌جا و آن‌جا بخوانم، و ‏به این نتیجه برسم که خیر، من استعداد ویژه‌ای ندارم. رژیم غذایی ما در بخش‌های شمالی ایران، ‏که ادویه‌های تند در آن به‌کار نمی‌رود و سبزی‌های تازه در آن فراوان است، حس چشایی ما را تند و ‏تیز نگاه می‌دارد. کشف می‌کنم که فلز "روی" [زینک] که در سبزی‌ها و میوه‌های ما فراوان است، ‏نقش مهمی در حساسیت چشایی دارد، و پیداست که پزشکان این‌طرف‌ها این را نمی‌دانند. ‏سوئدی‌ها قهوه فراوان می‌نوشند و این چشایی‌شان را ضعیف می‌کند، و نیز لوله‌های آب این‌جا ‏مسی‌ست. یون روی در آب و مواد غذایی جایگزین یون مس می‌شود و در بدن ساکنان این‌جا جذب ‏نمی‌شود، و اغلب کمبود روی دارند.‏ دیالیز هم مقدار زیادی از دخیره‌ی روی بدن را دفع می‌کند.‏

یا... چه می‌دانم!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

13 September 2015

پرت - 80‏

رویدادهای ناخجسته‌ی روز 11 سپتامبر در سال‌های گوناگون و در گوشه و کنار جهان همه به یک ‏سو، یکی از رویدادهای خجسته‌ی این روز در سال 1935 به جهان آمدن آروو پرت ‏Arvo Pärt‏ در ‏جمهوری استونی بود، که اکنون، در هشتادسالگی، یکی از بزرگ‌ترین آهنگسازان دوران ما شمرده ‏می‌شود.‏

نام او را در متن‌های فارسی "پارت" می‌نویسند که درست نیست و به زبان خود او نامش به فتح پ ‏و مانند "پرت" در "پرت کردن" گفته می‌شود.‏

یکی از معروف‌ترین آثار او "آینه در آینه" ‏Spiegel im Spiegel‏ نام دارد که آن را در فیلم‌های سینمایی ‏و تلویزیونی بی‌شماری به‌کار برده‌اند. این‌جا بشنویدش.‏

او در آغاز کارش متأثر از آثار شوستاکوویچ، پراکوفی‌یف، بارتوک، و شؤنبرگ بود، اما در پایان دهه‌ی ‏‏1960 دچار بحران خلاقیت شد، و دوست نزدیکش خانم سوفیا گوبایدولینا ‏Sofia Gubaidulina، که ‏خود آهنگساز بزرگی‌ست، نقل کرده‌است که پرت به دنبال پاسخی برای این پرسش می‌گشت که ‏‏"وظیفه و نقش موسیقی مدرن چیست؟"‏

او در طول جست‌وجویش نزدیک هشت سال اثر مهمی نیافرید، اما پس از پیوستن به کلیسای ‏اورتودوکس در سال 1972 در عوالم روحانی و عرفانی غرق شد، و گویی پاسخ را در این عوالم ‏یافت. او در این هنگام سبکی را اختراع کرد سه‌ضربی و "کمینه‌گرا" (مینیمالیستی) که خود آن را ‏‏"تین‌تینابولی" ‏Tintinnabuli‏ می‌نامد.‏

در این سبک، به گفته‌ی خود او و توصیف دیگران، موسیقی از صدا، پژواک صدا، و سکوت میان ‏پژواک‌ها ساخته می‌شود. بسیاری از آثار او از پژواک‌هایی ساخته می‌شوند که در سکوت محو ‏می‌شوند. مشخصه‌ی موسیقی او را "پاکیزگی، سکوت، و زیبایی" می‌دانند. می‌گویند که زبان ‏موسیقی او یگانه‌است، و او هیچ نوت و هیچ صدایی را به دست تصادف نمی‌سپارد و همه چیز ‏به‌دقت اندیشیده و حساب‌شده است. او گفته‌است که تک‌تک نوت‌های او را باید چنان نواخت که ‏مانند "شکوفه‌ای زیبا" جلوه‌گر شوند؛ و نیز گفته‌است که سکوت میان صداها مهم‌تر از خود ‏صداهاست، چه، سکوت است که به صداها معنی می‌دهد.‏

هنگام گوش دادن به بسیاری از آثار او، پس از چند دقیقه شنونده شاید فکر کند که هیچ اتفاقی ‏نمی‌افتد و این یک‌نواختی راه به‌جایی نخواهد برد. اما یکی از همکاران او به‌درستی می‌گوید که ‏‏«اگر کمی بیشتر گوش کنید، احساس می‌کنید که با این آرامش هماهنگ شده‌اید و این آرامش ‏شما را تا ابدیت همراهی می‌کند.»‏

دغدغه‌ی بزرگ آروو پرت رانده‌شدن آدم از بهشت، از دست رفتن بهشت، و دگرگونی انسان به ‏موجودی گناهکار است که پلیدی در وجودش راه یافته‌است. او غصه‌ی بهشت گمشده را می‌خورد. ‏اما می‌گوید که پیام موسیقی او درد و رنج نیست، چه درد و رنج تنها در نبود عشق بروز می‌کند، و ‏اگر عشق باشد، انسان می‌تواند به آرامش برسد. او می‌گوید که موسیقی‌اش راهی به روشنایی ‏می‌جوید.‏

من با دین و مذهب، با رنج‌نامه‌های عیسی و حسین و دیگران، میانه‌ای ندارم. اما موسیقی پرت را ‏دوست دارم. به‌گمانم دوستان او راست می‌گویند که موسیقی پرت "مذهبی" نیست، ‏‏"روحانی"ست. موسیقی پرت به من می‌گوید: آهای، انسان، بایست! گوش بده! نگاه کن! بشنو! ‏ببین! این سکون را احساس کن؛ این سکوت را گوش بده! بشنو که در دل این سکوت چه ‏ریزصداهایی هست! ببین که این تک‌برگ چگونه آرام تکان می‌خورد! ببین که این قطره‌ی آب باران چگونه ‏بر شاخه‌ی لخت و نازک درخت می‌لغزد! چرا می‌دوی؟ به کجا داری می‌شتابی؟ به کجا می‌خواهی ‏برسی؟ این چه کاری‌ست که داری می‌کنی؟ بنشین! آرام بگیر! نگاه کن...، نگاه کن...! سکون را ‏ببین! گوش بده... گوش بده...! سکوت را بشنو!‏

شمایی که در سوئد هستید، تا 12 اکتبر امسال یک فیلم مستند را درباره‌ی پرت در این نشانی، و ‏اجرای تازه‌ترین اثر او را در این نشانی می‌توانید ببینید.‏

برخی از زیباترین آثار پرت: 1، 2، 3

و سی‌دی اثری از او را با نام ‏Orient & Occident‏ اگر یافتید، بخریدش، برای خودتان، یا هدیه برای ‏دیگری. آن اثر در یوتیوب یافت نمی‌شود.‏

‏***‏
راستی، جا دارد از یکی از آموزگاران آروو پرت هم یاد کنم که یک ماه پیش، هفتم اوت، 85 ساله ‏شد: ولیو تورمیس ‏Velji Tormis‏. و جالب آن که بافت اثرهای آموزگار و شاگرد هیچ شباهتی به هم ‏ندارد. تورمیس از اعماق تاریخ موسیقی مردمش الهام می‌گیرد، و از جمله از موسیقی شمن‌ها. ‏یکی از معروف‌ترین آثار او که از موسیقی شمن‌ها الهام گرفته، "نفرین آهن" ‏Curse Upon Iron‏ نام ‏دارد. این موسیقی هیجان‌انگیز و بی‌همتا را این‌جا بشنوید (بشنوید، یعنی این که چشمانتان را ‏ببیندید و فقط گوش بدهید!).‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏

06 September 2015

قمه‌زنی در شبکه‌های اجتماعی

تا میانه‌های دهه‌ی 1340 اردبیل یکی از بزرگ‌ترین مراکز نمایش‌ها و راه‌انداختن دسته‌های عزاداری ‏در ماه محرم و روز "عاشورای حسینی" بود. شش‌ساله و هفت‌ساله که بودم پدربزرگم روز عاشورا ‏دستم را می‌گرفت و مرا با خود به میدان مسجد پیر عبدالملک می‌برد. در طول راه زنان و دختران را ‏می‌دیدم که چادر بر سر بر لب بام‌ها نشسته‌اند، و مردان و زنان دیگری که همه‌ی میدان را پر ‏کرده‌اند. چه‌قدر جمعیت! و بعد، آن‌جا، در میانه‌ی میدان با پارچه‌ی سفید چیزهای کوچکی شبیه به خیمه ‏ساخته‌بودند، و آن‌جا اسب بود و شتر بود، و کسانی "شبیه‌سازی" می‌کردند و کارهایی می‌کردند ‏که پدر بزرگم با آن قد بلند ِ بلند ِ بلندش می‌دید و می‌فهمید، اما من آن پایین‌ها، از لابه‌لای پاهای ‏مردم چندان چیزی نمی‌دیدم، و آن‌چه را می‌دیدم، نمی‌فهمیدم.‏

و بعد ناگهان آن "خیمه"ها شعله‌ور می‌شدند، مردم به هر سویی می‌گریختند، از کف خاکی میدان و ‏کوچه گرد و خاک بر می‌خاست، و مردانی سراپا سپیدپوش، فریادهایی می‌زدند و در حالی که بالا و ‏پایین می‌پریدند شمشیرهایی را بر فرق سر خود می‌کوبیدند؛ خون فوران می‌زد و صورتشان را و ‏جامه‌ی سپیدشان را سرخ می‌کرد.‏

پدربزرگ دست کوچکم را در مشت بزرگش می‌فشرد، مرا می‌کشید و با خود می‌برد، و در کنار ‏کوچه‌ای که از آن‌جا به‌سوی مسجد اوچ‌دکان می‌رفت می‌ایستادیم. دسته‌ی قمه‌زنان دوان، و پر ‏هیاهو می‌آمدند، کوچه را پر می‌کردند، ما بیشتر و بیشتر خود را به دیوار کاهگلی کنار کوچه ‏می‌فشردیم، صورت‌های پوشیده از خون، قطره‌های خونی که از مژگانشان می‌چکید، کفن‌های ‏سپید و آغشته به خون، قمه‌های کوتاه و بلند و خون‌آلود بر مشت‌هایشان، فریادزنان، با هیاهو، در ‏آغوش گرد و غبار، به‌سوی ما می‌دویدند. من بیش از آن‌که بترسم، در شگفت بودم و نمی‌فهمیدم ‏که این چیست؛ چه می‌گذرد؟ اینان چرا به این شکل در آمده‌اند؟ چرا خود را می‌زنند؟ چرا خون خود ‏را می‌ریزند؟ این چه هیاهویی‌ست؟ پرسان سرم را بلند می‌کردم و در آن بالاها نگاه مهربان پدربزرگ ‏را می‌جستم. اما او داشت قمه‌زنان را تماشا می‌کرد و برای نخستین بار در زندگانیم می‌دیدم که ‏مردی به آن بزرگی و به آن بلندقامتی هق‌هق گریه می‌کند و جویباری از اشک از چشمانش بر میان ‏ریش سپیدش جاری‌ست.‏

تا سال‌ها بعد، کابوس بزرگ من تا ده‌ها شب پس از عاشورا، آن بود که در خواب می‌دیدم که گروه ‏بزرگی با صورت‌های خون‌آلود و کفن‌های خون‌آلود پیوسته به‌سوی من می‌آیند.‏

گذشت سال‌ها لازم بود تا ببینم و دریابم که آن قمه زدن، تا حدود بسیار زیادی، گونه‌ای ‏خودنمایی‌ست: یعنی کم‌وبیش همه دارند برای پروردگاری که به آن اعتقاد دارند، بگیرید، تا برای ‏دختری که دوستش دارند و بر لب بام نشسته و تماشا می‌کند، خودنمایی می‌کنند که: ببین، من ‏دارم قمه می‌زنم! ببین، من دارم خون خودم را می‌ریزم! ببین، من دارم برای جلب توجه تو چه قدر ‏محکم بر فرق سرم می‌کوبم! ببین، من برای جلب مهر تو دست به چه فداکاری بزرگی می‌زنم! ‏ببین! مرا ببین! این منم! ببین، دامن کفنم را بلند می‌کنم که خون به هدر نرود، بر زمین نریزد، و دامن ‏کفن را سرخ کند، تا تو ببینی که من قمه می‌زنم و خون می‌ریزم!‏

جلوه‌ی دیگر این "ببینید، من چه عزادارم!" در برگزاری مجلس‌های روضه‌خوانی بود. کسانی، در منزل ‏یا در مسجد محل روضه‌ی حضرت ابوالفضل، یا دو طفلان مسلم، یعنی علی‌اکبر و علی‌اصغر، یا چه ‏می‌دانم چه شهیدان دیگری را برگزار می‌کردند. "سفره" انداختن هم ماجراهای خود را داشت، که ‏گویا امروزه در ایران به "صنعتی" میلیاردی تبدیل شده‌است.‏

‏***‏
چند روز است که من با ورود به فیس‌بوک و دیدن نخستین پست‌های "دوستان"، ‏آن را ترک می‌کنم، زیرا رفتار این "دوستان" و استفاده‌شان از عکس "آلان"، کودک مغروق تیره‌روز، مرا ‏به‌یاد قمه‌زنان اردبیل و روضه‌های "دو طفلان مسلم" می‌اندازد. همه دارند قمه‌های محکم‌تر بر ‏سرشان می‌زنند که: «ببینید، این منم! مرا ببینید! من عزادارم! من بیشتر از بقیه دارم برای آلان دل ‏می‌سوزانم! من این‌جا روضه‌ی علی‌اصغر گذاشته‌ام! بیایید یک تکه حلوا و یک خرما بخورید و یک لایک ‏بزنید! من هم در این تکیه شمعی روشن کرده‌ام و حالا دیگر وجدانم را تسکین داده‌ام. در این ‏‏"شبیه‌سازی" و عزاداری – بازی، من هم سهمم را ادا کرده‌ام.»‏

اما... نه، "دوستان" عزیز شبکه‌های اجتماعی! من تماشای قمه‌زنی و سینه‌زنی را دوست ندارم. کار و کمک ‏واقعی را آن انسان‌هایی انجام می‌دهند که اکنون در قلب وقوع بحران دارند یک بیسکویت به دست ‏یک "آلان" دیگر که زنده از آب گذشته می‌دهند، و وجدان من سخت در عذاب است که دستم تا ‏آن‌جا نمی‌رسد. با این‌همه، حاضر نیستم با بازنشر آن عکس و عکس‌های دلخراش دیگر پشت میز ‏کارم "قمه‌زنی" کنم، فریاد بزنم که "ببینید، من چه عکس دلخزاش‌تری گذاشته‌ام"، که "من هم ‏سهمی از آن شهید دارم"، و این‌چنین برای وجدانم لالایی بخوانم.‏

به‌گمانم کلی "دشمن" فیس‌بوکی برای خودم تراشیدم، نه؟!‏

Read More...دنباله (کلیک کنید)‏